درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام( جلد1)  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


مقدمه

بسم الله الرحمن الرحيم

كتاب حاضر كه تحت عنوان درسهائى از تاريخ تحليلى اسلام تقديم امت پاسدار اسلام مى شود مجموعه سلسله مقالاتى است كه تحت همين عنوان طى بيست شماره ماهنامه پاسداراسلام به چاپ رسيده است.

از آنجا كه درسهاى مزبور موضوع بحث نويسنده دانشمندجناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى رسولى محلاتى دردانشگاه امام صادق عليه السلام و دانشكده الهيات بوده و مجموعه اين درسها مورد علاقه و استفاده دانشجويان عزيز و سايرعلاقمندان به تاريخ اسلام قرار گرفته است بر آن شديم تا سلسله مقالات مذكور با تجديد نظر و اصلاحات مختصرى كه از سوى استاد معظم روى آن انجام گرفت به صورت يك كتاب مستقل تجديد چاپ نموده و در اختيار امت پاسدار اسلام قرار دهيم.

پاسدار اسلام ضمن تشكر از زحمات بيدريغ استاد محترم توفيق ايشان را در ادامه اين سلسله درسها،را از خداوند متعال خواستاراست.

فهرست

قسمت اول

معيارهائى براى استفاده صحيح از تاريخ اسلام

كسى كه مى خواهد از تاريخ اسلام بطور صحيح استفاده كند وبراى نوشتن تاريخ و بهره بردارى از آن دچار انحراف و اشتباه نشود و بخصوص براى كسانى كه مى خواهند تاريخ اسلام رااز طريق نوشتن و يا سخنرانيهاى عمومى بديگران منتقل كنند بايدشرائط و معيارهائى را در نظر داشته باشند و از هر نويسنده وگوينده اى مواد خام كار خود را نگيرند كه،بعنوان نمونه برخى از اين معيارها را كه بنظرمان لازم مى رسد يادآورى مى كنيم.

1-آشنائى به ادبيات عرب:

از آنجا كه تقريبا مصادر اصلى و منابع اوليه تاريخ اسلام وسيره رسول خدا صلى الله عليه و آله همگى بزبان عربى نوشته شده،براى يك نويسنده و يا گوينده تاريخ اسلام احاطه كامل ودر حد لازم بزبان و ادبيات و واژه هاى لغت عرب ضرورت دارد ودر غير اينصورت دچار اشتباهات غير قابل جبرانى خواهد شد.

الف-از باب نمونه در رژيم سابق-كه معيار در هر نويسنده وگوينده فقط تملق و چاپلوسى و بوقلمون صفتى بود،و هر كسى كه در اين خصلت نكوهيده قوى تر و زبر دست تر بود مقرب تر،و اثرش پر تيراژتر مى شد-يكى از همان قماش افراد،كتابى در زندگانى پيغمبراسلام نوشته بود و چندين بار بچاپ رسيده و بگفته خودش به چندزبان زنده دنياى روز هم ترجمه شده بود، اينجانب وقتى در زندگانى پيغمبر اسلام كتاب مى نوشتم آن كتاب را هم گرفتم و گاهى بدان نگاه مى كردم،خوب يادم هست كه در داستان سفر رسولخدا به طائف،كه آن بزرگوار در نزد سه برادر بنامهاى عبد يا ليل،و مسعود،و حبيب،فرزندان عمرو بن عمير-كه سمت رياست قبائل ثقيف وساكنان طائف را بعهده داشتند رفت در آنجا مطلبى نوشته بود به اين مضمون كه يكى از آنها رسولخدا-صلى الله عليه و آله-را مخاطب ساخته و گفت:

«تو تا ديروز،يا پيش از اين،پرده خانه كعبه را مى دزديدى،حالاادعاى پيغمبرى مى كنى؟»!

من از اين عبارت تعجب نموده و پى گيرى كردم تا ببينم اين جمله را از كجا نقل كرده است، زيرا مشركين هر نوع تهمتى به پيغمبر اسلام زدند،كذاب،ساحر،مجنون،اما تهمت سرقت كسى به آنحضرت نزده بود،و امانت آنحضرت حتى براى دشمنان اسلام وآن بزرگوار يك امر مسلم و غير قابل انكارى بود!ناچار شدم دفتر تلفن عمومى را آورده و تلفن نويسنده را پيدا كردم،و تلفنى از اوپرسيدم كه اين عبارت را از كجا گرفته و در كتاب خود آورده اى!

گفت:از سيره ابن هشام گرفته ام.

من به سيره ابن هشام مراجعه كردم و عبارتى را كه در آنجا ديدم اينگونه بود كه يكى از آن سه برادر(در مقام رد و تكذيب)به آنحضرت گفت:«هو يمرط ثياب الكعبة ان كان الله ارسلك » و معناى اين عبارت اين است كه «او جامه كعبه را كنده و دورانداخته است،اگر خدا تو را فرستاده باشد»!و اين عبارت هيچگاه معنائى را كه او كرده بود نمى داد!

به بحار الانوار مراجعه كردم ديدم در آنجا از اعلام الورى نقل مى كند كه آن شخص به رسولخدا گفت:

«انا اسرق استار الكعبة ان كان الله بعثك بشي ء قط » يعنى «من پرده هاى كعبه را دزديده باشم اگر خدا تو را هيچگاه بچيزى مبعوث كرده باشد»!و بهر صورت به آن نويسنده تلفن كردم كه نه عبارت سيره و نه عبارتهاى ديگرى كه نقل شده چنين معنائى نمى دهد!و عبارتها را براى او خواندم و بدو گفتم:«مرط »در لغت چند معنا دارد كه يكى از آنها جائى است كه به لباس و مو و پشم وغيره نسبت داده شود و گفته شود«مرط الثياب »مثلا،كه معنايش كندن و بدور انداختن است(همانگونه كه معنا كرديم).

آن آقا،تازه فهميده بود كه طرف او شخص نسبتا مطلعى مى باشد، و شروع كرد به توضيح خواستن،من كه فكر مى كردم چنين نويسنده اى كه بقول خودش كتاب او،حدود بيست بار، آن هم درتيراژى قريب به پنجاه هزار نسخه(آن هم در آنزمان)چاپ شده و به چند زبان خارجى ترجمه شده،در اينجا حالت دفاعى بخود خواهدگرفت،و از نوشته خود دفاع خواهد كرد،و به اين زوديها قانع نخواهدشد،بر خلاف انتظار ديدم خود را گم كرد و خاضعانه زبان بمعذرت خواهى و تشكر از من گشود،و گفت:خيلى ممنونم،و در چاپ بعدى حتما اصلاح خواهم كرد...

گوشى را زمين گذاردم،ولى مدتى در فكر فرو رفتم كه اين چه مملكتى است و اين چه وضعى است،و چرا بايد يك كتاب در اين تيراژ وسيع،با اين همه تبليغات در اين سطح و نويسنده آن در اين حداز معلومات باشد...

و بعد هم كه بجاهاى ديگر كتاب مراجعه كردم اشتباهات وغلطهاى بسيارى از اين قبيل در آن كتاب مشاهده كردم،و گذشته بى سليقه گيهائى ديدم كه ناشى از همان بى اطلاعى وى بود مثل اينكه در داستان غدير خم،او كه خود را شيعه على و دوازده امامى مى دانست،بقول معروف كاتوليكتر از پاپ شده-و چنين نوشته بود:

از اينجا ديگر قلم را بدست علماى شيعه مى دهيم...

و سپس از زبان علماى شيعه داستان غدير را-دست و پا شكسته نقل كرده بود،و با اين طرز بيان اين مطلب را مى رساند كه داستان غدير را فقط علماى شيعه نقل كرده اند،در صورتيكه براى يك نويسنده متتبع مسلم است كه داستان غدير خم را صدها نفر از علماى اهل سنت نيز به اجمال و تفصيل در كتابهاى خود از رسولخدا-صلى اله عليه و آله-نقل كرده اند،كه از آنجمله مرحوم علامه امينى رضوان الله عليه،نام سيصد و شصت نفر از اين علما را با رواياتشان در باب غدير خم-در جلد اول كتاب نفيس الغدير-ذكر كرده است،و آنچه موجب كمال تاسف و تاثر است اينمطلب است كه در اين اواخرهمين نويسنده كه مقدار معلومات ادبى و تاريخى اش را دانستيد،دراثر همان چاپلوسى ها و تملق گوئيها تفسيرى براى قرآن كريم نوشت و آنرا به زن شاه هديه كرد،و يك ميليون تومان پول گرفت...و خدامى داند در آن تفسير چه چيزهاى خلاف واقع و نادرستى نوشته است.

ب-نمونه ديگر از اين بى اطلاعى و بى خبرى را دركتاب «اعلام قرآن »هنگام تدوين داستان اصحاب فيل ديدم كه نويسنده آن براى اينكه بتواند داستان اصحاب فيل،و آن معجزه بزرگ را با يك تاريخ موهوم و افسانه اى كه در يك روايت تاريخى ديده تطبيق كند،آمده و چند خلاف ظاهر صريح مرتكب شده واساس اين سوره را از اعجاز خارج ساخته و با زحمت و توجيهات زيادى خواسته است صورت عادى و معمولى بدان بدهد!اكنون شمادر اين عبارت شاهد گفتار ما را ببينيد و براى توضيح بيشتر به خود كتاب مزبور مراجعه كنيد:

«...بعقيده نگارنده «ابابيل »جمع آبله است،و مؤيد اين عقيده روايتى است كه بموجب آن هلاك قوم ابرهه بوسيله و باء جدرى،كه همان آبله باشد صورت گرفته است لكن وجود كلمه طير در آيه سوم از سوره فيل موجب آن شده كه طيور عجيب دريائى سنگها به كف و منقار بگيرند و بجنگ ابرهه و لشگريان فيل سوار او بيايند،درصورتيكه ممكن است كلمه «طير»در اين آيه چنانكه در كتب لغت هم مضبوط است بمعناى ناگهان و سريع باشد.به عبارت ادبى طيردر اين آيه مصدر بمعناى فاعل است،و در معناى مجازى بعنوان حال استعمال شده است...»كه بايد گفت:ما نمى دانيم در كداميك ازكتابهاى لغت «ابابيل »جمع آبله آمده است،زيرا اهل لغت مانندجوهرى و ديگران نوشته اند:

«الابابيل:الفرق جمع لا واحد له،و قيل:واحده ابول » (1) .

و در فرهنگ عميد اينگونه است:

«ابابيل-ء-(بفتح همزه)«كلمه جمع بدون مفرد»گروهها،دسته هاى پراكنده،و نام پرنده اى است كه در فارسى پرستو ناميده مى شود.

و بهر صورت بهر جا مراجعه كردم «ابابيل »را جمع آبله نديدم،و اساسا واژه «ابابيل »همانگونه كه در فرهنگ عميد علامت گزارده عربى است،و آبله فارسى است،و چه ارتباطى مى تواند ميان آندوباشد،جز همان كه گفتيم،كه نويسنده خواسته است آنرا با يك روايت بى نام و نشان تطبيق دهد...

و تازه اگر اين قسمت را هم درست كرديم،و ابابيل را جمع آبله گرفتيم،آيا توجيه و تفسير بعدى مى تواند منظور نويسنده را تامين كند.

حالا كار نداريم به طرز نقل داستان كه آنرا بصورتى موهن وانكار آميز نقل كرده،بصورتى كه گويا خود،آنرا قبول نداشته و مسخره مى كند،آنجا كه مى گويد:«...وجود كلمه طير در آيه سوم از سوره فيل موجب آن شده كه طيور عجيب دريائى سنگها را به كف و منقاربگيرند و بجنگ ابرهه و لشكريان فيل سوار او بيايند...»

با اينحال اگر كلمه «ابابيل »هم طبق دلخواه ايشان درست شدآيا كلمه «طير»را مى توان بمعناى ناگهان و سريع گرفت،آنچه دركتابهاى لغت آمده اينگونه است:

«طار-الطائر،يطير،طيرا:تحرك في الهواء بجناحيه...و طارالى كذا:اسرع اليه »كه براى آشنا به ادبيات عرب روشن است كه لغت «طير»در صورتى بمعناى سرعت مى آيد كه با حرف «الى » متعدى شود،و لفظ «طير»به تنهائى بمعناى سرعت و سريع نمى آيد.

2-ايمان نويسنده به نوشته و گفتار خود.

علماى اصول فقه در باب خبر واحد براى پذيرفتن و صحت خبرشرائطى ذكر كرده اند كه از آنجمله است:بلوغ،عقل،عدالت،حفظ،و از آنجمله:اسلام و ايمان است يعنى اگر خبر و روايتى بخواهد مورد اعتماد قرار گيرد و براى ديگران ارزش داشته باشد بايدنويسنده و گوينده آن اضافه بر شرائط عمومى ديگر به آنچه مى گويديا مى نويسد اعتقاد و ايمان داشته باشد،بنابر اين نوشته و يا گفته يك نفر غير مسلمان و يا غير مؤمن(به معناى اصطلاحى آن) مى تواند براى ما بعنوان يك سند براى دشمنان و هم مسلكان راوى و گوينده ارزش داشته باشد و ما نيز بعنوان:«الفضل ما شهد به الاعداء» از آن در برابر دشمن استفاده كنيم،و به رخ آنها بكشيم،امانمى تواند براى ما سنديت و اعتبار داشته باشد كه آنرا بعنوان يك عقيده و يك سند تاريخى به ديگران منتقل سازيم.

مثلا روايت يك نفر مسيحى و غير مسلمان در مورد سيره پيامبرگرامى اسلام و رهبران دينى و ائمه معصومين عليهم السلام براى ماسنديت و اعتبار ندارد،اگر چه گاهى مى توان از آن بعنوان حربه اى براى خود مسيحيان و دشمنان اسلام استفاده كرد!

و علت آن نيز روشن است،زيرا يك نفر غير مسلمان مثلا كه به نبوت پيامبر اسلام عقيده ندارد نمى تواند پيامبر اسلام را بعنوان يك پيامبر الهى كه با عالم غيب از طريق وحى ارتباط داشته بپذيرد وهمين معنى سبب مى شود تا اگر در نقلى هم دچار اشتباه نشود،دربرداشتها و محاسبات و استنباطات خود دچار اشتباه و انحراف گرددزيرا بالاترين عقيده اى را كه مى تواند به پيامبر اسلام مثلا داشته باشد آنست كه او را مردى فوق العاده و نابغه اى عظيم الشان در اموراجتماعى و رهبريهاى نظامى و سياسى بداند اما آن حقيقتى را كه بايدبدان اعتراف كند و آن سبب شده تا پيغمبر بزرگوار را از ساير همنوعانش جدا سازد،كه همان ارتباط با عالم غيب و رسول بودن او از طرف خداى جهان باشد نمى كند،و همين سبب لغزش و اشتباه و تحت تاثير قرارگرفتن او از طرف دشمنان اسلام و مغرضان خواهد شد،اگر خودمغرض نباشد و نخواهد سخنان دشمنان را بديگران منتقل سازد!

