شبانى حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم
مقدمه
شبانى و دامدارى از روزگاران كهن از جمله اشتغالات و حرفههاى رايج
جامعه بشرى بويژه در اجتماعات بدوى و روستايى بوده است. هر خانواده به
طور طبيعى تعدادى، هر چند اندك، دام (گوسفند، گاو، شتر و غيره) با
مقاصد اقتصادى و معيشتى نگاهدارى مىكرده و معمولا نوجوانان و جوانان،
آنها را به چراگاه و مراتع مىبرده و شبانگاه به روستا
برمىگرداندهاند و حتى گاهى به سبب زيادى دام و فقدان نيروى انسانى
كافى در درون خانواده، فرد و يا افرادى را به اجيرى و مزدورى
مىگرفتهاند و آنان در برابر دريافت دستمزد دامدارى و شبانى مىكرده و
از گاو و گوسفند و شتر، مراقبت مىكردهاند.
يكى از موضوعاتى كه ناقلان اخبار و سيرهنويسان، درباره زندگانى
رسولاكرمصلى الله عليه وآله بدان پرداخته و سخنان نسبتا فراوان در آن
باره گفته و احيانا در اين زمينه از حدود ادب خارج شدهاند موضوع
چوپانى و شبانى آن حضرت در دوره نوجوانى و جوانى و پيش از بعثت است. از
آن احاديث چنان برمىآيد كه نقالان و قصهپردازان از اين موضوع، اصلى
كلى ساخته و پرداختهاند كه بنابرآن، گويا، همه پيامبران و رسولان حق
تعالى بايد دورهاى از عمر خويش را به شبانى بگذرانند تا براى تصدى امر
خطير رسالتشايستگى يابند!
ما در اين مقال، موضوع شبانى پيامبران را در چهار عنوان بررسى
مىكنيم: 1 - اصل شبانى و دامدارى به عنوان وسيله امرار معاش و
زندگانى. 2 - اجير شدن براى ديگرى به همين هدف و مقصد. 3 - چوپانى
پيامبران به طور عام و پيامبر اكرم صلواتالله عليه و عليهم اجمعين به
طور خاص براى تمرين و يادگيرى مسؤوليت پيامبرى و تحصيل برخى كمالات
روحى و نفسانى. 4 - شبانى پيامبر اكرم براى مكيان و اجير شدن او براى
قريش به قصد تامين معاش و گذران زندگى.
اول: شبانى و دامدارى
ترديدى نيست كه انسان از بدو پيدايى خود در روى زمين براى آن كه
زنده بماند به غذا و طعام نياز داشته و براى سير كردن شكم خود و تامين
معيشت نيازمند كار و كوشش بوده است و طبيعىترين كار در آن زمينه،
كشاورزى و دامدارى و امثال آن بوده است وانگهى پيامبران خدا، بعد بشرى
داشته و از اين نظر مانند ديگر آحاد انسان براى زنده ماندن، كار و تلاش
مىكردند و احيانا از طريق كشاورزى و گوسفنددارى و شبانى، زندگى
مىگذراندهاند. ابراهيم خليل الرحمان على نبينا و آله عليهالسلام با
ساره دختر خالهاش ازدواج كرد. او كه زنى ثروتمند و صاحب گوسفندان
فراوان بود، همه آنها را در اختيار ابراهيم عليه السلام قرار داد و او
با سر و سامان دادن به آنها و حسن نگهدارى، مال و منال فراوان به دست
آورد و در شهر كوثا وضع هيچ كس بهتر از او نبود. (1)
درباره شبانى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله نيز روايات متعددى نقل
شده است. جابربن عبدالله گويد: در مرالظهران نزد رسولاللهصلى الله
عليه وآله بوديم در حالى كه گوسفند و قوچ مىچرانيد. پيامبر فرمود: بر
شما باد گوسفند سياه كه پاكيزهتر است. پرسيدند: آيا شما گوسفند شبانى
كردهايد؟ فرمود: آرى، و هل نبى الا رعاها: آيا پيامبرى بوده كه
گوسفندچرانى نكند؟! (2) از عمار رضىالله عنه نقل شده كه گفت: روزى گوسفندان خانوادهام را
به چرا برده بودم و محمدصلى الله عليه وآله هم شبانى مىكرد به آن جناب
گفتم: آيا مايل هستيد تا به فخ برويم كه آن جا مرتع و سبزهزارى
درخشنده و نيكو است؟ پيامبر فرمود: آرى برويم. فرداى آن روز به آن جا
رفتم. محمدصلى الله عليه وآله پيش از من به آن جا رسيده بود اما
گوسفندانش را از آن مرتع و علفزار دور نگاه داشته و نمىگذاشت وارد
چراگاه شوند تا مرا ديد فرمود چون با تو قرار گذاشته بودم خوش نداشتم
پيش از آمدن تو گوسفندان را بچرانم. (3)
طبرسى در تفسير آيه «و منهم من يلمزك فى الصدقات...» (توبه /58): «و
برخى از آنان در خصوص صدقهها و زكات، بر تو طعنه مىزنند و خرده
مىگيرند» مىنويسد: رسول خدا غنايم جنگ حنين را قسمت مىكرد. مردى پيش
آمد و گفت: مگر فرمان خدا آن نيست كه صدقات را به فقرا و بينوايان
بدهيد؟ پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: آرى، چنين است. آن مرد گفت: پس
چرا همه آنها را به شبانها و گوسفندچرانان مىدهيد؟ پيامبر اكرم
فرمود: «ان نبىالله موسى كان راعى غنم»: «پيامبر خدا موسى،
گوسفندچران بود». وقتى آن مرد برگشت كه برود رسولالله فرمودند: از اين
مرد برحذر باشيد. (4)
جابر از ابوجعفر باقرعليه السلام حكايت كرد كه رسولاكرم فرمود: پيش
از بعثتبه گوسفندان و شترانى كه به چراگاه برده بودم مىنگريستم - و
هيچ پيامبرى نيست مگر آن كه شبانى كرده است - مىديدم آن زبانبستهها
كه آرام و در جاى امن قرار داشتند و چيزى به ظاهر موجب رميدن آنها نبود
ناگهان بدون سبب و علت معلوم، آن گوسفندان و شتران از جا مىپريدند و
رم مىكردند و من هماره درشگفتبودم و با خود مىگفتم جريان چيست و سبب
رميدن آن زبانبستهها كدام است؟ تا اين كه جبرئيل حديث كرد كه آن در
نتيجه ضربتى است كه در قبر بر كافر فرود مىآيد و جز انس و جن همه
جانداران آن را احساس مىكنند و صداى آن ضربت را مىشنوند. پناه به خدا
از عذاب و شكنجه قبر. (5)
در نقلى ديگر داستانگونه و در زمينه شقصدر پيامبرصلى الله عليه
وآله چنين آمده است: داشتم گوسفندان را شبانى مىكردم كه گرگى پيدا شد
گفتم تو در اين جا چه مىكنى؟ گفت: تو چه مىكنى؟ گفتم: من گوسفندان را
شبانى مىكنم. گفت: تو راهت را بگير و برو، من گوسفندان را جلو راندم
گرگ در ميان گوسفندان افتاد و ناگهان گوسفندى را بكشت... (6)
به مفاد حديث ديگر آن زمان كه پيامبر سىوهفتساله بوده و در ميان
كوههاى مكه شبانى مىكرده است مردى را مىديده كه به وى نويد رسالت و
پيامبرى مىدهد. (7) و براساس حديثى ديگر، آن وضع موقعى پيش
آمده كه پيامبرصلى الله عليه وآله گوسفندان ابوطالب را به چرا مىبرده
است. (8)
ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا فرمود: «ما بعث الله عزوجل نبيا
الا راعى غنم...» (9) : خداوند عزوجل جز گوسفندچران را
پيامبر نكرده است.!
اين است نمونهاى از نقلهاى تاريخى و حديثهاى داستان گونه مشعر بر
اين كه پيامبران الهى و رسول اكرمصلى الله عليه وآله همگى برههاى از
عمر شريفشان را به شبانى و گوسفندچرانى سپرى كردهاند و هر چند كه سند
برخى از آنها محل كلام و احيانا متن آنها نيز آشفته است ليكن ما به
لحاظ آن كه ناممكن نيست كه پيامبران و رسول گرامى ما در خانواده خود و
براى اداره زندگى شخصى شبانى و گوسفندچرانى كرده باشند، از مناقشه در
اين باب چشم مىپوشيم و به بحث ديگر كه مهمتر است و در ترسيم سيماى
درست از پيامبران خدا مؤثرتر است مىپردازيم.
دوم: شبانى و اجيرى براى ديگران
بحث دوم، شبانى پيامبران و رسول گرامى خدا و اجير ديگران شدن است و
در اين باب، سخن از پيامبران با كلام از زندگانى رسولاللهصلى الله
عليه وآله تفاوت دارد. زيرا در قرآن كريم درباره شبانى موسى براى
شعيبعليهماالسلام آياتى صريح و روشن داريم مبنى بر اين كه موسىعليه
السلام مدت ده سال اجير شعيبعليه السلام شد تا براى او شبانى كند، و
پس از انقضاى مدت مقرر با همسرش راهى وطن خود شد و در طور سينا به
رسالت و نبوت برانگيخته گرديد. (10)
به زعم ما هر انسانى براى اداره زندگى خود، بايد كار و كوشش كند اعم
از پيامبران و يا ديگران; و شبانى و گوسفنددارى براى خود و يا ديگرى از
جمله راههاى تحصيل معيشتحلال است. و هيچ كار شرافتمندانهاى، ننگ و
عار نيست ليكن اين مساله در محيط اشرافى مكه و درباره رسول اكرمصلى
الله عليه وآله فرق مىكند.
قرآن مجيد، پندار جاهلانه مشركان مكه و جز آنان را كه كار و كوشش را
براى پيامبران عيب مىدانستند و انتظار داشتند كه آنان نخورند و براى
زندگى روزمره خود تلاش نكنند به شدت محكوم كرده است.
گفتند: اين رسولان را چه شده كه طعام مىخورند و در بازارها راه
مىروند...؟ ما پيش از تو رسولانى نفرستاديم مگر آن كه آنان طعام
مىخوردند و در بازارها راه مىرفتند. (11)
سخن ويژه درباره رسول اكرمصلى الله عليه وآله آن است كه اگر چه او
ممكن است در خانواده خود و براى مادر رضاعى و يا جد و عمويش شبانى كرده
باشد ليكن او براى احدى به عنوان اجير و مزدور شبانى و چوپانى نكرده
است.
يعقوبى در اين باب كلامى شيوا و صريح دارد: «و لا كان اجيرا لاحد
قط» (12) : او هرگز اجير و مزدور كسى نشده است.
به نظر مىآيد راز اين نكته آن باشد كه جاهليتبر پندارهاى واهى و
تخيلات استكبارى، كار و كارگر را تحقير و توهين مىكند چنان كه يتيمان
و مردمان بيكس در آن محيطها مورد بىتوجهى و بىمهرى شديد قرار
مىگرفتند. در نظامهاى جاهلى، ثروتمندان غالبا از راه رباخوارى و
بهرهكشى از زحمتكشان فربهتر مىشوند و در همان حال كار و كارگر را
تحقير مىكنند. و خداوند متعال خواسته است دشمنان پيامبرصلى الله عليه
وآله را پيشاپيش خلع سلاح كند و جلو ياوهسرايان مكه را بگيرد.
در اين جا ذكر اين نكته لازم است كه هر چند محمدصلى الله عليه وآله
يتيم بوده ليكن خداوند متعال جدى مثل عبد المطلب كه وى را ابراهيم ثانى
مىخواند (13) و نيز ابوطالب عموى بزرگوارش را به سرپرستى
او گماشته است. و نيز اگر چه او از مال دنيا بهره زيادى نداشته است اما
هرگز به مشركان مكه نيز محتاج نبوده است و اين همان نكتهاى است كه خصم
در طى قصهپردازى، آن را جاسازى كرده است.
ابوهريره مىگويد: خداوند با عزت و جلالت، جز چوپان و شبان را به
پيامبرى برنينگيخت. از آن حضرت سؤال شد شما چطور يا رسولالله؟ فرمود:
«انا رعيتها لاهل مكة بالقراريط»: من براى مردم مكه با دريافت
قيراطهايى، چوپانى و شبانى كردهام.» (14)
«قراريط» را جمع قيراط دانستهاند و آن، اجزايى از درهم و دينار، و
پول سيم و زر است كه با آن اشياى ناچيز و ارزان قيمت مىخريدند.
(15) و به قولى: قيراط در بيشتر بلاد، نصف يك درهم است و در شام،
يك بيست و چهارم. (16)
و سويدبن سعيد گفت: رسولالله هر گوسفند را به يك قيراط شبانى
مىكرد.! (17) ابراهيم حربى گفت: قراريط نام جايى است در
مكه زيرا قراريط به عنوان پول سيم و زر در ميان عرب، شناخته شده نيست
وانگهى در برخى احاديث آمده است كه آن حضرت فرمود: من براى خانوادهام
به قيراطهايى شبانى كردهام و عادتا هيچ فردى براى شبانى خانوادهاش
دستمزد نمىگيرد. در برخى احاديثبه جاى «قراريط» «اجياد» آمده است و
آن مؤيد اين است كه قراريط نام جايى است نه پول سيم و زر. و از سويى
ديگر، عرب جايى به نام قراريط نمىشناسد پس قطعا مراد از آن واژه، پول
زر و سيم است پس شبانى براى خانواده نبوده بلكه براى مردم مكه بوده است
و مؤيد آن روايتبخارى است كه: «كنت ارعاها اى الغنم على قراريط لاهل
مكه»: من گوسفندچرانى مىكردم بر قيراطهايى براى مردم مكه. (18)
ابن حجر، ميان آن احاديث كه در برخى «بقراريط» و در بعض ديگر «على
قراريط» و در سومى «لاهل مكه» و در چهارمى «غنم اهلى» آمده است، به
نحوى جمع كرده است. بدين بيان كه او براى خانوادهاش بدون دستمزد و
اجرت و براى ديگران با دريافت مزد و اجر، شبانى مىكرده است! و مقتضاى
جمع ابنحجر آن است كه هر «نوع شبانى بىمزد و با دستمزد تحقق داشته
است و چنين چيزى موقوف بر ثبوت نص و نقل در آن زمينه مىباشد.
(19)
ابن جوزى مىنويسد روايتشبانى محمدصلى الله عليه وآله براى مردم
مكه را فقط بخارى از ابنهريره نقل كرده است و او در اين باب منفرد
است. و همان نكات مذكور درباره قراريط را آورده است. (20)
استاد مرتضى عاملى مىنويسد: مورخان نوشتهاند: محمدصلى الله عليه
وآله در بنىسعد، شبانى كرده است و براى خانواده خود نيز دامدارى
فرموده است و نوشتهاند براى مردم مكه هم چوپانى كرده است و حديثبخارى
را شاهد آوردهاند اما ما در صحت قصه ترديد داريم چون بعيد است پيامبر
در برابر مزدى كه حتى پيرزنان بدان رغبت ندارند به شبانى بپردازد.
