زندگاني پيامبر اسلام (ص) 
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


غزوه احد

پس از وقوع جنگ بدر در سال دوم هجرى و پيروزى مسلمين، بزرگان قريش كه داغ فرزندان و عزيزان خود را بر سينه داشتند، با يكديگر مشورت كردند و تصميم گرفتند تا لشكرى مجهز، عليه پيامبر خدا (ص) بسيج كنند .
بدين منظور مال‏التجاره كاروانى را كه سال پيش از جنگ بدر بسلامت به مكه رسيده بود و از خطر غارت شدن رسته بود، فروختند و سود حاصل از آن را براى جنگ، هزينه كردند .
همچنين از قبايل كنانهو تهامه جنگجويانى را بسيج كردند و در نهايت، ارتشى مجهز شامل چهار هزار نفر تشكيل شد .
تعدادى از اين گروه، غلامان و بردگان بودند .
از آن جمله غلامى حبشى به نام وحشى بن حرب در لشكر حضور داشت كه در به كار بردن زوبين، كه از آلات جنگى آن زمان بود، مهارتى تام داشت .
به وى وعده داده بودند كه اگر يكى از سه شخصيت اسلام، يعنى محمد (ص) على (ع) و حمزه را از بين ببرد، او را آزاد خواهند كرد .
جز اين، چهار هزار نفر از زنان قريش نيز در ميدان حاضر شدند تا علاوه بر تحريك هر چه بيشتر حس انتقامجويى مردان، از فرار احتمالى آنان جلوگيرى كنند، زيرا چنين به نظر مى‏رسيد كه فرار مردان، اسارت زنان و خانواده آنان را در پى خواهد داشت و اين، يعنى خفت و خوارى براى يك جنگجو! عباس،- عموى پيامبر (ص)- كه مسلمان بود ولى اسلام خود را پنهان مى‏كرد، طى نامه‏اى خبر بسيج قريش را به اطلاع آن حضرت رسانيد .
پيامبر (ص)، پس از قرائت آن بر همگان، جاسوسانى را براى كسب خبر گسيل كردند .
ارتش قريش به حركت درآمده بود .
جاسوسان خبر دادند كه ارتش دشمن به مدينه نزديك شده است و در محلى به نام وادى عقيق واقع در دامنه كوههاى احد و شمال مدينه موضع گرفته است .
اين منطقه، به دليل نبودن موانع طبيعى، مناسب‏ترين محل براى اجراى عمليات نظامى بود و در اين هنگام مدينه بسيار آسيب‏پذير مى‏نمود .
روز جمعه ششم شوال سال سوم هجرى، جلسه مشورتى تشكيل شد .
شخص پيامبر (ص) معتقد بودند كه بايد در مدينه ماند و از شهر دفاع كرد .
ولى با اين حال براى اين كه نظر اصحاب معلوم شود و آنان نيز در تصميم‏گيريها دخالت داشته باشند، فرمودند: أشيروا إلىّ: رأى خود را بيان كنيد! عبدالله بن ابى بن سلول (سركرده منافقين در مدينه) نظر پيامبر را تأييد كرد و گفت: ما در زمانهاى گذشته نيز در جنگها از مدينه به عنوان قلعه استفاده مى‏كرديم و تاكنون نيز آسيبى نديده‏ايم و هرگاه از شهر خارج شديم شكست خورديم .
اين نظر، (يعنى بهره بردن از شهر به عنوان مانعى طبيعى در برابر دشمن) با مخالفت جوانانى كه روح جنگجو و پرخروش آنان به هيجان آمده بود بشدت رد شد، زيرا آنها معتقد بودند بايد به استقبال دشمن رفت .
اصرار اين عده سبب شد كه پيامبر (ص) على رغم تمايل قلبى خود، آماده خروج شوند .
همان روز در حالى كه پيامبر زره پوشيده بودند، به همراه يكهزار مرد جنگى آماده خروج از مدينه شدند؛ اما جوانانى كه تا لحظاتى پيش اصرار بر خروج داشتند، متوجه خطاى خود شدند و حاضر شدند در شهر بمانند و با دشمن بجنگند و از عمل خود عذرخواهى نمودند .
ولى حضرت رسول (ص) فرمودند: هنگامى كه پيامبرى زره پوشيد، شايسته نيست آن را از تن بيرون آورد، مگر آنكه با دشمن بجنگد! نماز جمعه اقامه گرديد و لشكر اسلام، مدينه را ترك كرد .
در ميان سپاه اسلام، نوجوانانى بودند كه سن آنان براى نبرد كافى به نظر نمى‏رسيد .
همه آنان مگر 2 نفر به نامهاى سمرة بن جندب و رافع بن خديج از ميان راه بازگردانده شدند .
اين بدان سبب بود كه سمرة بن جندب تيرانداز خوبى بود و رافع نيز چون در يك مسابقه كشتى توانسته بود بر نوجوان تيراندازى فائق آيد و او را به زمين بزند، اجازه حضور در ميدان را يافت و در حقيقت اجازه حضور در ميدان جنگ، جايزه‏اى بود كه در مقابل مهارت و شجاعت اين دو نوجوان به آنان داده مى‏شد و نيز تشويقى بود براى ساير جوانان تا فنون رزمى را بياموزند و خود را هرچه بيشتر و بهتر به قواى جسمى و مهارتهاى مختلف مجهز كنند .
پيامبر (ص) نماز صبح را در ميان منطقه احد به جاى آوردند؛ آنگاه صفوف سپاه را با دقت تمام مرتب نمودند و پنجاه نفر را مأمور حفاظت از شكافى نمودند كه پشت به سپاه بود و دشمن براحتى مى‏توانست از آنجا بتازد و مسلمين را غافلگير سازد .
در مورد حفاظت از اين نقطه دستور اكيد داده شد و حضرت به نگهبانان فرمودند: چه پيروز شويم و چه شكست بخوريم، شما همين جا بمانيد و سواران دشمن را با تيراندازى خود دور كنيد تا از پشت سر بر ما نتازند .
اگر ما كشته هم شديم به ما يارى نرسانيد و اگر پيروز هم شديم در جمع‏آورى غنائم به كمك ما نياييد! زمينه‏هايى فراهم شده بود كه ممكن بود روحيه جنگويان را تضعيف كند .
يكى از اين عوامل، تخلف عده‏اى از منافقين به سركردگى عبدالله بن ابى بود كه ابتدا همراه سپاه حركت كرده بودند؛ ولى در ميان راه بازگشتند تا به گمان باطل خود، سبب تضعيف مسلمين شوند .
مسأله ديگر، صف‏آرايى مسلمين در مقابل سپاهى بود كه از نظر عدد و جنگ‏افزار بمراتب قويتر بودند و چون مارى زخم‏خورده، منتظر فرصتى براى تلافى شكست پيشين بودند .
لذا پيامبر (ص) طى سخنانى ابتدا جمعيت را به تقوى و پرهيزكارى امر نمودند و آنان را از مخالفت پروردگار برحذر داشتند، واقعيتهاى جنگ و سختى نبرد را گوشزد نموده، فرمودند: مبارزه با دشمن، بسيار پرزحمت و مشكل است و كمتر كسى مى‏تواند در مقابل آنان ايستادگى كند، مگر آنان كه خداوند تقويتشان كرده باشد، زيرا خداوند با اطاعت‏كنندگان فرمانش است و شيطان با كسانى است كه او را نافرمانى مى‏كنند .
بيش از هر چيز در جهاد استقامت داشته باشيد و از اين طريق سعادتهايى را كه خداوند به شما وعده داده است .
براى خود فراهم كنيد! جبرئيل، به من خبر داده است كه هيچ كس در اين جهان نمى‏ميرد مگر اين كه آخرين ذره روزى خود را خورده باشد - و فرمودند: - تا لحظه‏اى كه فرمان نبرد صادر نشده است، نبايد كسى دست به حمله بزند! اين، در حالى بود كه انصار به رسول خدا (ص) پيشنهاد كرده بودند كه از يهوديان هم‏پيمان خود كمك بگيرند .
پيامبر آنان را نهى كردند و فرمودند: در جنگ با مشركان، از مشركان كمك نگيريد! پيش از آغاز نبرد، رسول اكرم (ص) شمشيرى را به دست گرفتند و فرمودند: كيست كه اين شمشير را به دست بگيرد و حق آن را ادا كند .
عده‏اى داوطلب شدند، اما حضرت از تحويل دادن شمشير به آنان خوددارى كرد .
سربازى دلير به نام ابودجانه برخاست و عرض كرد: حق اين شمشير چيست و چگونه ادا مى‏شود؟ حضرت فرمودند: اين است كه آن قدر با آن بجنگى تا خم شود! ابودجانه عرض كرد: من حاضرم حقش را ادا كنم! سپس دستمال سرخ‏رنگى را كه خود به آن دستمال مرگ مى‏گفت به سر بست و با افتخار تمام، شمشير را تحويل گرفت .
او براستى حق اين شمشير را ادا كرد؛ زيرا در جنگ با هر كس روبرو شد، او را از دم تيغ گذراند .
نبرد آغاز شد .
ابتدا فردى به نام ابوعامر پيش تاخت و ضمن معرفى خود تقاضاى نبرد كرد؛ ولى پس از مختصر درگيرى بين طرفين، عقب نشست .
پس از آن پرچمداران قريش كه تعداد آنان را 9 يا 12 نفر گفته‏اند، يكى يكى به ميدان آمدند، ولى همگى به دست باكفايت سربازانى همچون على بن ابى‏طالب (ع) و حمزه بن عبدالمطلب كه بعدها به سيدالشهدا ملقب گرديد، كشته شدند .
قريش با مشاهده اين صحنه‏ها، پا به فرار گذاشتند و غنائم بسيارى از خود باقى گذاردند .
تا اين لحظه، پيروزى مسلمين قطعى به نظر مى‏رسيد؛ ولى يك تخلف بظاهر كوچك از دستور فرماندهى، صحنه را كاملا عوض كرد .
سربازانى كه در شكاف كوه موضع گرفته بودند، چون هجوم مسلمين را براى جمع‏آورى غنائم مشاهده كردند، تأكيدات پيامبر (ص) و يادآوريهاى مجدد فرمانده‏شان را ناديده گرفتند و از شكاف كوه به پايين سرازير شدند و تنها عده‏اى بسيار اندك باقى ماندند .
دو تن از سرداران قريش به نام خالد بن وليد و عكرمة ابى‏جهل از فرصت استفاده كردند و با از پا درآوردن نفرات باقيمانده، از پشت به سپاه مسلمين حمله كردند .
سپاه كه مشغول جمع‏آورى غنائم و سلاح بر زمين گذارده .
فرياد مهاجمين، فراريان قريش را متوجه ساخت و آنان نيز از مقابل، مسلمين را در حلقه محاصره قرار دادند .
