|
تختهاولكهالف نقش بست بردر محجوبهاحمدنشست حلقهحىراكالفاقليم داد طوق ز دالو كمراز ميم داد لاجرماو يافت از آن ميم و دال دايرهدولت وخطكمال بوددرين گنبدفيروزهخشت تازهترنجى زسراىبهشت رسمترنجست كهدر روزگار پيشدهد ميوهپس آرد بهار كنتنبياچوعلمپيش برد ختمنبوتبهمحمدسپرد مه كه نگين دان زبرجد شدست خاتماومهرمحمدشدست گوشجهان حلقه كش ميم اوست خوددو جهان حلقه تسليم اوست خواجهمساح و مسيحش غلام آنتبشير اينتمبشر به نام امىگويابهزبانفصيح ازالفآدموميممسيح همچوالف راست به عهد و وفا اولوآخرشدهبر انبيا نقطهروشنترپرگار كن نكتهپرگارترينسخن ازسخن او ادب آوازه اى وزكمر او فلك اندازه اى كبرجهان گرچه بسر بر نكرد سر به جهان هم به جهان در نكرد عصمتياندر حرمش پردگى عصمت از او يافته پروردگى تربتشاز ديده جنايت ستان غربتش از مكه جبايت ستان خامشىاوسخندلفروز دوستىاو هنرعيب سوز فتنهفرو كشتن ازو دلپذير فتنهشدن نيز برو ناگزير بر همه سر خيل و سر خير بود قطب گرانسنگ سبك سير بود شمعالهىزدلافروخته درسازلتاابدآموخته
|