درسهايي از تاريخ تحليلي اسلام (جلد3)
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


5- علت بازگشت مهاجرين نخست و افسانه «غرانيق »

جمعى از اهل تاريخ و مفسران اهل سنت نقل كرده اند كه سبب مراجعت مهاجرين اول بمكه آن بود كه شنيدند مشركان قريش بخاطر گفتارى كه از رسول خدا(ص)شنيده اند و در آن گفتار از بتهاى اهل مكه تمجيد و مدح شده است با آنحضرت سازش و صلح كرده و دشمنيها بر طرف شده و ديگر ميان آنهاصفا و صميميت برقرار گشته است.

و آن سخنى را هم كه رسول خدا(ص)بر زبان جارى كرده وموجب صلح و سازش مشركان گشته سخنى بوده كه شيطان هنگام خواندن قرآن بر زبان آنحضرت آورده و بتهاى مشركان رابخوبى و عظمت ياد كرده و آنها را«غرانيق »خوانده است.

و«غرانيق »در لغت عرب جمع «غرنوق »بمعناى پرندگان آبى يا جوانهاى سفيد رو و شاداب ميباشد كه بتها در زيبائى وبلندى جايگاه بدانها تشبيه شده اند.

و اصل اين افسانه دروغ بگونه اى كه در صحيح بخارى وتفسير طبرى و در المنثور و كامل ابن اثير و جاهاى ديگر با مختصراختلاف و اجمال و تفصيل آمده اينگونه است كه رسول خدا(ص) وقتى شدت مخالفت مشركان را با خود ديد دردل آرزو كرد كه اى كاش از جانب خداوند دستورى يا آيه اى ميرسيد كه موجب نزديكى آنها مى گشت و اين اختلاف ودشمنى بر طرف ميشد.

تا آنكه روزى پس از آنكه حدود دو ماه از هجرت مسلمانان به حبشه گذشته بود رسول خدا بنزد مشركان آمد و در كنار آنهانشسته شروع بخواندن سوره نجم كرد و هم چنان آيات اين سوره راخواند تا رسيد به آيه:

« افرايتم اللات و العزى،و مناة الثالثة الاخرى ».

يعنى آيا ديديد لات و عزى و مناة سيمين ديگر را؟

در اينجا شيطان دو جمله بر زبان آنحضرت جارى كرد كه موجب خوشحالى و علاقه مشركان گشت و آن دو جمله اين بودكه بدنبال آن گفت:

« تلك الغرانيق العلى،و ان شفاعتهن لترتجى ».

يعنى اينهايند پرندگان آبى(يا جوانان سفيد روى)بزرگ و براستى كه شفاعت آنها مورد اميد است.

مشركان با شنيدن اين جمله خوشحال شده و تصور كردند كه خداى آنحضرت براى استمالت و دلجوئى آنها اين دو جمله رابر او نازل كرده و براى بتهاى آنها نيز نصيب و بهره اى قرار داده است و مسرور گشتند.مسلمانان نيز كه نميدانستند آنها وحى الهى نيست و شيطان بر زبان او جارى كرده آن جمله ها را با اوقرائت كرده و يقين داشتند كه وحى الهى است و بوسيله جبرئيل نازل گشته...

و بدين ترتيب هم مسلمانان و هم مشركان بقيه آيات اين سوره را بهمراه آنحضرت خواندند تا رسيد به پايان سوره و آيه سجده كه مسلمانان همگى سجده كردند و مشركان نيز بهمراه آنها سجده كردند و وليد بن مغيرة نيز كه حاضر بود ولى بخاطرپيرى و كهولت نتوانست بسجده رود كفى از ريگهاى زمين را برگرفت و بر آنها سجده كرد.و بگفته بخارى همه جن و انس باآنحضرت سجده كردند.

و در برخى از نقلها نيز آمده كه وقتى اين دو جمله بر زبان آنحضرت جارى گشت مشركان مكه از خوشحالى آنحضرت رابر دوش خود گرفته و در اطراف مكه گرداندند...

اين ماجرا گذشت تا چون شب شد جبرئيل بر آنحضرت نازل گشت و رسول خدا(ص)آياتى را كه خوانده بود از سوره نجم باهمان دو جمله اى كه شيطان بر زبانش جارى كرده بود براى جبرئيل خواند،و جبرئيل به آنحضرت عرض كرد:اين دو جمله در وحى الهى نبود،و تازه رسول خدا(ص)فهميد كه آنرا شيطان بر زبان او جارى كرده و سخت نگران شد،و در همين زمينه آيات زير در عتاب و سرزنش رسول خدا(ص)نازل گرديد:

«و ان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره و اذا لا تخذوك خليلا،و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئاقليلا،اذا لاذقناك ضعف الحياة و ضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا...» (22) .

و هر آينه نزديك بود فريبت دهند از آنچه وحى كرديم بسوى تو تادروغ بندى بر ما جز آن را و در آنهنگام تو را دوست خود مى گرفتند،و اگرنبود كه تو را استوار نگه داشتيم همانا نزديك بود كه اندكى بسوى ايشان نزديك شوى،و در آنوقت مى چشانيديم تو را دو چندان زندگى و دو چندان مردن،و سپس نمى يافتى براى خويش در برابر ما ياورى.

و نيز اين آيات در اينباره بر آنحضرت نازل گرديد:

«و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبى الا اذا تمنى القى الشيطان فى امنيته فينسخ الله ما يلقى الشيطان ثم يحكم الله آياته و الله عليم حكيم،ليجعل ما يلقى الشيطان فتنه للذين فى قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و ان الظالمين لفى شقاق بعيد...» (23) .

و نفرستاديم پيش از تو فرستاده اى و نه پيامبرى جز آنكه هرگاه آرزوميكرد مى افكند شيطان در آرزوى او،پس برميانداخت خداوند آنچه راشيطان مى افكند سپس استوار ميداشت خداوند آيتهاى خويش را كه خدادانا و فرزانه است،تا بگرداند آنچه را كه شيطان مى افكند آزمايشى براى آنها كه در دلشان بيمارى است و سنگ دلان،و براستى كه ستمگران دردشمنى دور و دراز هستند.

و اين بود ملخص آنچه در صحيح بخارى و تفسير طبرى ودر المنثور سيوطى و كامل التواريخ ابن اثير و كتابهاى ديگراهل سنت با اجمال و تفصيل نقل شده. (24) ولى اين افسانه دروغ و باطل گذشته از اينكه با مبانى اعتقادى و اصول ما مخالف است (25) و سند معتبرى هم از نظر ماندارد،با خود همين آيات نيز يعنى با آيات سوره نجم و سوره اسراء و حج نيز سازگار نيست و مخالفت دارد،و بعبارت ديگرشاهد و دليل بر بطلان آن در خود اين آيات بوضوح ديده ميشود.

زيرا در خود سوره مباركه نجم،قبل از آيه «ا فرايتم اللات و العزى...»خداى تعالى درباره رسول خدا(ص)ميفرمايد:

«...و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى...».

و او از روى هوى و هوس سخن نمى گويد و نيست آن(سخن او)جزوحى كه بدو وحى ميشود...

و پس از آن نيز ميفرمايد:

«...الكم الذكر و له الانثى،تلك اذا قسمة ضيزى،ان هى الاسماء سميتموها انتم و آباؤكم ما انزل الله بها من سلطان...».

-آيا از آن شما است نر و از آن او است ماده؟اين قسمتى است ناهنجار،نيست آن(بتها)جز نامهائى كه شما و پدرانتان آنها را بدان ناميده ايد و خدا براى آنها فرمانروائى نفرستاده...

كه براى هر كس اطلاع مختصرى از معانى قرآن و ادبيات عرب داشته باشد بخوبى روشن است كه آيات قبل و بعد اين دوجمله كه ادعا كرده اند شيطان به دهان رسول خدا گذارده هيچگونه سازشى با آن ندارد،و چگونه ممكن است كه خدابفرمايد:اين پيغمبر از پيش خود چيزى نميگويد و هر چه ميگويدوحى الهى است...و از آنسو شيطان جملاتى بر زبان اوبگذارد...؟

و چگونه ممكن است كه پيامبر گفته باشد:اين بتها همانندمرغان دريائى بلند جايگاه هستند و اميد به شفاعتشان ميرود،وبلا فاصله پس از آن بگويد:اين چه نامهائى است كه شما روى آنها گذارده ايد؟اينها نيست جز نامهائى كه شما خود و پدرانتان بر آنها نهاده و خدا چنين فرمانروائى براى آنها فرو نفرستاده؟!

و يا در آيات سوره اسراء كه خداوند صريحا ميفرمايد:ما تو رااز افتراء و دروغ بستن نگاه داشتيم و گرنه نزديك بود به آنهامتمايل شوى...؟

و آيات سوره حج نيز كه به اتفاق مفسران در مدينه نازل شده نمى تواند مربوط به داستانى باشد كه هفت سال قبل از هجرت اتفاق افتاده؟

و بهر صورت مربوط ساختن اين آيات به داستان مزبور هيچ راه و دليلى ندارد،و بهمين هت بسيارى از دانشمندان و اهل تفسير نيز اين داستان را منكر شده و آن را دروغ و مجعول دانسته اند مانند محمد بن اسحاق و قاضى عبد الجبار و بيهقى ورازى و ديگران و غالبا گفته اند:اين داستان از مجعولات زنديقان و دسيسه ملحدان بوده،كه ميخواسته اند بدينوسيله چهره مقدس رسول خدا(ص)را مشوه سازند و آيات قرآنى و تعليمات اسلامى را زير سئوال ببرند و براى اطلاع بيشتر بايد به كتابهائى كه بتفصيل در اينباره قلمفرسائى كرده اند مراجعه نمائيد. (26)

و انگيزه بازگشت مهاجران نيز چنانچه برخى احتمال داده اند آن بود كه پس از هجرت آنها بحبشه و اسلام جمعى ازبزرگان قريش و ديگران كه در همان ماهها اتفاق افتاد مشركان قريش بفكر افتادند كه اين شكنجه و آزارها كه سودى نداشت بلكه اثر معكوس پيدا كرد و خوب است اگر چه موقت هم شده دست از شكنجه و آزار مسلمين بردارند و راه ديگرى را براى جلوگيرى از گسترش اسلام در پيش گيرند،وبهمين منظور مدتى دست از آزار مسلمانها كشيدند و اين خبربگوش مهاجران رسيد و خيال كردند تصميم آنها عوض شده و ياتحولى ايجاد گرديده...

و از طرفى براى نجاشى پادشاه حبشه نيز اتفاق ناگوارى افتاد و جمعى از مردم كشورش بر ضد او قيام كردند (27) ،ومسلمانان مهاجر كه مورد حمايت او بودند بفكر افتادند بهتر است در اين موقعيت از حبشه خارج شوند تا از ناحيه آنها مشكلى براى نجاشى پيش نيايد،و اين دو جهت سبب شد كه آنها تصميم به بازگشت گرفتند.بشرحى كه قبل از اين گذشت...

پس از هجرت به حبشه

مهاجران در حبشه سكونت كرده و دور از آنهمه آزار وشكنجه اى كه در مكه بجرم پذيرفتن حق و ايمان بخدا و پيغمبر اوميديدند زندگى آرام و بى سر و صدائى را در محيطى امن شروع كردند،اگر چه هجرت از وطن مالوف و دست كشيدن از خانه وزندگى و كسب و كار براى آنها دشوار و سخت بود ولى در برابرآنهمه آزار و شكنجه و ناسزا و تمسخر و محروميتهاى ديگرى كه در مكه داشتند اين سختيها بحساب نمى آمد تا چه رسد كه آنهارا غمناك و متاثر سازد.

از آنسو مشركين مكه كه از ماجرا مطلع شده و ديدندمسلمانان از چنگالشان فرار كرده و در حبشه بخوشى و آسايش بسر مى برند در صدد برآمدند تا بهر ترتيبى شده بلكه بتوانند آنها رابمكه باز گردانده و بدين ترتيب از مهاجرت افراد ديگر جلوگيرى كرده و ضمنا از انتشار اسلام بساير نقاط و كشورها-كه از آن بيمناك بودند-ممانعت بعمل آورند.

بهمين منظور انجمنى تشكيل داده و قرار شد دو نفر را به نمايندگى از طرف خود بنزد نجاشى بفرستند و هدايائى هم درنظر گرفتند كه بهمراه آندو براى وى ارسال دارند و از او بخواهندافراد مزبور را هر چه زودتر بمكه باز گرداند.

اين دو نفرى را كه انتخاب كردند يكى عمرو بن عاص وديگرى عمارة بن وليد (28) بود،عمرو بن عاص به زيركى و سخنورى و شيطنت معروف بود و عمارة بن وليد يكى از رشيدترين وزيباترين جوانان مكه و شخص شاعر و جنگجوئى بوده،و چون خواستند حركت كنند عمرو بن عاص همسر خود را نيز با خود برد-و شايد هم روى درخواست خود آن زن،عمرو بن عاص او رابهمراه خود برده-.

اينان به جده آمده و چون سوار كشتى شدند مقدارى شراب نوشيدند و در حال مستى عمارة بعمرو بن عاص گفت:به زنت بگو مرا ببوسد،عمرو عاص از اينكار خوددارى كرد،و عمارة نيزدر صدد بر آمد تا عمرو عاص را بدريا انداخته غرق كند و با همسراو در آميزد،و بدين منظور هنگامى كه عمرو عاص بى خبر ازمنظور او بكنار كشتى آمده بود و امواج دريا را تماشا ميكرد ازپشت سر او را حركت داد و بدريا انداخت ولى عمرو عاص باچابكى خود را بطناب كشتى آويزان كرد و بكمك كاركنان كشتى و مسافران ديگر خود را از سقوط در دريا نجات داد-و هيچ بعيد نيست تمام اين جريانات طبق نقشه همان زن و دسيسه اى كه او داشته و عمارة را به اجراى آن وادار كرده انجام شده باشدو بهر ترتيب كه بود عمرو عاص نجات يافت ولى روى زيركى وسياستى كه داشت اين جريان را حمل بر شوخى كرده و چنانچه عمارة مدعى شده بود كه غرضى جز شوخى نداشتم عمرو عاص باخنده ماجرا را برگزار كرد اما كينه او را در دل گرفت تا درفرصت مناسبى اين عمل او را تلافى كند و انتقام خود را بگيرد.

در پيشگاه نجاشى

و بهر صورت عمرو عاص و عمارة به حبشه وارد و بگفته برخى قبل از آنكه بنزد نجاشى بروند پيش درباريان و سركردگان لشكر و بزرگان حبشه كه سخنشان نفوذ و تاثيرى در نجاشى داشت رفته و هدايائى نزد ايشان بردند،و ماجراى خود و هدف و منظورمسافرتشان را بحبشه بآنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقيده وهمراه كردند كه چون در پيشگاه نجاشى سخن از مهاجرين مكه بميان آمد شما هم ما را كمك كنيد تا نجاشى را راضى كرده اجازه دهد ما اين افراد را بمكه باز گردانيم،و آنها را تسليم ماكند.

آنها نيز قول همه گونه مساعدت و همراهى را بعمرو عاص وعمارة دادند،و براى ملاقات آنها وقت گرفته آنانرا بنزد نجاشى بردند،و چون هداياى قريشى را نزد نجاشى گذارده و نجاشى ازوضع قريش و بزرگان مكه جويا شد آندو در پاسخ اظهار داشتند:

اى پادشاه!گروهى از جوانان نادان و بى خرد ما بتازگى ازدين خود دست كشيده و آئين تازه اى آورده اند كه نه دين ما است و نه دين شما،و اينان اكنون بكشور شما گريخته و بدين سرزمين آمده اند،بزرگان ايشان يعنى پدران و عموها و رؤساى عشيره وقبيله هاشان ما را پيش شما فرستاده تا دستور دهيد آنها را بنزدقريش كه بوضع و حالشان آگاه ترند باز گردانند.

سكوتى مجلس را فرا گرفت،عمارة و عمرو عاص نگرانند تامبادا نجاشى دستور دهد مهاجرين را احضار كرده و با آنها دراينباره گفتگو كند،زيرا چيزى براى بهم زدن نقشه شان بدتر از اين نبود كه نجاشى آنها را ببيند و سخنانشانرا بشنود.

در اينوقت درباريان و سركردگانى كه قبلا خود را آماده كرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قريش را بگيرند بسخن آمده گفتند:

پادشاها!اين دو نفر سخن براستى و صدق گفتند،و بزرگان اين افراد بوضع حال ايشان داناتر از آنها هستند،و اختيارشان نيزبدست آنها است،بهتر همان است كه اين افراد را بدست اين دوبسپاريد تا بشهر و ديارشان باز گردانند و بدست بزرگانشان بسپارند!

نجاشى با ناراحتى و خشم گفت:بخدا سوگند تا من اين افراد را ديدار نكنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان رابدست ايندو نفر نخواهم داد،اينان در كنف حمايت منند و بمن پناه آورده اند،نخست بايد آنها را بدينجا دعوت كنم و جستجو وپرسش كنم ببينم آيا سخن اين دو نفر درباره آنها راست است يانه،اگر ديدم اين دو راست ميگويند آنها را به ايشان خواهم سپردو گرنه از ايشان دفاع خواهم كرد و تا هر زمانى كه خواسته باشند،در اين سرزمين بمانند و در كمال آسايش بسر برند.