در اين ميان، عبدالله بن قمئه كه پرچمدار مسلمين يعنى مصعب بن عمير را به شهادت رسانده است، به گمان اينكه پيامبر را كشته است، با صداى بلند فرياد مى‏زند: محمد را كشتم! طولى نكشيد كه در سراسر ميدان، اين جمله با صداى بلند تكرار شد: محمد كشته شد! محمد كشته شد! مسلمين، خودباخته از هر طرف پا به فرار نهادند، زيرا پيامبر را كشته مى‏پنداشتند و جنگ را مغلوبه مى‏ديدند .
در برخى از كتب تاريخى، همچون سيره ابن هشام نام بعضى از اين فراريان ثبت شده است .
باقيماندگان، عده‏اى اندك بودند كه بسختى دفاع مى‏كردند .
وحشى، غلام هند، همسر ابوسفيان (كه پيشتر از وى ياد كرديم)، از فرصت استفاده كرد و در پى حمزه شتافت، زيرا براى او دسترسى به پيامبر و على- عليهما الصلوة والسلام- امكان نداشت .
وى خودش پيش از اين در پاسخ هند گفته بود: من هرگز به محمد دسترسى پيدا نخواهم كرد، زيرا ياران او از همه كس به او، نزديكترند .
على نيز در ميدان نبرد فوق‏العاده هوشيار است، ولى خشم و غضب حمزه بقدرى زياد است كه از اطراف خود غافل مى‏شود، شايد بتوانم با حيله‏اى او را از پا درآورم! هند به همين مقدار نيز راضى شده بود .
لذا وحشى، كه در پشت درختان و سنگها كمين كرده بود، در فرصتى مناسب زوبين خود را نشانه گرفت و حمزه را از پاى درآورد .
بنا به بعضى روايات، هند- همسر ابوسفيان- و زنان همراه وى، جنازه شهدا را مثله مى‏كردند .
او هنگامى كه به پيكر حمزه رسيد، شكمش را شكافت و جگر او را بيرون كشيد و به دندان گرفت تا ببلعد، ولى نتوانست و آن را بيرون انداخت .
از آن زمان به بعد به او آكلة الأكباد: جگرخوار لقب دادند .
در چنين لحظات سختى، عده‏اى از سران قريش كه پيامبر را زنده مى‏ديدند، تصميم گرفتند آن حضرت را به قتل برسانند و كار را يكسره كنند .
اين عده گر چه به مقصود خود نرسيدند، ولى بسختى رسول خدا را آزردند، بطورى كه براثر حمله همين گروه، پيشانى ايشان مجروح شد، تعدادى از دندانهايشان شكست و حلقه‏هاى كلاهخود حضرت شكافت و در صورت ايشان فرو رفت .
وجود مقدس پيامبر (ص) هدف اصلى به شمار مى‏رفت و لبه تيز حملات، متوجه ايشان بود .
بهر ترتيب هجوم سخت دشمن، با پايدارى كسانى همچون على بن ابى‏طالب- عليه السلام-، ابودجانه، عاصم بن ثابت، سهل بن حنيف و عده ديگرى كه تا 36 نفر شمرده شده‏اند دفع شد، به روايت بسيارى از تاريخ‏نويسان، از جمله ابن اثير در كتاب كامل و ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه‏اش، هرگاه پيامبر (ص) از سمتى مورد حمله قرار مى‏گرفت، به فرمان حضرتش، على (ع) آنان را با حملات خود دفع مى‏كرد .
جوانمردى و فداكارى اميرالمؤمنين (ع) چنان بود كه پيك وحى، جبرئيل امين نازل شد و به رسول خدا عرض كرد: اين نهايت فداكارى است كه از خود نشان مى‏دهد! پيامبر نيز تصديق نموده، فرمودند: من از على هستم و او نيز از من است .
سپس ندايى در صحنه جنگ شنيده شد كه: لا فتى إلا على لا سيف إلا ذوالفقار: هيچ جوانمردى چون على و هيچ شمشيرى چون ذوالفقار نيست! على (ع) در اين جنگ، هفتاد زخم برداشتند .
در ميان اين مردان پير، زنى به نام نسيبه كه كنيه او ام عامر است وجود دارد كه ابتدا آبرسان صحنه جنگ بود، ولى در چنين لحظاتى، شمشير به دست گرفته، مى‏جنگيد، بطورى كه نبرد او پيامبر را به خنده آورد و براى او دعاى خير كردند .
سرانجام جانبازى اين عده، مفيد واقع شد و كفار عقب‏نشينى كردند .
ابوسفيان و عكرمة بن ابى جهل كه غرق سرور و شادى بودند، سرمستانه فرياد كشيدند: أعل هبل! أعل هبل!: زنده باد هبل! زنده باد هبل! پيامبر نگذاشتند اين شعار بى پاسخ بماند و دستور دادند تا مسلمين چنين پاسخ دهند: الله أعلى و أجل!: خداوند برتر و والاتر است! ابوسفيان مجددا گفت: نحن لنا العزّى و لا عزّى لكم!: ما عزّى داريم ولى شما نداريد! مسلمين به دستور پيامبر پاسخ دادند: الله مولانا و لا مولى لكم: خداوند مولى و سرپرست ما است و شما سرپرست و مولايى نداريد! ابوسفيان گفت: امروز به جاى روز بدر! مسلمين به دستور پيامبر پاسخ دادند: اين دو روز هرگز با هم مساوى نيستند! كشته‏هاى ما در بهشت و كشته‏هاى شما در دوزخند .
ابوسفيان گفت: وعده ما و شما سال آينده در بدر! مسلمين پاسخ دادند: آرى، وعده ما همين باشد! مسلمين در اين جنگ 70 نفر شهيد دادند، شهداى گرانقدر و والامقامى همچون مصعب بن زبير و حمزة بن عبدالمطلب .
هنگامى كه پيامبر جنازه تكه تكه حمزه را ديدند، بشدت منقلب شدند و فرمودند: خشم و غضبى كه من الآن احساس مى‏كنم، بى‏سابقه است! سپس بر جنازه‏ها نماز گذاردند و آنها را يكى يكى و دوتا دوتا دفن كردند .
پس از بازگشت به مدينه، نبى مكرم اسلام (ص) چون مشاهده كردند مسلمين بر عزيزان خود مى‏گريند، گريستند و فرمودند: افسوس كه حمزه، كسى را ندارد كه بر او بگريد! اين سخن سبب شد كه زنان بر آن فرمانده شجاع، نوحه‏سرايى كرده، موجبات رضايت پيامبر (ص) را فراهم آورند .
در خاتمه نكاتى و صحنه‏هايى از اين نبرد را خاطر نشان مى‏سازيم: 1- يكى از شهداى احد، جوان بيست و چند ساله‏اى به نام حنظله است .
او فرزند ابوعامر از دشمنان سرسخت پبامبر (ص) و بنيانگذار مسجدى بود كه به نام مسجد ضرار معروف است و توسط پيامبر تخريب شد .
حنظله، شب پيش از نبرد، عروسى كرده بود و از پيامبر (ص) اجازه گرفت شب زفاف را در مدينه بماند .
و رسول خدا به او اجازه دادند يك شب در مدينه بماند .
بامدادان در حالى كه هنوز حنظله غسل جنابت نكرده بود، با همسر گريانش وداع كرد و راهى جبهه شد و به شهادت رسيد
پيامبر (ص) در حق وى فرمودند: من ديدم كه ملائكه، حنظله را غسل مى‏دادند .
لذا وى به حنظله غسيل الملائكه ناميده شد .
گرچه پدر حنظله و پدر همسرش يعنى عبدالله بن ابى، از دشمنان اسلام بودند، ولى اين زوج جوان، شادترين لحظات زندگى خود را فداى اسلام نمودند .
2- بعضى از اصحاب در حالى كه آخرين لحظات زندگى را مى‏گذراندند، وقتى كه شايعه قتل پيامبر (ص) را شنيدند، گفتند: اگر محمد كشته شد، خداى محمد زنده است، پس از دين او دفاع كنيد! و سعى داشتند فراريان را به صحنه باز گردانند .
3- همانطور كه گفته شد در پاسخ به گزافه‏گوييهاى ابوسفيان، پيامبر (ص) وعده دادند كه سال بعد در بدر يكديگر را ملاقات كنند .
پس از يك سال، آن حضرت با لشكريان آماده خروج شدند تا به دشمن نشان دهند كه در راه مبارزه هرگز قدمى به عقب برنخواهند داشت .
شخصى به نام نعيم بن مسعود كه با مسلمين و قريش روابط حسنه‏اى داشت با ابوسفيان ملاقات نمود .
او كه از تصميم پيامبر مطلع شده بود، هراسان از نعيم درخواست كرد كه به مدينه برگردد و پيامبر را از تصميم خود منصرف كند و گفت: ما امسال نمى‏توانيم مكه را ترك كنيم و حركت نظامى محمد در منطقه بدر، كه بازار عمومى عرب است، موجب شكست ما خواهد شد .
نعيم بازگشت و پيامبر را مطلع ساخت، ولى رسول خدا (ص) تحت تأثير قرار نگرفتند و با قاطيت تمام، لشكرى متشكل از هزار و پانصد سرباز و چند رأس اسب و مقاديرى كالاهاى بازرگانى را به طرف بدر حركت دادند تا قدرت اسلام را به نمايش بگذارند
سپاه، در آغاز ماه ذى قعده سال چهارم هجرى در منطقه بدر مستقر شد و هشت روز توقف كرد .
مسلمين كالاهاى خود را در بازار موسمى عرب فروخته، سود هنگفتى به دست آورند .
پس از رفتن اعراب و خالى شدن منطقه، پيامبر باقى ماندند و عملا آمادگى خود را براى جنگ اعلام كردند .
ابوسفيان براى حفظ ظاهر با تجهيزات كافى به طرف بدر حركت كرد، ولى چون به منطقه مر الظهران رسيد، به بهانه قحطى و گرانى بازگشت .
اين عقب‏نشينى مفتضحانه سبب شد عده‏اى به او اعتراض كنند كه چرا سال پيش وعده جنگ مجدد داده است .
بدين ترتيب يك پيروزى سياسى براى مسلمين به دست آمد .
4- درباره اين نبرد بنابه برخى اقوال، 60 آيه از سوره آل عمران نازل شد .
در اين آيات به نكاتى همچون شايعه قتل پيامبر (ص)، توطئه‏هاى منافقين، سستى بعضى از اصحاب و فرار آنان اشاره شده است .
تاريخ وقوع اين غزوه را هفتم، ماه شوال سال سوم هجرى ذكر كرده‏اند .
 ----- منابع: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .
تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

