- نجران بخشى مسيحىنشين از نواحى مرزى حجاز و يمن بود كه
دهكدههاى متعددى را شامل مىشد .
رسول گرامى اسلام (ص) به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز
مذهبى جهان، نامهاى به اسقف نجران، ابوحارثه نگاشتند و او را
به اسلام دعوت نمودند و از او خواستند در صورت عدم تمايل به
اسلام، جزيه (مالياتى كه دولت اسلام از غير مسلمين مىگيرد تا
از جان و مال آنان محافظت كند) بپردازند؛ در غير اين صورت
امنيت آنان مورد تعهد نخواهد بود .
اسقف نجران نامه را بدقت خواند و براى تصميمگيرى نهايى،
شورايى از شخصيتهاى مذهبى و غير مذهبى تشكيل داد .
يكى از افراد شورا بنام شرحبيل گفت: ما از پيشوايان مذهبى و
غير مذهبى خود بسيار شنيدهايم كه روزى نبوت از نسل اسحاق به
فرزندان اسماعيل منتقل خواهد شد و بعيد نيست محمد (كه از اولاد
اسماعيل است)، همان پيامبر موعود باشد! براى بررسى اين امر،
شورا تصميم گرفت گروهى را به عنوان هيأت نمايندگى به مدينه
بفرستد تا از نزديك با رسول خدا (ص) تماس گرفته، صحت و سقم
ادعاى ايشان را در مورد نبوت بررسى كنند .
اين هيئت متشكل از 60 نفر بود كه در رأس آنان سه نفر پيشواى
مذهبى قرار داشتند: ابوحارثة بن علقمه (اسقف نجران و نماينده
رسمى كليساهاى روم در حجاز)، عبدالمسيح (رئيس هيأت) و ايهم .
نمايندگان با لباسهاى ابريشمى مزين و انگشترهاى طلا و صليبهاى
آويخته بر گردن، در مسجد به حضور رسول خدا شرفياب شدند، ولى
مورد استقبال قرار نگرفتند .
آنان علت ناراحتى رسول خدا (ص) را نمىدانستند .
على (ع) به ايشان گوشزد كردند كه آنان بايد با وضع ساده و بدون
زر و زيور به حضور حضرت بيايند و در اين صورت، مورد تكريم و
احترام قرار خواهند گرفت .
نمايندگان پس از تغيير دادن وضعيت خود، به حضور پذيرفته شدند .
گوشهاى از مذاكرات انجام شده بين رسول خدا (ص) و هيأت
نمايندگى بدين شرح است: پيامبر اكرم فرمودند: من شما را به
آيين توحيد و پرستش خداى يگانه و تسليم در برابر اوامر او دعوت
مىكنم (آنگاه آياتى از قرآن را براى آنان خواندند) .
- هيأت نمايندگى گفتند: اگر منظور از اسلام، ايمان به خداى
يگانه جهان است، ما قبلا به او ايمان آورده و به احكام او عمل
مىكنيم .
پبامبر افزودند: اسلام علائمى دارد و برخى از اعمال شما حاكى
از عدم گرايش واقعى به اسلام است .
شما صليب را مىپرستيد، از خوردن گوشت خوك پرهيز نمىكنيد و
معتقديد خداوند فرزند دارد .
آنها پاسخ دادند: ما عيسى را خدا مىدانيم، زيرا او مردگان را
زنده مىكرد و بيماران را شفا مىبخشيد .
از گل مجسمهاى ساخت و آن را به پرواز درآورد .
اينها دليل بر خداوندى او است .
پيامبر فرمودند: نه؛ او بنده و مخلوق خداست كه او را در رحم
مريم قرار داد و اين قدرت و توانايى از سوى خدا به او داده شده
بود .
يكى از نمايندگان گفت: آرى، او فرزند خدا است؛ زيرا مادر او
بدون اينكه شوهرى داشته باشد او را به دنيا آورد، پس پدر او
همان خداى جهانيان است .
در اين موقع فرشته وحى نازل شد و در جواب آنان اين آيه (آيهاى
از سوره آل عمران) را نازل كرد: مثل عيسى نزد خداوند، مثل آدم
است كه او را از خاك آفريد (بدون اينكه پدر و مادرى داشته باشد
.
اگر قرار بر اين باشد كه هر كس پدر ندارد فرزند خدا باشد،
آدم نيز بايد چنين باشد! نمايندگان نجران با اين پاسخ قانع
نشدند و گفتند: چاره در اين است كه در وقت معينى با يكديگر
مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را نابود كند .
با نزول آيه مباهله (آيه 61 سوره آل عمران) به اين درخواست
پاسخ مثبت داده شد: فمن حاجّك فيه .
حال كه مطلب برتو معلوم است، پس هر كس با تو مجادله كرد به
او بگو: بياييد فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان
را همراه با خودمان و خودتان بياوريم؛ سپس بناليم و لابه كنيم
و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم .
بدينسان طرفين پذيرفتند كه در وقت و مكان معينى با هم مباهله
كنند .
چه كسانى بايد به مباهله بيايند؟ برطبق آيه، سه گروه بايد در
مباهله حاضر باشند كه هر گروه به لفظ جمع ذكر شده است : 1-
أبناءنا: فرزندان ما؛ 2- نساءنا: زنان ما؛ 3- أنفسنا: جانهاى
ما (يا به تعبير ديگر خودمان و هر كه به منزله خود ماست) .
اما اين فرزندان و زنان و جانها چه كسانى مىتوانند باشند؟
طبيعى است كه ببينيم رسول خدا (ص) با چه گروهى به مباهله
مىآيند تا معلوم شود آنان مصاديق واقعى اين كلمات و الفاظ
هستند .
پس از وعده مباهله، سران نجران با يكديگر چنين گفتگو كردند:
اگر محمد، افسران و سربازان خود را با شوكت و جلال به مباهله
آورد، با او مباهله خواهيم كرد؛ زيرا معلوم مىشود كه او به
نيروى مادى و ظاهرى خود متكى است؛ نه به قدرت الهى و اگر بدون
شوكت ظاهرى و فقط با خويشان نزديك خود به مباهله آمد، با او
مباهله نمىكنيم؛ زيرا در خطر قرار دادن خانوادهاش، يقين او
را به صدق ادعايش ثابت مىكند و در اين صورت حتما هلاك خواهيم
شد .
زمان مباهله فرا مىرسد .
رسول گرامى (ص) همراه على بن ابىطالب- عليه السلام-، فاطمه
زهرا(س) و امام حسن و امام حسين- عليهما السلام- به طرف محل
مباهله در بيرون مدينه رهسپار شدند .
رسول خدا (ص) به همراهان خود فرمودند: هرگاه من دعا كردم، شما
آمين بگوييد! هيئت مسيحيت مشاهده كردند كه كسانى به مباهله
آنان مىآيند كه هيچ قدرت ظاهرى ندارند و از نزديكان رسول خدا
(ص) هستند .
اسقف نجران به همراهان خود گفت: من چهرههايى را مىبينم كه
هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه
بزرگترين كوهها را از جاى خود بكند، از جاى كنده مىشود .
اگر ما با آنان مباهله كنيم، بعيد نيست كه نابود شويم و ممكن
است دامنه عذاب، همه مسيحيان را بگيرد و هيچ فرد مسيحيى روى
زمين باقى نماند! لذا حاضر شدند جزيه بدهند و از مباهله دست
كشيدند .
رسول خدا (ص) در اين مورد فرمودند: عذاب، سايه شوم خود را بر
سر نمايندگان نجران گسترده بود و اگر مباهله مىكردند، صورت
انسانى خود را از دست مىدادند و در آتشى كه در بيابان افروخته
مىشد مىسوختند و عذاب، اهل نجران را نيز فرا مىگرفت .
مضمون صلحنامهاى كه منعقد شده بود چنين است: بنام خداوند
بخشنده مهربان .
اين نامهاى است از محمد، رسول خدا به ملت نجران و حومه آن .
