داستان شق صدر
داستان ديگرى كه مورد بحث و ايراد قرار گرفته و در برخى از
روايات و كتابهاى اهل سنت آمده داستان «شق صدر»
آنحضرت است،كه قبل از ورود در آن بحث بايد اين مطلب راتذكر
دهيم كه بر طبق نقل اهل تاريخ رسول خدا(ص)حدود پنج سال در ميان
قبيله بنى سعد و در نزد حليمه ماند بدين ترتيب كه پس از پايان
دو سال دوران شير خوارگى،حليمه آن كودك راطبق قرار قبلى نزد
آمنه و عبد المطلب آورد ولى روى علاقه بسيارى كه بآنحضرت پيدا
كرده بود با اصرار زيادى دو باره آن فرزند را از مادرش گرفته و
بميان قبيله برد،و اين جريان شق صدربگونه اى كه نقل شده در
سالهاى چهارم يا پنجم عمر شريف آنحضرت اتفاق افتاده است،و ما
ذيلا اصل داستان را از روى كتابهاى اهل سنت براى شما نقل كرده
و سپس ايراد و اشكال آنرا ذكر مى كنيم و از اينرو مى گوئيم:
اين داستان را بسيارى از محدثين و سيره نويسان اهل سنت
روايت كرده اند مانند«مسلم »در كتاب صحيح،در ضمن چندحديث و ابن
هشام در سيره و طبرى در كتاب تاريخ خود، وكازرونى در كتاب
المنتقى و ديگران (1) ،و ما در آغاز يكى ازرواياتى را كه در
صحيح مسلم آمده ذيلا براى شما نقل مى كنيم و سپس به بحثهاى
جنبى و صحت و سقم آن مى پردازيم:
«روى مسلم بن حجاج عن انس بن مالك ان رسول الله(ص)اتاه
جبرئيل و هو يلعب مع الغلمان فاخذه و صرعه،فشق عن قلبه فاستخرج
القلب فاستخرج منه علقة فقال:هذا حظ الشيطان منك،ثم غسله فى
طست من ذهب بماء زمزم،ثم لامه ثم اعاده فى مكانه.
«و جاء الغلمان يسعون الى امه-يعنى ظئره-فقالوا:ان محمدا
قدقتل فاستقبلوه و هو منتقع اللون،قال انس:و قد كنت ارى اثر
ذلك فى صدره ».
يعنى مسلم از انس بن مالك روايت كرده كه روزى جبرئيل هنگامى
كه رسول خدا با پسر بچگان بازى مى كرد نزد وى آمده واو را گرفت
و بر زمين زد و سينه او را شكافت و قلبش را بيرون آورد و از
ميان قلب آنحضرت لكه خونى بيرون آورده و گفت:اين بهره شيطان
بود از تو،و سپس قلب آنحضرت را در طشتى از طلا با آب زمزم
شستشو داده آنگاه آنرا بهم پيوند داده و بست و درجاى خود
گذارد...
پسر بچگان بسوى مادر شيرده او آمده و گفتند:محمد كشته شد!
آنها بسراغ او رفته و او را در حالى كه رنگش پريده بود
مشاهده كردند!
انس گفته:من جاى بخيه ها را در سينه آنحضرت مى ديدم.
و در سيره ابن هشام از حليمه روايت كرده كه گويد:آنحضرت
بهمراه برادر رضاعى خود در پشت خيمه هاى ما به چراندن گوسفندان
مشغول بودند كه ناگهان برادر رضاعى او بسرعت نزد ماآمد و به من
و پدرش گفت:اين برادر قرشى ما را دو مرد سفيد پوش آمده و او را
خوابانده و شكمش را شكافتند و ميزدند!
حليمه گفت:من و پدرش بنزد وى رفتيم و محمد را كه ايستاده
ورنگش پريده بود مشاهده كرديم،ما كه چنان ديديم او را به سينه
گرفته و از او پرسيديم:اى فرزند تو را چه شد؟فرمود: دو مرد
سفيدپوش آمدند و مرا خوابانده و شكمم را دريدند و بدنبال چيزى
مى گشتند كه من ندانستم چيست؟
حليمه گويد:ما او را برداشته و بخيمه هاى خود آورديم. (2) و
در هر دوى اين نقلها هست كه همين جريان سبب شد تاحليمه آنحضرت
را بنزد مادرش آمنه باز گرداند.
و اين داستان تدريجا در روايات توسعه يافته تا آنجا كه گفته
اند:داستان شق صدر در دوران زندگى آنحضرت چهار ياپنج بار اتفاق
افتاده،در سه سالگى(همانگونه كه شنيديد)و در ده سالگى،و هنگام
بعثت،و در داستان معراج...و در اينباره اشعارى نيز از بعضى
شعراى عرب نقل كرده اند. (3) و بلكه برخى از مفسران سوره
انشراح و آيه «الم نشرح لك صدرك »را بر اين داستان منطبق داشته
و شان نزول آن دانسته اند. (4)
ايرادهائى كه به اين داستان شده
اين داستان بگونه اى كه نقل شده و شما شنيديد از چندجهت
مورد خدشه و ايراد واقع شده:
1-اختلاف ميان اين نقل و نقلهاى ديگر در مورد علت
بازگرداندن رسول خدا(ص)بمكه و نزد مادرش آمنه كه در اين دو نقل
همانگونه كه شنيديد سبب باز گرداندن آنحضرت همين جريان ذكر شده
و اين ماجرا طبق اين دو روايت در سال سوم از عمر آنحضرت اتفاق
افتاده،در صورتيكه در روايات ديگر و ازجمله در همين سيره ابن
هشام(ص 167)براى باز گرداندن آنحضرت علت ديگرى نقل كرده و آن
گفتار نصاراى حبشه بودكه چون آن كودك را ديدند بيكديگر گفتند
ما اين كودك راربوده و به ديار خود خواهيم برد چون وى سرنوشت
مهمى دارد...
