درآمدي بر تاريخ اسلام (مجموعه مقالات)  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


روش تأليف تاريخ طبرى

اندام تأليفى تاريخ طبرى «تاريخ الرسل والملوك»، چنين است. اين تاريخ دو بخش است.

1ـ پيش از اسلام، كه از مباحثى نظير ابتداى خلقت، هبوط آدم، داستان هابيل و قابيل در آن سخن به ميان مى آيد. پس از آن از پيامبران ـ درود خدا بر آنان باد ـ همانند نوح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، ايوب، شعيب، يعقوب، يوسف، موسى، الياس، داود، سليمان، هود، صالح، يونس، عيسى صلوات اللّه عليهم اجمعين و محمد(صلى الله عليه وآله)، سخن گفته است.

آنگاه به نگارش تاريخ امت ها پرداخته و به ذكر تاريخ ايران، از آغاز، يعنى ايام منوچهر تا خسروپرويز روى آورده است. سپس واقعه ذى قار و يزدگردبن شهريار را نقل مى كند. از بنى اسرائيل ياد كرده و از شاهان روم، از آغاز مسيحيت سخن رانده است. پس از آن به ذكر

1. الحجاز والدولة الاسلامية، ص 21.

اخبار عاد، ثمود، طسم، جديس و جرهم و شاهان يمن و پاره اى از مشاهير عرب «زباء» پرداخته است.

و در آخر از نياكان پيامبر گرامى ـ درود خدا بر او و خاندانش باد ـ به عنوان درآمدى بر عصر نبوت سخن رانده است. ولى در اين بخش ترتيب سال را رعايت نكرده بلكه محور كار او بر اساس جايگاه تاريخى است.

2ـ اسلام، در اين بخش به مباحث تاريخ اسلام از عصر پيامبر گرامى تا سال 302 هجرى پرداخته مى آيد، با تكيه بر «حوليات».

در مورد حوليات و اينكه آيا طبرى در تاريخنگارى اسلامى در اين كار پيشگام است يا نه، نظرياتى ارائه شده است. قبل از پرداختن به ذكر آن نظريات، بد نيست كه بدانيم طبرى چه در اين كار پيشگام باشد و چه نباشد، كار او به عنوان يك اثر نمونه و جامع و مدون سرمشق كار كسانى واقع شد كه بعدها بر اين شيوه گام نهادند و آن را به عنوان يك روش در تاريخنگارى برگزيدند.

روزنتال، با استناد به حجم فراوان كار طبرى، و نيز اخبارى كه درباره استعمال تاريخنگارى حوليات از مورخين نخستين به ما رسيده است، ابتكار او را در اين كار نفى مى كند.

بايد دانست از كسانى كه در اين روش دست به تأليفات زده اند، بايد از اين افراد نام برد.

1ـ ابو عيسى بن المنجم(م279 ه?) كه پيش از طبرى كتابى به نام، «تاريخ سنى العالم» نگاشته است. اين كتاب همانگونه كه از عنوانش بر مى آيد، بايد بر اساس ساليانى كه حوادث در آنها رخ داده است تأليف شده باشد.

2ـ محمدبن يزداد كه بنابر نقل ابن نديم، كتابى در اين شيوه تأليف كرده است. اين كتاب بعداً توسط فرزندش عبدالله تا سال 300 هجرى تكميل شده است. از آنچه بدست آمده، بر مى آيد كه اين كتاب نيز براساس روش حوليات نگارش يافته است.

روزنتال، چنين عقيده دارد كه تاريخ حمزه اصفهانى و تاريخ الياس نصيبى هر دو متضمن بر گرفته هايى از تاريخ محمدبن موسى خوارزمى است كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى مى زيسته است. اين امر خود مى رساند كه كتاب خوارزمى بر حسب سنين تأليف يافته است.(1)

از آنچه بدست مى آيد، ثابت مى شود كه طبرى نخستين كس نيست كه در اين زمينه، تاريخ نوشته باشد، بلكه هيثم بن عدى(م 206 ه?) كتابى در تاريخ نوشته كه بر اساس روش حوليات است، به نام «كتاب التاريخ على السنين». اين امر خود مى رساند كه نگارش تاريخ بر اساس حوليات در نيمه دوم قرن دوم هجرى، در عراق معروف بوده است.

نيز در الفهرست ابن نديم آمده است كه جعفربن محمدبن الازهر(م 276 ه?) كتابى در تاريخ نگاشته كه بر اساس سنوات مرتب بوده است.(2)

پيشتر اشاره كرديم كه روش نگارش كتب تاريخ عمومى در اسلام، بر دو دسته تقسيم مى شود:

1ـ بر اساس موضوعات،

2ـ بر اساس حوليات.

حوليات، تواريخى هستند كه حوادث را بر اساس تسلسل سنوات پى مى گيرند. نخستين كس كه بر اين شيوه نگاشت، هيثم بن عدى و پس از او طبرى، مسكويه، ابن اثير، ابن طقطقى، ابن عبرى و ابوالفداء، بر اين شيوه تاريخ نوشتند.(3)

طبرى در تنظيم تاريخش، تسلسل حوادث را رعايت كرده و آن را برحسب وقوع سال بعد از سال، از آغاز هجرت نبوى تا سال302 هجرى تأليف كرده است. او در هر سال، حوادثى را كه ارزش نقل داشته آورده است. ولى اگر حادثه طولانى است، وى آن را بر حسب سنواتى كه واقعه در آن رخ داده ذكر كرده است، سپس در مكان مناسب به تفصيل از آن ياد كرده است.

1. علم التاريخ عندالمسلمين، فرانتز روزنتال، ترجمه دكتر صالح احمد على، بغداد،1963،صص 104ـ102.

2. التاريخ و المورخون العرب، دكتر السيدعبدالعزيز سالم، بيروت، دارالنهضة العربية، 1981، ص87 و88 .

3. مجلة الفكر العربى، ش27، السنة الرابعة، 143، بيروت، 1982.

او در گردآورى و تأليف روايات تاريخى، ابتدا و پس از تدوين، آن را به منبع اصلى اسناد مى دهد. اين منبع اصلى، گاهى شيخ موثق اوست، گاه عادلى است كه در واقعه شركت داشته، يا عالم بدان است، و نيز گاه كتابى است كه آن را با سند متصل، قرائت و استماع كرده و اجازه روايت دارد، گاه گروهى از اهل باديه اند و گاه كسانى هستند كه از شهرها و سرزمينهاى ديگر آمده و مورد اعتماد اويند.(1)

ما امروز با عنايت به كتب اصول حديث و منابعى كه بدست ما رسيده است، مى توانيم حقيقت اين سخن را كه طبرى معلومات تاريخى خود را از كتبى بدست آورده است كه در پاره اى از آنها اجازه روايت داشته و در پاره ديگر چنين اجازه اى نداشته است، دريابيم.

سلسله اسنادى كه طبرى در نقل آنها، اجازه روايت داشته، با عبارات: «حدّثنا»، «اخبرنا»، يا «كتب»، شروع مى شود. ولى در كتبى كه طبرى اجازه نقل روايت از آنها را نداشته است، با عبارات زير آغاز مى شود:«قال»، «ذكر»، «روى» و «حدثت».(2)

روشى كه طبرى در تدوين تاريخ بر مى گزيند، روش محدثين است. و آن چنين است كه حوادث تاريخى از طرق موجود روايت مى شود و سند را ذكر كرده تا به صاحب اصلى مى رساند. وى در اكثر مواضع، اظهار رأى و نظر مى كند، اين روشى است كه طبرى در بيشتر كتاب پيموده است. او از كتابهايى نقل مى كند و گاه به نام كتاب نيز تصريح مى كند و يا از مؤلفين بدون نام كتاب، نقل قول مى كند.

طبرى چون بر طريقه اصحاب حديث، تكيه بر سند دارد، حوادث تاريخى را با ذكر سند، شروع مى كند، و چون در مكتب تاريخنگارى او، روايت مورد عنايت است و روايت نيز نيازمند به ذكر كتب نيست، نام راوى جاى كتاب را مى گيرد.

او در تاريخ خود حتى قصد تكميل تفسير هم دارد. اساس صحت روايت در نظر طبرى اعتماد به روات از حيث «عدالت»، «ضبط» و «صحت سند» است. و اين همان شيوه اى است كه طبرى در كتاب خود آن را با «امانت» و «دقت» رعايت كرده است. وى حتى در روش خود

1. التاريخ والجغرافيه فى العصور الاسلامية، ص140.

2. تاريخ التراث العربى، ص160.

با انبوهى از روايات كه گاه با عقل هم سازگار نيست، مواجه مى شود، ولى هيچگاه دست به نقد پاره اى از مضامين آنها نمى زند. زيرا براى او، صرف صحيح بودن سند كفايت مى كند، گرچه با عقل و منطق سازگار نباشد.

بيشتر اين اخبار به انبياء مربوط است و جزء اخبار دينى است و از غيبيات سخن مى راند و عقل را در آن راهى نيست. وى براى بيان اين قضيه در مقدمه تاريخش مى آورد:(1)

... و ليعلم الناظر فى كتابنا هذا انّ اعتمادى فى كل ما احضرت ذكره فيه مما شرطت انى راسمه فيه، انما هو على ما رويت من الاخبار التى أنا ذاكرها فيه، و الآثار التى انا مسندها الى رواتها فيه، دون ما ادرك بحجج العقول، و استنبط بفكر النفوس، الا اليسير القليل منه، اذا كان العلم بما كان من اخبار الماضين، و ما هو كائن من انباء الحادثين، غير واصل الى من لم يشاهدهم و لم يدرك زمانهم، الا باخبار المخبرين، و نقل الناقلين، دون الاستخراج بالعقول، و الاستنباط بفكر النفوس.

فما يكن فى كتابى هذا من خبر ذكرناه عن بعض الماضين مما يستنكره قارئه، اويستشنعه سامعه، من اجل انه لم يعرف له وجهاً فى الصحه و لا معنى فى الحقيقة، فليعلم انه لم يؤت فى ذلك من قِبَلنا و انما اتى من قبل بعض ناقليه الينا، و انا انما ادينا ذلك على نحو ما ادى الينا.(2)

...آنكه در اين كتاب مى نگرد، بايد بداند كه اعتماد من در آنچه فراهم آورده ام، بر اين شرط بوده است كه تنها نگارنده باشم، آنچه آورده ام و از اخبار نقل كرده ام و از آثار برشمرده و به راويان استناد جسته ام، تنها نقل بوده است و عقل را در آن ره نداده ام. و نيز از استنباط رأى، جز در موارد اندك بهره نبرده ام.

آگاه شدن از حوادث گذشتگان و آنچه از اخبار كه در بستر زمان جارى مى شود، براى آنانكه آن را درك نكرده و يا ناظر نبوده اند، بدست نمى آيد، مگر از طريق خبردادن مخبران و نقل ناقلان، و در اين راه نبايد از عقل و استنباط ذهنى كمك گرفت.

اين كتاب كه من فراهم آورده ام از گذشتگان است، كه ممكن است شنونده را به سبب

1. منهج النقد التاريخى، الدكتور عثمان موافى، الاسكندريه، مؤسسة الثقافة الجامعيه، 1976،ص 229و230.

2. تاريخ الرسل والملوك، ابوجعفر محمدبن جرير الطبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، مصر، دارالمعارف، 1960، ج1، ص 7 و 8 .

آنكه در درستى آن شك دارد و آن را عارى از حقيقت مى داند، خوش نيايد يا آن اخبار را ناپسند شمارد.

خواننده بايد بداند كه اين اخبار را ما بر نساخته ايم. بلكه از طريق ناقلان به ما رسيده است. ما نيز آن را همانسان كه به ما رسانده اند، در كتاب آورديم.

اتخاذ اين شيوه از سوى طبرى، زمينه را براى نقد پژوهشگران تاريخى فراهم آورد، و گفته اند: آوردن اخبار، بدون دقت و تفحص، كارى درخور يك مورخ بصير نيست. اگر روش روايت خبر با ذكر سند ـ در حالى كه رجال اسناد نزد علماى جرح و تعديل مشهورند ـ متضمن صحت خبر و دقت در اخبارى كه در اسلام رخ داده است، باشد، ولى نمى تواند نسبت به اخبار پيش از اسلام تضمين صحت كند.

بهويژه كه دراين وادى، اخبار واهى و داستانهاى بى ارزش، همانند اسرائيليات و احاديث موضوعه فراوان آمده است. و اين امرى است كه موردتأييدمحدثان نيست.(1)

همين امر، كاوشگران تاريخ طبرى را، به دو دسته تقسيم نموده است كه ما در بحث بررسى نقاط قوت و ضعف طبرى، بيان خواهيم كرد.

نقاط قوت و ضعف طبرى

نگاه طبرى به تاريخ و روش او در نگارش تاريخ، متأثر از پژوهشها و فرهنگ اوست. به عنوان محدثى فقيه او در نگارش تاريخ خود بر دو انديشه اساسى در تاريخ تكيه دارد:

الف ـ وحدت رسالتهاى آسمانى (انبياء) از سويى;

ب ـ اهتمام به آزموده هاى امت و اتصال آن به زمان از سوى ديگر.

ارزش حادثه ها در نظر طبرى به ميزان قوت اسناد آن بستگى دارد، هر چه سند به حادثه نزديك تر باشد، از اهميت بيشترى برخوردار است. از اين طريق، ما از خلال نوشته هاى او، به روايات تاريخى تازه اى دست مى يابيم كه تنها در كتاب اوست.

روايات در مسير نقل و دست بدست شدن، تحت تأثير عوامل گوناگون، همانند حافظه،

1. مقدمه محمد ابوالفضل ابراهيم بر تاريخ طبرى، ص 25.

اميال شخصى، انگيزه ها و جز آن، دستخوش تغيير مى شود. از اين رونمى توان حتى پس از نقد و بررسى آنها، به طور جزم، حكم به سلامت و دقت در آنها كرد.

چون پاى «رأى» يا نظر شخصى غيرمصون از لغزش به ميان آيد ـ و اين خود ابتداى اشتباه است ـ براى احتراز بهتر است كه تنها به ذكر روايات كسانى از مورخين كه مؤثق اند، اكتفاء شود. مسئوليت صحت آن هم به عهده خود آنهاست. طبرى پيوسته از اظهار رأى و نظر، خوددارى كرده و به ندرت اتفاق مى افتد كه روايتى را بر ديگرى ترجيح دهد، بلكه پس از ذكر روايات مقبوله (از نظر خود او)، بى طرفى آشكار بر مى گزيند.

نگاه طبرى به تاريخ، به واقع، نگاه به بيان مشيت الهى است و تاريخ از ديد او مخزن و يا امانتكده آزموده هاى امتها است.

امتيازات تاريخنگارى طبرى

از مميزات اين شيوه از نگارش، آن است كه چون او مى خواسته است، همانند سلف محدث خود، همه روايات تاريخى اسلامى را يكجا در كتابش كنار هم چيند، از اين ره آورد خدمتى ارزنده به تاريخ اسلام كرده است.

وى در بررسى كليه مصادر و منابع، سخت اهتمام داشته و ما به وضوح درمى يابيم كه او سير تطور نگارش تاريخى عصر اول را به پايان آورده است.(1)

امتيازات عمده ديگر تاريخنگارى طبرى اينهاست:

1ـ مواد تاريخى او نسبتاً از اعتبار و وثاقت بيشتر و بهترى برخوردار است.

2ـ بيشتر به ذكر امور و شئون سياسى مى پردازد، نه فرهنگ و تمدن.

