روش حكومتى پيامبر(ص)
>يكى از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام
سياسى و نظام اداريِ حكومت پيامبر اكرم(ص) بوده است.
ديدگاه برخى اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً نظام
خاص ادارى و سياسى نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاى
گوناگون ـ خصوصاً كلامى ـ پاسخ گفته اند, اما از زاويه طرح
عينيِ نظام سياسى و ادارى پيامبراسلام(ص) كم تر بدين ساحت
درآمده اند. نگارنده از كسانى است كه به وجود نظامِ اداريِ
كامل و پيشرفته اى در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد, در
جهت اثبات اين اعتقاد, با روى كردى تاريخى به شيوه نظام
ادارى پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاى صفحات
تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) نمودهاى نظام مستحكم ادارى
را به دست آورده است. اين نوشته به اجمال به يكى از مهم
ترين اركان در نظام ادارى يعنى عضويابى از ديدگاه اسلام
اشاره دارد.
منابع نيروى انسانى(عضويابى)
هر نظام ادارى اركان گونه گونى دارد كه يكى از آن ها
عضويابى است. علماى مديريت عضويابى را چنين تعريف مى كنند:
(عمليات كاوش در منابع انسانى و كشف افراد شايسته و
ترغيب و تشويق آنان به قبول مسئوليت در سازمان.)1
مراد ما از عضويابى در نظام اداريِ حكومتِ رسول اكرم(ص)
لزوماً مطابقِ تعريف فوق نيست, زيرا ممكن است در اطلاعاتى
كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و انفعالى را شاهد
نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاى
آن زمان دقيقاً پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين
مراد ما شناسايى منابع نيروى انسانى است كه رسول خدا(ص)
كادر حكومتى اش را از آن ها تأمين مى كرده است.
شناسايى اين منابع به ما كمك مى كند كه در انتخاب معيار
براى عضويابى و براى منابع انسانى توفيق يابيم تا مديران
سازمان هاى حكومت اسلامى در هر عصر و نسلى بر اساس آن
معيارها به عضويابى بپردازند.
در آن شرايط, منابع نيروى انسانى پيامبر اكرم(ص) اين ها
بودند:
1ـ منابع نژادى عرب و عجم;
2ـ منابع سرزمينى مانند مكه و مدينه و يمن;
3ـ منابع قبيله اى مانند قريش;
4ـ منابع ارزشى مانند مهاجرين, انصار, مجاهدين و
تابعين;
5ـ منابع بومى;
6ـ منابع سرزمينى ـ اعتقادى مانند دارالكفر و
دارالاسلام;
7ـ منابع اعتقادى مانند مسلمين, يهود و نصارى.
1 ـ منابع نژادى
قرآن به زبان عربى نازل شده, پيامبر اكرم(ص) عرب است,
اسلام در عربستان طلوع كرده است, اولين حكومت اسلامى در
مدينه ـ كه از شهرهاى عرب است ـ تشكيل يافته و عمده
نيروهاى پيامبر اكرم(ص) در كادر ادارى و حكومتى عرب بوده
اند, ولى با اين همه, عربيت يك اولويت نبوده است.
قرآن مى فرمايد:
(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم
شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم2; اى
مردم ما شما را از دو جنسِ مرد و زن آفريديم و شما را به
شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را بشناسيد.)
پيامبر اكرم در روز فتح مكه مى فرمايد:
(انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم
عنداللّه اتقيكم وليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى3;
پدر شما يكى است و آن, آدم(ع) است و آدم از خاك, با
تقواترين شما نزد خدا گرامى ترين شما است, عرب را بر عجم
برترى نيست مگر به تقوا.)
بعضى از اعراب معاصر از تمدّن اسلامى با نام(تمدّن
عربى) ياد مى كنند و مى گويند:(مسلمانِ غير عرب اگر پيش
رفت كرده است به خاطر روح عربى بوده است كه در همه ملت ها
پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِ(عربيت) يك
حركت هم آهنگ به وجود آورده بودند).4 اين نظريه, به طور
آشكار تحريف تاريخ است, در حالى كه ملت هاى مسلمان بر روى
مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مى دانستند.
محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامى باقى بود حتى
خلفاى راشدين بر آن پاى فشرده اند ولى امويان سلسله جنبان
تفكر تفوّق عرب شدند5 و سياست آن ها بر اصل تفوق عرب بر
غير عرب پايه گذارى شد, معاويه به صورت بخش نامه به همه
عمّال خويش دستور داد كه براى عرب, حق تقّدم قائل شوند.
اين عمل ضربه مهلكى به اسلام زد و منشاء تجزيه حكومت
اسلامى به صورت حكومت هاى كوچك بود, زيرا بديهى است كه هيچ
ملّتى حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام
از آن جهت مقبول همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش
رنگ نژادى و قومى نداشت.6
(آجرى) در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:(همانا
خدا اختيار كرد مرا و اختيار كرد براى من اصحابى پس قرار
داد براى من از آنها وزرائى.)7 در(استيعاب) از قول على(ع)
آن وزرا چهارده نفر شمرده مى شوند:(حمزه, جعفر, ابوبكر,
على, حسن, حسين, عبداللّه بن مسعود, سلمان, عماربن ياسر,
حذيفه, اباذر, بلال و مصعب).8 جالب است اگر اين مجموعه را
به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن بوده اند.)
در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مى شوند: سلمان فارسى و
بلال حبشى. اين دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد
مى كند در شرايطى كه زمين و زمان و زمينه اقتضاى عرب گرايى
داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاى مسئوليت معناى خاص
دارد. و وقتى هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مى دهد نمى گويد
سلمان عربى بلكه مى فرمايد(سلمان محمّدى).
پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد,(صهيب بن سنان) ملقّب
به(ابو يحيى), رومى بوده است, وحشى ـ كه بعد اهلى شد و به
او مأموريت داده شد ـ حبشى است كه شيعه و سنى او را صحابى
مى دانند. ابن هشام در سيره خويش(ابو كبشه) را فارسى
و(زيدبن حارثه) را حبشى مى داند.9 كه در جنگ بدر حضور
داشته اند, بعضى(ذو مخبر) را از صحابه پيامبر, كه حبشى
است, شمرده اند.10 در اين ميان, نقشِ سلمان فارسى كه سلمان
الخير و سلمان السلام و سلمان محمدى است, بسيار برجسته و
كليدى است, وى در جنگ خندق, خندق مى سازد و در جنگ طائف
منجنيق مى سازد11 و بعدها در زمان عثمان استان دار مدائن
مى شود12 و اميرالمؤمنين(ع) وى را پس از مرگ تجهيز كرد و
بر او نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.
در فروغ ابديت آمده است:(مناطقِ خوش آب و هوايِ عربستان
در آخرين قرن قبل از اسلام به طور كلّى تحت نفوذ سه دولت
بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود, شرق و شمال شرقى اين
منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى
و جنوب تحت نفوذ(حبشه) قرار داشت, بعدها در اثر مجاورت با
اينان سه دولت عرب به نام هاى حيره, غسان و كنده هر كدام
تحت نفوذ يكى از سه دولت نامبرده(ايران, روم و حبشه) قرار
داشتند.)
جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت
كرد خسرو پرويز كه پيامبر او را به نام(كسرى عظيم فارس) در
نامه اش ياد كرد قبول نكرد,13 ولى نجاشى سلطان حبشه اسلام
آورد14 و هرقلِ عظيم روم معروف به(قيصر) اسلام آورد.15 آن
چه براى ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به
كسري§ و قيصر نوشت:(اسلم تسلم; اسلام بياور تا سالم
بمانى). و در بعضى نامه هايش مى افزود:(اسلم تسلم فاجعل لك
ما تحت يديك)16 و يا مى فرمود:(ان تؤمن باللّه وحده لاشريك
له يبقى ملكك).17 اين جملات به آن معنا است كه اگر اسلام
بياوريد به حكومت ادامه مى دهيد.
اگر عربيت در كارگزارى حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت
چنين وعده اى به حكّام غير عرب نمى داد. اين وعده ها گوياى
نفى عرب محورى در حكومت است و اين آن چيزى است كه ما در
اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاى او
در حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مى دهد كه كادر غير
عرب رسول خدا(ص) منحصر در بردگان حبشى مثل بلال و وحشى و
ذومخبر نمى شود بلكه مَلِك حبشه هم در اين حلقه وارد است و
نه تنها صهيب رومى كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به
نوعى در حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.
آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مى كند اسلام آوردن
دسته جمعيِ(باذان) حاكم يمن و تمام كارمندانش كه ايرانى
بودند مى باشد,18 زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب
مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان
ساسانى بودند19 و تمام كارمندانشان ايرانى بودند با نامه
پيامبر و وعده اى كه داد مبنى بر اين كه(اگر مسلمان شوى
حكومتت دوام دارد)20 با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان
ايرانيان زيادى به كادر حكومتى رسول خدا(ص) اضافه شد.
اين روحيه حتى در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مى شد
كه فردى به نام(شنسب) را كه ايرانى و از نسل غوريان است به
عنوان فرمان دار ناحيه(غور) هرات منصوب فرموده بود.21
خلفاى دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند, كه
ذكر آن رفت. همه اين ها نشان مى دهد كه نفيِ عرب محورى از
ديد كتاب و سنت و سيره, مسلّم است و پيامبراكرم(ص) در
عضويابى, هيچ گاه به نيروهاى عرب به عنوان يك منبع نيروى
انسانيِ داراى اولويت, تكيه نكرده است.
2 ـ منابع سرزمينى
مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براى حكومت اسلامى به يك
منبع اولويت دار تبديل نشد, زيرا ارزش هاى مكه مخصوص اهل
آن نيست و يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است.
حتى پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَنِ اصلى
خود بازگشت آن جا را پايتخت قرار نداد و به مدينه بازگشت.
در تاريخ حكومت هاى اسلامى هم هيچ گاه مكّه پايتخت نشده
است. علّت آن بر ما مجهول است.
آرى, مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل
پيامبر(ص) عملاً(هم شهرى گرى) و (هم وطن گرايى) نفى گرديد.
بسيارى از ياران اوّليه پيامبر(ص), كه مرتباً آزار مى
شدند, مثلِ بلال, عمّار, صهيب, سلمان, اويس قرنى, معاذبن
جبل, اباذر غفارى, مقداد, عدى بن حاتم و عبدالله بن مسعود,
مكى الاصل نبودند. در ميان وزرايى كه قبلاً شمرديم, شش نفر
غير مكى اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّى و
غير مكّى, مساوى است.
در بين هفده استان دار ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر
از مدينه و شش نفر مكّى هستند كه يك نفر از آن ها(عتاب بن
اسيد) است كه والى مكه است از طرف رسول خدا(ص)22 نه به
خاطر اين كه مكّى است بلكه به خاطر بومى بودنش. پنج نفر
باقى مانده كه قرشى هستند يكى(ابوسفيان) است كه به
عنوان(مؤلفة قلوبهم) منصوب شد بر نجران23 نه به عنوان مكّى
و سايرين هم به خاطر شايستگى و صلاحيت. و مكّى بودن هيچ
دخلى نداشت.
پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق
آمار استان داران در تشكيلات حكومتى رسول خدا(ص) برترى با
عنصر مكّى نبود. در خصوص(عثمان بن طلحه بن شيبه) كه به طور
موروثى كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد,24 ولى
نه به خاطر مكّى بودنش بلكه براى ردّ امانت, زيرا اين آيه
نازل شد كه:(انّ اللّه يامركم ان تؤدو الامانات الى
اهلها;25 خداوند به شما امر مى كند تا امانات را به اهل آن
بازگردانيد.)
حضور حجم عظيمى از يمنى ها در بين استان داران و يك نفر
به نام(حذيفه) در بين وزرا حاكى از اين است كه مكه اولويت
ندارد.
ب ـ مدينه(پايتخت گرايى ـ مركزگرايى)
مدينه الرسول(ص) كه قبل از هجرت(يثرب) نام داشت مركز
اسلام و حكومت اسلامى و مدفن بسيارى از نيكان و پاكان است.
رسول خدا(ص) اين شهر را براى مركزيت بر مكه مكرّمه هم
ترجيح داد و حتى بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.
