ويژه مبعث پيامبر  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


شبانى حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم

سيد ابراهيم سيد علوى

مقدمه

شبانى و دامدارى از روزگاران كهن از جمله اشتغالات و حرفه‏هاى رايج جامعه بشرى بويژه در اجتماعات بدوى و روستايى بوده است. هر خانواده به طور طبيعى تعدادى، هر چند اندك، دام (گوسفند، گاو، شتر و غيره) با مقاصد اقتصادى و معيشتى نگاهدارى مى‏كرده و معمولا نوجوانان و جوانان، آنها را به چراگاه و مراتع مى‏برده و شبانگاه به روستا برمى‏گردانده‏اند و حتى گاهى به سبب زيادى دام و فقدان نيروى انسانى كافى در درون خانواده، فرد و يا افرادى را به اجيرى و مزدورى مى‏گرفته‏اند و آنان در برابر دريافت دستمزد دامدارى و شبانى مى‏كرده و از گاو و گوسفند و شتر، مراقبت مى‏كرده‏اند.

يكى از موضوعاتى كه ناقلان اخبار و سيره‏نويسان، درباره زندگانى رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله بدان پرداخته و سخنان نسبتا فراوان در آن باره گفته و احيانا در اين زمينه از حدود ادب خارج شده‏اند موضوع چوپانى و شبانى آن حضرت در دوره نوجوانى و جوانى و پيش از بعثت است. از آن احاديث چنان برمى‏آيد كه نقالان و قصه‏پردازان از اين موضوع، اصلى كلى ساخته و پرداخته‏اند كه بنابرآن، گويا، همه پيامبران و رسولان حق تعالى بايد دوره‏اى از عمر خويش را به شبانى بگذرانند تا براى تصدى امر خطير رسالت‏شايستگى يابند!

ما در اين مقال، موضوع شبانى پيامبران را در چهار عنوان بررسى مى‏كنيم: 1 - اصل شبانى و دامدارى به عنوان وسيله امرار معاش و زندگانى. 2 - اجير شدن براى ديگرى به همين هدف و مقصد. 3 - چوپانى پيامبران به طور عام و پيامبر اكرم صلوات‏الله عليه و عليهم اجمعين به طور خاص براى تمرين و يادگيرى مسؤوليت پيامبرى و تحصيل برخى كمالات روحى و نفسانى. 4 - شبانى پيامبر اكرم براى مكيان و اجير شدن او براى قريش به قصد تامين معاش و گذران زندگى.

اول: شبانى و دامدارى

ترديدى نيست كه انسان از بدو پيدايى خود در روى زمين براى آن كه زنده بماند به غذا و طعام نياز داشته و براى سير كردن شكم خود و تامين معيشت نيازمند كار و كوشش بوده است و طبيعى‏ترين كار در آن زمينه، كشاورزى و دامدارى و امثال آن بوده است وانگهى پيامبران خدا، بعد بشرى داشته و از اين نظر مانند ديگر آحاد انسان براى زنده ماندن، كار و تلاش مى‏كردند و احيانا از طريق كشاورزى و گوسفنددارى و شبانى، زندگى مى‏گذرانده‏اند. ابراهيم خليل الرحمان على نبينا و آله عليه‏السلام با ساره دختر خاله‏اش ازدواج كرد. او كه زنى ثروتمند و صاحب گوسفندان فراوان بود، همه آنها را در اختيار ابراهيم عليه السلام قرار داد و او با سر و سامان دادن به آنها و حسن نگهدارى، مال و منال فراوان به دست آورد و در شهر كوثا وضع هيچ كس بهتر از او نبود. (1)

درباره شبانى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز روايات متعددى نقل شده است. جابربن عبدالله گويد: در مرالظهران نزد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله بوديم در حالى كه گوسفند و قوچ مى‏چرانيد. پيامبر فرمود: بر شما باد گوسفند سياه كه پاكيزه‏تر است. پرسيدند: آيا شما گوسفند شبانى كرده‏ايد؟ فرمود: آرى، و هل نبى الا رعاها: آيا پيامبرى بوده كه گوسفندچرانى نكند؟! (2) از عمار رضى‏الله عنه نقل شده كه گفت: روزى گوسفندان خانواده‏ام را به چرا برده بودم و محمدصلى الله عليه وآله هم شبانى مى‏كرد به آن جناب گفتم: آيا مايل هستيد تا به فخ برويم كه آن جا مرتع و سبزه‏زارى درخشنده و نيكو است؟ پيامبر فرمود: آرى برويم. فرداى آن روز به آن جا رفتم. محمدصلى الله عليه وآله پيش از من به آن جا رسيده بود اما گوسفندانش را از آن مرتع و علفزار دور نگاه داشته و نمى‏گذاشت وارد چراگاه شوند تا مرا ديد فرمود چون با تو قرار گذاشته بودم خوش نداشتم پيش از آمدن تو گوسفندان را بچرانم. (3)

طبرسى در تفسير آيه «و منهم من يلمزك فى الصدقات...» (توبه /58): «و برخى از آنان در خصوص صدقه‏ها و زكات، بر تو طعنه مى‏زنند و خرده مى‏گيرند» مى‏نويسد: رسول خدا غنايم جنگ حنين را قسمت مى‏كرد. مردى پيش آمد و گفت: مگر فرمان خدا آن نيست كه صدقات را به فقرا و بينوايان بدهيد؟ پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آرى، چنين است. آن مرد گفت: پس چرا همه آنها را به شبان‏ها و گوسفندچرانان مى‏دهيد؟ پيامبر اكرم فرمود: «ان نبى‏الله موسى كان راعى غنم‏»: «پيامبر خدا موسى، گوسفندچران بود». وقتى آن مرد برگشت كه برود رسول‏الله فرمودند: از اين مرد برحذر باشيد. (4)

جابر از ابوجعفر باقرعليه السلام حكايت كرد كه رسول‏اكرم فرمود: پيش از بعثت‏به گوسفندان و شترانى كه به چراگاه برده بودم مى‏نگريستم - و هيچ پيامبرى نيست مگر آن كه شبانى كرده است - مى‏ديدم آن زبان‏بسته‏ها كه آرام و در جاى امن قرار داشتند و چيزى به ظاهر موجب رميدن آنها نبود ناگهان بدون سبب و علت معلوم، آن گوسفندان و شتران از جا مى‏پريدند و رم مى‏كردند و من هماره درشگفت‏بودم و با خود مى‏گفتم جريان چيست و سبب رميدن آن زبان‏بسته‏ها كدام است؟ تا اين كه جبرئيل حديث كرد كه آن در نتيجه ضربتى است كه در قبر بر كافر فرود مى‏آيد و جز انس و جن همه جانداران آن را احساس مى‏كنند و صداى آن ضربت را مى‏شنوند. پناه به خدا از عذاب و شكنجه قبر. (5)

در نقلى ديگر داستان‏گونه و در زمينه شق‏صدر پيامبرصلى الله عليه وآله چنين آمده است: داشتم گوسفندان را شبانى مى‏كردم كه گرگى پيدا شد گفتم تو در اين جا چه مى‏كنى؟ گفت: تو چه مى‏كنى؟ گفتم: من گوسفندان را شبانى مى‏كنم. گفت: تو راهت را بگير و برو، من گوسفندان را جلو راندم گرگ در ميان گوسفندان افتاد و ناگهان گوسفندى را بكشت... (6)

به مفاد حديث ديگر آن زمان كه پيامبر سى‏وهفت‏ساله بوده و در ميان كوههاى مكه شبانى مى‏كرده است مردى را مى‏ديده كه به وى نويد رسالت و پيامبرى مى‏دهد. (7) و براساس حديثى ديگر، آن وضع موقعى پيش آمده كه پيامبرصلى الله عليه وآله گوسفندان ابوطالب را به چرا مى‏برده است. (8)

ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا فرمود: «ما بعث الله عزوجل نبيا الا راعى غنم...» (9) : خداوند عزوجل جز گوسفندچران را پيامبر نكرده است.!

اين است نمونه‏اى از نقل‏هاى تاريخى و حديثهاى داستان گونه مشعر بر اين كه پيامبران الهى و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله همگى برهه‏اى از عمر شريفشان را به شبانى و گوسفندچرانى سپرى كرده‏اند و هر چند كه سند برخى از آنها محل كلام و احيانا متن آنها نيز آشفته است ليكن ما به لحاظ آن كه ناممكن نيست كه پيامبران و رسول گرامى ما در خانواده خود و براى اداره زندگى شخصى شبانى و گوسفندچرانى كرده باشند، از مناقشه در اين باب چشم مى‏پوشيم و به بحث ديگر كه مهمتر است و در ترسيم سيماى درست از پيامبران خدا مؤثرتر است مى‏پردازيم.

دوم: شبانى و اجيرى براى ديگران

بحث دوم، شبانى پيامبران و رسول گرامى خدا و اجير ديگران شدن است و در اين باب، سخن از پيامبران با كلام از زندگانى رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله تفاوت دارد. زيرا در قرآن كريم درباره شبانى موسى براى شعيب‏عليهماالسلام آياتى صريح و روشن داريم مبنى بر اين كه موسى‏عليه السلام مدت ده سال اجير شعيب‏عليه السلام شد تا براى او شبانى كند، و پس از انقضاى مدت مقرر با همسرش راهى وطن خود شد و در طور سينا به رسالت و نبوت برانگيخته گرديد. (10)

به زعم ما هر انسانى براى اداره زندگى خود، بايد كار و كوشش كند اعم از پيامبران و يا ديگران; و شبانى و گوسفنددارى براى خود و يا ديگرى از جمله راههاى تحصيل معيشت‏حلال است. و هيچ كار شرافتمندانه‏اى، ننگ و عار نيست ليكن اين مساله در محيط اشرافى مكه و درباره رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فرق مى‏كند.

قرآن مجيد، پندار جاهلانه مشركان مكه و جز آنان را كه كار و كوشش را براى پيامبران عيب مى‏دانستند و انتظار داشتند كه آنان نخورند و براى زندگى روزمره خود تلاش نكنند به شدت محكوم كرده است.

گفتند: اين رسولان را چه شده كه طعام مى‏خورند و در بازارها راه مى‏روند...؟ ما پيش از تو رسولانى نفرستاديم مگر آن كه آنان طعام مى‏خوردند و در بازارها راه مى‏رفتند. (11)

سخن ويژه درباره رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله آن است كه اگر چه او ممكن است در خانواده خود و براى مادر رضاعى و يا جد و عمويش شبانى كرده باشد ليكن او براى احدى به عنوان اجير و مزدور شبانى و چوپانى نكرده است.

يعقوبى در اين باب كلامى شيوا و صريح دارد: «و لا كان اجيرا لاحد قط‏» (12) : او هرگز اجير و مزدور كسى نشده است.

به نظر مى‏آيد راز اين نكته آن باشد كه جاهليت‏بر پندارهاى واهى و تخيلات استكبارى، كار و كارگر را تحقير و توهين مى‏كند چنان كه يتيمان و مردمان بيكس در آن محيطها مورد بى‏توجهى و بى‏مهرى شديد قرار مى‏گرفتند. در نظامهاى جاهلى، ثروتمندان غالبا از راه رباخوارى و بهره‏كشى از زحمتكشان فربه‏تر مى‏شوند و در همان حال كار و كارگر را تحقير مى‏كنند. و خداوند متعال خواسته است دشمنان پيامبرصلى الله عليه وآله را پيشاپيش خلع سلاح كند و جلو ياوه‏سرايان مكه را بگيرد.

در اين جا ذكر اين نكته لازم است كه هر چند محمدصلى الله عليه وآله يتيم بوده ليكن خداوند متعال جدى مثل عبد المطلب كه وى را ابراهيم ثانى مى‏خواند (13) و نيز ابوطالب عموى بزرگوارش را به سرپرستى او گماشته است. و نيز اگر چه او از مال دنيا بهره زيادى نداشته است اما هرگز به مشركان مكه نيز محتاج نبوده است و اين همان نكته‏اى است كه خصم در طى قصه‏پردازى، آن را جاسازى كرده است.

ابوهريره مى‏گويد: خداوند با عزت و جلالت، جز چوپان و شبان را به پيامبرى برنينگيخت. از آن حضرت سؤال شد شما چطور يا رسول‏الله؟ فرمود: «انا رعيتها لاهل مكة بالقراريط‏»: من براى مردم مكه با دريافت قيراطهايى، چوپانى و شبانى كرده‏ام.» (14)

«قراريط‏» را جمع قيراط دانسته‏اند و آن، اجزايى از درهم و دينار، و پول سيم و زر است كه با آن اشياى ناچيز و ارزان قيمت مى‏خريدند. (15) و به قولى: قيراط در بيشتر بلاد، نصف يك درهم است و در شام، يك بيست و چهارم. (16)

و سويدبن سعيد گفت: رسول‏الله هر گوسفند را به يك قيراط شبانى مى‏كرد.! (17) ابراهيم حربى گفت: قراريط نام جايى است در مكه زيرا قراريط به عنوان پول سيم و زر در ميان عرب، شناخته شده نيست وانگهى در برخى احاديث آمده است كه آن حضرت فرمود: من براى خانواده‏ام به قيراطهايى شبانى كرده‏ام و عادتا هيچ فردى براى شبانى خانواده‏اش دستمزد نمى‏گيرد. در برخى احاديث‏به جاى «قراريط‏» «اجياد» آمده است و آن مؤيد اين است كه قراريط نام جايى است نه پول سيم و زر. و از سويى ديگر، عرب جايى به نام قراريط نمى‏شناسد پس قطعا مراد از آن واژه، پول زر و سيم است پس شبانى براى خانواده نبوده بلكه براى مردم مكه بوده است و مؤيد آن روايت‏بخارى است كه: «كنت ارعاها اى الغنم على قراريط لاهل مكه‏»: من گوسفندچرانى مى‏كردم بر قيراطهايى براى مردم مكه. (18)

ابن حجر، ميان آن احاديث كه در برخى «بقراريط‏» و در بعض ديگر «على قراريط‏» و در سومى «لاهل مكه‏» و در چهارمى «غنم اهلى‏» آمده است، به نحوى جمع كرده است. بدين بيان كه او براى خانواده‏اش بدون دستمزد و اجرت و براى ديگران با دريافت مزد و اجر، شبانى مى‏كرده است! و مقتضاى جمع ابن‏حجر آن است كه هر «نوع شبانى بى‏مزد و با دستمزد تحقق داشته است و چنين چيزى موقوف بر ثبوت نص و نقل در آن زمينه مى‏باشد. (19)

ابن جوزى مى‏نويسد روايت‏شبانى محمدصلى الله عليه وآله براى مردم مكه را فقط بخارى از ابن‏هريره نقل كرده است و او در اين باب منفرد است. و همان نكات مذكور درباره قراريط را آورده است. (20)

استاد مرتضى عاملى مى‏نويسد: مورخان نوشته‏اند: محمدصلى الله عليه وآله در بنى‏سعد، شبانى كرده است و براى خانواده خود نيز دامدارى فرموده است و نوشته‏اند براى مردم مكه هم چوپانى كرده است و حديث‏بخارى را شاهد آورده‏اند اما ما در صحت قصه ترديد داريم چون بعيد است پيامبر در برابر مزدى كه حتى پيرزنان بدان رغبت ندارند به شبانى بپردازد. اولا: يعقوبى، نص و روايتى صريح در نفى اجير شدن آن حضرت در طول زندگانى، آورده است. ثانيا: متن روايات، كه حكايت از يك واقعه مى‏كنند اختلال و تناقض دارند و همين، سبب شده كه علما در توجيه و تفسير آن حاديث‏به دست و پا بيفتند و اگر سند آن حديث‏هاى صحيح مى‏بود مى‏شد به آن توجيهات دل بست.