در اينجا نيز براى نمونه به قسمتهاى زير توجه كنيد:

الف-چند سال پيش كتابى بنام «محمد پيامبرى كه از نو بايدشناخت »بقلم يك نفر غير مسلمان ترجمه و منتشر شد كه در آغاز درميان قشر عظيمى از جامعه ما جائى باز كرد و بعنوان يك اثر مهم و باارزش درباره زندگى پيغمبر اسلام پذيرفته شد و چند بار چاپ شد، بااينكه نويسنده دانسته يا ندانسته بهمان علت كه گفتيم در بسيارى ازجاها مقام پيامبر اسلام را تا سر حد يك انسان معمولى و يا پائين تر تنزل داده،و حتى جائى كه خواسته است از آنحضرت مدح و تعريف كندزيركانه و يا جاهلانه منكر نبوت آنحضرت گرديده... اكنون براى نمونه فقط يك قسمت از آنرا براى شما نقل مى كنيم،و بقيه نيز بهمين منوال است:

وى در شرح حال رسولخدا-صلى الله عليه و آله-در دوران كودكى مى نويسد:

«...محمد بن عبد الله يك رنجبر بمعناى واقعى بود...

هيچكس را نمى توان يافت كه باندازه پيغمبر اسلام در كودكى وجوانى رنج برده باشد،من تصور مى كنم يكى از علل اينكه در قرآن به دفعات توصيه شده نسبت به يتيمان و مساكين ترحم نمايند و از آنهادستگيرى كنند همين بوده كه محمد بن عبد الله دوره كودكى را بايتيمى گذرانده...

و پس از يكى دو صفحه مى نويسد:

«...در دوره اى از عمر،كه اطفال ديگر تمام اوقات خود راصرف بازى مى كنند،محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خودرا صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آنهم يكى از سخت ترين كارها يعنى نگاهدارى گله ».

حالا شما به بينيد اين نويسنده غير مسلمان و غربى قسمتى ازتاريخ را با اجتهاد و استنباط شخصى خود مخلوط كرده و چه نتيجه گيرى نادرستى مى كند.

اين نويسنده خوانده است كه محمد(ص)يتيم بود،و چند سالى در صحراى مكه گوسفندانى را چرانيده،آنوقت اين دو مطلب تاريخى را گرفته و چون به نبوت رسولخدا(ص)و آسمانى بودن قرآن كريم عقيده نداشته يك اجتهادى هم از پيش خود كرده كه لا بد اين گوسفند چرانى هم براى تحصيل معاش بوده،آن هم تمام اوقات خودرا،و آن هم يكى از سخت ترين كارها يعنى گله دارى...

آنوقت از اين قسمت تاريخ و افزودن و ضميمه كردن يك قسمت اجتهاد شخصى نتيجه گيرى كرده كه بنابراين علت اينكه در قرآن نسبت به يتيمان و مساكين دستور ترحم و دستگيرى داده شده همين عقده هائى بوده كه آنحضرت از دوران كودكى در دل داشته...!

و اين بدان مثل مى ماند كه گويند:شخصى بديگرى گفته بود:

«حضرت امام زاده يعقوب را در شهر مصر بالاى مناره شيردريد!»

شخصى كه اينرا شنيد بگوينده گفت:

اولا-امام زاده نبود،و پيغمبر زاده بود!

ثانيا-يعقوب نبود،و يوسف بود!

ثالثا و رابعا-در شهر مصر نبود،و قريه كنعان بود!

خامسا-بالاى مناره نبود،و ته چاه بود!

سادسا-شير نبود و گرگ بود!

سابعا-اصل قضيه هم دروغ بود!

در اينجا نيز بايد گفت:درست است كه رسولخدا(ص)يتيم بود،اما به شهادت تاريخ تا جدش عبد المطلب زنده بود،و پس از او نيزابو طالب آنقدر به او محبت مى كردند كه هيچگاه احساس يتيمى درزندگى نكرد،تا چه رسد به اينكه از اين بابت عقده پيدا كند!و اين مطلب را ما در تاريخ زندگانى رسول خدا مشروحا نوشته ايم،و ثانيابر فرض كه رسولخدا مدتى گوسفندانى را مى چرانيد،اما آن گوسفندان معدود از كسى نبود،كه آنحضرت اجير شده باشد تا گوسفندان مردم را بچراند،زيرا ظاهرا مسلم است كه آنحضرت اجير كسى نشد...

چنانچه پس از اين خواهيم گفت،و آن گوسفندان از خود آن حضرت و چند عدد هم از عمويش ابو طالب بود،گذشته از اينكه بگفته نويسندگان:گوسفند چرانى در زندگى بدوى يكى از رسوم معمولى مرد و زن خانه و از كارهاى تفريحى كودكان قبيله بوده است...

و بلكه در مورد پيغمبر اسلام و پيغمبران الهى ديگرى همچون حضرت موسى عليه السلام-و شايد همه پيمبران كه در حديثى آمده است كه فرمود:پيغمبرى نيامده جز اينكه در آغاز، مدتى از عمر خودرا بچوپانى گذرانده.مسئله چوپانى يك نوع آمادگى براى آينده نبوت آنها بوده-بدانگونه كه در جاى خود ذكر شده...

و از اينرو گوسفند چرانى آنحضرت براى تحصيل معاش نبوده!

و سخت ترين كارها هم براى آنها نبوده!

و آن هم در دوران كودكى كه بچه هاى ديگر اوقاتشان را صرف بازى مى كردند نبوده!و از همه اينها كه بگذريم چه ارتباطى است ميان يتيمى و رنجبرى و فقر و سختى معيشت رسولخدا(ص)و دستور قرآن به ترحم فقرا و مساكين...

و تازه اصل اين مطلب،يعنى مسئله گوسفند چرانى آنحضرت نيز مورد بحث و ترديد است چنانچه در جاى خود ذكر خواهد شد.

جز اينكه نويسنده مزبور مى خواهد دانسته و يا ندانسته،زيركانه و يا جاهلانه،مغرضانه و يا بيطرفانه بگويد:كه قرآن ساخته وپرداخته و گفتار پيامبر اسلام است...يعنى همان نسبت باطل وناروائى را كه مسيحيان مى دهند!و همان كه قرآن كريم هم درصدر اسلام از قول مشركان نقل مى كند:ام يقولون تقوله بل لايؤمنون.

ب-نمونه ديگر كتاب تاريخ تمدن گوستاولوبون است كه باتمام اهميتى كه اين كتاب از نظر تاريخى و موضوعات ديگر دارد،اما همين اشكال در آن نيز هست كه ما بعنوان شاهد بذكر چند نمونه در اشتباهات آن بطور فهرست وار اكتفا مى كنيم:

وى درباره پيغمبر اسلام مى گويد:

«گويند:پيغمبر درس نخوانده بود،و ما نيز اين سخن رامى پذيريم،زيرا اگر درس خواند بود، ترتيب بهترى در قرآن ملحوظداشته بود...» (2) كه باز همان معنى را تداعى مى كند،و دانسته يا ندانسته ترتيب و تنظيم قرآن را برسولخدا(ص)نسبت داده!

و يا اينكه جمع آورى قرآن را روى ترتيب نزول پنداشته،و يا درمورد تعدد زوجات رسولخدا زيركانه مطالب خلاف واقعى را به آن بزرگوار نسبت داده...و امثال آن.

3-عدالت و وثوق راوى و گوينده

همانگونه كه گفته شد يكى از معيارها براى پذيرفتن يك خبر و حديث عدالت و درستى گوينده است،و دليل آن نيز روشن است زيرا كسى كه تقواى در كردار و گفتار نداشته باشد و به اصطلاح فاسق و دروغگو باشد گفتار و كردارش قابل اعتمادو عمل نيست،و دليل نقلى و قرآنى آن نيز آيه معروف «نبا»

است كه در سوره حجرات،آيه 6 آمده كه خداى تعالى فرمايد:

يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصيبوا قومابجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين.

اى كسانى كه ايمان آورده ايد،اگر فاسقى براى شما خبرى آورد تفحص و تحقيق كنيد(و بدون تحقيق بگفته او عمل نكنيد)

مبادا بمردمانى از روى نادانى آسيبى رسانيد و از آنچه كرده ايدپشيمان شويد.

مفسران عموما گويند اين آيه در شان وليد بن عقبه نازل شد، (3) كه پيغمبر اسلام «ص »او را براى گرفتن زكات از حارث بن ضرارخزاعى فرستاد و اين حارث پيش از آن نزد رسولخدا آمده بودو از آنحضرت خواسته بود تا در تاريخ معينى كسى را براى گرفتن زكات نزد او بفرستد،و در تاريخ تعيين شده رسولخدا وليد رافرستاد،اما وليد مقدارى كه از مدينه خارج شد ترسيد،و بدون اينكه بنزد حارث خزاعى و قبيله او برود بنزد پيغمبر باز گشت و بدروغ گفت:

حارث زكات نداد و ميخواست مرا بكشد!

رسول خدا گروهى را براى گرفتن زكات و دستگيرى حارث بسوى او گسيل داشت.

از آنسو حارث بن ضرار كه ديد در موعد مقرر فرستاده رسول خدا نيامد نگران شده گفت: رسولخدا براى گرفتن زكات با من موعدى را مقرر كرده بود و لابد اتفاقى افتاده و بايد براى تحقيق بمدينه برويم.و بهمين منظور با چند تن از افراد قبيله خودبسوى مدينه حركت كرد،و فرستادگان رسولخدا نيز به طرف قبيله حارث براه افتادند.

و در راه به يكديگر رسيده و چون حارث از آنها پرسيد:به كجا مامور هستيد؟

گفتند:بنزد تو.

پرسيد-براى چه؟

گفتند:براى آنكه رسول خدا وليد بن عقبه را براى گرفتن زكات بنزد شما فرستاده و شما از دادن زكات خود دارى كرده و خواسته ايد او را بقتل برسانيد!

حارث كه سخت ناراحت شده بود سوگند ياد كرد كه نه وليد را ديده ام و نه او بنزد من آمد.

و بدنبال اين گفتگو همگى بنزد رسولخدا باز گشتند و جريان را بعرض رساندند و بدنبال آن ماجرا،اين آيه شريفه نازل گرديد.

و اين وليد بن عقبه كه قرآن به فسق او شهادت داده برادرمادرى عثمان بن عفان بود كه چون عثمان بخلافت رسيد او را به حكومت كوفه منصوب كرد،و پيوسته شراب ميخورد تا آنكه روزى در حالى كه كاملا مست بود براى نماز صبح به مسجد آمدو بجاى دو ركعت،چهار ركعت نماز صبح خواند و تازه پس ازسلام نماز رو به مامومين كرده گفت:

«ا فلا ازيدكم »؟

آيا ميخواهيد باز هم بخوانم؟

كه اين عمل مسلمانانى را كه در مسجد بودند بخشم آورده و با مشت و لگد و ضرب و شتم او را بيرون كردند.

و در نقل ديگرى است كه سجده ها را طولانى كرد و بجاى ذكر سجده مرتبا مى گفت:

«اشرب و اسقنى »!

خود بياشام و جامى هم بمن ده!

بارى اين آيه شريفه بصراحت ميگويد:اگر فاسقى براى شما خبرى آورد تحقيق كنيد و بگفته او عمل نكنيد!و بگفته علماء و دانشمندان اين آيه ارشاد به همان حكم عقل است كه بگفته فاسق و گناهكار بى بند و بارى كه پاى بند راستگوئى و صداقت نيست نمى شود عمل كرد.

از آنسو ما وقتى تاريخ را مى نگريم و مى بينيم كه تاريخ اسلام بيش از هشتاد سال در دست بنى اميه و پس از آن حدودپانصد سال در دست بنى عباس قرار گرفت و آنها كه اكثرامردمانى فاسق و بى بند و بار بوده و پيوسته بنفع خود پول خرج مى كردند و با تطميع و تهديد و حقوق و حبس و شكنجه و غيره افرادى همانند خود را اجير كرده بودند تا بنفع آنها و به ضرررقباى ايشان كه بنى هاشم و اولاد على عليه السلام بودند از زبان پيغمبر خدا و صحابه حديث جعل كنند و در منبرها و مجامع عمومى براى مردم بخوانند،ما چگونه مى توانيم بدون تحقيق رواياتى را كه در كتابهاى تاريخى و غيره رسيده است بپذيريم.

و بالاتر آنكه در آغاز خلافت بنى اميه معاويه بن ابى سفيان جمعى از خود همين صحابه را اجير كرده بود تا از زبان پيغمبر اسلام در مدح ابو سفيان و معاويه،و در مذمت على بن ابيطالب عليه السلام و نزديكان آنحضرت حديث دروغى جعل كنند!

و با سابقه اى كه از معاويه و دودمان بنى اميه داريم كه جزبه رياست و حكومت به هيچ چيز ديگر نمى انديشيدند و همه را فداى آن ميكردند،و بلكه طبق نقل اهل تاريخ در صدد محو اساس اسلام و نام پيغمبر اسلام نيز بودند،بخوبى مى توانيم بفهميم كه چه جنايتى بدست اينها در تاريخ اسلام انجام شد،و چگونه حقايق و مقدسات اسلام بازيچه و ملعبه دستهاى ناپاك اينان قرارگرفت.

مسعودى در مروج الذهب از مطرف بن مغيرة بن شعبه نقل مى كند كه:

«مطرف بن مغيره گفت من با پدرم در شام مهمان معاويه بوديم و پدرم در دربار معاويه،زياد تردد مى كرد و او را ثنامى گفت.شبى از شبها پدرم از نزد معاويه برگشت ولى زياد اندوهگين و ناراحت بود.من سبب آن را پرسيدم.گفت:اين مرد،يعنى معاويه مردى بسيار بد بلكه پليدترين مردم روزگاراست.گفتم مگر چه شده؟گفت من به معاويه پيشنهاد كردم اكنون كه تو،به مراد خود رسيدى و دستگاه خلافت اسلامى راصاحب گشتى،بهتر است كه در آخر عمر با مردم به عدالت رفتار مى نمودى و با بنى هاشم اينقدر بد رفتارى نمى كردى چون آنها بالاخره ارحام تواند و اكنون چيزى ديگر براى آنها باقى نمانده كه بيم آن داشته باشى كه بر تو خروج كنند، معاويه گفت:هيهات،هيهات!ابو بكر خلافت كرد و عدالت گسترى نمود و بيش از اين نشد كه بمرد و نامش هم از بين رفت و نيزعمر و عثمان همچنين مردند با اينكه با مردم نيكو رفتار كردنداما جز نامى باقى نگذاشتند و هلاك شدند ولى برادر هاشم(يعنى رسول خدا)هر روز پنج نوبت بر نام او در دنياى اسلام،فرياد مى كنند،اشهد ان محمدا رسول الله مى گويند«فاي عمل يبقي مع هذا لا ام لك،لا و الله الا دفنا دفنا»پس از آن كه نام خلفاء ثلاث بميرد و نام محمد زنده باشد ديگر چه عملى باقى خواهد ماند،جز آن كه نام محمد دفن شود و اسم او هم ازبين برود» (4)

و گويند:مامون عباسى وقتى اين حديث را شنيد دستور دادمعاويه را علنا لعن كنند،و سپس جريانى پيش آمد و دوباره جلوى اين كار را گرفت.