مهاجرين در حضور نجاشى

نجاشى بدنبال مهاجرين فرستاد و آنانرا بمجلس خويش احضار كرد،مهاجرين كه از ماجرا و علت احضارشان از طرف پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنى كرده و درباره اينكه چگونه بانجاشى سخن بگويند بمشورت پرداختند،و پس از مذاكراتى كه انجام شد تصميم گرفتند در برابر نجاشى و سركردگان او از روى راستى و صراحت سخن بگويند و تمام پرسشهائى را كه ممكن است از ايشان بكنند بدرستى و از روى صدق و صفا پاسخ گويند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بيانجامد،و از ميان خودجعفر بن ابيطالب را براى سخن گفتن و پاسخگوئى انتخاب كردند،و در پاره اى از روايات نيز آمده كه خود جعفر بآنهاگفت:پاسخ سؤالات را بمن واگذار كنيد و كسى با آنها سخن نگويد.

و بدين ترتيب مهاجرين وارد مجلس نجاشى شده و بى آنكه در برابر نجاشى بخاك افتاده و مانند ديگران او را سجده كنند هركدام در جائى جلوس كردند.

يكى از رهبانان به مهاجرين پرخاش كرده گفت:براى پادشاه سجده كنيد!

جعفر بن ابيطالب بدو رو كرده گفت:ما جز براى خداوندبراى ديگرى-سجده نمى كنيم،عمرو عاص كه از احضار آنهاناراحت و خشمگين بود و بدنبال بهانه اى مى گشت تا آنها راپيش نجاشى افرادى نا منظم و ماجراجو معرفى كند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اينجا فرصتى بدست آورده گفت:

قربان!مشاهده كرديد چگونه اينها حرمت پادشاه را نگاه نداشته و سجده نكردند و سپس به انتظار پاسخ شاه نشست.

مجلسى بود آراسته و كشيشهاى مسيحى در اطراف نجاشى نشسته كتابهاى انجيل را باز كرده و پيش خود گذارده بودند ومنتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اينها رفتار كرده و بااين ماجراى تازه چه خواهد گفت،در اينوقت نجاشى لب گشوده گفت:

اين چه آئينى است كه شما براى خود برگزيده و انتخاب كرديد كه نه آئين قوم و عشيره شما است و نه آئين مسيح و دين من است و نه آئين هيچيك از ملتهاى ديگر؟

جعفر بن ابيطالب كه خود را آماده براى پاسخگوئى كرده بودبا كمال شهامت لب بسخن باز كرده در پاسخ چنين گفت (29) :

پادشاها!ما مردمى بوديم كه بوضع زمان جاهليت زندگى را سپرى مى نموديم!بتهاى سنگى و چوبى را پرستش مى كرديم،گوشت مردار ميخورديم!كارهاى زشت را انجام مى داديم،براى فاميل و ارحام خود حشمتى نگاه نميداشتيم،نسبت بهمسايگان بدرفتارى مى كرديم، نيرومندان ما به ناتوانان زورگوئى ميكردند...و اين وضع ما بود تا آنكه خداى تعالى پيغمبرى را در ميان ما مبعوث فرمود كه ما نسب او را مى شناختيم،راستى و امانت و پاكدامنى او براى ما مسلم بود،اين مرد بزرگوار ما را بسوى خداى يكتا دعوت كرد و بپرستش و يگانگى او آشنا ساخت،بما فرمود:دست از پرستش بتان سنگى و آنچه پدرانتان مى پرستيدند برداريد،و براستگوئى و امانت و صله رحم،نيكى بهمسايه سفارش كرد،از كارهاى زشت،و خوردن مال يتيمان،و تهمت زدن به زنان پاكدامن...و امثال اينكارهاى ناپسند جلوگيرى فرمود،بما دستور داد خداى يگانه را بپرستيم و چيزى را شريك او قرار ندهيم،ما را بنماز و زكاة و عدالت و احسان و كمك بخويشان امر فرمود و از فحشاء و منكرات و ظلم و تعدى وزور نهى فرمود...و خلاصه يك يك دستورات اسلام را براى نجاشى برشمرد.

آنگاه نفسى تازه كرد و دنباله گفتار خود را چنين ادامه داد:

...پس ما او را تصديق كرده و بوى ايمان آورديم،و از وى در آنچه از جانب خداى تعالى آورده بود پيروى كرديم خداى يكتا را پرستش كرديم،آنچه را بر ما حرام كرده و از ارتكاب آنهانهى فرموده انجام نداديم،حلال او را حلال و حرامش را حرام دانستيم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را بمرحله اجرادر آورديم.

...قريش كه چنان ديدند دست به شكنجه و آزار ما گشودندو با هر وسيله كه در اختيار داشتند كوشيدند تا ما را از پيروى اين آئين مقدس بازدارند و به پرستش بتان باز گردانند،و به انجام كارهاى زشتى كه پيش از آن حلال و مباح ميدانستيم وادارند،هنگامى كه ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شكنجه وسخت گيريهاى آنها مشاهده كرديم و ديديم اينان مانع انجام دستورات دينى ما ميشوند بكشور شما پناه آورديم،و از ميان سلاطين و پادشاهان دنيا شخص شما را انتخاب كرديم و به عدالت شما پناهنده شديم بدان اميد كه در جوار دالت شماكسى بما ستم نكند.

در اينجا جعفر لب فرو بست و ديگر سخنى نگفته سكوت كرد.

ايمان نجاشى به گفته هاى جعفر

نجاشى- كه سخت تحت تاثير سخنان جعفر قرار گرفته بودگفت:آنچه گفتى همانست كه عيسى بن مريم براى تبليغ آنهامبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس بجعفر گفت:آيا ازآنچه پيغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چيزى بخاطردارى؟

جعفر- آرى.

نجاشى-پس بخوان.

جعفر شروع كرد بخواندن سوره مباركه مريم (30) و آيات آنراخواند تا رسيد به اين آيه مباركه:

«و هزي اليك بجذع النخلة تساقط عليك رطبا جنيا...»

نجاشى و حاضران كه سر تا پا گوش شده بودند از شنيدن اين آيات چنان تحت تاثير قرار گرفتند كه سيلاب اشكشان از چهره سرازير گشت و قطرات اشك از محاسن انبوه نجاشى سرازير شدو كشيشان نيز بقدرى گريستند كه اشك ديدگانشان روى صفحات انجيلهائى كه در برابرشان باز بود بريخت...آنگاه نجاشى لب گشوده گفت:

بخدا سوگند سخن حق همين است كه پيغمبر شما آورده و باآنچه عيسى آورده هر دو از يك جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشيد كه بخدا هرگز شما را به اين دو نفر تسليم نخواهم كرد.

عمرو عاص گفت:پادشاها!اين پيغمبر مخالف با ما است آنها را بسوى ما باز گردان!نجاشى از اين حرف چنان خشمناك شد كه مشت خود را بلند كرده بسختى بصورت عمرو عاص كوفت چنان كه خون از روى او جارى گرديد،سپس بدو گفت: بخدا اگر نام او را ببدى ببرى جانت را خواهم گرفت.آنگاه روبجعفر كرده گفت:شما در همين سرزمين بمانيد كه در امان وپناه من خواهيد بود.

عمرو عاص كه ديگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمى ديدبرخاسته و با چهره اى درهم و افسرده بخانه آمد و هر چه فكر كردنتوانست خود را راضى كند كه بمكه باز گردد،و در صدد برآمد تابهانه تازه اى براى استرداد مهاجرين نزد نجاشى پيدا كرده درخواست خود را مجددا نزد او عنوان كند،و بهمين منظور روزديگر دوباره بدربار نجاشى رفته اظهار كرد:

پادشاها!اينان درباره مسيح سخن عجيبى دارند عقيده آنهادرباره آنحضرت بر خلاف عقيده شما است آنها را حاضر كنيد و عقيده شانرا در اينباره جويا شويد!

فرستاده نجاشى بنزد مهاجرين آمد و پيغام شاه را باطلاع آنهارسانيد.آنان كه تازه خيالشان آسوده شده بود دوباره بفكرفرو رفته و براى پاسخ نجاشى انجمن كرده و با هم گفتند:

درباره حضرت عيسى چه پاسخى به نجاشى بدهيم؟

همگى گفتند:ما در پاسخ اين پرسش نيز همانى را كه خداوند در قرآن بيان فرموده ميگوئيم اگر چه به آوارگى وبازگشت ما بيانجامد!و پس از آن تصميم برخاسته بنزد نجاشى آمدند،و چون از آنها درباره عيسى پرسيد باز جعفر بن ابيطالب بسخن آمده گفت:

ما همان را ميگوئيم كه پيامبر ما از جانب خداى تعالى آورده،يعنى ما معتقديم كه حضرت عيسى بنده خدا و پيامبر او وروح خدا و كلمه الهى است كه به مريم بتول القاء فرموده است.

نجاشى در اينوقت دست خود را بطرف چوبى كه روى زمين افتاده بود دراز كرده و آنرا برداشت و گفت:بخدا سخنى كه تودرباره عيسى گفتى با آنچه حقيقت مطلب است از درازى اين چوب تجاوز نمى كند و سخن حق همين است كه تو ميگوئى.

اين گفتار نجاشى بر صاحب منصبان مسيحى كه در كناروى ايستاده بودند قدرى گران آمد و نگاهى بعنوان اعتراض بهم كردند،نجاشى كه متوجه نگاههاى اعتراض آميز ايشان شده بود رو بدانها كرده و بدنبال گفتار خود ادامه داده گفت:

-اگر چه بر شما گران آيد!

سپس رو بمهاجرين كرده گفت:شما با خيالى آسوده بهر جاى حبشه كه ميخواهيد برويد،و مطمئن باشيد كه در امان ما هستيد،و كسى نمى تواند بشما گزندى برساند و اين جمله راسه بار تكرار كرد كه گفت:

-برويد كه اگر كوهى از طلا بمن بدهند هرگز يكتن از شمارا آزار نخواهم كرد!

آنگاه باطرافيان خود گفت:هداياى اين دو نفر را كه براى ماآورده اند به آنها مسترد داريد و پس بدهيد چون ما را به آنهانيازى نيست.

دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عمارة

فرستادگان قريش با كمال ياس و افسردگى آماده بازگشت بمكه شده و دانستند كه نمى توانند عقيده نجاشى را درباره دفاع از مهاجرين تغيير دهند،در اينجا عمرو عاص در صدد انتقام عملى كه عمارة درباره او انجام داده بود برآمد و در خلال روزهائى كه در حبشه بسر مى بردند و رفت و آمدى كه بمجلس نجاشى كرده بودند متوجه شده بود كه عمارة نسبت به كنيزك زيبائى كه هر روزه در مجلس عمومى نجاشى حاضر ميشد و بالاى سر او مى ايستاد متمايل گشته و از نگاههاى كنيزك نيزدريافت كه وى نيز مايل به عمارة شده است.

بفكر افتاد كه از همين راه انتقام خود را از عمارة بگيرد و ازاينرو وقتى بخانه برگشتند به عمارة گفت:

-گويا كنيز نجاشى به تو علاقه اى پيدا كرده و تو هم به اودل بسته اى؟گفت:آرى.عمرو عاص او را تحريك كرد تا وسيله مراوده بيشترى را با او فراهم سازد و براى انجام اينكار نيز او راراهنمائى كرد تا تدريجا وسيله ديدار آندو با يكديگر فراهم گرديد،و عمارة پيوسته ماجرا را براى او تعريف ميكرد،وعمرو عاص نيز با قيافه اى تعجب آميز كه حكايت از باور نكردن سخنان او مى كرد بدو ميگفت:گمان نمى كنم به اين حد دراينكار توفيق پيدا كرده باشى،تا روزى بدو گفت:

اگر راست ميگوئى به كنيزك بگو:مقدارى از آن عطرمخصوص نجاشى-كه نزد شخص ديگرى يافت نمى شود-براى تو بياورد،آنوقت است كه من سخنان تو را باور ميكنم؟

عمارة نيز از كنيزك درخواست كرد تا قدرى از همان عطرمخصوص را براى او بياورد و كنيزك نيز اينكار را كرد و چون عطر مخصوص بدست عمرو عاص رسيد به عمارة گفت: اكنون دانستم كه راست ميگوئى!و پس از آن مخفيانه بنزد نجاشى آمدو اظهار كرد:ما در اين مدتى كه در حبشه بوده ايم بخوبى از خوان نعمت سلطان بهره مند و برخوردار گشته و پذيرائى شديم وشما حق بزرگى بگردن ما پيدا كرده ايد اكنون كه قصد بازگشت داريم خواستم بعنوان قدردانى و نمك شناسى مطلبى را-كه بازندگى خصوصى پادشاه ارتباط دارد-بعرض برسانم و طبق وظيفه اى كه دارم آنرا بسمع مبارك برسانم،و آن مطلب اين است كه اين رفيق نمك ناشناس من كه براى رساندن پيغام بزرگان قريش بدربار شما آمده شخص خيانتكارى است و نسبت به پادشاه خيانت بزرگى را مرتكب شده و با كنيزك مخصوص شما روابط نامشروعى برقرار كرده و نشانه اش هم اين عطرمخصوص پادشاه است كه كنيزك براى او آورده است!

نجاشى عطر را برداشته و چون استشمام كرد بسختى خشمگين شد و در صدد قتل عمارة بر آمد اما ديد اين كاربرخلاف رسم و آئين پادشاهان بزرگ است كه فرستاده وپيغام آور را نمى كشند از اين رو طبيبان را خواست و به آنهاگفت كارى با اين جوان بكنيد كه بقتل نرسد ولى از كشتن براى او سخت تر باشد،آنها نيز داروئى ساختند و آنرا در آلت عمارة تزريق كرده داخل نمودند و همان موجب ديوانگى و وحشت او ازمردم گرديد و مانند حيوانات وحشى سر به بيابان نهاد و در ميان آن حيوانات با بدن برهنه بسر ميبرد و هرگاه انسانى را ميديدبسرعت ميگريخت و فرار ميكرد،عمرو عاص نيز بمكه بازگشت و ماجرا را باطلاع بزرگان قريش رسانيد و پس از مدتى نزديكان عمارة بفكر افتادند كه او را در هر كجا هست پيدا كرده بمكه بازگردانند و بدين منظور چند نفر بحبشه آمدند و در بيابانها بدنبال عمارة بجستجو پرداختند و بالاخره او را در حاليكه ناخنها وموهاى بدنش بلند شده بود و بوضع رقت بارى در ميان حيوانات وحشى بسر مى برد در سر آبى مشاهده كردند و هر چه خواستند اورا بگيرند و با او سخن بگويند نتوانستند و بهر سو كه ميرفتند اوميگريخت تا بناچار بوسيله ريسمان و طناب او را به دام انداختندولى همينكه بدست ايشان افتاد شروع بفرياد كرد و مانندحيوانات وحشى ديگر كه گرفتار ميشود همچنان فرياد زد وبدنش مى لرزيد تا در دست آنها تلف شد.

و بدين ترتيب ماجرا پايان يافت و ضمنا اين ماجرا درس عبرتى براى شرابخواران و شهوت پرستان گرديد و در صفحات تاريخ ثبت شد.

نگارنده گويد:بر طبق پاره اى از روايات كه در دست هست نجاشى پس از اين ماجرا به رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آوردو بدست جعفر بن ابيطالب مسلمان شد،و هداياى بسيارى براى پيغمبر اسلام فرستاد،و هنگامى كه نجاشى از دنيا رفت رسولخداصلى الله عليه و آله و سلم در مدينه بود و مرگ او را به اصحاب خبر داد و از همانجا بر او نماز

خواندند،بشرحى كه در جاى خودمذكور خواهد شد.انشاء الله تعالى.

پى نوشتها:

1- سوره مائده آيه 82.

2- سيره ابن هشام ج 1 ص 321، كامل التواريخ ج 2 ص 76 و تاريخ طبرى ج 2 ص 70.

3- مجمع البيان ج 3 ص 233.يعنى در آنجا پادشاه شايسته و صالحى است كه به كسى ظلم نمى كند و كسى نيز در كنار او مورد ظلم و ستم واقع نمى شود.

4- سيرة النبويه ابن كثير ج 2 ص 17.

5- سوره بقره آيه 218.

6- سوره توبه آيه 20.

7- سوره انفال آيه 74.

8- سوره نحل آيه 41.

9- سوره آل عمران آيه 195.

10- سوره نساء آيه 97-100.

11- جنگهاى صليبى از 1096 تا 1291 ميلادى نوشته هانز پروتز...

12- خاتم پيامبران ج 1 ص 237-243.

13- به آيه 41 سوره نحل و 99 سوره نساء رجوع شود.

14- منظور آيات 218 سوره بقره و آيه 20 سوره توبه و آيه 72 سوره انفال مى باشد.