استاد عاملى، وجود واژه‏هايى على قراريط، بقراريط، لاهلى، لاهل مكه و اجياد را دليل اختلال و تناقض متن حديث دانسته است. (21) بيهقى در اين جا به حديث ديگرى پرداخته است مشعر بر اين كه رسول اكرم به امر اجير شدن خود در جريان سفر شام اعتراف فرموده است.

«آجرت نفسى من خديجة سفرتين بقلوص‏»: (22) در دو سفر، خودم را اجير خديجه كردم به يك شتر جوان. (23)

اين حديث علاوه بر تعارضش با نقل يعقوبى مبنى بر نفى اجيرى رسول‏الله براى احدى به طور مطلق، تاريخ بيش از يك سفر با سرمايه خديجه را يادآورى نمى‏كند وانگهى در سند، ربيع‏بن بدر واقع است و دانشمندان رجالى او را به شدت محكوم كرده‏اند.

ابن‏حجر او را ضعيف دانسته است. ابن معين گفت: او چيزى نيست. قتيبه و ابوداود هم او را تضعيف كرده‏اند. نسايى حديث او را متروك دانسته و جوزجانى حديثش را سست‏شمرده است و ابوحاتم گفت: با حديث او سرگرم نشويد و آن را رها كنيد و ابن‏عدى گفت‏حديث‏هاى او و روايات كسانى را كه از او نقل حديث مى‏كنند پى نگيريد. (24)

اما راجع به ابوهريره، بحثى باز نمى‏كنيم و خواننده را به كتابهاى اضواء على السنة المحمديه و شيخ المضيرة ابوهريره هر دو از استاد ابوريه دانشمند و نويسنده مصرى، و كتاب ابوهريره از شرف‏الدين عاملى، ارجاع مى‏كنيم.

نكته جالبتر آن كه يعقوبى آن جمله طلايى را درباره پيوند خديجه با محمد صلى الله عليه و آله آورده است: «وانه ما كان مما يقول الناس انها استاجرته بشى‏» (25) : آنچه مردم گويند كه خديجه با مزدى، محمدصلى الله عليه وآله را اجير گرفته بود، واقعيت ندارد. نتيجه آن كه شبانى محمدصلى الله عليه وآله و ديگر انبياى الهى به اقتضاى محيط و شرايط زندگى، امرى عادى مى‏تواند باشد و حتى اجير شدن پيامبرى مثل موسى‏بن عمران كليم‏الله نيز پذيرفتنى است ليكن در خصوص حضرت محمدصلى الله عليه وآله به نص كلام يعقوبى و با ملاحظه ضعف‏ها و تناقض‏هاى موجود در حديثها، به ضرس قاطع مى‏توان گفت كه آن حضرت براى مردم مكه شبانى نكرده و اجير نشده است و چنان نقلها، ياوه‏هاى نقالان و قصاص عصر اموى است كه براى شكستن شخصيت محمدصلى الله عليه وآله توسط علم و دين به دنيافروشان جعل و وضع شده است.

سوم: شبانى و رسالت

سومين نكته در احاديث‏شبانى پيامبران و اساسى‏ترين ديدگاه ما در اين بحث، رابطه شبانى با رسالت و نبوت است كه گويا چنان چيزى از شرايط پيامبرى و از مقدمات ضرورى آن بوده است! و برخى نويسندگان معاصر در آن زمينه قلمفرسايى و سعى كرده‏اند ساختار شخصيتى پيامبران و رسولان حق تعالى را در پرتو شبانى، توجيه كنند. آنان امر شبانى و چوپانى را چه از نظر خلوت‏گزينى و انديشه و چه از جهت ابتلا به زبان بسته‏هايى كه گردآورى آنها و سر و كله زدن با آنها صبر و حوصله فراوان لازم دارد به حيات معنوى و اخلاقى پيامبران ربط داده‏اند.

حديث:

مروان‏بن مسلم از عقبه، از امام صادق‏عليه السلام روايت كرده است: «ما بعث الله قط نبيا حتى يسترعيه الغنم يعلمه بذلك رعية الناس‏»: (26) خداوند هيچ پيغمبرى برنينگيخت مگر آن كه او را به شبانى و چوپانى گوسفندان واداشت تا بدان وسيله رعيت‏دارى به ايشان بياموزد.

هيكل با در نظر گرفتن مجموعه احاديث‏شبانى مى‏نويسد: آنچه محمدصلى الله عليه وآله را بيشتر از هر چيز به تفكر وامى‏داشت اشتغال او به گوسفندچرانى در دوران صباوت است كه بعد از بعثت‏به غبطه از آن حالت‏ياد مى‏كرد و خود را همانند موسى و داودعليهماالسلام شبان مى‏دانست زيرا چوپان گوسفندان، دلى ذكى و روحى لطيف و با رافت دارد. در روزها به بيابانهاى گسترده مى‏نگرد و شبها به آسمانها نظاره مى‏كند و با نگرش به ستارگان فروزان مجالى براى انديشه مى‏يابد. او به اين عوامل و آيات مى‏نگرد تا پشت‏سر آنها را ببيند و براى اين جهان تفسيرى پيدا كند... (27)

در كتاب سيره حلبى در فلسفه شبانى، چنين مى‏خوانيم: حكمت الهى ايجاب مى‏كند كه مرد وقتى به شبانى گوسفندان مى‏پردازد از آن نظر كه گوسفند ضعيفترين و پراكنده‏ترين بهايم است اقدام به چنان كارى، مايه آرامش و سكون دل مى‏شود و قلب انسان مملو از لطف و مهر و رافت مى‏گردد و چنان شخصى اگر از شبانى گوسفند به مردم‏دارى و رعيت‏پرورى بپردازد اولا: حدت طبيعى در وجود او از بين مى‏رود و ثانيا: از ظلم و ستم غريزى فاصله مى‏گيرد! پس او در معتدلترين حالات و عادلانه‏ترين وضع قرار مى‏گيرد. (28)

استاد سبحانى با در نظر گرفتن سخنان پيش‏كسوتان سيره و تاريخ‏نگارى، در اين باب بيانى مفصلتر دارد. از جمله مى‏نويسد: پيامبران بخشى از عمر خود را پيش از رسيدن به مقام نبوت در چوپانى و شبانى مى‏گذراندند. مدتها در بيابان‏ها به تربيت‏حيوانان اشتغال مى‏ورزيدند تا در طريق تربيت انسان‏ها شكيبا و بردبار باشند و تمام مصايب و سختيها را آسان بشمارند زيرا اگر شخصى توانست دشوارى‏هاى تربيت‏حيوان را كه از نظر هوش و فهم با انسان قابل مقايسه نيست‏بپذيرد قطعا خواهد توانست گمراهان را كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مى‏دهد برعهده بگيرد.

علت ديگر دورى از جامعه فاسد و منحط مكه و سومين دليل فرصت مطالعه صفحه زيباى آسمان و اوضاع ستارگان است كه براى او در شبانى ميسر بود. (29)

محمدباقر مجلسى در ضمن بحثى چنين مى‏نويسد: به حكمت الهى، شبانى در زندگى پيامبران مقدمه‏اى قرار داده شده است تا آنان بتوانند بعدا راعى و شبان مردم باشند و امت‏ها، رمه ايشان به حساب آيند. (30)

چنانت كه ملاحظه مى‏كنيد از قديمترين قرن اسلامى تاكنون غالب مورخان و سيره‏نگاران و نويسندگان هماوا با يكديگر شبانى را در زندگانى انبياى عظام و پيغمبران اسلام به همين ديدگاه نگريسته‏اند. برخى با ذكر متن حديث و برخى ديگر با توضيح و بيان در صحت و درستى آن ترديد نكرده‏اند و كمتر كسى بدين نكته توجه كرده كه اگر پيامبران الهى و بويژه پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله صاحب خلق والا و صبر و شكيب و صلابت و استقامت و ديگر كمالات خلقى و رفتارى بوده‏اند همه آن كمالها در پرتو وحى و تعليم و تربيت آسمانى بوده است و بس و هرگز هيچ يك از آن كمالات نمى‏تواند به مساله شبانى مربوط باشد.

سوكمندانه بايد گفت: دشمنان و بدخواهان پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله از دورترين زمان يعنى عصر بعثت وقتى در ترور شخص آن حضرت ناكام ماندند به توهين و ترور شخصيت آن رسول عظيم‏الشان پرداختند و نسبتهاى جنون، يتيمى تحقيرآميز و آن جمله اشتغال به شبانى از آن قبيل تلاشهاى مذبوحانه است. اشراف جاهلى مكه با طرح شبانى و ربط دادن آن به رسالت و نبوت به زعم خود خواستند خدشه بر شخصيت آن بزرگوار وارد سازند ليكن وجود مورخانى همچون يعقوبى و حضور دانشمندان متعهد و تحليلگران آگاه در درازناى زمان كه مانند صرافان ناقد، اصل از بدل و سره از ناسره بازمى‏شناسند جاده را براى محققان دوره‏هاى بعد هموار كردند و چنان زمينه مساعدى به وجود آمد كه ما امروز مى‏توانيم به سهولت در پرتو آن منابع و نصوص صحيح، قاطعانه نظر دهيم و غبار از چهره گرد گرفته تاريخ و سيره بزداييم.

نتيجه آن كه: اولا: پيامبران به لحاظ با رسالت و پيامبرى، شبان نبوده‏اند اگر چه طبيعتا برهه‏اى از عمر شريفشان را در شبانى و چوپانى گذرانده‏اند. ثانيا: پيامبر اكرم ما به شبانى اجير كسى نشده و آن همه كمالات روحى و معنوى را در كلاس شبانى نياموخته است‏بلكه چنان كه در وصف امى بودن وى گفته‏اند او درس ناخوانده و استاد نديده تربيت‏شده آسمانى و وحيانى بوده است، «كان اميا يؤدب‏» (31) همچنين در زمينه اخلاق والا و صبر و حوصله او بايد گفت ادب و تربيت وحيانى كارساز بوده است و هر انسان شريفى از اين آبشخور مقدس و پربركت‏بايد سيراب گردد هر چند كه رسول و پيامبر نباشد.

براستى اگر دانشمندان، به جاى بال و پر دادن به آن احاديث ضعيف و سخنان شعرگونه و تخيلى، در آيات قرآن مى‏نگريستند منشا كمالات پيامبر را مى‏جستند.

«فبما رحمة من الله لنت لهم...» «(آل‏عمران /159): در اثر مهر و رحمت‏خداوندى تو براى آنان نرمخوى شدى.

«وانك لعلى خلق عظيم‏» (القلم /4): حقا كه تو صاحب خلقى بزرگ مى‏باشى و در تفسير آيه فوق گفته‏اند «كان خلقه القران يرضى برضاه و يسخط بسخطه‏»: (32) خلق و خوى محمدصلى الله عليه وآله، خلق قرآنى بود راضى به رضاى او و خشمگين به خشم و غضب قرآن بود. و اگر علاوه بر قرآن، آن زلال صافى معرفت و آگاهى، از نهج‏البلاغه اميرالمؤمنين بهره مى‏بردند آنچنان ره گم نمى‏كردند. «خداوند از دوران شيرخوارگى بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه و همدم رسول الله صلى الله عليه وآله كرده بود كه او را به راه بزرگوارى‏ها مى‏برد و اخلاق نيكوى جهانى به او مى‏آموخت...» (33)

بنابر آنچه گفته شد، چقدر اين سخن سست و واهى است كه پيامبران و رسول اكرم از رهگذر شبانى و گوسفندچرانى به مردمدارى رسيده و از آن طريق به صبر و حوصله و ديگر كمالات اخلاقى و رفتارى دست‏يافته‏اند!

به نظر نگارنده هر چند در اسرار آفرينش و تامل در آسمان و زمين و همه پديده‏هاى هستى، امرى است پسنديده و نكته‏اى است كه قرآن به آن دستور داده است و محمدصلى الله عليه وآله شخصا، نخستين عامل به فرمانهاى قرآن شريف بوده است ليكن رسالت و پيامبرى را معلول تفكر و انديشه بشرى دانستن همان خط سياه صهيونيسم و صليبيان كينه‏ورز است كه مستشرقان در اعصار اخير آن را دنبال كرده و غرب‏زده‏هاى عالم اسلام هم مرعوب آنان شده و اين چنين ياوه‏هايى را جعل كردند و مثل آنان مثل كسى است كه زهر كشنده‏اى را در كپسولى خوش‏رنگ و معطر به خورد انسان بدهد. به صراحت‏بايد گفت: رسالت محمدى‏صلى الله عليه وآله امرى وحيانى و آسمانى است و كمالات اخلاقى و رفتارى آن پيامبر بزرگ، ارتباط مستقيم با وحى و ادب قرآنى داشته است و از آن جمله: تفكر و انديشه و تعقل است و اين دو نكته را از هم تفكيك بايد كرد.

چهارم: محمدصلى الله عليه وآله اجير قريش!!