و سال بازگرداندن آنحضرت را نيز در روايات ديگر سال پنجم
عمر آنحضرت ذكر كرده اند (5) و در كيفيت اصل داستان نيزميان
روايت ابن هشام و طبرى و يعقوبى اختلاف است،چنانچه در سيرة
المصطفى آمده و در روايت طبرى آمده است كه چند نفربراى غسل و
التيام باطن آنحضرت آمده بودند كه يكى از آنهاامعاء آنحضرت را
بيرون آورده و غسل داد و ديگرى قلب آنحضرت را و سومى آمده و
دست كشيد و خوب شد و آنحضرت را از زمين بلند كرد (6) كه همين
اختلاف سبب ضعف نقل مزبور مى شود.
2-خير و شر و خوبى و بدى قلب انسانى،از امور اعتقادى ومعنوى
است و چگونه با عمل جراحى و شكافتن قلب و شستشوى آن مى توان
ماده شر و بدى را بصورت يك لخته خون بيرون آوردو شستشو داد؟و
آيا هر انسانى مى تواند اينكار را انجام دهد؟و يااين غده بدى و
شر فقط در سينه رسول خدا بوده و ديگران ندارند...؟و امثال
اينگونه سئوالها؟و از اينرو مرحوم طبرسى درمجمع البيان در
داستان معراج فرموده:
«اينكه روايت شده كه سينه آنحضرت را شكافته و شستشودادند
ظاهر آن صحيح نيست و قابل توجيه هم نيست مگر به سختى،زيرا
آنحضرت پاك و پاكيزه از هر بدى و عيبى بوده وچگونه مى توان دل
و اعتقادات درونى آنرا با آب شستشوداد؟...» (7)
و مسيحيان بهمين حديث تمسك كرده و گفته اند جز عيسى بن مريم
هيچيك از فرزندان آدم معصوم نيستند و همگى مورددستبرد شيطان
واقع شده اند و تنها عيسى بن مريم بود كه چون فوق مرتبه بشرى و
از عالم ديگرى بود مورد دستبرد وى قرارنگرفت...!
و از اين گذشته چگونه اين عمل چند بار تكرار شد و حتى پس از
نبوت و بعثت آن بزرگوار باز هم نياز به عمل جراحى پيداشد؟و آيا
اين غده هر بار كه عمل مى شد دوباره عود مى كرد و فرشته هاى
الهى مجبور مى شدند بدستور خداى تعالى مجددامبادرت به اين عمل
جراحى نموده و موجبات ناراحتى آن بزرگواررا فراهم سازند؟...
3-بگونه اى كه نقل شده اين شكافتن و بستن بصورت اعجازو خارق
العاده بوده و همانند يك عمل جراحى و معمولى نبوده كه احتياج
به زمان و مدت و ابزار و وسائل جراحى و نخ و سوزن وبخيه كردن و
غيره داشته باشد،و همانگونه كه مى دانيم معجزه ازنشانه هاى
نبوت و ابزار كار پيمبران الهى براى اثبات مدعاى آنان بوده و
چگونه در حال كودكى آنحضرت چنين معجزه اى ازآنحضرت صادر
گرديده؟
مگر اينكه بگوئيم از«ارهاصات »بوده همانگونه كه پيش ازاين
در داستان اصحاب فيل گفته شد.
4-چگونه مى توان معناى اين روايت را با آياتى كه در قرآن
كريم آمده و هر نوع تسلط و نفوذى را از طرف شيطان در دل
پيغمبران ومردان الهى و حتى مؤمنان و متوكلان سلب و نفى كرده
جمع كرد وميان آنها را وفق داد،مانند آيه شريفه اى كه مى
فرمايد:
و آيه ديگرى كه فرموده: (8)
«...انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون »
(9) و آيه «...و لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين...»
(10)
و بهر صورت اين روايت از جهاتى مورد خدشه و ايراد واقع
شده،و حتى بعضى گفته اند:اين حديث ساخته و پرداخته مسيحيان و
كليساها است و مؤيد روايت ديگرى است كه درصحيح بخارى و مسلم
آمده كه جز عيسى بن مريم همه فرزندان آدم هنگام ولادت مورد
دستبرد شيطان واقع شده و شيطان در اونفوذ مى كند و همين سبب
گريه نوزاد مى گردد...فقط عيسى بن مريم بود كه در حجاب و پرده
بود و از دستبرد شيطان محفوظ ماند... (11)
پاسخى كه به اين ايرادها داده اند:
در برابر اين ايرادها پاسخهائى داده اند،از آنجمله:
1-دكتر محمد سعيد بوطى در كتاب فقه السيرة گويد:
حكمت الهى در اين حادثه ريشه كن كردن غده شر و بدى ازجسم
رسول خدا نبوده تا اين اشكالها لازم آيد،زيرا اگر منبع وريشه
شرور غده هاى جسمانى يا لكه هاى خونى در بدن باشدلازمه اش همان
است كه افراد شرور و بد خواه را با يك عمل جراحى بصورت افرادى
نيكوكار و خيرخواه در آورد،بلكه ظاهرآنست كه حكمت در اين
داستان آشكار كردن امر رسالت وآماده ساختن رسول خدا براى عصمت
و وحى از زمان كودكى باوسائل مادى بوده،تا براى ايمان مردم و
تصديق رسالت آنحضرت نزديكتر و اقرب باشد،و در نتيجه اين عمل يك
تطهير معنوى بوده لكن به اين صورت مادى و حسى تا اين اعلان
الهى وسيله اى براى رساندن به گوشها و ديدگان مردم باشد...
