|
تنوع جغرافيايى ، آميختگى
نژادى ، اختلاف امكانات معيشتى و تفاوت شيوه هاى
زندگى در شبه جـزيـره عـربـسـتـان و نـيـز
هـمجوارى با يهوديان ، مسيحيان ، زرتشتيان و
صابئيان ، گذرگاه بـازرگـانى خليج فارس به
مديترانه و تحولات تاريخى اين سرزمين ، باعث
پيدايش عقايد مـخـتـلف در آن شـد. عـلاوه بـر
شـرك و بـت پـرستى كه اعتقاد شايع مردم در دوره
جاهليّت بود، ديـنـهـايـى مثل حنيف ، يهوديت ،
مسيحيّت ، زرتشتى و ستاره پرستى در جزيرة العرب
وجود داشت .(56)
مـرجـع اصـلى ما در اين بحث ، قرآن كريم است كه از
اعتقادات مشركان و بتهايشان فراوان سخن گـفـتـه ،
داسـتـان سـاخـتـن خـانـه كـعـبـه بـه دسـت حـضـرت
ابـراهـيـم (ع ) را نقل كرده و نيز گفتگوهاى اهل
كتاب و پيامبر (ص ) را بازگو كرده است .
دين حنيف
بـر اسـاس قـرآن كـريـم و روايـتـهـاى اسـلامـى ،
حضرت ابراهيم (ع )، كعبه را بنا كرد و آيين
يـكـتـاپـرسـتـى مـوسوم به حنيف را در مكّه رواج
داد. حنيف بودن دين حضرت ابراهيم در قرآن چنين
يادآور شده است :
((مـا كـانَ اِبـْراهـيـِمُ يـَهـوُديـّا وَ
لانـَصـْرانـيـّاً وَ لكـِنْ كـانَ حـَنـيـِفـا
مـُسـْلِمـا وَ مـا كـانَ مـِنـَ الْمُشْرِكيِنَ))(57)
ابـراهـيـم بـه آيـيـن يـهـود ونصارا نبود ليكن به
دين حنيف و مسلمانان بود و از آنان كه به خدا شرك
آورده اند نبود.
دين حنيف از نظر قرآن كريم داراى چنان اصالتى است
كه پيامبر اسلام نيز از
جانب خداوند فرمان يافت تا از آن پيروى كند.
((ثُمَّ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ اَنِ اتَّبِعْ
مِلَّةَ اِبْراهيمَ حَنيفا وَ ما كانَ مِنَ
الْمُشْرِكينَ))(58)
آن گاه بر تو وحى كرديم كه (در دعوت به خداپرستى و
توحيد) از آيين حنيف ابراهيم پيروى كن كه او به
خداى يكتا شرك نياورد.
ديـن حـنيف براى مدّتى طولانى در شمال عربستان
رواج داشت . با وجود پيدايش بت پرستى در آن
سـرزمـيـن ، مـعـتقدان به اين دين حتى در روزگار
ظهور اسلام نيز كم و بيش يافت مى شدند. اينان به
خداى يكتا و روز رستاخيز معتقد بودند و مردم را از
كارهاى زشت باز مى داشتند و حتى بعضى از آنان بعثت
پيامبر(ص ) را بشارت دادند.(59)
بت پرستى
بـت پـرسـتـى ديـن شـايـع مـردم شمال عربستان به
هنگام ظهور اسلام بود. پيرامون پيدايش و اشاعه آن
دو قول بين مورخان اسلامى وجود دارد.
1ـ اوليـن گـروهـى كـه بـت پـرسـتـى را رواج
دادنـد، فـرزنـدان اسـمـاعـيـل (ع ) بـودنـد؛ به
اين ترتيب كه پس از فزونى يافتن جمعيتشان مجبور به
ترك مكّه بـراى يـافـتـن مـحـلهـاى جديد شدند.
اينان در زمان كوچ به سبب احترامى كه براى كعبه و
حرم قـائل بـودنـد، سـنـگـى از سنگهاى آنرا با خود
برده ، هر جا فرود مى آمدند، آن را نصب كرده ،
هـمـانـنـد كـعـبه بر گردش طواف مى كردند. تقديس
سنگ رفته رفته بقدرى شايع شد كه هر سـنـگـى را كـه
خـوش مى داشتند، مى پرستيدند. بدين ترتيب ،
قرنها گذشت و دين ابراهيم و اسـمـاعـيـل بـه
بـوتـه فـرامـوشى سپرده شد. با اين وجود، مراسم حج
همچنان باقى ماند ولى آثارى از شرك نيز در آن راه
يافت .(60)
2ـ اولين كسى كه بت پرستى را در ميان مردم رايج
كرد، فردى به نام عمروبن لُحَّى بود. وى از مـكـّه
بـه شـام سـفـر كـرد و در آنـجـا ديد مردم بتها را
مى پرستند. پرسيد:اينها چيست كه مى پـرسـتـيـد؟
گـفـتـند: بت است كه از آنها باران طلب مى كنيم و
بر ما مى بارد، از آنان يارى مى طلبيم و ما را
يارى مى كنند.
پـس از آنـان تـقـاضـا كـرد كـه بـه او نـيـز
بـتـى بـدهـند تا به سرزمين عرب بياورد و آن را
بـپـرسـتند. آنان بت هبل را به او دادند. وى نيز
آن را به مكّه آورده ، نصب كرد و به مردم دستور
داد تا آن را بپرستند و بزرگ بشمارند.(61)
از پـيـامـبـر(ص ) نـيز روايتى نقل شده كه رواج بت
پرستى توسط عمرو بن لُحَّى راتاييد مى كـنـد.(62)
با اين وجود، برخى معتقدند كه عمرو اولين كسى است
كه بت را در كعبه نصب كرد وگرنه رواج بت پرستى
توسط وى بدون سابقه قبلى در ميان مردم امرى دور از
ذهن است .(63)اعتقاد
عربها به بتها برغم شيوع آن چندان هم راسخ نبود.
تعظيم و قربانى كردن براى بتها از روى عـادت بود
نه از روى خلوص نيت . بر اين اساس ، عرب بر بت خشم
مى گرفت و آن را سـنـگـسـار مى كرد و به باد فحش
مى گرفت و در هنگام سختى ، بتى را كه از آرد و
خرما بود مى شكست و مى خورد.(64)
انواع بتها
قبايل عرب در شهرها و جاهاى گوناگون بتهاى مخصوص
به خود داشتند و كعبه نقطه اى بود كه تعداد 360 بت
را در آن جاى داده بودند.(65)
نـام بـرخـى از بـتـهـاى مـعـروف عـرب در قـرآن
آمـده اسـت مـثـل : ((لات ، عـزى ، مـنـات ،
يـغـوث ، يـعـوق ، ودّ، نـسـر، سـواع ، بعل .))
((اَفَرَاَيْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّى وَ مَنوةَ
الثّالِثَةَ الاُْخْرى ))(66)
آيا دو بت لات و عزى را ديديد(كه بى اثراست ) ، و
منات سومين بت ديگر.
قرآن كريم مى فرمايد:
((وَ قالوُا لاتَذَرُنَّ الِهَتَكُمْ وَ لا
تَذَرُنَّ وَ دًّا وَلا سُواعا وَ لا يَغوُثَ وَ
يَعوُقَ وَ نَسْرا))(67)
و گفتند خدايان خود را رهانكنيد و بخصوص دست از
پرستش (اين پنج بت ) ودّ ، سواع ، يغوث ، يعوق ، و
نسر برداريد .
همچنين در سوره صافات آمده است :
(( اءَتَدْعوُنَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ اَحْسَنَ
الْخالِقيِنَ ))(68)
آيا ( بت ) بعل را مى خوانيد و بهترين آفريننده را
وا مى گذاريد؟!
سـه بـت ((لات ))، ((منات )) و ((عزى )) را ((بنات
الله )) يعنى دختران خدا مى ناميدند و بر اين
بـاور بـودنـد كه نزد خدا از آنها شفاعت مى كنند و
گاهى اسامى خود را با نام بندگى آنها مى ناميدند
مثل عبدالعزى ، عبد ودّ و ... .(69)
قـرآن كـريـم نـظـر عـرب در مـورد پـرسـتـش بتان
چنين بيان مى كند كه آنان بتها را شفيع نزد خداوند
و وسيله نزديك شدن به او مى دانستند.
