تصميم سران قريش براى ديدار با ابو طالب
بزرگان قريش نخستين اقدامى كه بنظرشان عاقلانه تر ازاقدامات
ديگر رسيد تا در مورد جلوگيرى از تبليغات رسول خدا(ص)بدان دست
زنند اين بود كه تصميم گرفتند نزدابو طالب رفته و از او
بخواهند بهر نحو كه مى تواند و خود مصلحت مى داند جلوى تبليغات
آنحضرت را بگيرد و اين كار را به جهاتى عاقلانه تر از اقدامات
حاد ديگرى تشخيص دادند:
1- از اين جهت كه ابو طالب بزرگ قبيله بنى هاشم بود و
درميان قبائل قريش و مردم مكه نيز شخصيت و احترام زيادى داشت و
مى خواستند از اين طريق منتى هم بر او گذارده باشند واز اين
احترام و شخصيت به نفع خود نيز استفاده كرده باشند و ازاين رو
در يكى از اين ديدارها هنگاميكه نزد ابو طالب آمدند چنين
گفتند:
«يا ابا طالب ان لك سنا و شرفا و منزلة فينا،و انا قد
استنهيناك من ابن اخيك فلم تنهه عنا،و انا و الله لا نصبر على
هذا من شتم آبائنا و تسفيه احلامنا و عيب آلهتنا حتى تكفه عنا
او ننازله و اياك في ذلك...» (1) .
اى ابو طالب تو در ميان ما از نظر سن مقامى والا دارى
وشرافت و منزلتى بس بزرگ دارى و ما يكبار درباره برادر زاده ات
بنزد تو آمده و از تو خواستيم كه جلوى او را بگيرى ولى تو اين
كاررا نكردى،و ما بخدا سوگند نمى توانيم دشنام بپدران و نسبت
بى خردى به بزرگانمان و عيب جوئى خدايانمان را تحمل كنيم مگر
آنكه خودت جلوى او را بگيرى يا ما به جنگ تو برخاسته وبا تو
كارزار مى كنيم!!
2- جناب ابو طالب با اينكه طبق روايات معتبره و نظر صحيح
اهل تحقيق،به رسولخدا(ص) ايمان آورده بود و از شرك وبت پرستى
بيزار و مبرا بود،اما بخاطر آنكه بتواند از عهده حمايت و
پشتيبانى رسول خدا(ص)در برابر مشركان بخوبى برآيد،ايمان خود را
اظهار نمى كرد و در نزد آنها چنان وانمود مى كرد كه درسلك آنها
زندگى مى كند و به عقيده و آئين آنها روزگارمى گذراند و به
اصطلاح تقيه مى كرد و به اين مطلبى است كه گذشته از روايات
بسيارى كه در اين باره رسيده است و قصائد وسخنان خود ابو طالب
كه در طرفدارى از رسول خدا و دين الهى او سروده و در كتابهاى
معتبر تاريخى اهل سنت آمده بهترين گواه براين مطلب است-بشرحى
كه انشاء الله تعالى در جاى خود خواهدآمد-.
از اينرو مشركان قريش،ابو طالب را از خود مى دانستند و
اگرسخنى مى گفت مى پذيرفتند چون او را از پيروان رسول خدا(ص)
بحساب نمى آوردند...
سخنى درباره ايمان ابو طالب
و جاى بسيار تعجب است از كسانى همچون ابن كثير كه ازاين
واقعيت و فضيلت ابو طالب چشم پوشى كرده و او را تالحظه هاى آخر
عمر كافر و مشرك دانسته و بلكه درباره كفر آن جناب به توجيهاتى
بيهوده مبادرت ورزيده و آنرا از حكمتهاى الهى دانسته با اينكه
درباره حمايتهاى بى دريغ و فداكاريهاى اودر راه پيشرفت اسلام و
جانبدارى از رسول خدا قلمفرسائيها كرده و حتى سخنان و اشعار آن
جناب را نيز همانگونه كه گفتيم نقل كرده...و گفتار زير از همين
ابن كثير شامى است كه مى گويد:
رسول خدا دو عمو داشت كه هر دو كافر بودند يكى ابو لهب كه
نامش عبد العزى بود و ديگرى ابو طالب!!ابو لهب ازسخت ترين
دشمنان آنحضرت بود ولى ابو طالب سخت با ابو لهب مخالف بود...تا
آنجا كه گويد:
«و كان رسول الله احب خلق الله اليه طبعا و كان يحنو عليه و
يحسن اليه و يدافع عنه و يحامى و يخالف قومه فى ذلك مع انه على
دينهم و على خلتهم،الا ان الله تعالى قد امتحن قلبه بحبه حبا
طبعيا لا شرعيا،و كان استمراره على دين قومه من حكمة الله
تعالى و مما صنعه لرسوله من الحماية،اذ لو كان اسلم ابو طالب
لما كان له عند مشركى قريش و جاهة و لا كلمة،و لا كانوا
يهابونه و يحترمونه و لاجترؤا عليه و لمدوا ايديهم و السنتهم
بالسوء اليه،و ربك يخلق ما يشاء و يختار،و قد قسم خلقه انواعا
و اجناسا...!» (2)
يعنى- رسول خدا(ص)طبعا محبوبترين خلق خدا نزد او بود كه
نسبت به او مهر مى ورزيد و نيكى مى كرد و از او دفاع نموده
وحمايت مى نمود و با قوم خود در اين باره مخالفت مى ورزيد با
اينكه بر آئين و روش آنها بود،جز آنكه خداى تعالى دل او را به
محبتى طبيعى نه شرعى آزموده بود...
و اين استمرارى كه بر آئين قوم خود داشت نيز از حكمتهاى
الهى بود كه خدا براى حمايت از رسولش در او قرار داد زيرا
اگرابو طالب مسلمان مى شد ديگر نزد مشركان قريش آبرو و نفوذى
نداشت و هيبت و احترامى از او نمى گرفتند و نسبت به او جرى
ودلير شده و دست و زبانشرا به بدى بجانب او دراز مى
كردند،واينكار خداست كه هر چه را بخواهد آفريده و انتخاب مى
كند،و خلق خود را به نوعها و جنسهاى جداگانه اى بخش كرده...
و اين سخن بقدرى غير منصفانه و دور از حقيقت است كه محشى و
محقق كتاب(مصطفى عبد الواحد)نيز با اينكه در مقدمه كتاب
بزرگترين مدحها و تعريفها را از مؤلف مى كند در اينجا درپاورقى
گويد:
«و يفهم من كلام المؤلف ان الله سبحانه قضى على ابى طالب
بالكفر و هوتعليل غير سايغ »يعنى از كلام مؤلف چنين استفاده
ميشود كه خداى سبحان براى ابو طالب كفر را مقدر كرده بود!!ولى
اين تعليل درستى نيست...!
نگارنده گويد:جالب اين است كه همين آقاى ابن كثير درچند
صفحه بعد اشعارى از ابو طالب در مدح رسول خدا(ص)نقل مى كند كه
از آنجمله است:
و دعوتنى و علمت انك ناصحى فلقد صدقت و كنت ثم امينا و عرضت
دينا قد عرفت بانه من خير اديان البرية دينا لو لا الملامة او
حذارى سبة لوجدتنى سمحا بذاك مبينا. (3)
آنگاه رواياتى را ذكر كرده و سپس قصيده لاميه ابو طالب
رابتفصيل نقل مى كند كه در آن قصيده درباره رسول خدا(ص) گويد:
و ايده رب العباد بنصره و اظهر دينا حقه غير زائل فو الله
لو لا ان اجى ء بسبة تجر على اشياخنا فى المحافل لكنا تبعناه
على كل حالة من الدهر جدا غير قول التهازل لقد علموا ان ابننا
لا مكذب لدينا و لا يعني بقول الاباطل
كه خود اين اشعار بهترين شاهد بر ايمان ابو طالب است حتى آن
اشعارى كه مضمون آنها اين است كه اگر ترس ملامت و ياعيبجوئى
مردم نبود آشكارا و بطور جدى از او پيروى مى كرديم مانند بيت
سوم از قصيده اولى و بيت دوم از قصيده دومى كه معلوم ميشود عدم
اظهار ايمان ابو طالب بخاطر ترس از ملامت و ياعيبجوئى دشمنان
آنحضرت است و گرنه در دل به آنحضرت وشريعت او ايمان داشته و
آنرا پذيرفته بوده است،و معناى تقيه نيزكه ما مى گوئيم همين
است،و عقيده ما نيز بر طبق روايات وارده كه در جاى خود مذكور
خواهد شد درباره ايمان ابو طالب همين گونه است كه آن جناب در
دل به رسول خدا(ص)ايمان آورده بود ولى بخاطر اينكه سران قريش
او را از خود بدانند وموقعيت و نفوذ او در نظر آنها شكسته نشود
تا در مواقع حساس وجاهائى كه احساس خطر براى رسول خدا(ص)ميشود
بتواند ازاين موقعيت و نفوذ خود در دفاع و حمايت از آن بزرگوار
استفاده كند ايمان خود را اظهار نمى كرد و احيانا در مراسم
مذهبى آنان نيزشركت مى كرد و گاهى هم شايد بر طبق نظر آنها نيز
سخن مى گفت...