در زمينه برخورد ناجوانمردانه مكيان مشرك با محمدصلى الله عليه وآله و رسالت و دعوت توحيدى او، گسترده و مستقل سخن بايد گفت. اجمال قضيه آن است كه دعوت توحيدى پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله براى قريش بسيار سخت و سنگين بود زيرا كيان وجودى و شالوده نظام آنان را تهديد مى‏كرد. آنان كوششهاى فراوانى كردند تا محمدصلى الله عليه وآله را متقاعد كنند تا درباره بتهاى آنها سخنى نگويد و كارى نكند و در برابر هر چه بخواهد برايش فراهم كنند غافل از آن كه تكليف الهى و فرمان حق تعالى، قابل معامله نيست و محمدصلى الله عليه وآله با صلابت و استوارى به دعوت توحيدى خويش ادامه داد. قريش تا مرحله توطئه ترور شخص محمدصلى الله عليه وآله در دارالندوة، پيش رفتند ولى هجرت به مدينه آنان را در آن هدف شوم ناكام گذارد ليكن ترور شخصيتى همواره مورد توجه قريش بود. در اين خصوص افسانه غرانيق نمونه‏اى شايسته توجه است، كه مشركان از آن، طرفى نبستند و خداوند متعال طى آياتى، مشت آنان را باز كرد ولى سفيانيان و اخلافشان همان خط را دنبال كردند. بويژه، چنان كه خاطرنشان كرديم، در دوره شكل‏گيرى تاريخ مكتوب عالمان بدكردار و درباريان اموى و مروانى نهايت‏خدمت را به ولينعمتان خود كردند و در كنار اسناد جنون قصه‏هايى پرداختند و در واقع به بازسازى آن اقدامى مجدد كردند و موضوع يتيمى را برخلاف واقعيات، افسانه‏اى ساختند و دروغهايى در لابلاى قصه آوردند و از آن جمله، شبانى را به صورت اصلى موضوعى در رسالت، قلمداد كردند و سطح پيامبرى را پايين آوردند و تا آن جا پيش رفتند كه محمدصلى الله عليه وآله يتيم و بينوا بوده در هيات شبانى براى اشراف و ثروتمندان مكه چوپانى مى‏كرده تا زندگى خود را بگذراند! در حالى كه اولا: در مكه خشك و سوزان، دامدارى هيچ‏گاه به عنوان حرفه و شغل متداول نبوده و نيست. و ثانيا: عمده‏ترين كار مكيان تجارت بود كه در سال دو سفر به شام و يمن مى‏كردند يكى در تابستان و ديگرى در زمستان. و كار ابوطالب هم همين بوده و خود رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله هم پس از رشد و بلوغ دو سفر تجارتى به شام كرد، و همانند مكيان از راه دادوستد و بازرگانى اعاشه مى‏كرده است پس شغل شبانى در كجاى حيات محمدصلى الله عليه وآله قرار دارد؟ آن هم در خدمت مشركان مكه!

منشا اين داستان جز حقد و كين قريش مشرك نمى‏تواند باشد كه به بهانه يتيمى محمدصلى الله عليه وآله و ثروتمند نبودن او اولاد ابوسفيان خواستند شخصيت رسالى او را بشكنند و او را اجير و مواجب‏بگير خود قلمداد كنند. زهى تلاش مذبوحانه!

در نفى چنان امرى دو بيان صريح يعقوبى كه با اصول هم سازگار است كافى است علاوه بر آن كه روايات شبانى سخت آشفته است و قراين ديگر هم چنان امرى را به ويژه در بعد سوم و چهارم آن به شدت نفى مى‏كند.

والحمدلله و صلى‏الله على رسوله الامين وآله الميامين


پى‏نوشتها:

1- سعيدبن هبة‏الله قطب راوندى، قصص الانبياء، ص 106، چاپ نخست 1409ق مشهد.

2- همان، ص‏284.

3- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج‏16، ص‏224. مؤسسة الوفاء، بيروت.

4- فضل‏بن حسن طبرسى، مجمع‏البيان،ج‏5، ص‏41، داراحياء التراث العربى، 1379ق بيروت.

5- بحارالانوار، ج‏6، ص 226.

6- ابوجعفر محمدبن على، كمال‏الدين و تمام النعمة، ص‏542، دارالكتب الاسلاميه، تهران، و درباره قصه شق صدر نك: آينه پژوهش، شماره دهم، مقاله نگارنده.

7- بحارالانوار، ج‏18، ص‏184.

8- همان، ص‏194.

9- محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، ج‏3، ص 115، داراحياء التراث.

10- نك: سوره قصص، آيه‏هاى 23-29 و ايضا: قصص الانبياء ص 148-152.

11- نك: سوره فرقان، آيه‏هاى 7 و 20.

12- احمدبن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏21، دار صادر، دار بيروت، 1379ق.

13- تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏11.

14- بيهقى، دلائل النبوة، ج‏2، ص‏65، دارالكتب العلميه، بيروت.

15- ابن ماجه قزوينى، سنن، ج‏2، ص‏727.

16- همان، تعليقه محقق كتاب.

17- على‏بن برهان‏الدين، السيرة الحلبية، ج‏1، ص‏125.

18- صحيح بخارى، ج‏3، ص‏115.

19- السيرة الحلبية، ج‏1، ص‏126.

20- ابوالفرج عبدالرحمان ابن الجوزى، صفة الصفوة، ج‏1، ص‏23، حيدرآباد هند، 1388ق.

21- جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج‏1، ص‏108، چاپ نخست.

22- دلائل النبوة بيهقى، ج‏1، ص‏66.

23- نك: معجم وسيط، ماده قلص.

24- ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج‏3، ص‏240 و 239.

25- تاريخ يعقوبى، ج‏2، ص‏21.

26- على‏بن محمد صدوق، علل الشرايع، ص 32، داراحياء التراث، 1385 هق، نجف. و نك: بحارالانوار، ج‏11، ص 65 و سفينة‏البحار، ج‏2، ص‏565.

27- نك: محمد حسنين هيكل، حياة محمدصلى الله عليه وآله، ص‏80، سال 1354، قاهره.

28- السيرة الحلبية، ج‏1، ص‏126.

29- جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج‏1، قم، 1363; ص 188; ناگفته نماند قسمت اخير سخنان استاد فشرده نقل شد.

30- بحارالانوار، ج‏64، ص‏117.

31- السيرة الحلبية، ج‏1، ص‏127.

32- ابوالفضل قاضى عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفى، ج‏1، ص‏96، دارالفكر، بيروت.

33- سيد شريف رضى، نهج‏البلاغه، خطبه قاصعه 192، صبحى صالح، بيروت.


فصلنامه مشكوة شماره 62-65

ويژگيها و شايستگى پيامبر (ص)

آيت الله سبحانى

در ميان مقامات اجتماعى، هيچ مقامى ارزشمندتر و در عين حال پيچيده‏تر از منصب رهبرى نيست و تا فردى داراى مجموعه‏اى از كمالات و سجاياى انسانى و محاسن اخلاقى نباشد، نمى‏تواند شايسته اين مقام گردد، و به ديگر سخن: رهبر بايد داراى توده‏اى از خوبيهاى متضاد باشد كه در هر مناسبتى از آنها بهره بگيرد مثلاً قاطعيت را با دور انديشى، درستى را با نرمى، شكوه را با درويشى، خوش بينى را با احتياط لازم، به هم آميزد، و با روانشناسى و موقع‏شناسى كامل در هر فرصتى ابزار مناسب آن را به كار گيرد.

اگر در رهبر يك سلسله صفات مثبت لازم است پيراستگى از يك رشته اوصاف منفى نيز دست كمى از لزوم صفات مثبت ندارد، مثلا آدمى كه تحمل انتقاد، و شنيدن عقيده مخالف را ندارد و در مشكلات فاقد شكيبايى لازم است و بر او روح «قبضه كردن مناصب و توقع اطاعت كور كورانه ديگران» حكم فرما است، رهبرى او زيانبار و فاجعه‏انگيز است چه بهتر به اصلاح خويش بپردازد، آنگاه درباره «قيادت» بينديشد.

نايابى اجتماع يك چنين اوصاف مثبت و منفى، سرانجام مسأله رهبرى را به صورت «كبريت احمر» درآورده و با مشكلاتى فراوان روبرو ساخته است و به خاطر همين پيچيدگى است كه بشر امروز در حل امور مربوط به رهبرى به تشكيل كنگره‏ها، سمينارها و شوراها و كنفرانسهاى ميهنى و بين‏المللى دست زده و خواسته است از اين طريق گره رهبرى را بگشايد.

اگر مسأله رهبرى، امروز مورد توجه جهان غرب گرديده، از دير باز پيشوايان بزرگ اسلام، بحثهاى تكان دهنده‏اى پيرامون آن انجام داده‏اند كه نمونه‏هاى آن را در فرمان امام على (ع) به مالك و وصيت او به فرزندش امام حسن (ع)، و پيام فشرده‏اش به محمد بن ابى بكر مشاهده مى‏كنيم.

اگر در رهبرى اجتماعى با كلاف سر درگمى روبرو هستيم، و هر چه بيشتر سعى مى‏كنيم، شايستگان آن مقام را كمتر مى‏يابيم، در مسأله «قيادت الهى» كه در انسانهائى به نام پيامبر و رسول تجلى مى‏كند و مهندسى انسانها را در تمام شؤون زندگى اعم از مادى و معنوى بر عهده مى‏گيرند، با مشكل دو چندان يا ده و صد چندانى روبرو مى‏باشيم، زيرا تحمل مسؤوليت عظيم الهى آنچنان امتيازات بزرگ و برجستگيهاى فزون از حد لازم دارد كه دارندگان آنها را از نظر قدرت به صورت عنقاى مغربى درآورده كه گاهى در ميان امت بزرگ فقط يك نفر شايسته آن مقام مى‏گردد و اگر تاريخ نبوت، پيامبران فزونى را معرفى مى‏كند، ولى پيامبران صاحب كتاب و بالاتر از آن صاحب شريعت بسيار كم بوده و خاتم آنان به يك فرد منحصر مى‏باشد.

صفات پيامبر در قرآن

دشوارى رهبرى پيامبر خاتم: رهبرى پيامبر گرامى به خاطر جهانى بودن آن از يك طرف، و خاتم و آخرين سفير بودن او از طرف ديگر، با دشواريهاى فراوانى همراه بود، اقوامى كه هدايت آنها را بر عهده گرفته بود، از نظر فرهنگ و تمدن آگاهى و بينش ، اخلاق و انضباط، در يك سطح نبودند، خود اين اختلاف، امواجى از مشكلات را در طريق رهبرى او پديد آورده بود خداوند به خاطر پيروزى بر اين سختيها او را با استعدادى بس فراوان كه مظهر مجموعه‏اى از كمالات انسانى بود،آفريد و پس از چهل سال تربيت زير نظر بزرگ‏ترين فرشته از فرشتگان جهان‏1، او را براى رهبرى برگزيد.

در پرتو انديشه‏هاى حكيمانه، و علاقه به هدف و دلسوزى بر امت، مشكلات را حل كرده و تمدنى را پى‏ريزى كند كه براى آن تاكنون نظيرى ديده نشده است.

خدا در قرآن با بيانى زيبا به كمالات روحى و علل پيروزى او در معركه رهبرى اشاره مى‏نمايد چه بهتر در اين بحث با صفات برجسته اين شخصيت الهى آشنا شويم:

1- علاقه و دلسوزى به هدف‏

علاقه به هدف، عامل خودكارى است كه مدير يك مجتمع بزرگ و يا كوچك را بر سعى و تلاش، و تفوق بر مشكلات وادار مى‏سازد، و غبار خستگى را از چهره جان او پاك مى‏كند و اگر مدير از درون، به كارى كه براى آن گمارده شده است، احساس علاقه نكند، چنين مديريتى فاجعه‏انگيز است .

قرآن به علاقه قابل تحسين پيامبر بر هدايت مردم تصريح مى‏نمايد:

«فلعلك باخع نفسك على آثار هم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا» (كهف /6)

«شايد جان خود را به دنبال آنان آنگاه كه به رسالت تو ايمان نياورند از دست بدهى!»

اين جمله حاكى از نهايت علاقه يك طبيب اجتماعى است كه در راه مداواى بيمار خود تا آن حد مى‏كوشد كه در پرتگاه هلاك و نابودى قرار مى‏گيرد و در آيه ديگر مى‏فرمايد:

«ولا تحزن عليهم ولا تكن فى ضيق مما يمكرون» (نمل /70)

«برگستاخى كافران غم مخور، از مكرو حيله آنان بر خود فشار مده»

باز مى‏فرمايد: «فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون» (فاطر /80)

«جان خود را بر اثر شدت تأسف بر آنها از دست مده، خداوند از آنچه كه انجام مى‏دهند آگاه است».

«فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون» (يس /76)

«سخنان آنان تو را غمگين مسازد، ما از كارهاى پنهانى و آشكار آنان آگاهيم».

آيات در اين مورد كه حاكى از علاقه عميق و فزون از حد اين رهبرى آسمانى به هدايت امت خود است بيش از اينها است و ما براى فشرده گويى به همين اندازه اكتفاء مى‏كنيم.

2- مظهر خلق عظيم

خشونت و تند خويى و فقدان روح انعطاف و گذشت، رهبر را با مشكلات زياد و سرانجام با شكست روبرو مى‏سازد سرانجام مردم كه هنوز مزه تربيت و انضباط را نچشيده‏اند، از دور او پراكنده شده و صحنه يارى را ترك مى‏كنند؛ امير مؤمنان در يكى از سخنان كوتاه خود مى‏فرمايد:

«آلة الرياسة سعة الصدور 2: ابزار رهبرى، گشادگى روح و روان است».

پيامبر به تصريح قرآن از نظر نرمش و انعطاف، آنجا كه بايد رهبر از خود گذشت و نرمش نشان دهد در حد اعلاى اين شيوه اخلاقى بود، وحى الهى، يكى از علل پيروزى پيامبر را عطوفت و مهربانى او مى‏شمرد و مى‏فرمايد:

«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر» (آل عمران /159)

«در پرتو رحمت الهى، در برابر تندى آنها، نرم شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى‏شدند، از آنان درگذر، و درباره آنان طلب آمرزش كن و در كارها مشورت بنما».

قرآن در يكى از سوره‏هاى مكى، راه نفوذ در مردم و قيام به وظايف رهبرى را چنين بيان مى‏كند:

«ولا تستوى الحسنه و لا السيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولىّ حميم و ما يلقيها الا الذين صبروا و ما يلقيها الا ذو حظ عظيم»(فصلت /34-35).

«هرگز بدى و نيكى يكسان نيست بدى را با نيكى دفع كن تا دشمنان سرسخت، بسان دوستان گرم و صميمى شوند. به اين شيوه اخلاقى افرادى نائل مى‏شوند كه داراى صبر و برد بارى بوده و بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) داشته باشند.