قرآن كريم در اين باره فرموده است :
(( اَلا لِلّهِ الدّيـنُ الْخـالِصُ وَالَّذيـنَ
اتَّخـَذُوا مـِنْ دُونـِهِ اَوْلِيـاءَ ما
نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِيُقُرِّبوُنا اِلَى اللّهِ
زُلْفى ))(70)
آگاه باشيد كه دين خالص براى خداست و آنان كه غير
خدا را ولى خود گرفتند (گفتند) ما آنها را نمى
پرستيم مگر اينكه ما را به درگاه خدا نزديك
گردانند.
نوعى اعتقاد به جبر نيز در عقايد مشركان دوره
جاهليت ديده مى شود؛ آنجا كه مى گفتند: اين اراده
خداوند است كه ما بت مى پرستيم و اگر او نمى خواست
ما چيزى را با او شريك نمى گرفتيم .
(( وَ قـالَ الَّذيـنَ اَشـْرَكـوُا لَوْ شـاءَ
اللّهُ مـا عـَبـَدْنا مِنْ دُونِهِ مِنْ شَىْءٍ
نَحْنُ وَ لا اباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْدُونِهِ
مِنْ شَىْءٍ))(71)
و كـسانى كه شرك ورزيدند گفتند: اگر خدا مى خواست
ما هيچ چيز را غير او نپرستيده بوديم ، نه ما و نه
پدران ما، و هيچ چيز را بدون فرمان او حرام نمى
كرديم .
عـرب روزگـار جـاهليت به قيامت و زنده شدن پس از
مرگ اعتقادى نداشت ، پرستش بتها نيز به خـاطـر
زنـدگـانـى دنـيـوى بـود. قـرآن كـريـم داسـتـان
مـردى را كـه استخوان پوسيده اى نزد پيامبر(ص )
آورد و گفت : آيا خداوند اين را دوباره زنده مى
كند؟ چنين آورده است :
(( وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ
قالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ هِىَ رَميمٌ ))(72)
و براى ما مثل آورده ، گفت : استخوانهايى را كه
پوسيده و خاك شده ، چه كسى زنده مى كند؟ محو بـت
پـرسـتـى از جزيرة العرب و استقرار توحيد در آن
سرزمين را بايد از كارهاى شگفت انگيز اسـلام
دانـسـت . مـردمـى كه بت ، در خانه و صحرا و در
سفر و حضر، انيس و مونس آنها بود و در تـمـام
امـور زنـدگى شان مؤ ثر شمرده مى شد، بافته هاى
فكر و ساخته هاى دست خود را به دور افكنده ، به
مناديان توحيد خالص بدل شدند. اين را بحق بايد يك
معجزه دانست ؛ معجزه اى كه آثارش تا به امروز باقى
است و همچنان نيز باقى خواهد ماند. قرآن كريم
عاليترين مفاهيم توحيد را به آنان القا كرد، و
راسخترين اعتقاد به رستخيز را در آنان پديد آورد.
سرنوشت بتها :
پـس از ورود رسـول خـدا (ص ) بـه مـديـنه شكستن
بتها به دست خود مردم آغاز شد و بتها طعمه آتـش
تـنـور گـرديـد .(73)
اوّليـن بـت بـزرگـى كـه در سـال هـشتم هجرى به
دست حضرت على (ع ) سرنگون شد، بت ((منات )) بود.
((منات )) بت مردم مـديـنـه و در راه مـكـه و
مـدينه واقع بود. حضرت على (ع ) به دستور پيامبر(ص
) آن را ويران ساخت و آنچه از نفايس در آن موجود
بود، نزد پيامبر(ص ) آورد.(74)
پـس از فـتـح مـكـّه دوره سرنگونى بتها فرا رسيد.
اوّلين اقدام آن حضرت در هنگام ورود به آن شـهـر،
پـاك سـاخـتـن كعبه از لوث بتها بود. آن حضرت پس
از طواف كعبه درون آن رفته ، با حربه اى كه در دست
داشت به كوبيدن بتها پرداخته ، مى فرمود:
((قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ اِنَّ
الْباطِلَ كانَ زَهوُقا))(75)
بگو حق آمد و باطل نابود شد، حقا كه باطل نابود
شدنى است .(76)
بـرخـى از ايـن بـتـها مثل عزى چنان در نزد اعراب
عزيز بود كه يكى از بت پرستان وقتى خبر انهدامش را
شنيد، مريض شد و از غصه مرد.(77)
يهود، مسيحيان وصابئان
عـلاوه بـر شـرك و بـت پرستى كه عقيده غالب مردم
جزيرة العرب در دورا ن جاهليت بود، اديان آسمانى
يهودى و مسيحيت نيز در اين سرزمين رايج بود. منشاء
و مبداء اين دو دين ، دولت روم بود. بـه دنـبـال
شورش يهوديان در قرن اوّل ميلادى عليه امپراتورى
روم ، تعداد زيادى از آنان به سـرزمـيـن
عـربـسـتان پناهنده شدند و در مناطقى مثل يثرب ،
خيبر و تيما به كار زراعت پرداختند. سـبـب پـنـاه
آوردن يـهـوديـان بـه عـربـسـتـان ، وسـعـت ايـن
سـرزمـيـن و غـيـر قـابـل تـسخير بودن آن بود. در
حالى كه اگر به هر يك از سرزمينهاى شام و آسياى
صغير و مصر پناه مى بردند؛ دستگير مى شدند.(78)
يـهـوديان در شبه جزيرة العرب كنيه ربّى
(دانشمندان يهود) و مدرسه داشته ، تمام امور دينى
شـان را انـجـام مـى دادنـد. از اين رو، خود را از
عربها برتر مى دانستند و عربها نيز اين امر را
پذيرفته بودند.(79)
نفوذ مسيحيان از يهود هم بيشتر بود و نجران مركز
عمده آنان در شبه جزيره عربستان به شمار مـى رفـت
. تـعـداد زيـادى از عـربـها به اين دين گرويده
بودند، از جمله بنى حنيفه در يمامه ،
غـسـّانـيـهـا در شـمال غربى ، لخميها در شمال
شرقى و عده اى از بنى طى در تيما، كيش مسيحى
داشـتـنـد. مـنـشـاء گـسـتـرش ايـن ديـن ، دولت
بـيـزانس و دولت حبشه بودند كه بشّدت آن را در
عربستان ترويج مى كردند.(80)
پـس از ظـهـور اسـلام وضـعـيـت ايـن دو ديـن بـه
خـطـر افـتـاد و مـوضـع آنـان در مـقـابـل اسـلام
بـا هـم تـفـاوت بـسيار داشت . يهوديان موضعى
سرسختانه داشتند، در حالى كه مـسـيـحـيـان واقـع
بـيـنـانـه بـرخـورد مـى كـردنـد. قـرآن كريم
تفاوت موضع يهود و نصارا در مقابل مؤ منان چنين
يادآور شده است :
((لَتـَجـِدَنَّ اَشـَدَّ النـّاسِ عـَداوَةً
لِلَّذيـنَ امَنوُاالْيَهوُدَ وَالَّذينَ
اَشْرَكوُا وَ لَتَجِدَنَّ اَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً
لِلَّذينَ امـَنـوُا الَّذيـنَ قـالوُا اِنـّا
نـَصـاَّرى ذلِكَ بـِاَنَّ مـِنـْهـُمْ
قـِسـّيـسـيـنَ وَ رُهـْبـانـا وَ اَنَّهـُمـْ
لايَسْتَكْبِروُنَ.))(81)
بى شك ، مى بينى كه سخت ترين مردم نسبت به كسانى
كه ايمان آوردند، يهوديانند و كسانى كـه شـرك
ورزيـدند، و مى بينى كه نزديكترين دوستى با كسانى
را كه ايمان آوردند افرادى دارنـد كـه گفتند: ما
نصارى هستيم . آن بدين سبب است كه از آنان كشيشان
و رهبانان هستند و آنان استكبار نمى ورزند.