3ـ درباره تاريخ ايران حقايقى آورده است كه در هيچ متن معتبر عربى ديگرى ديده نمى شود.

4ـ در مورد تاريخ روم، دقت بكار برده با اينكه از نظر منبع فقير بوده است.

5 ـ از آوردن اخبار حوادث تاريخى خسته نشده بلكه تاحدودى بى طرفى را رعايت كرده است.

1. علم التاريخ عندالعرب، الدكتور عبدالعزيز الدورى، بيروت، دارالمشرق، 1983، ص 56.

6ـ حوادث عصر خود را فرو گذاشته و بدان نپرداخته است. (چون اگر به نگارش اين حوادث مى پرداخت، بعداً مورد پيروى و نقل ديگران مى شد و در مسخ وقايع و تحريف آن، مؤثر مى افتاد).

ايرادهايى كه بر او گرفته اند

اين موارد را به طور خلاصه در ذيل نقل مى كنيم:

1ـ اجتناب از نقد تاريخى و تكيه بى اندازه به روات و خارج از حوادث تاريخى زيستن. همين امر باعث شد تا مورخانى همانند، ابن اثير و ابن خلدون، بر او ايراد وارد كنند. او مى توانست همانند محدثين به توثيق و جرح روات بپردازد. ولى اين كار را نكرده و از كعب الاحبار و سيف بن عمر و ديگران كه غيرموثق اند، بهره برده است.

2ـ منابع را نقل نمى كند. مثلا وقتى از مدائنى نقل قول مى كند، ما نمى دانيم از كدام يك از 240 كتاب او نقل مى كند.

3ـ رشته حوادث تاريخى را با اتكاء به سال و بيان روايات متعدد و مختلف از هم مى گسلد و با ذكر اخبار معارض با خبر محور و اصلى، عملا ارتباط، سياق و وحدت تاريخى خود را از هم مى پاشد.

4ـ بين فترت تاريخى پيش و بعد از اسلام توازن موجود نيست.

5 ـ در نقل و قبول اسرائيليات، اوهام و خرافات، خاصه در امور خلقت و داستان پيامبران عظام، بدون دقت زياده روى مى كند.

6ـ تكيه بيش از حد او به اسناد گذشته، عملا او را از عنايت به عصر و زمان خود باز داشته و چهره عصر و حوادث آن در تاريخ او بى رنگ و مبهم است. او معتقد بود كه: «التاريخ مستودع خبرات الاجيال السابقه فقط».

7ـ فهم و دريافت او از تاريخ جهان كمتر از اقران و پيشينيان مورخ خود، همانند يعقوبى و ابن قتيبه است.

8 ـ توجه او بيشتر به امور سياسى و مشكلات داخلى حكومت معطوف است. از اين رو

عنايتى به فتوح و ارتباط با دولتها و سرزمينهايى همانند، اندلس، بيزانس، فرنگ و حالات داخلى آنها ندارد.(1)

مقبوليت كار او در نزد مورخان طبرى به عنوان شيخ المورخين و بنيانگذار مكتب سنتى تاريخنگارى بر شيوه حديث، مورد استقبال مورخين پس از خود قرار گرفت. شايد بتوان گفت تنها مورخ اسلامى كه بيش از ديگران مورد استقبال و تقليد مورخان پس از خود واقع شد، اوست.

اين ادعا را مى توان از خلال گفتار مورخان بزرگى همانند مسعودى، ابن اثير و ابن خلدون، دريافت.

مسعودى در مقدمه كتاب « مروج الذهب و معادن الجوهر» گويد:

... و اما تاريخ ابوجعفر طبرى كه بر كتب ديگر تاريخ برترى دارد و افزون تر از آنهاست، و جامع انواع خبرها و آثار و حاوى اقسام فنون و علوم مى باشد. اين كتاب داراى محسنات و فوايد زياد است و نفعش به تمام طالبان و پژوهندگان تاريخ و آثار گذشتگان مى رسد. مؤلف اين كتاب، فقيه عصر، زاهد و پرهيزگار زمان خود بوده است و علوم فقهاء و دانشمندان شهرها و اخبار محققان سير و آثار، به وى منتهى گرديده بوده است.

نيز ابن اثير جزرى در مقدمه « كامل التواريخ» خود نوشته است:

...و ابتدا كردم به تاريخ بزرگ تأليف امام ابوجعفر طبرى، زيرا كتاب مذكور در نزد عموم محققان مورد اعتماد و در موارد اختلاف محل رجوع مى باشد... و من از ميان همگى مورخان به طبرى اعتماد كردم زيرا وى از روى حق و صواب در اين فن پيشوا و از روى حقيقت و واقع، جامع علوم و فنون مى باشد.(2)

ابن خلدون، او را «مورخ و محدث امت» مى نامد و به تيمور مى گويد:

من به استناد قول طبرى با شما صحبت مى كنم.(3)

1. التاريخ العربى و المورخون، ج 1، صص 261 ـ 259.

2. احوال و آثار محمد بن جرير طبرى، على اكبر شهابى، تهران، انتشارات اساطير، 1363، ص 47.

3. فلسفه تاريخ، ابن خلدون، ص 173.

تاريخنگارى شيعيان(1)

تاريخ نگارى شيعيان، تاريخ نويسى و به طور كلى، تأليف كتاب در اسلام به وسيله شيعيان آغاز گرديد. صحابه و تابعين از صدر اسلام، اخبار مربوط به سنت، سيره، اقوال، افعال و معجزات رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و شرح احوال نياكان و قبيله او و اخبار كعبه و مكه و احوال اولاد و اهل بيت و اصحاب و كاتبان وحى و مشاوران و سرداران و خادمان آن حضرت را براى هم روايت مى كردند و اين كار را از مقوله عبادت و حفظ شعائر دين مى شمردند. اخبار انبياء و امم پيشين نيز كه مفسر قصص قرآن و اطلاع بر آنها براى هر مسلمان لازم بود ضبط و روايت مى شد.

در اواخر قرن اول هجرى و اوائل قرن دوم، بعض تابعين و تبع تابعين به جمع آورى احاديث سيره و مغازى رسول الله(صلى الله عليه وآله)همت گماشتند; مانند عروة بن زبير (م ح 92 ق) خواهرزاده عايشه و ابان بن عثمان بن عفان (م 105 ق) و وهب بن مُنَبّه يمنى (م 110 ق) ـ كه جزئى از مغازى او در هايدلبرگ آلمان محفوظ است ـ و عاصم بن عمربن قتادة (م 120 ق) و محمدبن مسلم بن شهاب زهرى (م 124 ق) و عبدالله بن ابى بكر بن حزم (135 ق) و موسى بن عقبه (م 124ق)... ليكن نخستين دانشمند مسلمان كه تاريخ اسلام را به تفصيل جمع آورى كرد و نخستين كتاب معتبر را به نام السيرة النبوية در احوال پيغمبر و نياكان او و اخبار بعثت و

*. محمدحسين مشايخ فريدنى: دايرة المعارف تشيع، تشيع سيرى درفرهنگ و تاريخ تشيع، تهران، نشر سعيد محبى، 1373، صص 393 ـ 377.

غزوات تأليف كرد، مردى شيعى مذهب و ايرانى تبار به نام محمدبن اسحاق بن يسار مطلبى (م 151 ق) بود و هر كس كه بعداز او در سيره و مغازى، كتابى تأليف كرده مديون اوست. اصل اين كتاب به طور كامل در دست نيست، ليكن تحريرى كه به وسيله عبدالملك بن هشام (م 213 ق) از آن ترتيب يافته در دست است. و به چند زبان ديگر ترجمه شده و به چاپ رسيده است. عنوان اين تحرير نيز السيرة النبوية يا سيره ابن هشام است.

اقدام شيعيان براى تدوين تاريخ اسلام و جمع آورى احاديث رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)يك واجب شرعى به شمار مى رفت. بعد از هجرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام)از مدينه به كوفه كه تشيع هويت سياسى پيدا كرد اقدامات بنيادى براى تجديد حيات اسلام و نماياندن چهره واقعى شريعت محمدى و نجات آن از دست اشرار و سودجويان به عمل آمد.

عامل مؤثر تصحيح تاريخ اسلام خطبه هاى اميرالمؤمنين بود كه در زمان خود او جمع آورى شد. به علاوه كتاب الديات، در قانون جزاى اسلام، و مصحف فاطمه كه به وسيله على(عليه السلام) براى همسرش فاطمه صديقه(عليها السلام)نوشته شد بهترين كتاب هايى است كه در اسلام تأليف شده است. به پيروى از آن حضرت بود كه سلمان فارسى و ابوذر غفارى اخبار سيره رسول الله و تاريخ زندگى او را جمع آورى كردند. همچنين به اشارت و موافقت على(عليه السلام)بود كه ياران او به تأليف كتاب در تاريخ اسلام آغاز نمودند.

عبيدالله بن ابى رافع، منشى اميرالمؤمنين(عليه السلام) در وصاياى على و كتابى در ذكر اسامى صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) كه در لشكركشى هاى جمل، صفين و نهروان در ركاب على(عليه السلام) جهاد كردند و مجموعه فتاوى و قضاياى على(عليه السلام) را در كتابى ديگر مدون كرد.

يكى ديگر از خواص ياران على به نام اصبغ بن نباته مجاشعى فرمانى را كه آن حضرت براى مالك اشتر استاندار مصر صادر كرده بود و وصاياى على را به پسرش محمدبن الحنفيه در كتابى ضبط نمود.

سليم بن قيس هلالى كه او نيز از ياران نزديك على(عليه السلام) بود كتاب جامعى متضمن ارشادات على(عليه السلام)به سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار و نيز بعض خطب آن حضرت را جمع آورى نمود كه در دست است و در نجف به چاپ رسيده است. از آن به بعد جمع احاديث شيعه و تدوين تاريخ اسلام و سيره پيغمبر و ائمه اطهار (عليهم السلام)آغاز گرديد و كتب بسيار در مناقب ائمه اثناعشر(عليهم السلام)به رشته تحرير درآمد.

بعضى گفته اند كه معاويه شخصى را به نام عبيد بن شريّه جرهمى مأمور تدوين اخبار، اشعار و انساب اهل يمن نمود. ليكن محققان، از جمله مستشرق آلمانى، پرفسور كورنكو اين خبر را بى اساس و مجعول دانسته اند. معلوم است كه بعد از بروز انشعاب بين مسلمين بر سر خلافت و تقسيم مسلمانان به دو گروه شيعى و سنّى، و تمركز آن دو عقيده در عراق و شام، تاريخ اسلام، سيره، سنت و احاديث نبوى، براى هر دو فرقه مهم ترين دستاويز به شمار آمده و از هر دو سو كوشيده اند اخبار موافق عقيده خود را تأييد و جمع و منتشر كنند و در تضعيف مستندات طرف ديگر از هيچ اقدامى فروگذار ننمايند. پيدا شدن علم درايه، رجال و نقد احاديث و تقسيم حديث به صحيح، حسن، موثق، ضعيف،... و تأليف سنن، مسانيد و نوشتن زندگى نامه پيغمبر (صلى الله عليه وآله)، امامان، صحابه و مقاتل ائمه، صرف نظر از جنبه هاى دينى و علمى آن، به قصد تولّى و تبرّى و اثبات مبادى مذهب، بوده است. تاريخ در نظر اهل سنت شرح احوال انبياء و امم آنان و مظاهر آفرينش الهى از بدو خلقت تا بعثت محمدبن عبدالله (صلى الله عليه وآله) و بعد از آن، دولت هاى اسلامى است به عقيده آنان جمع اخبار انسان بر روى زمين، مكمل وحى الهى و رسالت قرآن و حديث مى باشد. اما شيعه اماميه، استمرار حكم الهى را بعد از ختم نبوت به وجود امامان(عليهم السلام) و قيام هاى انقلابى شيعيان براى اعلاء كلمه حق مى دانند و سيره ائمه اثناعشر(عليهم السلام) و تاريخ حركات شيعه، همچنين تاريخ اسلام و جهان را بر اين اساس تدوين كرده اند. نمونه مشخص اين گونه تواريخ، كتاب تاريخ الحركات الشيعه فى الكوفة، تأليف ابومخنف لوط بن يحيى (م 157 ق) و نظائر آن است.

تأليف اخبار سيره، مغازى و جمع معارف اسلامى و تدوين شعب تاريخ، از احاديث، اخبار ملوك، امم، قصص، امثال، خرافات، اساطير، اشعار عرب، انساب قبائل، مناقب و مثالب ايشان، همه از عراق مخصوصاً كوفه، نشأت گرفت و از عراق به ساير اقطار اسلامى راه يافت. تاريخ نگارى را عمدةً موالى شيعه كه غالباً ايرانى نژاد بودند آغاز كردند. اين طبقه كه خود را در جامعه خودخواه و متعصب عربى، مظلوم و در اقليت مى ديدند از سوئى جنبش هاى شعوبى ضدعربى را تقويت مى كردند و از سوى ديگر به تأليف آداب و علوم اسلامى به خصوص تاريخ همت گماشتند تا از يك طرف موقع و مقام طبقه خود را در جامعه اسلامى مستحكم كنند و از طرف ديگر سوابق فرهنگى و مفاخر ملى خود را به عربها گوشزد نمايند.

نخستين مورخ بزرگ اسلام و تشيع، ابومخنف لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف غامدى ازدى كوفى است. پدرش از اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)و خودش از روات امام محمدباقر(عليه السلام) و به قولى امام جعفرصادق(عليه السلام) بود. او تاريخ قديم و معاصر عرب را در 32 تأليف گردآورد كه از آن جمله است: كتاب المغازى; السقيفه; الردّه; فتوح الاسلام; فتوح العراق; فتوح خراسان; الشورى; مقتل عثمان; الجمل; صفين; النهروان; الحكمين; الغارات; مقتل اميرالمؤمنين على(عليه السلام); مقتل الحسن; مقتل الحسين; مقتل حجربن عدى; اخبار زياد; اخبار المختاربن ابى عبيدة الثقفى آخذ الثار; مصعب بن الزبير و العراق; اخبار الحجاج; اخبار محمدبن ابى بكر; اخبار ابن الحنفيه; الخوارج و المهلّب; الازارقه و كتاب خطبة الزهراء... به طورى كه عنوان كتاب هاى ابومخنف نشان مى دهد نوشته هاى او نه تنها تاريخ اسلام تا نيمه قرن دوم هجرى بلكه دايره معارف تشيع و سيره جامع اميرالمؤمنين و حسنين و تفصيل مبارزات شيعيان تا زمان مؤلف است و مورخان شيعى و سنّى به خصوص راويان مقتل و واقعه طف، هم از آثار او استفاده كرده اند.

وفات ابومخنف به سال 157 ق در كوفه اتفاق افتاد. ابوعبيده معمربن مثنّى ثقفى ـ بالولاء ـ (م 209 ق) محدث، لغوى، اديب و مورخ ايرانى تبار، همه روايات منظوم و منثور قبايل عرب شمالى را در زمينه هاى مختلف، جمع آورى كرد. شمار كتاب هاى او را حدود دويست عنوان ثبت كرده اند كه از آن جمله است: فتوح ارمينيّه; ايام العرب; المثالب; طبقات الشعراء; القبايل و الأمثال. او ضد عرب و شعوبى مسلك بود و حتى كتابى در مطاعن و مثالب عرب نوشته است.