و اين حديث پرده از روى باطن معاويه كه سر سلسله اين شجره خبيثه است بخوبى برميدارد، و در مورد خلفاى پس از اوخيلى بدتر از اين نقل كرده اند.

و در مورد اجير كردن اصحاب رسول خدا براى جعل حديث درمذمت امير المؤمنين عليه السلام و مدح دشمنان آنحضرت ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى نويسد:

«استاد ما ابو جعفر اسكافى گفته:...معاويه جمعى ازصحابه و تابعين را گمارده و براى آنها پاداش و حقوقى معين كرده بود تا اخبار زشتى در مذمت على بن ابيطالب عليه السلام جعل كنند كه از آنجمله بود(در اصحاب)ابو هريره و عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبه،و از تابعين عروة بن زبير...» (5) و پس از نقل قسمتى از خبرهاى جعلى و دروغى كه بوسيله آنها منتشر شد داستان جالبى از يكى ديگر از حديث سازان حرفه اى بنام:«سمرة بن جندب »نقل ميكند بدين شرح:

«...معاوية يكصد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا روايتى جعل كند كه آيه شريفه «و من الناس من يعجبك قوله في الحياة الدنيا و يشهد الله على ما في قلبه و هو الد الخصام...» (6) كه درباره شخص منافقى بنام اخنس بن شريق نازل شده بود،درباره على بن ابيطالب عليه السلام نازل شده و آيه بعدى كه فرمايد«و من الناس من يشرى نفسه ابتغاءمرضات الله و الله رؤف بالعباد» (7) كه مفسران شيعه و سنى گفته اند و روايت كرده اند كه در شب هجرت رسولخداصلى الله عليه و آله و فداكارى بى نظير امير مؤمنان عليه السلام كه حاضر شد در بستر آنحضرت بخوابد و در شان آن حضرت نازل شده،درباره ابن ملجم مرادى نازل گرديده.

سمرة حاضر نشد با صد هزار درهم چنين جنايتى مرتكب شود و معاويه صد هزار درهم ديگر اضافه كرد،باز هم حاضر نشدتا بالاخره با چهار صد هزار درهم معامله جوش خورد،و سمره حاضر شد و اينكار را انجام داد».

و از مدائنى نقل شده (8) كه گفته است:

«معاويه به كارگزاران خود در همه جا نوشت:شهادت هيچ يك از شيعيان على بن ابيطالب را نپذيريد...و بنگريدتا هر كس از طرفداران عثمان نزد شما هستند و فضائل او را نقل مى كنند آنها را بخود نزديك كنيد و گرامى داريد،و هر كس در فضيلت عثمان حديثى نقل كرد نام او و پدر و فاميل او رابراى من بنويسيد...كارگزاران نيز بكار افتاده و همين امرسبب شد تا احاديث بسيارى در فضيلت عثمان در هر شهرى نقل و جمع آورى شد،و بخاطر جايزه هاى زياد و جامه و زمين و باغ و غيره كه از معاويه مى گرفتند سيل «حديث »

و كاروانهاى «خبر»بدربار معاويه و كارگزاران او سرازير شده و جريان يابد...و مدتى بر اين منوال گذشت.

كار بجائى رسيد كه معاويه به كارگزاران مزبور نوشت:

حديث در فضيلت عثمان زياد شده و از حد گذشته و همه شهرهاو قراء و قصبات را پر كرده،از اين پس با رسيدن اين بخشنامه دستور دهيد در فضيلت ديگر صحابه و خلفاء حديث گويند، ولى اجازه ندهيد احدى از مسلمانان حديثى درباره ابو تراب روايت كند...

و همين سبب شد تا حديثهاى جعلى و دروغى كه هيچ حقيقت نداشت در مناقب ديگر صحابه نقل كنند و آنها را درمنابر ذكر كرده و به معلمان ياد دهند و آنها نيز براى بچه ها درمدرسه ها بازگو كرده و تدريجا جزء درسهاى روزانه آنها قرارگرفت و آنها روايت كرده و همچون قرآن كريم بيكديگر يادميدادند تا آنجا كه بدختران و زنان و خدمتكاران خود نيزياد دادند...و مدتى هم بر اين منوال گذشت...

سپس به همان كارگزاران نوشت:از اين پس بنگريد تاهر كس كه ثابت شد شيعه على و دوستدار او و يا دوستدارخاندان او است نام او را از حقوق بگيران بيت المال قطع كرده و همه امتيازات و عطاياى او را حذف كنيد...و بدنبال آن نامه ديگرى رسيد به اين مضمون:

كه هر كس بدوستى على بن ابيطالب و خاندان او متهم شد او را دستگير نموده و خانه اش را خراب كنيد،كه درآنموقع سخت ترين بلاها و گرفتاريها متوجه مردم عراق وبخصوص مردم كوفه شد،و كار بجائى رسيد كه شيعيان على بن ابيطالب با ترس شديد بخانه دوستان خود كه آنها رامى شناختند رفته و در پنهانى با يكديگر سخن بگويند،وجرات آنكه نزد زن و بچه و يا خدمتكار آنها نيز سخنى بگويند نداشتند.

اينجا بود كه حديثهاى دروغ و بهتان بسيار شد و قاضيان و واليان بر اين منوال روزگار خود مى گذراندند،و آنوقت بودكه آزمايش سختى پيش آمد و از همه گروهها بيشتر،قاريان ريا كار و افراد ضعيف الايمانى كه تظاهر به خضوع و عبادت مى كردند دچار لغزش شده و بخاطر نزديكى به كارگزاران معاويه و كسب مال و منال و زمين و باغ و خانه و تقرب بدربار حديثهاى زيادى را بدروغ جعل كردند،و اين حديثهاى جعلى و دروغ تدريجا به متدينين و كسانى كه ازدروغ پرهيز مى كردند منتقل گرديد،و بخيال اينكه آنهاصحيح و راست است آن حديثها را پذيرفته و روايت كردند،و اگر ميدانستند دروغ و باطل است هيچگاه نقل نمى كردند...و كار بر همين منوال گذشت تا آنگاه كه حسن بن على عليهما السلام از دنيا رفت كه بلاء و آزمايش سخت تر و فزونتر گرديد...» و اين بود شمه اى از تاريخ حديث و سرگذشت اخبارى كه درفضائل اصحاب و ديگران از زبان مورخين اهل سنت نقل شده،و جنايتى كه دستگاه خلافت معاويه با سنت رسول خدا انجام داد،و بنفع خود و بستگان خود آنهمه حديث جعلى و دروغ در ميان اخبار و روايات وارد سازند.

و اين وضع تاسف بار و تاريك و خفقان سياه را خودامير المؤمنين عليه السلام نيز پيش بينى مى كرد كه در آن خطبه فرموده(خطبه 57 نهج البلاغه):

«اما انه سيظهر عليكم بعدي رجل رحب البلعوم،مندحق البطن،ياكل ما يجد،و يطلب ما لا يجد فاقتلوه و لن تقتلوه!الاو انه سيامركم بسبي و البراءة مني فاما السب فسبوني فانه لي زكاة و لكم نجاه،و اما البراءة فلا تتبراؤا مني فاني ولدت على الفطرة،و سبقت الى الايمان و الهجرة »

-آگاه باشيد كه بزودى بعد از من مردى گشاده گلو و شكم بزرگ بر شما چيره شود،مى خورد آنچه را بيابد و طلب كند آنچه را نيابد،پس او را بكشيد و گر چه هرگز نخواهيدش كشت.

-آگاه باشيد كه او شما را به دشنام دادن و بيزارى جستن ازمن دستور مى دهد،اما دشنام را بدهيد كه براى من سبب پاكى وعلو مقام است و براى شما وسيله نجات و رهائى،و اما در مورد بيزارى جستن،از من بيزارى نجوئيد كه من بر فطرت اسلام تولديافته ام و در ايمان و هجرت، بديگران پيشى جسته ام...!

و از اين كلمات جانگداز ضمن مظلوميت بسيار آن حضرت،از وضع آينده اسلام و فشار بر دوستان و شيعيان امام عليه السلام نيز خبر داده و به عنوان يكى از خبرهاى غيبى در تاريخ اخبارغيبيه امير المؤمنين عليه السلام به ثبت رسيده و گوياى دامنه وسيع تبليغات دروغ و لكه دار كردن چهره هاى تابناك و اصيل اسلام بوسيله خبرهاى جعلى كه مورد بحث ما بود نيز مى باشد.

تازه آنچه گفته شد درباره خود معاويه بود كه سعى مى كردتا حدودى ظواهر اسلام را حفظ كند،و پس از وى كار بى دينى و بى بند و بارى و دشمنى با رسول خدا و قرآن و اسلام امويان بجائى كشيد كه يزيد بن معاويه وقتى نظرش به سر مقدس ابا عبد الله الحسين عليه السلام افتاد در حال مستى و غرور حكومت،آن اشعار معروف را سرود كه پيغمبر و قرآن و همه چيز را انكار كرده و به باد مسخره گرفت و گفت:

لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحى نزل

وليد بن يزيد بن عبد الملك-يكى ديگر از اين خاندان كثيف و خلفاى بنى اميه-نيز به پيروى از او گفته است:

تلعب بالخلافة هاشمى بلا وحى اتاه و لا كتاب فقل لله يمنعنى طعامى و قل لله يمنعنى شرابى (9)

و تدريجا كار بجائى رسيد كه اينها براى مردم سخنرانى كردند و در بخشنامه ها نوشتند كه مقام خليفه از مقام رسول خدابالاتر است و اگر باور نداريد به اين روايت گوش دهيد:

اين حجاج بن يوسف ثقفى است كه در كوفه سخنرانى كردو در ضمن سخنرانيش در مورد كسانى كه به مدينه رفته و قبررسول خدا را زيارت مى كردند گفت:

«تبا لهم انما يطوفون باعواد و رمة بالية هلا طافوا بقصرامير المؤمنين عبد الملك؟الا يعلمون ان خليفة المرء خيرمن رسوله؟» (10)

مرگ بر اينها كه به دور يك مشت چوب پوسيده مى گردند؟چرا به دور قصر امير المؤمنين عبد الملك نمى گردند؟مگر نمى دانند كه خليفه هر كس بهتر ازفرستاده و رسول او است؟!!!

و در نامه اى كه به عبد الملك مى نويسد مى گويد:

«ان خليفة الرجل في اهله اكرم عليه من رسوله اليهم وكذلك الخلفاء يا امير المؤمنين اعلى منزلة من المرسلين...» (11) .

براستى كه خليفه مرد در ميان خاندان او گرامى تر ازفرستاده او است،و به همين سبت خلفاءاى امير المؤمنين منزلت و مقامشان از مرسلين برتر است.

و اين خالد بن عبد الله قسرى-يكى ديگر از جيره خواران كثيف اين خانواده است-كه در مكه سخنرانى كرد و گفت:

«...و الله لو امرنى ان انقض هذه الكعبة حجرا حجرالنقضتها،و الله لامير المومنين اكرم على الله من انبيائه » (12)

بخدا سوگند اگر عبد الملك به من دستور دهدسنگهاى اين خانه كعبه را يكى يكى بشكنم خواهم شكست و بخدا سوگند امير المؤمنين-عبد الملك-درپيشگاه خدا گرامى تر از پيمبران و انبياء او هستند!!

و اين هم همان وليد بن يزيد يكى از اين خلفاى بى آبرو و دائم الخمراست كه گويند:از جام سيراب نمى شد و حوضى براى او ساخته بودند و آنرا پر از شراب مى كردند،و وليد لخت مى شدو خود را در آن حوض مى انداخت و آنقدر مى خورد كه نقص درحوض شراب پديد مى آمد،و همين وليد روزى به قرآن تفال زده و آن را گشود و اين آيه آمد:

«و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد،من ورائه جهنم و...» (13)

وليد كه آنرا بر خود منطبق مى ديد عصبانى شد و قرآن را درگوشه اى نهاد و تير و كمان خود را خواسته و قرآن كريم را هدف قرار داده و با تير آنرا پاره پاره كرد و اين دو شعر را نيز گفت:

تهددنى بجبار عنيد فها انا ذاك جبار عنيد اذا ما جئت ربك يوم حشر فقل يا رب مزقنى الوليد!

بارى اسلام عزيز در طول قريب به 80 سال در دست چنين زمامدارانى قرار گرفت كه هر چه خواستند با اين آئين مقدس واخبار و روايات آن انجام دادند.

و براستى معجزه اى از اين بالاتر نيست كه با اين همه احوال،اين همه فضائل از على بن ابيطالب «ع »بدست مارسيده!نهج البلاغه امير المؤمنين عليه السلام بدست ما رسيده!

حديث غدير،و حديث طير و حديث منزلة،و حديث يوم الدار...و آن همه احاديث جالب كه در باره آن حضرت از رسول خدا«ص »نقل شده با آن همه اسناد و روايات صحيحه بدست ما رسيده. ..!

و شما فكر نكنيد كه بنى عباس مثلا بهتر از اينها بودند،زيرادر اصل عداوت با بنى هاشم و علويان همه يكسان بودند،و درفسق و فجور و شراب خوارى هم بنى عباس دست كمى ازبنى اميه نداشتند با اين تفاوت كه اينها قدرى بيشتر حفظ ظاهرمى كردند،و نسبت به شخص پيغمبر اسلام نيز جسارتى روانمى داشتند،مگر متوكل عباسى نبود كه مردى را بخاطر وايت يك حديث در فضيلت امير المؤمنين عليه السلام هزار تازيانه زد!