عـده اى نـيـز در عربستان ، مذهب صابئى داشتند كه
گويا ستاره پرست بودند. نام اين دين نيز در قرآن
كريم سوره مائده ، آيه 169 در رديف يهود و مسيحيت
آمده است .(82)
|
 |
جاهلى
از تمدن بشرى
اگـر كـسـى امـروز صـحـراى خـشـك و بى آب و علف شبه
جزيره عربستان را از نظر بگذراند، تصور مى كند كه در
آن هيچ زمينه اى براى تمدن وجود نداشته و ندارد، ولى
اگر آنگونه كه مـورخـان مـى گـويـنـد بـپـذيـرد كـه در
دورانـهاى بسيار قديم شبه جزيره عربستان سرزمينى
پـربـاران و پـر نـعـمت بوده است ، تصور اينكه در آنجا
تمدنهاى عظيم نيز وجود داشته چندان دشوار نيست .(83)
شـبـه جـزيـره عـربـسـتـان از قـسـمـتـهـاى مـتـنـوعـى
بـرخـوردار اسـت . بـخـشـهـايـى از آن مـثل يمن در
جنوب ، از آبادانى بهره مند و اسباب تمدن در آن فراهم
است ، در حالى كه بخشهاى وسـيـعـى از صـحـراهـاى
مـركـزى كـم آب و بـى حـاصـل اسـت و زمـيـنـه ايـجـاد
تـمدن در آن وجود ندارد.(84)
پـيـدايـش وضـعـيـت جـغـرافـيـايـى امـروزى عـربستان
همزمان با ظهور اسلام و با پراكنده شدن سـنـگـهـاى
سـيـاه آتـشفشانى بوده . وسعت اين سنگها بيشتر در حجاز
و اطراف شهر مدينه است . آتشفشانهايى نيز پس از اسلام
صورت گرفته كه سبب پيدايش مناطق جديدى از سنگهاى سياه
شـده اسـت . پـراكـنده شده اين سنگها در سطح زمين و
نيز ريگستانهاى وسيع سبب كمى شهرهاى آباد شبه جزيره
عربستان به نسبت وسعت سرزمين آن مى باشد.(85)
به اين ترتيب ، شبه جزيره عربستان در زمان جاهليت را
بايد در دو ناحيه مورد بررسى قرار داد: يـمـن ، و
حـجـاز كـه مـهـد اسـلام مـى بـاشـد. يـمـن شـامـل
قـسـمـت جـنـوبـى اسـت و حـجـاز شامل بخشهاى شمالى و
مركزى شبه جزيره مى باشد.
تمدن يمن
يـمـن كـه در جـنـوب جـزيـرة العرب واقع است ، از
حاصلخيزترين و پر درآمدترين نقاط آن به شـمـار مـى
رفـت . زيادى نعمت در اين ناحيه سبب شد كه عربهاى قديم
آن را سرزمين مبارك عرب بـنـامـنـد. مـردم آن اغلب
تجارت پيشه و كشاورز بودند و با ايران ، هند و مصر
روابط تجارى داشتند.(86)
تـاريـخ از وجود سد بزرگى به نام مآرب در سرزمين يمن
گزارش مى دهد كه خود دليلى است بر اينكه در آن سرزمين
تمدنى وجود داشته است .
قـرآن كـريـم نـيـز از آبـاديـهـاى اطـراف آن سـد و
نـيـز ويـرانـى آن بـر اثـر سيل خبر داده است ، آنجا
كه مى فرمايد:
((لَقـَدْ كـانَ لِسَبَاءٍ فى مَسْكَنَهِمْ ايَةٌ
جَنَّتانِ عَنْ يَمينٍ وَ شِمالٍ كُلوُا مِنْ رِزْقِ
رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بـَلْدَةٌ طـَيِّبـَةٌ وَ
رَبُّ غـَفـوُرٌ فـَاَعـْرَضـُوا فـَاَرْسَلْنا
عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ
بِجَنَّتْيهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَىْ اُكُلٍ خَمْطٍ وَ
اَثْلٍ وَ شَىْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَليلٍ))(87)
بـيـقين براى قوم سبا در اقامتگاهشان آيتى بود. دو
بوستان از راست و چپ ، (ما به آنها گفتيم ) كـه از
روزى پـروردگـارتـان بـخـوريـد و سـپـاسـگـزار او
بـاشـيـد شـهـرى پـاك و مطلوب و پـروردگـارى آمـرزنـده
داريـد. پـس روى از فـرمـان بـرتافتند، در نتيجه سيلى
ويرانگر بر سـرشـان فـرو فـرستاديم و دو بوستان آنان
را بدل كرديم به دو بوستان با ميوه هاى تلخ خاردار و
گز و چيز اندكى از سدر.
بـنـاى ايـن سـد عـظـيـم ، سـرزمـيـن يمن را كه تا آن
زمان از سيلابها استفاده مى كرد احيا كرد، و بـاغـهـاى
سـر سـبـز و خـرمـى در اطـراف آن پـديـد آورد، خـرابـى
سـد كـه دليـل آن بـه روشـنـى مـعـلوم نـيـسـت ،
بـاعـث ويـرانـى سـرزمـيـن يـمـن و پـراكـنـدگـى مـردم
آن شد.(88)
كـشـاورزى در سـرزمـيـن يـمـن رواج كـامـل داشـتـه و
چـيـزهـايـى مـثـل زردآلو، هـلو، انـجـيـر، بادام ،
انگور، گندم ، ذرت ، جو، ارزن و ديگر اقلام كشاورزى در
آن بـخـوبى به عمل مى آمد. ارزش تهيه اين محصولات
زمانى آشكار مى شود كه بدانيم مردم آن را با دشوارى به
وسيله آب چاه و آب سدّ آبيارى مى كردند.(89)
جـايـگـاه يـمـن در كـنـار اقـيـانـوس هـند، به اين
سرزمين اهميت تجارى ويژه اى بخشيده بود. يمن واسـطه
تجارى بين هندوستان با كشورهاى مصر، آشور و فنيقيه
محسوب مى شد. از اين رو ميان يـمـنيها و هنديان روابط
دوستى و تجارى محكمى برقرار بود، چرا كه آنان محصولات
هند را از راه دريـا و خـشـكـى حمل كرده ، در بازارهاى
جهانى آن روز به فروش مى رساندند. تجارت از راه
دريـا نـيـاز بـه كـشـتـيـهـاى مـنـاسـب داشـت . كـار
كـشـتـى سـازى نـيـز در سـواحـل و بـنـدرگاههاى يمن
انجام مى شد. مردم يمن علاوه بر آنكه واسطه تجارى
بودند، خود نـيز توليدكننده محصولات كشاورزى صادراتى
به شمار آمده برخى از سنگهاى معدنى قيمتى را نيز
استخراج و صادر مى كردند.(90)
عقيق يمن امروز هم در ميان ايرانيان ارزشمند است كه
خود دلالت بر صدور آن به كشور ما از ديرباز مى كند.
شمال شبه جزيره عربستان
حـاصـلخـيـزى زمـيـن و هـمـسـايـگـى بـا تـمـدنـهـاى
ايـران و روم ، امـكـان ايـجـاد تـمـدن در شـمـال
جـزيـرة العـرب را فـراهـم آورده بـود. در نـاحـيـه
شـمـال شـبـه جزيره عربستان دولتهاى حيره و غسّان تحت
حمايت ايران و روم مى زيستند. اين دو دولت بـر
مـبـنـاى تمدنهاى بسيار كهن پيشين بنا شده بودند. آثار
تمدن در قصرهايى كه مى سـاخـتـنـد بـخـوبـى مـشـاهـده
مـى شـد. برخى از روايات تاريخى بيانگر آن است كه
يزدگرد اوّل سـاسـانـى پـسـر خـود بـهـرام گـور را بـه
يـكى از پادشاهان حيره سپرد تا او را تربيت كند.(91)
كه اين امر دلالت بر رشد اخلاقى مردم اين سرزمين دارد.
آثـار بجا مانده از اين سرزمين نشان دهنده آن است كه
مردم يمن پس از شكسته شدن سدّ مارب به منظور يافتن
نقاط مناسب جديد براى سكونت به آنجا روى آوردند.