فهرست

جنگ بدر

- پس از مهاجرت پيامبر- صلى الله عليه و آله- از مكه به مدينه و هجرت مسلمين، قريش سخت به ايجاد جوسازى و آزار مسلمين باقى‏مانده در مكه و پرداختند و به هر وسيله ممكن سعى مى‏كردند مانع اشاعه پيام اسلام شوند .
پيامبر براى جلوگيرى از آزار قريش و سنگ‏اندازيهاى آنان، با قبايلى كه بر سر راه خطوط بازرگانى تجار مكه واقع شده بود، پيمان دوستى منعقد مى‏كردند تا به قريش بفهمانند كه هرگاه بخواهيم، مى‏توانيم جلو بازرگانى شما را بگيريم و بدين ترتيب يك موازنه قوا برقرار كردند؛ زيرا تجارت، تنها منبع اصلى درآمد اهل مكه بود
بدين منظور و براى انعقاد چنين پيمانهايى، رسول خدا (ص) شخصا اقدام مى‏كردند .
همچنين گروههايى را براى تعقيب كاروانهاى قريش مى‏فرستادند تا راههاى بازرگانى آنان هر چه ناامن‏تر شود، زيرا هدف پيامبر تنها جلوگيرى از آزار مسلمين (توسط قريش) و آزاد شدن تبليغ اسلام بود نه سودجويى يا انتقامجويى و .
در حقيقت اين عمل، يك عمل تدافعى محسوب مى‏شد .
كاروانهاى قريش دائما تحت نظر بودند .
در نيمه جمادى الاولى سال دوم هجرى، خبر رسيد كه كاروانى از قريش به سرپرستى ابوسفيان از مكه به شام مى‏رود .
اطلاعات جاسوسان پيامبر (ص) حاكى از آن بود كه: تمامى اهل مكه در اين كاروان عظيم حاضرند .
ديگر اينكه ابوسفيان سرپرست كاروان است و 40 نفر محافظ براى كاروان گماشته شده است و مال‏التجاره را هزار شتر حمل مى‏كنند كه ارزش كالاها در حدود پنجاه هزار دينار است .
از آنجا كه ثروت مسلمن پس از مهاجرت به مدينه، توسط كفار مكه مصادره شده بود، پيامبر تصميم گرفتند در عوض، كاروان را مصادره كنند .
لذا به ياران خود فرمودند: اى مردم! آگاه باشيد كه اين كاروان، كاروان قريش است .
مى‏توانيد براى تصرف اموال خويش از مدينه بيرون رويد؛ شايد در كار شما گشايشى رخ دهد! لذا روز دوشنبه هشتم رمضان سال دوم هجرى آن حضرت با 313 نفر از مكه خارج شدند .
اين حركت به فرمان الهى انجام شد: أذن للذين يقاتلون بأنهم ظلموا و إنّ الله على نصرهم لقدير .
: به كسانى كه به آنان ظلم شده است اجازه دفاع داده شد و خداوند به كمك و يارى آنان قادر و تواناست (سوره حج، آيه 39( سپاه پيامبر مجموعا داراى 3 اسب و 70 شتر بود .
پرچمداران سپاه، على بن ابى طالب (ع) و مصعب بن عمير بودند .
ابوسفيان متوجه تعقيب كاروان شد و فهميد كه مسلمانان در سرزمينى به نام ذفران (كه دو منزگاه با چاههاى بدر فاصله دارد) مستقر شده‏اند؛ لذا از پيشروى خوددارى كرد و شخصى را به مكه گسيل داشت تا صاحبان كالاها را براى نجات كاروان از حمله مسلمين، همراه خود بياورد .
بدين ترتيب دلاوران و جنگجويان مكه بسيج شدند و براى نجات كاروان به راه افتادند .
در اين هنگام به پيامبر خبر رسيد كه ارتش مكه براى نجات كاروان مجهز شده است .
رسول خدا خود را در ميان يك دوراهى مى‏ديدند: از طرفى براى نبرد نظامى آماده نبودند و بعضى از همپيمانان ايشان تنها متعهد شده بودند كه از شخص پيامبر دفاع كنند؛ نه اينكه در جنگ با ايشان شركت كنند و از سويى ديگر بازگشت به مدينه سبب ضعيف جلوه داده شدن آنان در مقابل قريش مى‏شد و چه بسا همين ارتش قوى مكه، به مدينه حمله مى‏كرد؛ لذا چاره را در اين ديدند كه به آراى عمومى مراجعه كنند .
عده‏اى مى‏گفتند بايد به مدينه بازگشت؛ زيرا ما نيروى كافى همراه خود نداريم و عده‏اى اظهار داشتند كه اگر پيامبر دستور حمله صادر كند، حتما ايشان را همراهى خواهند كرد .
كسانى كه در اين ماجرا بيش از همه ذى نفع بودند، مهاجرين بودند؛ زيرا كالاهاى آنان به دست قريش مصادره شده بود و از خانه و كاشانه خود نيز رانده شده بودند، لذا اينها تصميم داشتند مقابله به مثل كنند ولى انصار در خانه حضور داشتند و ضرر اقتصادى نيز متوجه آنان نبود .
در اين موقعيت، پيامبر (ص) از انصار خواستند كه نظر خود را ابراز كنند .
سعد بن معاذ كه از انصار بود قاطعانه حمايت خود و مردم مدينه را از پيامبر اعلام كرد و اين سبب شد كه آن حضرت فرمان حركت را صادر كند .
آنگاه فرمود: حركت كنيد و خوشدل باشيد؛ يا كاروان را مصادره خواهيد كرد و يا با كفار نبرد خواهيد نمود! (اشاره به آيه 7 سوره انفال) من اكنون به كشتارگاه مردان قريش مى‏نگرم كه صدمات سنگينى را متحمل شده‏اند! مسلمين حركت كرده، در نزديكى بدر موضع گرفتند .
پيامبر براى كسب خبر شخصا همراه يك سرباز به راه افتادند و از رئيس يكى از قبايل بطور ناشناس خبرهايى گرفتند .
همچنين يك گروه شناسايى ديگر را به فرماندهى على (ع) به چاههاى بدر فرستادند .
آنان دو نفر از غلامان قريش را كه براى بردن آب آمده بودند دستگير كردند و نزد رسول خدا (ص) آوردند .
اسرا اظهار داشتند قريش هر روز 9 الى 10 شتر مى‏كشند و در ميان آنان افرادى چون عتبة بن ربيعه، شيبة بن ربيعه، ابوجهل، امية بن خلف و .
حضور دارند .
پيامبر از تعداد شتران قربانى حدس زدند كه عده آن 900 تا 1000 نفراست و فرمودند: شهر مكه، جگرگوشه‏ى خود را جلو شما افكنده است! ابوسفيان پس از رسيدن كاروان به نزديكى مسلمين، خود به تحقيق پرداخت و متوجه شد كه آنان در همين حوالى هستند .
لذا مسير كاروان را عوض كرد از حوزه نفوذ مسلمين خارج شد و به سران قريش پيغام داد كه برگردند و خود را درگير نكنند و بدين ترتيب از معركه گريخت .
مسلمانان با شنيدن اين خبر ناراحت شدند و خداوند اين آيه را نازل فرمود: و اذ يعدكم الله .
: ياد آوريد موقعى را كه خداوند يكى از دو طايفه (كاروان، يا سپاه قريش) را به شما نويد مى‏داد و شما خواستار آن گروهى بوديد كه داراى عظمت و شوكت نبود (يعنى كاروان) ولى خداوند مى‏خواهد كه حق را روى زمين پايدار بدارد و ريشه كفار را قطع كند (سوره انفال، آيه 7( پس از رسيدن پيام ابوسفيان به سپاه قريش، عده‏اى خواهان بازگشت شدند و تعدادى نيز طرفدار جنگ بودند؛ از جمله، ابوجهل كه گفت : هرگز باز نخواهيم گشت مگر آنكه در بدر فرود آييم و سه روز بمانيم و گوشتخوارى و ميگسارى كنيم و كنيزان براى ما آوازه‏خوانى كنند و بنوازند تا عرب از اين حركت ما باخبر شوند و براى هميشه از ما بترسند! قريش به راه افتادند و در منطقه شمالى سرزمين بدر (كه عدوة القصوى نام داشت) فرود آمدند .
عدوة القصوى، منطقه‏اى پست بود .
در اين هنگام باران شديدى باريد و زمين پست منطقه، غير قابل حركت شد و قريش باز ماندند .
ولى مسلمين كه در نقطه جنوبى به نام عدوة الدنيا قرار داشتند، از باران آسيب نديدند؛ زيرا آنجا نقطه‏اى مرتفع بود كه آب در آنجا نمى‏ايستاد .
به پيشنهاد حباب بن منذر و تأييد پيامبر- صلى الله عليه وآله وسلم-، سپاه اسلام در كنار نزديكترين چاههاى آب فرود آمدند؛ سپس حوضچه‏اى ساختند و آن را پر از آب كردند تا به آب دسترسى داشته باشند و دست قريش را از آب كوتاه كنند .
روز هفدهم رمضان سال دوم هجرى، قريش به دشت بدر سرازير شدند و در نقطه‏اى موضع گرفتند .
سپس شخصى براى كسب اطلاعات به طرف سپاه اسلام حركت كرد .
چون بازگشت، گفت : مسلمين كمين و پناهگاهى ندارند؛ ولى شترانى را ديدم كه براى شما مرگ را سوغات آورده‏اند! گروهى هستند كه تنها پناهگاه آنان شمشير است و تا هر كدام از آنها يك نفر را نكشد، كشته نخواهد شد! اگر به تعداد خودشان از شما بكشند، ديگر زندگى چه سودى خواهد داشت؟ تصميم نهايى خود را بگيريد! عتبة بن ربيعه گفت : بهتر است ما برگرديم؛ زيرا در اين صورت ما در اوج قدرت از جنگ با او صرف نظر كرده‏ايم .
كار او را نيز به عرب واگذار كنيد؛ اگر توانستند، بساط قدرتش را در هم مى‏ريزند و گرنه از او آسيبى به ما نخواهد رسيد .
ولى مجددا ابوجهل، جمعيت را به نبرد تحريك كرد .
قريش آماده نبرد شد و مسلمين كه از رفتن كاروان مطلع بودند، مى‏دانستند كه تنها هدف باقيمانده، سپاهى عظيم و مجهز است؛ لذا با روحيه‏اى قوى آماده نبرد بودند .
پس از صف‏آرايى سپاه مسلمين توسط پيامبر (ص)، حضرت فرمودند : خدايا! اين قبيله قريش است كه با ناز و تبختر روى آورده است و با تو دشمنى مى‏كند و پيامبرت را دروغگو مى‏پندارد .
خدايا! خواهان يارى تو هستم كه وعده كرده‏اى! خدايا همين امروز صبح اينها را نابود كن!

آغاز جنگ

*******
-- يكى از قريش به نام اسود مخزومى سوگند خورد كه يا از حوض آب مسلمين، آب بنوشد، يا آن را خراب كند و يا كشته شود .
او خود را به حوض رساند؛ ولى در نزديكى آن با حمزة بن عبدالمطلب روبرو شد .
بين آن دو نفر نبرد آغاز شد .
حمزه ساق پاى اسود را قطع كرد و او براى اينكه به سوگند خود عمل كند، خود را كنار حوض كشيد تا از آب آن بنوشد كه حمزه با ضربتى او را در ميان آب كشت .
اين واقعه آتش جنگ را شعله‏ور كرد .
بنا به رسم ديرينه عرب كه در آغاز جنگها ابتدا نبرد تن به تن مى‏كردند، از از قريش سه نفر به نامهاى عتبة بن ربيعه و برادرش شيبة بن ربيعه و فرزند عتبه، وليد بن عتبه جلو آمده، هماورد طلبيدند .
در برابر آنان سه نفر از جوانان انصار جلو آمدند؛ ولى عتبه گفت: ما با شما كارى نداريم .
سپس كسى فرياد زد : اى محمد! هماوردى براى ما بفرست كه همشأن ما باشد! پيامبر (ص)، على (ع)، حمزه و عبيدة بن حارث را روانه ساختند .
آنان با صورتهاى پوشيده عازم نبرد شدند .
على (ع) با وليد بن عتبه، حمزه با شيبة بن ربيعه و عبيد با عتبة بن ربيعه روبرو، شدند .
على (ع) و حمزه بى‏درنگ رقيبان خود را به خاك افكندند؛ ولى جنگ عبيدة بن حارث با عتبه طول كشيد .
از اين رو على (ع) و حمزه بر سر عتبه ريختند و او را كشتند .
آنگاه حمله‏هاى دسته‏جمعى قريش شروع شد .
ابتدا مسلمين با تيراندازى از پيشروى آنان جلوگيرى كردند .
آنگاه پيامبر (ص) از مقر فرماندهى خود پائين آمدند، صفها را مرتب كردند و با صداى بلند فرمودند: قسم به خدايى كه جان محمد در دست او است، هر كس امروز با بردبارى نبرد كند و نبرد او براى خدا باشد و در اين راه كشته شود، خدا او را وارد بهشت مى‏كند! سپس مشتى خاك برداشته، به سوى قريش پاشيد و فرمود : روى‏هاى شما دگرگون باد! و سپس فرمان حمله عمومى را صادر فرمود .
چيزى نگذشت كه آثار پيروزى نمايان شد و قريش عقب‏نشينى كرد و پا به فرار گذاشت .
در اين جنگ، سران اصلى قريش همچون ابوجهل، عتبه و شيبه (فرزندان ربيعة) و وليد (فرزند عتبه)، همچنين امية بن خلف كشته شدند .
قريش متحمل 70 كشته و 70 اسير شدند و از مسلمين نيز 14 نفر به شهادت رسيدند .
مسلمانان پس از جنگ، جنازه كشتگان قريش را در چاه ريختند جز جنازه امية بن خلف را كه همانجا زير خاكها پنهان كردند .
پيامبر (ص) بر سر چاه آمدند و كشتگان قريش را يكى يكى نام برده، آنان را مخاطب قرار دادند و فرمودند : آيا آنچه را كه پروردگار به شما وعده داده بود، حق يافتيد؟ من كه آنها را حق يافتم .
بعضى از صحابه گفتند : اى رسول خدا! با لاشه مردگان سخن مى‏گويى! نبى خاتم (ص) فرمود: اين طور نيست كه شما سخن مرا بهتر از آنان بشنويد .
اما آنها نمى‏توانند پاسخى بدهند! آنچه را گفتم، شنيدند و دانستند كه وعده پروردگارشان حق است .
بعضى از اسيران به فرمان پيامبر خدا (ص) گردن زده شدند و بقيه به مدينه فرستاده شدند .
چون خبر شكست سران قريش به مكه رسيد، همه غرق اندوه و ماتم شدند .
ابولهب، عموى پيامبر (ص) پس از شنيدن اين خبر، بشدت غمگين شد و پس از هفت روز از شدت ناراحتى درگذشت .
بزرگان قريش دستور دادند تا اهل مكه بر كشته‏هاى خود نگريند تا توسط مسلمين شماتت نشوند و همچنين در بازخريد اسراى خود عجله نكنند؛ زيرا ممكن است مسلمين قيمت آنان را بالا ببرند .
پس از مدتى 68 نفر از اسرا خريده شدند و عده‏اى به واسطه عدم توان مالى نتوانستند خون بهاى خود را بپردازند؛ اما چون باسواد بودند، هر كدام از آنها در مقابل باسواد كردن ده پسر از پسران انصار آزاد شدند .
در مورد اين جنگ و وقايع پيش از آن، آياتى از سوره انفال و سوره آل عمران نازل شده است .
همچنين آيه 97 سوره نساء (إنّ الذين توفّيهم الملائكة ظالمى انفسهم .
) در مورد جوانانى از قريش نازل شد كه اسلام آورده بودند؛ ولى پس از هجرت پيامبر (ص) در اثر حبس و شكنجه پدران و خويشان خود، موفق به هجرت نشدند و از دين اسلام بازگشتند و در نبرد شركت كردند و كشته شدند .
 ----- مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

فهرست

پيرامون نزول آيه شريفه مباهله در شأن اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)