ولى آيا مدينه اولويت دار است; يعنى اهل مدينه به خاطر
اين كه در اين سرزمين و در مركز و پايتخت هستند مزيتى بر
ديگران دارند. و(مركزگرايى) و(پايتخت گرايى) كه در زمان
رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايى تبلور داشت, آيا معيارى
براى عضويابى در حكومت اسلامى است؟
پاسخ اين سؤال هم منفى است, زيرا در ليست وزرايى كه
ديده شد تنها يك نفر مدنى است و آن,(زيادبن لبيد انصارى)
است و نيروهاى يمنى كه نه مكى اند و نه مدنى آمار بالايى
را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.
نيروهاى مهاجر هم كه مكى و غير مكى داخل آن ها بود پست
هاى حكومتى را اشغال كرده بودند.
در يك جمع بندى بايد گفت: سرزمين, معيار نيست حتى مكه و
مدينه و يمن و هيچ حاكم اسلامى نمى تواند فردى را چون هم
شهرى او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم يكى از استان هاى
مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.
3 ـ منابع قبيله اى(قريش و…)
قريش نام قبيله اى است پدر اين قبيله(نضربن كنانه) است,
اين قبيله را از آن جهت قريش نامند كه گرد حرم فراهم آمده
اند.
امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند, محمد(ص) هم
قرشى است و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بوده كه شاخه
اى از آن محسوب و به آن منسوب شود. با توجّه به اين كه
جامعه عرب دچار دردى ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به
فاميل و خانواده و قبيله بود لذا زمينه برترى اين طائفه
ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشى بود با شناخت درد
مزبور قبل از بدخيم شدن, به علاج آن پرداخت و قبل از او
قرآن كريم رسماً شعوب و قبائل را مايه تعارف و شناخت يك
ديگر و نه سرمايه تفاخر مى داند:(جعلناكم شعوباً و قبائل
لتعارفوا)26.
رسول خدا(ص) وقتى مكّه را فتح كرد براى پيش گيرى از
بيمارى قريش گرايى با قدرت مى فرمايد:(ايها الناس انّ
اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها
الاوانكم من آدم و آدم من طين اِلاّ خير عباداللّه عبدا
تقاه)27.
در جاى ديگر مى فرمايد:(اشراف امّتى حَمَلةالقرآن و
اصحاب الليل28; اشرافِ قوم من, حاملانِ قرآن و شب زنده
داران هستند). و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله
ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مى
كند, مى فرمايد:(ديگران مرا تصديق كردند…, ديگران مرا جاى
دادند, ديگران مرا كمك كردند).29 اين ديگران چه كسانى
هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مى شود; يعنى
غير قريش كه تركيبى از مهاجر و انصار و مكّى و غير مكّى
اند. معلوم مى شود اكثر قريش مانع راه بودند كه پيامبر اين
گونه با چاه سخن مى گويد. البته بعضى از قريش, پيامبر(ص)
را هم كمك كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار,
شش نفرشان قرشى بوده اند و هم چنين در ميان وزراى آن حضرت,
هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بنى هاشم و سه نفر ديگر
يعنى ابوبكر, عمر و مصعب از قريش هستند. قريشى ها در بين
قضات و نيز در همه اركان حكومتى حضور داشته اند, ولى نه به
خاطر قرشى بودن بلكه ملاحظات ديگرى در نظر بوده است.
البته روايتى از رسول خدا(ص) نقل شده كه مى
فرمايد:(قدموّا قريشا ولاتقدمواها و تعلموا من قريش ولا
تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه
تعالى)30 و در نقلى ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده
است:(قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش
لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالى)31 و در نقل سوم دارد
كه(قدمواّ قريشا ولا تقدموها و تعلموا منها ولا
تعلموها)32.
اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول(مناوى) در شرح
جامع صغير بعضى براى تقديم قول شافعى بر غير شافعى به اين
روايات استناد كرده اند,33 زيرا شافعى نسب به(مطّلب) فرزند
هاشم مى رساند و جالب است كه خيلى از فقهاى ما, در اين كه
مطلبى را در احكام بنى هاشم وارد كنند ترديد دارند.
در كتاب(ذكري§) آمده است كه برخى از فقها مثل شيخ مفيد
و شيخ صدوق و پدرش و غيرهم در بحث نماز ميّت براى اين كه
اولويتى به هاشمى بدهند راهى ندارند جز اين كه به چنين
رواياتى استناد كنند, در حالى كه در روايات ما اثرى از آن
ها مشاهده نمى شود.34
ما مى گوييم اولاّ: اين روايات از حيث سند معتبر نيست,
زيرا از طريق شيعه اثرى از آن نيست.
ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين
روايات به مقدّم داشتن(حذيفه يمانى) غيرقرشى توسط
پيامبراكرم(ص) در يك نماز, نقض مى شود; در حالى كه پشت سرش
قرشى ها بودند; يعنى پيامبر او را امام قرشى ها كرد و بر
آن ها مقدّم داشت. لذا بعضى مثل(عياض) با شتاب در حل اين
تناقض به اين توجيه روى آورده اند كه مراد از تقديم قريش
بر غير قريش تقدم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز
جماعت يا ميّت!35
ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بنى هاشم مراد است
كه ما اين را قبول داريم, چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار
دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است كه مقدّم
شوند و معلّم همگان شوند و كسى معلّم آن ها نشود!؟
رابعاً: از همه كه بگذريـم دلالت آن, مقابـل فرمايـش
رسول خدا(ص) اسـت كه فرمود: (لاحسب لقرشى ولاعربى الاّ
بالتواضع). و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه
پيامبر(ص) در مكه ـ كه به همه آن ها اشاره رفت ـ تعارض
دارد.
در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش
مگر در بنى هاشم و آن چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده
است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگى مى رسند36 امرى
تعبدى يا تكوينى است و بعيد است كسى آن را امتيازى براى
قريش حساب كند, زيرا در اين صورت بايد براى(نبطيه) هم
امتياز قائل شود كه در روايات هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد
در كتاب(مقنعه) مى گويد:(قد روى ان القرشية من النساء
والنبطيه تريان الدم الى ستّين سنه)37. و در نبطيه اصولاً
ترديد هست كه عرب مستعجم هستند يا عجم مستعرب.38 هرچند از
ابن عباس نقل شده است كه:(نحن معاشر قريش حيّ من النبط).39
ولى وضوحى ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما شناخته شده
نيستند و قرشيه هم جز بنى هاشم در زمان حال شناخته شده
نيست, هرچند صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما
نام مى برد40 كه براى ما شناخته شده نيست.
لذا راهى براى برترى قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل
سنت و نه اين مسئله يائسگى قرشيه و نه امورى از اين قبيل
قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايى به حكم
كتاب و سنّت مطلوب نيست.
اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه(قبيله گرايى) كه
در خصوص رسول خدا(ص) به شكل(قريش گرايى) تبلور داشت, يك
معيار منفى است; يعنى حاكم يا مدير اسلامى در عضويابى نمى
تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد.
البته تشخيص قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مى نمود, زيرا
نظام قبائلى حاكم آن چنان دقيق بودكه به قول قرآن يك عامل
شناسايى و تعارف, قبايل بودند41 و هر كس را به قبيله اش مى
شناختند و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل, كسانى اند كه
منسوب به آبا هستند42 كه در زبان ما چنين نسبتى را در يك
خاندان يا دودمان مى توان يافت يا آن چه كه به(آل) معروف
است; شبيه آن چه در كشورهاى خليج فارس متعارف و متداول است
مانند آل سعود, آل نهيان, آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ
قرآن, آل ابراهيم و آل عمران معنايى اعم دارد, زيرا(آل
ابراهيم) به بنى اسحاق و بنى اسماعيل تقسيم مى شود كه
اوّلى يهود و دوّمى عرب را مى سازد.43 پس(آل) حتى معنايى
فوق نژاد مى يابد, اما آن چه در زمان ما از آل فهميده مى
شود معنايى بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان
آن(خاندان) يا(دودمان) باشد وگرنه مصداقى براى قبيله
نخواهيم يافت. بر اين
اساس وقتى قريش گرايى و قبيله گرايى در زمان رسول
خدا(ص) مطرود شد معيارى كه متناسب با همه زمان ها به دست
مى آيد(عدم دودمان گرايى) و (عدم خاندان گرايى) است; به
عبارت ديگر, دودمان و خاندان هيچ اولويتى به عنوان نيروى
انسانى ندارند.
4 ـ منابع ارزشى
الف ـ مهاجرين
مراد از مهاجرين نيروهاى فداكارى هستند كه در صدر اسلام
با پيامبراكرم(ص) و يا بدون ايشان از مكه به مدينه يا به
شعب ابى طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در
قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه
اميرالمؤمنين(ع) در نامه هاى متعدد به معاويه و
ديگران,(هجرت) را از ارزش هاى اصلى خويش, ذكر مى كند,
مثلاً مى فرمايد:(سبقت الى الايمان والهجره)44, يا مى
فرمايد:(ليس المهاجر كالطليق)45. بخش عظيمى از كادر رسول
خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين تشكيل مى
دادند. در جنگ بدر ـ طبق آمارى كه ابن هشام مى دهد ـ 87
نفر از مهاجرين بوده اند.46 قبل از جنگ بدر هم مراحل
شناسايى و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام مى دادند, چون
انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه
داشتند نه خارج آن.47 بيش ترِ مسئوليتى كه از طرف پيامبر
با عنوان مكى يا قريشى يا بنى هاشم يا ذى القربي§ مسئوليت
گرفتند هجرت هم كرده اند, مگر مؤلفه قلوبهم كه بعد از فتح
مكه, اسلام آوردند و يا برخى مثل عباس عموى پيامبر(ص) كه
عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر
رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعى است; يعنى مهاجرين
در عضويابى داراى اولويت هستند.
امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقى دارد.
بين مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول
اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم: اتصال هجرت و
تداوم آن تا مادامى كه كفر باقى است48. دليل قول اول اين
سخنِ پيامبر(ص) است كه فرمود:(لاهجرة بعد الفتح) و اين كه
بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل به دارالايمان شده است و
آمدن از مكه به مدينه معناى هجرت ندارد.49 دليل دسته دوم
آن است كه مراد, هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه
فقط از مكّه به مدينه. صاحب جواهر ادعاى لاخلاف مى كند.50
ما مى گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه
به مدينه را حقيقى و باقى را مجازى بدانيم كما اين كه صاحب
جواهر چنين تصور كرده است, بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع
است به معناى دورى از بدى ها به سمت خوبى ها و داراى
مصاديقى است, مصداق بارز آن, همان هجرت از مكه به مدينه
است ولى تنها مصداق نيست, هم چنان كه در روايتى آمده
است:(المهاجر من هجر نفسه)51 و يكى از گناهان كبيره
را(تعرّب بعد الهجره) مى دانند كه شايد عبارت آخرى از
ارتداد و مصاديقى كه صاحب(تذكره) و محقق كركى و ديگران
آوردند و شهيد هم در(روضه) به آن اشاره دارد52 كه يكى از
آن ها را ما در معيار(شهرنشين گرايى) اشاره كرديم. و لذا
هر نوع دورى از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالى و تمدن مى
تواند بدون مسامحه و مجاز, هجرت تلقى شود. مگر نه اين كه
ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مى دانيم. آيا اين جا
از دارالكفر به دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به
دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان رسول خدا(ص) هم مصداقى
غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب ابى
طالب هم همين معنا را دارد.
به طور كلى هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مى
كشيدند, امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به
افتخارات پدران خويش كه اشاره مى كند مى فرمايد:(وهاجر
الهجرتين).53 در نماز جماعت هم تقدم با كسانى است كه زودتر
هجرت كرده اند; مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است
كه(اقدم هجرة) ملاك تقدم تنها آن زمان باشد, نماز جماعت
هميشگى است پس تقدم(اقدم هجرة) هم هميشگى است.