حكم و داورى محمد درباره تمام املاك و ثروت ملت نجران اين شد
كه اهالى نجران هر سال 2000 دست لباس كه قيمت هر يك از 40 درهم
تجاوز نمىكند به حكومت اسلامى بپردازند .
آنان مىتوانند نيمى از آن را در ماه صفر و نيمى را در ماه رجب
پرداخت كنند و هرگاه از جانب يمن، آتش جنگ برافروخته شد، بايد
30 زره، 30 اسب و 30 شتر به صورت عاريه مضمونه به ارتش اسلام
بدهند .
همچنين پذيرايى نمايندگان پيامبر در سرزمين نجران، به مدت يك
ماه به عهده آنان است، و هرگاه نمايندهاى از ناحيه وى به سوى
آنان آمد، بايد از او پذيرايى كنند و جان و مال و سرزمينها و
معابد اهل نجران در امان خدا و رسول اوست، مشروط بر اينكه از
هم اكنون از رباخوارى خوددارى كنند؛ در غير اين صورت ذمه محمد
از آنان برى است و تعهدى در قبال آنان نخواهد داشت .
اينك به سؤال پيشين باز مىگرديم: چه كسانى مصداق الفاظ مذكور
در آيه مباهله هستند؟ از صحنه مباهله معلوم مىشود كه منظور از
أبناءنا دو فرزند رسول خدا (ص)، يعنى امام حسن و امام حسين
(عليهماالسلام) و منظور از نساءنا دختر رسول خدا، فاطمه زهرا
(س) و منظور از أنفسنا على (ع) هستند .
اينكه حاضران در صحنه مباهله، تنها اين عده بهمراه پيامبر (ص)
بودند، از نظر تاريخى غير قابل خدشه است و در اينكه تعيين اين
عده، توسط پيامبر (براى مباهله) و قرار دادن اين افراد (بعنوان
مصاديق آيه شريفه)، از بارزترين تأييدها و جاودانهترين
افتخارات اهل بيت (عليهمالسلام) است جاى بحثى وجود ندارد .
با اينكه رسول خدا (ص) همسران متعددى داشتند و در بنى هاشم
فرزندان بسيارى بود و حتى افراد منتسب به رسول خدا و
خويشاوندان نزديك آن حضرت نيز فراوان بودند، ولى رسول خدا فقط
چهار نفر را با خود همراه نمود: دو كودك خردسال به جاى تمامى
فرزندان بنى هاشم، دختر گراميشان به جاى تمامى زنان و على (ع)
به جاى همه منتسبين و كسانى كه بمنزله جان مىتوانستند قرار
گيرند .
حضور اين عده، تقرب آنان به پيشگاه الهى را ثابت مىنمايد كه
خداوند متعال به دعا و درخواست آنان پاسخ مثبت مىدهد و عذاب
را بر گروه مخالف اسلام نازل مىنمايد .
در اينجا نكتهاى قابل ذكر است و آن اينكه، اگر مقصود پروردگار
از أبناء: فرزندان تنها دو نفر و منظور از نساء: زنان تنها يك
نفر و مقصود از أنفس :جانها نيز تنها يك نفر است، پس چرا هر يك
از الفاظ را به صورت جمع ذكر فرموده است (فرزندان، زنان،
جانها) و به جاى جمع، الفاظ دو فرزند، يك زن، يك جان نياورد؟
خصوصا با توجه به اين نكته كه كلمه جمع اگر بصورت اضافه به كار
رود، يعنى مضاف قرار گيرد و پس از آن مضاف اليه بيايد، دلالت
بر شمول و فراگيرى مىكند .
به عنوان مثال اگر كسى بگويد :رجال المدينه معنايش تمامى مردان
شهر است بطورى كه هيچ مردى را از قلم نمىاندازد .
چگونه دو نفر به جاى تمام فرزندان، يك نفر به جاى تمام زنان و
يك نفر به جاى تمامى جانها باشند؟ پاسخ اين است كه ذكر لفظ جمع
در اين مورد براى دلالت بر افراد معدود، بدين جهت است كه
موقعيت ويژه آنان را به ما گوشزد كند؛ گويى با وجود اين دو
كودك خردسال، كسى باقى نمىماند و با وجود فاطمه زهرا (س) به
ديگر زنان نيازى نيست و با حضور على (ع)، رسول خدا، تمامى جان
خويش را آورده است و حضور آنان جاى تمامى را پر مىكند و اين
مبالغه، ما را به مقام اهل بيت (عليهمالسلام) ارشاد مىنمايد
.
گرچه عدهاى از علماى اهل سنت و جماعت از دلالت آيه فوق بر
فضيلت اهل بيت(عليهمالسلام) ايراد كرفتهاند، ولى گروهى همچون
فخر رازى و زمخشرى در برابر دلالتش سر تسليم فرود آوردهاند .
تاريخ اين واقعه تاريخى را 24 يا 25 و به قولى 21 يا 27 ذيحجه
سال دهم هجرى دانستهاند كه قول دوم مشهورتر است .
مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .
الكمة الغرّاء فى تفصيل الزهراء، تأليف موحوم سيد عبدالحسين
شرف الدين موسوى، ترجمه محسن بيدارفر، انتشارات الزهرا
 |
چند ماهى از هجرت پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله
وسلم- به مدينه نگذشته بود كه امين وحى الهى، (جبرئيل) مؤكدا
دستور داد آن حضرت به سمت كعبه نماز گزارند .
در طى 13 سال كه مسلمين در مكه زندگى مىكردند، قبله آنان بيت
المقدس بود .
اين سبب مىشد كه يهوديان بين خود و مسلمين رابطه نزديكى
بيابند و بيشتر به اسلام گرايش پيدا كنند .
اما پس از هجرت، مخالفت يهوديان شكل وسيعى به خود گرفت تا جايى
كه ادعا مىكردند اسلام، دين مستقلى نيست، زيرا به طرف قبله ما
نماز مىگزارند و از خود قبلهاى ندارند .
اين سخنان بر پيامبر گرامى (ص) بسيار گران مىآمد؛ لذا
نيمههاى شب از خانه بيرون مىآمدند و به آسمان مىنگريستند و
در انتظار نزول وحى بودند .
همانطور كه خداوند مىفرمايد: قد نرى تقلب وجهك فى السماء
فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما
كنتم فولوا وجوهكم شطره: ما مىبينيم كه تو رو به آسمان
مىكنى؛ پس تو را به طرف قبلهاى متوجه خواهيم كرد كه راضى
باشى؛ پس به طرف مسجدالحرام رو كن و شما مسلمين نيز هر جا
هستيد، بدان جهت رو كنيد ( سوره بقره، آيه 144( .
در نيمه شعبان سال دوم هجرى، در حالى كه پيامبر دو ركعت از
نماز ظهر را اقامه فرموده بودند، جبرئيل نازل شد و ايشان را
مأمور كرد تا به طرف مسجدالحرام رو كنند .
حضرت به سمت كعبه توجه كردند و بهمراه مسلمين، بقيه نماز را به
طرف قبله جديد خواندند .
به روايتى، جبرئيل دست حضرت را گرفته، به طرف قبله سوق داد .
علاوه برجهت سياسى مذكور، يكى از علل تغيير قبله، آزمايش ميزان
خلوص و ايمان مردم بود تا سرپيچى و شك و ترديد منافقين آشكار
شود، همانطور كه قرآن در اين مورد مىفرمايد: و ما جعلنا
القبلة التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب على
عقبيه و إن كانت لكبيرة إلا على الذين هدى الله: ما آن قبلهاى
را كه به طرفش متوجه شدى مقرر نساختيم مگر براى اينكه كسانى كه
از رسول تبعيت مىكنند، از كسانى كه پشت مىكنند متمايز شوند و
شناخته گردند .
و بهيقين اين كار دشوار است مگر بر كسانى كه خدا آنان را
هدايت كرده است (سوره بقره، آيه 143( .