- نجران بخشى مسيحى‏نشين از نواحى مرزى حجاز و يمن بود كه دهكده‏هاى متعددى را شامل مى‏شد .
رسول گرامى اسلام (ص) به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز مذهبى جهان، نامه‏اى به اسقف نجران، ابوحارثه نگاشتند و او را به اسلام دعوت نمودند و از او خواستند در صورت عدم تمايل به اسلام، جزيه (مالياتى كه دولت اسلام از غير مسلمين مى‏گيرد تا از جان و مال آنان محافظت كند) بپردازند؛ در غير اين صورت امنيت آنان مورد تعهد نخواهد بود .
اسقف نجران نامه را بدقت خواند و براى تصميم‏گيرى نهايى، شورايى از شخصيتهاى مذهبى و غير مذهبى تشكيل داد .
يكى از افراد شورا بنام شرحبيل گفت: ما از پيشوايان مذهبى و غير مذهبى خود بسيار شنيده‏ايم كه روزى نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل منتقل خواهد شد و بعيد نيست محمد (كه از اولاد اسماعيل است)، همان پيامبر موعود باشد! براى بررسى اين امر، شورا تصميم گرفت گروهى را به عنوان هيأت نمايندگى به مدينه بفرستد تا از نزديك با رسول خدا (ص) تماس گرفته، صحت و سقم ادعاى ايشان را در مورد نبوت بررسى كنند .
اين هيئت متشكل از 60 نفر بود كه در رأس آنان سه نفر پيشواى مذهبى قرار داشتند: ابوحارثة بن علقمه (اسقف نجران و نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز)، عبدالمسيح (رئيس هيأت) و ايهم .
نمايندگان با لباسهاى ابريشمى مزين و انگشترهاى طلا و صليبهاى آويخته بر گردن، در مسجد به حضور رسول خدا شرفياب شدند، ولى مورد استقبال قرار نگرفتند .
آنان علت ناراحتى رسول خدا (ص) را نمى‏دانستند .
على (ع) به ايشان گوشزد كردند كه آنان بايد با وضع ساده و بدون زر و زيور به حضور حضرت بيايند و در اين صورت، مورد تكريم و احترام قرار خواهند گرفت .
نمايندگان پس از تغيير دادن وضعيت خود، به حضور پذيرفته شدند .
گوشه‏اى از مذاكرات انجام شده بين رسول خدا (ص) و هيأت نمايندگى بدين شرح است: پيامبر اكرم فرمودند: من شما را به آيين توحيد و پرستش خداى يگانه و تسليم در برابر اوامر او دعوت مى‏كنم (آنگاه آياتى از قرآن را براى آنان خواندند) .
- هيأت نمايندگى گفتند: اگر منظور از اسلام، ايمان به خداى يگانه جهان است، ما قبلا به او ايمان آورده و به احكام او عمل مى‏كنيم .
پبامبر افزودند: اسلام علائمى دارد و برخى از اعمال شما حاكى از عدم گرايش واقعى به اسلام است .
شما صليب را مى‏پرستيد، از خوردن گوشت خوك پرهيز نمى‏كنيد و معتقديد خداوند فرزند دارد .
آنها پاسخ دادند: ما عيسى را خدا مى‏دانيم، زيرا او مردگان را زنده مى‏كرد و بيماران را شفا مى‏بخشيد .
از گل مجسمه‏اى ساخت و آن را به پرواز درآورد .
اينها دليل بر خداوندى او است .
پيامبر فرمودند: نه؛ او بنده و مخلوق خداست كه او را در رحم مريم قرار داد و اين قدرت و توانايى از سوى خدا به او داده شده بود .
يكى از نمايندگان گفت: آرى، او فرزند خدا است؛ زيرا مادر او بدون اينكه شوهرى داشته باشد او را به دنيا آورد، پس پدر او همان خداى جهانيان است .
در اين موقع فرشته وحى نازل شد و در جواب آنان اين آيه (آيه‏اى از سوره آل عمران) را نازل كرد: مثل عيسى نزد خداوند، مثل آدم است كه او را از خاك آفريد (بدون اينكه پدر و مادرى داشته باشد .
 اگر قرار بر اين باشد كه هر كس پدر ندارد فرزند خدا باشد، آدم نيز بايد چنين باشد! نمايندگان نجران با اين پاسخ قانع نشدند و گفتند: چاره در اين است كه در وقت معينى با يكديگر مباهله كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را نابود كند .
با نزول آيه مباهله (آيه 61 سوره آل عمران) به اين درخواست پاسخ مثبت داده شد: فمن حاجّك فيه .
 حال كه مطلب برتو معلوم است، پس هر كس با تو مجادله كرد به او بگو: بياييد فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان را همراه با خودمان و خودتان بياوريم؛ سپس بناليم و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم .
بدينسان طرفين پذيرفتند كه در وقت و مكان معينى با هم مباهله كنند .
چه كسانى بايد به مباهله بيايند؟ برطبق آيه، سه گروه بايد در مباهله حاضر باشند كه هر گروه به لفظ جمع ذكر شده است : 1- أبناءنا: فرزندان ما؛ 2- نساءنا: زنان ما؛ 3- أنفسنا: جانهاى ما (يا به تعبير ديگر خودمان و هر كه به منزله خود ماست) .
اما اين فرزندان و زنان و جانها چه كسانى مى‏توانند باشند؟ طبيعى است كه ببينيم رسول خدا (ص) با چه گروهى به مباهله مى‏آيند تا معلوم شود آنان مصاديق واقعى اين كلمات و الفاظ هستند .
پس از وعده مباهله، سران نجران با يكديگر چنين گفت‏گو كردند: اگر محمد، افسران و سربازان خود را با شوكت و جلال به مباهله آورد، با او مباهله خواهيم كرد؛ زيرا معلوم مى‏شود كه او به نيروى مادى و ظاهرى خود متكى است؛ نه به قدرت الهى و اگر بدون شوكت ظاهرى و فقط با خويشان نزديك خود به مباهله آمد، با او مباهله نمى‏كنيم؛ زيرا در خطر قرار دادن خانواده‏اش، يقين او را به صدق ادعايش ثابت مى‏كند و در اين صورت حتما هلاك خواهيم شد .
زمان مباهله فرا مى‏رسد .
رسول گرامى (ص) همراه على بن ابى‏طالب- عليه السلام-، فاطمه زهرا(س) و امام حسن و امام حسين- عليهما السلام- به طرف محل مباهله در بيرون مدينه رهسپار شدند .
رسول خدا (ص) به همراهان خود فرمودند: هرگاه من دعا كردم، شما آمين بگوييد! هيئت مسيحيت مشاهده كردند كه كسانى به مباهله آنان مى‏آيند كه هيچ قدرت ظاهرى ندارند و از نزديكان رسول خدا (ص) هستند .
اسقف نجران به همراهان خود گفت: من چهره‏هايى را مى‏بينم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاى خود بكند، از جاى كنده مى‏شود .
اگر ما با آنان مباهله كنيم، بعيد نيست كه نابود شويم و ممكن است دامنه عذاب، همه مسيحيان را بگيرد و هيچ فرد مسيحيى روى زمين باقى نماند! لذا حاضر شدند جزيه بدهند و از مباهله دست كشيدند .
رسول خدا (ص) در اين مورد فرمودند: عذاب، سايه شوم خود را بر سر نمايندگان نجران گسترده بود و اگر مباهله مى‏كردند، صورت انسانى خود را از دست مى‏دادند و در آتشى كه در بيابان افروخته مى‏شد مى‏سوختند و عذاب، اهل نجران را نيز فرا مى‏گرفت .
مضمون صلحنامه‏اى كه منعقد شده بود چنين است: بنام خداوند بخشنده مهربان .
اين نامه‏اى است از محمد، رسول خدا به ملت نجران و حومه آن .
حكم و داورى محمد درباره تمام املاك و ثروت ملت نجران اين شد كه اهالى نجران هر سال 2000 دست لباس كه قيمت هر يك از 40 درهم تجاوز نمى‏كند به حكومت اسلامى بپردازند .
آنان مى‏توانند نيمى از آن را در ماه صفر و نيمى را در ماه رجب پرداخت كنند و هرگاه از جانب يمن، آتش جنگ برافروخته شد، بايد 30 زره، 30 اسب و 30 شتر به صورت عاريه مضمونه به ارتش اسلام بدهند .
همچنين پذيرايى نمايندگان پيامبر در سرزمين نجران، به مدت يك ماه به عهده آنان است، و هرگاه نماينده‏اى از ناحيه وى به سوى آنان آمد، بايد از او پذيرايى كنند و جان و مال و سرزمينها و معابد اهل نجران در امان خدا و رسول اوست، مشروط بر اينكه از هم اكنون از رباخوارى خوددارى كنند؛ در غير اين صورت ذمه محمد از آنان برى است و تعهدى در قبال آنان نخواهد داشت .
اينك به سؤال پيشين باز مى‏گرديم: چه كسانى مصداق الفاظ مذكور در آيه مباهله هستند؟ از صحنه مباهله معلوم مى‏شود كه منظور از أبناءنا دو فرزند رسول خدا (ص)، يعنى امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام) و منظور از نساءنا دختر رسول خدا، فاطمه زهرا (س) و منظور از أنفسنا على (ع) هستند .
اينكه حاضران در صحنه مباهله، تنها اين عده بهمراه پيامبر (ص) بودند، از نظر تاريخى غير قابل خدشه است و در اينكه تعيين اين عده، توسط پيامبر (براى مباهله) و قرار دادن اين افراد (بعنوان مصاديق آيه شريفه)، از بارزترين تأييدها و جاودانه‏ترين افتخارات اهل بيت (عليهم‏السلام) است جاى بحثى وجود ندارد .
با اينكه رسول خدا (ص) همسران متعددى داشتند و در بنى هاشم فرزندان بسيارى بود و حتى افراد منتسب به رسول خدا و خويشاوندان نزديك آن حضرت نيز فراوان بودند، ولى رسول خدا فقط چهار نفر را با خود همراه نمود: دو كودك خردسال به جاى تمامى فرزندان بنى هاشم، دختر گراميشان به جاى تمامى زنان و على (ع) به جاى همه منتسبين و كسانى كه بمنزله جان مى‏توانستند قرار گيرند .
حضور اين عده، تقرب آنان به پيشگاه الهى را ثابت مى‏نمايد كه خداوند متعال به دعا و درخواست آنان پاسخ مثبت مى‏دهد و عذاب را بر گروه مخالف اسلام نازل مى‏نمايد .
در اينجا نكته‏اى قابل ذكر است و آن اينكه، اگر مقصود پروردگار از أبناء: فرزندان تنها دو نفر و منظور از نساء: زنان تنها يك نفر و مقصود از أنفس :جانها نيز تنها يك نفر است، پس چرا هر يك از الفاظ را به صورت جمع ذكر فرموده است (فرزندان، زنان، جانها) و به جاى جمع، الفاظ دو فرزند، يك زن، يك جان نياورد؟ خصوصا با توجه به اين نكته كه كلمه جمع اگر بصورت اضافه به كار رود، يعنى مضاف قرار گيرد و پس از آن مضاف اليه بيايد، دلالت بر شمول و فراگيرى مى‏كند .
به عنوان مثال اگر كسى بگويد :رجال المدينه معنايش تمامى مردان شهر است بطورى كه هيچ مردى را از قلم نمى‏اندازد .
چگونه دو نفر به جاى تمام فرزندان، يك نفر به جاى تمام زنان و يك نفر به جاى تمامى جانها باشند؟ پاسخ اين است كه ذكر لفظ جمع در اين مورد براى دلالت بر افراد معدود، بدين جهت است كه موقعيت ويژه آنان را به ما گوشزد كند؛ گويى با وجود اين دو كودك خردسال، كسى باقى نمى‏ماند و با وجود فاطمه زهرا (س) به ديگر زنان نيازى نيست و با حضور على (ع)، رسول خدا، تمامى جان خويش را آورده است و حضور آنان جاى تمامى را پر مى‏كند و اين مبالغه، ما را به مقام اهل بيت (عليهم‏السلام) ارشاد مى‏نمايد .
گرچه عده‏اى از علماى اهل سنت و جماعت از دلالت آيه فوق بر فضيلت اهل بيت(عليهم‏السلام) ايراد كرفته‏اند، ولى گروهى همچون فخر رازى و زمخشرى در برابر دلالتش سر تسليم فرود آورده‏اند .
تاريخ اين واقعه تاريخى را 24 يا 25 و به قولى 21 يا 27 ذيحجه سال دهم هجرى دانسته‏اند كه قول دوم مشهورتر است .
مآخذ: فروغ ابديت، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .
الكمة الغرّاء فى تفصيل الزهراء، تأليف موحوم سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى، ترجمه محسن بيدارفر، انتشارات الزهرا