علت اين حق كشيها
ولى بنظر نگارنده اين حق كشيها و بى انصافيها ريشه سياسى
ديگرى دارد و مسئله از جاى ديگر سرچشمه گرفته،كه شايد امثال
ابن كثيرها نيز دانسته و يا ندانسته در مسير آن جريانات سياسى
قرار گرفته و بى اراده و يا بى اطلاع اينگونه قضاوت ها را كرده
و حقيقت را ناديده گرفته اند...
و همين جريانات سياسى و تبليغات وسيع دستگاههاى خلافتى بنى
اميه و پس از آنها بنى عباس بود كه هر جا به فضيلتى از خاندان
امير المؤمنين عليه السلام و فرزندان آنحضرت ميرسيدندآنرا
ناديده گرفته و يا با هزار و يك بهانه غير موجه در صدد
انكارآنها بر مى آمدند...و هر جا از پدران و يا خاندان اموى و
عباسى سخن بميان آمده بهر تار موئى متشبث شده تا بلكه بتوان
آنرابصورت طنابى در آورده و براى اجداد خود يعنى پدران اموى
وعباسى خود فضيلتى بتراشند...
و گرنه كدام مورخ با انصافى است كه نداند عباس بن عبد
المطلب كه تا سال هشتم و تا ماجراى فتح مكه در ميان مشركين و
در مكه بسر مى برده و در جنگ بدر يكى از چند نفر ازسران قريش و
ثروتمندان معدود مكه بود كه مخارج لشكر قريش را بعهده گرفته و
مى پرداخت،و از اين طريق بزرگترين كمك مالى را به لشكر كفر مى
نمود،و خود نيز در جنگ شركت كرده و بالاخره نيز بدست مسلمانان
اسير شد...
و حتى در فتح مكه نيز با هر تدبيرى بود ابو سفيان يعنى
سرسخت ترين دشمنان اسلام را از مرگ نجات داد...و از دست
سربازان اسلام و شمشير خشم ايشان او را رهانيد و از رسول
خدابراى آن دشمن خدا امان گرفت...و...و با اينحال او را
جزءمسلمانان صدر اسلام دانسته و حتى مسلمانى خالص و متعهدبحساب
آورد،و جالب تر اينكه بسيارى از اهل تاريخ معتقدند او در همان
سالهاى قبل از هجرت مسلمان شده بود وبدستور رسول خدا پس از
هجرت در مكه ماند و اسلام خود راپنهان مى داشت تا بتواند از
اخبار قريش مطلع شده و براى رسول خدا جاسوسى كند و خبرها را به
آنحضرت گزارش كند...و درجنگ بدر هم از روى اكراه شركت جست و
قلبا نمى خواست شركت جويد ولى براى هم رنگ جماعت شدن در آنجا
حضوريافت (4) .. .
اما ابو طالب با آنهمه ايثارگريها و فداكاريها و حمايتهاى
علنى و تحمل سختيها و شدائد در راه دفاع از اسلام و رسول
خدا(ص)در داستان صحيفه ملعونة و پناه بردن به شعب ومشكلات
ديگر،و تا ساعات پايانى عمر و در بستر مرگ نيزلحظه اى از حمايت
بيدريغ خود از آنحضرت دريغ نكرد و دربسيارى از موارد براى دفاع
از رسول خدا(ص)جان خود وعزيزانش را بخطر انداخت با اينحال آن
جناب بگفته اينان كافراز دنيا رفته و در آخرت نيز در«ضحضاحى »و
گودالى از آتش ميباشد؟!و اينهمه دچار حق كشى و بى مهرى اينان
قرار گيرد؟! و براى اينكه سخن را كوتاه كنيم و شما را براى
تحقيق بيشتر دراين باره بجاى خود موكول كنيم همين قدر مى گوئيم
جناب ابو طالب در اين باره جرمى نداشته جز اينكه پدر على بن
ابيطالب عليه السلام بوده،و چون دشمنان اموى و عباسى امير
المؤمنين در صدد محو نام على عليه السلام و فضائل آنحضرت بوده
اند كسانى هم كه با آنحضرت رابطه و خويشاوندى نزديك داشته اند
مشمول اين حق كشى و دشمنى شده اند،و از تركش گلوله هاى خشمگين
و بغض آلود آنان جان سالم بدر نبرده اند...!و سيعلم الذين
ظلموااى منقلب ينقلبون.
اكنون كه سخن بدينجا رسيد اين قسمت را نيز از روايت ابن شهر
آشوب در مناقب آل ابيطالب بشنويد:
«روى ابو ايوب الانصاري ان النبي صلى الله عليه و آله وقف
بسوق ذى المجاز فدعاهم الى الله، و العباس قائم يسمع
الكلام،فقال:اشهد انك كذاب،و مضى الى ابي لهب و ذكر ذلك
فاقبلايناديان ان ابن اخينا هذا كذاب،فلا يغرنكم عن دينكم،قال
و استقبل النبي صلى الله عليه و آله ابو طالب فاكتنفه،و اقبل
على ابي لهب و العباس فقال لهما:ما تريدان تربت ايديكما، و
الله انه لصادق القيل،ثم انشا ابو طالب:
انت الامين امين الله لا كذب و الصادق القول لا لهو و لا
لعب انت الرسول رسول الله نعلمه عليك تنزل من ذي العزة الكتب
(5)
يعنى ابو ايوب انصارى روايت كرده كه رسول خدا(ص)در بازار«ذى
مجاز» (6) ايستاد و مردم را به خداى يكتا دعوت كرد وعباس نيز
ايستاده بود و سخنان آنحضرت را گوش ميداد، و(چون اين سخن را
شنيد)گفت:گواهى ميدهم كه تو براستى دروغگوهستى!و نزد ابو
لهب(عموى ديگر آنحضرت)رفته و ماجرا را به او باز گفت و در
اينوقت هر دوى آنها پيش آمده و فريادمى زدند:
براستى كه اين برادرزاده ما دروغگو است شما را از آئينتان
فريب ندهد!
ابو ايوب گويد:ولى از آنسو ابو طالب به استقبال رسول
خدا(ص)آمده و او را تحت حمايت و لطف خويش قرارداده و به سوى
ابو لهب و عباس رو كرده بدانها گفت:(از او)چه مى خواهيد؟ اى
بدبختها! (7) بخدا سوگند كه او راستگو است،سپس اين دو شعر را
سرود(كه ترجمه اش چنين است).
تو براستى امين هستى،امين خدا نه دروغگو،و راستگوهستى و از
روى هوا و هوس سخن نمى گوئى تو رسول هستى رسول خدا كه ما آنرا
مى دانيم،و بر تو از سوى خداى داراى عزت كتابها نازل ميشود و
اكنون خود قضاوت كنيد!
سران قريش در حضور ابو طالب
بارى بزرگان قريش و سران ايشان بنزد ابو طالب آمده وبصورت
خير خواهى و دوستانه سخنانى گفته و در مورد جلوگيرى از تبليغات
رسول خدا(ص)پيشنهاداتى به او دادند كه ابن هشام داستان را
اينگونه نقل كرده و گويد:
چون سران قريش ديدند رسول خدا(ص)بكارهاى تبليغى خود مشغول
است و ابو طالب نيز از وى حمايت مى كندو مانع از آن است كه كسى
به او آزارى برساند...