و زبان «ابن سكيت »را كه حاضر نشده بود فرزندانش را برحسنين عليهما السلام ترجيح دهد از بيخ بريد!و دستور ويران كردن قبر امام حسين عليه السلام و دست و سر بريدن زائران آن حضرت را صادر كرد!و يا اجداد او نبودند كه آن همه سادات فرزند امام حسن و علويان را سر بريدند و يا زندانها را بر سرشان خراب كردند و...و هزاران جنايات ديگر،و بالاخره در اين جهت با هم شركت داشتند كه از نقل فضائل امير المؤمنين عليه السلام و نزديكان آن حضرت و مدايح آنان به شدت جلوگيرى مى كردند،و بجاى آن براى خود واجداد خود فضيلت تراشى كرده و بازرگانان حديث وحديث سازان را مى خريدند...

و از اين رو است كه مى بينيم ابو سفيان جنايتكارى كه پيمان بسته بود تا جلوى پيشرفت اسلام را بهر نحو كه مى تواندبگيرد (14) و روزى كه عثمان به خلافت رسيد در اطاقى كه بنى اميه در آن بودند نگاهى به اطراف كرده،گفت:آيا بيگانه اى درميان شما نيست؟گفتند:نه،آنگاه گفت:

«اى فرزندان اميه...اين حكومت را مانند چوگان بازى به چنگ گيريد...به آن كسى كه ابو سفيان سوگند بنام او ياد مى كندپيوسته همين را براى شما آرزومند بودم...و بايد بچه هاى شماآنرا به ارث دست بدست رسانند...» (15) و روزى بر قبر حمزه سيد الشهدا گذر كرد و پاى خود را به قبر حمزه زد و گفت:اى ابا عماره آنچه را ديروز ما بر سر آن به روى هم شمشير مى كشيديم،اكنون در دست بچه هاى ما قرار گرفته كه بدان بازى مى كنند... (16)

چنين منافق بى دينى،با آنهمه لشكركشيها و پولهائى كه براى نابود كردن اسلام خرج كرد و آن همه توطئه ها،به عنوان يك مسلمان و صحابى پيغمبر در تاريخ معرفى شده...و ياعباس بن عبد المطلب به عنوان مشاور رسول خدا و مدافع آن بزرگوار،حتى در شب عقبه و بيعت مردم مدينه با رسول خدانامش در تاريخ ذكر شده،با اينكه مسلما در آن موقع مشرك بوده و در سلك مشركان مى زيسته،و در جنگ بدر از سركردگان لشكر شرك و جيره دهندگان آنها بوده. ..

اما جناب ابو طالب به جرم اينكه پدر امير المؤمنين عليه السلام بوده با آن همه حمايت بى دريغى كه از رسول خدا در سخت ترين شرايط كرده و با آن همه كلمات و اشعار بسيارى كه از او به مارسيده و صريحا به نبوت پيغمبر اسلام اعتراف كرده و ديگران رانيز به ايمان و دفاع از آن حضرت دعوت كرده،و سه سال تمام براى پيشرفت اسلام در شعب ابى طالب سخت ترين شرائطزندگى را بر خود،و قبيله اش تحمل كرده و در برابر همه سختيهابه منظور انجام اين هدف مقدس مقاومت كرد...-نعوذ بالله مشرك از دنيا رفته،و تا زانوانش در آتش قرار داد كه مخ سرش از حرارت آن آتش مى جوشد!...و يا به گفته برخى ديگر تا دم مرگ ايمان نياورده بود و لحظات آخر عمر براى دلخوشى رسول خدا فقط يك كلمه بر زبان جارى كرد كه همان سبب خوشحالى رسول خدا گرديد و فرمود:راضى شدم و سپس از دنيارفت!...

و يا جعفر بن ابى طالب برادر امير المؤمنين عليه السلام به همين جرم كه برادر آن حضرت بوده با آن همه فضيلت وبزرگوارى كه پيغمبر فرمود:در بهشت با فرشتگان پرواز مى كند...و آن سخنرانى شجاعانه و جالب را در محضر نجاشى مى كند و سبب اسلام نجاشى و جمعى ديگر مى شود،و در برابرداهيه عرب يعنى عمرو بن عاص حيله گر-كه در خدعه و نيرنگ و شيطنت نظير نداشت-نقش او را خنثى كرد...

اين گونه مورد بى مهرى اين راويان قرار مى گيرد،كه براى خدشه دار كردن همان سخنرانى تاريخى آنرا مخدوش دانسته و درصدد انكار آن بر آمده اند،و يا در جنگ موته او را امير دوم لشكر دانسته و...

همه اين حق كشيها انگيزه اى جز همين ارتباط و پيوند اينان با على عليه السلام نداشته و همانگونه كه گفته شد اين بزرگان اسلام و تاريخ جرمى جز همين نزديكى با امير المؤمنين نداشته اند وهمه آن فضيلت تراشيها و جعليات نيز درباره امثال ابو سفيان وعباس و وابستگانشان دليلى جز همان جايزه دادن به اينان وشخصيت تراشيدن در برابر اين خاندان نداشته است...!

و گرنه كدام متتبع خبير و داناى احوال تاريخى است كه باور كند ابو هريره اى كه بگفته مورخين در سال هفتم هجرت مسلمان شد«5374»حديث از رسول خدا نقل كند.اما به گفته همان مورخين على بن ابيطالب كه از آغاز بعثت و بلكه سالهاقبل از بعثت در خانه رسول خدا و در كنار آن حضرت بوده و به شهادت تاريخ نخستين مسلمان از جنس مردان به رسول خدا-صلى الله عليه و آله و سلم-بوده.و در تمام سفرها و جنگها جزتبوك و يكى دو سفر كوتاه ديگر همراه آن بزرگوار بوده...وكمتر شب و روزى اتفاق مى افتاد كه ساعتى و يا ساعتها دركنار پيغمبر نباشد...و تا آخرين دقايق زندگى آن حضرت دركنار بستر آن حضرت بود...و طبق نقل صحيح در حالى كه سررسول خدا در دامن على عليه السلام بود از اين دنيا رحلت فرمود...و با آن علاقه اى كه پيغمبر داشت تا دانستنيها را به على عليه السلام ياد دهد...و با آن حافظه و عشق و علاقه وافر و نبوغ خارق العاده اى كه على عليه السلام براى فراگيرى علوم و حديث داشت...تا آنجا كه به گفته شيعه و سنى رسول خدا در باره اش فرمود:«انا مدينة العلم و علي بابها»آنوقت با تمام اين احوال اين على بن ابيطالب به گفته همان مورخين 586 حديث از رسول خدانقل كرده.

يعنى يك دهم كسى كه بجاى بيست و سه سال على عليه السلام فقط سه سال با پيغمبر بوده و آن هم سه سالى كه درهيچ سفر جنگى و در غير سفر جنگى نامى از او ديده نمى شود،وسه سالى كه نصف بيشتر آن را رسول خدا در سفرهاى جنگى وغير جنگى همچون تبوك و سفر حجة الوداع و جنگ حنين وجنگ طائف و ديگر سفرهاى طولانى گذراند. آيا جز غرض ورزى و عناد نسبت به آن حضرت،و جعل و تزويرو دروغ نسبت به ديگران وجه ديگرى براى اين آمار وجود دارد؟!

و ما عين عبارت «ذهبى »را كه در كتاب «شذرات الذهب »

ابن عماد حنبلى نقل شده بدون شرح و توضيح براى شما نقل مى كنيم تا در مورد ديگران نيز اين نسبت را خودتان بسنجيد وغرض ورزيها و حق كشيها و جعل و تزويرها را طبق همان معيارو نمونه هائى كه ما گفتيم دريابيد و خودتان حديث مفصل را ازاين مجمل بخوانيد.

«قال الحافظ الذهبى:المكثرون من رواية الحديث من الصحابه رضى الله عنهم اجمعين:

ابو هريرة،مروياته خمسة الآف و ثلاثماة و اربعة وسبعون،ابن عمر الفان و ستماة و ثلاثون،انس الفان وماتان و ستة و سبعون،عائشة الفان و ماتان و عشر. (17) ابن عباس الف و ستماة و سبعون، جابر الف و خمساة و اربعون،ابو سعيد الف و ماة و سبعون،على خمسماه و ستة و ثمانون...» (18)

و ابن عماد اين قسمت را در همان داستان مرگ ابو هريره ذكر كرده و همانجا دنباله اين قسمت درتاريخ اسلام ابو هريره مى نويسد:

«اسلم عام خيبر سنة سبع...» (19)

اكنون با اين ترتيب شما خود قضاوت كنيد كه ما مى توانيم بدون تحقيق و بررسى هر خبر و روايتى كه در كتابها نقل شده بپذيريم،و آنرا پايه اعتقاد فكرى و خط مشى زندگى خود وديگران قرار دهيم اگر چه راوى آن صحابه پيغمبر و همان مسلمانان صدر اسلام باشند،و آيا صحابى بودن پيغمبر نيز مى توانددر رديف ملاكهاى ديگرى كه ذكر كرديم ملاكى براى صحت خبر و روايت راوى آن باشد...!

و اين ملاكى است كه جمعى از برادران اهل سنت آنرا نيزدر رديف ملاكهاى ديگر قرار داده اند و ما ناچاريم ذيلا در باره اين ملاك نيز قدرى توضيح دهيم.

آيا صحابى پيغمبر بودن ميتواند ملاك باشد

در برابر آنچه گفته شد جمعى از برادران اهل سنت صحابى پيغمبر بودن را نيز بعنوان يكى از ملاكها براى صحت روايت و اعتبار راوى آن ذكر كرده اند،و بلكه گفته اند:اگركسى افتخار مصاحبت پيغمبر را پيدا كرده ما بايد او را ازهر گناهى پاك و مبرا دانسته،و چشم و گوش بسته-و به اصطلاح تعبدا-بگوئيم كه او عادل است و گناهي نكرده است.

و اگر باور كردن اين حرف براى شما دشوار است به عبارت زير توجه كنيد:

ابن حجر عسقلانى-يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنت-دركتاب «تطهير اللسان »كه بدنبال «الصواعق المحرقة »چاپ شده مى گويد:

«اعلم ان الذي اجمع عليه اهل السنة و الجماعة انه يجب على كل مسلم تزكية جميع الصحابة باثبات العدالة له...»

يعنى بدانكه آنچه اهل سنت و جماعت بر آن اجماع كرده اند آن است كه واجب است بر هر مسلمانى تزكيه همه صحابه به اينكه عدالت را براى آنها ثابت كند...

يعنى واجب است هر مسلمانى به زورو بى چون و چرا بگويد كه همه صحابه رسول خدا عادل هستند،و چشم و گوش بسته بگويد آدمهاى پاك و خوبى بوده اند...

حالا ما براى تحقيق بيشتر در باره صحت و سقم اين ادعا بايدقدرى بيشتر توضيح دهيم.

و ابتداءا ميگوئيم:در اينكه درك مصاحبت رسول خدا-صلى الله عليه و آله-يك افتخارى بوده بحثى نيست،اما بحث اين است كه آيا اين افتخار سبب تطهير همه اعمال بد انسان هم ميتواند باشد يا نه؟

اگر ما بخواهيم اين ادعاى زور را به پذيريم بايد همه معيارهاى اسلامى و قرآنى را بهم بريزيم، و بقول معروف كاتوليكتر از پاپ شويم،زيرا ما وقتى مى نگريم كه در زمان خودرسول خدا افراد منافق و فاسق و گنهكار بسيارى وجود داشته و رسول خدا از آنها بيزارى جسته و آنها را از خود طرد كرده،و خداى تعالى به فسق آنها گواهى داده و دستور تحقيق و بررسى اخبار ايشان را داده،و از عمل كردن به خبرشان نهى فرموده...

و كار بجائى رسيده كه پيغمبر خدا سخنرانى كرده و مردم را ازدروغ بستن به آنحضرت نهى فرموده و آنها را از عذاب جهنم بيم داده...چگونه ميتوانيم همه آنها را ناديده گرفته و همان صحابى بودن آنها را ملاك صحت روايت و گفته شان قرار دهيم...

مگر همان وليد بن عقبه صحابى نبود كه آيه «نبا»درباره اش نازل شد...بشرحى كه گذشت؟

و مگر خالد بن وليد صحابى رسول خدا نبود كه طبق نقل بخارى در صحيح و ابن سعد در طبقات و ابن اثير در اسد الغابة و ديگر محدثين و مورخين در داستان بنى جذيمة كه رسول خدا اورا براى ويران كردن بتكده هاشان بدانسو فرستاد و بدو دستور دادكسى را نكشد...او بر خلاف دستور آنحضرت و روى سوابق قومى و پدر كشته گى...مردان آنها را كشت...و جناياتى راانجام داد كه چون به اطلاع رسول خدا-صلى الله عليه و آله-رسيددست بدرگاه خداى تعالى بلند كرد و سه بار گفت:

«اللهم اني ابرء اليك مما صنع خالد...» (20) خدايا من از كار خالد بدرگاه تو بيزارى ميجويم...و پس از آن امير المؤمنين عليه السلام را براى جبران كار خالد فرستادو خونبهاى كشتگان و بهاى اموالشان را كه خالد از بين برده بود همه را پرداخت...!

حالا در اينجا ما بايد بگوئيم كه خود رسول خدا هم برخلاف اجماع مسلمين عمل كرده...!

و از آقاى ابن حجر مى پرسيم آيا شما معتقديد كه اين اجماع ادعائى شما قرآن كريم را نيز تخصيص ميزند كه ميفرمايد:

و من يقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فيها و غضب الله عليه و لعنه و اعد له عذابا عظيما(سوره نساء آيه 92)

يعنى-هر كس مؤمنى را عمدا بكشد كيفرش دوزخ است كه در آن مخلد است و خشم خدا بر او است و خدا او را لعنت كرده و عذاب بزرگى براى او مهيا كرده است!

و آيا اين معاويه را كه شما بخاطر تطهير او اين ادعاى زور راكرده و اين حرف نادرست را زده ايد با آنهمه مؤمنين بزرگى كه به قتل رساند و عمدا آنها را كشت همچون عمار ياسر و اويس قرنى و عمرو بن حمق خزاعى و مالك اشتر و هزاران مؤمن ديگرى كه درجنگ صفين و ديگر جاها بقتل رسانيد...با اين اجماع ادعائى ميتوانيد از حكم اين آيه خارج كرده و غضب و لعنت خدا و آتش دوزخ و عذاب عظيم را از او دور كنيد....؟

و آيا آن كسانى را كه در جنگهاى احد و خيبر و حنين و ديگر جنگهاى صدر اسلام از برابر دشمنان اسلام گريختند و بر طبق آيه شريفه:

يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلا تولوهم الادبار،و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الى فئة فقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصير(سوره انفال آيه 16-17)

-اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه كافران را درحال تعرض و تهاجم(در جنگ)ديدار كرديد بدانها پشت نكنيدو نگريزيد،و هر كس بدانها پشت كند-جز آنكه روى مصالحى حمله انحرافى كند يا در صدد يارى دادن به گروه ديگرى باشندو گرنه بخشم خدا برگشته و جايگاهش دوزخ است و بد منزلگاهى است.