يكى ديگر از پيش آهنگان تاريخ نگارى در اسلام، ابوالفضل نصربن مزاحم بن سيّار منقرى تميمى كوفى (م 212 ق) است كه شيعى مذهب بوده و آثارش از منابع اصلى تاريخ تشيع، به شمار مى آيد. تأليفات عمده او: الغارات; الجمل; مقتل الحسين; اخبار المختار الثقفى; المناقب; وقعة صفين; النهروان و اخبار محمد بن ابراهيم و ابى السرايا. نصربن مزاحم گرچه در محبت على(عليه السلام) و آل او غلوّ مىورزيده ليكن مورخان سنى و شيعى روايات او را درست و بدون جانبدارى تشخيص داده اند. كتاب صفين او كه در ايران و مصر به چاپ رسيده از اسناد معتبر تاريخى به شمار مى رود. مكتب و تاريخ نويسى شيعه در عراق، رفته رفته از صورت تواريخ قبيله اى، محلى و مجمل نويسى، به صورت تحقيق، مقايسه و تفصيل درآمد و مؤلفين علاوه بر احاديث و روايات و اشعار عربى از منابع فارسى، سريانى و غيره نيز بهره مند شدند. در صف اول اين طبقه بايد از ابوالمنذر هشام بن محمد بن ابى النصر بن سائب بن بُشر كلبى ياد كرد وى مانند پدرش، نسب شناس، عرب شناس و از بزرگان مورخان شيعه شمرده مى شود. او اهل كوفه بود در همان شهر متولد شد و به سال 204 يا 206 ق در همان شهر درگذشت. شمار تأليفات او در صد و پنجاه و اند عنوان نوشته اند. معروف ترين آنها به شرح ذيل است:

جمهرة الانساب; الاصنام; نسب الخيل; بيوتات قريش; الكنى; المثالب; افتراق العرب; المؤودات; القاب قريش; القاب اليمن; ملوك الطوائف; ملوك كنده; بيوتات اليمن; ماكانت الجاهلية تفعله و يوافق حكم الاسلام; الديباج، در اخبار شعراء; تاريخ اخبار الخلفاء; صفات الخلفاء; تسمية من بالحجاز من احياء العرب; كتاب الأقاليم; اخبار بكر و تغلب و كتاب اسواق العرب...

از اين جمله دو كتاب الاصنام و نسب الخيل چند بار به چاپ رسيده و نسخه خطى المثالب كه در آن عيوب عرب برشمرده شده در كتابخانه موزه بغداد و اخبار بكر و تغلب نيز در كتابخانه آل سيدعيسى عطار در بغداد موجود است. مورخين و ادباى بعد از او، پيوسته از كتاب هاى ابن كلبى نقل و درباره اخبار آنها تحسين يا نقد نوشته اند.

ديگر از مورخين شيعى ايرانى تبار كه پيش كسوت مورخان اسلام و جامع شتات تاريخ شيعه به شمار مى آيد، ابوعبدالله محمد بن عمربن واقد سهمى ـ بالولاء ـ نام داشت. او در مدينه متولد شد. هارون الرشيد (م 193 ق) او را قاضى بغداد كرد و اين سمت را تا سال 207 ق كه وفات كرد عهده دار بود. مرگ او هم در بغداد اتفاق افتاد. واقدى در فنون مختلف تراجم، سيره، مغازى و تاريخ، كتاب هاى معتبر، تأليف كرده است. از جمله آنها، المغازى النبوية; فتح افريقية; فتح المعجم; فتح مصر و اسكندريه از اسناد موثق تاريخى است كه به چاپ رسيده است. ديگر از تأليفات او تفسير القرآن; اخبار مكه; الطبقات; فتوح العراق; سيرة ابى بكر و وفاته; تاريخ

الفقهاء; الجمل; كتاب الصفين; مقتل الحسين و ضرب الدنانير والدراهم و غيره مى باشد.

خطيب در تاريخ بغداد آورده است كه واقدى هر واقعه تاريخى را كه مى نوشت قبلا محل آن را معاينه مى كرد. گويند بعد از مرگش ششصد جعبه بزرگ كتاب هايى كه تأليف كرده بود از خود باقى گذاشت. او دو مملوك نويسنده داشت كه شب و روز براى او كتابت مى كردند. بزرگ ترين راويان اخبار او كاتبش محمدبن سعد زهرى (م 230 ق) معروف به ابن سعد بود كه كتاب الطبقات الكبير را در تراجم رجال اسلام تأليف كرده و در هشت مجلد به سال 1321 ق در ليدن به چاپ رسيده است. مشهورترين مورخ شيعى قرن سوم احمدبن اعثم كوفى (م ح 314 ق) مصنف دو كتاب الفتوح در تاريخ فتوحات اسلام تا عهد هارون الرشيد و تاريخ در شرح وقايع عصر مأمون تا مقتدر عباسى است. شخصيت هاى معروف اسلام و جنبش هاى انقلابى مسلمانان در قرن سوم و چهارم هجرى عمدتاً رنگ تشيع داشتند. علماى كلام شيعه كوشش خود را نه در راه ابطال عقايد سنيان، بلكه براى اثبات اصل ولايت و جنبه الهى بودن امامت و اثبات مذهب اهل بيت به كار مى بردند و در اين راه از كتب و مقالات ساير مذاهب نيز آزادانه استفاده مى كردند. نخستين شكاف فكرى و سياسى بين تشيع و تسنن بعد از ظهور دعوت اسماعيلى در شمال آفريقا به وسيله عبيدالله مهدى (م 322 ق) و تأسيس خلافت فاطمى مصر به وسيله المعزلدين الله (م 365 ق) پيدا شد. با بناى شهر قاهره به امر المعز و ورود او به آن شهر (362 ق) و بناى مسجد جامع و مدرسه دينى الأزهر نخستين دانشگاه شيعى و نخستين دانشگاه اسلامى (360 ق) رسميت تشيع اعلام شد و نام خلفاء از خطبه جامع الأزهر حذف گرديد و به جاى آن به نام على(عليه السلام)و اولاد او خطبه خوانده شد. اين افكار و شعارها در تدوين تاريخ اسلام و شرح احوال صحابه و درايه و ارزش يابى حديث اثر گذاشت. شاعرانى مانند ابوالقاسم محمدبن هانى اندلسى (م 362 ق) و المؤيد فى الدين هبة الله شيرازى (م 470 ق) با قصايد فاخر خويش دنياى اسلام را متوجه قاهره كردند و تأليف كتاب هايى مانند: افتتاح الدعوة; المناقب و المثالب; مختصرالآثار فيما روى عن الأئمة الاطهار; مناقب بنى هاشم و كتاب المجالس و المسامرات... كه همه به وسيله ابن حيّون نوشته شد، محور تازه اى براى تاريخ نويسى شيعه به وجود آورد.

اما شيعيان اثنا عشرى با دعوت فاطميان، مخالفت كردند و آنان را ملحد شمردند. و علماى اثنا عشرى مثل ابوجعفر على بن الحسين معروف به صدوق و ابن بابويه قمى (م 329 ق) مصنف كتاب عيون اخبار الرضا; امالى; اكمال الدين; معانى الاخبار; كتاب التوحيد و ده ها كتاب ديگر در حديث، كلام و فقه و محمدبن عمر كشّى (م 340 ق) صاحب كتاب رجال و شيخ مفيد (م 413 ق) از بنيانگذاران فقه و مؤلف احوال ائمه و فضائل عزادارى شهداى طف كتاب ارشاد و احمد بن على نجّاشى كوفى صاحب كتاب رجال و كتاب الكوفه و شيخ الطائفه ابوجعفر محمد (م 460 ق) فرزند حسن معروف به شيخ طوسى مصنف كتاب الرجال و كتاب الغيبة و فهرست كتب الشيعة و اسماءالمصنفين و كتاب المفصح فى الامامة و مقتل الحسين و اخبار مختار و كتاب هاى ديگر در حديث، تاريخ، فقه، كلام و رجال، نه تنها اصول عقايد و شعارهاى شيعه اثنا عشرى را مشخص نمودند بلكه محور تاريخ نويسى شيعه را هم استوار كردند.

تأسيس دولت صفوى در قرن دهم هجرى بزرگ ترين توفيق براى مذهب اثنا عشرى بود. اين دولت نيرومند، بيش از دو قرن در ايران دوام يافت (تا 1135 ق) و مجال كافى پيدا كرد تا جامعه دوازده امامى را براساسى استوار بنا نهد. در اين دوره در فضائل و مناقب امامان و تاريخ زندگى و شهادتشان كتب بسيار تأليف گرديد. پيداست كه چنين سياستى ـ با توجه به جنگ هاى طولانى ايران و عثمانى ـ تاريخ را به طور كلى دگرگون مى كند و تنها احاديث مخالف عامّه مستند تاريخ به شمار مى آيد. در عهد صفويان مذهب و رسوم تشيع از ايران به كشورهاى همسايه به خصوص هند، آسياى ميانه، اندونزى، عراق و سواحل خليج فارس، سرايت كرد و جوامع پيوسته شيعه از دكن تا فرات، تقيّه را كنار گذاشته شعار تشيع را آشكار كردند. تعزيه دارى و نوشتن كتب مقتل و نمايشنامه هاى غم انگيز همه جا مرسوم شد و خواندن كتاب فارسى روضة الشهداء در همه مجالس شيعه باب گرديد. ساير فرق شيعه مثل اسماعيليه بهره و اسماعيليه نزارى و خوجه ها در هند و نوربخشيه در اسكاردو و نواحى كشمير و غلات على اللهى و اهل حق در كردستان و عراق، و نيز صوفيان و ساير عقايدى كه از مبادى شيعه نشأت گرفته اند، همه آنها تاريخ تشيع و اسلام را بر طبق سنن و روايات خود تدوين نموده و از تاريخ براى ابطال دعاوى مخالفان و اثبات نظرات خويش استفاده كردند.

در تمامى فروع تاريخ، اعم از تاريخ عالم يا يكى از اقطار اسلامى و تاريخ ملل و نحل و طبقات فقهاء، مفسرين، محدثين، نحويين، فلاسفه، منجمين، اطباء، ادباء، شعراء، نسب شناسان و موسيقى دانان، تأليفات بسيار از مورخان شيعى برجاى مانده است كه براى اطلاع از تفصيل آنها بايد به كتاب بيست و شش جلدى الذريعة الى تصانيف الشيعه و ساير معاجم و فهارس مراجعه نمود. در اين مقاله به ذكر اسامى و مؤلفات مشاهير علماى تراجم، احوال، نسب شناسان و مورخان بسنده شده است. (درباره علماى رجال حديث و كتب مربوط به آنها ر رجال).

عبيدالله بن ابى رافع، كاتب اميرالمؤمنين(عليه السلام) نخستين مؤلف رجال شيعه بود بعد از او گروه بسيارى از علماى شيعه در قرون متمادى به اين كار دست زدند كه معروف ترين آنان به شرح ذيل است:

1) هشام كلبى مؤلف كتاب هاى: امهات النّبى; امهات الخلفاء; كنى آباءرسول الله...;

2) محمد بن عمر واقدى مؤلف طبقات الفقهاء;

3) دعبل بن على خزاعى، شاعر (م 246 ق) مؤلف طبقات الشعراء;

4) محمدبن جعفربن بطّه قمى (م 274 ق) مؤلف فهرست اسماء من رآه من العلماء;

5) عبدالعزيز بن اسحاق زيدى (قرن چهارم) مؤلف طبقات الشيعة;

6) ابومحمدعبدالعزيز بن يحيى جلودى (م 330 ق) مولف طبقات العربوالشهداء;

7) عبادبن يعقوب الرواحنى (م 350 يا 351ق) مؤلف معرفة الصحابهواخبارالمهدى;

8) ابوبكر بن الجعابى (م 355 ق) مؤلف كتاب الشيعه، اخبار آل ابى طالب، طبقات اصحاب الحديث;

9) ابوالفرج اصفهانى (م 356 ق) مؤلف الأغانى و مقاتل الطالبيّين;

10) ابوعبدالله محمد بن عمران مرزبانى (م 358 ق) مؤلف معجم الشعراء;

11) نديم يا ابن النديم محمد بن اسحاق (م 385 ق) مؤلف الفهرست;

12) صاحب بن عباد (م 385 ق) مؤلف كتاب الوزراء، كتاب الزيديه و غيره;

13) شيخ مفيد (م 413 ق) مؤلف كتاب الارشاد در احوال ائمه اثناعشر;

14) ابوالعباس سيرافى (قرن پنجم) مؤلف كتاب المصابيح و كتاب الزيادات;

15) ابن شهرآشوب ساروى مازندرانى (م 588 ق) مؤلف معارف العلماء;

16) منتجب الدين على بن عبدالله بن بابويه (م 588 ق) مؤلف فهرست الاسماء;

17) ابن ابار اندلسى (م 658 ق) مؤلف كتاب التكملة لكتاب الصلة تأليف ابن بشكنوال;

18) ابن طاووس عبدالكريم بن احمد (قرن هفتم) مؤلف الشمل المنظوم فى مصنفى العلوم;

19) ابن ساعى على بن انجب (م 674 ق) صاحب اخبار المصنفين و تاريخ الشعراء;

20) ابن الفوطّى، كمال الدين عبدالرزاق (م 723 ق) مؤلف مجمع الآداب;

21) حسن بن على حانينى (م 1035) مؤلف نظم الجمان فى تاريخ الأكابروالأعيان;

22) محمدبن الحسن بن حرّعاملى (م1104ق) مؤلف امل الآمل فى علماءجبل عامل;

23) سيدعلى خان شيرازى (م 1118 يا 1120 ق) مؤلف سلافة العصر و الدرجات الرفيعه فى علماء الشيعه;

24) ميرزا عبدالله اصفهانى معروف به افندى (م 1120 ق) مؤلف رياض العلماء;

25) يوسف بن احمد بحرانى (م 1187 ق) مؤلف لؤلؤة البحرين;

26) سيد محمد حسن زنوزى (قرن سيزدهم) مؤلف رجال فارسى رياض الجنّة كه در كتابخانه وزارت امور خارجه محفوظ است;

27) شيخ عبدالنبى قزوينى (م 1253 ق) مؤلف تتمة الامل الآمل;

28) سيد محمدباقر خوانسارى (م 1313 ق) مؤلف روضات الجنات;

29) مؤلفان نامه دانشوران كه به سال 1296 ق به چاپ رسيد;

30) محمد حسن خان اعتماد السلطنه وزير معارف عهد قاجار مؤلف خيرات الحسان در شرح احوال زنان نامبردار;

31) شيخ آقا بزرگ تهرانى مؤلف الذريعة الى تصانيف الشيعة;

32) شيخ عبدالعزيز جواهرى نجفى مؤلف آثار الشيعة الاماميه در بيست مجلد;

33) سيد محسن امين عاملى مؤلف اعيان الشيعة و دانشمندان بى شمار ديگر شيعه، از

گذشتگان و معاصرين كه تأليفات مبسوطى در علم رجال به عربى، فارسى، تركى، اردو و... در شرح احوال و آثار علماء شيعه به رشته تحرير درآورده اند.

در ختام اين بحث لازمست از كتاب بزرگ رجال و حديث شيعه عبقات الانوار تأليف علامه حامد حسين لكنهوئى (م 1306 ق) در دوازده مجلد به فارسى و كتاب الغدير در يازده مجلد تأليف علامه عبدالحسين امينى (م 1390 ق) ياد شود كه هر دو از پايگاه هاى اساسى تشيع مى باشند.

