در زمانى كه محدّثان مدينه به تأليف و تصنيف كتب اخبار و
مغازى اشتغال داشتند در ساير بلاد اسلامى نيز كسانى ديگر به
همين كار مشغول بودند.
1. ابن سعد، طبقات، ج 3 و ج 4.
2. رجوع شود به طبقات ابن سعد، ج 3 و ج 4 و انساب الاشراف،
ج 1، (طبع قاهره).
و متوفّى 110 در صنعا) قاضى صنعا كه اصلا ايرانى و از جمله
ابناء بوده و از زهّاد و صاحبان مكارم اخلاقى به شمار مى آمده
است.
آثار بسيارى به وهب نسبت داده اند كه در منابع مختلفه به
وجود آنها اشاره شده و يا از آنها نقل كرده اند. از آثار او در
فقره پاپيروس در شهر هايدلبرگ موجود است كه شامل 27 ورقه يا 52
صفحه و داراى تاريخ 229 هجرى است. اين اوراق به علّت فرسودگى
با مشقّت فراوان و به طور ناقص خوانده مى شود. مجموعاً آثار
وهب را به نظر ژرژ خورى به طريق ذيل مى توان دسته بندى كرد:
الف ـ آثار مربوط به منابع يهودى و مسيحى:
1) قصص الانبياء;
2) كتاب اسرائيليات;
3) ساير آثار:
ـ زبور داود; حكمت وهب، حكمت لقمان، مواعظ وهب و كتاب
القدر.
ب ـ آثار اسلامى:
1) فتوح وهب
2) مغازى رسول الله.
ج ـ آثار مربوط به عربستان جنوبى:
كتاب الملوك المتوجّه
محمّد بن اسحاق در مورد قصص الانبياء چنانكه در كتاب سيره
آمده است (متن عربى ج 1 ص 32) درباره آغاز مسحيّت در نجران از
آثار وهب استفاده كرده و از طريق اوست كه آثار وهب به تاريخ و
تفسير طبرى راه يافته است. ابن اسحاق در مورد مغازى پيغمبر
(صلى الله عليه وآله) از وهب اسمى نبرده و به او استناد نكرده
است.
ديگر از علماى حديث يمن، مَعْمر بن راشد الازدى، ابوعروة بن
ابى عمرو البصرى است كه از بصره به يمن رفته و در آنجا مانده
(متوفّى در رمضان 152 يا 153) و شاگردش عبدالرّزّاق بن همّام
بن نافع الصنعانى (متولّد 127 و متوفّى در 211) است كه هر دو
به تشيّع شهرت داشته اند و از بزرگان فقها و محدّثان و صاحب كتاب در
حديث و مغازى بوده اند.
كتاب مصنّف تأليف عبدالرّزّاق در يازده مجلّد در بيروت در
سال 1392 هـ ق به چاپ رسيده و مجلّد پنجم آن حاوى مغازى رسول
اكرم است.
2ـ در بصره، سليمان بن طرخان تيمى (46 ـ 143 هجرى) است كه
به تشيّع معروف بوده و از زمره عبّاد و زهّاد زمان خود به شمار
مى آمده است و داراى كتاب مغازى بوده كه پسرش معتمر آن را
روايت كرده است.
3ـ در دمشق، ابوالعبّاس وليد بن مسلم دمشقى عالم شام
(متولّد 119 و متوفّى در 194 تا 196) كه روايات تاريخى استادش
ابوعمر عبدالرّحمن بن عمرو الاوزاعى (متولّد 88 و متوفّى در
158) امام و فقيه اهل شام را جمع آورى و در مغازى خود روايت
كرده است.
محمّدبن اسحاق از هيچيك از كسانى كه نام برديم به جز از وهب
بن منبّه نقل نكرده است.
راويان ابن اسحاق
عدّه بسيارى از علماى حديث از مردم بلاد اسلامى از محمّد بن
اسحاق سماع حديث نموده و روايت كرده اند، از مقايسه منابعى چند
مانند طبقات ابن سعد(1) و فهرست ابن النّديم(2) و معجم الادباى
ياقوت(3) و الكمال فى معرفة الرّجال جمّاعيلى (4) و عيون الاثر
تأليف ابن سيّدالنّاس(5) بر مى آيد كه نام شاگردان معروف ابن
اسحاق كه كتاب المبتدء و المبعث و المغازى او را شنيده و روايت
كرده اند از اين قرار بوده است:
1 ـ ابراهيم بن سعد بن ابراهيم الزّهرى، كتاب ابن اسحاق از
طريق ابراهيم بن سعد به وسيله كسان او و ديگران روايت شده ولى
از آن همه جز اخبار و قراآت معدود و پراكنده اى به جاى نمانده
است.
1. ابن سعد، طبقات، ج 7، ق 2، ص 67 و نسخه خطى احمد ثالث
شماره 9/2835، ورق 242 ب.
2. ابن النديم، فهرست، رحمانيه، قاهره، ص 136 = ص 105، چاپ
تهران.
3. معجم الادبا، ج 6، ص 401.
4. عبدالغنى بن عبدالواحد جماعيلى (541 ـ 600) كه به طبع
نرسيده...
5. عيون الاثر، دارالجيل، بيروت، 1974، ص 8.
ـ يكى ابن سعد است كه روايت ابراهيم بن سعد را از پسرش
يعقوب(1) و از احمد بن محمّد بن ايّوب ورّاق(2) اخذ كرده است و
مكرّراً در طبقات خود به او استناد جسته است. (3)
ـ ديگر بلاذرى است كه در انساب الاشراف به دفعات از طريق
ابراهيم بن سعد راجع به وقايع زندگانى پيغمبر اكرم (صلى الله
عليه وآله) نقل خبر كرده است. (4)
ـ سوم محمّد بن جرير طبرى است كه در تفسير خود (جزء 2 و جزء
3) از ابن اسحاق از طريق ابراهيم بن سعد با واسطه پسرش يعقوب
روايت كرده است. در تاريخ طبرى نام ابراهيم بن سعد به عنوان
راوى آمده ولى از طريق او از ابن اسحاق چيزى نقل نشده است. (5)
ـ چهارم، ابونعيم اصفهانى است (متوفّى در 430) كه در كتاب
دلائل النبوّه خود بيست و هفت بار از طريق ابراهيم بن سعد با
واسطه احمد بن محمّد بن ايّوب ورّاق(6) و يك بار با واسطه دو
نفر يعنى سلمة بن الفضل و احمدبن صالح بن ابراهيم ابن
عبدالرحمان بن عوف (صالح عمّ ابراهيم بن سعد است) از محمّد بن
اسحاق نقل خبر كرده است.
ـ پنجم، حاكم نيشابورى است كه در مستدرك خود اخبارى از طريق
ابراهيم ابن سعد از محمّد بن اسحاق نقل كرده است.
ـ ششم، طبرسى است كه در اعلام الورى پس از ذكر خبرى كه از
طريق يونس بن بكير از ابن اسحاق نقل كرده وجه ديگرى از همان
خبر را از ابراهيم بن سعد ذكر كرده است. (7)
ـ هفتم، ياقوت حَمَوى است كه در معجم
البلدان (8) از طريق ابراهيم بن سعد خبرى از
1. ابن سعد، طبقات، ج 1، ق 1، ص 3.
2. ابن سعد، طبقات، ج 3، ق 1، ص 1 درباره بدريين.
3. ابن سعد، طبقات ، ج2، ق2، ص79 و ج3، ق 2، ص 51 و ج 7، ق
2، ص 67 و 84 و 87 و 90 و 91 و98.
4. رجوع شود به فهرست اعلام كتاب انساب الاشراف، ج 1، تحقيق
پروفسور حميدالله، قاهره، 1959. در اين كتاب روايت ابن اسحاق
همه جا با سيره ابن هشام چاپ و وستنفلد تطبيق داده شده است.
5. تاريخ طبرى، ج 1، ص 2729 و 2746 و ج 3، ص 2483 دوبار از
طريق يعقوب بن ابراهيم و يك بار از طريق ديگر.
6. دلائل النبوه، طبع دوم، دائرة المعارف، حيدرآباد، 1969،
ص 39، 41 و ...
7. اعلام الورى، چاپ سوم، حيدريه، نجف، 1390، ص 38.
8. معجم البلدان، ج 4، ص 445.
اسحاق نقل كرده كه در سيره ابن هشام آمده است. (1)
ـ هشتم، سهيلى است كه در روض الانف هشت بار(2) به روايت
ابراهيم بن سعد استناد جسته و غالباً مربوط است به اختلاف
قراآت.
برحسب آنچه در منابع مختلفه ذكر شده و سابقاً هم بدان اشاره
شد، ابراهيم بن سعد هفده هزار حديث راجع به احكام و سنن، علاوه
بر مغازى از ابن اسحاق شنيده است.
2 ـ زياد بن عبدالله بن الطّفيل البَكّائى،(3) ابو محمّد
العامرى، از مردم كوفه و متوفّى در همان جا به سال 183 در زمان
خلافت هارون الرّشيد، از راويان معروف محمّد بن اسحاق كه در
حيره به او پيوست(4) و سپس به بغداد رفت و به كوفه بازگشت و تا
آخر حيات در آنجا بماند. بكّائى از محدّثان كوفى است كه در
موثّق بودن او در نقل مغازى ابن اسحاق اتّفاق نظر وجود دارد.
بكّائى علاوه بر كتاب سيره از ابن اسحاق، احاديث مربوط به
سنن و احكام را نيز نقل كرده است(5) و راويان بسيارى از بكّائى
نقل خبر كرده اند كه از همه مشهورتر عبدالملك بن هشام مؤلّف
كتاب سيرة النبويّه يا سيرة رسول الله است. (6)
علاوه بر كتاب سيرة النّبويّه در منابع ديگرى از طريق بكّائى
از ابن اسحاق نقل خبر شده است، از آن جمله: در فتوح البلدان
(7) و انساب الاشراف (8) بلاذرى و در دلائل النبوّه (9)
ابونعيم
1. سيرة النبويه، ج 4، 261 و 262.
2. روض الانف، ج 2، ص 330، ج 4، ص 169، ج 5، ص 295 و 300 و
416، ج6، ص99، 206، ج7، ص 280.
3. بكائى به فتح با و تشديد كاف، منسوب به قبيله
بكاء(لباب).
4. ابن ابى حاتم، الجرح و التعديل، ج 1، ق 2، ص 537 و خطيب
بغدادى، تاريخ بغداد، ج 8، ص 477.
5. ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 276 و انساب سمعانى، ورق 88 آ.
6. به علاوه درباره بكائى به اين مراجع رجوع شود: خليفة بن
خياط، تاريخ، ص 730 و طبقات همو، ص402 و خزرجى، تذهيب، ج 1، ص
344، و ذهبى، ميزان، ج 2، ص 91، و ابن خلكان، وفيات، ج 2،
ص238.
7. فتوح البلدان، ص 23 و 25 و 70 كه با سيره ابن هشام، ج 3،
ص 351 و 352 و ج 4 ص 241 مطابقت دارد.
8. انساب الاشراف، ج 1، تحقيق پروفسور حميدالله، قاهره،
1959، رجوع شود به فهرست اعلام و در همه جا با سيره ابن هشام
طبع ووستنفلد تطبيق داده شده است.
9. دلائل النبوه، ص 101 و 245.
خبرى از طريق بكّائى نقل شده كه در كتاب سيره ابن هشام
نيامده است. در مستدرك (1) حاكم نيشابورى در مجلّد دوم دوبار و
در مجلّد سوم نه بار از طريق بكّائى به محمّد بن اسحاق استناد
شده است.
3 ـ عبدالله بن ادريس بن يزيد بن عبدالرّحمان الاودى، ابو
محمّد الكوفى، از طبقه نهم از مردم كوفه.(2) يكى از صلحا و
عبّاد و از مشاهير ائمّه حديث در اسلام(3) و يكى از بزرگترين
فضلاى كوفه، و تابع مسلك اهل مدينه در فتاواى خود كه دعوت
هارون الرشيد را براى منصب قضاى كوفه اجابت نكرد.(4) او به سال
115 در كوفه تولّد يافت و در همانجا به سال 192 در اواخر خلافت
هارون وفات يافت.(5) نويسندگان بسيارى اخبار ابن اسحاق را از
طريق عبدالله بن ادريس در آثار خود آورده اند.
