1 ـ بخارى در صحيح، باب «خاتم نبوّت» به اسناد خود از جعيد
بن عبدالرحمان روايت مى كند كه گفت:
«خاله من شرفياب محضر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) شد.
مرا با خود برد و عرض كرد: اى پيامبر خدا، فرزند خواهرم
آسيب ديده است (و شفاى او را مى خواهم)، آن حضرت دست بر سر
من كشيد و دعا كرد و براى من خير و بركت خواست و وضو گرفت
و من از آب وضوى آن حضرت نوشيدم...»
از گفته اين صحابى كه مى گويد: از آب وضوى پيغمبر(صلى
الله عليه وآله) نوشيدم، مى توان براى مشروعيت تبرك
استفاده كرد.
2 ـ همچنين بخارى در باب «صفات پيامبر» روايتى را از
قول «ابى جحيفه» آورده كه گفت:
«پيامبر در ابطح بود و براى آن حضرت خيمه اى سرپا كرده
بودند، در اين حال بلال اذان نماز را سرود و سپس مانده آب
وضوى پيامبر را آورد، مردم هجوم آورده آن را گرفتند (و
بدان تبرك جستند) ».
بخارى اين حديث را در جاى ديگر كتاب خود در باب «جواز
استعمال آبِ وضوى غير» آورده است.
3 ـ و نيز بخارى در كتاب «لباس» به اسناد خود از
«ابوجحيفه» آورده كه گفت:
«پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را درخيمه اى سرخ رنگ، كه
ازپوست تعبيه شده بود، زيارت كردم. بلال را ديدم كه آب
وضوى آن حضرت را همراه دارد و مردم براى تبرك به آن، با
يكديگر مسابقه مى دادند، آن را به بدن خود مى ماليدند و
كسانى كه به آن آب دسترسى نداشتند رطوبت دست ديگرى را مى
گرفتند وبه آن تبرك مى نمودند».
از جمله موارد، تبرك اصحاب به نيم خورده آب آشاميدنى و يا
آبى بود كه آن حضرت دست هاى مبارك خود را در آن شستشو داده
بود و تبرك به ظرف هايى كه از آن آب مى نوشيد.
1 ـ بخارى و مسلم در صحيح، از ابوموسى اشعرى روايت كرده
اند كه گفت:
«پيامبرگرامى(صلى الله عليه وآله) در منزل جِعرانه ـ
ميان مكه و مدينه ـ بودند و من شرفياب محضرآن حضرت بودم،
بلال نيز حضورداشت. مرد اعرابى خدمت پيغمبر(صلى الله عليه
وآله)آمد و عرض كرد: آيا به وعده اى كه به من داده ايد وفا
مى كنيد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) پاسخ داد: تو را
بشارت مى دهم. عرض كرد: بيش از بشارت، بفرماييد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) با حالى شبيه خشمگين روبه
ابوموسى و بلال كرد و گفت: او بشارت مرا رد كرد! شما بشارت
را بپذيريد. گفتند: پذيرفتم. آنگاه قدح آبى را طلبيدند و
دست هاى خود را در آن شستند و با آب دهان خود تبرك نمودند
و فرمودند: از اين آب بنوشيد و به صورت وگردن خود بماليد.
آنها قدح را گرفتند. امّ سلمه از پشت پرده صدا زد: «مقدار
باقيمانده آن را به مادرتان بدهيد. آنها بخشى از آن را به
وى دادند.»
اين روايت را بخارى در كتاب «مغازى» در غزوه طائف آورده
و مسلم در كتاب «فضائل صحابه»، ضمن احوالات ابوموسى اشعرى
ذكر كرده است.
2 ـ امّ ثابت، كبشه دختر ثابت خواهر حسان بن ثابت مى
گويد:
«پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) بر ما وارد شد. از
مشگى كه آويزان كرده بوديم در حالت ايستاده آب نوشيد. من
از جاى برخاستم و آن قسمت را كه پيامبر با دهانشان تبرك
نموده بودند بريدم.
ترمذى مى گويد: اين روايت، نيكو و صحيح است.
شارح اين حديث، مؤلف كتاب «رياض الصالحين» مى نگارد:
«آن قسمت از مشگ را كه با دهان پيامبر(صلى الله عليه
وآله) تماس داشته، به اين منظور جدا كرده كه براى هميشه
نگهدارد تا از بين نرود و به جايگاه دهان آن حضرت تبرك
جويد. بدينگونه، صحابه به آشاميدن باقيمانده ظرف آشاميدنى
پبغمبر(صلى الله عليه وآله) اصرار مىورزيدند.»