در بين علماى قديم شيعه سه تن بودند كه هر يك در يكى از شعب تاريخ تخصص داشتند، ابومخنف در تاريخ عراق، اخبار و فتوح آن، واقدى در سيره، مغازى، اخبار و فتوح حجاز، و محمد بن سائب كلبى (م 146 ق) و پسرش هشام در علم انساب.

قبايل عرب از ديرباز به انساب و نام پدران خود اهميت بسيار داده و مى دهند و هر قبيله به نام جد اعلى و هر پسر به نام پدر ناميده مى شود. اينكه خواندن اشخاص با كنيه نزد عرب ها تا امروز نشان تكريم و احترام است مبتنى بر همين سابقه مى باشد. مخصوصاً بنى هاشم كه تعدادشان در سراسر عالم، از صد ميليون متجاوز است، به حفظ نام نياكان و ضبط شجره نسب تا هاشم بن عبد مناف ـ جد رسول الله(صلى الله عليه وآله) ـ اهميت بسيار مى دهند و در مسأله خمس و فضائل سادات و امامت نماز از آن بهره بسيار مى برند.

نخستين نسّابه اسلام، كه در مسجد مدينه مى نشست و مردم درباره انساب خود از او پرسش مى كردند عقيل بن ابى طالب (م ح 60 ق) برادر اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود. بعد از او اين اشخاص در نسب شناسى نامبرداربودند: 1) كميت بن زيد اسدى شاعر (م 126 ق); 2) محمد بن سائب كلبى كه در علم انساب او را پيش كسوت و مقدم شمرده اند; 3) ابومخنف لوط بن يحيى; 4) ابن كلبى، هشام بن محمد بن سائب مؤلف الجمهرة فى النسب; الموجز فى النسب; المنزول فى النسب; الفريد; فى الانساب الملوكى، كه براى برامكه تأليف كرد و جمهرة الجمهرة; 5) احمد بن محمد بن خالد برقى (م 276 ق) مؤلف كتاب انساب الامم; 6) يحيى بن الحسن بن جعفر علوى (م 277 ق) معروف به نسابه; 7) محمد بن يزيد مبرد نحوى (م 285 ق) مؤلف كتاب نسب عدنان و قحطان; 8) سيد كاظم عميدى نجفى نسابه (قرن سوم); 9) حسين بن احمد بن عمر علوى نسابه (قرن چهارم); 10) سيد نجم الدين ابوالحسن بن على علوى معاصر سيدرضى و سيد مرتضى; 11) محمد بن احمد ابيوردى اموى (م 507 ق) نسابه و مؤلف علم انساب; 12) شريف ابوعلى عمربن حسين صوفى قرن ششم 13) احمدبن على علوى نسابه (م 539 ق); 14) يحيى بن الحسين بن اسماعيل حسنى نسابه و حافظ (قرن ششم) مؤلف كتاب انساب آل ابى طالب; 15) احمد بن محمدبن على علوى نسابه قرن هفتم; 16) احمد بن محمد بن على بن محمد ديباج بخارى نسّابه، كه ممكن است همان احمد شماره 15 باشد; 17) جلال الدين ابوالقاسم على بن عبدالحميد نسابه (قرن هفتم) استاد جمال الدين احمد صاحب عمدة الطالب; 18) احمد بن محمد بن المهنا الحسينى (اواخر قرن هفتم) مؤلف التذكرة للانساب المطهرة، المشجر فى انساب آل ابى طالب; 19) جلال الدين ابوعلى عبدالحميد حسينى (قرن هشتم); 20) علم الدين المرتضى بن جلال الدين پسر جلال الدين عبدالحميد نسابه (قرن هشتم); 21) شريف ابوعبدالله تاج الدين محمد بن قاسم حسنى (م 779 ق) ديباجى حلى معروف به ابن معيّه; 22) جمال الدين احمدبن على بن الحسين حسنى (م 828 ق) مؤلف عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب; 23) سيدتقى الدين محمد شيرازى حسنى نسابه (م 1019 ق); 24) سيد مهدى غريفى نسابه (م 1343 ق); 25) سيد شهاب الدين نجفى مرعشى (م 1411 ق / 1369 ش) از مراجع بزرگ تقليد شيعيان در زمان خود; گروه بسيار ديگرى از نسابه هاى شيعه نامشان در كتب تاريخ، حديث، لغت و انساب مذكور است ليكن تفصيلى از ترجمه آنان در دست نيست مانند: سهل بن عبدالله نسابه ابونصر بخارى، و شريف ابن طباطبا نسابه اصفهانى، و سيد ابوالمعالى اسماعيل بن الحسن حسنى مؤلف كتاب انساب الطالبيه، و سيد ابوجعفر محمد بن هارون موسوى نيشابورى كه او را نسابة الشرق و الغرب خوانده اند، و شريف عزالدين ابوالقاسم احمد بن محمد علوى حسينى حلبى نقيب حلب و غيرهم. تقريباً همه نسابه ها و مؤلفان انساب شيعه به طورى كه ملاحظه شد سادات علوى بوده اند و جالب آنكه نه تنها در ايران بلكه در سراسر كشورهاى اسلامى، خاندان هاى محتشم سادات، شجره نسب خود را كه آيت افتخار ايشانست تا امروز محفوظ مى دارند و بعضى هم اين شجره ها را به چاپ رسانده اند.

تاريخ نويسى شيعه نيز به وسيله اصبغ بن نباته، يار نزديك اميرالمؤمنين(عليه السلام)آغاز شد او نخستين مورخى است كه مقتل حسين(عليه السلام)يعنى شرح شهادت آن حضرت و يارانش را به تفصيل روايت كرده است.

 اسامى و تأليفات مشاهير مورخان شيعى به شرح ذيل است:

1) ابان بن عثمان تابعى، ابوعبدالله الأحمر (م 140 ق) استاد ابوعبيدة معمربن المتنى و مولف تاريخ اسلام شامل فصول: المبدء والمبعث والمغازى و الوفاة والسقيفة و الردّه;

2) محمدبن سائب كلبى نسابه كه از علماء كوفه و در عهد خود از همه كس به ايام و اخبار عرب داناتر بود;

3) ابومخنف لوط بن يحيى، مؤلف فتوح و مغازى و ساير كتاب هائى كه نام آنها گذشت;

4) نصربن مزاحم منقرى كه قبلا درباره او سخن رفت;

5) محمدبن اسحاق مطلبى، صاحب كتاب السيرة النبوية و كتاب الخلفاء كه در عهد خود سرآمد مورخان و محدثان بود;

6) هشام بن محمد كلبى معروف به ابن كلبى (م 206 ق) كه قبلا از او سخن رفت، وى مؤلف: الأحلاف، المآثر و البيوتات و المنافرات و المؤودات، اخبار الأوائل، فيما يقارب الاسلام من امرالجاهلية، اخبار الاسلام، اخبارالبلدان، الشعر و ايام العرب، الأخبار و الأسمار;

7) محمد بن عمر واقدى مولف التاريخ الكبير، المغازى، المبعث، اخبار مكه، فتوح الشام، فتوح العراق، الجمل، مقتل الحسين(عليه السلام)، السيره و تواريخ ديگر;

8) احمد بن ابى يعقوب، يعقوبى معروف به ابن واضح مؤلف تاريخ يعقوبى كه چند بار به چاپ رسيده و به فارسى هم ترجمه شده است;

9) احمدبن محمدخالد برقى (م 247ق) مؤلف: اخبارالأمم، انساب الامموالمغازى;

10) ابراهيم بن محمد بن سعيد ثقفى (م 283 ق) مؤلف المغازى، السقيفه، الجمل، صفين، الحكمين، النهر، الغارات، المقاتل;

11) ابوعبدالله محمد بن زكريا بن دينار غلابى ـ بالولاء ـ (م 298 ق) راوى و مؤلف كتاب تاريخ;

12) محمدبن مسعودعياشى (قرن سوم) مؤلف سيره ابوبكر و عمر وعثمانومعاويه;

13) ابومحمداحمدبن اعثم كوفى (م ح 314 ق) مؤلف كتاب الفتوح و كتاب التاريخ;

14) محمد بن مزيد بن محمود بوشنجى (م 325 ق) مؤلف: الهرج و المرج فى اخبار المستعين و المعتز و كتاب عقلاء المجانين;

15) ابواحمد جلودى بصرى (م ب 330 ق) مؤلف كتب بسيار در سير و تاريخ كه تفصيل آنها در الفهرست ابن النديم مسطور است;

16) ابوبكر صولى، مؤلف كتب بسيار در تاريخ كه تفصيل آنها در الفهرست ابن النديم مسطور است;

17) اسكافى محمد بن همام كاتب (م 336 ق) مؤلف تاريخ الأئمه;

18) ابوالحسن على بن الحسين بن على مسعودى (م 346 ق) مورخ بزرگ شيعى مؤلف: مروج الذهب، اخبار الزمان و من اباده الحدثان; تاريخ عمومى در حدود سى جلد، التنبيه و الأشراف; اخبار الخوارج; ذخائر العلوم و ماكان فى سالف الدهور; الرسائل; الاستدراكات بمامر فى سالف الأعصار; اخبار الأمم من العرب و العجم; خزائن الملوك و سرالعالمين; المقالات فى اصول الديانات; البيان ما فى اسماء الائمة; المسائل و العلل فى المذاهب و الملل; الأبانة عن اصول الديانه; سرالحياة; الاستبصار فى الأمامة و السياحة المدينة. آثار مسعودى مانند تاريخ طبرى در شرق و غرب مشهور بوده و از اين رو اروپاييان او را «هرودوت شرق» لقب داده اند;

19) ابوبكر جعابى (م 355 ق) مؤلف اخبار آل ابى طالب، اخبار بغداد، اخبار على بن الحسين(عليه السلام);

20) ابوالفرج اصفهانى كه كتاب الأغانى او سند بزرگ تاريخ و حديث و اخبار موسيقى اسلام است;

21) حسن بن محمد بن حسن قمى (اواخر قرن چهارم) مؤلف تاريخ قم. اين كتاب را حسن بن على بن عبدالملك قمى به فارسى ترجمه كرده است (865 ق);

22) صاحب اسماعيل بن عباد (م 385 ق) مؤلف كتاب الأعياد، الوزراء، الخلائف، اخبار ابى العيناء، تاريخ الملك و اختلال الدول;

23) شيخ صدوق مؤلف كتاب التاريخ;

24) شمشاطى، ابوالحسن على بن محمد العدوى (قرن چهارم) كه تاريخ طبرى را مختصر كرده و تاريخ جهان را از زمان اتمام تاريخ طبرى تا زمان خود بر آن افزوده است;

25) ابونصر عتبى محمد بن عبدالجبار (م 427 ق) رازى خراسانى قائم مقام شمس المعالى قابوس در خراسان مؤلف تاريخ يمينى يا تاريخ عتبى كه به نام سلطان محمود غزنوى نوشته و منينى در دو مجلد آن را شرح كرده است. ابوشرف ناصح بن ظفر جرفادقانى در اوائل قرن هفتم آن را به نثر مصنوع فارسى برگردانده است;

26) حاكم نيشابورى محمد بن عبدالله (م 405 ق) مؤلف تاريخ نيشابور و تذكرة الحفاظ;

27) ابوسعيد منصور بن الحسين آبى (منسوب به آوه، آبه) (م 422 ق) مؤلف نثرالدرر و تاريخ رى و كتاب التاريخ، كه به قول ثعالبى در تتمة اليتيمه پيش از او كتابى به اين جامعيت در تاريخ تأليف نشده است;

28) ابوالحسن على بن زيد بيهقى (م 565 ق) مؤلف تاريخ بيهق;

29) راوندى، سعيد بن هبة الله (م 573 ق) مؤلف الخرايج و الجرايح در معجزات نبوى، كرامات الأئمة الاثنى عشر...;

30) ابن ابّار اندلسى، محمدبن عبدالله مؤلف دررالسمط فى خبرالسبط;

31) ابن سباعى صاحب تاريخ ابن سباعى (م 674 ق) كه بيش از سى جلد است;

32) ابن طقطقى، صفى الدين محمد بن على بن طباطبا (م 709 ق) مؤلف منية الفضلاء فى تواريخ الخلفاء و الوزراء معروف به الفخرى كه به نام فخرالدين عيسى حكمران موصل تأليف كرده و مكرراً در مصر، آلمان و فرانسه به چاپ رسيده و به زبان فرانسه هم ترجمه شده است;

33) ابن فوطى، كمال الدين عبدالرزاق (م 723 ق) مؤلف الحوادث الجامعه فى تاريخ المأة السابعه;

34) ابوعبدالله ابن نجار بغدادى محمد بن محمود بن حسن (م 643 ق) مؤلف: ذيل تاريخ بغداد، تاريخ المدينه، نزهة الورى فى اخبار ام القرى، جنة الناظرين فى معرفة التابعين;

35) اسكندر بيك منشى مؤلف تاريخ عالم آراى عباسى كه آن را در شرح حال و سلطنت شاه عباس صفوى و جلوس شاه صفى نوشته است (م 1038 ق);

36) احمدبن حسن بن على بن حرّ عاملى (قرن يازدهم) مؤلف الدرر المسلوك فى اخبار الأنبياء و الأوصياء و الخلفاء و الملوك;

37) محمد بن مجير عنقانى (م ب 1153 ق) مؤلف تاريخ جبل عامل;

38) ميرزا محمدتقى بن ملامحمد على كاشى ملقب به لسان الملك و متخلص به سپهر (م 1297 ق) مؤلف كتاب بزرگ ناسخ التواريخ، معروف ترين تاريخ عمومى متكى به احاديث شيعه كه به فارسى نوشته شده و تاريخ عالم را در مجلدات بسيار از هبوط آدم تا عصر ناصرالدين شاه قاجار به رشته تحرير درآورده است. گرچه بعد از مرگ سپهر پسرش عباس قلى خان كارش را ادامه داد مع ذلك اين تاريخ بزرگ ناتمام ماند... در دو قرن اخير كه صنعت چاپ رواج پيدا كرده و انقلابات سياسى موجب ظهور رژيم ها و دولت هاى گوناگون در جهان اسلام شده است، شيعيان در ايران و كشورهاى آسيايى و افريقايى آن قدر كتاب، رساله، مقاله، زندگينامه، داستان مذهبى، تاريخى، نسخه تعزيه، نمايشنامه و فيلم نامه تاريخى به زبان هاى مختلف انتشار داده اند كه فهرست اسامى مؤلفان، مترجمان، سبك و هدف آنها، خود كتابى بزرگ را فرا مى گيرد.(1)

1.منابع:

كتاب الرجال; نجاشى، مقدمه تاريخ العبر، ابن خلدون، 1366 ق; المواعظ و الاعتبار فى ذكر الحطط و الآثار، تقى الدين مقريزى، بولاق 1270 ق; اعيان الشيعة، بيروت 1403 ق; عبيدالله المهدى، حسن ابراهيم و احمد شرف طه، مصر 1366 ق; المعزالدين الله، حسن ابراهيم و طه احمد شرف، مصر 1367 ق; تاريخ تفكر اسلامى در هند، عزيز احمد، ترجمه لطفى و يا حقى، تهران 1367 ش; بهجة الآمال فى شرح زبدة المقال، حاج ملاعلى عليارى، ج 1، تهران 1354 ش; الذريعة الى تصانيف الشيعة; ذيل نام كتاب ها به خصوص ج 3;

sti dna ,modgniK barA ehT .1691 ,notsoB 81 P ,malsI fo noisazilviC eht no seidutS ,mvabenurG E ,evatsuG ,malsI laveideM .3691 turieB ,nosvahlleW .j.311 - 51 PP .llaF.1791 ogacihC 191 - 981 PP

نقد متد طبرى در تاريخنگارى(1)

چنانكه مشهور است، پس از ظهور اسلام هيچ ملتى مانند مسلمانها در تاريخ نگارى همت نداشته و پيشتاز نبوده اند. نه تنها در تاريخنگارى كه بايد گفت در هيچ رشته از علوم، مسلمانها همتا نداشته اند، و زمانى ملتهاى ديگر بر آنان سبقت جستند كه عصر انحطاط ايشان آغاز گرديد.