اهل جهنم و مورد غضب الهى هستند:

با اين گفتار بى دليل و نامربوط ميتوانيد تطهير كنيد؟

آيا ما حرف خدا را قبول كنيم و اينگونه افراد را،جهنمى بدانيم؟يا حرف ابن حجر عسقلانى را و آنها را پاك و پاكيزه و عادل و بهشتى...!؟

مگر خود پيغمبر نفرمود در روز قيامت كه ميشود من در كنار حوض كوثر ايستاده ام كه جمعى از اصحاب مرا ميآورند ولى مانع نزديك شدن آنها بمن ميشوند و آنها را دستگير نموده و براى عذاب ميبرند و من ميگويم خدايا اينان اصحاب منند!!و خداى تعالى ميفرمايد:تو نميدانى كه اينان بعد از توجه كردند؟!اينان بعد از تو مرتد شده و به قهقرى برگشتند و حوادث ناگوارى ايجادكردند!و اين هم متن حديث كه بخارى در چند جا از كتاب صحيح خود و مسلم در صحيح خود و احمد بن حنبل در مسندو ديگران با مختصر اختلافى نقل كرده اند، و ما متن يكى ازروايات صحيح بخارى را انتخاب مى كنيم،و زحمت پيدا كردن حديثهاى ديگر را خودتان بكشيد:

«...عن ابي هريرة عن النبي-صلى الله عليه و آله-قال:

يرد علي يوم القيامة رهط من اصحابي فيجلون عن الحوض فاقول:يا رب اصحابي؟فيقول:انك لا علم لك بما احدثوابعدك،انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى...» (21) ابو هريرة از رسول خدا-صلى الله عليه و آله-روايت كرده كه فرمود:در روز قيامت گروهى از اصحاب من بر من در آيند ولى آنها را از حوض كوثر دور كنند،من(روى علاقه به آنها)

ميگويم:پروردگارا اينان اصحاب منند؟خداى تعالى گويد:تونميدانى اينها بعد از تو چه كردند،اينان به پشت هاى خود و به قهقرى باز گشته و مرتد شدند!

و از اين گفتار معلوم ميشود كه در ميان همان صحابه پيغمبركسانى بودند كه پس از رسولخدا(ص)مرتد شده و از دين خارج شدند،حالا ما نمى دانيم در باره آنها با گفتار عليه آقاى عسقلانى چه موضعى بگيريم؟!

و بهتر آن است كه اين بحث را با سخن امير المؤمنين عليه السلام در نهج البلاغه كه جامعترين كلمات را در اينباب فرموده خاتمه دهيم كه مى فرمايد:

ان في ايدي الناس حقا و باطلا.و صدقا و كذبا.و ناسخاو منسوخا و عاما و خاصا.و محكما و متشابها.و حفظا و وهما.و لقدكذب على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم على عهده حتى قام خطيبا فقال:«من كذب علي متعمدا فليتبوا مقعده من النار».

و انما اتاك بالحديث اربعة رجال ليس لهم خامس:

رجل منافق مظهر للايمان،متصنع بالاسلام لا يتاثم و لا يتحرج،يكذب على رسول الله صلى الله عليه و آله متعمدا،فلو علم الناس انه منافق كاذب لم يقبلوا منه و لم يصدقوا قوله،و لكنهم قالوا صاحب رسول الله صلى الله عليه و آله راى و سمع منه و لقف عنه فياخذون بقوله،و قد اخبرك الله عن المنافقين بما اخبرك،و وصفهم بما وصفهم به لك،ثم بقوا بعده عليه و آله السلام فتقربوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزورو البهتان،فولوهم الاعمال و جعلوهم حكاما على رقاب الناس،و اكلوا بهم الدنيا.و انما الناس مع الملوك و الدنيا الا من عصم الله فهو احد الاربعة.

و رجل سمع من رسول الله شيئا لم يحفظه على وجهه فوهم فيه و لم يتعمد كذبا فهو في يديه و يرويه و يعمل به و يقول اناسمعته من رسول الله صلى الله عليه و آله،فلو علم المسلمون انه و هم فيه لم يقبلوه منه،و لو علم هو انه كذلك لرفضه.

رجل ثالث سمع من رسول الله صلى الله عليه و آله شيئا يامربه ثم نهى عنه و هو لا يعلم،او سمعه ينهى عن شي ء ثم امر به و هولا يعلم،فحفظ المنسوخ و لم يحفظ الناسخ،فلو علم انه منسوخ لرفضه،و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه.

و آخر رابع لم يكذب على الله و لا على رسوله،مبغض للكذب خوفا من الله و تعظيما لرسول الله صلى الله عليه و آله و لم يهم،بل حفظ ما سمع على وجهه،فجاء به على ما سمعه لم يزد فيه و لم ينقص منه،فحفظ الناسخ فعمل به،و حفظ المنسوخ فجنب عنه،و عرف الخاص و العام فوضع كل شي ء موضعه،و عرف المتشابه و محكمه.

و قد كان يكون من رسول الله صلى الله عليه و آله الكلام له وجهان:فكلام خاص و كلام عام، فيسمعه من لا يعرف ما عنى الله به،و لا ما عنى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، فيحمله السامع و يوجهه على غير معرفة بمعناه و ما قصد به و ما خرج من اجله.و ليس كل اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من كان يساله و يستفهمه حتى ان كانوا ليحبون ان يجي ءالاعرابي و الطارى ء فيساله عليه السلام حتى يسمعوا.و كان لا يمربي من ذلك شي ء الا سالت عنه و حفظته فهذه وجوه ما عليه الناس في اختلافهم و عللهم في رواياتهم. (22)

و طبق گفته سيد رضي(ره)اين سخنان را امير مؤمنان هنگامى بيان فرمود كه شخصى از آن بزرگوار در مورد خبرهاى جعلى و اختلافى كه در احاديث موجود در دست مردم ديده ميشودپرسش كرد و امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:

-در ميان احاديثى كه در دست مردم است حق هست،باطل نيز هست،راست هست،دروغ هم هست،ناسخ هست،و منسوخ نيزهست،عام هست،خاص نيز هست،محكم هست،متشابه نيز هست،حفظ(و مصون از خطا و اشتباه)هست،موهوم هم هست.

و براستى كه در زمان رسول خدا-صلى الله عليه و آله-آنقدردروغ بر پيغمبر بستند كه آنحضرت ايستاده سخنرانى كردو فرمود:كسى كه عمدا بر من دروغ به بندد،بايد براى خودجايگاهى در آتش دوزخ فراهم كند(و جايگاه او دوزخ است).

امير المؤمنين عليه السلام سپس فرمود:

و جز اين نيست كه حديث را چهار گونه از مردم براى تو آورده و نقل ميكنند كه پنجمى ندارند:

1-مرد منافقى كه تظاهر به ايمان ميكند و اسلام او ساختگى است پرهيزى و باكى از گناه ندارد،و عمدا به رسول خدا دروغ مى بندد،و اگر مردم ميدانستند كه او منافق و دروغگو است سخنش را نمى پذيرفتند و گفتارش را تصديق نميكردند،ولى مردم ميگويند:

او صحابى رسول خدا است كه آنحضرت را ديده و از اوشنيده و فرا گرفته است،و روى همين باور(غلط)گفتارش راميگيرند و مى پذيرند!!

در صورتيكه خدا وضع منافقان را بتو خبر داده و توصيف آنها رابراى تو كرده است.

و همين افراد پس از رسول خدا ماندند،و به دربار زمامداران گمراهى و آنها كه مردم را بازور و بهتان بسوى آتش دوزخ خواندند(مانند معاويه و ديگران)تقرب جستند،و آنها نيز اين افراد را بر سر كارها گماردند،و بر گردن مردم سوار كرده و(بجان و مال مردم)حاكم كردند،و به كمك آنها دنيا را خوردند. (23) و مردم نيز(هميشه)بدنبال زمامداران و(ماديات)دنيا هستندمگر آنكس را كه خداى يكتا نگهدارى كند!

اين يكى از چهار دسته:

2-دوم مردى است كه چيزى از رسول خدا شنيده ولى آنطور كه بايد و شايد آنرا حفظ نكرده و در آنچه شنيده اشتباه كرده(و روى همان اشتباه حديث را نقل ميكند)و از روى عمد دروغ نمى گويد،و اين شخص نيز همان(حديث اشتباهى)در نزد اواست و همان را روايت ميكند و بدان عمل ميكند و ميگويد:من آنرا از رسول خدا شنيدم.

و اگر مسلمانان بدانند كه وى(در نقل حديث)اشتباه كرده از او نمى پذيرند،و خود او نيز اگر بداند كه اشتباه است آنرا به يكسو مى اندازد(و از رسول خدا نقل نكرده و بدان عمل نمى كند).

3-مرد سوم كسى است كه از رسول خدا-صلى الله عليه و آله-شنيده است كه به چيزى دستور داده(و همانرا شنيده)و سپس رسول خدا-صلى الله عليه و آله-از همان چيز نهى كرده ولى اين شخص آن نهى را خبر ندارد(فقط همان امر و دستور را شنيده و نقل مى كند).

و يا از آنحضرت شنيده كه از چيزى نهى فرموده(و تنها همان نهى را شنيده)سپس رسول خدا بدان امر فرموده ولى او نميداند(و از امر اطلاعى ندارد)

و از اينرو اين شخص منسوخ(يعنى همان امر و نهى و حكم قبلى را)حفظ كرده و از آن خبر دارد ولى ناسخ(يعنى نهى و امربعدى)را حفظ نكرده(چون خبر نداشته)و اگر ميدانست كه آن نسخ شده(و ديگر قابل عمل و نقل نيست)آنرا بيكسو مى انداخت،و مسلمانان نيز كه از او مى شنوند اگر ميدانستند كه آن حكم نسخ شده آنرا ترك ميكردند(و عمل نميكردند)!

4-و چهارمين نفر كسى است كه بر خدا و رسول او دروغ نمى بندد،و از ترس خدا و احترام پيامبرش دروغ را مبغوض داردو در نقل حديث نيز اشتباه نمى كند بلكه همانگونه كه شنيده باتمام خصوصيات آنرا حفظ كرده،و بهمانگونه نيز كه شنيده است صحيح نقل ميكند نه در آن زياد ميكند و نه چيزى از آن كم مى كند،ناسخ را حفظ كرده و بدان عمل نموده،و منسوخ را نيز حفظ كرده و از آن پرهيز نموده،حكم خاص و عام را بخوبى شناخته و هر يك را در جاى خود نهاده،و به متشابه و محكم نيزآشنائى پيدا كرده و شناخته است...

و گاه ميشد كه از رسولخدا-صلى الله عليه و آله-(روى مقتضيات زمان و مكان)سخنى صادر ميشد كه دو چهره و دوصورت داشت(ولى در ظاهر يك چيز ديده ميشد)سخنى كه مخصوص(بجائى و زمانى)بود،و سخنى كه عموميت داشت،و كسى كه در اينباره شناختى نداشت آنرا مى شنيد و بدون توجه بمعنا و منظور اصلى آنرا بمعناى ديگرى كه خود فهميده بود حمل و توجيه ميكرد.

و همه اصحاب رسول خدا چنان نبودند كه هر چه رامى پرسيدند معناى آنرا نيز بدانگونه كه هست بفهمند(بلكه همين اندازه دل خوش بودند كه چيزى را از پيغمبر شنيده و يا بشنوند) تاجائيكه دوست مى داشتند يك مرد باديه نشين و يا رهگذرى بيايد و از آنحضرت چيزى بپرسد و آنها بشنوند(و بدون توجه به جهات و به مسائل ديگر بروند و آنرا از آنحضرت نقل كنند).

ولى من چنان بودم كه در اين باب چيزى بر من نگذشت جزآنكه از آنحضرت مى پرسيدم و آنرا حفظ و ضبط ميكردم!

و اين بود جهات و علل اختلاف در روايات مردم.

پى نوشتها:

1-اقرب الموارد«حرف الالف ».يعنى ابابيل بمعناى گروهها،جمعى است كه مفردندارد و برخى گفته اند:مفرد آن «ابول »است.

2-تاريخ تمدن-ترجمه سيد هاشم حسينى ص 114.

3-و در برخى از تفاسير نيز روايت شده كه اين آيه در شان برخى از زوجات رسول

خدا نازل شد كه به ماريه قبطيه تهمت زنا زده بود و ابراهيم فرزند رسول خدا را فرزندجريح قبطى خوانده بود بشرحى كه در بحار الانوار ج 79 ص 103 آمده است.

4-الموفقيات ص 577 و مروج الذهب ج 3 ص 454 و شرح ابن ابي الحديد ج 5ص 129-130.

5-شرح ابن ابي الحديد ج 1 ص 358.

6-سوره بقره-آيه 204.

7-سوره بقره-آيه 207.

8-النصايح الكافية ص 72-73.الصحيح من السيرة ج 2 ص 284-285.

9-مروج الذهب ج 3 ص 216.و الحور العين ص 190 بهج الصباغه ج 5 ص 339.

10-النصايح الكافية ص 81.البداية و النهاية ج 9 ص 131.شرح ابن ابى الحديد ج 15ص 242.

11-عقد الفريد اندلسى ج 2 ص 354.

12-الاغانى ج 19 ص 60.

13-سوره ابراهيم آيه 15.

14-متن عبارت باب 5 كتاب «المنتقى في مولود المصطفى »كه در بحار(ج 19ص 133)نقل شده در حوادث سال اول هجرت اينگونه است:-«و فيها مات من المشركين العاص بن وائل و الوليد بن المغيره بمكة و روى من الشعبى قال:لما حضر الوليد بن المغيرة جزع،فقال له ابو جهل:يا عم ما يجزعك قال:

و الله ما بى جزع من الموت و لكنى اخاف ان يظهر دين ابن ابى كبشه بمكة.فقال ابو سفيان:لا تخف انا ضامن ان لا يظهر».

15-الامام على بن ابى طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود ج 1 ص 467.

16-قاموس الرجال ج 10 ص 89-نقل از ابن ابى الحديد.

17-و در نقل ديگرى است كه از عايشه چهل هزار حديث نقل شده و آن شاعر عرب نيز در اين باره گفته است:«سمعت اربعين الف حديث و من الذكر...»

18-شذرات الذهب ج 1 ص 63.