4 ـ يونس بن بكير بن واصل الشّيبانى، ابوبكر الكوفى
الجمال(6) ، از موالى بنى شيبان(7) و يكى از پيشوايان علم مآثر
و سِيَر(8) و مصاحب محمّد بن اسحاق و يكى از رواة كوفى(9) و
مشهور وى و مصنّف كتاب مُبتدء و مغازى است.
يونس علاوه بر ابن اسحاق از بسيارى از علماى حديث مانند
هشام بن عروه و اعمش و ابومعشر مدنى و ديگران نقل حديث كرده و
محدّثان بسيارى مانند عبدالله بن نُمَير و يحيى بن مَعين و
محمد بن عبدالله بن نمير و احمد بن عبدالجبّار العطاردى(10) از
او نقل خبر كرده اند.
يونس، اخبارى را كه از ابن اسحاق و ديگران در زمينه مبتدء و
مبعث و مغازى شنيده به
1. مستدرك، ج 2، ص 98 و 525 و ج 3، ص 181، 276، 297، 323،
352، 433.
2. خليفة بن خياط، طبقات، ص 399.
3. ابن ابى حاتم، الجرح و التعديل، ج2، ق2، ص8; خزرجى،
خلاصة تهذيب الكمال، ج2، ص39.
4. تاريخ بغداد، ج 9، ص 415.
5. ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 271.
6. ابن حجر، تهذيب، ج 11، ص 434; ابن ابى حاتم، الجرح و
التعديل، ج 4، ق 2، ص 236.
7. ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 279.
8. ذهبى، ميزان، ج 4، ص 477.
9. ابن عماد الحنبلى در شذرات، ج 1، ص 357 آورده است كه
يونس و بكائى در رى از ابن اسحاق استماع مغازى كرده اند.
10. متولد به سال 177در كوفهومتوفى درهمانجا به سال 271 يا
272; ابن حجر، تهذيب ، ج1، ص51 و 52.
صورت كتابى تدوين كرده است و علاوه بر آنكه در منابع
مختلفه، چنانكه خواهيم ديد، از طريق او از ابن اسحاق نقل خبر
شده، مقدارى از كتاب مزبور به جاى مانده و به دست ما رسيده
است. اين باقيمانده عبارت است از مجموعه خطّى كه در كتابخانه
قَرَويّين شهرفاس به شماره 727 موجود و داراى 99 ورق مى
باشد... (1)
مجموعه فوق را چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم پروفسور
حميدالله به انضمام دو قطعه باقى مانده از مغازى محمّد بن سلمه
به طبع رسانيده و اخبار آن را با سيره ابن هشام طبع ووستنفلد
مقابله و تطبيق كرده است. (2)
بسيارى از روايات ابن اسحاق را نويسندگان و علماى تاريخ و
حديث از طريق يونس بن بكير نقل كرده اند. منابع ذيل را مى توان
به عنوان نمونه ذكر كرد:
ـ در تاريخ (3) و تفسير طبرى(4) مكرراً از يونس بن بكير
روايت شده است.
ـ در دلائل النبوّه تأليف ابونعيم اصفهانى(5) يك بار.
ـ در مستدرك حاكم نيشابورى بيش از همه از طريق يونس نقل خبر
شده است كه بايد از تمام مجلّدات آن استخراج شود، از آن جمله
در مجلّد دوم 21 بار و در مجلّد سوم در حدود 90 بار از ابن
اسحاق از طريق يونس روايت شده است.
ـ در روض الاُنُف سهيلى موارد بسيارى وجود دارد كه روايت
يونس به عنوان مكمّل و يا براى توضيح ذكر شده است.
ـ بعضى از علماى اماميّه از يونس بن بكير روايت كرده اند،(6)
از آن جمله شيخ صدوق در
1. ميكروفيلم مجموعه مزبور در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران
به شماره هاى 1629 و 2256 موجود است.
2. سيرة ابن اسحاق به كتاب المبتدا و المبعث و المغازى،
تأليف محمد بن اسحاق بن يسار، تحقيق و تعليق محمد حميدالله،
رباط، 1396.
3. تاريخ طبرى، ج 1، 970 و 1161... و در سيرة ابن اسحاق طبع
پروفسور حميدالله ص 119 عين همين خبر آمده است.
4. در تفسير مجموعاً طبرى 56 بار از طريق يونس نقل خبر كرده
است.
5. دلائل النبوه، ص 143.
6. ابن عماد الحنبلى در شذرات، ج 1، ص 357 يونس را شيعى
دانسته است.
كمال الدّين (1) و من لايحضره الفقيه (2) .
5 ـ عَبدة بن سليمان الكلابى، ابو محمد الكوفى، از بنى كلاب
بن ربيعه از طبقه نهم از اهل كوفه متوفّى به سال 188 در همانجا
در زمان هارون الرشيد(3) از راويان كوفى محمد بن اسحاق به شمار
مى آيد كه از علماى حديث زمان خود مانند هشام بن عروه و اعمش و
ثَورى استماع حديث كرده و اشخاصى مانند احمد بن حنبل و محمد بن
عبدالله بن نمير و بسيارى ديگر از او روايت كرده اند...
6 ـ عبدالله بن نمير بن عبدالله الهمدانى الخارفى، ابو هشام
الكوفى، از طبقه نهم از مردم كوفه(4) و يكى از بزرگان علماى
حديث(5) و از راويان كوفى ابن اسحاق است كه كتاب المبتدء و
المغازى او را روايت كرده است.(6) عبدالله بن نمير از هشام بن
عروه و اعمش و عدّه اى ديگر استماع حديث كرده و احمد بن حنبل و
يحيى بن معين و خصوصاً پسرش محمّد بن عبدالله بن نمير و بسيارى
از علماى حديث از او روايت كرده اند. عبدالله بن نمير در ربيع
الاول سال 199 در كوفه در زمان مأمون وفات يافته است.
7 ـ يحيى بن سعيد بن ابان القرشى الاموى، ابو ايّوب الكوفى،
مقيم بغداد و ملقّب به جَمَل و راوى كتاب ابن اسحاق(7) و از
محدّثان بغداد، علاوه بر يحيى، پسران او سعيد و محمّد از ابن
اسحاق استماع حديث و مغازى كرده اند. يحيى از هشام بن عروه و
اعمش و جمع كثيرى كسب حديث كرده و سعيد پسرش و احمد بن حنبل و
يحيى بن معين از يحيى روايت كرده اند.
1. كمال الدين، ص 171.
2. من لايحضر، ج 4، ص 143 و 144 به عنوان يونس شيبانى.
3. طبقات ابن سعد، ج 6، ص 272 و طبقات خليفه، ص 401.
4. خليفه، طبقات، ص 404.
5. ذهبى، تذكرة الحفاظ ، ج 1، ص 327; العبر ، ج 1، ص 330 و
441; ابن سعد، طبقات ، ج 6، ص402.
6. ابن النديم، فهرست، ص 105 = ص 136، طبع قاهره; ياقوت،
ارشاد، ج 6، ص 401. اين هر دو در دادن نسب نفيلى به پسرش محمد
اشتباه كرده اند.
7. خطيب، تاريخ بغداد، ج 14، ص 132; ابن عماد، شذرات، ج 1،
ص 141. همچنين رجوع شود به: تهذيب ابن حجر، ج 4، ص 97، و تاريخ
كبير بخارى.
يحيى در سنّ هشتاد سالگى در شعبان 194 وفات يافته و او تنها
كسى است كه روايت كتاب خلفاى ابن اسحاق را به او نسبت داده
اند. (1)
ذهبى در العبر در متوفّيات سال 194 از يحيى نام برده و گفته
است كه او مغازى ابن اسحاق را نقل و بر آن كتاب مطالبى افزوده
است... (2)
در تفسير طبرى 4 بار(3) و در تاريخ طبرى نيز 4 بار(4) از
طريق يحيى از ابن اسحاق روايت شده است. در دلائل النبوّه
ابونعيم اصفهانى(5) و در مستدرك حاكم از طريق سعيد بن يحيى از
قول پدرش از ابن اسحاق نقل خبر شده است. (6)
8 ـ جرير بن حازم ازدى، ابو النّضر البصرى،(7) متولّد به
سال 85(8) در زمان عبدالملك بن مروان و متوفّى در بصره به سال
170.(9) جرير يكى از پيشوايان بزرگ و موثّق علماى حديث (10) و
از راويان بصرى محمد بن اسحاق است كه بنابر قولى كتاب مغازى را
در ارمنستان(11) از او سماع كرده است.
جرير از بزرگانى چند مانند طاووس يمانى و حسن بصرى و ابن
سيرين و قتاده روايت حديث كرده است و از جمله كسانى كه از او
استماع و نقل خبر كرده اند يكى يزيد بن ابى حبيب مصرى و ديگر
سفيان ثورى و همچنين پسرشوهب بن جرير بوده كه در بسيارى از
منابع، اخبار منقول از جرير از طريق اوست.
1. ابن نديم، فهرست، ص 105 = ص 136، طبع قاهره.
2. العبر، ج 1، ص 315.
3. تفسير طبرى، جزء 21 و 23 و 27 و 28.
4. تاريخ طبرى، 1 ـ ص 269، 1222، 1599، 1652.
5. دلائل النبوه، ص 245.
6. مستدرك، ج 2، ص 624; ج 3، ص 204 و 206.
7. خليفة بن خياط، طبقات، ص 537.
8. ابن سعد، طبقات، ج 7، ق 2، ص 36; همچنين ج 5، ص 259 و ج
7، ق 2، ص 42 و 79 و 85.
9. خليفة، تاريخ، ص 481.
10. ذهبى، ميزان، ج 1، ص 392.
11. ذهبى، ميزان، ج 1، ص 393.
در منابع بسيارى مانند كتاب المعرفة و التّاريخ بَسَوى(1) و
انساب الاشراف (2) و فتوح البلدان (3) بلاذُرى و تفسير (4) و
تاريخ (5) طبرى و دلائل النبوّه (6) ابو نعيم اصفهانى و مستدرك
(7) حاكم و فتح البارى (8) ابن حجر از طريق جرير بن حازم و
پسرش وهب از ابن اسحاق نقل خبر شده است.
9ـ هارون بن ابى عيسى الشّامى كاتب و راوى(9) محمّد بن
اسحاق كه در هيچ يك از منابع درباره او جز اينكه وى را كاتب
محمد بن اسحاق و راوى او دانسته اند و اينكه پسرش عبدالله در
بصره مى زيسته و از پدر خود روايت كرده است اطّلاع ديگرى وجود
ندارد...
10ـ سلمة بن الفضل الابرش الانصارى ابوعبدالله الرازى
الازرق قاضى رى. سلمه به سال 191 هجرى در رى در هنگامى كه سن
او از صد سال تجاوز كرده بود وفات يافت.(10) از چند نفر از
بزرگان علم حديث مانند سفيان ثورى و ابوجعفر رازى و ديگران
روايت كرده و چند نفر از محدّثان مانند كاتبش عبدالرحمن بن
سلمة الرّازى و يحيى بن معين و محمّد بن حميد الرازى (متوفّى
در 248) و عمرو بن رافع القزوينى از او نقل خبر كرده اند.
سَلَمه از مشاهير راويان محمّد بن اسحاق است كه از او در رى
استماع خبر كرده است و بنابر گفته ابن سعد،(11) سلمه مبتدء و
مغازى ابن اسحاق را روايت كرده و بنابر قول ابن معين كتاب
مغازى سلمه از كتابهاى مغازى ديگر كاملتر است و به گفته ديگران
از بغداد تا خراسان كسى بهتر از سلمه بر مغازى ابن اسحاق وقوف
نداشته است...
1. المعرفة والتاريخ، ج 1، ص 523.
2. انساب الاشراف، ج 1، ص 578.
3. فتوح البلدان، ص 42 و 344.
4. تفسير طبرى، جزء 5 و 28 و 30.
5. تاريخ طبرى، رجوع شود به فهرست.
6. دلائل النبوه، ص 143 و 199.
7. مستدرك، ج 2، ص 326، 432، ج 3، ص 223، 321، 460، 511.
8. فتح البارى، ج 7، ص 190.