3 ـ در صحيح بخارى، كتاب «نوشيدنى ها»، باب اول، ذيل
عنوان «نوشيدن از ظرف آب پيامبر(صلى الله عليه وآله)» از
قول عبدالله بن سلام آورده، كه گفت:
«به ابى برده گفتم: آيا نمى خواهى از ظرفى كه پيامبر از
آن آب نوشيده است، تو را آب دهم؟»
و نيز بخارى در همين باب به اسناد خود از قول سهل بن
سعد ساعدى(رحمه الله) حديثى را نقل كرده كه در بخشى از آن
چنين آمده است:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سقيفه بنى ساعده حضور
پيدا كرد و نشست و ياران شرفيات محضر او شدند. آن حضرت رو
به سهل كرده، فرمود:
اى سهل، براى ما آب خوردن بياور. سهل قدحى را آورد و از
آن به آنها آب داد.»
ابوحازم گويد:
«سهل اين قدح را آورد و ما با نوشيدن آب از آن، تبرك
نموديم چرا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)از آن نوشيده
بود.»
سپس مى افزايد:
«بعدها عمر بن عبدالعزيز از سهل خواهش كرد كه آن قدح را
به او هديه كند و او آن را به وى بخشيد.»
مسلم نيز اين روايت را در كتاب «آشاميدنى ها» آورده
است.
قرطبى در «مختصر بخارى» گويد:
در برخى نسخه هاى قديمىِ بخارى چنين آمده است:
ابو عبدالله بخارى گفت: آن قدح را در بصره ديدم و از آن
آب نوشيدم; از جمله اموال موروثى نضربن انس بود كه به
هشتصد هزار خريدارى شده بود...»
4 ـ و نيز بخارى در باب «شرب مبارك» با اسناد خود از
جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه گفت:
«همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودم، وقت نماز عصر
رسيد و جز اندكى آب نداشتيم، آن را در ظرفى ريخته نزد
پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورديم، آن حضرت دست خود را در
آن آب نهاد و انگشتان خود را گشود و گفت: بشتابيد به وضو!
و بركت از خدا است.
در اين حال ديدم كه از ميان انگشتان دست پيامبر(صلى
الله عليه وآله) آب جارى شد و همه از آن آب وضو گرفتند و
نوشيدند و من نيز سير نوشيدم و مى دانستم كه اين مايه بركت
خواهد بود.»
«سالم بن ابى جعد» گويد:
«از جابر پرسيدم آن روز شما چند نفر بوديد؟ پاسخ داد:
هزار و چهار صد نفر بوديم.»
روايات ديگرى به اين مضمون در كتب صحاح آمده است.
 |
روايات بسيار ديگرى هست كه دلالت مى كند ياران به موى
پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و عرق بدن مباركش تبرك جسته و
به آن شفا طلب مى كردند; از جمله در روايت صحيح آمده كه آن
حضرت هرگاه سر خود را مى تراشيدند، موى سر را به يكى از
ياران; مانند ابوطلحه انصارى مى دادند تا اصحاب به آن تبرك
جويند.
انس بن مالك گويد:
«رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را ديدم كه حلاّق
(آرايشگر) سر او را مى تراشيد و اصحاب اطراف آن حضرت جمع
شده بودند. آنان چيزى جز اين نمى خواستند كه هر تار موى آن
حضرت به دست يكى از ياران بيفتد.»
بخارى از قول انس بن مالك نقل مى كند:
«چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سر خود را مى
تراشيد، طلحه نخستين كسى بود كه موى آن حضرت را مى گرفت.»
ابوعوانه در صحيح مطلب را با اين عبارت آورده است:
«رسول الله(صلى الله عليه وآله) به حلاّق مى گفت: سر او
را بتراشد، نيمى از آن (سمت راست) را به ابى طلحه مى داد و
نيمى از آن را به وى مى سپرد تا ميان مردم تقسيم كنند.»
همين معنا را مسلم از طريق ابى عينيه، از هشام بن حسن
از ابن سيرين با اين عبارت نقل مى كند:
«هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) رمى جمره مى
كردند و قربانى خود را ذبح مى نمودند، مى گفتند نيمى از سر
مباركشان را بتراشند و ابوطلحه را طلب مى كردند و آن را به
وى مى دادند، سپس نيم ديگر ـ سمت چپ ـ را مى تراشيدند و به
ابوطلحه مى گفتند آن را در ميان مردم تقسيم كند...»