15- تفسير الميزان ج 5 ص 54.

16- سوره توبه آيه 97.

17- سوره حجرات آيه 14.

18- و برخى سبب اين خبر را نيز داستان غرانيق ذكر كرده اند كه ما در بخش آينده بطلان آن داستان را براى شما بتفصيل ذكر خواهيم كرد.

19- سيرة المصطفى هاشم معروف ص 165.

20- سيرة المصطفى-هاشم معروف-ص 177.

21- چنانچه ابن كثير نيز آنرا ترجيح داده است(سيرة النبوية ابن كثير ج 2 ص 6).

22- سوره اسراء آيه 72.

23- سوره حج آيه 52.

24- كامل ابن اثير ج 2 ص 77 تفسير طبرى ج 17 ص 131 در المنثور ج 4 ص 266الصحيح من السيرة بنقل از كتابهاى ديگر اهل سنت ج 2 ص 64 و تاريخ طبرى ج 2 ص 75.

25- از جمله موضوعاتى كه اجماع امت اسلامى بر آن قرار گرفته مصونيت و عصمت رسول خدا(ص)در مسائل مربوط به احكام شرايع و تبليغ آيات الهى است،اگر چه دربرخى موضوعات ديگر كه مربوط به آنحضرت است اختلاف كرده اند.

26- به كتاب سيرة المصطفى هاشم معروف ص 169 و الصحيح من السيرة ج 2ص 66 به بعد مراجعه نمائيد.

27- شرح اين ماجرا نيز در سيرة النبويه ابن كثير ج 2 ص 23-28 بتفصيل آمده است.

28- در سيره ابن هشام بجاى عمارة،عبد الله بن ابي ربيعة را ذكر كرده ولى ما از روى تفسيرمجمع و تاريخ يعقوبى و كتابهاى ديگر نقل كرديم،و برخى هم مانند ابن كثير در كتاب سيره خود احتمال داده اند ماجراى عمارة در سفر ديگرى كه پس از جنگ بدر با عمرو عاص به حبشه رفته اند اتفاق افتاده باشد.

29- و در پاره اى از تفاسير در تفسير آيه «و لتجدن اشدالناس عداوة...»- سوره مائده آيه 82 كه داستان را نقل كرده اند چنين است كه نجاشى بجعفر بن ابيطالب گفت:اينان چه ميگويند؟ جعفر پرسيد:چه ميخواهند؟نجاشى گفت:ميخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانيم،جعفر پرسيد:چه ميخواهند؟نجاشى گفت:ميخواهند تا شما را بنزد آنها بازگردانيم،جعفر گفت از ايشان بپرسيد:مگر ما برده و بنده آنهائيم؟عمرو گفت:نه شماآزاديد،گفت:بپرسيد:آيا طلبى از ما دارند كه آنرا ميخواهند؟عمرو گفت:نه ما چيزى ازشما طلب كار نيستيم،گفت:آيا ما كسى از آنها كشته ايم كه مطالبه خون او را از ما مى كنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسيد:پس از ما چه ميخواهيد؟عمرو عاص گفت:اينهااز دين ما بيرون رفته...تا بآخر آنچه در بالا نقل شده.

30- و در بسيارى از تواريخ بجاى سوره مريم سوره كهف ذكر شده ولى آنچه ذكر شد مطابق روايات شيعه در كتاب مجمع البيان و غيره است.

فهرست

قسمت نهم

برخى از معجزات رسول خدا«ص »

مورخين عموما جزء حوادث اين سالها-يعنى سالهاى پنج به بعد از بعثت-و بقول برخى قبل از اين سالها-يعنى سالهاى سوم وچهارم بعثت-يكى دو معجزه بزرگ نيز از رسول خدا(ص) نقل كرده اند،كه ما نيز بطور اجمال-و روى وظيفه اى كه در نگارش سيره و تاريخ زندگانى آنحضرت داريم-دو معجزه از اين معجزات را كه معروف تر و مهمتر است ذيلا براى شما نقل مى كنيم،يكى داستان معراج و ديگرى داستان شق القمر،و براى شرح بيشتر شمارا بكتابهائى كه درباره معجزه و نبوت عامه و خاصه نوشته اند حواله مى دهيم،زيرا بحث تفصيلى در اينباره از وظيفه ما كه تاريخ نگارى و شرح سيره زندگانى آنحضرت است خارج است ويا به اصطلاح مربوط به مسائل كلامى و عقيدتى است نه مسائل تاريخى،ولى با اينحال براى آنكه خواننده محترم تا حدودى بامسئله معجزه و اعجاز آشنا گردد ناچاريم توضيح كوتاهى در اينباره بدهيم:

معجزه چيست؟

معجزه-همانگونه كه از لفظ آن استفاده مى شود-به كارخارق العاده اى گفته مى شود كه مدعيان نبوت براى اثبات مدعاى خود كه ارتباط با عالم غيب و خداى عالم هستى بوده مى آوردند وديگران را نيز بمقابله و معارضه و آوردن مثل آن دعوت مى كنند،و چون كسى مانند آنرا نمى تواند بياورد و عاجز از انجام آن است بدان معجزه مى گويند.

و در اين تعريف قيودى بكار رفته كه بايد براى آنها نيز مختصرتوضيحى بدهيم.

1-آنكه گفته شد«كار خارق العاده »و اين در مقابل كارهاى محال عقلى است كه علماء و دانشمندان گفته اند كه معجزه بركارهائى كه محال عقلى است تعلق نمى گيرد،چنانچه اراده حقتعالى نيز به اينگونه امور تعلق نمى گيرد (1) يعنى معجزه بكارهائى تعلق مى گيرد كه بطور عادت و معمول محال بنظر مى آيد اما عقلاانجام آن كار محال نيست،مانند اژدها شدن عصا،و زنده شدن مرده،و بارور شدن و سبز شدن درخت خشك،و يا طى كردن صدها و يا هزاران فرسنگ راه را بدون وسائل ظاهرى و در زمانهاى بسيار اندك و حتى در يك لحظه و يا نقل و انتقال اجسامى را دراين مدت كوتاه و فاصله زمانى و مكانى،و يا شكافتن كرات آسمانى و اجسام سخت و محكم زمينى مانند صخره ها را با وسائل معمولى مانند عصاى چوبى و امثال اينگونه كارها،كه بطور معمول انجام آنها نياز بداشتن وسائل و گذشت زمانهاى زياد دارد وپيمبران الهى اين كارها را براى اثبات مدعاى خود-كه گاهى مسبوق به درخواست دشمنان و مخالفان بوده و گاهى هم بدون درخواست آنها-بدون اين وسائل و در مدت بسيار اندكى انجام مى دادند و ديگران را نيز به آوردن مانند آن بمبارزه «و تحدى » مى طلبيدند،و نمونه هائى از اين قبيل كه در قرآن نيز آمده است عبارتند از:

عصاى موسى(اژدها شدن و زدن همان عصاى چوبى بسنگ وجوشش دوازده چشمه آب از آن و معجزات ديگرى كه از آن عصاى مقدس و تاريخى ظاهر گرديد)،و ماجراى تخت بلقيس،و زنده شدن مردگان با نفس معجزه آساى حضرت مسيح،و داستان حضرت مريم و ولادت عيسى عليه السلام،و از همين قبيل است داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)،و داستان شق القمر،كه باشرح و توضيحى كه بعدا خواهيم داد ايندو معجزه نيز دليل قرآنى دارد،همه از اين قبيل هستند.

2- دومين مطلبى كه از اين تعريف استفاده مى شود آنست كه آوردن معجزه و قدرت بر انجام آن يكى از نشانه هاى درستى وصدق نبوت انبياء و پيمبران الهى است،يعنى هر كس كه مدعى نبوت و پيامبرى الهى بود يكى از نشانه هائى كه صدق اين ادعا راثابت ميكند آنست كه اگر از او معجزه اى طلب كنند كه انجام آن از نظر عقلى امكان داشته باشد بايد بتواند انجام دهد كه اگرنتوانست معلوم مى شود دروغگو است و به دروغ خود را پيامبر الهى دانسته است.

و اين مطلب دليلهاى عقلى و نقلى فراوانى دارد كه فعلا جاى ذكر آنها نيست.

3- سومين مطلبى كه در اينجا مورد بحث قرار مى گيرد فرق ميان معجزه و سحر و جادو و چشم بندى و امثال آنها است كه كسى فكر نكند معجزه نوعى سحر و جادو است زيرا معجزه به هرعملى كه تعلق بگيرد آن عمل بصورت واقعى آن در خارج وقوع مى يابد ولى سحر و جادو و چشم بندى حقيقت خارجى و واقعيت ندارد بلكه در نظر بيننده صورت مى يابد يعنى مثلا در داستان موسى عليه السلام و ساحران فرعون آنچه موسى انجام داد حقيقت و واقعيت داشت يعنى واقعا عصاى چوبى بصورت يك اژدهاى بزرگ و خطرناك و حيوان درنده و جاندارى در آمده بود و ديگرچوب و عصا نبود،ولى مارهاى ساحران واقعا مار جاندار نبود بلكه همان ريسمانها و طنابهائى بود كه بوسيله داروهاى شيميائى به جست و خيز در آمده و بنظر مردم مارهائى جاندار شده بودند وتعبيرات قرآن در اينباره بسيار جالب است،آنجا كه درباره عصاى موسى سخن ميراند اينگونه تعبير مى كند:

«قال القها يا موسى،فالقاها فاذا هى حية تسعى،قال خذهاو لا تخف سنعيدها سيرتها الاولى » (2) .

كه از تعبيراتى مانند«فاذا هى حية تسعى »و«سنعيدهاسيرتها الاولى »بخوبى روشن مى شود كه آن عصا واقعا بصورت وبلكه به سيرت اژدهائى درآمده بود...ولى در مورد مارهاى ساختگى ساحران مى فرمايد:

«فاذا حبالهم و عصيهم يخيل اليه من سحرهم انها تسعى ». (3)

و در جاى ديگر در اينباره مى فرمايد:

«فلما القوا سحروا اعين الناس و استرهبوهم و جاؤا بسحر عظيم و اوحينا الى موسى ان الق عصاك فاذا هى تلقف ما يافكون » (4) .

كه در اينجا نيز از جمله هاى «يخيل اليه من سحرهم انهاتسعى »و جمله «سحروا اعين الناس »و«ما يافكون »بخوبى معلوم مى شود كه عمل آنها واقعيت نداشت و بهمان تعبير ساده چشم بندى بود و در نظر حاضران آنگونه جلوه مى كرد...

كه البته اين بحث نيز احتياج بتوضيح بيشتر دارد كه ما بهمين مقدار اكتفا مى كنيم.

4- همانگونه كه بزرگان اهل علم و دانش گفته اند:معجزه وانجام آن چيزى نيست كه قانون عليت و معلوليت و اسباب و علل را در جهان بهم بزند و خارج از محدوده علت و معلول و سبب ومسبب باشد،چون اين مسئله كه هيچ پديده اى در اين جهان بدون علت و بدون سبب بوجود نخواهد آمد جزء نواميس خلقت اين جهان هستى و سنت هاى قطعيه الهى است،منتهى از آنجا كه معمولا علل و اسباب حوادث و پديده هاى معمولى عموما محسوس وملموس ما است و در معجزات اينگونه نيست،از اينرو براى مردم عادى اين گمان بوجود مى آيد كه آنها بدون علت و سبب بوجودآمده در صورتيكه قرآن كريم براى همه حوادث جهان علت و سبب ذكر كرده،و همه را معلول اراده و تقدير الهى مى داند مانند آيات زير:

« انا كل شى ء خلقناه بقدر» (5) .

«و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم » (6) .

«ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شى ء قدرا» (7) .

و البته وسائط براى ايجاد اراده حقتعالى گاهى كم و گاهى زياد،گاهى محسوس و گاهى غير محسوس است،و اگر گاهى ماآن وسائط را نديديم يا نتوانستيم با اين اسباب و علل مادى واعضاء و جوارح ظاهرى درك كنيم نمى توانيم آنرا انكار كنيم.

ملاى رومى در ذيل داستان قضاوت حضرت داود درباره گاومى گويد:

چشم بر اسباب از چه دوختيم گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم هست بر اسباب اسبابى دگر در سبب منگر در آن افكن نظر انبياء در قطع اسباب آمدند معجزات خويش بر كيوان زدند بى سبب مر بحر را بشكافتند بى زراعت جاش گندم كاشتند ريگها هم آرد شد از سعيشان پشم بز ابريشم آمد كشكشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درويش و هلاك بو لهب مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند لشگر رفت حبش را بشكند پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو ببالا پر زنددم گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در كفن حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش هم چنين ز آغاز قرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

كه البته در تعبير ايشان هم مسامحه اى وجود دارد ومنظورش از«قطع اسباب »و«رفض اسباب »و«بى سبب »و«قطع سبب »و امثال آنها همان اسباب ظاهرى است،و حرف حق همان است كه در آغاز گويد كه:«هست بر اسباب اسبابى دگر»

بيانى از مرحوم علامه طباطبائى(ره)در اينباره:

مرحوم علامه طباطبائى در اينباره بيان جالبى دارد كه بدنيست قسمتى از آنرا بشنويد: ايشان در ذيل آيه 24-25 سوره بقره در بحثى طولانى رشته بحث را به اينجا مى كشاند كه آياخداوند متعال در مورد خرق عادات و معجزات چه مى كند؟آيامعجزه را بدون بجريان انداختن اسباب مادى و علل طبيعى و به صرف اراده خود انجام مى دهد و يا آنكه در مورد معجزه نيز پاى اسباب را بميان آورده ولى علم ما به آن اسباب احاطه ندارد وخود او به آنها احاطه دارد و بوسيله آنها كارى را كه بخواهدانجام مى دهد آنگاه مى گويد:

«هر دو طريق،احتمال دارد،جز اينكه جمله آخرى آيه سوم سوره طلاق يعنى جمله:«قد جعل الله لكل شى ء قدرا»،كه مطالب ما قبل خود را تعليل مى كند،ومى فهماند بچه جهت(خدا بكارهاى متوكلين و متقين مى رسد؟)دلالت دارد بر اينكه احتمال دوم صحيح است،چون بطور عموم فرموده:خدا براى هر چيزى كه تصوركنى،حدى و اندازه اى و مسيرى معين كرده، پس هرسببى كه فرض شود،(چه از قبيل سرد شدن آتش برابراهيم،و زنده شدن عصاى موسى،و امثال آنها باشد،كه اسباب عاديه اجازه آنها را نمى دهد)،و يا سوختن هيزم باشد،كه خود،مسبب يكى از اسباب عادى است،در هر دو مسبب خداى تعالى براى آن مسيرى و اندازه اى ومرزى معين كرده،و آن مسبب را با ساير مسببات وموجودات مربوط و متصل ساخته،در مورد خوارق عادات آن موجودات و آن اتصالات و ارتباطات را طورى بكارمى زند، كه باعث پيدايش مسبب مورد اراده اش(نسوختن ابراهيم،و اژدها شدن عصا و امثال آن)شود، هر چند كه اسباب عادى هيچ ارتباطى با آنها نداشته باشد،براى اينكه اتصالات و ارتباطهاى نامبرده ملك موجودات نيست،تا هر جا آنها اجازه دادند منقاد و رام شوند،و هر جااجازه ندادند ياغى گردند،بلكه مانند خود موجودات،ملك خدايتعالى و مطيع و منقاد اويند.

و بنابر اين آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه خدايتعالى بين تمامى موجودات اتصالها و ارتباطهائى برقرار كرده، هر كارى بخواهد مى تواند انجام دهد،و اين نفى عليت وسببيت ميان اشياء نيست،و نمى خواهد بفرمايد اصلاعلت و معلولى در بين نيست،بلكه مى خواهد آنرا اثبات كند و بگويد:زمام اين علل همه بدست خداست،و بهر جاو بهر نحو كه بخواهد بحركتش در مى آورد،پس،ميان موجودات،عليت حقيقى و واقعى هست،و هر موجودى باموجوداتى قبل از خود مرتبط است،و نظامى در ميان آنهابرقرار است،اما نه بآن نحويكه از ظواهر موجودات وبحسب عادت در مى يابيم،(كه مثلا همه جا سركه صفرا برباشد)،بلكه بنحوى ديگر است كه تنها خدا بدان آگاه است،(دليل روشن اين معنا اين استكه مى بينيم فرضيات علمى موجود قاصر از آنند كه تمامى حوادث وجود را تعليل كنند).