اولا: يعقوبى، نص و روايتى صريح در نفى اجير شدن آن حضرت در طول
زندگانى، آورده است. ثانيا: متن روايات، كه حكايت از يك واقعه مىكنند
اختلال و تناقض دارند و همين، سبب شده كه علما در توجيه و تفسير آن
حاديثبه دست و پا بيفتند و اگر سند آن حديثهاى صحيح مىبود مىشد به
آن توجيهات دل بست.
استاد عاملى، وجود واژههايى على قراريط، بقراريط، لاهلى، لاهل مكه
و اجياد را دليل اختلال و تناقض متن حديث دانسته است. (21) بيهقى در اين جا به حديث ديگرى پرداخته است مشعر بر اين كه رسول
اكرم به امر اجير شدن خود در جريان سفر شام اعتراف فرموده است.
«آجرت نفسى من خديجة سفرتين بقلوص»: (22) در دو سفر،
خودم را اجير خديجه كردم به يك شتر جوان. (23)
اين حديث علاوه بر تعارضش با نقل يعقوبى مبنى بر نفى اجيرى
رسولالله براى احدى به طور مطلق، تاريخ بيش از يك سفر با سرمايه خديجه
را يادآورى نمىكند وانگهى در سند، ربيعبن بدر واقع است و دانشمندان
رجالى او را به شدت محكوم كردهاند.
ابنحجر او را ضعيف دانسته است. ابن معين گفت: او چيزى نيست. قتيبه
و ابوداود هم او را تضعيف كردهاند. نسايى حديث او را متروك دانسته و
جوزجانى حديثش را سستشمرده است و ابوحاتم گفت: با حديث او سرگرم نشويد
و آن را رها كنيد و ابنعدى گفتحديثهاى او و روايات كسانى را كه از
او نقل حديث مىكنند پى نگيريد. (24)
اما راجع به ابوهريره، بحثى باز نمىكنيم و خواننده را به كتابهاى
اضواء على السنة المحمديه و شيخ المضيرة ابوهريره هر دو از استاد
ابوريه دانشمند و نويسنده مصرى، و كتاب ابوهريره از شرفالدين عاملى،
ارجاع مىكنيم.
نكته جالبتر آن كه يعقوبى آن جمله طلايى را درباره پيوند خديجه با
محمد صلى الله عليه و آله آورده است: «وانه ما كان مما يقول الناس انها
استاجرته بشى» (25) : آنچه مردم گويند كه خديجه با مزدى،
محمدصلى الله عليه وآله را اجير گرفته بود، واقعيت ندارد. نتيجه آن كه
شبانى محمدصلى الله عليه وآله و ديگر انبياى الهى به اقتضاى محيط و
شرايط زندگى، امرى عادى مىتواند باشد و حتى اجير شدن پيامبرى مثل
موسىبن عمران كليمالله نيز پذيرفتنى است ليكن در خصوص حضرت محمدصلى
الله عليه وآله به نص كلام يعقوبى و با ملاحظه ضعفها و تناقضهاى
موجود در حديثها، به ضرس قاطع مىتوان گفت كه آن حضرت براى مردم مكه
شبانى نكرده و اجير نشده است و چنان نقلها، ياوههاى نقالان و قصاص عصر
اموى است كه براى شكستن شخصيت محمدصلى الله عليه وآله توسط علم و دين
به دنيافروشان جعل و وضع شده است.
سوم: شبانى و رسالت
سومين نكته در احاديثشبانى پيامبران و اساسىترين ديدگاه ما در اين
بحث، رابطه شبانى با رسالت و نبوت است كه گويا چنان چيزى از شرايط
پيامبرى و از مقدمات ضرورى آن بوده است! و برخى نويسندگان معاصر در آن
زمينه قلمفرسايى و سعى كردهاند ساختار شخصيتى پيامبران و رسولان حق
تعالى را در پرتو شبانى، توجيه كنند. آنان امر شبانى و چوپانى را چه از
نظر خلوتگزينى و انديشه و چه از جهت ابتلا به زبان بستههايى كه
گردآورى آنها و سر و كله زدن با آنها صبر و حوصله فراوان لازم دارد به
حيات معنوى و اخلاقى پيامبران ربط دادهاند.
حديث:
مروانبن مسلم از عقبه، از امام صادقعليه السلام روايت كرده است:
«ما بعث الله قط نبيا حتى يسترعيه الغنم يعلمه بذلك رعية الناس»:
(26) خداوند هيچ پيغمبرى برنينگيخت مگر آن كه او را به شبانى و
چوپانى گوسفندان واداشت تا بدان وسيله رعيتدارى به ايشان بياموزد.
هيكل با در نظر گرفتن مجموعه احاديثشبانى مىنويسد: آنچه محمدصلى
الله عليه وآله را بيشتر از هر چيز به تفكر وامىداشت اشتغال او به
گوسفندچرانى در دوران صباوت است كه بعد از بعثتبه غبطه از آن حالتياد
مىكرد و خود را همانند موسى و داودعليهماالسلام شبان مىدانست زيرا
چوپان گوسفندان، دلى ذكى و روحى لطيف و با رافت دارد. در روزها به
بيابانهاى گسترده مىنگرد و شبها به آسمانها نظاره مىكند و با نگرش به
ستارگان فروزان مجالى براى انديشه مىيابد. او به اين عوامل و آيات
مىنگرد تا پشتسر آنها را ببيند و براى اين جهان تفسيرى پيدا كند...
(27)
در كتاب سيره حلبى در فلسفه شبانى، چنين مىخوانيم: حكمت الهى ايجاب
مىكند كه مرد وقتى به شبانى گوسفندان مىپردازد از آن نظر كه گوسفند
ضعيفترين و پراكندهترين بهايم است اقدام به چنان كارى، مايه آرامش و
سكون دل مىشود و قلب انسان مملو از لطف و مهر و رافت مىگردد و چنان
شخصى اگر از شبانى گوسفند به مردمدارى و رعيتپرورى بپردازد اولا: حدت
طبيعى در وجود او از بين مىرود و ثانيا: از ظلم و ستم غريزى فاصله
مىگيرد! پس او در معتدلترين حالات و عادلانهترين وضع قرار مىگيرد.
(28)
استاد سبحانى با در نظر گرفتن سخنان پيشكسوتان سيره و تاريخنگارى،
در اين باب بيانى مفصلتر دارد. از جمله مىنويسد: پيامبران بخشى از عمر
خود را پيش از رسيدن به مقام نبوت در چوپانى و شبانى مىگذراندند.
مدتها در بيابانها به تربيتحيوانان اشتغال مىورزيدند تا در طريق
تربيت انسانها شكيبا و بردبار باشند و تمام مصايب و سختيها را آسان
بشمارند زيرا اگر شخصى توانست دشوارىهاى تربيتحيوان را كه از نظر هوش
و فهم با انسان قابل مقايسه نيستبپذيرد قطعا خواهد توانست گمراهان را
كه شالوده فطرت آنان را ايمان به خدا تشكيل مىدهد برعهده بگيرد.
علت ديگر دورى از جامعه فاسد و منحط مكه و سومين دليل فرصت مطالعه
صفحه زيباى آسمان و اوضاع ستارگان است كه براى او در شبانى ميسر بود.
(29)
محمدباقر مجلسى در ضمن بحثى چنين مىنويسد: به حكمت الهى، شبانى در
زندگى پيامبران مقدمهاى قرار داده شده است تا آنان بتوانند بعدا راعى
و شبان مردم باشند و امتها، رمه ايشان به حساب آيند. (30)
چنانت كه ملاحظه مىكنيد از قديمترين قرن اسلامى تاكنون غالب مورخان
و سيرهنگاران و نويسندگان هماوا با يكديگر شبانى را در زندگانى انبياى
عظام و پيغمبران اسلام به همين ديدگاه نگريستهاند. برخى با ذكر متن
حديث و برخى ديگر با توضيح و بيان در صحت و درستى آن ترديد نكردهاند و
كمتر كسى بدين نكته توجه كرده كه اگر پيامبران الهى و بويژه پيامبر
اكرمصلى الله عليه وآله صاحب خلق والا و صبر و شكيب و صلابت و استقامت
و ديگر كمالات خلقى و رفتارى بودهاند همه آن كمالها در پرتو وحى و
تعليم و تربيت آسمانى بوده است و بس و هرگز هيچ يك از آن كمالات
نمىتواند به مساله شبانى مربوط باشد.
سوكمندانه بايد گفت: دشمنان و بدخواهان پيغمبر اكرمصلى الله عليه
وآله از دورترين زمان يعنى عصر بعثت وقتى در ترور شخص آن حضرت ناكام
ماندند به توهين و ترور شخصيت آن رسول عظيمالشان پرداختند و نسبتهاى
جنون، يتيمى تحقيرآميز و آن جمله اشتغال به شبانى از آن قبيل تلاشهاى
مذبوحانه است. اشراف جاهلى مكه با طرح شبانى و ربط دادن آن به رسالت و
نبوت به زعم خود خواستند خدشه بر شخصيت آن بزرگوار وارد سازند ليكن
وجود مورخانى همچون يعقوبى و حضور دانشمندان متعهد و تحليلگران آگاه در
درازناى زمان كه مانند صرافان ناقد، اصل از بدل و سره از ناسره
بازمىشناسند جاده را براى محققان دورههاى بعد هموار كردند و چنان
زمينه مساعدى به وجود آمد كه ما امروز مىتوانيم به سهولت در پرتو آن
منابع و نصوص صحيح، قاطعانه نظر دهيم و غبار از چهره گرد گرفته تاريخ و
سيره بزداييم.
نتيجه آن كه: اولا: پيامبران به لحاظ با رسالت و پيامبرى، شبان
نبودهاند اگر چه طبيعتا برههاى از عمر شريفشان را در شبانى و چوپانى
گذراندهاند. ثانيا: پيامبر اكرم ما به شبانى اجير كسى نشده و آن همه
كمالات روحى و معنوى را در كلاس شبانى نياموخته استبلكه چنان كه در
وصف امى بودن وى گفتهاند او درس ناخوانده و استاد نديده تربيتشده
آسمانى و وحيانى بوده است، «كان اميا يؤدب» (31) همچنين در
زمينه اخلاق والا و صبر و حوصله او بايد گفت ادب و تربيت وحيانى كارساز
بوده است و هر انسان شريفى از اين آبشخور مقدس و پربركتبايد سيراب
گردد هر چند كه رسول و پيامبر نباشد.
براستى اگر دانشمندان، به جاى بال و پر دادن به آن احاديث ضعيف و
سخنان شعرگونه و تخيلى، در آيات قرآن مىنگريستند منشا كمالات پيامبر
را مىجستند.
«فبما رحمة من الله لنت لهم...» «(آلعمران /159): در اثر مهر و
رحمتخداوندى تو براى آنان نرمخوى شدى.
«وانك لعلى خلق عظيم» (القلم /4): حقا كه تو صاحب خلقى بزرگ
مىباشى و در تفسير آيه فوق گفتهاند «كان خلقه القران يرضى برضاه و
يسخط بسخطه»: (32) خلق و خوى محمدصلى الله عليه وآله، خلق
قرآنى بود راضى به رضاى او و خشمگين به خشم و غضب قرآن بود. و اگر
علاوه بر قرآن، آن زلال صافى معرفت و آگاهى، از نهجالبلاغه
اميرالمؤمنين بهره مىبردند آنچنان ره گم نمىكردند. «خداوند از دوران
شيرخوارگى بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را همراه و همدم رسول الله
صلى الله عليه وآله كرده بود كه او را به راه بزرگوارىها مىبرد و
اخلاق نيكوى جهانى به او مىآموخت...» (33)
بنابر آنچه گفته شد، چقدر اين سخن سست و واهى است كه پيامبران و
رسول اكرم از رهگذر شبانى و گوسفندچرانى به مردمدارى رسيده و از آن
طريق به صبر و حوصله و ديگر كمالات اخلاقى و رفتارى دستيافتهاند!
به نظر نگارنده هر چند در اسرار آفرينش و تامل در آسمان و زمين و
همه پديدههاى هستى، امرى است پسنديده و نكتهاى است كه قرآن به آن
دستور داده است و محمدصلى الله عليه وآله شخصا، نخستين عامل به
فرمانهاى قرآن شريف بوده است ليكن رسالت و پيامبرى را معلول تفكر و
انديشه بشرى دانستن همان خط سياه صهيونيسم و صليبيان كينهورز است كه
مستشرقان در اعصار اخير آن را دنبال كرده و غربزدههاى عالم اسلام هم
مرعوب آنان شده و اين چنين ياوههايى را جعل كردند و مثل آنان مثل كسى
است كه زهر كشندهاى را در كپسولى خوشرنگ و معطر به خورد انسان بدهد.
به صراحتبايد گفت: رسالت محمدىصلى الله عليه وآله امرى وحيانى و
آسمانى است و كمالات اخلاقى و رفتارى آن پيامبر بزرگ، ارتباط مستقيم با
وحى و ادب قرآنى داشته است و از آن جمله: تفكر و انديشه و تعقل است و
اين دو نكته را از هم تفكيك بايد كرد.
چهارم: محمدصلى الله عليه وآله اجير قريش!!
در زمينه برخورد ناجوانمردانه مكيان مشرك با محمدصلى الله عليه وآله
و رسالت و دعوت توحيدى او، گسترده و مستقل سخن بايد گفت. اجمال قضيه آن
است كه دعوت توحيدى پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله براى قريش بسيار
سخت و سنگين بود زيرا كيان وجودى و شالوده نظام آنان را تهديد مىكرد.