به هرحال در زمينه تاريخ، طبرى از شخصيتهاى بارزى است كه بسيارى از انديشمندان او را چنانكه هست نمى شناسد، چه اين كه عالمى چونان طبرى در مكتب خلفاء تا كنون رشد نيافته است، نه تنها در تاريخ بلكه در ساير رشته هاى علمى متداول آن روز مانند علم لغت عرب(نه به معناى نحو و صرف بلكه به معناى آگاهى داشتن به نكات دقيق لغت عرب در زمان پيامبر و صحابه) و شايد بتوان گفت كه او در اين رشته در رتبه نخست بوده است، علم تفسير و علم قرائت (بنا به اين كه كسى آن را علم بداند) و علم فقه و اصول از ديگر علومى است كه طبرى در آنها ورزيدگى داشته است.

از آثار او و آنچه درباره او گفته اند چنين پيداست كه وى داراى حافظه بسيار نيرومندى بوده كه او را در گردآورى مطالب تاريخى و علمى يارى مى داده است.

يكى از راههاى شناخت موقعيت علمى هر فرد بكارگيرى شيوه تطبيق و مقايسه ميان آثار او با آثار ديگر دانشمندان است. مثلا اگر بخواهيم پايه و رتبه طبرى را در علم تفسير بدانيم بايد تفسير او را با تفاسير ديگر(قبل و بعد از او) مقايسه كنيم.

*. گفتگو با سيدمرتضى عسكرى، كيهان انديشه، ش 25، صص 41 ـ 32.

اين كه مى گوييم طبرى در فقه و اصول در مكتب خلفاء تا به امروز مانند نداشته است، راه اثبات اين ادعا نيز همان شيوه تطبيق است. يعنى بايد اولا، مكتب فقهى طبرى را معرفى كنيم و ثانياً، مكتب فقهى او را با مكاتب فقهى (لااقل) ائمه مذاهب اربعه بسنجيم.(1)

اينجانب كتابهايى كه در اصول فقه از طبرى ديده ام عبارتست از: التفصيل فى الاصول، اختلاف الفقهاء (كه در آن آراء فقهاى تا عصر خودش از مكتب خلفاء را باز گفته كه قاعدتاً رأى را بر رأى ديگر ترجيح داده و اظهار نظر كرده باشد) البسيط فى الفقه(كه در كشف الظنون مى گويد چندين كتاب است معلوم مى شود كه موسوعه بوده و دوره اى از كتابهاى فقهى بوده است) و نيز كتاب الخفيف فى الفقه اللطيف.

اينها كتابهاى طبرى در علم فقه و اصول فقه بوده كه اگر با كتابهاى ائمه فقه اهل سنت مقايسه شود معلوم مى شود كه نظير كتب او در كتابهاى فقهى و اصولى ندارد بلكه بايد آن كتب را با كتابهاى فقه استدلالى شيعه مقايسه كرد آن وقت اگر او را در مقابل كتابهاى اصول و فقه شيعه، كتابهايى مانند جواهر و مستمسك و مدارك مقايسه كنيم، مانند ماه شب آخر است كه در روز گاهى پيدا مى شود، چيزى هست ولى روشنايى ندارد، اما در مكتب خلفاء حقاً بى نظير است.

علت اشتهار طبرى به تاريخنگارى

اكنون جاى اين سؤال است كه چرا طبرى با داشتن اين مباحث فقهى و اصولى به نام فقيه معرفى نشده و شهرت نيافته است، در حالى كه ابن نديم در كتاب الفهرست شاگردانى در فقه براى او نام برده كه آنان خود داراى تأليف هاى فقهى بوده اند و مى گويد تا زمان ما، مذهب فقهى طبرى در مقابل مذاهب فقهى ديگر بر پاست و ابن نديم در سال 385 وفات يافته است.

پس چه شده كه طبرى را مردم جهان به نام تاريخش مى شناسند در صورتى كه تاريخ طبرى از سه قسم تشكيل يافته: 1ـ اسرائيليات و اخبار دروغينى كه توسط دشمنان اسلام جعل شده است،2ـ افسانه ها، 3ـ اخبارى كه به صورت حديث روايت شده.

1. براى اطّلاعات بيشتر ر. ك: كيهان انديشه، ش 25، صص 34 ـ 32.

ولى در باب تاريخ هم براى جايگاه طبرى بايد ميان آثار او و ديگر آثار تاريخى مقايسه به عمل آوريم تا ببينيم طبرى چه پايه اى در علم تاريخ داشته است، بعد بنگريم كه چرا طبرى در زمينه تاريخنگارى نام آور شده است.

تا پيش از اين كه كتاب عبدالله بن سبأ و كتاب صد و پنجاه صحابه ساختگى تأليف شود و قرنها قبل تمام دانشمندان اگر تاريخ اصيل و ناب اسلامى را مى خواستند بدست آورند به تاريخ طبرى مراجعه مى كردند، ولى اين امر دليل نمى شود كه مقام فقهى او ناديده انگاشته شود.

يكى از علل مخفى ماندن بعد فقهى طبرى، چگونگى ارتباط او به احكام زمانش مى باشد، زيرا در مكتب خلفاء، شهرت عالمان بيشتر بستگى به ارتباطشان با دستگاه خلافت داشته است كه ما آنها را مكتب خلفاء مى ناميم، زيرا دستگاه خلافت، امام جمعه، قاضى القضات و... را تعيين مى كرده.

ولى بعد از قرن چهارم يكى از خلفاى عباسى و بعد ملك ظاهر بيبرس بند قدارى در مصر در سال 665 هجرى پيروى از غيرمذاهب چهارگانه را منع كرد و گفت كسى كه به يكى از اين چهار مذهب نگرويده باشد از اهل علم، نبايد امام جمعه، نه قاضى و نه امام جماعت بشود، حتى مؤذن مسجد هم نبايد باشد، بنابراين موضوع ياد شده سبب از بين رفتن مذهب ابن جرير و ديگر مذاهب(مانند مذهب ظاهرى) گرديد.

مقام طبرى در تاريخ نويسى

مسعودى در اول مروج الذهب هشتاد و هفت مؤلف در علم تاريخ را نام مى برد كه يكى از آنها طبرى است، يعنى آنها را در رديف طبرى به حساب مى آورد، البته از تاريخ طبرى تعريف مى كند، ولى هشتاد و هفت مؤلف نام برده كه ما نمى توانيم همه آنها را با طبرى مقايسه كنيم، زيرا اكثر كتابهاى آنان امروز در اختيار ما نيست، ولى لااقل مى توان ميان تاريخ طبرى و بلاذرى و مسعودى مقايسه اى انجام داد. دو اثر از بلاذرى بر جاى مانده، يكى انساب الاشراف و ديگرى فتوح البلدان. در احوالات بعضى از اين علما مانند بلاذرى، مسعودى، حموى صاحب معجم البلدان نوشته اند كه اينان به حجاز رفته و موقعيت جاها را مطالعه مى كردند، وقتى كه مى خواستند درباره غزوه اى بحث كنند مى رفتند مثلا جاى غزوه احد را مطالعه مى كردند، جاى غزوه بدر را مطالعه مى كردند، اما طبرى چون محدث بوده است چند حديث در آن باب آورده و به بررسى اين احاديث پرداخته است. و به لسان علمى علماى اصول، تعادل و تراجيح مى كرده و جز اين چيز ديگرى ندارد.

در حالى كه ديگران چنين نبوده اند مثلا مسعودى، پنج زبان(هندى، فارسى، سريانى، عربى، ظاهراً يونانى) را به خوبى مى دانسته و از اطلاعات كتابهاى آن زبانها استفاده مى كرده است.

تاريخ طبرى، فاقد ويژگيهاى پژوهش تاريخى

آنچه طبرى به عنوان تاريخ نوشته در حقيقت علم تاريخ نيست، زيرا علم تاريخ بايد حادثه تاريخى را با زمان مقايسه كند و هم چنين تناسب آن را با زمان و مكان واقعه ذكر شده مقايسه نمايد و ملاحظه كند كه آيا در چنين مكانى چنين حادثه اى مى شود اتفاق بيفتد؟ و آيا با اوضاع جامعه و زمان هماهنگى دارد يا خير؟

مثلا در حديثى از داستان«افك» سخن به ميان آمده كه بريره جاريه اى بوده كه درباره او چنين و چنان شده است و اما هنگامى كه زمان حضور بريره را در خانه عايشه بررسى مى كنيم مى بينيم همزمان با آمدن عباس بن عبدالمطلب بوده كه بعد از فتح مكه مى باشد. در حالى كه داستان افك را گفته اند قبل از آن (حدود سال پنجم) بوده است و اين دو با هم جور در نمى آيد.

پس براى بررسى يك واقعه تاريخى زمان و مكان را بايد ملاحظه كرد، حالت اجتماع را بايد ملاحظه كرد تا علم بشود و اگر چنين تحقيقى صورت نگيرد آنچه به عنوان تاريخ نوشته شود، بر فرض كه در واقع صحيح هم باشد، علم نيست و طبرى عملا اين گونه تحقيق را ندارد، ثانياً آنچه در كتابهاى مسعودى آمده داراى گستردگى و سعه است.

مسعودى كتابهاى تاريخى مشهورش اخبارالزمان است كه در دست نيست جز يك جلدش، بعد از آن الاوسط است و سومين كتابش مروج الذهب است، چهارمش التنبيه و الاشراف، و ما روى اين دو كتاب بحث مى كنيم.

در مروج الذهب از معادن و ساختمانهاى عجيب دنيا سخن به ميان آورده است و در التنبيه و الاشراف مى گويد كه وقتى پيامبراكرم به غزوه اى مى رفت چه كسى را جاى خودش مى گذاشت كه اصلا طبرى اين امور را متعرض نشده، مثلا پيامبراكرم در غزوه احد چه كسى را جاى خودش گذاشت و در مدينه چه كسى را. كى از مدينه خارج مى شد و كى برمى گشت. تمام اين خصوصيات را مسعودى در كتاب كوچكش مى نويسد. مروج الذهب يك دريايى است از علم ولى تمام اينها را كتاب طبرى فاقد است.

تاريخ طبرى در حقيقت به اسلام لطمه زده است و همين لطمه زدنها و افسانه ها است كه او را مشهور كرده است. اگر بنا بود حديث صحيح وارد كند. لااقل يك نص حديثى بود، ديگران كه بعد از او مى آمدند روى اين نص حديثى كار مى كردند.

من در جلد اول معالم المدرستين نوشته ام: ده نوع كتمان در كار حديث نگارى مكتب خلفا بوده است و اگر كسى با دقت به بررسى بنشيند آنها را در تاريخ طبرى مى يابد.

يك نوع از كتمان آن است كه حديث را نمى آورد و مجمل گويى مى كند. طبرى اين كار را در حديث انذاريوم الدار در تفسيرش كرده، آنجا كه مى گويد: «دعى بنى عبدالمطلب و قال لهم ايكم يؤازرنى على هذاالامر» بعد مى گويد: «ويكون كذا و كذا» او به كلى حديث را حذف كرده است. اين كار را ابن كثير هم در تاريخش كرده كه از طبرى گرفته است.

كاش فقط اين بود، گاهى مجمل گويى هم نمى كند، مثلا در واقعه صفين از نامه اى نام مى برد، مى گويد محمدبن ابى بكر نامه اى به معاويه نوشت و معاويه جوابى به او نوشت كه «لا يحتمل سماعها العامه» يعنى مردم توان شنيدن آن را ندارند. آنچه در واقعه صفين آورده از نصربن مزاحم گرفته است و اين نامه و جوابش در كتاب وقعه صفين نصربن مزاحم آمده است. مسعودى نيز در مروج الذهب آن نامه را آورده، گويا ابن ابى الحديد هم آورده باشد.

كاش مشكل تاريخ طبرى فقط اين بود، از اين هم بالاتر است، در نقل وقايع سال30 هـ . درباره درگيرى ابوذر با معاويه و تبعيدش مى گويد: «وفى هذه السنة اعنى سنة ثلاثين كان ما ذكر من امر ابى ذر و معاويه و اشخاص معاويه اياه من الشام الى المدينه و قد ذكر فى سبب اشخاصه اياه منها عليها امور كثيرة كرهت ذكر اكثرها» در اين باب روايات زيادى هست و من كراهت دارم بيشتر آن اخبار را بياورم.

اى كاش نياورده بود و هيچ نمى گفت ولى مى بينيم نوبت به دفاع و عذرتراشى براى معاويه كه مى رسد مى گويد گروهى براى معذور شمردن معاويه مطالبى گفته اند كه مطالب ايشان را مى آورم.

و در نقل نظر ديگران مى گويد:«العاذرون معاويه فى ذلك فانهم ذكروا فى ذلك قصة...» آيا اين امور چه امورى بوده؟ آيا طبرى ناراحت بوده از آنچه بر ابوذر وارد شده و نگفته؟ اگر اين است مى بايست آنچه كه بر كعبه وارد شد نگويد، رمى كعبه به منجنيق را از قبل ارتش يزيد گفته است كه كعبه را با منجنيق زدند و سوخت و چه شد، رمى كعبه را از قبل حجاج و سوختن و درهم پاشيدنش را گفته، قتل عثمان را گفته، قتل حضرت سيد الشهداء را با آن تفصيل آورده است.

پس حرف جاى ديگر است، پس سنگينى واقعيت بر طبرى نه از باب ستمى است كه بر ابوذر رفته بلكه سنگينى از آن جهت است كه ستم به معاويه نسبت داده شده است.

عين اين حرف را ابن اثير هم درباره اين سال مى گويد:«و فى هذه سنه كان فاذكر من ابن ابى ذر و اشخاص معاويه اياه من الشام الى المدينه و قد ذكر فى سبب ذلك امور كثيره من سب معاويه اياه، و تهديده بالقتل و حمله الى المدينة من الشام بغير وطاع و نفيه من المدينة على الوجه الشنيع لا يصح النقل به» ابن اثير نيز از او پيروى كرده است.

ابن اثير در مقدمه كتاب تاريخش چنين مى گويد آنچه در كتاب تاريخ من آمده در هيچ كتابى نيامده است، من در نقل وقايع آنچه امام ابوجعفر طبرى آورده نقل كرده ام، زيرا همه به او اعتماد مى كنند و اگر اختلافى در رأى باشد به او رجوع مى كند. تا آنجايى كه مى گويد: اول از تاريخ طبرى نقل كردم بعد تاريخهاى ديگرى كه مشهور بود بدان ضميمه نمودم و هرچه او گفته، آورده ام و آنچه سبب سرزنش بر صحابه نباشد اگر او نياورده من هم نياورده ام با اين كه مى دانيم هر چه گفته اند صحيح است.

ابن كثير بعد از اين كه اخبار صحابه را مى آورد، مى گويد: «هذا ملخص ما ذكره ابوجعفر ابن جرير رحمه الله عن ائمة هذه الشأن و ليس فى ما ذكره اهل الاهواء من الشيعة و غيرهم...».