مسلمين گمان كردند نمازهاى قبلى آنان باطل است؛ ولى وحى الهى
آمد كه :و ما كان الله ليضيع إيمانكم: خدا هرگز اعمال شما را
تباه نخواهد كرد ( سوره بقره، آيه 143( .
در زمان پيامبر (ص) محرابى ساخته شد كه هم اكنون نيز باقى است
.
در اينكه آيا اين محراب دقيقا به طرف قبله است؟ تا چندى پيش
گمان مىكردند كه محراب، دقيق نيست؛ زيرا در محاسبات خود، عرض
جغرافيايى شهر مدينه را 25 درجه و طول آن را 75 درجه و 20
دقيقه فرض مىكردند .
اما در عصر ما يكى از علما و منجمين و رياضيدانان معاصر به نام
مرحوم سردار كابلى، (از معاصرين مرحوم آيت الله العظمى
بروجردى- قدس سره الشريف-) ثابت كرد كه عرض جغرافيايى مدينه 24
درجه و 25 دقيقه و طول آن 39 درجه و 59 دقيقه است؛ در نتيجه
قبله رو به سمت جنوب است و تنها 45 دقيقه منحرف خواهد بود .
لذا متوجه شدند محرابى كه بر اساس حركت پيامبر (ص) بدان جهت
ساخته شده است، كاملا دقيق است .
اين در حالى است كه نه تنها در آن زمان ابزارهاى امروزى وجود
نداشت، بلكه تغيير قبله بطور ناگهانى صورت گرفت و اين معجزه و
كرامت نبوى (ص) از عالم اسرار غيب و ملكوت و مبرا از هر خطا و
لغزشى، شگفتآور نيست .
برگرفته از كتاب فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر
سبحانى .
عيد سعيد غدير خم ----- در روز عيد غدير خم كه عيد بزرگ
خداوند، روز اكمال دين و اتمام نعمت است، اسلام به عنوان دين
كامل براى بشر برگزيد شد و همگان به نعمت ولايت اميرالمؤمنين،
على بن ابىطالب- صلوات الله و سلامه عليه- مفتخر شدند .
حجة الوداع، آخرين حج پيامبر به پايان رسيد و مسلمين مراسم حج
را آموختند و همراه با پيامبر از مكه عازم مدينه شدند .
هنگامى كه كاروان به سرزمين رابغ (در سه ميلى جحفه) رسيد،
جبرئيل در نقطهاى به نام غدير خم اين آيه را نازل كرد: يا
أيها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك وإن لم تفعل فما بلّغت
رسالته والله يعصمك من الناس إنّ الله لا يهدى القوم الكافرين
: اى پيامبر! آنچه را كه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است
به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را انجام ندهى، رسالت خود را
ابلاغ نكردهاى و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد؛ بدرستى
كه خداوند كافران را هدايت نمىكند (سوره مائده، آيه 67( .
به دنبال نزول اين فرمان، دستور توقف حركت صادر شد .
آنهايى كه جلو بودند، ايستادند و كسانى كه پشت سر بودند به
ايشان پيوستند .
ظهر هنگام و در نهايت گرما، در حالى كه مردم قسمتى از رداى خود
را زير پا و قسمتى را روى سر انداخته بودند و براى پيامبر
سايهبانى ساخته بودند، نماز ظهر را به امامت پيامبر اكرم (ص)
به جاى آوردند .
آنگاه رسول خدا (ص) بر فراز منبرى، كه از جهاز شتر ترتيب يافته
بود، قرار گرفته، خطبهاى خواندند: حمد و ثنا مخصوص خداوند
است؛ از او يارى مىطلبيم و به او ايمان داريم و بر او توكل
مىكنيم .
از بديهاى خود و اعمال ناشايست خود به او پناه مىبريم؛ خدايى
كه جز او هادى و راهنمايى نيست .
هر كسى را كه هدايت نموده، گمراهكنندهاى براى او نخواهد بود
.
گواهى مىدهم كه جز او معبودى نيست و محمد، بنده و پيامبر او
است .
هان اى مردم! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان
شما بروم .
من مسؤلم و شما نيز مسؤليد .
درباره من چه فكر مىكنيد؟ در اين هنگام، جمعيت، با صداى بلند،
حضرت را تأييد كردند و گفتند :ما گواهى مىدهيم كه تو رسالت
خود را انجام دادى و كوشش كردى .
خدا تو را پاداش نيكو دهد! پيامبر فرمودند :آيا گواهى مىدهيد
كه معبود جهان يكى است و محمد، بنده خدا و پيامبر او مىباشد و
بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر، جاى ترديدى ندارد؟
همگى گفتند :صحيح است و گواهى مىدهيم! سپس فرمودند: مردم! من
در ميان شما دو چيز نفيس و گرانمايه مىگذارم؛ ببينم با دو
يادگار من چگونه رفتار مىكنيد! در اين هنگام كسى برخاست و با
صداى بلند گفت :منظور شما از اين دو چيز نفيس چيست؟ حضرت
فرمودند :يكى كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر
آن در دست شما است و ديگرى عترت و اهلبيت من است .
خداوند به من خبر داده است كه اين دو يادگار هرگز از هم جدا
نخواهند شد .
هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و در عمل به آن دو
كوتاهى نكنيد كه هلاك مىشويد! در اين لحظه، پيامبر (ص) دست
على (ع) را گرفتند و آن قدر بلند كردند كه سفيدى زير بغل هر دو
براى مردم نمايان شد و ايشان را به همه مردم معرفى نموده،
فرمودند :چه كسى سزاوارتر از مؤمنان بر خود آنان است؟ حاضران
جواب دادند: خدا و پبامبر او داناترند .
پيامبر فرمود: خدا، مولاى من و من، مولاى مؤمنان هستم و من بر
آنها از خودشان سزاوارترم .
هان اى مردم! من كنت مولاه فهذا على مولاه: هر كه من مولاى او
هستم، اين على هم مولاى او است (اين جمله را سه مرتبه تكرار
فرمودند) اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و أحب من أحبه و
أبغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه
حيث دار: پروردگارا! كسانى را كه دوست على هستند دوست بدار و
با دشمنان او دشمن باش! على را يارى كن؛ دشمنان على را خوار و
ذليل فرما و او را محور حق و حقيقت قرار بده! آنگاه پيامبر
فرمودند: مردم! اكنون فرشته وحى نازل گرديد و اين آيه را آورد:
اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام
دينا: امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما
به اتمام رسانيدم و اسلام را بعنوان دين و آيين، براى شما
پسنديدم (سوره مائده، آيه 3( در اين موقع صداى تكبير پيامبر
بلند شد؛ سپس فرمودند: خدا را سپاسگزاريم كه آيين خود را كامل
كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد و از وصايت و ولايت و
جانشينى على (ع) پس از من خشنود گشت! آنگاه حضرت از آن نقطه
بلند فرود آمدند و به همسران خود دستور دادند تا به على (ع)-
بواسطه اين فضيلت بزرگ- تبريك بگويند .
سران و شخصيتهاى اسلامى، همگى با على (ع) بيعت كردند و پيش از
همه، ابوبكر و عمر با آن حضرت بيعت كردند و ايشان را مولاى خود
خواندند .
شاعر بزرگ، حسان بن ثابت اشعارى در مدح على (ع) و بيان واقعه
تاريخى غدير خم سرود .
سپس پيامبر (ص) به على (ع) فرمود :برخيز كه من تو را به
جانشينى خود و راهنمايى مردم پس از خويش برگزيدم .
من مولاى هر كسى هستم كه على مولاى او است .
شما در حالى كه او را از صميم دل دوست مىداريد، از پيروان او
باشيد! اين واقعه تاريخى را 110 نفر از اصحاب روايت كردهاند و
در ميان دانشمندان اهل سنت نيز نام 110 نفر به چشم مىخورد كه
آن را نقل كردهاند .