آنان كوششهاى فراوانى كردند تا محمدصلى الله عليه وآله را متقاعد كنند
تا درباره بتهاى آنها سخنى نگويد و كارى نكند و در برابر هر چه بخواهد
برايش فراهم كنند غافل از آن كه تكليف الهى و فرمان حق تعالى، قابل
معامله نيست و محمدصلى الله عليه وآله با صلابت و استوارى به دعوت
توحيدى خويش ادامه داد. قريش تا مرحله توطئه ترور شخص محمدصلى الله
عليه وآله در دارالندوة، پيش رفتند ولى هجرت به مدينه آنان را در آن
هدف شوم ناكام گذارد ليكن ترور شخصيتى همواره مورد توجه قريش بود. در
اين خصوص افسانه غرانيق نمونهاى شايسته توجه است، كه مشركان از آن،
طرفى نبستند و خداوند متعال طى آياتى، مشت آنان را باز كرد ولى
سفيانيان و اخلافشان همان خط را دنبال كردند. بويژه، چنان كه خاطرنشان
كرديم، در دوره شكلگيرى تاريخ مكتوب عالمان بدكردار و درباريان اموى و
مروانى نهايتخدمت را به ولينعمتان خود كردند و در كنار اسناد جنون
قصههايى پرداختند و در واقع به بازسازى آن اقدامى مجدد كردند و موضوع
يتيمى را برخلاف واقعيات، افسانهاى ساختند و دروغهايى در لابلاى قصه
آوردند و از آن جمله، شبانى را به صورت اصلى موضوعى در رسالت، قلمداد
كردند و سطح پيامبرى را پايين آوردند و تا آن جا پيش رفتند كه محمدصلى
الله عليه وآله يتيم و بينوا بوده در هيات شبانى براى اشراف و
ثروتمندان مكه چوپانى مىكرده تا زندگى خود را بگذراند! در حالى كه
اولا: در مكه خشك و سوزان، دامدارى هيچگاه به عنوان حرفه و شغل متداول
نبوده و نيست. و ثانيا: عمدهترين كار مكيان تجارت بود كه در سال دو
سفر به شام و يمن مىكردند يكى در تابستان و ديگرى در زمستان. و كار
ابوطالب هم همين بوده و خود رسول اكرمصلى الله عليه وآله هم پس از رشد
و بلوغ دو سفر تجارتى به شام كرد، و همانند مكيان از راه دادوستد و
بازرگانى اعاشه مىكرده است پس شغل شبانى در كجاى حيات محمدصلى الله
عليه وآله قرار دارد؟ آن هم در خدمت مشركان مكه!
منشا اين داستان جز حقد و كين قريش مشرك نمىتواند باشد كه به بهانه
يتيمى محمدصلى الله عليه وآله و ثروتمند نبودن او اولاد ابوسفيان
خواستند شخصيت رسالى او را بشكنند و او را اجير و مواجببگير خود
قلمداد كنند. زهى تلاش مذبوحانه!
در نفى چنان امرى دو بيان صريح يعقوبى كه با اصول هم سازگار است
كافى است علاوه بر آن كه روايات شبانى سخت آشفته است و قراين ديگر هم
چنان امرى را به ويژه در بعد سوم و چهارم آن به شدت نفى مىكند.
والحمدلله و صلىالله على رسوله الامين وآله الميامين
پىنوشتها:
1- سعيدبن هبةالله قطب راوندى، قصص الانبياء، ص 106، چاپ نخست
1409ق مشهد.
2- همان، ص284.
3- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج16، ص224. مؤسسة الوفاء،
بيروت.
4- فضلبن حسن طبرسى، مجمعالبيان،ج5، ص41، داراحياء التراث
العربى، 1379ق بيروت.
5- بحارالانوار، ج6، ص 226.
6- ابوجعفر محمدبن على، كمالالدين و تمام النعمة، ص542، دارالكتب
الاسلاميه، تهران، و درباره قصه شق صدر نك: آينه پژوهش، شماره دهم،
مقاله نگارنده.
7- بحارالانوار، ج18، ص184.
8- همان، ص194.
9- محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، ج3، ص 115، داراحياء التراث.
10- نك: سوره قصص، آيههاى 23-29 و ايضا: قصص الانبياء ص 148-152.
11- نك: سوره فرقان، آيههاى 7 و 20.
12- احمدبن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، ج2، ص21، دار صادر، دار
بيروت، 1379ق.
13- تاريخ يعقوبى، ج2، ص11.
14- بيهقى، دلائل النبوة، ج2، ص65، دارالكتب العلميه، بيروت.
15- ابن ماجه قزوينى، سنن، ج2، ص727.
16- همان، تعليقه محقق كتاب.
17- علىبن برهانالدين، السيرة الحلبية، ج1، ص125.
18- صحيح بخارى، ج3، ص115.
19- السيرة الحلبية، ج1، ص126.
20- ابوالفرج عبدالرحمان ابن الجوزى، صفة الصفوة، ج1، ص23،
حيدرآباد هند، 1388ق.
21- جعفر مرتضى العاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج1، ص108،
چاپ نخست.
22- دلائل النبوة بيهقى، ج1، ص66.
23- نك: معجم وسيط، ماده قلص.
24- ابن حجر، تهذيب التهذيب، ج3، ص240 و 239.
25- تاريخ يعقوبى، ج2، ص21.
26- علىبن محمد صدوق، علل الشرايع، ص 32، داراحياء التراث، 1385
هق، نجف. و نك: بحارالانوار، ج11، ص 65 و سفينةالبحار، ج2، ص565.
27- نك: محمد حسنين هيكل، حياة محمدصلى الله عليه وآله، ص80، سال
1354، قاهره.
28- السيرة الحلبية، ج1، ص126.
29- جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج1، قم، 1363; ص 188; ناگفته نماند
قسمت اخير سخنان استاد فشرده نقل شد.
30- بحارالانوار، ج64، ص117.
31- السيرة الحلبية، ج1، ص127.
32- ابوالفضل قاضى عياض، الشفا بتعريف حقوق المصطفى، ج1، ص96،
دارالفكر، بيروت.
33- سيد شريف رضى، نهجالبلاغه، خطبه قاصعه 192، صبحى صالح، بيروت.
فصلنامه مشكوة شماره 62-65
ويژگيها و شايستگى پيامبر (ص)
در ميان مقامات اجتماعى، هيچ مقامى ارزشمندتر و در عين حال
پيچيدهتر از منصب رهبرى نيست و تا فردى داراى مجموعهاى از كمالات و
سجاياى انسانى و محاسن اخلاقى نباشد، نمىتواند شايسته اين مقام گردد،
و به ديگر سخن: رهبر بايد داراى تودهاى از خوبيهاى متضاد باشد كه در
هر مناسبتى از آنها بهره بگيرد مثلاً قاطعيت را با دور انديشى، درستى
را با نرمى، شكوه را با درويشى، خوش بينى را با احتياط لازم، به هم
آميزد، و با روانشناسى و موقعشناسى كامل در هر فرصتى ابزار مناسب آن
را به كار گيرد.
اگر در رهبر يك سلسله صفات مثبت لازم است پيراستگى از يك رشته اوصاف
منفى نيز دست كمى از لزوم صفات مثبت ندارد، مثلا آدمى كه تحمل انتقاد،
و شنيدن عقيده مخالف را ندارد و در مشكلات فاقد شكيبايى لازم است و بر
او روح «قبضه كردن مناصب و توقع اطاعت كور كورانه ديگران» حكم فرما
است، رهبرى او زيانبار و فاجعهانگيز است چه بهتر به اصلاح خويش
بپردازد، آنگاه درباره «قيادت» بينديشد.
نايابى اجتماع يك چنين اوصاف مثبت و منفى، سرانجام مسأله رهبرى را به
صورت «كبريت احمر» درآورده و با مشكلاتى فراوان روبرو ساخته است و به
خاطر همين پيچيدگى است كه بشر امروز در حل امور مربوط به رهبرى به
تشكيل كنگرهها، سمينارها و شوراها و كنفرانسهاى ميهنى و بينالمللى
دست زده و خواسته است از اين طريق گره رهبرى را بگشايد.
اگر مسأله رهبرى، امروز مورد توجه جهان غرب گرديده، از دير باز
پيشوايان بزرگ اسلام، بحثهاى تكان دهندهاى پيرامون آن انجام دادهاند
كه نمونههاى آن را در فرمان امام على (ع) به مالك و وصيت او به فرزندش
امام حسن (ع)، و پيام فشردهاش به محمد بن ابى بكر مشاهده مىكنيم.
اگر در رهبرى اجتماعى با كلاف سر درگمى روبرو هستيم، و هر چه بيشتر سعى
مىكنيم، شايستگان آن مقام را كمتر مىيابيم، در مسأله «قيادت الهى» كه
در انسانهائى به نام پيامبر و رسول تجلى مىكند و مهندسى انسانها را در
تمام شؤون زندگى اعم از مادى و معنوى بر عهده مىگيرند، با مشكل دو
چندان يا ده و صد چندانى روبرو مىباشيم، زيرا تحمل مسؤوليت عظيم الهى
آنچنان امتيازات بزرگ و برجستگيهاى فزون از حد لازم دارد كه دارندگان
آنها را از نظر قدرت به صورت عنقاى مغربى درآورده كه گاهى در ميان امت
بزرگ فقط يك نفر شايسته آن مقام مىگردد و اگر تاريخ نبوت، پيامبران
فزونى را معرفى مىكند، ولى پيامبران صاحب كتاب و بالاتر از آن صاحب
شريعت بسيار كم بوده و خاتم آنان به يك فرد منحصر مىباشد.
صفات پيامبر در قرآن
دشوارى رهبرى پيامبر خاتم: رهبرى پيامبر گرامى به خاطر جهانى بودن
آن از يك طرف، و خاتم و آخرين سفير بودن او از طرف ديگر، با دشواريهاى
فراوانى همراه بود، اقوامى كه هدايت آنها را بر عهده گرفته بود، از نظر
فرهنگ و تمدن آگاهى و بينش ، اخلاق و انضباط، در يك سطح نبودند، خود
اين اختلاف، امواجى از مشكلات را در طريق رهبرى او پديد آورده بود
خداوند به خاطر پيروزى بر اين سختيها او را با استعدادى بس فراوان كه
مظهر مجموعهاى از كمالات انسانى بود،آفريد و پس از چهل سال تربيت زير
نظر بزرگترين فرشته از فرشتگان جهان1، او را براى رهبرى برگزيد.
در پرتو انديشههاى حكيمانه، و علاقه به هدف و دلسوزى بر امت، مشكلات
را حل كرده و تمدنى را پىريزى كند كه براى آن تاكنون نظيرى ديده نشده
است.
خدا در قرآن با بيانى زيبا به كمالات روحى و علل پيروزى او در معركه
رهبرى اشاره مىنمايد چه بهتر در اين بحث با صفات برجسته اين شخصيت
الهى آشنا شويم:
1- علاقه و دلسوزى به هدف
علاقه به هدف، عامل خودكارى است كه مدير يك مجتمع بزرگ و يا كوچك را
بر سعى و تلاش، و تفوق بر مشكلات وادار مىسازد، و غبار خستگى را از
چهره جان او پاك مىكند و اگر مدير از درون، به كارى كه براى آن گمارده
شده است، احساس علاقه نكند، چنين مديريتى فاجعهانگيز است .
قرآن به علاقه قابل تحسين پيامبر بر هدايت مردم تصريح مىنمايد:
«فلعلك باخع نفسك على آثار هم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا» (كهف /6)
«شايد جان خود را به دنبال آنان آنگاه كه به رسالت تو ايمان نياورند از
دست بدهى!»
اين جمله حاكى از نهايت علاقه يك طبيب اجتماعى است كه در راه مداواى
بيمار خود تا آن حد مىكوشد كه در پرتگاه هلاك و نابودى قرار مىگيرد و
در آيه ديگر مىفرمايد:
«ولا تحزن عليهم ولا تكن فى ضيق مما يمكرون» (نمل /70)
«برگستاخى كافران غم مخور، از مكرو حيله آنان بر خود فشار مده»
باز مىفرمايد: «فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون»
(فاطر /80)
«جان خود را بر اثر شدت تأسف بر آنها از دست مده، خداوند از آنچه كه
انجام مىدهند آگاه است».
«فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون» (يس /76)
«سخنان آنان تو را غمگين مسازد، ما از كارهاى پنهانى و آشكار آنان
آگاهيم».
آيات در اين مورد كه حاكى از علاقه عميق و فزون از حد اين رهبرى آسمانى
به هدايت امت خود است بيش از اينها است و ما براى فشرده گويى به همين
اندازه اكتفاء مىكنيم.
2- مظهر خلق عظيم
خشونت و تند خويى و فقدان روح انعطاف و گذشت، رهبر را با مشكلات زياد و
سرانجام با شكست روبرو مىسازد سرانجام مردم كه هنوز مزه تربيت و
انضباط را نچشيدهاند، از دور او پراكنده شده و صحنه يارى را ترك
مىكنند؛ امير مؤمنان در يكى از سخنان كوتاه خود مىفرمايد:
«آلة الرياسة سعة الصدور 2: ابزار رهبرى، گشادگى روح و روان است».
پيامبر به تصريح قرآن از نظر نرمش و انعطاف، آنجا كه بايد رهبر از خود
گذشت و نرمش نشان دهد در حد اعلاى اين شيوه اخلاقى بود، وحى الهى، يكى
از علل پيروزى پيامبر را عطوفت و مهربانى او مىشمرد و مىفرمايد:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من
حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر» (آل عمران /159)
«در پرتو رحمت الهى، در برابر تندى آنها، نرم شدى و اگر خشن و سنگدل
بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند، از آنان درگذر، و درباره آنان طلب
آمرزش كن و در كارها مشورت بنما».
قرآن در يكى از سورههاى مكى، راه نفوذ در مردم و قيام به وظايف رهبرى
را چنين بيان مىكند:
«ولا تستوى الحسنه و لا السيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و
بينه عداوة كانه ولىّ حميم و ما يلقيها الا الذين صبروا و ما يلقيها
الا ذو حظ عظيم»(فصلت /34-35).
«هرگز بدى و نيكى يكسان نيست بدى را با نيكى دفع كن تا دشمنان سرسخت،
بسان دوستان گرم و صميمى شوند. به اين شيوه اخلاقى افرادى نائل مىشوند
كه داراى صبر و برد بارى بوده و بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) داشته
باشند.
علت تأثير اين شيوه اخلاقى از اين جهت است كه افراد بدكار در انتظار
انتقام و كيفرند، آنگاه كه بر خلاف انتظارشان، بدى را با خوبى پاسخ
شنيدند وجدان ملامت گر (نفس لوامه) آنان بيدار شده و از درون آنان را
به باد انتقاد و سرزنش مىگيرد، در اين موقع است كه جاى عدواتها و
كينههارا، كم كم مهر و محبت و صفا و خلوص مىگيرد.
طبيعى است رهبر موقع شناس از اين شيوه اخلاقى در موردى استفاده مىكند
كه هنوز شخصيت انسانى آنان به كلى محو نشده و «نفس لوامه» آنان آسيب
نديده باشد و گرنه بايد با آنان به صورت ديگر معامله كرد و به تعبير
رسول گرامى (ص) «من الناس من لا يقيمهم الا السيف 3: برخى از مردم به
اندازهاى لجوج و بدسگال هستند كه فقط زير ضربات خرد كننده شمشير، آدم
مىشوند و دست از كردار زشت خود بر مىدارند».