چند تن را براى اتمام حجت بنزد ابو طالب فرستادند و
آنهاعبارت بودند از:عتبة و شيبة پسران ربيعة،ابو سفيان بن
حرب-كه نامش صخر بوده-ابو البخترى كه نامش عاص بن هشام يا عاص
بن هاشم است-اسود بن مطلب،ابو جهل-كه نامش عمرو بوده،و بابو
الحكم نيز مكنى بوده است-وليد بن مغيرة،نبيه و منبه پسران حجاج
بن عامر،عاص بن وائل.
اينان بنزد ابو طالب آمده گفتند:اى ابو طالب اين برادر زاده
ات بخدايان ما ناسزا گويد!از آئين ما عيبجوئى كند،دانشمندان ما
را بى خرد و سفيه ميخواند،پدران ما راگمراه داند!اينكه يا خودت
از او جلوگيرى كن و ياجلوگيرى او را بما واگذار،زيرا تو نيز
همانند ما هستى و ماكفايت او را خواهيم كرد؟ابو طالب آن روز با
خوشروئى وملايمت آنان را ساكت كرده و از نزدش بيرون رفتند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله همچنان بكار تبليغ دين اشتغال
داشت و مردم را بخداى يگانه دعوت مى نمود تااينكه رفته رفته
كار مخالفت قريش با آن حضرت بالاگرفت و نزاع و جدال ميان
طرفداران آنجناب با مخالفين او شروع شد،و قريش نيز مردم را بر
عليه آن حضرت تحريك مى كردند.
سران قريش براى بار دوم بنزد ابو طالب رفتند و بدو گفتند:
اى ابو طالب تو در ميان ما مردى بزرگوار و شريف هستى وما يكبار
درباره برادر زاده ات بنزد تو آمديم و از تو خواستيم جلوى او
را بگيرى ولى تو بسخن ما ترتيب اثرى ندادى وبخدا سوگند طاقت ما
تمام شد و بيش از اين نمى توانيم نسبت بپدران خود دشنام شنيده
و ببزرگان ما بد بگويند، برخدايان ما عيب گيرند.اينك يا خود
جلوى او را بگير يا مابا تو كارزار مى كنيم تا يكى از دو طرف
از پاى در آيد وبهلاكت رسد و امثال اين سخنان را گفته و از
نزدش بيرون رفتند،اين جريان بر ابو طالب گران آمد زيرا دشمنى و
جداشدن قريش از او برايش سخت و مشكل بود و از آنسو نمى توانست
رسول خدا صلى الله عليه و آله را نيز بدانان تسليم كند و يا
دست از ياريش بكشد.
از اينرو بنزد آن حضرت فرستاده و چون پيش او بيامد
بدوگفت:اى فرزند برادر اين قريشند كه بنزد من آمده و چنين و
چنان گويند،اكنون بر جان خود و جان من نگران باش و كارى كه از
من ساخته نيست.و طاقت آنرا ندارم بر من تحميل مكن.
رسول خدا صلى الله عليه و آله گمان كرد كه عمويش مى خواهد
او را واگذارد و دست از يارى او بردارد از اينروفرمود:بخدا اگر
خورشيد را در دست راست من بگذارند وماه را در دست چپ من قرار
دهند من دست از اينكارنخواهم كشيد تا اينكه در اين راه هلاك
گردم يا اينكه خداوند مرا نصرت داده و بر آنان غالب آيم،سپس
اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و گريست و از جا برخاسته بطرف در
رفت ابو طالب او را صدا زده گفت:فرزند برادرباز گرد،چون حضرت
بازگشت ابو طالب گفت:برو وهر چه خواهى بگو كه بخدا هرگز دست از
يارى تو برنخواهم داشت.
عمارة را بگير و محمد را بما واگذار!
ابن هشام دنباله ماجرا را اينگونه نقل كرده كه گويد:
قريش كه ديدند ابو طالب دست از يارى رسول خداصلى الله عليه
و آله بر نمى دارد و حاضر نيست او را بدست آنها بسپارد،عمارة
بن وليد مخزومى را كه زيباترين جوانان قريش و نيرومندترين آنها
بود بنزد ابو طالب آورده گفتند: اى ابو طالب اين عمارة را كه
در ميان جوانان قريش از همه نيرومندتر و زيباتر است بگير و
بجاى او محمد را بما بده،آن محمدى كه با آئين تو و پدرانت
بمخالفت برخاسته وميان قريش اختلاف و جدائى انداخته،و
بدانشمندان وبزرگان ما نسبت سفاهت و نادانى مى دهد.
محمد را بما واگذار تا ما او را بقتل برسانيم و در عوض
عمارة را بفرزندى خود بگير؟!
ابو طالب گفت:بخدا پيشنهاد زشتى بمن كرديد!آيا پسرشما را
بگيرم و بزرگ كنم و فرزند خويش را بشما بسپارم تا او را
بكشيد؟!بخدا هرگز اينكار را نخواهم كرد!
مطعم بن عدى بن نوفل گفت:اى ابو طالب بخدا سوگند قوم تو از
راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جائيكه مى توانستندسعى كردند
تا آزارى بتو نرسانند ولى گويا تو نمى خواهى پيشنهاد دوستانه و
سخن منصفانه ايشان را بپذيرى؟
ابو طالب گفت:اى مطعم بخدا سوگند سخنشان منصفانه نبود بلكه
تو مى خواهى با اين سخن اينان را بدشمنى با من تحريك كنى،حال
كه چنين است پس هر چه مى خواهى بكن!و بدين ترتيب كار دشمنى
ميان ايشان سخت شد و نزاع و مخالفت آنها آشكار گرديد.
و در اينجا بود كه ابو طالب اشعارى درباره دشمنى مطعم بن
عدى و ساير قريش گفت (8) .
سران قريش به تلاش خود ادامه مى دهند و...
بزرگان قريش كه ديدند از ديدار با ابو طالب نتيجه اى
نگرفتندو او همچنان به حمايت قاطع و بيدريغ خود از رسول خدا(ص)
ادامه مى دهد بنزد وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعه رفتند و از
آنهابراى مبارزه با رسول خدا(ص)و خاموش كردن نداى حق طلبانه
آنحضرت چاره جوئى كردند و پاسخى را كه شنيدند و اقدامى راكه از
طرف اينان صورت گرفت ذيلا مى خوانيد:
وليد بن مغيرة چه گفت:
وليد بن مغيرة(پدر خالد بن وليد)از ريش سفيدان و بزرگان
قريش بود و بلكه بگفته ابن هشام سالمندترين آنها بود (9) ،كه
دركارهاى مهم و دشواريهائى كه براى آنها پيش مى آمد قرشيان نزد
او مى آمدند و از او براى رفع مشكل و گرفتاريها
استمدادميطلبيدند،و غالبا نيز راى او مشكل گشا بود،چنانچه در
داستان تجديد بناى كعبه خوانديم كه در آغاز قريش جرئت ويران
كردن كعبه را نداشتند تا او اقدام به اينكار كرد...
و هنگامى هم كه ميان آنها درباره نصب حجر الاسوداختلاف پديد
آمد نظريه او مورد تصويب قرار گرفت و به راى اوعمل كردند و
اختلاف برطرف گرديد...
و بهر صورت ابن هشام مى نويسد:
«قرشيان كه از ديدار با ابو طالب نتيجه اى نگرفتند و از سوى
ديگر ايام حج نزديك ميشد و قريش نگران كار پيغمبر اكرم(ص)بودند
كه باآمدن حاجيان بمكه ممكن است تبليغات آن حضرت درايشان اثر
بخشد.از اينرو بنزد وليد بن مغيرة كه مرد سالمندو بزرگى در
ميان قريش بود رفتند،وليد گفت:شمامى دانيد كه آوازه محمد در
اطراف پيچيده و اكنون نيزموسم حج نزديك شده و كاروانهائى از
اعراب در اين ايام بشهر شما مى آيند،درباره او سخن خود را
يكجهت كنيد،و همه بيك ترتيب درباره اش سخن بگوئيد و چنان
نباشدكه هر دسته بطورى سخن گويد؟!گفتند:هر چه تو بگوئى ما همگى
همان را درباره محمد خواهيم گفت.