9. ابن ابى حاتم، الجرح و التعديل، ج 4، ق 2، ص 93، بخارى،
تاريخ الكبير، ج 4، ق 2، ص 224; ذهبى، ميزان، ج 4، ص 285; ابن
حجر، تهذيب، ج 11، ص 10.
10. ابن سعد، طبقات، ج7، ق2، ص 110; ابن حجر، تهذيب، ج 4، ص
153; ابن عماد، شذرات، ج 1، ص 328.
11. طبقات، همان.
در بسيارى از كتابهاى رجال، سلمه را از راويان شيعى دانسته
اند، در كتاب الايضاح فضل بن شاذان(1) خبر مربوط به تهديد به
قتل ابوبكر و عمر، على (عليه السلام) را در موضوع خلافت و در
امالى (2) شيخ طوسى حديثِ دار از طريق سلمة بن الفضل از ابن
اسحاق روايت شده است.
در طبقات ابن سعد(3) و كتاب المعرفة و التّاريخ بَسَوى(4) و
دلائل النبوّه ابونعيم اصفهانى(5) و مستدرك حاكم نيشابورى(6)
رواياتى از طريق سلمه از ابن اسحاق آمده است.
11ـ على بن مجاهد بن مسلم بن رفيع الرّازى، ابو مجاهد
الكابلى، از موالى حكيم بن جبله و سباياى كابل و قاضى رى، راوى
محمد بن اسحاق و مصنّف كتاب مغازى و متوفّى در 180 و اندى به
قول ابن حجر،(7) از جمله مردم رى است كه مانند سلمة بن الفضل و
ابراهيم بن مختار با ابن اسحاق حشر و نشر داشته و از او استماع
حديث كرده و روايات او را ميان ارباب حديث و خبر انتشار داده و
سپس به بغداد رفته(8) و در آنجا به نقل حديث و مغازى ابن اسحاق
پرداخته است.
علىّ بن مجاهد علاوه بر ابن اسحاق از سفيان ثورى و ابومعشر
مدنى و عَنبَسة بن سعيد، قاضى رى نقل خبر كرده و محدّثانى
مانند احمد بن حنبل و جرير ابن عبدالحميد رازى از او روايت
كرده اند.
12ـ ابراهيم بن المختار التّميمى، ابو اسماعيل رازى خوارى
مشهور به حبويه، همچنانكه از نسبت او بر مى آيد و در مداركى
مانند انساب سمعانى(9) و معجم البلدان (10) ياقوت آمده است
1. الايضاح، به تصحيح شادروان محدث ارموى، (دانشگاه، 1351)،
ص 367.
2. امالى، ج 2، ص 194، مقايسه شود با همين حديث دار در
تاريخ طبرى، 1 ـ ص 1171.
3. طبقات، ج 1، ص 111.
4. المعرفة والتاريخ، ج 1، ص 235 و 507، ج 2، ص 774.
5. دلائل النبوه، ص 35، 36، 364، 389، 405، 452.
6. مستدرك ، ج2، ص142، 215، 561، 564، 568، 571، 573، 580،
591، 603; ج3، ص 60، 205، 287، 486.
7. ابن حجر، تهذيب، ج 7، ص 377.
8. سمعانى، انساب، ق 469، الف; تاريخ بغداد، ج 2، ص 106.
9. انساب، ورق 209 ب.
10. معجم البلدان، ج 2، ص 386.
از اهالى خوار در 18 فرسخى رى بوده است و در اين شهر از
محمّد بن اسحاق استماع حديث كرده و علاوه بر او از محدّثانى
چند مانند ابن جُرَيْج و مالك بن انس و شُعبه و سفيان ثَورى
روايت كرده و كسانى مانند محمّد بن حُمَيد رازى و هشام بن
عبدالله رازى و محمّد بن عبدالله بن ابى جعفر رازى و محمّد بن
سعيد اصفهانى از او روايت كرده اند و به بغداد رفته و مدّتى در
آنجا نيز به نقل اخبار پرداخته و به سال 182 وفات يافته است.
13ـ سعيد بن بزيع كسى است كه فقط در منابع مختلفه از او به
عنوان راوى ابن اسحاق ذكرى به ميان آمده و ظاهراً از اهالى
حَرّان بوده و شخصى به نام عبدالرّحيم ابن مُطَرِّف (متوفّى در
234) از او روايت كرده است.(1) در هيچ يك از منابعى كه ديده
شده از وى خبرى نقل نشده كه به كتاب ابن اسحاق مربوط باشد.
14ـ عثمان بن ساج يا عثمان بن عمرو بن ساج جَزَرى از موالى
بنى اميّه و برادرش وليد بن عمرو بن ساج هر دو از محدّثانى
هستند كه درباره ايشان اطلاع دقيقى در دست نيست.
بر حسب آنچه در كتابهاى رجال ذكر شده، عثمان بن عمرو بن ساج
از امام جعفر صادق (عليه السلام) و خُصيف جَزرى و ابن جُرَيْج
و عدّه اى ديگر و مرسلا از زهرى و وهب بن منبّه نقل خبر كرده
است و كسانى مانند سعيد بن سالم القدّاح و محمّد بن يزيدبن
سنان الجزرى و عبيدالله بن يزيد بن ابراهيم الحرّانى از او
روايت كرده اند.
به هرحال آنچه مسلّم است اين است كه شخصى به نام عثمان بن
ساج وجود داشته كه از مشيخه احمد بن محمّد بن الوليد الازرقى
يعنى جدّ مؤلّف كتاب اخبار مكّه ، ابوالوليد محمّد بن عبدالله
بن احمد الازرقى بوده است.
در اخبار مكّه در حدود سى بار از ابن اسحاق از طريق عثمان
بن ساج نقل قول شده است. واسطه بين عثمان بن ساج و احمد بن
محمّد ازرقى جدّ مؤلّف اخبار مكّه سعيد بن سالم قدّاح است كه
به اقرب احتمال از اهالى كوفه بوده و در مكّه اقامت گزيده است.
(2)
15ـ محمّد بن سلمة بن عبدالله الباهلى، ابوعبدالله
الحرّانى، از موالى بنى باهله، مفتى و
1. رجوع شود به: ابن ابى حاتم، الجرح و التعديل، ج 2، ق 1،
ص 8 و ج 2، ق 2، ص 341.
2. ابن حجر، تهذيب، ج 4، ص 35، و ج 7، ص 144.
محدّث حرّان، از راويان مشهور ابن اسحاق و اقران او مانند
خصيف حرّانى و ابن عَجْلان و بسيارى ديگر. كسانى مانند احمد بن
حنبل و احمد بن ابى شعيب حرّانى و موسى بن عبدالرحمن الانطاكى
و ديگران از وى روايت كرده اند. علماى رجال او را موثّق و صاحب
فضل و دانش و روايت و فتوى دانسته اند.(1) محمّد بن سلمه به
سال 191 هجرى در زمان هارون الرّشيد وفات يافته است.
از محمّد بن سلمه در منابع مختلفه رواياتى از قول ابن اسحاق
نقل شده است از آن جمله است كتاب المعرفة و التاريخ بَسَوى(2)
و ديگر انساب الاشراف بلاذرى(3) و تفسير طبرى(4) و تاريخ
طبرى(5) و دلائل النبوّه ابونعيم اصفهانى(6) و مستدرك حاكم
نيشابورى... (7)
از اين پانزده تن راويان ابن اسحاق كه نام برديم بنابر نظر
فوك نفر اول از مدينه و نفر دوم تا ششم از كوفه بوده اند.
همچنين طبق نظر او يحيى بن سعيد الاموى در بغداد و جرير ابن
حازم و هارون بن ابى عيسى احتمالا در بصره و نفر دهم تا
دوازدهم در رى از ابن اسحاق استماع كرده اند. فوك براى سعيد بن
بزيع و عثمان بن ساج و محمّد بن سلمه محلّى ذكر نكرده است.
از دقّت در شرح احوال اين عدّه از راويان ابن اسحاق چنين به
دست مى آيد كه لااقل هشت نفر از آنان كه عبارتند از ابراهيم بن
سعد و زياد بن عبدالله البكّائى و يونس بن بكير و عبدالله بن
نمير و يحيى بن سعيد و سلمة بن الفضل و على بن مجاهد و محمد بن
سلمه هر كدام داراى تأليفى به نام مغازى منقول از ابن اسحاق،
بوده اند.
1. براى شرح حال محمد بن سلمه رجوع شود به: ابن سعد، ج 7، ق
2، ص 183; ابن ابى حاتم رازى، الجرح و التعديل، ج 3، ق 2، ص
276.
2. المعرفة والتاريخ، ج 1، ص 387، 506، 511، 513. سه خبر
اخير در طبقات ابن سعد، ج 4، ق 1 در ص 5 و 6 و 7 از طريق هارون
بن ابى عيسى و ابراهيم بن سعد آمده است.
3. انساب الاشراف، ج 1، (طبع قاهره)، ص 470.
4. تفسير، جزء 5 و 7.
5. تاريخ طبرى، ج 1، 1271.
6. دلائل النبوه، ص 407، 416.
7. مستدرك، ج 2، ص 117، 125، 195، 459; ج 3، ص 217، 593.
كتاب المغازى ابن اسحاق در شكل اصلى آن
كتاب المغازى كه ابن اسحاق به عنوان صاحب آن شناخته شده و
شهرت او بر پايه آن استوار گرديده و پس از آنكه همين كتاب را
ابن هشام تلخيص و تهذيب نمود، ابن اسحاق به عنوان مؤلّف و صاحب
السيره شهرت يافت، در اصل و صورت اوّلى بر حسب محتواى تاريخى،
شامل سه قسمت اساسى يعنى مبتدء، مبعث و مغازى بوده است. ولى
معلوم نيست كه ابن اسحاق اين سه قسمت را شخصاً پى در پى به
همين صورت املاء و تقرير كرده باشد.
با وجود عدم ترتيبى كه در نقل روايات مختلفه مشاهده مى شود،
سيره ابن اسحاق داراى سه قسمت اساسى بوده است با عناوين كتاب
المبتدء، كتاب المبعث و كتاب المغازى كه ابن اسحاق آنها را
تقرير و املاء كرده است. هر يك از اين سه قسمت به سبب وحدت
موضوع و توالى تاريخى به منزله فصلى است از فصول يك مجموعه كه
بيان جامعى است درباره ظهور اسلام و سرگذشت پيغمبر اكرم (صلى
الله عليه وآله) در نزول تدريجى وحى الهى از آغاز آفرينش تا
رحلت حضرت ختمى مرتبت (صلى الله عليه وآله) .
در دنياى اسلام هيچ يك از كسانى كه پيش از ابن اسحاق و پس
از او به تأليف سيره و تاريخ پرداخته اند مانند او از نظر كلّى
به وقايع ننگريسته اند و حتّى در تأليف تاريخ عالم هم مشرب و
خطّ مشى روشنى نداشته اند.
1ـ كتاب المبتدء كه شامل آغاز خلقت عالم تا دوران عيسى است
متّكى است بر آيات قرآنى و قصص الانبيا و داستانهاى مربوط به
قدّيسين مسيحيان و بعضى از اقوال يهوديان و حكايات عاد و ثمود
و طَسْم و جَديس. در قسمتى ديگر از همين كتاب المبتدء، حكايت
پادشاهان و قهرمانان عربستان جنوبى ذكر شده است. قسمت آخر اين
كتاب كه بيت الغزل آن است درباره انساب عرب است كه پيوند قبايل
تازيان را با يكديگر نشان مى دهد و به شجره نسب رسول اكرم (صلى
الله عليه وآله) ختم مى شود. از اينجا به بعد سرگذشت اجداد
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شروع و با تاريخ مكّه منضم مى
گردد.
2ـ پس از خاتمه كتاب المبتدء، كتاب المبعث با تولّد حضرت محمّد
بن عبدالله (صلى الله عليه وآله) آغاز و به هجرت ختم مى
گردد.(1) قسمت مبعث شامل زندگانى آن حضرت است در مكّه و مربوط
1. سيرة النبويه
است به دوران كودكى و جوانى و ابتداى نزول وحى و بعثت و
دعوت و معارضه با قريش و آزار و شكنجه بينوايان و هجرت به حبشه
و هجرت به مدينه و ابتداى اقامت آن حضرت در آنجا.