همچنين از ميان تابعين (يعنى كسانى كه موفق به ديدار پيامبر
(ص) نشده بودند، ولى اصحاب ايشان را ديده بودند) 89 نفر اين
حديث را روايت كردهاند؛ لذا در صحت واقعه جاى هيچ ترديدى نيست
.
ولى با اين حال و با وجود آن كه پيامبر (ص) با جمله من كنت
مولاه فهذا على مولاه با صراحت تمام، على (ع) را بعنوان ولى
امر مسلمين معرفى كردند و در نهايت، همگى با آن حضرت بيعت
نمودند، باز هم عدهاى كه راهى براى انكار اصل واقعه نداشتند،
ادعا كردند كه معنى مولى در جمله مذكور،دوست است؛ نه ولى امر و
خليفه و آنچه در نهايت از اين واقعه نتيجهگيرى مىشود، لزوم
محبت و دوستى على (ع) است؛ نه ولايت ايشان بر مسلمين و خواستند
با اين توجيهات، چنين سند مهمى را از سنديت بيندازند؛ ولى
قرائن متعددى خلاف اين گفته را ثابت مىكند: اولا: در آن روز
بسيار گرم چه لزومى داشت كه مردم جمع شوند تا وجوب دوست داشتن
على (ع) به آنان ابلاغ شود؟ بر همگان از پيش معلوم بود كه
مسلمانان بايد دوستدار و ياور يكديگر باشند
ثانيا: كسى كه نسبت به خود مسلمين، از آنان اولى و سزاوارتر
است و تصميم او در مورد جان و مال و ساير امور مربوط به آنان
بر تصميم خودشان اولويت دارد، فقط و فقط حاكم و ولى امر مسلمين
است؛ نه دوست و ياور و پيامبر .
همين نكته را ابتداء با جمله من از خود مسلمين نسبت به خودشان
سزوارترم براى خودشان اثبات كردند و بلافاصله فرمودند :هر كسى
من مولاى او هستم، على مولاى او است؛ بنابر اين معناى اين جمله
به قرينه كلام پيامبر چنين مىشود :هر كسى من مولا و ولى امر
او هستم، على ولى امر او است .
به عبارت ديگر، رسول خدا (ص) براى على (ع) همان ولايتى را ثابت
كردند كه براى خودشان ثابت نمودند و آن ولايتى كه براى خودشان
از آن سخن گفتند، ولايت بمعنى محبت نبود، بلكه ولايت بمعنى
سرپرستى و حكومت بود؛ پس همين معنى براى على (ع) نيز ثابت
مىشود .
ثالثا: بيعت همسران پيامبر و مردم و صحابه، مانند ابوبكر و عمر
و عثمان بعنوان ولايت با آن حضرت، دليل قاطعى است بر اينكه
برداشت آنان از سخن پيامبر (ص) اين بود كه على (ع) به جانشينى
معرفى شده است .
رابعا: نزول آيه اليوم أكملت لكم دينكم .
مىرساند كه هر فضيلتى براى على (ع) اثبات شده، فضيلتى است كه
سبب اكمال دين اسلام شده است و اگر اين فضيلت نبود، اسلام كامل
نبود و بعنوان دين الهى، مورد رضايت حق تعالى واقع نمىشد .
بديهى است كه اين فضيلت مهم، صرف دوستى نيست؛ بلكه دوستى همراه
با لزوم اطاعت است و اين، همان معناى ولايت امر است .
بهرحال واقعه غدير خم، سندى مهم براى اثبات فضيلت اهل بيت است؛
ولى با كمال تأسف پس
رحلت پيامبر(ص) فتنهاى عظيم برپا شد و مسأله حكومت (كه
مهمترين مسأله بود)، از محور اصلى خودش جدا شد و براى هميشه
مسلمين از نعمت وحدت و يكپارچگى حول محور دو يادگار پيامبر
خدا(ص)، يعنى قرآن و عترت، محروم ماندند .
شايسته است در چنين زمانى از خداوند طلب هدايت كنيم و بگوييم:
اللّهم اهدنى لما اختلف فيه من الحقّ بإذنك إنّك تهدى من تشاء
إلى صراط مستقيم: خداوندا! مرا به اذن خود به راه حق و صحيح كه
در آن اختلاف نظر وجود دارد هدايت كن؛ زيرا تنها تو هستى كه هر
كه را بخواهى، به راه راست هدايت مىكنى! (مفاتيح الجنان،
تعقيبات نماز صبح) .
*******
برگرفته از كتاب فروغ ابديت، ج 2، تأليف آيت الله شيخ جعفر
سبحانى .
 |
هجرت مسلمين از مدينه به مكه، نقطه عطفى در تاريخ
اسلام محسوب مىشود .
اهميت قضيه از آن جهت است كه سبب شد حلقه محاصره
سياسى، اجتماعى و اقتصادى كفار كه هر لحظه تنگتر
مىشد، شكسته شود و مسلمين توانستند در مدينه حكومتى
بر مبناى قوانين اسلام تشكيل دهند .
اين بزرگترين ضربه بر پيكر كفر ابوسفيانى بود؛ زيرا
قرار گرفتن مسلمين در محيطى امن و آرام، نه تنها باعث
تقويت روحيه آنان و آمادگى هرچه بيشتر براى مقابله با
قريش مىشد، بلكه نداى حياتبخش اسلام (كه هر وجدان
بيدارى را تحت تأثير قرار مىدهد) هر لحظه فراگيرتر
مىشد و اسلام بيش از پيش قوى مىگشت .
مسلمين در چند مرحله دست به مهاجرت زدند .
براى نخستين بار، گروهى از آنان در ماه رجب سال پنچم
بعثت، (دو سال پس از علنى شدن اسلام) دست به مهاجرت
زدند .
پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله و سلم- در اين باره
فرمودند: لو خرجتم إلى أرض حبشة فإن بها ملكا لا يظلم
عنده أحد و هى أرض صدق حتى يجعل الله لكم فرجا مما
أنتم فيه: اگر به سرزمين حبشه مهاجرت كنيد، براى شما
سودمند است؛ زيرا در آنجا پادشاهى است كه به كسى ظلم
نمىكند و آنجا سرزمين صداقت و راستى است .
پس مهاجرت كنيد و آنجا بمانيد تا خداوند براى شما فرجى
فراهم آورد .
بدين منظور يازده يا دوازده مرد همراه با چهار زن به
سرپرستى عثمان بن مظعون از راه دريا، پنهانى به حبشه
گريختند .
كفار آنان را تعقيب كردند؛ ولى هنگامى به آنان رسيدند
كه كشتى از بندر دور شده بود و مسلمين نجات يافته
بودند .
آنان در طول ماههاى شعبان و رمضان در حبشه ماندند؛ ولى
ماه شوال دوباره به مكه برگشتند؛ زيرا شنيده بودند كه
قريش دست از آزار آنان برداشتهاند؛ اما پس از رسيدن
به مكه، متوجه شدند كه اين سخنان، شايعاتى بيش نبوده؛
لذا بار ديگر به حبشه بازگشتند .
در مرحله دوم، بيش از هشتاد نفر به سرپرستى جعفر بن
ابىطالب به حبشه مهاجرت كردند .
قريش كه از نفوذ مسلمين در ساير كشورها به وحشت افتاده
بودند، نمايندگانى را همراه با هدايايى به دربار
نجاشى،- پادشاه حبشه- فرستادند تا مسلمين را بازگرداند
.
اين تصميم در دار الندوة گرفته شد (دار الندوة محلى در
كنار كعبه بود كه سران قريش در امور مهم، آنجا به
تصميم گيرى مىنشستند و در حقيقت مجلس شوراى مكه محسوب
مىشد) قرار بر اين شد كه عمروعاص و عبدالله بن ربيعه
به هر يك از اميران و وزيران دربار نجاشى هدايايى
بدهند، آنگاه هداياى نجاشى را به وى تقديم نمايند و از
او بازگشت مسلمين را طلب كنند و بخواهند پيش از هر
ملاقاتى با مسلمانان، آنان را به نمايندگان تحويل دهد
.