ييكى از مصاديق اصلى آن انسان هاى مجاهد و مبارزى هستند
كه سابقه مبارزاتى و پيشينه روشنى در مبارزه با طاغوت ها و
دشمنان دين داشته باشند, انسان هاى فداكار و انقلابى كه
زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته
خارج شده اند:(و من يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه
ورسولهِ ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه)54,
(ياعبادى الذين آمنوا انّ ارضى واسعه فاياى فاعبدون)55, و
آن جمله رسول خدا(ص) كه گفتيم فرار از يك زمين به زمين
ديگر را ولو به يك وجب, هجرت مى داند و صاحب آن را هم نشين
ابراهيم(س) و محمد(ص) و….
بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص)
يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد.
آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما
هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار
بدانيم; يعنى هركس تلاش و مجاهدت بيش ترى داشته و جان بازى
كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم. پس(سابقه
مبارزاتى در راه اسلام) معيار است و(السابقون الاولون) در
اين زمينه پيش تاز و مقدّم هستند. شايد نام(مجاهدگرايى)
مناسب تر باشد. بنابراين(مهاجرگرايى) با هر مصداقى در هر
زمين و زمانى معيارِ مثبت در عضويابى است.
ب ـ انصار
انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلى تغذيه كننده نيروى
انسانى پيامبر بوده اند و اولويت داشته اند و لقب انصار را
قرآن به آن ها داده است.
در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و
مهاجرين چگونه تعادل در ارزش برقرار مى كند. بعضى انصار بر
قريش خود را برتر مى دانستند رسول خدا(ص) فرمود: اى
انصاريان, مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداى تعالى شما را
به واسطه من عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلى يا رسول
اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد حق سبحانه به
سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. بعد
از آن فرمود: چرا جواب مرا نمى دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا
رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد مگر نه آن كه قومت
تو را اخراج كردند و ما تو را جاى داديم و در پناه خود
آورديم؟ مگر نه قومت تكذيب تو را نمودند, پس ما تو را
تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو را نصرت
داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان
مى نمود تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول
اللّه تن و جان ما فداى تو باد.56
ييعنى آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در
محضر مهاجر و انصار به طور تلويحى ارزش هاى طرفين را گفت و
آن ها را مثل دو بال براى خود قلمداد كرد. يا موقع كلنگ
زدن در خندق اين شعار را مى داد كه:(اللهم اغفر الانصار
والمهاجره)57.
بحث درباره(نصرت) است كه حد اعلاى آن ايثار است نصرت آن
قدر ارزش مند است كه هر كس لقب(انصارى) را مثل يك نشان بر
دوش مى كشيد و بدان افتخار مى كرد. انصارى ها به همين صورت
در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن
عبداللّه انصارى, ابوايوب انصارى, جناده انصارى, ابودجانه
انصارى و غيرهم يعنى همان ارزش كه بنى هاشم و سادات دارند
كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مى كنند اينها با
پسوند انصارى چنين كارى مى كنند.
انصارى ها در جنگ بدر, فتح مكه و ديگر نبردهاى
پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيرى داشتند و تعدادشان از مهاجران
هم بيش تر بود.58
ج ـ تابعين
خداوند مى فرمايد:(والسابقون الاولون من المهاجرين
والانصار والذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا
عنه)59 در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه
مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مى شود كه عبارت اند از:
مهاجرين, انصار و تابعين. در مورد تابعين دو نظر است: يكى
اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين ديگر
را يارى كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند(از مهاجرين و
انصار) با احسان و ايمان و اطاعت.60 تابعين طبق برداشت دوم
كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين
قافله نور پيوسته اند و جزء(السابقون الاولون من المهاجرين
والانصار) نيستند ولى جزء لاحقين هستند, به هر حال آمده
اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مى كند: (رضى اللّه
عنهم و رضوا عنه).
د ـ مجاهدين
جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه
به مهاجر و انصار و تابعين ارزش مى دهد همين جهاد آن ها
است, قرآن مى فرمايد:(إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا
باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك
بعضهم اولياء بعض)61, يا مى فرمايد:(والذين آمنوا و هاجروا
و جاهدوا فى سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك هم
المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم)62; يعنى هجرت و نصرت
ضلع سومى دارد به نام جهاد و در نتيجه مى شوند(مؤمنون
حقا), (رضى اللّه عنهم و رضو عنه), (لهم مغفرة و رزق كريم)
و قرآن صريحاً مى فرمايد:(فضل اللّه المجاهدين على
القاعدين اجراً عظيما)63.
در يك جمع بندى بايد گفت كه چهار عنوانِ (مهاجرين,
انصار, تابعين, مجاهدين) كه يك منبع و مجموعه ارزشى را
تصوير مى كنند و مى توان آنان را(ايثارگران) ناميد, رسول
خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مى داد.
بنابراين(ايثارگرى) معيار ديگرى براى عضويابى است. حكومت
اسلامى نيروهاى خويش را بايد از اين چهار منبع سرشار و
عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود, ايثارگران و مهاجران و انصار
و تابعين كسانى خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتى و
فداكارى و دل سوزى و از خودگذشتگى و تحمل رنج و مرارت را
براى اسلام و حكومت اسلامى داشته اند.
5ـ منابع بومى
قال اللّه تبارك و تعالى:(وما ارسلنا من رسول الاّ
بلسان قومه)64, (هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم)65,
(لقد منَّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم)66, (كما ارسلنا
فيكم رسولاً منكم)67. رسول خدا(ص) عربى, قرشى, مكى, مدنى و
بومى بود و خداوند در آيات چهارگانه به اين نكته اشاره مى
كند. نيروهاى بوميِ شايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت و
رگ و ريشه معلوم و مشخص , موفق ترند و لذا اولويت دارند.68
عتاب بن اسيد, اهل مكه است و والى همان جا شد69, نصب
خاندان(باذان) در يمن70, عدى بن حاتم در قبيله خود, طيّ71,
قيس بن مالك در هَمْدان72, عين فروه در مراء73, مالك بن
عوف, آتش افروز جنگ حنين, مردِ سرسختِ قبيله بنى سعد توسط
پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه شد74, نصب معاذبن جبلِ يمنى
به عنوان قاضى يمن75, نصب يك جوان ثقفى در ثقيف76, نامه
پيامبر به هوذه بن على حنفى زمام دار يمامه كه فرمود:
اسلام بياور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى
بماند77, نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون78 و نامه
هايى از همين دست به سلطان حبشه, قيصر روم و كسراى ايران,
حاكى از يك نوع اولويت دهى به نيروهاى بومى است كه اگر
اسلام آوردند طبق وعده بر منطقه و نقطه خويش حكومت مى كردند. در فتح مكه
ابوسفيان مكى در مكه مسئوليت مى گيرد تا(مؤلفة قلوبهم) را
در منزلش جمع كند79, عثمان بن طلحه مكى را در كليددارى
كعبه ابقا مى كند80, اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكى را
عامل مكه قرار داد81 و سهل بن حنيف انصارى را كه مدنى بود
عامل خود در مدينه قرار داد.82 در نقاط ديگر, حضرت كنترل
آن چنانى نداشت, شام كه در اختيار معاويه بود, بلاد عراق
هم نوعاً به اشاره معاويه مست مى شدند والاّ شامل نصب
عناصر بومى با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان
اميرالمؤمنين هم مى شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب
كه ايرانى و اهل غور هرات بود از طرف آن حضرت بر منطقه
خويش حاكم شد83 استقصاى بيش تر ما را به اولويت نيروهاى
بومى در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر
راهنمايى مى كند.
پيامبران هم نوعاً از طرف خداى تبارك و تعالى بر مناطق
خويش مبعوث و منصوب مى شدند: در سوره هاى هود و اعراف
مرتباً با اين جمله رو به رو مى شويم كه:(الى عاد اخاهم
هودا), (الى ثمود اخاهم صالح), (الى مدين اخاهم شعيبا),
(ولقد ارسلنا نوحاً الى قومه), (لقد ارسلنا موسى بآياتنا
الى قومه ان اخرج قومك من الظلمات الى النور) و آياتى ديگر
از اين قبيل كه ما را كمك مى كند در جهت اتخاذ يك معيار
مناسب در عضويابى كه همان(بومى گرايى) باشد. يعنى نيروهاى
بومى نسبت به نيروهاى غير بومى, اولى و احق هستند, مگر اين
كه نكته خاص مثل مسائل امنيتى در ميان باشد, و گرنه اصلِ
بومى گرايى در عضويابى اصلى عقلى, عرفى و شرعى است.
6ـ مؤلفة قلوبهم
در آيه 60 سوره توبه(مؤلفة قلوبهم) به عنوان يكى از
مصرف هاى زكات نام برده شده اند صاحب شرايع مى
گويد:(المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الى
الجهاد)84 صاحب جواهر اقوال مختلفى را در تعريف مؤلفة
قلوبهم از اصحاب نقل مى كند و در پايان نظر خودش را به
عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و
اجماع و نفى خلاف چنين اين گونه اعلام مى دارد:(ان المؤلفة
قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم للجهاد او الاسلام
والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد
القسمين)85.
اختلاف بين فقها بر سر اين است كه(مؤلفة قلوبهم) چه
كسانى هستند؟ بعضى فقط كفار را مصداق مى دانند عده اى
كفّار را براى استمالت آن ها به جهاد و برخى كفار را براى
استمالت آن ها به اسلام. گروهى هم مسلمانان ضعيف العقيده
را براى بقاء شان در اسلام از مصاديق اين عنوان مى دانند.
خلاصه(مؤلفة قلوبهم) دو دسته اند: دسته اى كه بايد جذب
شوند و دسته اى كه بايد دفع نشوند; به عبارت بهتر, يك تيره
بايد بيايند و يك تيره بايد نروند. تيره اوّل كفارند يا
براى جهاد, خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براى مسلمان شدن
و تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براى اين كه باقى
بمانند, لذا از زكات بودجه اى براى اين منظور در نظر گرفته
شده است.
امام باقر(ع) در صحيح زراره مى فرمايند:(مؤلفة قلوبهم)
قومى هستند كه خداى واحد را عبادت مى كنند و شهادت(لا اله
الا اللّه و محمّد رسول اللّه) سر مى دهند ولى به بعضى از
جنبه هاى وحى شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با
پول و هديه دل آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم
شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با رؤساى قريش و مضر مانند
ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند, خدمت رسول
خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهى كلامى داريم و آن اين
كه اگر اين اموال كه به اينان دادى دستور خدا است, تسليم
هستيم و اگر دستور توست راضى نيستيم. خداوند به خاطر اين
اعتراض نور آن ها را بُرد و براى(مؤلفة قلوبهم) سهمى از
زكات قرار داد.86
(مؤلفة قلوبهم) مانند(مهاجرين) يك عنوان عام است كه
داراى مصاديقى است, مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و
ديگران است كه در صدر اسلام بودند.87
در زمان هاى ديگر مصاديق ديگرى دارد و دليل بر اين
مسئله اطلاق ادله امت كه(مؤلفه قلوبهم) را مقيد و منحصر به
زمانى و زمينى خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگرى هم
اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست, يعنى براى غير جهاد هم
مى توان آن ها را تأليف كرد; مثلاً براى عضويت در حكومت و
استفاده از تخصّص آن ها صاحب جواهر هم مقيد به جهاد نمى
داند ما مى خواهيم حرف ديگرى هم بزنيم و آن اين كه تاليف
قلوب منحصر به پرداخت زكات نيست, زيرا تعليق حكم بر وصف,
مشعر به عليّت است; يعنى علّت پرداخت زكات تأليف قلوب است
يعنى تأليفِ قلوب اصل است و پرداخت زكاتِ واجب يكى از راه
هاى تأليف قلوب است, بنابراين راه هاى ديگرى هم وجود دارد
كه او تأليف و تشويق شود; مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم
تا براى اهداف بلند اسلام استمالت شود.88
لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در
سازمان حكومت اسلامى هم مى تواند مايه تأليف قلوب باشد و
هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد; به اين معنا كه شما فرد
لايقى را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا
او را عضو اداره اسلام كنيد تا تأليف قلوب شود, ما هر دو
را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العينى تعليق حكم بر
وصف, متوجه مى شويم.