اين همان حقيقتى است كه آيات قدر نيز بر آن دلالت دارد،مانند آيه(و ان من شى ء الا عندنا خزائنه،و ما ننزله الابقدر معلوم،هيچ چيز نيست مگر آنكه نزد ما خزينه هاى آنست،و ما نازل و در خور اين جهانش نميكنيم،مگر به اندازه اى معلوم) (8) و آيه(انا كل شى ء خلقناه بقدر،ما هرچيزيرا بقدر و اندازه خلق كرده ايم) (9) ،و آيه(و خلق كل شى ء،فقدره تقديرا و هر چيزى آفريد،و آنرا به نوعى اندازه گيرى كرد) (10) و آيه(الذى خلق فسوى،و الذى قدرفهدى،آنكسى كه خلق كرد،و خلقت هر چيزيرا تكميل وتمام نمود،و آنكسيكه هر چه را آفريد اندازه گيرى وهدايتش فرمود) (11) و همچنين آيه(ما اصاب من مصيبة فى الارض ولا فى انفسكم،الا فى كتاب من قبل ان نبراها هيچ مصيبتى در زمين و نه در خود شما پديد نمى آيد،مگر آنكه قبل از پديد آوردنش در كتابى ضبط بوده) (12) ،كه درباره ناگواريها است،و نيز آيه(ما اصاب من مصيبة الا باذن الله،و من يؤمن بالله يهد قلبه و الله بكل شى ء عليم،هيچ مصيبتى نمى رسد، مگر باذن خدا،و كسيكه بخدا ايمان آورد،خداقلبش را هدايت مى كند و خدا بهر چيزى دانا است). (13)

آيه اولى و نيز بقيه آيات،همه دلالت دارند بر اينكه هرچيزى از ساحت اطلاق بساحت و مرحله تعين و تشخص نازل ميشود،و اين خدا است كه با تقدير و اندازه گيرى خود،آنها را نازل ميسازد،تقديريكه هم قبل از هر موجودهست،و هم با آن،و چون معنا ندارد كه موجودى درهستيش محدود و مقدر باشد،مگر آنكه با همه روابطى كه با ساير موجودات دارد محدود باشد،و نيز از آنجائيكه يك موجود مادى با مجموعه اى از موجودات مادى ارتباط دارد،و آن مجموعه براى وى نظير قالبند،كه هستى او را تحديدو تعيين مى كند لا جرم بايد گفت:هيچ موجود مادى نيست،مگر آنكه بوسيله تمامى موجودات مادى كه جلوتراز او و با او هستند قالب گيرى شده،و اين موجود،معلول موجود ديگرى است مثل خود.

ممكن هم است در اثبات آنچه گفته شد استدلال كرد بآيه(ذلكم الله ربكم،خالق كلشى ء)اين الله است كه پروردگار شما،و آفريدگار همه كائنات است) (14) .و آيه(ما من دابة الا هو اخذ بناصيتها ان ربى على صراطمستقيم) (15) چون اين دو آيه بضميمه آيات ديگريكه گذشت قانون عمومى عليت را تصديق مى كند،و مطلوب ما اثبات ميشود.

براى اينكه آيه اول خلقت را بتمامى موجوداتى كه اطلاق كلمه(چيز)بر آن صحيح باشد، عموميت داده،و فرموده هر آنچه(چيز)باشد مخلوق خداست،و آيه دومى خلقت را يك و تيره و يك نسق دانسته،اختلافى را كه مايه هرج و مرج و جزاف باشد نفى مى كند.

و قرآن كريم همانطور كه ديديد قانون عمومى عليت ميان موجودات را تصديق كرد،نتيجه ميدهد كه نظام وجود درموجودات مادى چه با جريان عادى موجود شوند،و چه بامعجزه،بر صراط مستقيم است،و اختلافى در طرز كار آن علل نيست،همه بيك و تيره است،و آن اين است كه هر حادثى معلول علت متقدم بر آن است » (16) .

و برخى هم علل زير را كه بايد گفت علل طولى و علل نامرئى است در باب معجزات ذكر كرده اند:

1- علل طبيعى ناشناخته.

2- تاثير نفوس و ارواح پيامبران.

3- علل مجرد از ماده مانند فرشته.

و ما با استفاده از روايات علت چهارمى هم بر آنها اضافه نموده و مى افزائيم و آن دعاى مستجاب مرد الهى است و براى تنوع بحث متن يكى از روايات را كه بصورت داستانى در باب معجزات امام حسن مجتبى عليه السلام وارد شده ذيلا براى شما نقل مى كنيم:

مرحوم كلينى و ابن شهر آشوب و صفار و ديگران بسندهاى خوداز امام صادق عليه السلام روايت كرده اند كه هنگامى امام حسن عليه السلام در برخى از سفرهاى خود كه بمنظور عمره انجام مى داد،از مدينه بيرون رفت و يكى از فرزندان زبير نيز همراه آنحضرت بود،آنها در منزلى از منزلگاهها در كنار آبى فرود آمدندو در زير نخله خرمائى كه از بى آبى خشك شده بود منزل كردندمرد زبيرى سر خود را بلند كرده نگاهى به نخله خشكيده خرما نمود وگفت:

«لو كان فى هذا النخل رطب لاكلنا منه »!

چه خوب بود اگر در اين نخله خرمائى بود كه از آن مى خورديم؟

امام حسن عليه السلام فرمود:

«و انك تشتهى الرطب »؟

-مگر تو ميل به خوردن رطب خرما دارى؟

مرد زبيرى گفت:آرى.

در اينوقت امام حسن عليه السلام كلماتى بر زبان جارى كردكه حاضران نفهميدند ولى ناگهان ديدند نخله خرما سبز شد وبرگ آورد و رطب در آن پديدار گشت!ساربانى كه همراه آنها بودو از وى شتر كرايه كرده بودند با تعجب گفت:

«سحر و الله!»

بخدا سوگند سحر و جادو كرد!

امام حسن عليه السلام فرمود:

«ويلك ليس بسحر و لكن دعوة ابن نبى مستجابة ».

واى بر تو اين سحر و جادو نيست،بلكه دعاى فرزند پيغمبرى است كه مستجاب شده. (17) .

و خلاصه كلام آنكه معجزه و خرق عادت چنان نيست كه كارى نشدنى و محال عقلى را پيمبران الهى انجام مى دادند،بلكه آنها بوسيله وسائل نامرئى كه سر چشمه از تاثير نفوس نيرومند وقوى آنها مى گرفت و يا بكمك فرشتگان الهى انجام ميشد و يا دراثر دعا و يا خواندن اسماء اعظم الهى و يا وسائل ديگرى فاصله هاى زمانى و يا مكانى را كه معمولا براى انجام كارها لازم است به كمترين زمان و مكان تقليل داده و يا صورتهائى را كه تغيير آنهابصورت ديگر سالها و قرنها وقت لازم داشت در كمترين وقت ممكن انجام مى دادند،و اين امر محال و غير ممكنى نبوده،وهم اكنون با پيشرفت علم و تكنيك با مقايسه با زمانهاى قديم نمونه هائى از انجام اينگونه امور را بدست بشر و با كمك علم وصنعت مشاهده ميكنيم-با اين تفاوت كه انبياء الهى بدون اين اسباب و علل ظاهرى و با همان وسائل غير مرئى انجام مى دادند واينها با وسائل مادى و محسوس-مثلا در زمانهاى قديم و با وسائل سفر و نقل و انتقال انسانها و رسيدن خبرها از نقطه اى بنقطه ديگردر آنروزها،گاهى ماهها و يا سالها طول مى كشيد تا انسانى ازنقطه اى از كره زمين بنقطه ديگر سفر كند،و يا خبر و گزارشى ازجائى بجاى ديگر منتقل شود،ولى امروزه همان سفر چند ماهه و ياچند ساله و رسيدن همان خبر در آن مدت طولانى بكمك وسائل جديد در فاصله چند ساعت و يا چند دقيقه و ثانيه انجام مى شود!

و يا تبديل جسمى بى جان و مرده بصورت جسمى جاندار وزنده سابقا سالها وقت لازم داشت كه امروزه خيلى از اين وقتها راكم كرده اند و همچنان در كم كردن فاصله هاى زمانى و مكانى به پيش مى روند...

اين درباره اصل معجزه و اما در مورد معجزات رسول گرامى اسلام و بخصوص دو معجزه

معروف و بزرگى كه اشاره كرديم در آينده مقدارى بحث و تحقيق ميكنيم.

پى نوشتها:

1- در چند حديث كه در كتاب توحيد صدوق و غيره آمده از امام معصوم سئوال شده كه آيا خدا قادر است كره دنيا را در تخم مرغى قرار دهد بنحوى كه نه تخم مرغ بزرگ شودنه دنيا كوچك گردد؟امام عليه السلام مى فرمايد:نسبت عجز بخداى تعالى جايزنيست ولى اين كار هم شدنى نيست،يعنى قدرت خداى تعالى بر امر محال تعلق نخواهد گرفت چون نشدنى است نه اينكه خدا از اين كار عاجز است،و به تعبير ديگرنقص در قابل است نه در فاعل.

2- سوره طه-آيه 19-21.

3- سوره طه-آيه 66.

4- سوره اعراف-آيه 116-117.

5- سوره قمر-آيه 49.

6- سوره حجر-آيه 21.

7- سوره طلاق-آيه 4.

8- سوره حجر-آيه 21.

9- سوره قمر-آيه 49.

10- سوره فرقان-آيه 2.

11- سوره اعلى-آيه 3.

12- سوره حديد-آيه 22.

13- سوره تغابن-آيه 11.

14- سوره مؤمن-آيه 62.

15- سوره هود-آيه 56.

16- تفسير الميزان ج 1 ص 78.

17- اثبات الهداه ج 5 ص 144.

فهرست

قسمت دهم

داستان شق القمر

در مقاله پيشين بحث كوتاهى درباره معجزه و معنا و كيفيت آن بمقدارى كه با بحث تاريخى ما تناسب داشت مطالبى به اطلاع شما رسيد،و اينك برخى از معجزات مشهور رسول خدا(ص)را كه مدرك قرآنى هم دارد و بنا بگفته اهل تاريخ درهمان سالهاى آخر توقف آنحضرت در مكه معظمه اتفاق افتاده براى شما نقل مى كنيم و يكى از آنها داستان شق القمر است كه ضمن چند بخش ذيلا مى خوانيد:

1- تاريخ وقوع اين معجزه

در اينكه اين معجزه در زمان رسول خدا(ص)و در مكه انجام شده اختلافى در روايات و گفتار محدثين نيست و مسئله اجماعى است،ولى در مورد تاريخ آن اختلافى در روايات و كتابها بچشم مى خورد.

از مرحوم طبرسى در اعلام الورى و راوندى در خرائج نقل شده كه گفته اند اين داستان در سالهاى اول بعثت اتفاق افتاد (1) ولى مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان در دو جا ذكر كرده كه اين ماجرا در سال پنجم قبل از هجرت اتفاق افتاد (2) و در يك جاى آن از پاره اى روايات نقل كرده كه:

اين داستان در آغاز شب چهاردهم ذى حجه پنج سال قبل ازهجرت اتفاق افتاد.و مدت آن نيز اندكى بيش نبود.

2- چگونگى ماجرا

در روايات مختلفى كه در تواريخ شيعه و اهل سنت ازابن عباس و انس بن مالك و ديگران نقل شده عموما گفته اند: اين معجزه بنا بدرخواست جمعى از سران قريش و مشركان مانندابو جهل و وليد بن مغيره و عاص بن وائل و ديگران انجام شد،بدين ترتيب كه آنها در يكى از شبها كه تمامى ماه در آسمان بود بنزدرسول خدا(ص)آمده و گفتند:اگر در ادعاى نبوت خود راستگو وصادق هستى دستور ده اين ماه دو نيم شود!رسول خدا(ص) بدانها گفت:اگر من اينكار را بكنم ايمان خواهيد آورد؟ گفتند:آرى،و آنحضرت از خداى خود درخواست اين معجزه راكرد و ناگهان همگى ديدند كه ماه دو نيم شد بطورى كه كوه حرا را در ميان آن ديدند و سپس ماه به هم آمد و دو نيمه آن به هم چسبيد و همانند اول گرديد،و رسول خدا(ص)دوبار فرمود: «اشهدوا،اشهدوا»يعنى گواه باشيد و بنگريد!

مشركين كه اين منظره را ديدند بجاى آنكه به آنحضرت ايمان آورند گفتند!«سحرنا محمد»محمد ما را جادو كرد،و ياآنكه گفتند:«سحر القمر،سحر القمر»ماه را جادو كرد!

برخى از آنها گفتند:اگر شما را جادو كرده مردم شهرهاى ديگر را كه جادو نكرده!از آنها بپرسيد،و چون از مسافران و مردم شهرهاى ديگر پرسيدند آنها نيز مشاهدات خود را در دو نيم شدن ماه بيان داشتند (3) .

و در پاره اى از روايات آمده كه اين ماجرا دو بار اتفاق افتادولى برخى از شارحين حديث گفته اند:منظور از دو بار همان دوقسمت شدن ماه است نه اينكه اين جريان دو بار اتفاق افتاده باشد. (4)

و البته مجموع رواياتى كه درباره اين معجزه وارد شده حدود بيست روايت ميشود كه در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنت مانند بحار الانوار و سيرة النبوية ابن كثير و در المنثور سيوطى وديگران نقل شده.

3- گفتار بزرگان در مورد اجماع و تواتر روايات در اين باره

عموم محدثين و علماى اسلامى درباره وقوع اين معجزه ازرسول خدا(ص)ادعاى اجماع و تواتر روايات را كرده اند چنانچه مرحوم طبرسى از علماى شيعه در مقام رد گفتار مخالف گفته:

«المسلمين اجمعوا على ذلك فلا يعتد بخلاف من خالف فيه...» (5)

مسلمانان بر انجام اين معجزه اجماع دارند و از اينرو بگفتار مخالف اعتنائى نيست.

و ابن شهر آشوب در مناقب گويد:

«اجمع المفسرون و المحدثون سوى عطاء و الحسن و البلخى فى قوله «اقتربت الساعة...»انه اجتمع المشركون.و آنگاه داستان را نقل كرده » (6) .

و از علماى اهل سنت نيز فخر رازى در تفسير مفاتيح الغيب درتفسير سوره قمر گويد:

«المفسرون باسرهم على ان المراد ان القمر حصل فيه الانشقاق...» (7) .

مفسران همگى بر اين عقيده اند كه در ماه انشقاق پديد آمد و دو نيم شد...

و سپس داستان را بهمانگونه كه ما نقل كرديم بيان مى كند. و از قاضى در شفاء نقل شده كه گفته:

«اجمع المفسرون و اهل السنة على وقوع الانشقاق ». (8)

چنانچه ابن كثير در سيرة النبوية گويد:

«و قد اجمع المسلمون على وقوع ذلك فى زمنه عليه الصلاة و السلام و جاءت بذلك الاحاديث المتواترة من طرق متعددة تفيد القطع عند من احاط بها و نظر فيها» (9) .

-مسلمانان اجماع بر وقوع آن در زمان آنحضرت دارند و حديثهاى متواتره نيز از طرق متعدده در اين باره رسيده كه براى هر كس كه بدانها احاطه داشته ودر آنها نظر افكنده موجب قطع خواهد شد.

و مرحوم علامه طباطبائى از دانشمندان و مفسران معاصر نيزفرموده:

«آية شق القمر بيد النبى(ص)بمكة قبل الهجرة باقتراح من المشركين مما تسلمها المسلمون بلا ارتياب منهم ».

-معجزه شق القمر بدست رسول خدا(ص)در مكه پيش از هجرت بنابدرخواست مشركان از موضوعاتى است كه مسلمانها همگى وقوع آنرا مسلم دانسته و ترديدى در آن نكرده اند.

و از دانشمندان معاصر اهل سنت نيز دكتر سعيد بوطى نويسنده كتاب فقه السيرة در اينباره گويد:

«و هذا امر متفق عليه بين العلماء انه قد وقع فى زمان النبى(ص)و انه كان احدى المعجزات » (10) .

-و اين چيزى است كه ميان علماء مورد اتفاق است كه در زمان رسول خدا(ص)اتفاق افتاده و يكى از معجزات اوست.

و اين بود نمونه هائى از گفتار علماء و محدثين شيعه واهل سنت در اينباره،و از اينرو بهتر آنست كه از ذكر گفته هاى مخالفان صرفنظر كرده و بدنبال بخش بعدى برويم و انشاء الله تعالى در پايان مقاله به برخى از شبهات آنها پاسخ خواهيم داد.

4- دليلى از قرآن كريم

بجز برخى معدود از اهل تفسير همانگونه كه در خلال بحثهاى گذشته گفته شد:عموم مفسران شيعه و اهل سنت گفته اند:آيه مباركه:

«اقتربت الساعة و انشق القمر،و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحرمستمر».

-قيامت نزديك شد و ماه شكافت،و اگر معجزه اى ببينند روى بگردانند وگويند جادوئى است مستمر.

درباره همين معجزه شق القمر نازل شده و همان داستان رابازگو ميكند كه مشركان درخواست چنين معجزه اى كردند و چون به وقوع پيوست روى گردانده و گفتند:جادوئى است مانندجادوهاى ديگر.