علت تأثير اين شيوه اخلاقى از اين جهت است كه افراد بدكار در انتظار انتقام و كيفرند، آنگاه كه بر خلاف انتظارشان، بدى را با خوبى پاسخ شنيدند وجدان ملامت گر (نفس لوامه) آنان بيدار شده و از درون آنان را به باد انتقاد و سرزنش مى‏گيرد، در اين موقع است كه جاى عدواتها و كينه‏هارا، كم كم مهر و محبت و صفا و خلوص مى‏گيرد.

طبيعى است رهبر موقع شناس از اين شيوه اخلاقى در موردى استفاده مى‏كند كه هنوز شخصيت انسانى آنان به كلى محو نشده و «نفس لوامه» آنان آسيب نديده باشد و گرنه بايد با آنان به صورت ديگر معامله كرد و به تعبير رسول گرامى (ص) «من الناس من لا يقيمهم الا السيف 3: برخى از مردم به اندازه‏اى لجوج و بدسگال هستند كه فقط زير ضربات خرد كننده شمشير، آدم مى‏شوند و دست از كردار زشت خود بر مى‏دارند».

قرآن شيوه رفتار پيامبر (ص) را با گروه كافر به نحو بس شايسته‏اى توصيف مى‏كند و آن را با لفظ «عظيم» كه در قرآن موضوعات بس محدودى با آن توصيف شده است، توصيف مى‏كند و مى‏فرمايد:

«و ان لك لاجراً غير ممنون و انك لعلى خُلُق عظيم فستبصر و يبصرون بايّكم المفتون» (قلم /3-6)

«تو برخويى بزرگ هستى به زودى مى‏بينى و مى‏بينند كه كداميك، مجنون است».

مراتب عطوفت و مهربانى رسول گرامى (ص) در فتح مكه به روشنى تجلى نمود، آنگاه كه بر مردم مكه كه ساليان درازى او را اذيت كرده ونبردهاى خونينى بر ضد او به راه انداخته بودند، دست يافت - در چنين شرايطى - روبه‏آنان كرد و گفت: «ماذا تقولون؟ و ماذا تظنون: چه مى‏گويد و چه درباره من مى‏انديشيد؟» مردم اسير و بهت زدن ناگهان به ياد جوانمردى وبزرگوارى و خلق عظيم و او افتادند و همگى گفتند: «لا نظنّ الا خيراً اخ كريم و ابن اخ كريم: جز نيكى درباره تو نمى‏انديشيم، تو را برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مى‏دانيم» در اين لحظه موجى از رحمت سراسر مردم مكه را فرا گرفت رو به همگان كرد و فرمود: «لا تثريب عليكم اليوم يغفرالله لكم و هو ارحم الراحمين. امروز سرزنشى بر شما نيست، خدا همگان را مى‏بخشد او بخشاينده است» سپس افزود و با اين كه رسالت مرا تكذيب كرديد و مرا از خانه‏ام بيرون ساختيد ولى با اين همه، من بند بردگى از گردن شما باز مى‏كنم و اعلام مى‏كنم كه «اذهبوا و انتم الطلقاء: برويد! همه شما آزاد شده هستيد» 4.

خوى زيبا و عطوفت انسان دوستى پيامبر پيوسته زبانزد جهانيان در طول قرون بوده و سرايندگان اسلامى كه به مدح و ثناى او پرداخته‏اند، غالباً بر اين شيوه اخلاقى او تكيه كرده‏اند؛ ابو عبدالله شرف الدين بوصيرى متوفاى 694 كه از مشاهير شعراء و ادباى قرن هفتم است، در مدح حضرت صاحب رسالت قصيده معروفى به نام «قصيده برده» 5 دارد و در آن بر اين شيوه اخلاقى اشاره مى‏كند و مى‏گويد:

فاق النبيين فى خلق و فى خلق‏

ولم يدانوه فى علم ولا كرم

اكرم بخلق نبى وانه خلق‏

بالحسن مشتمل بالبشر متسم‏

«بر تمام پيامبران از نظر آفرينش و خوى برترى يافت و هيچ كدام در دانش و كرم به او نمى‏رسند چه زيبا آفرينشى و چه زيبا اخلاقى است كه با زيبايى آميخته و تبسمى بر لب دارد».

حقاً كه راست و درست گفته‏اند: «حسنت جميع خصاله او با خصال بس زيبا آفريده شده است».

او با اخلاق زيبا و پسنديده خود تحقق بخش خطاب قرآنى است كه به او دستور مى‏دهد: كه: «و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين فان عصوك فقل انّى برى‏ء مما تعملون (شعراء/215و216): بالهاى رحمت خود را بر مؤمنان فروآور، و اگر كافران به مخالفت با تو برخاستند، بگو من از كارهاى شما بيزارم».

3- صبر و بردبارى‏

خدا در آغاز بعثت او را از مسؤوليت سنگينى كه بر عهده گرفته است آگاه ساخت و فرمود: «انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً (مزمل /5): ما گفتار سنگينى را بر تو وحى مى‏كنيم» اين قول سنگين، رسالت جهانى او است كه اداء آن بر او و عمل به آن نيز بر رهروانش سنگين مى‏باشد.

انجام چنين رسالت خطيرى بدون يك روح مقاوم و صبور و شكيبا و بردبار، امكان‏پذير نيست از اين جهت در آيات متعددى او را به صبر و شكيبائى دعوت مى‏نمايد كه برخى را يادآور مى‏شويم:

در آغاز نزول وحى، و در سوره مدثر او را چنين مورد خطاب قرار مى‏دهد: «و لربك فاصبر (مدثر /7): براى خدا در طريق ابلاغ رسالت بردبار باش» بار ديگر، صبر واستقامت پيامبر مصمم را يادآور مى‏شود و مى‏گويد:

«فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل ولا تستعجل لهم» (احقاف /35)

«بسان پيامبران اولوالعزم صبر بنما و درباره آنان، عجله مكن».

4- نيايش نيمه شب‏

روح خضوع و حالت نيايش در انسان، رمز شعور و نشانه آگاهى او از وجود قدرت بزرگ و علم بى پايان در صفحه هستى، و تعلق ذاتش به آن مقام بزرگ است احساس وابستگى به وجود برتر، انسانها را به ابراز خشوع وإمى‏دارد و سرانجام خشوع در قالب «عبادت» تجلى مى‏كند ولى نيايشگران گروه واحدى نيستند كه آنها را گروهاى مختلفى تشكيل مى‏دهد.

گروهى براى رفع نياز و جلب سود و يا بيم از عذاب، به اين احساس «لبيك» مى‏گويند، در حالى كه گروه ديگرى كه از معرفت بيشترى برخوردارند، به خاطر درك كمال مطلق و «مهرى» كه به خدا مى‏ورزند، به پرستش او مى‏پردازند، البته اختلاف در انگيزه‏ها تأثيرى روى اصل قداست عمل نمى‏گذارد، بلكه همگان در پرتو اصل «ولكلّ درجات مما عملوا و ما ربك بغافل عما يعملون» * در پيشگاه خدا مأجور و مثاب و داراى پاداش بزرگ مى‏باشند.

در حديثى امام صادق (ع) نيايشگران را به سه گروه تقسيم مى‏كند و در اين مورد سخن بس جالبى دارند كه اينك يادآور مى‏شويم:

«قوم عبدوا الله خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عبادة الاُجراء، و قوم عبدوا اللّه حبا له فتلك عبادة الأحرار و هى افضل العبادة» 6.

«گروهى بسان بردگان از ترس به نيايش مى‏پردازند و گروهى ديگر مانند مزد گيران به انگيزه پاداش، او را عبادت مى‏كنند در حالى كه گروه سوم، روى مهرى كه به او مى‏ورزند به نيايش بر مى‏خيزند، و نيايش اين گروه بهترين پرستشها است».

كلمه «حُبّاً له» رمز شعور عميق و آگاهى ژرف از عظمت مربوب و كمال گسترده است و از اين جهت، در انسان، عشق و علاقه عظيمى به كانون كمال مى‏آفريند و در نتيجه از روى اخلاص و مهر، بدون چشمداشت پاداش، يا بيم از كيفر به عبادت بر مى‏خيزد، و در خضوع و خشوع خود، لذت مى‏برد، لذتى كه ديگر «لذتها» را به دست فراموشى مى‏سپارد.

قرآن و نيايش پيامبر - عبادتهاى نيمه شب اولياى الهى كه همراه با اشك شوق و سوز دل است، معلول شناخت عظيمى است كه از خدا دارند، نتيجه شوق و عشق به كمال است كه در دل خود احساس مى‏نمايند و سرانجام عبادت با لذت شهود معبود، در كامشان شيرين شده و خواب لذيذ و بالش ناز، و فراش گرم به دست فراموشى سپرده مى‏شود و ساعاتى به راز و نيازبا او مى‏پردازند تا آنجا كه رسول گرامى برخى از اوقات گاهى دو سوم شب را، به عبادت برگزار مى‏كرد بنابراين چه بهتر با نيايش او آشنا شويم:

1- خدا در سوره أسراء به پيامبر دستور «تهجّد» مى‏دهد كه همان عبادت در نيمه شب است چنانكه مى‏فرمايد:«و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً» (اسراء /79)

«برخى از شب را برخيز! با قرآن و يا نماز به عبادت بپرداز، و اين يك برنامه اضافى است، شايد خدا تو را به مقام شايسته‏اى برگزيند».

2- خداوند در سوره مزمل به بيان كم و كيف عبادت در دل شب مى‏پردازد، وقت آن را شب، و مقدار آن را، بين دو سوم الى يك سوم شب اعلام مى‏دارد و فلسفه قيام و تهجد در شب را امرى مى‏داند كه در پيشبرد اهداف او كاملاً مؤثر است .

ما در اينجا اين بخش از آيات را يك جا مى‏آوريم تا روابط منطقى آيات كاملاً روشن گردد:

«يا ايّها المزّمل قم الليل الا قليلاً، نصفه او انقص منه قليلاً، اوزد عليه و رتل القران ترتيلاً، انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً، ان ناشئة الليل هى اشدّ وطاً و اقوم قيلاً ان لك فى النهار سبحا طويلاً و اذكراسم ربك و تبتّل اليه تبتيلاً» (مزمل /1-8)

«اى جامه به خود پيچيده، شب را جز اندكى بپاخيز، نيمى از شب يا اندكى از آن كم كن يا بر آن بيفزا، قرآن را با ترتيل (با تأنى و آرام) بخوان، به همين زودى گفتار گران بر تو القاء مى‏كنيم ساعات و اوقات شب، مايه تأثير عميق و استوارى گفتار است. براى تو در روز، رفت و آمد طولانى است. نام پروردگار خود را به يادآر و به او توجه نما».

بياييد در مضامين اين آيات كمى دقت كنيم! خدا در آغاز رسالت پيامبر و آغاز نزول وحى - كه شأن نزول آيات حاكى از آن است - به پبامبرش دستور«عبادت در دل شب» را مى‏دهد، و او را از نظر كميت، ميان دو سوم و يا نصف و يا يك سوم شب، مخير مى‏سازد، تا برحسب شرائط و امكانات به يكى از سه صورت، به نيايش خدا بپردازد و اين قسمت با جمله‏هاى «قم الليل الا قليلا نصفه او انقص منه قليلا اوزد عليه» بيان شده است .

قيام در دل شب، نبايد با نماز گزاردن پايان پذيرد، بلكه بايد با تلاوت قرآن، آن هم به صورت «ترتيل» كه در آن به الفاظ و معانى كاملاً توجه مى‏شود، همراه گردد، اگر بنده حق با گزاردن نماز با خدا سخن مى‏گويد و ارتباط برقرار مى‏كند، خدا هم از طريق قرآن كه سخن او است با بنده خود سخن مى‏گويد و در نتيجه ارتباط برقرار مى‏گردد و اين مطلب با جمله «ورتّل القران ترتيلاً» بيان شده است .

در آيه بعد به راز اين تكليف (عبادت نيمه شب) اشاره شده است و آن اين كه به همين زودى، بارى گران و مسؤوليتى خطير كه تحمل و ابلاغ رسالت است بر تو القاء خواهد شد و براى انجام آن لازم است به خود سازى بپردازى و ارتباط مستمر با مبدأ قدرت برقرار كنى چنانكه مى‏فرمايد: «انّا سنلقى عليك قولا ثقيلاً».

آيه بعد، علت گزينش شب را براى تهجد بيان مى‏كند و آن اين كه مقدار تأثير عبادت به آرامش محيط و فراغت قلب بستگى دارد، از اين جهت، عبادت نيمه شب، از نظر تأثير، عميق‏تر، و از نظر گفتار، استوارتر است و در اين شرائط، گفتار از دل بر مى‏خيزد و با آن تطبيق مى‏كند در حالى كه روز فارغ از غوغا و سعى و تلاش و رفت و آمد نيست و با اين گرفتارى نه وقت كافى هست و نه فراغت قلب، چنانكه مى‏فرمايد: «انّ ناشة الليل هى اشدّ وطاً و اقوم قيلاً انّ لك فى النهار سبحا طويلاً».

انسان كامل به حكم اين كه يك موجود امكانى و از نظر قوا و نشاط روحى محدود است به هنگام انجام وظيفه، خصوصاً به وقت مقابله با جاهلان و افراد نادان، با يك نوع كم نشاطى و افسردگى روبرو مى‏گردد كه اگر افزايش يابد مايه دلسردى در انجام وظيفه مى‏شود، براى زدودن هر نوع زنگار دل، عبادت بهترين وسيله ارتباط با كانون قدرت و مركز كمال است كه به روح و روان، نيرو و نشاط بيشترى مى‏بخشد.

3- در سوره مزمل آياتى است كه حاكى از قيام پيامبر با گروهى از مؤمنان براى عبادت در شب مى‏باشد، چنانكه مى‏فرمايد: «ان ربّك يعلم انك تقوم ادنى من ثلُثَى اللّيل و نصفه و ثلثه و طائفة من الّذين معك» (مزمل /20)

«خداى تو مى‏داند كه تو با جمعى از افرادى كه با تو هستند نزديك به دو سوم و يا نصف و يك سوم شب را به عبادت مى‏گذارنى».

در حالى كه خدا عبادت در شب را براى رسول گرامى «نافله» مى‏داند ولى با اين حال، حضرتش به اندازه‏اى به آن امر قيام كرد كه قدمهاى او ورم كرد و آيه ذيل در اين مورد نازل گرديد:

«طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى الاّ تذكرة لمن يخشى» (طه /2-3)

«قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى بلكه مايه يادآورى است براى كسانى كه از مخالفت خدا بترسند».