فهرست

تغيير قبله از بيت‏المقدس به طرف كعبه معظمه

 چند ماهى از هجرت پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله وسلم- به مدينه نگذشته بود كه امين وحى الهى، (جبرئيل) مؤكدا دستور داد آن حضرت به سمت كعبه نماز گزارند .
در طى 13 سال كه مسلمين در مكه زندگى مى‏كردند، قبله آنان بيت المقدس بود .
اين سبب مى‏شد كه يهوديان بين خود و مسلمين رابطه نزديكى بيابند و بيشتر به اسلام گرايش پيدا كنند .
اما پس از هجرت، مخالفت يهوديان شكل وسيعى به خود گرفت تا جايى كه ادعا مى‏كردند اسلام، دين مستقلى نيست، زيرا به طرف قبله ما نماز مى‏گزارند و از خود قبله‏اى ندارند .
اين سخنان بر پيامبر گرامى (ص) بسيار گران مى‏آمد؛ لذا نيمه‏هاى شب از خانه بيرون مى‏آمدند و به آسمان مى‏نگريستند و در انتظار نزول وحى بودند .
همانطور كه خداوند مى‏فرمايد: قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره: ما مى‏بينيم كه تو رو به آسمان مى‏كنى؛ پس تو را به طرف قبله‏اى متوجه خواهيم كرد كه راضى باشى؛ پس به طرف مسجدالحرام رو كن و شما مسلمين نيز هر جا هستيد، بدان جهت رو كنيد ( سوره بقره، آيه 144( .
در نيمه شعبان سال دوم هجرى، در حالى كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر را اقامه فرموده بودند، جبرئيل نازل شد و ايشان را مأمور كرد تا به طرف مسجدالحرام رو كنند .
حضرت به سمت كعبه توجه كردند و بهمراه مسلمين، بقيه نماز را به طرف قبله جديد خواندند .
به روايتى، جبرئيل دست حضرت را گرفته، به طرف قبله سوق داد .
علاوه برجهت سياسى مذكور، يكى از علل تغيير قبله، آزمايش ميزان خلوص و ايمان مردم بود تا سرپيچى و شك و ترديد منافقين آشكار شود، همانطور كه قرآن در اين مورد مى‏فرمايد: و ما جعلنا القبلة التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب على عقبيه و إن كانت لكبيرة إلا على الذين هدى الله: ما آن قبله‏اى را كه به طرفش متوجه شدى مقرر نساختيم مگر براى اينكه كسانى كه از رسول تبعيت مى‏كنند، از كسانى كه پشت مى‏كنند متمايز شوند و شناخته گردند .
و به‏يقين اين كار دشوار است مگر بر كسانى كه خدا آنان را هدايت كرده است (سوره بقره، آيه 143( .
مسلمين گمان كردند نمازهاى قبلى آنان باطل است؛ ولى وحى الهى آمد كه :و ما كان الله ليضيع إيمانكم: خدا هرگز اعمال شما را تباه نخواهد كرد ( سوره بقره، آيه 143( .
در زمان پيامبر (ص) محرابى ساخته شد كه هم اكنون نيز باقى است .
در اينكه آيا اين محراب دقيقا به طرف قبله است؟ تا چندى پيش گمان مى‏كردند كه محراب، دقيق نيست؛ زيرا در محاسبات خود، عرض جغرافيايى شهر مدينه را 25 درجه و طول آن را 75 درجه و 20 دقيقه فرض مى‏كردند .
اما در عصر ما يكى از علما و منجمين و رياضيدانان معاصر به نام مرحوم سردار كابلى، (از معاصرين مرحوم آيت الله العظمى بروجردى- قدس سره الشريف-) ثابت كرد كه عرض جغرافيايى مدينه 24 درجه و 25 دقيقه و طول آن 39 درجه و 59 دقيقه است؛ در نتيجه قبله رو به سمت جنوب است و تنها 45 دقيقه منحرف خواهد بود .
لذا متوجه شدند محرابى كه بر اساس حركت پيامبر (ص) بدان جهت ساخته شده است، كاملا دقيق است .
اين در حالى است كه نه تنها در آن زمان ابزارهاى امروزى وجود نداشت، بلكه تغيير قبله بطور ناگهانى صورت گرفت و اين معجزه و كرامت نبوى (ص) از عالم اسرار غيب و ملكوت و مبرا از هر خطا و لغزشى، شگفت‏آور نيست .
 برگرفته از كتاب فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .
عيد سعيد غدير خم ----- در روز عيد غدير خم كه عيد بزرگ خداوند، روز اكمال دين و اتمام نعمت است، اسلام به عنوان دين كامل براى بشر برگزيد شد و همگان به نعمت ولايت اميرالمؤمنين، على بن ابى‏طالب- صلوات الله و سلامه عليه- مفتخر شدند .
حجة الوداع، آخرين حج پيامبر به پايان رسيد و مسلمين مراسم حج را آموختند و همراه با پيامبر از مكه عازم مدينه شدند .
هنگامى كه كاروان به سرزمين رابغ (در سه ميلى جحفه) رسيد، جبرئيل در نقطه‏اى به نام غدير خم اين آيه را نازل كرد: يا أيها الرسول بلّغ ما أنزل اليك من ربك وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس إنّ الله لا يهدى القوم الكافرين : اى پيامبر! آنچه را كه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم ابلاغ كن كه اگر اين كار را انجام ندهى، رسالت خود را ابلاغ نكرده‏اى و خداوند تو را از مردم حفظ خواهد كرد؛ بدرستى كه خداوند كافران را هدايت نمى‏كند (سوره مائده، آيه 67( .
به دنبال نزول اين فرمان، دستور توقف حركت صادر شد .
آنهايى كه جلو بودند، ايستادند و كسانى كه پشت سر بودند به ايشان پيوستند .
ظهر هنگام و در نهايت گرما، در حالى كه مردم قسمتى از رداى خود را زير پا و قسمتى را روى سر انداخته بودند و براى پيامبر سايه‏بانى ساخته بودند، نماز ظهر را به امامت پيامبر اكرم (ص) به جاى آوردند .
آنگاه رسول خدا (ص) بر فراز منبرى، كه از جهاز شتر ترتيب يافته بود، قرار گرفته، خطبه‏اى خواندند: حمد و ثنا مخصوص خداوند است؛ از او يارى مى‏طلبيم و به او ايمان داريم و بر او توكل مى‏كنيم .
از بديهاى خود و اعمال ناشايست خود به او پناه مى‏بريم؛ خدايى كه جز او هادى و راهنمايى نيست .
هر كسى را كه هدايت نموده، گمراه‏كننده‏اى براى او نخواهد بود .
گواهى مى‏دهم كه جز او معبودى نيست و محمد، بنده و پيامبر او است .
هان اى مردم! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم .
من مسؤلم و شما نيز مسؤليد .
درباره من چه فكر مى‏كنيد؟ در اين هنگام، جمعيت، با صداى بلند، حضرت را تأييد كردند و گفتند :ما گواهى مى‏دهيم كه تو رسالت خود را انجام دادى و كوشش كردى .
خدا تو را پاداش نيكو دهد! پيامبر فرمودند :آيا گواهى مى‏دهيد كه معبود جهان يكى است و محمد، بنده خدا و پيامبر او مى‏باشد و بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر، جاى ترديدى ندارد؟ همگى گفتند :صحيح است و گواهى مى‏دهيم! سپس فرمودند: مردم! من در ميان شما دو چيز نفيس و گرانمايه مى‏گذارم؛ ببينم با دو يادگار من چگونه رفتار مى‏كنيد! در اين هنگام كسى برخاست و با صداى بلند گفت :منظور شما از اين دو چيز نفيس چيست؟ حضرت فرمودند :يكى كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شما است و ديگرى عترت و اهل‏بيت من است .
خداوند به من خبر داده است كه اين دو يادگار هرگز از هم جدا نخواهند شد .
هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و در عمل به آن دو كوتاهى نكنيد كه هلاك مى‏شويد! در اين لحظه، پيامبر (ص) دست على (ع) را گرفتند و آن قدر بلند كردند كه سفيدى زير بغل هر دو براى مردم نمايان شد و ايشان را به همه مردم معرفى نموده، فرمودند :چه كسى سزاوارتر از مؤمنان بر خود آنان است؟ حاضران جواب دادند: خدا و پبامبر او داناترند .
پيامبر فرمود: خدا، مولاى من و من، مولاى مؤمنان هستم و من بر آنها از خودشان سزاوارترم .
هان اى مردم! من كنت مولاه فهذا على مولاه: هر كه من مولاى او هستم، اين على هم مولاى او است (اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمودند) اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و أحب من أحبه و أبغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حيث دار: پروردگارا! كسانى را كه دوست على هستند دوست بدار و با دشمنان او دشمن باش! على را يارى كن؛ دشمنان على را خوار و ذليل فرما و او را محور حق و حقيقت قرار بده! آنگاه پيامبر فرمودند: مردم! اكنون فرشته وحى نازل گرديد و اين آيه را آورد: اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام دينا: امروز دينتان را براى شما كامل كردم و نعمتم را بر شما به اتمام رسانيدم و اسلام را بعنوان دين و آيين، براى شما پسنديدم (سوره مائده، آيه 3( در اين موقع صداى تكبير پيامبر بلند شد؛ سپس فرمودند: خدا را سپاسگزاريم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد و از وصايت و ولايت و جانشينى على (ع) پس از من خشنود گشت! آنگاه حضرت از آن نقطه بلند فرود آمدند و به همسران خود دستور دادند تا به على (ع)- بواسطه اين فضيلت بزرگ- تبريك بگويند .
سران و شخصيتهاى اسلامى، همگى با على (ع) بيعت كردند و پيش از همه، ابوبكر و عمر با آن حضرت بيعت كردند و ايشان را مولاى خود خواندند .
شاعر بزرگ، حسان بن ثابت اشعارى در مدح على (ع) و بيان واقعه تاريخى غدير خم سرود .
سپس پيامبر (ص) به على (ع) فرمود :برخيز كه من تو را به جانشينى خود و راهنمايى مردم پس از خويش برگزيدم .
من مولاى هر كسى هستم كه على مولاى او است .
شما در حالى كه او را از صميم دل دوست مى‏داريد، از پيروان او باشيد! اين واقعه تاريخى را 110 نفر از اصحاب روايت كرده‏اند و در ميان دانشمندان اهل سنت نيز نام 110 نفر به چشم مى‏خورد كه آن را نقل كرده‏اند .
همچنين از ميان تابعين (يعنى كسانى كه موفق به ديدار پيامبر (ص) نشده بودند، ولى اصحاب ايشان را ديده بودند) 89 نفر اين حديث را روايت كرده‏اند؛ لذا در صحت واقعه جاى هيچ ترديدى نيست .
ولى با اين حال و با وجود آن كه پيامبر (ص) با جمله من كنت مولاه فهذا على مولاه با صراحت تمام، على (ع) را بعنوان ولى امر مسلمين معرفى كردند و در نهايت، همگى با آن حضرت بيعت نمودند، باز هم عده‏اى كه راهى براى انكار اصل واقعه نداشتند، ادعا كردند كه معنى مولى در جمله مذكور،دوست است؛ نه ولى امر و خليفه و آنچه در نهايت از اين واقعه نتيجه‏گيرى مى‏شود، لزوم محبت و دوستى على (ع) است؛ نه ولايت ايشان بر مسلمين و خواستند با اين توجيهات، چنين سند مهمى را از سنديت بيندازند؛ ولى قرائن متعددى خلاف اين گفته را ثابت مى‏كند: اولا: در آن روز بسيار گرم چه لزومى داشت كه مردم جمع شوند تا وجوب دوست داشتن على (ع) به آنان ابلاغ شود؟ بر همگان از پيش معلوم بود كه مسلمانان بايد دوستدار و ياور يكديگر باشند 
ثانيا: كسى كه نسبت به خود مسلمين، از آنان اولى و سزاوارتر است و تصميم او در مورد جان و مال و ساير امور مربوط به آنان بر تصميم خودشان اولويت دارد، فقط و فقط حاكم و ولى امر مسلمين است؛ نه دوست و ياور و پيامبر .
همين نكته را ابتداء با جمله من از خود مسلمين نسبت به خودشان سزوارترم براى خودشان اثبات كردند و بلافاصله فرمودند :هر كسى من مولاى او هستم، على مولاى او است؛ بنابر اين معناى اين جمله به قرينه كلام پيامبر چنين مى‏شود :هر كسى من مولا و ولى امر او هستم، على ولى امر او است .
به عبارت ديگر، رسول خدا (ص) براى على (ع) همان ولايتى را ثابت كردند كه براى خودشان ثابت نمودند و آن ولايتى كه براى خودشان از آن سخن گفتند، ولايت بمعنى محبت نبود، بلكه ولايت بمعنى سرپرستى و حكومت بود؛ پس همين معنى براى على (ع) نيز ثابت مى‏شود .
ثالثا: بيعت همسران پيامبر و مردم و صحابه، مانند ابوبكر و عمر و عثمان بعنوان ولايت با آن حضرت، دليل قاطعى است بر اينكه برداشت آنان از سخن پيامبر (ص) اين بود كه على (ع) به جانشينى معرفى شده است .
رابعا: نزول آيه اليوم أكملت لكم دينكم .
مى‏رساند كه هر فضيلتى براى على (ع) اثبات شده، فضيلتى است كه سبب اكمال دين اسلام شده است و اگر اين فضيلت نبود، اسلام كامل نبود و بعنوان دين الهى، مورد رضايت حق تعالى واقع نمى‏شد .
بديهى است كه اين فضيلت مهم، صرف دوستى نيست؛ بلكه دوستى همراه با لزوم اطاعت است و اين، همان معناى ولايت امر است .
بهرحال واقعه غدير خم، سندى مهم براى اثبات فضيلت اهل بيت است؛ ولى با كمال تأسف پس