قرآن شيوه رفتار پيامبر (ص) را با گروه كافر به نحو بس شايستهاى توصيف
مىكند و آن را با لفظ «عظيم» كه در قرآن موضوعات بس محدودى با آن
توصيف شده است، توصيف مىكند و مىفرمايد:
«و ان لك لاجراً غير ممنون و انك لعلى خُلُق عظيم فستبصر و يبصرون
بايّكم المفتون» (قلم /3-6)
«تو برخويى بزرگ هستى به زودى مىبينى و مىبينند كه كداميك، مجنون
است».
مراتب عطوفت و مهربانى رسول گرامى (ص) در فتح مكه به روشنى تجلى نمود،
آنگاه كه بر مردم مكه كه ساليان درازى او را اذيت كرده ونبردهاى خونينى
بر ضد او به راه انداخته بودند، دست يافت - در چنين شرايطى - روبهآنان
كرد و گفت: «ماذا تقولون؟ و ماذا تظنون: چه مىگويد و چه درباره من
مىانديشيد؟» مردم اسير و بهت زدن ناگهان به ياد جوانمردى وبزرگوارى و
خلق عظيم و او افتادند و همگى گفتند: «لا نظنّ الا خيراً اخ كريم و ابن
اخ كريم: جز نيكى درباره تو نمىانديشيم، تو را برادر بزرگوار و فرزند
برادر بزرگوار خود مىدانيم» در اين لحظه موجى از رحمت سراسر مردم مكه
را فرا گرفت رو به همگان كرد و فرمود: «لا تثريب عليكم اليوم يغفرالله
لكم و هو ارحم الراحمين. امروز سرزنشى بر شما نيست، خدا همگان را
مىبخشد او بخشاينده است» سپس افزود و با اين كه رسالت مرا تكذيب كرديد
و مرا از خانهام بيرون ساختيد ولى با اين همه، من بند بردگى از گردن
شما باز مىكنم و اعلام مىكنم كه «اذهبوا و انتم الطلقاء: برويد! همه
شما آزاد شده هستيد» 4.
خوى زيبا و عطوفت انسان دوستى پيامبر پيوسته زبانزد جهانيان در طول
قرون بوده و سرايندگان اسلامى كه به مدح و ثناى او پرداختهاند، غالباً
بر اين شيوه اخلاقى او تكيه كردهاند؛ ابو عبدالله شرف الدين بوصيرى
متوفاى 694 كه از مشاهير شعراء و ادباى قرن هفتم است، در مدح حضرت صاحب
رسالت قصيده معروفى به نام «قصيده برده» 5 دارد و در آن بر اين شيوه
اخلاقى اشاره مىكند و مىگويد:
فاق النبيين فى خلق و فى خلق
ولم يدانوه فى علم ولا كرم
اكرم بخلق نبى وانه خلق
بالحسن مشتمل بالبشر متسم
«بر تمام پيامبران از نظر آفرينش و خوى برترى يافت و هيچ كدام در دانش
و كرم به او نمىرسند چه زيبا آفرينشى و چه زيبا اخلاقى است كه با
زيبايى آميخته و تبسمى بر لب دارد».
حقاً كه راست و درست گفتهاند: «حسنت جميع خصاله او با خصال بس زيبا
آفريده شده است».
او با اخلاق زيبا و پسنديده خود تحقق بخش خطاب قرآنى است كه به او
دستور مىدهد: كه: «و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين فان عصوك فقل
انّى برىء مما تعملون (شعراء/215و216): بالهاى رحمت خود را بر مؤمنان
فروآور، و اگر كافران به مخالفت با تو برخاستند، بگو من از كارهاى شما
بيزارم».
3- صبر و بردبارى
خدا در آغاز بعثت او را از مسؤوليت سنگينى كه بر عهده گرفته است آگاه
ساخت و فرمود: «انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً (مزمل /5): ما گفتار سنگينى
را بر تو وحى مىكنيم» اين قول سنگين، رسالت جهانى او است كه اداء آن
بر او و عمل به آن نيز بر رهروانش سنگين مىباشد.
انجام چنين رسالت خطيرى بدون يك روح مقاوم و صبور و شكيبا و بردبار،
امكانپذير نيست از اين جهت در آيات متعددى او را به صبر و شكيبائى
دعوت مىنمايد كه برخى را يادآور مىشويم:
در آغاز نزول وحى، و در سوره مدثر او را چنين مورد خطاب قرار مىدهد:
«و لربك فاصبر (مدثر /7): براى خدا در طريق ابلاغ رسالت بردبار باش»
بار ديگر، صبر واستقامت پيامبر مصمم را يادآور مىشود و مىگويد:
«فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل ولا تستعجل لهم» (احقاف /35)
«بسان پيامبران اولوالعزم صبر بنما و درباره آنان، عجله مكن».
4- نيايش نيمه شب
روح خضوع و حالت نيايش در انسان، رمز شعور و نشانه آگاهى او از وجود
قدرت بزرگ و علم بى پايان در صفحه هستى، و تعلق ذاتش به آن مقام بزرگ
است احساس وابستگى به وجود برتر، انسانها را به ابراز خشوع وإمىدارد و
سرانجام خشوع در قالب «عبادت» تجلى مىكند ولى نيايشگران گروه واحدى
نيستند كه آنها را گروهاى مختلفى تشكيل مىدهد.
گروهى براى رفع نياز و جلب سود و يا بيم از عذاب، به اين احساس «لبيك»
مىگويند، در حالى كه گروه ديگرى كه از معرفت بيشترى برخوردارند، به
خاطر درك كمال مطلق و «مهرى» كه به خدا مىورزند، به پرستش او
مىپردازند، البته اختلاف در انگيزهها تأثيرى روى اصل قداست عمل
نمىگذارد، بلكه همگان در پرتو اصل «ولكلّ درجات مما عملوا و ما ربك
بغافل عما يعملون» * در پيشگاه خدا مأجور و مثاب و داراى پاداش بزرگ
مىباشند.
در حديثى امام صادق (ع) نيايشگران را به سه گروه تقسيم مىكند و در اين
مورد سخن بس جالبى دارند كه اينك يادآور مىشويم:
«قوم عبدوا الله خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و
تعالى طلب الثواب فتلك عبادة الاُجراء، و قوم عبدوا اللّه حبا له فتلك
عبادة الأحرار و هى افضل العبادة» 6.
«گروهى بسان بردگان از ترس به نيايش مىپردازند و گروهى ديگر مانند مزد
گيران به انگيزه پاداش، او را عبادت مىكنند در حالى كه گروه سوم، روى
مهرى كه به او مىورزند به نيايش بر مىخيزند، و نيايش اين گروه بهترين
پرستشها است».
كلمه «حُبّاً له» رمز شعور عميق و آگاهى ژرف از عظمت مربوب و كمال
گسترده است و از اين جهت، در انسان، عشق و علاقه عظيمى به كانون كمال
مىآفريند و در نتيجه از روى اخلاص و مهر، بدون چشمداشت پاداش، يا بيم
از كيفر به عبادت بر مىخيزد، و در خضوع و خشوع خود، لذت مىبرد، لذتى
كه ديگر «لذتها» را به دست فراموشى مىسپارد.
قرآن و نيايش پيامبر - عبادتهاى نيمه شب اولياى الهى كه همراه با اشك
شوق و سوز دل است، معلول شناخت عظيمى است كه از خدا دارند، نتيجه شوق و
عشق به كمال است كه در دل خود احساس مىنمايند و سرانجام عبادت با لذت
شهود معبود، در كامشان شيرين شده و خواب لذيذ و بالش ناز، و فراش گرم
به دست فراموشى سپرده مىشود و ساعاتى به راز و نيازبا او مىپردازند
تا آنجا كه رسول گرامى برخى از اوقات گاهى دو سوم شب را، به عبادت
برگزار مىكرد بنابراين چه بهتر با نيايش او آشنا شويم:
1- خدا در سوره أسراء به پيامبر دستور «تهجّد» مىدهد كه همان عبادت در
نيمه شب است چنانكه مىفرمايد:«و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان
يبعثك ربك مقاماً محموداً» (اسراء /79)
«برخى از شب را برخيز! با قرآن و يا نماز به عبادت بپرداز، و اين يك
برنامه اضافى است، شايد خدا تو را به مقام شايستهاى برگزيند».
2- خداوند در سوره مزمل به بيان كم و كيف عبادت در دل شب مىپردازد،
وقت آن را شب، و مقدار آن را، بين دو سوم الى يك سوم شب اعلام مىدارد
و فلسفه قيام و تهجد در شب را امرى مىداند كه در پيشبرد اهداف او
كاملاً مؤثر است .
ما در اينجا اين بخش از آيات را يك جا مىآوريم تا روابط منطقى آيات
كاملاً روشن گردد:
«يا ايّها المزّمل قم الليل الا قليلاً، نصفه او انقص منه قليلاً، اوزد
عليه و رتل القران ترتيلاً، انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً، ان ناشئة
الليل هى اشدّ وطاً و اقوم قيلاً ان لك فى النهار سبحا طويلاً و
اذكراسم ربك و تبتّل اليه تبتيلاً» (مزمل /1-8)
«اى جامه به خود پيچيده، شب را جز اندكى بپاخيز، نيمى از شب يا اندكى
از آن كم كن يا بر آن بيفزا، قرآن را با ترتيل (با تأنى و آرام) بخوان،
به همين زودى گفتار گران بر تو القاء مىكنيم ساعات و اوقات شب، مايه
تأثير عميق و استوارى گفتار است. براى تو در روز، رفت و آمد طولانى
است. نام پروردگار خود را به يادآر و به او توجه نما».
بياييد در مضامين اين آيات كمى دقت كنيم! خدا در آغاز رسالت پيامبر و
آغاز نزول وحى - كه شأن نزول آيات حاكى از آن است - به پبامبرش
دستور«عبادت در دل شب» را مىدهد، و او را از نظر كميت، ميان دو سوم و
يا نصف و يا يك سوم شب، مخير مىسازد، تا برحسب شرائط و امكانات به يكى
از سه صورت، به نيايش خدا بپردازد و اين قسمت با جملههاى «قم الليل
الا قليلا نصفه او انقص منه قليلا اوزد عليه» بيان شده است .
قيام در دل شب، نبايد با نماز گزاردن پايان پذيرد، بلكه بايد با تلاوت
قرآن، آن هم به صورت «ترتيل» كه در آن به الفاظ و معانى كاملاً توجه
مىشود، همراه گردد، اگر بنده حق با گزاردن نماز با خدا سخن مىگويد و
ارتباط برقرار مىكند، خدا هم از طريق قرآن كه سخن او است با بنده خود
سخن مىگويد و در نتيجه ارتباط برقرار مىگردد و اين مطلب با جمله
«ورتّل القران ترتيلاً» بيان شده است .
در آيه بعد به راز اين تكليف (عبادت نيمه شب) اشاره شده است و آن اين
كه به همين زودى، بارى گران و مسؤوليتى خطير كه تحمل و ابلاغ رسالت است
بر تو القاء خواهد شد و براى انجام آن لازم است به خود سازى بپردازى و
ارتباط مستمر با مبدأ قدرت برقرار كنى چنانكه مىفرمايد: «انّا سنلقى
عليك قولا ثقيلاً».
آيه بعد، علت گزينش شب را براى تهجد بيان مىكند و آن اين كه مقدار
تأثير عبادت به آرامش محيط و فراغت قلب بستگى دارد، از اين جهت، عبادت
نيمه شب، از نظر تأثير، عميقتر، و از نظر گفتار، استوارتر است و در
اين شرائط، گفتار از دل بر مىخيزد و با آن تطبيق مىكند در حالى كه
روز فارغ از غوغا و سعى و تلاش و رفت و آمد نيست و با اين گرفتارى نه
وقت كافى هست و نه فراغت قلب، چنانكه مىفرمايد: «انّ ناشة الليل هى
اشدّ وطاً و اقوم قيلاً انّ لك فى النهار سبحا طويلاً».
انسان كامل به حكم اين كه يك موجود امكانى و از نظر قوا و نشاط روحى
محدود است به هنگام انجام وظيفه، خصوصاً به وقت مقابله با جاهلان و
افراد نادان، با يك نوع كم نشاطى و افسردگى روبرو مىگردد كه اگر
افزايش يابد مايه دلسردى در انجام وظيفه مىشود، براى زدودن هر نوع
زنگار دل، عبادت بهترين وسيله ارتباط با كانون قدرت و مركز كمال است كه
به روح و روان، نيرو و نشاط بيشترى مىبخشد.
3- در سوره مزمل آياتى است كه حاكى از قيام پيامبر با گروهى از مؤمنان
براى عبادت در شب مىباشد، چنانكه مىفرمايد: «ان ربّك يعلم انك تقوم
ادنى من ثلُثَى اللّيل و نصفه و ثلثه و طائفة من الّذين معك» (مزمل
/20)
«خداى تو مىداند كه تو با جمعى از افرادى كه با تو هستند نزديك به دو
سوم و يا نصف و يك سوم شب را به عبادت مىگذارنى».
در حالى كه خدا عبادت در شب را براى رسول گرامى «نافله» مىداند ولى با
اين حال، حضرتش به اندازهاى به آن امر قيام كرد كه قدمهاى او ورم كرد
و آيه ذيل در اين مورد نازل گرديد:
«طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى الاّ تذكرة لمن يخشى» (طه /2-3)
«قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى بلكه مايه
يادآورى است براى كسانى كه از مخالفت خدا بترسند».
5- علم و آگاهى گسترده
پيامبر گرامى داناترين و آگاهترين انسانى است كه گام بر پهنه گيتى
نهاده است و قرآن علم و آگاهى او را چنين توصيف مىفرمايد:
«و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل
الله عليك عظيماً» (نساء /113)
«كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه را كه نمىدانستى به تو
آموخت، و كرم خدا درباره تو بزرگ است».
دقت در جملههاى سه گانه اين آيه، ما را به وسعت علم او هدايت مىكند:
1- «و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة: خداوند كتاب و حكمت را بر تو
فرو فرستاد»، مقصود از كتاب، قرآن و منظور از حكمت، دانشهاى استوار است
كه در هر دوره زندگى، سعادت آفرين مىباشد و نمونههايى از آن در گفتار
لقمان حكيم آمده است ولى هرگز منحصر به آن نوع دستورها نيست، بلكه از
آن گستردهتر است .
2- «و علمك ما لم تكن تعلم: آنچه را كه نمىدانستى، به تو آموخت»، علم
و آگاهىاى كه در اين جمله آمده است،
به حكم قانون «تغاير معطوف و معطوف عليه» غير از كتاب و حكمت است كه در
جمله پيش وارد شده است و در پايه عظمت آن همين بس كه در جمله سوم آن را
چنين توصيف مىنمايد:
3- «و كان فضل الله عليك عظيماً: كرم و لطف خدا كه علم و آگاهى تو يكى
از شاخههاى آن است، بزرگ است»، هيچ كرامتى بالاتر از علم و دانايى
نيست و توصيف كرم به عظمت، به گونهاى مشعر و گواه بر عظمت علم اوست.