بر اين اساس, مؤلفه قلوبهم به يك منبع خوب انسانى براى
حكومت اسلامى تبديل مى شوند به اين معنا كه حكومت اسلامى
براى تقويت پايه هاى مردمى و تحكيم ريشه حكومت در دل جامعه
اسلامى نبايد از اين نيروى عظيم كه طبق فرموده امام صادق و
باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مى دهند و در همه زمان ها هم
هستند:(يكون ذلك فى كل زمان)89 غفلت شود. البته منظور ما
در نظر گرفتن سهميه اى در كادر حكومتى غير كليدى براى آنان
بدون هيچ اولويتى است; يعنى(مؤلفة قلوبهم) مثل مهاجر و
انصار و بنى هاشم نيستند كه در عضويابى اولويتى داشته
باشند, ولى غفلت از آن ها هم درست نيست. پيامبراكرم(ص)
براى تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت
هم مى داد; نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهى دو
هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت90, و
عمروعاص كه در(ذات السلاسل) فرمانده شد91, ابوسفيان بت
پرست حتى مأموريت بت شكنى بت هاى طائف را پيدا كرد, جالب
است كه او بت ها را شكست و از خرابه هاى آن هيزم درست كرد
و فروخت و قرض هاى عده اى را پرداخت92, وحشى هم پس از اين
كه اهلى شد مأموريت جنگى گرفت93, معاويه هم جزء كاتبان
رسول خدا(ص) شد.94
7ـ منابع دينى
منظور, مسلمين, يهود, نصارى, مجوس و به طور كلى اقليت
هاى دينى اند كه به هر حال منابعى از نيروهاى انسانى را
تحت عناوين دينى تشكيل مى دهند. در اين درنگ و توقف نداريم
كه(اسلام گرايى) يك اولويت قطعى و صد درصد است و غير اسلام
هم ولو ميلى به اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم
نباشند سهميه اى خواهند داشت.
رسول خدا(ص) گاهى با آن ها پيمان مى بست مثل(بنى نضير)
يا(بنى قريظه) كه يهود بودند تا از نيروهاى آن ها عليه
كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اى از آنان مى
كرد:(قل تعالوا الى كلمه…)95 يعنى نمايندگان آن ها را مى
خواند با آن ها پيمان مى بست ولى هيچ وقت به آن ها فرصت
فرادستى نمى داد.
اسلام به همه كفار و اهل كتاب, بدبين نيست بلكه با آن
ها كه ميل به سلطه دارند سر ناسازگارى دارد, اما استفاده
از اهل جزيه آن هم به شكل(بطانه) بلكه به شكل نيروهاى
كارگزار و متخصص به شكلى كه حكومت اسلامى حالتِ تسلط و
نظارت را از دست ندهد منعى ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين
گونه بود, در تاريخ مى خوانيم كه: فرمان روايِ مسيحى
شهر(ايله) به نام(يوحنابن رويه) در حالى كه صليب طلا به
سينه انداخته بود و از مقر فرمان روايى خود به سرزمين تبوك
آمده بود هديه اى به رسول خدا(ص) داد و هديه اى هم از آن
بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيينِ مسيح بماند و جزيه بدهد,
پيامبر با او پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت
داد كه از مسلمانان كه از ايله مى گذرند پذيرايى كند.96
اصولاً فرمان روايانى كه در مرزهاى سوريه و حجاز زندگى
مى كردند در ميان قوم و قبيله و منطقه زندگى خود, نفوذ
كلمه داشتند و همگى مسيحى بودند و چون احتمال داشت كه روزى
سپاه روم از نيروهاى محلّى آنان استفاده كند. پيامبر(ص) با
همه آن ها پيمان عدم تعرض بست.97 يا(اكيدر) فرمان رواى
مسيحيِ(دومةالجندل) حضور پيامبر رسيد و از قبول اسلام
امتناع ورزيد ولى حاضر شد باج گذارِ مسلمانان باشد.98 جالب
است كه(يوحنا) و(اكيدر) مسيحى مى مانند ولى كارگزار و باج
گذار پيامبر مى شوند; يعنى مى توان و جايز است از نيروهاى
اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و تسلط را
در دست نگيرند, زيرا با اصل مسلّمِ(لن يجعل اللّه للكافرين
على المؤمنين سبيلا) و(يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون)
منافات دارد.
پس(اسلام گرايى) اولويت است ولى استفاده از غير مسلمين
جايز است به شرط عدم سلطه و بدون هيچ اولويتى.
8ـ منابع عقيدتى
مراد, دارالاسلام و دارالكفر است. (دارالاسلام جايى است
كه اسلام در آن جا حاكم است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا
كه كفر و شرك حاكم است), مثل مكه و مدينه قبل از فتح مكه
كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و
دارالاسلام. البته اكنون شرايط فرق مى كند بعضى كشورهاى
اسلامى مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است, اما آن جا
را نمى توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايى است كه
مسلمين يا در آن جا حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً
دارالكفرى كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به اين كه
اسلام هنوز توسعه نداشت, كشورها و مناطقى بودند كه اسلام
هنوز وارد آن جا نشده بود.
اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاى مسلمان مقيم
دارالكفر مى توان در حكومت اسلامى دعوت و استفاده كرد؟ به
عبارت بهتر آيا نيروهايِ مسلمان دارالكفر منبعى مناسب براى
عضويابى جهت تشكيلات حكومت اسلامى محسوب مى شوند يا نه؟
قرآن مى فرمايد:(الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من
ولايتهم من شىء حتى يهاجروا)99, بعضى مصداق اين آيه را
عباس عموى پيامبر مى دانند كه هجرت نكرد ولى رسول خدا(ص)
او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسى قريش داد و گزارش
به پيامبر مى داد و حتى در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و
پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود كه او را ضربه نزنند
و سالم بدارند و سرانجام اسير شد.100
به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم
كفايت بايد سراغ نيروهاى مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان
عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاى
مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتى
به هر دليل مانده اند, استفاده از آن ها جايز است, اما هيچ
اولويتى بر نيروهاى دارالاسلام ندارند, بلكه اولويت از آن
نيروهاى دارالاسلام است, زيرا مقيم هاى دارالكفر چه بسا از
فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و ممكن است تأثيرات منفى هم
داشته باشند.
پى نوشت ها:
1. حسن ستارى, مديريت منابع انسانى, ص91.
2.حجرات(49) آيه13.
3. بحارالانوار, ج76, ص350.
4. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ص288 ـ
289.
5. همان, ص406.
6. همان, ص412.
7. تراتيب الاداريه, ج1, ص17.
8. همان, ج1, ص17.
9. سيره ابن هشام, ج2, ص333.
10. صحاح سته.
11. فروغ ابديت, ص360 و 126.
12. شيخ عباس قمى, منتهى الآمال.
13. بحارالانوار, ج20, ص389; طبقات كبري§, ج1, ص260;
تاريخ طبرى, ج2, ص295; كامل ابن اثير, ج2, ص81; فروغ
ابديت, ج2, ص218.
14. سيره حلبى, ج3, ص279; طبقات كبري§, ج1, ص259; فروغ
ابديت, ج2, ص229.
15. طبقات كبري§, ج1, ص259; سيره حلبى, ج2, ص277;
بحارالانوار, ج20, ص379.
16. همان, ج2, ص235.
17. همان, ج2, ص222.
18. فروغ ابديت, ج2, ص222
19. همان, ص220.
20. همان, ص222.
21. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ج2,
ص393.
22. جعفر سبحانى, فروغ ابديت, ص352.
23. اسد الغابه.
24. فروغ ابديت, ص338.
25. نساء(4) آيه58.
26. حجرات(49) آيه13.
27. جعفر سبحانى, همان, ج2, ص472 ـ 473.
28. بحارالانوار.
29. فروغ ابديت, ص512; سيره ابن هشام, ج1, ص639; صحيح
بخارى, ص98; بحارالانوار, ج19, ص346.
30. حدائق, ج10, ص396; سيوطى, جامع صغير, ج2, ص85.
31. همان.
32. همان و كنزالعمّال, ج6, ص195.
33. سيوطى, شرح جامع صغير, ج4, ص512 به نقل از حدائق,
ج10, ص395.
34. حدائق, ج1, ص395; جواهر, ج13, ص353.
35. حدائق, ج10, ص395; سيوطى, شرح جامع(مناوى), ج4,
ص512.
36. جواهرالكلام, ج3, ص161.
37. وسائل الشيعه, باب31 من ابواب الحيض, ح9.
38. جواهرالكلام, ج3, ص161.
39 و 40. همان.
41. حجرات(49) آيه13.
42. منهج الصادقين, ج8, ص429.
43. وسائل الشيعه, ج4, باب39; جواهرالكلام, ج21, ص215 ـ
216.
44. نهج البلاغه, خ56, ص146(فيض الاسلام).
45. همان, نامه17, ص864.
46. سيره ابن هشام, ج2, ص363.
47. فروغ ابديت, ج1, ص480.
48. جواهرالكلام, ج21, ص26(مانند علامه و شهيد اول و
ثانى).
49. همان, ج13, ص363; منهج الصادقين, ج4, ص217.
50. همان, ج21, ص26.
51. بحارالانوار, ج11, ص28; ج67, ص302; ج67, ص358.
52. شهيد ثانى, روضه البهيه, كتاب الصلواة, ج1,
ص392(چاپ 10جلدى).
53. خطبه سجاديه.
54. نساء(4) آيه100 .
55. عنكبوت(29), آيه56.
56. منهج الصادقين, ج9, ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره
اللهم اغفر الانصار والمهاجره).
57. فروع ابديت, ج2, ص126.
58. ر.ك: سيره ابن هشام, ج2, ص363 و 615.
59. توبه(9) آيه100.
60. منهج الصادقين, ج9, ص234.
61. انفال(8) آيه72.
62. همان, آيه74.
63. نساء(4) آيه95.
64. ابراهيم(14) آيه4.
65. جمعه(62) آيه2.
66. آل عمران(3) آيه164 .
67. بقره(2) آيه151 .
68. محسن الموسوى, دولةالرسول, ص262.
69. فروغ ابديت, ج2, ص352 و 452; سيره ابن هشام, ج2,
ص500; تاريخ سياسى اسلام, ج1, ص162; تراتيب الاداريه, ج1,
ص240; اسد الغابه, ج3, ص556.
70. فروغ ابديت, ص122; دولةالرسول, ص263; اسد الغابه,
ج3, ص126.
71. اسد الغابه, ج4, ص442 و 214; الاصابه, ج5, ص264;
فروغ ابديت, ج2, ص382.
72. فروغ ابديت; دولة الرسول, ص262.
73. دولةالرسول, ص372.
74. فروغ ابديت, ص367; سيره ابن هشام, ج2, ص491.
75. همان, ص452.
76. همان, ص416; سيره ابن هشام, ج2, ص544; اسد الغابه,
ج1, ص216.
77. همان, ص263.
78. طبقات ابن سعد, ج1, ص261; حلبى, ج3, ص286; فروغ
ابديت, ج2, ص235.
79. فروغ ابديت, ج2, ص352.
80. همان, ج2, ص338.
81. نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه67, ص1062.
82. همان, نامه70, ص107.
83. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران.
84. شرايع الاسلام, ج1, ص149.
85. جواهرالكلام, ج15, ص341.
86. اصول كافى(چاپ جديد), ح2, ص411.
87. منهج الصاديقين, ج4, ص275.
88. جواهرالكلام, ج15, ص341.
89. مستدرك الوسائل, باب اول, ح11.
90. فروغ ابديت, ج2, ص352.
91. همان, ج2, ص304.
92.همان, ج2, ص420.
93. همان, ج2; بحارالانوار, ج21, ص413.
94. همان و بحارالانوار, ج22, ص248; تراتيب الاداريه,
ج1, ص120; اسد الغابه, ج5, ص209.
95. آل عمران(3) آيه61.
96. فروغ ابديت, ج2, ص410; سيره ابن هشام, ج2, ص526;
بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
97. همان.
98. فروغ ابديت, ج2, ص401; سيره ابن هشام, ج2, ص526;
بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
99.انفال(8) آيه72.
100. اسدالغابه, ج3, ص165.
فصلنامه حكومت اسلامى شماره 9
عصمت پيامبر گرامى (ص)
مصونيت و پيراستگى پيامبر از خلاف و خطا، بسان ديگر
پيامبران داراى مراحل سهگانه است، و اين مراحل عبارتنداز:
1- مصونيت مطلق (عمدى و سهوى) در تبليغ شريعت.