و حكمت هر چه باشد،وقتى خبرى صحيح و ثابت بود ديگرجائى براى
بحث و توجيه و يا رد آن نيست كه ما ناچار به توجيهات و اينگونه
تاويلهاى بعيده باشيم،و كسى كه در چنين رواياتى ترديد كند
منشاى جز ضعف ايمان بخداى تعالى ندارد.
و اينرا بايد بدانيم كه ميزان پذيرفتن خبر و حديث،درستى
وصحت آن است،و هنگامى كه خبر و حديثى از اين جهت به اثبات رسيد
ديگر چاره اى جز پذيرفتن و قبول آن نداريم و آنراروى سر مى
گذاريم،و ميزان فهم ما در معناى آن دلالت لغت عرب و احكام آن
است،و اصل در كلام نيز حقيقت است،واگر قرار باشد كه هر خواننده
و بحث كننده اى بتواند كلام را ازمعناى حقيقى خود به معانى
مجازى آن برگرداند ارزش لغت ازميان رفته و دلالتى براى آن باقى
نمى ماند و مردم در فهم معانى الفاظ دچار سرگردانى مى شوند.
و گذشته از اين چه انگيزه و اجبارى براى اينكار هست؟جزآنكه
كسى دچار ضعف ايمان بخداى تعالى گردد،و يا ضعف يقين به نبوت
رسول خدا و صدق رسالت آنحضرت،و گرنه يقين پيدا كردن به آنچه
روايت و نقل آن صحيح و ثابت است خيلى آسانتر از اين حرفها است
چه حكمت و سر آن معلوم باشد و چه نباشد! (12)
2-از نويسندگان و دانشمندان معاصر شيعه،هاشم معروف حسينى
نيز نظير همين گفتار را در كتاب سيرة المصطفى اختيارنموده و پس
از آنكه اختلاف نقلها را ذكر مى كند گفته است:
اين اختلافات،اگر چه موجب مى شود تا انسان در اصل داستان
ترديد كند بخصوص اگر سندهاى آنرا بر اصولى كه درروايات مورد
قبول است عرضه كنيم،ولى با اينحال اين مطلب به تنهائى براى
انكار اين داستان از اصل و اساس و متهم ساختن نقل كنندگان كافى
نيست،زيرا آنچه را اينان نقل كرده اند نوعى از اعجاز است و عقل
چنين حوادثى را محال ندانسته و قدرت خداى تعالى را برتر مى
داند از آنچه عقلها بدان احاطه ندارد واوهام و پندارها درك آن
نتواند،و زندگى رسول اعظم خداوندمقرون است با امثال اين گونه
حوادثى كه براى دانشمندان ومحققان قابل تفسير و توجيه نبوده و
جز اراده ذات باريتعالى انگيزه اى نداشته «و ليس ذلك على الله
بعزيز» (13)
3-علامه طباطبائى در كتاب شريف الميزان در دو جاداستان را
نقل كرده يكى در ذيل داستان اسراء و معراج در سوره «اسرى »و
ديگرى در ذيل آيه «الم نشرح لك صدرك »و در هردو جا آنرا حمل
بر«تمثل برزخى »نموده كه در عالم ديگرى شستشوى باطن آنحضرت به
اين كيفيت در پيش ديدگان رسول خدا مجسم گشته و مشاهده گرديده
است،و داستانهاى ديگرى را نيز كه در روايات معراج آمده مانند
مجسم شدن دنيا در نزدآنحضرت با آرايش كامل،و انواع نعمت ها و
عذابها براى اهل بهشت و جهنم همه را از همين قبيل دانسته و
بهمين معنا حمل كرده است (14)
نگارنده گويد:اين داستان را محدث جليل القدر مرحوم ابن شهر
آشوب بگونه اى ديگر نقل كرده كه بسيارى از اين اشكالها برآن
وارد نيست و اصل نقل اين محدث بزرگوار شيعه در داستان منشا
زندگى و دوران كودكى آنحضرت در كتاب مناقب اينگونه است كه از
حليمه نقل كرده كه در خاطرات زندگى آن بزرگواردر سالهاى پنجم
از عمر شريفش مى گويد:
«...فربيته خمس سنين و يومين فقال لى يوما:اين يذهب اخوانى
كل يوم؟قلت:يرعون غنما، فقال:اننى ارافقهم،فلماذهب معهم اخذه
ملائكة و علوه على قلة جبل و قاموا بغسله وتنظيفه، فاتانى ابنى
و قال:ادركى محمدا فانه قد سلب،فاتيته فاذا بنور يسطع فى
السماء فقبلته و قلت: ما اصابك؟قال:
لا تحزنى ان الله معنا،و قص عليها قصته،فانتشر منه فوح مسك
اذفر،و قال الناس:غلبت عليه الشياطين و هو يقول:ما اصابنى شى ء
و ما على من باس ». (15)
يعنى-من پنج سال و دو روز آنحضرت را تربيت كردم،درآنهنگام
روزى بمن گفت:برادران من هر روز كجا مى روند؟
گفتم:گوسفند مى چرانند،محمد گفت:من امروز بهمراه ايشان مى
روم،و چون با ايشان رفت فرشتگان او را گرفته و بر قله كوهى
بردند و به شستشو و تنظيف او پرداختند،در اينوقت پسرم بنزد من
آمد و گفت:محمد را درياب كه او را ربودند!من بنزدوى رفتم و
نورى ديدم كه از وى بسوى آسمان ساطع بود،او رابوسيده گفتم:چه
بر سرت آمد؟پاسخداد:محزون مباش كه خدابا ما است و سپس داستان
خود را براى او بازگو كرد،و دراينوقت از وى بوى مشك خالص بمشام
مى رسيد و مردم مى گفتند:شياطين بر او چيره شده اند و او مى
فرمود:چيزى بر من نرسيده و باكى بر من نيست...
