ويژه مبعث پيامبر 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


شريعت قبل از بعثت

بحث پايانى اين بخش:

در پايان بحث از ماجراى بعثت رسول خدا(ص)-طبق‏وعده‏اى كه داديم-لازم است مقدارى هم درباره شريعت و آئينى كه رسول خدا(ص)قبل از بعثت از آن پيروى ميكرده بحث‏شود، زيرا اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه:  

اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثت‏خود،لحظه‏اى در برابر بتها پرستش نكرد،و از آئين مشركين وبت‏پرستان و سنتها و مراسم شرك‏آلود و غلط ايشان پيروى نكرد،و از«اكل ميته‏»و ذبائحى كه نام خدا بر آنها ذكر نشده بودنمى‏خورد،و اينكه در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمده‏است كه گويند:

براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر كردند،و زيد بن‏عمرو بن نفيل[194] را نيز بر سر آن سفره خواندند،ولى زيد از حضور برسر آن سفره خوددارى كرده گفت:

«انا لا آكل مما تذبحون على انصابكم،و لا آكل الا ما ذكر اسم‏الله عليه‏»

من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح ميكنيد نمى‏خورم و جز آنچه را نام‏خدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست كه‏رسول خدا(ص)بر سر سفره‏اى با سفيان بن حارث غذا ميخورد وزيد از آنجا عبور كرد و آن دو او را به خوردن دعوت كردند و او چنين پاسخى داد...[195]مخدوش و غير قابل قبول است و از اينرو خود اهل سنت وآنها كه صحيح بخارى را صحيحترين كتابهاى حديثى ميدانندنتوانسته‏اند آنرا بپذيرند و در صدد توجيه برآمده كه از آنجمله‏سهيلى در كتاب‏«الروض الانف‏»گويد:

«كيف وفق الله زيدا الى ترك ما ذبح على النصب و ما لم يذكراسم الله عليه و رسوله(ص)كان اولى بهذه الفضيلة فى الجاهلية‏لما ثبت من عصمة الله تعالى له‏»[196]يعنى چگونه خداوند به زيد اين توفيق را عنايت كرد كه از خوردن‏ذبحى كه براى بتها ذبح شده و يا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارى‏كند،ولى به رسول خدا چنين توفيقى نداد،با اينكه رسول خدا(ص) به‏چنين فضيلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى كه از سوى خداى تعالى‏داشت:

و آنگاه درصدد پاسخ و توجيه برآمده و گويد:

«ليس فى الرواية انه قد اكل من السفره و بان شرع ابراهيم انما جاء بتحريم‏الميتة لا بتحريم ما ذبح لغير الله تعالى فريد امتنع عن اكل ما ذبح لغير الله براى رآه‏لا بشرع ما تقدم‏»

يعنى-در روايت نيامده كه آنحضرت از آن سفره چيزى خورد،و از اين گذشته‏شرع ابراهيم ميته را حرام كرده بود نه آنچه را كه نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاينرو زيد طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى كرد نه بخاطر شريعت گذشته.

ولى براى خواننده محترم روشن است كه اين پاسخ نميتوانداشكال و شبهه را از ذهن انسان رفع كند و بهتر آن است كه اصل‏حديث را كه بگفته ايشان بر خلاف دليلهائى است كه عصمت‏رسول خدا(ص)را ثابت كرده مردود بدانيم و آنرا نپذيريم.

و همچنين حديث‏«استلام اصنام‏»-دست و صورت ماليدن‏به بتها بعنوان تبرك و احترام-كه در روايات ايشان آمده[197] وروايات ديگرى كه حكايت از مشاركت آنحضرت در مراسم‏شرك‏آميز آنها ميكند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.

ثانيا از نظر تاريخ مسلم است كه آنحضرت قبل از بعثت‏عبادتهائى از قبيل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى ديگرى‏انجام ميداده چنانچه در حديث عايشه و ديگران در ماجراى بعثت‏اين جمله بود كه:

«فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه‏»

و«تحنث‏»را به‏«تعبد»معنا كرده بودند.

و مرحوم فتال نيشابورى در روضة الواعظين گفته:

«رسول خدا(ص)از اول تكليف روزه ميگرفت و نمازمى‏گذارد،بعكس آنچه در ميان قوم معمول بود و چون به سن‏چهل سالگى رسيد خداوند بوسيله جبرئيل او را مامور به ابلاغ‏رسالت فرمود...»[198]و اكنون با توجه به اين دو مقدمه اين بحث پيش آمده كه آيارسول خدا(ص)در پيروى از مرام مقدس توحيد و عمل به‏دستورات و اعمال دينى تابع چه شريعتى بوده؟آيا شريعت انبياءگذشته و يا شريعت‏خود يعنى شريعت مقدس اسلام كه بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گرديد...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پيروى و انجام اعمال آن بود...

و بنابر آنچه گفته شد تذكر اين نكته در اينجا لازم است كه‏به نظر نگارنده طرح اين بحث بنحوى كه در كتابهاى دانشمندان‏اسلامى اعم از دانشمندان شيعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعى‏تسامح و بى‏دقتى نيست زيرا آن مسئله را به اين نحو و با اين‏عبارت طرح كرده و گفته‏اند:

«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)

هل كان قبل بعثته متعبدا بشريعته ام لا...»[199]و يا اين عبارت كه از يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنت‏است كه ميگويد:

«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل كان على شرع ام لا؟»[200]يعنى علماء اختلاف دارند در اينكه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پيش ازماجراى بعثت آيا بر طبق شرعى از شرايع بوده يا نه؟

و وجه تسامح و بى‏دقتى همين است كه اعمال و عبادات آن‏بزرگوار بطور مسلم بر طبق شريعتى انجام ميشده كه آن شريعت‏ياشريعت پيمبران گذشته بوده و يا شريعت‏خود آنبزرگوار...

و شايد مرحوم علامه(ره)در شرحى كه بر مختصر ابن حاجب‏نگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل كرده‏متوجه اين مطلب بوده كه بحث را اينگونه مطرح فرموده:

«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل كان متعبدا بشرع احد من الانبياءقبله قبل النبوه ام لا... »[201]كه براى اهل تحقيق روشن است كه اين عبارت از آن‏تسامح و اشكال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نيست‏كه بيش از اين مقدار وقت‏شما را بگيريم و اين مقدار هم از باب تذكر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است كه به اصل بحث بازگرديم وبحث را اينگونه طرح كنيم كه:آيا رسول خدا(ص)قبل از بعثت‏تابع چه شريعتى از شريعتهاى الهى بوده؟

جمعى معتقدند كه آنحضرت تابع شريعتهاى پيمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نيز معتقدند كه تابع شريعت‏خود يعنى‏شريعت اسلام بوده،با اين توضيح كه در آنزمان بدان حضرت‏وحى ميشد و به اصطلاح‏«نبى‏»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى ميشد بدان عمل كند،ولى‏«رسول‏»نبود و وظيفه نداشت‏آنها را بديگران ابلاغ كند،تا سن چهل سالگى كه به‏منصب رسالت مفتخر گرديد و موظف شد اين آئين مقدس رابديگران نيز ابلاغ كند.

گروه اول نيز كه عقيده دارند آنحضرت تابع شريعتهاى‏پيمبران قبل از خود بوده درباره آن شريعت و آن پيامبراختلاف نظر دارند و چهار نظريه درباره آن شريعت ذكر شده:

1-شريعت نوح عليه السلام‏2-شريعت ابراهيم عليه السلام‏3-شريعت موسى عليه السلام‏4-شريعت عيسى عليه السلام‏و در اينجا نظريه پنجمى هم ابراز شده و آن اين است كه‏گفته‏اند: هر چه نزد آنحضرت ثابت‏شده بود كه شريعت است از آن‏پيروى كرده و بدان عمل ميكرد و پيرو شريعت مخصوصى نبود.وبنظر ميرسد غرض ورزى و دست‏سياست بازان و قصه‏پردازان يهودو نصارى هم در اين مسئله راه يافته باشد و براى اثبات اينكه‏شريعت اسلام پيرو همان شرايع يهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نيز تابع موسى و عيسى بوده به اين بحث دامن‏زده و احيانا اظهار نظرهائى كرده باشند زيرا آنها كه باك‏نداشتند ابراهيم عليه السلام را يهودى يا نصرانى بخوانند هيچ‏باكى نداشتند كه رسولخدا(ص)و سلاله ابراهيم عليه السلام رايهودى و يا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر يك از دو دسته براى‏مدعاى خود دليلهائى ذكر كرده‏اند و دانشمندان نيز آنها را دركتابهاى خود بتفصيل نقل كرده‏اند كه فشرده‏اى از آنرا ميتوانيددر بحار الانوار مجلسى(ره)بخوانيد[202] و بنظر ما آنچه در ميان‏دليلهاى دسته اول(يعنى آنها كه گفته‏اند رسول خدا تابع‏شريعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث ميباشد چند آيه‏قرآنى است و بقيه گفتارها اجتهادات و يا روايات ضعيفى است‏كه از نقل آنها صرفنظر ميكنيم.و به نقل همان آيات اكتفامى‏نمائيم:

1-آيه 90 از سوره انعام است كه خداى تعالى پس از ذكرنام جمعى از پيمبران چون ابراهيم و فرزندان آن بزرگوار فرمايد:

/اولئك الذين هداهم الله فبهداهم اقتده/آنها هستند كه خداوند ايشانرا هدايت و راهنمائى فرمود،و تو نيز ازهدايت آنها پيروى كن...

و پاسخى كه از استدلال به اين آيه داده شده آن است كه‏منظور از اين هدايت و پيروى از آن همان اصول مورد اتفاق همه‏اديان است نه فروع شرعيه زيرا پر واضح است كه فروع در اديان‏گذشته مورد اختلاف بوده...

نگارنده گويد:مؤيد اين پاسخ نيز همان نزول آيه است كه‏پس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و ميتوان گفت:اين آيه‏ربطى به بحث ما كه بحث از شريعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت ميباشد ندارد...

و از همين پاسخ مى‏توان پاسخ استدلال به آيات ديگرى را نيزكه در اينباره شده است دانست مانند آيه:

/شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى،ان اقيموا الدين و لا تفرقوا فيه‏كبر على المشركين ما تدعوهم اليه.../[203] كه با توجه به صدر و ذيل آيه بخوبى روشن ميشود كه منظور همان اصول عقايدى است كه‏در همه اديان بوده است...

و آيه شريفه/ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا.../[204]كه منظور از پيروى‏«ملة ابراهيم‏»همان اصول عقليه است نه‏فروع شرعيه،بدليل آيه ديگرى كه فرموده:/و من يرغب عن‏ملة ابراهيم الامن سفه نفسه/[205]و پر واضح است كه بسيارى از فروع شرعيه آئين ابراهيم نسخ‏شده و اگر منظور از«ملة ابراهيم‏»همه اصول و فروع بود با توجه‏به اين آيه نسخ آنها جايز نبود...

و آيه:/انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين.../[206]و بخصوص آيه اخير كه ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وكيفيت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...

و اما دليل گروه ديگر كه گفته‏اند:رسول خدا(ص)پيروشريعت و آئين خود يعنى آئين مقدس اسلام بوده روايات بسيارى‏است كه برخى از آنها صراحت در اين مطلب دارد و از برخى با توجه به روايات و شواهد ديگر استفاده مطلب از آنها ميشود كه ازدسته نخست رواياتى است كه صراحت دارد بر اينكه‏رسول خدا(ص)قبل از بعثت نيز«نبى‏»و پيامبر بوده.