برخلاف كتاب مغازى، از لحاظ توالى تاريخى، نكته هاى تاريكى
در كتاب المبعث وجود دارد و در آن گاه شمارى برخى از وقايع
درست روشن نيست.
پس از كتاب مبعث، كتاب مغازى به معنى اخصّ شروع مى شود و
شامل بيان مشاهدات عينى كسانى است كه در وقايع زمان پيغمبر
(صلى الله عليه وآله) حضور داشته و آن وقايع را به چشم خود
ديده اند. در اين قسمت گزارش مربوط به هر يك از جنگها و تفصيل
فتح مكّه و حجة الوداع و وفات پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و
قضيّه سقيفه بنى ساعده و اشعارى كه در مرثيه وفات آن حضرت
سروده اند آمده است. (1)
در اين قسمت است كه ابن اسحاق اطّلاعات و مشهوداتى را كه در
طىّ قرن اوّل هجرى راويان و محدّثان مدينه جمع آورى كرده بودند
به طور كامل به كار بسته و آنها را در سلك يك گاه شمارى منظّم
درآورده است، و چون درباره موضوع يا واقعه واحدى، اخبار
متعدّدى در دست داشته، سعى كرده است كه از تلفيق آنها مضمون
جامعى به دست آورده به عنوان مقدّمه آن اخبار بيان كند. (2)
سيره ابن اسحاق در روايت عبدالملك بن هشام
ابومحمد عبدالملك بن هشام بن ايّوب حِمْيَرى نحوى متوفّى در
سال 218 يا 213از مردم بصره و مقيم مصر از ادبا و علماى اخبار،
نَسَب و حديث است(3) كه اصل عربى سيره محمّد بن اسحاق را از
طريق زياد بن عبدالله بكّائى، راوى بلافصل و مصاحب ابن اسحاق
نقل، تهذيب و تلخيص كرده است.
1. اين قسمت اخير كه مربوط به مرض موت پيغمبر (صلى الله
عليه وآله) و وفات آن حضرتست در يك فصل جداگانه آمده و آخر
كتاب را تشكيل مى دهد (سيرة النبويه، ج 4، ص 291).
2. مثلا رجوع شود به سيرة النبويه، ج 3، ص 286 و ص 321 و ج
4، ص 175.
3. براى شرح حال ابن هشام رجوع شود به: دائرة المعارف
اسلامى، ج 2، ص 824، (چاپ دوم، ليدن، 1971); ابن خلكان، وفيات،
(بيروت، 1970)، ج 3، ص 177، شماره 380; يافعى، مرآت الجنان،
(بيروت، 1390)، ج 2، ص 77...
ابن هشام غير از كتاب سيرة رسول الله يا السيرة النبويّه
تأليفات ديگرى نيز داشته است: يكى از آنها كتابى است در شرح
احوال ملوك حِمْير و داستانهاى مربوط به ايشان كه به نام كتاب
التيجان لمعرفة ملوك الزّمان به طبع رسيده (حيدرآباد، 1342) و
ديگر كتابى است در شرح اشعار سيره ابن اسحاق كه غالب مؤلّفان
به او نسبت داده اند و به دست ما نرسيده است.
نقل، تهذيب و تلخيص سيره ابن اسحاق مايه شهرت ابن هشام و
جاودان شدن نامش به عنوان مؤلّف سيرة رسول الله شده و مانع از
آن گرديده است كه او نيز بهماجراى بسيارى از همگنانش كه شايد در پايه كمترى از ادب و علم
و دانش قرار نداشته اند و تنها نامى از ايشان به جاى مانده
دچار شود، تا آنجا كه نام ابن هشام كه تهذيب كننده و راوى سيره
است با نام مصنّف اصلى آن يعنى ابن اسحاق هم رديف و شناختن هر
يك از اين دو تن موقوف به شناختن ديگرى شده است.
درين شك نيست كه عبدالملك بن هشام سيرت رسول الله را بر
اساس روايت زياد بن عبدالله بكّائى كه به اقرب احتمال،
كاملترين و دقيقترين روايت كتاب ابن اسحاق و يا لااقل يكى از
روايات دقيق و كامل آن بوده، بنيان نهاده است ولى او نيز مانند
هر محدّثى بر حسب اصول روايت در تدوين كتاب خود و تهذيب و
تلخيص كتاب ابن اسحاق مقيّد به نقل تمام اقوال او نبوده خود را
مجاز هم مى دانسته است كه توضيحات و اضافاتى را از جانب خود در
ضمن روايت اصلى بياورد. از اين لحاظ است كه در برابر متن عربى
حاضر كه ابن هشام براى ما به جاى گذارده است دو مسأله اساسى
مطرح مى شود: يكى مربوط است به آنچه در روايت و اصل منقولات
ابن اسحاق بوده و در كتاب ابن هشام نيامده و ديگرى مربوط است
به آنچه ابن هشام از معلومات شخصى خود به گفته هاى ابن اسحاق
براى توضيح و تكميل افزوده است.
الف ـ آنچه ابن هشام بنا بر گفته خود از كتاب اصلى ابن
اسحاق براى رعايت جانب اختصار حذف كرده عبارت است از:
1ـ «آنچه ذكرى از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در آن نبوده
و آيه اى از آيات قرآن درباره آن فرود نيامده باشد و چيزى از
اين كتاب سيره را تاييد و تبيين نكند و يا درستى آنرا گواه
نباشد». (1)
1. سيرة النبويه، ج 1، ص 4، س 13 تا 16.
2ـ ابن اسحاق با رعايت ضوابط و احتياط هائى كه در زمان او
معمول بوده است آنچه را كه از ارباب اخبار و حديث و اشخاص
مطّلع شنيده، بدون آنكه به زشتى و زيبائى مسموعات خود توجّه
داشته باشد، ضبط و يادداشت كرده و احياناً در كتاب خود آورده
است. ولى ابن هشام كه از محيط ابن اسحاق دور بوده و خود را
مقيّد به نقل اخبار و اشعار رايج بين راويان زمان او نمى
دانسته، مى توانسته است براى رعايت جنبه هاى ادبى و براى
اجتناب از كلمات و سخن هاى زشت و زننده، مطالب يا اشعارى را از
روايت اصلى حذف نمايد. (1)
3ـ ابن هشام از ذكر اخبار و حكاياتى كه ممكن بوده «بعضى از
مردم» را بيازارد اجتناب كرده است.
4ـ ابن هشام چون با غالب كسانى كه بلاواسطه، مغازى محمّد بن
اسحاق را نقل و روايت كرده اند معاصر بوده و احتمالا با ايشان
ارتباط داشته، مى توانسته است براى تدوين كتاب سيره خود از
روايات ايشان نيز استفاده نمايد و مجموع روايات را نقل كند،
ولى يا به علّت احترامى كه براى استادش زياد بن عبدالله
البكائى قائل بوده و يا به سبب اعتماد بيشترى كه به او داشته،
در همان ابتداى كتاب تصريح كرده است كه از نقل رواياتى كه
بكّائى به روايت آنها اقرار نكرده خوددارى كرده است.
چنانكه از مطالعه سيره ابن هشام معلوم مى گردد او جز در
مواردى كه فوقاً اشاره كرديم از اثر گرانبهاى ابن اسحاق ظاهراً
چيزى نكاسته است و آنچه را كه در روايت بكّائى بوده به طور
كامل و بدون تغيير الفاظ آورده است. از مقايسه سيره ابن هشام
با آنچه درباره وقايع حيات پيغمبر اكرم در تاريخ طبرى از قول
ابن اسحاق آمده است نيز بر مى آيد كه ابن هشام در اين قسمت نظم
و ترتيب روايت اصلى ابن اسحاق را بر هم نزده است.
ب ـ اما درباره آنچه ابن هشام از معلومات خود براى توضيح و
تكميل گفته هاى ابن اسحاق افزوده است بايد گفت كه با آوردن
عبارت «و قال ابن هشام» در ابتداى هر جمله اضافى، ابن هشام
گفته هاى خود را از گفته هاى ابن اسحاق به طور كامل مشخّص و
جدا كرده
1. همان.
است. مطالبى را كه ابن هشام بر گفته هاى اصلى ابن اسحاق
اضافه كرده است مى توان در زير عنوانهاى ذيل خلاصه كرد:
ـ توضيحات لغوى، نحوى و صرفى;
ـ تحقيق درباره گويندگان و راويان اشعار و تكميل، تصحيح و
ارائه منابع آنها;
ـ ذكر نسب اشخاص و قبائل در صورت فقدان اصلاح آنها;
ـ تصحيح و اصلاح بعضى از اخبار;
ـ احياناً نقل قصص، حكايات و اخبار ديگرى كه در روايت
بكّائى از ابن اسحاق وجود نداشته است. بنابراين آنچه به گفته
هاى ابن اسحاق اضافه شده همگى مشخّص و قابل تفكيك است ولى آنچه
را كه ابن هشام بر حسب موارد چهارگانه اى كه قبلا شمرديم حذف
كرده به روشنى و تحقيق معلوم نيست و حتى در بعضى از موارد
معلوم نيست محلّى كه چيزى از آن حذف شده در كجاى كتاب يا فصول
آن قرار داشته است. پس براى به دست آوردن كتاب، نزديك به صورت
اصلى آن، چنانكه ابن اسحاق آن را تدوين كرده بود، بايد روايات
و اقوال ساير راويان و احياناً روايت اصلى بكّائى را كه در
منابع و كتابهاى مختلفه به طور پراكنده آمده است استخراج نمود
و بر اساس آنها، كتاب سيره ابن هشام را اصلاح و تكميل كرد.
روايات ابن اسحاق در منابع ديگر
به جز روايت بكّائى كه از طريق ابن هشام مى شناسيم، از ساير
راويان بلافصل ابن اسحاق فقط از دو نفر ديگر كه عبارتند از:
يونس بن بكير و محمد بن سلمه اثر مستقل و جداگانه اى بجاى
مانده است و از ديگران تاكنون چيزى نمى شناسيم مگر آنچه در
كتابهاى تاريخ و خبر به طور پراكنده ديده مى شود.
آنچه از يونس مانده همان مجموعه كتابخانه قروييّن شهرفاس
شامل 374 خبر است كه اغلب آنها منقول از ابن اسحاق است و بقيّه
از ساير مشيخه يونس نقل شده. به احتمال زياد آنچه را كه در
منابع مختلفه به عنوان زيادات المغازى به يونس نسبت داده اند
همين اخبارى است كه يونس از ساير مشيخه خود نقل و به روايات ابن اسحاق
ملحق كرده و به صورت كتاب واحدى در آورده است.
از روايت محمّد بن سلمه مجموعه 47 خبر باقى مانده كه در
كتابخانه ظاهريّه دمشق است و قسمت مختصرى است مربوط به كتاب
المغازى ابن اسحاق.
اين دو مجموعه كه در يك مجلّد به نام سيرة ابن اسحاق به
اهتمام و تحقيق پروفسور حميدالله در رباط (1396) به طبع رسيده
همانست كه سابقاً هم به آن اشاره كرديم.
علاوه بر اين، مؤلفان ديگرى در كتابهاى خود از راويان
بلافصل يا مع الواسطه ابن اسحاق اخبارى نقل كرده اند كه ما
اينك پس از ذكر نام بعضى از ايشان، فهرستوار به معرفى اجمالى
آثارشان مى پردازيم:
1ـ محمّد بن عمر الواقدى (متولد 130 و متوفى در 207).
2ـ ابوالوليد محمّد بن عبدالله الازرقى متوفى در سال 220 از
قول جدّش احمد بن محمد بن الوليد الازرقى.
3ـ محمد بن سعد، كاتب واقدى، متوفّى در 230.
4ـ خليفة بن خيّاط (ابو عمرو)، ملقّب به شباب، متوفى در سال
240.
5 ـ ابوعبدالله محمد بن مسلم بن قتيبه، متوفّى در 270 يا
276.
6ـ ابويوسف يعقوب بن سفيان بن جوّان الفارسى البَسَوى،
متوفّى در سال277.
7ـ احمد بن يحيى البَلاذُرى، متوفى در 297.
8 ـ ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، متوفى در 310.
9ـ ابوسعيدالحسن بن عبدالله السّيرافى، متوفّى در 368.