و اينك بر طبق اين نقل مى گوئيم:گذشته از اينكه نقلهاى
گذشته مورد اشكال بود و با يكديگر اختلاف داشت با اين نقل هم
مخالف است،و اگر بناى پذيرفتن اين داستان باشد همين نقل كه
خالى از اشكالات است براى ما معتبرتر است و نيازى هم به توجيه
و تاويل نداريم و تاويلى هم كه مرحوم استاد طباطبائى كرده اند
اگرداستان مربوط به معراج رسول خدا(ص)تنها بود توجيه خوبى
بود،چون در پاره اى از روايات كه در مورد مشاهدات ديگرآنحضرت
رسيده به همان لفظ تمثيل آمده و با قرينه آنها مى توان اين
داستان را نيز همانگونه توجيه و تفسير كرد،اما شنيديد كه اين
داستان در كودكى آنحضرت اتفاق افتاده و اگر در موارد ديگرهم
اتفاق افتاده باشد اين تفسير و توجيه در همه جا دشوار بنظرمى
رسد، مگر آنكه همان توجيه را با قرينه اى كه ذكر شد شاهدو
نمونه اى براى موارد ديگر بگيريم.
و در پايان اين بحث ذكر اين قسمت هم جالب است كه درپايان
روايت صحيح مسلم همانگونه كه خوانديد آمده كه انس بن مالك گفته
بود:من جاى بخيه ها را در سينه رسولخدا مى ديدم.
و راوى،يا انس بن مالك تصور كرده بودند كه اين شكافتن
وبستن،با چاقو و كارد و نخ و سوزن بوده،در صورتيكه اگر هم
ماداستان را اينگونه كه نقل شده بود بپذيريم بعنوان يك معجزه
وامر خارق عادت مى پذيريم،و در متن حديث هم لفظ التيام آمده
بود نه دوختن!
پى نوشتها:
1-صحيح مسلم ج 1 ص 101-102 سيره ابن هشام ج 1 ص
164-165.طبرى ج 1 ص 575.
المنتقى فى مولود المصطفى «الباب الرابع من القسم الثانى ».
2-سيره ابن هشام ج 1 ص 164-165.
3-الصحيح من السيرة ج 1 ص 83.و پاورقى فقه السيرة ص 63.
4-تفسير مفاتيح الغيب فخر رازى ج 32 ص 2.
5-بحار الانوار ج 15 ص 337 و 401.
6-سيرة المصطفى ص 46.
7-مجمع البيان ج 3 ص 395.
8-سوره الاسراء آيه 65.
9-سورة النحل آيه 99.
10-سورة الحجر آيه 40-41.
11-الصحيح من السيرة ج 1 ص 87.
12-فقه السيرة ص 63.
13-سيرة المصطفى ص 46.
14-الميزان ج 13 ص 33 و ج 20 ص 452.
15-مناقب آل ابيطالب ج 1 ص 33.
بازگشت به مكة و درگذشت مادر
به ترتيبى كه گفته شد حليمه سعديه رسولخدا(ص)را پس ازگذشت
پنج سال از توقف آن حضرت در ميان قبيله،به مكه و نزدمادرش آمنه
باز گرداند،و با اينكه اينكار بر خلاف ميل و خواست قلبى او بود
ولى روى قرار قبلى و وعده اى كه به جدش عبد المطلب و مادرش
آمنه داده بود آنحضرت را به مكه آورد وتحويل داد.
و در تاريخ براى اينكار حليمه كه بر خلاف رضاى قلبى اوبود
جز آنچه گفته شد جهات ديگرى نيز ذكر كرده اند:ماننداينكه:
1-ابن هشام در سيره و طبرى در تاريخ خود از حليمه روايت
كرده اند كه گويد:
پس از ماجراى شق صدر شوهرم به من گفت:من ترس آنرا دارم كه
اين پسر دچار جن زدگى-يا جنون-شده باشد،او را به نزد خانواده
اش باز گردان. حليمه گويد:من آنحضرت را برداشته و به نزد
مادرش-آمنه-آوردم،و اوبه من گفت:چه شد با آن اصرارى كه براى
نگهدارى اين فرزند داشتى اورا باز گرداندى؟
گفتم:فرزندم بزرگ شده و من وظيفه خود را نسبت به او انجام
داده ام واينك از پيش آمدها و حوادث ناگوار بر او بيمناكم،و
روى همين جهت همانگونه كه شما مايل بوديد او را به شما مى
سپارم.
آمنه گفت:داستان اين نيست راست بگوى!