هنگامى كه نمايندگان قريش درخواست خود را نزد نجاشى
مطرح ساختند، وزيران او (كه از قبل آماده بودند)، زبان
به تأييد گشودند و از وى خواستند كه مجرمين را
بازگرداند؛ ولى نجاشى نپذيرفت و اظهار داشت چون مسلمين
به وى پناهنده شدهاند، آنان را به دشمنانشان تحويل
نخواهند داد مگر اينكه با آنان صحبت كند و علت گرايش
به دين جديد را از ايشان بپرسد، دينى كه نه با آيين
پدرانشان تطبيق مىكرد و نه با مسيحيت (كه دين نجاشى
بود)؛ لذا مسلمين را به حضور طلبيد
جعفر بن ابىطالب، سرپرست و سخنگوى مسلمين، ابتدا با
بيان صفات زشت و ناپسندى كه يك عرب جاهلى بدان مبتلا
بود، وضع مردم پيش از اسلام را بخوبى ترسيم كرده؛ سپس
به بيان احكام عادلانه و سفارشات حكيمانه پيامبر - صلى
الله عليه وآله وسلم-، مبنى بر وجوب نماز، روزه، ترك
پرستش خدايانى كه هيچ نفع و ضررى ندارند و پرستش خداى
واحد، لزوم راستگويى، رعايت امانت، صله رحم، نيكى به
همسايگان و حرمت نسبت زشت دادن به زنان پاكدامن و .
پرداخت و گفت :چون اين قوم ما را شكنجه كردند و بر ما
ستم روا داشتند و از دينمان جلوگيرى كردند، به كشورت
آمديم و تو را بر ديگران برگزيديم و خواستيم در پناه
تو باشيم تا بر ما ستم نشود .
نجاشى از وى خواست مقدارى از كتاب آسمانى جديد را براى
وى بخواند .
جعفر با حسن انتخاب خود، قسمتى از اوايل سوره مريم را
كه به داستان تولد و زندگانى حضرت عيسى- عليه السلام -
مربوط مىشد قرائت كرد تا به اين آيه رسيد: و هزّى
إليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيّا: به مريم خطاب
شد: شاخه درخت خرما را به طرف خودت بكش تا بر تو خرماى
تازه فرو ريزد .
نجاشى مىگريست و اطرافيان او نيز تأثير قرار گرفته،
مىگريستند .
آنگاه رو به عمرو و عبدالله (نمايندگان قريش) كرده،
گفت :اين سخنان و آنچه عيسى آورده است، هر دو از يك جا
فرود آمده است .
برويد كه به خدا قسم اينها را به شما تسليم نخواهم
كرد! و هديههاى آنان را پس داد و اعلام كرد كه مسلمين
در حبشه آزادند و در امان خواهند بود .
سران قريش كه نقشههاى خود را نقش بر آب ديدند، در يك
اقدام عمومى تصميم گرفتند مسلمين را از هر جهت تحت
محاصره قرار دهند .
بدين منظور عهدنامهاى نوشته، همگى متعهد شدند كه تا
دم مرگ به مفاد آن عمل كنند .
عهدنامه شامل اين موارد بود: 1- هر گونه خريد و فروش
كالا با هواداران محمد تحريم مىشود .
2- در تمام پيشامدها بايد از مخالفين محمد طرفدارى كرد
.
3- ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع است .
4- كسى حق ندارد با مسلمين رابطه زناشويى برقرار كند .
عهدنامه را تمام متنفذين امضا كردند و مسلمين مجبور
شدند به شعب ابىطالب (درهاى در ميان كوههاى مكه)
پناه ببرند .
اين محاصره سه سال طول كشيد .
پس از سه سال، پيامبر- صلى الله عليه و آله- از طريق
وحى آگاه شدند كه عهدنامه توسط موريانه خورده شده است
و فقط كلمه بسمك اللهم كه در ابتداى آن نوشته شده بود،
باقى مانده است .
عدهاى از قريش نيز از شدت سختگيرى بر مسلمين بشدت
آزرده شدند و خواستار آن بودند كه تحريم هر چه زودتر
شكسته شود و به اين ظلم خاتمه داده شود .
لذا تصميم گرفتند كه در يك اقدام ناگهانى، عهدنامه را
پاره كنند؛ ولى ابوجهل كه از تندروترين مخالفان پيامبر
(ص) بود، مانع عملى شدن اقدام آنان شد .
از طرفى ابوطالب، عموى پيامبر- صلى الله عليه وآله- به
كفار خبر داد كه وحى الهى نازل شده است و خبر از خورده
شدن عهدنامه توسط موريانه داده است و به آنان پيشنهاد
كرد عهدنامه را بررسى كنند؛ اگر حرف پيامبر درست بود،
محاصره را بشكنند و اگر دروغ بود، متعهد شود كه پيامبر
را به قريش تحويل دهد .
قريش نيز پيشنهاد او را پذيرفتند .
عهدنامه گشوده شد و متوجه شدند چيزى از آن باقى نمانده
است مگر كلمه بسمك اللهم و بدين سان پس از سه سال،
محاصره شكسته شد .
در سال 13 بعثت، جلسه مشورتى سران قريش در دار الندوه
تشكيل شد تا راهى براى ضربه زدن به اسلام بيابند .
در آنجا هر كسى پيشنهادى ارائه كرد .
مهمترين پيشنهاد كه به تصويب همگان رسيد، توسط ابوجهل
و بنا به قولى توسط مردى ناشناس مطرح شد .
وى گفت: از ميان هر يك از قبايل، فردى دلير و اصل و
نسبدار انتخاب شود، آنگاه شبانه همگى به خانه محمد
هجوم مىبريم و او را مىكشيم .
خون او بين همه قبايل پخش خواهد شد و هيچ كس نمىتواند
از او خونخواهى كند .
در شب اول ربيع الاول سال 13 بعثت، خانه پيامبر گرامى-
صلى الله عيله و آله- به محاصره درآمد؛ ولى پيك وحى
پيش از آن، توطئه را به اطلاع پيامبر رسانيده بود و
رسول خدا از قبل، از على- عليه السلام- خواسته بودند
تا در بستر ايشان بخوابند و روپوش ايشان را بر خويش
بپوشاند تا كفار متوجه عدم حضور پيامبر نشوند، سپس در
مكه بماند و امانتهاى مردم را كه نزد رسول خدا بود
بپردازد، آنگاه به مدينه بيايد و به پيامبر بپيوندد .
در آن شب تاريك، خانه پيامبر- صلوات الله عليه وآله-
به محاصره كامل درآمد و همه منتظر بودند تا وقت هجوم
فرا رسد .
در اين ميان ابوجهل بالحنى مسخره آميز گفت: محمد گمان
مىكند اگر شما از او پيروى كنيد، پادشاه عرب و عجم
خواهيد شد و پس از مردن برانگيخته مىشويد و در
بهشتهايى مانند باغهاى اردن سكونت خواهيد كرد و اگر
ايمان نياوريد، كسانى از شما را مىكشد و سپس كه
مرديد، به آتشى كه براى شما آماده شده است گداخته
خواهيد شد! در اين هنگام پيامبر- صلى الله عليه و آله-
از خانه خارج شدند، مشتى خاك از زمين برداشتند و
فرمودند: آرى چنين مىگويم و تو، خود نيز يكى از آنها
هستى! خاك را بر سر و روى آنان پاشيدند و ابتداى آيات
سوره يس را قرائت فرمودند تا به آيه و جعلنا من بين
أيديهم سدا و من خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون
رسيدند؛ و بى آنكه كفار متوجه شوند، از ميان آنان عبور
كردند و دور شدند .
پس از دور شدن پيامبر، شخصى به آنان رسيد و پرسيد: در
انتظار چه كسى هستيد؟ گفتند: در كمين محمد نشستهايم .