10ـ مطهّر بن طاهر مَقْدِسى كه در شهر بست مى زيسته و در
335 حيات داشته.
11ـ ابوعبدالله محمد بن عبدالله، حاكم نيشابورى، متوفى در
405.
12ـ ابونُعَيْم احمد بن عبدالله الاصفهانى، متوفّى در 430.
13ـ ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبَرّ، متوفى در
سال 463.
14ـ عبدالرّحمن بن عبدالله السهيلى (ابوالقاسم)، متوفى در
581.
15ـ ابوالحسن على بن الاثير، متوفى در 630.
16ـ عمادالدّين ابوالفداء اسماعيل بن عمر بن كثير، متوفى در
774.
17ـ ابوالفضل احمد بن على ... بن حجر العسقلانى، متوفى در
852.
1ـ محمّد بن عمر الواقدى در كتاب مغازى خود(1) از ابن اسحاق
نام نمى برد زيرا در هنگام تولّد، واقدى يا كمى پس از آن، ابن
اسحاق مدينه را ترك كرده بوده و در زمانى واقدى به بغداد رفته
كه ابن اسحاق وفات يافته بوده است. به علاوه واقدى با واسطه يا
بدون واسطه از همان كسانى نقل قول كرده كه ابن اسحاق هم نقل
قول كرده و بنابراين واقدى نيازى نداشته است كه به قول ابن
اسحاق استناد كند. امّا به همين لحاظ كه اين دو مورخ در موضوع
واحد از اشخاص واحدى روايت كرده اند و به عبارت ديگر چون ابن
اسحاق و واقدى در موضوع اخبار و رجال سند، غالباً اشتراك دارند
و مغازى واقدى به موازات مغازى ابن اسحاق تدوين شده است، مى
توان نوشته هاى اين دو تن را در برابر يكديگر قرار داد و
مقايسه كرد و با توجّه به اختلافهاى ايشان مشكلات و موارد
ابهام متن ابن اسحاق را به كمك واقدى برطرف كرد.
2ـ ازرقى (ابوالوليد محمّد بن عبدالله) مؤلّف كتاب اخبار
مكّه . چنانكه ديديم در اين كتاب از ابن اسحاق اخبار بسيارى
نقل شده كه همه مربوط است به كتاب المبتدء و مقايسه آنها با
اخبارى كه در تاريخ و تفسير طبرى آمده است اهميت دارد و براى
تكميل اخبار كتاب المبتدء بايد به آن مراجعه كرد.
3ـ ابن سعد كاتب واقدى مجلّد اول و دوم (شامل 4 قسم) از
كتاب طبقات خود را اختصاص داده است به شرح احوال پيغمبر اكرم
(صلى الله عليه وآله) ، شامل شجره نسب و آغاز حيات و علائم
نبوّت و بعثت و هجرت و مغازى و وفات و مراثى. بنابراين اين دو
مجلّد از كتاب طبقات محتوى همان موضوعهائى است كه ابن اسحاق
درباره آنها گفتگو كرده است. اين مؤلّف آثار استاد خود، واقدى
را اساس قرار داده و در عين حال دائماً در مورد مغازى و نام
اصحاب بدر و در فصول مربوط به وفود و علائم نبوّت (از طريق على
بن محمد مدائنى) به روايات ابن اسحاق توجّه داشته و آنها را پس
از تلفيق با منابع خود بيان كرده است...
1. چاپ لندن، 1966، به اهتمام و تحقيق مارسدن جونس.
4ـ از خليفة بن خيّاط دو كتاب در دست است يكى طبقات (1) و
ديگر تاريخ .(2) خليفه به محمّد بن اسحاق از طريق بكر بن
سليمان (ابو يحيى البصرى الأسْوارى) و وهب بن جرير بن حازم
استناد كرده است...
5 ـ ابن قتيبه در كتاب معارف (3) خود، هفده بار بدون ذكر
سند از محمد ابن اسحاق نقل خبر كرده است...
6ـ ابويوسف بَسَوى در كتاب خود موسوم به المعرفة و التاريخ
(4) پس از ذكر وقايع مربوط به سال 136 تا 242 به ترجمه احوال
صحابه و تابعين و ارباب حديث و قضاة بلاد معروف مى پردازد و در
ضمن اين قسمت از كتابست كه چندين بار از ابن اسحاق و راويانش
اخبارى را نقل مى كند.
7ـ بلاذرى در فتوح البلدان (5) دوازده بار از ابن اسحاق نقل
خبر كرده كه دوبار آن مربوط به احكام است و با سيره ارتباطى
ندارد(6) و پنج خبر آن مربوط به وقايع زمان خلفا(7) است كه باز
قول ابن النديم را درباره كتاب الخلفا تأييد مى نمايد...
8 ـ ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى در كتاب تاريخ (8) و تفسير
(9) خود از محمد ابن اسحاق به كرّات از طريق شاگردان بلافصل
معروف او يعنى سلمة بن الفضل و يونس بن بكير و ديگران نقل خبر
كرده است...
1. كتاب الطبقات، ابى عمرو خليفة بن خياط، حققه سهيل زكار،
دمشق 1966 در 2 مجلد. رجوع شود به فهرست اعلام براى روايات
محمد بن اسحاق.
2. تاريخ خليفة بن خياط، حققه و قدم له اكرم ضياء العمرى،
نجف، 1386 در 2 مجلد. رجوع شود به فهرس الاسناد براى روايات
محمد بن اسحاق.
3. معارف، تحقيق ثروت عكاشه، دارالكتب، 1960.
4. به تحقيق اكرم ضياء العمرى، مطبعة الارشاد، بغداد، 1394.
5. طبع دوم، افست از طبع اول 1866، بريل، 1968.
6. فتوح البلدان، ص 10 از طريق حماد بن سلمه و از طريق يزيد
بن عبدالعزيز، اين هر دو خبر مربوط است به اندازه حق الشرب
اراضى.
7. فتوح البلدان، ص 278، 312، 327، 342، 344.
8. طبرى، تاريخ الرسل و الملوك، تهران، اسدى، افست از روى
چاپ ليدن، 1882.
9. طبرى، جامع البيان، مصر، مصطفى البابى، 1373 هـ و چاپهاى
ديگر.
9ـ سيرافى در كتاب اخبار النّحويّين البصريّين (1) خود در
صفحه 73 از قول ابن اسحاق خبرى را كه در سيرة النّبويّه ابن
هشام (ج 4 ص 137) راجع به آيه 69 از سوره يس آمده، به نحو
ديگرى بيان كرده است كه نسبت به روايت ابن هشام رجحان دارد...
10ـ مطهر بن طاهر در كتاب البدء و التّاريخ (2) خود كه شامل
بيست و دو فصل است (در شش مجلد) درباره مطالب كلامى و ابتداى
آفرينش و قصص انبياء و وقايع مكّه قبل از اسلام و تاريخ اسلام
از ابتدا تا خلافت مطيع لِلّه (334 هجرى) معلومات متنوّع و
جامعى بجا گذارده است.
در اين كتاب به مناسبت ابتداى آفرينش و قصص انبياء و تاريخ
وقايع زندگانى پيغمبراكرم (صلى الله عليه وآله) ، مطهربن طاهر
از محمّد بن اسحاق به طور اجمال نقل قول كرده است...
11ـ حاكم نيشابورى در المستدرك على الصّحيحين فى الحديث (3)
از محمد بن اسحاق اخبار بسيارى نقل كرده است، خصوصاً در مجلّد
دوم كه شامل تفسير سوره هاى قرآنى و تاريخ انبياء است، و در
مجلّد سوم كه شامل اخبار مربوط به هجرت و مغازى و سراياى
پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و معرفة الصّحابه است...
12ـ ابونُعَيم اصفهانى در كتاب دلائل النّبوه ،(4) چنانكه
در قسمت مربوط به راويان ابن اسحاق به كتاب او استناد كرديم،
مكرّراً از ابن اسحاق نقل قول كرده، و در مواردى روايات مختلفه
را با يكديگر سنجيده است.
13ـ محمد بن عبدالبر در كتاب دُرَر فى اختصار المغازى و
السيّر (5) كه تلخيصى است از كتابهاى سيره و مغازى و در كتاب
استيعاب فى معرفة الاصحاب (6) به كرّات به قول ابن اسحاق
استناد و اخبارى را از او نقل كرده است...
1. تحقيق فريتس كرنكو، بيروت، مطبعة الكائوليكيه، 1936.
2. البدء و التاريخ، تهران، 1962، اسدى، افست از طبع پاريس،
1899 ـ 1919.
3. رياض، مكتبة النصر، افست از چاپ 1335، حيدرآباد.
4. حيدرآباد، چاپ دوم، 1369، در مورد ابو نعيم از مقاله
گيوم استفاده كرده ايم، رجوع شود به منابع به زبانهاى اروپائى
شماره 13 مكرر.
5. قاهره، 1386، تحقيق دكتر شوقى ضيف.
6. در 4 مجلد، چاپ قاهره، 1380.
14ـ سهيلى در كتاب شرح سيره ابن هشام موسوم به الرَّوضُ
الاُنف (1) سعى كرده است نكات مهم سيره را روشن سازد و مشكلات
صرفى و نحوى و لغوى و اشكالاتى كه در سلسله نسب اشخاص و قبائل
وجود داشته است برطرف نمايد و همچنين سهيلى سعى كرده است اخبار
و احاديث و اشعارى را كه در سيره آمده و در آنها نقص يا ابهامى
وجود داشته است تكميل و روشن نمايد.
سهيلى در رَوضُ الاُنُف از روايات ساير راويان ابن اسحاق
استفاده كرده و روايت بكّائى را كه مأخذ ابن هشام بوده به
وسيله آنها تكميل و اصلاح كرده است و در اين امر بيشتر از
روايت يونس بن بكير استفاده كرده است ولى در عين حال روايت
ابراهيم بن سعد و محمد بن سلمه و عبدالله بن ادريس اودى را
گاهى مورد استناد قرار داده است...
15ـ ابن اثير در كتاب الكامل فى التّاريخ (2) بارها به ابن
اسحاق استناد جسته و مطالبى كه از او نقل نموده مربوط است به
كتاب مبتدء و سيره و همچنين به وقايع پس از وفات پيغمبر (صلى
الله عليه وآله) ...
16ـ ابن كثير(ابوالفداء اسماعيل بن عمر) در كتاب تاريخ مفصل
خود در چهارده مجلّد موسوم به البدايه و النّهايه (3) شرح
احوال پيغمبراكرم (صلى الله عليه وآله) را به تفصيل آورده است.
قسمت مربوط به حيات پيغمبر (صلى الله عليه وآله) از كتاب مزبور
به طور جداگانه به نام السّيرة النبويّه (4) در چهار مجلّد نيز
به طبع رسيده است.
ابن كثير در كتاب خود به كرّات و در همه جا از ابن اسحاق
نقل قول كرده است...
17ـ ابن حجر عسقلانى در فتح البارى فى شرح صحيح البخارى (5)
خود از ابن اسحاق نقل خبر كرده است.
1. از اين كتاب دو چاپ به دست ما رسيده است: يكى طبع قاهره،
مطبعه جماليه در دو مجلد، 1332 هـ كه در حاشيه آن متن ابن هشام
چاپ شده است، دوم در هفت مجلد دارالكتب الحديثه، به تحقيق و
تعليق و شرح عبدالرحمن الوكيل كه شامل متن سيره ابن هشام نيز
هست، قاهره، 1370.
2. بيروت، دارصادر، 1385 هـ ـ، افست از چاپ بريل.
3. مكتبة المعارف، بيروت، 1966.
4. عيسى البابى الحلبى، قاهره، 1384، تحقيق مصطفى
عبدالواحد.
5. دارالمعرفة، بيروت، افست از چاپ بولاق، 1301
مسلماً بسيارى از اخبارى كه در منابع متعدد
فوق وجود دارد تكرارى است، ولى وجود همين منابع كه در طول زمان
در علوم مختلفه تأليف و تصنيف شده است، دليل است بر آنكه تا چه
حد دامنه معلومات و شهرت و اعتبار ابن اسحاق وسعت داشته و چرا
او را «مدار» حديث رسول الله (صلى الله عليه وآله) و
«اميرالمؤمنين» در علم مغازى خوانده اند و علماى مغازى را جيره
خوار او به شمار آورده اند. با وجود اين مراتب، از همان اوان
جوانى محمد بن اسحاق در معرض اتّهام و شماتت واقع شده است و
براى كاستن اعتبارش گاهى وى را قَدَرى مذهب و گاهى متمايل به
تشيّع معرفى كرده اند.