1-مانند روايت مشهورى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنت‏آمده كه رسول خدا(ص)فرمود:

«كنت نبيا و آدم بين الروح و الجسد»[207]من پيامبر بودم در وقتى كه آدم ميان روح و بدن بود. ..

و در برخى از كتابها اين گونه نقل شده كه فرمود:«كنت‏نبيا و آدم بين الماء و الطين‏»:و براى فهم بهتر اين استدلال بايداين مطلب را نيز اضافه كرد كه بعثت پيمبران الهى كه برتر وخاتم آنها پيامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روايات نيز استفاده ميشود-كه يكى از آن مراحل‏«نبوت‏»است و اين مرحله قبل از مرحله رسالت بوده و مرحله‏نبوت آن بزرگواران مرحله‏اى بوده كه از طريق فرشتگان و يا درخواب و يا از طريق الهام به آنها وحى ميشده و دستورات و ياخبرهائى از جانب خداى تعالى به ايشان داده مى‏شد كه مامور به‏عمل بدان ميشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بديگران‏نبودند و در اين مرحله آنها«نبى‏»بودند نه رسول و براى درك بيشتر اين مطلب به روايات زير توجه كنيد كه در باب‏«طبقات الانبياء و الرسل و الائمة‏»از كتاب شريف كافى وجاهاى ديگر نقل شده مانند اين روايت كه كلينى(ره)بسند خوداز زيد شهام روايت كرده كه گويد:از امام صادق عليه السلام‏شنيدم كه فرمود:«ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان‏يتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و ان الله اتخذه‏رسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله امامافلما جمع له الاشياء قال:انى جاعلك للناس اماما»[208]براستى كه خداى تعالى ابراهيم را به بندگى خويش برگرفت پيش ازآنكه به نبوت برگيرد،و خداى تعالى او را به نبوت خويش برگرفت پيش‏از آنكه به رسالت برگيرد،و به رسالت برگرفت پيش از آنكه بدوستى خودبرگيرد،و به دوستى برگرفت پيش از آنكه به امامت برگيرد و چون همه‏اينها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم‏»

و نيز بسندش از زراره روايت كرده كه گويد:از امام باقرعليه السلام معناى آيه شريفه‏«و كان رسولا نبيا»و فرق ميان‏«رسول‏»و«نبى‏»را پرسيدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:

«النبي الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك و الرسول‏الذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك...»[209] و نبى كسى است كه در خواب(فرشته را)به‏بيند و صداى(او را)بشنود ولى‏به عيان فرشته را نبيند و رسول كسى است كه صدا را بشنود و در خواب‏ببيند و در عيان نيز او را مشاهده كند.

و بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:

«الانبياء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا يعدوغيرها و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظه و لم‏يبعث الى احد...»[210] پيامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى‏«نبى‏»است كه تنها به او خبر رسيده و از او بديگرى تجاوز نكند، وگاهى‏«نبى‏»است كه در خواب ببيند و صدا را بشنود و در بيدارى‏نه‏بيند و بسوى ديگرى هم مبعوث نشده...

و روايت ديگرى كه از يزيد كناسى روايت كرده كه گويد:

از امام باقر عليه السلام پرسيدم:آيا عيسى بن مريم در آنهنگام كه‏در گهواره سخن فت‏حجت‏خداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟

امام عليه السلام در جواب من فرمود:

«كان يومئذ نبيا حجة لله غير مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حين‏قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا»[211]وى در آنروز«نبى‏»و حجتى بود از سوى خدا ولى‏«مرسل‏»و فرستاده بسوى كسى نبود،آيا اين گفتار خداى تعالى را نشنيده‏اى‏آنهنگام كه عيسى گفت‏«من بنده خدايم كه كتاب بمن داده و مرا«نبى‏»قرارم داده‏».و از روايت اخير و استشهاد به آيه قرآنى‏بخوبى معلوم ميشود كه مقام نبوت مقامى است كه ممكن است‏به پيمبران در گهواره نيز داده شود چنانچه به عيسى عليه السلام‏داده شد...[212] و بخصوص با توجه به رواياتى كه خداوند هيچ‏فضيلت و كرامت و معجزه‏اى به پيامبرى از پيمبران خود عطانفرمود جز آنكه آنرا به رسول خدا(ص)نيز عطا فرمود مانند روايت‏مفصلى كه از ارشاد القلوب ديلمى نقل شده كه امير المؤمنين‏عليه السلام بمردى يهودى كه در اينباره سئوال كرد فرمود:

«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبيا و لا مرسلا درجة و لا فضيلة‏الا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبياء و المرسلين‏اضعافا...»[213]بخدا سوگند كه خداى عز و جل به هيچ نبى و مرسلى درجه و فضيلتى‏عطا نفرمود،جز آنكه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلكه چند برابر آنها افزوده است...

2-دليل دوم،سخن امير المؤمنين عليه السلام است در«خطبه قاصعه‏»كه در نهج البلاغه و كتابهاى ديگر از آنحضرت‏نقل شده كه درباره رسول خدا(ص)فرمود:

«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان كان فطيما اعظم ملك من‏ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏»

خداى تبارك و تعالى از لحظه‏اى كه پيغمبر را از شير گرفتندبزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود تا اخلاق نيكو و صفات‏پسنديده را به وى بياموزد...و معناى تعليم فرشته جز همان نبوت چيزديگرى نيست.

و در چند روايت در اصول كافى آمده كه منظور از«روح‏»

در آيات سوره شورى و اسراء يعنى آيه شريفه/و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا/[214]و آيه/يسئلونك عن الروح قل الروح من‏امر ربى/[215] همين فرشته بوده،كه يكى از آنها روايت زير است‏كه كلينى بسند خود از ابى بصير روايت كرده كه گويد:از امام‏صادق عليه السلام تفسير«روح‏»را در آيه‏«يسئلونك عن الروح‏»

پرسيدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان‏مع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملكوت‏»[216]يعنى اين روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئيل وميكائيل كه بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نيز هست و او ازعالم ملكوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روايتى كه صفار دركتاب بصائر الدرجات روايت كرده اينگونه است كه امام صادق‏عليه السلام فرمود:

«ان الروح خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان مع‏رسول الله(ص)يسدده و يرشده و هو مع الاوصياء من بعده‏».

و بلكه در پاره‏اى از روايات آمده كه‏«روح القدس‏»كه‏نامش در قرآن كريم و در روايات آمده نام همين فرشته بود نه نام‏جبرئيل و نام جبرئيل روح الامين است كه در قرآن كريم نيزآمده است.

نگارنده گويد:با توجه بدانچه ذكر شد بنظر ميرسد اين قول‏دوم نزديك‏تر به ذهن و اولى به پذيرفتن و قبول باشد و از نظر عقل‏و نقل مانعى براى پذيرفتن آن بنظر نميرسد و از آنجا كه اين بحث‏چندان رابطه‏اى با بحث تاريخى ما نيز ندارد بهمين مقدار اكتفاكرده و براى تحقيق بيشتر شما را بكتابهاى كلامى و حديثى‏ديگرى كه بتفصيل در اينباره بحث كرده‏اند ارجاع داده و بدنبال‏بحث تاريخى خود باز ميگرديم.


140. بحار الانوار ج 18 ص 271-381 و سيرة المصطفى ص 103 و الصحيح من السيرة ج 1 ص 156 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.

141. بحار الانوار ج 18 ص 190 و سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 393.

142. عيون اخبار الرضا عليه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.

143. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.

144. بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 392.

145. بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاريخ الخميس ج 1 ص 280 و 281.

146. سيرة النبوية ابن كثير ص 392.

147. سيرة النبوية ابن كثير ص 392.

148. بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.

149. سوره بقره آيه 185،البته آيات ديگرى هم مانند آيه/انا انزلناه فى ليلة القدر/و/انا انزلناه فى ليلة مباركة/درباره تاريخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...

150. در المنثور ج 1 ص 189.

151. الاتقان ج 1 ص 69.

152. خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.

153. و در آغاز كار وحى را در خواب ميديد و اين جريان ششماه طول كشيد،سپس فرشته را در بيدارى مشاهده كرد...

154. الاتقان ج 1 ص 70-71.

155. سيره نبويه ابن كثير ج 1 ص 388.

156. الصحيح من السيرة ج 1 ص 194.

157. الميزان ج 2 ص 12-28.

158. صحيح بخارى-با شرح كرمانى ط بيروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همين چاپ-ص 94.و نظير همين روايت در صحيح مسلم ج 1 ص 97 و تاريخ طبرى ج 2 ص‏47 و كتابهاى ديگر نيز نقل شده.

159. تهذيب التهذيب ج 9 ص 450.

160. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 4 ص 63.

161. قاموس الرجال ج 6 ص 300.

162. شرح كرمانى از صحيح بخارى ج 1 ص 30-31.

163. شرح صحيح مسلم(حاشيه ارشاد السارى)چاپ مصر ج 1 ص 44.

164. اسد الغابة ج 5 ص 504.و الاصابة ج 4 ص 349.

165. ارشاد السارى ج 1 ص 21.

166. براى اطلاع از متن كامل اين روايت به سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 398 مراجعه كنيد.

167. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 412-413.

168. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 405.

169. سيره ابن هشام ج 1 ص 234.

170. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 406.

171. براى اطلاع بيشتر مى‏توانيد به كتابهاى البداية و النهاية ج 3 ص 15 به بعد وتاريخ طبرى ج 2 ص 50 به بعد و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 23 و صحيح بخارى ج 6ص 200 و عيون الاثر ج 1 ص 83 و اسباب النزول ص 11 و عيون الاثر ج 1ص 82 و سيرة قاضى دحلان ج 1 ص 83 و سيرة حلبيه ج 1 ص 244 به بعد مراجعه‏نمائيد.

172. جالب و خنده‏دار است كه از برخى دانشمندان اهل سنت نقل شده كه همين ماجرا را دليل بر جواز تكليف به ما لا يطاق دانسته و بدان استدلال كرده‏اند! (الصحيح من السيره ج 1 ص 224).

173. سوره نجم آيه 10.

174. سوره فصلت آيه 6.

175. سوره نساء آيه 163.

176. صحيح بخارى بشرح كرمانى ج 1 ص 35.

177. همين مصدر ص 36.

178. سيره ابن هشام ج 1 ص 238-239.

179. اين مطلب هم جالب و در خور توجه است كه اينگونه روايات همگى به خاندان زبير باز ميگردد،و ميدانيم كه زبير برادرزاده خديجه بوده،و خاندان زبير گوياسعى داشته‏اند براى خويشان و نياكان خود به راست و يا بدروغ فضيلتهائى ذكر كنند،چنانچه در بحث از سند اين حديث گفتيم.

180. سوره سجده آيه 24.

181. سوره نجم آيه 10-12.

182. تفسير كشاف ج 4 ص 420.

183. عيون الاثر ج 1 ص 83.

184. عيون الاثر ج 1 ص 83.

185. التمهيد ج 1 ص 50.

186. مجمع البيان ج 10 ص 384.

187. التقريب نووى ص 3(مطبوع در مقدمه شرح صحيح بخارى كرمانى چاپ بيروت).

188. نهج البلاغه خطبه 190.

189. بحار الانوار ج 18 ص 268 و اين هم پاسخى است به برخى از اهل سنت كه‏خواسته‏اند روايت عايشه را توجيه كرده و آن حالت رسول خدا«ص‏»را كه در آن‏حديث آمده با روايات ديگرى كه در اين باره رسيده كه چون وحى بر آن حضرت نازل‏ميشد حالت غش او را ميگرفت...و اين هم حديث ديگرى در اين باره كه در كتاب‏توحيد صدوق(ره)(ص 102)آمده:

«...عن عبيد بن زرارة،عن ابيه قال:قلت لابى عبد الله عليه السلام:جعلت فداك‏الغشية التى كانت تصيب رسول الله صلى الله عليه و آله اذا نزل عليه الوحى؟قال:

فقال ذلك اذا لم يكن بينه و بين الله احد،ذاك اذا تجلى له،قال:ثم قال:تلك‏النبوة يا زرارة،و اقبل يتخشع‏».