روايات ديگرى با اين مضمون در كتب صحاح وجود دارد كه
بنا به مفهوم آنها پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى
داده موى سرشان را ميان مردم تقسيم كنند و اين امر و حرص
مردم براى به دست آوردن يك يا دوتار موى پيامبر(صلى الله
عليه وآله) ، قوى ترين دليل است براينكه تبرك به آثار
پيامبر(صلى الله عليه وآله) امرى رايج و فراگير ميان ياران
بوده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن را امضا كرده و مورد
تأييد قرار داده اند و تنها كسانى به انكار آن پرداخته اند
كه خلل در ايمانشان رخنه كرده است.
بخارى در صحيح، در خلال كتاب وضو، ذيل عنوان: «آبى كه
از موى انسان تراوش مى كند» به اسناد خود از ابن سيرين نقل
كرده كه گويد:
«به عبيده گفتم: تعدادى از موى پيامبر(صلى الله عليه
وآله) نزد ماست كه به وسيله انس يا خاندان او به دست ما
رسيده است. او گفت: اگر يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه
وآله) نزد من باشد بيشتر دوست دارم تا اينكه همه دنيا و
ثروتش را داشته باشم.»
اين عبارت بخارى بود. اسماعيلى با عبارت ديگر نقل كرده
كه «يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بهتر از
گنجينه هاى طلا و نقره دوست مى دارم».
در روايات ديگر آمده است كه تعدادى از موى پيامبر(صلى
الله عليه وآله) نزد امّ سلمه بوده، كه آن را در جعبه اى
نهاده بود و مردم براى شفاى بيمارى ها بدان تبرك مى جستند
و گاه آنها را در قدح آب مى نهادند و از آن مى نوشيدند و
گاه در طشتى نهاده و آن جعبه را در آن مى نهادند و در آن
آب مى نشستند تا از بيمارى شفا يابند.
به نقل مسلم در ترجمه ابوايّوب انصارى، اين عبارت آمده
است، سعيد بن مسيب گويد:
«ابوايّوب از محاسن پيغمبر(صلى الله عليه وآله) تعدادى
با خود داشت. سعيد به او گفت: با داشتن موى پيامبر(صلى
الله عليه وآله) هرگز درد و رنج نخواهى ديد.»
و نيز مسلم از قول «ثابت بنانى» روايت كرده كه انس بن
مالك يك تار موى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به او داد
و گفت:
«چون وفات كردم، آن را زير زبان من بگذار و من چنين
كردم و او را به خاك سپردند.»
در روايت بخارى آمده كه انس بن مالك گفت:
«امّ سلمه براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرشى از
پوست مى گسترانيد و گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى آن
مى خوابيد و هرگاه بدن آن حضرت عرق مى كرد، آن را در شيشه
اى جمع آورى مى كرد و چون انس را مرگ در رسيد وصيت كرد كه
آن را با حنوط بيامزند و چنين كردند.»
 |
در روايات آمده است كه اصحاب، به مانده غذاى پيامبر و به اثر انگشتان مبارك آن حضرت در ظرف غذا تبرك جسته و آن را مايه بركت مى دانستند.
 |
بخارى در كتاب آداب، در باب «حسن خلق و سخاوت»، از سهل بن
سعد روايت كرده كه گفت:
«يكى از بانوان مسلمان، ردايى براى رسول خدا(صلى الله
عليه وآله) آورد. سهل به اصحاب گفت: مى دانيد اين ردا
چيست؟ پاسخ دادند: عبايى است كه حاشيه اش در آن بافته شده
است. آن زن گفت: يا رسول الله اين را آورده ام تا شما به
تن كنيد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه به آن نيازمند
بود، آن را گرفت و پوشيد، يكى از ياران پيامبر(صلى الله
عليه وآله)آن عبا را در تن پيامبر(صلى الله عليه وآله) ديد
و گفت: چه زيباست! آن را به من بدهيد در بر كنم!
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: مانعى ندارد. همين كه
پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مجلس حركت كرد، ياران آن
مرد را نكوهش كردند و گفتند: كار خوبى نكردى و لباسى را كه
پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن نيازمند بود از او
درخواست كردى، در حالى كه مى دانستى اگر از پيامبر(صلى
الله عليه وآله)چيزى طلب كنند، بخل نخواهد ورزيد. آن مرد
گفت: مى خواستم به وسيله آن متبرّك شوم; چرا كه با بدن
پيامبر تماس داشته و بعداً كفن من شود.»
اين حديث را بخارى در باب «جنائز» و آماده ساختن كفن،
آورده است. آن مرد صحابى، كه پيراهن را از پيامبر(صلى الله
عليه وآله) درخواست كرد، به گفته ابن حجر، عبدالرحمان بن
عوف و به گفته بعضى، سعد بن ابى وقاص بوده است.