حليمه گويد:و بدنبال اين گفتار مرا رها نكرد تا بالاخره من
اصل ماجرا رابراى او نقل كردم. آمنه گفت:آيا از شيطان بر او
بيمناكى؟گفتم:آرى،گفت:هرگز نگران نباش كه بخدا سوگند شيطان را
بر او راهى نيست وفرزند مرا داستانى است،مى خواهى داستانش را
براى تو باز گويم؟گفتم:
آرى...
حليمه گويد:سپس آمنه داستان دوران حاملگى و ولادت آنحضرت
ومعجزاتى را كه مشاهده كرده بود براى من باز گفت...-كه ما قبل
از اين در داستان ولادت نقل كرده و تكرار نمى كنيم-و آنگاه
گفت:فرزندم رابگذار و برو (1)
2-و نيز در همان سيره ابن هشام آمده كه از جمله انگيزه هاى
حليمه در باز گرداندن رسول خدا به نزد مادرش آمنه آن بود كه
چند تن از نصاراى حبشه رسول خدا(ص)را با حليمه ديدند،و نگاههاى
دقيق و خيره اى به آنحضرت نموده و او رابررسى كردند،و آنگاه
بدو گفتند:
ما اين پسرك را ربوده و به شهر و ديار خود خواهيم برد كه او
در آينده داستان مهمى دارد كه ما دانسته ايم و همين سبب شدتا
حليمه آنحضرت را پيوسته از نظر آنان دور داشته و بالاخره هم
ناچار شد او را به نزد آمنه بازگرداند. (2)
و نظير اين روايت در كتابهاى ديگر نيز با مختصر اختلافى نقل
شده است.
و اما داستان وفات آمنه
پيش از اين گفته شد كه هاشم بن عبد مناف زنى از قبيله بنى
النجار مدينه را به همسرى گرفت كه جد رسولخدا(ص)يعنى عبد
المطلب از آن زن متولد شد،و از اين رو پيامبر خدا با قبيله بنى
النجار مدينه قرابت نسبى داشت و دائيهاى پدرى و فاميلهاى ديگر
ايشان در مدينه بسر مى بردند،و پس از آنكه حليمه آنحضرت را به
مكه آورد و به مادرش آمنه سپرد،آمنه فرزند عزيزخود را برداشته
و براى زيارت قبر شوهرش عبد الله و ديدار خويشان وى به مدينه
آورد.و در اين سفر«ام ايمن »را نيز همراه خود بمدينه برد،و در
مراجعت از همين سفر بود كه آمنه درهنگامى كه حدود سى سال از
عمرش گذشته بود-چنانچه گفته اند (3) -در جائى بنام «ابواء» (4)
از دنيا رفت و بنابر نقل مشهورآن مخدره را در همانجا دفن
كردند.
ابن سعد در كتاب «طبقات »خود روايت كرده كه آمنه وام ايمن
با دو شتر كه همراه داشتند آنحضرت را به مدينه بردند ومدت
يكماه در مدينه نزد خويشان خود ماندند و از خود آنحضرت نقل مى
كند كه رسول خدا بعدها كه بمدينه هجرت كرد.
خانه اى را كه در آن ورود و منزل كرده بودند و قبر پدرش عبد
الله در آن خانه بود نشان مى داد و خاطراتى از روزهاى توقف
درمدينه را بازگو مى كرد. (5)
و بدنبال آن نقل كرده كه ام ايمن مى گفت:مردمى ازيهوديان مى
آمدند و به آنحضرت نگريسته و من شنيدم كه يكى ازآنها مى
گفت:اين پيامبر اين امت است و هجرتگاه او همين شهر خواهد بود،و
من اين سخن را بخاطر سپردم.
وى گويد:پس از آن،آمنه رسول خدا(ص)را برداشته وبسوى مكه
حركت كرد و چون به «ابواء»رسيدند آمنه در همانجاوفات يافت و
قبر او در همانجا است.
سپس ام ايمن آنحضرت را برداشته و با همان دو شترى كه همراه
داشتند به مكه آورد،و ام ايمن در زمان حيات آمنه و پس از وفات
او نيز از رسولخدا(ص)نگهدارى مى كرد.
ابن سعد دنباله داستان را اينگونه ادامه داده كه رسول
خدا(ص)در سفر حديبيه به «ابواء»عبور كرد و به زيارت قبرمادر
رفته و آنجا را مرمت نمود و در كنار قبر او گريست ومسلمانان
نيز گريستند،و چون از آنحضرت در اين باره پرسيدندفرمود:مهر و
محبت او بيادم آمد و گريستم! (6) نگارنده گويد:در اينجا تذكر
دو مطلب لازم است:
1-اين قسمت از حديث پاسخ خوبى براى سخن ديگرى نيزكه مورد
بحث واقع شده مى باشد، و آن سخن اين است كه برخى گفته اند:گريه
براى مردگان و همچنين زيارت قبور مردگان جايز نيست و در چند جا
نيز نقل شده كه عمر بن خطاب از گريه كردن براى مردگان نهى مى
كرده و حتى دستور مى داد زنانى راكه براى مردگان خود گريه مى
كنند با تازيانه بزنند (7) ،و از رسول خدا(ص)روايت كرده اند كه
فرمود:
«ان الميت يعذب ببكاء الحي » (8) يعنى براستى كه مرده
بواسطه گريه زندگان شكنجه مى بيند.. .!