گزارشهاى ديگر مى گويد: دولتهاى يمن مثل ((مَعين )) و
((سبا)) در امتداد شاهراه يمن به فلسطين كوچ نشينهايى
داشته اند؛ بـه ايـن تـرتيب ، مى توان گفت ؛ شمال غربى
شبه جزيره عربستان زمانى در تصرف دولت معين بوده است .
سـرزمـيـن غـسـّان نـيـز بـه حيره شباهت داشت و دولتش
تحت الحمايه بود. روميان بر آنجا سلطه داشتند و در
جنگهاى خود با ايرانيان از آنها استفاده مى كردند.
از نوع زندگى مردم حيره و غسّان كه بيشتر كارشان
نظاميگرى بود، مى توان دريافت كه مردم اين سرزمينها به
دليل اشتغال دائم به جنگ و در گيرى ، فرصت پرداختن به
امور مربوط به تـمـدن را بـه انـدازه يـمـنـيـهـا
نـيـافـتـنـد، هـر چـنـد امـكـانـش بـراى آنـان
فـراهـم بـود. در هـر حـال ايـنـان اجـتـمـاعـات بـه
نـسـبـت پـيـشـرفـتـه اى داشـتـنـد و بـه مـرحـله
تشكيل دولت و كشور رسيده بودند.(92)
تمدّن در مهد اسلام
خـشـكـى و خـشـونـت صـحـرا، كـمـى بـاران و
بـارانـهـاى سـيـل آساى ويرانگر در برخى از فصول سال
جز اندكى از تمدن را در شهرهاى مكه ، يثرب ، طـائف و
آبـاديـهـاى وادى القـرى بـاقـى نـگـذاشـتـه بـود.(93)
در ايـن سرزمين غلبه با صـحـرانـشـينى و پرورش دام ،
بويژه شتر بود، اما عبور راه بازرگانى هندوستان به مصر
و سـوريـه سـبـب شـده بـود كـه يكى از اسباب عمده تمدن
يعنى تجارت در اين ناحيه به خوبى فراهم باشد.
سـاكـنـان ايـن نـاحـيـه را بـدويـهـا (صـحرانشينان )
تشكيل مى دادند. زندگى بدوى ويژگيهاى مخصوص به خود
داشت . بدوى نمى توانست در يك نقطه ساكن شود، بلكه
مجبور بود در طلب مـعـاش از نـقـطـه اى بـه نـقـطه
ديگر كوچ كند. او بايد شجاع و نيرومند باشد تا در صحرا
و بيابان زندگى كند و در مقابل درندگان و دشمنان از
خود دفاع كند.(94)
بـا ايـن وجـود، صـحـرا محيط بسيار مناسبى براى پرورش
دو حيوان يكى مقاوم و ديگرى تندرو يـعـنى شتر و اسب
بود. اين دو حيوان هم براى زندگى بدوى مناسبند و هم در
امر جنگ و تجارت كـار بـرد بـسـيـار وسيعى دارند. از
اين رو تربيت اين دو حيوان و بويژه حفظ اصالت اسبها از
اهميت ويژه اى برخوردار بود و نظام ويژه اى داشت .(95)
عـلاوه بـر مـكـه كـه پـايـگـاه دينى و تجارى آن روز
جزيرة العرب محسوب مى شد، آثار ديگر تـمـدن يعنى مراكز
ادبى كه شاعران در آنجا اشعارشان را به جامعه ادبى
عرضه مى كردند، در اين ناحيه از عربستان واقع بود.(96)
نـكـتـه جـالب در زنـدگـى بـدويها اين است كه هر چند
آنان از تمدن بهره چندانى نداشتند و در بـيـابـانـهـاى
بـى آب و عـلف از نقطه اى به نقطه ديگر كوچ مى كردند
واوج سختى معيشت در زنـدگـى آنـان مـشاهده مى شود،
ليكن به تمدن و آثار آن مانند شهر نشينى به ديده حقارت
مى نگريستند. گوستاولوبون دراين باره مى نويسد:
(( عـربـهـاى بـدوى بـه دولتهاى متمدن و تشكيلات منظم
شهريها به نظر حقارت مى نگرند و زنـدگـى صـحـرا و
بـيـابـان را بـه سـازمـانـهـاى مـنـظم شهرى ترجيح مى
دهند و اين مهم هم از خـصـايـص مـوروثى آنها بوده ...
و چنان در اين عقيده و نظريه پر و پا قرص و محكم هستند
كه هـيـچ منطقى در برابر آن مؤ ثر نيست ، از اين رو در
سوريه تا كنون حاضر نشده اند زمينهايى را كه براى
سكونت در شهر به آنها واگذار شده بپذيرند. اين عربهاى
صحرانشين كه رويه زنـدگى خود مختارى و اعيان منشى آنها
هر جهانگردى را شيفته خود ساخته از تمام نعمتهايى كه
تـمـدن كـنـونـى آورده ، خـود را بـى نياز دانسته و در
بى نيازى باتمام امراى عالم مانند امراى قرون وسطى لاف
همسرى مى زنند.))(97)
عصر جاهليّت از ديدگاه اميرمؤ منان
على (ع )
امـيـرمـؤ مـنـان عـلى عليه السلام شيواترين بيان را
درباره سطح فرهنگ و وضع زندگى مردم روزگـار جـاهـليـت
دارد. آن حضرت كه خود از نزديك شاهد زندگى مردم بوده ،
سيماى روزگار جاهليت را ضمن خطبه اى ترسيم كرده است .
هـمـانـا خـدا مـحـمـد ـ درود خـداونـد بر او و
خاندانش باد ـ را برانگيخت ، تا مردمان رابترساند و
فرمان خدا را چنان كه بايد برساند. آن هنگام شما اى
مردم عرب ، بدترين آيين را برگزيده ، در بـدتـريـن
سـراى خـزيـده بـوديـد. در مـيـان سـنـگـسـتـانـهـاى
نـاهـمـوار و مـارهـاى زهـر دار مـنزل گرفته بوديد، آب
تيره مى نوشيديد و خوراكى گلو آزار مى خورديد و خون
يكديگر را مـى ريختيد و از خويشاوندان مى بريديد، بتها
در ميان شما بر پا و سرتا پايتان گناه آلوده بود.(98)
نتيجه بحث
از مـجـمـوع آنـچـه گـفته شد چنين برمى آيد كه شبه
جزيره عربستان در دوران جاهليت ، تمدنى يكسان و همانند
نداشته است . برخى از نقاط آن مثل يمن از تمدنى به
نسبت پيشرفته برخوردار بـوده ، قـسـمـتـهـاى شـمـالى ،
تـمـدنـى مـتـوسـط و نـقـاط ديـگـر مثل حجاز فاقد تمدن
بود.
نـاگـفـتـه نـمـانـد كـه تـمدن عرب جاهلى در آن
بخشهايى كه به نسبت از آن برخوردار بود با تـمـدن
ايـران و روم و نـيـز تـمـدنـى كـه پـس از ظـهـور
اسـلام در ايـن سـرزمـيـن پـديـد آمـد قابل مقايسه
نبود.
تمدن اسلامى ، عاليترين نظامهاى سياسى و اجتماعى را
پديد آورد، علوم را در
تـمـام شاخه هاى آن گسترش داد و انواع فنون را در جهان
آن روز رايج ساخت ، چنان كه اروپاى متمدن كنونى را
بايد پرورده خان گسترده علمى مسلمانان دانست .
 |
اگر
فرهنگ را مجموعه آداب و رسوم اجتماعى و اندوخته هاى
معنوى بشر بدانيم ، آداب ، اخلاق و رسوم اجتماعى ملتها
از موضوعاتى است كه بايد تحت عنوان فرهنگ ، مطالعه و
بررسى شود.
هـر چـنـد در دوران جـاهليت دو نوع زندگى يعنى
صحرانشينى و شهر نشينى ديده مى شود، اما در فرهنگ آنها
تفاوت چندانى به چشم نمى خورد. گفتنى است كه آنچه در
اينجا مورد بحث قرار مى گيرد، فرهنگ مردم حجاز ـ
خاستگاه اسلام ـ است .
خانواده
اسـاس خـانـواده در دوره جـاهـليت بر مرد سالارى
استوار بود. مرد تكيه گاه خانواده و صاحب آن بـود.