او گفت: به خدا قسم محمد رفت و راه خود را در پيش
گرفت! قريش به منزل هجوم بردند و چون روپوش را كنار
زدند، ديدند على (ع) در بستر خوابيده است و دانستند كه
توطئه آنان نقش بر آب شده است .
اين شب را ليلة المبيت ناميدند و درباره فداكارى امير
المؤمنين- عليه السلام- اين آيه نازل شد: و من الناس
من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد: و
بعضى از مردم كسانى هستند كه در راه خشنودى خداوند جان
خود را مىفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است
(سوره بقره - آيه 207( و اين افتخار براى آن حضرت
جاودانه گشت .
پيامبر- صلى الله عليه و آله- همراه با ابوبكر به طرف
مدينه حركت كردند و اين در حالى بود كه قريش به تعقيب
حضرت مىپرداختند و براى يافتن ايشان جايزه تعيين كرده
بودند .
رسول خدا- صلى الله عليه و آله- در بين راه مكه و
مدينه، داخل غارى به نام ثور شدند .
به دستور پروردگار، عنكبوتى بر در غار تار تنيد و
كبوترى نيز در آنجا تخم گذاشت .
تعقيب كنندگان چون از روى رد پاى حضرت به غار رسيدند و
تارها و كبوتر را مشاهده كردند، گمان كردند كسى داخل
غار نيست؛ زيرا با ورود هر كسى مىبايستى تارها پاره
شود و كبوتر نيز بگريزد .
لذا از آنجا منصرف شدند و ادامه تعقيب نيز سودى نداشت
.
پس از سه روز اقامت در غار ثور، روز چهارم ربيع الاول،
پيامبر- صلوات الله عليه و آله- همراه با ابوبكر از
غار خارج شدند و روز دوازدهم ربيع الاول، نزديك ظهر،
وارد محله قبا در مدينه شدند و از آن پس محيطى امن
براى اجراى فرامين الهى و عبادت خداوند فراهم آمد .
در مورد مقدمات اين هجرت، از توطئه كفار براى قتل
پيامبر- صلى الله عليه وآله- تا ورود به غار ثور آياتى
نازل شده است .
از جمله آيه 30 سوره انفال: و إذ يمكر بك الذين كفروا
.
كه در مورد جلسه مشورتى دار الندوه است و آيه 40 سوره
توبه: إن لا تنصروه فقد نصره الله .
در مورد غار ثور و وقايع مربوط به آن و نيز آيه 207
بقره: و من الناس من يشرى نفسه .
در مورد ليلة المبيت .
پس از رحلت نبى اكرم (ص) و در زمان خلفاى سه گانه،
مسلمين مبدأ تاريخ را هجرت پيامبر از مدينه به مكه
قرار دادند .
----- منابع : تاريخ پيامبر اسلام، تأليف دكتر محمد
ابراهيم آيتى (ره) .
فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .
 |
در صدر اسلام كشور سوريه از مستعمرات امپراتورى روم به
شمار مىرفت و فرمانرواى شام از دستنشاندگان امپراتور
بود .
اسلام بسرعت گسترش مىيافت و در اندك زمانى آوازه آن
به خارج از مرزها رسيد .
امپراتورى روم كه خود را با موج تازهاى روبرو مىديد
و از نفوذ آيين الهى اسلام هراسان بود، تصميم گرفت
پيشدستى كند و با يك حمله عظيم، مسلمين را نابود كند .
بدين منظور ارتشى مجهز و متشكل از 40 هزار نفر با كليه
سلاحهاى جنگى آن زمان، در نوار مرزى شام مستقر شد و
قبايل مرزنشين نيز به آنان پيوستند
هرقل امپراتور روم، جيره جنگى يك سال سپاه را پرداخته
بود و براى جنگى عظميم و طولانى آماده شده بود .
خبر حركت سپاه روم، توسط كاروانهاى تجارى به پيامبر
گرامى اسلام، حضرت محمد (ص) رسيد و حضرت تصميم گرفتند
براى مقابله با آنان از مدينه خارج شوند .
اين، در حالى بود كه محصولات كشاورزى در مدينه هنوز
جمعآورى نشده بود و برشدت گرماى هوا افزوده مىشد بود
.
حركت از وطن براى يك سفر طولانى، بسيار سخت و مشكل
مىنمود .
از اين رو گروهى از منافقين به بهانههاى مختلف از
نبرد روى گردان شدند .
و از پيامبر اجازه گرفتند كه در شهر بمانند .
يكى مىگفت: مىترسم چشمم به زنان رومى بيفتد و به
گناه بيفتم! و ديگرى بهانهاش گرمى شديد هوا بود .
در اين ميان عدهاى نيز با يادآورى عظمت روميان سعى
مىكردند روحيه مسلمانان را تضعيف كنند .
در پاسخ اين عذرتراشىها، و كارشكنىها آياتى از سوره
مباركه توبه نازل گرديد و كفر درونى منافقين را كه در
پشت نقاب اسلام پنهان شده بود، آشكار ساخت .
در مقابل، عدهاى از فقراى مسلمان كه شوق جهاد وجود
آنان را فرا گرفته بود، به علت نداشتن وسيله سفر به
محضر رسول گرامى (ص) شرفياب شدند و تقاضاى مركب سوارى
نمودند؛ اما چون با پاسخ منفى رسول خدا (ص) روبرو
شدند، بشدت ناراحت شدند و از اين كه توفيق جهاد در راه
خدا را از دست دادهاند مىگريستند .
در باره اين گروه نيز در سوره توبه آيهاى نازل شد .
لانه جاسوسى يهوديان در مدينه ----- به رسول خدا (ص)
خبر رسيد كه منزل يكى از يهوديان به نام سويلم مركز
جلسات سرى منافقين شده است و آنان در صدد بازداشتن
مسلمين از جنگ هستند .
به دستور پيامبر (ص) زمانى كه منافقين در آن خانه
مجتمع بودند، خانه به آتش كشيده شد .
رعب و وحشت همه اهل خانه را فرا گرفت و منافقين
غافلگير شده، با هراس از ميان شعلههاى آتش مىگريختند
.
با اين اقدام قاطعانه، اين شبكه جاسوسى داخلى منهدم شد
.
بعد از اين مقصد حركت مسلمين، قلعه تبوك در نوار مرزى
شام بود .
اين جنگ،جنگى بود با امپراتورى عظيم آن زمان، در
منطقهاى بسيار دور و در زمانى كه هر نوع امكانات
آسايشى در مدينه فراهم بود .
لذا هر كه مىخواست در اين نبرد شركت كند، مىبايستى
با روحيهاى بسيار بالا و ديدى باز به استقبال خطر رود
و خود را براى هر نوع حادثهاى آماده كند .
بنابراين بر خلاف جنگهاى گذشته، از همان ابتدا مقصد
حركت به همه ابلاع شد تا متوجه هدف عظيم خود باشند .
رسول خدا (ص) تصميم گرفتند برادر خود، على (ع) را
بعنوان جانشين در مدينه باقى گذارند .
شايد علت اين كار چنين بود كه دورى سپاه اسلام و رهبر
مسلمين از مدينه، مىتوانست فرصت خوبى براى دشمنان
داخلى و خارجى به وجود آورد تا نقشههاى شوم خود را در
غياب حضرت رسول (ص) به اجرا گذارند و احيانا به مدينه
حمله كنند يا جو داخلى شهر را متشنج نمايند .
از اين رو حضور سردارى دلاور و پرآوازه، همچون على بن
ابىطالب- عليه السلام -در شهر ضرورى بود تا امنيت
داخلى تأمين گردد .
منافقين كه وجود ايشان را مانع اجراى نقشههاى خود
مىديدند، دست به شايعهپراكنى زدند و چنين شايع كردند
كه على (ع) به خاطر گرما و دورى راه به جنگ نرفته است
.
هدف آنان، تحريك كردن على (ع) به خروج از مدينه بود تا
فرصت اجراى نقشههاى شوم آنان فراهم شود .