رحلت پيامبر(ص) فتنه‏اى عظيم برپا شد و مسأله حكومت (كه مهمترين مسأله بود)، از محور اصلى خودش جدا شد و براى هميشه مسلمين از نعمت وحدت و يكپارچگى حول محور دو يادگار پيامبر خدا(ص)، يعنى قرآن و عترت، محروم ماندند .
شايسته است در چنين زمانى از خداوند طلب هدايت كنيم و بگوييم: اللّهم اهدنى لما اختلف فيه من الحقّ بإذنك إنّك تهدى من تشاء إلى صراط مستقيم: خداوندا! مرا به اذن خود به راه حق و صحيح كه در آن اختلاف نظر وجود دارد هدايت كن؛ زيرا تنها تو هستى كه هر كه را بخواهى، به راه راست هدايت مى‏كنى! (مفاتيح الجنان، تعقيبات نماز صبح) . 

*******

برگرفته از كتاب فروغ ابديت، ج 2، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

فهرست

ليلة المبيت - هجرت پيامبر اسلام از مكه به مدينه و مبدأ تاريخ اسلام

هجرت مسلمين از مدينه به مكه، نقطه عطفى در تاريخ اسلام محسوب مى‏شود .
اهميت قضيه از آن جهت است كه سبب شد حلقه محاصره سياسى، اجتماعى و اقتصادى كفار كه هر لحظه تنگتر مى‏شد، شكسته شود و مسلمين توانستند در مدينه حكومتى بر مبناى قوانين اسلام تشكيل دهند .
اين بزرگترين ضربه بر پيكر كفر ابوسفيانى بود؛ زيرا قرار گرفتن مسلمين در محيطى امن و آرام، نه تنها باعث تقويت روحيه آنان و آمادگى هرچه بيشتر براى مقابله با قريش مى‏شد، بلكه نداى حيات‏بخش اسلام (كه هر وجدان بيدارى را تحت تأثير قرار مى‏دهد) هر لحظه فراگيرتر مى‏شد و اسلام بيش از پيش قوى مى‏گشت .
مسلمين در چند مرحله دست به مهاجرت زدند .
براى نخستين بار، گروهى از آنان در ماه رجب سال پنچم بعثت، (دو سال پس از علنى شدن اسلام) دست به مهاجرت زدند .
پيامبر اكرم- صلى الله عليه وآله و سلم- در اين باره فرمودند: لو خرجتم إلى أرض حبشة فإن بها ملكا لا يظلم عنده أحد و هى أرض صدق حتى يجعل الله لكم فرجا مما أنتم فيه: اگر به سرزمين حبشه مهاجرت كنيد، براى شما سودمند است؛ زيرا در آنجا پادشاهى است كه به كسى ظلم نمى‏كند و آنجا سرزمين صداقت و راستى است .
پس مهاجرت كنيد و آنجا بمانيد تا خداوند براى شما فرجى فراهم آورد .
بدين منظور يازده يا دوازده مرد همراه با چهار زن به سرپرستى عثمان بن مظعون از راه دريا، پنهانى به حبشه گريختند .
كفار آنان را تعقيب كردند؛ ولى هنگامى به آنان رسيدند كه كشتى از بندر دور شده بود و مسلمين نجات يافته بودند .
آنان در طول ماههاى شعبان و رمضان در حبشه ماندند؛ ولى ماه شوال دوباره به مكه برگشتند؛ زيرا شنيده بودند كه قريش دست از آزار آنان برداشته‏اند؛ اما پس از رسيدن به مكه، متوجه شدند كه اين سخنان، شايعاتى بيش نبوده؛ لذا بار ديگر به حبشه بازگشتند .
در مرحله دوم، بيش از هشتاد نفر به سرپرستى جعفر بن ابى‏طالب به حبشه مهاجرت كردند .
قريش كه از نفوذ مسلمين در ساير كشورها به وحشت افتاده بودند، نمايندگانى را همراه با هدايايى به دربار نجاشى،- پادشاه حبشه- فرستادند تا مسلمين را بازگرداند .
اين تصميم در دار الندوة گرفته شد (دار الندوة محلى در كنار كعبه بود كه سران قريش در امور مهم، آنجا به تصميم گيرى مى‏نشستند و در حقيقت مجلس شوراى مكه محسوب مى‏شد) قرار بر اين شد كه عمروعاص و عبدالله بن ربيعه به هر يك از اميران و وزيران دربار نجاشى هدايايى بدهند، آنگاه هداياى نجاشى را به وى تقديم نمايند و از او بازگشت مسلمين را طلب كنند و بخواهند پيش از هر ملاقاتى با مسلمانان، آنان را به نمايندگان تحويل دهد .
هنگامى كه نمايندگان قريش درخواست خود را نزد نجاشى مطرح ساختند، وزيران او (كه از قبل آماده بودند)، زبان به تأييد گشودند و از وى خواستند كه مجرمين را بازگرداند؛ ولى نجاشى نپذيرفت و اظهار داشت چون مسلمين به وى پناهنده شده‏اند، آنان را به دشمنانشان تحويل نخواهند داد مگر اينكه با آنان صحبت كند و علت گرايش به دين جديد را از ايشان بپرسد، دينى كه نه با آيين پدرانشان تطبيق مى‏كرد و نه با مسيحيت (كه دين نجاشى بود)؛ لذا مسلمين را به حضور طلبيد جعفر بن ابى‏طالب، سرپرست و سخنگوى مسلمين، ابتدا با بيان صفات زشت و ناپسندى كه يك عرب جاهلى بدان مبتلا بود، وضع مردم پيش از اسلام را بخوبى ترسيم كرده؛ سپس به بيان احكام عادلانه و سفارشات حكيمانه پيامبر - صلى الله عليه وآله وسلم-، مبنى بر وجوب نماز، روزه، ترك پرستش خدايانى كه هيچ نفع و ضررى ندارند و پرستش خداى واحد، لزوم راستگويى، رعايت امانت، صله رحم، نيكى به همسايگان و حرمت نسبت زشت دادن به زنان پاكدامن و .
پرداخت و گفت :چون اين قوم ما را شكنجه كردند و بر ما ستم روا داشتند و از دينمان جلوگيرى كردند، به كشورت آمديم و تو را بر ديگران برگزيديم و خواستيم در پناه تو باشيم تا بر ما ستم نشود .
نجاشى از وى خواست مقدارى از كتاب آسمانى جديد را براى وى بخواند .
جعفر با حسن انتخاب خود، قسمتى از اوايل سوره مريم را كه به داستان تولد و زندگانى حضرت عيسى- عليه السلام - مربوط مى‏شد قرائت كرد تا به اين آيه رسيد: و هزّى إليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيّا: به مريم خطاب شد: شاخه درخت خرما را به طرف خودت بكش تا بر تو خرماى تازه فرو ريزد .
نجاشى مى‏گريست و اطرافيان او نيز تأثير قرار گرفته، مى‏گريستند .
آنگاه رو به عمرو و عبدالله (نمايندگان قريش) كرده، گفت :اين سخنان و آنچه عيسى آورده است، هر دو از يك جا فرود آمده است .
برويد كه به خدا قسم اينها را به شما تسليم نخواهم كرد! و هديه‏هاى آنان را پس داد و اعلام كرد كه مسلمين در حبشه آزادند و در امان خواهند بود .
سران قريش كه نقشه‏هاى خود را نقش بر آب ديدند، در يك اقدام عمومى تصميم گرفتند مسلمين را از هر جهت تحت محاصره قرار دهند .
بدين منظور عهدنامه‏اى نوشته، همگى متعهد شدند كه تا دم مرگ به مفاد آن عمل كنند .
عهدنامه شامل اين موارد بود: 1- هر گونه خريد و فروش كالا با هواداران محمد تحريم مى‏شود .
2- در تمام پيشامدها بايد از مخالفين محمد طرفدارى كرد .
3- ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع است .
4- كسى حق ندارد با مسلمين رابطه زناشويى برقرار كند .
عهدنامه را تمام متنفذين امضا كردند و مسلمين مجبور شدند به شعب ابى‏طالب (دره‏اى در ميان كوههاى مكه) پناه ببرند .
اين محاصره سه سال طول كشيد .
پس از سه سال، پيامبر- صلى الله عليه و آله- از طريق وحى آگاه شدند كه عهدنامه توسط موريانه خورده شده است و فقط كلمه بسمك اللهم كه در ابتداى آن نوشته شده بود، باقى مانده است .
عده‏اى از قريش نيز از شدت سختگيرى بر مسلمين بشدت آزرده شدند و خواستار آن بودند كه تحريم هر چه زودتر شكسته شود و به اين ظلم خاتمه داده شود .
لذا تصميم گرفتند كه در يك اقدام ناگهانى، عهدنامه را پاره كنند؛ ولى ابوجهل كه از تندروترين مخالفان پيامبر (ص) بود، مانع عملى شدن اقدام آنان شد .
از طرفى ابوطالب، عموى پيامبر- صلى الله عليه وآله- به كفار خبر داد كه وحى الهى نازل شده است و خبر از خورده شدن عهدنامه توسط موريانه داده است و به آنان پيشنهاد كرد عهدنامه را بررسى كنند؛ اگر حرف پيامبر درست بود، محاصره را بشكنند و اگر دروغ بود، متعهد شود كه پيامبر را به قريش تحويل دهد .
قريش نيز پيشنهاد او را پذيرفتند .
عهدنامه گشوده شد و متوجه شدند چيزى از آن باقى نمانده است مگر كلمه بسمك اللهم و بدين سان پس از سه سال، محاصره شكسته شد .
در سال 13 بعثت، جلسه مشورتى سران قريش در دار الندوه تشكيل شد تا راهى براى ضربه زدن به اسلام بيابند .
در آنجا هر كسى پيشنهادى ارائه كرد .
مهمترين پيشنهاد كه به تصويب همگان رسيد، توسط ابوجهل و بنا به قولى توسط مردى ناشناس مطرح شد .
وى گفت: از ميان هر يك از قبايل، فردى دلير و اصل و نسب‏دار انتخاب شود، آنگاه شبانه همگى به خانه محمد هجوم مى‏بريم و او را مى‏كشيم .
خون او بين همه قبايل پخش خواهد شد و هيچ كس نمى‏تواند از او خونخواهى كند .
در شب اول ربيع الاول سال 13 بعثت، خانه پيامبر گرامى- صلى الله عيله و آله- به محاصره درآمد؛ ولى پيك وحى پيش از آن، توطئه را به اطلاع پيامبر رسانيده بود و رسول خدا از قبل، از على- عليه السلام- خواسته بودند تا در بستر ايشان بخوابند و روپوش ايشان را بر خويش بپوشاند تا كفار متوجه عدم حضور پيامبر نشوند، سپس در مكه بماند و امانتهاى مردم را كه نزد رسول خدا بود بپردازد، آنگاه به مدينه بيايد و به پيامبر بپيوندد .
در آن شب تاريك، خانه پيامبر- صلوات الله عليه وآله- به محاصره كامل درآمد و همه منتظر بودند تا وقت هجوم فرا رسد .
در اين ميان ابوجهل بالحنى مسخره آميز گفت: محمد گمان مى‏كند اگر شما از او پيروى كنيد، پادشاه عرب و عجم خواهيد شد و پس از مردن برانگيخته مى‏شويد و در بهشتهايى مانند باغهاى اردن سكونت خواهيد كرد و اگر ايمان نياوريد، كسانى از شما را مى‏كشد و سپس كه مرديد، به آتشى كه براى شما آماده شده است گداخته خواهيد شد! در اين هنگام پيامبر- صلى الله عليه و آله- از خانه خارج شدند، مشتى خاك از زمين برداشتند و فرمودند: آرى چنين مى‏گويم و تو، خود نيز يكى از آنها هستى! خاك را بر سر و روى آنان پاشيدند و ابتداى آيات سوره يس را قرائت فرمودند تا به آيه و جعلنا من بين أيديهم سدا و من خلفهم سدا فأغشيناهم فهم لا يبصرون رسيدند؛ و بى آنكه كفار متوجه شوند، از ميان آنان عبور كردند و دور شدند .
پس از دور شدن پيامبر، شخصى به آنان رسيد و پرسيد: در انتظار چه كسى هستيد؟ گفتند: در كمين محمد نشسته‏ايم .
او گفت: به خدا قسم محمد رفت و راه خود را در پيش گرفت! قريش به منزل هجوم بردند و چون روپوش را كنار زدند، ديدند على (ع) در بستر خوابيده است و دانستند كه توطئه آنان نقش بر آب شده است .
اين شب را ليلة المبيت ناميدند و درباره فداكارى امير المؤمنين- عليه السلام- اين آيه نازل شد: و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤف بالعباد: و بعضى از مردم كسانى هستند كه در راه خشنودى خداوند جان خود را مى‏فروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است (سوره بقره - آيه 207( و اين افتخار براى آن حضرت جاودانه گشت .
پيامبر- صلى الله عليه و آله- همراه با ابوبكر به طرف مدينه حركت كردند و اين در حالى بود كه قريش به تعقيب حضرت مى‏پرداختند و براى يافتن ايشان جايزه تعيين كرده بودند .
رسول خدا- صلى الله عليه و آله- در بين راه مكه و مدينه، داخل غارى به نام ثور شدند .
به دستور پروردگار، عنكبوتى بر در غار تار تنيد و كبوترى نيز در آنجا تخم گذاشت .
تعقيب كنندگان چون از روى رد پاى حضرت به غار رسيدند و تارها و كبوتر را مشاهده كردند، گمان كردند كسى داخل غار نيست؛ زيرا با ورود هر كسى مى‏بايستى تارها پاره شود و كبوتر نيز بگريزد .
لذا از آنجا منصرف شدند و ادامه تعقيب نيز سودى نداشت .
پس از سه روز اقامت در غار ثور، روز چهارم ربيع الاول، پيامبر- صلوات الله عليه و آله- همراه با ابوبكر از غار خارج شدند و روز دوازدهم ربيع الاول، نزديك ظهر، وارد محله قبا در مدينه شدند و از آن پس محيطى امن براى اجراى فرامين الهى و عبادت خداوند فراهم آمد .
در مورد مقدمات اين هجرت، از توطئه كفار براى قتل پيامبر- صلى الله عليه وآله- تا ورود به غار ثور آياتى نازل شده است .
از جمله آيه 30 سوره انفال: و إذ يمكر بك الذين كفروا .
كه در مورد جلسه مشورتى دار الندوه است و آيه 40 سوره توبه: إن لا تنصروه فقد نصره الله .
در مورد غار ثور و وقايع مربوط به آن و نيز آيه 207 بقره: و من الناس من يشرى نفسه .
در مورد ليلة المبيت .
پس از رحلت نبى اكرم (ص) و در زمان خلفاى سه گانه، مسلمين مبدأ تاريخ را هجرت پيامبر از مدينه به مكه قرار دادند .
 ----- منابع : تاريخ پيامبر اسلام، تأليف دكتر محمد ابراهيم آيتى (ره) .
فروغ ابديت،تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