تنها از حسن و عطا و بلخى نقل شده كه گفته اند:«انشق » در اينجا معناى «سينشق »است يعنى بزودى در قيامت ماه دونيم خواهد شد و اينكه بلفظ ماضى آمده بخاطر اينكه محققا واقع خواهد شد،ولى اين تفسير بگفته علامه طباطبائى و ديگران بسياربى پايه است و دلالت آيه بعدى كه مى فرمايد:«و ان يرو آية يعرضوا،و يقولوا سحر مستمر»آنرا رد مى كند براى اينكه سياق آن آيه روشن ترين شاهد است بر اينكه منظور از«آيت »معجزه بقول مطلق است،كه شامل دو نيم كردن ماه هم ميشود،يعنى حتى اگر دو نيم شدن ماه را هم ببينند ميگويند سحرى است پشت سر هم،و معلوم است كه روز قيامت روز پرده پوشى نيست،روزيست كه همه حقايق ظهور مى كند،و در آنروز همه در بدر دنبال معرفت مى گردند،تا بآن پناهنده شوند.و معنا ندارد درچنين روزى هم بعد از ديدن «شق القمر»باز بگويند اين سحرى است مستمر،پس هيچ چاره اى نيست جز اينكه بگوئيم شق القمرآيت و معجزه اى بوده،كه واقع شده،تا مردم را بسوى حق وصدق دلالت كند،و چنين چيزى را ممكن است انكار كنند وبگويند سحر است.

نظير تفسير بالا در بى پايگى گفتار بعضى ديگر است كه گفته اند:كلمه «آيت »اشاره است بآن مطلبى كه رياضى دانان اين عصر بآن پى برده اند،و آن اينستكه كره ماه از زمين جداشده، همانطور كه خود زمين هم از خورشيد جدا شده،پس جمله «و انشق القمر»اشاره است بيك حقيقت علمى،كه در عصرنزول آيه كشف نشده بود،بعد از صدها قرن كشف شد.

وجه بى پايگى اين تفسير اينستكه در صورتى كه گفتاررياضى دانان صحيح باشد آيه بعدى كه مى فرمايد:«و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر»با آن نمى سازد،براى اينكه از احدى نقل نشده كه گفته باشد خود ماه سحرى است مستمر.

علاوه بر اينكه جدا شدن ماه از زمين اشتقاق است،و آنچه درآيه شريفه آمده انشقاق است،و انشقاق را جز بپاره شدن چيزى و دو نيم شدن آن اطلاق نمى كنند،و هرگز جدا شدن چيزى ازچيز ديگر كه قبلا با آن يكى بوده را انشقاق نمى گويند.

و نظير وجه بالا در بى پايگى اين وجه است كه بعضى اختياركرده گفته اند:انشقاق قمر بمعناى برطرف شدن ظلمت شب هنگام طلوع آن است،و نيز اينكه بعضى ديگر گفته اند: انشقاق قمر كنايه است از ظهور امر و روشن شدن حق.

البته اين آيه خالى از اين اشاره نيست،كه انشقاق قمر يكى از لوازم نزديكى ساعت است.

5- پاسخ از چند اشكال

يكى از اشكالهائى كه بر وقوع معجزه شق القمر شده و بامعجزه معراج رسول خدا(ص)نيز از اين جهت مشترك است اشكالى است كه سابق بر اين،روى فرضيه بطلميوس كه خرق و التيام را در افلاك محال مى دانستند كرده اند و خلاصه فرضيه آنها اين بود كه افلاك را اجسامى بلورين مى دانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلك مى پنداشتند كه همانند ورقه هاى پياز روى هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخى بر آنها چسبيده بود و حركت ستارگان را نيز با حركت افلاك مى گرفت،يعنى هر فلكى حركتى داشت و قهرا با حركت فلك گل ميخى هم كه بر او چسبيده بود حركت مى كرد،و روى اين نظريه مى گفتندخرق و التيام-يعنى شكسته و بسته شدن-در آنها محال است،و چون شق القمر-دو نيم شدن ماه-و هم چنين داستان معراج جسمانى رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاك ميشد آنرامنكر شده و يا دست به تاويل و توجيه در آنها مى زدند،غافل ازآنكه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط، قرآن كريم آنرامردود دانسته و پنبه افلاك پوسته پيازى را زده است،آنجا كه درباره خورشيد و ماه و فلك گويد:«و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم،و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم،لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون ».

(سوره يس آيه 38-40)

كه اولا حركت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت ميدهد،و ثانيا«فلك »را مدار آنها دانسته و ثالثا حركت آنها رادر اين مدار بصورت «شنا»و شناورى بيان فرموده،و فضاى آسمان بى انتها را بصورت درياى بيكرانى ترسيم فرموده كه اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورى ميكنند.و علم وكشفيات و اختراعات جديد و سفينه هاى فضائى و موشكها وآپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد،و برهيئت بطلميوسى خط بطلان كشيده و در زواياى تاريخ دفن كرد.

و يا اين آيه كه در سوره فصلت(آيه 11)آمده كه مى فرمايد:«ثم استوى الى السماء و هى دخان »كه آسمان را همانند دودى دانسته،و آيات ديگر كه جاى ذكر آنها نيست.

اشكال ديگرى كه برخى به اين معجزه كرده اند اينستكه اگراينطور كه ميگويند قرص ماه دو نيم شده باشد بايد تمام مردم دنياديده باشند،و رصد بندان شرق و غرب عالم اين حادثه را دررصدخانه خود ضبط كرده باشند،چون اين از عجيب ترين آيات آسمانى است،و تاريخ تا آنجا كه در دست است و همچنين كتب علمى هيئت و نجوم كه از اوضاع آسمانى بحث مى كندنظيرى براى آن سراغ ندارد،و قطعا اگر چنين حادثه اى رخ داده بود اهل بحث كمال دقت و اعتناء در شنيدن و نقل آن را بكارمى بردند،و مى بينيم كه نه در تاريخ از آن خبرى هست و نه دركتب علمى اثرى از آن ديده مى شود؟

پاسخى كه از اين اعتراض داده اند خلاصه اش اين است كه گفته اند:اولا ممكن است مردم آنشب از اين حادثه غفلت كرده باشند،زيرا چه بسيار حوادث جوى و زمينى رخ مى دهد كه مردم از آن غافلند،و اينطور نيست كه هر حادثه اى رخ دهد مردم بفهمند،و آنرا نزد خود محفوظ نگهداشته،پشت به پشت و سينه بسينه تا عصر ما به يكديگر منتقل كنند.

و ثانيا سرزمين حجاز و اطراف آن از شهرهاى عرب غيره رصدخانه اى نداشتند،تا حوادث جوى را ضبط كند،رصدخانه هائى كه در آن ايام بفرضى كه بوده باشد در شرق درهند،و در مغرب در روم و يونان و غيره بوده،در حاليكه تاريخ ازوجود چنين رصدخانه هائى در اين نواحى و در ايام وقوع حادثه هم خبر نداده و اين جريان بطوريكه در بعضى از روايات آمده دراوائل شب چهاردهم ذى الحجه سال هشتم بعثت يعنى پنج سال قبل از هجرت اتفاق افتاده.

علاوه بر اينكه بلاد مغرب كه اعتنائى باينگونه مسائل داشته اند(البته اگر در آن تاريخ چنين اعتنائى داشته بودند)بامكه اختلاف افق داشته اند،اختلاف زمانى زياديكه باعث ميشدآن بلاد جريان را نبينند،چون بطوريكه در بعضى از روايات آمده قرص ماه در آن شب تمام بوده،و در حوالى غروب خورشيدو اوائل طلوع ماه اتفاق افتاده،و ميانه انشقاق ماه و دوباره متصل شدن آن زمانى اندك فاصله شده است،ممكن است مردم آن بلاد وقتى متوجه ماه شده اند كه اتصال يافته بوده.

از اينهم كه بگذريم،ملت هاى غير مسلمان يعنى اهل كليساو بتخانه را در امور دينى و مخصوصا حوادثى كه بنفع اسلام باشد متهم و مغرض مى دانيم،و چه بسيار حوادث مهمتر از اين راناديده گرفته و نقل نكرده اند.

اشكال ديگرى هم برخى با استناد به پاره اى از آيات كريمه قرآنى كرده اند كه مرحوم علامه طباطبائى در ذيل همين آيات سوره قمر نقل كرده و جواب كافى و شافى به آن داده بتفصيلى كه هر كه خواهد به تفسير الميزان آنمرحوم مراجعه نمايد.

و بطور كلى در پاسخ اين گونه اعتراضات و شبهات بايدبگوئيم:

ما وقتى مسئله نبوت را پذيرفتيم و به «غيب »ايمان آورده ومعجزه را قبول كرديم ديگر جائى براى بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقى نمى ماند،مگر با كدام تجزيه و تحليل مادى مسئله شكافتن سنگ سخت با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است (11) ،و با كدام حساب ظاهرى حاضركردن تخت بلقيس در يك چشم برهم زدن از صنعا به بيت المقدس قابل درك و قبول است (12) ،و با كدام وسيله اى-جزمعجزه-ميتوان عصاى چوبى را به اژدهائى بزرگ «ثعبان مبين » تبديل نمود (13) ،و يا با زدن همان عصاى چوبين بدر يا ميتوان آنراشكافت،و دوازده شكاف در آن پديدار كرد، (14) و لشكرى عظيم را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتى است كه در قرآن كريم آمده وروايات صحيحه اثبات آنها را تضمين كرده كه از آنجمله است معجزه معراج جسمانى و«شق القمر»و در برابر آنها نمى توان باتئوريها و فرضيه هائى همچون «محال بودن خرق و التيام درافلاك »و هيئت بطلميوسى كه سالها و قرنها بعنوان يك قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و بصورت مضحكه اى در آمده دست بتاويل و توجيه اين آيات و روايات زد، چنانچه برخى در گذشته و يا امروزمتاسفانه اينكار را كرده اند.

و اساس اين توجيهات و تاويلات آن است كه ظاهرا اينان معناى صحيح «نبوت »و«وحى »و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستى ندانسته و يا همه را خواسته اند با فكرمادى و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل كنند،و قدرت لا يزال و بى انتهاى آفريدگار جهان را از ياد برده اند و در نتيجه به چنين تاويلاتى دست زده اند و گرنه بگفته «ويليم جونز» (15) :

-آن قدرت بزرگى كه اين عالم را آفريد از اينكه چيزى از آن كم كند يا چيزى بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!

و بگفته آن دانشمند ديگر اسلامى «دكتر محمد سعيدبوطى » (16) اطراف وجود ما و بلكه خود وجودمان را همه گونه معجزه اى فرا گرفته ولى بخاطر انس و الفتى كه ما به آنها پيداكرده ايم براى ما عادى شده و آنها را معمولى مى دانيم درصورتيكه در حقيقت هر كدام معجزه و يا معجزاتى شگفت انگيزاست.

مگر اين ستارگان بى شمار،و حركت اين افلاك،و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر،و حركت ماه و خورشيد،و اين نظم دقيق و حساب شده،و خلقت اينهمه موجودات ريز و درشت بلكه خلقت خود انسان-كه آن دانشمندان بزرگ او را موجودناشناخته ناميده-و گردش خون در بدن،مسئله روح،و مسئله مرگ و حيات،و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگرى كه دروجود انسان و خلقت حيوانات و موجودات ديگر بكار رفته وموجود است معجزه نيست!

با اندكى تامل و دقت انسان به اعجاز همگى پى برده و همه را معجزه ميداند ولى از آنجا كه مانوس و مالوف بوده براى ماصورت عادى پيدا كرده و از حالت اعجازى آنها غافل شده ايم.

يك تذكر پايانى

همانگونه كه گفتيم:در مسئله معراج و شق القمر هر چه رابراى ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مى پذيريم،و اما پاره اى از روايات غير صحيح و به اصطلاح «شاذ»ى را كه دركتابها ديده مى شود،مانند آنكه در مسئله شق القمر نقل شده كه ماه به دونيم شد و بگريبان رسولخدا رفت و سپس نيمى از آستين راست و نيمى از آستين چپ آنحضرت خارج شد و دوباره به آسمان رفت و بيكديگر چسبيد.نمى پذيريم و بلكه اينگونه نقلهارا مجعول مى دانيم.و بگفته ابن كثير اين گفته برخى قصه پردازانى است كه هيچ اصلى ندارد و دروغى آشكار است كه صحت ندارد (17) .

و يا پاره اى از خصوصيات و رواياتى كه در داستان معراج ومشاهدات رسولخدا صلى الله عليه و آله در آسمانها و بهشت ودوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبرى آنرا تاييد نكرده مانمى پذيريم و اصرارى هم به قبول آن نداريم.

پى نوشتها:

1- بحار الانوار-ج 17-ص 354 و 357.

2- الميزان-ج 19-ص 69 و 72.

3- بحار الانوار-ج 17-ص 347-363،سيره ابن كثير-ج 2-ص 113-121.

4- به صفحه 350 از جلد 17 بحار و پاورقى آن مراجعه شود.

5- مجمع البيان-ج 9-ص 186.

6- بحار الانوار-ج 17-ص 357.

7- مفاتيح الغيب-ج 29-ص 28.

8- بحار الانوار-ج 17-ص 349.

9- سيرة النبوية-ج 2-ص 114.

10- فقه السيره-ص 150.

11- «و اوحينا الى موسى اذا استسقى قومه ان اضرب بعصاك الحجر،فانبجست منه اثنتا عشرة عينا...»(سوره اعراف-آيه 160).

12- «قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك...»(سوره نمل-آيه 40).

13- «فالقى عصاه فاذا هي ثعبان مبين »(سوره شعرا-آيه 32).

14- به آيات مباركه سوره بقره-آيه 50 و سوره طه-آيه 77 و سوره شعرا-آيه 63 و سوره دخان-آيه 24 مراجعه شود.

15 و 16- فقه السيره-ص 150-151.

17- سيره النبويه ابن كثير-ج 2-ص 120-121.

فهرست

قسمت يازدهم

داستان معراج رسول خدا(ص)

در داستان معراج رسول خدا(ص)نيز همانند داستان شق القمر موضوعات مختلفى مورد بحث قرار گرفته كه ما نيز به خواست خداى تعالى بايد در چند بخش آنرا مورد بحث قراردهيم:

1-اسراء و معراج

نخستين مطلبى كه بايد مورد توجه در اين داستان قرار گيردآن است كه داستان معراج رسول خدا(ص)مركب از دو قسمت بوده،قسمت نخست آن كه از مسجد الحرام(در شهر مكه) تامسجد الاقصى(در سرزمين فلسطين)و بالعكس انجام شده،ورسول خدا(ص)اين مسير را در يكى از شبها در سالهاى توقف خود در مكه از طريق اعجاز طى كرده،كه اين قسمت رااصطلاحا در كتابها و تواريخ «اسراء»مى نامند و قسمت دوم كه از مسجد الاقصى به آسمانها انجام شده و طبق روايات با انبياءالهى ديدار و گفتگو كرده و بهشت و جهنم و آيات بزرگ ديگرى از آيات الهى را مشاهده نموده است كه اين قسمت را اصطلاحا«معراج »مى نامند.

كه البته دليل هر يك از اين دو قسمت در قرآن و حديث ازيكديگر جدا است و اختلافى هم كه در گفتار اهل حديث وتاريخ ديده ميشود و همچنين اعتراضها و رد و ايرادهائى كه درداستان معراج شده و پاسخهائى كه داده يا ميدهند هر كدام مربوط به يكى از اين دو قسمت است كه متاسفانه در پاره اى ازكتابها و كلمات برخى از بزرگان بخاطر مخلوط شدن اين دوقسمت،بحثها نيز به يكديگر مخلوط شده و موجب ابهام و اشكال گرديده است.

2-معراج در چه سالى اتفاق افتاد

در اينكه اسراء و معراج رسول خدا(ص)در چه سالى ازسالهاى بعثت اتفاق افتاده اختلاف است،و اجمالا وقوع آن درمكه و قبل از هجرت ظاهرا قطعى است.بدليل اينكه آيه اى هم كه در سوره اسراء در اين باره آمده و آيات سوره نجم نيز همگى در مكه نازل شده،و اما در اينكه در چه سالى از سالهاى قبل ازهجرت بوده اختلاف است.

الف- از ابن عباس نقل شده كه گفته است در سال دوم بعثت بوده،چنانچه برخى گفته اند: شانزده ماه بعد از بعثت آنحضرت انجام شده (1) .

ب- از كتاب خرائج راوندى از امير المؤمنين عليه السلام روايت شده كه در سال سوم اتفاق افتاده (2) .

ج- اقوال ديگرى هم وجود دارد،مانند قول به وقوع آن درسال پنجم يا ششم يا دهم يا دوازدهم و يا اينكه گفته اند:يك سال و پنج ماه قبل از هجرت يا يك سال و ششماه و يا ششماه قبل از آن... (3) .

ولى بنظر مى رسد كه از رويهمرفته روايات در اين باره استفاده مى شود كه معراج آنحضرت-برخلاف آنچه برخى پنداشته اند-قبل از وفات ابو طالب و خديجه بوده و بنابر اين ظاهرآن است كه معراج قبل از سال دهم انجام شده است.و الله اعلم.