زيرا گذشته از اينكه عايشه در روايات بسيارى كه دانشمندان
اهل سنت از وى نقل كرده اند اين حديث را كه از عمر و پسرش عبد
الله بن عمر نقل شده بود تكذيب كرده و گفته است:آن دونفر خطا
كرده و اشتباه شنيده اند. (9) و مرحوم علامه امينى(قدس
سره)روايات زيادى در اين باره از كتابهاى معتبر اهل سنت نقل
كرده (10) ،همانگونه كه شنيديد با عمل خود رسولخدا(ص)دراينجا و
در جاهاى بسيار ديگرى كه خود بر مردگان مى گريست و يا به
ديگران دستور گريه بر مردگان را مى داد،منافات دارد،كه ان شاء
الله در جاى خود ذكر خواهيم كرد،و در اينجا همين تذكر مختصر
كافى است.
2-همانگونه كه در اين روايات خوانديد و آنچه پيش از اين نيز
در داستان وفات عبد الله آمده بود،و مشهور ميان اهل تاريخ
ومحدثين نيز همين است كه عبد الله در مدينه از دنيا رفت و
درهمانجا او را دفن كرده و قبرش در همانجا است. (11) و آمنه
مادرآنحضرت نيز در«ابواء»از دنيا رفت و همانجا او را دفن
كردند،ولى در برخى روايات و كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده كه
قبرعبد الله و آمنه هر دو در مكه است و در برخى از آنها است كه
تنها قبر آمنه در مكه است. (12) و مجلسى(ره)در بحار الانوار پس
ازنقل چند حديث از كتابهاى شيعه كه ظهور در همين مطلب داردكه
قبر آندو در شعب (13) مكه يا-قبرستان مكه-است و رسول خدادر اين
دو جا آمده و با آنها گفتگو كرده،گفته است:
اين اخبار با آنچه مشهور است كه پدر و مادر آنحضرت در غير
مكه از دنيارفته اند مخالف مى باشد و جمع ميان آنها ممكن است
بدينگونه باشد كه پس از فوت بدن آندو را به مكه منتقل كرده
باشند-چنانچه برخى ازسيره نويسان گفته اند-و ممكن است رسول
خدا(ص) آندو را صدا زده وبصورت اعجاز روحشان-يا روح و بدنشان
با هم در مكه-حاضر شده باشد. (14)
نگارنده گويد:گذشته از اينكه مجلسى(ره)نام اين برخى ازسيره
نويسان را ذكر نكرده خيلى بعيد بنظر مى رسد كه با توجه بفاصله
زياد مدينه و همچنين ابواء با شهر مكه و بخصوص باوسائل نقليه
آنزمان چنين انتقالى انجام شده باشد،و چنان نيازى هم در كار
نبوده كه احتياج به صدور معجزه اى در اين باره باشدو الله
اعلم.
و بهر صورت اين بحث را رها كرده و بدنبال بحث خود بازمى
گرديم.
و در بحار الانوار از كتاب «عدد»نقل شده كه آمنه آنحضرت را
در مدينه بخانه مردى از بنى عدى بن النجار برد و يك ماه درآنجا
توقف كردند،و براى رسول خدا(ص)از آن توقف يك ماهه خاطراتى بجاى
مانده كه از آن جمله فرمود:
در آن روزها مردى از يهود ديدم كه بنزد من رفت و آمد مى كرد
و دقيقا مرا زير نظر مى گرفت تا اينكه روزى تنهائى مرا ديدار
كرده پرسيد:
-اى پسر،نامت چيست؟
گفتم:احمد
در اين وقت مرد يهودى نگاهى به پشت من كرد و شنيدم كه مى
گفت:
اين پسر پيامبر اين امت است،و سپس به نزد دائيهاى من رفت و
جريان رابه آنها نيز گزارش داد،و آنها نيز به مادرم گفتند،و او
بر حال من بيمناك شده و از مدينه خارج شديم.
و از ام ايمن روايت كرده كه گفت:روزى دو مرد از يهوديان
مدينه هنگام نيمه روز به نزد من آمده و گفتند:
احمد را پيش ما بياور،من آن حضرت را به نزد آنها بردم،و آن
دو نفريهودى دقيقا او را زير نظر گرفته و پشت و روى بدن آنحضرت
را بررسى كردند،سپس يكى از آنها بديگرى گفت:
«هذا نبي هذه الامة و هذه دار هجرته و سيكون بهذه البلدة من
القتل و السبى امر عظيم ».
-اين پيامبر اين امت است و اين شهر هم هجرتگاه او است و در
آينده دراين شهر از كشتار و اسارت،داستان بزرگى اتفاق مى افتد
(15) .
و بهر صورت ام ايمن آنحضرت را به مكه آورد،و هم چنان
ازآنحضرت نگهدارى كرد و تا پايان عمر رسول خدا(ص)درخدمت آن
بزرگوار بود،و تا پنج يا ششماه پس از رحلت رسول خدا(ص) نيز
زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.
و رسول خدا(ص)محبتها و خدمتهاى او را پيوسته يادآورى مى
كرد،تا جائيكه بر طبق نقلى بديدار او مى رفت و مى فرمود:
«ام ايمن،امى بعد امى » (16)
ام ايمن پس از مادرم،مادر من بود.
و بر طبق روايت كتاب «عدد»كه مجلسى(ره)از آن نقل كرده پس از
آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرد ام ايمن را آزاد فرمود
(17) و چون شوهر نداشت مسلمانان را به ازدواج با وى تشويق
فرمود تا جائيكه بر طبق نقل كتاب «انساب بلاذرى »دراين باره
فرمود:
من سره ان يتزوج امراة من اهل الجنة فليتزوج ام ايمن » (18)
كسى كه دوست دارد با زنى از اهل بهشت ازدواج كند با ام ايمن
ازدواج كند.