19-و جالب اين است كه خود اينان در جائى كه ابو هريره بنفعشان چيزى نمى گفت همين ايراد را به او مى كردند كه از تاريخ ابن عساكر نقل شده كه در داستان شهادت حسن بن- على عليه السلام ابو هريره حديثى در فضيلت امام حسن نقل كرده و مروان بن حكم درمقام رد او گفت:«انك و الله اكثرت على رسول الله فلا نسمع منك ما تقول!...و لقد جئت من جبال دوس قبل وفاة رسول الله بيسير...».

20-صحيح بخارى(كتاب بدء الخلق،باب بعث النبى خالد بن الوليد الى بنى جذيمه)

صحيح نسائى ج 2 باب الرد على الحاكم اذا قضى بغير الحق.و مسند احمد بن حنبل ج 2ص 150.طبقات ابن سعد ج 2 قسم 1 ص 106 و اسد الغابة ج 2 ص 102.كنز العمال ج 2ص 420.و غيره

21-صحيح بخارى(في الرقاق باب فى الحوض)مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 384 و 402...

22-نهج البلاغة خطبه 208.

23-با توجه بدانچه در پيش گفتيم بهترين و كوتاهترين و در عين حال رساترين عبارتها راامام عليه السلام در اينباب بيان فرموده و كسى كه سرگذشت معاويه و ديگران را بخواندبخوبى به سخنان امام عليه السلام واقف گردد.

فهرست

قسمت دوم

داستان ولادت رسول خدا (ص)

و اينك در بحث اصلى خود يعنى تاريخ تحليلى اسلام واردميشويم،و در آغاز بحثى داريم در باره نسب رسولخدا و اجدادآن بزرگوار:

نسب رسولخدا(ص)

اجداد رسولخدا-صلى الله عليه و آله-بگونه اى كه اهل تاريخ ذكر كرده اند تا ابراهيم عليه السلام حدود سى نفر و تا نوح پيغمبرقريب چهل نفر و تا آدم ابو البشر حدودا پنجاه نفر ميباشند كه از«عدنان »به بالا،هم در اسامى آنها و هم در عدد آنان اختلاف زيادى است،و هر كه خواهد ميتواند بكتابهاى تاريخى و كتابهاى ديگرى كه در انساب تدوين شده مراجعه نمايند (1) و همه آن نامها را با اختلافهائى كه دارد ببيند و بهمين علت نيز ما عدد آنها را«حدودا»گفتيم.

و در چند حديث از آن بزرگوار نقل شده كه فرمود:

«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا»

يعنى-هنگامى كه نسب من به عدنان رسيد توقف كنيد.

و«عدنان »بيست و يكمين جد آنبزرگوار است كه مورخين بدون اختلاف،نسب آنحضرت را تا به وى اينگونه ذكر كرده اند:

«محمد»بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان...

و همانگونه كه گفته شد از عدنان ببالا تا برسد بحضرت آدم ابو البشر عليه السلام،هم در عدد و هم در نام آنها اختلاف فراوانى در روايات و تواريخ ديده مى شود،و شايد يكى از جهاتى هم كه سبب شده تا رسول خدا-صلى الله عليه و آله-طبق اين روايت دستور داده اند از ذكر بقيه آنها خود دارى شود همين جهت باشد،و در حديثى نيز از آنحضرت نقل شده كه فرمود:

«كذب النسابون قال الله تعالى:و قرونا بين ذلك كثيرا» (2) و بدين ترتيب آنحضرت در مقام تكذيب اهل انساب نيزبر آمده است.

مردان بزرگى در ميان اجداد رسولخدا بوده اند

گذشته از پيمبران بزرگ الهى كه در طول نسب رسولخداو اجداد آنحضرت-صلى الله عليه و آله-ديده مى شوند ماننداسماعيل،ابراهيم،نوح،ادريس،شيث و آدم عليهم السلام،در ميان اجداد رسولخدا(ص)تا عدنان نيز كه ذكر شد مردان بزرگى ديده ميشوند مانند:

عبد المطلب،هاشم،قصى بن كلاب،نضر بن كنانة،فهر بن مالك،و عدنان.

كه از نظر سياسى و اجتماعى در جزيرة العرب و شهر مكه هر كدام از بزرگترين شخصيتهاى زمان خود بودند،و بدون دستورو نظر آنها كارى انجام نمى شد.و ما بطور اختصار در بخش «نسب رسولخدا»در تاريخ زندگانى آنحضرت قسمتى از آنها راتدوين كرده (3) و نوشته ايم. كه چون ذكر آنها در بحث تحليلى مادر تاريخ اسلام ارتباط چندانى ندارد از نقل آن خود دارى ميشود، فقط يكى دو مطلب هست كه در باره اجداد رسول خدا-صلى الله عليه و آله-بايد مورد بحث قرار گيرد و از آنجمله بحث زير است كه جمع بسيارى از علماء اسلام و مورخين گفته اند:

اجداد رسولخدا همگى موحد بوده اند

ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:

«اتفقت الامامية رضوان الله عليهم على ان والدى الرسول و كل اجداده الى آدم عليه السلام كانوا مسلمين بل كانوا من الصديقين،اما انبياء مرسلين او اوصياء معصومين،و لعل بعضهم لم يظهر الاسلام لتقية او لمصلحة دينية » (4)

يعنى-شيعه اماميه متفقا گفته اند كه پدر و مادر رسولخدا و همه اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى يكتا)بوده و بلكه از«صديقين »بوده اند كه يا پيامبرمرسل و يا از اوصياء معصومين بوده اند،و شايد برخى از ايشان بخاطر تقيه يا مصالح دينى ديگرى اسلام خود را اظهارنكرده اند.

و شيخ طبرسى(ره)در مجمع البيان در مورد«آزر»كه درقرآن بعنوان پدر ابراهيم نامش ذكر گرديده گويد:

«ان آزر كان جد ابراهيم عليه السلام لامه،او كان عمه من حيث صح عندهم ان آباء النبي-صلى الله عليه و آله-الى آدم كلهم كانواموحدين،و اجمعت الطائفة على ذلك...» (5)

يعنى-اصحاب ما-علماء شيعه-گفته اند كه «آزر»جدمادرى ابراهيم عليه السلام و يا عموى آنحضرت بوده چون اين مطلب نزد آنها ثابت شده كه پدران رسول خدا-صلى الله عليه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده اند،و طائفه شيعه بر اينمطلب اجماع دارند...

و چنانچه مشاهده مى كنيد در گفتار اين دو عالم بزرگوار شيعه ادعاى اجماع و اتفاق بر اينمطلب شده و بلكه اينمطلب نزددانشمندان اهل سنت نيز معروف بوده كه فخر رازى در تفسير خودگويد:

(6)

يعنى-شيعه گفته اند كه احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت كافر نبوده اند...

و از اينكه بطور عموم اينمطلب را به شيعه نسبت ميدهد چنين استفاده ميشود،كه اين مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شيعه بوده همانگونه كه از مرحوم مجلسى و شيخ طبرسى نقل كرديم.

و اما دانشمندان اهل سنت

ولى در ميان علماء اهل سنت در اين باره اختلاف زيادى است،و جمعى از آنها مانند سيوطى و برخى ديگر همانند شيعه عقيده دارند كه پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگى موحد بوده اند،و بخصوص سيوطى در اينباره بطور تفصيل سخن گفته و اين مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (7) ،و جمعى نيز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را كافر و مشرك دانسته اند (8)

برخى از دليلهاى نقلى بر اين مطلب

و گاهى ديده مى شود كه براى اينمطلب به اين آيه شريفه نيزاستدلال شده كه خداى تعالى فرموده:

«و توكل على العزيز الرحيم،الذي يراك حين تقوم،و تقلبك في الساجدين...» (9)

و بر خداى مقتدر و مهربان توكل كن،آن خدائى كه تو رادر هنگامى كه به نماز مى ايستى مى بيند،و به كشتنت در ميان سجده كنندگان،كه بر طبق پاره اى روايات و استدلال برخى ازاهل تفسير آمده كه منظور از«تقلب در ميان ساجدان »دوران تحول رسول خدا از صلبهاى شامخ و رحمهاى پاك است،و از اين آيه استفاده ميشود كه اجداد آنبزرگوار همگى موحد و ساجد درپيشگاه خداى تعالى بوده اند.

و روايتى هم در اينباره از رسول خدا-صلى الله عليه و آله-نقل شده كه فرمود:

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرين الى ارحام الطاهرات » (10) يعنى پيوسته من منتقل شدم از صلبهاى مردان پاك به رحمهاى زنان پاك...

و در روايتى نيز كه در مجمع البيان طبرسى(ره)پس ازعبارتى كه قبلا ذكر شد آمده اينگونه است كه رسول خدا(ص) فرمود:

«...لم يزل ينقلنى الله من اصلاب الطاهرين الى ارحام المطهرات،حتى اخرجنى في عالمكم هذا،لم يدنسنى بدنس الجاهلية ».

يعنى پيوسته خداوند مرا از صلبهاى مردان پاك به رحمهاى زنان پاك منتقل كرد تا وقتى كه در اين عالم شما وارد كرد و به چركيهاى جاهليت آلوده ام نكرد.

و در زيارت وارث در باره امام حسين عليه السلام نوه رسولخدا(ص)نظير همين عبارت را ميخوانيم:

«اشهد انك كنت نورا في الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة،لم تنجسك الجاهلية بانجاسها و لم تلبسك من مدلهمات ثيابها»

ولى بايد گفت:اثبات اين مطلب از روى اين تفسيرو روايت كار دشوارى است زيرا اين اثبات، فرع بر صحت رواياتى است كه در تفسير اين آيات وارد شده و هم چنين فرع برصحت اين روايت نبوى است كه اثبات آن نيز مشكل و قابل خدشه است چنانچه منظور از صلبهاى طاهر و رحمهاى مطهره نيزممكن است پاكى و طهارت مولد در برابر ازدواجهاى ناصحيح و شبهه ناك و سفاح زمان جاهليت باشد،و از تعبير«دنس جاهليت »نيز ظاهرا همين معنى استفاده مى شود (11) ،و بنابر اين مهم براى ما در اينجا،همان اجماع و اتفاقى است كه در گفتارعلماى اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.

پاره اى اشكالات بر اين مطلب

يكى از اشكالهائى كه بر اينمطلب شده اين اشكال است كه چگونه مردان موحدى مانند عبد المطلب و قصى بن كلاب نام فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزى گذارده اند... (12) و چنانچه ميدانيم «مناف »و«عزى »نام دو بت بوده است؟

ولى با توجه به اينكه مسئله نامگذارى در گذشته و بلكه هم اكنون نيز غالبا بدست مادران و يا مادر بزرگان و يا بزرگ قبيله و يا ديگران انجام ميشده و در بسيارى از موارد پدران چندان دخالتى نداشته اند،و يا زياد ديده شده كه پدر و مادر براى فرزندنامى انتخاب كرده اند ولى همان فرزند در ميان مردم به نام ديگرى مشهور شده و همان نام مشهور روى او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است كه نامش «شيبة الحمد»بود (13) ولى چون در وقت ورود به مكه پشت سر عمويش مطلب بر شتر سوار بود مردم خيال كردند او بنده مطلب است كه او را از يثرب خريدارى كرده و به مكه آورده است-بشرحى كه در زندگانى رسولخدا(ص)نوشته ايم- (14)

و يا در باره خود عبد مناف در تاريخ آمده كه نام اصلى او«مغيرة »بوده ولى مادر و يا كسان او نامش را«عبد مناف »

گذارده اند.

و ما هم اكنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه سفارشهائى كه در باره نام گذارى و اهميت آن از طريق ائمه بزرگوار و رهبران الهى شده است مى بينيم هنوز در مسئله نام گذارى دقت نمى شود،و روى چشم و هم چشمى و رسوم و سنتهاى محلى،و به تعبير ساده نامهاى «من درآورى »نامهاى بى معنى و غلطى مثل «شمس على »و«چراغعلى »و«زلفعلى »

و امثال آنها روى فرزندان خود مى گذارند كه بدون توجه به معنى آنها اين نامها را روى بچه ها نهاده اند...

اشكالى ديگر

بارى اين سئوال و اشكال چندان مهم نيست كه ما وقت خودو شما را روى جواب آن زياد بگيريم،و در اينجا اشكال ديگرى است كه لازم است قدرى روى آن بحث و تحقيق شود و آن اين اشكال است كه ظاهر قرآن كريم مخالف با اين اجماع و اتفاق است.زيرا در قرآن نام پدر ابراهيم-كه يكى از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذكر شده و او به صريح آيات قرآنى مرد بت پرستى بوده كه ابراهيم پيوسته با او در اينباره محاجه ميكرد.

بحث در باره «آزر»و ارتباط او با ابراهيم خليل عليه السلام

اين اشكال را با توضيح بيشترى اينگونه طرح كرده اند كه در قرآن كريم در چند جا نام «آزر»بت پرست و طرفدار بت بعنوان پدر ابراهيم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهيم بعنوان شخص بت پرست و مدافع بت پرستى كه ابراهيم را در مبارزه اش با اين مرام مورد تهديد و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند اين آيات:

«و اذ قال ابراهيم لابيه آزر اتتخذ اصناما آلهة،اني اراك و قومك في ضلال مبين » (15)

«و اذكر في الكتاب ابراهيم انه كان صديقا نبيا،اذ قال لابيه يا ابت لم تعبد ما لا يسمع و لا يبصر و لا يغنى عنك شيئا» (16)

(17)

كه پدر ابراهيم عليه السلام را-كه در يكجا يعنى در همان (18) سوره انعام نامش را«آزر»ذكر كرده است-بعنوان مردى بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلكه در سوره مريم بدنبال آيات فوق از زبان پدر ابراهيم نقل شده كه با او بمحاجه پرداخته و در پايان ابراهيم عليه السلام را سرزنش و تهديد كرده و ميگويد:

(19)

اكنون گفته ميشود با توجه به اينكه ابراهيم عليه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامى بت پرستى بوده چگونه پاسخ ميدهيد؟

جواب اين اشكال هم آنست كه در لغت عرب و بلكه زبانهاى ديگر كه يكى از آنها هم زبان فارسى خودمان است لفظ «اب »و«پدر»همانگونه كه به پدر صلبى گفته ميشود،به سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر كس كه نوعى حق تربيت و سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاق مى شود،چنانچه از آنطرف لفظ «ابن »و«پسر»نيز هم بر پسرصلبى گفته مى شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر كس كه بنوعى تحت تكفل و تربيت انسان باشد.