محمد بن اسحاق و آثار اماميّه
محمد بن اسحاق كه به اقرب احتمال در حوالى 85 هجرى تولد
يافته، زمان حضرت سجّاد على بن الحسين (عليهما السلام) (متوفى
در 94 بنا بر قول مشهور) را در خردسالى درك كرده و با حضرت
باقر ابوجعفر محمد بن على (56 ـ 114) و حضرت صادق جعفر بن محمد
(80 ـ 148) (عليهما السلام) هم عهد بوده است.
ابن اسحاق از حضرت سجاد (عليه السلام) از طريق ابن شهاب
زهرى(2) و از طريق عبدالرحمن بن ابى لبيبه(3) روايت كرده و
مجلس حضرت باقر و حضرت صادق (عليهما السلام) را درك و بدون
واسطه و با قيد كلمه حدّثنى از ايشان نقل خبر كرده است،(4) به
همين لحاظ علماى رجال اماميّه(5) وى را از اصحاب آن دو امام به
شمار آورده اند.
گرچه علماى رجال اماميّه او را از محدّثان عامّه دانسته اند
و در عين حال بعضى از علماى
1. رجوع شود به عيون الاثر تأليف ابن سيد الناس، ص 8 تا 17.
2. سيرة النبويه، ج 1، ص 220 و سيرة ابن اسحاق، (چاپ رباط)،
ص 93، (خبر شماره 124).
3. سيرة النبويه، ج 1، ص 221. همچنين در شرح نهج البلاغه
ابن ابى الحديد، ج 13، ص 220 از طريق عمرو بن على بن الحسين
(عليه السلام) .
4. سيرة النبويه، ج 1، ص 238 و 256 و 365، ج 2، ص 278 و
332، ج 4، ص 140 و 190 و 313.
5. برقى، رجال، ص 10 و 420 ابن داود، رجال، 499; شيخ طوسى،
رجال، ص 135 و 281 و اختيار معرفة الرجال (رجال كشى)، ص 390.
اهل تسنّن چنانكه فوقاً اشاره شد، او را به تشيّع نسبت داده
اند،(1) از اخبارى كه ابن اسحاق در مناقب و فضائل اهل البيت
(عليهم السلام) نقل كرده و در منابع مختلفه آمده است مستفاد مى
شود كه او همچنانكه در رجال كشّى(2) ذكر شده دوستدار اهل البيت
بوده است.
محمّد بن اسحاق درباره مصاحبت دائمى و نزديكى معنوى على
(عليه السلام) با پيغمبر (صلى الله عليه وآله) اخبارى نقل كرده
كه فهرست اجمالى آنها از اين قرار است:
ـ تكفّل و تربيت على (عليه السلام) و اسلام آوردن وى پيش از
مردان ديگر و نماز گزاردن در خفا و به اتّفاق خديجه (عليها
السلام) ;
ـ خبر مربوط به دعوت بزرگان قريش پس از نزول آيه: وَ
أنْذِرْ عَشيرَتَكَ الأَقْربينَ و خواندن ايشان به قبول اسلام
(حديث دار) و حديث فراش;
ـ نيابت على (عليه السلام) از پيغمبر (صلى الله عليه وآله)
در مكّه براى رد أمانات; انتظار و توقف; پيغمبر (صلى الله عليه
وآله) در قبا تا ورود على (عليه السلام) به آنجا;
ـ حديث مؤاخات در مدينه;
ـ بناى مسجد رسول الله (صلى الله عليه وآله) به دست مهاجرين
و انصار و رجز على (عليه السلام) در اين باره;
ـ حكايت تزويج حضرت فاطمه (عليها السلام) و صداق آن حضرت;
ـ اعطاى كنيه ابوتراب به على (عليه السلام) در جنگ عشيره;
ـ ثبات و پايدارى على (عليه السلام) در جنگها، خصوصاً حراست
آن حضرت از پيغمبر در جنگ احد;
ـ دخالت در قضيه افك;
ـ كتابت صلحنامه حديبيه;
ـ توسّل ابوسفيان به آن حضرت براى شفاعت;
ـ كشف خدعه حاطب بن ابى بلتعه;
1. مقدمه ووستنفلد، ص 8 ، عبارت منقول از الكمال فى معرفة
الرجال جماعيلى; ياقوت، ارشاد، ج 6، ص400; ابن حجر، تقريب، ج
2، ص 144.
2. اختيار معرفة الرجال، ص 390.
ـ جبران خطاى خالد بن وليد به نيابت از جانب پيغمبر (صلى
الله عليه وآله) در فتح مكه;
ـ پايدارى و حراست از پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در جنگ
حنين;
ـ نيابت در مدينه به هنگام جنگ تبوك و حديث منزلت;
ـ ابلاغ سوره براءة به عنوان نزديكترين و شايسته ترين كس از
اهل البيت;
ـ شركت در هدى و قربانى پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در
حجّة الوداع;
ـ يارى پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در مرض موت و غسل و دفن
آن حضرت.
درباره شجاعت و مردانگى على (عليه السلام) و سهم آن حضرت در
غزوات و سرايا، ابن اسحاق اخبار ذيل را آورده است:
اعطاى رايات از طرف پيغمبر به على (عليه السلام) و علمدارى
آن حضرت در جنگهاى بدر، احد، بنى قريظه و خيبر; به قتل آوردن
مشركان قريش در جنگهاى بدر، احد، خندق و قتل سران يهود در جنگ
خيبر. حكايت شرم و آزرم آن حضرت در امتناع از كشتن ابو سعد بن
ابى طلحه در غزوه احد و عمروبن العاص در جنگ صفّين و حكايت
امتناع از خلع زره عمروبن عبدود.
درباره كرامات على (عليه السلام) اين اخبار نيز در روايات
محمد بن اسحاق آمده است:
خبردادن پيغمبر (صلى الله عليه وآله) از شهادت على (عليه
السلام) به دست شقى ترين مردم و شفاى چشم درد آن حضرت به كرامت
پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و حديث: «لاَُعْطِيَنَّ الرّايةَ
غَداً رَجلا يُحِبُّ اللهَ وَ رَسُولَهُ، يَفْتَحُ اللهُ عَلى
يَدَيْهِ، لَيْسَ بِفَرّار» در جنگ خيبر.
محمد بن اسحاق در نقل وقايع بعد از وفات پيغمبر اخبارى
آورده است كه حكايت از ماجراى امر خلافت دارد:
گفتگوى عبّاس بن عبدالمطّلب با على (عليه السلام) در مرض
موت پيغمبر (صلى الله عليه وآله) ; كناره گيرى از حضور در
سقيفه بنى ساعده و اشتغال به مراسم تدفين پيغمبر و رفتن آن
حضرت به خانه فاطمه (عليها السلام) و امتناع از بيعت با ابى
بكر; عدم ترديد عموم مهاجران و انصار بر اينكه صاحب امر پس از
پيغمبر (صلى الله عليه وآله) على (عليه السلام) است و منع كردن
آن حضرت فضل بن عباس را از گفتگو درباره استحقاق خود در امر
خلافت; اقرار بر اينكه تعيين ابى بكر به خلافت امرى اتّفاقى و
تصادفى بوده است; تهديد عمر على را به قتل در صورت امتناع از بيعت
با ابى بكر; خطابه حضرت زهرا (عليها السلام) در مجلس ابى بكر
درباره فدك.
اخبار مربوط به دوران خلافت على (عليه السلام) كه ابن هشام
به آنها اشاره نكرده
است:
خبر مربوط به گذشتن عايشه از محلّ حوأب;(1) خبر مربوط به
اعزام على (عليه السلام) ، محمدبن جعفر و محمد بن ابى بكر را
به كوفه براى جمع آورى لشكر;(2) فرستادن ابن عبّاس را نزد طلحه
و زبير و جواب ايشان;(3) خبر مربوط به دعوت على (عليه السلام)
معاويه را به بيعت و جواب او;(4) و سبب پيوستن عبيدالله بن عمر
به معاويه;(5) پيغام عبدالرحمن بن كلده از شهداى صفّين به على
(عليه السلام) درباره دور كردن مجروحان از ميدان جنگ;(6)
مذاكره معاويه با اطرافيان خود درباره انتقام جوئى از على. (7)
درباره مناظراتى كه ميان طرفداران على (عليه السلام) و
مخالفان آن حضرت وجود داشته است، در روايات ابن اسحاق آثارى
مشاهده مى شود:
گفتگوى مروان بن حكم با على بن الحسين (عليهما السلام)
درباره حمايت على (عليه السلام) از عثمان و سبب بدگوئى
طرفداران بنى اميّه از آن حضرت;(8) مناظره حسن بن ابى الحسن در
مجلس حجاج درباره فضائل على (عليه السلام) و خشم حجّاج. (9)
محمد بن اسحاق علاوه بر اخبار ياد شده فوق، درباره بعضى
ديگر از اهل البيت هم رواياتى آورده است.
1. ابن ابى الحديد، ج 9، ص 310.
2. همان، ج 14، ص 8 و 9.
3. همان، ج 9، ص 317.
4. بلاذرى، انساب الاشراف، ج 2، ص 293.
5. ابن ابى الحديد، ج 3، ص 61.
6. همان، ج 8 ، ص 93.
7. همان، ج 6، ص 314.
8. بلاذرى، انساب، ج 2، ص 184 و ابن ابى الحديد ج 13، ص
220.
9. ابن ابى الحديد، ج 13، ص 231. همچنين جامع الرواة، ج 2،
ص 45.
شمارش اولاد حضرت فاطمه از على (عليهما السلام) (1) و
ازدواج آن حضرت پس از وفات حضرت زهرا (عليها السلام) با امامه
دختر ابى العاص بن الرّبيع از زينب بنت رسول الله (صلى الله
عليه وآله) (2) و تزويج ام كلثوم با عمر و صداق او و اشاره به
اينكه على (عليه السلام) به آسانى رضايت به اين امر نداده است
و ذكر حديث نبوى: كُلُّ سَبَب و نَسَب مُنْقَطِعٌ يَوْمَ
الْقِيامَة اِلاّ ما كانَ مِن نَسَبى وَ سَبَبى، از قول عمر به
مناسبت اين ازدواج. تفصيل ازدواج عون بن جعفر با ام كلثوم پس
از كشته شدن عمر و گفتگوى حسنين (عليهما السلام) با او درباره
منزلتش در ميان مسلمانان و گفتگوى على (عليه السلام) درباره
منزلت و امتياز فرزندان حضرت فاطمه (عليها السلام) بر فرزندان
ديگرش به لحاظ نزديكى ايشان با پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و
گفتگوى على (عليه السلام) با فرزندان درباره ازدواج ام
كلثوم.(3) خبر مربوط به تزويج حضرت زينب (عليها السلام) با
عبدالله بن جعفر ابن ابى طالب . (4)
در فضائل حضرت سجّاد (عليه السلام) ابوالفرج اصفهانى در
كتاب اغانى (5) با اسانيد خود از طريق يونس بن بكير از ابن
اسحاق نقل كرده است كه آن حضرت تا هنگام وفات از مستمندان
مدينه دستگيرى مى كرده و آنان پس از وفات آن حضرت دريافتند كه
چه كسى از ايشان دستگيرى مى كرده است.
شهرت و انتشار كتاب سيره ابن هشام
مقصود ما از شناختن راويان مشهور محمّد بن اسحاق و معرفى
آثار و كتابهائى كه از او رواياتى را در بر دارد اين بود كه
شايد بتوانيم اثر اصلى وى را در شكل و صورتى كه در اوائل قرن
دوم هجرى تدوين شده بوده است نشان دهيم. زيرا اهميّت اثر محمّد
بن اسحاق از آنجا است كه حاوى اطلاعات و گزارشها و اخبارى بوده
است كه در ميان دانشمندان و محدّثان و مردم مدينه در اواخر قرن
اول هجرى شايع و مورد قبول و تصديق بوده و علاوه بر معلومات
1. سيرة ابن اسحاق، طبع رباط، ص 231، خبر شماره 342.