ابن خلدون نيز همين گونه شبيه سخن مذكور را مى آورد و مى گويد:«هذا آخرالكلام فى الخلافة الاسلامية و ما كان فيها من الرده و الفتوحات و الحروب ثم الاتفاق و الجماعة اوردتها ملخصة عيونها و مجامعها من كتب محمدبن جرير الطبرى و هو تاريخه الكبر فانه اوثق ما رأيناه فى ذلك و ابعد عن المطاعن و الشبه فى كبار الامة».

طبرى و نقل افسانه ها

چنين مرد دانشمندى بخاطر نقل افسانه هايى كه به نام تاريخ اسلام، وارد تاريخ كرده مورد مؤاخذه است. وى اين افسانه ها را از شخصى به نام سيف بن عمر تميمى گرفته، كه داراى دو كتاب بوده به نام الفتوح والرده فتوحات اسلامى و جنگهاى ارتداد، الجمل و مسير على و عايشه اين شخص به اجماع علماى رجال متهم به وضع و جعل حديث بوده است(كه اين مطلب را در اول كتاب عبدالله بن سبا نوشته ام)، تا آنجا كه متهم به زندقه است.

گفته اند او تا سال 170 هم بوده ولى ظاهراً اين احاديث را در سال 120 در زمان بنى اميه جعل كرده، براى اين كه اكثراً مدح بنى اميه است و در زمان بنى عباس نمى شد اين همه از بنى اميه مدح و ثنا نمود. پس زمان حيات او بايد قبل از روى كار آمدن بنى عباس باشد.

لازم به تذكر است كه اين صفتهايى كه براى سيف مى گوييم همه آنها اجماعى است و جاى شك و ترديد نيست و بر شخصيتى مانند طبرى پوشيده نبوده است. افسانه هاى كه طبرى از او نقل كرده زياد است، بعضى از اين افسانه ها به خواننده بينش غلط مى دهد، بلكه بايد گفت بيشتر آنها چنين است. از جمله آن افسانه هايى كه او جعل كرده و طبرى هم در تاريخ خود آورده، داستان فتح دارين است، كه اصلا چنين چيزى در تاريخ وجود نداشته.

مى گويد در زمان ابوبكر جنگى اتفاق افتاد به نام فتح دارين، لشكر اسلام در سر راهش دريا بود، تا دارين كشتيها 24 ساعت مسافت را طى مى كردند، دستور داده شد همه لشكر به آب بزنند، همه به آب زدند، شتر سوار و اسب سوار و بر سطح آب حركت كردند، در زير سم اسبها و پاى شترها ماسه بالا آمد كه آب فقط روى پشت پاى شترها را مى گرفت!...

در حالى كه اصلا نه دارينى وجود داشته و نه چنين جنگى انجام شده است. آن وقت اين داستان دارين را حموى نيز در كتاب معجم البلدان آورده است.

يك داستان ديگرش، داستان فتح امغيشيا در عراق بوده كه باز طبرى از سيف نقل مى كند در زمان ابوبكر واقع شده، واقعه اُلّيس بوده، خالدبن وليد در اين جنگ مقاومت كرد و قسم خورد كه اگر پيروزى پيدا كرد لشكريان دشمن را اسير نگرفته و همه را سر ببرد چون پيروز شد، دستور داد اسيرها را بگيرند و بياورند، آنجا نهرى بود كه بعد به نام نهرالدم ناميده شد، دستور داد آب نهر را بگردانند و اسيران را مثل گوسفند در آن نهر سر ببرند، تا نهر از خون آنها جارى شود دو شبانه روز اين كار ادامه داشت، آب را گرداندند، قسم خورده بود كه از خون آنها نهر جارى كند. طبرى مى گويد هفتاد هزار نفر را در آنجا كشتند، سر بريدند، تا اين كه قعقاع صحابى به خالد گفت اگر بخواهى به قسم خود عمل كرده باشى آب را باز كن، آب با خون راه مى افتد و خون جارى مى شود.

او مى گويد خالد هم دستور داد آب را باز كردند خون جارى شد، سه روز آسيابها از آن آب خون، گندم براى لشكر آسياب مى كرد و لشكر 18 هزار نفر بود. بعد مى گويد شهرى آنجا بود به نام امغيشيا، اين شهر به اندازه حيره بود، دستور داد اين شهر را با خاك يكسان كردند.

آيا هولاكو چنين كارى كرده است؟ اصلا چنين شهرى در عالم تا حالا خداوند نيافريده است، قعقاع ابن عمرو را كه او به نام صحابى نقل مى كند هنوز خدا خلق نكرده است.

من در جزء دوم كتاب عبدالله بن سبا نوشته ام كه آنچه در اروپا مشهور است كه اسلام با شمشير پيش رفته است از احاديث سيف زنديق ريشه مى گيرد. يازده جنگ ساختگى را در آنجا نوشته ام و آمار داده ام. و اين افسانه ها سبب پيدايش اين بينش شده كه غربيها مى گويند اسلام با شمشير پيش رفته است.

از افسانه هايى كه غيرقابل قبول است، مانند داستان اسود عنسى اسود متنبى، ادعاى نبوت كرد، او را ذوالخمار يا ذوالحمار مى گفتند، او به چهارپايى ياد داده بود كه سجده كند، و يك چيزهايى خيلى جزئى ديگر، معجزات زيادى براى اسود نقل مى كند، و متأسفانه طبرى هم آورده است.

اين افسانه ها بينش مى دهد كه معجزات پيامبر هم مثل معجزات اسود متنبى است، براى اسلام شناسان اروپايى اين مطرح است، براى مردم عادى اين حرفها مطرح است. ما مى فهميم دروغ است، آنها كه نمى دانند.

در يك افسانه اى ديگر مى نويسد: در جنگ قادسيه، سعد و قاص عاصم ابن عمر و برادر قعقاع ابن عمرو را كه صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) است (البته هيچ كدام را هنوز خدا خلق نكرده است!) در پى يافتن گاو و گوسفند فرستاد. ولى چيزى پيدا نكردند، زيرا چوپانان گاوها را در يك بيشه اى پنهان كرده بودند، ولى گاوها به زبان عربى فصيح به عاصم گفتند «كذب عدوالله»!

در دنبال همان داستان مى نويسد: كسرى و جماعتش در مدائن بودند، اينها اين طرف آب بودند، آب طغيان كرده بود، سعد گفت چه كسى خودش را به آب مى زند، باز هم اين عاصم بن عمرو داوطلب مى شود.

سيف سعى دارد همه پهلوانها را از قبيله خودش كه قبيله تميم است نقل كند(در كتاب صد و پنجاه صحابه ساختگى در بخش اول، صحابه تميمى را معرفى كرده ام). گفت من با ششصد نفر به آب زدم بعد لشكر دنبال اينها رفت و هرجا كه اسبى خسته مى شد زمين داخل آب زير پايش بالا مى آمد!.

به عقيده من اينها كار سيف تنها نبوده بلكه عده اى بوده اند كه به نام يك نفر بيان شده است، اين قدر كار، اين قدر شعرساختن، اين قدر صحابى ساختن، قاعدتاً كار گروهى بوده است، ولى به نام سيف آمده، گرچه ما غير از سيف را نمى شناسيم. اين زنديق يا آن زنديقها توجه داشته اند كه دستگاه خلافت از قريش است.

در آن زمان تعصب قبيله اى بوده بين قحطانى و بين عدنانى، يعنى بين قبيله قريش، و هم سوگندهايشان و بين يمانيها كه سبائيها و قحطانيها باشند، مبارزه خيلى شديد بوده. در آن وقت كه هنگام از بين رفتن خلافت بنى اميه و روى كار آمدن خلافت بنى عباس بوده است. يكى از اسبابش تعصب قبيله ايى و جنگ قبيله ايى بوده است، در چنين وقتى است كه افسانه ها در مدح اينان پرداخته مى شود.

از زمان سقيفه به بعد اينان دو دسته شدند، انصار از قبيله قحطان و يمانى بودند و غالباً آنهايى كه دور حضرت امير بودند و با دستگاه خلافت مخالفت داشتند بيشترشان از اين طرف بودند، قريش كه حكومت دستشان بود تعصب قبيله اى داشتند و خود سيف هم از تميم بود از نزارى ها و عدنانيها بود، اين يك دليل است.

دليل ديگر اين كه به نام دفاع از صحابه، به دفاع از حاكمان و قدرتمندان پرداخته است. قبل از عثمان والى مصر، عمرو بن عاص بود، والى بصره، ابوموساى اشعرى بود، والى كوفه، سعد وقاص بود، در شام هم معاويه بود، كه اين چهار شهر مركز به شمار مى آمد. عثمان به جاى عمروعاص، عبدالله بن سعدبن ابى سرح، برادر رضاعى خود را فرستاد و به جاى سعد وقاص، وليد را كه برادر رضاعى ديگرش بود فرستاد و به جاى ابوموساى اشعرى، عبدالله بن عامر را فرستاد كه پسر داييش بود و در سنين 17 سالگى بود. در مدينه هم مروان پسر عمو و دامادش مسلط بود واقعاً مسلمانها از ظلم و ستم اينها به ستوه آمده بودند.

سوابق وليد معلوم است، لازم به گفتن نيست، وليد كسى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را براى جمع آورى زكات بنى مصطلق فرستاد، آنها به استقبالش آمدند ولى او ترسيد و خيال كرد كه مى خواهند به او حمله كنند، آمد و گفت اينان آماده جنگ بودند و... كه آيه نازل شد « ان جائكم فاسق بنبأ فتبيّنوا» و او را فاسق مى گفتند.

عبدالله بن سعد بن ابى سرح ظاهراً اسلام آورده بود، چند روزى هم چيزهايى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى نوشت، بعد مرتد شد و رفت مكه و گفت پيامبر به من گفت بنويس «عزيز حميد» من مى گفتم كه «حميد عليم» مى گفت هر چه مى خواهى بنويسى بنويس و لذا پيامبر بعد از فتح مكه چند نفر را مهدورالدم اعلام فرمود گرچه به پيراهن كعبه چسبيده باشند.

يكى از آنها همين عبدالله بن سعد بن ابى سرح بود، عثمان او را پنهانش كرد، و پس از مدتى نزد پيامبر آورد تا امان بگيرد، پيامبر مدتى ساكت شد، كسى بلند نشد گردنش را بزند بعد رسول خدا قبول كرد ولى به حاضرين فرمود چرا بلند نشديد تا گردن او را بزنيد، گفتند منتظر بوديم تا با گوشه چشم اشاره كنى، فرمود مگر نمى دانيد كه پيامبر خائنة الاعين ندارد. اين هم سابقه عبدالله بن سرح، آن سابقه وليد، سابقه مروان هم از اين كه با پدرش زمان پيامبر به طائف تبعيد شده بود معلوم است، اينها نياز به گفتن ندارد.

وليد در كوفه يك يهودى ساحر را آورده بود، او در مسجد كوفه سحر مى كرد و مردم را دور خود جمع مى كرد، او شتر را مى خوابانيد و كسى از دهان شتر وارد مى شد و از دبر شتر در مى آمد. هم چنين او يك نصرانى شاعر را هم در نزديك مسجد كوفه جا داده بود، او شبها با عده اى شب نشينى مى كردند، شراب مى خوردند و در حال مستى مى آمدند از مسجد كوفه رد مى شدند، شخصى بود كه او را جندب الخير مى گفتند، هنگامى كه ديد آن نصرانى مردم را گرد خود جمع كرده و سحر مى كند با شمشير او را كشت و گفت اگر راست مى گويى خودت را زنده كن، وليد او را دستگير كرد و به زندان افكند.

همين وليد روزى شراب خورده بود و در حال مستى آمد نماز صبح خواند، گفت من حالا در حال نشاطم اگر مى خواهيد زيادتر بخوانم و در سجده شعر خواند «علق القلب ربابا - بعد ان شابت و شابا» و بعد قى كرد. عده اى انگشترش را از دست او درآوردند، انگشترى كه مهر عمارت بود، بردند نزد خليفه، عثمان و خليفه آنها را زد. طلحه، زبير، حضرت امير و عايشه همه شورش كردند بر عثمان و او را مجبور كردند تا وليد را احضار كند و شاهدان در مقابلش شهادت به شرابخوارى او دادند ولى عثمان گفت كجا ديديد برادرم شراب بخورد؟ و... خلاصه شرابخوارى او ثابت شد ولى كسى حاضر نشد وليد را حد بزند، خود حضرت امير(عليه السلام) حد را بر او جارى كرد.

اما در مقابل اينها چه كسانى بودند؟ عمار ياسر، ابوذر، زيد ابن صوحان عبدى، حجربن عدى، بزرگان و اخيار و ابرار صحابه كه تحمل امر به معروف و نهى از منكر را داشتند، قيام مى كردند ولى بقيه سكوت مى كردند.

حال، سيف مى گويد كه وليد شراب نخورده، او خوابيده بوده، اينها رفته اند داخل خانه اش و زير تختش پنهان شدند و هنگامى كه او خواب بوده انگشترش، بالا سرش بوده آن را برداشتند.

براى تخريب شخصيت ابوذر، عمار و ديگران، عبدالله بن سبأ را درست كردند: «يك يهودى از اهل يمن به نام عبدالله بن سبأ،در زمان عثمان اظهار اسلام كرد و عقيده به وصايت و رجعت را مطرح كرد. ابوذر و عمار به او گرويدند، همه اينها دور او جمع شدند و آن يهودى به آنها گفت شما اين دو عقيده را انتشار دهيد و به تمام شهرها نامه بنويسيد تا از والى خود بدگويى كنند». آن وقت مطالبى را به تفصيل نقل مى كند كه همه اش دروغ است.

اكنون سؤال اين است كه چطور شد طبرى كه علامه عصر خودش بوده آن حديث شناس آن چنانى، اين احاديث را نقل مى كند، اين افسانه ها را مى آورد، از معاويه دفاع مى كند، از مروان، از خليفه عثمان، از والى عبدالله بن سرح، از وليد، از سعيد دفاع مى كند، آنچه مطرح است اين است.

چون طبرى در عصر خودش آن مقام علمى شامخ را داشته است بعد از او ابن اثير و ابن كثير تا ابن خلدون، وقايع صحابه را فقط از طبرى گرفته اند و طبرى هم حوادث وفات پيامبر تا جنگ جمل را از سيف نقل كرده، خوبان صحابه را بد معرفى كرده، و آلودگان و فاسدان را منزه و پاكيزه جلوه داده است.

هفتاد مدرك و احاديثى از سيف گرفتند، از اين هفتاد مدرك، پنج مدرك آن قبل از زمان طبرى بوده، ولى آنهايى كه قبل از طبرى بوده، يكى را ديدم كه يك حديث را از سيف نقل كرده، يك حديث يا دو حديث، اما بعد از طبرى، شصت و پنج مدرك تا به حال احصا شده، مثل ابن عبدالبر در استيعاب، در احوال صحابه، ابن اثير در اسدالغابه فى احوال الصحابه، ذهبى در تجريد، ابن حجر در اصابة و ديگران.

پس طبرى با آن آبرويى كه داشت به سيف آبرو داد. و بعد از او ديگران آمدند و از او تقليد كردند، البته اين كه طبرى چرا چنين كرده و غرضش چه بوده، ما در اينجا به آن كارى نداريم و او مى داند و خداى خودش، ما اثر كارش را مى گوييم، مى گوييم اين اثر را داشته است. در صورتى كه برخى كتابهاى تاريخى در زمان طبرى بوده كه اين اشكالات را نداشته و به فراموشى سپرده شده علتش همان است كه گفته شد. كما اين كه سيره ابن هشام اساساً سيره ابن اسحاق است، با اين فرق كه ابن هشام هرجا كه برخوردى داشته، حذف كرده است بدين جهت سيره ابن هشام مطرح مى شود. پس داستان اين است كه به زورمندان، قدرتمندها و حكومتها احترام بشود ولو به قيمت اين كه ابرار صحابه و اتقياء صحابه را بكوبيم.