و بدنبال همين گفتار رسول خدا(ص)بود كه زيد بن حارثه (19)
با او ازدواج كرد،و اسامة بن زيد كه بعدها از مسلمانان بزرگ
ومشهور گرديد و در چند مورد به ماموريتهائى از طرف رسول
خدا(ص)مفتخر گرديد،و فرمانده لشكر از سوى آنحضرت شدثمره و
محصول همين ازدواج بود.
در كنار عبد المطلب:
و از آن پس رسول خدا(ص)در كنار جدش عبد المطلب وتحت سرپرستى
و كفالت او قرار گرفت.
ابن اسحاق گفته است:
رسم چنان بود كه براى عبد المطلب در كنار خانه كعبه فرش
مخصوصى مى گستراندند و پسران وى در اطراف آن مى نشستند تا عبد
المطلب بيايد،وبخاطر گرامى داشت و احترام وى كسى روى آن فرش
نمى نشست.
گاه مى شد كه رسول خدا(ص)-كه در آنوقت پسركى كوچك بودمى آمد
و روى آن فرش مى نشست،عموهايش كه چنان مى ديدند او رامى گرفتند
تا از آن فرش دور سازند،ولى عبد المطلب كه آن منظره رامشاهده
مى كرد بدانها مى گفت:
«دعوا ابنى فو الله ان له لشائا»
-فرزندم را واگذاريد كه بخدا سوگند او را مقامى بزرگ است...
و سپس او را در كنار خود روى آن فرش مخصوص مى نشانيد و دست
برپشت او مى كشيد و از حركات و رفتار او خرسند مى شد (20)
و ابن سعد در طبقات روايت كرده كه پس از فوت آمنه،عبد
المطلب رسول خدا(ص)را نزد خود برد و بيش از فرزندان خود نسبت
به او محبت و مهر مى ورزيد و او را بخود نزديك مى كرد و در وقت
تنهائى و خواب به نزد او مى رفت و از اومراقبت مى كرد...
و نيز روايت كرده كه مردمى از قبيله «بنى مدلج »به عبد
المطلب گفتند:از اين فرزند محافظت كن كه ما جاى پائى را شبيه
تر از جاى پاى او با جاى پائى كه در مقام «ابراهيم(ع)» است
نديده ايم،و عبد المطلب با شنيدن اين سخن به ابو طالب گفت:بشنو
كه اينان چه مى گويند و ابو طالب نيز پس از شنيدن اين گفتار از
آن حضرت محافظت مى كرد.
و عبد المطلب به ام ايمن كه از رسول خدا(ص)نگهدارى مى كرد و
دايگى و پرستارى او را بعهده داشت مى گفت:از اين فرزند من
محافظت كن كه اهل كتاب او را پيغمبر اين امت مى پندارند.
و عبد المطلب چنان بود كه غذائى نمى خورد جز آنكه مى
گفت:پسرم را نزد من آريد،و او را نزد وى مى بردند. (21) و در
كتاب اكمال الدين صدوق(ره)بسندش از ابن عباس روايت كرده كه
گويد:
در سايه خانه كعبه براى عبد المطلب فرشى مى گستراندند كه
احدى بخاطرحرمت عبد المطلب بر آن جلوس نمى كرد و فرزندان عبد
المطلب مى آمدند واطراف آن فرش مى نشستند تا عبد المطلب
بيايد.و گاه مى شد كه رسول خدا(ص)-در حاليكه پسر كوچكى بود-مى
آمد و بر آن فرش مى نشست واين جريان بر عموهاى آن حضرت(كه همان
فرزندان عبد المطلب)بودندگران مى آمد و به همين جهت او را مى
گرفتند تا از آن جايگاه و فرش مخصوص دور سازند و عبد المطلب كه
آن وضع را مشاهده مى كردمى گفت:
پسرم را واگذاريد كه او را مقامى بس بزرگ خواهد بود،و من
روزى رامى بينم كه او بر شما سيادت و آقائى خواهد كرد،و من در
چهره اومى بينم كه روزى بر مردم سيادت مى كند...
اينرا مى گفت و سپس او را برداشته و كنار خود مى نشانيد و
دست بر پشت او مى كشيد و او را مى بوسيد و مى گفت:من از اين
فرزند پاك تر وخوش بوتر نديده ام...آنگاه متوجه ابو طالب-كه با
عبد الله از يك مادربودند-مى شد و مى گفت:اى ابو طالب براستى
كه براى اين پسر مقام بزرگى است او را نگهدارى كن و از وى دست
باز مدار كه او تنها است وبراى او همانند مادرى مهربان باش كه
صدمه اى به او نرسد...
سپس او را بر دوش خود سوار مى كرد و هفت بار اطراف خانه
طواف مى داد و نظير اين روايت بطور اختصار در كتابهائى نظير
مناقب ابن شهر آشوب و اصول كافى كلينى(ره)و جاهاى ديگر نقل
شده. (22) و در همين روايت اكمال الدين آمده كه چون هنگام مرگ
عبد المطلب فرا رسيد بسراغ فرزندش ابو طالب فرستاد و چون وى در
بالين او حاضر شد در حالى كه عبد المطلب در حال احتضاربود و مى
گريست و محمد(ص)روى سينه او قرار داشت بسوى ابو طالب متوجه شده
و مى گفت:
«يا ابا طالب انظر ان تكون حافظا لهذا الوحيد الذى لم يشم
رائحة ابيه.و لم يذق شفقة امه. انظر يا ابا طالب ان يكون من
جسدك بمنزلة كبدك...»