وليد- شما سخنى را انتخاب كنيد تا من هم با شماهمراهى كنم!
قريش-ما مى گوئيم:محمد كاهن است!
وليد- نه بخدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديده ايم،ولى
سخنان محمد بزمزمه كاهنان و اوراد آنان شباهت ندارد!
قريش-پس مى گوئيم:ديوانه است!
وليد- نه ديوانه هم نيست،زيرا ما ديوانگان را ديده ايم
حركات و سخنان محمد بديوانگان نمى ماند!
قريش- مى گوئيم:شاعر است.
وليد- شاعر هم نيست زيرا ما انواع شعر را از رجز و هزج و
مبسوط و غيره ديده و شنيده ايم ولى سخنان او شعرنيست.
قريش- پس مى گوئيم:ساحر است!
وليد- ساحران و سحر آنها را نيز ما ديده ايم و محمد ساحرهم
نيست زيرا سخنان او بكار ساحران كه ريسمانى راگره مى زنند و
سپس در آن مى دمند شباهت ندارد!
گفتند:پس چه بگوئيم؟
وليد گفت:
«و الله ان لقوله لحلاوة،و ان اصله لعذق و ان فرعه لجناة،و
ما انتم بقائلين من هذا شيئا الا عرف انه باطل،و ان اقرب القول
فيه لئن تقولوا ساحر جاء بقول هو سحر،يفرق بين المرء و ابيه و
بين المرء و اخيه و بين المرء و زوجته،و بين المرء و عشيرته ».
بخدا گفتارش با حلاوت است،و اصل و ريشه اش محكم وپا برجا
است و ميوه آن پاكيزه و نيكو است،هر چه بگوئيد مردم ميدانند كه
سخن شما بيهوده و باطل است،ولى باز هم از همه بهتر همان است كه
بگوئيد:ساحر است زيرا سخنانش سحر وجادو است كه بوسيله آنها
ميان پدر و پسر و برادر و زن و شوهر وفاميل و عشيره جدائى
مياندازد.
قريش از نزد وليد بيرون رفته و سر راه كاروانيان نشسته و
بهر كه برخورد مى كردند او را از تماس گرفتن با رسول
خدا(ص)برحذر داشته و از سحر و جادوى آن حضرت بيمناكش مى
ساختند.پس خداى تعالى آيات زير را درباره وليد بن مغيرة و سخن
او نازل فرمود:
ذرنى و من خلقت وحيدا،و جعلت له،مالا ممدوداو بنين شهودا و
مهدت له،تمهيدا ثم يطمع ان ازيدكلا انه كان لايتنا عنيدا
سارهقه صعودا انه فكرو قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر
ثم عبس و بسر،ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحريؤثر ان هذا
الا قول البشر (10) .
«مرا واگذار با كسى كه او را تنها آفريدم،و برايش مالى
بسيار و پسرانى گواه،قرار دادم و آماده ساختم برايش
آمادگيها،سپس آرزو دارد كه زيادتر گردانم،نه چنان است او آيات
ما را دشمن است زود است كه او را بعذابى سخت رسانيم،همانا او
انديشيد و سنجيد،پس كشته شودكه چگونه سنجيد،سپس كشته شود چگونه
سنجيد،پس بگريست سپس چهره درهم كشيد و روى درهم كرد آنگاه پشت
كرده و كبر ورزيد،و گفت اين نيست مگر سحرى كه در رسد و نيست آن
مگر گفتار بشر».
و درباره قريشيان كه نزد وليد بن مغيرة آمدند نيز اين آيات
نازل گشت:
كما انزلنا على المقتسمين،الذين جعلوا القرآن عضين،فوربك
لنسئلنهم اجمعين،عما كانوايعملون (11) .
«بدانسان كه فرستاديم بر قسمت كنندگان،آنانكه قرآنرابخشهائى
گردانيدند،پس بپروردگارت سوگند كه ازهمكيشان بپرسيم از آنچه كه
انجام ميدادند».
ابو طالب كه چنان ديد قصيده معروف خود را درباره جلب محبت
قريش و شخصيت خود در ميان ايشان سرود ودر آن تذكر داده كه
بهيچوجه رسول خدا صلى الله عليه و آله رابآنان تسليم نخواهد
كرد،و تا پاى جان از آنحضرت دفاع خواهد كرد.
و از همين قصيده است شعر معروف ابو طالب كه درمدح رسولخدا
صلى الله عليه و آله گويد:
«و ابيض يستقي الغمام بوجهه ثمال اليتامى عصمة للارامل (12)
»
عتبة بن ربيعة نزد رسول خدا(ص)ميآيد:
عتبة بن ربيعة نيز يكى از بزرگان قريش و خردمندان ايشان بود
كه در جنگ بدر به اتفاق برادرش شيبه و پسرش وليد شركت جستند و
هر سه بدست سرداران رشيد اسلام كشته شدند(بشرحى كه در جاى خود
مذكور است)و از همان سخنان و نظرات او درجنگ بدر درايت و
خردمندى او در مسائل سياسى و اجتماعى بخوبى روشن ميشود.
ابن هشام مى نويسد:
روزى عتبة كه در انجمنى از بزرگان قريش درمسجد الحرام نشسته
بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله نيزدر گوشه ديگر نشسته بود
قريش هم چنان از تبليغات رسولخدا صلى الله عليه و آله رنج مى
بردند عتبة بحاضران گفت:اى گروه قريش خوبست من بنزد محمد بروم
و بااو صحبت كنم و پيشنهاداتى باو بدهم شايد يكى را بپذيردو
دست از سخنان خود بردارد؟ حاضران سخنش را پذيرفته و او را بنزد
آنحضرت فرستادند عتبة برخاست و بنزد آن حضرت آمده پيش رويش
نشست آنگاه عرضكرد اى فرزندبرادر (13) تو مقامت در ميان ما
چنانست كه خود ميدانى چه ازنظر شرافت فاميلى و چه از جهت شخصيت
نسبى،واينك دست بكار بزرگى زده اى دو دستگى ميان مردم انداخته
اى،بزرگانشان را بنادانى و سفاهت نسبت دهى درباره خدايان ايشان
و آئينشان عيبجوئى ميكنى،پدران گذشته ايشان را بكفر و بيدينى
نسبت دهى! اكنون پيشنهادهاى مرا گوش كن شايد يكى از آنها را
بپذيرى واز اينكارها دست بازدارى؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:اى عتبة پيشنهاداتت را
بگو تا من گوش فرا دارم عتبه گفت:اى برادر زاده اگر منظورت از
اين سخنان كه ميگوئى اندوختن ثروت و بدست آوردن مال است،ما
حاضريم آنقدر براى تو مال و ثروت جمع آورى كنيم تا آنجا كه
ثروت توبدارائى تمامى ما بچربد!و اگر مقصودت آن است كه كسب
شخصيتى كنى ما حاضريم(بدون اين سخنان)تورا بزرگ خود قرار داده
و هيچكارى را بدون اذن تو انجام ندهيم!و اگر دفت سلطنت و رياست
است ما تو راسلطان و رئيس خود قرار مى دهيم،و اگر جن زده شده
اى كه نمى توانى آنرا از خود دور سازى برايت طبيبى بياوريم تا
تو را مداوا كند و هر چه مخارج مداواى تو شد ما از مال خود
بپردازيم تا بهبودى يابى و امثال اين سخنان كلماتى گفت و
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز گوش ميداد تاچون سخنش
بپايان رسيد فرمود:
اى عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آرى.
حضرت فرمود:اكنون سخن مرا بشنو!عتبة گفت:بگو.
رسول خدا صلى الله عليه و آله شروع بخواندن سوره «فصلت »كرد
عتبة هم پنجه هاى خود را بر زمين نهاده وبدانها تكيه كرده و
گوش ميداد،رسول خدا صلى الله عليه و آله اين سوره مباركه را هم
چنان قرائت فرمود تا بآيه سجده رسيده سجده كرد،آنگاه برخاسته
فرمود:پاسخ مراشنيدى اكنون خود دانى!
عتبة از جا برخاست و بسوى رفقاى خويش براه افتاد،قريش از
دور ديدند عتبة ميآيد نگاهى بدو كرده گفتند: عتبه عوض شده،و آن
عتبه كه رفت نيست چون نزديك شد و در انجمن ايشان نشست بدو
گفتند:چه شد؟گفت: من سخنى شنيدم كه بخدا سوگند تاكنون نشنيده
بودم، بخدا نه شعر است،نه سحر است نه كهانت و جادوگرى است.
اى رفقاى قرشى من بشما سخنى گويم از من بشنويد:اين مرد را
بحال خود واگذاريد زيرا اين سخنى كه من از اوشنيدم سخن بزرگى
بود و آينده مهمى دارد اكنون او رابحال خود واگذاريد تا اگر
اعراب او را از بين بردند كه مقصود شما بدست ديگران انجام
شده،و اگر عرب رامطيع خود ساخت براى شما افتخارى است،زيرا
سلطنت و رياست او سلطنت شما است،و عزت او عزت شمااست،و آن
هنگام شما بوسيله او بمنصب بزرگى نائل خواهيد شد!
حاضران باو گفتند:بخدا محمد تو را با زبان خود سحركرده!عتبة
گفت:راى من اين است اكنون خوددانيد!» (14) .
مرحله جديد مبارزه رسول خدا با مشركين:
پرتو آئين مقدس اسلام روز بروز در خانه هاى مكه و ميان
قبائل قريش شعاع بيشترى را روشن مى كرد و نور آن بجاهاى تازه
اى ميافتاد،هر روزى كه مردم مكه از خواب بر ميخاستند با مرد
مسلمان و يا زن مسلمان جديدى روبرو ميشدند،مشركين مكه در برابر
اين موفقيتهائى كه نصيب پيغمبر اسلام ميشد مانندكلافه سردرگمى
شده دست و پاى خود را گم كرده بودند، مى خواستند بهر وسيله شده
مردم را از گرويدن باين دين بازدارند،بهر مسلمانى دست مى
يافتند او را حبس كرده شكنجه مى كردند،يا اگر از اينراه نمى شد
با مال و ثروت او را تطميع مى كردند.
همانگونه كه در گفتارهاى پيشين از نظرتان گذشت.
و چون از طريق ديدار با ابو طالب و نظر خواهى بزرگانى چون
وليد بن مغيرة و عتبة بن ربيعة نيز نتيجه اى نگرفتند اينبار به
فكرافتادند كه خودشان مستقيما بطور دسته جمعى با رسول خدا«ص »
ديدار كرده و از راه مناظره و محاجه با آن بزرگوار شايد
بتوانند اورا محكوم ساخته،و يا حداقل يك حربه تبليغاتى جديدى
عليه آنحضرت بدست آورند و بهمين منظور تصميم به اينكار گرفتند.
و بالاخره روزى پس از اينكه خورشيد غروب كرده بودسران قبائل
قريش مانند:عتبة بن ربيعة،ابو سفيان،نضر بن حارث،ابو
البخترى(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،زمعة بن اسود، وليد بن
مغيرة،ابو جهل،عبد الله بن امية،عاص بن وائل(پدرعمرو بن
عاص)نبيه،منبه،امية بن خلف...و ديگران در پشت خانه كعبه گرد هم
جمع شده با هم گفتند:كسى را بنزد محمد بفرستيد و او را بدينجا
احضار كنيد و با او صحبت كنيد تا از اين پس اگر كارى نسبت باو
انجام داديد معذور باشيد!
پس كسى را بنزد آنحضرت فرستاده گفتند:بزرگان قبيله تودر
اينجا اجتماع كرده تا با تو سخن گويند بنزد ايشان بيا!رسول خدا
صلى الله عليه و آله كه پيغام آنها را شنيد گمان كرد آنهادست
از مخالفت با آن حضرت كشيده و فكر تازه اى بنظرشان رسيده است،و
چون بهدايت و رشد آنان كمال علاقه را داشت وگمراهى ايشان آن
حضرت را رنج ميداد از اينرو با شتاب بانجمن آنان آمده در كنار
ايشان نشست،آنان بدان حضرت رو كرده گفتند:اى محمد ما تو را در
اينجا احضار كرده تا با تو راه عذر راببنديم،چون بخدا سوگند ما
كسى را سراغ نداريم كه رفتارش باقوم خود مانند رفتار تو نسبت
بما باشد:پدران ما را دشنام دهى،از دين ما عيبجوئى كنى،بخدايان
ما ناسزا گوئى،بزرگان وخردمندان را بسفاهت و نادانى نسبت
دهى،ميان مردم اختلاف انداخته اى!و خلاصه آنچه كار ناشايست
بوده است انجام داده اى آيا منظورت از اين كارها چيست؟اگر
اينكارها رابمنظور پيدا كردن مال و ثروتى انجام مى دهى ما
حاضريم آن قدر مال و ثروت براى تو جمع كنيم كه داراترين ما شوى
و اگربدنبال شخصيت و رياستى مى گردى ما بدون آنكه اين سخنان را
بگوئى تو را بزرگ خود قرار مى دهيم،و اگر طالب سلطنت ومقامى
هستى ما تو را سلطان خويش گردانيم،و اگر جن زده شده اى- چون
ممكن است گرفتار جن شده باشى- ما اقدام بمداواى تو كنيم تا
بهبودى يابى؟!
رسول خدا صلى الله عليه و آله ساكت بود و چون سخنان ايشان
بپايان رسيد فرمود:اينها نيست كه شما خيال مى كنيد،نه آمده ام
كه مال و ثروتى از شما بگيرم،و نه مى خواهم شخصيتى در ميان شما
كسب كنم،نه سلطنت بر سر شما را مى جويم،بلكه خداى تعالى مرا
برسالت بسوى شما فرستاده و كتابى بر من نازل كرده،و بمن دستور
داده تا شما را(از عذاب او) بترسانم و(بنعمتها ولذائذ بى پايان
آنجهان)بشارت دهم،من نيز بدين كار اقدام كرده سالت خويش را
بشما ابلاغ كردم،پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا و آخرت از آن شما
است،و اگر نپذيرفتيد من در برابر شماصبر مى كنم تا خداوند ميان
من و شما حكم كند...!
گفتند:اى محمد حال كه هيچكداميك از پيشنهادات ما رانپذيرفتى
پس تو ميدانى كه در ميان شهرها جائى تنگ تر وبى آب و علف تر از
شهر ما نيست و مردمى تنگدست تر از مانيستند، اينك از آن خدائى
كه تو را برسالت برانگيخته درخواست كن تا اينكوهها را از اطراف
شهر ما دور سازد و زمين ما را مسطح كند و مانند سرزمين شام و
عراق نهرها و چشمه ها درآن جارى سازد،و پدران گذشته ما و
بالخصوص قصى بن كلاب را كه مرد بزرگ راستگوئى بود زنده سازد تا
ما از آنها بپرسيم:آياسخنان تو حق است يا باطل؟پس اگر آنچه ما
گفتيم انجام دادى و آنان را زنده كردى و تصديق تو را كردند ما
نيز تو راتصديق خواهيم كرد و مى دانيم كه مقام و منزلت تو در
نزد خدازياد است،و چنانكه مى گوئى تو را برسالت برانگيخته؟ !
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:من برانگيخته نشده ام
تاكارهائى كه شما مى گوئيد انجام دهم بلكه من مامورم تا آنچه
خدا بمن دستور داده بشما ابلاغ كنم پس اگر پذيرفتيد بهره دنيا
وآخرت از آن شما است و گرنه صبر مى كنم تا خدا ميان من وشما
حكم كند!
گفتند:پس از پروردگار خويش بخواه تا فرشته اى بهمراه
توبفرستد كه گفته هاى تو را تصديق كند و ما را از تو باز
دارد،و نيزاز او بخواه براى تو باغها و قصرها و گنجهائى از طلا
و نقره قراردهد تا از تلاش روزى آسوده خاطر شوى و مانند ما
براى امرارمعاش باين طرف و آنطرف نروى؟در اينصورت ما مى دانيم
كه تو فرستاده خداوند هستى و نزد او فضيلت و منزلتى دارى!
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:من چنين چيزى از خدا
درخواست نمى كنم و براى امثال اينها مبعوث نشده ام،ولى مبعوث
گشته ام تا شما را(از عذاب)ترسانده و(بنعمتهاى ابدى) مژده
دهم،(و همان است كه گفتم:)اگر پذيرفتيد بهره دنيا وآخرت از آن
شما است...و گرنه صبر مى كنم تا خدا ميان من وشما حكم كند!
گفتند:پس پاره هائى از آسمان را بر ما فرود آر،چنانچه
توپندارى كه اگر خدا بخواهد اينكار را خواهد كرد چون تا تو
اينكاررا نكنى ما بتو ايمان نخواهيم آورد!رسول خدا صلى الله
عليه و آله فرمود:اينكار با خدا است،اگر خواهد نسبت بشما انجام
خواهدداد.
گفتند:اى محمد آيا خداى تو نمى دانست كه ما چنين انجمنى
خواهيم كرد و چنين درخواستهائى از تو خواهيم نمود،پس چرا قبلا
اين جريان را بتو اطلاع نداد و پاسخ سخنان ما را بتونياموخت،تا
ما بدين ترتيب گفتار تو را بپذيريم زيرا ما با اين گفتارهاى تو
سخنت را نمى پذيريم.اى محمد ما شنيده ايم تو ازمردى كه در شهر
يمامة است و نامش رحمان است تعليم مى گيرى،و بخدا سوگند ما
هرگز به رحمان ايمان نخواهيم آورد.
اى محمد ما راه عذر را بر تو بستيم و بخدا رهايت نخواهيم
كرد تا اينكه يا تو را بهلاكت رسانيم يا تو ما را هلاك كنى!
يكى از آنها گفت:ما فرشتگان را كه دختران خدا هستندمى
پرستيم!
ديگرى گفت:ما بتو ايمان نياوريم تا خدا و فرشتگان رارو در
روى براى ما بياورى!» (15) .
سخن قريش بپايان رسيد و رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن
مجلس برخاست.عبد الله بن ابى امية كه عمه زاده رسول خداصلى
الله عليه و آله و مادرش عاتكه دختر عبد المطلب بود بدنبال آن
حضرت برخاسته گفت:اى محمد!اين جماعت پيشنهاداتى بتوكردند و
هيچكدام را نپذيرفتى،سپس درخواستهائى كردند تامقام و منزلت تو
را در پيش خدا بدانند و در نتيجه بتو ايمان آورندآنها را هم
انجام ندادى،مجددا درخواست كردند براى خودت ازخدا چيزى بخواه
تا بدينوسيله برترى و فضيلت تو بر آنها معلوم گردد آنرا هم
انجام ندادى،پس از همه اينها از تو خواستند تابرخى از آن عذابى
كه آنان را از آن ميترساندى برايشان فرودآرى،اينكار را هم
نكردى...عبد الله بن ابى اميه دنباله سخنان خود را ادامه داده
گفت:بخدا من هرگز بتو ايمان نخواهم آورد تانردبانى بگذارى و
بآسمان بالا روى سپس با چهار فرشته از آنجاباز گردى و آن
فرشتگان گواهى دهند كه تو راست مى گوئى،وبخدا اگر اينكار را هم
انجام دهى من گمان ندارم بتو ايمان آورم!
ولى بد نيست بدانيد كه با همه اين احوال اين عبد الله بن
ابى امية قبل از فتح مكه به رسول
خدا ايمان آورده و مسلمان شدچنانچه در جاى خود ذكر خواهد
شد.
پى نوشتها:
1- سيره ابن هشام ج 1 ص 265.
2- سيره ابن كثير ج 1 ص 461.
3- مرحوم علامه امينى از كتاب «اسنى المطالب »سيد احمد زينى
دحلان(ص 14)نقل كرده كه گفته اند:اين يك شعر جزء اشعار ابو
طالب نبوده و مجعول است(الغدير ج 7 ص 335).
4- و اين متن عبارت «الاصابة في معرفة الصحابه »است كه
گويد:
«و حضر بيعة العقبه مع الانصار قبل ان يسلم و شهد بدرا مع
المشركين مكرهافاسر فافتدى نفسه و افتدى ابن اخيه عقيل بن
ابيطالب و رجع الى مكه فيقال انه اسلم و كتم قومه ذلك و صار
يكتب الى النبي بالاخبار...»(الاصابة ج 2 ص 263).و در«تهذيب
التهذيب »گويد:
«...و عن عكرمه عن ابن عباس اسلم العباس بمكه قبل بدر...»(ج
5 ص 122) و روايات ديگرى كه در كتابهاى تاريخى در اين زمينه
هست و از چند جهت موردسؤال و ترديد است.
5- مناقب آل ابيطالب ج 1 ص 51.بحار الانوار ج 18 ص 203.
6- اعراب زمان جاهليت در هر سال چند بازار مهم در جاهاى
مختلف سرزمين حجازترتيب مى دادند كه يكى از آنها«بازار ذى
المجاز»بوده و ذى المجاز نام جائى است در نزديكى عرفات.
7- شيخ طريحى در معناى جمله «تربت يديك »تحقيق جالبى دارد
كه براى اهل تحقيق مراجعه بدان لازم است و ما در اينجا مناسب
ترين معنا را بنظر خود انتخاب كرديم.
8- سيره ابن هشام ج 1 ص 267-268.
9- سيره ابن هشام ج 1 ص 197.
10- سوره مدثر آيات 11-25.
11- سوره حجر آيات 90-93.
12- سيره ابن هشام ج 1 ص 270-271.
13- چون عتبه فرزند ربيعه بن عبد شمس بن عبد مناف بود و
نسبش در عبد مناف به نسب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
مى رسيد از اين رو آن حضرت را برادر زاده خطاب مى كند.
14- سيره ابن هشام ج 1 ص 293.
15- ترجمه سيره ابن هشام بقلم نگارنده ج 1 ص 178-180.
فشار مشركين قريش به پيامبر و مسلمانان
همانگونه كه در قسمت قبلى مذكور گرديد مشركين قريش دربرابر
گسترش اسلام دچار سردرگمى عجيبى شده بودند و از هرطريقى بمنظور
مهار كردن و يا خاموش كردن اين نداى حق طلبانه اقدام مى كردند
نتيجه اى عايدشان نمى شد و بهمين خاطر فشار و شكنجه را بر
مسلمانان و رهبرشان تشديد كردند.
ابن اسحاق گفته:سران هر قبيله از قبائل قريش تصميم گرفتند
مسلمانانى را كه در قبيله خود دارند تحت سخت ترين شكنجه ها و
زندان و تبعيد و انواع ديگر ضرب و شتم قرار دهند، وپس از همين
تصميم بود كه رؤساى بنى مخزوم مانند ابو جهل عمار و ياسر و
سميه را(بشرحى كه پيش از اين گذشت)در وقت داغى هوا و ظهر هنگام
بصحراى مكه مى بردند و شكنجه مى كردند،و بلال را امية بن خلف
بسختى شكنجه ميداد،و هم چنين ديگران كه مورخين نوشته
اند:مسلمانان ضعيف را مى گرفتند و زره هاى آهنين بر تن ايشان
مى پوشاندند و در آفتاب داغ آنها را ساعتها نگاه مى داشتند...
(1) تا آنجا كه طبق روايت سعيد بن جبير از ابن عباس گاه
ميشدبقدرى آنها را ميزدند و در گرسنگى و تشنگى نگاه مى
داشتندكه قادر به ايستادن روى پاى خود نبودند،و هر چه از
آنهامى خواستند مى گفتند،حتى اگر مى گفتند:لات و عزى خداى شما
است مى گفتند:آرى!و اگر مى پرسيدند:اين جعل خداى شما است مى
گفتند:آرى،و بدينوسيله خود را از دست آنهانجات ميدادند... (2)
و تا آنجا كه محمد بن اسحاق گفته است:كار ابو جهل اين شده بود
كه جستجو ميكرد تا ببيند چه كسى تازه مسلمان شده كه اگر از
اشراف بود نزد او رفته و ضمن سرزنش و ملامت اومى گفت:
«تركت دين ابيك و هو خير منك؟!لنسفهن حلمك،و لنفيلن رايك،و
لنضعن شرفك »
-آئين پدر خود را كه بهتر از تو بود رها كردى؟!بدانكه ما
حتما تو را به سفاهت و نادانى در ميان مردم شهره خواهيم نمود،و
راى و نظرت را تخطئه مى كنيم و از شرافت و منزلتت در ميان مردم
ميكاهيم.
و اگر شخص تازه مسلمان مرد تاجر و سوداگرى بود به اوميگفت:
«و الله لنكسدن تجارتك و لنهلكن مالك...».
بخدا تجارتت را كساد خواهيم كرد و دارائيت را نابودميكنيم!.
و اگر مرد فقير و ناتوانى بود او را شكنجه كرده و كتك
ميزد... (3) .
و تا آنجا كه بخارى در صحيح خود از خباب بن ارب روايت كرده
كه گويد:
«اتيت النبي(ص)و هو متوسد ببردة و هو فى ظل الكعبة،و قد
لقينامن المشركين شدة، فقلت:الا تدعو الله؟.
فقعد و هو محمر وجهه فقال:قد كان من كان قبلكم ليمشط بامشاط
الحديدما دون عظامه من لحم او عصب ما يصرفه ذلك عن دينه،و يوضع
المنشار على مفرق راسه فيشق باثنين ما يصرفه ذلك عن دينه،و
ليتمن الله هذا الامر حتى يسير الراكب من صنعاء الى حضر موت ما
يخاف الا الله عز و جل ». (4)
-نزد رسول خدا(ص)آمدم و او در سايه كعبه بود و بردى برخود
پيچيده بود،و ما در آنروزها از مشركان آزار سختى را تحمل مى
كرديم پس به آنحضرت عرض كردم:آيا بدرگاه خدا دعانمى كنى؟
در اينوقت رسول خدا(ص)در حاليكه صورتش قرمز شده بودنشست و
فرمود:
براستى كه آنها كه پيش از شما بودند گوشت بدنشان را باشانه
هاى آهنين شانه مى كردند تا به استخوان يا عصب ميرسيد وبا
اينحال آنها را از آئينشان باز نمى داشت،و اره بر سرشان مى
گذاردند و آنها را دو نيم مى كردند و با اينحال از آئين خوددست
نمى كشيدند،و حتما اين آئين(اسلام)مستقر و پابرجاخواهد شد تا
آنجا كه شخص سواره از صنعاء تا حضر موت به راحتى سير كند و در
مسير خود جز از خداى عز و جل از كسى خوف نداشته باشد.
اين هم داستان جالبى است
ابن هشام از عروة بن زبير نقل كرده ميگويد:
نخستين كسى كه در مكه پس از رسول خدا(صلى الله عليه و
آله)قرآن را بآواز بلند قرائت كرد عبد الله بن مسعود بودو
جريان اين بود كه روزى گروهى از اصحاب پيغمبر اكرم(صلى الله
عليه و آله)گردهم نشسته بودند يكى از آنهاگفت:بخدا هنوز قريش
قرآن را بآواز بلند نشنيده اند اينك كداميك از شما حاضر است
قرآن را بآواز بلند خوانده وبگوش آنها برساند؟
عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.
گفتند:ما ميترسيم آنان تو را بيازارند،ما كسى رامى خواهيم
كه داراى فاميل و عشيره باشد كه بخاطر آنهاقريش نتوانند باو
صدمه و آزارى برسانند!
عبد الله گفت:بگذاريد من بدنبال اين كار بروم هماناخداوند
مرا محافظت خواهد كرد!پس روز ديگر هنگام ظهر در وقتى كه قرشيان
در مجالس خويش انجمن كرده بودند در كنار مقام ايستاد و شروع
كرد بخواندن سوره مباركه «الرحمن »و با صداى بلند گفت:
بسم الله الرحمن الرحيم.الرحمن علم القرآن...قريش گوش فرا
داده و با هم گفتند:اين كنيز زاده چه مى گويد؟ گفتند:از همان
چيزهائى كه محمد آورده مى خواند.پس برخاسته بسوى او آمدند و با
مشت بصورت ابن مسعودمى زدند و او نيز هم چنان مى خواند تا
مقدارى كه خواند باروى خون آلود و مجروح بسوى اصحاب رسول
خدا(صلى الله عليه و آله)باز گشت اصحاب كه او را ديدندگفتند:ما
بر تو از همين وضع و حالت بيمناك بوديم! ابن مسعود گفت:اينها
در راه خدا سهل است اگر خواهيد فردا هم دوباره بنزدشان بروم و
همين كار را مجددا انجام دهم؟ گفتند:نه،كافى است زيرا تو كار
خود را كردى وبگوش قريش آنچه را ناخوش داشتند رسانيدى. (5)
و قبلا نيز داستان همين خباب بن ارت را با عاص بن وائل
وخوددارى عاص را از رداخت بدهى خباب و تمسخر او را دراين باره
ذكر كرديم (6) .
و رويهمرفته زنان و مردان مسلمانى كه تحت شكنجه مشركان قرار
گرفتند و نامشان بعنوان شكنجه شدگان صدر اسلام در تاريخ ثبت
شده اينها بودند:بلال،عمار،ياسر،سميه،خباب بن ارت،صهيب بن سنان
رومى،عامر بن فهيرة-آزاد شده طفيل بن عبد الله ازدى-ابو
فكيهة(كه گويند بهمراه بلال مسلمان شد و همانند او و بلكه سخت
تر از او شكنجه اش مى كردند).
و از زنان نيز گذشته از سميه(مادر عمار كه همانگونه كه
درمقالات گذشته گفته شد زير شكنجه ابو جهل به شهادت رسيد) نام
اين زنان با فضيلت و فداكار در زمره شكنجه شدگان در تاريخ
آمده:
لبيبة-كنيز بنى مؤمل بن حبيب-كه عمر(قبل از اينكه مسلمان
شود)او را مى گرفت و بسختى شكنجه ميداد تا دست ازاسلام بردارد.
زنيرة-از قبيله بنى عدى يا بنى مخزوم-كه گويند:عمر ياابو
جهل او را چندان شكنجه كرد كه چشمانش كور شد.
نهدية-از قبيله بنى نهد-.
ام عبيس-از بنى زهرة-كه اسود بن عبد يغوث او را شكنجه ميداد
(7) .
آزار مشركان نسبت به خود رهبر بزرگوار اسلام
همانگونه كه گفته شد شكنجه مشركان و آزارشان ازمسلمانان
بيشتر به افراد ضعيف و بدون عشيره و فاميل متوجه ميشد و كسانى
كه داراى فاميل و عشيره بودند از ترس حمايت ومقابله بمثل قبيله
شان كمتر مورد آزار قرار مى گرفتند.
ولى با اينحال گاه ميشد كه گويا نمى توانستند جلوى خشم و
كينه خود را بگيرند و اختيار و عقل از دستشان خارج ميشد
وكارهاى اهانت آميزى نسبت به آنحضرت انجام مى دادند كه بعدا
موجب سرافكندگى و پشيمانى خودشان نيز مى گرديد.
كه از آنجمله روايت كرده اند كه روزى رسول خدا درحاليكه
جامه اى نو پوشيده بود بمسجد الحرام آمد و بنماز ايستاد وجمعى
از مشركان قريش در آنجا نشسته و تماشا مى كردند،يكى از آنها
گفت:كيست كه برخيزد و اين بچه دان گوسفند و يا شتر را(كه پر از
خون و كثافت بود و در نزديكى مسجد افتاده بود) برگيرد و بر سر
او افكند؟
يكى از آنها كه بر طبق برخى از روايات-عقبة بن ابى معيط-بود
برخاست و گفت:من اينكار را انجام مى دهم،وبدنبال آن برخاست و
پيش رفته آن بچه دان را برگرفت و درحالى كه در سجده بود بر سر
آنحضرت افكند،و سبب شد تاسر و صورت و لباسهاى آنحضرت ملوث و
آلوده گردد، ومشركان از ديدن آن منظره بشدت خنديدند.
