|
پر مى كشد سوى خدا پيمبر با چشم تر در لحظه هاى آخر بر لب اين زمزمه گفته با فاطمه اى اشك چشمت آبرويم تو بعد من آيى به سويم كم گريه كن اى روح و جانطه ازبعدمن گردى اسيرغمها گيرى از مدينه مدالى به سينه آنها كه از من كينه دارند بر مرگ من در انتظارند از بعد من از كوچه ها حذر كن پهلوى خود دور از حريم دركن مدينه بى حياست كوچه اش پربلاست بر گوشم آيد ناله هايت آن ناله وا اَبَتايت
|