2- عصمت از خلاف و گناه در رفتار و گفتار.
3- پيراستگى از خطا و لغزش در جريانهاى عادى.
پيامبر اسلام و پيراستگى از گناه
گذشته از آيات فراوانى كه بر عصمت همه پيامبران از گناه
دلالت دارند، مىتوان از آيه ذيل مصونيت او را از گناه
استفاده كرد:
«و ان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا
غيره و اذاً لا تخذوك خليلاً»
«آنان (مشركان) نزديك بود كه با پيشنهاد خود، تو را از
آنچه، به تو وحى كرديم، بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت
دهى در اين هنگام تو را دوست خود بر مىگزيدند».
«و لولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلاً»
«اگر به تو استوارى نمىبخشيديم، نزديك بود كه مقدار كمى
به آنان متمايل گردى» .
«اذا لا ذقناك ضعف الحيوة وضعف الممات ثم لاتجد لك علينا
نصيراً» (اسراء /73-75).
«در اين صورت دو برابر مجازات (مشركين) در زندگى دنيا و دو
برابر مجازات آنان در سراى ديگر را به تو مىچشانديم،
آنگاه در برابر ما، ياورى پيدا نمىكردى».
مفسران درباره علت نزول آيات، شأن نزولهاى گوناگونى نقل
كردهاند كه بسيارى از آنها به خاطر مكى بودن آيات، صحيح و
استوار نيست، تنها شأن نزولى كه با زمان نزول آنها تطبيق
مىكند، همان است كه ابى حفص «صائغ» از امام باقر (ع) نقل
مىكند كه قريش به پيامبر پيشنهاد كردند كه آنها خداى او
را يك سال بپرستند مشروط بر اين كه پيامبر نيز بتان قريش
را به همين اندازه پرستش نمايد.
اختلاف شأن نزولها در مفاد آيه تأثيرى ندارد آنچه مهم است
اين است كه در آيه «ولو لا ان ثبتنناك لقد كدت تركن اليهم»
دقت كافى انجام دهيم و براى توضيح دلالت آيه نكاتى يادآور
مىشويم:
1- برخى از كوته نظران خواستهاند آيه را گواه بر عدم عصمت
پيامبر بگيرند، در حالى كه از نظر محققان آيه از دلائل
نقلى عصمت او مىباشد، و در حقيقت، باريك بينان و ژرف
نگران از درختى كه در نظر مخالفان تلخ است ميوه شيرين چيده
و خلاف مقصود آنان را استخراج كردهاند.
2- لازم است در تعيين فاعل فعل «كادوا» كه ضمير متصل «و ان
كادوا ليفتنونك» از آن حاكى است، دقت كنيم ظاهر آيه نشان
مىدهد كه مقصود از ضمير «كادوا» همان مشركان است و فاعل
«ليفتنونك» نيز از آن حاكى مىباشد، و روى هم رفته مفاد
آيه اين است: مشركان نزديك شدند كه او را بفريبند، و در
اين آيه سخنى از نزديك شدن پيامبر (ص) به ميان نيامده است
.
3- آيه «ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئاً قليلاً»
از دو جمله كه يكى شرط (ثبتناك» و ديگرى جزا (لقد كدت
تركن) تشكيل يافته است و لفظ «لولا» در زبان عرب، معادل
«اگر نبود» (يا اگر نه اين بود) در زبان فارسى است در اين
صورت مفاد آيه اين است اگر نه اين بود كه تو را ثابت قدم
نگه داشتيم، نزديك بود كه به آنها متمايل شوى، ولى تثبيت
الهى مانع از تحقق نزديكى شد، نه تنها ميل و انعطافى از تو
سر نزد، بلكه به آن هم نزديك نشدى.
4- اين ثبيت الهى، جز تثبيت در مرحله فكر و انديشه، آنگاه
در مرحله عمل و رفتار چيزى نيست؛ يعنى لطف الهى آنچنان
شامل حال او گرديد كه قرب به مشركان و سازش با آنها درباره
پرستش بتان آنها، نه در ذهن و انديشه او جوانه زد و نه در
خارج جامه عمل پوشيد.
و تثبيت به اين معنى جز عصمت و «تسديد» پيامبران به وسيله
روح القدس و غيره چيز ديگرى نيست.
5- بايد توجه داشت كه اين تثبيت به يك مورد و دو مورد
اختصاص ندارد، بلكه پيوسته شامل حال او مىباشد زيرا همان
جهت كه سبب شد خدا به پيامبر در اين مورد خاص، استقامت قدم
و استوارى گام بخشد، در ديگر موارد نيز وجود دارد، و جهتى
ندارد كه در يك مورد او را تثبيت كند و در مراحل ديگر او
را به خود واگذارد.
6- تثبيت الهى آنچنان نيست كه عنان اختيار و آزادى را از
كف بربايد و ديگر، پيامبر تثبيت شده نتواند بر خلاف آن
كارى صورتندهد بلكه با اين وضع مىتواند يكى از دو طرف
كار را برگزيند براى بيان اين جهت در آيه سوم مىفرمايد:
«اذا لا ذقناك ضعف الحيوة وضعف الممات ثم لا تجدلك علينا
نصيراً»
«در اين موقع دو برابر عذاب (مشركان) را در زندگى اين جهان
و جهان ديگر به تو مىچشانيم، آنگاه در برابر ما ياورى
پيدا نمىكردى».
با توجه به اين نكات روشن شد كه نه تنها مفاد آيه در كام
«عدليه» كه عصمت را حالت لازم در پيامبران مىدانند، تلخ
نيست، بلكه بسيار شيرين و نويد بخش است و آن اين است كه:
خداوند پيامبر خود را به خود او واگذار نمىكند و در
لغزشها و سراشيبىها به او تثبيت و استوارى مىبخشد و او
را از قرب و نزديك شدن به گناه (تا چه رسد به خود آن) باز
مىدارد.
و در حقيقت، جمله «ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن» بسان
«ولولا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة ان يضلوك»(نساء
/113) است جز اين كه آيه مورد بحث مربوط به تثبيت در برابر
گناه و آيه دوم مربوط به صيانت پيامبر از لغزشهاى سهوى و
غير عمدى است و با صرف نظر از اين تفاوت شيوه بيان و نحوه
دلالت در همهيكسان است و هم اكنون در بحث بعد كه پيرامون
پيراستگى پيامبر از خطا است گفتگو مىكنيم، و پيرامون آيه
توضيح كافى خواهيم داد.
پيراستگى پيامبر (ص) از خطا و اشتباه
مصونيت پيامبر از خطا واشتباه در امور زندگى و جريانهاى
عادى از جمله مسائلى است كه در علم كلام پيرامون آن بحث و
گفتگو شده و اقوال فراوانى درباره آن به چشم مىخورد، در
اين مورد، خرد براى حفظ «اعتماد مردم» به گفتار و رفتار
پيامبر (ص) مصونيت را يك حالت لازم و شرط حتمى تلقى
مىكند:
خطا و اشتباه در غير تبليغ دين به دو صورت متصور است:
الف - خطا در انجام وظيفه مذهبى اعم از فردى مانند اشتباه
در ركعات نماز و يا اجتماعى مانند كشتن فرد بى گناه.
ب - اشتباه در امور روزانه زندگى.
مسأله جلب اعتماد مردم كه عامل مهم در پيشرفت مقاصد
پيامبران است ايجاب مىكند كه پيامبران در قسمت عمل به
وظائف مذهبى اعم از فردى و اجتماعى مصون از اشتباه باشند،
زيرا اشتباه در اين قسمت كم كم سبب مىشود كه مردم در
تعاليم و گفتههاى آنان به ديده شك و ترديد بنگرند و با
خود چنين بينديشند:
«وقتى پيامبر در عمل به وظائف، اشتباه و خطا مىكند، از
كجا معلوم كه در بيان تعاليم دچار اشتباه نشود؟» .
اين انديشه ايجاب مىكند كه پيامبران در كارهاى عادى و
جريانهاى روزمره نيز از اشتباه و خطا مصون باشند، زيرا
اشتباه در اين مورد از اعتماد مردم مىكاهد و سبب مىشود
كه مردم به تعاليم او از ديده ديگرى بنگرند.
اشتباه نشود! ما نمىگوئيم اشتباه در امور زندگى ملازم با
اشتباه در بيان وظائف و تعاليم است زيرا چه بسا ممكن است
مردى از جانب خدا در قسمت دوم مصونيت داشته باشد ولى در
امور عادى دچار خطا و لغزش گردد و تفكيك ميان اين دو
كاملاً صحيح و پابرجاست.
اين تفكيك براى دانشمندان كاملاً امكانپذير است، ولى روى
سخن در اينجا با افراد ديگر است كه نمىتوانند به اين نوع
از مسائل با ديده تفكيك بنگرند، بلكه همه را به يك چوب
مىرانند و وجود شك و ترديد يا خطا و خلاف در زندگى روزمره
خود، موجب جوانه زدن شك در ديگر امور مربوط به پيامبر
مىشود.
خداوند براى پيشرفت مقاصد بعثت، بايد پيامبران را با
مصونيت و پيراستگى كامل مجهز سازد، تا از اين جهت اعتماد
صددرصد مردم را به آموزگاران وحى جلب نمايد و در نتيجه هدف
و مقصد بعثت كه تربيت و گرايش مردم است جامعه عمل بپوشد.
لذا امام ششم در روايتى مىفرمايد:
«روح القدس تحمل النبوه و روح القدس لاينام ولا يغفل ولا
يلهور ولا يسهو:روح القدس حامل نبوت است، او نمىخوابد و
غفلت نمىكند و از او اشتباهى رخ نمىدهد» 1
تا اينجا با داورى خرد در مسأله تجويز خطا و سهو بر
پيامبران آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با منطق
قرآن در اين مورد نيز آشنا شويم، طبعاً منطق هر دو يكسان
بوده و كوچكترين اختلافى ميان آن دو نخواهد بود.
قرآن و خطا و سهو پيامبران
از آيه زير مىتوان مصونيت پيامبر الهى را از اشتباه و سهو
استفاده كرد:
«ولولا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة منهم ان يضلوك و
ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شىء و انزل الله عليك
الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله
عليك عظيماً» (نساء /113).
«اگر كرم و رحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان
تصميم مىگرفتند كه تو را گمراه كنند، و آنان جز خويش كسى
را گمراه نمىسازند(و در پرتو همين رحمت) هرگز ضررى به تو
نمىرسانند، خدا آنچه را كه تو نمىدانى به تو آموخت و كرم
خدا در حق تو بزرگ است».
مفسران در شأن نزول آيه، جريانهاى مختلفى ياد كردهاند كه
نقل آنها مايه گستردگى سخن است؛ در اينجا ما يكى را به
عنوان نمونه ذكر مىكنيم:
زره فردى از صحابه پيامبر به سرقت رفت صاحب آن به يك نفر
از طائفه «بنى ابيرق» ظنين شد، سارق وقتى متوجه خطر شد،
زره را به خانه يك نفر يهودى انداخت، و از قبيله خود خواست
كه نزد پيامبر بر پاكى او گواهى دهند و وجود زره را در
خانه يهودى گواه بر برائت او گيرند، در اين شرائط «سارق»
تبرئه شد و يهودى متهم گرديد، خدا پيامبر خود را از جريان
آگاه ساخت و آيه ياد شده به ضميمه آيهاى كه يادآور
مىشويم، فرود آمد.
خواه اين شأن نزول صحيح باشد يا نباشد، بالأخره از مجموع
شأن نزولهائى كه در اين مورد نقل شده است، استفاده مىشود
كه پيامبر در آستانه داورى بر خلاف واقع (از روى خطا) قرار
گرفته بود، و گروهى با صحنه سازى مىخواستند پيامبر را
فريب داده و ظواهر قضيه را به رخ پيامبر بكشند تا وى بر
خلاف حق حكم نمايد، ولى خداوند او را از خطا و اشتباه حفظ
و صيانت نمود و آن اين كه پرده از چهره حقيقت برداشته و
چيزى را كه او نمىدانست به او آموخت و كرم خدا نسبت به
پيامبر بزرگ است؛ اكنون بايد ببينيم چگونه آيات مورد بحث
بر مصونيت پيامبر (ص) از خطا گواهى مىدهد.