فـرزنـدان بـه پدران خويش نسبت داده مى شدند و حق مرگ
و زندگى زن و فرزندان به دسـت مـرد بـود تـا جـايـى
كـه مـى تـوانـسـت آنـان را بـه رهـن بـگـذارد يـا بـه
فـروش برساند.(99)
مـردبـراى دفـاع از كـيـان خـانـواده و هـمـسـرش تـا
پـاى جـان مـى ايـسـتـاد و بـه تـعـبـيـر ويـل دورانـت
((بـا تـمـام دنـيـا مـى جـنـگـيد)). با اين وجود، زن
براى مرد حكم كالا را داشت و جزو دارايـى پـدر يـا
شـوهر يا پسر به شمار مى رفت . زن هميشه خدمتگزار مرد
بود و بندرت به مقام مشاوره با مرد دست مى يافت .
وظيفه زن زاييدن فرزندان زياد، بويژه پسران جنگجو بود.
هر مردى چند همسر داشت و هر وقت مى خواست آنان را از
خانه بيرون مى كرد.(100)
رضـايـت زن در ازدواج شـرط نـبود و مصلحت انديشى پدر
يا رئيس قبيله بود كه سرنوشت او را تـعـيـيـن مـى
كـرد. ازدواجـهـا اغـلب فـاميلى بود، هر چند بنابر
مصالح قبيله اى از روى اكراه با غـريبه نيز ازدواج مى
كردند. ازدواج زن با قبيله بيگانه به اندازه اى دشوار
بود كه در هنگام بدرقه عروس به خانه شوهر، پدر يا
برادرش به او مى گفت : برو؛ اميدواريم پسر نزايى ...
چـرا كـه براى ما دشمن مى زايى ، در حالى كه اگر با
قبيله خودى ازدواج مى كرد به او مى گـفـتـند: زايمانت
آسان باد، اميدوارم پسر بزايى و دختر نزايى ، از تو
جمعى كه مايه عزت و شوكت جاويد باشند، به ظهور رسد.(101)
اسلام نظام مرد سالارى را تا حدود زيادى تعديل كرد،
البته قيمومت مرد بر زن را پذيرفته ، ليـكـن نـه بـه
مـعـنـاى سـلب حـقـوق و آزاديـهـاى زن ، بلكه در
مديريت امور خانواده مرد تصميم گـيـرنـده نـهـايـى
اسـت در عـيـن حـال بـايـد حـقـوق زن در چـار چـوب
مـورد قـبـول شـرع مـحفوظ بماند و در امور جامعه
قيموميت مردان تنها در امورى است كه نياز به قدرت
جـسـمـانـى بـيـشتر باشد، مثل جنگيدن روياروى با دشمن
، اما در موارد ديگر زنان و مردان با هم برابرند.
قرآن كريم درباره قيمومت مرد بر زن مى فرمايد:
((اَلرِّجـالُ قـَوّامـوُنَ عـَلَى النِّسـاءِ بـِمـا
فـَضَّلَ اللّهُ بـَعـْضـَهـُمْ عـَلى بَعْضٍ وَ بِما
اَنْفَقوُا مِنْ اَمْوالِهِمْ))(102)
مـردان بـر زنـان قـيـمـومـت و سـرپـرسـتـى دارنـد و
بـه خاطر اينكه خدا بعضى را بر بعضى برترى داده و به
خاطر آنكه مردان مهريه و نفقه زنان را مى دهند.
در ديدگاه اسلام زن همانند مرد از حقوق فردى و اجتماعى
بهره مند است . او مى تواند كار كند و از نتايج كارش
استفاده معقول و منطقى ببرد.
قرآن كريم در اين باره فرموده است :
(( لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبوُا وَ
لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ ))(103)
براى مردان از آنچه كسب كنند بهره اى است وبراى زنان
ازآنچه كسب كنند بهره اى است .
قبيله
قـبـيـله در دوران جـاهـليـت بـراى مـردم از اهـمـيـت
ويـژه اى بـرخـوردار بـود. واحـد اوّليـه تشكيل دهنده
قبيله خانواده بود كه در چادر زندگى مى كرد. از مجموع
چند چادر خويشاوند ((حَىّ)) پديد مى آمد و از مجاورت
((احيا)) همخون ، قبيله تشكيل مى شد. ((حَىّ)) داراى
يك رئيس بود و حكم ((شيخ )) يعنى رئيس قبيله ، بر همه
لازم الاتّباع بود.(104)
ريـاسـت قـبـيـله مـوروثـى بـود، ولى شـيـخ يـا رئيـس
قـبـيـله بـايـد داراى فضايل فردى همانند شجاعت ،
سخاوت و خردمندى نيز باشد تا اعضاى قبيله را ارشاد كند
و به فـرمـانـبردارى و اطاعت خود وا دارد. هر چند شيخ
قبيله براى ((بدوى )) حكم شاه را نداشت ، ولى بـه
دليـل تعصب شديد، او را برتر از ديگران مى شمردند،
چنان كه قبيله خود را نيز بهترين قبايل مى دانستند .(105)
قبيله داراى قوانين ويژه اى بود كه روابط فردى و
اجتماعى مردم بر پايه آنها تنظيم مى شد. اين قوانين
براى مردم بسيار محترم بود و حكم قانون اساسى امروز را
داشت .
اسلام نه تنها تعصبات و مفاخر قبيله اى را مردود دانست
، بلكه اساس نظام سياسى اجتماعى بر پـايه قبايل را بر
هم زد و كلّيه روابط اجتماعى را بر اساس برادرى اسلامى
برقرار كرد و روابـط قـبـيله اى را صرفا بر اساس نسبت
خويشاوندى پذيرفت ملاك برترى در اسلام تقوا است ، نه
انتساب به قبيله ، هر چند نجيب و شريف باشد. دسته بندى
مردم به صورت قبيله ها و طـايـفه هاى مختلف هر چند يك
امر تكوينى و در مرحله اى از ضرورتهاى اجتماعى است ،
امّا ارزش آفرين نيست و مايه برترى كسى نمى شود.
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:
((يـا اَيُّهـَا النـّاسُ اِنـّا خـَلَقـْنـاكُمْ مِنْ
ذَكَرٍ وَ اُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعوُبا وَ قَبائِلَ
لِتَعارَفوُا اِنَّ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ
اَتْقيكُمْ))(106)
اى مـردم ! مـا هـمـه شـمـا را از مـردى و زنـى
آفـريـديـم و شـما را ملتها و قبيله ها قرار داديم تا
يكديگر را بشناسيد. گرامى ترين شما نزد خداوند
باتقواترين شما است .
تعصب عربى
عـرب دوران جـاهلى به تعصّب عربى پايبند بود و براى
نسب و زبان خود اهميت زيادى مى داد، تـا آنـجـا كـه
نـسـب شناسى در ميان آنان به عنوان يك علم مطرح بود.
آنان غير عرب را عجم مى خـوانـدنـد و مـقـصـودشـان
ايـن بـود كـه آنـهـا نـمـى تـوانـنـد مثل عربها فصيح
و رسا صحبت كنند و به آسانى شعر بگويند.
فـخـر فـروشـى مـيـان افـراد مختلف عرب رايج بود و هر
قبيله اى خود را برتر از ديگران مى دانست و فضيلتهاى
خود را به رخ ديگران مى كشيد. ممكن بود كه تيره هاى
گوناگون يك قبيله خود را از يكديگر برتر بدانند، اما
زمانى كه پاى اختلاف با قبيله ديگر به ميان مى آمد،
تمام اعضا و تيره هاى قبيله با هم يكدل و يكزبان
بودند.
خويشاوندى بطور معمول از سوى پدر سنجيده مى شد و
خويشاوندان پدرى گرد هم مى آمدند و خـانـواده و
قـبـيله را تشكيل مى دادند. افرادى كه از اين طريق با
هم پيوند برقرار كرده بودند نسبت به هم تعصب داشتند و
دفاع از يكديگر را واجب مى شمردند. مثلى در اين باره
مى گويد:
(( من و برادرم عليه پسر عموى مان هستيم و من و پسر
عمويم عليه بيگانه . ))
با اين وجود، خويشاوندان مادرى نيز نسبت به يكديگر
تعصب مى ورزيدند.(107)
روابط غير خويشاوندى
غـيـر از خـانواده و قبيله كه خويشاوندان را به هم
پيوند مى داد، انواع ديگرى از رابطه نيز در مـيـان
قـبـايـل عـرب جـاهـليـت رايـج بـود. يـكـى از
راهـهـاى مـرتـبـط شـدن قبايل ، پيمان بستن بود، كه
بدان وسيله هر چند خويشاوند نبودند، تحت مقررات ويژه
اى با هم متحد مى شدند.