در قرآن كريم در سوره بقره آنجا كه حضرت يعقوب در وقت مرگ به پسرانش وصيت ميكند آمده است كه به آنها گفت:

پس از من چه چيز را مى پرستيد؟

«قالوا نعبد الهك و اله آبائك ابراهيم و اسماعيل و اسحق...» (20) گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را مى پرستيم كه اطلاق پدر بر اسماعيل شده در صورتيكه اسماعيل عموى يعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.

و از آنطرف نيز در سوره انعام عيسى عليه السلام را از ذريه و پسران ابراهيم عليه السلام شمرده در صورتيكه نسبت آنحضرت از طرف مادرش مريم به ابراهيم ميرسد،آنجا كه فرمايد:

«و من ذريته داود و سليمان...»تا آنجا كه فرمايد«...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس » (21)

و بدانچه گفته شد بايد اينمطلب را نيز اضافه كرد كه بنابگفته اهل تاريخ ميان اهل انساب اختلافى نيست در اينكه نام پدر ابراهيم «تارخ »به خاء معجمة،و يا«تارح »به حاء مهملة بوده است (22) ، چنانچه از تورات نيز نقل شده كه نام پدر ابراهيم را«تارخ »ذكر كرده (23) و از اثبات الوصية مسعودى نقل شده كه گفته است:

آزر جد مادرى ابراهيم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهيم نامش تارخ بود كه در هنگام كودكى ابراهيم،وى از دنيا رفت و ابراهيم تحت سرپرستى «آزر»جد مادرى خود قرار گرفت (24) .

و مرحوم استاد علامه طباطبائى در اين باره استدلال جالبى ازروى خود آيات كريمه قرآن آورده و از آنها استفاده كرده است كه طبق آيات قرآن كريم «آزر»پدر صلبى ابراهيم نبوده و پدرصلبى او شخص ديگرى بوده كه از او تعبير به «والد»شده است،و خلاصه گفتار ايشان در تفسير آيه 74 سوره انعام اينگونه است كه فرموده:

دقت و تدبر در آيات كريمه اى كه در باره حضرت ابراهيم عليه السلام و داستانهاى آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اينمطلب راهنمائى مى كند كه ابراهيم عليه السلام در آغاز با مردى روبروميشود كه قرآن ميگويد وى پدر ابراهيم و نامش آزر بوده و اصرارداشته كه او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحيد پيروى كند،و آن مرد نيز ابراهيم را تهديد كرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است. (25)

ابراهيم عليه السلام كه چنان مى بيند به او درود فرستاده و وعده آمرزشخواهى و استغفار از درگاه حق را بدو ميدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى مى گزيند،زيرا كه بدنبال همان آيات فوق(سوره مريم)است كه ميفرمايد:

...قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بى حفيا،و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربي عسى ان لا اكون بدعاء ربي شقيا (26)

و آيه دوم بهترين شاهد و قرينه است بر اينكه اين وعده استغفاردر دنيا بوده نه وعده شفاعت در قيامت اگر چه بحال كفر از دنيابرودآنگاه خداى تعالى در سوره شعراء(آيه 89)حكايت ميكندكه ابراهيم عليه السلام به اين وعده خود عمل كرده و براى آزراستغفار كرده آنجا كه در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گويد:

«...و اغفر لابي انه كان من الضالين...»

و پدرم را بيامرز كه او از گمراهان بود...

و از لفظ «كان »كه در اين آيه است معلوم مى شود كه اين دعا پس از مرگ پدرش و يا پس از دورى گزيدن و هجرت از وى انجام گرفته،و اين هم بخاطر وفاى به وعده اى بوده كه داده بود، چنانچه خداى تعالى نيز در سوره توبه از اين حقيقت پرده برداشته و چنين گويد:

ما كان للنبي و الذين آمنوا ان يستغفروا للمشركين و لو كانوا اولى قربى من بعد ما تبين لهم انهم اصحاب الجحيم،و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرا منه... (27)

كه خلاصه ترجمه آن است كه پيغمبر و مؤمنين نمى توانندبراى مشركان اگر چه نزديكانشان باشند استغفار كنند...

و استغفار ابراهيم نيز براى پدرش بخاطر وعده اى بود كه بدو داده بود،و چون براى او معلوم شد كه وى دشمن خدا است از اوبيزارى جست...

و سياق آيه گواهى دهد كه اين دعاء و بيزارى جستن همه دردنيا و عالم تكليف بوده نه در آينده و در قيامت...

و همه اين جريانات پيش از مهاجرت ابراهيم عليه السلام به سرزمين مقدس بوده،و سپس خداى تعالى عزم ابراهيم عليه السلام را بر مهاجرت به سرزمين مقدس(بيت المقدس)نقل فرموده كه گويد:

فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين،و قال اني ذاهب الى ربي سيهدين،رب هب لى من الصالحين (28)

كه داستان هجرت ابراهيم عليه السلام و بدنبال آن دعاى آنحضرت را براى روزى فرزندان صالح و شايسته نقل فرموده...

و سپس در جاى ديگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمين مقدس و دارا شدن وى فرزندان صالحى را همچون اسحاق و يعقوب نقل فرموده و گويد:

...و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين،و نجيناه و لوطا الى الارض التى باركنا فيها للعالمين،و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين (29)

و در جاى ديگر گويد:

فلما اعتزلهم و ما يعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و يعقوب و كلا جعلنا نبيا (30)

و پس از همه اين ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح و سكونت وى در سرزمين مقدس و تعمير خانه كعبه دعاى آنحضرت را در مكه و در پايان عمر اينگونه نقل مى كند:

و اذ قال ابراهيم رب اجعل هذا البلد آمنا... (31) تا آنجا كه گويد:الحمد لله الذى وهب لى على الكبر اسماعيل و اسحاق...-و در پايان همين آيات بالاخره فرمايد:ربنا اغفر لى و لوالدي و للمؤمنين يوم يقوم الحساب (32) كه در اينجا مى بينيم بعد از آن بيزارى جستن و تبرى از پدرش «آزر»باز هم براى پدر و مادرش كه در اينجا تعبير به «والدى »

شده است براى روز جزا طلب آمرزش و استغفار مى كند،و ازرويهمرفته همه آياتى كه ذكر شد«والد»در اين آيه با قرائنى كه در كار است پدر صلبى و واقعى ابراهيم عليه السلام بوده و اوشخص ديگرى غير از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبير به «والد»است كه معمولا به پدر صلبى اطلاق ميشود،بر خلاف «اب »كه همانگونه كه گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نيز اطلاق ميگردد...

و اين بود خلاصه اى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى دركتاب شريف الميزان (33) كه چون براى بحث ما جالب بوددر اينجا آورديم،و خلاصه اين بود كه در اطلاق و استعمال لفظ «اب »و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ «اب »

و مشتقات آن دائره وسيعى دارد كه بر پدر و ديگران همانگونه كه گفته شد اطلاق مى گردد، ولى لفظ «والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده »و«مولود»اينگونه نيست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق ميگردد،چنانچه «ولد»بر فرزند صلبى،و«والده »بر مادر حقيقى اطلاق ميگردد.

پى نوشتها:

1-براى اطلاع بيشتر ميتوانيد بكتاب مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 106-107 و بحار الانوارج 15 ص 104-108 و تاريخ يعقوبى ج 2 ص 97 و سيره ابن هشام ج 1 ص 1 و 2و مروج الذهب ج 2 ص 272 و تاريخ طبرى ج 2 ص 29 و كتابهاى ديگر مراجعه كنيد.

2-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 107

3-به زندگانى رسول خدا كه بقلم نگارنده نوشته شده(بخش اول ص 2-34)مراجعه نمائيد.

4-بحار الانوار ج 15 ص 117.

5-مجمع البيان ج 4 ص 322.

6-مفاتيح الغيب ج 4 ص 103.و

7-به كتاب مسالك الحنفاء ص 17 سيوطى به بعد مراجعه شود.

8-به تفسير فخر رازى مراجعه شود.

9-سوره شعراء 217-219.

10-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقى)

11-چنانچه در روايتى نيز كه از دلائل النبوة بيهقى نقل شده(پاورقى ج 15 بحار الانوار ص 119)اينگونه است كه فرمود:«ما افترق الناس فرقتين الا جعلنى الله في خيرهما،فاخرجت من بين ابوى فلم يصبنى شي ء من عهد الجاهلية،و خرجت من نكاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتى انتهيت الى ابي و امي...»

كه تصريح به اين مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

12-بر طبق گفته اهل تاريخ نام ابو لهب عبد العزى بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روايتى عبد مناف بوده كه عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و يتيم عبد الله-را بدوكرده و ميگويد:

اوصيك يا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابيه فرد

13-معناى «شيبة الحمد»را ما در زندگانى رسولخدا ص 13-در پاورقى-نقل كرده ايم.

14-زندگانى رسول خدا صفحة 14.

15-سوره انعام آيه 74 يعنى و هنگامى كه ابراهيم به پدرش آزر گفت:آيا بتان را براى خود خدا و معبود گرفته اى،براستى كه من تو و قوم تو را در گمراهى آشكارى مى بينيم.

16-سوره مريم آيه 41-42،يعنى ابراهيم را در كتاب ياد كن كه بسيار راستگو و پيغمبر بود، آنگاه كه بپدرش گفت چرا مى پرستى چيزى را كه نمى شنود و نمى بيند و بى نياز نمى كندتو را چيزى.

17-سوره شعراء آيه 69-71 يعنى بخوان برايشان خبر ابراهيم را هنگامى كه بپدرش و قوم اوگفت چه مى پرستيد؟گفتند:بتها را مى پرستيم و در برابر آنها پيوسته پرستش كرده و هستيم.

18-مانند آيه 52 سوره انبياء،و صافات آيه 85 و زخرف آيه 26.

19-سوره مريم آيه 46 يعنى گفت:اى ابراهيم آيا از معبودان من روگردانى؟اگر دست

-برندارى تو را سنگسار كرده و سالهاى بسيار از من دورى كن.

20-سوره بقره آيه 133

21-سوره انعام آيه 83-84.يعنى و از فرزندان ابراهيم است داود و سليمان...و زكرياو يحيى و عيسى و الياس.

22-بحار الانوار ج 12 ص 48.

23-الميزان ج 7 ص 168.

24-پاورقى بحار الانوار ج 12 ص 49.

25-آيات سوره مريم(45-49)

26-سوره مريم آيه 48.

27-سوره توبه آيه 114.

28-سوره صافات آيه 100

29-سوره انبياء آيه 72.

30-سوره مريم آيه 49.

31-سوره بقره آيه 126.

32-سوره ابراهيم آيات 31-41.

33-الميزان ج 7 ص 168-171.

فهرست

قسمت سوم

داستان نذر عبد المطلب

از جمله مطالبى كه در مورد اجداد رسول خدا(ص)بايد دراينجا مورد بحث قرار گيرد، داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله و حديث «انا ابن الذبيحين »است كه از نظر ثبوت و اثبات و نيزكيفيت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اينجا نيز بطوراجمال مى گوئيم.

اصل حديث «انا ابن الذبيحين »كه از رسول خدا(ص)نقل شده در كتابهاى محدثين شيعه و اهل سنت آمده است.مانندكتاب عيون الاخبار و خصال صدوق «ره »و تفسير على بن ابراهيم و تفسير مفاتيح الغيب فخر رازى (1) و منظور از ذبيح اول،عموما گفته اند حضرت اسماعيل عليه السلام بوده،و منظور از«ذبيح »دوم نيز را گفته اند«عبد الله »پدر رسول خدا«ص »بوده است.

و داستان ذبح عبد الله را نيز بسيارى از اهل حديث و تاريخ وسيره نويسان با مختصر اختلافى در كتابهاى خود آورده اند (2) وداستان-كه خود در كتاب زندگانى پيغمبر اسلام برشته تحريردر آورده ايم-از اينجا شروع مى شود كه سالها قبل از رياست اجداد رسول خدا در مكه دو قبيله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحكومت داشتند كه نخست جرهميان بودند و سپس قبيله خزاعه آنها را بيرون كرده و خود در مكه بحكومت رسيدند.

و آخرين كسى كه از طايفه جرهم در مكه حكومت داشت ودر جنگ با خزاعه شكست خورد شخصى بود بنام عمرو بن حارث كه چون ديد نمى تواند در برابر خزاعه مقاومت كند وبزودى شكست خواهند خورد بمنظور حفظ اموال كعبه از دستبردديگران بدرون خانه كعبه رفت و جواهرات و هداياى نفيسى راكه براى كعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشير و زره و غيره بود همه را بيرون آورد و بدرون چاه زمزم ريخت و چاه را با خاك پر كرده و مسدود نمود و برخى گفته اند:حجر الاسود را نيز از جاى خود بركند و با همان هدايادر چاه زمزم دفن كرد،و سپس بسوى يمن گريخت و بقيه عمر خود را با تاسف بسيار در يمن سپرى كرد.اين جريان گذشت ودر زمان حكومت خزاعه و پس از آن نيز در حكومت اجدادرسولخدا«ص »كسى از جاى زمزم و محل دفن هدايا اطلاعى نداشت و با اينكه افراد زيادى از بزرگان قريش و ديگران درصدد پيدا كردن جاى آن و محل دفن هدايا بر آمدند اما بدان دست نيافتند و بناچار چاههاى زيادى در شهر مكه و خارج آن براى سقايت حاجيان و مردم ديگر حفر كردند و مورد استفاده آنان بود.

عبد المطلب نيز پيوسته در فكر بود تا بوسيله اى بلكه بتواندجاى چاه را پيدا كند و آنرا حفر نموده اين افتخار را نصيب خودگرداند،تا اينكه روزى در كنار خانه كعبه خوابيده بود كه درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و اين خواب همچنان دو بار و سه بار تكرار شد تا از مكان چاه نيز مطلع گرديد و تصميم به حفر آن گرفت.

روزى كه مى خواست اقدام به اين كار كند تنها پسر خود راكه در آنوقت داشت و نامش «حارث »بود همراه خود برداشته وكلنگى بدست گرفت و بكنار خانه آمده شروع بكندن چاه كرد.

قريش كه از جريان مطلع شدند پيش او آمده و بدو گفتند:

اين چاهى است كه نخست مخصوص به اسماعيل بوده و ما همگى نسب بدو مى رسانيم و فرزندان اوئيم،از اينرو ما را نيز دراين كار شريك گردان،عبد المطلب پيشنهاد آنانرا نپذيرفته وگفت:اين ماموريتى است كه تنها بمن داده شده و من كسى رادر آن شريك نمى كنم،قريش به اين سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى كردند تا بر طبق روايتى طرفين،حكميت زن كاهنه اى را كه از قبيله بنى سعد بود و در كوههاى شام مسكن داشت،پذيرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حكم كردگردن نهند،و بهمين منظور روز ديگر بسوى شام حركت كردند ودر راه به بيابانى برخوردند كه آب نبود و آبى هم كه همراه داشتند تمام شد و نزديك بود بهلاكت برسند كه خداوند از زيرپاى عبد المطلب يا زير پاى شتر او چشمه آبى ظاهر كرد و همگى از آن آب خوردند و همين سبب شد كه همراهان قرشى او مقام عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت باوى دست بردارند و از رفتن بنزد زن كاهنه نيز منصرف گشته،بمكه باز گردند.