در آيه مورد بحث سه جمله بايد مورد توجه قرار گيرد:
الف: «و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة».
ب: «و علمك ما لم تكن تعلم».
ج: «و كان فضل الله عليك عظيماً».
جمله نخست ناظر به مبانى داورى اوست و آن كتاب و سنت
(حكمت) مىباشد. آگاهى از اين دو منبع وسيع تشريع، مايه
مصونيت در احكام كلى الهى مىگردد و در نتيجه پيامبر در
تبيين احكام خدا هرگز دچار اشتباه و لغزش نمىگردد زيرا
آنچه بشرتا روز رستاخيز به آن نياز دارد در اين دو منبع
وارد شده است ولى روشن است كه علم به قوانين كلى، مايه
مصونيت از اشتباه در موضوعات، و جزئيات، و به اصطلاح در
تطبيق آن كليات بر موارد خود، نمىگردد بلكه براى مصونيت
از اشتباه، به چيز ديگرى نياز دارد.
در همان مورد شأن نزولى كه پيامبر در آستانه داورى بر خلاف
واقع قرار گرفته بود، و خداوند او را از لغزش حفظ كرد، او
از تمام احكام كلى الهى آگاه بود - مع الوصف - علم به
كليات، موجب مصونيت او نگرديد بلكه اين علم به ضميمه امر
ديگر، به او مصونيت داد و اين امر دوم همان است كه در جمله
دوم وارد شده است آنجا كه مىفرمايد:
«و علمك ما لم تكن تعلم: چيزى را كه نمىدانستى به تو
آموخت» اين كدام علم است كه پيامبر نمىدانست و خدإ؛ّّ به
او آموخت؟ آيا علم به احكام كلى الهى است كه در كتاب و سنت
آمده است، يا مقصود علم به واقعيات و خصوصيات وقايع و
جريانها است؟ شكى نيست كه احتمال نخست كاملاً بىاساس است
زيرا علم به كليات احكام كلى در جمله پيشين به روشنى بيان
گرديد، ديگر نيازى به تكرار و تأكيد نيست و هيچ كس احتمال
نمىدهد كه پيامبر الهى، از احكام شريعت خود بىاطلاع
باشد، تا زمينه تأكيد فراهم گردد.
مقصود از اين جمله همان احتمال دوم است يعنى پرده از چهره
واقعيات برداشت و او را در جريان توطئه برلغزاندن پيامبر،
و وارد آوردن تهمت بر يك بى گناه قرار داد و اين همان است
كه در آيه ديگرى كه در اين رابطه نازل گرديده با جمله «بما
اريك الله» بيان گرديده است چنانكه مىفرمايد:
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك
الله ولا تكن للخائنين خصيماً»
در اين آيه براى داورى پيامبر (ص)، دو اصل بيان گرديده
است:
1- «انزلنا اليك الكتاب: كتاب را بر تو فرو فرستاديم».
2- «بما اريك الله: به سبب آنچه كه به تو ارائه نموده
است».
و «با» در كلمه «بما» به معناى «سببيت» است يعنى: خداوند
كتاب را براى تو فرستاد تا در سايه آن به ضميمه آنچه كه از
حقائق براى تو ارائه كرده است، داورى نمائى و هرگز نلغزى.
بنابراين، پيامبر گرامى گذشته از علم به كتاب و سنت، با
علم و آگاهى خاصى مجهز است كه از آن در دو آيه قبل گاهى با
جمله «و عملك ما لم تكن تعلم» تعبير آورده است .
و گاهى آن را با جمله «بما اريك الله» بيان كرده است .
براى اين كه تصور نشود كه اين نوع مصونيت، مخصوص به يك
مورد يا در خصوص داورى است و باب اشتباه به روى پيامبر (ص)
در موارد ديگر باز است، خداوند در آيه مورد بحث جمله سوم
را مىآورد و مىفرمايد:
«كان فضل الله عليك عظيماً: كرم خدا بر تو بسيار بزرگ
است».
جايى كه خداوند چيزى را بزرگ بشمارد، بايد حساب آن را از
چيزى كه ما بزرگ مىنمائيم، جدا كرد، فضل و كرم بزرگ نشانه
آن است كه پيامبر گرامى در مسير زندگى در قضاوتها و
داوريها، در معاشرتها و برخوردها از خطا و لغزش مصون
مىباشد.
خلاصه: به خاطر مصلحتى كه در امر رسالت نهفته است و براى
اين كه پيامبر اسوه و الگو و سرمشق امت است، بايد در مسير
زندگى به گونهاى باشد كه امت درباره او احتمال اشتباه و
خطا ندهد تا در مسأله اطاعت از رفتار و گفتار او، دچار
سرگردانى و دو دلى نباشد.
دلائل مخالفان
مخالفان عصمت پيامبر اسلام در مرحله خلاف و گناه و يا
مصونيت او از خطا و لغزش با يك رشته آيات و احاديثى
استدلال كردهاند، و از اين طريق اذهان ساده لوحان را نسبت
به اصل عصمت مشوش ساختهاند، براى تكميل مطلب بايد مجموع
دلائل آنان مورد بحث و بررسى قرار گيرد.
نخست آيات را وارد بحث مىكنيم آنگاه به توصيح پارهاى از
روايات مىپردازيم.
1- اگر از هوى و هوسهاى آنان پيروى كنى...
خدا پيامبر را با يك رشته «قضاياى شرطيه» مورد خطاب قرار
مىدهد و مىفرمايد:
«ولئن اتبعت اهواءهم بعد الذى جاءك من العلم مالك من الله
من ولى ولا نصير» (بقره /120)
«اگر از هوى و هوسهاى آنان (اهل كتاب) پس از آنكه آگاه شدى
پيروى كنى، از جانب خدا براى تو، حامى و ياورى نيست».
در همين سوره در آيه 145 همين مضمون نيز وارد شده جز اين
كه در آخر آيه به جاى «مالك من الله»... جمله «انك اذا لمن
الظالمين» آمده است و در سوره رعد آيه 37 آيه نخست بدون كم
و زياد وارد شده جز اين كه به جاى «ولا نصيراً» كلمه «ولا
واق» آمده است .
اين آيات و مشابه آنها كه هم اكنون يادآور مىشويم،
كوچكترين گواه بر نفى عصمت نيست زيرا:
اين آيات به صورت قضيه شرطيه وارد شده و يك چنين قضايايى
هرگز گواه بر تحقق شرط (پيروى از هوى و هوسها) نيست، بلكه
با پيراستگى كامل شخص نيز سازگار است .
اين گونه گزارشها به صورت قضاياى شرطيه گواه بر آن نيست كه
روزى طرفين آن محقق مىگردد؛ خداوند به پيامبر خود
مىگويد:
«ولئن شئنا لتذهبنّ بالّذى اوحينا اليك ثم لا تجدلك به
علينا و كيلاً» (اسراء /86)
«اگربخواهيم آنچه را كه بر تو وحى كرديم از تو مىگيريم و
هرگز مدافعى بر خود پيدا نمىكنى».
در حالى كه خدا از تعلق مشيت وى برگرفتن وحى از پيامبر به
صورت قضيه شرطيه سخن مىگويد، همگى مىدانيم كه چنين مشيتى
هرگز انجام نخواهد گرفت. بلكه خدا به وسيله پيامبر (ص)
خود، شريعت خويش را تكميل خواهد نمود.
اين گونه آيات كه خدا پيامبر خود را به صورت قضيه شرطيه
تهديد و توبيخ مىكند، بيش از آن است كه در اين منعكس گردد
فقط دو آيه ديگر را متذكر مىشويم آنگاه به بيان نكته اين
گونه خبرها مىپردازيم.
«ولقد اوحى اليك والى الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك
و لتكونن من الخاسرين» (زمر /65).
«بر تو و بر كسانى كه پيش از تو بودند وحى كرديم كه اگر
شرك بورزى عملهاى نيك تو حبط و بىاثر مىگردد و از
زيانكاران مىباشى».
«ولو تقوّل علينا بعض الاقاويل لا خذنا منه باليمين ثم
لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين» (حاقه
/44-47).
«اگر او سخن دروغى را به ما نسبت دهد وى را با قدرت
مىگيريم، و رگ حيات او را قطع مىكنيم، و كسى ازشما مانع
از اين كار نمىشود».
همه اين اخبار و گزارشها كه به صورت «اگر» وارد شده دليل
بر تحقق طرفين نمىگردد تا با مسأله عصمت منافاتى داشته
باشد. تنها سؤالى كه در اينجا باقى است اين است كه هدف از
طرح اين گونه احكام شرطى كه هيچ گاه عملى نمىگردد چه بوده
است در اين جا مىتوان از ميان نكات متنوع به دو نكته
اشاره كرد:
1- اين قضايا ناظر به طبيعت انسانى پيامبران است كه
صدورگناه و خلاف را از آنان كاملاً ممكن مىسازد، پيامبر
طبيعت مافوق انسانى و بشرى ندارند كه بر عصيان و گناه قادر
و توانا نباشند بلكه از آن نظر كه انسانند، بسان افراد
ديگر در معرض لغزشها و توبيخها مىباشند و اگر مشمول عنايت
الهى (عصمت) نشوند، تحقق گناه از آنها كاملاً مترقب خواهد
بود؛ اين تنها عنايت ربانى است كه با افاضه عصمت، صدور
گناه رابه صورت «محال عادى» در مىآورد و بر آنها قداست و
طهارت مىبخشد.
اين بخش از آيات ناظر به جنبههاى بشرى آنان مىباشد و در
اين قلمرو، عصمت و مصونيتى مطرح نيست و اگر پيامبران مصون
و پيراستهاند به خاطر نيم ديگر از شخصيت آنها است كه آنان
را به صورت موجودى الهى در مىآورد كه هرگز از در مخالفت
وارد نمىشوند.
2- اين آيات همگى جنبه «تربيتى» دارد و هدف تعليم ديگران
است در قالب خطاب به پيامبر گرامى، و اين نوع خطابهاى حاد
و تند نه تنها تعصب جاهلى و عناد و نادان را تحريك نمىكند
بلكه او را به پذيرش اين تعاليم تحريك و تشويق مىنمايد و
با خود چنين مىانديشد جائى كه پيامبر با آن عظمت در صورت
صدور خلاف و گناه به توبيخ و كيفر محكوم مىشود، تكليف من
جاهل روشن است .
يكى از راههاى تربيت صحيح تفهيم حقيقت در ضمن گفتگو درباره
ديگران است و در اين مورد در زبان عرب مىگويند: «اياك
أعنى واسمعى يا جارة» و در زبان فارسى مىگويند: «به در
مىگويم تا ديوار بشنود!».
كسانى اين نوع خطابها را دستاويز انديشههاى كج خود قرار
مىدهند با الفباى قرآن آشنا نمىباشند و از اصول تربيت
صحيح ناآگاه هستند و با توجه به اين اصل، هر نوع تصور
نادرست، پيرامون عصمت حضرت رسول كاملاً برطرف مىگردد.
با توجه به اين اصل، هدف بسيارى از آيات كه دستاويز براى
نافيان عصمت شده است روشن مىگردد و براى تكميل مطلب بخشى
از اين آيات را مىآوريم:
1- مسلمانان مدتى به سوى بيتالمقدس نماز مىگزاردند سپس
روى مصالحى دستور آمد كه به سوى كعبه نماز گزارند، در اين
موقع مسأله تغيير قبله جنجالى ميان يهود و منافقان بر پا
كرد كه آيات قرآن و احاديث از آن حاكى است. قرآن با قاطعيت
هر چه تمامتر بر ايرادهاى نا آگاهان از علل تشريع پاسخ
مىگويد آنگاه رو به پيامبر مىكند و مىفرمايد:
«الحق من ربك فلا تكوين من الممترين (بقره /147): حق، از
براى پروردگار تو است؛ پس هيچ شكى به دل راه مده!» .
قرآن مسأله الوهيت مسيح را ابطال مىكند و تولد او را از
مريم با كره، بسان آفرينش آدم از خاك مىداند كه هيچ كدام
گواه بر «فرزند بودن» آنها نسبت به خدا نيست آنگاه رو به
پيامبر مىكند و مىفرمايد:
«الحق من ربك فلا تكن من الممترين (آل عمران /60) فرمان و
سخن خدا حق است، هرگز در اين مورد شك و ترديد به خود راه
مده!»