فهرست

غزوه تبوك

در صدر اسلام كشور سوريه از مستعمرات امپراتورى روم به شمار مى‏رفت و فرمانرواى شام از دست‏نشاندگان امپراتور بود .
اسلام بسرعت گسترش مى‏يافت و در اندك زمانى آوازه آن به خارج از مرزها رسيد .
امپراتورى روم كه خود را با موج تازه‏اى روبرو مى‏ديد و از نفوذ آيين الهى اسلام هراسان بود، تصميم گرفت پيشدستى كند و با يك حمله عظيم، مسلمين را نابود كند .
بدين منظور ارتشى مجهز و متشكل از 40 هزار نفر با كليه سلاحهاى جنگى آن زمان، در نوار مرزى شام مستقر شد و قبايل مرزنشين نيز به آنان پيوستند
هرقل امپراتور روم، جيره جنگى يك سال سپاه را پرداخته بود و براى جنگى عظميم و طولانى آماده شده بود .
خبر حركت سپاه روم، توسط كاروانهاى تجارى به پيامبر گرامى اسلام، حضرت محمد (ص) رسيد و حضرت تصميم گرفتند براى مقابله با آنان از مدينه خارج شوند .
اين، در حالى بود كه محصولات كشاورزى در مدينه هنوز جمع‏آورى نشده بود و برشدت گرماى هوا افزوده مى‏شد بود .
حركت از وطن براى يك سفر طولانى، بسيار سخت و مشكل مى‏نمود .
از اين رو گروهى از منافقين به بهانه‏هاى مختلف از نبرد روى گردان شدند .
و از پيامبر اجازه گرفتند كه در شهر بمانند .
يكى مى‏گفت: مى‏ترسم چشمم به زنان رومى بيفتد و به گناه بيفتم! و ديگرى بهانه‏اش گرمى شديد هوا بود .
در اين ميان عده‏اى نيز با يادآورى عظمت روميان سعى مى‏كردند روحيه مسلمانان را تضعيف كنند .
در پاسخ اين عذرتراشى‏ها، و كارشكنى‏ها آياتى از سوره مباركه توبه نازل گرديد و كفر درونى منافقين را كه در پشت نقاب اسلام پنهان شده بود، آشكار ساخت .
در مقابل، عده‏اى از فقراى مسلمان كه شوق جهاد وجود آنان را فرا گرفته بود، به علت نداشتن وسيله سفر به محضر رسول گرامى (ص) شرفياب شدند و تقاضاى مركب سوارى نمودند؛ اما چون با پاسخ منفى رسول خدا (ص) روبرو شدند، بشدت ناراحت شدند و از اين كه توفيق جهاد در راه خدا را از دست داده‏اند مى‏گريستند .
در باره اين گروه نيز در سوره توبه آيه‏اى نازل شد .
لانه جاسوسى يهوديان در مدينه ----- به رسول خدا (ص) خبر رسيد كه منزل يكى از يهوديان به نام سويلم مركز جلسات سرى منافقين شده است و آنان در صدد بازداشتن مسلمين از جنگ هستند .
به دستور پيامبر (ص) زمانى كه منافقين در آن خانه مجتمع بودند، خانه به آتش كشيده شد .
رعب و وحشت همه اهل خانه را فرا گرفت و منافقين غافلگير شده، با هراس از ميان شعله‏هاى آتش مى‏گريختند .
با اين اقدام قاطعانه، اين شبكه جاسوسى داخلى منهدم شد .
بعد از اين مقصد حركت مسلمين، قلعه تبوك در نوار مرزى شام بود .
اين جنگ،جنگى بود با امپراتورى عظيم آن زمان، در منطقه‏اى بسيار دور و در زمانى كه هر نوع امكانات آسايشى در مدينه فراهم بود .
لذا هر كه مى‏خواست در اين نبرد شركت كند، مى‏بايستى با روحيه‏اى بسيار بالا و ديدى باز به استقبال خطر رود و خود را براى هر نوع حادثه‏اى آماده كند .
بنابراين بر خلاف جنگهاى گذشته، از همان ابتدا مقصد حركت به همه ابلاع شد تا متوجه هدف عظيم خود باشند .
رسول خدا (ص) تصميم گرفتند برادر خود، على (ع) را بعنوان جانشين در مدينه باقى گذارند .
شايد علت اين كار چنين بود كه دورى سپاه اسلام و رهبر مسلمين از مدينه، مى‏توانست فرصت خوبى براى دشمنان داخلى و خارجى به وجود آورد تا نقشه‏هاى شوم خود را در غياب حضرت رسول (ص) به اجرا گذارند و احيانا به مدينه حمله كنند يا جو داخلى شهر را متشنج نمايند .
از اين رو حضور سردارى دلاور و پرآوازه، همچون على بن ابى‏طالب- عليه السلام -در شهر ضرورى بود تا امنيت داخلى تأمين گردد .
منافقين كه وجود ايشان را مانع اجراى نقشه‏هاى خود مى‏ديدند، دست به شايعه‏پراكنى زدند و چنين شايع كردند كه على (ع) به خاطر گرما و دورى راه به جنگ نرفته است .
هدف آنان، تحريك كردن على (ع) به خروج از مدينه بود تا فرصت اجراى نقشه‏هاى شوم آنان فراهم شود .
اين در حالى بود كه سپاه اسلام از مدينه حركت كرده بود .
على (ع) براى رد تهمت آنان از مدينه خارج شدند و خود را به پيامبر (ص) رسانده، جريان را به اطلاع رسول خدا (ص) رساندند .
پيامبر گرامى فرمودند: برادرم! به مدينه باز گرد كه كسى جز من و تو شايستگى ماندن در مدينه را ندارد .
تو جانشين من در ميان خاندان من و محل هجرت من و عشيره من هستى .
آنگاه اين جمله معروف را در حق حضرت على (ع) فرمودند: أ ما ترضى يا على أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبى بعدى: آيا راضى نيستى كه نسبت تو به من همچون نسبت هارون به موسى باشد، با اين تفاوت كه هارون، پيامبر بود؛ ولى پس از من پيامبرى نيست؟ آنگاه على (ع) به مدينه بازگشتند .
اين سخن، به حديث منزلت معروف گشت و از محكمترين ادله خلافت على (ع) پس از رسول اكرم (ص) مى‏باشد كه همواره مورداستناد علماى شيعه قرار گرفته است .
منافقين، حتى در ميان سپاه اسلام نيز حاضر بودند و با سخنان بيجاى خود رسول خدا (ص) را مى‏آزردند كه در اين باره نيز آياتى از قرآن نازل گرديد .
پس از طى مسافتى طولانى و بسيار پرمشقت، در ابتداى ماه شعبان سال نهم هجرى، مسلمين به تبوك رسيدند؛ ولى بر خلاف انتظار اثرى از سپاه روم نديدند .
به عقيده برخى، خبر آمادگى روم براى حمله از ابتدا صحت نداشت و تنها براى اطمينان خاطر و اعلام آمادگى، مسلمين رنج و مشقت اين سفر را بر خود هموار نمودند و به عقيده برخى ديگر بر اين باور بودند، ممكن است روميان، كه از آمادگى مسلمين با خبر شده بودند، پيش از درگيرى عقب‏نشينى كرده باشند .
اين سفر گرچه جنگى به همراه نداشت؛ ولى فوايد زيادى بر آن مترتب بود كه به گوشه‏اى از آنها اشاره مى‏شود: 1- كارشكنى‏هاى منافقين و نزول آياتى از قرآن در مورد آنان، چهره پليد اين مسلمان‏نماها را بخوبى آشكار كرد .
بديهى است كه دانستن ويژگيهاى منافقين توسط مسلمانان، از عوامل مهم ثبات و پايدارى آنان محسوب مى‏شود .
2- رسول خدا (ص) عملا آمادگى خود را براى مقابله با هر گونه خطر احتمالى نشان دادند و خاطرنشان كردند كه حاضرند صدها كيلومتر راه پرمشقت را طى كنند تا دشمن را به لرزه درآورند، اگر چه جنگى در كار نباشد .
از اين رو پس از ورود سپاه به مدينه، بعضى از قبايل كه هنوز تسليم نشده بودند و اسلام اختيار نمى‏نمودند، داوطلبانه تسليم شدند و اطاعت خود را ابراز داشتند .
3- مسلمانان در طى سفر، با راه شام آشنا شدند و نخستين تجربه يك لشكركشى عظيم را براى رسيدن به هدفى دور از مركز، با موفقيت آزمودند .
4- يكى از بزرگترين ثمرات اين حركت، آن بود كه مسلمانان چون به مرزهاى شام رسيدند و اثرى از لشكر روم مشاهده نكردند، تصميم گرفتند براى جلوگيرى از تكرار چنين حوادثى، با قبايل مرزنشين پيمانهاى صلح و عدم تعرض منعقد كنند و بدين ترتيب گروه عظيمى از دشمنان اسلام از در صلح و آشتى با رسول خدا (ص) برآمدند و امنيت مرزها تا حدود زيادى تأمين شد .
همانطور كه گفته شد، مسير حركت، بسيار طولانى و پرزحمت بود .
از اين رو وقايع تاريخى متعددى اتفاق افتاد كه بسيار آموزنده است .
در اينجا به چند واقعه اشاره مى‏كنيم: 1- پس از دستور بسيج عمومى براى حركت، سه نفر به نامهاى كعب، هلال و مره سرپيچى كردند و آسودگى را بر رنج سفر ترجيح دادند .
رسول خدا (ص) چون به تبوك رسيدند، پرسيدند: كعب چه كرد؟ پاسخ شنيدند: جامه‏هاى فاخر و تكبر، او را در مدينه نگه داشت .
پس از بازگشت، رسول گرامى (ص) دستور دادند تا مسلمانان از سخن گفتن با اين سه نفر خوددارى كنند .
همه از آنان دورى كردند و بدين ترتيب مدينه، درگير يك مبارزه منفى عليه كسانى شد كه بدون هيچ عذر و بهانه‏اى، جهاد را ترك كرده بودند .
روزها بدين منوال مى‏گذشت .
پادشاه غسانى كه از مخالفين اسلام بود، نامه‏اى به كعب نوشت كه در آن چنين آمده بود: شنيده‏ام كه سرورت به تو ستم كرده است و بر تو نيز تحمل رسوايى و خوارى واجب نيست؛ نزد ما بيا تا تو را همراهى كنيم! او بدين ترتيب مى‏خواست از آب گل آلود ماهى بگيرد و ناراضيان داخلى را به سمت خود جذب كند؛ ولى كعب بسيار ناراحت شد و نامه را در تنور افكند و آتش زد و با هوشيارى، دعوت دشمن خدا را رد كرد .