علاّمه شيخ حسين مخلوف، مفتى پيشين ديار مصر در كتاب
خود «فتواهاى شرعى و بحث هاى اسلامى» بعد از آنكه از غسل
دادن جنازه زينب دختر پيغمبر(صلى الله عليه وآله) سخن گفته
مى نويسد:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) به زنانى كه عهده دار غسل
وى بودند، دستور داد كه پس از غسل، پيامبر(صلى الله عليه
وآله) را مطلع سازند. همين كه غسل او تمام شد و به
پيامبر(صلى الله عليه وآله) خبر دادند، رداى خود را به
آنها داد تا بر بدنش بپوشانند و سپس كفن كنند.»
نامبرده پس از ذكر اين روايت مى نويسد:
«پيامبر(صلى الله عليه وآله) رداى خود را به آن ها
دادند و گفتند بدن زينب را با آن بپوشانند تا از بركت وجود
مبارك آن حضرت، به وسيله لباس بهره مند شود و در آغاز به
آنها نداد بلكه پس از غسل داد تا فاصله اى نباشد و پس از
تماس لباس با بدن پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلافاصله به
بدن او پوشانده شود و تأثير خود را بگذارد و اين نشانه
محبت و علاقه و مهربانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت
به دخترش مى باشد.»
سپس مى افزايد:
«اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) دليلى است بر
مشروعيت تبرّك به آثار صالحان.»
در روايت آمده است، احمدبن حنبل سه تار مو از
پيامبر(صلى الله عليه وآله) نزد خود داشت كه وصيت كرد وقتى
او را كفن كردند، دو تار از آنها را بر ديدگانش بگذارند و
يكى را بر دهانش و اين به عنوان تبرك به آثار رسول
الله(صلى الله عليه وآله) بوده است.
داستان كعب بن زهير و اهتمام او به نگهدارى ردايى كه
پيامبر(صلى الله عليه وآله) به وى داه بود معروف است.
او از شعراى نامدارى بود كه پيش از مسلمان شدن، پيامبر
خدا(صلى الله عليه وآله) را هجو كرده بود. همين كه مكه فتح
شد، گروهى از مشركين; از جمله «كعب» و برادرش «بجير» كه او
نيز شاعر بود، از مكه گريختند، بعداً بجير به مدينه آمد و
خدمت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و به سخن آن حضرت
گوش داد و اسلام اختيار كرد.
اين خبر وقتى به برادرش كعب رسيد، بر او گران آمد و
اشعارى را براى وى فرستاد كه او را در آن اشعار نكوهش كرده
بود.
اين خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد و دستور
داد هركس كعب بن زهير را يافت به قتل رساند و اين هنگامى
بود كه آن حضرت از جنگ طائف برگشته بود. بجير نامه اى به
كعب نوشت و يادآور شد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خون
تو را مباح نموده و اگر نيازى مى بينى با پيامبر ديدار كن
كه او توبه كسانى را كه از گذشته پشيمان باشند، مى پذيرد و
به اعمال قبل از اسلام مؤاخذه نمى كند.
كعب با آگاهى از اين مطلب بر جان خود ترسيد و قصيده اى
در مدح رسول الله(صلى الله عليه وآله)سرود، رهسپار مدينه
گشت و با مردى از «جهينه» كه از پيش آشنايى داشت، همراه شد
و او كعب را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آورد و به او
اشاره كرد كه اين پيغمبر(صلى الله عليه وآله)است. برخيز و
از او امان بخواه، كعب از جاى برخاست و آمد و رو به روى آن
حضرت نشست و دست پيغمبر(صلى الله عليه وآله)را گرفت در
حالى كه حضرتش او را نمى شناخت. سپس عرض كرد: اى پيامبر
خدا، من كعب بن زهير هستم.
فرمود: همان كسى كه آن سخنان را سروده است؟ كعب رو به
ابوبكر كرد و گفت: شعرى را كه (در مدح پيامبر(صلى الله
عليه وآله)) سروده است بخواند... آنگاه پيامبر(صلى الله
عليه وآله) فرمود: به خدا او در امان است. مردى از انصار
از جاى جست و گفت: يا رسول الله! اجازه دهيد او را گردن
بزنم. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: او توبه كرده و
از گذشته دست برداشته است. سپس كعب به خواندن قصيده معروف
خود «بأنت سعاد...» مبادرت نمود و پيامبر(صلى الله عليه
وآله) گوش مى داد تا به اين بيت رسيد:
إنّ الرسول لنور يستضاء به مهند من سيوف الله مسلول
«پيامبر، آن شمشيرى كه در پرتو وجودش مردم نور و فروغ
گيرند، شمشير آبديده و برّان از شمشيرهاى خدا.»