پيامبر كه جهان غيب براى او به صورت شهود در آمده و فرشته
وحى را ديده و سخن او را شنيده و آيات خدا را در شب معراج
مشاهده كرده، هرگز شك و ترديد به خود راه نمىدهد، هدف
تذكر ديگران است كه هرگز فريب سخنان پوچ ديگران را نخورند
و خود را در آتش شك نسوزانند.
2- خداوند در مسأله قضاوت درباره فردى كه تفصيل آن در
دلائل عصمت پيامبر از خطا و لغزش گذشت پيامبر خود را چنين
خطاب مىكند:
«ولا تجادل عن الذين يختانون انفسهم ان الله لا يحب من كان
خوانا اثيماً» (نساء /105 - 107).
«از آنها كه به خود خيانت كردهاند دفاع مكن، خداوند افراد
خيانت پيشه و گنهكار را دوست نمىدارد».
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك
الله ولا تكن للخائنين خصيماً»
«كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا ميان مردم به آنچه كه
پروردگارت ارائه كرده داورى كنى، هرگز حامى افراد خائن
مباش!»
اين نوع خطابها به خاطر هدايت گروهى است كه رك گوئى را
تحمل نمىكنند و زبان حال آنان اين است كه انتقاد خوب است
اما از ديگران! از اين جهت بهترين راه سخن گفتن با اين
طائفه، سخن گفتن طى «حديث ديگران» است حديث ديگران هر چه
هم تلخ و زهرآگين باشد چون درباره ديگران است واكنش حاد و
تندى نخواهد داشت .
پيامبر در مسأله زره مسروقه، ناچار بود كه طبق ظواهر داورى
كند و هرگز نه از خائنى دفاع كرد و نه طرفدار خائنى بود،
اين ضوابط قضائى است كه گاهى با واقع تطبيق نمىكند و در
نتيجه حق پايمال مىگردد لذا خداوند فوراً پيامبر را در
جريان واقع قرار داد«بما اريك الله» و خطايى از او سر نزد!
ولى خداوند براى سركوبى گروهى كه عالمانه به سود خائنى
گواه داده بودند به پيامبر خود خطاب مىكند تا آنان حساب
خود را دانسته باشند.
3- خداوند در سوره اسراء فرمانهاى حكيمانهاى دارد كه ما
از آنها به عنوان «منشور جاويد» ياد كرديم و اين فرمانها
با مضمون واحدى آغاز و پايان يافته است .
آنجا كه مىفرمايد:
«لا تجعل مع الله الها آخر فتقعد مذموماً مخذولاً (اسراء
/22): با خدا، خداى ديگرى قرار مده كه مذموم و ياور
مىشوى».
و در پايان «منشور» مىفرمايد: «ولا تجعل مع الله الها اخر
فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا (اسراء /39): با خدا، خداى
ديگرى فراز مده كه سرزنش و رانده شده در جهنم مىافتى».
تحليل اين نوع خطابها و دستورها در همگى يكى است و همگى
ناظر به يكى و يا دو جهت است:
1- صدور هر نوع خلاف و گناه از فرد معصوم از آن نظر كه
انسان است كاملاً ممكن و مترقب مىباشد و اين نوع خطاب
ناظربه اين ويژگى است نه از آن نظر كه او معصوم و پيراسته
از گناه مىباشد.
2- مورد خطاب در ظاهر، پيامبر است ولى مخاطب واقعى امت او
است و اين نوع سخن گفتن در ميان تمام ملل جهان رائج است .
با توجه به اين دو بيان و با توجه به اين كه قسمتى از اين
آيات در اين صفحات منعكس شده، نياز به نقل آيات ديگر نيست
.
2- هدف از طلب مغفرتها چيست؟
قرآن در مواردى به پيامبر دستور مىدهد كه از خدا طلب
مغفرت نمايد، و در برخى از موارد كلمه «ذنب» را نيز بر آن
اضافه مىكند مثلاً در سوره نساء آيه 106 مىفرمايد:
«و استغفر الله ان الله كان غفوراً رحيماً: از خدا مغفرت
بخواه، خدا بخشاينده و رحيم است».
و در سوره غافر آيه 55 مىفرمايد: «استغفر لذنبك و سبح
بحمد ربك بالعشى والابكار: براى گناهت طلب مغفرت نما، و
خدا را عصر گاهان و صبح گاهان باثناى او، تنزيه كن».
و در سوره محمد (ص) فرمان مىدهد كه هم بر خود و هم افراد
با ايمان طلب آمرزش كند آنجا كه مىفرمايد:
«فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك و للمؤمنين و
المؤمنات والله يعلم متقلبكم و مثويكم».
«بدان خدايى جز او نيست و بر گناهت و افراد با ايمان از
مرد و زن طلب مغفرت بنما خدا از كارها و حركات و سكنات شما
آگاه است».
اكنون سؤال مىشود چگونه دستور طلب مغفرت با عصمت پيامبر
اكرم وفق مىدهد؟
پاسخ: آگاهى از مفاد اين آيات با شناخت مسؤوليتهاى
پيامبران و اين كه شخصيتهاى بزرگ، مسؤؤليتهاى خطيرترى
دارند، و از اين جهت چه بسا ممكن است عملى از نظر خرد، در
محيطى جرم و گناه شمرده شود، در حالى كه همان عمل نسبت به
محيط ديگر داراى چنين حالتى نباشد، كاملا امكانپذير است -
و براى توضيح يادآور مىشويم:
دستورهاى الهى در واجبات و محرمات منحصر نمىشود، بلكه در
كنار واجبات، مستحبات و در كنار محرمات،مكروهات نيز وجود
دارد، واجب شرعى چيزى است كه بايد انجام شود و ترك آن موجب
مؤاخذه و استحقاق عقاب دارد و حرام شرعى چيزى است كه بايد
ترك شود وانجام آن موجب عذاب است .
اما مستحبات و مكروهات در عين اينكه ترك، انجام آن، كيفر و
موأخذهاى همراه ندارد، ولى گاهى شرائط به گونهاى مىشود
كه عقل و خرد آن را فرض و لازم مىشمارد. البته اين سخن نه
به اين معنى است كه مستحب، واجب و يا مكروه، حرام شرعى
مىگردند - زيرا حدود و احكام الهى هيچ گاه تغيير
نمىپذيرند - بلكه هدف اين است كه عقل و خرد، با توجه به
آن شرائط، انجام مندوب و ترك مكروه را لازم و ضرورى تلقى
مىكند، و آن را در نزد خود يك نوع واجب قلمداد مىنمايد و
اگر شخصى در آن شرائط به نداى خرد گوش ندهد، در اصطلاح
شرع«تارك اولى» و در نزد خرد، مذنب و گنهكار شمرده مىشود؛
درست است كه انجام مستحبات و ترك مكروهات، مايه جمال و
آرايش رفتار و كردار است، و مخالفت با آنها پى آمدى دربر
ندارد،ولى گاهى خرد با توجه به يك رشته شرايط از قبيل علم
و آگاهى بيشتر به مقام آمر و فرمانده، و داشتن مسؤليتهاى
خطيرتر، عمل به آنها را بسان عمل به فرائض و ترك محرمات،
لازم مىشمارد و در صورت مخالفت، خود را ملزم به اظهار
پوزش و طلب غفران مىداند.
براى روشن شدن اين حقيقت (كه چه بسا رفتارى در محيط و
شرائطى خاص، كار خوب و يا لااقل بى عيب تلقى مىگردد ولى
همان كار در شرائط ديگرى عيب و مذموم شمرده مىشود) دو
مثال مىآوريم:
1- زندگى يك انسان بيابانى را در نظر بگيريد كه از آداب
معاشرت فقط يك سرى آداب بسيط و ضرورى را مىداند، چنين
افرادى به حكم دور بودن از تمدن و سواد اعظم، از آداب و
رسوم انسانى دور مىباشند و به خاطر همين دورى از تمدن
نمىتوان انتظار داشت كه آداب و رسوم انسانى را كاملاً
رعايت كند در حالى كه از يك انسان شهرنشين، و بزرگ شده در
سواد اعظم انتظار ديگرى است اگر او در رفتار و كردار خود،
ظرافتهاى اخلاقى را رعايت نكند، كاملاً توبيخ مىشود و
مورد نكوهش قرار مىگيرد.
در ميان شهرنشينان، انتظار از يك فرد درس خوانده و تحصيل
كرده، غير از انتظار از افرادى عادى و معمولى است همچنانكه
انتظار از ساكنان بخشها و شهرها غير از انتظار از ساكنان
مراكز استانها است. بنابراين كارهايى كه افراد عادى انجام
مىدهند، اگر يك فرد فوق العاده آن را انجام داد، قبيح و
زشت شمرده مىشود - ولذا - در محيطهاى نظامى، يك لحظه
تأخير، يك سخن خشن، يك حركت نابجا، يك نگاه نامحسوس به چپ
و راست، ذنب و گناه شمرده مىشود و انضباط نظامى ايجاب
مىكند كه فرد با تمام اين ظرائف و دقائق آشنا گردد و به
آنها عمل كند.
بنابراين هر چه مقام بزرگتر، و مسؤوليتها بيشتر باشد،
تكاليف افزايش يافته و الزامات بيشتر مىشود.
2- حال عاشق دل بستهاى را در نظر بگيريد كه با تمام ذرات
وجود خود وابسته به معشوق است ولى غفلت او در مورد علاقه
هر چه هم كم باشد - حتى اگر در آن لحظه به كارهاى ضرورى
خود برسد - جرم و گناه شمرده مىشود، زيرا ارزش عشق، به
استمرار توجه، بسستگى دارد و غفلت از او و توجه به غير، از
ارزش آن مىكاهد و اگر چنين كرد، براى جبران، بايد راه
توبه را در پيش گيرد.
بنابراين اشتغال به كارهاى ضرورى از خوردن و آشاميدن، هر
چند، ذاتاً مطلوب و بدون اشكال است، ولى آنگاه كه موجب
انقطاع از معشوق و اشتغال به غير او مىشود، در قاموس عشق
ذنب و گناه است! و لذا افراد عاشق و يا مصيبت زده از اكل و
شرب ،اعراض نموده و به مقدار بس ضرورى كه حافظ رمق آنان
است اكتفا مىكنند.
با توجه به اين مثالها مىتوان هدف از «استغفارها» را به
دست آورد، و مصداق «ذنب» را كه به معناى گناه است، تحديد
كرد.
پيامبر گرامى به حكم آيات عصمت، از هر نوع مخالفت با
قوانين الهى مصون و محفوظ مىباشد، و هرگز واجبى را ترك
نمىكند و يا حرامى را مرتكب نمىشود ولى وظائف عرفانى و
اخلاقى او در دو مطلب (عمل به واجبات و ترك محرمات) خلاصه
نمىگردد و مقتضاى عرفان و معرفت او نسبت به مقام ربوبى
ايجاب مىكند كه در وجود او لحظهاى انقطاع رخ ندهد و
شايستهتر را بر شايسته مقدم بدارد، و آداب و شؤون مقام
روبوبى را به نحو اكمل رعايت كند، هرگاه او به مقتضاى عنصر
بشرى در موردى موفق به رعايت اين وظايف عرفانى نشد و
شايسته را بر شايستهتر، مقدم داشت و لحظهاى به غير مقام
ربوبى پرداخت و در او نوعى انقطاع رخ داد، يك چنين اعمالى
در اين شرائط در منطق عرفان جرم و گناهى محسوب مىشود كه
استغفار و انابه لازم دارد، هر چند در منطق شرع و با توجه
به موازين كتاب و سنت، جرم و گناه نيست .
هرگاه شأن نزول برخى از اين آيات و يا قرائنى كه در اطراف
آنها وجود دارد، مورد دقت قرار گيرد، روشن مىگردد كه
استغفار به خاطر يكى از اين امور بوده كه عرفان و معرفت
فوقالعاده نبوى ايجاب مىكرد كه او كار را به صورت ديگرى
انجام دهد. اين همان است كه در اصطلاح مفسران به آن «ترك
اولى»مىگويند.
اگر پيامبر گرامى در اين آيات، به طلب مغفرت مأمور گرديد،
و يا پيامبران ديگر شخصا به طلب مغفرت برخاسته و نوح و
ابراهيم و موسى همگى گويندگان كلمه «اغفر» شدند همگى به
همين معنى هستند مثلاً :
حضرت نوح مىگويد: «رب اغفرلى ولوالدى و لمن دخل بيتى
مؤمنا» (نوح /28): پرورگارا من و والدينم و آن كسى را كه
وارد خانهام مىشود بيامرز».
حضرت ابراهيم مىگويد: «ربنا اغفرلي ولوالدى و للمؤمنين
يوم يقوم الحساب» (ابراهيم /41):
بارالها! من و والدينم و مومنان را، روزى كه حساب برپا
مىشود، بيامرز».
حضرت موسى مىگويد: «خدايا من و برادرم را ببخش و ما را در
رحمت خود وارد ساز».
پيامبر گرامى مىفرمايد: «سمعنا و اطعنا غفرا نك ربنا و
اليك المصير: شنيدم و اطاعت نمودم، خدايا خواهان مغفرت تو
هستيم و به سوى توست بازگشت».
تمام اين مغفرتها، ناظر به جهتى است كه بيان گرديد، و هر
انسانى هر چه هم از نظر كار و كوشش و سعى و تلاش براى كسب
رضايت خدا در درجه استوار و بس ستودهاى باشد وقتى عمل و
كار خود را با آن مقام مىسنجد، كار خود را شايسته مقام
ربوبى ندنسته و به قصور خود اعتراف مىنمايد و پيوسته
مىگويد: «ما عبدناك حق معرفتك» .
مسلم در صحيح خود از فردى به نام مزنى نقل مىكند كه
پيامبر (ص) فرمود: «انه ليغان على قلبى و انى لاستغفرالله
فى اليوم ماة مرة 2 پردههايى بر قلب من هجوم مىآورد، و
من هر روز صد مرتبه استغفار مىكنم».
مفسران حديث در توضيح آن لطائفى را ياد كردهاند ك به حق
ظريف و زيبا است. 3
باز پيامبر طبق نقل مسلم در صحيح خود فرمود: «يا ايها
الناس توبوا الى الله فانى اتوب الى الله ماة مرة» اى مردم
به سوى خدا باز گرديد، و من هر روز صد مرتبه توبه مىكنم».
ما در گذشته در كتاب پرسشها و پاسخها اين مطلب را به نوعى
مطرح كرده و از آن پاسخ دادهايم براى تكميل مطلب آن را به
گونهاى در اين جا مىآوريم.
آيا استغفار با معصوم بودن منافات دارد؟ با اينكه مىدانيم
پيامبر و امامان (ع) معصوم از گناه هستند و هيچ گاه از
آنها گناه صادر نمىشود، در عين حال در برخى از دعاهايى كه
از آن بزرگواران رسيده است، ديده مىشود كه آنان در ظاهر
اقرار به گناه خود كرده و از پيشگاه پروردگار، خواستار
آمرزش گناهان خويش شدهاند.
مثلاً در دعاى معروف «كميل» على (ع) به پيشگاه خدا عرض
مىكند:
«اللهم اغفرلى الذنوب التى تهتك العصم.... اللهم اغفرلى
الذنوب التى تحبس الدعاء... اللهم اغفرلى كل ذنب ادنبته و
كل خطيئة اخطاتها».
«بار خدايا آن گناهان مرا كه رابطهام را از تو قطع مىكند
ببخش بارالها هرگناه و خطائى كه از من سر زده همه را
بيامرز!...»
آيا منظور آنها از اين تعبيرات، تنها مردم بوده كه طرز
مكالمه با خدا و طريق طلب آمرزش را ياد بگيرند، و يا آنكه
حقيقت ديگرى در اين نوع تعبيرات نهفته است؟
پاسخ : دانشمندان اسلامى از دير زمانى به اين ايراد، توجه
داشت و پاسخهاى گوناگون به آن گفتهاند كه شايد روح همه
آنها يك چيز باشد، و آن اين است كه گناه و معصيت ، در
اينگونه موارد، همه جنبه نسبى دارد، نه اين كه از قبيل
گناهان مطلق و معمولى باشد.
توضيح اينكه : در تمام امور اجتماعى ، اخلاقى، علمى،
تربيتى و دينى انتظاراتى كه از افراد مختلف مى رود همه
يكسان نيست .
ما از ميان صدها مثالى كه ممكن است براى روشن شدن اين مطلب
آورد، تنها به نمونه زير اكتفا مىنمائيم :
هنگامى كه عدهاى براى انجام يك خدمت اجتماعى پيشقدم
مىشوند، و تصميم مىگيرند مثلاً يك بيمارستان براى
مستمندان بسازند، اگر يك كارگر و فرد معمولى كه درآمدش
براى مخارج خودش كافى نيست، مبلغ مختصرى به اين كار كمك
كند، بسيار شايان تقدير است ، اما اگر همين مبلغ را يك فرد
بسيار ثروتمند و پولدار بدهد، نه تنهاشايان تقدير نيست،
بلكه يك نوع نفرت و ناراحتى و انزجار نيز ايجاد مى كند.
يعنى : همان چيزى كه نسبت به يك فرد ، خدمت قابل تحسينى
محسوب مى شد، از يك فرد ديگر، كارناپسندى شمرده مى شود با
آنكه ازنظر قانونى چنين شخصى به هيچ وجه مرتكب حرام و
خلافى نشده است .
دليل اين موضوع، همان طورى كه در بالا تذكر داده شد، اين
است كه انتظاراتى كه از هر كس مى رود، بسته به امكانات او
است يعنى : عقل او، دانش او ، ايمان او، و بالاخره قدرت و
توانائى او است.
اى بسا كارى كه انجام آن از يكنفر ، عين ادب، خدمت، محبت و
عبادت، شمرده مىشود، اما از فرد ديگرى عين بى ادبى،
خيانت، خلاف صميمت ، و كوتاهى دربندگى و اطاعت محسبوب
مىگردد.
اكنون با توجه به اين حقيقت ، موقعيت پيامبران و امامان را
در نظر بگيريم و اعمال آنها را با آن موقعيت فوقالعاده
عظيم مقايسه نمائيم.
آنها مستقيماً با مبدأ جهان هستى مربوط مىباشند و شعاع
علم و دانش بىپايان ، بر دلهاى آنها مىتابد ، حقايق
بسيارى بر آنها آشكار است كه از دگران مخفى است ، علم و
ايمان و تقواى آنها در عاليترين درجه قرار دارد، خلاصه
آنها به اندازهاى به خدا نزديكند كه يك لحظه سلب توجه از
خداوند براى آنها لغزش محسوب مىشود. بنابراين جاى تعجب
نيست كه افعالى كه براى ديگران مباح يا مكروه شمرده
مىشود، براى آنها «گناه» ناميده شود.
گناهانى كه در آيات و سخنان پيشوايان بزرگ دينى ، به آنها
نسبت داده شده، و يا خود در مقام طلب آمرزش از آنها بر
آمدهاند، همه از اين قبيل است يعنى : مقام و موقعيت معنوى
آنها، علم و دانش و ايمان آنها ، آن قدر برجسته است كه يك
غفلت جزئى ، در يك كار ساده معمولى كه بايد توجه خاص و
هميشگى به خداوند داشته باشند «گناه» شمرده شده است و جمله
معروف «حسنات الابرار سيئات المقربين» * نيز ناظر به همين
حقيقت است.
فيلسوف عالى قدر شيعه، خواجه نصيرالدين طوسى نيز در يكى از
كتابهاى خود پاسخ فوق را اين طور توضيح مىدهد:
«هرگاه كسى مرتكب كار حرامى شود، و يا امر واجبى را ترك
كند، معصيتكار است و بايد توبه كند، اين نوع گناه و توبه
مربوط به افراد عادى و معمولى است . ولى مستحب را ترك كند
و كارهاى مكروه را بجا آورد، اين نيز نوعى گناه شمرده
مىشود و بايد از آن توبه نمايد، اين نوع گناه و توبه
مربوط به افرادى است كه از گناه قسم اول معصومند.
گناهانى كه در قرآن و روايات به برخى از انبياء گذشته
مانند: آدم، موسى، يونس... نسبت داده شده از اين نوع
گناهان است نه از نوع اول، و هرگاه كسى التفات به غير خدا
پيدا كند و با اشتغال به امور دنيا از توجه به خدا آنى
غافل شود اين نيز براى اهل حقيقت، نوعى گناه به شمار
مىآيد و بايستى از آن توبه كند و از خدا براى آن طلب
آمرزش نمايد.
پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دين ما كه در دعاها اقرار به
گناهان خود كرده و ازخدا آمرزش و بخشش خواستهاند، گناهان
آنان، از اين نوع گناهان است، نه از نوع اول و دوم . 4
بد نيست براى تكميل اين پاسخ ، موضوعى را كه دانشمند
بزرگوار شيعه، مرحوم «على بن عيسى اربلى» در جلد سوم كتاب
نفيس «كشف الغمه فى معرفة الائمه» ضمن بيان تاريخ زندگانى
حضرت موسى بن جعفر (ع) نوشته در اينجا نقل نمائيم:
او مى نويسد: امام هفتم، دعائى دارد كه آن را هنگام سجده
شكر مىخوانده و در آن اقرار به انواع گناه كرده و از خدا
پوزش خواسته است . 5
من هنگامى كه آن دعا را ديدم در فهم معناى آن، زياد فكر
كردم و با خود گفتم چگونه از كسى كه شيعه عقيده به عصمت او
دارد اينگونه كلماتى كه اقرار به انواع گناهان است صادر
مىشود؟ هر چند كه فكر كردم فكرم به جايىنرسيد تا روزى
فرصتى دست داد و بارضى الدين ابى الحسن على بن موسى بن
طاووس در يكجا بوديم، اين مشكل را از او پرسيدم او فرمود:
«مؤيد الدين علقمى وزير، همين سؤال را چندى پيش از من كرد،
و من در جواب او گفتم، اين نوع دعاها براى تعليم مردم بوده
است ».
من بعد از اين پاسخ، كمى فكر كردم و با خود گفتم : آخر ،
اين دعا را حضرت موسى بن جعفر (ع) در سجدههاى نيمه شب خود
مىخواند و در آن ساعتها كسى كنارش نبوده تا منظورش تعليم
آنها باشد؟
مدتى از اين واقعه گذشت ، روزى «مؤيد الدين محمد بن علقمى
وزير» همين سؤال را از من كرد، و من همان پاسخ اول و
ايرادى را كه به آن داشتم، به او گفتم، آنگاه اضافه كردم
كه شايد معناى صحيح اين دعا جز اين نباشد كه حضرت آن را از
باب تواضع و فروتنى نسبت به پروردگار عرضه داشته باشد.
ولى بيان «ابن طاووس» مشكل من را حل نكرد و اين عقده
همچنان در دلم ماند، تا معظم له دارفانى را بدرود گفت، پس
از گذشت روزگار درازى از توجهات امام موسى بن جعفر (ع)
مشكلم حل شد، و پاسخ صحيح آن را يافتم كه اينك براى شما
مىنويسم:
اوقات پيامبران و ائمه (ع) مشغول به ذكر خدا است، و دلهاى
آنها بسته به جهان بالا است، آنه هميشه ، همچنانكه معصوم
فرمودهاست : خدا را آنچنان عبادت كن مثل اينكه تو او را
مىبينى ، كه اگر تو او را نبينى ، او تو را مىبيند،
مراقب اين حقيقتند.
آنها هميشه متوجه او و به تمام معنى رو به سوى او دارند،
كه هرگاه لحظهاى از اين حالت غافل شوند، و كارهاى مباحى
از قبيل خوردن و آشاميدن آنها را از اين حالت توجه باز
دارد آنها همين مقدار غفلت را براى خود گناه و خطا
مىدانند ، و از خدا طلب آمرزش مىنمايند.
و گفته پيامبر اسلام كه فرمود: «انه ليغان على قلبى و انى
استغفر بالنهار سبعين مرة» و جمله معروف «حسنات الابرار
سيئات المقربين» و نظاير اينها اشاره به همين واقعيت است
كه ما توضيح داديم » 6