190. علل الشرايع ص 14.

191. تفسير عياشى ج 2 ص 201.

192. مناقب ج 1 ص 45.

193. شرح نهج البلاغه ج 13 ص 208-ط جديد-.

194. زيد بن عمرو بن نفيل از حنفاء بوده است كه در گذشته بتفصيل در مقاله‏اى جداگانه‏شرح حالش را ذكر كرديم.

195. الصحيح من السيره ج 1 ص 158.

196. الروض الانف ج 1 ص 256.

197. الصحيح من السيره ج 1 ص 160.

198. بنقل از كتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.

199. بحار الانوار ج 18 ص 271.«

200. سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.

201. بحار الانوار ج 18 ص 271.

202. بحار الانوار ج 18 ص 271-281.

203. سوره شورى آيه 13.

204. سوره نحل آيه 123.

205. سوره بقره آيه 130.

206. سوره نساء آيه 163.

207. الغدير ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.

208. الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.

209. الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.

210. الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.

211. بحار الانوار ج 18 ص 278.

212. در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بوده‏اند كه در كودكى و نوجوانى به مقام‏نبوت رسيده‏اند مانند عيسى كه خداوند درباره‏اش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسف‏كه خداوند درباره‏اش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسران‏منظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.

213. بحار الانوار ج 16 ص 341.

214. سوره شورى آيه 52.

215. سوره اسرى آيه 85.

216. بحار الانوار ج 18 ص 256.


تاريخ تحليلي اسلام ،ج2 ،فصل نهم

فهرست

ادله خاتميت

محمد تقى, مصباح يزدى

دلايل قرآنى بر جهانى بودن اسلام

بهترين دليل و معتبرترين مدرك براى اثبات اينگونه مطالب, قرآن كريم است . و كسى كه يك مرور اجمالى بر اين كتاب الهى بكند با كمال روشنى درخواهد يافت كه دعوت آن, عمومى و همگانى است و اختصاص به قوم و اهل نژاد و زبان معينى ندارد.

از جمله, درآيات زيادى همه مردم را بعنوان ((يا ايها الناس)) 1 و ((يا بنى آدم ))2 مورد خطاب, قرار داده و هدايت خود را شامل همه انسانها (الناس 3 و العالمين 4) دانسته است. و همچنين در آيات فراوانى رسالت پيامبر اكرم (ص) را براى همه مردم (الناس 5 و العالمين 6) ثابت كرده, و در آيه اى شمول دعوت وى را نسبت به هر كسى كه از آن, مطلع شود مورد تاكيد قرار داده است 7. و از سوى ديگر, پيرامون ساير اديان را بعنوان ((اهل كتاب)) مورد خطاب و عتاب قرارداده8 و رسالت پيامبر اكرم (ص) را در مورد آنان تثبيت فرموده, و اساساً هدف از نزول قرآن كريم بر پيامبر اكرم (ص) را پيروزى اسلام بر ساير اديان, شمرده است 9.

با توجه به اين آيات, جاى هيچگونه شك و شبه اى درباره همگانى بودن دعوت قرآن كريم و جهانى بودن دين مقدس اسلام, باقى نمى ماند.

جاودانى بودن اسلام

آيات مزبور, همانگونه كه با بكار گرفتن الفاظ عام (مانند بنى آدم و الناس و العالمين) و با متوجه كردن خطاب به اقوام غير عرب و پيروان ساير اديان (مانند يا اهل الكتاب) عموميت و جهانى بودن اسلام را ثابت مى كند همچنين با اطلاق زمانى, محدوديت و مقيد بودن آنرا به زمان معينى نفى مى كند و بويژه, تعبير ((ليظهره على الدين كله)) 10 جاى هيچگونه شبهه اى باقى نمى گذارد. همچنين مى توان به آيه (42) از سوره فصلت, استدلال كرد كه مى فرمايد: ((و انه لكتاب عزيز لاياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد)) و دلالت دارد بر اينكه هيچگاه قرآن كريم, صحت و اعتبار خود را از دست نخواهد داد. نيز دلايل خاتميت پيامبر اسلام (ص) هرگونه توهمى را نسبت به امكان نسخ شدن اين دين الهى بوسيله پيامبر و شريعت ديگرى, باطل مى سازد. و نيز روايات فراوانى به اين مضمون, وارد شده است: ((حلال محمد حلال الى يوم القيامه, و حرام حرام الى يوم القيامه))11. علاوه بر اينكه جاودانى بودن اسلام, مانند جهانى بودن آن, از ضروريات اين دين الهى و بى نياز از دليلى زائد بر دلايل حقانيت اسلام است .

با توجه به جاودانى بودن دين اسلام, احتمال مبعوث شدن پيامبرى كه شريعت اسلام را نسخ كند نفى مى شود اما جاى چنين توهمى باقى مى ماند كه پيامبر ديگرى بيايد كه مبلغ و مروج اسلام باشد, چنانكه بسيارى از پيامبران پيشن چنين مسئوليتى را بعهده داشته اند خواه پيامبرانى كه معاصر پيامبر صاحب شريعت بوده اند مانند حضرت لوط (ع) كه معاصر حضرت ابراهيم (ع) و تابع شريعت وى بود, و خواه پيامبرانى كه بعد از پيامبر صاحب شريعت, مبعوث مى شدند و از او تبعيت مى كردند مانند اكثر انبيا بنى اسرائيل. از اين روى, بايد موضوع خاتميت پيامبر اسلام (ص) را جداگانه مورد بحث قرار دهيم تا جاى چنين توهمى نيز باقى نماند.

دليل قرآنى بر خاتميت

يكى از ضروريات اسلام اين است كه سلسله پيامبران (ع) با پيغمبر اسلام (ص) ختم شده و بعد از آن حضرت هيچ پيامبرى نيامده و نخواهد آمد. و حتى بيگانگان نيز مى دانند كه اين موضوع, از جمله اعتقادات اسلامى است كه بايد هر مسلمانى به آن, معتقد باشد و از اين روى, مانند ساير ضروريات دين, نيازى به استدلال نخواهد داشت. در عين حال, مى توان اين مطلب را هم از قرآن كريم و هم از روايات متواتر, استفاده كرد.

قرآن كريم مى فرمايد: ((ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين)) 12 و صريحاً آن حضرت را خاتم همه پيامبران معرفى مى كند.

بعضى از دشمنان اسلام درباره دلالت اين آيه بر خاتميت پيامبر اكرم (ص) دو اشكال را مطرح كرده اند:

يكى آنكه: واژه ((خاتم)) به معناى انگشترى نيز آمده است, و شايد در اين آيه هم همين معنى (انگشترى) منظور باشد.

دو ديگر آنكه: بفرض اينكه خاتم بهمان معناى معروف باشد مفاد آيه اين است كه سلسله ((نبيين)) بوسيله آن حضرت ختم شده نه اينكه سلسله ((رسولان)) هم ختم شده باشد.

پاسخ اشكال اول اين است كه خاتم به معناى وسيله ختم كردن و پايان دادن (+ ما يختم به الشى) است و انگشترى هم از اين جهت خاتم ناميده شده كه بوسيله آن, نامه و مانند آنرا ختم و مهر مى كرده اند.

پاسخ اشكال دوم اين است كه هر پيامبرى كه داراى مقام رسالت باشد داراى مقام نبوت هم هست و با پايان يافتن سلسله انبيا, سلسله رسولان هم پايان مى يابد و چنانكه قبلاً نيز گفته شد 13 هر چند مفهوم ((نبى)) اعم از مفهوم ((رسول)) نباشد اما از نظر مورد, نبى اعم از رسول است .

دلايل روائى بر خاتميت

موضوع خاتميت پيغمبر اسلام (ص) در صدها روايت نيز مورد تصريح و تاكيد قرار گرفته كه از جمله آنها حديث منزلت است 14 كه شيعه و سنى بتواتر, آنرا از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده اند بطورى كه جاى هيچ شك و شبهه اى در صدور مضمون آن باقى نمى ماند. و آن اين است:

هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) براى جنگ تبوك از مدينه حركت مى كردند امير موئمنان على (ع) را براى رسيدگى به كارهاى مسلمانان بجاى خود گماشتند. آن حضرت از اينكه از فيض شركت در اين جهاد, محروم مى شوند اندوهگين شدند و اشك از چشمانشان جارى شد. پيامبر اكرم (ص) به آن حضرت فرمود: ((اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى)) آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى؟ و بلافاصله اين جمله را اضافه كردند: ((با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نيست)) تا جاى هيچگونه توهمى باقى نماند.

در روايت ديگرى از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود: ((ايها الناس, انه لانبى بعدى ولا امه بعدكم...))16.

و نيز در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود: ((ايها الناس, انه لا نبى بعدى ولا سنه بعد سنتى...))17و در روايات و ادعيه و زياراتى كه از ائمه اطهار (ع) نقل شده بر اين مطلب, تاكيد شده است كه نقل آنها به درازا مى كشد.

(محمد تقى, مصباح يزدى, آموزش عقايد, ج 2, ص 161 ـ 152)


1ـ ر.ك: بقره 21/, نسا 1/,174, فاطر 15/.

2ـ ر.ك: اعراف 26/, 27, 28, 31, 35, يس 60/.

3ـ ر.ك: بقره 185/, 187, آل عمران 138/, ابراهيم 1/, 52, جاثيه 20/, زمر 41/, نحل 44/, كهف 54/, حشر 21/.

4ـ ر.ك: انعام 90/, يوسف 1004/, ص 87/, تكوير 27/, قلم 52/.

5ـ ر.ك: نسا 79/, حج 49/, سبا 28/.

6ـ ر.ك: انبيا 107, فرقان 1/.

7ـ ر.ك: انعام 19/.

8ـ ر.ك: آل عمران 65/, 70, 71, 98, 99, 110, مائده 15/, 19.

9و10ـ ر.ك: توبه 33/, فتح 28/, صف 9/.

11ـ ر.ك: كافى: ج 1, ص 57, ج 2 / ص 17, بحار: ج 2, ص 260, ج 24, ص 288, وسايل الشيعه: ج 18, ص 124.

12ـ ر.ك: سوره احزاب / آيه 40.

13ـ ر.ك: درس بيست و نهم از همين كتاب.

14ـ ر.ك: بحارالانوار: ج 37, ص 254 ـ 289, صحيح بخارى: ج 3, ص 58, صحيح مسلم: ج 2, ص 323, سنن ابن ماجه: ج 1, ص 28, مستدرك حاكم: ج 3, ص 109, مسند ابن حنبل: ج 1, ص 331 و ج :2 ص 369 و 437.

15ـ ر.ك: وسائل الشيعه: ج 1, ص 15, خصال: ج 1, ص 322, خصال: ج 2, ص 487.

16ـ ر. ك: وسائل الشيعه: ج 18 / ص 555, من لايحضره الفقيه: ج 4, ص 163, بحارالانوار: ج 22, ص 531, كشف الغمه: ج 1, ص 21.