5- علم و آگاهى گسترده

پيامبر گرامى داناترين و آگاهترين انسانى است كه گام بر پهنه گيتى نهاده است و قرآن علم و آگاهى او را چنين توصيف مى‏فرمايد:

«و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيماً» (نساء /113)

«كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه را كه نمى‏دانستى به تو آموخت، و كرم خدا درباره تو بزرگ است».

دقت در جمله‏هاى سه گانه اين آيه، ما را به وسعت علم او هدايت مى‏كند:

1- «و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة: خداوند كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد»، مقصود از كتاب، قرآن و منظور از حكمت، دانشهاى استوار است كه در هر دوره زندگى، سعادت آفرين مى‏باشد و نمونه‏هايى از آن در گفتار لقمان حكيم آمده است ولى هرگز منحصر به آن نوع دستورها نيست، بلكه از آن گسترده‏تر است .

2- «و علمك ما لم تكن تعلم: آنچه را كه نمى‏دانستى، به تو آموخت»، علم و آگاهى‏اى كه در اين جمله آمده است،

به حكم قانون «تغاير معطوف و معطوف عليه» غير از كتاب و حكمت است كه در جمله پيش وارد شده است و در پايه عظمت آن همين بس كه در جمله سوم آن را چنين توصيف مى‏نمايد:

3- «و كان فضل الله عليك عظيماً: كرم و لطف خدا كه علم و آگاهى تو يكى از شاخه‏هاى آن است، بزرگ است»، هيچ كرامتى بالاتر از علم و دانايى نيست و توصيف كرم به عظمت، به گونه‏اى مشعر و گواه بر عظمت علم اوست. علمى كه خدا او را عظيم توصيف مى‏كند، تكليف آن روشن است.

آدم نخستين، پيامبر الهى است كه به حكم آيه: «و علّم ادم الاسماء كلّها» (بقره /31) از اسرار هستى آگاه گشت، علمى را فرا گرفت كه فرشتگانرا از آن بهره‏اى نبود و بدين جهت بر آنها برترى جست و مسجود آنان قرار گرفت و خاتم پيامبران به اتفاق روايات و امت اسلامى برترين، پيامبران و سرآمد آنها به شمار مى‏رود از اين جهت بايد از نظر كمالات نفسانى و ملاكات فضيلت و برترى، بالاتر از همه و از آدم ابوالبشر باشد.

«بريد» كه يكى از شاگردان امام باقر و امام صادق (ع) است نقل مى‏كند كه يكى از اين دو بزرگوار، بر وسعت علم و آگاهى پيامبر با آيه زير استدلال فرمود:

«و ما يعلم تاويله الا اللّه و الراسخون فى العلم (آل عمران /7): تأويل متشابه يا قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمى‏دانند».

امام چنين فرمود: «و رسول الله افضل الراسخين فى العلم قد علمه الله عزوجل جميع ما انزل عليه من التنزيل و التأويل و ما كان الله ليننزل عليه شيئا لم يعلمه تأويله» 7

«پيامبر خدا برجسته‏ترين راسخنان در علم است، خدا تنزيل و تأويل قرآن را به او آموخت و در شأن خدا نيست كه چيزى را بر او فرو بفرستد و او را از حقيقت آن آگاه نسازد».

علم امير مؤمنان (ع) و ديگر امامان معصوم پرتوى از علم نبوى است و مجموع احاديث صحيح و استوارى كه در اختيار داريم، همگى به او منتهى مى‏گردد و مطالعه اين بخش، گواه روشنى بر علم عظيم پيامبر خاتم است.

مايه مصونيت مردم از عذاب

اعمال زشت انسان واكنشى در اين جهان و پى آمدى در سراى ديگر دارد، يكى از آثار گناه در جامعه نزول عذاب است كه در آيات قرآن و احاديث بر آن تصريح شده است و كافى است كه در اين مورد آيات مربوط به نابودى اقوام سركش را مطالعه نماييم.

ولى يكى از آثار وجود پيامبر اين است كه تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمى‏كند و به اين ويژگى در آيه زير تصريح شده است:

«و ما كان اللّه ليعذّبهم و انت فيهم و ما كان الله معذّبَهم و هم يستغفرون» (انفال /33)

«هرگز خدا آنان را مجازات نمى‏كند تا تو در ميان آنان هستى همچنانكه عذاب نمى‏فرستد تا طلب آمرزش مى‏نمايند».

نخستين كسى كه چنين ويژگى را از قرآن استخراج نمود، امير مؤمنان على (ع) است وى در يكى از كلمات قصار خود مى‏فرمايد:

«كان فى الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احد هما فد ونكم الاخر فتمسكوابه، « اما الامان الذى رفع فهو رسول الله (ص) و اما الامان الباقى فالاستغفار قال الله تعالى: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم...» 8

«در روى زمين دو وسيله امنيت مؤثر وجود دارد: يكى برداشته شد، به ديگرى چنگ بزنيد، آنچه برداشته شد، پيامبر خدا است،و آنچه باقى است طلب آمرزش است خدا مى‏فرمايد: شأن خدا نيست كه آنان را مجازات كند تإ؛ّّّ تو در ميان آنان هستى...»

7- شفيع روز جزا

همگى با واژه شفاعت آشنايى كامل داريم، هنگامى كه سخن از جرم و گناه، و محكوميت يك فرد به ميان مى‏آيد، و شخصى پا به ميان مى‏گذارد تا درباره فردى فعاليت و وساطت كند تا او را از مرگ و اعدام يا زندان و توقيف نجات بخشد، مى‏گوييم: فلانى در حق او «شفاعت» كرد.

لفظ شفاعت از ماده شفع به معنى جفت، در مقابل «وتر» به معنى طاق، گرفته شده است، علت اين كه به وساطت شخص براى نجات گنهكار شفاعت گفته مى‏شود، اين است كه مقام و موقعيت شفاعت كننده، و نيروى ثأثير او، با عوامل نجاتى كه در وجود شفاعت شونده هست (هر چند كم و اندك باشد) ضميمه (و جفت مى‏شوند) و هر دو به كمك هم، موجب خلاصى شخص گنهكار مى‏گردند.

معناى شفاعت اولياى خدا براى گنهكاران در ظاهر اين است كه عزيزان الهى، روى قرب و موقعيتى كه در پيشگاه خداوند دارند، مى‏توانند براى مجرمها و گنهكاران وساطت كنند، و از خداوند بزرگ بخواهند كه از تفصير و گناه آنان درگذرد، البته شفاعت كردن و پذيرفته شدن شفاعت آنان در گرو يك رشته شرائطى است كه برخى مربوط به شخص گنهكار، و برخى مربوط به مورد شفاعت (گناه) مى‏باشد.

به عبارت ديگر، شفاعت همان كمك كردن اولياى خدا است با اذن خدا، به افرادى كه در عين گنهكار بودن پيوند ايمانى خود را با خدا، و پيوند معنوى خويش را با اولياى خدا قطع نكرده‏اند.

و به يك معنا، شفاعت اين است كه يك موجود مادون - كه استعداد جهش و پيشرفت دارد - از موجود بالا، به صورت يك امر قانونى استمداد و مدد طلبد، البته مدد خواه از نظر كمال روحى، بايد به حدى سقوط نكند كه نيروى جهش و تكامل را از دست بدهد، و امكان تبديل او به يك انسان پاك ازميان برود.

عقيده به شفاعت به اندازه‏اى در ميان مسلمانان رسوخ دارد كه هركجا برويم و از هر كه بپرسيم اين اعتقاد را از عقايد اسلامى خويش مى‏شمارد، و در اصالت آن از نظر اسلام هيچ گونه ترديدى نشان نمى‏دهد. همه مى‏بينيم كه در مواقع راز و نياز مسلمانها با خدا، و نيز در كنار قبر پيشوايان بزرگ اسلام، دلها و انديشه‏هاى افراد گنهكار، بسوى شفيعان درگاه الهى كشيده مى‏شود و از آنان مى‏خواهند كه از پيشگاه خداى بزرگ بخواهند تا مورد عفو و رحمت الهى قرار گيرند.

يك چنين عقيده راسخ و پا برجايى، نمى‏تواند ساختگى و غير اصيل باشد، قطعاً توجه جامعه اسلامى به سوى اين عقيده معلول ورود آن در قرآن مجيد و احاديث اسلامى است، زيرا معنى ندارد يك جمعيت يك ميليارد نفرى و بخصوص دانشمندان آنها به دنبال عقيده‏اى بروند كه هرگز در كتاب آسمانى و مدارك دينى آنها وارد نشده باشد.

البته بايد اعتراف كرد كه اين مسأله اصيل اسلامى بسان برخى ديگر ازمعارف بلند آن، با برخى از پيرايه‏هاى غلط همراه شده است و از همين رو، بر دانشمندان است كه مردم را در اين زمينه روشن سازند و مطالب اصيل اسلامى را از غير آن جدا نمايند.

مسأله شفاعت و كمك كردن موجود عالى به فرد پائين، غير از مسأله پارتى بازى و وسيله تراشى ظالمانه دستگاههاى بشرى است، حالا اگر يك فرد نا اهل يا گروه غير وارد، اين اصل اسلامى را از محور صحيح آن منحرف كرده، و چهره آن را كريه ساخته‏اند، مربوط به انديشه صحيح اسلامى نيست .

البته برخى شايد چنين تصور كنند: روز رستاخيز شافعان راستين الهى، يزيدها و حجاج‏ها و چنگيزها را زير بال و پر شفاعت خود قرار خواهند داد، و همه آنان از حوزه معنويت و نورانيت شافعان بهره‏مند گرديده، و در كانون وجود آنان جهشى به سوى پاكى پيدا خواهد شد.

ولى آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند، زيرا شفاعت شافعان واقعى از آن كسانى است كه روح و روان آنان دارايى نيروى جهش به سوى كمال و پاكى باشد، ولى كسانى كه در سراسر وجود آنان نقطه قوت و كمالى پيدا نمى‏شود، هرگز نورانيت شافعان، وجود تاريك آنان را روشن نخواهد كرد.

بايد درباره شفاعت چنين بينديشيم: مردى را فرض كنيم كه پاسى از عمر خود را در فساد و ناپاكى گذرانده است ولى بر اثر برخورد با صالحان و پاكان، جرقه‏اى در دل او روشن مى‏گردد، و انقلابى در او پديد مى‏آيد، و او را انسان ديگرى مى‏سازد. مشابه اين جريان را درباره انسان‏هاى اخروى بينديشيم، انسان‏هايى كه در روح و روان آنان آلودگى وجود داردولى در عين حال نيروى جهش به سوى كمال ازروان آنان به كلى رخت بر نبسته است، در اين موقع بر اثر برخورد با شخصيتهاى سازنده الهى و قرار گرفتن در حوزه نورانيت انسان‏هاى نورانى، يك نوع دگرگونى در وجود آنان رخ مى‏دهد و جرقه انقلاب و جهش به سوى كمال در روح و روان آنان روشن مى‏گردد.

اين، تصوير نارسا و كمرنگى از حقيقت شفاعت اخروى است كه به وسيله شافعان راستين به اذن الهى انجام خواهد گرفت و تا خود به آن گام ننهيم، به حقيقت آن واقف نخواهيم شد.

بايد درباره شفاعت همانطور بينديشيم كه درباره توبه و ندامت مى‏انديشيم، جاى شك نيست كه توبه و ندامت از اعمال گذشته با شرايطى كه گفته شده است انسان را شستشو داده و جرقه انقلاب را در كانون وجود انسان روشن مى‏سازد، و هرگز كسى نگفته است كه تشريع توبه مايه جرأت تبهكاران مى‏گردد. همچنين نبايد موضوع اعتقاد به شفاعت را مايه جرات و وسيله گسترش گناه بينديشيم، بلكه بايد آن را روزنه اميدى به سوى بازگشت به طهارت و پاكى تلقى كنيم .

سازندگى و آثار تربيتى اعتقاد به شفاعت: از آنجا كه در اين گفتار، حقيقت شفاعت را به طور فشرده بيان كرديم، شايسته است كه پيرامون آثار تربيتى و خصوصيات اين ايده مذهبى بحث كنيم:

امروز از ديد بسيارى از خوانندگان، اهميت و لزوم بحث پيرامون يك ايده مذهبى، در گروه آثار تربيتى و سازندگى آن است - لذا - اگر يك ايده مذهبى در اين مسير قرار نگيرد، آن را از مسائل درجه دو مذهبى مى‏شمارند و احيانا خود را موظف به غور و بحث در آن نمى‏دانيم.

روى اين لحاظ براى نشان دادن اهميت بحث و اين كه ايده «شفاعت» حتى روى مقياسى كه آنان براى درجه بندى مسائل مذهبى ترتيب داده‏اند، از مسائل درجه يك مى‏باشد، بحث پيرامون آثار تربيتى و اصلاحى آن را بر ديگر بحثها مقدم داشته ابتدا در اين مورد به بحث و گفتگو مى‏پردازيم:

شفاعت مايه اميدوارى است: اعتقاد به شفاعت پديد آورنده اميد در دل گنهكاران، و مايه بازگشت آنان در نيمه زندگى، به سوى خدا است، و اگر حقيقت شفاعت درست مورد بررسى قرار گيرد، خواهيم ديد كه اعتقاد به شفاعت اولياى خدا، نه تنها مايه جرات و موجب سرسختى با خدا نمى‏باشد، بلكه سبب مى‏شود كه گروهى به اميد اين كه راه بازگشت به سوى خدا به روى آنان باز است، و مى‏توانند به وسيله اولياى خدا، آمرزش الهى را نسبت به گذشته جلب كنند، از عصيان و سركشى و سرسختى دست برداشته و به سوى حق باز گردند.

نه تنها شفاعت در زندگى انسانها اين نقش را بر عهده دارد، بلكه پذيرش توبه، و در سطح وسيعتر، موضوع «انتظار فرج» و اميد به بهبود وضع آينده اجتماع، از عوامل سازنده‏اى است كه براى دگرگون ساختن اوضاع و نابسامانى‏هاى بشر به انسان نيرو بخشيده و او را از محيط تيره و تار يأس و نوميدى، به فضاى روشن رجاء و اميدوارى وارد مى‏كند.