2. همان، ص 229، خبر شماره 340.
3. همان، ص 232 و 233 و 234، خبر شماره 344 و 345 و 347 تا
351.
4. همان، ص 235، خبر 352.
5. اغانى، چاپ بولاق، ج 14، صص 78 ـ 77.
ديگر، از شرح احوال پيغمبر (صلى الله عليه وآله) ، اهل
البيت، صحابه و وقايع زمان ايشان حكايت مى كرده است.
اين كوشش به اين نتيجه رسيد كه لااقل هشت روايت به صورت
مجموعه مدوّن از اخبار منقول از ابن اسحاق وجود داشته كه
راويان بلافصل و شاگردان مشهورش فراهم آورده بوده اند. از اين
مجموعه ها كه در طىّ زمان به تدريج از ميان رفته، فقط قطعات
چندى به طور مستقل و يا رواياتى پراكنده در منابع مختلفه باقى
مانده است. اين امر مانع از آن نيست كه ما با در دست داشتن
سيره ابن هشام و تاريخ طبرى، بتوانيم از قسمتهاى اصلى گفته هاى
ابن اسحاق يعنى از اخبار مربوط به حيات پيغمبر (صلى الله عليه
وآله) مطلع شويم چنانكه نيز مى توانيم از مقايسه اين دو منبع
اساسى، با در نظر گرفتن محتويات ساير منابع اعم از مستقل و
پراكنده، حدود اطلاعاتى را كه ابن اسحاق در اختيار راويان و
شاگردان خود گذارده است مشخّص كنيم. اين موضوع از مطالعه
اخبارى كه درباره دوران قبل از اسلام و وقايع زمان پيغمبر (صلى
الله عليه وآله) و خلفا از قول محمد بن اسحاق در كتابهاى تاريخ
و اخبار وجود دارد و نيز اخبارى كه درباره بعضى از صحابه و اهل
البيت از او نقل شده است، معلوم مى گردد.
امّا سبب اينكه مجموعه هاى ديگرى كه اخبار منقول از ابن
اسحاق را دربرداشته به طاق نسيان سپرده شده و به تدريج از ميان
رفته است، همانا چنانكه مكرراً گفته ايم، وجود كتاب سيرة
النبويه يا سيرة رسول الله تأليف عبدالملك بن هشام است كه بر
اساس روايت زياد بن عبدالله بكّائى از ابن اسحاق تدوين يافته و
از همان ابتداى انتشار در ميان اهل علم و خبر رواج پيدا كرده
تا آنجا كه در بلاد اسلامى «كتاب ابن اسحاق به نام سيره ابن
هشام معروف شده است».(1) زيرا به وسيله اين كتاب حاجت
خوانندگان و پويندگان علم مغازى كه عبارت بوده است از اطّلاع
يافتن به شرح احوال رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) و وقايع
زمان آن حضرت به آسانى و سادگى برطرف مى شده و ايشان را از
مراجعه به منابع و روايات ديگر مستغنى مى ساخته است.
1. جمال الدين ابو الحسن قفطى متوفى در 646، انباه الرواة
على انباه النحاة، قاهره، دارالكتب، 1371، ج 2، ص 212.
به همين لحاظ است كه كتاب ابن هشام هم عنوان كتاب درسى و هم
عنوان مأخذ و مرجع را پيدا كرده و جوابگوى نيازهاى علماى تاريخ
و اخبار در قرون متمادى شده است. چنانكه فى المثل يعقوبى در
قرن سوم، روايات ابن اسحاق را تنها از طريق ابن هشام نقل مى
كند.
همچنين در اواخر قرن چهارم واوائل قرن پنجم ابن
الوزيرالمغربى (370ـ 418) سيره ابن هشام را كه تا آن زمان نسخه
نويسان و كتّاب ظاهراً بدون در نظر گرفتن محتواى آن به بيست
جزء متساوى تقسيم مى كرده اند «بر مثال قرآن بر سى جزء منقسم
كرده بود و هر بامداد، چون از درس قرآن فارغ شدى، چهار جزو از
آن مطالعه كردى» اين اجزاء سى گانه را ووستنفلد در مقدمه خود
بر سيره ابن هشام بر اساس نسخه هاى خطى مشخص كرده است. (1)
قرن ششم دوران اوج شهرت و معروفيّت سيره ابن هشام است چه در
اين قرن است كه علماى حديث و ادب آن را مورد توجه خاص قرار
داده اند و از لحاظ آنكه كتابى درسى به شمار مى آمده و طلاب
علم مجبور به تحصيل آن بوده اند به شرح دقائق و مشكلات آن
پرداخته اند.
يكى از شارحان سيره ابن هشام، چنانكه سابقاً هم اشاره
كرديم، ابوالقاسم عبدالرحمان سهيلى (508 ـ 581) صاحب كتاب روض
الانف است.
ديگر ابوذر مصعب بن محمد خُشَنى اندلسى (533 ـ 604) است كه
بدون اطلاع از كتاب سهيلى و مراجعه به آن، كتاب خود را در شرح
مشكلات سيره به نام غريب سيرة النبويّه (2) به رشته تحرير
آورده است. دو كتاب مزبور را در توضيح و رفع مشكلات سيره مى
توان مكمّل يكديگر دانست.
در همين اوان كه در غرب دنياى اسلامى دو دانشمند با نوشتن
شرح در رفع مشكلات نقلى و غوامض لغوى و ادبى سيره ابن هشام
كوشيدند، عده اى نيز به تلخيص آن پرداختند و با كاستن حشو و
زوائد، آن را براى تعليم و تعلّم آسان تركردند.
1. براى تقسيمات سيره به اجزاء بيست گانهوسى گانه رجوع شود
به مقدمه ووستنفلد بر سيره، صص 57 ـ 55 .
2. اين كتاب به نام: شرح السيرة النبويه تأليف ابوذر بن
محمد بن مسعود الخشنى در 1329 هـ در قاهره، مطبعه هنديه به
تصحيح بولس برونله به طبع رسيده است.
از جمله كسانى كه سيره را خلاصه كرده اند يكى برهان الدين
ابراهيم بن محمد المرحِّل الشافعى است كه سيره را پس از تلخيص
به اسلوب ديگرى مرتّب و در هجده مجلس تدوين كرده و آن را
الذخيره فى مختصر السيره ناميده است.
ديگر عمادالدين ابوالعباس احمد بن ابراهيم بن عبدالرحمان
واسطى (متوفى در 711) است كه كتاب سيره را خلاصه كرده است و به
نام مختصر سيرة رسول الله يا تلخيص سيرة رسول الله ناميده شده.
اين شخص پس از حذف اشعار و انساب و زوائد، سعى كرده است به
اقوال محمد بن اسحاق اكتفا كند، چنانكه غالب عبارات آن با جمله
قال ابن اسحاق شروع مى شود.
سيره ابن هشام را، همچنانكه در رشته هاى علوم مختلفه معمول
و متداول بوده است، تنى چند از دانشمندان به نظم در آورده اند:
يكى از آن جمله ابونصر فتح بن موسى بن حمّاد مغربى قصرى
متولد به سال 588 در اسپانيا و متوفى در مصر به سال 663 است كه
كتابهاى چندى به نثر و نظم در علوم مختلفه تأليف كرده و سيره
را به نظم آورده است.
ديگر ابو محمّد عبدالعزيز بن احمد بن سعيد ديرينى (612 ـ
694) از فقهاى معروف شافعى است كه كتابهائى در فقه، تفسير و
تصوف به نظم و نثر تأليف كرده و سيره را نيز به نظم در آورده
است. از جمله كارهاى ديگرى كه بر سيره ابن هشام انجام گرفته،
ترجمه فارسى آن است با عنوان «سيرت رسول الله» كه توسط رفيع
الدين اسحاق بن محمد همدانى قاضى ابرقوه در اوايل قرن هفتم
صورت گرفته است.
مكتب تاريخنگارى طبرى (1)
مقدمه
قبل از شروع لازم است در باب مباحثى كه منجر به تكامل
فرضيات اسلامى و تحول آن از «اخبارى» به «تاريخى» و پيدايش
مكاتب تاريخى شد، مقدمه اى به اجمال گفته آيد. و آنگاه در چهار
مقوله، منابع، روش تأليف، نقاط قوت و ضعف و مقبوليت كار طبرى
در نزد مورخان اسلامى، به بحث پرداخته و مكتب تاريخنگارى او را
پژوهش كنيم.
در فرهنگ تاريخنگارى اسلامى دو روش، بيش از همه مورد اتفاق
قرار گرفته است:
1ـ نگارش تاريخ، بر حسب موضوعات.
2ـ نگارش تاريخ، بر حسب حوليات.
هر دسته از مورخان اسلامى كه يكى از شيوه هاى فوق را
برگزيده، قطعاً براى دفاع و ترويج روش خود، استدلال كرده و به
نكاتى اشاره و عنايت داشته اند. ولى بهتر است، پيش از بيان
نگرش هاى تاريخى كه خود زمينه ساز نگارشهاى تاريخى هر مورخ
است، به زمينه هاى موجود در قرون اوليه پيدايش مكاتب
تاريخنگارى اسلامى كه خود موجد اين مكاتب است، اشاره اى بكنيم.
آنگاه كه تاريخ از علم شريف «حديث» به تدريج جدا مى شد و
مقدمات اوليه را براى كسب استقلال فراهم مى آورد، ورود بينشها
و نگرشهاى عقلى يونانى و مباحث عمده اى كه فلاسفه و متكلمين در
افكنده بودند، به گونه مشخص دو بينش را در تاريخنگارى اسلامى
به دنبال آورد.
*. دكتر صادق آئينهوند، كيهان انديشه، ش 25، صص .
الف ـ عده اى كه به «اخباريون» متكى به سنت و حديث، معروف
اند و معتقدند كه تاريخ هيچگاه نبايد رسالت دينى خود را در طرح
فرضيات، رهاكند، بلكه هر لحظه به عنوان علمى مفيد بايد مددساز
علوم تفسير و حديث باشد.
ب ـ دسته ديگر بر آن بودند كه تاريخ سلسله تجاربى است كه
براى آيندگان سودمند است. و به عنوان ابزارى براى انديشه و
تدبير و جزئى از علوم مادى بايد بكار گرفته شود.
بايد درباره تأثير فلسفه و علم كلام اسلامى در تاريخ نيز
تأمل كنيم. فلاسفه و متكلمين ضمن ترتيب علوم و به ويژه ضمن بحث
از علوم عملى، تاريخ را در نظر مى گرفتند. و درباره علمى بودن
تاريخ و ماهيت معلوماتى كه بدست مى دهد، داورى مى كردند. عقايد
آنها در كار مورخان اسلامى اثر داشت، از اين رو افكار تاريخى
به موازات فلاسفه اسلامى تكامل يافت. (1)
فلاسفه به پيروى از ارسطو، تاريخ را علم نمى شمردند و در
طبقه بندى خود از علوم آن را به عنوان علم ذكر نمى كردند.
ارسطو در كتاب « اخلاق نيقوماخسى » Nicomachean Ethics كه
بعداً مأخذ فلاسفه اسلامى براى طبقه بندى علوم قرار گرفت، علوم
را به سه دسته تقسيم مى كند:
1ـ علوم نظرى 2ـ علوم عملى 3ـ علوم مثمر.
تاريخ چون با حوادث منفردى سروكار دارد كه در زمان و مكان
خاصى روى مى دهد، از اين رو درست نقطه مقابل علوم است، زيرا بر
طبق فرضيه ارسطو درباره علوم، علم فقط در صورتى بدست مى آيد كه
يك تصديق كلى حاصل شود و طبيعت و علل يك طبقه از اشياء را
توضيح دهد. تاريخ، علم نظرى نيست، زيرا موضوع آن متغير است،
سوابقى را تحقيق و گردآورى و طبقه بندى مى كند، از اين حيث
نزديكتر به يك فن يا علم خلاقه است. (2)
از ميان مورخان اسلامى، شايد «سخاوى» بيش از همه به تبع از
سلف خود «طبرى» به
1. فلسفه تاريخ، ابن خلدون، محسن مهدى، ترجمه مجيد مسعودى،
تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1352، ص 176.
2. همان منبع، ص 177 و 178.