فهرست

زندگينامه

تاريخچه زندگي رسول اكرم (ص)

شهيد مطهرى

ولادت و دوران كودكى

ولادت پيغمبر اكرم به اتفاق شيعه و سنى در ماه ربيع الاول است , گو اينكه اهل تسنن بيشتر روز دوازدهم را گفته اند و شيعه بيشتر روز هفدهم را , به استثناى شيخ كلينى صاحب كتاب كافى كه ايشان هم روز دوازدهم را روز ولادت مى دانند . رسول خدا در چه فصلى از سال متولد شده است ؟ در فصل بهار . در السيرة الحلبية مى نويسد : ولد فى فصل الربيع در فصل ربيع به دنيا آمد . بعضى از دانشمندان امروز حساب كرده اند تا ببينند روز ولادت رسول اكرم با چه روزى از ايام ماههاى شمسى منطبق مى شود , به اين نتيجه رسيده اند كه دوازدهم ربيع آن سال مطابق مى شود با بيستم آوريل , و بيستم آوريل مطابق است با سى و يكم فروردين . و قهرا هفدهم ربيع مطابق مى شود با پنجم ارديبهشت . پس قدر مسلم اين است كه رسول اكرم در فصل بهار به دنيا آمده است حال يا سى و يكم فروردين يا پنجم ارديبهشت . در چه روزى از ايام هفته به دنيا آمده است ؟ شيعه معتقد است كه در روز جمعه به دنيا آمده اند , اهل تسنن بيشتر گفته اند در روز دوشنبه . در چه ساعتى از شبانه روز به دنيا آمده اند ؟ شايد اتفاق نظر باشد كه بعد از طلوع فجر به دنيا آمده اند , در بين الطلوعين .

مسافرتها

رسول اكرم , به خارج عربستان فقط دو مسافرت كرده است كه هر دو قبل از دوره رسالت و به سوريه بوده است. يكسفر در دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب , و سفر ديگر در بيست و پنج سالگى به عنوان عامل تجارت براى زنى بيوه به نام خديجه كه از خودش پانزده سال بزرگتر بود و بعدها با او ازدواج كرد . البته به بعد از رسالت , در داخل عربستان مسافرتهايى كرده اند . مثلا به طائفرفته اند , به خيبر كه شصتفرسخ تا مكه فاصله دارد و در شمال مكه است رفته اند , به تبوك كه تقريبا مرز سوريه استو صد فرسخ تا مدينه فاصله دارد رفته اند , ولى در ايام رسالت از جزيرة العرب هيچ خارج نشده اند .

شغلها

پيغمبر اكرم چه شغلهايى داشته است ؟ جز شبانى و بازرگانى , شغل و كار ديگرى را ما از ايشان سراغ نداريم . بسيارى از پيغمبران در دوران قبل از رسالتشان شبانى مى كرده اند ( حالا اين چه از الهى اى دارد , ما درست نمى دانيم ) همچنانكه موسى شبانى كرده است . پيغمبر اكرم هم قدر مسلم اين است كه شبانى مى كرده است . گوسفندانى را با خودش به صحرا مى برده است , رعايت مى كرده و مى چرانيده و بر مى گشته است . بازرگانى هم كه كرده است . با اينكه يك سفر , سفر اولى بود كه خودش مى رفت به بازرگانى ( فقط يك سفر در دوازده سالگى همراه عمويش رفته بود ) . آن سفر را با چنان مهارتى انجام داد كه موجب تعجب همگان شد .

پيغمبر اكرم در عصر جاهليت

سوابق قبل از رسالت پيغمبر اكرم چه بوده است ؟ در ميان همه پيغمبران جهان , پيغمبر اكرم يگانه پيغمبرى استكه تاريخ كاملا مشخصى دارد ... الف-در همه آن اهل سال قبل از بعثت , در آن محيط كه فقط و فقط محيط بت پرستى بود , او هرگز بتى را سجده نكرد . البته عده قليلى بوده اند معروف به ( حنفا( كه آنها هم از سجده كردن بتها احتراز داشته اند ولى نه اينكه از اول تا آخر عمرشان , بلكه بعدا اين فكر برايشان پيدا شد كه اين كار , كار غلطى است و از سجده كردن بتها اعراض كردند و بعضى از آنها مسيحى شدند . اما پيغمبر اكرم در همه عمرش , از اول كودكى تا آخر , هرگز اعتنائى به بت و سجده بت نكرد . اين , يكى از مشخصات ايشان است.

ب -پيش از بعثت براى خديجه كه بعد به همسرى اش در آمد , يك سفر تجارتى به شام انجام داد در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانتو درستكارى اش روشن شد او در ميان مردم آنچنان به درستى شهره شده بود كه لقب ( محمد امين( يافته بود امانتها را به او مى سپردند . پس از كه با او پيدا كردند , باز هم امانتهاى خود را به او مى سپردند , از همين بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى رو پس از هجرت به مدينه , على ( عليه السلام ) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانتها را به صاحبان اصلى برساند .

در بسيارى از كارها به عقل او اتكا مى كردند . عقل و صداقت و امانت از صفاتى بود كه پيغمبر اكرم سختبه آنها مشهور بود به طورى كه در زمان رسالت وقتى كه فرمود آيا شما تاكنون از من سخن خلافى شنيده ايد , همه گفتند : ابدا , ما تو را به صدق و امانت مى شناسيم .

يكى از جريانهايى كه نشان دهنده عقل و فطانت ايشان است , اين است كه وقتى خانه خدا را خراب كردند ( ديوارهاى آن را برداشتند ) تا دو مرتبه بسازند , حجر الاسود را نيز برداشتند . هنگامى كه مى خواستند دو مرتبه آنرا نصب كنند , اين قبيله مى گفت من بايد نصب كنم , آن قبيله مى گفتمن بايد نصب كنم , و عنقريب بود كه زد و خورد شديدى روى دهد . پيغمبر اكرم آمد قضيه را به شكل خيلى ساده اى حل كرد . قضيه , معروف است , ديگر نمى خواهم وقت شما را بگيرم .

مسئله ديگرى كه باز در دوران قبل از رسالت ايشان هست , مسئله احساس تأييدات الهى است . پيغمبر اكرم بعدها در دوره رسالت , از كودكى خودش فرمود . از جمله فرمود من در كارهاى اينها شركت نمى كردم . . . گاهى هم احساس مى كردم كه گويى يك نيروى غيبى مرا تأييد مى كند . مى گويد من هفت سالم بيشتر نبود , عبدالله بن جدعان كه يكى از اشراف مكه بود , عمارتى مى ساخت . بچه هاى مكه به عنوان كار ذوقى و كمكدادن به او مى رفتند از نقطه اى به نقطه ديگر سنگ حمل مى كردند . من هم مى رفتم همين كار را مى كردم . آنها سنگها را در دامنشان مى ريختند , دامنشان را بالا مى زدند و چون شلوار نداشتند كشف عورت مى شد . من يك دفعه تا رفتم سنگ را گذاشتم در دامنم , مثل اينكه احساس كردم كه دستى آمد و زد دامن را از دستم انداخت, حس كردم كه من نبايد اين كار را بكنم , با اينكه كودكى هفت ساله بودم .

از جمله قضاياى قبل از رسالت ايشان , به اصطلاح متكلمين ( ارهاصات( است كه همين داستان ملك هم جزء ارهاصات به شمار مىآيد . رؤياهاى فوق العاده عجيبى بوده كه پيغمبر اكرم مخصوصا در ايام نزديك به رسالتش مى ديده است . مى گويد من خوابهايى مى ديدم كه : يأتى مثل فلق الصبح مثل فجر , مثل صبح صادق , صادق و مطابق بود , اينچنين خوابهاى روشن مى ديدم . چون بعضى از رؤياها از همان نوع وحى و الهام است, نه هر رؤيايى , نه رؤيايى كه از معده انسان بر مى خيزد , نه رؤيايى كه محصول عقده ها , خيالات و توهمات پيشين است . جزء اولين مراحلى كه پيغمبر اكرم براى الهام و وحى الهى در دوران قبل از رسالت طى مى كرد , ديدن رؤياهايى بود كه به تعبير خودشان مانند صبح صادق ظهور مى كرد , چون گاهى خود خواب براى انسان روشن نيست , پراكنده است, و گاهى خوابروشن است ولى تعبيرش صادق نيست , اما گاه خواب در نهايت روشنى است , هيچ ابهام و تاريكى و به اصطلاح آشفتگى ندارد , و بعد هم تعبيرش در نهايت وضوح و روشنايى است.

از سوابق ديگر قبل از رسالت رسول اكرم يعنى در فاصله ولادت تا بعثت , اين است كه - عرض كرديم - تا سن بيستو پنج سالگى دو بار به خارج عربستان مسافرت كرد .

پيغمبر فقير بود , از خودش نداشت يعنى به اصطلاح يك سرمايه دار نبود . هم يتيم بود , هم فقير و هم تنها . يتيم بود , خوب معلوم است , بلكه به قول ( نصا ب(لطيم هم بود يعنى پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند . فقير بود , براى اينكه يكشخص سرمايه دارى نبود , خودش شخصا كار مى كرد و زندگى مى نمود , و تنها بود . وقتى انسان روحى پيدا مى كند و به مرحله اى از فكر و افق فكرى و احساسات روحى و معنويات مى رسد كه خواه ناخواه ديگر با مردم زمانش تجانس ندارد , تنها مى ماند . تنهايى روحى از تنهايى جسمى صد درجه بدتر است . اگر چه اين مثال خيلى رسا نيست , ولى مطلب را روشن مى كند : شما يك عالم بسيار عالم و بسيار با ايمانى را در ميان مردمى جاهل و بى ايمان قرار بدهيد . ولو آن افراد , پدر و مادر و برادران و اقوام نزديكش باشند , او تنهاست. يعنى پيوند جسمانى نمى تواند او را با اينها پيوند بدهد . او از نظر روحى در يك افق زندگى مى كند و اينها در افق ديگرى . گفت : ( چندان كه نادان را از دانا وحشت است , دانا را صد چندان از نادان نفرت است( .پيغمبر اكرم در ميان قوم خودش تنها بود , همفكر نداشت . بعد از سى سالگى در حالى كه خودش با خديجه زندگى و عائله تشكيل داده است , كودكى را در دو سالگى از پدرش مى گيرد و مىآورد در خانه خودش . كودك , على بن ابى طالب است . تا وقتى كه مبعوث مى شود به رسالت و تنهائيش با مصاحبت وحى الهى تقريبا از بين مى رود , يعنى تا حدود دوازده سالگى اين كودك , مصاحب و همراهش فقط اين كودك است . يعنى در ميان همه مردم مكه كسى كه لياقت همفكرى و همروحى و هم افقى او را داشته باشد , غير از اين كودك نيست . خود على ( ع ) نقل مى كند كه من بچه بودم , پيغمبر وقتى به صحرا مى رفت , مرا روى دوش خود سوار مى كرد و مى برد .

در بيست و پنج سالگى , معنى خديجه از او خواستگارى مى كند . البته مردم بايد خواستگارى بكند ولى اين زن شيفته خلق و خوى و معنويت و زيبايى و همه چيز حضرت رسول است . خودش افرادى را تحريك مى كند كه اين جوان را وادار كنيد كه بيايد از من خواستگارى كند . مىآيند , مى فرمايد آخر من چيزى ندارم . خلاصه به او مى گويند تو غصه اين چيزها را نخور و به او مى فهمانند كه خديجه اى كه تو مى گويى اشرافو اعيان و رجال و شخصيتها از او خواستگارى كرده اند و حاضر نشده است , خودش مى خواهد . تا بالاخره داستان خواستگارى و ازدواج رخ مى دهد . عجيب اين است :

حالا كه همسر يك زن بازرگان و ثروتمند شده است, ديگر دنبال كار بازرگانى نمى رود . تازه دوره وحدت يعنى دوره انزوا , دوره خلوت , دوره تحنف و دوره عبادتش شروع مى شود . آن حالت تنهايى يعنى آن فاصله روحى اى كه او با قوم خودش پيدا كرده است , روز بروز زيادتر مى شود . ديگر اين مكه و اجتماع مكه , گويى روحش را مى خورد . حركتمى كند تنها در كوههاى اطراف مكه ( 1 ) راه مى رود , تفكر و تدبر مى كند . خدا مى داند كه چه عالمى دارد , ما كه نمى توانيم بفهميم . در همين وقت است كه غير از آن كودك يعنى على ( ع ) كس ديگر , همراه و مصاحب او نيست .