طبرى سخن كسى را نقل مى كند كه مالك اشتر را خراب كرده، محمد بن ابى حذيفه را خراب كرده، محمد بن ابى بكر را خراب كرده، هر كسى كه با حضرت امير(عليه السلام) بوده خراب كرده و هر كس با بنى اميه بوده مدح كرده است.

اين كه طبرى حديث غدير را و حديث طير را آورده است، نقض سخنان پيشين ما نيست زيرا، احمدبن حنبل هم در مناقب حضرت امير كتاب نوشته و نسائى هم كتاب نوشته است، آنها مانعى ندارند كه به عنوان فضائل و مناقب حضرت امير در مقابل هزارها فضائل و مناقبى كه براى ديگران ساخته شده، داشته باشد. آنها به عنوان نص نمى گويند، نص بر وصايت كه ما مى گوييم آنها نمى گويند. آنچه مشكل دارد و بيان حقيقتى است كه دستگاه خلافت را مشوش كند و هر چيز جز آن، به نظر آنان مانعى ندارد! و آنان حديث غدير را به گونه اى معنى مى كنند كه با مشكل حكومت روبرو نشود.

سهم شيعه در پاسدارى از وقايع تاريخ اسلام بيش از مكتب خلفاء است، كافى است در اين باره رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى را ببينيد و ملاحظه كنيد كه اصحاب ائمه چقدر در سيره و تاريخ نوشته اند. گرچه از زمان شيخ طوسى حوزه هاى علميه ما تك بعدى شده است.

شيخ مفيد جمل را نوشته است ولى آيا فقها و آيات عظام ما تمايلى به نوشتن چنين مطالبى نشان مى دهند؟ و به تأليف چنين كتبى مى پردازند؟

كم كم حوزه هاى ما تك علمى شدند و سيره را كنار گذاشته اند، در نتيجه اخبار سيره صحيح كه اصحاب ائمه نوشته بودند، در دست نيست. احاديث فقه را از زمان شيخ صدوق پشت سر هم جمع كردند و تنقيح كردند تا زمان آيت الله بروجردى باقى ماند، ولى اخبار سيره را كنار گذاشتند و در نتيجه آنها از دست رفت، حقائق از دست رفت و ما محتاج شديم كه برويم به طرف سيره ابن هشام كه كتمان حقايق كرده و ناچار شويم تاريخ اسلام را از تاريخ طبرى بگيريم.

ادبيات تاريخنگارى در اسلام(1)

تاريخنگارى(2) در اسلام با مغازى ـ آثارى كه به غزوات حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)پرداخته ـ شروع مى شود. تحول روزافزون مطالعه حديث، يكى از اركان بنيادى شريعت اسلامى، ضرورت جمع آورى اطلاعات ممكنه را در خصوص زندگى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) پيش كشيد. از اينها گذشته، مطالعه درباره شعر كهن عرب به تحقيق در كردارهاى كهن تاريخى و ايام يا جنگ هايى انجاميد كه شعرا بدان اشاره كرده بودند و تاريخچه نويسان، وقايعى را ثبت كردند كه پس از برقرارى اسلام به وقوع پيوسته بود و اطلاعات افسانه آميز را كه به طور دست دوم از تاريخ باستانى ملل ايرانى و يهود گرفته شده بود بدانها افزودند. ترجمه كتاب شاهنامه ساسانيان به زبان عربى، توسط ايرانيانى كه به زبان عربى مى نوشتند و حرف مى زدند، نيز به تاريخنگارى كمك زيادى كرد. يقين است كه خلفاى عباسى كه پايتخت آنها در نزديكى خرابه هاى سلوكيه و تيسفون (ذكرى از شهرهاى باستانى بابلى كه خاطره آنها به كلى از بين رفته بود، نشده) قرار داشت. گزارش تمام وقايعى را كه در زمان آنها اتفاق افتاده از بين برده اند و اجازه نداده اند كه وقايع و اخبار آنها تحت الشعاع اخبار پادشاهانى قرار گيرد كه اعراب بر آنها مسلط شده بودند.

حتى در آغاز سلسله اموى هم يك نفر نويسنده مغازى ديده مى شود، به نام موسى بن

*. كلمان هوار (Clement Huart )، ترجمه يعقوب آژند.

2. قسمت نخستين اين مقاله كه در زمينه ادبيات جغرافى نگارى در اسلام بوده، حذف شده است.

عقبه بن ابى العياش، كه اثر او براى وى لقب امام المغازى را به ارمغان آورد. ابن قاضى شهبه، در سال 1387 م. اثر او را منظم كرد. خود نويسنده، آزادمردى از خاندان زبير در شهر مدينه بود، كه در سال 758 م. دارفانى را وداع گفت. ولى منبع اصلى آن ايام، كه بارها در آثار بعدى نقل شده است، كتاب ابوعبدالله محمدبن اسحاق است كه اصل كتابش امروزه از بين رفته است; ولى قسمت اعظم آن در كتاب ابن هشام (عبدالملك الحميرى البصرى، متوفى در قاهره كهن در سال 834 م.) باقى مانده كه تحت عنوان سيرة الرسول معروف است و وستنفلد آن را چاپ كرده و گ.ويل هم آن را به آلمانى برگردانده است. نارضامندى ابن اسحاق در مدينه، او را مجبور ساخت آن شهر را به مقصد اسكندريه ترك گويد و سپس به كوفه و رى رود. در حيره، با خليفه المنصور ملاقات كرد، كه از او دعوت نمود تا در بغداد اقامت گزيند، شهرى كه بعدها ايجاد شد و در آن جا بود كه تمام احاديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در يك مجلد گردآورى كرد. او در سال 768م. در بغداد درگذشت.

يكى ديگر از مشهورترين مورخين، واقدى بود ولى او شهرت دوباره خود را مديون دغل بازانى است كه ـ احتمالاً در زمان جنگ هاى صليبى كه مى خواستند احساسات مسلمين را با يادآورى تاريخ مشعشع صدر اسلام برانگيزند ـ تمام رومانهاى تاريخى را درباره جنگ هاى سوريه، بين النهرين، مصر و افريقا به نام واقدى جا زدند. با وجود اين، اثر بزرگ تاريخى او (كتاب المغازى) به دست ما رسيده كه آن را آلفرد فون كرمر، در كلكته منتشر كرده است. ابوعبدالله محمدبن عمر الواقدى، كه در سال 747م. در مدينه متولد شده بود زندگى خود را از راه تجارت غله مى گذرانيد. او كه در اين رهگذر متحمل ضرر زيادى شده بود. مجبور شد اين شهر را ترك گويد. در بغداد، وزير معروف يحيى بن خالد برمكى از او پذيرايى كرد و امور او را راه انداخت و او را قاضى قسمت غربى شهر كرد; خليفه المأمون، بعدها او را در همين شغل به رصافه فرستاد و او در 28 آوريل 823 م. در همان جا فوت كرد.

گزارشى را كه مسعودى در مروج الذهب آورده و توسط باربيه دومينار هم ترجمه شده، حاكى از روابط دوستانه واقدى با رفقايش است خود واقدى نيز به اين قضيه اشاره كرده است. ابن سعد (ابوعبدالله محمد، متوفى در سال 845 م.) كاتب او، آثارش را جمع آورى كرد .

چنان كه در زمان فوت نويسنده، چهار نسخه از آنها موجود بوده است و خود ابن سعد هم مجموعه اى از زندگينامه هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اصحاب او و تابعون را گردآورى كرد ( طبقات). كتاب زندگينامه هاى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)وى به عنوان يك كتاب مجزا به حساب مى آيد.

در زمانى كه اين مورخين مشغول نگارش تاريخ عمومى بودند، ازرقى، تاريخى درباره شهر مكه مى نوشت، كه در تحرير آن از سنن افسانه اى دوره قبل از اسلام و يادداشت هايى كه جد او، ابوالوليد الازرق، از نسل سلسله غسانيان و متوفى به سال 834 م. جمع آورى كرده بود، استفاده كرد. خود ازرقى كمى پس از سال 858 م. درگذشت. يكى از جانشينان او، الفاكهى (ابوعبدالله) بود كه تاريخى را در مورد شهر مكه در سال 885 م. تحرير كرد; هر دوى اين آثار را وستنفلد چاپ كرده است. ابن زباله، تاريخى درباره مدينه، عمربن شبه، تاريخى درباره بصره و كوفه، اسلم بن سهل، تاريخى در باب واسط تأليف كردند; ابن زكرياى ازدى، قاضى شهر موصل هم تاريخى درباره اين شهر نوشت; و القشيرى هم درباره شهر رقه تاريخى تأليف نمود; ابوعروبه الحرانى كه به مصر سفر كرد و احاديث را در بغداد تحصيل نمود، نيز درباره شهر حران، تاريخى تحرير كرد. در باب شهرهاى ايران هم احمدبن سيار، تاريخ شهر مرو، ابن منده، تاريخ شهر اصفهان، محمدبن بخارى، تاريخ شهر بخارا، عبدالرحمن ادريسى، تاريخ استرآباد و سمرقند را نوشتند. در كتابخانه ملى پاريس نسخه اى از رياض النفوس، تأليف ابوبكر مالكى وجود دارد كه راجع به شرعيون و دانشمندان و فقهاى تونس نوشته شده است. در موزه بريتانيا تاريخ بزرگ شش جلدى بغداد تأليف ابوالفضل احمدبن ابى طاهر طيفور وجود دارد، كه يك نفر ايرانى الاصل بود و به خاندان شاهزادگان خراسانى تعلق داشت. او در سال 819 م. در بغداد متولد شد و در سال 893 م. در همان جا فوت كرد.

ابن الكلبى (ابوالمنذر هشام)، فرزند يك نفر جنگجو بود كه پس از جنگ در نبرد ديرالجماجم، در رديف سربازانى كه توسط ابن الاشعث رهبر ياغى شان از آراخوزيا (رخج) برگردانده شده بودند قرار داشت. وى رو به سوى تفسير قرآن آورد و يادداشت هاى بسيار دقيقى را در خصوص تاريخ و انساب اعراب باستانى جمع آورى كرد. او در سال 763 م.

درگذشت. پسر او تحقيقات وى را دنبال كرد و كتاب بزرگى درباره انساب نوشت (كه قسمت هايى از آن به صورت نسخه خطى در كتابخانه هاى پاريس و اسكوريال نگهدارى مى شود) و نيز رساله جالب و با ارزشى درباره بت هاى اعراب جاهلى نگاشت، كه قسمت هايى از آن در كتاب معجم البلدان ياقوت ديده مى شود. اين كتاب، كه موضوع آن باب طبع مسلمين نبود و تمام يادگارهاى دوره شرك باستانى شبه جزيره عربستان را دربرمى گرفت كه معمولاً به عصر جاهليت معروف است، مورد انتقاد شديد كذابان قرار گرفت كه نويسنده آن را به دروغگويى متهم كردند ياقوت كه اطلاعات زيادى را از او گرفته بود، از او در قبال اين اتهام دفاع كرد و منتقدين جديد هم اين نظريه را تأييد كردند. ابن الكلبى كه در كوفه متولد شده بود، اغلب اوقات عمر خود را در بغداد گذراند و در سال 819 م. فوت كرد. او هم چنين كتابى راجع به انساب اسب هاى اعراب در ايام جاهليت و نيز دوره اسلامى تأليف كرد.

يكى از مورخين بزرگ كه متأسفانه اثرش پس از استفاده بلاذرى و طبرى از بين رفته، مدائنى (ابوالحسن على) است كه در سال 753 م. متولد شد و در تاريخ نامعلومى بين 830 م. و 845 م. درگذشت. كتاب فهرست، حدود يك صد و يازده كتاب را شمرده كه توسط او درباره تاريخ پيامبر(صلى الله عليه وآله)، تاريخ قبيله قريش و نيز خلفا نوشته شده بود. كتاب المغازى و تاريخ خلفاى او بارها نقل قول شده است. او كتاب هاى چندى هم راجع به زنان تأليف كرد و مجموعه اى از اخبار و حكايات را نيز جمع آورى نمود. نام او نشان مى دهد كه اصلش از تيسفون (مدائن) بوده است.

زبير بن بكار (ابوعبدالله)، از خاندان عبدالله بن زبير را كه در مدينه زندگى مى كرد، بايستى در كنار اين مورخين نخستين اسلامى قرار داد. شناخت او از احاديث، تاريخ و علم الانساب حتى در جوانى، موجب شهرت او شده بود. او كه با اولاد على(عليه السلام) درافتاده بود، به بغداد رفت ولى آن چنان كه انتظار داشت در دربار عباسيان استقبال خوبى از او نشد، چرا كه در آنجا متهم به همكارى با جناح علويان شد، از اين رو به زادگاه خود برگشت و قاضى مكه شد، مقامى كه او را قادر ساخت چندين بار از بغداد ديدن كند. در سن هشتاد و دو سالگى در مكه از بام خانه اش پرت شد و استخوان ترقوه و يكى از دنده هايش شكست. از همين حادثه در عرض دو روز، در 20 اكتبر 870 م. جان به جان آفرين تسليم كرد. او نويسنده يكى از كتاب هاى انساب قبيله قريش است. كه نسخه خطى آن امروزه در كتابخانه بودليان است و نيز مجموعه اى از داستان هاى تاريخى تأليف كرد تحت عنوان موفقيات، چرا كه آن را به منظور تعليم و تربيت الموفق پسر متوكل خليفه عباسى تحرير كرده بود. از هشت بخش اين كتاب، سه بخش آخرى جدا شده و در گوتينگن نگهدارى مى شود.

بلاذرى (احمدبن يحيى) يك نفر ايرانى بود; او به دربار متوكل و مستعين رفت و آمد داشت: المعتز تعليم و تربيت پسر خود عبدالله را كه به مدت يك روز خليفه شد، به او سپرده بود. او در سال 892 م. پس از استعمال بلاذر ـ گياهى كه گويا موجب تيزى حافظه مى شده ـ و از دست دادن مشاعر خود فوت كرد، از اين رو به بلاذرى معروف شد. او را به تيمارستان بردند و در آنجا آخرين روزهاى عمر خود را گذرانيد. كتاب فتوح البلدان او كه توسط دخويه چاپ شده يكى از بهترين تواريخ در خصوص فتوحات مسلمين در سال اول هجرى است. دقتى كه او در مورد منابع بكار برده و اطلاعات شفاهى خود را توسط آنها تكميل كرده، اثر او را يكى از باارزشترين اسناد تاريخى كرده است. اين اثر فقط خلاصه اى از يك اثر بسيار عظيم است كه متأسفانه هرگز تكميل نشد. او تحت عنوان انساب الاشراف كتاب ديگرى نوشت كه دو جلد از آن باقى مانده است. بلأخره او كتاب هايى را از زبان فارسى به زبان عربى ترجمه كرد كه يكى از آنها فقط براى ما شناخته شده است و آن هم ترجمه عربى عهد اردشير است كه به افسانه هايى پرداخته بوده كه دور و بر اردشير پاپكان، موسس سلسله ساسانى را فراگرفته است ـ ولى همين كتاب هم كلاً از بين رفته است; اسم اين كتاب در الفهرست آمده است.