اين در حالى بود كه سپاه اسلام از مدينه حركت كرده بود
.
على (ع) براى رد تهمت آنان از مدينه خارج شدند و خود
را به پيامبر (ص) رسانده، جريان را به اطلاع رسول خدا
(ص) رساندند .
پيامبر گرامى فرمودند: برادرم! به مدينه باز گرد كه
كسى جز من و تو شايستگى ماندن در مدينه را ندارد .
تو جانشين من در ميان خاندان من و محل هجرت من و عشيره
من هستى .
آنگاه اين جمله معروف را در حق حضرت على (ع) فرمودند:
أ ما ترضى يا على أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى
إلا أنه لا نبى بعدى: آيا راضى نيستى كه نسبت تو به من
همچون نسبت هارون به موسى باشد، با اين تفاوت كه
هارون، پيامبر بود؛ ولى پس از من پيامبرى نيست؟ آنگاه
على (ع) به مدينه بازگشتند .
اين سخن، به حديث منزلت معروف گشت و از محكمترين ادله
خلافت على (ع) پس از رسول اكرم (ص) مىباشد كه همواره
مورداستناد علماى شيعه قرار گرفته است .
منافقين، حتى در ميان سپاه اسلام نيز حاضر بودند و با
سخنان بيجاى خود رسول خدا (ص) را مىآزردند كه در اين
باره نيز آياتى از قرآن نازل گرديد .
پس از طى مسافتى طولانى و بسيار پرمشقت، در ابتداى ماه
شعبان سال نهم هجرى، مسلمين به تبوك رسيدند؛ ولى بر
خلاف انتظار اثرى از سپاه روم نديدند .
به عقيده برخى، خبر آمادگى روم براى حمله از ابتدا صحت
نداشت و تنها براى اطمينان خاطر و اعلام آمادگى،
مسلمين رنج و مشقت اين سفر را بر خود هموار نمودند و
به عقيده برخى ديگر بر اين باور بودند، ممكن است
روميان، كه از آمادگى مسلمين با خبر شده بودند، پيش از
درگيرى عقبنشينى كرده باشند .
اين سفر گرچه جنگى به همراه نداشت؛ ولى فوايد زيادى بر
آن مترتب بود كه به گوشهاى از آنها اشاره مىشود: 1-
كارشكنىهاى منافقين و نزول آياتى از قرآن در مورد
آنان، چهره پليد اين مسلماننماها را بخوبى آشكار كرد
.
بديهى است كه دانستن ويژگيهاى منافقين توسط مسلمانان،
از عوامل مهم ثبات و پايدارى آنان محسوب مىشود .
2- رسول خدا (ص) عملا آمادگى خود را براى مقابله با هر
گونه خطر احتمالى نشان دادند و خاطرنشان كردند كه
حاضرند صدها كيلومتر راه پرمشقت را طى كنند تا دشمن را
به لرزه درآورند، اگر چه جنگى در كار نباشد .
از اين رو پس از ورود سپاه به مدينه، بعضى از قبايل كه
هنوز تسليم نشده بودند و اسلام اختيار نمىنمودند،
داوطلبانه تسليم شدند و اطاعت خود را ابراز داشتند .
3- مسلمانان در طى سفر، با راه شام آشنا شدند و نخستين
تجربه يك لشكركشى عظيم را براى رسيدن به هدفى دور از
مركز، با موفقيت آزمودند .
4- يكى از بزرگترين ثمرات اين حركت، آن بود كه
مسلمانان چون به مرزهاى شام رسيدند و اثرى از لشكر روم
مشاهده نكردند، تصميم گرفتند براى جلوگيرى از تكرار
چنين حوادثى، با قبايل مرزنشين پيمانهاى صلح و عدم
تعرض منعقد كنند و بدين ترتيب گروه عظيمى از دشمنان
اسلام از در صلح و آشتى با رسول خدا (ص) برآمدند و
امنيت مرزها تا حدود زيادى تأمين شد .
همانطور كه گفته شد، مسير حركت، بسيار طولانى و پرزحمت
بود .
از اين رو وقايع تاريخى متعددى اتفاق افتاد كه بسيار
آموزنده است .
در اينجا به چند واقعه اشاره مىكنيم: 1- پس از دستور
بسيج عمومى براى حركت، سه نفر به نامهاى كعب، هلال و
مره سرپيچى كردند و آسودگى را بر رنج سفر ترجيح دادند
.
رسول خدا (ص) چون به تبوك رسيدند، پرسيدند: كعب چه
كرد؟ پاسخ شنيدند: جامههاى فاخر و تكبر، او را در
مدينه نگه داشت .
پس از بازگشت، رسول گرامى (ص) دستور دادند تا مسلمانان
از سخن گفتن با اين سه نفر خوددارى كنند .
همه از آنان دورى كردند و بدين ترتيب مدينه، درگير يك
مبارزه منفى عليه كسانى شد كه بدون هيچ عذر و
بهانهاى، جهاد را ترك كرده بودند .
روزها بدين منوال مىگذشت .
پادشاه غسانى كه از مخالفين اسلام بود، نامهاى به كعب
نوشت كه در آن چنين آمده بود: شنيدهام كه سرورت به تو
ستم كرده است و بر تو نيز تحمل رسوايى و خوارى واجب
نيست؛ نزد ما بيا تا تو را همراهى كنيم! او بدين ترتيب
مىخواست از آب گل آلود ماهى بگيرد و ناراضيان داخلى
را به سمت خود جذب كند؛ ولى كعب بسيار ناراحت شد و
نامه را در تنور افكند و آتش زد و با هوشيارى، دعوت
دشمن خدا را رد كرد .
پس از 40 روز، رسول خدا (ص) دستور دادند كه همسران اين
سه نفر نيز بايد از آنان كنارهگيرى كنند و اين، وضعيت
را بر آنان سختتر كرد .
ده روز ديگر گذشت، بطورى كه عرصه بر آنان تنگ شد و
كارى جز اظهار ندامت و پشيمانى نداشتند تا آنكه پس از
50 روز از اين واقعه، با نزول آيه 118 سوره توبه، پيك
وحى، توبه آنان را پذيرفته اعلام كرد .
2- يكى از مسلمانان به نام مالك بن قيس (كه كنيه
اشابوخيثمه بود) پس از حركت سپاه، از ميان راه بازگشت
و به مدينه آمد .هنگامى كه به منزل رسيد و چشمش به همسرانش افتاد و به
سايبانى كه در باغ آماده بود و آب و غذايى كه براى او
تدارك ديده شده بود نگريست، پيش خود گفت: آيا سزاوار است
كه رسول خدا (ص) در باد و گرماى سوزان حركت كند و ابوخيثمه
در زير سايه خنك و با خوراكى مهيا، دركنار همسرانش باشد؟
اين از انصاف به دور است! وى دوباره مدينه را ترك كرد و
خود را به پيامبر (ص) رسانيد .
رسول خدا (ص) به او فرمودند: نزديك بود هلاك شوى! 3- شتر
ابوذر غفارى، صحابى گرامى، از حركت باز ماند و او از ارتش
اسلام عقب افتاد .
لذا شتر را رها كرد و پياده به راه افتاد .
ارتش اسلام، مشغول استراحت بودند كه شبحى از دور نمايان شد
.
چون نزديكتر آمد، ديدند مردى است كه بارى بر دوش دارد .
پيامبر (ص) فرمودند: او ابوذر است .
خدا ابوذر را رحمت كند! تنها راه مىرود؛ تنها مىميرد و
تنها برانگيخته مىشود .
اين پيشگويى، پس از 23 سال به حقيقت پيوست و تبعيدى
بنىاميه، تنها و بىكس در بيابان ربذه به ديدار معبود
شتافت .
4- هزينه اين جنگ از طريق كمكهاى مردمى و پرداخت زكات
تأمين مىشد .
در اينجا نيز منافقين خبث طينت خود را ظاهر كردند .