ماه رمضان كه مى شود در يكى از همين كوههاى اطراف مكه - كه در شمال شرقى اين شهر است و از سلسله كوههاى مكه مجزا و مخروطى شكل است - به نام كوه ( حرا( كه بعد از آن دوره اسمش را گذاشتند جبل النور ( كوه نور ) خلوت مى گزيند . شايد خيلى از شما كه به حج مشرف شده ايد اين توفيق را پيدا كرده ايد كه به كوه حرا و غار حرا برويد . و من دو بار اين توفيق نصيبم شده است و جزء آرزوهايم اين است كه مكرر در مكرر اين توفيق براى من نصيب بشود . براى يك آدم متوسط حداقل يك ساعتطول مى كشد كه از پائين دامنه اين كوه برسد به قله آن , و حدود سه ربع هم طول مى كشد تا پائين بيايد .ماه رمضان كه مى شود اصلا به كلى مكه را رها مى كند و حتى از خديجه هم دورى مى گزيند . يك توشه خيلى مختصر , آبى , نانى با خودش بر مى دارد و مى رود به كوه حرا و ظاهرا خديجه هر چند روز يك مرتبه كسى را مى فرستاد تا مقدارى آب و نان برايش ببرد . تمام اين ماه را به تنهايى در خلوت مى گذراند . البته گاهى فقط على ( ع ) در آنجا حضور داشته و شايد هميشه على ( ع ) بوده , اين را من الان نمى دانم . قدر مسلم اين است كه گاهى على ( ع ) بوده است , چون مى فرمايد :

و لقد جاورت رسول الله ( ص ) بحراء حبن نزول الوحى .

آن ساعتى كه وحى نزول پيدا كرد من آنجا بودم .

از آن كوه پائين نمىآمد و در آنجا خداى خودش را عبادت مى كرد . اينكه چگونه تفكر مى كرد , چگونه به خداى خودش عشق مى ورزيد و چه عوالمى را در آنجا طى مى كرد , براى ما قابل تصور نيست . على ( ع ) در اين وقتبچه اى است حداكثر دوازده ساله . در آن ساعتى كه بر پيغمبر اكرم وحى نازل مى شود , او آنجا حاضر است . پيغمبر يك عالم ديگرى را دارد طى مى كند . هزارها مثل ما اگر در آنجا مى بودند چيزى را در اطراف خود احساس نمى كردند ولى على ( ع ) يك دگرگونيهايى را احساس مى كند . قسمتهاى زيادى از عوالم پيغمبر را درك مى كرده است , چون مى گويد :

و لقد سمعت رنة الشيطان حين نزول الوحى .

من صداى ناله شيطان را در هنگام نزول وحى شنيدم .

مثل شاگرد معنوى كه حالات روحى خودش را به استادش عرضه مى دارد , به پيغمبر عرض كرد : يا رسول الله ! آن ساعتى كه وحى داشت بر شما نازل مى شد , من صداى ناله اين ملعون را شنيدم . فرمود بله على جان !

انك تسمع ما اسمع و ترى ما ارى و لكنك لست بنبى .

شاگرد من ! تو آنها كه من مى شنوم , مى شنوى و آنها كه من مى بينم , مى بينى ولى تو پيغمبر نيستى .

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلثو گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت با اينكه تمام روزش خصوصا در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود , از وقت عبادتش نمى كاست او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت عبادتش به منظور طمع بهشتو يا ترس از جهنم نبود , عاشقانه و سپاسگزارانه بود روزى يكى از همسرانش گفت : تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى ؟ تو كه آمرزيده اى ! جواب داد : آيا يك بنده سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت . علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان , يك روز در ميان روزه مى گرفت دهه آخر ماه رمضان بسترش بكلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادتمى پرداخت , ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد مى گفت : به اندازه طاقت عبادت كنيد , بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد .

با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال مخالف بود , بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند مى فرمود : بدن شما , زن و فرزند شما و ياران شما همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آنها را رعايت كنيد .

در حال انفراد , عبادت را طول مى داد , گاهى در حال تهجد ساعتها سرگرم بود , اما در جماعتبه اختصار مى كوشيد , رعايت حال اضعف مامومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد .

يكي ازسوابق رسول خدااين است كه امي بود يعنيمكتب نرفته ودرس نخواندهبود و نزد هيچ معلمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است .

احدى از مورخان , مسلمان يا غير مسلمان , مدعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى , چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است , نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است , و همچنين احدى ادعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يكسطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است .

مردم عرب , بالاخص عرب حجاز , در آن عصر و عهد به طور كلى مردمى بى سواد بودند . افرادى از آنها كه مى توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند . عادتا ممكن نيست كه شخصى در آن محيط , اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفتمعروف نشود ...

خاور شناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى نگرند كوچكترين نشانه اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته , اعتراف كرده اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى گويد :

( يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است , صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود .

به عقيده من حقيقت اين است كه محمد با خط و خواندن آشنا نبود , جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود( .

ويل دورانت در تاريخ تمدن مى گويد :

( ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى ( رسول اكرم ) را نوشتن و خواندن آموزد . در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهميتى نداشت ء به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى دانستند . معلوم نيست كه محمد شخصا چيزى نوشته باشد . از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت . معذلك معروف ترين و بليغ ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت(( 2 ) .

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست . براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق , خود مسلمانان و مشرق زمينيها شايسته ترند . نقل سخن اينان براى اين است كه كسانى كه خود شخصا مطالعه اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه اى در اين زمينه وجود مى داشت از نظر مورخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى ماند .

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابو طالب به شام رفت , ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه , برخورد كوتاهى با يك راهب به نام بحيرا ( 3 ) داشته است . اين برخورد , توجه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است ؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد , به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى داشت , از نظر آنان مخفى نمى ماند و در زير ذره بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى شد ...

آنچه قطعى و مسلم است و مورد اتفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته اند . اما دوره رسالتآن اندازه قطعى نيست . در دوره رسالت نيز آنچه مسلم تر استننوشتن ايشان است , ولى نخواندنشان آن اندازه مسلم نيست . از برخى روايات شيعه ظاهر مى شود كه ايشان در دوره رسالت مى خوانده اند ولى نمى نوشته اند , هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند . آنچه از مجموع قراين و دلايل استفاده مى شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده اند و نه نوشته اند

براى اينكه دوره ما قبل رسالترا رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم .

از تواريخ چنين استفاده مى شود كه مقارن ظهور اسلام , افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى دانسته اند بسيار معدود بوده اند .

در اسد الغابه ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى داستانى از او نقل مى كند كه به صراحت مى فهماند پيغمبر اكرم حتى در دوره رسالتنه مى خوانده و نه مى نوشته است ,

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است . يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى گويد :

دبيران رسول خدا كه وحى , نامه ها و پيمان نامه ها را مى نوشتند اينان اند : على بن ابى طالب ( ع ) , عثمان بن عفان , عمرو بن العاص , معاوية بن ابى سفيان , شرحبيل بن حسنه , عبدالله بن سعد بن ابى سرح , مغيره بن شعبه , معاذ بن جبل , زيد بن ثابت , حنظلة بن الربيع , ابى بن كعب , جهيم بن الصلت , حصين النميرى( ( 4 ) .

مسعودى در التنبيه والاشراف تا اندازه اى تفصيل مى دهد كه اين دبيران , هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته اند و نشان مى دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است .

دعوت ازخويشاوندان

در اوائل بعثت پيغمبر اكرم آيه آمد : & انذر عشيرتك الاقربين & ( 5 ) خويشاوندان نزديكت را انذار و اعلام خطر كن . هنوز پيغمبر اكرم اعلام دعوت عمومى به آن معنا نكرده بودند . مى دانيم در آن هنگام على ( ع ) بچه اى بوده در خانه پيغمبر . ( على ( ع ) از كودكى در خانه پيغمبر بودند كه آن هم داستانى دارد ) رسول اكرم به غذايى ترتيب بده و بنى هاشم و بنى عبدالمطلب را دعوت كن . على ( ع ) هم غذايى از گوشت درست كرد و مقدارى شير نيز تهيه كرد كه آنها بعد از غذا خوردند . پيغمبر اكرم اعلام دعوتكرد و فرمود من پيغمبر خدا هستم و از جانب خدا مبعوثم . من مأمورم كه ابتدا شما را دعوت كنم و اگر سخن مرا بپذيريد سعادت دنيا و آخرت نصيبشما خواهد شد . ابولهب كه عمومى پيغمبر بود تا اين جمله را شنيد , عصبانى و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت كردى براى اينكه چنين مزخرفى را به ما بگويى ؟ ! جارو جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد . پيغمبر اكرم براى بار دوم به على ( ع ) دستور تشكيل جلسه را داد . خود اميرالمؤمنين كه راوى هم هست مى فرمايد كه اينها حدود چهل نفر بودند يا يكى كم يا يكى زياد . در دفعه دوم پيغمبر اكرم به آنها فرمود هر كسى از شما كه اول دعوت مرا بپذيرد , وصى , وزير و جانشين من خواهد بود . غير از على ( ع ) احدى جواب مثبت نداد و هر چند بار كه پيغمبر اعلام كرد , على ( ع ) از جا بلند شد . در آخر پيغمبر فرمود بعد از من تو وصى و وزير و خليفه من خواهى بود .

قريش وبيامبر (ص)

زمانى كه هنوز حضرت رسول در مكه بودند و قريش مانع بودند كه ايشان تبليغ كنند و وضع سخت و دشوار بود , در ماههاى حرام ( 6 ) مزاحم پيغمبر اكرم نمى شدند يا لااقل زياد مزاحم نمى شدند يعنى مزاحمت بدنى مثل كتك زدن نبود ولى مزاحمت تبليغاتى وجود داشت. رسول اكرم هميشه از اين فرصت استفاده مى كرد و وقتى مردم در بازار عكاظ در عرفات جمع مى شدند ( آن موقع هم حج بود ولى با يك سبك مخصوص ) مى رفت در ميان قبائل گردش مى كرد و مردم را دعوت مى نمود . نوشته اند در آنجا ابولهب مثل سايه پشت سر پيغمبر حركتمى كرد و هر چه پيغمبر مى فرمود , او مى گفت دروغ مى گويد , به حرفش گوش نكنيد . رئيس يكى از قبائل خيلى با فراست بود . بعد از آنكه مقدارى با پيغمبر صحبت كرد , به قوم خودش گفت اگر اين شخص از من مى بود لاكلتبه العرب. يعنى من اينقدر در او استعداد مى بينم كه اگر از ما مى بود , به وسيله وى عربرا مى خوردم . او به پيغمبر اكرم گفت من و قومم حاضريم به تو ايمان بياوريم ( بدون شك ايمان آنها ايمان واقعى نبود ) به شرط اينكه تو هم به ما قولى بدهى و آن اينكه براى بعد از خودت من يا يك نفر از ما را تعيين كنى . فرمود اينكه چه كسى بعد از من باشد , با من نيست با خداست . اين , مطلبى است كه در كتب تاريخ اهل تسنن آمده است .

