ويژه مبعث پيامبر  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


مساوات در تقسيم بيت ‏المال‏

رسول خدا (ص) در دادن حقى كه به مردم تعلق مى‏گرفت هيچ برترى قائل نمى‏شد؛ ميان فرزندان اسماعيل (عربها) و فرزندان اسحاق (غير عربها) تفاوتى نمى‏گذاشت سفيد را بر سياه و توانگر را بر ناتوان برترى نمى‏داد، چنانكه در تقسيم غنائم جنگ بدر عمل كرد. 130

اين سيره پس از پيامبر مورد بى اعتنايى و تجديد نظر قرار گرفت. به دنبال رو آوردن درآمدهاى كلان ناشى از فتوحات، عمربن خطاب براى تصميم در چگونگى تقسيم غنايم مشورت كرد و به سبك نظام مالى ايران و روم دفاترى تنظيم و مردمان را طبقه‏بندى كرد و بدين ترتيب مساوات مالى بر هم خورد. خليفه درتقسيم بيت المال با معيارهاى طبقاتى مهاجران را بر انصار، انصار را بر عرب، عرب را بر موالى و زنان پيامبر را بر زنان مهاجر و انصار برترى داد و حتى در سهميه زنان پيامبر بين آنها كه عرب بودند و غير آنها تفاوت مى‏گذاشت. 131 البته نقل شده است كه خليفه گفت: اگر زنده بمانم در تقسيم بيت‏المال به مساوات عمل خواهم كرد، 132 اما چنين فرصتى حاصل نشد.

در دوران عثمان بن عفان، اين مسأله به انحرافهاى اساسى اقتصادى منجر شد و ثروتهاى انباشته شده‏اى در دست اقوام او و آنان كه در جهت منافع وى بودند، شكل گرفت. به بيان امير مؤمنان (ع) بيت المال به غارت رفت:

«الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه، بين نثيله و معتلفه، و قام معه بنوابيه يخضمون مال الله خضمة الابل نبتة الربيع.» 133

بالاخره سومى به پا خاست، او همانند شتر پرخور و شكم بر آمده، همىّ جز جمع آورى و خوردن بيت المال نداشت، بستگان پدريش (بنى اميه) به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به علفزار بيفتند و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند، براى خوردن اموال خدا (بيت المال مسلمانان) دست ازآستين درآوردند.

آنها بيت المال را به جاى صرف در جهت مصالح و رشد امت به خود اختصاص دادند و دست به دست گرداندند و در حالى كه محروميت مستضعفان جامعه روزبه روز بيشتر مى‏شد، سردمداران حكومت اموال بيشترى را به خود اختصاص مى‏دادند. روزى كه عثمان كشته شد صدو پنجاه هزار دينار طلا و يك ميليون درهم نزد خزانه دار خود ذخيره كرده بود و ارزش املاك او در حنين و وادى القرى و جز آن صد هزار دينار بود ومقدار زيادى هم ارزش احشام او بود 134 زبير بن عوام پس از مرگش هزار اسب و هزار غلام و كنيز از خود باقى گذاشت و ازرش يك از متروكات او پنجاه هزار دينار طلا بود. عوايد طلحة بن عبيدالله در عراق روزى هزار دينار طلا بود و در برخى مناطق ديگر بيش از اين درآمد داشت. در اصطبل عبدالرحمن بن عوف صد اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند يافت مى‏شد و يك چهارم دارايى او پس از مرگش هشتاد و چهار هزار دينار طلا به حساب آمد. زيدبن ثابت پس از مرگش به قدرى طلا و نقره از خود باقى گذاشته بود كه وارثان او آنها را با تبر خرد كرده، تقسيم كردند و املاك و مزرعه‏هاى او صد هزار دينار ارزش داشت. چون يعلى بن منيه در گذشت پانصد هزار دينار طلا از خود به جاى گذاشت

و از مردم هم مطالبات بسيارى داشت و ارزش تركه او از املاك و جز آن سيصد هزار دينار مى‏شد.135 عثمان فدك را به مروان حكم بخشيد 136 و نيز يك پنجم غنايم آفريقا را كه تقريباً مساوى پانصد هزار دينار بود 137 به حكم بن ابى العاص صد هزار درهم بخشيد.138 به حارث بن حكم بن عاص سيصدهزار درهم، 139 به سعيد بن عاص صد هزار درهم 140، به ابوسفيان دويست هزار درهم 141 و به عبدالله بن خالدبن اسيد چهار صد هزار درهم 142 يا ششصد هزار درهم 143 بخشيد ابن ابى الحديد معتزلى ذكر مى‏كند كه تمام غنائمى را كه خداوند از فتح ناحيه شمال غربى افريقا يعنى از طرابلس غرب تا طنجه براى عثمان نصيب فرموده بود به عبدالله بن سعد بن ابى سرح بخشيد بدون اينكه هيچيك از مسلمانان در آن شريك سازد؛ 144 و به قول برخى يك پنجم خمس غنائم افريقا 145 و يا صد هزار درهم 146 بدو بخشيد. و بذل و بخششهاى فراوان ديگر از بيت المال كه اين خود از عوامل شورش مردم عليه او و در نهايت كشته شدنش بود. به بيان امير مؤمنان (ع):

«الى ان انتكث عليه فتله، و اجهز عليه عمله، و كبت به بطنته.» 147

اما عاقبت بافته‏هايش (براى استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكم خوارگى و ثروت اندوزى، براى ابد نابودش ساخت.

و هنگامى كه پيشواى پرهيزگاران، على (ع) زمام امور را به دست گرفت، اعلام كرد كه در همه امور به سيره رسول خدا (ص) عمل مى‏كند و عمل كرد؛ از جمله مساوات در تقسيم بيت المال. آن حضرت بدون هيچ تأخير و سازشى، در روز دوم زمامداريش، مساوات در تقسيم بيت المال را اعلام كرد و در روز سوم آن را تحقق بخشيد. ابن ابى الحديد معتزلى از قول ابوجعفر اسكافى، دانشمند و متكلم بزرگ معتزله درگذشته به سال 240 هجرى 148 آورده است كه روزدوم پس از بيعت با على (ع) كه روز شنبه يازده شب مانده از ماه ذى حجه بود - آن حضرت به منبر رفت و خطبه‏اى ايراد كرد. 149در آن خطبه راه و روش خود را كه ادامه سيره پيامبر بود مشخص، و مساوات در تقسيم بيت المال را اعلام كرد و همين سخنان نخستين چيزى بود كه خوگرفتگان به نابرابريها آن را خوش نداشتند و موجب كينه و مخالفت با امام شد. آن حضرت به صراحت فرمود:

«وانى حاملكم على منهج نبيكم (ص) و منفذ فيكم ما امرت به ؛ ان استقمتم لى و بالله المستعان. الا ان موضعى من رسول الله (ص) بعد وفاته كموضعى منه ايام حياته.» 150

من شما را به راه روشن پيامبرتان (ص) خواهم برد و به آنچه فرمان داده شده‏ام درباره شما عمل خواهم كرد، اگر به آنچه مى‏خواهم (تن سپاريدو) مستقيم شويد و (البته) از خدا بايد يارى جست. بدانيد كه موضع من نسبت به رسول خدا (ص) پس از رحلت او همچون موضع من در دوران زندگى اوست.

اما على (ع) در ادامه سخنان خود مترفان و متنعمان را از راه و روششان پرهيز داد و اعلام كرد كه استفاده‏هاى نامشروع از بيت المال پايان يافته است و كسى بر سيره او كه سيره پيامبر خداست و بر عمل به مساوات در تقسيم بيت المال خرده نگيرد و اعتراض نكند و آنان كه براى خود نسبت به ساير مردم امتياز قائلند بدانند كه اجر مزيتهاى معنوى نزد خداست و هيچكس را بر هيچكس مزيتى مادى نيست و همه مسلمانان برابرند و اموال خدا بايد به مساوات ميانشان تقسيم شود. سپس از همگان خواست كه فردا براى گرفتن سهمشان از بيت المال بيايند. 151

امير مؤمنان به عمار ياسر و عبيدالله بن ابى رافع و ابوهيثم تيهان مأموريت داد مالى را كه در بيت المال بود تقسيم كنند و به آنها فرمود: «اعدلوابينهم ولا تفضلوا احد على احد» (عادلانه تقسيم كنيد و كسى را بر كسى برترى ندهيد). آنها مسلمانان را شمردند و مقدار مال را نيز معلوم كردند و مشخص كردند كه به هر كس سه دينار مى‏رسد مسلمانان و نيز طلحه و زبير با پسرهاى خود براى گرفتن سهمشان از بيت المال آمدند و به هر يك سه دينار دادند. طلحه و زبير اعتراض كردند و گفتند: «عمر با ما چنين رفتار نمى‏كرد. آيا اين نحوه تقسيم بيت المال نظر خودتان است يا دستور رفيقتان؟» آنها پاسخ دادند: «امير مؤمنان (ع) چنين دستور داده است . » پس نزد على (ع) رفتند و به اين شيوه اعتراض كردند و نحوه تقسيم بيت‏المال را در دوره عمر يادآور شدند. حضرت پرسيد: «فما كان يعطيكما رسول الله ؟» (رسول خدا در تقسيم بيت‏المال با شما چگونه رفتار مى كرد)؟ آنها سكوت كردند . فرمود:«اليس كان النبى يقسم بين المسلمين بالسوية؟» (آيا پيامبر بيت المال را ميان مسلمانان به مساوات تقسيم نمى كرد؟)گفتند: آرى فرمود: «فسنة رسول الله اولى بالاتباع عند كما، ام سنةعمر؟» (پس نزد شما سنت پيامبر سزاوارتر است كه پيروى شود يا سنت عمر)؟ گفتند: «سنت رسول خدا؛ اما ما داراى سوابق وخدمات بوده، در راه اسلام سختيها كشيده‏ايم و از نزديكان (به پيامبر) هستيم.» حضرت از آنها پرسيد:«سابقه شما در اسلام بيشتر است يا من؟» گفتند: «سابقه شما.» فرمود: «شما به پيامبر نزديكتر هستيد يا من؟» گفتند: «شما» پرسيد:«خدمات شما و سختيهايى كه براى اسلام متحمل شده‏ايد بيشتر است يا من؟» گفتند: «شما» فرمود: «به خدا سوگند من و كارگرى كه براى من كار مى كند در سهممان از بيت المال يكسان هستيم .» 152 آن حضرت در خطبه‏اى همگان را از موضع و عملكرد خود آگاه ساخته بود:

«و محوت دواوين العطايا و اعطيت كماكان رسول الله (ص) يعطى بالسوية و لم اجعلها دولة بين الاغنياء.» 153

و دفاتر حقوق و عطايا را (كه به دستور عمر بر ملاكهاى طبقاتى تعيين شده بود) از بين بردم ومانند رسول خدا (ص) آن را به مساوات تقسيم كردم و آن را در دست توانگران قرار ندادم.

عاصم بن ضمره گويد: «على (ع) بيت المال را ميان مردم تقسيم كرد و همه را يكسان داد.» 154 يعقوبى مى نويسد : على (ع) مردم را در عطا برابر نهاد و كسى را بر كسى برترى نمى داد و به موالى همان اندازه مى داد كه به عربها و وقتى علت را جويا شدند، در حالى كه چوبى از زمين برداشت و آن را ميان دو انگشت خود نهاد فرمود:

«قرات ما بين الدفتين فلم اجد لولد اسماعيل على ولد اسحاق فضل هذا.» 155

تمام قرآن را خوانده‏ام و در آن براى فرزندان اسماعيل (عربها) بر فرزندان اسحاق (غير عربها) به اندازه اين چوب برترى نيافته‏ام .

امام در پاسخ اين گونه اعتراضها و خرده گيريها به طلحه و زبير فرمود:

«و اما ما ذكرتما من امر الاسوة، فان ذلك امرلم احكم انافيه برايى ، ولا وليته هوى منى ، بل وجدت انا و انتما ما جاء به رسول الله (ص) قد فرغ منه.» 156

و اما (اعتراض) شما در مورد اينكه (چرا ميان شما وساير مسلمانان) به تساوى رفتار كرده‏ام، اين حكمى نبوده كه من به رأى خود صادر كرده و بر طبق خواسته دلم انجام داده باشم، بلكه من و شما مى دانيم كه اين همان دستورالعملى است كه پيامبر (ص) آورده وانجام داده است .

امير مؤمنان (ع) محكم و استوار برسيره مساوات ايستاد و با وجود همه مخالفتها ، بيت المال را به تساوى ميان همگان تقسيم كرد و ميان عرب و غير عرب تفاوت نگذاشت. از ابواسحاق نقل شده كه حرث گفت : من نزد على (ع) بودم كه دو زن آمدند و ادعاى فقر و مسكنت كردند . امام فرمود: بر ما واجب است در صورت صدق گفته شما به شما كمك كنيم. آن گاه مردى را به بازار فرستاد تا براى آنها طعام و لباس خريده و فرمود به هر يك از آنها صد درهم بدهد . يكى از زنها اعتراض كرد و گفت من عرب هستم و زن ديگر از موالى است ، چگونه با ما برخورد مساوى شده است. امام فرمود:

«قد قرات ما بين اللوحين فما رايت لولد اسماعيل على ولد اسحاق عليهما السلام فضلا ولا جناح بعوضة.»157

من قرآن خوانده و در آن خوب نگريسته‏ام اما براى فرزندان اسماعيل (عربها) بر فرزندان اسحاق (غير عربها) حتى به اندازه بال پشه‏اى برترى نديده‏ام.

ابن داب از ام هانى خواهر على (ع) نقل مى‏كند كه نزد برادرش آمده و امام بيست درهم به او داده، كنيز عجم ام هانى نيز نزد امام رفته و پول گرفته بود. وقتى ام هانى از كنيز خود پرسيد كه چقدر از امام گرفته است، گفت كه على (ع) بيست درم به او داده. ام هانى با عصبانيت نزد امام رفت و گفت كه بايد به او پول بيشترى بدهد. اما پاسخ امام همان بود كه در قرآن براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى نيافته است . 158 آن حضرت براى خويشاوندان خود هيچ مزيتى بر ديگران قائل نمى شد و در برخورد با عقيل كه خواستار مبلغى بيش از سهمش از بيت المال بود همين حقيقت را گوشزد كرد و فرمود: «من و تو نسبت به بيت المال ، چون ساير مسلمانان‏ هستيم.» 159

آنان كه براى اصلاح دنياى خود و بقاى چند روز حكومتشان دست تعدى به بيت المال مسلمانان دراز مى كنند و آن را ميان خويشاوندان و حاميان خود به يغما مى‏گذارند سخت در خسرانند. وقتى به امام گزارش رسيد كه مصقلة بن هبيره شيبانى فرماندار آن حضرت در «اردشير خره» يكى از شهرهاى فارس اموال عمومى را به خويشان خود اختصاص داده است ، سخت با او برخورد كرد و در نامه‏اى به وى نوشت : «به من درباره تو گزارشى رسيده كه اگر درست باشد و اين كار را انجام داده باشى پروردگارت را به خشم آورده، و امامت را عصيان كرده‏اى:(گزارشى رسيده) كه تو غنائم مربوط به مسلمانان كه به وسيله اسلحه و اسبهايشان به دست آمده ، و خونهايشان در اين راه ريخته شده است، در بين افرادى از باديه نشينان قبيله‏ات كه خود برگزيده‏اى تقسيم مى كنى.

سوگند به كسى كه دانه را در زير خاك شكافت و روح انسانى را آفريد. اگر اين گزارش درست باشد تو در نزد من خوار خواهى شد و ارزش و مقدارت كم خواهد بود؛ حق پروردگارت را سبك مشمار و دنيايت را با نابودى دينت اصلاح مكن كه از زيانكارترين افراد خواهى بود. آگاه باش! حق مسلمانانى كه نزد من و يا پيش تو هستند در تقسيم اين اموال مساوى است ، بايد همه آنها به نزد من آيند و سهميه خود را از من بگيرند.» 160

از حقوق واجب مردم بر گردن امام و حكومت ، تقسيم اموال عمومى به مساوات و عدم تبعيض در تقسيم آن است . ابوحمزه ثمالى گويد: «از امام باقر (ع) پرسيدم : «ما حق الامام على الناس؟» (حق امام بر مردم چيست ) ؟ فرمود: «حقه عليهم ان يسمعو اله و يطيعوا » (سخنش را بشنوند وفرمانش برند) . عرض كردم : «فما حقهم عليه؟» (حق مردم بر امام چيست ) ؟ فرمود: «يقسم بينهم بالسوية و يعدل فى الرعية ، فاذا كان ذلك فى الناس فلا يبالى من اخذههنا و ههنا.» 161 (اينكه بيت المال را ميان آنها به مساوات تقسيم كند و با مردم به عدالت رفتار كند؛ و چون اين دو اصل در ميان مردم عملى گشت امام باك ندارد از آنكه كسى اين سو و آن سو زند) احتمال دارد مراد آن باشد كه امامى كه به وطيفه خود عمل مى كند و مساوات وعدالت را جارى مى سازد باكى از واپس گرايان و مترفان و ستمگران ندارد و بر اين موضع حق خود مى ايستد و هرگز گامى به پس نمى گذارد . با شواهد تاريخى و روايى كه در دست هست اين معنا درست مى نمايد و همه پيشوايان حق همين جهتگيرى را داشته‏اند . حفص بن غياث گويد شنيدم وقتى از امام صادق (ع) درباره تقسيم بيت المال پرسش شد چنين فرمود:

«اهل الاسلام هم ابناء الا سلام اسوى بينهم فى العطاء و فضائلهم بينهم و بين الله ؛ اجعلهم كبنى رجل واحد لا يفضل احد منهم لفضله و صلاحه فى الميراث على آخر ضعيف منقوص ؛ و قال: هذا هو فعل رسول الله (ص) فى بدو امره ، و قد قال غيرنا: اقدمهم فى العطاء بما قد فضلهم الله بسوابقهم فى الاسلام اذا كانوا فى الاسلام اصابوا ذلك فانزلهم على مواريث ذوى الارحام بعضهم اقرب من بعض و اوفر نصيباً لقربه من الميت و انما ورثوا برحمهم و كذلك كان عمر يفعله.»162

مسلمانان همه فرزندان اسلامند(و من ميان آنها در دادن بيت المال فرقى نمى گذارم و ) به همه يكسان و يك اندازه مى دهم و برتريهاى آنها تنها بين خودشان وخداست ؛ من آنها را مانند پسران يك مرد قرار مى دهم كه براى هيچيك از آنها به سبب فضل و صلاحيت يكى بر ديگرى كه ضعف و نقص دارد برترى در ارث قائم نمى شود؛ و فرمود: اين عمل رسول خدا در ابتداى كارش و كسانى كه غير از ما هستند مى گويند ما آنهايى را كه خداوند به سوابقشان در اسلام برترى داده است در دادنيها برترى مى‏دهيم چون در اسلام برترى دارند و گويند مانند مواريث در خويشاوندان است كه برخى بر برخى نزديكتر هستند و به علت نزديكى به مرده ، سهم بيشترى دارند و به علت نزديكى ارث مى برند و عمر چنين مى كرد.

اما امير مؤمنان (ع) بر موضع حق تقسيم بيت المال به مساوات ايستاد و آن همه مخالفتها به همين سبب بود. 163 آن حضرت بر مواضع نبوى ايستاد و تهديدها و كارشكنى‏ها و فتنه‏ها او را از ميدان بر در نبرد.

فان الناس كلهم سواء

و ان ذكت الحروب مضرمات 164

تمام مردم برابرند گرچه آتش جنگهاى خانمانسوز شعله‏ور گردد.

ابو مخنف ازدى گويد: گروهى از شيعه نزد امير مؤمنان (ع) آمدند و گفتند: اى امير مؤمنان آيا بهتر نيست اين اموال را ميان اين رؤسا و اشراف تقسيم كنى و آنها را بر ما ترجيح و برترى دهى و چون پس از مدتى كارها محكم شد به بهترين روشى كه خداوند فرموده است بازگردى و اموال را به طور مساوى و از سر عدالت در ميان مردم تقسيم كنى؟ حضرت فرمود:

«اتأ مرونى و يحكم ان اطلب النصر بالظلم و الجور فيمن وليّت عليه من اهل الاسلام ؟ لا و الله لا يكون ذلك ما سمر السمير و ما رؤيت فى السماء نجما، والله لو كانت اموالهم ملكى لساويت بينهم ، فكيف و انما هى اموالهم.» 165

آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى و موفقيت خود در حق كسانى كه بر آنها حكومت مى كنم از ستم و بيداد استمداد جويم؟ هرگز، به خدا سوگند تا شب و روز برقرار و تا در آسمان ستاره‏اى ديده مى شود، به چنين كارى دست نمى زنم . به خدا سوگند اگر اموال از خودم بود به طور مساوى در ميان آنها تقسيم مى‏كردم، تا چه رسد به اينكه اين اموال ، اموال خودشان است .

و نيز نقل شده است كه چون عده‏اى براى مال دنيا از گرد امام پراكنده مى شدند و به سوى معاويه فرار مى كردند، گروهى از اصحاب امير مؤمنان (ع) به حضرت گفتند: اى امير مؤمنان اين اموال را به آنها بده و اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم برترى ده و به كسانى بده كه بيم آن است كه به سوى معاويه فرار كنند، حضرت همين سخن را فرمود: «اتأمرونى ان اطلب النصر بالجور، لا والله لا افعل ما طلعت شمس و مالاح فى السماء نجم ؛ والله لو كان مالهم لى لواسيت بينهم فكيف و انما هى اموالهم.» 166 (آيا به من دستور مى دهيد كه براى پيروزى خود از بيداد استمداد جويم، هرگز ، به خدا سوگند تا زمانى كه خورشيد مى‏دمد و ستاره‏اى در آسمان مى درخشد به چنين كارى دست نمى زنم؛ به خدا سوگند اگر بيت المال ايشان از آن من بود بين آنها مواسات مى كردم پس چگونه چنين نكنم در حالى كه مال متعلق به آنهاست )؟

به همين سبب بود كه اشراف كوفه با على (ع) دورويى مى كردند و نفاق مى ورزيدند و به معاويه تمايل داشتند و در نهان هواى او را در سر مى پروراندند. على (ع) از بيت المال و غنائم به كسى بيش از حقش نمى داد در حالى كه معاويه ملاحظه آنان را داشت و به هر يك از اشراف دو هزار درهم مى بخشيد 167 امام على (ع) جز به راه مساوات وعدالت نرفت . عبدالله بن عباس در نامه‏اى به امام حسن (ع) نوشت كه مردم بدين دليل پدرت را رها كردند و به سوى معاويه شتافتند كه در تقسيم اموال به مساوات عمل مى كرد و آنها تحمل اين را نداشتند. 168 و نيز وقتى از عبدالرحمن بن سلمى سؤال شد كه تو را به خدا چرا از على روى گرداندى؟ تو را به خدا بگو آيا از زمانى كه على در تقسيم اموال كوفه سهمى ويژه به تو نداد از او جدا نشدى؟ او پاسخ داد : «حال كه سوگند دادى: آرى.» 169

ايستادگى بر رعايت مساوات در تقسيم بيت المال از ويژگيهاى امير مؤمنان (ع) بود و به بيان فقيه بزرگ شيعه، شيخ محمد حسن نجفى: نصوص فراوانى حاكى از آن است كه على (ع) بيت المال را به مساوات ميان مردم تقسيم مى كرد و رعايت عدالت در اين مورد از صفات ويژه آن حضرت به شمار آمده است . 170 عباية بن ربعى از آن حضرت نقل كرده است :

«احاج الناس يوم القيامة بسبع: اقام الصلاة و ايتاء الزكاة و الامربالمعروف و النهى عن المنكر ، و القسم بالسوية، والعدل فى الرعية ، و اقام الحدود.» 171

روز قيامت با هفت دليل با مردم احتجاج خواهم كرد: بر پاداش نماز و پرداختن زكات و امر به معروف و نهى ازمنكر و تقسيم بيت المال به مساوات و رعايت عدالت ميان مردم و اجراى حدود.

اين بيان شريف نشان دهنده جايگاه ويژه رعايت مساوات در تقسيم بيت المال است ، چيزى چون نماز و زكات و امر به معروف و نهى از منكر كه تعطيل شدنشان ، تعطيل شدن حقيقت دين است . لذا فقهاى شيعه بر اين نظرند كه بيت المال بايد به طور مساوى ميان مستحقان تقسيم شود. شيخ طوسى (ره) مى نويسد: «لايفضل الناس فى العطايا بشرف او سابقة او زهد او علم.» (در تقسيم بيت المال ميان مردم به سبب شرافت يا سابقه يا زهد يا دانش نبايد فرقى گذاشت ) . سپس اضافه مى كند كه شيوه على (ع) همين بود كه بيت المال را به مساوات تقسيم مى‏كرد و ابوبكر نيز همين روش را داشت ولى عمر گروهى را بر گروهى ديگر برترى مى بخشيد. وى آن گاه دليل تقسيم بيت المال به مساوات را چنين ذكر مى كند): «دليلنا ان الاسم يتناول الجميع ، و كونهم مقاتلين و مرابطين اشتركوا فيه فلا ينبغى تفضيل بعضهم على بعض ، لان تفضيل بعضهم على بعض يحتاج الى دليل .» 172 (دليل ما اين است كه اسم «بيت المال» مطلق است و شامل همه مردم اعم از رزمندگان و مرزبانان مى شود و برترى دادن برخى بر برخى ديگر جايز نيست زيرا برترى دادن نياز به دليل دارد و در اين امر دليلى براى برترى دادن گروهىبر گروهى ديگر وجود ندارد) . فقيه بزرگ ديگر شيعه، ابن براج طرابلسى نيز مى نويسد: «و ينبغى للامام ان يسوى بين المسلمين فى القسمة، و لايفضل احدا منهم على احد لشرف فيه، او زهد، او علم على من ليس هو كذلك .» 173

(سزاوار است كه امام در تقسيم بيت المال ميان مسلمانان به مساوات عمل كند . و كسى را بر كسى به سبب شرافت يا زهد يا علمى كه دارد برترى ندهد) . ابن ادريس حلى نيز همين بيان را دارد.174

اين مسأله آن قدر مهم و اساسى و حياتى بوده كه يكى از اهداف انقلابيون شيعه در طول تاريخ بوده است، زيرا مقصد آنان از مبارزه بازگشت به سيره نبوى و سيره علوى بوده است؛ همان گونه كه حسين بن على بن حسن، شهيد فخ در مراسم بيعت خود گفت: «ابايعكم على كتاب الله، و سنة رسول الله، و على ان يطاع الله و لايعصى، و ادعوكم الى الرضا من آل محمد، و على ان نعمل فيكم بكتاب الله و سنة نبيه (ص)، و العدل فى الرّعية و القسم بالسوية فان نحن و فينالكم و فيتُم لنا و ان نحن لم نف لكم و فلا بيعة لنا عليكم.» 175 (با شما براساس كتاب خداو سنت رسول خدا بيعت مى‏كنم و اينكه خداوند را بندگى كنيم و از عصيانش بپرهيزيم. من شما را به سوى برگزيده‏اى از آل محمد مى‏خوانم و تعهد مى‏كنم كه در ميان شما به كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كنيم و در ميان مردم براساس عدالت رفتار و بيت المال را به مساوات تقسيم كنيم. پس اگر به تعهدات خود وفا كرديم شما هم به ما وفادار باشيد و اگر به آنچه تعهد كرده‏ايم وفا نكرديم بيعت ما از گردن شما برداشته است). و چون امام حق، خورشيد مغرب طلوع كند، مساوات مالى در معناى حقيقى‏اش عينيت يابد. ابوسعيد خدرى روايت كر

ده است كه رسول خدا (ص) فرمود:

«ابشرّكم بالمهدى... فيملأ الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلماً و جورا، يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض يقسم المال صحاحاً. فقال له رجل: و ما صحاحاً؟ قال: التسوية بين الناس.» 176

شما را مژده مى‏دهم به آمدن مهدى... پس زمين را همان گونه كه از ستم و بيداد لبريز شده باشد از داد و دادگرى لبريز سازد؛ ساكنان آسمان و زمين از او راضى هستند و مهدى مال را به طور صحيح تقسيم مى‏كند. مردى از پيامبر پرسيد: به طور صحيح يعنى چه؟ فرمود: يعنى به مساوات ميان مردم تقسيم مى‏كند.

عبدالله بن مسعود نيز از پيامبر (ص) روايت كرده است كه در اين باره فرمود:

«... و يقسم المال بالسوية و يجعل الله الغنى فى قلوب هذه الامة.» 177

مهدى مال را به مساوات تقسيم مى‏كند و قلبهاى امت محمد را لبريز از بى‏نيازى خواهد كرد.

اما عصر (ع) اموال را به مساوت تقسيم مى‏كند و عدالت را بر قرار مى‏سازد 178 و ديگر نيازمندى باقى نخواهد ماند. امام باقر (ع) فرمود:

«... و يسوى بين الناس حتى لاترى محتاجاً الى الزكاة.» 179

مهدى اموال را ميان مردم چنان به تساوى قسمت مى‏كند كه ديگر نيازمندى يافت نمى‏شود تا به او زكات دهند.

مساوات در مالياتهاى اسلامى‏

از موارد ديگرى كه مساوات در آن رعايت شده مالياتهاى اسلامى يعنى زكات، خمس، صدقات و غيره است. اين مالياتها از همه كسانى كه درآمد و دارايشان از مرزى فراتر رود گرفته مى‏شود و به هيچ عنوان مسائل طبقاتى در آن را ندارد. اين مالياتها براى همه، براساس نسبت و ضرايبى ثابت است. به عبارت ديگر نسبت تكليف به وسع نسبتى ثابت است بدين ترتيب اسلام در اداى ماليات شرعى امتيازى ميان پيروانش قائل نشده است و همه را در پرداخت حقوق واجب مساوى دانسته، همان طور كه در پرداخت جزيه نيز ميان اهل كتاب فرقى نگذاشته است. البته در اين مالياتها نه تنها وضع ناتوانان و نيازمندان به طور كامل رعايت شده است و آنها از پرداخت معافند، بلكه بخش عمده‏اى از اين مالياتها با هدف تكافل اجتماعى در جهت تأمين ناتوانان و نيازمندان اختصاص يافته است اين مالياتها به گونه‏اى وضع شده كه علاوه بر جلوگيرى از طغيان، تراكم و تمركز ثروت، فقر ونادارى و بينوايى را ريشه كن و زمينه عدالت اجتماعى را فراهم سازد؛ كه امنيت و آسايش جامعه جز در پناه عدالت اقتصادى و اجتماعى ميسر نمى‏شود و آن هنگام است كه حقيقت دين ظهور يابد و همگان در سايه عدالت به صلاح رسند.

نشانه‏هاى چنين جامعه‏اى در خطبه‏اى از امير مؤمنان (ع) آمده است:

«اضاءلكم الا سلام فاكلتهم رغداً و ما عال فيكم عائل ولا ظلم منكم مسلم و لا معاهد.»180

اسلام براى شما درخشد و به خوشى و فراوانى خوريد و هيچ عائله‏مند گرفتارى در ميان شما نبود و به هيچ مسلمان يا غير مسلمانى كه در عهد و پيمان شماست ستم نرود.

درباره اين مالياتها و نقش حقيقى آنها در زدودن فقر از جامعه و ايجاد آسايش و امنيت همگانى در سيره اقتصادى به تفصيل بحث خواهد شد.

مساوات در تحصيل علم

از لوازم اصل مساوات آن است كه امكانات رشد و كمال به طور مساوى در دسترس همگان قرار گيرد و ازمصداقهاى اساسى و مهم اين معنا فراهم بودن امكان تحصيل علم براى همه است؛ اينكه هر كس از هر طبقه‏اى بتواند در پرتو لياقت و استعداد و فعاليت خود به كمال شايسته خويش برسد. لازمه حديث مشهور فريقين كه از رسول خدا (ص) نقل شده، همين امر است:

«طلب العلم فريضة على كل مسلم.» 181

طلب و فراگيرى دانش بر (نوع) مسلمانان واجب است .

فراگيرى دانش بر هر مسلمان، مرد، زن، كوچك، بزرگ، بر همگان واجب است كه از عمده‏ترين علتهاى پيشرفت علوم و ترقى مسلمانان در سده‏هاى نخست تاريخشان نيز همين بود .

رسول اكرم (ص) اين مساوات را در مدينه تحقق بخشيد و با تأكيد فراوان همگان را به فراگيرى دانش خواند. پس از پيروزى بدر و به اسارت درآمدن گروهى از مشركان، در ميان آنان عده‏اى بودند كه سواد داشتند، پيامبر اعلام كرد كه اسيران با سواد مى‏توانند با تعليم خواندن و نوشتن به ده نفر از كودكان انصار آزاد شوند. 182

اسيران مشركى كه نمى‏توانستند فديه دهند و آزاد شوند با تعليم كودكان مسلمان آزاد شدند. اين عمل موجب شد كه بسيارى از كودكان مسلمان خواندن و نوشتن بياموزند كه زيد بن ثابت در زمره آنان خواندن و نوشت آموخت. 183رسول خدا (ص) جامعه خود را در سايه مساوات در تحصيل علم به سوى مقصدى كه مى‏خواست سير داد. از قول عبدالله بن سعيدبن عاص نقل شده است كه پيامبر به وى فرمان داد تا در مدينه به مردم خواندن ونوشتن بياموزد. 184 از عبادة بن صامت نيز نقل شده است كه گفت من به جمعى از اصحاب صفه خواندن و نوشتن قرآن آموختم. 185 رسول اكرم (ص) چنان بر مساوات در تحصيل علم اهتمام داشت كه از شفا ام سليمان بن ابى حتمه نقل شده است كه پيامبر به وى فرمود به برخى زنان قرآن بياموزد پس از آنكه خواندن و نوشتن آموخته بودند .186 بلاذرى نام چند تن از زنان اين دوره را كه توانايى نويسندگى داشتند آورده است از جمله: حفصه همسر پيامبر، ام كلثوم دختر عقبه و عايشه دختر سعد. 187

پيامبر خدا (ص) همگان را به كسب دانش و آگاهى مى‏خواند و آن را به صورت يك تكليف دينى بيان مى‏فرمود. آموزش دين به عنوان اساس كار تربيتى مسلمانان مطرح بود. ايمان باور مبتنى بر معرفت است و مسلمان بصير در دين، از همان ابتداى بعثت آموزش دين اساس حركت دينى بود.

«هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.» 188

اوست خدايى كه در ميان مردم بى كتاب پيامبرى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و آنهارا پاكيزه سازد و كتاب و حكمتشان بياموزد. اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند .

سخنان مكرر پيامبر گوياى اين تأكيد است:

«تعلموا كتاب الله و تعاهدوه...» 189

كتاب خدا را بياموزيد و ملتزم بدان باشيد.

«خياركم من تعلم القرآن و علمه.» 190

بهترين شما كسى است كه قرآن را بياموزد و تعليم دهد .

«اغد عالماً، او متعلماً، او مستمعاً، او محباً، لا تكن الخامسة فتهلك.» 191

روز خود را در حالى آغاز كن كه دانشمند يا دانشجو يا شنونده دانش يا دوستدار دانش باشى و از گروه پنجم (خارج از اين چهار گروه) مباش كه هلاك و نابود شوى.

پيام آور هدايت مسلمانان را دعوت و تشويق به آموزش مى‏كرد و اصرار داشت كه همگان قرآن بياموزند، به خاطر بسپارند و بدان عمل كنند.

در سال يازدهم بعثت رسول خدا در موسم حج در عقبه منى با گروهى از مردم يثرب ملاقات كرد و اسلام را بر آنان عرضه داشت. آنها پس از شنيدن آياتى چند از قرآن و دعوت رسول خدا ايمان آوردند و اسلام با آنان به يثرب رفت. در سال دوازدهم بعثت دوازده نفر از انصار در موسم حج در عقبه منى با رسول خدا بيعت كردند پيامبر مصعب ابن عمير را همراهشان به مدينه فرستاد تا به آنان كه اسلام مى‏آوردند قرآن بياموزد، اسلام را آموزش دهد و آنان را در فهم عميق دين يارى دهد: «امره ان يقرئهم القرآن، و يعلمهم الاسلام و يفقههم فى الدين». بدين جهت مصعب را در مدينه «مقرى» مى‏گفتند. 192 مردم نزد او «اقراء» مى‏كردند يعنى قرآن را تلاوت مى‏كردند و او استماع مى‏كرد تا خطاهايشان را اصلاح كند. پيامبر آن قدر بر آموزش دين اهتمام داشت كه به ابى بن كعب انصارى مى‏فرمود خداوند به من امر كرده است كه تو را «اقراء» كنم. 193 و بسيارى نزد او تعليم يافتند.

رسول خدا (ص) افراد زيادى را براى آموزش همگانى دين به مناطق گوناگون اعزام كرد از جمله: رافع بن مالك انصارى را براى تعليم در مدينه مامور ساخت. 194 معاذبن جبل را به يمن و حضرموت روانه كرد 195 و چون مكه فتح شد عتاب بن اسيد را جانشين قرار داد و معاذ را مامور آموختن قرآن و دين كرد. 196 عمروبن حزم خزرجى را نيز به نجران گسيل كرد. 197 و...

اين حركت همگانى و اعلام مساوات در تحصيل علم در اوضاع و احوالى عينيت مى‏يافت كه ديدگاههاى طبقاتى در فراگيرى علم به شدت حاكم بود و دانش مختص توانگران و قدرتمندان بود و محرومان و ناتوانان در كنار آن همه نامردمى و ستم و بيداد از فراگيرى دانش نيز محروم بودند در ايران پيش از اسلام: «تعليم و تربيت منحصر به فرزندان اعيان و ثروتمندان بود و اين كار به وسيله كاهنان صورت مى‏گرفت و به بعضى از فرزندان اشراف تعليمات مخصوصى مى‏دادند كه براى فرماندارى استانها و تصدى مشاغل دولتى مهيا شوند» 198 در مصر: «كاهنان مصرى مقدمات علوم را در مدارسى كه پيوسته به معابد بود به فرزندان خانواده‏هاى ثروتمند مى‏آموختند. يكى از كاهنان منصبى داشت كه مى‏توان آن را معادل وزير آموزش و پرورش امروز دانست، او خود را به نام «رئيس طويله شاهى براى تعليم و تربيت» مى‏ناميد» 199 درهند: «اگر فردى از طبقه سودره به قرائت كتب مقدس گوش مى‏داد، مى‏بايست گوشش را (بنا به كتابهاى قانون برهنمى) با سرب گداخته پر كرد؛ اگر آن را زمزمه كند ،بايد زبانش را بريد، اگر آن را به ياد بسپارد بايد او را دوباره كرد». 200

در مدينه پيامبر نشانى از تبعيض از جمله فاسدترين تبعيضها يعنى محروم كردن استعدادها ازفراگيرى دانش نبود. اوصياى آن حضرت به سيره پيامبر مى‏خواندند و با هرگونه تبعيضى در تعليم و تربيت مخالفت مى‏كردند چنانكه امام صادق (ع) به حسان معلم فرمود:

«ان يكون الصبيان عندك سواء فى التعليم لا تفضل بعضهم على بعض.» 201

كودكان در تعليم نزدت يكسان باشند، برخى را بر برخى برترى ندهى.

آنان كه دانش را طبقاتى كنند و همت خود را در تعليم و تربيت متوجه توانگران و قدرتمندان سازند در آتش دوزخند. امام صادق (ع) فرمود:

«... و من العلما من يرى ان يصنع العلم عند ذوى الثروة و الشرف، ولايرى له فى المساكين وضعاً فذاك فى الدرك الثالث من النار...» 202

برخى از اهل علم معتقدند كه بايستى دانش را به ثروتمندان و طبقه اشراف آموخت و تهى دستان را از دانش محروم كرد، چنين اهل علمى در طبقه سوم آتش خواهند بود.

اسلام نگاه و رفتار طبقاتى را در همه امور زير پا گذارده و به هيچكس اجازه نداده است كه مردمان را در فراگيرى دانش بر مبناى ثروت و مكنت طبقه‏بندى كند. تبعيض در تعليم و تربيت و امكانات آن در سيره نبوى پذيرفته نيست و از همين رو محدثان بزرگ اسلام در كتب روايى خود «باب مساوات در تحصيل علم» گشودند، چنانكه دارمى در سنن خويش بابى باز كرده است با عنوان: «باب التسوية فى العلم».203

از نتايج و ثمرات مساوات در فراگير علم آن بود كه دانشمندان بسيارى از طبقات محروم جامعه يعنى مستضعفان، محرومان و ستمديدگان به مراتب بالادست يافتند؛ چيزى كه مستكبران و حرام اندوزان و ستمگران آن را سخت ناخوش مى‏داشتند. واقعه‏اى كه از ابن ابى ليلى نقل شده گوياى اين حقيقت است. وى گويد: «عيسى بن موسى 204 (عباسى) كه ستمگرى نژاد پرست و متعصب بود ازمن پرسيد: فقيه بصره كيست؟ گفتم: حسن بن ابى الحسن، گفت: پس از او؟ گفتم: محمد بن سيرين . گفت: آن دو عربند يا از موالى‏اند؟ گفتم: از موالى‏اند. گفت:

فقيه مكه كيست؟ گفتم: عطاء بن ابى رباح و مجاهد (بن جبر) و سعيد بن جبير و سليمان بن يسار؛ گفت: آنها چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى هستند. گفت: فقهاى مدينه چه كسانى هستند؟ گفتم: زيدبن اسلم و محمد بن منكدر و نافع بن ابى نجيح؛ گفت: چه هستند؟ گفتم: از موالى هستند پس رنگ به رنگ شد آن گاه پرسيد: فقيه‏ترين فرد قبا كيست؟ گفتم ربيعة الرأى و ابن زناد؛ گفت: آن دو چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى‏اند. چهره‏اش درهم و تيره شد سپس گفت: فقيه يمن كيست؟ گفتم: طاووس و پسرش و (همام) بن منّبه؛ گفت: اينها چگونه‏اند؟ گفتم: از موالى هستند. رگهاى گردنش متورّم شد و به حال خسته نشست آنگاه گفت فقيه خراسان كيست؟ گفتم : عطاء بن عبدالله خراسانى و گفت: اين عطا از كدامين است؟ گفتم: از موالى. چهره‏اش تيره‏تر شد و به سياهى كامل گراييد به طورى كه وحشت كردم. پرسيد: فقيه شام كيست؟ گفت: مكحول گفت: اين يكى چگونه است؟ گفتم: از موالى است. (خشم و اندوهش افزون شد.گفت: فقيه جزيره كيست؟ گفتم: ميمون بن مهران. گفت اين چگونه است؟ گفتم: از موالى است) نفسى به سختى كشيد و پرسيد: فقيه كوفه كيست؟ به خدا سوگند اگر بيم آن نبود كه هلاك شود هر آينه مى‏گفتم حكم بن عيينه و عمار بن ابى سليمان، اما در بيان اين حقيقت شر و ناخوشى يافتم، پس گفتم: ابراهيم و شعبى. گفت: ايندو چگونه‏اند؟ گفتم: هر دو عربند. گفت الله اكبر و حزن و اندوهش فرو نشست». 205

مساوات در تصدى شغلها و انجام مسؤوليتها

از امورى كه در سيره پيامبر چشمگير بود و بسيارى تاب تحملش را نداشتند و تا روزهاى آخر زندگى رسول خدا نيز نتوانستند آن را بپذيرند، مساوات در تصدى شغل و انجام مسؤوليت براساس اهليت بود. پيامبر در اين امر ميان هيچيك از افراد امت فرقى نمى‏گذاشت و هر كس واجد اهلبيت بيشترى بود ميدان گسترده‏ترى مى‏يافت تصدى امور با ملاك دانش و توان و تقواى مسلمانان تعيين مى‏شد و نه با ملاكهاى جاهلى، چنانكه در دوران جاهليت عرب از ويرگيهاى رهبر قبيله سن او بود (شيخ) و عرب قائل به شيخوخيت بود و چنانچه فردى همه اهليتهاى لازم براى رهبرى و فرماندهى را دارا بود ولى شيخ نبود، عرب جاهلى بدو تن نمى‏داد اين جمود جاهلى به رغم مواضع صريح قرآن كريم و رفتار و عملكرد پيامبر از انديشه و دل بسيارى بيرون نرفت. آيات متعدد كتاب الهى بيانگر اين حقيقت است كه خداوند جز براساس شايستگى مسؤوليتى نمى‏بخشد. آن گاه كه ابراهيم خليل (ع) به سبب شايستگيهايش و پس از آزمونهاى گوناگون به مقام امامت رسيد، عرض كرد: پروردگارا آيا فرزندان من به سبب نسبت با من از موهبت رهبرى الهى برخوردار خواهند بود؟ پس به صراحت پاسخ گفت كه ملاك تصدى مسؤوليت نسبت به خويشاوندى نيست و هرگز ستمكاران به مقام امامت نمى‏رسند.

«و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال: انى جاعلك للناس اماماً قال: و من ذريتى؟ قال: لا ينال عهدى

الظالمين.» 206

و پروردگار ابراهيم او را به كار چند بيازمود و ابراهيم آن كارها را به تمامى به انجام رسانيد. خداوند فرمود: من تو را پيشواى مردم گردانيدم. گفت: فرزندانم را هم؟ فرمود: پيمان من ستمكاران را در بر نگيرد.

اينكه ابراهيم (ع) پس از بر آمدن از عهده‏آزمونها، شايستگى پيشوايى يافت، بيان كننده حقيقت مورد بحث است كه مقام و مسؤوليت جز بنابر شايستگيها داده نمى‏شود، ملاك تصدى مسؤوليت ثروت و مكنت نيست. در قرآن كريم اين امر با بيان نمونه‏اى زيبا چنين عنوان شده است:

«الم‏تر الى الملاء من بنى اسرائيل من بعد موسى اذا قالوا لنبى لهم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل الله قال: هل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا؟ قالوا: و ما لنا الا نقاتل فى سبيل الله و قد اخرجنا من دريارنا و ابنائنا فلما كتب عليهم القتال تولّوا الا قليلاً منهم و الله عليم بالظالمين. وقال لهم نبيهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكاً قالوا: انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يؤت سعة من المال. قال: ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم و الله يؤتى ملكه من يشاء والله واسع عليهم.» 207

آيا آن گروه از بنى اسرائيل را نديدى كه پس از موسى به پيامبر خود گفتند: زمامدار و فرماندهى براى ما انتخاب كن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پيكار كنيم؟ پيامبر آنها گفت: آيا احتمال مى‏دهيد كه چون جن بر شما مقرر شود جنگ نكنيد؟ گفتند: چگونه ممكن است در حالى كه از خانه و فرزندانمان رانده شده‏ايم (و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال و فرزندان ما اسير شده‏اند)؟ اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد جز اندكى سرپيچى كردند و خداوند از حال ستمكاران آگاه است. پيامبرشان به ايشان گفت: خداوند «طالوت» را براى زمامدارى شما برانگيخت و انتخاب كرده است گفتند : چگونه او بر ما حكومت داشته باشد با اينكه ما از او شايسته‏تريم و او ثروت زيادى ندارد. گفت: خدا او را بر شما برگزيده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشيده است. خداوند ملكش را بر هر كس بخواهد مى‏بخشد و احسان خداوند وسيع و او آگاه (از لياقت افراد براى منصبها) است.

طالوت جوانى بود نيرومند و زيرك و دانشمند و با تدبير، اما گمنام كه چهار پايان پدر را به چرا مى‏برد و كشاورزى مى‏كرد. به دنبال گم شدن چهار پايانش در صحرا، نزد اشموئيل پيامبر رفت و اشموئيل در نخستين برخورد شايستگيهاى او را دريافت و پى برد كه او همان كسى است كه خداوند او را مأمور نجات بنى اسرائيل كرده است. اشموئيل به قوم خود اعلام كرد كه خداوند طالوت را به فرماندهى آنان برگزيده است تا با رهبرى او به پيكار با دشمن برخيزند اما آنان براى فرمانده امتيازاتى از نظر نسب و ثروت را شرط مى‏دانستند و طالوت فاقد همه آن ويژگيهايى بود كه براى آنان ملاك تصدى مسؤوليت بود. او فردى گمنام و تهيدست بود. اشموئيل ملاكهاى باطل بنى اسرائيل را مورد سرزنش قرار داد و اظهار داشت ويژگيهاى تصدى مسؤوليت علم و قدرت است كه به اندازه كافى در طالوت هست. 208امير مؤمنان (ع) درباره ملاك تصدى مسؤوليت، زمامدارى و رهبرى فرمود:

«ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه، و اعلمهم بامرالله فيه.» 209

مردم! سزاوارترين كس به زمامدارى و رهبرى قويترين مردم نسبت به به آن است و داناترين آنها به فرمانهاى خدا در آن.

مى‏توان نتيجه گرفت كه ملاك تصدى امور به طور كلى علم و قوت است و ملاكهاى واقعى و نه نسبت و ثروت و ساير ملاكهاى غير واقعى. رسول اكرم (ص) در دوران رسالت خويش مساوات در تصدى شغلها و انجام مسؤوليتها را به تمامى تحقق بخشيد. نه تنها رعايت مساوات براى هر كه واجد اهليت بود كه رعايت مساوات ميان صاحبان اهليت تا سنگينى بار مسؤوليتها بر يك گوشه از جامعه تحميل نشود. آن حضرت در ابتداى ورود خود به مدينه ضمن عهدنامه‏اى كه ميان گروههاى اجتماعى مختلف موجود در مدينه منعقد كرد، در بخش مربوط به گروههاى مسلمان، انجام مسؤوليت دفاع از نظام را به مساوات مشخص كرد و چنين اعلام فرمود:

«و ان كل غازية غزت معنا يعقب بعضها بعضاً.» 210

همه گروههاى مسلمان كه به جنگ و جهاد مى‏روند به ترتيب و به تناوب وارد جنگ خواهند شد (و جنگيدن بر يك گروه دو مرتبه پشت سر هم تحميل نخواهد شد).

آن حضرت در فرستاده سفير مساوات را رعايت مى‏كند. 211

پيامبر خدا در دادن مسؤوليت فرماندهى جنگ تنها ملاحظه شايستگى و توانايى و تدبير افراد را مى‏كرد و نه خويشاوندى و نسب و سن، و جوانان شايسته را فرمانده قرار مى‏داد همان گونه كه درباره زيدبن حارثه به عنوان يكى از فرماندهان نبرد موته عمل كرد 212 و درباره اسامة بن زيد به عنوان آخرين فرمان پيكار با دشمنان دستور فرمود بنابر نقل جمعى از مورخان، پيامبر شانزده روز پيش از رحلت، 213 خود پرچمى براى اسامة بست و به او چنين فرمان داد: «به نام خدا و در راه خدا نبرد كن، با دشمنان خداپيكار كن. سحرگاهان بر اهالى ابنى 214 حمله ببرد و ابن مسافت را چنان سريع طى كن كه پيش از آنكه خبر حركت تو به آنجا برسد خود و سربازانت به آنها رسيده باشيد.» 215 آن حضرت دستور داد كه مردم بسيج شوند و لشكر مهاجر جمله همراه وى كرده بود. 216 در اين بسيج كسى از بزرگان مهاجران نخستين و انصار نبود كه پيامبر او را زير پرچم اسامه قرار نداده باشد. بزرگانى چون ابوبكر، عمربن خطاب، ابو عبيده جراح، سعدبن ابى وقاص، سعيد بن زيد، قتادة بن نعمان، سلمت بن اسلم بن حريش در زمره آنها بودند.217 اسامه پرچم را به بريدة بن حصيب اسلمى داد و جرف 218 را بنا به فرمان پيامبر اردوگاه خود قرار داد تا سربازان اسلام دسته دسته به آنجا بيايند و همگى در وقت معينى حركت كنند. 219

بدين ترتيب پيامبر در آخرين روزهاى زندگى خويش، باز برهمگان آشكار كرد كه ملاك تصدى مسؤوليت و موقعيتهاى اجتماعى جز لياقت و شايستگى و كاردانى نيست و هرگز اين امور در گرو سن و سال نمى‏باشد. آنان كه هنوز خوى جاهليت در سرشان بود و نمى‏توانستند خود را با ملاكهاى حقيقى منطبق سازند و تبعيض را بر عدالت و نابرابرى را بر مساوات مى‏پسنديدند زبان به اعتراض گشودند كه چرا پيامبر جوانى را كه شيخ محسوب نمى‏شود بر آنان فرمانده كرده است. برخى از سيره نويسان سن اسامه را هفده سال 220 و برخى هجده ذكر كرده‏اند 221 واقدى آن را بيست و يك يا نزديك آن گفته است 222 آنچه مسلم است آنكه اسامه در سالهاى نخستين جوانى بود و اين امر بر آنان كه رنگ سيره پيامبر به خود نگرفته بودند بسيار سنگين و گران مى‏آمد وسخنانى بر زبان مى‏راندند كه همه نشانى از جاهليت و عدم تسليم در برابر حق داشت. 223فرداى روزى كه پيامبر پرچم جنگ را براى اسامه بست، در بستر بيمارى افتاد، در اثناى بيمارى آگاه شد كه در حركت سپاه اسامه به سوى شام كارشكنى شده است و برخى لب به اعتراض گشوده‏اند كه چرا جوان نورسى را بر برزگان مهاجر و انصار فرمانده ساخته است و همراه وى نرفته‏اند. پيامبر اكرم از اين نافرمانى كه جز تجلى روح جاهلى نبود خشمگين شد و در حال بيمارى آهنگ مسجد كرد و به منبر رفت و پس از حمد خدا و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس، انفذوا بعث اسامة، فلعمرى لئن قلتم فى امارته لقد قلتم فى امارة ابيه من قبله و انه لخليق للامارة و ان كان ابوه لخليقاً لها.»224

مردم، فرماندهى اسامه را بپذيريد و سپاه را حركت دهيد كه به جان خودم سوگند اگر درباره فرماندهى او سخن مى‏گوييد، پيش از اين درباره فرماندهى پدرش هم سخنها گفتيد ولى او شايسته فرماندهى است چنانكه پدرش نيز در خور آن بود .

پيامبر پس از اين سخن از منبر فرود آمد و به خانه رفت و در بستر بيمارى افتاد و در همان حال كسانى از بزرگان صحابه را كه به عيادت وى مى‏رفتند مؤكداً سفارش مى‏كرد كه در جرف به سپاه اسامه بپيوندند و سپاه را حركت دهند: «انفذوا بعث اسامة» 225 رسول خدا(ص) آن قدر بر اين امر تأكيد داشت كه فرمود: «جهزوا جيش اسامت لعن الله من تخلف عنه.» 226 (سپاه اسامه را حركت دهيد كه خدا لعنت كند آنان را كه از اين كار تخلف كنند).

بدين ترتيب پيامبر تلاش مى‏كرد تا جانشينى على بن ابى طالب را تثبيت كرده 227 و نيز ملاكهاى حقيقى را جايگزين ملاكهاى جاهلى كند.

رسول خدا (ص) در طول رسالت خويش تلاش كرد راه كمال را براى همه شايستگان باز كند و معيارهاى جاهلى را محو سازد و با اين روال باب جديدى در تصدى شغلها و مسؤوليتها باز شد. حتى آن ميدان رشدى كه براى زنان بسته بود گشود شد. زنان وارد صحنه‏هاى گوناگون اجتماعى و سياسى شدند. آنها در عرصه‏هاى ايمان، مبارزه، هجرت و جهاد به كمالات و مراتب والا دست يافتند.

سميه دختر خباط از آن جمله است. او كنيز ابو حذيفة بن مغيره مخزومى بود كه چون با ياسر ازدواج كرد، ابوحذيفه او را آزاد ساخت. عمار ثمره اين ازدواج بود آنها از نخستين مسلمانان بودند. برخى سميه را هفتمين مسلمان شمرده‏اند چون دعوت علنى شد و سردمداران شرك منافع خود را در خطر ديدند آن ستمديدگان را زير سخت‏ترين شكنجه‏ها قرار دادند تا از اسلام برگردند ابوجهل بر آنها زره مى‏پوشانيد و در آفتار سوزان نگاهشان مى‏داشت تا سوزش شكنجه ايمان از دلشان بزدايد در اين اوضاع سخت عطوفت و مهربانى پيامبر و دلجوييهاى او مرهم رنجها و زخمهايشان بود پيامبر چون بر آنان مى‏گذشت با محبّت بديشان مى‏فرمود: «صبراً آل ياسر موعدكم الجنة» (اى خاندان ياسر بردبارى پيشه كنيد كه منزلگاه شما بهشت است). در برابر آن همه شكنجه و فشار جز استقامت از آن بانوى والاظهور نيافت و همين بود كه ابوجهل را به مرز جنون مى‏كشانيد. آنها اعتراف مى‏كردند كه در برابر اين ضعيفان عاجزند. سرانجام رهبر جلادان بيدادگر قريش تيرى در سينه او فرو نشاند. آخرين كلام نخسيتن شهيد اسلام اين بود: خدا بزرگتر است... و شكوه و سربلندى از آن محمد... 228

صفيّه دختر عبدالمطلب، خواهر حمزه سيدالشهداء چون برادر شير زنى مبارز بود كه از شجاعت و اقدامات او در دفاع از حريم اسلام سخنها رفته است در اوضاع سخت مكه اسلام آورد و بر سر پيمان باحق استوار ايستاد. چون گاه هجرت فرا رسيد دل از وابستگيها بركنده، همراه فاطمه بنت اسد و فاطمه بنت محمد (ص) به راهبرى على (ع) به مدينه رفت. هنگام پيكار احد زنان در قلعه حسان بن ثابت بودند تا در جايى كاملاً امن باشند. وقتى خبر شكست مسلمانان را شنيد قلعه را ترك گفت نيزه‏اى برداشت و به شتاب خود را به ميدان احد رساند و به سوى فراريان تاخته فرياد مى‏زد: نكبت بر شما باد، از كنار رسول خدا گريختيد و او را تنها گذاشتيد. پيامبر او را ديد كه چگونه به سوى ميدان هجوم آورده و با چشمانى نگران پيامبر موجى از حماسه و طوفانى از شجاعت برپا كرده است. او نيزه خويش را در دست مى‏فشرد و از مرگ پاكى نداشت. پيامبر ترسيد كه شمشيرهاى دشمنان او را از پاى درآورد. فرزندش زبير را خواند تا به سوى مادر رفته از وارد شدن او به كارزار مانع شود. چون نبرد پايان يافت، خبر شهادت حمزه را به او دادند. خواست تا براى آخرين بار پيكر برادر را ببيند. پيامبر به زبير فرمود: او را بازگردان تا پيكر پاره پاره حمزه را نبيند. صفيه در پاسخ گفت: چرا به جسد برادرم نزديك نشوم؟ شنيده‏ام او را مثله كرده‏اند چون اين مصيبتها در راه خداست ما هم بدآنهاراضى هستيم و ان شاء الله شكيبايى و صبر پيشه خواهم كرد وقتى زبير رسول خدا (ص) را از گفته مادر آگاه كرد، حضرت فرمود: راهش را باز بگذاريد. صفيه بر سر كشته حمزه رفت، بر او درود فرستاد، كلمه استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون) بر زبان جارى ساخت و براى او طلب آمرزش كرد و چنانكه گفته بود بردبارى پيشه كرد. هنگام نبرد خندق، گروهى از زنان و كودكان در قلعه حسان بن ثابت بودند. حسان بن ثابت با اينكه در سرودن شعر عليه بزرگان قريش بى باك بود اما از جنگ هراس داشت و آن روز پيش زنان و كودكان در قلعه مانده بود يهود بنى قريظه در اين جنگ پمان شكنى كرده عليه مسلمانان اقدام مى‏كردند. برخى از آنها لباس جنگ به تن كرده به ميان شهر آمده بودند و هر كه را سر راه خود مى‏ديدند متعرضش مى‏شدند در اين اوضاع يكى از جاسوسان يهودى براى بررسى به آن قلعه نزديك شد و خود را به ديوار قلعه چسباند. صفيه او را ديد و از حسان خواست تا پايين رفته، او را بكشد، حسان گفت: اى دختر عبدالمطلب خدايت بيامرزد، به خدا تو خود مى‏دانى كه من مرد اين كار نيستم و كشتن او از عهده من خارج است، صفيه نيزه‏اى برگرفت و از قلعه به زير آمد و آن يهودى را از پاى درآورد. بدين گونه از شجاعت صفيه سخن مى‏گويند. او دلاورى راستين در راه مكتبش بود. 229

نسيبة دختر كعب (ام عماره انصارى) از زمره آنانى است كه در پيمان دوم عقبه حضور داشت و با رسول خدا (ص) پيش از هجرت آن حضرت بيعت كرد. فداكاريهاى او در ميدانهاى گوناگون نبرد سبب افتخار زنان مسلمان بود. زمانى كه سپاه اسلام براى رويارويى با دشمن از مدينه خارج شد تا در دامنه احد موضع گيرد چهارده زن همراه سپاه شدند تا زنان نيز همپاى مردان در دفاع از حريم دين اداى تكليف كرده باشند. آنها مى‏رفتند تا در ميدان نبرد به مداواى مجروحان بپردازند و آبرسانى كنند و نسيبه يكى از آنان بود. او به همراه دو فرزندش حبيب و عبدالله و برادرانش عبدالله و عبدالرحمن و همسرش زيدبن عاصم و عده ديگرى از خاندانش عازم كارزار احد شد. هنگام اعزام در برابر رسول خدا (ص) ايستاد و با بيانى كه حاكى از ايمان و خلوص و پايدارى بود گفت: «اى رسول خدا دعا كن تا توفيق يافته، در راه اعتقاد و ايمان خويش اخلاص بورزيم و تحت لواى تو لشكرى استوار و مقاوم باشيم و در بهشت همدم تو گرديم» پيامبر دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و دعا كرد: «بارالها، آنها را به فرمانبردارى و اطاعتت موفق بدار و در شمار لشكريان دينت قرار داده و در بهشت همدم من گردان».

وظيفه نسيبه امداد رسانى بود اما چون جنگ شدت گرفت خاندان خود را كنار رسول خدا (ص) گرد آورد تا از آن حضرت دفاع كنند. در اين هنگام يكى از فرزندانش پيشاروى رسول خدا (ص) مجروح شد وحضرت فرياد برآورد: «ام عمار فرزندت را مداوا كن، سپس به پيكار بپرداز» نسيبه به سوى فرزند شتافت و به مداواى زخمش پرداخت و بدو گفت: «برخيز پسرم و با اين گروه بستيز و از پيامبرت دفاع كن. اكنون روز تو فرا رسيده است و من تو را براى چنين روزى ذخيره ساخته‏ام» پيامبر خطاب به او فرمود: «ام عماره، خداوند تو را پاداش نيك دهد. چه كسى ياراى آن دارد كه در چنين روزى، چون تو پايدارى نشان دهد».

در اين هنگام به كسى كه فرزندش را مجروح ساخته بود حمله كرد و او را زخمى ساخت و بر زمين افكند، آن گاه به همراه فرزندش او را روانه دوزخ كرد. زمانى كه سپاهيان از گرد پيامبر گريختند و جز تنى چند با آن حضرت نماندند نسيبه از جمله آنان بود. چون پيامبر مشاهد كرد كه ام عماره بى سپر مى‏جنگد بر مردى كه در حال فرار بود نهيب زد: «اى مرد، سپرت را بيفكن تا كسى كه مى‏جنگد آن را بر گيرد» مرد سپرش را بر زمين انداخت و رسول خدا (ص) آن را به‏ام عمار داد. ابن قميئه حمله آورد و نسيبه به دفاع پرداخت، ضربتهايى بر او زد اما چون ابن قميئه دو زره بر تن داشت به او كارگر نشد و ضربه‏اى سخت بر نسيبه وارد كرد كه او خود را كنار كشيد و شمشير بر شانه‏اش نشست و زخمى عميق بر جاى نهاد هنگامى كه پيامبر وضع اين زن مؤمن مجاهد پاك باخته را ديد يكى از فرزندانش را صد كرد تا زخمش را ببندد. پيامبر در شأن او فرمود كه: «مقام نسيبه از مقام فلان و فلان بارتر است». او بحق از بسيارى بالاتر بود، ازآن فراريان هر چند كه ازبزرگان صحابه بودند. او در نبرد احد سيزده زخم برداشت .

اين زن والا مقام در معركه‏ها و موقعيتها حساس فراوانى حضور داشت و نقش - آفرين بود در صلح حديبيه، در بيعت رضوان، در غزوه خيبر، در عمرة القضاء در غزو حنين و در جنگ يمامه در دوران خلافت ابوبكر عليه مسيلمه كذاب كه ادعاى پيامبر كرده بود كه در اين نبرد يازده يا دوازده زخم برداشت. در همين نبرد يك دستش قطع شد. ام سعد دختر سعدبن ربيع گويد: از نسيبه پرسيدم: «دستت چه شده است؟» گفت: «در جنگ يمامه وقتى كار سخت شد و مسلمانان رو به هزيمت رفتند، من به انصار بانگ زدم كه گرد آييد و چون گرد آمديم تا «حديقة الموت» 230 (باغ مرگ) پيش را نديدم و در آنجا ساعتى پيكار كرديم تا اينكه ابودجانه در كنار آن باغ كشته شد، من وارد باغ شدم و به دنبال آن بودم كه خود را به مسيلمه برسانم و او را بكشم. در آنجا مردى راه را بر من بست و ضربتى زد كه دستم قطع شد، اما به خدا سوگند نه اعتنايى كردم و نه از كار بازماندم، پيش روى كردم تا به جنازه آن خبيث رسيدم و ديدم پسرم عبدالله شمشيرش را با جامه او پاك مى‏كند. گفتم: او را كشتى؟ گفت: آرى. پس سجده شكر به جاى آوردم». او نمونه برجسته تربيت نبوى بود. 231

سميراء دختر قيس از زنان بنى دينار نيز در نبرد احد براى امدادگرى رفته بود. دو پسرش نعمان بن عبد عمرو، و سيلم بن حارث به شهادت رسيدند و چون اين خبر را به او دادند فقط پرسيد: «رسول خدا (ص) در چه حال است؟» گفتند: «سلامت است». گفت: «آن حضرت را به من نشان دهيد» پس چون نشانش دادند، گفت: «اى رسول خدا، هر مصيبتى در قبال سلامت تو نا چيز و قابل تحمل است.» آن گاه جنازه‏هاى دلبندانش را بر شترى گذاشت و به سوى مدينه رهسپار شد عايشه او را در راه ديد و از ميدان نبرد پرسش كرد. گفت: «خدا را شكر كه رسول خدا زنده و سلامت است. و خداوند گروهى از مؤمنان را به درجه شهادت رساند». و اين آيه را خواند «و رد الله الذين كفروا بغيظهم لم ينالوا خيراً و كفى الله المؤمنين القتال.» 232 (خداوند كافران كينه توز را باز پس زد. اينان به هيچ غنيمتى دست نيافتند. و در كارزار، مؤمنان را خدا بسنده است). عايشه گفت: «اينها جنازه‏هاى كيست؟». گفت: «دو پسرم» آن گاه بدون سستى و درنگ شتر را حركت داد و رفت. 233

زنان بسيارى در اين گونه معركه‏ها رشد و كمال خود را به ظهور رساندند. ام نوفل، صفيه بنى دينارى از آن جمله بود. پدر، همسر و فرزند او در نبر داحد به شهادت رسيدند پس از پايان يافتن پيكار، زنان به بيرون شتافتند تا از حال خويشان و رزمندگان خبر گيرند . چون صفيه خبر يافت كه هر سه عزيزانش كشته شده‏اند پرسيد: «رسول خدا (ص) چگونه است؟» گفتند: «شكر خدا آن حضرت خوب و سلامت است». گفت: «رسول خدا (ص) را نشانم دهيد تا اطمينان پيدا كنم». چون آن حضرت را ديد و مطمئن شد، گفت: «با زنده و سلامت بودن رسول خدا (ص) تمام مصيبتها ناچيز و قابل تحمل است.»234

هند دختر عمروبن حزام كه از زنان شايسته انصار بود در نبرد احد همسر، برادر و پسر خود را از دست داد و خشنود بود كه رسول خدا (ص) زنده و سلامت است. پس از آن نيز همگام با حوادث پيش مى‏رفت و حضورى فعال داشت. فرزندانش را با شهامت و بى باكى به ميدانهاى رزم مى‏فرستاد. هنگام غزوه خيبر همراه گروهى از زنان براى يارى رزمندگان و امدادرسانى ترك خانه كرد و ثابت كرد كه همچنان نيرومند و پايدار است و بار افسردگيها و مرارتها او را لرزان نساخته، ناراحتيها او را به يأس نكشانده است.235

اينها و دهها زن ديگر نمونه‏هاى برجسته تربيت يافتگان سيره پيامبر بودند. آنها از همه اسارتها و تبرجهاى جاهلى خارج شده، پاكى و عفاف و رسالت مادرى را قرين تلاش اجتماعى و مبارزه سياسى كرده بودند. و اقدى خبرى را نقل كرده است كه گوياى اين حقيقت است: از ام عماره پرسيده‏اند آيا زنهاى قريش هم روز احد همراه شواهران خود جنگ مى‏كردند؟ و او در پاسخ گفته است: «به خدا پناه مى‏برم ؛ من نديدم كه يكى از زنهاى ايشان تيرى بيندازد يا سنگى بزند. آنها همراه خود دف و دايره مى‏آورند تا بزنند و كشتگان جنگ بدر را به يادشان آورند و نيز با خود سرمه‏دان و ميل سرمه داشتند كه هر وقت مردى از ميدان جنگ مى‏گريخت يا سستى نشان مى‏داد، يكى از آن زنان سرمه‏دان و ميلى به او مى‏داد و مى‏گفت: بى گمان تو زن هستى! من آن زنها را ديدم كه جامه‏هاى خود را به كمر بسته بودند و با سرعت مى‏گريختند و سواركاران نيز بدون اعتنا به آنها در حال گريز و نجات خود بودند. زنان پاى پياده در پى آنها مى‏دويدند و پى در پى به زمين مى‏افتادند. من هند دختر عتبه را كه سنگين وزن بود ديدم كه جامعه‏اى كهنه به تن داشت و از ترس گريز اسبها زمينگير شده بود و قدرت حركت نداشت و زن ديگرى نيز همراه او بود. تا اينكه قريش دوباره بازگشت و حمله مجددى كرد و به ما آن مصيبتها وارد كردند كه كردند. ما آن مصيبتها را كه در آن روز از جانب تيراندازان خودمان و به سبب نافرمانى دستور رسول خدا (ص) متوجهمان شد به پيشگاه خداوند خواهيم برد».236

زنان جاهلى، مردان خود را به ننگ زن بودن به جنگ تشويق مى‏كردند و زنان مسلمان در سايه مساوات اجتماعى هويت خود را به تمامى بروز مى‏دادند و اينكه در عرصه تصدى مسؤوليتهاى اجتماعى و سياسى همپا و همدوش مردان خويشند. تحقق والاى اين مساوات در ياران مهدى موعود (ع) است. جابر جعفى از امام باقر (ع) درباره ظهور حضرت ولى عصر (عج) نقل كرده است كه حضرت فرمود كه چون مهدى (ع) آيد ميان ركن و مقام نمازگزارد، آن گاه روى به مردم كند و فرياد كند: «الا انا نستنصر الله اليوم و كل مسلم». (بدانيد كه ما امروز از خدا يارى مى‏جوييم و از مسلمانان) سپس امام باقر (ع) افزود: «و يجى ء و الله ثلاثمائة و بضعة عشر رجلاً فيهم خمسون امراة يجتمعون بمكة على غير ميعاد قزعاً كقزع الخريف.» 237 (به خدا سوگند سيصد و سيزده تن نزد او گرد مى‏آيند كه در ميان آنان پنجاه زن هستد. آنها بدون قرارى از پيش از اين سوى و آن سوى مانند ابرهاى پراكنده پاييزى به هم مى‏پيوندند و در مكه به حضور مهدى مى‏رسند.)

اين مساوات همه جانبه و فراگيرى است كه با سيره پيامبر اكرم (ص) براى همگان به ارمغان آمد.


پى نوشتها:

1- كليات اقبال لاهورى، ص 73.

2- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 100؛ و نيز ر.ك: من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 379؛ البيان و التعريف، ج 2، ص 14؛ مسند الشهاب، ج 1، ص 145 ؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 204؛ تحف العقول، ص 274.

3- باقر شريف القرشى، النظام السياسى فى الاسلام، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، 1402 ق. ص 202.

4- بحارالانوار، طبع كمپانى، ج 17، ص 101.

5- باقر شريف القرشى، العمل و حقوق العامل فى الاسلام، الطبعة الرابعة، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت. 1399 ق. ص 273.

6- «هر موجودى به اصل محكم «التجلى لا يتكرر» در وجود خود منفرد و متفرد است و او را ثانى نيست. و به عبارت ديگر، هر شى‏ء مظهر اسم شريف يا من ليس كمثله شى‏ء است، و اين مظهريت را مراتب است. هر حرفى از حروف كتاب آفاقى و انفسى ناطق است كه من موجودى واحد و بى شريكم، چگونه موجد مرا شريك باشد» حسن حسن زاده آملى، رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، چاپ اول، انتشارات فجر، 1362 ش. ص 24.

7- قرآن، نوح /14.

8- قرآن، زخرف /32.

9- الميزان فى تفسير القرآن، ج 11، صص 60- 61.

10- قرآن، حجرات /13.

11- الميزان فى تفسير القرآن، ج 18، صص 326 - 327.

12- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، صص 340 - 341.

13- همان، ص 341.

14- همان؛ و نيز ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 4، ص 33؛ امتاع الاسماع، ج 1، صص 390 - 391؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 347.

15- ورام بن ابى فراس مى‏نويسد خداوند درباره تفاخر به نسب و خويشاوندى فرموده است: «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى أى لا تفاوت فى انسابكم لا جتماعكم الى اصل واحد ثم ذكر فائدة النسب فقال: ان اكرمكم عندالله اتقاكم.» (اى مردم ما شما را از نر و ماده‏اى آفريديم يعنى هيچ تفاوتى در نسبهاى شما نيست، زيرا همه شما به يك اصل بر مى‏گرديد، سپس فايده نسبها را بيان كرده مى‏فرمايد: گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقواترين شماست.) تنبيه الخواطر، ج 1، ص 213.

16- قرآن، نساء /1.

17- ر. ك: الميزان فى تفسير القرآن، ج 4، صص 135 - 136 ؛ تفسير نمونه، ج 3، ص 245.

18- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، ص 342؛ در تحف العقول، ص 24 باعنوان خطبه رسول خدا (ص) در حجة الوداع آمده است: «ايها الناس ان ربكم واحد و ان اباكم واحد. كلكم لادم و آدم من تراب. ان اكرمكم عندالله اتقاكم و ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوى الاهل بلغت؟ قالوا: نعم قال: فليبلغ الشاهد الغائب.» و نيز ر.ك: البيان و التبيين، ج 2، ص 24.

19- قرآن، بقره /156.

20- ر. ك: محمد بن حمزة بن محمد العثمانى (ابن فنارى)، مصباح الانس فى شرح مفتاح غيب الجمع و الوجود، لصدر الدين محمد بن اسحق قونوى، مع تعليقات ميرزا هاشم الكيلانى اشكورى و آية الله حسن حسن زاده آملى، چاپ دوم، انتشارات فجر، 1363 ش. صص 69 - 70؛ الاسفار الاربعة (الحكمة المتعالية)، صدرالدين محمد الشيرازى، شركة دارالمعارف الاسلامية، مطبعة الحيدرى، طهران، 1378 ق. ج 2، ص 82؛ امام روح الله خمينى، مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية، ترجمه سيد احمد فهرى، انتشارات پيام آزادى، 1360 ش. ص 35.

21- الجامع لاحكام القرآن، ج 16، ص 342.

22- همان.

23- الكافى، ج 8، ص 246 ؛ بحارالانوار، ج 21، ص 137؛ و نيز ر.ك: المغازى، ج 2، ص 836؛ سيرة ابن هشام، ج 4، ص 32؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 17، ص 281؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 143؛ نهاية الارب، ج 17، صص 312 - 313.

24- من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 363 ؛ المواعظ، ص 26؛ مكارم الاخلاق، ص 438.

25- صحيح مسلم، ج 4، ص 154؛ سنن ابى داود، ج 1، ص 156.

27- محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، كتابفروشى زوار، 1344 ش. ج 1، ص 49.

30- الاختصاص، ص 337، به نقل از الحياة، ج 5، ص 125.

31- الجامع الصغير، ج 2، ص 288؛ فيض القدير، ج 5، ص 37؛ تفسير ابن كثير، ج 6، ص 388 ؛ و نيز ر.ك: سنن ابى داود، ج 2، ص 624؛ كنزالعمال، ج 3، ص 527.

32- ابوالعلاء المعرى، اللزوميات، الطبعة الثانية، دارالكتب العلمية، بيروت، 1406 ق. ج 1، ص 409.

33- الكافى، ج 8، ص 182؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 151.

34- قرآن، شعراء 214.

35- تنبيه الخواطر، ج 1، صص 213 - 214.

36- هما، ص 213.

37- تحف العقول، صص 124 - 126؛ نهج‏السعادة، ج 1، صص 200 - 206؛ و نيز ر.ك: المعيار و الموازنة، صص 110 - 112؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 7، صص 39 - 40.

38- قرآن، حجرات /13.

39- قرآن، آل عمران، /31.

40- در نسخ موجود به همين محو است و آيه شريفه 32 سوره آل عمران بدين صورت: «و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول فان توليتم فان الله لا يحب الكافرين.» احتمال دارد آنچه در متن آمده است نقل به معناى كلام امام باشد و يا اينكه راوى يا كاتب يا ناسخ اشتباه كرده باشد .ر.ك: پانوشت نهج السعادة، ج 1، ص 201.

41- ر.ك: قرآن، بقره /38، 62، 112، 262، 274، 277، آل عمران /170، مائده /69، انعام /48، اعراف /35، يونس 62/، زخرف /68، احقاف /13.

42- ر.ك: قرآن، بقره /5، آل عمران /104،، اعراف /8، 157، توبه /88، نور /51، روم /38، لقمان، /5.

43- شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 37؛ و نيز ر.ك: الكافى، ج 8، صص 360 - 361.

44- تحف العقول، ص 152؛ و نيز ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 94.

45- الكافى، ج 8، صص 181 - 182؛ رجال الكشى، ص 14؛ امالى الطوسى، ج 1، صص 146 - 147 با مختصر اختلاف، و نيز ر.ك: مختصر تاريخ دمشق، ج 10، ص 39.

46- كليات اقبال لاهورى، ص 109.

47- الاحتجاج، ج 2، ص 340.

48- الكافى، ج 8، ص 230.

49- الكافى، ج 1، ص 32؛ منية المريد، ص 31؛ و نيز از آن حضرت نقل شده است: «علم النسب علم لاينفع و جهالة لاتضر.» الجامع الصغير، ج 2، ص 160.

50- امالى الصدوق، ص 194.

51- غررالحكم، ج 2، ص 321.

52- بحارالانوار، ج 77، ص 112.

53- صحيفه نور، ج 17، ص 128.

54- امالى الطوسى، ج 1، ص 229، ج 2، ص 140.

55- المواعظ، ص 61؛ امالى الطوسى، ج 2، ص 51.

56- المغازى، ج 2، صص 446 - 447 ؛ سيرة ابن هشام، ج 3، ص 241؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 10، ص 40؛ الطبقات الكبرى، ج 4، ص 83 ،ج 8، ص 319؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 85؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 104 ؛ الوافى بالوفيات، ج 15، ص 309.

57- سفينة البحار، ج 2، ص 179.

58- الكافى، ج 8، ص 268؛ وسائل الشيعة، ج 8، ص 499 ؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 176؛ كحل البصر، ص 69.

59- ر.ك: عبدالحى الكتانى، التراتيب الادارية، دارالكتاب العربى، بيروت، ج 2، ص 217؛ بحارالانوار، ج 16، ص 236.

60- المحجة البيضاء، ج 4، ص 152؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 527؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 2، ص 438؛ مكارم الاخلاق، ص 16؛ بحارالانوار، ج 16، ص 262.

61- ر.ك: ارشاد القلوب، ص 115؛ الوفاء با حوال المصطفى، ج 2، ص 597؛ الطبقات الكبرى، ج 1، صص 360 - 371؛ مسند احمد حنبل، ج 6، ص 106؛ سنن بيهقى، ج 2، ص 420؛ دلائل النبوة بيهقى، ج 1، صص 329 - 330.

62- مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 146 - 147.

63- كليات اقبال الاهورى، ص 16.

64- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 110؛ و نيز ر.ك: العقد الفريد، ج 3، ص 112.

66- «وامره ان يلين لهم جناحه و ان يساوى بينهم فى مجلسه و وجهه و يكون القريب و البعيد عنده فى الحق سواء امره ان يحكم بين الناس بالعدل و ان يقيم بالقسط ولا يتبع الهوى و لايخاف فى الله لومة لائم فان الله مع من اتقاه و اثر طاعته و امره على من سواه» تحف العقول، ص 119.

67- تحف العقول، ص 119؛ و نيز ر.ك: نهج‏البلاغه، نامه 46.

68- امالى الطوسى، ج 1، ص 30؛ تحف العقول، ص 122.

69- الغارات، ج 1، ص 106، مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 97؛ روضة الواعظين، صص 121 - 122.

70- «مساواتهم فى كل ما يجوز فيه المساواة.» بحارالانوار، ج 74، ص 227.

71- الكافى، ج 8، ص 182؛ الاختصاص، ص 151؛ تنبيه الخواطر، ج 2، ص 151 مستدرك الوسائل، ج 11، ص 94 (يا مختصر اختلاف)؛ وسائل الشيعة، ج 11، صص 79 - 80.

72- مناقب خوارزمى، ص 62.

73- الكافى، ج 8، صص 60 - 61.

74- هما، ص 69.

75- تهذيب الاحكام، ج 6، صص 146 - 147؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 216.

76- نهج‏البلاغه، نامه 50؛ امالى الطوسى، ج 1، ص 221.

77- حلوان نام چند منطقه بوده است: حلوان عراق، حلوان مصر و حلوان نيشابور، حلوان مورد بحث شهرى بوده است ميان فارس و اهواز كه در سالهاى 16 يا 19 هجرى فتح شده و فاصله آن تا بغداد نزديك پنج روز راه بوده است. ر.ك: معجم البلدان، ج 2، صص 290-294؛ الروض المعطار، ص 195.

78- نهج‏البلاغه، نامه 59.

79- همان، نامه 53؛ تحف العقول، ص 98.

80- ر.ك: على بن عبدالله بن على البحرانى، منارالهدى فى النص على امامة الائمة الاثنى عشر، بيروت، 1405 ق. ص 298.

81- نهج‏البلاغه، نامه 70؛ و نيز ر.ك: انساب الاشراف، ج 2، ص 157.

82- تنبيه الخواطر، ج 2، صص 3 - 4 ؛ و نيز ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 108.

83- روضة الواعظين، ص 312؛ و نيز: تنبيه الخواطر، ج 2، ص 19.

84- اللزوميات، ج 2، ص 450.

85- ر.ك: صفة الصفوة، ج 1، صص 378 - 381 ؛ الطبقات الكبرى، ج 3، صص 40 - 47؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 9، صص 125 - 128؛ الوافى بالوفيات، ج 15، صص 27 - 29؛ الاصابة، ج 1، صص 545 - 546 ؛ الاستيعاب، ج 1، صص 525 - 529.

86- قرآن، احزاب /37.

87- قرآن، احزاب /40.

88- الكافى، ج 5، صص 340 - 343.

89- هما، ص 344.

90- همان، صص 344 - 345.

91- همان، ص 345.

92- كليات اقبال لاهورى، ص 109.

93- النظام السياسى فى الاسلام، ص 208.

94- ر.ك: همان.

95- «راى رسول الله (ص) رجلا غنيا جلس بجنبه فقير فانقبض منه و جمع ثيابه. فقال صلى الله عليه و آله: اخشيت ان يعدو اليك فقره.» تنبيه الخواطر، ج 1، ص 214.

96- «نبط» گروهى از مردم كه در بطائح ميان عراقين نازل شدند نبطى و نباطى و نباط، منسوب به وى. قومى كه در بطائح ميان عراق عرب و عراق عجم يا به سواد عراق ساكن بوده‏اند و اينان مردمى غير عرب بوده‏اند كه عربيت گزيده‏اند و در برآوردن آب ماهر و به كثرت فلاحت مشهور بوده‏اند. البته در اين كه نبطى‏ها چه قومى بوده و از كجا آمده‏اند اختلاف است، بعضى مى‏گويند مسكن اولى آنها در داخل عربستان بوده بعد به بين النهرين هجرت كرده‏اند و آشوريها يا ماديها آنها را باديّه رانده‏اند بعضى ديگر معتقدند كه مسكن اصلى آنها در بين النهرين بوده و از آنجا به اطراف رفته‏اند. على اكبر دهخدا، لغت‏نامه، تهران.

97- سفينة البحار، ج 1، ص 597.

98- حلية الاولياء، ج 1، ص 147.

99- «سين بلال شين» اين روايت در بعضى از كتب فقهى نقل شده است و در كتاب اللوء لوء المرصوع محمد بن خليل طرابلسى معروف به قاوقجى، طبع مصر، ص 40 نيز وارد شده است .

100- مثنوى معنوى، دفتر سوم، ج 2، ص 12.

101- تحف العقول، ص 145.

102- ر.ك: احمد امين، ضحى الاسلام، الطبعة العاشرة، دارالكتاب العربى، بيروت ج 1، ص 22.

103- شرح ابن ابى الحديد، ج 8، ص 111.

104- فتوح البلدان، ص 185 - 186؛ كتاب الخراج، ص 121.

105- مروج الذهب، ج 2، ص 320؛ الطبقات الكبرى، ج 3، ص 345.

106- الطبقات الكبرى، ج 7، ص 127.

107- الكافى، ج 5، صص 318 - 319.

108- حلية الاولياء، ج 1، ص 186.

109- مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، چاپ دهم، انتشارات صدرا، 1359 ش. ص 135.

110- ضحى الاسلام، ج 1، صص 23 - 24.

111- همان، صص 24 - 25.

112- همان، ص 27.

113- دعائم الاسلام، ج 2، ص 442؛ مستدرك الوسائل، ج 18، ص 7.

114- همان.

115- صحيح البخارى، ج 8، ص 573؛ با مختصر اختلافى در لفظ: صحيح مسلم، ج 11، صص 186 - 188؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 445؛ سنن النسائى، ج 8، صص 72-75؛ سنن ابن ماجه، ج 2، صص 851 - 852.

116- امام خمينى، ولايت فقيه (نامه‏اى از امام موسوى كاشف الغطاء)، صص 54 - 55.

117- تاريخ الطبرى، ج 3، ص 189-190؛ و نيز: الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 319؛ البداية و النهاية، ج 5، ص 251.

118- همان.

119- ر.ك: محمد خاتم پيامبران، مقاله از هجرت تا وفات، صص 362 - 363.

120- «ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب.» قرآن، بقره /179.

121- «ان الله يامر بالعدل و الاحسان.» قرآن، نحل /90.

122- كليات اقبال لاهورى، ص 72 - 73.

123- ر.ك: الغارات، ج 2، صص 536 - 539.

124- تهذيب الاحكام، ج 6، ص 227؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 156.

125- الكافى، ج 7، صص 412 - 413؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 226؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص‏155؛ مفتاح الكرامة، ج 10، ص 30؛ جواهر الكلام، ج 40، ص 140.

126- همان.

127- النظام السياسى فى الاسلام، ص 210.

128- الغارات، ج 1، صص 124 - 125؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 18، ص 63.

129- ر.ك: المقنعة، صص 723 - 725؛ محمد بن الحسن الطوسى، المبسوط فى فقه الامامية، المكتبة المرتضوية، ج 8، ص 149؛ المهذب، ج 2، ص 580 ؛ السرائر، ج 2، ص 157.

130- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 2، ص 284؛ امتاع الاسماع، ج 1، ص 93؛ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 458؛ المغازى، ج 1، ص 99؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 368؛ تاريخ الذهبى، ج 2، ص 115؛ سنن ابى داود، ج 2، ص 70؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 130، الروض الانف، ج 5، ص 182.

131- رك: الطبقات الكبرى، ج 3، صص 295- 304؛ تاريخ الطبرى، ج 3، صص 612 - 618؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 153؛ كتاب الخراج، صص 24 و 42 - 46؛ ابو محمد الفضل بن شاذان النيسابورى، الايضاح، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1402 ق. صص 136 - 138.

132- الطبقات الكبرى، ج 3، ص 304؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 154؛ المعيار و الموازنة، ص 252؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 504.

133- نهج البلاغه، خطبه 3.

134- مروج الذهب، ج 2، ص 332؛ جرجى زيدان، تاريخ التمدن الاسلامى، دارمكتبة الحياة، بيروت، ج 1، ص 79.

135- مروج الذهب، ج 2، ص 333؛ تاريخ التمدن الاسلامى، ج 1، صص 79 - 80.

136- المعارف، ص 112؛ سننن بيهقى، ج 6،ص 301؛ شرح ابن الى الحديد، ج 1، ص 198.

137- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 166؛ المعارف، ص 112؛ انساب الاشراف، ج 5، صص 25، 27 و 28 ؛ الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 91.

138- المعارف، ص 112؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 198.

139- انساب الاشراف، ج 5، ص 52.

140- هما، ص 28.

141- شرح ابن الى الحديد، ج 1، ص 199.

142- المعارف، ص 113؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 198.

143- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 168.

144- شرح ابن ابى الحديد، ج 1، ص 199.

145- البداية و النهاية، ج 7، ص 170.

146- مختصر تاريخ دمشق، ج 16، ص 192.

147- نهج البلاغه، خطبه 3.

148- تاريخ بغداد، ج 5، ص 416.

149- شرح ابن ابى الحديد، ج 7، صص 36 - 37.

150- همان.

151- همان.

152- مستدرك الوسائل، ج 11، صص 90 - 91؛ و نيز ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، صص 110 - 111.

153- الكافى، ج 8، صص 60 - 61.

154- الغارات، ج 1، ص 118؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81.

155- تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 183.

156- نهج البلاغه، كلام 205.

157- انساب الاشراف، ج 2، ص 141؛ و نيز ر.ك: الغارات، ج 1، ص 70؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81.

158- الاختصاص، ص 151؛ مستدرك الوسائل، ج 11، ص 93.

159- مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 109.

160- «بلغنى عنك امر ان كنت فعلته فقد اسخطت الهك، و عصيت امامك: انك تقسم فى‏ء المسلمين الذى حازته رماحهم و خيولهم، و اريقت عليه دماؤهم، فيمن اعتامك من اعراب قومك فوالذى فلق الحبة، و برأ النسمة،

لئن كان ذلك حقا لتجدن لك على هوانا، و لتخفن عندى ميزاناً، فلا تستهن بحق ربك، ولا تصلح دنياك بمحق دينك، فتكون من الاخسرين اعمالا الا و ان حق من قبلك و قبلنا من المسلمين فى قسمة هذا الفى‏ء سواء: يردون عندى عليه، و يصدرون عنه.» نهج البلاغه، نامه 43.

161- الكافى، ج 1، ص 405.

162- تهذيب الاحكام، ج 6، صص 146 - 147؛ وسائل الشيعة، ج 11، ص 81؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 216.

163- ر.ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 7، ص 37.

164- الزوميات، ج 1، ص 161.

165- وسائل الشيعة، ج 11، ص 80؛ و نيز ر.ك: تحف العقول، ص 126.

166- الغارات، ج 1، ص 75؛ ابوعبدالله محمد بن النعمان البغدادى الملقب بالشيخ المفيد، الامالى، منشورات جماعة المدرسين، قم، 1403ق. صص 175 - 176؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 153؛ امالى الطوسى، ج 1، صص 197- 198.

167- الغارات، ج 1، ص 45.

168- فتوح ابن اعثم ، ج 4، ص 149؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 16، ص 23.

169- محمد تقى تسترى، بهج الصباغة فى شرح نهج البلاغه، منشورات مكتبة الصدر، تهران، 1390 ق. ج 2، صص 197 - 203.

170- جواهر الكلام، ج 21، ص 216.

171- الخصال، ج 2، ص 363؛ بحارالانوار، ج 41، ص 106.

172- الخلاف، انتشارات دانشگاه تهران، 1344 ش،ص 499.

173- المهذّب، ج 1، ص 186.

174- السرائر، ج 2، صص 9 - 10.

175- ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبيين، الطبعة الثانية، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1408 ق. ص 378.

176- مسند احمد حنبل، ج 3، ص 37؛ كشف الغمة، ج 2، ص 471؛ بحارالانوار، ج 51، صص 81 و 92؛ منتخب الاثر، ص 147.

177- كشف الغمة، ج 2، ص 474؛ بحارالانوار، ج 51، ص 84.

178- الفتوحات‏المكية، ج 3، ص 327.

179- بحارالانوار، ج 52، ص 390.

180- الكافى، ج 8، ص 32.

181- الكافى، ج 1، صص 30 - 31؛ ابوجعفر محمد بن الحسن بن فروخ (الصفار) بصائر الدرجات الكبرى فى فضايل آل محمد (ص)، مؤسسة الاعلمى، طهران، 1404 ق. صص 22 - 23؛ المحاسن، ص 225؛ دعائم الاسلام، ج 1، ص 83؛ مشكاة الانوار، ص 137؛ كنزالفوائد، ج 2، ص 107؛ وسائل الشيعة، ج 18، ص 13.

182- امتاع الاسماع، ج 1، ص 101؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 22؛ مسند احمد حنبل، ج 1، ص 247؛ عيون الاثر، ج 1، ص 373؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.

183- امتاع الاسماع، ج 1، ص 101؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 22؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.

184- ابوعبدالله المصعب بن عبدالله بن المصعب الزبيرى، نسب قريش، عنى بنشره لاول مرة ، دارالمعارف للطباعة و النشر، قاهره، 1953 م ص 174؛ مختصر تاريخ مدينة دمشق، ج 12، ص 233؛ الاصابة، ج 1، ص 343؛ التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.

185- التراتيب الادارية، ج 1، ص 48.

186- ر.ك: فتوح البلدان، ص 458؛ الاصابة، ج 4، ص 333؛ الاستيعاب، ج 4، ص 333؛ التراتيب الادراية، ج 1، ص 49 - 50.

187- فتوح البلدان، ص 458.

188- قرآن، جمعه /2.

189- الجامع الصغير، ج 1، ص 511.

190- امالى الطوسى، ج 1، ص 367؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 615؛ كنزالعمال، ج 1، ص 525؛ بحارالانوار، ج 92، ص 186.

191- منيةالمريد، ص 26؛ المحجة البيضاء، ج 1، ص 22؛ الجامع الصغير، ج 1، ص 183؛ كنز العمال، ج 10، ص 143؛ تنبيه الخواطر، ج 1، ص 84.

192- سيرة ابن هشام، ج 2، صص 38 - 242؛ سيرة ابن كثير، ج 1، صص 333 - 336؛ السيرة الحلبية، ج 2، ص 8؛ سيرة زينى دحلان، ج 1، ص 288-290.

193- مسند احمد حنبل، ج 5، ص 114؛ مستدرك حاكم، ج 2، صص 226 - 227؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 4، ص 198؛ تهذيب الكمال، ج 2، صص 264 - 265.

194- الاصابة، ج 1، ص 487.

195- تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 482؛ مختصر تاريخ دمشق، ج 24، ص 370؛ الاصابة، ج 3، صص 406 - 407.

196- مختصر تاريخ دمشق، ج 24، ص 370.

197- همان، ج 19، صص 195 - 196.

198- ويل دورانت، تاريخ تمدن، چاپ دوم، ج 1، مترجمان احمد آرام، ع. پاشايى، امير حسين آرياپور، صص 424 - 425.

199- همان، ص 203.

200- همان، ص 556.

201- الكافى، ج 5، ص 121؛ وسائل الشيعة، ج 12، ص 112.

202- الخصال، ج 2، ص 353.

203- سنن الدارمى، ج 1، ص 110.

204- «عيسى بن موسى بن محمد عباسى، مكنى به ابوموسى برادر زاده سفاح از اميران و فرماندهان دولت عباسى بود كه وى را «شيخ الدولة» مى‏گفتند. در سال 102 ق. در حميمه متولد شد و در سال 132 ق. از طرف عموى خود والى كوفه و مناطق آن گشت و سفاح او را ولى عهد منصور قرار داد اما منصور در سال 147 ق. او را از ولايت عهدى و حكومت كوفه معزول كرد. وى در سال 167 ق. درگذشت.» خيرالدين الزركلى، قاموس الاعلام، الطبعة الثامنة، دارالعلم للملايين، بيروت، 1989 م، ج 5، صص 109 - 110.

205- العقداالفريد، ج 2، ص 545.

206- قرآن، بقره /124.

207- قرآن، بقره /246-247.

208- ر.ك: تفسير نمونه، ج 2، صص 167 - 168.

209- نهج‏البلاغه، خطبه 173.

210- سيرة ابن هشام، ج 2، ص 121؛ نهاية الارب، ج 16، ص 349؛ البداية و النهاية، ج 3، ص 274.

211- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 4، صص 278-279؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 2، صص 717-743؛ الطبقات الكبرى، ج 1، صص 258 - 263؛ عيون الاثر، ج 2، ص 323 - 338؛ سيرة ابن كثير، ج 2، صص 152 - 162؛ السيرة الحلبية، ج 3، صص 240 - 255.

212- ر.ك: جعفر مرتضى العاملى، دراسات و بحوث فى التاريخ والاسلام، مؤسسة النشر الاسلامى، قم، 1409 ق، ج 1، صص 239 - 243؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 65؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 130؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 205، ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، تلخيص الشافى، حققه و علق عليه السيد حسين بحرالعلوم، الطبعة الثانية، منشورات العزيزى، قم، 1394ق.ج 1، صص 227 - 229؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 15، ص 62.

213- مورخان اهل سنت تاريخ بستن پرچم را چهار روز مانده از ماه صفر و رحلت آن حضرت را دوازده ربيع الاول نوشته‏اند كه زمان بستن پرچم شانزده روز پيش از رحلت مى‏شود. ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1117؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 189؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 113؛ عيون الاثر، ج 2، صص 352 - 353.

214- ابنى جزئى از خاك بلقا واقع در سرزمين شام در نزديكى موته ميان عسقلان و رمله است. معجم البلدان، ج 1، ص 79؛ لسان العرب، ج 1، ص 54؛ الروض الانف، ج 7، صص 511 - 512.

215- ر.ك: الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ المغازى، ج 3، ص 1117.

216- سيرت رسول الله (ص)، مشهور به سيرة النبى، روايت عبدالملك بن هشام، ترجمه و انشاى رفعى الدين اسحاق بن محمد همدانى قاضى ابرقوه، بنياد فرهنگ ايران، ج 2، ص 1095 ؛ و نيز ر.ك: تاريخ الطبرى، ج 3،

ص 184.

217- الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ المغازى، ج 3، ص 1118؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ و نيز ر.ك: تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 113؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 474؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317.

218- جرف منطقه وسيعى در سه ميلى مدينه به سمت شام است .

219- المغازى، ج 3، ص 1118؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352.

220- تاريخ اليعقوبى، ج 2،ص 113.

221- الروض الانف، ج 7، ص 512.

222- انساب الاشراف، ج 1، ص 475.

223- ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1118 ؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ سيرة ابن هشام، ج 4، ص 328؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317.

224- سيرة ابن هشام، ج 4، ص 328؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 474؛ و نيز ر.ك: المغازى، ج 3، ص 1118؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 352 - 353؛ سيرة ابن كثير، ج 2، ص 457؛ تاريخ الطبرى، ج 3، ص 186؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 317؛ الروض الانف، ج 7، ص 512.

225- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 113؛ الطبقات الكبرى، ج 2، ص 190؛ عيون الاثر، ج 2، ص 353.

226- ابوالفتح محمد بن عبدالكريم الشهرستانى، الملل و النحل، الطبعة الثانية، مكتبة الانجلوا المصرية، قاهرة، (افست)، ج 1، ص 29.

227- ر.ك: الخصال، ج 2، صص 371 - 372؛ بحارالانوار، ج 38، صص 173 - 174.

228- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج‏1، ص 342؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 264؛ اسدالغابة، ج 5، ص 481؛ الاصابة، ج 4، ص 327؛ الاستيعاب، ج 4، صص 324 - 327.

229- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، ص 48و 246؛ اسدالغابة، ج 5، صص 492 - 493؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 41؛ الاصابة، ج 4، صص 339 - 340؛ زنان صدر اسلام،، صص 1 - 9.

230- نام بوستانى در سرزمين يمامه است. معجم البلدان، ج 2، ص 232.

231- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، صص 29 - 30؛ المغازى، ج 1، صص 268 - 270؛ الطبقات الكبرى، ج 8، صص 412 - 416؛ اسدالغابة، ج 5، ص 605، الاصابة، ج 4، صص 403 - 404؛ الاستيعاب، ج 4، صص 455 - 456؛ 232 - قرآن، احزاب /25.

233- المغازى، ج 1، ص 292.

234- ر.ك: سيرة ابن هشام، ج 3، ص 51؛ زنان صدر اسلام، صص 25 - 33.

235- ر.ك: المغازى، ج 1، ص 265؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 394؛ زنان صدر اسلام، ص 133 - 142.

236- المغازى، ج 1، ص 272.

237- تفسير العياشى، ج 1، ص 65؛ تفسير البرهان، ج 1، ص 164.


سيره نبوى، ج 2، ص 364 - 444