علمى كه خدا او را عظيم توصيف مىكند، تكليف آن روشن است.
آدم نخستين، پيامبر الهى است كه به حكم آيه: «و علّم ادم الاسماء
كلّها» (بقره /31) از اسرار هستى آگاه گشت، علمى را فرا گرفت كه
فرشتگانرا از آن بهرهاى نبود و بدين جهت بر آنها برترى جست و مسجود
آنان قرار گرفت و خاتم پيامبران به اتفاق روايات و امت اسلامى برترين،
پيامبران و سرآمد آنها به شمار مىرود از اين جهت بايد از نظر كمالات
نفسانى و ملاكات فضيلت و برترى، بالاتر از همه و از آدم ابوالبشر باشد.
«بريد» كه يكى از شاگردان امام باقر و امام صادق (ع) است نقل مىكند كه
يكى از اين دو بزرگوار، بر وسعت علم و آگاهى پيامبر با آيه زير استدلال
فرمود:
«و ما يعلم تاويله الا اللّه و الراسخون فى العلم (آل عمران /7): تأويل
متشابه يا قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمىدانند».
امام چنين فرمود: «و رسول الله افضل الراسخين فى العلم قد علمه الله
عزوجل جميع ما انزل عليه من التنزيل و التأويل و ما كان الله ليننزل
عليه شيئا لم يعلمه تأويله» 7
«پيامبر خدا برجستهترين راسخنان در علم است، خدا تنزيل و تأويل قرآن
را به او آموخت و در شأن خدا نيست كه چيزى را بر او فرو بفرستد و او را
از حقيقت آن آگاه نسازد».
علم امير مؤمنان (ع) و ديگر امامان معصوم پرتوى از علم نبوى است و
مجموع احاديث صحيح و استوارى كه در اختيار داريم، همگى به او منتهى
مىگردد و مطالعه اين بخش، گواه روشنى بر علم عظيم پيامبر خاتم است.
مايه مصونيت مردم از عذاب
اعمال زشت انسان واكنشى در اين جهان و پى آمدى در سراى ديگر دارد، يكى
از آثار گناه در جامعه نزول عذاب است كه در آيات قرآن و احاديث بر آن
تصريح شده است و كافى است كه در اين مورد آيات مربوط به نابودى اقوام
سركش را مطالعه نماييم.
ولى يكى از آثار وجود پيامبر اين است كه تا او در ميان مردم است خدا
آنان را با نزول عذاب مجازات نمىكند و به اين ويژگى در آيه زير تصريح
شده است:
«و ما كان اللّه ليعذّبهم و انت فيهم و ما كان الله معذّبَهم و هم
يستغفرون» (انفال /33)
«هرگز خدا آنان را مجازات نمىكند تا تو در ميان آنان هستى همچنانكه
عذاب نمىفرستد تا طلب آمرزش مىنمايند».
نخستين كسى كه چنين ويژگى را از قرآن استخراج نمود، امير مؤمنان على
(ع) است وى در يكى از كلمات قصار خود مىفرمايد:
«كان فى الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احد هما فد ونكم الاخر
فتمسكوابه، « اما الامان الذى رفع فهو رسول الله (ص) و اما الامان
الباقى فالاستغفار قال الله تعالى: و ما كان الله ليعذبهم و انت
فيهم...» 8
«در روى زمين دو وسيله امنيت مؤثر وجود دارد: يكى برداشته شد، به ديگرى
چنگ بزنيد، آنچه برداشته شد، پيامبر خدا است،و آنچه باقى است طلب آمرزش
است خدا مىفرمايد: شأن خدا نيست كه آنان را مجازات كند تإ؛ّّّ تو در
ميان آنان هستى...»
7- شفيع روز جزا
همگى با واژه شفاعت آشنايى كامل داريم، هنگامى كه سخن از جرم و گناه، و
محكوميت يك فرد به ميان مىآيد، و شخصى پا به ميان مىگذارد تا درباره
فردى فعاليت و وساطت كند تا او را از مرگ و اعدام يا زندان و توقيف
نجات بخشد، مىگوييم: فلانى در حق او «شفاعت» كرد.
لفظ شفاعت از ماده شفع به معنى جفت، در مقابل «وتر» به معنى طاق، گرفته
شده است، علت اين كه به وساطت شخص براى نجات گنهكار شفاعت گفته مىشود،
اين است كه مقام و موقعيت شفاعت كننده، و نيروى ثأثير او، با عوامل
نجاتى كه در وجود شفاعت شونده هست (هر چند كم و اندك باشد) ضميمه (و
جفت مىشوند) و هر دو به كمك هم، موجب خلاصى شخص گنهكار مىگردند.
معناى شفاعت اولياى خدا براى گنهكاران در ظاهر اين است كه عزيزان الهى،
روى قرب و موقعيتى كه در پيشگاه خداوند دارند، مىتوانند براى مجرمها و
گنهكاران وساطت كنند، و از خداوند بزرگ بخواهند كه از تفصير و گناه
آنان درگذرد، البته شفاعت كردن و پذيرفته شدن شفاعت آنان در گرو يك
رشته شرائطى است كه برخى مربوط به شخص گنهكار، و برخى مربوط به مورد
شفاعت (گناه) مىباشد.
به عبارت ديگر، شفاعت همان كمك كردن اولياى خدا است با اذن خدا، به
افرادى كه در عين گنهكار بودن پيوند ايمانى خود را با خدا، و پيوند
معنوى خويش را با اولياى خدا قطع نكردهاند.
و به يك معنا، شفاعت اين است كه يك موجود مادون - كه استعداد جهش و
پيشرفت دارد - از موجود بالا، به صورت يك امر قانونى استمداد و مدد
طلبد، البته مدد خواه از نظر كمال روحى، بايد به حدى سقوط نكند كه
نيروى جهش و تكامل را از دست بدهد، و امكان تبديل او به يك انسان پاك
ازميان برود.
عقيده به شفاعت به اندازهاى در ميان مسلمانان رسوخ دارد كه هركجا
برويم و از هر كه بپرسيم اين اعتقاد را از عقايد اسلامى خويش مىشمارد،
و در اصالت آن از نظر اسلام هيچ گونه ترديدى نشان نمىدهد. همه
مىبينيم كه در مواقع راز و نياز مسلمانها با خدا، و نيز در كنار قبر
پيشوايان بزرگ اسلام، دلها و انديشههاى افراد گنهكار، بسوى شفيعان
درگاه الهى كشيده مىشود و از آنان مىخواهند كه از پيشگاه خداى بزرگ
بخواهند تا مورد عفو و رحمت الهى قرار گيرند.
يك چنين عقيده راسخ و پا برجايى، نمىتواند ساختگى و غير اصيل باشد،
قطعاً توجه جامعه اسلامى به سوى اين عقيده معلول ورود آن در قرآن مجيد
و احاديث اسلامى است، زيرا معنى ندارد يك جمعيت يك ميليارد نفرى و
بخصوص دانشمندان آنها به دنبال عقيدهاى بروند كه هرگز در كتاب آسمانى
و مدارك دينى آنها وارد نشده باشد.
البته بايد اعتراف كرد كه اين مسأله اصيل اسلامى بسان برخى ديگر
ازمعارف بلند آن، با برخى از پيرايههاى غلط همراه شده است و از همين
رو، بر دانشمندان است كه مردم را در اين زمينه روشن سازند و مطالب اصيل
اسلامى را از غير آن جدا نمايند.
مسأله شفاعت و كمك كردن موجود عالى به فرد پائين، غير از مسأله پارتى
بازى و وسيله تراشى ظالمانه دستگاههاى بشرى است، حالا اگر يك فرد نا
اهل يا گروه غير وارد، اين اصل اسلامى را از محور صحيح آن منحرف كرده،
و چهره آن را كريه ساختهاند، مربوط به انديشه صحيح اسلامى نيست .
البته برخى شايد چنين تصور كنند: روز رستاخيز شافعان راستين الهى،
يزيدها و حجاجها و چنگيزها را زير بال و پر شفاعت خود قرار خواهند
داد، و همه آنان از حوزه معنويت و نورانيت شافعان بهرهمند گرديده، و
در كانون وجود آنان جهشى به سوى پاكى پيدا خواهد شد.
ولى آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند، زيرا شفاعت شافعان واقعى از
آن كسانى است كه روح و روان آنان دارايى نيروى جهش به سوى كمال و پاكى
باشد، ولى كسانى كه در سراسر وجود آنان نقطه قوت و كمالى پيدا نمىشود،
هرگز نورانيت شافعان، وجود تاريك آنان را روشن نخواهد كرد.
بايد درباره شفاعت چنين بينديشيم: مردى را فرض كنيم كه پاسى از عمر خود
را در فساد و ناپاكى گذرانده است ولى بر اثر برخورد با صالحان و پاكان،
جرقهاى در دل او روشن مىگردد، و انقلابى در او پديد مىآيد، و او را
انسان ديگرى مىسازد. مشابه اين جريان را درباره انسانهاى اخروى
بينديشيم، انسانهايى كه در روح و روان آنان آلودگى وجود داردولى در
عين حال نيروى جهش به سوى كمال ازروان آنان به كلى رخت بر نبسته است،
در اين موقع بر اثر برخورد با شخصيتهاى سازنده الهى و قرار گرفتن در
حوزه نورانيت انسانهاى نورانى، يك نوع دگرگونى در وجود آنان رخ مىدهد
و جرقه انقلاب و جهش به سوى كمال در روح و روان آنان روشن مىگردد.
اين، تصوير نارسا و كمرنگى از حقيقت شفاعت اخروى است كه به وسيله
شافعان راستين به اذن الهى انجام خواهد گرفت و تا خود به آن گام ننهيم،
به حقيقت آن واقف نخواهيم شد.
بايد درباره شفاعت همانطور بينديشيم كه درباره توبه و ندامت
مىانديشيم، جاى شك نيست كه توبه و ندامت از اعمال گذشته با شرايطى كه
گفته شده است انسان را شستشو داده و جرقه انقلاب را در كانون وجود
انسان روشن مىسازد، و هرگز كسى نگفته است كه تشريع توبه مايه جرأت
تبهكاران مىگردد. همچنين نبايد موضوع اعتقاد به شفاعت را مايه جرات و
وسيله گسترش گناه بينديشيم، بلكه بايد آن را روزنه اميدى به سوى بازگشت
به طهارت و پاكى تلقى كنيم .
سازندگى و آثار تربيتى اعتقاد به شفاعت: از آنجا كه در اين گفتار،
حقيقت شفاعت را به طور فشرده بيان كرديم، شايسته است كه پيرامون آثار
تربيتى و خصوصيات اين ايده مذهبى بحث كنيم:
امروز از ديد بسيارى از خوانندگان، اهميت و لزوم بحث پيرامون يك ايده
مذهبى، در گروه آثار تربيتى و سازندگى آن است - لذا - اگر يك ايده
مذهبى در اين مسير قرار نگيرد، آن را از مسائل درجه دو مذهبى مىشمارند
و احيانا خود را موظف به غور و بحث در آن نمىدانيم.
روى اين لحاظ براى نشان دادن اهميت بحث و اين كه ايده «شفاعت» حتى روى
مقياسى كه آنان براى درجه بندى مسائل مذهبى ترتيب دادهاند، از مسائل
درجه يك مىباشد، بحث پيرامون آثار تربيتى و اصلاحى آن را بر ديگر
بحثها مقدم داشته ابتدا در اين مورد به بحث و گفتگو مىپردازيم:
شفاعت مايه اميدوارى است: اعتقاد به شفاعت پديد آورنده اميد در دل
گنهكاران، و مايه بازگشت آنان در نيمه زندگى، به سوى خدا است، و اگر
حقيقت شفاعت درست مورد بررسى قرار گيرد، خواهيم ديد كه اعتقاد به شفاعت
اولياى خدا، نه تنها مايه جرات و موجب سرسختى با خدا نمىباشد، بلكه
سبب مىشود كه گروهى به اميد اين كه راه بازگشت به سوى خدا به روى آنان
باز است، و مىتوانند به وسيله اولياى خدا، آمرزش الهى را نسبت به
گذشته جلب كنند، از عصيان و سركشى و سرسختى دست برداشته و به سوى حق
باز گردند.
نه تنها شفاعت در زندگى انسانها اين نقش را بر عهده دارد، بلكه پذيرش
توبه، و در سطح وسيعتر، موضوع «انتظار فرج» و اميد به بهبود وضع آينده
اجتماع، از عوامل سازندهاى است كه براى دگرگون ساختن اوضاع و
نابسامانىهاى بشر به انسان نيرو بخشيده و او را از محيط تيره و تار
يأس و نوميدى، به فضاى روشن رجاء و اميدوارى وارد مىكند.
اعتقاد به شفاعت اولياء خدا (البته با شرايط خاصى) درباره گنهكاران سبب
مىشود كه فرد گنهكار معتقد گردد كه وى از اين به بعد مىتواند سرنوشت
خود را دگرگون سازد و اعمال ديرينه وى طورى نيست كه براى او يك سرنوشت
شوم قطعى و غير قابل تغيير ساخته باشد، بلكه او از همين حالا به كمك
اولياى خدا و تصميم راسخ خود بر اطاعت و فرمانبردارى از خدا، مىتواند
سرنوشت خود را عوض كند،و درهاى سعادت را به روى خود بازكند؛ ولى بر
عكس، يأس و نوميدى و اين كه ديگر كارى از او و ديگران ساخته نيست، چراغ
اميد را در شبستان عمر انسان ،خاموش مىسازد.
جوانى كه در طول زندگى گناهان و لغزشهائى داشته است هرگاه معتقد گردد
كه كارهاى زشت پيشين او، آنچنان كاخ سعادت وى را ويران كرده كه ديگر
قابل ترميم نيست،و براى او يك سرنوشت قطعى پديد آورده كه به هيچ
وسيلهاى نمىتوان آن را دگرگون ساخت، و آمرزش خدا را به خويش جلب
نمود،و حتى توبه و پشيمانى ،و شفاعت و كمك خواهى از اولياى حق
نمىتوانند سرنوشت او را دگرگون سازند، چنين اعتقادى نه تنها از حجم
گناه او نمىكاهد، بلكه سبب مىشود كه پرونده زندگى وى روز به روز
سياهتر، و بار گناه او سنگينتر شود. زيرا او با خود چنين فكر مىكند:
اكنون كه راه باز گشت به روى من باز نيست، و از اين به بعد هر نوع قدم
نيكى در راه اطاعت خدا بر دارم، سودى به حال من نخواهد داشت، ديگر جهتى
ندارد كه من در نيمه عمر رنج اطاعت را بر خود هموار سازم و از گناهان
لذت بخش دست بردارم. ولى بر عكس اگر روزنه اميد را به روى خود باز
ببيند و بداند كه از همين حالا مىتواند وضع خود را در آينده دگرگون
سازد، در اين صورت كوشش مىكند كه گذشته را جبران كند و به وضع خود در
آينده بهبود بخشد.