اسلام همپيمانى و اتحاد سياسى قبيله ها را با يكديگر
نفى نكرده است . موارد فراوانى در سيره و زنـدگانى
رسول خدا(ص ) ديده مى شود كه آن حضرت با قبيله هاى عرب
پيمان بسته است . مـديـنـه روزهـاى اول ورود رسـول
خـدا(ص ) شـاهـد انـعـقـاد پـيمان ميان يهوديان و
مسلمانان بود. پـيـامبر(ص ) پس از آن نيز به دفعات با
قبايل اطراف مدينه پيمانهاى سياسى ـ دفاعى امضا كرد.(108)
نـا گـفـته نماند كه از ديدگاه اسلام دفاع همپيمان در
صورتى كه ستمگر باشد، مردود است . آنچه ارزشمند است
دفاع از حق و عدالت و اجراى حكم خدا در جامعه است ،
وقتى ستمگرى در جامعه پيدا شد، بر ديگران لازم است با
آن به مخالفت برخيزند، هر چند آن ستمگر مسلمان باشد.
قرآن كريم در اين باره فرموده است :
((وَ اِنْ طـائِفـَتـانِ مـِنَ الْمـُؤ مـِنـيـنَ
اقْتَتَلوُ فَاَصْلَحوُا بَيْنَهُما فَاِنْ بَغَتْ
اِحْدهُمْا عَلَى الْاُخْرى فَقاتِلوُا الْلَتّى
تَبْغى حَتّى تَفْى ءَ اِلى اَمْرِ اللّهِ))(109)
و اگر دو طايفه از اهل ايمان با هم جنگ كنند، پس ميان
آن دو صلح برقرار كنيد و اگر يكى از آن دو به ديگرى
ستم كرد با او جنگ كنيد تا به فرمان خداباز آيد.
از ديگر عوامل پيوند، ((استلحاق )) بود به اين ترتيب
كه فردى كه مى توانست ديگرى را به خـود مـلحـق سـازد و
او را بـه خـود مـنـسوب كند. كسى كه به فرد يا قبيله
اى مشهور مى شد، مى تـوانـسـت هـمانند خويشاوندان
نزديك از آنان ارث ببرد و از او نيز ارث مى بردند. بسا
كه به هـمـيـن دليل از افراد خواسته مى شد تا به قبيله
ملحق شوند، چنان كه در يك مورد فردى از ملحق شـدن بـه
قـبـيـله اى خـوددارى ورزيـد و گـفـت : مـن مـى دانـم
غـرض شـمـا اموال من است .(110)
خلع ، ضد استلحاق بود. گاهى اتفاق مى افتاد كه مردى از
فرزند يا فرزند خوانده خود بدش مـى آمـد و از او
بـيـزارى مى جست و از خود دورش مى كرد بدين منظور به
همراه تعدادى از افراد قـبـيـله به بازار عكاظ مى رفت
و بريدن خود را از آن فرزند اعلام مى داشت و عده اى را
بر اين امر شاهد مى گرفت . كسى كه به اين ترتيب از
پدرش جدا مى گرديد، از تمام قبيله رانده مى شد.(111)
فـرزنـد خـوانـدگـى بـه صـورتـى كـه در روزگار جاهليت
مرسوم بود، در اسلام بكلى مردود شناخته شد و مقرر
گرديد كه پسران با نام پدرانشان خوانده شوند و اگر
پدرانشان شناخته نباشند برادر دينى تلقى شوند.
قرآن كريم درباره لغو فرزند خواندگى مى فرمايد:
((وَ ما جَعَلَ اَدْعِيائَكُمْ اَبْنائَكُمْ ذالِكُمْ
قَوْلُكُمْ بِاَفْواهِكُمْ))(112)
و(خداوند) فرزند خواندگان شما را پسرانتان قرار نداد،
اين گفتار شما زبانى است .
همچنين پيرامون نسبت دادن فرزندان به پدران خودشان مى
فرمايد:
((اُدْعوُهُمْ لِابائِهِمْ هُوَ اَقْسَطُ عِنْدَاللّهِ
فَاِنْ لَمْ تَعْلَمُوا اباءَهُمْ فَاِخْوانُكُمْ فِى
الدّينِ))(113)
آنـان را بـه پـدرانـشـان بـخـوانـيد آن دادگرانه تر
است نزد خداوند و اگر پدرانشان را نمى شناسيد پس
برادران دينى شمايند.
رسـول خـدا(ص ) در راسـتـاى بـرانـدازى ايـن رسـم
نـاپسند و غير اسلامى با دشوارى فراوان روبه رو بود.
آن حضرت فرزند خوانده اى به نام زيد داشت . همسر زيد
بااو ناسازگار بود زيـد نـزد پـيـامـبـر(ص ) آمـد و
مـوضـوع طـلاق دادن هـمـسـرش را بـا آن حـضرت درميان
گذاشت . رسول خدا(ص ) از وى خواست همسرش را نگهدارد؛
ولى وقتى با اصرار زيد مواجه شد على رغم مـيـل باطنى
خود به او اجازه داد كه زنش را طلاق دهد. آن گاه براى
پايان دادن به قوانين جاهلى پـسر خواندگى به امر
خداوند تصميم گرفت با همسر سابق زيد ازدواج كند، امااز
زخم زبان مـردم درامـان نـبـود، تـا از سـوى خـداونـد
آيـه نـازل شـد و بـه رسـول خـدا(ص ) فـرمـان داده شـد
كـه با همسر زيد ازدواج كند بدين ترتيب ؛ اين رسم
نظام برده دارى در فرهنگ جاهليت
بـرده دارى در تـاريـخ بـشـريـت سابقه اى ديرينه دارد.
انسانها از روزگاران بسيار دور به صـورتـهـاى
گـونـاگون يكديگر را به بردگى مى گرفته اند، بويژه در
جنگها كه طرف مغلوب پس از شكست ، بنده و برده طرف
پيروز محسوب مى شد. برده گرفتن درميان ايرانيان و
رومـيـان بـسـيـار شـايـع بـود و از جـمـله هـدايـاى
حـكـمرانان ايران و روم به يكديگر بردگان بود.(114)
عـربـهـاى روزگـا جـاهـليت نيز برده داشتند كه يا از
اسيران جنگى بودند، يا از حبشه و جاهاى ديـگر خريدارى
مى كردند. برده ها را از نقاط مختلف مى آوردند و چون
ديگر كالاها در بازارهاى مـوسـمـى بـه فـروش مـى
رسـانـدنـد. وقـتـى كـسـى بـرده اى مـى خـريـد مـثـل
چـارپـايـان ريـسـمـان بـه گـردنـش مـى انـداخت و به
خانه مى برد. بردگان به ارث مى رسيدند. مگر اينكه صاحب
برده به او مى گفت : تو بعد ازمرگ من آزاد هستى .(115)
بـردگـان مـورد اعـتـمـاد نبودند؛ با اين وجود، برده
ها درجنگها به كار برده مى شدند، ولى از غنيمتها سهمى
نداشتند و سهم او از آن صاحبش بود.(116)
قمار بازى يكى از شيوه هاى ديگر برده گيرى بود. به اين
ترتيب كه هر كس به حريف خود مى باخت برده او مى شد،
چنان كه ابى لهب وعاصى بن هشام با همين شرط قمار كردند
وابولهب بـرد وعـاصى را به بردگى گرفته ، به شتر چرانى
وا داشت . علاوه براين ، وامداران نيز به بردگى گرفته
مى شدند.(117)
عـربـهـاى دوره جاهليت ، برده را آزاد نمى كردند مگر
به دليلى بسيار مهم ، هر وقت هم برده اى مـى خـواسـت
از دسـت صـاحـبـش آزاد شـود، تـنـهـا مـى تـوانست ازوى
بخواهد كه او را به ديگرى بفروشد.(118)
اسلام والغاى بردگى
اسـلام بـصـراحـت بـرده دارى را لغـو نـكـرده اسـت ؛
امـا در عمل ، نظامى تاءسيس كرده است كه برده دارى كم
كم از ميان برود. در حقيقت ، اسلام براى آزادى
بـردگـان شـعـار نداده ، بلكه راه عملى شدن آزادى آنان
را گشوده است . قرآن كريم و روايات پيشوايان دينى
آزادى برده را يكى از كارهاى پسنديده و پراجر و پاداش
دانسته اند. علاوه بر اين ، آزاد ساختن برده به عنوان
كفاره بسيارى از گناهان درنظر گرفته شده است .