اى ابا طالب بنگر تا نگهدار اين فرزندى كه تك و تنها است و
بوى پدر رااستشمام نكرده و مهر مادر را نچشيده است باشى بنگر
تا همانند جگر خوداو را عزيز دارى...
«يا ابا طالب ان ادركت ايامه فاعلم انى كنت من ابصر الناس و
اعلم الناس به،فان استطعت ان تتبعه فافعل و انصره بلسانك و يدك
و ما لك فانه و الله سيسودكم...»
اى ابو طالب اگر روزگار او را درك كردى بدان كه من نسبت به
وضع اواز همه مردم بيناتر و داناترم و اگر توانستى از او پيروى
كن و با دست وزبان و مال و دارائى خود،او را يارى نما كه بخدا
سوگند وى بر شماسيادت خواهد نمود...» (23)
وفات عبد المطلب
بر طبق گفته مشهور از اهل حديث و تاريخ،رسول خدا(ص)
هشت ساله بود كه عبد المطلب در حالى كه بگفته ابن اثير
دراسد الغابة بينائى خود را از دست داده بود (24) از دنيا رفت
و در باره اينكه خود عبد المطلب در هنگام مرگ چند سال داشته
اختلاف زيادى در تاريخ ديده مى شود كه برخى عمر او را در هنگام
وفات هشتاد و دو سال و برخى يكصد و چهل سال ذكر كرده اند (25)
،كه تفاوت آنها حدود شصت سال مى شود،كه البته اينگونه اختلافات
در تاريخ گذشتگان تازگى ندارد،و در تاريخ وروايات نمونه هاى
فراوانى دارد.
و گفته اند:خداوند به عبد المطلب ده پسر و شش دخترعنايت كرد
كه پسران عبارت بودند از: حارث،ابو طالب،حمزه،زبير،عبد
الله،عيذاق،مقوم،حجل،ابو لهب،عباس.كه البته در برخى از اينها
اختلاف نيز هست و يعقوبى در تاريخ خود«عيذاق »و«حجل »را يكى
دانسته و دهمى را«قثم »دانسته است. (26) چنانچه برخى مقوم و
حجل را يكى دانسته اند. (27) و شيخ صدوق(ره) بجز عباس عدد آنها
را ده نفر ذكر كرده ومانند برخى ديگر فرزندى بنام «ضرار»نيز
براى عبد المطلب ذكركرده است. (28)
دختران او عبارتند از:عاتكة،اميمة،ام
حكيم،برة،اروى،صفية(مادر زبير بن عوام)
پى نوشتها:
1-سيره ابن هشام ج 1 ص 165.تاريخ طبرى ج 1 ص 579.
2-سيره ابن هشام ج 1 ص 167.
3-سيرة المصطفى ص 47.
4-«ابواء»نام جائى است در چند ميلى مدينه كه از روستاهاى
مدينه بشمار مى رفته وگويند فاصله اش تا جحفة-از سمت مدينه-23
ميل بوده.
5-الطبقات الكبرى ج 1 ص 116.
6-طبقات ابن سعد ج 1 ص 116-117.
7 و 8-الاصابه ج 3 ص 606 و كنز العمال ج 8 ص 118.
9-صحيح بخارى ابواب الجنائز صحيح مسلم ج 1 ص 344 سنن نسائى
ج 4 ص 17.
10-الغدير ج 6 ص 159-167
11-بلكه در تاريخ طبرى از واقدى روايت كرده كه گفته است در
اين باره ميان اصحاب مااختلافى نيست(تاريخ طبرى ج 2 ص 8).
12-طبقات ابن سعد ج 1 ص 117-و پاورقى سيرة ابن هشام ج 1 ص
168.اسد الغابة ج 1ص 15.
13-شعب به معناى دره است و مكه داراى دره هائى بوده كه در
اينجا ذكر نشده كدام شعب و دره هم بوده تنها در پاورقى سيره
«شعب ابى ذر»ذكر شده.و در اسد الغابة «ابى رب »
آمده كه بنظر مى رسد تصحيف شده باشد.
14-بحار الانوار ج 15 ص 111.
15-بحار الانوار ج 15 ص 116.
16 و 17-قاموس الرجال ج 10 ص 387-بنقل از استيعاب.
18-بحار الانوار ج 15 ص 116.
19-زيد بن حارثه نيز كسى بود كه از زمان ازدواج رسول
خدا(ص)با خديجه در خانه آنحضرت بود و چندين سال افتخار
خدمتگزارى رسول خدا(ص)را داشت تا اينكه در جنگ موته بشهادت
رسيد به شرحى كه ان شاء الله تعالى در جاى خود مذكور خواهد
گرديد.
20-سيره ابن هشام ج 1 ص 168.
21-طبقات ابن سعد ج 1 ص 118.
22-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 24 و 25 و اصول كافى ج 1 ص
448.
23-اكمال الدين(ط جديد)ج 1 ص 171-172.
24-اسد الغابة ج 1 ص 15.
25-طبقات ابن سعد ج 1 ص 119-و بحار الانوار ج 15 ص
162-تاريخ يعقوبى ج 2 ص 8.
26-تاريخ يعقوبى ج 1 ص 7.
27 و 28-خصال ج 1 ص 150.