مردم مدينه ورسول اكرم(ص)

مردم مدينه دو قبيله بودند به نام اوس و خزرج كه هميشه با هم جنگ داشتند . يك نفر از آنها به نام اسعد بن زراره مىآيد به مكه براى اينكه از قريش استمداد كند . وارد مى شود بر يكى از مردم قريش .

كعبه از قديم معبد بود گو اينكه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف كه از زمان حضرت ابراهيم معمول بود هنوز ادامه داشت. هركس كه مىآمد , يك طوافى هم دور كعبه مى كرد . اين شخص وقتى خواست برود به زيارت كعبه و طواف بكند , ميزبانش به او گفت : ( مواظب باش ! مردى در ميان ما پيدا شده , ساحر و جادوگرى كه گاهى در مسجد الحرام پيدا مى شود و سخنان دلرباى عجيبى دارد . يك وقت سخنان او به گوش تو نرسد كه تو را بى اختيار مى كند . سحرى در سخنان او هست(. اتفاقا او موقعى مى رود براى طواف كه رسول اكرم در كنار كعبه در حجر اسماعيل نشسته بودند و با خودشان قرآن مى خواندند . در گوش اين شخص پنبه كرده بودند كه يكوقت چيزى نشنود . مشغول طواف كردن بود كه قيافه شخصى خيلى او را جذب كرد . ( رسول اكرم سيماى عجيبى داشتند ) . گفت نكند اين همان آدمى باشد كه اينها مى گويند ؟ يك وقت با خودش فكر كرد كه عجب ديوانگى است كه من گوشهايم را پنبه كرده ام . من آدمم , حرفهاى او را مى شنوم , پنبه را از گوشش انداخت بيرون . آيات قرآن را شنيد . تمايل پيدا كرد . اين امر منشأ آشنايى مردم مدينه با رسول اكرم ( ص ) شد . بعد آمد صحبتهايى كرد و بعدها ملاقاتهاى محرمانه اى با حضرت رسول كردند تا اينكه عده اى از اينها به مكه آمدند و قرار شد در موسم حج در يكى از شبهاى تشريق يعنى شب دوازدهم وقتى كه همه خواب هستند بيايند در منا , در عقبه وسطى , در يكى از گردنه هاى آنجا , رسول اكرم ( ص ) هم بيايند آنجا و حرفهايشان را بزنند . در آنجا رسول اكرم فرمود من شما را دعوتمى كنم به خداى يگانه و . . . و شما اگر حاضريد ايمان بياوريد , من به شهر شما خواهم آمد . آنها هم قبول كردند و مسلمان شدند , كه جريانش مفصل است . زمينه اينكه رسول اكرم ( ص ) از مكه به مدينه منتقل بشوند فراهم شد . اين اولين حادثهبود . بعد حضرت رسول ( ص ) مصعب بن عمير را فرستادند به مدينه و او در آنجا به مردم قرآن تعليم داد . اينهايى كه ابتدا آمده بودند , عده اندكى بودند , به وسيله اين مبلغ بزرگوار عده زياد ديگرى مسلمان شدند و تقريبا جو مدينه مساعد شد . قريش هم روز بروز بر سختگيرى خود مى افزودند , و در نهايت امر تصميم گرفتند كه ديگر كار رسول اكرم را يكسره كنند . در ( دارالندوه ( تشكيل جلسه دادند , كه اين آيه قرآن يكسره اشاره به آنهاست .

جلسه دار الندوه

دار الندوه حكم مجلس سناى مكه بوده . مكه اساسا نه از خودش حكومتى داشت به شكل پادشاهى يا جمهورى , و نه تابع يك مركزى بود . يكنوع حكومت ملوك الطوايفى داشتند . قرارى داشتند كه از هر قبيله اى چند نفر با شرايطى و از جمله اينكه از چهل سال كمتر نداشته باشند بيايند در آنجا جمع بشوند و درباره مشكلاتى كه پيش مىآيد با يكديگر مشورت كنند و هر چه در آنجا تصميم مى گرفتند , ديگر مردم قريش عمل مى كردند . ( دارالندوه( يكى از اطاقهايى بود كه در اطراف مسجد الحرام بود . الان آن محل خراب شده و داخل مسجد الحرام است .

در آنجا پيشنهادهايى كردند , گفتند بالاخره بايد به يك شكلى آزادى را از محمد سلب كنيم , يا اساسا او را بكشيم يا حبسش كنيم و يا لااقل شرش را از اينجا بكنيم و تبعيدش كنيم , هر جا مى خواهد برود . در اينجاست كه هم شيعه و هم سنى نوشته اند پيرمردى در اين مجلس ظاهر شد با اينكه قرار نبود كه غير قريش كس ديگر را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم . گفتند اينجا جاى تو نيست . گفت نه , من راجع به همين موضوعى كه قريش در اينجا بحث مى كنند صحبت و فكر دارم . بالاخره اجازه گرفت و داخل شد . و در اخبار وارد شده كه اين پيرمرد انسان نبود و شيطان بود كه به صورت يك پيرمرد مجسم شد . به هر حال در تاريخ , او به نام ( شيخ نجدى( معروف شد كه در آن مجلس شيخ نجدى هم اظهار نظر كرد و در آخر هم نظر شيخ نجدى تصويب شد . آن پيشنهاد كه گفتند يك نفر را بفرستند پيغمبر را بكشد رد شد . همان شيخ نجدى گفت اين عملى نيست . اگر شما يك نفر بفرستيد , قطعا بنى هاشم به انتقام خون محمد او را خواهند كشت و كيست كه يقين داشته باشد كه كشته مى شود و حاضر شود اين كار را انجام دهد . گفتند او را حبس مى كنيم . گفت حبس هم مصلحت نيست زيرا باز بنى هاشم به اعتبار اينكه به آنها بر مى خورند كه فردى از آنها محبوس باشد , اگر چه به تنهايى زورشان به شما نمى رسد ولى ممكن است در موقع حج كه مردم جمع مى شوند , از نيروى مردم استمداد كنند و محمد را از حبس بيرون بكشند . پيشنهاد تبعيد شد . گفت اين از همه خطرناكتر است . او مردى خوش صورت و خوش بيان و گيرا است. الان به تنهايى در اين شهر افراد شما را به تدريج دارد جذب مى كند .يك وقت مى بينيد رفتدر ميان قبايل عرب چندين هزار نفر را پيرو خودش كرد و با چندين هزار مسلح آمد سراغ شما . در آخر پيشنهاد شد و مورد قبول واقع شد كه او را بكشند ولى به اين شكل كه از هر يك از قبايل قريش يك نفر در كشتن شركت كند , و از بنى هاشم هم يك نفر باشد ( چون از بنى هاشم , ابولهب را در ميان خودشان داشتند ) و دسته جمعى او را بكشند و به اين ترتيب خونش را لوث كنند , و اگر بنى هاشم ادعا كردند , مى گوييم قبيله شما هم شركت داشتند . حداكثر اين است كه به آنها ديه مى دهيم . ديه ده انسان را هم خواستند , مى دهيم .

هجرت پيامبر اكرم (ص)

همان شبى كه اينها تصميم گرفتند اين تصميم محرمانه را اجرا بكنند وحى الهى بر پيغمبر اكرم نازل شد ( همان حرفى كه به موسى گفته شد : & ان الملا يأتمرون بك يقتلوك فاخرج ) : و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوكاو يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكر الله و الله خير الماكرين & . از مكه بيرون برو , خواستند شبانه بريزند . ابولهب كه يكى از آنها بود مانع شد . گفت شب ريختن به خانه كسى صحيح نيست . در آنجا زن هست , بچه هست , يك وقت اينها مى ترسند يا كشته مى شوند . بايد صبر كنيم تا صبح شود . ( باز همين مقدار وجدان و شرف داشت ) . گفتند بسيار خوب . آمدند دور خانه پيغمبر حلقه زدند و كشيك مى دادند , منتظر كه صبح بشود و در روشنايى بريزند خانه پيغمبر . اين مطلب مورد اتفاق جميع محدثين و مورخين استو در اين جهت حتى يك نفر تشكيك نكرده است كه پيغمبر اكرم , على عليه السلام را خواست و فرمود على جان ! تو امشب بايد براى من فداكارى بكنى . عرض كرد يا رسول الله ! هر چه شما امر بفرماييد . فرمود امشب , تو در بستر من مى خوابى و همان برد و جامه اى را كه من موقع خواب به سر مى كشم به سر ميكشى . عرض كرد : بسيار خوب . قبلا على عليه السلام و ( هند بن ابى هاله( آن نقطه اى كه رسول اكرم بايد بروند در آنجا مخفى بشوند يعنى غار ثور را در نظر گرفتند , چون قرار بود در مدتى كه حضرت در غار هستند رابطه مخفيانه اى در كار باشد و اين دو , مركب فراهم كنند و آذوقه برايشان بفرستند . شب , على ( ع ) آمد خوابيد و پيغمبر اكرم ( ص ) بيرون رفت . در بين راه كه حضرت مى رفتند به ابوبكر برخورد كردند . حضرت, ابوبكر را با خودشان بردند . در نزديكى مكه غارى است به نام غار ثور , در غربمكه و در يكراهى است كه اگر كسى بخواهد به مدينه برود از آنجا نمى رود . مخصوصا راه را منحرف كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) با ابوبكر رفتند و در آن محل مخفى شدند . قريش هم منتظر كه صبح دسته جمعى بريزند و اينقدر كارد و چاقو به حضرت بزنند نه با شمشير كه بگويند يك نفر كشته كه حضرت كشته بشود و بعد هم اگر بگويند كى كشت , بگويند هر كسى يك وسيله اى داشت و ضربه اى زد . اول صبح كه شد اينها مراقب بودند كه يك وقت پيغمبر اكرم از آنجا بيرون نرود . ناگاه كسى از جا بلند شد . نگاه كردند ديدند على است . اين صاحبك رفيقت كجاست ؟ فرمود مگر شما او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد ؟ گفتند پس چه شد ؟ فرمود : شما تصميم گرفته بوديد كه او را از شهرتان تبعيد كنيد , او هم خودش تبعيد شد . خيلى ناراحت شدند . گفتند بريزيم همين را به جاى او بكشيم , حالا خودش نيست جانشينش را بكشيم . يكى از آنها گفت او را رها كنيم , جوان است و محمد فريبش داده است. فرمود : به خدا قسم اگر عقل مرا در ميان همه مردم دنيا تقسيم كنند , اگر همه ديوانه باشند عاقل مى شوند . از همه تان عاقل تر و فهميده ترم .

غارثور

حضرت رسول ( ص ) را تعقيب كردند . دنبال اثر پاى حضرت را گرفتند تا به آن غار رسيدند . ديدند اينجا اثرى كه كسى به تازگى درون غار رفته باشد نيست . عنكبوتى هست و در اينجا تنيده است , و مرغى هست و لانه او . گفتند نه , اينجا نمى شود كسى آمده باشد . تا آنجا رسيدند كه حضرت رسول ( ص ) و ابوبكر صداى آنها را مى شنيدند و همين جا بود كه ابوبكر خيلى مضطرب شده و قلبش به طپش افتاده بود و مى ترسيد . اين آيه قرآن است, يعنى روايت نيست كه بگوييم فقط شيعه ها قبول دارند و سنيها قبول ندارند . آيه اين است : & الا تنصروه فقد نصره الله اذ اخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . يعنى اگر شما مردم قريش پيغمبر را يارى نكنيد , خدا او را يارى كرد و يارى مى كند همچنانكه در داستان غار , پيغمبر را يارى كرد , در شب هجرت در حالى كه آن دو در غار بودند . ( هما(نشان مى دهد كه غير از پيغمبر يكنفر ديگر هم بوده است كه همان ابوبكر است . & اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا & . ( كلمه ( صاحب(اصلا در لغت عرب يعنى همراه . حتى به حيوانى هم كه همراه كسى باشد عرب مى گويد : صاحب ) . آنگاه كه پيغمبر به همراه خود گفت : نترس , غصه نخور , خدا با ماست . & فانزل الله سكينته عليه و ايده بجنود لم تروها & ( ) خداوند وقار خودش را بر پيغمبر نازل كرد . ديگر نمى گويد وقار را بر هر دو نفر نازل كرد . رحمت خودش را بر پيغمبر نازل كرد و پيغمبر را تأييد نمود . نمى گويد هر دو را تأييد كرد . حالا بگذاريم از اين قضيه .