قرآن كريم يكى از بهترين راههاى مصرف مال را آزاد
ساختن بردگان معرفى كرده است :
(( ... وَاتـَى الْمـالَ عـَلى حـُبِّهِ ذَوِى
الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَالْمَسكينَ وَابْنَ
السَّبيلِ وَالسّائِلينَ وَ فِى الرِّقابِ ...))(119)
و مـال را بـا آنـكـه دوسـت مـى دارنـد به خويشاوندان
و يتيمان و بيچارگان و در راه ماندگان و نيازمندان و
درآزادى بردگان داد... .
رسول خدا(ص ) پيرامون ارزش آزاد كردن بندگان فرمود:
(( مَنْ اَعْتَقَ رَقَبَةً فَهِىَ فِداءُهُ مِنَ
النّارِ كُلُّ عُضْوٍ مِنْها فِداءُ عُضْوٍ مِنْهُ))(120)
كـسـى كه برده اى را آزاد كند، آن برده فدايى وى از
آتش است . هر عضو برده ، فديه عضوى از آزاد كننده است
.
امـام صـادق عـليـه السـلام فـرمـوده است : چهاركار
است كه هر كس انجام دهد وارد بهشت مى شود، يـكـى
ازآنـهـا آزاد كـردن بـرده اسـت .(121)
رسول خدا (ص ) پنج چيز را باعث رفتن به بهشت دانسته
اند كه يكى از آنها آزاد كردن برده است .(122)
مـوارد متعددى از احكام فقهى وجود دارد كه آزاد كردن
بنده درآنها در نظر گرفته شده است . به عـنـوان مـثـال
، ((كـفاره افطار ماه رمضان يكى از اين سه چيز است :
آزاد كردن يك بنده ، يا دو ماه پى در پى روزه گرفتن ،
يا شصت فقير را طعام دادن .))(123)
ايـنـكـه اسـلام آزادى بـردگـان را بـه صورت يك كار
پسنديده شرعى قرار داده تا مؤ منان با انجام آن به
خداوند تقرب بجويند، عملى ترين راه آزاد ساختن بردگان
است ، چنان كه بسيارى ازمـسلمانان با همين انگيزه
بردگان را آزاد مى كردند.(124)
اما اينكه چرا اسلام بصراحت برده دارى را لغو نكرده ،
دليلش اين است كه اين كار غير عملى بود از چند جهت :
1ـ اگر اسلام دستور لغو يك باره بردگى را مى داد،
بردگان زيادى درجامعه بودند كه چون امـكـان زندگى
مستقل براى آنها نبود، به صورت يك قشر بيكار و سرگردان
درجامعه ظاهر مى شدند.
2ـ يـكـى از راهـهـاى گرفتن برده ، جنگ بود، به اين
ترتيب كه اسيران به عنوان غنايم جنگى مـيان جنگجويان
تقسيم مى شدند. جنگ و اسير گرفتن يكى از امور اجتناب
ناپذير جامعه بشرى اسـت . و در روزگـار گـذشـتـه
مـنـاسـب تـريـن راه نـگهدارى اسيران تقسيم آنان ميان
جنگجويان بـود،در حـالى كـه نـگـهـدارى آنـان بـه
صـورتـهـايـى كـه امـروز معمول است ، جامعه را دچار
مشكل مى ساخت .
خرافات
خـرافـه واعـتـقـاد بـه وجـود مـوجـودات مـوهـوم و
غـيـرواقـعـى واعـمـالى كـه نـاشـى از جـهل به علل
حوادث و وقايع بود. و نيز اعتقاد به تاءثير داشتن برخى
از حركات طبيعى و يا اشياء بر زندگى انسانها درميان
عرب دوره جاهليّت بسيار رايج بود كه براى نمونه به چند
تاى آنها اشاره مى كنيم .
از جمله خرافه هاى عربها اعتقاد به شومى عطسه بود، از
اين رو وقتى كسى عطسه مى كرد همه دست از كار مى كشيدند
و با شنيدن عطسه مى گفتند: بِكلابى ، يعنى شومى عطسه
به سگانم بـيـفـتـد. اگر دوستى عطسه مى كرد مى گفتند:
طول عمر وجوانى باد، درحالى كه اگرآن را از دشمن مى
شنيدند مى گفتند: به درد كبد و سياه سرفه مبتلا شوى .(125)
اسلام نه تنها عطسه را شوم نمى داند، بلكه آن را نعمت
خداوند و مايه سلامتى مى داند.
امام باقر عليه السلام دراين باره فرموده است :
((نِعْمَ الشَّيْى ءُ الْعَطْسَةُّ تَنْفَعُ فِى
الْجَسَدِ وَتَذَكِّرُ بِاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ))(126)
چـه چـيـز خـوبـى اسـت عـطـسـه كـردن ، بـراى بـدن
سـودمـنـد اسـت و خـداى عـز وجل را هم به ياد مى آورد.
عطسه هم براى عطسه كننده و هم براى شنونده در تعاليم
اسلام آداب ويژه اى دارد.
حضرت امام محمدباقر عليه السلام فرمود:
(( اِذا عـَطـَسَ الرَّجـُلُ فـَلْيَقُلْ: اَلْحَمْدُ
لِلّهِ (رَبِّ الْعالَمينَ) لا شَريكَ لَهُ وَ إِذا
سَمَتَ الرَّجُلُ فَلْيَقَلْ يَرْحَمُكَ اللّه وَاِ ذا
رَدَ (دْتَ) فَلْيَقُلْ يَغْفِرُاللّهُ لَكَ وَلَنا...
))(127)
هـرگـاه مـردى عـطـسـه زنـد دنبالش بگويد:
((اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ لا شَريكَ
لَهُ)) و كسى كه بخواهد جواب بدهد بگويد ((يَرْحَمُكَ
اللّه )) و چون (شخصى كه عطسه زده ) بخواهد جواب او را
بدهد بگويد:((يَغْفِرُاللّهُ لَكَ وَلَنا)).