از اين گذشته همانطور كه مىدانيم: شفاعت اولياى خدا منوط به اذن
پروردگار جهان است و تا اجازه خدا نباشد، هيچ كس نمىتواند شفاعت
نمايد، ناگفته پيدا است كه اذن خدا بى جهت و بى حكمت نخواهد بود، در
اين صورت بايد گفت اذن خدا شامل حال كسانى مىشود كه براى عفو و اغماض،
شايستگى دارند و اگر در طول زندگى لغزش و گناهى داشتهاند، به مرحله
پرده درى و طغيان نرسيده است، و اگر رابطه خود را در بعضى از جهات ضعيف
كردهاند، ولى به كلى آن را قطع نكردهاند. چنين افرادى كه پيوندهاى
گوناگون خود را با حق و حقيت نگسستهاند، مشمول و شايسته شفاعت
مىشوند.
نويد شفاعت با اين شرايط، خود هشدارى است به گنهكاران كه به هوش باشند
و هر چه زودتر از ادامه گناه باز گردند، و همه پيوندهاى خود را پاره
نكنند، و پردهها را ندرند، و از شعاع شفاعت دور نگردند كه در غير اين
صورت راه نجاتى براى آنان نخواهد بود.
همين احساس و توجه، دربازگشت افراد گنهكار به راه حق و تجديد نظر در
برنامههاى غلط، موثر مىگردد، و در حقيقت روزنه اميدى براى پاك ساختن
برنامه زندگى از نقاط تاريك محسوب مىشود.
تجربه نشان داده است كه اگر روزنه اميدى به روى افراد مجرم گشوده شود و
احساس نمايند كه اگر در برنامه غلط و نارواى خود تجديد نظر كنند، راه
نجاتى براى آنها هست، بسيارى از آنها بيراهه، به راه باز مىگردند.
در قوانين جزائى و كيفرى ملتها، قانونى بنام «عفو زندانيان و مجرمان
بزرگ و محكومان به حبسابد» وجود دارد، نكته آن اين است كه روزنه اميدى
براى اين افراد باز شود، و در برنامه زندگى خود تجديد نظر نمايند، و
اگر اين روزنه نبود، علت نداشت كه در همان محيط، آرام بنشينند و دست به
جنايت نزنند زيرا بالاتر از سياهى (زندان ابد) رنگى نيست .
شفاعت درباره افراد لايق و شايسته، جز روزنه اميد براى امكان تجديد
حيات دينى و اخلاقى چيزى نيست، و مخصوص كسانى است كه روابط خود را با
خدا و اولياى دين حفظ كردهاند، ولى كسى كه داراى اعمال نيك نبوده و از
ايمان به خدا بهره نداشته باشد و عمرى در گناه و فساد به سر برده است،
هرگز مشمول شفاعت نخواهد بود.
فرق اين دو طايفه را مىتوان با مثالى مجسم ساخت:
فرض كنيد سربازانى مامورگشودن دژى بر فراز كوهى مىباشند، و گشودن آن
دژ، در حفظ كشور آنان از تجاوز خارجى فوق العاده مؤثر است، فرمانده
ماهر و ورزيده، وسايل لازم پيشروى وگشودن دژ را در اختيار آنان
مىگذارد، و فرمان بالا رفتن را صادر مىنمايد.
آن گروه از سربازان بى انضباط و ترسو كه گوش به فرمان فرمانده نداده، و
در پائين كوه مىمانند، هيچگاه مشمول حمايت او نمىگردند، اما آن گروه
كه فداكارند و به سرعت از كوه بالا مىروند، اگر چه در بعضى از
گذرگاهها بلغزند، و يا سعود و بالا رفتن در بعضى از نقاط حساس كوه براى
آنها مشكل باشد، فرمانده دلسوز، مراقب حال آنها بوده و در نقاط حساس به
آنها كمك كرده و از لغزشگاه عبورشان مىدهد.
اين نوع مراقبت و كمك، يك نوع شفاعت از آن افرادى است كه در مسير هدف
گام بر مىدارند، و هيچ اشكالى ندارد كه فرمانده دلسوز پيش از صعود به
كوه اين مطلب را اعلام كند و بگويد اگر شما در نقاط حساسى از سعود باز
بمانيد، از كمكهاى بيدريغ من محروم نخواهيد ماند، و من با تمام قوا
كوشش مىكنم كه شما را در اين هدف كمك كنم.
يك چنين اعلام قبلى، افراد را براى كار دلگرم كرده و نور اميد را در دل
آنان پديد مىآورد و بر قدرت و پايدارى آنان مىافزايد، و در حقيقت يك
نوع تربيت و وسيله تكامل است .
در اينجا بايد بگوييم كه: اعتقاد به شفاعت درصورتى مىتواند مؤثر و
سازنده باشد كه دور از هر نوع عوام فريبى تفسير شود و حساب شفاعتى كه
قرآن و حديث و يا عقل و خرد ما را به سوى آن دعوت مىكند، از شفاعتى كه
در اذهان برخى از دور افتادگان از تعاليم اسلام وجود دارد، جدا گردد،
زيرا گاهى تفسيرهاى غلط براى شفاعت ازطرف افراد ناروا، مردم را از درك
حقيقت شفاعت باز مىدارد و ما را به ياد شعر شاعرى (حاجب) نام
مىاندازد كه فكر مىكرد در روز رستاخيز دست على درباره شفاعت گنهكاران
آنچنان باز است كه علاقهمندان وى به اطمينان شفاعتش هر چه بخواهند
مىتوانند گناه كنند، ازاين جهت به افتخار امام قصيدهاى سرود كه
نخستين بيت آن اين است:
حاجب اگر معامله حشر با على است
من ضامنم تو هر چه بخواهى گناه كن
ولى همين شاعر، طبق گفته خويش - در عالم رؤيا امام را به خواب ديد و
خشم حضرت را از سرودن چنين شعر خرافى حس كرد و امام خواستار آن شد كه
قسمت دوم از شعر خود را عوض كند و چنين بگويد:
حاجب اگر معامله حشر با على است
شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
خواه اين جريان، حقيقت داشته باشد و يا افسانه و پندارى بيش نباشد،
حقيقت همين است كه در اين داستان آمده است .
جوانان عزيز و علاقهمندان به مكتب پيامبر، بايد معارف دينى خود را از
دانشمندان محقق و كتابهاى اصيل اسلامى بگيرند تا شفاعت حقيقى را از
شفاعت تحريف يافته به خوبى باز شناسند و به گفته هر درويش معركه گير،
يا داستانسراى حرفهاى، و يا نوشتههاى مبتذل كه به خامه افراد فاقد
صلاحيت نوشته مىشود، اعتماد نكنند.
شفاعت پيامبر اسلام: اين بحث اجمالى، پيرامون واقعيت شفاعت، و آثار
سازنده آن مىتواند پاسخگوى بسيارى از پرسشها باشد، ولى بحث گسترده آن،
نياز به طرح بحثهاى ديگرى دارد كه فعلاً مجال بازگوئى آنها نيست افرادى
كه بخواهند با ديگر بحثهاى مربوط به شفاعت آشنا شوند، به كتاب «شفاعت
در قلمرو عقل و قرآن و حديث» مراجعه بفرمايند.9
آنچه كه فعلاً موضوع اين نوشته ايجاد مىكند، بيان دلائل قرآنى «شفيع
بودن پيامبر در روزرستاخيز» است و در اين مورد به دو آيه بسنده
مىكنيم:
1- «و من الليل فتهجدبه نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً
(اسراء /79): براى نماز نافله در برخى از شب برخيز تا خدا تو را براى
مقام بس پسنديدهاى برانگيزد».
اكنون بايد ديد مقصود از مقام محمود چيست؟ مقامى كه هر كس پيامبر را بر
آن مقام ببيند، به تحسين او مىپردازد؟
طبرسى مىگويد: مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از آن، همان
مقام شفاعت است و مىگويند: پيامبر در روز رستاخيز لواء الحمد (پرچم
سپاس و ستايش) را به دست مىگيرد و همه پيامبران زير آن لواء گرد
مىآيند و او نخستين كسى كه شفاعت مىكند و شفاعت او پذيرفته مىشود
10.
زمخشرى مىنويسد: چه مقامى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام
اهل محشر مىگردد 11 روايات اسلامى در اين مورد اتفاق نظر دارند كه
مقصود از آن همان مقام شفاعت است. سيوطى در كتاب الدر المنثور و سيد
هاشم بحرانى در تفسير برهان احاديثى را كه «مقام محمود» را به شفاعت
تفسير مىكنند آوردهاند. 12
2- «وللاخرة خيرلك من الاولى ولسوف يعطيك ربك فترضى (الضحى /5-6): سراى
ديگر براى تو از اين جهان بهتر است، خدا به زودى آن قدر به تو مىبخشد
كه راضى شوى!»
از اين كه آيه نخست پيرامون روز رستاخيز سخن مىگويد، طبعاً زمان و
كمال اين «عطاى رضايت آفرين» در همان زمان خواهد بود.
از آنجا كه پيامبر رحمة للعالمين است، نمىتواند در چنين روزى از فكر
امت بيرون آيد، و آنچه كه مىتواند رضايت او را تحصيل كند نجات
گروههائى از امت است كه پيوند ايمانى خود را با خدا، و ارتباط وحى خود
را با پيامبر نبريده باشند، و اين كار در پرتو شفاعت انجام مىگيرد.
روايات اسلامى نيز آيه را به شفاعت پيامبر تفسير كرده است و از ابن
عباس نقل مىكنند كه او گفته است «رضاه ان تدخل امته الجنة: رضايت او
در اين است كه امت خود را وارد بهشت سازد».
8- رؤؤف و مهربان
يكى ديگر از ويژگيهاى پيامبر، علاقه و رأفت و مهربانى او به جامعه با
ايمان است قرآن در اين باره مىفرمايد:
«لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف
رحيم» (توبه /128).
«پيامبرى از خود شما به سويتان آمد، كه مشقت و رنجهاى شما بر او سخت و
گران است، بر ايمان آوردن شما، حريص و علاقمند، به مؤمنان رؤوف و
مهربان است» .
«فان تولوا فقل حسبى الله لااله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش
العظيم (توبه /129)
«اگر از پيروى روى گردان شوند (نگران مباش) بگو خداوند مرا كافى است بر
او توكل كردهام و او صاحب عرش بزرگ است».
9- صاحب كوثر
دو فرزند ذكور پيامبر به نام قاسم و عبدالله درگذشتند دشمنان قسم خورده
او مانند عاص بن وائل و غيره او را «عقيم» و «ابتر» ناميدهند؛ در اين
مورد، قرآن او را با سوره خاصى كه در مكه نازل شده است مورد خطاب قرار
داد و فرمود:
«انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر: ما به تو خير
كثر داديم (به شكرانه اين نعمت) براى خدا نماز بگرزار و دستهاى خود را
در حال نماز تاگلو، بالا ببر (يا قربان كن) بدخواه تو، عقيم است».
مفسران در معناى «كوثر» اختلاف فراوانى دارند، ولى هر چه دامنه اختلاف
گسترش يابد نمىتوان «نسل گسترده» او را از مصاديق و جزئيات آن ندانست
زيرا ظاهر آيه اين است كه جمله نخست، به عنوان پاسخ به گفتار بدخواه
آمده است كه پيامبر را عقيم و ابتر خوانده بود و لازمه چنين گفتارى اين
است كه كوثر به گونهاى تفسير شود كه بتواند پاسخگوى گفتار آن بدخواه
گردد و آن جز با اين نسيت كه بگوييم كه بر خلاف انديشه آن بدخواه، تو
نه تنها ابتر و عقيم نيستى بلكه داراى نسل گستردهاى هستى كه در جهان
نمىتوان بر آن نظيرى يافت.
مفاد آيه يكى از اخبار غيبى قرآن است كه براى همگان ملموس و محسوس است،
با اين كه فرزندان پيامبر در بسيارى از اعصار، به وسيله جلادان اموى و
عباسى به صورت فردى و يا جمعى جام شهادت نوشيدهاند. 13
- مع الوصف - جهان اسلام امروز، خبر غيبى قرآن را پيرامون گستردگى نسل
رسول خدا كاملاً لمس كرده و شاهد نسل روز افزون رسول خدا مىباشد.
فخر رازى در تفسر خود، به هنگام بحث از مفاد كوثر مىنويسد مقصود اين
است كه خدا نسل پيامبر را در طول زمان حفظ مىكند آنگاه مىافزايد:
«فانظركم قتل من اهل البيت ثم العالم ممتلى منهم و لم يبق من بنى اميه
فى الدنيا احد يعبأ به ثم انظركم فيهم فى الا كابر من العلماء كالباقر
و الصادق و الكاظم و الرضا عليهم السلام و النفس الزكية و امثالهم 14.
«بنگر چقدر افراد، از اهل بيت پيامبر كشته شدهاند و باز جهان مملو از
آنها است ولى از خاندان اميه يك نفر كه قابل ذكر باشد باقى نمانده است،
آنگاه بنگر كه چه علماى بزرگى در ميان اهل بيت پيامبر هست مانند حضرت
باقر، حضرت صادق ، حضرت كاظم ، حضرت رضا،و نفس زكية و مانند آنان».
وى اين سخن را در قرن ششم مىگويد و ما اكنون در اوائل قرن پانزدهم
هجرى هستيم و جهان اسلام از مغرب و تونس و الجزائر و مصر گرفته تا برسد
به عربستان و شامات و تركيه و ايران، و غيره شاهد نسل درخشنده رسول خدا
مىباشيم و همگى مىگوييم: «صدق الله العلى العظيم؛ انا اعطينا
الكوثر».
در اين جا تذكر نكتهاى مناسب است و آن اين كه در اعصار گذشته به خصوص
از عصر حضرت رضا به بعد، مقامى به نام «نقابة الطالبيين» وجود داشت كه
مبرزترين آنان عهده دار آن مقام مىباشد؛ بدين صورت كه در هر نقطه و
منطقهاى، «نقيبى» براى «طالبيين» معين مىشد و بارزترين آنان «نقيب
النقبا» لقب مىگرفت و تاريخ از دو شخصيت بزرگ كه يكى امام معصوم و
ديگرى فرزند او است نام مىبرد كه داراى چنين منصب گستردهاى بودند و
اين دو نفر عبارتنداز حضرت رضا (ع) در عصر مأمون و شريف رضى در سال 380
در عصر بهاء الدوله.