چنانچه در ماه و شب آن نيز اختلاف زيادى است زيرابرخى گفته اند:در شب هفدهم ماه مبارك رمضان بوده و قول ديگر آنكه در شب هفدهم ربيع الاول و يا شب دوم آن ماه و يا درشب بيست و هفتم رجب انجام شده و يا شب جمعه اول ماه رجب بوده (4) ...

و بهر صورت به گفته مرحوم علامه طباطبائى اين بحث براى ما چندان مهم نيست كه در تاريخ سال و روز و ماه وقوع معراج غور كرده و وقت خود را بگيريم،و مهم براى ما بحث هاى آينده است،و البته تذكر اين مطلب لازم است كه از روى همرفته روايات استفاده ميشود كه معراج و اسراء رسول خدا(ص)دو بارو يا بيشتر اتفاق افتاده چنانچه در فصلهاى آينده روى آن مشروحابحث خواهيم كرد-ان شاء الله تعالى-.

3-اسراء از كجا انجام شد؟

همانگونه كه در تاريخ ماه و سال و شب اسراء اختلاف ديده مى شود در جا و مكانى هم كه آنحضرت از آن جا به اسراء رفت اختلاف است كه برخى گفته اند از شعب ابى طالب اسراءانجام شده و در برخى از روايات آمده كه از خانه ام هانى دخترابو طالب آنحضرت به اسراء رفت و آيه شريفه «سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام...»را به همه شهر مكه تاويل كرده و گفته اند:مراد از«مسجد الحرام »همه حرام مكه است.و برخى هم گفته اند:تاويل و حمل لفظ بر مجاز خلاف ظاهر است واسراء از خود مسجد الحرام انجام شده.

ولى با تذكرى كه در بخش قبلى داديم كه اسراء بيش ازيكبار انجام شده ميتوان ميان اين روايات را اينگونه جمع كرد كه يكبار از مسجد الحرام بوده و دفعات ديگر از خانه ام هانى و ياشعب ابى طالب.

اگر چه قول آخر يعنى انجام آن از شعب ابى طالب بعيد بنظرميرسد زيرا بر طبق برخى از روايات هنگامى كه ابو طالب درآنشب از غيبت آنحضرت اطلاع يافت بنى هاشم را درمسجد الحرام گرد آورد و شمشيرش را برهنه كرده قريش را تهديدبه جنگ كرد،و چون صبح شد و رسول خدا(ص)بازگشت،بمسجد الحرام آمده و آنچه را ديده بود براى قريش نقل كرد و ازكاروانى كه در راه ديده بود خبر داد،و خبرهاى ديگر،كه بابودن آنحضرت در شعب و سالهاى محاصره قريش مناسب نيست.

و احتمال ديگر نيز آنست كه از خانه ام هانى و يا شعب ابى طالب خارج شده و بمسجد الحرام آمده و از آنجا به اسراء رفته باشد.

4-اسراء چگونه انجام شد؟

شايد بيشترين اختلاف نظرها و رد و ايرادها در ماجراى اسراءو معراج رسول خدا(ص)در اين بخش از داستان مزبور باشد كه هر كس براى خود نظرى ارائه كرده تا آنجا كه عايشه-با اينكه در هنگام اسراء رسول خدا(ص)پيوندى با آنحضرت نداشته و سالها بعد از آن بعنوان همسر بخانه آنحضرت آمده و اساسا چندسال اندك از عمر او بيش نگذشته بود-و يا اصلا بدنيا نيامده بوده (5) در اينجا اظهار نظر كرده و گفته است:

«ما فقد (6) جسد رسول الله(ص)و لكن الله اسرى بروحه » (7) .

جسم رسول خدا(ص)مفقود نشد(يا آنرا ناپديد نيافتم)ولى خدا روح آنحضرت را به اسراء برد.

و يا معاويه اى كه در آنروزگار بچه اى بيش نبوده و دركوچه هاى مكه بدنبال پدرش ابو سفيان سرگرم توطئه و آزار رسول خدا(ص)شب و روزش را سپرى مى كرده و تا پايان عمر هم دردشمنى خود با بنى هاشم و خاندان آنحضرت و از بين بردن فضائل و محو نام و آوازه آنها لحظه اى دريغ نكرده و از اين گونه معارف بوئى نبرده در اينجا به اظهار عقيده پرداخته و درباره اسراء گفته است:

«انها رؤية صادقة » (8) .

-رؤياى صادق و خواب درستى بوده؟!

و قبل از آنكه نظرات و عقايد ديگران را بيان داريم براى روشن شدن ذهن خوانندگان محترم بايد بگوئيم اينگونه نظرهامخالف اجماع دانشمندان و صريح آيات قرآنى است،كه اسراءرسول خدا(ص)با روح و جسم هر دو بوده،زيرا آيه شريفه سوره اسراء اينگونه است:

«سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ». (9) منزه است آن خدائى كه سير شبانه داد بنده خود را از مسجد الحرام به مسجداقصى.

و با توجه به اينكه آيه شريفه در مقام امتنان و منت گذارى بررسول خدا است و اين داستان را بعنوان يك معجزه وامر خارق العاده اى كه از قدرت و عظمت بى انتهاى خداى عز و جل سرچشمه گرفته است بيان مى دارد،و آنرا نشانه اى از عظمت خود ميداند...

و علت آنرا نيز نشان دادن آيات و نشانه هاى عظمت خودبه پيامبر بزرگوارش ذكر كرده و بدنبال آن مى فرمايد:

«لنريه من آياتنا» (10) .

يعنى-تا به او نشان دهيم آيات و نشانه هاى خود را.

بديهى است كه اين تعبيرات با خواب ديدن و سير شبانه درخواب هيچگونه تناسبى ندارد،و اين خواب را همه كس ميتواندبه بيند چه صالح و چه غير صالح،و بگفته مرحوم علامه طباطبائى چه بسا افراد غير صالح و گناهكار خوابهائى بهتر و جالب تر ازمردمان مؤمن و با تقوى ببينند،و خواب در نزد عموم مردم جزنوعى از تخيل و خيال پردازى نيست كه نمى تواند نشانه قدرت وعظمت خداى تعالى باشد...

و نيز با توجه به اينكه «عبد»كه در آيه آمده به جسم و روح هر دو اطلاق ميشود،چنانچه در جاهاى ديگر قرآن هست.

و بهر صورت اصل اين مطلب كه اسراء رسول خدا(ص)باجسم و روح بوده با توجه به مدلول آيه شريفه و تواتر روايات وارده و اجماع و اتفاق كلمات دانشمندان اسلامى قابل انكار نيست (11) ، تنها در مورد معراج رسول خدا(ص)از بيت المقدس به آسمانها وبازگشت آنحضرت و مشاهدات او در آسمانها و ديدار و گفتگو باپيمبران الهى،بحث و مناقشه بسيار شده كه اجمالى از آن ذيلااز نظر شما مى گذرد:

مرحوم طبرسى در كتاب مجمع البيان پس از ذكر اصل داستان اسراء ميگويد:تمامى رواياتى كه در داستان اسراء ومعراج رسيده به چهار دسته تقسيم ميشود:

1- آندسته از رواياتى كه صحت آنها مقطوع است بخاطر تواتر اخبار در اين باره و گواهى علم و دانش به صحت آن.

2- آنچه در روايات آمده و عقول مردم صدور آنرا تجويز نموده و اصول اسلامى نيز از قبول آنها ابائى ندارد و مى پذيرد،كه ماهم آنها را مى پذيريم و ميدانيم كه آنها در بيدارى بوده نه در خواب.

3- رواياتى كه ظاهر آنها مخالف با بعضى از اصول اسلامى است ولى تاويل آنها بنحوى كه با اصول عقلى موافق باشدممكن است كه ما اينگونه روايات را بهمين نحو تاويل مى كنيم.

4- رواياتى كه نه ظاهر آنها صحيح است و نه قابل تاويل است مگر با سختى و دشوارى شديد كه در اينگونه روايات بهترآنست كه آنها را نپذيرفته و كنار بزنيم.

مرحوم طبرسى پس از اين تقسيم بندى مى فرمايد:

اما دسته اول كه مقطوع است همان اصل اسراء و معراج آنحضرت است بطور اجمال.

و اما دسته دوم مانند رواياتى است كه آنحضرت در آسمانهاگردش كرده و پيمبران را ديده و عرش و سدرة المنتهى و بهشت ودوزخ را مشاهده نموده و امثال اينها.

و اما دسته سوم مانند آنچه روايت شده كه آنحضرت مردمى را در بهشت مشاهده نمود كه به نعمتهاى الهى متنعم بودند وجمعى را در دوزخ ديد كه در آن معذب بودند كه اينگونه روايات حمل ميشود بر اينكه اوصاف و نامهاى ايشان را ديده نه خودشان را.

و اما دسته چهارم(كه قابل پذيرش نيست)مانند آن رواياتى كه رسول خدا(ص)با خداى تعالى رو در رو سخن گفت و او راديده و با او بر تخت نشست و امثال اينگونه رواياتى كه ظاهرآنها موجب تشبيه خدا و جسمانيت او است كه خداى تعالى ازآنها منزه است و هم چنين رواياتى كه ميگويد:در آن شب شكم آنحضرت را شكافته و شستشو دادند (12) (كه اينها را نمى توان پذيرفت)زيرا آن بزرگوار از عيب و زشتى مبرا است و چگونه ممكن است دل و معتقدات آنرا با آب شستشو داد! (13) .

و مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان پس از ذكر كلام طبرسى ميگويد:

تقسيم مزبور به جا است،جز اينكه بيشتر مثالهائى كه آورده مورد اشكال است،مثلا گردش در آسمانها و ديدن انبياء و امثال آن و همچنين شكافتن سينه رسول خدا(صلى الله عليه و آله) وشستشوى آن را از دسته چهارم شمرده و حال آنكه از نظر عقل هيچ اشكالى ندارد.زيرا مى توان گفت همه آنها از باب تمثلات برزخى و يا روحى بوده است،و روايات معراج پر است از اين نوع تمثلات،مانند مجسم شدن دنيا در هيات زنى كه همه رقم زيور دنيائى به خود بسته و تمثل دعوت يهوديت و نصرانيت وديدن انواع نعمت ها و عذابها براى بهشتيان و دوزخيان و امثال اينها.

و از جمله مؤيداتى كه گفتار ما را تاييد مى كند اختلاف لحن اخبار اين باب است در بيان يك مطلب،مثلا در بعضى از آنهادرباره صعود رسول خدا به آسمان مى گويد كه به وسيله براق صورت گرفته و در بعضى ديگر بال جبرئيل آمده و در بعضى نردبانى كه يكسرش روى صخره بيت المقدس و سر ديگرش به بام فلك و آسمانها رفته است،و از اين قبيل اختلاف تعبير دربيان يك حقيقت بسيار است كه اگر كسى بخواهد دقت كند درخلال اين روايات اين باب بسيار خواهد ديد.

بنابر اين از همين جا مى توان حدس زد كه منظور از اين بيانات مجسم ساختن امرى غير جسمى و غير مادى است به صورت امرى مادى به نحو تمثيل و يا تمثل روحى و وقوع اينگونه تمثيلات در ظواهر كتاب و سنت امرى است واضح كه به هيچ وجه نمى شود انكارش كرد. (14)

و مرحوم ابن شهر آشوب در مناقب گويد:

مردم در معراج اختلاف كرده اند،خوارج آن را انكار كرده وفرقه جهميه گفته اند معراج، روحانى و به صورت رؤيا بوده است،ولى فرقه اماميه و زيديه و معتزله گفته اند تا بيت المقدس روحانى و جسمانى بوده،چون آيه شريفه دارد:«تا مسجداقصى ».عده اى ديگر گفته اند: از اول تا به آخر حتى آسمانها راهم با جسد و روح خود معراج كرده است،و اين معنى ازابن عباس و ابن مسعود،و جابر و حذيفه و انس و عايشه و ام هانى روايت شده است.

و ما در صورتى كه ادله مذكور دلالت كند آن را انكارنمى كنيم،و چگونه انكار كنيم با اينكه سابقه آن در دست هست،و آن معراج موسى بن عمران(عليه السلام)است كه خداى تعالى او را با جسد و روحش تا طور سينا برد،و در قرآن درخصوص آن فرمود:«و ما كنت بجانب الطور»«تو در جانب طورنبودى »،و نيز ابراهيم را تا آسمان دنيا برده در قرآن فرموده:«و كذلك نرى ابراهيم...»«اينچنين به ابراهيم نشان داديم...»،وعيسى را تا آسمان چهارم برده در قرآن فرموده:«و رفعناه مكاناعليا»«او را تا جايى بلند عروج داديم »و در باره رسول خدا(صلى الله عليه و آله)فرموده:«فكان قاب قوسين »«پس تا اندازه دو تير كمان رسيد»و معلوم است كه اين بخاطر علو همت آن حضرت بود،واين بود گفتار صاحب مناقب (15) .

و مرحوم علامه طباطبائى در تفسير الميزان پس از نقل كلام ابن شهر آشوب گويد:

ولى آنچه سزاوار است در اين خصوص گفته شود اين است كه اصل «اسراء»و«معراج »از مسائلى است كه هيچ راهى به انكار آن نيست چون قرآن درباره آن به تفصيل بيان كرده،واخبار متواتره از رسول خدا(صلى الله عليه و آله)و امامان اهل بيت بر طبق آن رسيده است.

و اما درباره چگونگى جزئيات آن،ظاهر آيه و روايات محفوف به قرائنى است كه آيه را داراى ظهور نسبت به آن جزئيات مى كنند.ظهورى كه به هيچ وجه قابل دفع نيست،و بادر نظر داشتن آن قرائن از آيه و روايات چنين استفاده مى شود كه آنجناب با روح و جسدش از مسجد الحرام تا مسجد اقصى رفته،واما عروجش به آسمانها،از ظاهر آيات سوره نجم كه به زودى انشاء الله به تفسيرش خواهيم رسيد و صريح روايات بسيار زيادى كه بر مى آيد كه اين عروج واقع شده و به هيچ وجه نمى توان آن را انكار نمود،چيزى كه هست ممكن است بگوئيم كه اين عروج با روح مقدسش بوده است.

وليكن نه آنطور كه قائلين به معراج روحانى معتقدند كه به صورت رؤياى صادقه بوده است، چه اگر صرف رؤيا مى بودديگر جا نداشت آيات قرآنى اينقدر درباره آن اهميت داده وسخن بگويد،و در مقام اثبات كرامت درباره آنجناب بر آيد.

و همچنين ديگر جا نداشت قريش وقتى كه آنجناب قصه رابرايشان نقل كرد آنطور به شدت انكار نمايند و نيز مشاهداتى كه آنجناب در بين راه ديده و نقل فرموده با رؤيا بودن معراج نمى سازد،و معناى معقولى برايش تصور نمى شود.

بلكه مقصود از روحانى بودن آن اين است كه روح مقدس آنجناب به ماوراى اين عالم مادى يعنى آنجائى كه ملائكه مكرمين منزل دارند و اعمال بندگان بدانجا منتهى شده ومقدرات از آنجا صادر مى شود عروج نموده و آن آيات كبراى پروردگارش را مشاهده و حقايق اشياء و نتايج اعمال برايش مجسم شده،ارواح انبياى عظام را ملاقات و با آنان گفتگو كرده است،ملائكه كرام را ديده و با آنان صحبت نموده است و آياتى از آيات الهى را ديده كه جز با عباراتى امثال «عرش »«حجب »«سرادقات »تعبير از آنها ممكن نبوده است.

اين است معناى معراج روحانى ولى آقايان چون قائل به اصالت وجود مادى بوده و در عالم به غير از خدا هيچ موجودمجردى را قائل نيستند و از سوى ديگر كه كتاب و سنت دروصف امور غير محسوسه اوصافى را بر مى شمارد كه محسوس ومادى است مانند ملائكه كرام و عرش و كرسى و لوح و قلم وحجب و سرادقات ناگزير شده اين امور را حمل كنند بر اجسام ماديه اى كه محسوس آدمى واقع نمى شوند و احكام ماده راندارند،و نيز تمثيلاتى كه در روايات در خصوص مقامات صالحين و معارج قرب آنان و بواطن صور معاصى از نتايج اعمال و امثال آن وارد شده بر نوعى از تشبيه و استعاره حمل نموده،درنتيجه خود را به ورطه سفسطه بيندازند حس را خطاكار دانسته قائل به روابطى جزافى و نامنظم در ميان اعمال و نتايج آن شوندو محذورهاى ديگرى از اين قبيل را ملتزم گردند.

و نيز به همين جهت بوده كه وقتى يكعده از انسان ها معراج جسمانى رسول خدا را انكار كرده اند ناگزير شده اند كه بگويندمعراج آن حضرت در خواب بوده چون رؤيا به نظر ايشان يك خاصيت مادى است براى روح مادى،و آنگاه ناچار شده اندآيات و رواياتى را كه با اين گفتارشان سازگارى نداشته تاويل كنند گو اينكه از آيات و روايات يكى هم با گفتار ايشان سازگارنيست (16) .