حديث و ميزان همبستگى و پيوستگى تاريخ بدان، پايبند است. او
در كتاب « الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ» كه در آن تعريضاً
«ابن خلدون» را كه بر مورخان سنت و متكى به حديث تاخت آورده
است، به انتقاد مى گيرد و چنين گويد: تاريخ فنى است كه در آن
از وقايع زمان و آنچه در عالم است، از حيث تعيين و توقيت، بحث
مى شود. و موضوع آن «انسان« و «زمان» و فايده آن، معرفت عمومى
به امور است، و از اجل فوايد آن، آن است كه تاريخ يكى از
راههاى شناسايى نسخ در دو خبر متعارض و متعذرالجمع مى باشد. تا
آنجا كه مى افزايد: تاريخ فنى از فنون علم حديث نبوى است.(1)
ديدگاه مقابل، يعنى نظر مورخان دسته دوم را مى توان در
تعريف موضوع علم تاريخ كه ابن خلدون در مقدمه بدست مى دهد،
يافت:
بايد دانست كه حقيقت تاريخ خبر دادن از اجتماع انسانى، يعنى
اجتماع جهان و كيفياتى است كه بر طبيعت اين اجتماع عارض مى
شود، همچون توحش و همزيستى، عصبيتها و انوع جهانگشايى هاى بشر
و چيرگى گروهى بر گروه ديگر و آنچه از اين اجتماع ايجاد مى
شود، مانند: تشكيل سلطنت، دولت، مراتب و درجات آن و آنچه بشر
در پرتو كوشش و كار خويش بدست مى آورد، چون پيشه ها، معاش،
دانشها، هنرها و ديگر عادات و احوالى كه در نتيجه طبيعت اين
اجتماع روى مى دهد.(2)
در بحبوحه اوج علوم عقلى عصر عباسى، و در بازار داغ
روشگرايى حاصل از ترجمه آثار يونان، معتزله نخستين كسانى بودند
كه به مكتب تاريخنگارى نقلى يا سنتى متكى به حديث، حمله كردند.
آنها لزوم درك عقلانى و پى جويى طبيعت و علت اشياء را تأكيد
مى كردند، و از پذيرفتن اخبارى كه يگانه حجت براى درستى آنها،
زنجيره روايانى بود كه نامشان پيش از هر خبر ذكر مى شد،
خوددارى مى كردند و مى گفتند: «همه امت ممكن است يك چيز دروغ
را تصديق كنند و امكان دارد كه گروه بسيارى از مردم دروغ
گويند.»(3)
1. علم تاريخ در اسلام، صادق آئينهوند، تهران، وزارت
فرهنگوارشاد، اسلامى 1364، ص36و37.
2. مقدمه، ابن خلدون، ج1، ترجمه محمد پروين گنابادى، تهران،
بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1336، ص64.
3. ر.ك: اصول الدين بغدادى و الملل و النحل شهرستانى.
بنا به رأى اينها، يقين، مى بايست بر دلايل عقلى مبتنى باشد
نه روايت محض.(1)
مشكل ديگر در روش نگارش تاريخ، ماهيت منابع نقل و رخدادهاى
تاريخى بود. دنبال كردن همه وقايع تاريخى از طريق يك زنجيره
موثق تا زمان وقوع آنها، محال بود ـ خاصه وقايع پيش از اسلام ـ
در آن صورت چه كسى مى توانست براى اينگونه وقايع حجت باشد؟(2)
با عنايت به آنچه كه بيان شد، و شرايط فكرى و ذهنى مسلمين و
طرفداران هر دسته كه در جامعه آن روزگار كم نبودند، طبرى كار
بزرگ تاريخنگارى را با تكيه بر روش خاص خود كه بعدها سرمشق
اكثريت مورخين شد، آغاز كرد. اكنون به ذكر منابع كار و كيفيت
تأليف و تصنيف طبرى پرداخته مى شود:
منابع طبرى در تدوين تاريخ
طبرى، بيشتر از آثار مكتوب نيمه اول قرن نخست تا نيمه اول
قرن سوم (50ـ250 هـ ـ) سود جسته است و از تأليفات معاصرينش
بهره بر نگرفته است.(3)
منابع كار طبرى بر حسب موضوعات به شرح زير است:
1ـ در تاريخ پيامبران و فرستادگان الهى، كتب تفسير و
سيره«ابن اسحاق» و كتابهاى «وهب بن منبه».
2ـ در تاريخ ايران، ترجمه كتب ايرانى به عربى، به ويژه
كتابهاى «ابن مقفع» و «هشام كلبى» و آنچه از معلومات و اطلاعات
تدوين شده و اسناد «حيره» كه به دست او رسيده است.
3ـ در تاريخ روم، آنچه از كتابهاى «نصارى» كه به عربى نقل
شده است.
4ـ در تاريخ «يهود»، تكيه بر كتب و قصص تورات.
5 ـ در تاريخ «عرب پيش از اسلام»، از آنچه «عبيد بن شريه» و
«محمد بن كعب قرظى» و «وهب بن منبه» و به ويژه «هشام كلبى» و
«ابن اسحاق» نگاشته اند، سود برده است.
1. فلسفه تاريخ، ابن خلدون، ص 176 و 177.
2. همان، ص 174.
3. تاريخ التراث العربى، فواد سزگين، نقله الى العربية د.
محمود فهمى حجازى، المملكة العربية السعودية، 1983، المجلد
الاول، الجزءالثانى، ص160.
6ـ در «سيره نبوى» به تأليفات «ابان بن عثمان» و «عروة بن
زبير» و «شرحبيل بن سعد» و «موسى بن عقبه» و «عاصم بن عمر» و
«ابن شهاب زهرى» و «ابن اسحاق»، تكيه داشته است.
7ـ در تدوين جنگهاى ارتداد «حروب الردة» و فتوحات اسلامى،
از سيف بن عمر اسدى و مدائنى، بهره جسته است.
8 ـ در نگارش جنگهاى «جمل» و «صفين» به نوشته هاى «ابومخنف»
و «مدائنى» و «سيف بن عمر» اعتماد كرده است.
9ـ تاريخ «امويان» را از «عوانة بن حكم» و «ابومخنف» و
«مدائنى» و «واقدى» و «عمربن شبه» و «هشام كلبى»، گرفته است.
10ـ در نگارش تاريخ «عباسيان» از نوشته هاى «احمدبن ابى
خيثمه» و «احمدبن زهير» و «مدائنى» و «عمربن راشد» و «هيثم بن
عدى» و «واقدى» و «ابن طيفور»، استفاده كرده است.(1)
منابع طبرى، بيشتر از «عراق» است، زيرا او بيشتر در عراق مى
زيست. بايد افزود كه «بغداد» به سبب حادثه آفرينى نقش مهمى را
در جهان اسلام بازى كرد، چه در عصر اموى كانون معارضه و مبارزه
بود.
سه تن از اخباريانى كه طبرى از آنها بهره جسته است،
اينهايند:
1ـ «ابومخنف» (م 157 ه?)، او كوفى و شيعى است. گرچه اخبار
مربوط به حجاز منقول از ابومخنف، در نزد طبرى اندك است. و تنها
به «قضيه شورا» و «انقلاب مدينه» اكتفاء مى شود، ولى در همين
اندك سخنِ گزنده و بى پرواى ابومخنف درباره امويها، پديدار
است.
2ـ اخبارى ديگرى كه طبرى از او اقتباس كرده، يعنى «عوانة بن
حكم» (م147 هـ ـ)، چون هم پيمان كلبى هاست و يزيد هم از بنى
كلب است، جانب حال امويها را مرعى داشته است.
3ـ اخبارى عراقى سوم كه طبرى از او نقل تاريخ مى كند، «سيف
بن عمر»
(م 200 هـ .) است، كه طبرى بيشتر اخبار مربوط به انقلاب عليه
عثمان را از او برمى گيرد.او از آنجا كه به قبيله «تميم» منسوب
است و بيشتر سران نخستين خوارج از اين قبيله بوده اند، نسبت به
شيعه بى علاقه است، ليكن چون به تز «قرشى بودن خلافت» پايبند
است(موضع و
1. التاريخ العربى والمورخون، شاكر مصطفى، بيروت، دارالعلم
للملايين، 1978، ج 1، ص 255.
نظر معاويه كه در سال33 هجرى در مقابل عده اى از كوفيان كه
بر او وارد شده بودند، ارائه شد) و نيز مراعات موضع سلطه حاكم
را مدنظر دارد، تقريباً جزء اخباريهاى موالى بنى اميه محسوب مى
گردد.(1)
طبرى آنچه را كه از «ابومخنف»، «عمربن شبه»، «سيف بن عمر» و
«ابن طيفور» و غير از آنها نقل مى كند، پس از گردآورى، دسته
بندى كرده و گاهى هم به انتخاب دست مى زند.
تاريخ طبرى، گرچه در اصل به اخبار تاريخى مربوط مى شود، ولى
خواننده آن با ثروت انبوهى از ادب مواجه مى گردد. او روايات
گوناگون را در زبانى استوار و بليغ و در متنى در نهايت استحكام
گردآورده است.
وى در نگارش تاريخ عمومى خود از ابتداى خلقت تا پايان زندگى
اش، از نوشته هاى«محمدبن اسحاق» عالم سيره و مغازى بهره برده و
نيز به «عبرى»ها، همانند وهب بن منبه، اعتماد كرده است. از
سيره «ابان بن عثمان» و «عاصم بن عمربن قتاده» و «ابن شهاب
زهرى» و غير آن، سود گرفت. همينسان بايد گفت كه حضور او در
عراق باعث شد تا از فرهنگ غنى آن كاملا استفاده كند.(2)
وى از چهار تن، به نامهاى «وهب بن منبه»، «كعب الاحبار»،
«عبداللّه بن سلام» و «محمدبن كعب قرظى»، نقل تاريخ مى كند و
اخبار اهل كتاب و معظم اسرائيليات را از اينها مى گيرد. در
تاريخ طبرى، قطعاتى از «تورات» كه در نهايت استحكام به عربى
بليغ ترجمه شده است، مى يابيم، همينگونه قطعاتى از «مزامير» و
«تلمود» يافت مى شود.(3)
طبرى اخبار حجاز را از مكتب تاريخنگارى مدينه، كه بيشتر در
اواخر خلافت اموى پديدار شد و بنابر طبيعت خود غالباً به تدوين
اخبار خلفاى راشدى مى پرداخت تا اموى، بر گرفته است.
در طليعه نامداران اين مكتب بايد از «واقدى» (م 206ه?) نام
برد كه يك مورخ است تا اخبارى، طبرى اكثر اخبار معروف حجاز،
همانند «مقتل عثمان»، «انقلاب مدينه»، و «شورش
1. الحجاز والدولة الاسلامية، الدكتور ابراهيم بيضون،
بيروت، 1983، ص 20 و 21.
2. التاريخ والجغرافيه فى العصور الاسلاميه، عمر رضا كحاله،
دمشق، المطبعة التعاونيه، 1972، ص 39.
3. همان، ص 44 و 45.
ابن زبير» ـ كه بايد گفت طبرى نسبت بدان اهتمام خاص دارد و
بدان تعاطف مىورزد ـ را از او نقل مى كند.
به رغم اين همه، مى دانيم كه «واقدى» با اينكه به محيطى
منسوب است كه دشمن بنى اميه است اما نسبت به مديريت اجرايى
آنان در حجاز، اولويت قائل شده و نام اكثر واليان و اميران حج
را در تاريخ خود ذكر كرده است.(1)
بايد گفت طبرى چه بخواهد و چه نخواهد، از جو متشنج به سود
امويها متأثر است، زيرا او كتاب خود را در نيمه دوم قرن سوم
هجرى مى نگارد.
وى بنا بر فرهنگ متأثر از آن، و نيز به سبب ديدگاه فقهى
سياسى اش، هميشه جانب سلطه حاكم را داشته است. و اين سلطه از
نظر او فرقى نمى كرده كه «راشدى» باشد يا «اموى» و يا «عباسى».
اما، با اين همه كه بر شمرديم، چون او فقيهى صاحب مكتب بوده
و از مذاهب و مكاتب فقهى منتسب به سلطه حاكم، مستقل بوده،
تقريباً از افراط و جانبدارى ناپسند كه آفت هر مورخ است، بر
كنار مانده است.