از ديگرخرافه هاى دوره جاهليت ، اعتقاد به تاءثيراجرام
فلكى در سرنوشت انسانها بود. اسلام شـنـاخـت اجـرام
آسـمانى را تا آنجايى كه جنبه علمى دارد، ستوده است ؛
اما تاءثير حركات اجرام آسمانى بر زندگى انسانى و نيز
سعد و نحس بودن ايام را مردود دانسته است .(128)
(( شـبـى رسـول خـدا(ص ) با جمعى از اصحاب درنقطه اى
نشسته بودند. بناگاه ستاره دنباله دارى درخـشـيـدن
گـرفـت . پـس از طـى فـاصـله اى خـامـوش شـد. حضرت
روبه حاضران كرد و پـرسيد: در گذشته (ايام جاهليت )
راجع به چنين حادثه اى چه عقيده اى داشتيد؟ پاسخ
دادند: آن را نـشـان تـولّد مـولودى عظيم و يامرگ
شخصيتى عظيم مى دانستيم . حضرت فرمود: اين حادثه نه به
مرگ كسى مرتبط است و نه به زندگانى كسى .))(129)
اميرمؤ منان على عليه السلام نيز دراين باره استدلال
محكمى دارد. هنگامى كه عازم جنگ با خوارج شدند فردى به
آن حضرت عرض كرد: در اين هنگام كه حركت مى كنى مى ترسم
به مراد خويش دست نيابى من اين مطلب را از نجوم
دريافته ام حضرت در پاسخ او فرمود:
(( آيا تو گمان دارى كه انسان را به ساعتى هدايت مى
كنى كه هرگاه درآن سفر كند بديها از او دفع شود، و از
ساعتى مى ترسانى كه هرگاه درآن سفر كند ضررى به او
برسد؟ پس هر كس تو را تصديق كند قرآن را تكذيب كرده
(كه فرموده است : (( قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى
السَّمواتِ وَالاَْرْضِ الْغـَيـْبَ اِلا اللّهُ))(130)
بگو كسانى كه درآسمان و زمين هستند غيب را نمى دانند،
مـگـر خـدا)، و در رفع مكروه و نيل محبوب از يارى خدا
بى نياز شده است ، و سزاى گفته تو آن اسـت كـه هـر كه
به فرمانت عمل كند، بايد تو را سپاس گذارد نه
پروردگارش را، زيرا تو بـه گـمـان خـودت آن شـخـص را
بـه سـاعـتى راهنمايى كرده اى كه در آن به نفعى رسيده
و از ضرر ايمن گشته است . بعد از آن رو به مردم كرده ،
فرمود:
اى مردم ! حذر كنيد از آموختن ستاره شناسى ، مگر به
اندازه اى كه در دريا و صحرا به آن هدايت شويد، زيرا
علم نجوم انسان را به كهانت مى كشاند. بدانيد منجم
مانند كاهن و كاهن مانند ساحر و ساحر همچون كافر و
كافر در آتش است . به نام خدا سفر كنيد.))(131)
امـيـرمـؤ مـنان (ع ) در اين خطبه حقيقت بسيار
ارزشمندى را بيان كرده كه همانا رو آوردن به دانش
سـودمـنـد و دورى جـسـتـن از عـلم آمـيـخـتـه بـا
خـرافـه اسـت . اين گونه سخنان حكمت آميز در كلام
پـيـشـوايـان ديـن فـراوان اسـت ، چـنـان كـه در عـمـل
نـيـز بـا خـرافـه پـرستى مبارزه كرده اند. رسـول
خـدا(ص ) ارتباط ميان وفات فرزندش ابراهيم و گرفتن
خورشيد را نفى كرد و مردم را از چنين اعتقادى بر حذر
داشت .(132)
علوم در دوره جاهليّت
دايـره عـلوم عـرب در دوره جـاهـليـت بـسـيـار مـحـدود
بـود و به موضوعات زندگى صحرانشينى خـلاصـه مـى شـد.
تـاريـخ از كـتـاب و كـتـابـخـانه و مركز آموزشى در
روزگار جاهليت جز چند مـحـل كـه در بـعـضـى از ايـام
سـال مـركـز اجـتـمـاع شـاعـران قبايل و ارائه اشعار
آنان بود، چيزى گزارش نكرده است .(133)
حافظه مهمترين و مورد اعـتـمادترين گنجينه علوم آنها
بود. علوم رايج آن دوره عبارت بود از : نجوم ، طب ،
پيشگويى ، قيافه شناسى و اثرشناسى .
نـجـوم بـه وسيله كلدانيهاى مهاجر دربين اعراب رسوخ
كرد و عربها كلدانيها را ((صائبه )) مى نـامـيـدنـد.
كـه در سـرزمينهاى عرب فراوان بودند. بسيارى از
اصطلاحات نجومى رايج درميان عـرب ريـشـه كـلدانـى
دارنـد، مـثـل مـريـّخ (عـربـى ) كـه مـعـادل مـرداخ
كـلدانـى اسـت چـه از نـظر لفظ و چه از نظر معنا.
عربها با بسيارى از ثوابت و سـيارات و صورتهاى فلكى
آشنايى داشتند. بيشترين كاربرد اين علم در سفرها و
شناخت راهها در صـحـراهـاى بـى عـلامـت و نـشـان
عـربـسـتـان بود. آنها كه در زمين علامتى براى يافتن
راهها نـداشتند، به آسمان نگريسته از ستارگان كمك مى
گرفتند. وقتى مى خواستند جايى را نشان بـدهـنـد
سـتـارگـان در شـب و حركت سايه در روز، دو نشانه اساسى
بود كه مسافران را بدان وسيله راهنمايى مى كردند.(134)
مـنـشـاء عـلم طـب درمـيان عرب همانندعلم نجوم
كلدانيها بودند. علم طب با خرافه آميخته بود، زيرا
اوّلين طبيبان كاهنان بودند. اينان يكى از علل امراض
را ارواح خبيثه مى دانستند و درهنگام معالجه مريض سعى
مى كردند تا آن را از روح وى خارج كنند. معالجه امراض
با داروهاى ساده و طبيعى نـيـز رايـج بـود. پـس از
آشـنـايـى عـربـهـا بـا مراكز علمى درايران و روم علم
طب نيز از حالت سـادگـى درآمـد وجـنبه علمى بيشترى
پيدا كرد و از كهانت جدا شد. تعدادى از اين طبيبان در
دوره اسلامى هم مى زيستند.(135)
عربها به كاهنان اعتقاد شديدى داشتند. از اين رو، در
بسيارى از مشكلات خود به آنان رجوع مى كردند و درامور
خانوادگى ، قضايى و طبابت از آنها يارى مى طلبيدند، با
اين تصور كه آنها بـا عـالم غـيـب در ارتـبـاط
هـسـتـند، به گمان آن دسته از عربهايى كه به توحيد
معتقد بودند، كـاهـنـان از زبـان ملائكه سخن مى گفتند
و به پندار عربهاى مشرك كاهنان با جنهاى درون بتها
درارتباط بودند.(136)
قيافه شناسى و شناختن رد پاها در ميان عرب بسيار شايع
بود. آنان از روى قيافه افراد به اخـلاق و صفاتش اشاره
مى كردند ونيز از محل تولد وزندگى او خبر مى دادند. از
ردپاى افراد نيز بسيارى از نشانه هاى او را مى يافتند.
و به اين ترتيب فراريان و گمشدگان را پيدا مى كـردنـد.
آنـهـا درايـن زمـينه چنان پيش رفته بودند كه اثر پاى
جوان را از پير و زن را از مرد بخوبى تشخيص مى دادند.(137)
خواندن ونوشتن درميان مردم رواج اندكى داشت . آن مقدار
از علوم هم كه در نزد آنان بود از طريق نـقل و سينه به
سينه به آيندگان مى رسيد. آنها براى با سواد شدن
ضرورتى احساس نمى كـردنـد. تـنها گروهى كه به سواد
احساس نياز مى كرد، تاجران بودند كه بر اثر سادگى
رابطه هاى تجارى مشكل آنها نيز از ميان مى رفت .
عربها حافظه اى نيرومند داشته با برخوردار ى از ذوق
سرشار به آسانى شعر مى سرودند ونـيـز آنـهـا را بـه
خـاطـر مـى سـپـردنـد. اجـتـمـاعـهـاى شـعـرخـوانـى
هـر سـاله تـشـكـيل مى شد و بهترين شعرها برگزيده مى
شد. شايد اين كار را بتوان تنها فعاليت علمى عـرب
شـمـرد، چـرا كه مقدارى از اطلاعات مربوط به زندگى
آنها به همين طريق نگهدارى شده است .
ديـن مـبـيـن اسـلام ، آغازش با علم بود و پيامبر
اسلام با آنكه خود نه مى خواند ونه مى نوشت ،
بـزرگـتـريـن مـنـادى دانـش پـژوهـى درتـاريـخ بشر است
. اوّلين آيه هاى قرآن كه بر پيامبر نـازل شد، درباره
علم بود.(138)
اسلام غيب را در انحصار خداوند دانسته ، پيشگويى را
بـاطـل اعلام كرد، اما علم و دانش را وظيفه همه
مسلمانان (چه مرد و چه زن ) دانسته است . علم آموزى در
اسلام نه مرز مى شناسد و نه زمان ، از گهواره تا گور و
از خانه تا به هرجاى دور بايد به طلب علم رفت . همين
توصيه ها و ارزش دادنها بود كه مسلمانان را مشعلدار
جهانى علم ساخت ، كـتـاب نـويـسى و كتاب خوانى را رواج
داد، وكتابخانه هاى بزرگ زينت شهرهاى اسلامى و نيز
خانه دانش پژوهان گرديد.