آيات سوره مباركه نجم و داستان معراج

نگارنده گويد:پيش از اينكه به جمع بندى و نتيجه گيرى ونقل اقوال بقيه علماى اسلام و دانشمندان بپردازيم لازم است آيات شريفه سوره نجم را نيز كه بگفته عموم مفسرين مربوط به داستان معراج رسول خدا(ص)(يعنى قسمت دوم از ماجراى اسراء و معراج)است مورد بحث و تحقيق قرار داده و سپس به جمع بندى اقوال و نتيجه گيرى آنها بپردازيم،و در آغاز، متن اين آيات را با ترجمه ساده آن براى شما ميآوريم و سپس به تفسير ومعناى آن ميپردازيم خداى تعالى در اين سوره چنين ميفرمايد:

«و النجم اذا هوى،ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى ذو مرة فاستوى و هو بالافق الاعلى ثم ذنا فتدلى فكان قاب قوسين او اذنى فاوحى الى عبده ما اوحى ما كذب الفؤاد ما راى ا فتمارونه على مايرى و لقد راه نزلة اخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة الماوى اذ يغشى السدرة ما يغشى ما زاغ البصر و ما طغى لقدراى من ايات ربه الكبرى ».

-قسم به آن ستاره هنگاميكه فرود آيد،كه اين رفيقتان نه گمراه شده و نه از راه بدر رفته،و نه از روى هوى سخن گويد،اين نيست جز وحيى كه به او ميشود،و فرشته پرقدرت به او تعليم دهد،آن صاحب نيروئى كه نمايان شد،و او در افق بالا بود،آنگاه كه نزديك شد و بدو آويخت،كه بفاصله دو كمان و يا نزديكتر بود،و به بنده اش وحى كرد آنچه را وحى كرد،ودلش تكذيب نكرد آنچه را ديده بود،آيا با او در آنچه ديده بود مجادله ميكنيد،يكبار ديگر نيز فرشته را ديد،نزد درخت سدر آخرين،كه بهشت اقامتگاه نزديك آنست،آندم كه درخت سدر آنچه را فرا گرفته بود فرا گرفته بود،ديده اش خيره نشد و طغيان نكرد،و شمه اى از نشانه هاى بزرگ پروردگارش را بديد.

البته همانطور كه مشاهده ميكنيد اين آيات شريفه مانند آيه كريمه سوره «اسراء»آن صراحت را ندارد،و بخاطر افعال و ضمائربسيار و واضح نبودن مرجع اين ضمائر و فاعل افعال مذكوره قدرى اجمال و ابهام دارد و همين اجمال و ابهام به تفسير و معانى آنهاسرايت كرده و اختلافى در گفتار مفسران در تفسير اين آيات بچشم مى خورد،كه ما براى نمونه توجه شما را بموارد زير جلب ميكنيم،از آن جمله است اين آيه:

«علمه شديد القوى »كه ضمير«علمه »را برخى به رسول خدابرگردانده و برخى به قرآن.و مراد از«شديد القوى »نيز برخى گفته اند جبرئيل است و برخى گفته اند:خداى تعالى است.

و در آيه بعدى نيز در معناى «ذو مرة فاستوى »برخى گفته اند: منظور از«ذو مرة »جبرئيل است و برخى گفته اند:رسول خدااست.

چنانچه در فاعل «فاستوى »نيز همين دو قول وجود دارد.

و در مرجع ضمير«هو»در آيه «و هو بالافق الاعلى »و فاعل «دنا»و«كان »نيز همين دو قول ديده ميشود.

و در فاعل آيه «فاوحى الى عبده...»نيز اختلاف است كه آيا جبرئيل است يا خداى تعالى.

و اختلافات ديگرى كه با مراجعه به تفسيرهاى مختلف وگفتار مفسرين شيعه و اهل نت بوضوح ديده ميشود.

و شايد بخاطر همين اجمال در اين آيات بوده كه مرحوم شيخ طوسى در داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)در تبيان فرموده:

«و الذى يشهد به القرآن الاسراء من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى،و الثانى يعلم بالخبر» (17) .

-يعنى آنچه قرآن بدان گواهى دهد همان اسراء از مسجد الحرام تا مسجداقصى است و قسمت بعدى آن يعنى ماجراى معراج رسول خدا(ص)از روى اخبار معلوم شود.

و يا در كلام ابن شهر آشوب آمده بود كه:

«و قالت الامامية و الزيدية و المعتزلة بل عرج بروحه و بجسمه الى بيت المقدس لقوله تعالى «الى المسجد الاقصى » (18) .

كه ترجمه اش را قبل از اين خوانديد.

اگر چه در انتساب اين كلام به ابن شهر آشوب برخى ترديدكرده و آنرا از تصرفات و تحريفات كسانى دانسته اند كه كتاب مناقب ابن شهر آشوب را مختصر كرده و اصل آنرا از بين برده اند (19) .

و احتمالى هم كه در كلام علامه طباطبائى درباره معراج وتمثيلات برزخيه و غيره خوانديد شايد روى همين خاطر بوده است.

ولى با تمام اين احوال شواهد و قرائنى در همين آيات شريفه هست كه بخوبى شان نزول آنرا همانگونه كه بسيارى از مفسران گفته اند و رواياتى هم در اين باره رسيده درباره معراج رسول خدا(ص)تاييد ميكند،مانند آياتى كه داستان رؤيت رسول خدا(ص)به لفظ ماضى يا مضارع آمده يعنى آيه 10 تا 18 كه بخوبى روشن است كه فاعل آنها رسول خدا است و اين رؤيت هم بصورت معجزه و خرق عادت و در آسمانها و عوالم ديگرى غير از اين دنيا صورت گرفته چنانچه براى اهل فن روشن است.

و سخن برخى نيز كه سعى كرده اند اين رؤيت را به رؤيت قلبى حمل كنند و نظير حديث «ما رايت شيئا الا و رايت الله قبله و بعده و معه »بدانند خلاف ظاهر است،و اگر در موردى هم بخاطرمحال بودن متعلق رؤيت بناچار حمل بر معنائى شود دليل برحمل جاهاى ديگر نمى شود،كه بر اهل فن پوشيده نيست،وبحث و توضيح بيشتر هم در اين باره از بحث ما كه يك بحث تاريخى است خارج بوده و شما را بجاهائى كه در اين باره بحث علمى و تفسيرى بيشترى كرده اند حواله ميدهيم،و تنها در اينجاگفتار مرحوم مجلسى را نقل كرده و بدنبال نقل تاريخى خود بازميگرديم:

ايشان پس از نقل گفتار فخر رازى از مفسران اهل سنت دراثبات معراج جسمانى و گفتار شيخ طبرسى(ره)از مفسران بزرگوارشيعه در اين باره گويد:

«بدانكه عروج رسول خدا(ص)به بيت المقدس و از آنجابه آسمان در يك شب با بدن شريف خود از مطالبى است كه آيات و اخبار متواتر از طريق شيعه و اهل سنت بدان دلالت دارد و انكار امثال آنها يا تاويل آنها به معراج روحانى يا به اينكه اين ماجرا در خواب بوده منشاى جزقلت تتبع در آثار ائمه طاهرين،يا قلت تدين و ضعف يقين،و يا تحت تاثير قرار گرفتن تسويلات و سخنان فيلسوف مآبانه فيلسوف نمايان ندارد.و رواياتى كه دراين باب رسيده گمان ندارم همانند آن در چيزى از اصول مذهب بدان اندازه رسيده باشد و بدين ترتيب من نمى دانم چه باعث شده كه آن اصول را پذيرفته و ادعاى علم وآگاهى آنرا كرده اند ولى در اين مقصد عالى توقف نموده اند؟و براستى سزاوار است كه بدانها گفته شود:

«افتؤمنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض ».

آيا به بعضى از كتاب ايمان آورده و به بعضى ديگر كفرميورزيد.

و اينكه براى عدم پذيرفتن آن مسئله محال بودن خرق و التيام در افلاك را بهانه كرده اند بر اهل خرد پوشيده نيست كه آنچه را در اين باره بدان تمسك جسته اند جز از روى شبهات اوهام نيست،با اينكه دليل آنها در اين باره برفرض صحت مربوط است به آن فلك اعلى و فلك الافلاك كه به همه اجسام محيط ميباشد نه به افلاك زيرين و انجام معراج رسول خدا(ص) مستلزم خرق و التيام در آن نخواهدبود (20) ،و اگر امثال اين شكوك و شبهات بتواند مانع از قبول رواياتى گردد كه تواتر آنها به اثبات رسيده در اينصورت ميتوان در همه آنچه از ضروريات دين است توقف نمود!ومن براستى تعجب دارم از برخى از متاخرين اصحابمان كه چگونه براى آنان در امثال اين گونه امور سستى پيدا شده در صورتيكه مخالفين با اينكه در مقايسه با ايشان اخبارشان كمتر و آثارشان نادرتر و پاى بنديشان كمتر است رد آنها را تجويز نكرده و اجازه تاويل آنها را نمى دهند،كه اينان با اينكه از پيروان ائمه اطهار عليهم السلام هستندو چند برابر آنها احاديث صحيحه در دست دارند باز هم درجستجوى پيدا كردن آثار اندكى هستند كه از سفهاى آنان رسيده و گفتارشان را همراه گفتار شيعيان ذكرميكنند...» (21) .

و البته با توجه بدانچه گفته شد كه طبق روايات بسيار معراج رسول خدا(ص)چند بار اتفاق افتاده،چه از نظر تاريخ و چه ازنظر كيفيت و خصوصيات ميتوان نوعى توافق ميان اقوال مختلف برقرار نمود،و به اصطلاح با اين ترتيب ميان آنها را جمع كرد،به اين نوع كه برخى در سالهاى اول بعثت و برخى در سالهاى آخرو برخى در بيدارى و با جسم و بدن و برخى در عالم رؤياء و يابصورت تمثيلات برزخى و غير اينها بوده،و هر يك از اين اقوال ناظر به يكى از آنها بوده است و الله العالم.

و در پايان اين بحث بد نيست برخى از رواياتى را نيز كه درباره اصل داستان اسراء و معراج رسول خدا(ص)رسيده و ما درجاهاى ديگر بطور تفصيل نقل كرده ايم براى شما بياوريم وبدنبال بحث تاريخى خود باز گرديم.

داستان معراج بر طبق روايات

معروف آن است كه رسولخدا«ص »در آنشب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا بمعراج رفت،و مجموع مدتى كه آنحضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانهارفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد بطورى كه صبح آنشب را در همانخانه بود،و در تفسير عياشى است كه امام صادق(ع)فرمود:رسولخدا«ص »نماز عشاء و نماز صبح را درمكه خواند،يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد،و درروايات به اختلاف عبارت از رسولخدا«ص »و ائمه معصومين روايت شده كه فرمودند:

جبرئيل در آنشب بر آنحضرت نازل شد و مركبى را كه نامش «براق » (22) بود براى او آورد و رسول خدا«ص »بر آن سوارشده و بسوى بيت المقدس حركت كرد،و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گذارد،يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسولخدا«ص »بدانجا هجرت فرمود،و يكى هم مسجدكوفه،و ديگر در طور سيناء،و بيت اللحم-زادگاه حضرت عيسى(ع)-و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گذارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كرده اند ازجمله جاهائى را كه آن آنحضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه بصورت بقعه اى ميدرخشيد وچون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخداد:اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد ميآيندو انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نيز در روايات آمده كه در آنشب دنيا بصورت زنى زيبا وآرايش كرده خود را بر آنحضرت عرضه كرد ولى رسول خدا«ص » بدو توجهى نكرده از وى در گذشت.

سپس به آسمان دنيا صعود كرد و در آنجا آدم ابو البشر را ديد،آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روى خندان برآنحضرت سلام كرده و تهنيت و تبريك گفتند،و بر طبق روايتى كه على بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع)روايت كرده رسولخدا«ص »فرمود: فرشته اى را در آنجا ديدم كه بزرگتر از اونديده بودم و(بر خلاف ديگران)چهره اى در هم و خشمناك داشت و مانند ديگران تبريك گفت ولى خنده بر لب نداشت وچون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت:اين مالك،خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا وگنهكاران افزوده ميشود،بر او سلام كردم و پس از اينكه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را بمن نشان دهد و چون سر پوش را برداشت لهيبى از آن برخاست كه فضا رافرا گرفت و من گمان كردم ما را فرا خواهد گرفت،پس از وى خواستم آنرا به حال خود برگرداند. (23)

و بر طبق همين روايت در آنجا ملك الموت را نيز مشاهده كرد كه لوحى از نور در دست او بود و پس از گفتگوئى كه باآنحضرت داشت عرضكرد:همگى دنيا در دست من همچون درهم(و سكه اى)است كه در دست مردى باشد و آنرا پشت و روكند،و هيچ خانه اى نيست جز آنكه من در هر روز پنج بار بدان سركشى ميكنم و چون بر مرده اى گريه مى كنند بدانهامى گويم:گريه نكنيد كه من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها ميآيم تا آنكه يكى از شما باقى نماند،در اينجا بودكه رسولخدا«ص »فرمود:براستى كه مرگ بالاترين مصيبت وسخت ترين حادثه است،و جبرئيل در پاسخ گفت:حوادث پس از مرگ سخت تر از آن است.

و سپس فرمود:

و از آنجا بگروهى گذشتم كه پيش روى آنها ظرفهائى ازگوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مى خوردند و پاك راميگذاردند،از جبرئيل پرسيدم:اينها كيانند؟گفت:افرادى از امت توهستند كه مال حرام ميخورند و مال حلال را واميگذارند و مردمى را ديدم كه لبانى چون لبان شتران داشتند و گوشتهاى پهلوشان راچيده و در دهانشان ميگذاردند،پرسيدم:اينها كيانند؟گفت: اينها كسانى هستند كه از مردمان عيبجوئى مى كنند.و مردمان ديگرى را ديدم كه سرشان را با سنگ ميكوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخداد:اينان كسانى هستند كه نماز شامگاه و عشاءرا نميخوانده و ميخفتند،و مردمى را ديدم كه آتش در دهانشان ميريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مى آمد و چون وضع آنها راپرسيدم،گفت:اينان كسانى هستند كه اموال يتيمان را به ستم ميخورند،و گروهى را ديدم كه شكمهاى بزرگى داشتند ونمى توانستند از جا برخيزند گفتم:اى جبرئيل اينها كيانند؟ گفت:كسانى هستند كه ربا ميخورند،و زنانى را ديدم كه برپستان آويزانند،پرسيدم:اينها چه زنانى هستند؟گفت: زنان زناكارى هستند كه فرزندان ديگران را بشوهران خود منسوب ميدارند،و سپس بفرشتگانى برخوردم كه تمام اجزاء بدنشان تسبيح خدا ميكرد (24) .

و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه بيكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان كيانند؟گفت:هر دوپسر خاله يكديگر يحيى و عيسى عليهما السلام هستند،بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند،و فرشتگان زيادى را كه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبائى راكه زيبائى او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت بستارگان ديگر بود مشاهده كردم و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت:اين برادرت يوسف است،بر او سلام كردم و پاسخ داد وتهنيت و تبريك گفت،و فرشتگان بسيارى را نيز در آنجا ديدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردى را ديدم و چون ازجبرئيل پرسيدم گفت:او ادريس است كه خدا ويرا به اينجاآورده،بر او سلام كرده پاسخ داد و براى من آمرزش خواست، وفرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى پيشين مشاهده كردم وهمگى براى من و امت من مژده خير دادند.

سپس بآسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردى را بسن كهولت ديدم كه دورش را گروهى از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست؟جبرئيل گفت:هارون بن عمران است،بر او سلام كردم و پاسخ داد،و فرشتگان بسيارى را مانند آسمانهاى ديگرمشاهده كردم.

آنگاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردى گندمگون وبلند قامت را ديدم كه مى گفت: بنى اسرائيل پندارند من گرامى ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولى اين مرد از من نزد خدا گرامى تر است،و چون از جبرئيل پرسيدم:كيست؟ گفت:برادرت موسى بن عمران است،بر او سلام كردم جواب داد و همانند آسمانهاى ديگر فرشتگان بسيارى را در حال خشوع ديدم.

سپس بآسمان هفتم رفتيم و در آنجا بفرشته اى برخورد نكردم جز آنكه گفت:اى محمد حجامت كن و به امت خود نيزسفارش حجامت را بكن،و در آنجا مردى را كه موى سر وصورتش سياه و سفيد بود و روى تختى نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت:او پدرت ابراهيم است،بر او سلام كرده جواب داد وتهنيت و تبريك گفت،و مانند فرشتگانى را كه در آسمانهاى پيشين ديده بودم در آنجا ديدم،و سپس درياهائى از نور كه ازدرخشندگى چشم را خيره ميكرد،و درياهائى از ظلمت وتاريكى،و درياهائى از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت:اين قسمتى از مخلوقات خدا است.

و در حديثى است كه فرمود:چون به حجابهاى نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و بمن گفت:برو!