اعتقاد به شفاعت اولياء خدا (البته با شرايط خاصى) درباره گنهكاران سبب مى‏شود كه فرد گنهكار معتقد گردد كه وى از اين به بعد مى‏تواند سرنوشت خود را دگرگون سازد و اعمال ديرينه وى طورى نيست كه براى او يك سرنوشت شوم قطعى و غير قابل تغيير ساخته باشد، بلكه او از همين حالا به كمك اولياى خدا و تصميم راسخ خود بر اطاعت و فرمانبردارى از خدا، مى‏تواند سرنوشت خود را عوض كند،و درهاى سعادت را به روى خود بازكند؛ ولى بر عكس، يأس و نوميدى و اين كه ديگر كارى از او و ديگران ساخته نيست، چراغ اميد را در شبستان عمر انسان ،خاموش مى‏سازد.

جوانى كه در طول زندگى گناهان و لغزشهائى داشته است هرگاه معتقد گردد كه كارهاى زشت پيشين او، آنچنان كاخ سعادت وى را ويران كرده كه ديگر قابل ترميم نيست،و براى او يك سرنوشت قطعى پديد آورده كه به هيچ وسيله‏اى نمى‏توان آن را دگرگون ساخت، و آمرزش خدا را به خويش جلب نمود،و حتى توبه و پشيمانى ،و شفاعت و كمك خواهى از اولياى حق نمى‏توانند سرنوشت او را دگرگون سازند، چنين اعتقادى نه تنها از حجم گناه او نمى‏كاهد، بلكه سبب مى‏شود كه پرونده زندگى وى روز به روز سياه‏تر، و بار گناه او سنگين‏تر شود. زيرا او با خود چنين فكر مى‏كند: اكنون كه راه باز گشت به روى من باز نيست، و از اين به بعد هر نوع قدم نيكى در راه اطاعت خدا بر دارم، سودى به حال من نخواهد داشت، ديگر جهتى ندارد كه من در نيمه عمر رنج اطاعت را بر خود هموار سازم و از گناهان لذت بخش دست بردارم. ولى بر عكس اگر روزنه اميد را به روى خود باز ببيند و بداند كه از همين حالا مى‏تواند وضع خود را در آينده دگرگون سازد، در اين صورت كوشش مى‏كند كه گذشته را جبران كند و به وضع خود در آينده بهبود بخشد.

از اين گذشته همانطور كه مى‏دانيم: شفاعت اولياى خدا منوط به اذن پروردگار جهان است و تا اجازه خدا نباشد، هيچ كس نمى‏تواند شفاعت نمايد، ناگفته پيدا است كه اذن خدا بى جهت و بى حكمت نخواهد بود، در اين صورت بايد گفت اذن خدا شامل حال كسانى مى‏شود كه براى عفو و اغماض، شايستگى دارند و اگر در طول زندگى لغزش و گناهى داشته‏اند، به مرحله پرده درى و طغيان نرسيده است، و اگر رابطه خود را در بعضى از جهات ضعيف كرده‏اند، ولى به كلى آن را قطع نكرده‏اند. چنين افرادى كه پيوندهاى گوناگون خود را با حق و حقيت نگسسته‏اند، مشمول و شايسته شفاعت مى‏شوند.

نويد شفاعت با اين شرايط، خود هشدارى است به گنهكاران كه به هوش باشند و هر چه زودتر از ادامه گناه باز گردند، و همه پيوندهاى خود را پاره نكنند، و پرده‏ها را ندرند، و از شعاع شفاعت دور نگردند كه در غير اين صورت راه نجاتى براى آنان نخواهد بود.

همين احساس و توجه، دربازگشت افراد گنهكار به راه حق و تجديد نظر در برنامه‏هاى غلط، موثر مى‏گردد، و در حقيقت روزنه اميدى براى پاك ساختن برنامه زندگى از نقاط تاريك محسوب مى‏شود.

تجربه نشان داده است كه اگر روزنه اميدى به روى افراد مجرم گشوده شود و احساس نمايند كه اگر در برنامه غلط و نارواى خود تجديد نظر كنند، راه نجاتى براى آنها هست، بسيارى از آنها بيراهه، به راه باز مى‏گردند.

در قوانين جزائى و كيفرى ملت‏ها، قانونى بنام «عفو زندانيان و مجرمان بزرگ و محكومان به حبس‏ابد» وجود دارد، نكته آن اين است كه روزنه اميدى براى اين افراد باز شود، و در برنامه زندگى خود تجديد نظر نمايند، و اگر اين روزنه نبود، علت نداشت كه در همان محيط، آرام بنشينند و دست به جنايت نزنند زيرا بالاتر از سياهى (زندان ابد) رنگى نيست .

شفاعت درباره افراد لايق و شايسته، جز روزنه اميد براى امكان تجديد حيات دينى و اخلاقى چيزى نيست، و مخصوص كسانى است كه روابط خود را با خدا و اولياى دين حفظ كرده‏اند، ولى كسى كه داراى اعمال نيك نبوده و از ايمان به خدا بهره نداشته باشد و عمرى در گناه و فساد به سر برده است، هرگز مشمول شفاعت نخواهد بود.

فرق اين دو طايفه را مى‏توان با مثالى مجسم ساخت:

فرض كنيد سربازانى مامورگشودن دژى بر فراز كوهى مى‏باشند، و گشودن آن دژ، در حفظ كشور آنان از تجاوز خارجى فوق العاده مؤثر است، فرمانده ماهر و ورزيده، وسايل لازم پيشروى وگشودن دژ را در اختيار آنان مى‏گذارد، و فرمان بالا رفتن را صادر مى‏نمايد.

آن گروه از سربازان بى انضباط و ترسو كه گوش به فرمان فرمانده نداده، و در پائين كوه مى‏مانند، هيچگاه مشمول حمايت او نمى‏گردند، اما آن گروه كه فداكارند و به سرعت از كوه بالا مى‏روند، اگر چه در بعضى از گذرگاهها بلغزند، و يا سعود و بالا رفتن در بعضى از نقاط حساس كوه براى آنها مشكل باشد، فرمانده دلسوز، مراقب حال آنها بوده و در نقاط حساس به آنها كمك كرده و از لغزشگاه عبورشان مى‏دهد.

اين نوع مراقبت و كمك، يك نوع شفاعت از آن افرادى است كه در مسير هدف گام بر مى‏دارند، و هيچ اشكالى ندارد كه فرمانده دلسوز پيش از صعود به كوه اين مطلب را اعلام كند و بگويد اگر شما در نقاط حساسى از سعود باز بمانيد، از كمكهاى بيدريغ من محروم نخواهيد ماند، و من با تمام قوا كوشش مى‏كنم كه شما را در اين هدف كمك كنم.

يك چنين اعلام قبلى، افراد را براى كار دلگرم كرده و نور اميد را در دل آنان پديد مى‏آورد و بر قدرت و پايدارى آنان مى‏افزايد، و در حقيقت يك نوع تربيت و وسيله تكامل است .

در اينجا بايد بگوييم كه: اعتقاد به شفاعت درصورتى مى‏تواند مؤثر و سازنده باشد كه دور از هر نوع عوام فريبى تفسير شود و حساب شفاعتى كه قرآن و حديث و يا عقل و خرد ما را به سوى آن دعوت مى‏كند، از شفاعتى كه در اذهان برخى از دور افتادگان از تعاليم اسلام وجود دارد، جدا گردد، زيرا گاهى تفسيرهاى غلط براى شفاعت ازطرف افراد ناروا، مردم را از درك حقيقت شفاعت باز مى‏دارد و ما را به ياد شعر شاعرى (حاجب) نام مى‏اندازد كه فكر مى‏كرد در روز رستاخيز دست على درباره شفاعت گنهكاران آنچنان باز است كه علاقه‏مندان وى به اطمينان شفاعتش هر چه بخواهند مى‏توانند گناه كنند، ازاين جهت به افتخار امام قصيده‏اى سرود كه نخستين بيت آن اين است:

حاجب اگر معامله حشر با على است‏

من ضامنم تو هر چه بخواهى گناه كن‏

ولى همين شاعر، طبق گفته خويش - در عالم رؤيا امام را به خواب ديد و خشم حضرت را از سرودن چنين شعر خرافى حس كرد و امام خواستار آن شد كه قسمت دوم از شعر خود را عوض كند و چنين بگويد:

حاجب اگر معامله حشر با على است

شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن‏

خواه اين جريان، حقيقت داشته باشد و يا افسانه و پندارى بيش نباشد، حقيقت همين است كه در اين داستان آمده است .

جوانان عزيز و علاقه‏مندان به مكتب پيامبر، بايد معارف دينى خود را از دانشمندان محقق و كتابهاى اصيل اسلامى بگيرند تا شفاعت حقيقى را از شفاعت تحريف يافته به خوبى باز شناسند و به گفته هر درويش معركه گير، يا داستانسراى حرفه‏اى، و يا نوشته‏هاى مبتذل كه به خامه افراد فاقد صلاحيت نوشته مى‏شود، اعتماد نكنند.

شفاعت پيامبر اسلام: اين بحث اجمالى، پيرامون واقعيت شفاعت، و آثار سازنده آن مى‏تواند پاسخگوى بسيارى از پرسشها باشد، ولى بحث گسترده آن، نياز به طرح بحثهاى ديگرى دارد كه فعلاً مجال بازگوئى آنها نيست افرادى كه بخواهند با ديگر بحثهاى مربوط به شفاعت آشنا شوند، به كتاب «شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث» مراجعه بفرمايند.9

آنچه كه فعلاً موضوع اين نوشته ايجاد مى‏كند، بيان دلائل قرآنى «شفيع بودن پيامبر در روزرستاخيز» است و در اين مورد به دو آيه بسنده مى‏كنيم:

1- «و من الليل فتهجدبه نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً (اسراء /79): براى نماز نافله در برخى از شب برخيز تا خدا تو را براى مقام بس پسنديده‏اى برانگيزد».

اكنون بايد ديد مقصود از مقام محمود چيست؟ مقامى كه هر كس پيامبر را بر آن مقام ببيند، به تحسين او مى‏پردازد؟

طبرسى مى‏گويد: مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از آن، همان مقام شفاعت است و مى‏گويند: پيامبر در روز رستاخيز لواء الحمد (پرچم سپاس و ستايش) را به دست مى‏گيرد و همه پيامبران زير آن لواء گرد مى‏آيند و او نخستين كسى كه شفاعت مى‏كند و شفاعت او پذيرفته مى‏شود 10.

زمخشرى مى‏نويسد: چه مقامى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام اهل محشر مى‏گردد 11 روايات اسلامى در اين مورد اتفاق نظر دارند كه مقصود از آن همان مقام شفاعت است. سيوطى در كتاب الدر المنثور و سيد هاشم بحرانى در تفسير برهان احاديثى را كه «مقام محمود» را به شفاعت تفسير مى‏كنند آورده‏اند. 12

2- «وللاخرة خيرلك من الاولى ولسوف يعطيك ربك فترضى (الضحى /5-6): سراى ديگر براى تو از اين جهان بهتر است، خدا به زودى آن قدر به تو مى‏بخشد كه راضى شوى!»

از اين كه آيه نخست پيرامون روز رستاخيز سخن مى‏گويد، طبعاً زمان و كمال اين «عطاى رضايت آفرين» در همان زمان خواهد بود.

از آنجا كه پيامبر رحمة للعالمين است، نمى‏تواند در چنين روزى از فكر امت بيرون آيد، و آنچه كه مى‏تواند رضايت او را تحصيل كند نجات گروه‏هائى از امت است كه پيوند ايمانى خود را با خدا، و ارتباط وحى خود را با پيامبر نبريده باشند، و اين كار در پرتو شفاعت انجام مى‏گيرد.

روايات اسلامى نيز آيه را به شفاعت پيامبر تفسير كرده است و از ابن عباس نقل مى‏كنند كه او گفته است «رضاه ان تدخل امته الجنة: رضايت او در اين است كه امت خود را وارد بهشت سازد».

8- رؤؤف و مهربان

يكى ديگر از ويژگيهاى پيامبر، علاقه و رأفت و مهربانى او به جامعه با ايمان است قرآن در اين باره مى‏فرمايد:

«لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم» (توبه /128).

«پيامبرى از خود شما به سويتان آمد، كه مشقت و رنجهاى شما بر او سخت و گران است، بر ايمان آوردن شما، حريص و علاقمند، به مؤمنان رؤوف و مهربان است» .

«فان تولوا فقل حسبى الله لااله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم (توبه /129)

«اگر از پيروى روى گردان شوند (نگران مباش) بگو خداوند مرا كافى است بر او توكل كرده‏ام و او صاحب عرش بزرگ است».

9- صاحب كوثر

دو فرزند ذكور پيامبر به نام قاسم و عبدالله درگذشتند دشمنان قسم خورده او مانند عاص بن وائل و غيره او را «عقيم» و «ابتر» ناميده‏ند؛ در اين مورد، قرآن او را با سوره خاصى كه در مكه نازل شده است مورد خطاب قرار داد و فرمود:

«انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر: ما به تو خير كثر داديم (به شكرانه اين نعمت) براى خدا نماز بگرزار و دستهاى خود را در حال نماز تاگلو، بالا ببر (يا قربان كن) بدخواه تو، عقيم است».

مفسران در معناى «كوثر» اختلاف فراوانى دارند، ولى هر چه دامنه اختلاف گسترش يابد نمى‏توان «نسل گسترده» او را از مصاديق و جزئيات آن ندانست زيرا ظاهر آيه اين است كه جمله نخست، به عنوان پاسخ به گفتار بدخواه آمده است كه پيامبر را عقيم و ابتر خوانده بود و لازمه چنين گفتارى اين است كه كوثر به گونه‏اى تفسير شود كه بتواند پاسخگوى گفتار آن بدخواه گردد و آن جز با اين نسيت كه بگوييم كه بر خلاف انديشه آن بدخواه، تو نه تنها ابتر و عقيم نيستى بلكه داراى نسل گسترده‏اى هستى كه در جهان نمى‏توان بر آن نظيرى يافت.

مفاد آيه يكى از اخبار غيبى قرآن است كه براى همگان ملموس و محسوس است، با اين كه فرزندان پيامبر در بسيارى از اعصار، به وسيله جلادان اموى و عباسى به صورت فردى و يا جمعى جام شهادت نوشيده‏اند. 13

- مع الوصف - جهان اسلام امروز، خبر غيبى قرآن را پيرامون گستردگى نسل رسول خدا كاملاً لمس كرده و شاهد نسل روز افزون رسول خدا مى‏باشد.

فخر رازى در تفسر خود، به هنگام بحث از مفاد كوثر مى‏نويسد مقصود اين است كه خدا نسل پيامبر را در طول زمان حفظ مى‏كند آنگاه مى‏افزايد:

«فانظركم قتل من اهل البيت ثم العالم ممتلى منهم و لم يبق من بنى اميه فى الدنيا احد يعبأ به ثم انظركم فيهم فى الا كابر من العلماء كالباقر و الصادق و الكاظم و الرضا عليهم السلام و النفس الزكية و امثالهم 14.