تا به اين مرحله رسيد , از همان جا برگشتند . گفتند ما نفهميديم اين چطور شد ؟ به آسمان بالا رفت يا به زمين فرو رفت ؟ مدتى گشتند . پيدا نكردند كه نكردند . سه شبانه روز يا بيشتر پيغمبر اكرم ( ص ) در همان غار بسر بردند . آن دلهاى شب كه مى شد , هند بن ابى هاله كه پسر خديجه است از شوهر ديگرى , و مرد بسيار بزرگوارى است محرمانه آذوقه مى برد و بر مى گشت . قبلا قرار گذاشته بودند مركب تهيه كنند . دو تا مركب تهيه كردند و شبانه بردند كنار غار , آنها سوار شدند و راه مدينه را پيش گرفتند .

حالا قرآن مى گويد ببينيد خداوند پيغمبر را در چه سختيهايى به چه نحوى كمك و مدد كرد . آنها نقشه كشيدند و فكر كردند و سياست به كار بردند ولى نمى دانستند كه خدا اگر بخواهد , مكر او بالاتر است . & و اذ يمكر بك الذين كفروا & و آنگاه كه كافران درباره تو مكر و حيله به كار مى برند براى اينكه يكى از سه كار را درباره تو انجام بدهند : & ليثبتوك & ( اثبات(معنايش حبس است . چون كسى را كه حبس مى كنند در يكجا ثابت و ساكن نگه مى دارند . عرب وقتى مى گويد ( اثبت(يعنى حبس كن ) براى اينكه تو را در يك جا ثابتنگه دارند يعنى زندانيت كنند . & او يقتلوك & يا خونت را بريزند . & او يخرجوك & يا تبعيدت كنند . & و يمكرون & آنها مكر مى كنند . قريش به مكر و حيله هاى خودشان خيلى اعتماد داشتند و مثلا مى گفتند چنان مى كنيم كه خونش لوث بشود , ولى نمى دانستند كه بالاى همه اين تدبيرها و نقشه ها تقدير و اراده الهى است و اگر بنده اى مشمول عنايت الهى بشود , هيچ قدرتى نمى تواند او را از ميان ببرد . ( مكر(نقشه اى استكه هدفش روشن نيست. اگر انسان نقشه اى بكشد كه آن نقشه هدف معينى در نظر دارد اما مردم كه مى بينند خيال مى كنند براى هدف ديگرى است , اين را مى گويند ( مكر( . خدا هم گاهى حوادث را طورى به وجود مىآورد كه انسان نمى داند اين حادثه براى فلان هدف و مقصد است , خيال مى كند براى هدف ديگرى است , ولى نتيجه نهائيش چيز ديگرى است . اين است كه خدا هم مكر مى كند يعنى خدا هم حوادثى به وجود مىآورد كه ظاهرش يك طور است ولى هدف اصلى چيز ديگر است . آنها مكر مى كنند, خدا هم مكر مى كند , و خدا از همه مكر كنندگان بالاتر و بهتر است .

مهاجرين

گروهى از مسلمانهاى صدر اسلام , مهاجرين اولين يا به تعبير قرآن ( &سابقون الاولون(& ناميده مى شوند . مهاجرين اولين يعنى كسانى كه قبل از آنكه پيغمبر اكرم به مدينه تشريف ببرند مسلمان شده بودند و آن وقتى كه بنا شد پيغمبر اكرم خانه و ديار را , مكه را رها كنند و بيايند به مدينه , اينها همه چيز خود را يعنى زن و زندگى و مال و ثروت و خويشاوندان و اقارب خويش را يكجا رها كردند و به دنبال ايده و عقيده و ايمان خودشان رفتند . اين يك مسئله شوخى نيست . فرض كنيد براى ما چنين چيزى پيش بيايد و بخواهيم براى ايمان خودمان كار بكنيم . خودمان را در نظر بگيريم با كار و شغل و زن و بچه خود , با همين وضعى كه الان داريم . يكدفعه از طرف رهبر دينى و ايمانى ما فرمان صادر مى شود كه همه يكجا بايد از اينجا حركت كنيم برويم در يك مملكت ديگر يا در يك شهر ديگر , آنجا را مركز قرار بدهيم . ناگهان بايد شغل و زن و بچه و پدر و مادر و برادر و خواهر و خلاصه زندگيمان را رها كنيم و راه بيفتيم . اين از كمال خلوص و از نهايت ايمان حكايت مى كند . قرآن اينها را مهاجرين اولين مى نامد . ..

انصار

دسته دوم كه اينجا به آنها اشاره شده است , كسانى هستند كه قرآن آنها را ( انصار( مى نامد يعنى ياوران . مقصود , مسلمانانى هستند كه در مدينه بودند و در مدينه اسلام اختيار كرده بودند و حاضر شدند كه شهر خودشان را مركز اسلام قرار بدهند و برادران مسلمانشان را كه از مكه و جاهاى ديگر و البته بيشتر از مكه مىآيند در حالى كه هيچ ندارند و دست خالى مىآيند بپذيرند و نه تنها در خانه هاى خود جاى بدهند و به عنوان يك مهمان بپذيرند بلكه از جان و مال و حيثيت آنها حمايت كنند مثل خودشان . به طورى كه در تاريخ آمده است , منهاى ناموس , هر چه داشتند با برادران مسلمان خود به اشتراكدر ميان گذاشتند و حتى برادران مسلمان را بر خودشان مقدم مى داشتند : & و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصه & ( 8 ) . آن هجرت بزرگمسلمين صدر اسلام خيلى اهميت داشتولى اگر پذيرش انصار نمى بود آنها نمى توانستند كارى انجام بدهند . اينها را هم قرآن تحت عنوان & و الذين آووا و نصروا &ذكر مى كند .آنان كه پناه دادند و يارى كردند اين مهاجران را . هم مهاجرت آنها در روزهاى سختى اسلام بود , هم يارى كردن اينها . هم آنها گذشت و فداكاريشان زياد بود هم اينها .

منافقين وبيامبر اكرم (ص)

& ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم لكل مرىء منهم ما اكتسب من الاثم و الذى تولى كبره منهم له عذاب عظيم 0 لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خيرا و قالوا هذا افك مبين.&

آيات به اصطلاح ( افك(است .( افك( دروغ بزرگى ( تهمتى ) است كه براى بردن آبروى رسول خدا بعضى از منافقين براى همسر رسول خدا جعل كردند . داستانش را قبلا به تفصيل نقل كرديم ( 9 ) . اكنون آياترا مى خوانيم و نكاتى كه از اين آيات استفاده مى شود كه نكات تربيتى و اجتماعى بسيار حساسى است و حتى مورد ابتلاى خود ما در زمان خودمان است بيان مى كنيم . آيه مى فرمايد . ( & ان الذين جاؤا بالافك عصبه منكم( & آنان كه ( افك(را ساختند و خلق كردند , بدانيد يك دسته متشكل و يك عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند . قرآن به اين وسيله مؤمنين و مسلمين را بيدار مى كند كه توجه داشته باشيد در داخل خود شما , از متظاهران به اسلام , افراد و دسته جاتى هستند كه دنبال مقصدها و هدفهاى خطرناكمى باشند , يعنى قرآن مى خواهد بگويد قصه ساختن اين ( افك)از طرف كسانى كه ساختند روى غفلت و بى توجهى و ولنگارى نبود , روى منظور و هدف بود , هدف هم بى آبرو ساختن پيغمبر و از اعتبار انداختن پيغمبر بود , كه به هدفشان نرسيدند . قرآن مى گويد آنها يك دسته به هم وابسته از ميان خود شما بودند , و بعد مى گويد اين شرى بود كه نتيجه اش خير بود , و در واقع اين شر نبود : ( & لا تحسبوه شرا لكم بل هو خير لكم( & , گمان نكنيد كه اين يك حادثه سوئى بود و شكستى براى شما مسلمانان بود , خير , اين داستان با همه تلخى آن به سود جامعه اسلامى بود . حال چرا قرآن اين داستان را خير مى داند نه شر و حال آن كه داستان بسيار تلخى بود ؟ داستانى براى مفتضح كردن پيغمبر اكرم ساخته بودند و روزهاى متوالى حدود چهل روز گذشت تا اينكه وحى نازل شد و تدريجا اوضاع روشن گرديد . خدا مى داند در اين مدت بر پيغمبر اكرم و نزديكان آن حضرت چه گذشت !

اين را به دو دليل قرآن مى گويد خير است : يكدليل اينكه اين گروه منافق شناخته شدند . در هر جامعه اى يكى از بزرگترين خطرها اين استكه صفوف مشخص نباشد , افراد مؤمن و افراد منافق همه در يك صف باشند . تا وقتى كه اوضاع آرام است خطرى ندارد .

يك تكان كه به اجتماع بخورد اجتماع از ناحيه منافقين بزرگترين صدمه ها را مى بيند . لهذا به واسطه حوادثى كه براى جامعه پيش مىآيد باطنها آشكار مى شود و آزمايش پيش مىآيد , مؤمنها در صف مؤمنين قرار مى گيرند و منافقها پرده نفاقشان دريده مى شود و در صفى كه شايسته آن هستند قرار مى گيرند . اين يك خير بزرگ براى جامعه است .

آن منافقينى كه اين داستان را جعل كرده بودند , آنچه برايشان به تعبير قرآن ماند ( اثم( بود . ( اثم( يعنى داغ گناه . تا زنده بودند , ديگر اعتبار پيدا نكردند .

فايده دوم اين بود كه سازندگان داستان , اين داستان را آگاهانه جعل كردند نه ناآگاهانه , ولى عامه مسلمين نا آگاهانه ابزار اين ( عصبه( قرار گرفتند . اكثريت مسلمين با اينكه مسلمان بودند , با ايمان و مخلص بودند و غرض و مرضى نداشتند بلند گوى اين ( عصبه( قرار گرفتند ولى از روى عدم آگاهى و عدم توجه , كه خود قرآن مطلب را خوب تشريح مى كند .

اين يك خطر بزرگ است براى يك اجتماع , كه افرادش نا آگاه باشند . دشمن اگر زيرك باشد خود اينها را ابزار عليه خودشان قرار مى دهد , يك داستان جعل مى كند , بعد اين داستان را به زبان خود اينها مى اندازد , تا خودشان قصه اى را كه دشمنشان عليه خودشان جعل كرده بازگو كنند . اين علتش ناآگاهى است و نبايد مردمى اينقدر نا آگاه باشند كه حرفى را كه دشمن ساخته ندانسته بازگو كنند . حرفى كه دشمن جعل مى كند وظيفه شما اين است كه همان جا دفنش كنيد . اصلا دشمن مى خواهد اين پخش بشود . شما بايد دفنش كنيد و به يك نفر هم نگوييد , تا به اين وسيله با حربه سكوت نقشه دشمن را نقش برآب كنيد ( 10 ) .