كار نقيب، حفظ انساب و ضبط مواليد و وفيات و آشنا ساختن آنان با آداب
متناسب با خاندان آنها و بازدارى آنان از كارهاى پست و دون شأن،
جلوگيرى از ارتكاب گناه و غيره كه «ماوردى» در كتاب «احكام سلطانيه»
درباره آنها به صورت مفصل سخن گفته است 15.
10- شاهد بر اعمال امت
آخرين ويژهگى از نظر بازگوئى در اينجا 16، شهادت و گواه بودن او بر
اعمال امت است، و اين مقام در آيات ياد شده وارد شده است:
«يا ايها النبى انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعياً الى
الله باذنه و سراجاً منيراً(احزاب /45)
«اى پيامبر ما تو را به عنوان گواه و بشارت و بيم دهنده و دعوت كننده
به سوى خدا به فرمان او، و چراغ فروزان، فرستاديم».
در اين آيه رسول گرامى با اوصاف پنجگانهاى توصيف شده كه هر كدام در
خور بحث و گفتگو است:
1- شاهداً 2- مبشراً 3- منذراً 4- داعياً الى الله 5- سراجا منيراً.
توصيف پيامبر به عنوان «شاهد» در آيات ديگرى نيز وارد شده كه گاهى از
نظر تعبير با آيه ياد شده يكسان است 17، و گاهى با هم اختلاف دارد
مانند: «فكيف اذا جئنا من كل امّة بشهيد و جئنابك على هولاء شهيداً
(نساء /41): حال آنان چگونه است آن روز كه براى هر امتى گواهى بر
اعمالشان مىآوريم و تو را گواه بر اعمال آنها قرار مىدهيم»
در اين آيه، پيامبر شاهد و گواه بر پيامبران پيشن است در حالى كه در
آيات يادشده و در آيهاى كه هم اكنون يادآور مىشويم، وى شاهد و گواه
بر اعمال امت خود مىباشد:
«و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون و ستردون الى عالم
الغيب و الشهادة فينبكم بما كنتم تعملون (توبه/ 105): بگو هر كارى
مىخواهيد انجام دهيد به زودى خدا و رسول او و افراد با ايمان اعمال
شما را مىبينند و به زودى به سوى خداى آگاه از پنهانى و آشكار، باز
گردانيده مىشويد، و شما از آنچه كه انجام دادهايد، گزارش مىدهد».
در اين آيه مؤمنون بسان خود پيامبر، آگاه از اعمال منافقان معرفى
شدهاند، مسلماً مقصود، همه افراد با ايمان نيست، بلكه گروه خاصى هستند
كه از آنان به افراد معصوم تعبير مىآوريم .
حالا آگاهى پيامبر از اعمال امت چگونه انجام مىگيرد، مورد بحث ما نيست
ولى مسلم است كه اعمال آنان بر او عرضه مىشود.
چه بهتر كه سخن خود را با سخن خدا - كه بيانگر صفات دهگانه از رسول خود
مىباشد - به پايان برسانيم:
«الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوباً عندهم فى
التورية والانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم
الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ويضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت
عليهم فالّذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه
اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)
«آنها از فرستاده خدا (رسول) و پيامبرامى - درس نخوانده - پيروى
مىكنند، كسى كه صفات او را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مىيابند.
آنها را به خوبيها فرمان مىدهد و از بديها باز مىدارد پاكيزهها را
بر آنها حلال مىشمرد و ناپاكيها را تحريم مىكند و بارهاى سنگين و
زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دوش آنان) بر مىدارد، پس آنها كه به
او ايمان آورده و او را احترام نموده و يارى نمودهاند و از نورى كه بر
او فرود آمده پيروى كردهاند، همانا رستگارند».
صفات دهگانه پيامبر كه در اين آيه آمده است به صورت زير است:
1- الرسول :فرستاده شده 2- النبى: پيامبر 3- الامى: درس نخوانده 4-
مكتو با عندهم فى التوراة و الانجيل: خصوصيات او در تورات و انجيل
نوشته شده است 5- يأمرهم بالمعروف: به كارهاى نيك فرمان مىدهد. 6- و
ينهيهم عن المنكر: از كارهاى بد باز مىدارد 7- و يحل لهم الطيبات:
چيزهاى پاكيزه را براى آنان حلال مىشمرد 8- و يحرّم عليهم الخبائث:
ناپاكيها را براى آنانه تحرير مىكند 9- ويضع عنهم اصرهم: بارها سنگين
(تكاليف شاق مربوط به امت بنى اسرائيل) از دوش آنان بر مىدارد، 10-
والاغلال التى كانت عليهم: عادت زشت و خرافات را كه به صورت غل و زنجير
به دست و پاى آنان بسته شده است، از دست و پايشان باز مىكند.
پى نوشتها:
1- (نهج البلاغه، خطبه اشباح، خطبه 178 ط عبده).
2- غررالحكم، باب الف، ج 1، ص 44.
3- وسائل الشيعه، ج 1، كتاب جهاد.
4- مغازى واقدى، ج 3، ص 835 - بحارالانوار، ج 21، ص 107 - 132.
5- قصيده «برده» از سرودههاى بس معروف جهان است كه بر آن شروح زيادى
نوشته شده است و شايسته هر انسان عربى دانى است كه آن را حفظ كند.
* - براى هر كدام نسبت به اعمال خود درجه و رتبهاى است، پروردگار تو
غافل از كارهاى آنان نيست. سوره انعام، آيه 132.
6- اصول كافى، ج 3، ص 131، باب عبادت، ح 5.
7- بحار الانوار، ج 17، ص 130.
8- نهج البلاغه، بخش حكمت، شماره 85.
9- اين كتاب اثرآيت الله سبحانى است، مباحث دهگانهاى را پيرامون شفاعت
مطرح كرده است و در سال 1354 منتشر شده است .
10- مجمع البيان، ج 3، ص 35.
11- كشاف، ج 3، ص 435.
12- الدرالمنثور، ج 4، ص 197 - برهان، ج 2، ص 438 - 440.
13- و به اعتراف مورخان منصف اگر پيامبر درباره خاندان خود، به جاى
سفارش به مودت و محبت، بر خلاف آن، توصيه كرده بود، بيش از اين مورد بى
مهرى قرار نمىگرفتند، و نيز تاريخ زندگى طالبيها، حسنيها و حسينيها و
موسويها گواه روشن بر كشتار بى رحمانهاى كه درباره آنان انجام گرفته
است، و كافى است در اين مورد به كتاب «متقاتل الطالبيين» تأليف
ابوالفرج اصفهانى متوفاى 356 مراجعه فرمائيد ؛ در اين كتاب، حوادث
دردناك و تلخ فرزندان ابوطالب كه در گوشه و كنار جهان اسلام و يا در
ميدان مبارزه با طوغوتها زمان كشته شدهاند نگارش يافته است .
14- مفاتيح الغيب، ج 8، ص 498، ط مصر، 1308.
15- الاحكام السلطانيه، ص 82 - 86 علاقمندان به اين كتاب كه وظايف نقاب
خاصه را از نقابت عامه جدا كرده است، مراجعه بفرمايند.
17- به سورها فتح آيه 8 و مزمل آيه 15 مراجعه شود.
تفسير منشور جاويد، ج 6، ص 243 - 268.
پيامبر (ص) از منظر امام صادق (ع)
در طول تاريخ بشريت، كم تر انسانى وجود دارد كه مانند پيامبراسلام تمام
خصوصيات زندگى اش به طور واضح و روشن بيان و ثبتشدهباشد.
خداوند متعال در قرآن كريم كتابى كه خود حافظ اوست (1) و
بدونهيچ تغييرى تا قيامتباقى استبا زيباترين عبارات و كاملترينبيانات،
آن حضرت را معرفى نموده و با عالىترين صفات ستوده است.
خداوند متعال مىفرمايد: «انك لعلى خلق عظيم»; (2) اى
پيامبر!
تو بر اخلاقى عظيم استوار هستى.
نيز مىفرمايد: «محمد رسولالله و الذين معه اشداو على الكفاررحماء
بينهم. » (3) محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با اوهستند در
برابر كفار سر سخت و در ميان خود مهربانند.
محققان، تاريخ نويسان و دانشمندان در ابعاد گوناگون زندگى حضرتمحمد(ص)
سخن گفتهاند.
اما ائمه عليهم السلام با نگاهى ژرف و دقيق سيماى آن شخصيتبىنظير و در
يكتاى عالم خلقت را به تماشا نشسته، به معرفى زندگى،مبارزات و آموزههاى آن
حضرت پرداختند.
در اين نوشتار بر آنيم تا گوشه هايى از زندگى و شخصيتحضرتمحمد(ص) را
از نگاه امام صادق(ع) به تماشا بنشينيم.
تولد نور
امام صادق(ع) به نقل از سلمان فارسى فرمود: پيامبر اكرم(ص)فرمود: خداوند
متعال مرا از درخشندگى نور خودش آفريد (4) نيز امام صادق(ع)
فرمود: خداوند متعال خطاب به رسول اكرم(ص)فرمود: «اى محمد! قبل از اين كه
آسمانها، زمين، عرش و دريا راخلق كنم. نور تو و على را آفريدم...».
(5)
ثقهالاسلام كلينى(ره) مىنويسد: امام صادق(ع) فرمود: «هنگام ولادتحضرت
رسول اكرم(ص) فاطمه بنت اسد نزد آمنه (مادر گرامى پيامبر)بود. يكى از آن دو
به ديگرى گفت: آيا مىبينى آنچه را منمىبينم؟
ديگرى گفت: چه مىبينى؟ او گفت: اين نور ساطع كه ما بين مشرق ومغرب را
فرا گرفته است! در همين حال، ابوطالب(ع) وارد شد و بهآنها گفت:
چرا در شگفتيد؟ فاطمه بنت اسد ماجرا را به گفت. ابوطالب به اوگفت:
مىخواهى بشارتى به تو بدهم؟ او گفت: آرى. ابو طالب گفت:
از تو فرزندى به وجود خواهد آمد كه وصى اين نوزاد، خواهد بود (6)
نامهاى پيامبر
كلبى، از نسب شناسان بزرگ عرب مىگويد: امام صادق(ع) از منپرسيد: در
قرآن چند نام از نامهاى پيامبر خاتم(ص) ذكر شده است؟
گفتم: دو يا سه نام.
امام صادق(ع) فرمود: ده نام از نامهاى پيامبر اكرم در قرآنآمده است:
محمد، احمد، عبدالله، طه، يس، نون، مزمل، مدثر، رسولو ذكر.
سپس آن حضرت براى هر اسمى آيهاى تلاوت فرمود. نيز فرمود:
«ذكر» يكى از نامهاى محمد(ص) است و ما (اهلبيت) «اهل ذكر»هستيم. كلبى!
هر چه مىخواهى از ما سؤال كن.
كلبى مىگويد: (از ابهت صادق آل محمد(ع» به خدا سوگند! تمامقرآن را
فراموش كردم و يك حرف به يادم نيامد تا سؤال كنم. (7)
برخى چهارصد نام و لقب پيامبر(ص) كه در قرآن آمده است، را برشمردهاند.
(8)
عظمت نام محمد(ص)
جلوه نام محمد(ص) براى امام صادق(ع) به گونهاى بود كه هر گاهنام مبارك
حضرت محمد(ص) به ميان مىآمد، عظمت و كمال رسولخدا(ص) چنان در وى تاثير
مىگذاشت، كه رنگ چهرهاش گاهى سبز وگاهى زرد مىشد، به طورى كه آن حضرت در
آن حال، براى دوستان نيزنا آشنا مىنمود. (9)
امام صادق(ع) گاهى بعد از شنيدن نام پيامبر(ص) مىفرمود: جانمبه فدايش.
اباهارون مىگويد: روزى به حضور امام صادق(ع) شرفيابشدم. آن حضرت فرمود:
اباهارون! چند روزى است كه تو را نديدهام.
عرض كردم: خداوند متعال به من پسرى عطا فرمود. آن حضرت فرمود:
خدا او را براى تو مبارك گرداند چه نامى براى او انتخابكردهاى؟ گفتم:
او را محمد ناميدهام.
امام صادق(ع) تا نام محمد را شنيد (به احترام آن حضرت) صورتمباركش را
به طرف زمين خم كرد، نزديك بود گونههاى مباركش بهزمين بخورد.
آن حضرت زيرلب گفت: محمد، محمد، محمد. سپس فرمود: جان خودم،فرزندانم،
پدرم و جميع اهل زمين فداى رسول خدا(ص)باد! او رادشنام مده! كتك نزن! بدى
به او نرسان! بدان! در روى زمينخانهاى نيست كه در آن نام محمد وجود داشته
باشد، مگر اين كه آنخانه در تمام ايام مبارك خواهد بود.
سيماى محمد(ص) (10)
امام جعفر صادق(ع) فرمود: امام حسن(ع) از دائىاش، «هند بن ابىهاله»
(11) كه در توصيف چهره پيامبر(ص) مهارت داشت، در خواستنمود تا سيماى
دل آراى خاتم پيامبران(ص) را براى وى توصيفنمايد. هند بن ابى هاله در پاسخ
گفت: «رسول خدا(ص) در ديدههابا عظمت مىنمود، در سينهها مهابتش وجود داشت
.قامتش رسا، مويشنه پيچيده و نه افتاده، رنگش سفيد و روشن، پيشانيش
گشاده،ابروانش پرمو و كمانى و از هم گشاده، در وسط بينى برآمدگىداشت، ريشش
انبوه، سياهى چشمش شديد، گونه هايش نرم و كمگوشت.دندان هايش باريك و
اندامش معتدل بود. آن حضرت هنگام راهرفتن با وقار حركت مىكرد. وقتى به
چيزى توجه مىكرد به طور عميقبه آن مىنگريست، به مردم خيره نمىشد، به هر
كس مىرسيد سلاممىكرد، همواره هادى و راهنماى مردم بود.