«بنگر چقدر افراد، از اهل بيت پيامبر كشته شده‏اند و باز جهان مملو از آنها است ولى از خاندان اميه يك نفر كه قابل ذكر باشد باقى نمانده است، آنگاه بنگر كه چه علماى بزرگى در ميان اهل بيت پيامبر هست مانند حضرت باقر، حضرت صادق ، حضرت كاظم ، حضرت رضا،و نفس زكية و مانند آنان».

وى اين سخن را در قرن ششم مى‏گويد و ما اكنون در اوائل قرن پانزدهم هجرى هستيم و جهان اسلام از مغرب و تونس و الجزائر و مصر گرفته تا برسد به عربستان و شامات و تركيه و ايران، و غيره شاهد نسل درخشنده رسول خدا مى‏باشيم و همگى مى‏گوييم: «صدق الله العلى العظيم؛ انا اعطينا الكوثر».

در اين جا تذكر نكته‏اى مناسب است و آن اين كه در اعصار گذشته به خصوص از عصر حضرت رضا به بعد، مقامى به نام «نقابة الطالبيين» وجود داشت كه مبرزترين آنان عهده دار آن مقام مى‏باشد؛ بدين صورت كه در هر نقطه و منطقه‏اى، «نقيبى» براى «طالبيين» معين مى‏شد و بارزترين آنان «نقيب النقبا» لقب مى‏گرفت و تاريخ از دو شخصيت بزرگ كه يكى امام معصوم و ديگرى فرزند او است نام مى‏برد كه داراى چنين منصب گسترده‏اى بودند و اين دو نفر عبارتنداز حضرت رضا (ع) در عصر مأمون و شريف رضى در سال 380 در عصر بهاء الدوله.

كار نقيب، حفظ انساب و ضبط مواليد و وفيات و آشنا ساختن آنان با آداب متناسب با خاندان آنها و بازدارى آنان از كارهاى پست و دون شأن، جلوگيرى از ارتكاب گناه و غيره كه «ماوردى» در كتاب «احكام سلطانيه» درباره آنها به صورت مفصل سخن گفته است 15.

10- شاهد بر اعمال امت

آخرين ويژه‏گى از نظر بازگوئى در اينجا 16، شهادت و گواه بودن او بر اعمال امت است، و اين مقام در آيات ياد شده وارد شده است:

«يا ايها النبى انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعياً الى الله باذنه و سراجاً منيراً(احزاب /45)

«اى پيامبر ما تو را به عنوان گواه و بشارت و بيم دهنده و دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغ فروزان، فرستاديم».

در اين آيه رسول گرامى با اوصاف پنجگانه‏اى توصيف شده كه هر كدام در خور بحث و گفتگو است:

1- شاهداً 2- مبشراً 3- منذراً 4- داعياً الى الله 5- سراجا منيراً.

توصيف پيامبر به عنوان «شاهد» در آيات ديگرى نيز وارد شده كه گاهى از نظر تعبير با آيه ياد شده يكسان است 17، و گاهى با هم اختلاف دارد مانند: «فكيف اذا جئنا من كل امّة بشهيد و جئنابك على هولاء شهيداً (نساء /41): حال آنان چگونه است آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى‏آوريم و تو را گواه بر اعمال آنها قرار مى‏دهيم»

در اين آيه، پيامبر شاهد و گواه بر پيامبران پيشن است در حالى كه در آيات يادشده و در آيه‏اى كه هم اكنون يادآور مى‏شويم، وى شاهد و گواه بر اعمال امت خود مى‏باشد:

«و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون و ستردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبكم بما كنتم تعملون (توبه/ 105): بگو هر كارى مى‏خواهيد انجام دهيد به زودى خدا و رسول او و افراد با ايمان اعمال شما را مى‏بينند و به زودى به سوى خداى آگاه از پنهانى و آشكار، باز گردانيده مى‏شويد، و شما از آنچه كه انجام داده‏ايد، گزارش مى‏دهد».

در اين آيه مؤمنون بسان خود پيامبر، آگاه از اعمال منافقان معرفى شده‏اند، مسلماً مقصود، همه افراد با ايمان نيست، بلكه گروه خاصى هستند كه از آنان به افراد معصوم تعبير مى‏آوريم .

حالا آگاهى پيامبر از اعمال امت چگونه انجام مى‏گيرد، مورد بحث ما نيست ولى مسلم است كه اعمال آنان بر او عرضه مى‏شود.

چه بهتر كه سخن خود را با سخن خدا - كه بيانگر صفات دهگانه از رسول خود مى‏باشد - به پايان برسانيم:

«الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوباً عندهم فى التورية والانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ويضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم فالّذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)

«آنها از فرستاده خدا (رسول) و پيامبرامى - درس نخوانده - پيروى مى‏كنند، كسى كه صفات او را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مى‏يابند. آنها را به خوبيها فرمان مى‏دهد و از بديها باز مى‏دارد پاكيزه‏ها را بر آنها حلال مى‏شمرد و ناپاكيها را تحريم مى‏كند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دوش آنان) بر مى‏دارد، پس آنها كه به او ايمان آورده و او را احترام نموده و يارى نموده‏اند و از نورى كه بر او فرود آمده پيروى كرده‏اند، همانا رستگارند».

صفات دهگانه پيامبر كه در اين آيه آمده است به صورت زير است:

1- الرسول :فرستاده شده 2- النبى: پيامبر 3- الامى: درس نخوانده 4- مكتو با عندهم فى التوراة و الانجيل: خصوصيات او در تورات و انجيل نوشته شده است 5- يأمرهم بالمعروف: به كارهاى نيك فرمان مى‏دهد. 6- و ينهيهم عن المنكر: از كارهاى بد باز مى‏دارد 7- و يحل لهم الطيبات: چيزهاى پاكيزه را براى آنان حلال مى‏شمرد 8- و يحرّم عليهم الخبائث: ناپاكيها را براى آنانه تحرير مى‏كند 9- ويضع عنهم اصرهم: بارها سنگين (تكاليف شاق مربوط به امت بنى اسرائيل) از دوش آنان بر مى‏دارد، 10- والاغلال التى كانت عليهم: عادت زشت و خرافات را كه به صورت غل و زنجير به دست و پاى آنان بسته شده است، از دست و پايشان باز مى‏كند.


پى نوشتها:

1- (نهج البلاغه، خطبه اشباح، خطبه 178 ط عبده).

2- غررالحكم، باب الف، ج 1، ص 44.

3- وسائل الشيعه، ج 1، كتاب جهاد.

4- مغازى واقدى، ج 3، ص 835 - بحارالانوار، ج 21، ص 107 - 132.

5- قصيده «برده» از سروده‏هاى بس معروف جهان است كه بر آن شروح زيادى نوشته شده است و شايسته هر انسان عربى دانى است كه آن را حفظ كند.

* - براى هر كدام نسبت به اعمال خود درجه و رتبه‏اى است، پروردگار تو غافل از كارهاى آنان نيست. سوره انعام، آيه 132.

6- اصول كافى، ج 3، ص 131، باب عبادت، ح 5.

7- بحار الانوار، ج 17، ص 130.

8- نهج البلاغه، بخش حكمت، شماره 85.

9- اين كتاب اثرآيت الله سبحانى است، مباحث دهگانه‏اى را پيرامون شفاعت مطرح كرده است و در سال 1354 منتشر شده است .

10- مجمع البيان، ج 3، ص 35.

11- كشاف، ج 3، ص 435.

12- الدرالمنثور، ج 4، ص 197 - برهان، ج 2، ص 438 - 440.

13- و به اعتراف مورخان منصف اگر پيامبر درباره خاندان خود، به جاى سفارش به مودت و محبت، بر خلاف آن، توصيه كرده بود، بيش از اين مورد بى مهرى قرار نمى‏گرفتند، و نيز تاريخ زندگى طالبيها، حسنيها و حسينيها و موسويها گواه روشن بر كشتار بى رحمانه‏اى كه درباره آنان انجام گرفته است، و كافى است در اين مورد به كتاب «متقاتل الطالبيين» تأليف ابوالفرج اصفهانى متوفاى 356 مراجعه فرمائيد ؛ در اين كتاب، حوادث دردناك و تلخ فرزندان ابوطالب كه در گوشه و كنار جهان اسلام و يا در ميدان مبارزه با طوغوتها زمان كشته شده‏اند نگارش يافته است .

14- مفاتيح الغيب، ج 8، ص 498، ط مصر، 1308.

15- الاحكام السلطانيه، ص 82 - 86 علاقمندان به اين كتاب كه وظايف نقاب خاصه را از نقابت عامه جدا كرده است، مراجعه بفرمايند.

17- به سورها فتح آيه 8 و مزمل آيه 15 مراجعه شود.


تفسير منشور جاويد، ج 6، ص 243 - 268.

پيامبر (ص) از منظر امام صادق (ع)‌

احمد محيطى اردكانى

در طول تاريخ بشريت، كم تر انسانى وجود دارد كه مانند پيامبراسلام تمام خصوصيات زندگى اش به طور واضح و روشن بيان و ثبت‏شده‏باشد.

خداوند متعال در قرآن كريم كتابى كه خود حافظ اوست (1) و بدون‏هيچ تغييرى تا قيامت‏باقى است‏با زيباترين عبارات و كامل‏ترين‏بيانات، آن حضرت را معرفى نموده و با عالى‏ترين صفات ستوده است.

خداوند متعال مى‏فرمايد: «انك لعلى خلق عظيم‏»; (2) اى پيامبر!

تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى.

نيز مى‏فرمايد: «محمد رسول‏الله و الذين معه اشداو على الكفاررحماء بينهم. » (3) محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با اوهستند در برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند.

محققان، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرت‏محمد(ص) سخن گفته‏اند.

اما ائمه عليهم السلام با نگاهى ژرف و دقيق سيماى آن شخصيت‏بى‏نظير و در يكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته، به معرفى زندگى،مبارزات و آموزه‏هاى آن حضرت پرداختند.

در اين نوشتار بر آنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيت‏حضرت‏محمد(ص) را از نگاه امام صادق(ع) به تماشا بنشينيم.

تولد نور

امام صادق(ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم(ص)فرمود: خداوند متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفريد (4) نيز امام صادق(ع) فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم(ص)فرمود: «اى محمد! قبل از اين كه آسمان‏ها، زمين، عرش و دريا راخلق كنم. نور تو و على را آفريدم...». (5)

ثقه‏الاسلام كلينى(ره) مى‏نويسد: امام صادق(ع) فرمود: «هنگام ولادت‏حضرت رسول اكرم(ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پيامبر)بود. يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا مى‏بينى آنچه را من‏مى‏بينم؟

ديگرى گفت: چه مى‏بينى؟ او گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق ومغرب را فرا گرفته است! در همين حال، ابوطالب(ع) وارد شد و به‏آن‏ها گفت:

چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به گفت. ابوطالب به اوگفت: مى‏خواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابو طالب گفت:

از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد، خواهد بود (6)

نام‏هاى پيامبر

كلبى، از نسب شناسان بزرگ عرب مى‏گويد: امام صادق(ع) از من‏پرسيد: در قرآن چند نام از نام‏هاى پيامبر خاتم(ص) ذكر شده است؟

گفتم: دو يا سه نام.

امام صادق(ع) فرمود: ده نام از نام‏هاى پيامبر اكرم در قرآن‏آمده است: محمد، احمد، عبدالله، طه، يس، نون، مزمل، مدثر، رسول‏و ذكر.

سپس آن حضرت براى هر اسمى آيه‏اى تلاوت فرمود. نيز فرمود:

«ذكر» يكى از نام‏هاى محمد(ص) است و ما (اهل‏بيت) «اهل ذكر»هستيم. كلبى! هر چه مى‏خواهى از ما سؤال كن.

كلبى مى‏گويد: (از ابهت صادق آل محمد(ع‏» به خدا سوگند! تمام‏قرآن را فراموش كردم و يك حرف به يادم نيامد تا سؤال كنم. (7)

برخى چهارصد نام و لقب پيامبر(ص) كه در قرآن آمده است، را برشمرده‏اند. (8)

عظمت نام محمد(ص)

جلوه نام محمد(ص) براى امام صادق(ع) به گونه‏اى بود كه هر گاه‏نام مبارك حضرت محمد(ص) به ميان مى‏آمد، عظمت و كمال رسول‏خدا(ص) چنان در وى تاثير مى‏گذاشت، كه رنگ چهره‏اش گاهى سبز وگاهى زرد مى‏شد، به طورى كه آن حضرت در آن حال، براى دوستان نيزنا آشنا مى‏نمود. (9)

امام صادق(ع) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مى‏فرمود: جانم‏به فدايش. اباهارون مى‏گويد: روزى به حضور امام صادق(ع) شرفياب‏شدم. آن حضرت فرمود: اباهارون! چند روزى است كه تو را نديده‏ام.

عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود:

خدا او را براى تو مبارك گرداند چه نامى براى او انتخاب‏كرده‏اى؟ گفتم: او را محمد ناميده‏ام.

امام صادق(ع) تا نام محمد را شنيد (به احترام آن حضرت) صورت‏مباركش را به طرف زمين خم كرد، نزديك بود گونه‏هاى مباركش به‏زمين بخورد.

آن حضرت زيرلب گفت: محمد، محمد، محمد. سپس فرمود: جان خودم،فرزندانم، پدرم و جميع اهل زمين فداى رسول خدا(ص)باد! او رادشنام مده! كتك نزن! بدى به او نرسان! بدان! در روى زمين‏خانه‏اى نيست كه در آن نام محمد وجود داشته باشد، مگر اين كه آن‏خانه در تمام ايام مبارك خواهد بود.

سيماى محمد(ص) (10)

امام جعفر صادق(ع) فرمود: امام حسن(ع) از دائى‏اش، «هند بن ابى‏هاله‏» (11) كه در توصيف چهره پيامبر(ص) مهارت داشت، در خواست‏نمود تا سيماى دل آراى خاتم پيامبران(ص) را براى وى توصيف‏نمايد. هند بن ابى هاله در پاسخ گفت: «رسول خدا(ص) در ديده‏هابا عظمت مى‏نمود، در سينه‏ها مهابتش وجود داشت .قامتش رسا، مويش‏نه پيچيده و نه افتاده، رنگش سفيد و روشن، پيشانيش گشاده،ابروانش پرمو و كمانى و از هم گشاده، در وسط بينى برآمدگى‏داشت، ريشش انبوه، سياهى چشمش شديد، گونه هايش نرم و كم‏گوشت.دندان هايش باريك و اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راه‏رفتن با وقار حركت مى‏كرد. وقتى به چيزى توجه مى‏كرد به طور عميق‏به آن مى‏نگريست، به مردم خيره نمى‏شد، به هر كس مى‏رسيد سلام‏مى‏كرد، همواره هادى و راهنماى مردم بود.

براى از دست دادن امور دنيايى خشمگين نمى‏شد. براى خدا چنان غضب‏مى‏نمود كه كسى او را نمى‏شناخت. اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود،برترين مردم نزد وى كسى بود كه، بيشتر مواسات و احسان و يارى‏مردم نمايد...» (12)

سعدى با الهام از روايات، در اشعار زيبايى آن حضرت را چنين‏توصيف نمود:

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نرويد به اعتدال محمد قدر فلك را كمال ومنزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى شب وصال محمد آدم و نوح و خليل و موسى وعيسى آمده مجموع در ظلال محمد عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر مجال محمد و آنهمه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند بلال محمد شمس و قمر در زمين حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد شايد اگر آفتاب و ماه نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد چشم مرا تا بخواب ديد جمالش خواب نميگيرد از خيال محمد سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد (13)

اوصاف پيامبر در تورات و انجيل

خداوند متعال در وصف پيامبر(ص) فرمود:«الذين ءاتينهم الكتب‏يعرفونه كما يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم‏يعلمون‏» (14)

كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داديم، او را همچون فرزندان خودمى‏شناسند; (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مى‏كنند.

امام صادق(ع) فرمود:«يعرفونه كما يعرفون ابناءهم‏» زيراخداوند متعال در تورات و انجيل و زبور، حضرت محمد(ص)، مبعث،مهاجرت، و اصحابش را چنين توصيف نمود:«محمد رسول‏الله و الذين‏معه اشداء على الكفار رحماء بينهم...»

محمد(ص) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفارسرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آن‏ها را در حال‏ركوع و سجود مى‏بينى، در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او راطلبند. نشانه آن‏ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين،توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل است... . (15)

امام صادق(ع) فرمود: اين، صفت رسول خدا(ص) و اصحابش در تورات وانجيل است. زمانى كه خداوند پيامبر خاتم(ص) را به رسالت مبعوث‏نمود اهل كتاب (يهود و نصارى) او را شناختند اما نسبت‏به اوكفر ورزيدند، همان گونه كه خداوند متعال فرمود: «فلما جاءهم‏ما عرجوا كفروا به‏» (16) هنگامى كه اين پيامبر نزد آن‏ها آمد كه(از قبل) او را شناخته بودند، به او كافر شدند. (17)

خداوند متعال در قرآن كريم، در وصف پيامبر(ص) مى‏فرمايد: «و ماارسلناك الا رحمه للعالمين‏» (18) ما تو را جز براى رحمت جهانيان‏نفرستاديم. قرآن نيز مى‏فرمايد:اشداء على الكفار رحماءبينهم...»،

در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. اين دوچگونه با هم جمع مى‏شوند؟

توجه به اين آيه براى طرفدارى انديشه تسامح و تساهل ضرورى است.

آيا ممكن است كامل‏ترين انسان، كه با كامل‏ترين كتاب آسمانى براى‏هدايت تمام جهانيان مبعوث گرديده است در مقابل دشمنان دين هيچ‏عكس العملى جز مهربانى نداشته باشد؟!

براى اداره جامعه دينى و بقاى آن بايد در مقابل دشمنان دين‏ايستاد شدت عمل نسبت‏به كافران و مبارزه با آن‏ها براى از بين‏بردن موانع هدايت عين رحمت است.

برترين مخلوق

حسين بن عبدالله مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا رسول‏خدا(ص) سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا، اوسرور همه مخلوقات خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر ازمحمد(ص) نيافريد (19)

امام صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا(ص) را به‏معراج بردند جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود و از آن به بعداو را همراهى نمى‏كرد. پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل، در چنين حالى‏مرا تنها مى‏گذارى؟! جبرئيل گفت: تو برو. سوگند به خدا در جايى‏قدم گذاشته‏اى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و بيش از تو بشرى به آن‏جا راه نيافته است (20)

معمر بن راشد مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: يك نفريهودى خدمت رسول خدا(ص) رسيد و به دقت او را نگريست.

پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت:

آيا تو برترى يا موسى بن عمران; آن پيامبرى كه خدا با او تكلم‏كرد و تورات و انجيل را بر او نازل نمود، و به وسيله عصايش‏دريا را براى او شكافت و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟

پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند ولكن(در جوابت) مى‏گويم كه حضرت آدم(ع) وقتى خواست از خطاى خود توبه‏كند، گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى‏»،خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو مى‏خواهم كه مرا عفو نمايى.

خداوند نيز توبه‏اش را پذيرفت. حضرت نوح(ع) وقتى از غرق شدن دردريا ترسيد گفت «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لماانجيتنى من‏الغرق‏»; خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواست‏مى‏كنم. مرا از غرق شدن نجات بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.

حضرت ابراهيم(ع) در داخل آتش گفت:«اللهم انى اسالك بحق محمد وآل محمد لما انجيتنى منها»; خدايا! به حق محمد و آل محمد ازتو مى‏خواهم كه مرا از آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.

حضرت موسى(ع) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترس‏نمود گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما امنتنى‏»;خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو در خواست مى‏نمايم كه مراايمن گردانى. خداوند متعال به او فرمود:«لاتخف انك انت‏الاعلى‏» (21) نترس. مسلما تو برترى.

اى يهودى، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درك مى‏كرد و به‏من و نبوت من ايمان نمى‏آورد. ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال اونداشت.

اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى(ع) كه‏زمان خروجش عيسى بن مريم براى يارى او فرود مى‏آيد و پشت‏سر اونماز مى‏خواند. (22)

سياستمدارى پيامبر(ص)

در عرف جهانى امروز «سياست‏» را به معناى نيرنگ و دروغ براى‏كسب قدرت و سلطه بر مردم تعريف مى‏كنند، اما «سياست‏» در لغت،به معناى «اداره كردن امور مملكت و حكومت كردن است‏». خداوندمتعال پيامبر خاتم(ص) جانشينان بر حق او، ائمه معصومين را ازبهترين سياستمداران شمرده است در زيارت جامعه، در وصف ائمه‏عليهم السلام كه پرورش يافتگان مكتب نبوتند، آمده است: «وساسه‏العباد».

فضيل بن يسار مى‏گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه به بعضى ازاصحاب قيس ماصر فرمود: خداوند عز و جل پيغمبرش را تربيت‏كرد و نيكو تربيت فرمود. چون تربيت او را تكميل نمود، فرمود:

«انك لعلى خلق عظيم‏»; تو بر اخلاق عظيمى استوارى. سپس امر دين‏و امت را به او واگذار نمود تا سياست و اداره بندگانش را به‏عهده بگيرد، سپس فرمود: «ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم‏عنه فانتهوا» (23) ، آنچه را رسول خدا براى شما آورد، بگيريد،(و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرد، خود دارى نماييد. رسول‏خدا(ص) استوار، موفق و مويد به روح القدس بود و نسبت‏به سياست‏و تدبير خلق هيچ گونه لغزش و خطايى نداشت و به آداب خدا تربيت‏شده بود،... . (24)

زهد و وارستگى

حضرت محمد(ص) هرگز نسبت‏به دنيا و لذايذ زودگذر آن ميلى نشان‏نداد و به آن، توجهى نكرد. آن حضرت براى هدايت مردم و رساندن‏آن‏ها به سعادت دنيا و آخرت وارد عرصه سياست‏شد.

امام صادق(ع) مى‏فرمايد: روزى رسول خدا(ص) در حالى كه محزون‏بود، از منزل خارج شد فرشته‏اى بر او نازل شد، در حالى كه كليدگنج‏هاى زمين را به همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد(ص)، اين‏كليدهاى گنج‏هاى زمين است. پروردگارت مى‏فرمايد: اين كليدها رابگير و در گنج‏هاى زمين را باز كن و آنچه مى‏خواهى از آن استفاده‏نما. بدون اين كه نزد من ذره‏اى از آن‏ها كم شود.

پيامبر(ص) فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد.

كسانى دور آن جمع مى‏شوند كه عقل ندارند.

فرشته گفت: به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث نمود! وقتى درآسمان چهارم كليدها را تحويل مى‏گرفتم، همين سخن را از فرشته‏ديگرى شنيدم. (25)

ابن سنان مى‏گويد: امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد پيامبر(ص) آمد،در حالى كه آن حضرت روى حصيرى نشسته بود كه زبرى آن بر بدن آن‏حضرت اثر گذاشته بود، و بر بالشى از ليف خرما تكيه نموده بود،كه بر گونه‏هاى گلگونه‏اش نفوذ كرده بود. آن مرد در حالى كه‏جاهاى اثر كرده را مسح مى‏نمود، گفت: كسرى و قيصر (پادشاهان‏ايران و روم) هرگز چنين راضى نمى‏شوند و بر حرير و ديبامى‏خوابند و تو (كه سرور مخلوقات خدايى) بر اين حصير!

پيامبر(ص) فرمود: به خدا من از آن‏ها برتر و گرامى‏تر هستم. من‏كجا و دنيا كجا! مثال زورگذر بودن دنيا، مثال شخصى است كه بردرختى سايه دار عبور مى‏كند، لحظه هايى از سايه درخت استفاده‏مى‏كند و وقتى سايه تمام شد، از آن جا كوچ مى‏كند و درخت را رهامى‏كند. (26)

هيچ زمينه‏اى از زندگى پيامبر(ص) نيست، مگر اين كه امام صادق(ع)در آن زمينه سخنانى با ارزش دارد.

به عنوان حسن ختام، به ذكر خطبه‏اى از آن حضرت در توصيف‏پيامبر(ص) اكتفا مى‏كنيم.

خطبه امام صادق(ع) در وصف حضرت محمد(ص)

برد بارى، وقار و مهربانى خدا سبب شدتا گناهان بزرگ و كارهاى‏زشت مردم مانع نشود كه دوست‏ترين و شريف‏ترين پيغمبرانش، يعنى‏محمد بن عبدالله(ص) را براى مردم بر گزيند.

محمد بن عبدالله(ص) در حريم عزت تولد يافت: در خاندان شرافت‏اقامت گزيد، حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بيان‏كردند و حكميان در وصفش انديشه نمودند، او پاكدامنى بى نظير،هاشمى نسبى بى مانند و بى مانندى از اهل مكه بود.

حيا صفت او بود و سخاوت طبيعتش، بر متانت‏ها و اخلاق نبوت سرشته‏شده بود. اوصاف خويشتن دارى‏هاى رسالت‏بر او مهر شده بود تا آن‏گاه كه مقدرات و قضا و قدر الهى عمر او را به پايان رسانيد وحكم حتمى پروردگار او را به سرانجامش منتهى ساخت. هر امتى، امت‏پس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به نسل از حضرت آدم تاپدر بزرگوارش، عبدالله، هر پدرى او را به پدر ديگر تحويل داداصل و نسبش به ناپاكى آميخته نشد و ولادت او با ازدواج نا مشروع‏پليد نگشت. ولادتش در بهترين طايفه، گرامى‏ترين نواده (بنى‏هاشم)، شريف‏ترين قبيله (فاطمه مخزوميه) و محفوظترين شكم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت دارترين دامن بود.

خدا او را برگزيد، پسنديد و انتخاب كرد سپس كليدهاى دانش وسرچشمه‏هاى حكمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمت‏بربندگان و بهار جهانيان باشد.

خداوند كتابى را بر او نازل كرد، كه بيان و توضيح هر چيزى درآن است و آن را به لغت عربى، بدون هيچ انحرافى قرار داد، به‏اميد اين كه مردم پرهيزكار شوند. آن را براى مردم بيان كرد ومعارف آن را روشن ساخت و با آن، دينش را آشكار ساخت و واجباتى‏را لازم شمرد و حدودى را براى مردم وضع نمود و بيان كرد. آن‏هارا براى مردم آشكار نمود و آن‏ها را آگاه ساخت. آن حضرت در آن‏امور، راهنمايى به سوى نجات و نشانه‏هاى هدايت‏به سوى خدامى‏باشد.

رسول خدا(ص) رسالتش را تبليغ كرد، ماموريتش را آشكار ساخت،بارهاى سنگين نبوت را كه به عهده گرفته بود، به منزل رسانيد وبه خاطر پرورگارش صبر كرد و در راهش جهاد نمود.

با برنامه‏ها و انگيزه‏هايى كه براى مردم پى ريزى نمود و مناره‏هايى كه نشانه‏هاى آن را بر افراشت، براى امتش خير خواهى كرد، وآن‏ها را به سوى نجات و رستگارى فرا خواند و به ياد خدا تشويق وبه راه هدايت دلالت كرد، تا مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرت‏نسبت‏به مردم دلسوز و مهربان بود.


پى نوشت‏ها:

1- حجر، آيه‏9. «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون‏»

2- قلم، آيه 4.

3- فتح، آيه‏29.

4- مصباح الشريعه، ترجمه زين العابدين كاظمى، ص‏126.«خلقنى‏الله من صفوه نوره...»

5- جلاء العيون. ص 11.

6- همان، ص‏36.

7- بحار الانوار، ج‏16، ص‏101.

8- مناقب، ج 1، ص 150.

9- سفينه البحار، ج 1، ص‏433.

10- بحار الانوار، ج‏17، ص 30،

11- هند بن ابى هاله، فرزند حضرت خديجه(س) از شوهر قبلى اش بودكه در خانه پيامبر اسلام رشد و نمو نمود.

12- بحار الانوار، ج‏16، ص 147148.

13- كليات سعدى، فصل طيبات، ص‏533 532.

14- بقره، آيه‏146.

15- فتح، آيه‏29.

16- بقره، آيه‏89.

17- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 138 و ج 5، ص‏77.

18- انبياء، آيه‏107.

19- اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 2، ص 325.

20- همان، ص 321.

21- طه، آيه 68.

22- بحار الانوار، ج‏16، ص‏366. به نقل از جامع الاخبار،ص 98.

23- حشر، آيه‏7.

24-اصول كافى،ج 2 ص 5 و 6.

25-بحارالانوار،ج 16 ص 266.

26-بحارالانوار،ج 16 ص 282 و 283.

27-اصول كافى ج 2 332 و 333.


ماهنامه كوثر شماره 40