بزرگترين مورخ اين عهد، طبرى (محمدبن جرير: 923 ـ 838) نيز يك نفر ايرانى بود. او در آمل طبرستان (مازندران) در جنوب درياى خزر متولد شد. در مصر، سوريه و عراق به سفر پرداخت و سپس در بغداد، معلم حديث و فقه گرديد. در اين شغل از اصول فرقه شافعى اقتفا كرد، كه در زمان اقامتش در مصر ياد گرفته بود. پس از آن سعى كرد مكتبى براى خود بسازد ولى موفق نشد; در واقع دشمنى حنبليان را در بغداد به جان خريد. در زمينه تحقيقاتش در اين دو مساله بايستى از آثار معروف او چون تهذيب آلاثار كه حالا در استانبول (در كتابخانه متعلق به كوپرولو محمد ـ پاشا) است و تفسير عظيم او، كه به زبان فارسى و تركى ترجمه شده، نام برد. ولى جالب ترين اثر وى تاريخ عمومى او ( اخبار الرسل و الملوك) است ـ چرا كه قديمى ترين سندى است كه درباره تاريخ اسلام در دست است ـ كه كاملترين تاريخ به زبان عربى است. طبرى در 16 فوريه 923 م. در بغداد درگذشت. وى قدرت كار عجيبى داشت و به مدت چهل سال، روزانه چهل صفحه مطلب مى نوشته است.

الصولى (ابوبكر محمدبن يحيى)، از نسل يك نفر شاهزاده ترك نژاد جرجان به نام صولتكين بوده كه از دين زردشتى به دين اسلام گرويد. او در دربار مكتفى و مقتدر به خاطر مهارت زيادش در شطرنج بازى كه ضرب المثل هم شده بود ـ گفته مى شد مرد مى خواهد مثل الصولى شطرنج بازى كند ـ از احترام زيادى برخوردار بود. ولى تعلق خاطر او به حضرت على(عليه السلام) چنان وضع او را بحرانى كرد كه اجباراً از بغداد فرار كرده و در بصره پناه گرفت و در سال 946 م. در آن جا درگذشت. او شاعران عرب را بررسى كرده و تاريخى درباره آنها نوشته و چندين رساله ويژه هم درخصوص بعضى از آنها نظير ابوتمام، ابونواس، والبحترى تأليف كرده است. او هم چنين يك اثر تاريخى درباره عباسيان و افراد شاعر اين خاندان نوشت. اين كتاب اكنون در قاهره نگهدارى مى شود ( الاوراق فى اخبار آل عباس و اشعارهم).

با مسعودى (ابوالحسن على)، داستانسراى بذله گو و ماهر، شاخه جديدى در ادبيات اسلامى يعنى، حكايت تاريخى، گشوده شد. اين نويسنده كه از اعقاب يكى از خانواده هاى عربى، كه نسب به مسعود يكى از اصحاب پيامبر مى رسانيد، بود، در بغداد متولد شد و دست به سفرهايى زد كه در خلال آن به ايران رسيد و در اينجا در سال 915 م. از اصطخر و بعدها از هند ديدن كرد. او به مولتان و منصوره رفت و سپس از راه شبه جزيره دكن راهى سيلان شد. در اينجا سوار كشتى شده و درياى چين و درياى سرخ را درنورديده و به ماداگاسكار رسيد و از راه عمان به عربستان برگشت. او بر سر راه سفرهايش از درياى خزر، سوريه و فلسطين ديدن كرد و مجذوب آنها شد. در سال 926 م. در تيبرياس و در سال 943 م. در انطاكيه و كليكيه و دو سال بعد در دمشق بود. يك قسمت از اواخر عمرش را در مصر و قسمت ديگر را در سوريه گذرانيد. در سال 947 م. و در سال 955 در فسطاط (قاهره كهن) بود كه گويا در همان جا در سال 956 م. درگذشته است.

مسعودى كه ذهنى وقاد و كنجكاو داشت هيچ يك از منابع موجود را نديده نگرفت. او مطالعات و تحقيقات خود را بسيار فراتر از مطالعات اسلامى برد و تاريخ ايرانيان، هندوان، روميان و سنن يهوديان، مسيحيان و مشركين را مورد بحث و بررسى قرار داد. او در كتاب مروج الذهب، حكايت بى شمارى نقل كرد كه شامل جالب ترين و كاملترين اطلاعات درباره تمدن هاى شرقى آن دوره مى باشد. اثر بزرگ تاريخى وى به نام اخبارالزمان، كه از آن مروج الذهب به صورت قطعه اى باقى مانده، در سى جلد بوده است. كتاب الاوسط خلاصه اى از اين اثر عظيم است. كتاب التنبيه و الاشراف در واقع خلاصه فلسفى اثر عظيم وى به شمار مى رود. دخويه متن آن را چاپ كرده و بارون كارادوو آن را به زبان فرانسه برگردانده است.

حمزه بن اصفهانى يك نفر ايرانى بود و در آثار تاريخى خود، تاريخ اساطيرى مملكت خود را طبق اطلاعات شفاهى كه از موبدان به دست آورده بود ـ و آنها هم از منابع ايرانى كسب كرده بودند ـ تحرير كرد. او جزو نهضت شعوبيه بود و از هواداران پر و پا قرص آن به شمار مى رفت و در نوشته هاى خود سعى مى كرد تلفظ صحيح اسامى ايرانى را كه در عربى تحريف شده بود بياورد، او احتمالاً در اوايل قرن دهم ميلادى در بغداد مى زيسته است. كتاب او تحت عنوان سنى ملوك الارض و الانبياء به زبان لاتين ترجمه شده و توسط گوتوات، در سن پطرزبورگ چاپ شده است. در كتابخانه مونيخ كتابى است به نام الامثال على افعل كه توسط وى تأليف يافته و همتاى اين كتاب در قاهره است كه به زبان فارسى و عربى نوشته شده است.

ابوالفرج اصفهانى (على بن الحسين: 967 ـ 897 م.) نيز در اصفهان متولد شد، ولى اين مساله تصادفى بود چرا كه اصلاً عربى الاصل و از خاندان اموى بود. در بغدادتحصيل كرد و محضر بسيارى از ادباى زمان را درك كرد، به حلب مسافرت نمود، يعنى جائى كه سيف الدوله بر سرير قدرت بود، و نيز راهى ايران شد تا به خدمت اسماعيل بن عباد و مهلبى وزراى آل بويه درآيد. او به تدريج مشاعرش را از دست داده و در 21 نوامبر 967 م. دار فانى را وداع گفت. رابطه نسبى او با امويان موجب شد كه با امويان اسپانيا رابطه برقرار كند و از آنها در قبال كتاب هايى كه به آنان تقديم كرده بود هدايايى دريافت نمايد. كتاب الاغانى وى در بولاق چاپ شده و با چاپ جلد بيستويك آن در ليدن توسط برونو كامل گشته است. اين سرودها، تاريخ تمام شعراى عربى است كه دستى در موسيقى داشتند. از آن جا كه اين كتاب حاوى تعداد بى شمارى از اشعار شعراى قبل از اسلام و چهار قرن بعد از اسلام است، از اين رو نويسنده توانسته توده عظيمى از اطلاعات را درباره شعراى مختلف جمع آورى كند. اين كتاب همراه با ارائه زمينه اى در خصوص ترانه ها، حكايات و اطلاعات جالبى از حيات بيابان گردى و شهرنشينى عرضه كرده است اين كتاب اطلاعات ذيقيمتى در باب جامعه اسلامى در عهد مشعشع خود دارد. كتابخانه برلين كتاب ديگرى تحت عنوان كتاب الديارات دارد كه نوشته همين نويسنده است و درباره تاريخ تعدادى از صوامع و مزارات و سواحل دجله و فرات و يا مصر مى باشد. اين كتاب در واقع گلچينى از اشعار است كه اين صوامع و مزارات را توصيف كرده اند. بايستى به خاطر داشت كه وقتى مسلمين به صوامع مسيحيان مى رفتند نه به خاطر مسايل مذهبى بود، بلكه به خاطر شرب شرابى بوده كه در شهرهاى مسلمان حرام شده بود. شاعران، به غير از حق شناسى، درباره اماكنى قلم فرسائى كرده اند كه براى خوشگذرانى سرى بدان جا مى زدند.

اثر مهم اين دوره كه در جاى خود بى نظير هم هست يك رساله كتاب شناسى تحت عنوان الفهرست است. متأسفانه درباره نويسنده آن، يعنى ابوالفرج محمدبن اسحاق بن ابى يعقوب، النديم ملقب به وراق بغداد، اطلاعات زيادى در دست نيست. اين اثر نوعى كاتولوگ كتب متعدد است، كه بعضى از آنها امروزه از بين رفته است، كه اين گم شدن دو علت داشته است:

1ـ يا آنها در خلال مصيبت هايى كه بر سر كتابخانه هاى بغداد آمده (كه در قرن سيزدهم توسط مغولان و در قرن پانزدهم به وسيله تيمور لنگ ويران شده اند) از بين رفته اند، يعنى مصيبت هايى كه از بعضى لحاظ، با توجه به تاريخ قرون وسطاى اعراب، قابل مقايسه با تخريب كتابخانه هاى اسكندريه در ايام باستانى است;

2ـ و يا اين كه به دليل تلخيص در آثار بعدى و عدم استنساخ آنها به تدريج از بين رفته اند و محو شده اند. كتاب فهرست در سال 988 م. تأليف يافت و نويسنده آن هم احتمالاً هشت سال بعد يعنى در 996 م. وفات كرده است. اسپرنگر معتقد است كه اين كتاب فهرست كتب بعضى از كتابخانه ها است، كه البته اين عقيده امروزه منسوخ است چرا كه بازتاب هاى تاريخى آن حاوى قسمتى از طرح و قالب اين اثر مى باشد.

تواريخ محلى

تاريخ فتوح المصر و المغرب، تأليف ابن عبدالحكم (ابوالقاسم عبدالرحمن) پسر قاضى مالكى مصر است، كه در سال 871 م. در قاهره كهن (فسطاط) درگذشت. اين كتاب كه در كتابخانه ملى پاريس است، در ضميمه ترجمه تاريخ البربر ابن خلدون توسط مك گوكين دوسلان ـ كه قسمت هايى از آن را ج. كارل و جان هاريس جونز منتشر كرده اند ـ مورد استفاده قرار گرفته است.

سعيدبن بطريق اسم عربى او تيخيوس (939 ـ 876 م.) يكى از اطباى مسيحى بود كه در قاهره كهن (فسطاط) پا به عرصه وجود گذاشت و يكى از پژوهشگران عمده مطالعات تاريخى گرديد، او در سال 933 م. به عنوان كشيش ملكيت در اسكندريه انتخاب شد. در روزگارى كه دانشمندان زبان هاى سريانى و عبرى را جزو قديمى ترين السنه به حساب مى آوردند او ابراز داشت كه زبان يونانى به دليل غنا و حجم آن، كهن ترين زبان است. نظم الجواهر، تاريخ عمومى وى را، اى پوكاك به لاتين ترجمه كرده است.

در زمانى كه احمدبن يوسف بن دايه (متوفى 945 م.) تاريخ حكايتوار احمدبن طولون، موسس سلسله طولونى و پسر او خمارويه را مى نوشت، ابن يوسف (ابوعمر محمد) براى شاهزاده كافور، تحت عنوان فضائل مصر تاريخ مى نوشت، كه كتابى درباره تاريخ و جغرافياى مصر تا زمان خود نويسنده است كه با عنوان تاريخ قضاة مصر و ساير حكام آن كشور توسط ج. اوستروپ به زبان دانماركى ترجمه شده است; اين آثار اكنون در موزه بريتانيا است. ضمناً ابوالحسن محمد اسكندرى، وقايع روزانه حكومت معزلدين الله را نوشت كه حالا در كتابخانه اسكوريال قرار دارد و نيز ابن زولاق الليثى (الحسن بن ابراهيم)، كه در سال 919 م. متولد شده ودر 30 نوامبر 998 م. وفات كرد، آثار متعددى راجع به تاريخ مصر و جغرافياى آن نگاشت كه امروزه در كتابخانه هاى پاريس و گوته قرار دارند.

تاريخنگارى اسپانيا توسط عبدالملك بن حبيب السلمى المرداسى شروع شد، كه در حصن واط نزديك غرناطه در سال 796 م. متولد شد و در 17 فوريه 853 م. در قرطبه درگذشت. او در سفر حج خود، در حجاز تحت تأثير نظريات فقهى مالك بن انس قرار گرفت و آنها را در كشور خود تبليغ كرد. ولى از آثار او جز قسمت اول كتابى در خصوص تقسيم ارث، كه آن هم در برلين است چيزى باقى نمانده است. تاريخى در كتابخانه بودليان وجود دارد كه دوزى بدون تحقيق دقيقى در اين خصوص، آن را بدو نسبت داده است. پس از او احمدبن محمد رازى قرطبى به عرصه رسيد، كه اصل و نسب او به شهر رى ايران برمى گردد. او در سال 937 م. وفات كرد. كتاب تاريخ المغرب الرازى درباره تاريخ اسپانيا و توصيف آن، از تحريرات او است. جالبترين شخصيت اين دوره و اين مملكت، ابن قوطيه (ابوبكر محمدبن عمر بن عبدالعزيز) مورخ و لغوى معروف است. كه خورشيد بانوى قوط ناميده مى شد; جد او عيسى با يك شاهزاده خانم اسپانيايى به نام سارا دختر شاه اوپاس قوط ـ زمانى كه او براى شكايت از عمويش ارطباس نزد خليفه هشام بن عبدالملك رفته بود ـ ازدواج كرده بود. ابوبكر كه در قرطبه متولد شده بود توسط القالى بزرگترين دانشمند زمان به نزد خليفه الحكم دعوت شد. او در سال 977 م. در قرطبه درگذشت در حالى كه كتابى به نام تاريخ الاندلس از زمان فتح مسلمين تا سال 893 م. از خود به يادگار گذاشته بود، كه نسخه خطى آن در پاريس است. ابوبكر كتابى ديگر هم در باب تصريف افعال عربى تحرير كرد كه توسط ج. گايدى منتشر شده است.

در ايران نيز تراجم احوال زيادى به نثر مقفى، با ويژگى عبد عبيدانه، نوشته شد و اطلاعاتى درباره شاهان سلسله هاى مختلفى كه پس از تضعيف خلافت عباسى در خاك ايران سر در آورده بودند فراهم كرد. ابونصر محمدالعتبى در ايران متولد شد، ولى اصلاً از يك خانواده عرب نژاد بود او در زمان حكومت امپراتورى تركان غزنوى، يعنى سبكتكين و محمود، صاحب مقاماتى شد. او اين كارها را زمانى كه ناظر اسب هاى ديوان بريد در گنج ـ روستاق بود به پايان برد. او در سال 1036 م. دار فانى را وداع گفت. تاريخ اليمينى،

شاهكار او كه به نام لقب سلطان محمود، يمين الدوله، معروف است، تاريخ اين سلطان تا سال 1018 م. مى باشد. او پس از تقديم اين كتاب به محمود غزنوى، از موقعيت استفاده كرده و ابوالحسن بغوى، را كه قبلاً در بركنارى وى از مقامش دست داشته، برانداخت. اين كتاب كه داراى سبك بسيار عالى است هنوز هم توسط محققين مورد تفسير قرار مى گيرد و به زبان فارسى و انگليسى ترجمه شده است.