پيامبر(صلى الله عليه وآله) چون اين را شنيد، ردايى را
كه بر تن داشت بر او افكند، بعدها معاويه از كعب خواست آن
ردا را به ازاى دريافت ده هزار درهم به او ببخشد. اما كعب
امتناع ورزيد و گفت: احدى را در اين ردا به خود ترجيح نمى
دهم. همين كه كعب در گذشت معاويه بيست هزار درهم براى
بازماندگانش فرستاد و ردا را از آنان گرفت و اين همان جامه
اى است كه نزد زمامداران ماند و خلفا در اعياد آن را مى
پوشيدند و به گفته «شامى» (ابن حجر عسقلانى) آن جامه در
حمله تاتار از ميان رفت و اكنون اثرى از آن نيست.
 |
عبدالله بن عمر هرگاه به ياد پيامبر خدا(صلى الله عليه
وآله) مى افتاد، مى گريست و هرگاه به محل نشستن پيامبر(صلى
الله عليه وآله) مى گذشت ديده فرو مى نهاد. به گفته بيهقى
با سند صحيح «ابن عمر» آثار پبامر(صلى الله عليه وآله) را
دنبال مى كرد و در هر مسجدى نماز خوانده بود حاضر مى شد و
در راهى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) طى كرده بود خود
رهسپار مى شد. او حج را ترك نمى كرد و چون به عرفه مى آمد
در جايى وقوف مى كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) وقوف
كرده بود.
مالك در «موطأ» در باب دعا آورده است كه:
«عبدالله بن عمر به قريه بنى معاويه، كه يكى از قريه
هاى انصار بود، وارد شد و گفت: آيا مى دانيد پيامبر
خدا(صلى الله عليه وآله) در كدام نقطه از مسجد شما نماز
خوانده است؟ عبدالله بن عبدالله بن جابر گفت: آرى و با دست
خود به نقطه اى از مسجد اشاره كرد...»
اين روايت نشان مى دهد كه صحابه و تابعين از جايگاه
نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله) تفحص مى كرد و با نماز
خواندن در آن جايگاه تبرك مى جسته اند.
در حديث معراج آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)
فرمود:
«هنگامى كه مرا بر براق نشانده و به معراج بردند، به
سرزمينى رسيدم كه نخلستان فراوان داشت، جبرئيل گفت: فرود
آى، و نماز بگزار. نماز خواندم و سوار شدم. جبرئيل گفت: مى
دانى در چه مكانى نماز خواندى؟ گفتم: نه.
گفت: در (مدينه) طيبه نماز خواندى و بدانجا هجرت خواهى
كرد. براق حركت كرد، جبرئيل گفت: فرود آى و نماز بخوان،
سپس گفت: مى دانى كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه! گفت: در طور
سينا نماز خواندى، آنجا كه شجره موسى قرار داشت و خدا با
او سخن گفت.
براق حركت كرد تا به مكان ديگر رسيديم. جبرئيل گفت:
فرود آى، نماز بخوان. نماز خواندم، جبرئيل گفت: مى دانى
كجا نماز خواندى؟ گفتم: نه، گفت در «بيت لحم» نماز خواندى،
جايى كه عيسى بن مريم تولد يافت...»
از اين روايت استفاده مى شود كه هر جا اثرى از
پيامبران(عليهم السلام) يافت شود، آنجا نماز خواندن مطلوب
و متبرّك و محترم است; بهويژه آنكه به پيامبر گرامى ما
حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) كه ما از امت اوييم، منسوب
باشد.
در روايت آمده است:
«صحابه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) دعوت مى كردند كه
در خانه هاى آنها نماز بخواند و خانه هايشان تبرك شود».
بخارى در كتاب نماز آورده است:
«عتبان بن مالك از آن حضرت درخواست كرد كه در محلى از
خانه او نماز بگزارد تا آنجا را مصلاّى نماز قرار دهد;
زيرا به دليل ضعف بينايى و بيم سيل نمى توانست در مسجد
نبوى حاضر شود، و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خانه او
آمد و گفت: دوست دارى در كدام نقطه نماز بخوانم، او به
نقطه اى از خانه اش اشاره كرد و پيامبر(صلى الله عليه
وآله) در آنجا نماز خواند و جمعى به آن حضرت اقتدا كردند.»