اگر مرد توانگرى كمك مىكرد، مىگفتند: اينها قصد قربت
ندارند و رياكارى مىكنند! و اگر نيازمندى كمك مالى مختصرى
مىكرد، او را مسخره مىكردند و مىگفتند: خدا به اين
كمكهاى كوچك نيازى ندارد! درمورد اين گروه، آيات 79 و 80
سوره توبه نازل شد .
5- توطئه ترور رسول خدا (ص): پس از ده روز اقامت در تبوك،
رسول خدا (ص) به طرف مدينه رهسپار گرديدند .
در بين راه 12 نفر از منافقين تصميم گرفتند كه شتر رسول
خدا (ص) را از فراز گردنهاى كه در ميان راه بود، رم دهند
و به دره بيفكنند .
رسول خدا (ص) سوار بر شتر بودند؛ حذيفه يكى از ياران آن
حضرت، شتر را از عقب هل مىداد و عمار ياسر مهار آن را به
دست داشت و از گردنه بالا مىرفت .
هنوز مقدارى از گردنه بالا نرفته بودند كه پيامبر (ص) به
عقب نگاه كردند .
شب بود و آسمان، مهتابى .
سوارانى به دنبال حضرت مىآمدند كه صورت خود را پوشانده
بودند و با هم پچ پچ مىكردند .
رسول خدا (ص) بر آنان نهيب زدند و به حذيفه دستور دادند با
عصاى خود شتران آنان را براند .
نقابداران فهميدند كه نقشه آنان برملا شده است؛ لذا بسرعت
عقبنشينى كردند و به سپاه پيوستند .
حذيفه كه آنان را از نشانهاى كه بر شترانشان بود شناخته
بود، به رسول خدا (ص) عرض كرد: اگر بخواهيد، من آنان را به
شما معرفى مىكنم تا به سزاى اعمالشان برسند! حضرت بنا به
مصالحى به او دستور دادند از افشاى اين راز خوددارى كند؛
باشد كه آنان توبه كنند و فرمودند: اگر من آنان را مجازات
كنم، بيگانگان خواهند گفت محمد پس از آنكه به اوج قدرت
رسيد، شمشير بر گردن ياران خود نهاد .
6- ارتش اسلام در آستانه ورود به مدينه است .
شورى دلها را فرا گرفته است و برق شادى در چشمها هويدا است
.
اما گروهى نيز در مدينه باقى ماندهاند كه معذور بودهاند
و از عدم حضور در سپاه بسيار متأسف مىباشند .
ممكن است اين سپاه پرافتخار به مدينه وارد شود و اظهار
سربلندى آنان، موجب سرافكندگى و خجالت اين عده باقيمانده
شود .
براى پيشگيرى از اين توهين ناخواسته، رسول خدا (ص) در
نزديكى مدينه، با تذكرى همه را متوجه يك نكته اخلاقى
سودمند كردند: در مدينه، اقوام و گروههايى هستند كه در اين
سفر با شما شريك بودند و به هر جا كه قدم نهاديد، آنان نيز
قدم نهادهاند .
با تعجب از حضرت سوال شد: چطور در اين سفر همراه ما بودند،
حال آنكه در مدينه ماندهاند! پيامبر (ص) فرمودند: آنان
معذور بودند .
آرى؛ إنما الأعمال بالنيات: اعمال بندگان با محك نيتها و
انگيزهها سنجيده مىشوند و إن الله لا ينظر إلى صوركم و
أعمالكم و لكن ينظر إلى قلوبكم و نياتكم: خداوند به ظاهر
شما و صورت كردارتان نمىنگرد؛ بلكه به دلها و نيتهاى شما
مىنگرد .
(در مورد احاديث رجوع شود به: 7- يكى از منافقين
مدينه، شخصى به نام ابو عامر (پدر حنظله، شهيد معروف
جنگ احد) بود
او كه به بخاطر تمايل داشتن به آيين مسحيت، از گسترش اسلام
در مدينه و تحت الشعاع قرار گرفتن اقليتهاى مذهبى بشدت
ناراحت بود با منافقين قبايل همكارى مىكرد .
پيامبر (ص) قصد داشتند او را دستگير كنند؛ اما او از مدينه
به مكه گريخت و از آنجا به طائف رفت و پس از سقوط طائف، به
شام متوارى شد .
وى در نامهاى به يكى از دوستانش چنين مىنويسد: در دهكده
قبا در برابر مسجد مسلمانان، مسجدى بسازيد و به بهانه نماز
در آنجا جمع شويد! او بخوبى مىدانست كه كفر نمىتواند
مانع موج رو به گسترش اسلام شود و بهترين وسيله براى ضربه
زدن به مذهب، اين است كه با پرچم دين و شعار مذهب وارد
ميدان نبرد شد .
زمانى كه پيامبر (ص) عازم تبوك بودند، منافقين از حضرت
خواستند كه اجازه دهد آنها براى خود مسجدى بسازند و
بهانهشان اين بود كه راه ميان منازل بعضى از آنان تا مسجد
قبا طولانى است و آنان در شبهاى بارانى نمىتوانند در آنجا
حاضر شوند .
پيامبر (ص) در برابر خواسته آنان پاسخى ندادند و تصميم
نهايى را به بازگشت از سفر موكول كردند .
پس از حركت سپاه، منافقين با شتاب هر چه تمامتر مسجد خود
را ساختند و پس از مراجعه رسول اكرم (ص) از ايشان خواستند
تا در آنجا نماز بگذارند و مسجد را افتتاح كنند .
جبرئيل امين بر پيامبر خدا (ص) نازل شد و توطئه دشمنان را
به حضرت گوشزد كرد .
به دستور رسول خدا (ص)، بىدرنگ مسجد تخريب شد و دستور
داده شد كه براى مدتى، آنجا مركز جمعآورى زبالههاى شهر
شود تا عنوان مقدس مسجد كاملا از آن محل پاك شود .
اين مسجد به مسجد ضرار موسوم گشت و در قرآن مجيد چهار آيه
(سوره توبه، آيات 107 تا 110( در اين مورد نازل شد كه
ترجمه آنها چنين است: و كسانى كه مسجد ساختند و هدفشان
تنها اين بود كه زيان وارد كنند و كفر بورزند و
تفرقهافكنى كنند و پايگاهى ايجاد كنند براى كسانى كه از
قبل با خدا و رسولش به جنگ برخاسته بودند .
البته سوگند مىخوردند كه قصد ما تنها نيكى است؛ ولى
خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند × (اى پيامبر!)
در آن مسجد هرگز به نماز مايست! يقينا مسجدى كه بر اساس
تقوى و پرهيزكارى بنا شده است، سزاوارتر است كه در آن به
نماز بايستى؛ زيرا در آن مسجد، مردمانى هستند كه دوست
دارند پاك شوند و خدا هم كسانى را كه خود را پاك مىكنند
دوست دارد × آيا كسى كه ساختمان خود را بر اساس تقوى و
رضايت خداوند بنا مىكند بهتر است يا كسى كه آن را بر لبه
رودخانهاى بنا مىكند كه از زير خالى شده و در شرف
فروريختن است و در نتيجه او را در آتش دوزخ مىافكند؟ و
خداوند مردم ستمگر را هدايت نمىكند × ساختمانى كه بنا
كردهاند، مايه شك و ترديد در دلهايشان خواهد بود، مگر اين
كه دلهاشان تكه تكه شود و خداوند دانا و حكيم است .
رسول خدا (ص) در ماه رجب سال نهم هجرى، مدينه را به مقصد
تبوك ترك كردند و در آغاز ماه شعبان به تبوك رسيدند و پس
از 20 روز اقامت در آنجا، به طرف مدينه حركت كردند .
اين، آخرين نبردى بود كه رسول خدا (ص) شخصا در آن شركت
داشتند .
----- مآخذ: فروع ابديت، تأليف آيت الله جعفر سبحانى .
تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .