در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاى دور دوخته
بود و با خود مى انديشيد. صحرا، تن آفتابسوخته خود را،
انگار در خنكاى بيرنگ غروب ، مى شست .
محمد نمى دانست چرا به فكر كودكى خويش افتاده است . پدر
را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايى به ياد داشت كه از
شش سالگى فراتر نمى رفت . بيشتر حليمه ، دايه خود را به
ياد مى آورد و نيز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترين
دايه خويش ، صحرا را، پيش از هر كس در خاطر داشت : روزهاى
تنهايى ؛ روزهاى چوپانى ، با دستهايى كه هنوز بوى كودكى مى
داد؛ روزهايى كه انديشه هاى طولانى در آفرينش آسمان و
صحراى گسترده و كوههاى برافراشته و شنهاى روان و خارهاى
مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنها يگانه دستاورد تنهايى
او بود. آن روزها گاه دل كوچكش بهانه مادر مى گرفت . از
مادر، شبحى به ياد مى آورد كه سخت محتشم بود و بسيار زيبا،
در لباسى كه وقار او را همان قدر آشكار مى كرد كه تن او را
مى پوشيد. تا به خاطر مى آورد، چهره مادر را در هاله اى از
غم مى ديد. بعدها دانست كه مادر، شوى خود را زود از دست
داده بود، به همان زودى كه او خود مادر را.
روزهاى حمايت جد پدرى نيز زياد نپاييد.
از شيرين ترين دوران كودكى آنچه به ياد او مى آمد آن
نخستين سفر او با عموى بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن
ملاقات ديدنى و در ياد ماندنى با قديس نجران . به خاطر مى
آورد كه احترامى كه آن پير مرد بدو مى گزارد كمتر از آن
نبود كه مادر با جد پدرى به او مى گذاردند.
نيز نوجوانى خود را به خاطر مى آورد كه به اندوختن
تجربه در كاروان تجارت عمو بين مكه و شام گذشت . پاكى و بى
نيازى و استغناى طبع و صداقت و امانت او در كار چنان بود
كه همگنان ، او را به نزاهت و امانت مى ستودند و در سراسر
بطحاء او را محمد امين مى خواندند. و اين همه سبب علاقه
خديجه به او شد، كه خود جانى پاك داشت و با واگذارى تجارت
خويش به او، از سالها پيشتر به نيكى و پاكى و درستى و عصمت
و حيا و وفا و مردانگى و هوشمندى او پى برده بود. خديجه ،
در بيست و پنج سالگى محمد، با او ازدواج كرد. در حالى كه
خود حدود چهل سال داشت .
محمد همچنان كه بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مى
نگريست و خاطرات كودكى و نوجوانى و جوانى خويش را مرور مى
كرد. به خاطر مى آورد كه هميشه از وضع اجتماعى مكه و بت
پرستى مردم و مفاسد اخلاقى و فقر و فاقه مستمندان و
محرومان كه با خرد و ايمان او سازگار نمى آمد رنج مى برده
است . او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهى نيست ؟ با
تجربه هايى كه از سفر شام داشت دريافته بود كه به هر كجا
رود آسمان همين رنگ است و بايد راهى براى نجات جهان بجويد.
با خود مى گفت : تنها خداست كه راهنماست .
محمد به مرز چهل سالگى رسيده بود. تبلور آن رنجمايه ها
در جان او باعث شده بود كه اوقات بسيارى را در بيرون مكه
به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب
ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را
در غار حراء به عبادت مى گذرانيد.
آن شب ، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه
بود كه ناگاه صدايى گيرا و گرم در غار پيچيد:
بخوان !
محمد، در هراسى و هم آلود به اطراف نگريست .
صدا دوباره گفت :
بخوان !
اين بار محمد با بيم و ترديد گفت :
من خواندن نمى دانم .
صدا پاسخ داد:
بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمى را از لخته
خونى آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است ، همو كه
با قلم آموخت ، و به آدمى آنچه را كه نمى دانست بياموخت
...
و او هر چه را كه فرشته وحى فرو خوانده بود باز خواند.
هنگامى كه از غار پايين مى آمد، زير بار عظيم نبوت و
خاتميت ، به جذبه الوهى عشق برخود مى لرزيد. از اين رو
وقتى به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس
شده بود گفت :
مرا بپوشان ، احساس خستگى و سرما مى كنم !
و چون خديجه علت را جويا شد، گفت :
آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به
پيامبرى خدا برگزيده شدم !
خديجه كه از شادمانى سر از پا نمى شناخت ، در حالى كه
روپوشى پشمى و بلند بر قامت او مى پوشانيد گفت :
من از مدتها پيش در انتظار چنين روزى بودم ، مى دانستم
كه تو با ديگران بسيار فرق دارى ، اينك در پيشگاه خدا
شهادت مى دهم كه تو آخرين رسول خدايى و به تو ايمان مى
آورم .
پيامبر دست همسرش را كه براى بيعت با او پيش آورده بود
به مهربانى فشرد و گلخند زيبايى كه بر چهره همسر زد، امضاى
ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود.
پس از آن ، على كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت
كرد. او با آنكه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و
همچون خديجه ، با پسر عموى خود كه اينك پيامبر خدا شده بود
به پيامبرى بيعت كرد.
سه سال تمام از اين امر گذشت و جز خديجه و على و يكى دو
تن از نزديكان و خاصان آنان از جمله زيد بن حارثه ، كسى
ديگر از ماجرا خبر نداشت . آنان در خانه پيامبر جمع شدند و
به هنگام نماز به پيامبر اقتدا مى كردند و آنگاه پيامبر
براى آنان قرآن مى خواند و يا از آدابى كه روح القدس بدو
آموخته بود سخن مى گفت . تا آنكه فرمان (( و انذر عشيرتك
الاقربين )) (اقوام نزديك را آگاه كن ) از سوى خدا رسيد.
پيامبر همه اقوام نزديك را به طعامى دعوت كرد و آنگاه
پس از صرف طعام و حمد و ثناى خداوند، به آنان فرمود:
كاروانسالار به كاروانيان دروغ نمى گويد. سوگند به
خدايى كه جز او خدايى نيست ، من پيامبر خدايم ، به ويژه
براى شما و نيز براى همگان ، سوگند به خدا همان گونه كه به
خواب مى رويد روزى نيز خواهيد مرد و همان گونه كه از خواب
بر مى خيزيد روزى نيز در رستخيز برانگيخته خواهيد شد و به
حساب آنچه انجام داده ايد خواهند رسيد و براى كار نيكتان ،
نيكى و به كيفر كارهاى بد، بدى خواهيد ديد و پايان كار شما
يا بهشت جاويد و يا دوزخ ابدى خواهد بود.
ابوطالب ، نخستين كس بود از ايشان كه گفت :
پند تو را به جان پذيراييم و رسالت تو را تصديق مى كنيم
و به تو ايمان مى آوريم . به خدا تا من زنده ام از يارى تو
دست بر نخواهم داشت .
اما عموى ديگر پيامبر، ابولهب ، به طنز و طعنه و با خشم
و خروش گفت :
اين رسوايى بزرگى است ! اى قريش ، از آن پيش كه او بر
شما چيره شود بر او غلبه كنيد.
در پاسخ ، ابوطالب خروشيد كه :
سوگند به خداوند، تا زنده ايم از او پشتيبانى و دفاع
خواهيم كرد.
با اين گفتار صريح و رسمى ابوطالب كه رئيس دارالندوه و
در واقع شيخ الطائفه قريش بود، ديگران چيزى نتوانستند
بگويند.
پيامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت :
پروردگارم به من فرمان داده است كه شما را به سوى او
بخوانم ، اكنون هر كس از شما كه حاضر باشد مرا يارى كند
برادر و وصى و خليفه من در بين شما خواهد بود؟
هر سه بار، حضرت على (ع ) كه جوانى نو بالغ بود برخاست
و گفت :
اى رسول خدا، من تا آخرين دمى كه از سينه بر مى آورم به
يارى تو حاضرم .
دوبار، پيامبر او را نشانيد. بار سوم ، دست او را گرفت
و گفت :
اين (جوان ) برادر و وصى و جانشين من است ، از او اطاعت
كنيد.
قريش به سخره خنديدند و به ابوطالب گفتند:
اينك از پسرت فرمان ببر كه او را بر تو امير گردانيد!
آنگاه با قلبهايى پر از كينه و خشم ، از خانه محمد
بيرون رفتند و محمد با خديجه و على و ابوطالب در خانه
ماند.
اندكى بعد، فرمان اعلام عمومى و اظهار علنى دعوت از سوى
خدا رسيد و پيامبر همه را پاى تپه بلند صفا گرد آورد و
فرمود:
اى مردم ، اگر شما را خبر كنم كه سوارانى خيال تاختن بر
شما دارند، آيا گفته مرا باور مى داريد؟
همه گفتند:
آرى ، ما تاكنون هيچ دروغى از تو نشنيده ايم .
آنگاه پيامبر يكايك قبايل مكه را به نام خواند و گفت :
از شما مى خواهم كه دست از كيش بت پرستى بكشيد و همه
بگوييد: لا اله الا الله .
ابولهب كه از سران شرك بود با درشتخويى گفت :
واى بر تو، ما را براى همين گرد آوردى ؟
پيامبر، در پاسخ او هيچ نگفت . در اين جمع از قريش و
ديگران ، تنها جعفر پسر ديگر ابوطالب و عبيدة بن حارث و
چند تن ديگر به پيامبر ايمان آوردند.
مشركان سخت مى كوشيدند تا اين خورشيد نو دميده و اين
نور الهى را خاموش كنند، اما نمى توانستند. ناگزير به آزار
و شكنجه و تحقير كسانى پرداختند كه به اسلام ايمان مى
آوردند، اما به خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پيامبر و على
و جعفر و ايذاى علنى آنان خوددارى مى كردند.
ديگران ، از آزارهاى سخت مشركان در امان نماندند، به
ويژه عمار ياسر و پدر و مادر و برادرش و خباب بن الارت و
صهيب بن سنان و بلال بن رباح معروف به بلال حبشى و عامر بن
فهيره و چند تن ديگر كه نامهاى درخشانشان بر تارك تاريخ
مقاومت و ايمان مى درخشد و خون هاى ناحق ريخته آنان ،
آيينه گلگون رادى و پايدارى و طنين خدا خواهى ايشان ، زير
شكنجه هاى استخوانسوز كوردلان مشرك ، آهنگ بيدارى قرون است
.
ايمان حمزه
حمزه ، عموى پيامبر، مردى نيرومند و بلند بالا بود، چون
راه مى رفت ، به صخره اى مى مانست كه جا به جا شود، با
گامهايى استوار و صولتى كه رفتار شير را به خاطر مى آورد.
او بر اسبى غول پيكر مى نشست و كمانى سخت بر كتف مى انداخت
و تركشى پرتير بر پس پشت مى نهاد و هر روز، براى شكار، به
بيابانها و كوهساران اطراف مكه مى رفت . گاه فرزندش يعلى
را نيز با خود مى برد.
غروب چون بر مى گشت ، نخست خانه خدا را طواف مى كرد.
آنگاه در پيش دارالندوه (شوراى قريش ) مى ايستاد و آنچه
از حماسه هاى تكاورى و شكار آن روز در خاطر داشت ، براى
مردم مى گفت . مردم نيز به سخنانش گوش مى دادند، چرا كه
جهان پهلوان عرب بود و به ويژه قريش ، او را چشم و چراغ
خود مى دانست .
مكه زير چكمه فساد له شده بود: زر و زور يك دسته و فقر
و فاقه دسته اى ديگر، چهره شهر را به لك و پيسى مشؤ وم
دچار كرده بود كه قمار و ربا دستاورد آن و حرص و آز افزون
طلبان ، دستپرورد آن بود. رفا و افزون طلبى دست در آغوش هم
داشت و از اين وصلت ناميمون ، فرزندان نامشروع فقر و فحشا
و تنوع طلبى و برده دارى و قمار و مستى و مى پرستى زاده
بود و جاى نفس كشيدن وجدان و آگاهى و حقپرستى را در شهر،
تنگ كرده بود.
مستمندانى كه براى گذران زندگى ، تن به ربا داده بودند،
به هنگام پرداخت چون از عهده بر نمى آمدند، زنان و دختران
خود را به رباخواران مى سپردند و آنان ، آن بيچارگان را به
خانه هايى مى بردند كه بر پيشانى پليد آن خانه ها، پرچمى
در اهتزاز بود و كامجويان را به آنجا رهنمون مى شد.
از كنار اين لجنزار عفن و از فراسوى اين مرداب بود كه
((محمد امين
))
پيام آزادى انسانها را سر داد و پيداست كه زراندوزان ،
رباخواران ، قماربازان و در يك كلمه : بت پرستان و مشركان
، اين پيام را نمى شنيدند و نمى توانستند بشنوند و به آزار
پيامگزار و پيروان او پرداختند.
آن روز، پيامبر بر فراز تپه صفا پيام توحيدى خود را
آشكارا فرياد مى كرد و مردمان مستضعف و بردگان و محرومان
بيدار دل به گفتار او گوش فرا مى دادند. ابوجهل كه از
پليدترين و كينه توزترين آزارگران قريش بود پيامبر را به
دشنامهاى سخت گرفت .
محمد خاموش ماند و پاسخى نفرمود.
ابوجهل كه سكوت پيامبر او را گستاخ تر كرده بود،
همچنان ناسزا مى گفت و دشنام مى باريد.
پيامبر، باز خاموش ماند.
سپس ابوجهل سوار بر مركب غرور و حمق با نخوتى جاهلانه
به محل شوراى قريش رفت و آنجا بر سكويى نشست . او هنوز از
باد آن غرور بر آماسيده بود و همه خويشانش نيز با او
بودند.
در آن ميان ، جان پهلوان حمزه ، مانند هر روز از شكار
مى آمد، با قامتى استوار بر اسب نشسته بود و راست به سوى
خانه خدا مى شتافت تا چون هميشه ، نخست طواف را به جاى
آورد و سپس به سوى مردم رود و از كارهاى آن روز خود براى
آنان بگويد. اما در همين هنگام ، مردى خشمگين و شتابزده ،
نفس زنان خود را به او رسانيد. برده اى بود و در كنار تل
صفا خانه داشت . دشنامهاى ركيك ابوجهل را به پيامبر شنيده
بود و آمده بود تا حمزه را خبر كند.
اى حمزه ، ابوجهل ، پسر برادر تو را به باد دشنام گرفت
. برادرزاده ات خاموش ماند. من خود، همه آن دشنامها را
شنيدم . ابوجهل از سكوت فرزند برادرت شرم نكرد و همچنان به
هتك حرمت او ادامه داد و هم اكنون در محل شوراى قريش ...
حمزه ، ديگر چيزى نمى شنيد. از اسب فرود آمد و به سوى
دارالندوه خيز برداشت . حميت و رادى و جوانمردى در او آتشى
برافروخته بود و همچنين شير گرسنه اى كه شكار ديده باشد با
صولتى ترسناك پيش مى رفت .
ابوجهل ، همچنان پر باد غرور چون بشكه زباله ، بر سكوى
شورا نشسته بود كه ناگاه چنگ آهنين حمزه از گريبانش گرفت و
او را بر پاى نگه داشت . حمزه همچنان كه شراره هاى نگاه
آتشبار او بر چشمان ابوجهل مى باريد، خروشيد كه :
ابوجهل ، همه دشنامهايى را كه به پسر برادرم داده اى به
من گفته اند، اينك دوباره بگو تا سزاى خود را ببينى !
خاستگاه دشنام ، از ژرفاى ضعف و كمبودى درونى است كه
دشنامگزار از آن رنج مى برد. ابوجهل ، از بسيارى ترس ، نمى
توانست لب به گفتار باز كند و دست و پا شكسته مى گفت :
يا ابويعلى ، من ، من ...
حمزه ، كمان را از كتف به درآورد و با كمانه آن چندان
بر سر و روى ابوجهل كوفت كه خون جارى شد.
در اين گيرودار، بنى مخزوم خاندان ابوجهل مى خواستند
كارى بكنند. اما ابوجهل ، با حركت دست و چشم ، اشاره كرد
كه از جاى برنخيزند، زيرا مى دانست هيچ كس حريف جهان
پهلوان نيست .
مردم جمع شدند و ابوجهل را از دست حمزه نجات دادند.
حمزه همچنان كه مى خروشيد، رو به مردم كرد و فرياد
برآورد:
من اعلام مى كنم كه از هم اكنون مسلمانم . پس هر كس با
برادرزاده من بستيزد يا مسلمانى را آزار دهد، بايد با من
دست و پنجه نرم كند...
و چنين شد كه حميت و رادى كه در كنار جارى اسلام و
دوشادوش آن ، در ساحل ، راه خود مى سپرد به رود زد و زلال
پاك به جارى خروشناك پيوست .
هجرت مسلمانان به حبشه
پناه بردن مداوم بردگان و مستضعفان و پاكدلان به آغوش
آزادى بخش اسلام ، مشركان را در آزار مسلمانان چندان جرى
كرد كه ديگر تحمل صدمات و لطمات و ايذاى آنان ، براى
مسلمانان بسيار مشكل مى نمود. پس پيامبر دستور داد كه
مسلمانان به حبشه هجرت كنند.
در ماه رجب سال پنجم بعثت نخست پانزده تن از كسانى كه
بيشتر مورد آزار قرار مى گرفتند (چهار زن و يازده مرد) و
سپس شصت و چند نفر ديگر به سركردگى جعفر بن ابى طالب به
حبشه هجرت كردند.
هنگامه هجرت ياران پيامبر پنهان نماند و قريش عمرو بن
العاص و همسرش و نيز عمارة بن وليد را كه جوانى بسيار خوش
قامت و زيباروى بود با هدايايى به نزد نجاشى شاه حبشه
فرستاد تا شاه را وادارند كه مهاجران را از كشور خويش
بيرون براند.
اما دم سرد آنان در برابر بيان گرم و گيراى جعفر در دل
نجاشى نگرفت و به ويژه قرائت آيات زيباى سوره مريم در مورد
اين بانوى بزرگ و فرزندش عيسى عليه السلام ، نجاشى را كه
مسيحى بود چنان تحت تاءثير قرار داد كه سوگند خورد از
ميهمانان ارجمند خود، تا هر گاه كه در كشورش بمانند، حمايت
كند. نمايندگان قريش ، دست از پا درازتر، بازگشتند.
قريشيان ، كار محمد را جدى تر گرفتند. و چون به ملاحظه
ابوطالب و حمزه و حمايت صريح آنان نمى توانستند به محمد
مستقيما آزار برسانند، ميان خود معاهده اى بستند و بر اساس
آن توافق كردند كه محمد و ياران او را در تنگناى اقتصادى
بگذارند. پس ، پيمان نامه نوشتند كه از سوى سران قبايل
قريش امضا و در كعبه آويخته شد.
پيامبر و ياران او و عموى بزرگوارش ابوطالب و همسرش
خديجه ، به شعب ابى طالب كوچ كردند و در آنجا سه سال در
سخت ترين شرايط به سر بردند. آنان در اين مدت ، بيشتر، از
محل داراييهاى خديجه گذران مى كردند. گاهى نيز اقوام
نزديكشان ، به رغم پيمان نامه و از سر كشش خون و خانواده ،
پنهانى آذوقه به آنجا مى فرستادند.
پايمردى سرسختانه پيامبر و ياران او در آن مدت ، عرصه
را بر قريش تنگ كرد بيشتر آنان كه دخترى ، پسرى ، نواده اى
و يا اقوامى نزديك در شعب داشتند، در پى بهانه بودند تا
آنان را از شعب خارج كنند.
پيامبر خدا به عموى بزرگوار خود يادآور شد كه :
اين مشركان ، خود خسته شده اند، اما همه از ترس پيمان
نامه اى كه امضا كرده اند تن به فسخ آن نمى دهند. شما خود
برويد و به آنان بگوييد كه موريانه پيمان نامه و امضاها را
خورده و از بين برده و تنها نام خدا بر پيشانى آن باقى
مانده است ، ديگر پيمان نامه اى در ميان نيست تا آنان به
آن پاى بند بمانند!
ابوطالب به قريش گفت :
اى شما كه برادرزاده مرا بر حق نمى دانيد، اينك او مى
گويد كه موريانه ها پيمان نامه را از بين برده اند و تنها
نام خدا بر آن مانده است . برويد و ببينيد: اگر همين گونه
بود كه او مى گويد، به دين او روى آوريد و بگذاريد
مسلمانان از شعب به شهر باز گردند؛ و اگر درست نگفته باشد،
به خدا سوگند من نيز با شما همدست مى شوم و حمايت خود را
از او باز پس مى گيرم .
مشركان ، به سوى خانه كعبه دويدند.
شگفتا! از پيمان نامه جز عبارت كوتاهى كه نام خدا را
بدان مى خواندند، باقى نمانده بود!
به اين ترتيب عده زيادى ايمان آوردند، اما كوردلان و
مستكبران گفتند:
اين نيز جادويى ديگر است كه محمد اين ساحر چيره دست
ترتيب داده است !
بارى مسلمانان از تنگناى شعب رهايى يافتند.
در گذشت ابوطالب
در سال نهم بعثت ، هنوز مسلمانان از رنج شعب نياسوده
بودند كه ابوطالب بيمار شد. او سرانجام يك روز روى در نقاب
خاك كشيد و پيامبر را در انبوه مشكلات گذارد.
روزى كه جنازه مطهر او را به قبرستان مى بردند، پيامبر
پيشاپيش جنازه ، آرام آرام مى گريست و مى فرمود:
اى عموى ارجمند من ، تو چه قدر به خويشاوند خويش وفادار
بودى ! چه اندازه به خاطر خدا دين او را يارى كردى ! خدا
گواه است كه سوگ تو جهان را بر من تيره كرده است ، خداى تو
را رحمت كناد و بهشت خويش را بر تو ارزانى دارد.
رحلت خديجه ، بانوى نخستين اسلام
هنوز يك هفته از رحلت ابوطالب نگذشته بود كه سختيهاى
توانفرسا و طاقتسوز در شعب ، آثار خود را بر خديجه نشان
داد و بانوى اول اسلام حضرت خديجه به بستر احتضار افتاد.
مرگ خديجه براى پيامبر كه بدو عشق مى ورزيد، مرگ آفتاب
بود.
پيامبر، در تمام لحظه هاى تلخ احتضار، از كنار خديجه
جدا نشد. چشم در چشمهاى بى فروغ او دوخت و او را دلدارى
داد. سرانجام ، مرغ روح پاكش ، در ميان بازوان محمد، به
آشيان الهى پريد.
محمد نه تنها آن روز، كه تا آخر عمر، هر گاه به ياد
خديجه مى افتاد، مى گريست .
آن روز، دخترانش را آرام كرد و خود جسد مطهر همسرش را
در بقيع در خاك نهاد و با غمى گرانبار، به خانه باز گشت .
در خانه ، نگاهش به هر گوشه افتاد، ياد و خاطره چندين
ساله او را زنده يافت . دست آس ، ديگچه ، يك دو لباس
بازمانده ، بستر خالى او، همه و همه از شكوه معنوى زنى
حكايت مى كردند كه روزگارى دراز، همه شكوه و جلال دنيايى و
ثروت خويش را پاى آرمان محمد ريخت و مهر و عشق پاك و
پرشورش را هم به دل گرفت و ايمان بشكوه خود را هم به دين
او سپرد و در راه آن ، استواريها كرد و سختيها كشيد و
شماتتها شنيد و آزارها ديد؛ اما خم به ابرو نياورد...
پس از وفات ابوطالب و خديجه ، روزگار بر پيامبر سخت تر
شد.
قريش كه به احترام ابوطالب ملاحظاتى مى كردند، يكباره
پرده حرمت دريدند و از هيچ آزارى در مورد شخص پيامبر و
ديگر مسلمانان ، خود دارى نكردند.
آن روز كه پيامبر، اندكى شتابان ، با سر و روى آلوده به
خاكسترى كه از بام بر سر او ريخته بودند به خانه آمد، يكى
از دختران او كه هنوز داغ مرگ مادر سينه او را مى سوزاند،
از ديدن پدر در آن وضع ، بى اختيار بلند گريست .
پيامبر، در حالى كه خاك و خاشاك را از سر و موى عنبرين
خود مى سترد، لبخندزنان ، دخترش را در آغوش گرفت و فرمود:
دخترم ! مگذار غم بر دل پاك تو چيره شود، خداوند
پشتيبان ماست ! اينان پس از مرگ عمويم خيره سر شده اند،
اما خداوند حى سبحان با ماست ، اندوهگين مباش ، ما به راه
خود ايمان داريم ، خداوند از ياورى ما دريغ نخواهد كرد.
داستان پيامبران (جلد دوم) محمد (ص)
بخش اول-بحث درباره تاريخ و زمان
بعثت
درباره تاريخ بعثت رسولخدا(ص)در روايات و احاديثشيعه و
اهل سنت اختلاف است و مشهور ميان علماء ودانشمندان شيعه آن
است كه بعثت آنحضرت در بيست وهفتم رجب سال چهلم عام الفيل
بوده،چنانچه مشهور ميان علماءو محدثين اهل سنت آن است كه
اين ماجرا در ماهمبارك رمضان آن سال انجام شده كه در شب و
روز آن نيزاختلاف دارند،كه برخى هفده رمضان و برخى هيجدهم
و جمعى نيز تاريخ آنرا بيست و چهارم آن ماه دانستهاند.
[141]و
البته در پارهاى از روايات شيعه نيز بعثت رسولخدا(ص)درماه
رمضان ذكر شده مانند روايت عيون الاخبار صدوق(ره)كهمتن آن
اينگونه است كه:
وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا عليه السلام
مىپرسدكه چرا روزه فقط در ماه مبارك رمضان فرض شد و در
سايرماهها فرض نشد؟امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:
«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فيه
القرآن...»
تا آنجا كه ميفرمايد:«...و فيه نبى محمد صلى الله عليه
و آله»
-يعنى بدانجهت كه ماه رمضان همان ماهى است كه
خداىتعالى قرآن را در آن نازل فرمود... و همان ماهى است
كهمحمد(ص)در آن به نبوت برانگيخته شد...[142]كه
چون مخالف با روايات ديگر شيعه در اينباره بوده است.
مرحوم مجلسى احتمال تقيه در آن داده،و يا فرموده كه
بايد حمل بر برخىمعانى ديگرى جز معناى بعثت اصطلاحى
شود،زيراتاريخ بيست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد
علماى اماميهمورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و
عليه اتفاقالامامية».
و اما نزد محدثين و علماى اهل سنت همانگونه كه گفته
شدمشهور همان ماه رمضان است[143]،
اگر چه در شب و روز آناختلاف دارند،و در برابر آن نيز
برخى از ايشان دوازدهم ماهربيع الاول و يا دهم آن ماه،و
برخى نيز مانند شيعهبيست و هفتم رجب را تاريخ بعثت
دانستهاند.[144]
و بدين ترتيباقوال درباره تاريخ ولادت آنحضرت بدين شرح
است:
1-بيست و هفتم ماه رجب و اين قول مشهور و يا مورد
اتفاقعلماى شيعه و برخى از اهل سنت است[145].
2-ماه رمضان(17 يا 18 يا 24 آن ماه)و اين قول نيز مشهور
نزدعامه و اهل سنت است[146].
3-ماه ربيع الاول(دهم و يا دوازدهم آن ماه)و اين قول
نيز ازبرخى از اهل سنت نقل شده[147].
و اما مدرك اين اقوال:
مدرك شيعيان در اين تاريخ يعنى 27 رجب،رواياتى استكه
از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده مانند رواياتى كه در كتاب
شريف كافى از امام صادق عليه السلام و فرزند بزرگوارشحضرت
موسى بن جعفر عليه السلام روايتشده،و نيز روايتى كهدر
امالى شيخ(ره) از امام صادق عليه السلام نقل شده است[148]و
از آنجا كه«اهل البيت ادرى بما فى البيت»گفتار
اينبزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبيد بن عمير و
ديگران است.
و اما اهل سنت كه عموما ماه رمضان را تاريخ
بعثتدانستهاند مدرك آنها در اين گفتار اجتهادى است كه از
چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد اين است كه
فكركردهاند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول
قرآن نيزطبق آيه كريمه:/شهر رمضان الذى انزل فيه
القرآن.../[149]
در ماهمبارك رمضان انجام شده،و با اين دو مقدمه
نتيجهگيرى كردهو گفتهاند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان
بوده است،در صورتيكههر دو مقدمه و نتيجهگيرى مورد خدشه
است زيرا:
اولا-اين گونه آيات كه با لفظ«انزال»آمده بگفته
اهلتفسير و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن كريم است-چنانچه
مقتضاى لغوى آن نيز همين است-نه نزول تدريجى آن،و دراينكه
نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چيست.
اقوال بسيارى وجود دارد كه نقل و تحقيق در اينباره از
بحثتاريخى ما خارج است.و قول مشهور آن است كه ربطى
بهمسئله بعثت رسولخدا(ص)كه بگفته خود آنها بيشتر از چند
آيهمعدود بر پيغمبر اكرم نازل نشد ندارد،و مربوط است به
نزولدفعى قرآن بر بيت المعمور و يا آسمان دنيا-چنانچه
سيوطى وديگران در ضمن چند حديث در كتاب در المنثور و اتقان
از ابنعباس نقل كردهاند-و عبارت يكى از آن روايات كه
سيوطىآنرا در در المنثور در ذيل همين آيه از ابن عباس
روايت كردهاينگونه است كه گفته است:
«شهر رمضان و الليلة المباركة و ليلة القدر فان ليلة
القدر هىالليلة المباركة و هى فى رمضان، نزل القرآن جملة
واحدة منالذكر الى البيت المعمور،و هو موقع النجوم فى
السماء الدنيا، حيث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد
ذلكفى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا»[150].
يعنى ماه رمضان و شب مبارك و شب قدر كه شب قدرهمان شب
مبارك است كه در ماه رمضان است و قرآن در آنشب يكجا از
مقام ذكر به بيت المعمور يعنى محل وقوعستارگان در آسمان
دنيا نازل شد و سپس تدريجا پس از آندر مورد امر و نهى و
جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.
و به اين مضمون حدود ده روايت از او نقل شده است.
و متن روايت ديگرى كه از طريق ضحاك از ابن عباسروايت
كرده چنين است:
«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ
الىالسفرة الكرام الكاتبين فى السماء الدنيا فنجمه السفرة
علىجبرئيل عشرين ليلة،و نجمه جبرئيل على النبى
عشرينسنة»[151].
يعنى قرآن يكجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ
بهسفيران(فرشتگان)گرامى و نويسندگان آن در آسمان دنيانازل
گرديد و آن سفيران در بيستشب تدريجا آنرا برجبرئيل نازل
كردند،و جبرئيل نيز در بيستسال آنرا بررسول خدا نازل كرد.
اين درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و شب قدر.
و ثانيا-در مورد قسمت دوم استدلال ايشان كه نزول قرآن
راتوام با بعثت رسولخدا(ص) دانستهاند.آن نيز مخالف با
گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زيرا عموم مورخين و محدثين
اهلسنت معتقدند كه نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت
رؤيا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها كه برخى آنرا
ششماه و برخى سه سال و برخى كمتر و بيشتر دانستهاند در
عالمبيدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئيل بر آن بزرگوار نازل
گرديدو قرآن را آورد.
و اين جزء نخستين حديثهاى صحيح بخارى است كه ازعايشه
نقل كرده كه گويد:
اول ما بدىء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤيا
الصادقهفى النوم و كان لا يرى رويا الا جاءت مثل فلق
الصبح،ثمحبب اليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه
الليالىذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم
يرجعالى خديجه فيتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى
غارحراء،فجاءه الملك فقال:اقرا...
و البته ما در آينده روى اين حديث و ترجمه آن مشروحا
بحثخواهيم كرد،و اين مطلب را تذكر خواهيم داد كه در اين
حديثجاى اين سئوال هست كه آيا عايشه اين حديث را از چه
كسىنقل كرده و آيا گوينده حديث رسولخدا(ص)بوده يا
ديگرى،زيرا خود عايشه كه در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز
بدنيانيامده بود و قاعدتا اين روايت را از ديگرى نقل كرده
است، ولى%212ثآ-ثثب2ب% در اينجا از او نام نبرده...!
مگر اينكه بگويند:اين اجتهاد و نظريه خود ايشان بوده
كهدر اينباره اظهار كردهاند كه در اينصورت اين روايتخود
عايشهاست و نظريه او است كه در اينباره اظهار داشته و از
باب حجيتروايتخارج شده و مانند نظرات ديگر ميشود كه لابد
براىامثال بخارى كه كتاب خود را با امثال آن افتتاح و
آغاز كردهحجيت داشته...و بهر صورت پاسخ اين سئوال را بايد
آنهابدهند!
ولى اين مطلب بخوبى از اين حديث معلوم ميشود كه
مياننزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زيادى وجود
داشته وتوام با يكديگر نبوده و در نهايه ابن اثير در
ماده«جزء»در ذيلحديث«الرؤيا الصالحة جزء من سبعين جزء
من النبوة»[152]آمده
است كه گويد:
[153] و نظير اين گفتار را سيوطى در كتاب اتقان ذكر
كرده[154].
و بلكه برخى از ايشان فاصله ميان بعثت رسولخدا(ص)ونزول
قرآن را چنانچه گفتيم سه سال دانسته و به اين مطلبتصريح
كردهاند،كه يكى از آنها روايت زير است كه ابن كثيرآنرا
صحيح و معتبر دانسته و آن روايت امام احمد بن حنبل استكه
بسند خود از شعبى روايت كرده كه گويد:
«ان رسول الله(ص)نزلت عليه النبوة و هو ابن اربعين
سنة،فقرن بنبوته اسرافيل ثلاث سنين، فكان يعلمه الكلمة و
الشىءو لم ينزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنين قرن بنبوته
جبرئيل،فنزل القرآن على لسانه عشرين سنة،عشرا بمكة و
عشرابالمدينة،فمات و هو ابن ثلاث و ستين سنة»[155].
و نظير همين گفتار از ديگران نيز نقل شده[156].
و البته ما اكنون در مقام بحث كيفيت نزول قرآن كريم
ونزول دفعى و تدريجى و تاريخ نزول و بحثهاى ديگرى كه
مربوطبه نزول قرآن است نيستيم،و اساسا آن بحثها از بحث
تاريخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و ديگران در
اينبارهتحقيق و قلمفرسائى كردهاند كه ميتوانيد به كتاب
الميزان وكتابهاى ديگر مراجعه نمائيد[157]
و تنها در صدد پاسخگوئى به اين استدلال بوديم كه بعثت
رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبودهو از اين راه نميتوان
تاريخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.
و اما داستان كيفيت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل
سنتمانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سيره طبق روايتى كه
ازعايشه نقل كردهاند و آنرا صحيحترين روايت در باب
وحىدانسته و روى جملات آن بحث كرده و بلكه طبق پارهاى
ازمضامين آن فتوى دادهاند اينگونه است:
«قال البخارى:حدثنا يحيى بن بكير،حدثنا الليث،عن
عقيل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبير،عن عائشة رضى الله
عنها انهاقالت:
اول ما بدىء به رسول الله صلى الله عليه و سلم من
الوحى الرؤياالصالحة فى النوم،و كان لا يرى رؤيا الا جاءت
مثل فلق الصبح.
ثم حبب اليه الخلاء،و كان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه-و
هوالتعبد-الليالى ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود
لذلك،ثميرجع الى خديجة فيتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملك فقال:اقرا.فقال:ما انا
بقارىء.قال:فاخذنىفغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى.
فقال:اقرا فقلت:ما انابقارىء.فاخذنى فغطنى الثانية حتى
بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا. فقلت:ما انا
بقارىء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغمنى الجهد.ثم ارسلنى
فقال:/اقرا باسم ربك الذى خلق.خلقالانسان من علق،اقرا و
ربك الاكرم.الذى علم بالقلم.علمالانسان ما لم يعلم/.
فرجع بها رسول الله صلى الله عليه و سلم يرجف
فؤاده،فدخلعلى خديجة بنتخويلد،فقال، زملونى
زملونى.فزملوه حتى ذهبعنه الروع.
فقال لخديجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشيت على نفسى.
فقالتخديجة:كلا،و الله لا يخزيك الله ابدا.انك
لتصلالرحم و تقرى الضيف،و تحمل الكل،و تكسب المعدوم،و
تعين علىنوائب الحق.
فانطلقت به خديجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد
العزى ابن عم خديجة.و كان امراءا قد تنصر فى الجاهلية،و
كانيكتب الكتاب العبرانى،فيكتب من الانجيل بالعبرانية ما
شاء الله انيكتب.و كان شيخا كبيرا قد عمى.
فقالت له خديجة:يابن عم!اسمع من ابن اخيك.فقال له ورقة:
يابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله عليه و
سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى كان ينزل على
موسى،ياليتنى فيها جذعا،ليتنى اكون حيا،اذ يخرجك قومك.
فقالرسول الله صلى الله عليه و سلم:«او مخرجى
هم؟!»فقال:نعم،لم يات احد بمثل ما جئت به الا عودى،و ان
يدركنى يومك انصركنصرا مؤزرا.
ثم لم ينشب ورقة ان توفى و فتر الوحى»
تا اينجا روايتى است كه بخارى در نخستين باب صحيحخود
نقل كرده و اين روايت دنبالهاى هم دارد كه بخارى آنرا
دركتاب التعبير با همين سند و متن روايت كرده و دنباله آن
چنيناست:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله
عليهو سلم-فيما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا كى يتردى من
رؤوس شواهقالجبال.فكلما اوفى بذروة جبل لكى يلقى نفسه
تبدى له جبريلفقال:يا محمد،انك رسول الله حقا.فيسكن لذلك
جاشه،و تقرنفسه،فيرجع.فاذا طالت عليه فترة الوحى غدا لمثل
ذلك.قال: فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبريل فقال له:مثل
ذلك»[158]
ترجمه:
بخارى به سند خود از عايشه روايت كرده كه گويد:نخستين
بارىكه وحى بر رسول خدا«ص»آمد خوابهاى راست بود كه خوابى
نمىديد جز آنكه مانند صبح روشن مىآمد،سپس به حالتخلوت
علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزيده و شبهاى معدودى را به
عبادت مىگذراند پيشاز آنكه به نزد خانواده بيايد و براى
آن توشه گيرد،سپس به نزد خديجهبازگشته و براى آن توشه
برمىگرفت.
تا وقتى كه حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من
خواندنندانم!گويد:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد
بدان حد كهطاقتم تمام شد سپس رهايم كرد و گفت:بخوان! من
گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا
بسختى فشار داد بحدى كهطاقتم تمام شد آنگاه رهايم كرد و
گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،كه براى سومين بار مرا گرفت و
بسختى فشارم داد بحدى كه طاقتم تمامشد و سپس مرا رها كرده
و گفت:
بخوان بنام پروردگارت كه آفريد...(تا بآخر آيات)
پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالى كه دلش ميلرزيد و
بهمانحال بنزد خديجه آمد و گفت: مرا بپوشانيد،مرا
بپوشانيد!پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور
شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خديجه بيان داشته و
فرمود:من برخويشتن بيمناكم!
خديجه گفت:هرگز!بخدا سوگند كه خداوند تو را خوار نخواهد
كرد،زيرا تو صله رحم ميكنى و مهماننوازى و سختيها را تحمل
مىكنى و ناداران را دارا مىكنى و بر پيشآمدهاى حق كمك
مىكنى!
سپس خديجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن
اسد بنعبد العزى كه پسر عموى خديجه بود آورد،و او مردى
بود كه در زمانجاهليت بدين نصرانيت درآمده بود و كتابهاى
عبرانى و انجيل را بمقدارزيادى نوشته و پيرمردى بود كه كور
شده بود.
خديجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مىبينى؟رسول خدا«ص»آنچه را ديده بود بدو
خبر داد،ورقه گفت:اين همان ناموسى است كه بر موسى نازل
ميشد و اى كاشمن امروز جوانى بودم اى كاش من در آنروز كه
قوم تو تو را بيرون ميكنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر
مرا بيرون مىكنند؟گفت:
آرى،هر كس گفتارى مانند تو براى مردم بياورد مورد دشمنى
قرارميگيرد و اگر آنروز تو را من درك كنم پيوسته تو را
يارى خواهم كرد.
و پس از اين جريان بمدت كمى ورقه از دنيا رفت،و وحى
قطعشد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگين گرديد تا بدانجا كه
بارهاخواستخود را از بالاى نوكهاى كوهها پرت كند و هر بار
كه ببالاى كوهىميرفت تا خود را پرت كند جبرئيل در برابر
او ظاهر ميشد و مىگفت:اىمحمد تو بحق رسول خدا هستى،و
همان سبب ميشد كه دلش آرام گيرد،و جانش استقرار يابد،و چون
فترت وحى طول مىكشيد دوباره بهمانفكر ميافتاد و چون به
بالاى كوه ميرفت جبرئيل در برابر او ظاهر ميشد و همان
سخنان را به او مىگفت...!
و اينك تحقيقى درباره سند و متن اين حديث
اما از نظر سند:
همانگونه كه شنيديد اين حديث از زهرى از عروة بن زبير
ازعايشه نقل شده...و زهرى همان كسى است كه در تثبيتحكومت
مروانيان و ستمگران نقش داشته و نويسنده هشام بنعبد الملك
و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفتهاند كه در آخرعمر
توبه كرده و جزء اصحاب امام چهارم عليه السلام درآمده،اما
آيا اين حديث را قبل از توبه نقل كرده با بعد از آن؟
نميدانيم!...
و گذشته از اين،سماع او از عروة بن زبير نيز به
اثباتنرسيده چنانچه ابن حجر در تهذيب التهذيب گفته...[159]
و عروة بن زبير-برادر عبد الله بن زبير و خواهر زاده
عايشه-نيزهمان كسى است كه براى تثبيت همان حكومت غاصبانه
وموقت برادرش عبد الله بن زبير در مكه و مدينه از انتساب
هر دروغو تهمتى نسبت به بنى هاشم باك نداشت تا آنجا كه
ابنابى الحديد از استادش اسكافى نقل مىكند كه عروة بن
زبير از كسانى بود كه از معاويه پول مىگرفت و در مذمت
علىعليه السلام حديث جعل ميكرد،و سپس از اين نمونه
حديثهاىجعلى،كه بوسيله كيسههاى پول معاويه شرف صدور و
اجلالنزول فرموده بود!حديث زير را-طبق همين سندى كه
اينجااست-نقل مىكند كه زهرى از عروة بن زبير از عايشه نقل
كردهكه گويد:
«كنت عند رسول الله اذ اقبل العباس و على،فقال:يا عايشة
انهذين يموتان على غير ملتى،او على غير دينى»![160]
يعنى-من نزد رسول خدا«ص»بودم كه عباس و على از درآمدند
ورسول خدا«ص»فرمود:اى عايشه اين دو نفر بيگانه از كيش من
و يا برغير دين و آئين من از دنيا بيرون ميروند و ميميرند!
و در دشمنى با على عليه السلام در حدى بود كه هرگاه
نامآنحضرت نزد او برده ميشد آن بزرگوار را دشنام داده و
دستهاىخود را بعنوان اظهار تاسف بهم ميزد و مىگفت:آيا
على پاسخآنهمه خون مسلمانان را كه ريخت چه ميدهد؟[161]و
از اينها هم كه بگذريم عايشه اين حديث را از رسولخدا«ص»و
يا ديگرى هم نقل نمىكند،بلكه بصورت ارسال ويا بهتر بگوئيم
بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى گفته است زيرا اين مطلب از
نظر تاريخى مسلم است كه خود عايشهنمىتواند بدون واسطه
داستان وحى را نقل كند زيرا عايشه درهنگام بعثت رسول خدا
هنوز بدنيا نيامده بود و چهار سال ياپنجسال پس از بعثت
رسول خدا«ص»بدنيا آمده...
و بهمين علت محدثان اهل سنت اين حديث را جزء
مراسيلصحابه دانسته و گفتهاند: مراسيل صحابه همگى
حجتاست...[162]
اما اين سخن محدثان اهل سنت نيز در مورد خصوص اينحديث
بنا بگفته امام نووى در شرح صحيح مسلم با گفتار يكى
ازبزرگان ايشان يعنى سخن امام ابو اسحاق اسفراينى نقض شده
و ازحجيتخارج گشته و اين متن گفتار نووى است كه گويد:
«و اما مرسل الصحابى كقول عايشه رضى الله عنها«اول ما
بدىءبه رسول الله«ص»من الوحى الرؤيا الصالحة...»قال
الامام ابواسحاق الاسفراينى لا يحتج به»[163]
و بنظر نگارنده اصل اين مطلب نيز كه اين حديث را
جزءحديثهاى«مرسل»بدانيم مورد خدشه و ترديد است و
اطلاقحديث مرسل بر اينگونه حديثها بايد با نوعى تسامح و
مجاز همراهباشد،زيرا حديث مرسل-بر طبق اصطلاح اهل
دراية-به حديثى گويند كه كسى بدون واسطه آنرا از رسول
خدا«ص»نقل كند،و در اينجا عايشه اساسا آنرا از رسول
خدا«ص»نقل نمىكند،بلكه بعنوان يك نظريه و اجتهاد شخصى
ذكر كرده...
و بعيد نيست اينكار هم از تصرفات عروة بن زبير
خواهرزادهاو بوده است كه براى بازارگرمى بسود خالهاش سند
آخر حديثرا حذف كرده باشد،و بعنوان نظريه او نقل كرده
است، چونعروة بن زبير عقيده داشته كه در روى كره زمين در
آنزمان كسىاز عايشه دانشمندتر به علوم اسلامى و علوم ديگر
وجود نداشتهو اين عبارت از عروة بن زبير مشهور است كه
گفته است:
«ما رايت احدا اعلم بفقه و لا طب و لا بشعر من عايشة»[164]من
احدى را داناتر از عايشه در علم فقه و طب و شعر نديدم!
و عروة بن زبير شايد پيش خود فكر كرده كسى كه در هرعلمى
داناترين مردم روى زمين باشد در امثال اينگونه امور
نيزميتواند اظهار نظر كند،و امثال بخارى و مسلم نيز اين
اظهار نظرشخصى را بعنوان يكحديث صحيح در كتاب خود آورده و
بداناحتجاج كردهاند.و الله العالم.
و تازه اين مطلب-كه هر حديثى در كتاب صحيح بخارى ومسلم
آمده پذيرفته شده و حجت باشد-نيز مخدوش و غير قابل قبول
نزد علماى اهل سنت است،و اين گفتار ابن حجر عسقلانىاست كه
در مقدمه كتاب خود«فتح البارى فى شرح صحيحالبخارى»گفته
است:
«و قد انتقده الحفاظ فى عشرة و ماة حديث»
يعنى كتاب صحيح بخارى نزد حافظان حديث در يكصد و ده
حديثمورد انتقاد قرار گرفته و صحت آنها مورد ترديد است.
و در مورد صحيح مسلم نيز وضع بدتر است چنانچه
قسطلانىدر كتاب«ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى»گويد:
«ما انتقد على البخارى من الاحاديث اقل عددا مما انتقد
علىالمسلم»[165]يعنى
انتقاداتى كه بر احاديث صحيح بخارى شده كمتر از
انتقاداتىاست كه بر صحيح مسلم شده.
و اين بود اجمالى از وضع سند اين حديث...
و اما از نظر متناولا-متن اين روايت و مضمون آن با
روايات ديگرى كه درباب وحى-حتى از خود عايشه نقل شده
اختلاف فراوان دارد كهاين خود موجب ضعف و وهن اين حديث
ميشود كه از بابمثال ميتوانيد موارد زير را ملاحظه
نمائيد.
1-در اين روايت آمده كه نخستين آياتى از قرآن كه بر
رسولخدا«ص»نازل گرديد آيات سوره علق بود ولى در روايت
بيهقىو ابو نعيم كه بسندشان از عمرو بن شرحبيل روايت
كردهاندنخستين سورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل شد سوره
فاتحةالكتاب بوده[166]...
و در برخى از روايات اهل سنت نيز آمده كه
نخستينسورهاى كه بر رسول خدا«ص»نازل گرديد سوره/يا
ايهاالمدثر/بوده[167]...
2-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بنزد آنحضرتآمد
سه بار او را بسختى فشار داد به حدى كه رسول خدا به
حالمرگ افتاد...و...
در صورتيكه در حديثى كه موسى بن عقبه از زهرى از سعيدبن
مسيب روايت كرده هيچ ذكرى از اين فشار و نبوت با
اعمالشاقه بميان نيامده و عبارت آن روايت اينگونه است:
«...ثم استعلن له جبرئيل و هو باعلى مكة فاجلسه على
مجلسكريم معجب كان النبى«ص»يقول:اجلسنى على بساط كهيئة
الدرنوك فيه الياقوت و اللؤلؤ فبشره برسالة الله عز و جل
حتى اطمانرسول الله،فقال له جبرئيل:اقرا،فقال:كيف اقرا؟
فقال:اقرء باسم...»[168]و
در يكى از دو حديث ابن اسحاق نيز ذكرى از اين ماجرانيست،كه
ميتوانيد خود حديث را در سيره ابن هشام بهبينيد[169]3-در
اين روايت آمده بود كه خديجه پس از اين ماجرا
رسولخدا«ص»را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل برد،و...
ولى در روايتسعيد بن مسيب آمده كه خديجه هنگامى
كهسخنان رسول خدا«ص»را شنيد آنحضرت را در خانه گذارده
ونخست بنزد عداس-غلام عتبة بن ربيعة-كه نصرانى و اهل
نينوىبود آمد و جريان را به او باز گفت،و عداس او را
دلگرم كرد كهاين جبرئيل همان فرشته وحى و امين خدا است...
و خديجه از نزد عداس بازگشته پيش ورقة بن نوفل
رفت...وبا او نيز گفتگو كرد...و...[170]
و اختلافات ديگرى كه بطور اجمال ميتوانيد آن روايات را
دركتابهاى صحاح و كتابهاى ديگر به بينيد[171]و
ثانيا-صرفنظر از اين اشكالات،آيا به بينيم براستى ميتوانيم
باتوجه به ساير مدارك قرآنى و حديثى و معيارهاى عقلى و
نقلىمضامين اين روايت را بپذيريم؟
الف-در اين حديث آمده بود كه وقتى جبرئيل بر
آنحضرتنازل شد رسول خدا«ص»را سه مرتبه بسختى فشار داد به
حدىكه فرمود:
«حتى بلغ منى الجهد»
يعنى تا حدى كه طاقتم تمام شد!
و يا در حديث ابن اسحاق-كه از عبيد بن عمير-نقل
شدهاينگونه آمده است كه رسول خدا«ص»فرمود:جبرئيل چنان
بهسختى مرا فشار داد كه«حتى ظننت انه الموت»
يعنى تا جائى كه گمان كردم مرگم فرا رسيده!
كه در اينجا چند سؤال پيش ميآيد:
1-اينكه آيا جبرئيل از پيش خود اين چنين رسول خدا«ص»
را تحت فشار و شكنجه قرار داد يا از طرف خداى تعالى؟
لابد ميگوئيد:از طرف خداى تعالى اين ماموريت را
داشتهكه رسول خدا«ص»را با اين فشار و شكنجه به خواندن
واداركند،و گرنه از پيش خود حق چنين جسارتى و جرئت
چنينشكنجه و آزارى را نسبت به آن شخصيت بزرگوارى كه در
اثرعبادت و پرهيزكارى بدان درجه از مقام و عظمت رسيده كه
درآستانه نبوت و مقام رسالت الهى و خاتميت قرار گرفته
نداشتهاست...و شان و مقام رسول خدا«ص»به او اجازه چنين
كارىرا نميداده.
اگر چه از گفتار برخى از اينان ظاهر ميشود كه جبرئيل
ازپيش خود اينكار را كرده چنانچه ابن كثير در سيره خود(ج 1
ص 393)از ابو سليمان خطابى نقل كرده كه در توجيهعبارت فوق
در اين حديث گفته:
«و انما فعل ذلك به ليبلو صبره و يحسن تاديبه فيرتاض
لاحتمالما كلفه به من اعباء النبوة»
يعنى جبرئيل اينكار را كرد تا صبر و بردبارى آنحضرت را
بيازمايد ونيكو ادبش كند تا براى تحمل بار سنگين سختيهاى
نبوت كه بدان مكلفشده بود آماده گردد...!
ولى اين حرف با صريح آيه كريمه قرآنى كه درباره فرشتگان
مىفرمايد:
«لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤمرون»
مخالف است،و فرشتگان الهى بدون فرمان و امر الهىكارى
انجام نميدهند.
و اگر ميگوئيد:بدستور خداى تعالى اينكار را انجام داده؟
اشكال بيشتر ميشود و اين سئوال پيش ميآيد كه وقتى
جبرئيل بهآنحضرت گفت:بخوان!و رسول خدا«ص»پاسخ داد:
«نمىتوانم بخوانم»ديگر به چه منظور و انگيزهاى براى
بار دوم وسوم آنحضرت را تحت فشار قرار داده و دستور خواندن
و فرمانكارى را كه نمىتواند انجام دهد به او ميدهد؟و آيا
اين دستورچيزى جز تكليف ما لا يطاق است؟[172]و
اگر ميخواست با اين فشار آن پيامبر درس نخوانده را
بهخواندن وادارد و سواد خواندن را به او ياد دهد كه اين
هم امرىنامعقول است، زيرا اگر مسئله جنبه اعجاز داشته كه
ديگر نيازىبه انجام آن با اين اعمال شاقه نداشته،و اگر هم
از طريق غيراعجاز و بطور عادى بوده كه با سواد شدن جز از
راه آموختن و تحصيل مقدور نيست؟!
و خلاصه بهر ترتيبى كه بخواهيم اين مطلب را توجيه
كنيمنمىتوانيم!
2-آيا اين مضمون در مورد كيفيت نزول وحى با آيات
كريمهقرآنى كه جريان نزول وحى را بر رسول خدا«ص»خيلى
طبيعىو ساده و در عين حال محكم و جدى نقل كرده منافات
ندارد.
آنجا كه گويد:
«فاوحى الى عبده ما اوحى»[173]و
آنجا كه فرمايد:
«قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى»[174]و
آنجا كه گويد:
«انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من
بعده»[175]و
آيا جريان وحى در مورد پيامبران ديگر الهى نيز
اينگونهبوده است!
بارى از اين قسمت بگذريم،و به قسمت ديگر اين
حديثبپردازيم.
ب-در اين حديث آمده بود كه رسول خدا«ص»برخاسته و
درحاليكه قلبش مضطرب و لرزان بود بنزد خديجه آمد و از
اضطرابو نگرانى كه داشت به خديجه فرمود:
«لقد خشيت على نفسى»!
من بر خويشتن بيمناكم!
و خديجه براى اينكه همسر بزرگوارش را از نگرانى واضطراب
بيرون آورد آن سخنان را گفت و او را دلدارى داده وسپس او
را بنزد ورقة بن نوفل برد و او نيز آن سخنان را گفت ورسول
خدا«ص»در اثر سخنان آندو از اضطراب و نگرانى بيرونآمده و
آسوده خاطر شد...!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد:
1-چگونه ميتوان پذيرفت كه رسول خدا«ص»از آمدنجبرئيل و
آنچه بر او خوانده كه آيا از جانب خداى تعالى بودهشك و
ترديد داشته و با گفتار خديجه و ورقة شك و ترديدآنحضرت
برطرف گرديده،و آيا چنين پيغمبرى در آينده چگونهميتواند
در كارها تصميمگيرى كند و به وحى الهى يقين حاصلكند!
و از اينرو از برخى از شارحين حديث مانند قاضى عياضنقل
شده كه گفته:معناى اين جمله شك و ترديد نيست بلكهمعناى آن
اين است كه من ترس آنرا دارم كه نتوانم تحمل بار سنگين
نبوت را بنمايم...زيرا شك و ترديد پيش از نزول فرشتهالهى
اگر بود معنى داشت ولى پس از نزول فرشته بر رسالتآنحضرت
شك آنحضرت و ترس از تسلط شيطان معنىندارد...![176]
ولى شما خواننده محترم با مختصر دقتى در صدر و ذيلحديث
و دنباله آن بخوبى مىفهميد كه اين توجيه از روىناچارى
است و مخالف با صريح حديث است...چنانچه نووىگفته.[177]
و از اين توجيه مضحكتر و مخدوشتر توجيهى است
كهكرمانى(شارح بخارى)كرده كه گويد: معناى جمله:
«خشيت على نفسى»
اين است كه من ترس چيزى شبيه ديوانگى و جنون را بر
خوددارم!
يعنى مىترسم كه جن زده و يا ديوانه شده باشم!كه
بايدگفت:وضع چنين پيغمبرى كه پس از نزول فرشته وحى ورسالت
دچار چنين حالتى شده باشد معلوم نيست!
و با كمال تاسف بايد گفت:اين روايت با امثال
اينتوجيهات دستاويز خوبى براى دشمنان اسلام و كشيشان مغرض
مسيحى است تا از رسول خدا به كمك اين گونه احاديث
همانچهرهاى را ترسيم كنند كه خود ميخواهند و همه اسلام و
پيامبربزرگوار آنرا زير سئوال ببرند!
2-از اين روايت استفاده ميشود كه آگاهى خديجه و ورقةبن
نوفل و يقين آنها به نبوت رسول خدا«ص»بيش از خودآنحضرت
بوده و آنها سبب شدند تا رسول خدا به نبوت خويشمطمئن گردد
و از گفتارشان آرامش و يقين پيدا كند،و آنوقتاين سئوال
پيش ميآيد كه آيا خديجه و ورقة بن نوفل اين علم و يقينرا
از كجا آموخته بودند كه فرق ميان فرشته و شيطان چيست،
ومعيار شناخت فرشته كدام است؟و روى اين حساب
رسولخدا«ص»به علم و دانش آنان در ادامه كار خود نيازمند
بوده وجالبتر و يا مضحكتر از اينها حديثى است كه ابن
هشام درسيره خود بدنبال اين ماجرا يعنى آمدن رسول
خدا«ص»بخانه وگزارش كار خود به خديجه از ابن اسحاق نقل
كرده و متن آنچنين است:
«قال ابن اسحاق:و حدثنى اسماعيل بن ابىحكيم:مولى آل
الزبير:انه حدث عن خديجة رضىالله عنها:انها قالت لرسول
الله صلى الله عليه و سلم:
اى ابن عم اتستطيع ان تخبرنى بصاحبك هذا،الذىياتيك اذا
جاءك؟قال:نعم،قالت:فاذا جاءك فاخبرنى به.فجاءه جبريل عليه
السلام كما كانيصنع،فقال رسول الله صلى الله عليه و سلم
لخديجة:ياخديجة،هذا جبريل قد جاءنى،قالت:قم يابن عم،فاجلس
على فخذى اليسرى، قال فقام رسول الله صلىالله عليه و
سلم،فجلس عليها،قالت:هل تراه؟قال:
نعم،قالت:فتحول فاجلس على فخذى اليمنى،قالت:فتحول رسول
الله صلى الله عليه و سلم، فجلسعلى فخذها اليمنى،فقالت:هل
تراه؟قال:نعم.
قالت:فتحول فاجلس فى حجرى،قالت:فتحولرسول الله صلى
الله عليه و سلم،فجلس فى حجرها،قالت:هل
تراه؟قال:نعم،قال:فتحسرت و القتخمارها،و رسول الله صلى
الله عليه و سلم جالس فىحجرها،ثم قالت له:هل
تراه؟قال:لا،قالتيابنعم،اثبت و ابشر،فو الله انه لملك، و
ما هذا بشيطان»[178]يعنى-ابن
اسحاق از اسماعيل بن ابى حكيم وابسته بهخاندان زبير[179]
روايت كرده كه گويد:از خديجة رضى الله عنها روايتشده كه
به رسول خدا«ص»عرضكرد: اىعموزاده آيا مىتوانى هرگاه اين
كسى كه مىگوئى نزد توميآيد بنزدت آمد مرا خبر كنى؟
رسول خدا-آرى.
خديجة-پس هرگاه بنزدت آمد مرا خبر كن!
اين گفتگو گذشت و جبرئيل همانند گذشته بنزد رسولخدا
آمد،و رسول خدا به خديجة فرمود:
-خديجة!اين جبرئيل است كه آمده!
خديجة-اى عموزاده برخيز و روى زانوى چپ من بنشين!
رسول خدا برخاست و روى زانوى چپ خديجه نشست.
خديجة-آيا او را مىبينى؟
رسول خدا-آرى!
خديجة-برخيز و بيا روى زانوى راست من بنشين!
رسول خدا«ص»برخاست و روى زانوى چپ خديجةنشست.
در اينجا باز خديجه پرسيد؟
آيا او را مىبينى؟
رسول خدا فرمود-آرى:
خديجه گفت:برخيز و در دامان من بنشينو رسول خدا برخاست
و در دامان خديجة نشست.
باز خديجة پرسيد:آيا او را مىبينى؟
رسول خدا«ص»فرمود-آرى.
در اينجا خديجة سر خود را برهنه كرد و روسرى و
مقنعهخود را از سر برداشت و رسول خدا«ص»همچنان دردامان
خديجة نشسته بود،در اينوقتخديجة از رسولخدا«ص»پرسيد:
-آيا باز هم او را مىبينى؟
فرمود:نه!
خديجة گفت:اى عموزاده ثابت قدم باش و مژدهگير كهاين
فرشته است و شيطان نيست!!
كه در اينجا باز سئوالاتى پيش ميآيد كه:
مگر فرشتگان الهى نيز مانند انسانها مامور و مكلف
هستندكه به سر و بدن زنان نگاه نكنند؟
و حكمتحرمت نظر در انسانها تحريك شهوت جنسى ومفاسد
مترتبه بر آن ذكر شده،و مگر فرشتگان نيز شهوت جنسى دارند؟
و اساسا مگر در آنروزگاران حجاب بر زنان فرض شده بود؟
با اينكه خود اينان ميگويند:حجاب در مدينه فرض شد؟و آيا
خديجة اين دانش عظيم را درباره شناخت فرشته و شيطان از
كجاآموخته بود كه رسول خدا«ص»نياموخته بود،و مگر
خديجةداناتر از رسول خدا بوده؟و مگرهاى ديگرى كه به ذهن
هرخوانندهاى خطور كرده و پاسخى هم ندارد!
بارى بهتر است از اين قسمت روايت هم بگذريم،و
بهقسمتهاى ديگر آن بپردازيم.
ج-در دنباله روايت صحيح بخارى آمده بود كه در اثر
فترتوحى،رسول خدا«ص»چنان غمگين شد كه چندين بار خواستتا
خود را از نوك كوهها پرت كند و هرگاه كه خود را ببالاى
كوهميرساند تا خودكشى و انتحار كند جبرئيل در برابر او
ظاهر ميشدو بدو مىگفت:
اى محمد براستى كه تو پيامبر خدائى و بدينوسيله
آنحضرترا دلگرم ساخته و دلش آرام ميشد و از خودكشى
صرفنظرميفرمود...!
كه باز اين سئوالات مطرح ميشود كه:
مگر رسول خدا«ص»پس از آمدن جبرئيل و سخنان خديجةو
ورقة-بگفته اينان هنوز هم در رسالتخويش ترديد داشت!
و مگر جبرئيل-كه واسطهاى براى نزول وحى بيش
نيست-چنينمقام و عظمتى دارد كه بتواند قلب مضطرب و مردد
رسول خدا«ص»را آرام كند؟
و بر فرض آنكه چند روزى وحى از آنحضرت قطع شد،آيااين
قطع وحى مجوزى براى انتحار و خودكشى آنحضرت ميشود،و آيا
براستى رسول خدا«ص»نعوذ بالله اين اندازه جاهلانه
وكودكانه فكر ميكرده؟
و اساسا آيا ما اين روايت را بايد بپذيريم يا قرآن كريم
را كهدرباره همه رهبران الهى بطور عموم فرموده:
و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا
بآياتنايوقنون/[180]و
از ايشان كسانى را به سمت رهبرى و امامت انتخاب كرديم
كهمردم را به فرمان و دستور ما راهبرى كنند پس از آنكه
استقامت و بردبارىكردند و به آيات ما يقين داشتند...
و درباره خصوص رسول خدا«ص»در ماجراى وحىبصراحت
فرمايد:
پس خداى تعالى
[181] به بندهاش وحى كرد آنچه را كه وحى فرمود،ودلش
آنچه را ديده بود تكذيب نكرد،آيا شما او را بر آنچه ديده
انكار ميكنيد و نسبتشك و ترديد به او ميدهيد؟
كه زمخشرى و ديگران از دانشمندان اهل سنت آيه«ماكذب
الفؤاد ما راى»را اينگونه تفسير كردهاند كه«لم يشك
فىانما رآه حق»[182]يعنى
شك نكرد كه آنچه ديده بود حق بود.
و يا روايات ديگرى را كه خود شما در باب وحى از
راويانديگر نقل كردهايد مانند روايت ابن عباس كه ميگويد:
«...فرجع الى بيته و هو موقن...»[183]پس
رسول خدا«ص»بخانه بازگشت در حالى كه يقين داشت!
و يا روايت عبد الله بن ابى بكر بن حزم را كه در
اينباره گويد:
«...استعلن به جبرئيل...و بشره برسالة ربه حتىاطمان»[184]و
اگر اين روايت-و هر روايتى كه در صحيح بخارى آمدهصحيح است
پس چرا قاضى عياض كه از بزرگان اهل سنتاست در داستان وحى
گفته:
«لا يصح ان يتصور له الشيطان فى صورة الملكو يلبس عليه
الامر لا فى اول الرسالة و لا بعدها،و الاعتماد فى ذلك على
دليل المعجزة بل لا يشك النبى ان ما ياتيه من الله هو
الملك و رسوله الحقيقى،امابعلم ضرورى يخلقه الله له،او
ببرهان جلى يظهره اللهلديه لتتم كلمة ربك صدقا و عدلا لا
مبدل لكلماتالله»[185]يعنى
صحيح نيست كه شيطان در صورت فرشته براى اومتصور شود و امر
را بر او مشتبه سازد نه در آغاز رسالت و نهبعد از آن و
اعتماد در اينجا بر معجزه است،بلكه پيامبرشك نمىكند كه
آنچه از جانب خداوند بر او نازل گشتهفرشته و رسول حقيقى
استيا بعلمى ضرورى.كه خدا دراو آفريده يا ببرهانى آشكار و
جلى كه خدا بر او آشكاركند تا كلمه خود را بر او تمام
سازد...كه تغيير دهندهاىبر كلمات خدا نيست!
و پيش از اين نيز از قاضى عياض گفتارى در اينباره
نقلكرديم!
و آيا امثال قاضى عياض اين روايت را ديده و اين سخن
راگفتهاند...
و نظير همين عقيده و گفتار را مرحوم علامه طبرسى
قدسسره در مجمع البيان بدنبال حديثى كه از دانشمندان اهل
سنت روايت كرده و ذكر اضطراب و نگرانى رسول
خدا«ص»بدنبالنزول وحى بر آنحضرت در آن آمده،فرموده است
كه ما متنحديث و گفتار آن دانشمند بزرگ را براى مزيد
اطلاع خوانندگانمحترم ذيلا نقل مىكنيم:
ايشان در ذيل تفسير آيه:
«يا ايها المدثر»چنين گويد:
«قال الاوزاعى:سمعتيحيى بن ابى كثير يقول:سالت اباسلمة
اى القرآن انزل من قبل قال:«يا ايها
المدثر»فقلت:او«اقرءباسم ربك»؟فقال:سالت جابر بن عبد الله
اى القرآن انزل قبل؟
قال:«يا ايها المدثر»فقلت:او«اقرء»؟قال جابر:احدثكم
ماحدثنا رسول الله صلى الله عليه و آله، قال:جاورت بحراء
شهرا،فلماقضيت جوارى نزلت فاستبطنت الوادى فنوديت،فنظرت
امامىو خلفى و عن يمينى و عن شمالى فلم ار احدا،ثم نوديت
فرفعت راسىفاذا هو على العرش فى الهواء،يعنى جبرئيل عليه
السلام،فقلت:
دثرونى دثرونى فصبوا على ماء،فانزل الله عز و جل:«يا
ايها المدثر»و فىرواية:فخشيت منه فرقا حتى هويت الى
الارض،فجئت الى اهلى.
فقلت:زملونى،فنزل:«يا ايها المدثر×قم فانذر»اى ليس بك
ماتخافه من الشيطان،انما انت نبي فانذر الناس و ادعهم الى
التوحيد»
و سپس در رد اين گفتار نابجا فرموده:
«و فى هذا ما فيه،لان الله تعالى لا يوحى الى رسوله الا
بالبراهين النيرة،و الآيات البينة الدالة على ان ما يوحى
اليه انما هو من اللهتعالى،فلا يحتاج الى شيء سواها و لا
يفزع و لا يفزع و لا يفرق»[186]يعنى
و اشكال اين حديث روشن است،زيرا خداى تعالى بهپيامبر خود
وحى نمىكند مگر با برهانهاى روشن و آياتآشكارى كه دلالت
دارد بر اينكه آنچه بر او وحى شده از جانبخداى تعالى
است،پس نيازى به چيز ديگر نيست و چنان نيستكه كسى او را
بترساند و مضطرب سازد و نگران شود و بترسد!
بارى بهتر آن است كه سخن را درهم پيچيم و تحقيق وبررسى
بيشتر را در باب نقد جملات اين حديث بعهده خوانندهمحترم
بگذاريم،ولى اين نكته را نمىتوانيم ناگفته بگذاريم
كهراستى جاى بسيار تاسف است كه درباره مهمترين
مسئلهاعتقادى ما يعنى مسئله وحى و نبوت كه سرآغاز همه
مسائل ديگراست بايد امثال اينگونه روايات در كتابهائى
همچون صحيحبخارى و مسلم كه نزد بسيارى از مسلمانان تا
بدان درجه اعتباردارند كه نووى دربارهشان گويد:
«و هما اصح الكتب بعد القرآن»[187]و
اين دو كتاب پس از قرآن كريم صحيحترين كتابها است.
و بر طبق همين روايات مقام والا و عظيم رسول خدا«ص» را
تا بدان حد پائين آورده كه در هنگام دريافت وحى الهى
وانجام رسالت تاريخى و جهانى خود اينگونه دچار ترديد و دو
دلىبشود؟و براى رفع ترديد خود ناچار به خديجة و ورقة بن
نوفل وديگران متوسل شود،و در اثر«فترت»وحى و انقطاع موقت
آن بهآن اندازه دچار هيجان و اضطراب شود كه چندين بار
تصميم بهانتحار و خودكشى بگيرد و...و...
و با اين روايات صحيحة و معتبره خود!بهترين بهانه
ودستاويز را بدست دشمنان اسلام بدهند كه آغاز وحى
رسولخدا«ص»را با تاييد امثال ورقة بن نوفل كه بگفته
آنها-و امثالهمين روايات-سالها بدين نصرانيت درآمده و در
اين آئين علومزيادى را كسب كرده بود، توام كنند...
و حالتشك و ترديد را در آنچه بر رسول خدا نازل
ميشدوارد سازند!
و مقام رسول خدا«ص»را تا سرحد يك انسان چنانى با
آنحالات و اعمال تنزل دهند!و امثال اين سخنان!
تحليلى درباره اين روايات:
در اينجا ما به يك جمعبندى رسيدهايم كه براى
مااحتمالاتى را بوجود آورده و نقل آن خالى از فايده نيست و
شايد شما هم اين احتمالات را بعيد ندانسته و بهپسنديد و
آن اين استكه با توجه باينكه راوى اين حديث عروة بن زبير
و اسماعيل بنابى حكيم از آل زبير بودند احتمالات زير بنظر
ميرسد:
1- عبد الله بن زبير و زبيريان چند سالى در مكه و مدينه
وقسمتى از خاك عراق حكمرانى داشتند و خود را
بعنوانجانشينان پيغمبر اسلام و وارثان خلافت آن حضرت جا
زده بودند،در مقابل رقباى خود از بنى هاشم و بنى اميه و
بنى عباس براىخود فضيلت تراشى مىكردند و حديثهائى براى
خانواده و فاميلخود جعل ميكردند تا خود را از ديگران به
اسلام و پيامبر بزرگواراسلام نزديكتر از ديگران معرفى
كنند...
و شاهد بر اين مطلب ميتواند همان حديث جعلى قبلى باشدكه
در مذمت عباس و على عليه السلام جعل كرده بود بدانخاطركه
علويون و بنى عباس رقباى ايشان بودند.
2- زبير بن عوام برادرزاده خديجه سلام الله عليها است
كهنسبشان به بنى اسد بن عبد العزى ميرسد و عوام پدر او
برادر خديجهبوده و ورقة بن نوفل هم پسر عموى خديجه كه
همگى از همانتيره بنى اسد بن عبد الغرى هستند،و اين
خبرسازان حرفهاى براىاينكه فضيلتى براى حضرت خديجه سلام
الله عليها و ورقة بننوفل بتراشند اين سخنان را به ايشان
نسبت داده تا آنها را در تحكيم اساس اسلام سهيم سازند،اگر
چه در اين ميان مقام والاىرسول خدا«ص»نيز مخدوش گردد و
شايد ندانسته و بىتوجه بهاينطرف قضيه يعنى خدشهدار شدن
مقام رسول خدا«ص»نيزاينكار را كردهاند و تعمدى در اينكار
نداشتهاند...
3- در مورد عايشه نيز همانگونه كه قبلا گفته شد
خالهعروة بن زبير بوده و عروة بن زبير همانگونه كه شنيديد
احدى را ازاو داناتر بعلم فقه و طب و شعر نمىدانسته و از
اين رو شايد عايشهدرباره ماجراى وحى اظهار نظرى كرده و
عروه روى همانعقيدهاى كه به وى داشته آنرا بعنوان يك
روايت مسلمى از اونقل كرده تا ضمنا يكى از بهترين حديثهائى
را كه از خالهاششنيده در اين باب اظهار كرده باشد...
و روى اين جهات احتمال جعل در اين روايات قوى استو
انگيزه آن نيز همينها بود كه خوانديد،و الله العالم.
و در پايان لازم است نظرى هم به روايات شيعه در بابوحى
بيندازيم و بهبينيم آنها داستان وحى و آغاز نبوت
رسولخدا«ص»را چگونه روايت كردهاند.
از آنجمله از امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه
نقل شدهكه درباره داستان وحى و آغاز آن در روزهاى نخست
بعثتفرموده:
و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللهصلى
الله عليه و آله و خديجة و انا ثالثهما،ارى نورالوحى و
الرسالة،و اشم ريح النبوة،و لقد سمعترنة الشيطان حين نزل
الوحى عليه صلى الله عليه و آله،فقلت:يا رسول الله ما هذه
الرنة؟فقال:هذا الشيطانقد ايس من عبادته انك تسمع ما
اسمع،و ترى ما ارى،الا انك لست بنبى،و لكنك وزير،و انك
لعلى خير[188]
-و گرد نياورد خانهاى احدى را آنروز در اسلام جز
رسولخدا«ص»و خديجة و من نيز سومى آنها بودم كه نور وحىو
رسالت را ميديدم و بوى نبوت را استشمام ميكردم وبخوبى صداى
ناله شيطان را شنيدم در آنهنگامى كه وحىبر رسول
خدا«ص»نازل شد و عرضكردم:اى رسول خدااين ناله
چيست؟فرمود:اين شيطان است كه از پرستشخود نوميد گشته،تو
هم ميشنوى آنچه را من مىشنوم ومىبينى آنچه را من مىبينم
جز آنكه تو پيامبر نيستى ولىتو وزير و كمككارى و تو بر
خير و خوبى هستى!
و همانگونه كه ملاحظه ميكنيد امير المؤمنين عليه السلام
دراين خطبه به وضوح و صراحت جريان را بگونهاى ترسيم
فرموده و گزارش ميدهد كه گذشته از اينكه رسول خدا«ص»نور
وحى رامشاهده ميفرمود و صداى ناله شيطان را تشخيص
ميداد،خودآنحضرت يعنى على عليه السلام-آن شاگرد ممتاز
مكتبآنحضرت-نيز صداى ناله شيطان را مىشنيد و هيچگاه آندو
را بايكديگر اشتباه نميكرد...!
و اين هم روايت ديگرى كه مجلسى(ره)در كتاببحار الانوار
از امالى شيخ روايت كرده كه برخى از اصحاب امامصادق عليه
السلام جريان وحى را كه از آنحضرت مىپرسد كهچگونه رسول
خدا«ص»گاه ميفرمود:اين جبرئيل است كه بمنچنين و چنان
ميگويد،و گاه در حال وحى به حال بيهوشى واغماء ميافتاد؟
امام عليه السلام در پاسخ او فرمود آن حالت رسول
خدا«ص»
و آن سنگينى كه احساس ميكرد در هنگامى بود كه
خداىتعالى بدون واسطه جبرئيل با آنحضرت سخن
ميگفت،ولىهنگامى كه جبرئيل با آن بزرگوار سخن ميگفت چنين
حالتى برآنحضرت عارض نمىشد و خيلى عادى ميفرمود:
اين جبرئيل است!و جبرئيل چنين گفت؟
و اين هم متن حديثشريف كه خلاصه ترجمهاش را شنيديد:
الحسين بن ابراهيم القزوينى،عن محمد بن وهبان،عن احمد
بن ابراهيم بن احمد،عن الحسن بنعلى الزعفرانى،عن
البرقى،عن ابيه،عن ابن ابىعمير،عن هشام بن سالم،عن ابى
عبد الله عليه السلامقال:قال بعض اصحابنا:اصلحك الله اكان
رسول اللهصلى الله عليه و آله يقول:قال جبرئيل،و هذا
جبرئيليامرنى،ثم يكون فى حال اخرى يغمى عليه؟قال:
فقال ابو عبد الله عليه السلام:انه اذا كان الوحى
منالله اليه ليس بينهما جبرئيل اصابه ذلكلثقل الوحى من
الله،و اذا كان بينهما جبرئيل لم يصبهذلك فقال:قال لى
جبرئيل،و هذا جبرئيل.[189]و
بلكه در پارهاى از روايات آمده است كه جبرئيل هيچگاهبدون
اجازه قبلى نزد رسول خدا«ص»نمىآمد،و هرگاه نيز كه اجازه
ميگرفت هنگام ورود با كمال ادب و مانند بندهاى درحضور
آنحضرت جلوس ميكرد،كه اين هم متن آن حديث ديگركه شيخ
صدوق(ره) در كتاب علل از امام صادق عليه السلامروايت
كرده:
عن ابى عبد الله عليه السلام قال:كان جبرئيل اذا اتى
النبىصلى الله عليه و آله قعد بين يديه قعدة العبد،و كان
لا يدخل حتىيستاذنه.[190]
اكنون بنگريد«تفاوت ره از كجا است تا بكجا»و چهاندازه
فرق است ميان روايات اهل سنت و روايات شيعه درمعرفى جبرئيل
و رسول خدا«ص»و داستان وحى و ورود فرشتهوحى بر رسول
خدا«ص»؟و خود قضاوت كنيد!
و اين نيز حديث ديگرى در اين باره كه عياشى در تفسير
خودآنرا از زراره از امام صادق عليه السلام روايت كرده
است.
«عن زرارة قال:قلت لابي عبد اللهعليه السلام:كيف لم
يخف رسول الله صلى الله عليهو آله فيما ياتيه من قبل الله
ان يكون ذلك مما ينزغ به الشيطان؟قال:فقال:ان الله اذا
اتخذ عبدا رسولاانزل عليه السكينة و الوقار،فكان ياتيه من
قبل اللهعز و جل مثل الذى يراه بعينه».
زرارة گويد:به امام صادق عليه السلام
عرضكردم:چگونهرسول خدا«ص»در آنچه بر او از سوى خدا نازل
مىگشتترس آنرا نداشت كه از وساوس شيطان باشد؟امامعليه
السلام فرمود: براستى كه خدا هرگاه بندهاى را بهرسالت
انتخاب مىكند آرامش و وقار خود را بر او
فرومىفرستد،بدانگونه كه هر چه از جانب خداى عز و جل براو
نازل گردد همانند چيزى است كه به چشم خودمىبيند...[191]
در اين حديث اين مطلب كه رسول خدا«ص»در موردوحى الهى
هيچگونه شك و ترديدى بخود راه نميدهد مسلم فرضشده و علت
آنرا زرارة مىپرسد؟
و اين هم روايتى درباره ماجراى بعثت رسول خدا«ص»كهچون
راوى و سندى ندارد چندان معتبر نيست ولى ناقل آن مرحومابن
شهر آشوب است كه در مناقب آنرا روايت كرده كه ميگويد:
و روى انه نزل جبرئيل على جياد اصفر و النبى صلى الله
عليه و آله بين على عليه السلام و جعفر،فجلسجبرئيل عند
راسه،و ميكائيل عند رجله،و لم ينبهاهاعظاما له،فقال
ميكائيل:الى ايهم بعثت؟قال:الىالاوسط،فلما انتبه ادى اليه
جبرئيل الرسالة عن اللهتعالى،فلما نهض جبرئيل ليقوم اخذ
رسول اللهصلى الله عليه و آله بثوبه ثم قال:ما اسمك؟قال:
جبرئيل،ثم نهض النبى صلى الله عليه و آله ليلحقبقومه
فما مر بشجرة و لا مدرة الا سلمت عليه و هناته،ثمكان
جبرئيل ياتيه و لا يدنو منه الا بعد ان يستاذن عليه،فاتاه
يوما و هو باعلى مكة فغمز بعقبه بناحية الوادىفانفجر عين
فتوضا جبرئيل،و تطهر الرسول،ثمصلى الظهر و هى اول صلاة
فرضها الله عز و جل،و صلىامير المؤمنين عليه السلام مع
النبى صلى الله عليه و آله،و رجع رسول الله صلى الله عليه
و آله من يومه الى خديجةفاخبرها،فتوضات و صلت صلاة العصر
من ذلكاليوم[192]
-و روايتشده كه جبرئيل بر اسبى زرد رنگ(و يا درمكانى
بنام جياد)بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا«ص»ميان على عليه
السلام و جعفر خفته بود،پسجبرئيل در كنار سر آنحضرت نشست
و ميكائيل در كنارپاى او و بخاطر عظمت و بزرگى آنحضرت وى
را بيدارنكردند، ميكائيل گفت:بسوى كداميك از اينان
مبعوثگشتهاى؟گفت:به اين كه در وسط خفته!و چون
رسولخدا«ص»از خواب بيدار شد جبرئيل رسالتخداى تعالىرا
به آنحضرت ابلاغ كرد،و چون جبرئيل خواست كهبرخيزد رسول
خدا«ص»جامهاش را گرفت و بدو گفت:
نام تو چيست؟گفت:جبرئيل،آنگاه رسول خدا برخاستتا به
قوم خود ملحق شود كه به هيچ درخت و سنگىنمىگذشت جز آنكه
بر او سلام كرده و مژدهاش ميدادند.
و پس از آن جبرئيل نزد او ميآمد ولى به آنحضرت
نزديكنمىشد تا از وى اذن بگيرد پس روزى در حالى كه
رسولخدا«ص»در بالاى مكه بود بنزد وى آمد و در گوشهاى
ازآن وادى جائى از زمين را فشار داد و چشمهاى پديدار شد
وجبرئيل وضوء گرفت و رسول خدا«ص»نيز تطهير كردآنگاه نماز
ظهر را خواند،و آن نخستين نمازى بود كهخداى عز و جل فرض
كرد،و امير المؤمنين عليه السلام نيز باآنحضرت نماز
خواند،و رسول خدا«ص»در همان روزبنزد خديجة بازگشت و جريان
را به او خبر داد و او نيز وضوء ساخته و نماز عصر را در
همان روز خواند...
و از روايت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه كه
درداستان مجاورت رسول خدا«ص»در غار«حراء»ميگويد:
«...حتى جاءت السنة التى اكرمه الله فيها بالرسالة
فجاور فىحراء شهر رمضان و معه اهله: خديجة و على بن
ابيطالب و خادم لهم،فجاءه جبرئيل بالرسالة...»[193]
معلوم ميشود كه على عليه السلام و خديجة نيز در
ماجراىنزول وحى و بعثت و در غار حراء همراه رسول خدا؟«ص»
بودهاند...
ولى سند حديث و مصدر آنرا متاسفانه نقل نكرده،وهمين قدر
در آغاز آن گفته:«و قد ورد فى الكتب الصحاح».