پس از 40 روز، رسول خدا (ص) دستور دادند كه همسران اين سه نفر نيز بايد از آنان كناره‏گيرى كنند و اين، وضعيت را بر آنان سخت‏تر كرد .
ده روز ديگر گذشت، بطورى كه عرصه بر آنان تنگ شد و كارى جز اظهار ندامت و پشيمانى نداشتند تا آنكه پس از 50 روز از اين واقعه، با نزول آيه 118 سوره توبه، پيك وحى، توبه آنان را پذيرفته اعلام كرد .
2- يكى از مسلمانان به نام مالك بن قيس (كه كنيه اشابوخيثمه بود) پس از حركت سپاه، از ميان راه بازگشت و به مدينه آمد .هنگامى كه به منزل رسيد و چشمش به همسرانش افتاد و به سايبانى كه در باغ آماده بود و آب و غذايى كه براى او تدارك ديده شده بود نگريست، پيش خود گفت: آيا سزاوار است كه رسول خدا (ص) در باد و گرماى سوزان حركت كند و ابوخيثمه در زير سايه خنك و با خوراكى مهيا، دركنار همسرانش باشد؟ اين از انصاف به دور است! وى دوباره مدينه را ترك كرد و خود را به پيامبر (ص) رسانيد .
رسول خدا (ص) به او فرمودند: نزديك بود هلاك شوى! 3- شتر ابوذر غفارى، صحابى گرامى، از حركت باز ماند و او از ارتش اسلام عقب افتاد .
لذا شتر را رها كرد و پياده به راه افتاد .
ارتش اسلام، مشغول استراحت بودند كه شبحى از دور نمايان شد .
چون نزديكتر آمد، ديدند مردى است كه بارى بر دوش دارد .
پيامبر (ص) فرمودند: او ابوذر است .
خدا ابوذر را رحمت كند! تنها راه مى‏رود؛ تنها مى‏ميرد و تنها برانگيخته مى‏شود .
اين پيشگويى، پس از 23 سال به حقيقت پيوست و تبعيدى بنى‏اميه، تنها و بى‏كس در بيابان ربذه به ديدار معبود شتافت .
4- هزينه اين جنگ از طريق كمكهاى مردمى و پرداخت زكات تأمين مى‏شد .
در اينجا نيز منافقين خبث طينت خود را ظاهر كردند .
اگر مرد توانگرى كمك مى‏كرد، مى‏گفتند: اينها قصد قربت ندارند و رياكارى مى‏كنند! و اگر نيازمندى كمك مالى مختصرى مى‏كرد، او را مسخره مى‏كردند و مى‏گفتند: خدا به اين كمكهاى كوچك نيازى ندارد! درمورد اين گروه، آيات 79 و 80 سوره توبه نازل شد .
5- توطئه ترور رسول خدا (ص): پس از ده روز اقامت در تبوك، رسول خدا (ص) به طرف مدينه رهسپار گرديدند .
در بين راه 12 نفر از منافقين تصميم گرفتند كه شتر رسول خدا (ص) را از فراز گردنه‏اى كه در ميان راه بود، رم دهند و به دره بيفكنند .
رسول خدا (ص) سوار بر شتر بودند؛ حذيفه يكى از ياران آن حضرت، شتر را از عقب هل مى‏داد و عمار ياسر مهار آن را به دست داشت و از گردنه بالا مى‏رفت .
هنوز مقدارى از گردنه بالا نرفته بودند كه پيامبر (ص) به عقب نگاه كردند .
شب بود و آسمان، مهتابى .
سوارانى به دنبال حضرت مى‏آمدند كه صورت خود را پوشانده بودند و با هم پچ پچ مى‏كردند .
رسول خدا (ص) بر آنان نهيب زدند و به حذيفه دستور دادند با عصاى خود شتران آنان را براند .
نقابداران فهميدند كه نقشه آنان برملا شده است؛ لذا بسرعت عقب‏نشينى كردند و به سپاه پيوستند .
حذيفه كه آنان را از نشانه‏اى كه بر شترانشان بود شناخته بود، به رسول خدا (ص) عرض كرد: اگر بخواهيد، من آنان را به شما معرفى مى‏كنم تا به سزاى اعمالشان برسند! حضرت بنا به مصالحى به او دستور دادند از افشاى اين راز خوددارى كند؛ باشد كه آنان توبه كنند و فرمودند: اگر من آنان را مجازات كنم، بيگانگان خواهند گفت محمد پس از آنكه به اوج قدرت رسيد، شمشير بر گردن ياران خود نهاد .
6- ارتش اسلام در آستانه ورود به مدينه است .
شورى دلها را فرا گرفته است و برق شادى در چشمها هويدا است .
اما گروهى نيز در مدينه باقى مانده‏اند كه معذور بوده‏اند و از عدم حضور در سپاه بسيار متأسف مى‏باشند .
ممكن است اين سپاه پرافتخار به مدينه وارد شود و اظهار سربلندى آنان، موجب سرافكندگى و خجالت اين عده باقيمانده شود .
براى پيشگيرى از اين توهين ناخواسته، رسول خدا (ص) در نزديكى مدينه، با تذكرى همه را متوجه يك نكته اخلاقى سودمند كردند: در مدينه، اقوام و گروههايى هستند كه در اين سفر با شما شريك بودند و به هر جا كه قدم نهاديد، آنان نيز قدم نهاده‏اند .
با تعجب از حضرت سوال شد: چطور در اين سفر همراه ما بودند، حال آنكه در مدينه مانده‏اند! پيامبر (ص) فرمودند: آنان معذور بودند .
آرى؛ إنما الأعمال بالنيات: اعمال بندگان با محك نيتها و انگيزه‏ها سنجيده مى‏شوند و إن الله لا ينظر إلى صوركم و أعمالكم و لكن ينظر إلى قلوبكم و نياتكم: خداوند به ظاهر شما و صورت كردارتان نمى‏نگرد؛ بلكه به دلها و نيتهاى شما مى‏نگرد .
(در مورد احاديث رجوع شود به: 7- يكى از منافقين مدينه، شخصى به نام ابو عامر (پدر حنظله، شهيد معروف جنگ احد) بود
او كه به بخاطر تمايل داشتن به آيين مسحيت، از گسترش اسلام در مدينه و تحت الشعاع قرار گرفتن اقليتهاى مذهبى بشدت ناراحت بود با منافقين قبايل همكارى مى‏كرد .
پيامبر (ص) قصد داشتند او را دستگير كنند؛ اما او از مدينه به مكه گريخت و از آنجا به طائف رفت و پس از سقوط طائف، به شام متوارى شد .
وى در نامه‏اى به يكى از دوستانش چنين مى‏نويسد: در دهكده قبا در برابر مسجد مسلمانان، مسجدى بسازيد و به بهانه نماز در آنجا جمع شويد! او بخوبى مى‏دانست كه كفر نمى‏تواند مانع موج رو به گسترش اسلام شود و بهترين وسيله براى ضربه زدن به مذهب، اين است كه با پرچم دين و شعار مذهب وارد ميدان نبرد شد .
زمانى كه پيامبر (ص) عازم تبوك بودند، منافقين از حضرت خواستند كه اجازه دهد آنها براى خود مسجدى بسازند و بهانه‏شان اين بود كه راه ميان منازل بعضى از آنان تا مسجد قبا طولانى است و آنان در شبهاى بارانى نمى‏توانند در آنجا حاضر شوند .
پيامبر (ص) در برابر خواسته آنان پاسخى ندادند و تصميم نهايى را به بازگشت از سفر موكول كردند .
پس از حركت سپاه، منافقين با شتاب هر چه تمامتر مسجد خود را ساختند و پس از مراجعه رسول اكرم (ص) از ايشان خواستند تا در آنجا نماز بگذارند و مسجد را افتتاح كنند .
جبرئيل امين بر پيامبر خدا (ص) نازل شد و توطئه دشمنان را به حضرت گوشزد كرد .
به دستور رسول خدا (ص)، بى‏درنگ مسجد تخريب شد و دستور داده شد كه براى مدتى، آنجا مركز جمع‏آورى زباله‏هاى شهر شود تا عنوان مقدس مسجد كاملا از آن محل پاك شود .
اين مسجد به مسجد ضرار موسوم گشت و در قرآن مجيد چهار آيه (سوره توبه، آيات 107 تا 110( در اين مورد نازل شد كه ترجمه آنها چنين است: و كسانى كه مسجد ساختند و هدفشان تنها اين بود كه زيان وارد كنند و كفر بورزند و تفرقه‏افكنى كنند و پايگاهى ايجاد كنند براى كسانى كه از قبل با خدا و رسولش به جنگ برخاسته بودند .
البته سوگند مى‏خوردند كه قصد ما تنها نيكى است؛ ولى خداوند گواهى مى‏دهد كه آنها دروغگو هستند × (اى پيامبر!) در آن مسجد هرگز به نماز مايست! يقينا مسجدى كه بر اساس تقوى و پرهيزكارى بنا شده است، سزاوارتر است كه در آن به نماز بايستى؛ زيرا در آن مسجد، مردمانى هستند كه دوست دارند پاك شوند و خدا هم كسانى را كه خود را پاك مى‏كنند دوست دارد × آيا كسى كه ساختمان خود را بر اساس تقوى و رضايت خداوند بنا مى‏كند بهتر است يا كسى كه آن را بر لبه رودخانه‏اى بنا مى‏كند كه از زير خالى شده و در شرف فروريختن است و در نتيجه او را در آتش دوزخ مى‏افكند؟ و خداوند مردم ستمگر را هدايت نمى‏كند × ساختمانى كه بنا كرده‏اند، مايه شك و ترديد در دلهايشان خواهد بود، مگر اين كه دلهاشان تكه تكه شود و خداوند دانا و حكيم است .
رسول خدا (ص) در ماه رجب سال نهم هجرى، مدينه را به مقصد تبوك ترك كردند و در آغاز ماه شعبان به تبوك رسيدند و پس از 20 روز اقامت در آنجا، به طرف مدينه حركت كردند .
اين، آخرين نبردى بود كه رسول خدا (ص) شخصا در آن شركت داشتند . 
----- مآخذ: فروع ابديت، تأليف آيت الله جعفر سبحانى .
تاريخ پيامبر اسلام (ص)، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

صفحه قبل فهرست صفحه بعد