و در روايت ديگرى است كه عبد المطلب چون مخالفت قريش را ديد بفرزندش حارث گفت: اينان را از من دور كن و خود بكارحفر چاه ادامه داد،قريش كه تصميم عبد المطلب را در كار خودقطعى ديدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر كرد تا وقتى كه بسنگ روى چاه رسيد تكبير گفت،وهمچنان پائين رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشير و زره وساير هدايا را از ميان چاه بيرون آورد و همه را براى ساختن درهاى كعبه و تزئينات آن صرف كرد،و از آن پس مردم مكه وحاجيان نيز از آب سرشار زمزم بهره مند گشتند.

گويند:عبد المطلب در جريان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت قريش و اعتراضهاى ايشان را نسبت بخود ديد و مشاهده كرد كه براى دفاع خود تنها يك پسر بيش ندارد با خود نذر كرد كه اگرخداوند ده پسر بدو عنايت كرد يكى از آنها را در راه خدا-و دركنار خانه كعبه-قربانى كند،و خداى تعالى اين حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پيدا كرد كه يكى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر ديگر بدين شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-كه بگفته ابن هشام نامش عبد مناف بود-زبير،حجل-كه او را غيداق نيز مى گفتندمقوم،ضرار،ابو لهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد يافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن رسيد،و در اينوقت عبد المطلب به ياد نذرى كه كرده بود افتاد،و از اينرو آنها را جمع كرده و داستان نذر خود را به اطلاع ايشان رسانيد.

فرزندان اظهار كردند:ما در اختيار تو و تحت فرمان توهستيم.عبد المطلب كه آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده كرد آنانرا بكنار خانه كعبه آورد،و براى انتخاب يكى از ايشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،كه گويند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در اين هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست ديگر كاردى بران برداشت و عبد الله را بجايگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل كند.

مردم مكه و قريش و فرزندان ديگر عبد المطلب پيش آمده وخواستند بوسيله اى جلوى عبد المطلب را از اينكار بگيرند ولى مشاهده كردند كه وى تصميم انجام آنرا دارد،و از ميان برادران عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زيادى كه به برادر داشت بيش ازديگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى كه نزديك آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا بجاى عبد الله بكش و او را رها كن!

در اينهنگام دائيهاى عبد الله و ساير خويشان مادرى او نيزپيش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قريش نيز كه چنان ديدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:

تو اكنون بزرگ قريش و مهتر مردم مكه هستى و اگر دست به چنين كارى بزنى ديگران نيز از تو پيروى خواهند كرد و اين بصورت سنتى در ميان مردم در خواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نيز در برابر همگان اين بود كه نذرى كرده ام و بايد به نذر خود عمل نمايم.

تا بالاخره پس از گفتگوى زياد قرار بر اين شد (3) كه شتران چندى از شتران بسيارى كه عبد المطلب داشت بياورند و براى تعيين قربانى ميان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى كنند و اگر باز بنام عبد الله در آمد به عدد شتران بيافزايند و قرعه را تجديد كنند وهمچنان به عدد آنها بيفزايند تا وقتى كه بنام شتران در آيد،عبد المطلب قبول كرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازديدند بنام عبد الله درآمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند بازديدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر ديگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه كردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى آمد تا وقتى كه عدد شتران به صد شتر رسيد قرعه بنام شتران در آمد كه در آنهنگام بانگ تكبيرو صداى هلهله زنان و مردان مكه بشادى بلند شد و همگى خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نكرده گفت:من دو بارديگر قرعه مى زنم و چون دو بار ديگر نيز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب يقين كرد كه خداوند به اين فديه راضى شده وعبد الله را رها كرد و سپس دستور داد شتران را قربانى كرده گوشت آنها را ميان مردم مكه تقسيم كنند.

و شيخ صدوق «ره »گذشته از اينكه اين داستان را در كتاب عيون و خصال به تفصيل از امام صادق عليه السلام روايت كرده،در كتاب من لا يحضره الفقيه نيز از امام باقر عليه السلام اجمال آنرا در باب احكام قرعه روايت كرده است (4) .

ولى در پاورقى همان كتاب من لا يحضره الفقيه فاضل ارجمند و صديق گرانقدر آقاى غفارى حديث مزبور را سخت مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعيف و بى اعتبار خوانده،و اين داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرايان و محدثان عامه ذكر كرده كه در مقابل عقيده شيعيان كه معتقد به ايمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص »بوده اند،خواسته اند با جعل اين حديث جناب عبد المطلب را در زمره مشركانى قلمداد كنند كه براى خدايان خود فرزندانشان را قربانى مى كرده و يا نذر مى نموده اندو خداوند تعالى اين عمل آنها را در قرآن كريم يك عمل زشت و شيطانى معرفى كرده و مى فرمايد:

و كذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركاؤهم ليردوهم و ليلبسوا عليهم دينهم... (5) و ملخص آنكه اين عمل عبد المطلب،با آن شخصيت روحانى و مقام و عظمتى كه از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى كند سازگار نيست زيرا در روايات آمده كه وى سنتهائى را بنا نهاد كه اسلام نيز آنها را تاييد نمود،مانند:

حرمت خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگيرى از كشتن دختران و نكاح محارم و طواف خانه كعبه عريان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...

ولى در مقابل ايشان برخى ديگر از دانشمندان معاصر،همين سنتها را كه ايشان دليل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دليل بر سير تكاملى ايمان عبد المطلب دانسته و نشانه قوت آن گرفته و در تصحيح همين روايت «انا ابن الذبيحين »و داستان ذبح عبد الله اينگونه قلمفرسائى كرده اند:

...ما ملاحظه مى كنيم كه عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى بوده كه حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (6) نامگذارى كرده،ولى تدريجا بحدى از تسليم و ايمان بخداى تعالى مى رسد كه ايمان وى ابرهه-صاحب فيل-را مرعوب خود مى سازد،و بدانجا مى رسد كه سنتهائى را مانند قطع دست دزد،و حرمت خمر و زنا و حرمت طواف عريان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى نهد،و مردم را به مكارم اخلاق ترغيب نموده و ازاشتغال به امور پست دنيائى باز مى دارد،...

و بالاخره بمقامى مى رسد كه مستجاب الدعوه شده و بتها را يكسره رها مى كند...

و بخصوص پس از ولادت نوه عزيز و مورد علاقه اش حضرت محمد«ص »،بدان حد از ايمان مى رسد كه بسيارى از نشانه هاى نبوت آنحضرت را به چشم ديده و بسيارى از كرامات و نشانه هاى قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى كند...

و بنابر اين چه مانعى دارد كه گفته شود:اعتقاد اوليه وى آن بودكه چنين تصرفى در باره فرزند خود و چنين نذرى را مى تواندبكند...

و اين مطلب را هم به گفته بالا اضافه كنيد كه در شرايع گذشته حرمت و جايز نبودن چنين نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن كريم آمده كه مادر عمران در مورد فرزندى كه در شكم دارد نذرمى كند كه او را به خدمت خانه خدا بسپارد تا خدمتكارى خانه خدا را انجام دهد،يا آنكه خداى تعالى پيامبر خود ابراهيم عليه السلام را به ذبح فرزندش اسماعيل دستور داده و امرمى فرمايد...! (7)

و دوست ديگرمان دانشمند گرانمايه جناب آقاى سبحانى نيزدر كتاب فروغ ابديت بدون دغدغه و خدشه و بصورت يك داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل كرده،و در پاورقى آنرا نشانه عظمت و قاطعيت جناب عبد المطلب دانسته و گويد:

اين داستان فقط از اين جهت قابل تقدير است كه بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى سازد،و درست مى رساند كه تا چه اندازه اين مرد پاى بند به عقايد و پيمان خودبوده است...! (8)

و ما در امثال اينگونه روايات كه نظيرش را در آينده نيزخواهيم خواند-مانند داستان شق صدر-مى گوئيم:اگر روايت صحيحى در اينباره بدست ما برسد،و اصل داستان و يا اجمال آن در حديث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى پذيريم،و استبعادو بعيد دانستن داستان با ذكر شواهد و دليلهائى نظير آنچه شنيديدنمى تواند جلوى اعتقاد و پذيرفتن حديث و روايت معتبر را بگيرد،و خلاصه استبعاد نمى تواند بجنگ حديث معتبر برود،زيرا اگربناى قلمفرسائى و ذكر شاهد و دليل باشد طرفين مى توانند براى مدعاى خود قلمفرسائى كرده و دليل بياورند،و بلكه همانگونه كه خوانديد،همان دليلهائى را كه يك طرف دليل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف ديگر همان ها را شاهد و دليل برصحت و تقويت داستان مى داند،و از اينرو بايد بسراغ سند اين روايت برويم و براى ما بى اعتبارى اين روايات و احاديث درحدى كه برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته اند هنوز ثابت نشده است.

و بلكه مى توانيم بگوئيم اگر ما اين داستان را از بعد ديگرى بنگريم،همانگونه كه ذكر شد مى توانيم دليل بر كمال ايمان عبد المطلب بگيريم نه دليل بر ضعف ايمان او بخداى تعالى و ياخداى نكرده نشانه بى ايمانى او،زيرا عبد المطلب اينكار را براى تقرب هر چه بيشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى ديگركه برخى عمدا يا اشتباها فهميده اند چنانچه در گفته هاى برادرمحترم ما بود،و از اينرو مى بينيم محدث خبير و متتبع بزرگوارشيعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همين بعد مورد بحث قرارداده و از روى همين ديد مى نگرد،و بدون ذكر سند و بعنوان يك داستان مسلم در كتاب نفيس خود«مناقب آل ابيطالب »اينگونه عنوان مى كند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال اسماعيل عليه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذكور ان ينحراحدهم للكعبة شكرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،يا بني ماتقولون في نذري؟فقالوا:الامر اليك،و نحن بين يديك فقال:

لينطلق كل واحد منكم الى قدحه و ليكتب عليه اسمه ففعلوا و اتوه بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او في عهده اذ كان مولاي و كنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعيش بعده

فقدمهم ثم تعلق باستار الكعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الركن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائكة الكرام،اللهم انت خلقت الخلق لطاعتك،و امرتهم بعبادتك،لا حاجة منك في كلام له »ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم اليك اسلمتهم و لك اعطيتهم،فخذ من احببت منهم فاني راض بما حكمت،و هب لي اصغرهم سنا فانه اضعفهم ركنا»ثم انشا يقول:

يا رب لا تخرج عليه قدحي و اجعل له واقية من ذبحي

فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه في الكعبة،و قال:

هذا بني قد اريد نحره و الله لا يقدر شي ء قدره فان يؤخره يقبل عذره

و هم بذبحه فامسك ابو طالب يده و قال:

كلا و رب البيت ذي الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب

ثم قال:«اللهم اجعلني فديته،وهب لي ذبحته »،ثم قال:

خذها اليك هدية يا خالقي روحي و انت مليك هذا الخافق

و عاونه اخواله من بني مخزوم و قال بعضهم: يا عجبا من فعل عبد المطلبי? ذبحه ابنا كتمثال الذهب فاشاروا عليه بكاهنة بني سعد فخرج في ثمان ماة رجل و هو يقول:

تعاورني امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللني دفعا نذرت و نذر المرء دين ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تكملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاكملهم عشرا فلما هممت ان افي ء بذاك النذر ثار له جمعا يصدونني عن امر ربي و انني سارضيه مشكورا ليلبسني نفعا

فلما دخلوا عليها قال:

يا رب اني فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:كم دية الرجل عندكم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على الابل فانحروها،و ان خرج عليه فزيدوا في الابل عشرة عشرة حتى يرضى ربكم،و كانوا يضربون القداح على عبد الله و على عشرة فيخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج القداح على الابل فكبر عبد المطلب و كبرت قريش،و وقع عبد المطلب مغشيا عليه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه على اكتفاهم،فلما افاق من غشيته قالوا:قد قبل الله منك فداء ولدك،فبينا هم كذلك فاذا بهاتف يهتف في داخل البيت و هو يقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى،فقال عبد المطلب:

القداح تخطى ء و تصيب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على الابل فارتجز يقول:

دعوت ربي مخلصا و جهرا يا رب لا تنحر بني نحرا فنحرها كلها فجرت السنة في الدية بماة من الابل (9)

كه چون تقريبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى كنيم.اما روايت رابتمامى براى دوستان متتبعى كه بخصوص با تاريخ و ادبيات عرب آشنا هستند نقل كرديم تا معلوم شود كه هدف عبد المطلب از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت ها يك هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اينكار انجام گرفته، و همه جاسخن از خدا و ايثار و فداكارى در راه او و دعا و نيايش بدرگاه اوبوده،و مى توان اين داستان را به گونه اى كه ابن شهر آشوب «ره »

نقل كرده نمونه اى از عالى ترين تجليات روحى و ايثار و گذشت و فداكارى عبد المطلب دانست،و بهترين پاسخ براى امثال فخر رازى بشمار آورد،و اين شبهه را نيز با اين روايت بگونه اى كه نقل شد برطرف كرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نيست ولى از مثل ابن شهر آشوب كه خود خريت اين فن و امين در نقل مى باشد، پذيرفته است.

پى نوشتها:

1-عيون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسير قمى ص 559 و مفاتيح الغيب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سيره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

3-و در پاره اى از تواريخ است كه قرار شد بنزد زن «كاهنه »قبيله بنى سعد كه نامش «سجام »و يا«قطبه »بود و در خيبر سكونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل كنند،و پس از آنكه بنزد وى آمدند او اين راه را بآنها نشان داد،و در روايت صدوق است كه اين پيشنهاد را عاتكه دختر عبد المطلب كرد و عبد المطلب نيز آنرا پسنديد.

4-من لا يحضره الفقيه چاپ مكتبه صدوق ج 3 ص 89.

5-سوره انعام آيه 137.

6-در بحث قبلى گفتيم كه عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.

7-الصحيح من السيرة ج 1 ص 70-69.

8-فروغ ابديت ج 1 ص 94.

9-مناقب آل ابيطالب ج/1 ص 15 و 16

صفحه قبل فهرست صفحه بعد