و در حديث ديگرى فرمود:از آنجا به سدرة المنتهى رسيدم ودر آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت:برو!گفتم:اى جبرئيل در چنين جائى مرا تنها مى گذارى و از من مفارقت ميكنى؟گفت اى محمد اينجا آخرين نقطه اى است كه صعود به آنراخداى عز و جل براى من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم ميسوزد (25) ،آنگاه با من وداع كرده و من پيش رفتم تا آنگاه كه در درياى نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور وارد مى كرد تا جائيكه خداى تعالى ميخواست مرا متوقف كند و نگهدارد آنگاه مرا مخاطب ساخته با من سخنانى گفت.

و در اينكه آن سخنانى كه خدا بآنحضرت وحى كرده چه بوده است در روايات بطور مختلف نقل شده و قرآن كريم بطور اجمال و سربسته ميگويد«فاوحى الى عبده ما اوحى »- پس وحى كرد به بنده اش آنچه را وحى كرد-و از اينرو برخى گفته اند:مصلحت نيست در اينباره بحث شود زيرا اگر مصلحت بود خداى تعالى خود ميفرمود،و بعضى هم گفته اند:اگر روايت و دليل معتبرى از معصوم وارد شد و آنرا نقل كرد،مانعى در اظهار و نقل آن نيست.

و در تفسير على بن ابراهيم آمده كه آن وحى مربوط بمسئله جانشينى و خلافت على بن ابيطالب(ع)و ذكر برخى از فضائل آنحضرت بوده،و در حديث ديگر است كه آن وحى سه چيز بود:1- وجوب نماز2- خواتيم سوره بقره 3- آمرزش گناهان ازجانب خداى تعالى غير از شرك، و در حديث كتاب بصائر است كه خداوند نامهاى بهشتيان و دوزخيان را باو داد.

و بهر صورت رسولخدا«ص »فرمود:پس از اتمام مناجات باخداى تعالى باز گشتم و از همان درياهاى نور و ظلمت گذشته در سدرة المنتهى بجبرئيل رسيدم و بهمراه او باز گشتم.

روايت ديگرى در اين باره

درباره چيزهائيكه رسولخدا«ص »آنشب در آسمانها وبهشت و دوزخ و بلكه روى زمين مشاهده كرد روايات زيادديگرى نيز بطور پراكنده وارد شده كه ما ذيلا قسمتى از آنها راانتخاب كرده و براى شما نقل مى كنيم:

در احاديث زيادى كه از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است كه رسولخدا«ص »صورت على بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده كرد و يا فرشته اى رابصورت آنحضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار على(ع)را داشتند خداى تعالى اين فرشته را بصورت آنحضرت خلق فرمود و هر زمان كه ما فرشتگان مشتاق ديدار على بن ابيطالب ميشويم به ديدن اين فرشته ميآئيم.

و در حديث نيز آمده كه صورت ائمه معصومين پس ازعلى(ع)را تا حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف درسمت راست عرش مشاهده كرد و چون پرسيد گفتند:اينهاحجتهاى الهى پس از تو در روى زمين هستند.

و در حديث ديگرى است كه رسول خدا«ص »گويد:ابراهيم خليل در آنشب فرمودند:-اى محمد امت خود را از جانب من سلام برسان و بآنها بگو:بهشت آبش گوارا و خاكش پاك وپاكيزه و دشتهاى بسيارى خالى از درخت دارد و با ذكر جمله «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و لا حول و لا قوة الا بالله » درختى در آن دشتها غرس ميگردد،امت خود را دستور داده تادرخت در آن زمينها زياد غرس كنند. (26)

شيخ طوسى(ره)در امالى از امام صادق(ع)ازرسولخدا«ص »روايت كرده كه فرمود:در شب معراج چون داخل بهشت شدم قصرى از ياقوت سرخ ديدم كه از شدت درخشندگى و نورى كه داشت درون آن از بيرون ديده ميشد ودو قبه از در و زبر جد داشت از جبرئيل پرسيدم:اين قصر ازكيست؟گفت:از آن كسى كه سخن پاك و پاكيزه گويد،و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد)و اطعام طعام كند،و در شب هنگامى كه مردم در خوابند تهجد-و نماز شب-انجام دهد، على(ع)گويد:من به آنحضرت عرضكردم:آيا در ميان امت شما كسى هست كه طاقت اينكار را داشته باشد؟فرمود:هيچ ميدانى سخن پاك گفتن چيست؟عرضكردم:خدا و پيغمبرداناترند فرمود:كسى كه بگويد:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»هيچ ميدانى ادامه روزه چگونه است؟گفتم:خدا ورسولش داناترند،فرمود:ماه صبر-يعنى ماه رمضان-را روزه گيردو هيچ روز آنرا افطار نكند،و هيچ دانى اطعام طعام چيست؟ گفتم:خدا و رسولش داناترند،فرمود:كسى كه براى عيال ونانخواران-خود(از راه مشروع)خوراكى تهيه كند كه آبروى ايشان را از مردم حفظ كند،و هيچ ميدانى تهجد در شب كه مردم خوابند چيست؟ عرضكردم:خدا و رسولش داناترند،فرمود: كسى كه نخوابد تا نماز عشاء خود را بخواند-در آنوقتى كه يهود و نصارى و مشركين ميخوابند.

اين حديث را نيز كه متضمن فضيلتى از خديجه-بانوى بزرگوار اسلام-ميباشد بشنويد:

عياشى در تفسير خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده كه رسولخدا«ص »فرمود:در آن شبى كه جبرئيل مرا بمعراج بردچون بازگشتيم بدو گفتم:اى جبرئيل آيا حاجتى دارى؟گفت: حاجت من آن است كه خديجه را از جانب خداى تعالى و ازطرف من سلام برسانى و رسولخدا«ص »چون خديجه را ديداركرد سلام خداوند و جبرئيل را بخديجه رسانيد و او در جواب گفت:

«ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و على جبرئيل السلام ».

خبر دادن رسولخدا«ص »از كاروان قريش

ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام هانى روايت كرده كه گويد:رسول خدا«ص »آنشب را در خانه من بود و نمازعشاء را خواند و بخفت،ما هم با او بخواب رفتيم، نزديكيهاى صبح بود كه ما را بيدار كرد و نماز صبح را خوانده ما هم با اونماز گزارديم آنگاه رو به من كرده فرمود:اى ام هانى من امشب چنانچه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانچه مشاهده ميكنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.

اين سخن را فرموده برخاست كه برود من دست انداخته دامنش را گرفتم بطورى كه جامه اش پس رفت و بدو گفتم:اى رسول خدا اين سخن را كه براى ما گفتى براى ديگران مگو كه تو را تكذيب كرده و مى آزارند،فرمود:بخدا!براى آنها نيز خواهم گفت!

ام هانى گويد:من به كنيزك خود كه از اهل حبشه بود گفتم: بدنبال رسول خدا«ص »برو ببين كارش با مردم بكجا ميانجامد وگفتگوى آنها را براى من باز گوى.

كنيزك رفت و باز گشته گفت:چون رسولخدا«ص »داستان خود را براى مردم تعريف كرد با تعجب پرسيدند:نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از كجا بدانيم تو راست ميگوئى؟فرمود: نشانه اش فلان كاروان است كه من هنگام رفتن بشام در فلانجاديدم و شترانشان از صداى حركت براق رم كرده يكى از آنها فراركرد و من جاى آنرا به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز درمنزل ضجنان(25 ميلى مكه)بفلان كاروان برخوردم كه همگى خواب بودند و ظرف آبى بالاى سر خود گذارده بودند و روى آنرا باسرپوش پوشانده بودند و كاروان مزبور هم اكنون از دره تنعيم وارد مكه خواهند شد،و نشانه اش آن است كه پيشاپيش آنهاشترى خاكسترى رنگ است و دو لنگه بار روى آن شتر است كه يك لنگه آن سياه مى باشد.

و چون مردم اين سخنان را شنيدند بسوى دره تنعيم رفته وكاروان را با همان نشانيها كه فرموده بود مشاهده كردند كه ازدره تنعيم وارد شد و چون آن كاروان ديگر بمكه آمد و داستان رم كردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه راتصديق كردند.

محدثين شيعه رضوان الله عليهم نيز بهمين مضمون-با مختصراختلافى-رواياتى نقل كرده اند و در پايان برخى از آنها چنين است كه چون صدق گفتار آنحضرت معلوم شد و راهى براى تكذيب و استهزاء باقى نماند آخرين حرفشان اين بود كه گفتند:

-اين هم سحرى ديگر از محمد!

پى نوشتها:

1- بحار الانوار ج 18 ص 381 و الصحيح من السيره ج 1 ص 269-270.

2- بحار الانوار ج 18 ص 379.

3- الميزان ج 13 ص 30-بحار الانوار ج 18 ص 302،319.

4- بحار الانوار ج 18 ص 319 و سيرة النبويه ج 2 ص 93-94.

5- ابن حجر عسقلانى از دانشمندان اهل سنت در كتاب الاصابة ج 4 ص 348 ذكركرده كه عايشه چهار سال يا پنج سال بعد از بعثت رسول خدا(ص)بدنيا آمد وهنگاميكه رسول خدا(ص)او را بعقد خويش در آورد شش ساله بود و پس از دو ياسه سالگى در نه سالگى وى در سال اول و يا سال دوم هجرت با او زفاف نمود و روى قول اينكه اسراء و معراج رسول خدا(ص) در سال سوم يا دوم بعثت اتفاق افتاده باشدعايشه در آن زمان هنوز بدنيا نيامده بود مگر آنكه بگوئيم ايشان در اين باره اجتهادكرده اند و همان مطالبى كه در حديث وحى مذكور شد.

6- و در برخى از روايات «ما فقدت »بجاى «ما فقد»است.

7- سيره ابن هشام ج 1 ص 399.

8- سيرة النبويه ج 2 ص 105-سيره ابن هشام ج 1 ص 400.

9- سوره اسراء-آيه 1.

10- سوره اسراء-آيه 1.

11- از دانشمندان معاصر شيعه مرحوم علامه طباطبائى در اين باره فرموده:«اصل اسراء چيزى نيست كه بتوان آنرا انكار كرد زيرا قرآن كريم بدان تصريح كرده وروايات از رسول خدا و ائمه اهل بيت عليهم السلام در اين باره متواتر است »(الميزان ج 13 ص 31)و از دانشمندان معاصر اهل سنت نويسنده فقه السيره «دكتر سعيدبوطى »در ضمن بحثى درباره معجزات رسول خدا(ص)و نقل تعدادى از آنهامى گويد:«و من ذلك حديث الاسراء و المعراج الذى نسوق هذا البحث بمناسبته و هو حديث متفق عليه لا تنكر قطعية ثبوته،و هو باجماع جماهير المسلمين من ابرزمعجزاته »(فقه السيره ص 150)

12- اشاره است به پاره اى از روايات كه در شب معراج فرشتگان الهى طشت و آفتابه اى آوردند و شكم آن حضرت را پاره كرده و شستشو دادند،نظير آن چه درداستان «شق صدر»پيش از اين گذشت.

13- مجمع البيان ج 6 ص 395.

14- الميزان ج 13 ص 33-34.

15- مناقب ج 1 ص 177.

16- الميزان ج 13 ص 31-32.

17- تفسير تبيان ج 2 ص 194.

18- مناقب آل ابى طالب ج 1 ص 135.

19- پاورقى بحار الانوار ج 18 ص 380.

20- در مقاله پيشين به تفصيل در اين باره بحث شد و گفتيم كه اصلا اين مساله لزوم خرق و التيام در افلاك روى فرضيه بطلميوس بوده كه افلاك را اجسامى بلورين تصور مى كرده اند و پس از كشفيات جديد و هيئت امروز كه معلوم شد افلاك به مداركرات و كواكب گفته مى شود و اصلا جسمى در كار نيست و تا آنجا كه چشم مسلح و غير مسلح كار مى كند جز جو و هوا(و به تعبير قرآن «دخان »و دودى)بيش نيست اصلا جائى براى اين حرف و شبهه باقى نمى ماند.

21- بحار الانوار ج 18 ص 289-290.

22- در توصيف براق در چند حديث آمده كه فرمود:از الاغ بزرگتر و از قاطر كوچكتر بود، داراى دو بال بود و هر گام كه بر ميداشت تا جائى را كه چشم ميديد مى پيمود،ابن هشام درسيره گفته براق همان مركبى بود كه پيغمبران پيش از آنحضرت نيز بر آن سوار شده بودند.و در حديثى است كه فرمود:صورتى چون صورت آدمى و بالى مانند بال اسب داشت، وپاهايش مانند پاى شتر بود.و برخى از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تاويل بر آمده و«براق »را از ماده برق گرفته و گرفته اند:سرعت اين مركب همانند سرعت برق و نور بوده.

23- و در حديثى كه صدوق(ره)از امام باقر نقل كرده رسول خدا«ص »را از آن پس تا روزى كه از دنيا رفت كسى خندان نديد.

24- صدوق(ره)در كتاب عيون بسند خود از امير المؤمنين عليه السلام روايت كرده كه فرمود: من و فاطمه نزد پيغمبر«ص »رفتيم و او را ديدم كه بسختى ميگريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبى كه بآسمانها رفتم زنانى از امت خود را در عذاب سختى ديدم و گريه ام براى سختى عذاب آنها است.زنى را بموى سرش آويزان ديدم كه مغز سرش جوش آمده بود،و زنى رابزبان آويزان ديدم كه از حميم(آب جوشان)جهنم در حلق او ميريختند،و زنى را به پستانهايش آويزان ديدم،و زنى را ديدم كه گوشت تنش را ميخورد و آتش از زير او فروزان بود،و زنى را ديدم كه پاهايش را بدستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند،و زنى را كور و كر و گنگ در تابوتى از آتش مشاهده كردم كه مخ سرش از بينى اوخارج ميشد و بدنش را خورده و پيسى فرا گرفته بود،و زنى را به پاهايش آويزان در تنورى ازآتش ديدم،و زنى را ديدم كه گوشت تنش را از پائين تا بالا بمقراض آتشين مى بريدند،و زنى را ديدم كه صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را ميخورد،و زنى را ديدم كه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود،و زنى را بصورت سگ ديدم كه آتش از پائين در شكمش ميريختند و از دهانش بيرون ميآمد و فرشتگان باگرزهاى آهنين بسر و بدنشان ميكوفتند.

فاطمه كه اين سخن را از پدر شنيد پرسيد:پدرجان آنها چه عمل و رفتارى داشتند كه خداوند چنين عذابى برايشان مقرر داشته بود؟فرمود!اما آن زنى كه بموى سر آويزان شده بود زنى بود كه موى سر خود را از مردان نامحرم نمى پوشانيد،و اما آنكه بزبان آويزان بودزنى بود كه با زبان شوهر خود را ميآزرد،و آنكه به پستان آويزان بود زنى بود كه از شوهرخود در بستر اطاعت نمى كرد،و زنى كه به پاها آويزان بود زنى بود كه بى اجازه شوهر ازخانه بيرون ميرفت و اما آنكه گوشت بدنش را ميخورد آن زنى بود كه بدن خود را براى مردم آرايش ميكرد،و اما زنى كه دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زنى بود كه به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براى جنابت و حيض غسل نمى كرد و نظافت نداشت و نسبت به نماز خود بى اهميت بود،و اما آنكه كور و كر و گنگ بود آن زنى بود كه از زنا فرزند دار شده و آنرا بگردن شوهرش ميانداخت،و آنكه گوشت تنش رابمقراض مى بريدند آن زنى بود كه خود را در معرض مردان قرار ميداد،و آنكه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود ميخورد زنى بود كه وسائل زنا براى ديگران فراهم ميكرد،وآنكه سرش سر خوك و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود،و آنكه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش ميريختند زنان خواننده و نوازنده بودند...و سپس بدنبال آن فرمود:

واى بحال زنى كه شوهر خود را بخشم آورد و خوشا بحال زنى كه شوهر از او راضى باشد.

25- سعدى در اين باره گويد:

چنان گرم در تيه قربت براند كه در سدره جبريل از او باز ماند بدو گفت:سالار بيت الحرام كه اى حامل وحى برتر خرام چو در دوستى مخلصم يافتى عنانم ز صحبت چرا تافتى بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم كه نيروى بالم نماند اگر يك سر موى برتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم

26- و در حديث ديگرى كه على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده رسولخدا«ص »فرمودچون بمعراج رفتم وارد بهشت شده و در آنجا دشتهاى سفيدى را ديدم و فرشتگانى را مشاهده كردم كه خشتهائى از طلا و نقره روى هم گذارده و ساختمان مى سازند و گاهى هم دست از كار كشيده بحالت انتظار مى ايستند،از ايشان پرسيدم:چرا گاهى مشغول شده و گاهى دست مى كشيد؟گفتند:گاهى كه دست مى كشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم، پرسيدم مصالح آن چيست؟پاسخ دادند گفتار مؤمن كه در دنيا مى گويد:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر»كه هر گاه اين جمله را ميگويد ما شروع بساختن مى كنيم،و هرگاه خوددارى مى كند ما هم خوددارى ميكنيم.

صفحه قبل فهرست صفحه بعد