فايده دوم اين داستان اين بود كه اشتباهى كه مسلمين كردنداين بود كه ( مشخص شد)يعنى حرفى را كه يك عصبه ( يك جمعيت و يك دستهبه هم وابسته ) جعل كردند , ساده لوحانه و ناآگاهانه از آنها شنيدند و بعد كه به هم رسيدند , گفتند : چنين حرفى شنيدم , آن يكى گفت : من هم شنيدم , ديگرى گفت : نمى دانم خدا عالم است , باز اين براى او نقل كرد و نتيجه اين شد كه جامعه مسلمان , ساده لوحانه و نا آگاهانه بلند گوى يك جمعيت چند نفرى شد .

اين داستان ( افك( كه پيدا شد يك بيدار باش عجيبى بود . همه چشمها را به هم ماليدند : از يك طرف آنها را شناختيم و از طرفديگر خودمان را شناختيم . ما چرا چنين اشتباه بزرگى را مرتكبشديم , چرا ابزار دست اينها شديم ؟ !...

فايده دومداستان افك همين بود كه به مسلمين يك آگاهى و يك هوشيارى داد . در خود قرآن آورد كه براى هميشه بماند , مردم بخوانند و براى هميشه درس بگيرند كه مسلمان ! نا آگاهانه ابزار قرار نگير , نا آگاهانه بلندگوى دشمن نباش .

خدا مى داند اين يهوديها در درجه اول و بهاييها كه ابزار دستيهوديها هستند چقدر از اين جور داستانها جعل كردند . گاهى يك چيزى را يكيهودى يا يك مسيحى عليه مسلمين جعل كرده , آنقدر شايع شده كه كم كم داخل كتابها آمده , بعد آنقدر مسلم فرض شده كه خود مسلمين باورشان آمده است , مثل داستان كتابسوزى اسكندريه .

تاريخجه نبرد مسلمين

مى دانيم كه اسلام دين توحيد است و براى هيچ مسئله اى به اندازه توحيد يعنى خداى يگانه را پرستش كردن و غير او را پرستش نكردن اهميتقائل نيست و نسبت به هيچ مسئله اى به اندازه اين مسئله حساسيت ندارد . مردم قريش كه در مكه بودند مشرك بودند . اين بود كه يك نبرد پى گيرى ميان پيغمبر اكرم و مردم قريش كه همان قبيله رسول اكرم بودند در گرفت. سيزده سال پيغمبر اكرم در مكه بودند .

در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدى اجازه جهاد و حتى دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهى به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد .

در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامى در اعماق روحشان نفوذ يافت. نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعى اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مى فرستاد خوب از عهده بر مىآمدند . هنگامى هم كه به جهاد مى رفتند مى دانستند براى چه هدفو ايده اى مى جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه السلام :

و حملوا بصائرهم على اسيافهم ( 11 ) .

( همانا بصيرتها و انديشه هاى روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهاى خود حمل مى كردند( .

چنين شمشيرهاى آبديده و انسانهاى تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتى كه تاريخ را مى خوانيم و گفتگوهاى اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزى را نمى شناختند مى بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامى اينها غرق در حيرت مى شويم .

بعداز13سال ,رسول اكرم (ص) آمدند مدينه و در مدينه بود كه مسلمين قوت و قدرتى پيدا كردند . جنگ بدر و جنگ احد و جنگ خندق و چند جنگ كوچك ديگر ميان مسلمين كه در مدينه بودند با مشركين قريش كه در مكه بودند درگرفت . در جنگ بدر مسلمانها فتح خيلى بزرگى نمودند .

غزوه احد

چنانكه مى دانيم , ماجراى احد به صورت غم انگيزى براى مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه , عموى پيغمبر , شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بى انضباطى گروهى كه از طرف رسول خدا بر روى يك ( تل( گماشته شدند , مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهى كشته و گروهى پراكنده شدند و گروه كمى دور رسول اكرم باقى ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروى بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت, اما همين كه فهميدند رسول اكرم زنده است نيروى روحى خويش را بازيافتند .

صلح حديبيه

پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد , ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست بود . سال ششم هجرى است , بعد از آن است كه جنگ بدر , آن جنگ خونين به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه ها را با پيغمبر پيدا كرده اند , وبعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه اى از پيغمبر انتقام گرفته اند و باز مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند , و به هر حال , از نظر قريش دشمن ترين دشمنانشان پيغمبر , و از نظر مسلمين هم دشمن ترين دشمنانشان قريش است . ماه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود . در ماه حرام سنت جاهليتنيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى شد و نمى جنگيدند . دشمنهاى خونى , در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى رسيدند , البته همديگر را قتل عام مى كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى كردند . پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره اى بجا آورد و برگردد . هيچ قصدى غير از اين نداشت . اعلام كرد و باهفتصد نفر و به قول ديگر با هزار و چهارصد نفر - از اصحابش و عده ديگرى حركت كرد , ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند , چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى دادند و علامت خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى دادند , مثلا روى شانه قربانى كفش مى انداختند - كه از قديم معمول بود - كه هر كسى مى بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است . دستور داد كه اينها كه هفتصد نفر بودند هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى . زى و همه چيز , زى حجاج بود . از آنجا كه كار , مخفيانه نبود و علنى بود , قبلا خبر به قريش رسيده بود . پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش , زن و مرد و كوچك و بزرگ , از مكه بيرون آمده و گفته اند : ( به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود( . با اينكه ماه , ماه حرام بود , اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى جنگيم . از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلافسنت جاهليت بود . پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند . مرتب رسولها و پيامرسانها از دو طرف مبادله مى شدند . ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيبآمدند كه تو چه مى خواهى و براى چه آمده اى ؟ پيغمبر فرمود من حاجى هستم و براى حج آمده ام , كارى ندارم , حجم را انجام مى دهم , بر مى گردم و مى روم . هر كس هم كه مىآمد , وضع اينها را كه مى ديد مى رفت به قريش مى گفت : مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد . ولى آنها قبول نكردند و مسلمين ( خود پيغمبر اكرم هم ) چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى شويم ولو اينكه منجر به جنگيدن شود , ما كه نمى خواهيم بجنگيم , اگر آنها با ما جنگيدند با آنها مى جنگيم . ( بيعت الرضوان( در آنجا صورت گرفت . مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر , تا اينكه نماينده اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم . پيغمبر فرمود : من هم حاضرم . پيغامهايى كه پيغمبر مى داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود . به چند نفر از اين پيامرسانها فرمود : ( ويح قريش (12) اكلتهم الحرب واى به حال قريش , جنگ اينها را تمام كرد . اينها از من چه مى خواهند ؟ مرا وا بگذارند با ديگر مردم , يا من از بين مى روم , در اين صورت آنچه آنها مى خواهند به دست ديگران انجام شده , و يا من بر ديگران پيروز مى شوم كه باز به نفع اينهاست , زيرا من يكى از قريش هستم , باز افتخارى براى اينهاست(فايده نكرد . گفتند قرار داد صلح مى بنديم . مردى به نام سهل بن عمرو را فرستادند و قرار داد صلح بستند كه پيغمبر امسال بر گردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند , عمل عمره اش را انجامدهد و باز گردد .

نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرار داد صلح رابستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند وآزادانه مى توانستند اسلام را تبليغ كنند , در مدت يك سال يا كمتر , از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست سال مسلمان نشده بود . بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرار داد خودبخود از طرف خود قريش از بين رفتو يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد .

سهيل بن عمرو يك پسر داشتكه مسلمان و در جيش مسلمين بود . اين قرار داد را كه امضا كردند , پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين . تا آمد , سهيل گفت قرار داد امضا شده , من بايد او را برگردانم . پيغمبر هم به او - كه اسمش ابوجندل بود - فرمود برو , خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى كند . اين بيچاره مضطرب شده بود , داد مى كشيد و مى گفت : مسلمين ! اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم برگردانند . مسلمين هم عجيبناراحتبودند و مى گفتند : يا رسول الله ! اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند . فرمود : نه , همين يكى هم برود .

داستان شيرينى نقل كرده اند كه مردى از مسلمين به نام ابوبصير كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود فرار كرد آمد به مدينه . قريش طبق قرار داد خودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند . آمدند گفتند ما طبق قرار داد بايد اين را ببريم . حضرت فرمود : بله همينطور است . هر چه اين مرد گفت : يا رسول الله ! اجازه ندهيد مرا ببرند , اينها در آنجا مرا از دينم بر مى گردانند , فرمود : نه , ما قرار داد داريم و در دين ما نيستكه بر خلافقرار داد خودمان عمل بكنيم , طبق قرار داد تو برو , خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد . رفت او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى بردند . او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند . رسيدند به ذوالحليفه , تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است . در سايه اى استراحت كرده بودند . يكى از آندو شمشيرش در دستش بود . اين مرد به او گفت : اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است , بده من ببينم . گفت بگير . تا گرفت زد او را كشت . تا او را كشت , نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را رساند به مدينه . تا آمد , پيغمبر فرمود مثل اينكه خبر تازه اى است ؟ بله , رفيق شما رفيق مرا كشت . طولى نكشيد كه ابوبصير آمد . گفت : يا رسول الله ! تو به قرار دادت عمل كردى . قرار داد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم بكنى , و تو تسليم كردى , پس كارى به كار من نداشته باشيد . بلند شد رفت و در كنار درياى احمر , نقطه اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد . مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه اى را مركز قرار داده , يكى يكى رفتند آنجا . كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند . قريش ديگر نمى توانستند رفت و آمد بكنند . خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله ! ما از خير اينها گذشتيم , خواهش مى كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند , ما از اين ماده قرار داد خودمان صرف نظر كرديم , و به همين شكل صرف نظر كردند .

به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهم تر بشود , و همين طور هم شد , عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند , و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى شدند , و آن ممنوعيتها به كلى از ميان برداشته شده بود .

فتح مكه

در سال هشتم هجرت , پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد , فتحى بدون خونريزى .

فتح مكه براى مسلمين يكموفقيت بسيار عظيم بود چون اهميت آن تنها از جنبه نظامى نبود , از جنبه معنوى بيشتر بود تا جنبه نظامى . مكه ام القراء عرب و مركز عربستان بود . قهرا قسمتهاى ديگر تابع مكه بود و به علاوه يك اهميتى بعد از قضيه عام الفيل و ابرهه كه حمله برد به مكه و شكست خورد پيدا كرده بود . بعد از اين قضيه اين فكر براى همه مردم عرب پيدا شده بود كه اين سرزمين تحت حفظ و حراست خداوند استو هيچ جبارى بر اين شهر مسلط نخواهد شد . وقتى پيغمبر اكرم به آن سهولت آمد مكه را فتح كرد گفتند پس اين امر دليل بر آن است كه او بر حق است و خدا راضى است . به هر حال اين فتح خيلى براى مسلمين اهميت داشت. مسلمين وارد مكه شدند . مشركين هم در مكه بودند . تدريجا از قريش هم خيلى مسلمان شده بودند .

يك جامعه دوگانه اى در مكه به وجود آمده بود , نيمى مسلمان و نيمى مشرك . حاكم مكه از طرف پيغمبر اكرم معين شده بود يعنى مشركين و مسلمين تحت حكومت اسلامى زندگى مى كردند . بعد از فتح مكه مسلمين و مشركين با هم حج كردند با تفاوتى كه ميان حج مشركين و حج مسلمين وجود داشت . آنها آداب خاصى داشتند كه اسلام آنها را نسخ كرد .