براى از دست دادن امور دنيايى خشمگين نمىشد. براى خدا چنان غضبمىنمود
كه كسى او را نمىشناخت. اكثر خنديدن آن حضرت تبسم بود،برترين مردم نزد وى
كسى بود كه، بيشتر مواسات و احسان و يارىمردم نمايد...» (12)
سعدى با الهام از روايات، در اشعار زيبايى آن حضرت را چنينتوصيف نمود:
ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نرويد به اعتدال محمد قدر فلك را كمال
ومنزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله
اسرى شب وصال محمد آدم و نوح و خليل و موسى وعيسى آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر مجال محمد و آنهمه پيرايه بسته
جنت فردوس بو كه قبولش كند بلال محمد شمس و قمر در زمين حشر نتابد نور
نتابد مگر جمال محمد همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال
محمد شايد اگر آفتاب و ماه نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد چشم مرا تا
بخواب ديد جمالش خواب نميگيرد از خيال محمد سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق
محمد بس است و آل محمد (13)
اوصاف پيامبر در تورات و انجيل
خداوند متعال در وصف پيامبر(ص) فرمود:«الذين ءاتينهم الكتبيعرفونه كما
يعرفون ابناءهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هميعلمون» (14)
كسانى كه كتاب آسمانى به آنان داديم، او را همچون فرزندان خودمىشناسند;
(ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مىكنند.
امام صادق(ع) فرمود:«يعرفونه كما يعرفون ابناءهم» زيراخداوند متعال در
تورات و انجيل و زبور، حضرت محمد(ص)، مبعث،مهاجرت، و اصحابش را چنين توصيف
نمود:«محمد رسولالله و الذينمعه اشداء على الكفار رحماء بينهم...»
محمد(ص) فرستاده خداست; و كسانى كه با او هستند در برابر كفارسرسخت و
شديد و در ميان خود مهربانند. پيوسته آنها را در حالركوع و سجود مىبينى،
در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او راطلبند. نشانه آنها در صورتشان از
اثر سجده نمايان است. اين،توصيف آنان در تورات و توصيف آنان در انجيل
است... . (15)
امام صادق(ع) فرمود: اين، صفت رسول خدا(ص) و اصحابش در تورات وانجيل
است. زمانى كه خداوند پيامبر خاتم(ص) را به رسالت مبعوثنمود اهل كتاب
(يهود و نصارى) او را شناختند اما نسبتبه اوكفر ورزيدند، همان گونه كه
خداوند متعال فرمود: «فلما جاءهمما عرجوا كفروا به» (16)
هنگامى كه اين پيامبر نزد آنها آمد كه(از قبل) او را شناخته بودند، به او
كافر شدند. (17)
خداوند متعال در قرآن كريم، در وصف پيامبر(ص) مىفرمايد: «و ماارسلناك
الا رحمه للعالمين» (18) ما تو را جز براى رحمت
جهانياننفرستاديم. قرآن نيز مىفرمايد:اشداء على الكفار رحماءبينهم...»،
در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند. اين دوچگونه با هم
جمع مىشوند؟
توجه به اين آيه براى طرفدارى انديشه تسامح و تساهل ضرورى است.
آيا ممكن است كاملترين انسان، كه با كاملترين كتاب آسمانى براىهدايت
تمام جهانيان مبعوث گرديده است در مقابل دشمنان دين هيچعكس العملى جز
مهربانى نداشته باشد؟!
براى اداره جامعه دينى و بقاى آن بايد در مقابل دشمنان دينايستاد شدت
عمل نسبتبه كافران و مبارزه با آنها براى از بينبردن موانع هدايت عين
رحمت است.
برترين مخلوق
حسين بن عبدالله مىگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: آيا رسولخدا(ص)
سرور فرزندان آدم بود؟ آن حضرت فرمود: قسم به خدا، اوسرور همه مخلوقات
خداوند بود. خدا هيچ مخلوقى را بهتر ازمحمد(ص) نيافريد (19)
امام صادق(ع) در حديث ديگرى فرمود: چون رسول خدا(ص) را بهمعراج بردند
جبرئيل تا مكانى با وى همراه بود و از آن به بعداو را همراهى نمىكرد.
پيامبر(ص) فرمود: جبرئيل، در چنين حالىمرا تنها مىگذارى؟! جبرئيل گفت: تو
برو. سوگند به خدا در جايىقدم گذاشتهاى كه هيچ بشرى قدم نگذاشته و بيش از
تو بشرى به آنجا راه نيافته است (20)
معمر بن راشد مىگويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: يك نفريهودى
خدمت رسول خدا(ص) رسيد و به دقت او را نگريست.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: اى يهودى! چه حاجتى دارى؟ يهودى گفت:
آيا تو برترى يا موسى بن عمران; آن پيامبرى كه خدا با او تكلمكرد و
تورات و انجيل را بر او نازل نمود، و به وسيله عصايشدريا را براى او شكافت
و به وسيله ابر بر او سايه افكند؟
پيامبر(ص) فرمود: خوش آيند نيست كه بنده خود ستايى كند ولكن(در جوابت)
مىگويم كه حضرت آدم(ع) وقتى خواست از خطاى خود توبهكند، گفت: «اللهم انى
اسالك بحق محمد و آل محمد لما غفرت لى»،خدايا! به حق محمد و آل محمد از تو
مىخواهم كه مرا عفو نمايى.
خداوند نيز توبهاش را پذيرفت. حضرت نوح(ع) وقتى از غرق شدن دردريا
ترسيد گفت «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لماانجيتنى منالغرق»;
خدايا به حق محمد و آل محمد از تو در خواستمىكنم. مرا از غرق شدن نجات
بدهى. خداوند نيز او را نجات داد.
حضرت ابراهيم(ع) در داخل آتش گفت:«اللهم انى اسالك بحق محمد وآل محمد
لما انجيتنى منها»; خدايا! به حق محمد و آل محمد ازتو مىخواهم كه مرا از
آتش نجات دهى. خداوند نيز آتش را براى اوسرد و گوارا نمود.
حضرت موسى(ع) وقتى عصايش را به زمين انداخت و در خود احساس ترسنمود
گفت: «اللهم انى اسالك بحق محمد و آل محمد لما امنتنى»;خدايا! به حق محمد
و آل محمد از تو در خواست مىنمايم كه مراايمن گردانى. خداوند متعال به او
فرمود:«لاتخف انك انتالاعلى» (21) نترس. مسلما تو برترى.
اى يهودى، اگر موسى(ع) امروز حضور داشت و مرا درك مىكرد و بهمن و نبوت
من ايمان نمىآورد. ايمان و نبوتش هيچ نفعى به حال اونداشت.
اى يهودى! از ذريه من شخصى ظهور خواهد كرد به نام مهدى(ع) كهزمان خروجش
عيسى بن مريم براى يارى او فرود مىآيد و پشتسر اونماز مىخواند.
(22)
سياستمدارى پيامبر(ص)
در عرف جهانى امروز «سياست» را به معناى نيرنگ و دروغ براىكسب قدرت و
سلطه بر مردم تعريف مىكنند، اما «سياست» در لغت،به معناى «اداره كردن
امور مملكت و حكومت كردن است». خداوندمتعال پيامبر خاتم(ص) جانشينان بر حق
او، ائمه معصومين را ازبهترين سياستمداران شمرده است در زيارت جامعه، در
وصف ائمهعليهم السلام كه پرورش يافتگان مكتب نبوتند، آمده است:
«وساسهالعباد».
فضيل بن يسار مىگويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه به بعضى ازاصحاب قيس
ماصر فرمود: خداوند عز و جل پيغمبرش را تربيتكرد و نيكو تربيت فرمود. چون
تربيت او را تكميل نمود، فرمود:
«انك لعلى خلق عظيم»; تو بر اخلاق عظيمى استوارى. سپس امر دينو امت را
به او واگذار نمود تا سياست و اداره بندگانش را بهعهده بگيرد، سپس فرمود:
«ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكمعنه فانتهوا» (23) ، آنچه را
رسول خدا براى شما آورد، بگيريد،(و اجرا كنيد) و از آنچه نهى كرد، خود دارى
نماييد. رسولخدا(ص) استوار، موفق و مويد به روح القدس بود و نسبتبه
سياستو تدبير خلق هيچ گونه لغزش و خطايى نداشت و به آداب خدا تربيتشده
بود،... . (24)
زهد و وارستگى
حضرت محمد(ص) هرگز نسبتبه دنيا و لذايذ زودگذر آن ميلى نشاننداد و به
آن، توجهى نكرد. آن حضرت براى هدايت مردم و رساندنآنها به سعادت دنيا و
آخرت وارد عرصه سياستشد.
امام صادق(ع) مىفرمايد: روزى رسول خدا(ص) در حالى كه محزونبود، از
منزل خارج شد فرشتهاى بر او نازل شد، در حالى كه كليدگنجهاى زمين را به
همراه داشت. فرشته گفت: اى محمد(ص)، اينكليدهاى گنجهاى زمين است.
پروردگارت مىفرمايد: اين كليدها رابگير و در گنجهاى زمين را باز كن و
آنچه مىخواهى از آن استفادهنما. بدون اين كه نزد من ذرهاى از آنها كم
شود.
پيامبر(ص) فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه (واقعى) ندارد.
كسانى دور آن جمع مىشوند كه عقل ندارند.
فرشته گفت: به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث نمود! وقتى درآسمان چهارم
كليدها را تحويل مىگرفتم، همين سخن را از فرشتهديگرى شنيدم. (25)
ابن سنان مىگويد: امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد پيامبر(ص) آمد،در حالى
كه آن حضرت روى حصيرى نشسته بود كه زبرى آن بر بدن آنحضرت اثر گذاشته بود،
و بر بالشى از ليف خرما تكيه نموده بود،كه بر گونههاى گلگونهاش نفوذ كرده
بود. آن مرد در حالى كهجاهاى اثر كرده را مسح مىنمود، گفت: كسرى و قيصر
(پادشاهانايران و روم) هرگز چنين راضى نمىشوند و بر حرير و ديبامىخوابند
و تو (كه سرور مخلوقات خدايى) بر اين حصير!
پيامبر(ص) فرمود: به خدا من از آنها برتر و گرامىتر هستم. منكجا و
دنيا كجا! مثال زورگذر بودن دنيا، مثال شخصى است كه بردرختى سايه دار عبور
مىكند، لحظه هايى از سايه درخت استفادهمىكند و وقتى سايه تمام شد، از آن
جا كوچ مىكند و درخت را رهامىكند. (26)
هيچ زمينهاى از زندگى پيامبر(ص) نيست، مگر اين كه امام صادق(ع)در آن
زمينه سخنانى با ارزش دارد.
به عنوان حسن ختام، به ذكر خطبهاى از آن حضرت در توصيفپيامبر(ص) اكتفا
مىكنيم.
خطبه امام صادق(ع) در وصف حضرت محمد(ص)
برد بارى، وقار و مهربانى خدا سبب شدتا گناهان بزرگ و كارهاىزشت مردم
مانع نشود كه دوستترين و شريفترين پيغمبرانش، يعنىمحمد بن عبدالله(ص) را
براى مردم بر گزيند.
محمد بن عبدالله(ص) در حريم عزت تولد يافت: در خاندان شرافتاقامت گزيد،
حسب و نسبش آلوده نگشت، صفاتش را دانشمندان بيانكردند و حكميان در وصفش
انديشه نمودند، او پاكدامنى بى نظير،هاشمى نسبى بى مانند و بى مانندى از
اهل مكه بود.
حيا صفت او بود و سخاوت طبيعتش، بر متانتها و اخلاق نبوت سرشتهشده
بود. اوصاف خويشتن دارىهاى رسالتبر او مهر شده بود تا آنگاه كه مقدرات و
قضا و قدر الهى عمر او را به پايان رسانيد وحكم حتمى پروردگار او را به
سرانجامش منتهى ساخت. هر امتى، امتپس از خود را به آمدنش مژده داد. نسل به
نسل از حضرت آدم تاپدر بزرگوارش، عبدالله، هر پدرى او را به پدر ديگر تحويل
داداصل و نسبش به ناپاكى آميخته نشد و ولادت او با ازدواج نا مشروعپليد
نگشت. ولادتش در بهترين طايفه، گرامىترين نواده (بنىهاشم)، شريفترين
قبيله (فاطمه مخزوميه) و محفوظترين شكم باردار (آمنه دختر وهب) و امانت
دارترين دامن بود.
خدا او را برگزيد، پسنديد و انتخاب كرد سپس كليدهاى دانش وسرچشمههاى
حكمت را به او داد. او را مبعوث نمود تا رحمتبربندگان و بهار جهانيان
باشد.
خداوند كتابى را بر او نازل كرد، كه بيان و توضيح هر چيزى درآن است و آن
را به لغت عربى، بدون هيچ انحرافى قرار داد، بهاميد اين كه مردم پرهيزكار
شوند. آن را براى مردم بيان كرد ومعارف آن را روشن ساخت و با آن، دينش را
آشكار ساخت و واجباتىرا لازم شمرد و حدودى را براى مردم وضع نمود و بيان
كرد. آنهارا براى مردم آشكار نمود و آنها را آگاه ساخت. آن حضرت در
آنامور، راهنمايى به سوى نجات و نشانههاى هدايتبه سوى خدامىباشد.
رسول خدا(ص) رسالتش را تبليغ كرد، ماموريتش را آشكار ساخت،بارهاى سنگين
نبوت را كه به عهده گرفته بود، به منزل رسانيد وبه خاطر پرورگارش صبر كرد و
در راهش جهاد نمود.
با برنامهها و انگيزههايى كه براى مردم پى ريزى نمود و منارههايى كه
نشانههاى آن را بر افراشت، براى امتش خير خواهى كرد، وآنها را به سوى
نجات و رستگارى فرا خواند و به ياد خدا تشويق وبه راه هدايت دلالت كرد، تا
مردم پس از او گمراه نشوند. آن حضرتنسبتبه مردم دلسوز و مهربان بود.
پى نوشتها:
1- حجر، آيه9. «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون»
2- قلم، آيه 4.
3- فتح، آيه29.
4- مصباح الشريعه، ترجمه زين العابدين كاظمى، ص126.«خلقنىالله من صفوه
نوره...»
5- جلاء العيون. ص 11.
6- همان، ص36.
7- بحار الانوار، ج16، ص101.
8- مناقب، ج 1، ص 150.
9- سفينه البحار، ج 1، ص433.
10- بحار الانوار، ج17، ص 30،
11- هند بن ابى هاله، فرزند حضرت خديجه(س) از شوهر قبلى اش بودكه در
خانه پيامبر اسلام رشد و نمو نمود.
12- بحار الانوار، ج16، ص 147148.
13- كليات سعدى، فصل طيبات، ص533 532.
14- بقره، آيه146.
15- فتح، آيه29.
16- بقره، آيه89.
17- تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 138 و ج 5، ص77.
18- انبياء، آيه107.
19- اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، ج 2، ص 325.
20- همان، ص 321.
21- طه، آيه 68.
22- بحار الانوار، ج16، ص366. به نقل از جامع الاخبار،ص 98.
23- حشر، آيه7.
24-اصول كافى،ج 2 ص 5 و 6.
25-بحارالانوار،ج 16 ص 266.
26-بحارالانوار،ج 16 ص 282 و 283.
27-اصول كافى ج 2 332 و 333.
ماهنامه كوثر شماره 40
|