و در روايت بخارى و مسلم و ديگران است كه رسول خدا(ص)همچنان
در سجده بود تا اينكه دخترش فاطمه عليها السلام بيامد و آن بچه
دان را از سر آنحضرت برداشت ونسبت به آنها كه چنين اهانتى كرده
بودند نفرين كرد،و رسول خدا سر از سجده برداشت (8) .
آنگاه بر سران مشرك قريش نفرين كرده گفت:
«اللهم عليك بهذا الملا من قريش،اللهم عليك بعتبة بن
ربيعة،اللهم عليك بشيبة بن ربيعة، اللهم عليك بابى جهل بن
هشام،اللهم عليك بعقبة بن ابى معيط اللهم عليك بابى بن خلف »
و اين نفرين سبب شد تا آنها ترسيدند و خنده شان قطع گرديد.
و راوى حديث گويد:من همگى آنها را كه رسول خدا(ص)درباره شان
نفرين كرد ديدم كه در جنگ بدر كشته شدندو جنازه هاشان را در
چاه بدر افكندند.
و پس از اين ماجرا رسول خدا(ص)بنزد عمويش ابو طالب رفت و
فرمود:«يا عم كيف حسبى فيكم »؟
عموجان حسب من در ميان شما چگونه است؟(و چگونه ازمن حمايت
ميكنيد)؟
ابو طالب پرسيد:مگر چه شده؟
رسول خدا(ص)داستان را براى ابو طالب باز گفت.
در اين وقت ابو طالب حمزة بن عبد المطلب را طلبيد و
شمشيرخود را برگرفت و بمسجد آمد سران قريش كه ابو طالب را با
آن وضع و قيافه ديدند آثار خشم را در چهره اش مشاهده كرده و از
جاحركت نكردند تا ابو طالب پيش آمد و به حمزه گفت:آن بچه دان
را برگير و بر سبيل(و صورت)همه آنها(كه حاضر بودند و اينكار را
كرده و خنديده بودند)بمال،و حمزه اينكار را كرد و از نفر اول
تا بآخر بر سبيل و صورت همه شان كشيد(و آنها نيز از ترس ابو
طالب و حمزه هيچ عكس العملى از خود نشان ندادند)و آنگاه به
رسول خدا(ص)رو كرده گفت:
«يا ابن اخى هذا حسبك فينا»اين است حسب تو در ميان ما! (9)
داستان ديگرى كه منجر به اسلام حمزة بن عبد المطلب گرديد:
ابن هشام و ابن اثير جزرى و ديگران از مردى از قبيله اسلم
روايت كرده اند كه:
روزى ابو جهل در نزديكى كوه صفا برسول خدا(صلى الله عليه و
آله)گذر كرد و آنجناب را آزار كرده و دشنام داد،وسخنانى كه
دلالت بر عيبجوئى از دين و آئين آنحضرت وتضعيف كار او بود بر
زبان راند،رسول خدا(پاسخش رانداده و)با او سخن نگفت-و بخانه
بازگشت-زنى ازكنيزكان عبد الله بن جدعان(اين جريان را ديد
و)سخنان ابو جهل را نسبت بآنحضرت شنيد.
ابو جهل از نزد رسول خدا(صلى الله عليه و آله)دور شده و
بيامد تا در انجمنى از قريش كه در كنار خانه كعبه تشكيل شده
بود نشست.
چيزى نگذشت كه حمزة بن عبد المطلب رضى الله عنه در حاليكه
كمان خود را بر دوش داشت و از شكار برمى گشت سر رسيد،و رسم او
چنان بود كه هرگاه از شكاربر مى گشت پيش از آنكه بخانه خود
برود بدور خانه كعبه طوافى مى كرد،و اگر بدسته اى از قريش كه
دور هم جمع شده بودند بر مى خورد نزد آنها ميايستاد و با آنها
سخن مى گفت.پس بدان كنيزك برخورد،كنيزك گفت:اى حمزه نبودى كه
ببينى برادر زاده ات محمد از دست ابو جهل چه كشيد و چه دشنامها
شنيد!و چه صدماتى بر او واردكرد ولى محمد در مقابل،هيچ نگفته
بخانه رفت.
از آنجائيكه خداوند اراده فرموده بود حمزه را بدين اسلام
گرامى دارد اين سخن بر او گران آمده خشمناك شد و بجستجوى ابو
جهل بيامد تا او را پيدا كند و سزاى جسارتش را كه برسولخدا
كرده بود بدهد بهمين منظوربمسجد الحرام آمده او را در ميان
گروهى ديد كه نشسته است،حمزه نزديك آمد و با كمانى كه در دست
داشت چنان بر سر ابو جهل كوفت كه سرش بسختى شكست آنگاه گفت آيا
محمد را دشنام مى گوئى در صورتيكه من بدين او هستم؟ اكنون اگر
جرئت دارى آن دشنام را بمن بده؟
جمعى از بنى مخزوم(قبيله ابو جهل)بطرف حمزه حمله ور شده
خواستند تا بطرفدارى ابو جهل با حمزة جنگ كنند،ابو جهل
گفت:حمزه را واگذاريد زيرا من برادر زاده اش را بزشتى دشنام
گفتم.
پس از اين جريان حمزة در دين اسلام و پيروى ازرسول خدا(صلى
الله عليه و آله)ثابت قدم شد،و پس ازاسلام حمزه آزار قريش نسبت
بدان حضرت تخفيف يافت و دانستند كه حمزه از آنجناب دفاع خواهد
كرد. (10)
نگارنده گويد:در اينجا بد نيست بدانيد كه اسلام حمزه درهمان
سالهاى اول بعثت بوده چنانچه ابن اثير در اسد الغابة گفته كه
در سال دوم بعثت بوده و ابن كثير نيز اسلام آنجناب را قبل
ازاسلام ابو ذر ذكر كرده و از اينرو آنچه در كامل التواريخ
آمده كه اسلام حمزة را بعد از هجرت حبشه ذكر كرده و يا
گفتاركازرونى در كتاب «المنتقى »كه اسلام او را در سال ششم
دانسته صحيح نيست،و الله العالم.
و اين هم داستانهائى ديگر در اين باره
و نيز ابن هشام از عبد الله پسر عمرو بن عاص نقل مى كند كه
گويد:
بپدرم گفتم:بزرگترين آزارى كه از قريش نسبت برسولخدا(صلى
الله عليه و آله)ديدى چه بود؟گفت:روزى نزدبزرگان و اشرافشان كه
در حجر اسماعيل(در مسجد الحرام) گردهم جمع شده بودند رفتم و
مشاهده كردم كه سخن ازآنحضرت بميان است و با هم مى گويند:هرگز
نشده بودكه ما در هيچ جريان ناگوارى باين اندازه كه در برابر
اين مرد صبر و بردبارى كرده ايم شكيبائى و سكوت از خودنشان
دهيم،خردمندان ما را نادان خواند.پدران ما را ناسزاگويد،بر دين
و آئين ما عيب گيرد.گروههاى متحد ما راپراكنده سازد.بخدايان ما
دشنام دهد!راستى كه ما دربرابر او بيش از حد بردبارى كرده ايم!
در اين گفتگو بودند كه رسولخدا(صلى الله عليه و آله)واردشده
و هم چنان بيامد تا ركن خانه كعبه را استلام نمود وسپس بطواف
مشغول شد و چون بر آنها گذشت زبان ببدگوئى آنحضرت باز كرده و
بر او طعن زدند!
من آثار ناراحتى در چهره پيغمبر(صلى الله عليه و آله)
مشاهده كردم ولى ديدم آن حضرت توجهى نفرموده ازنزدشان برفت،بار
دوم كه بر آنها عبور فرمود دوباره هم چنان زبان بطعن و دشنام
گشودند و من اين بار نيز آثارناراحتى را در چهره حضرت مشاهده
كردم و چون بار سوم شدو اينان بدگوئى و دشنام را از سر گرفتند
آنجناب در برابر آنها ايستاد و فرمود:
اى گروه قريش!آگاه باشيد سوگند بدان خدائى كه جانم بدست او
است من ماموريت جنگ(و يا هلاكت) شما را دارم!
اين سخن را كه فرمود آنان بطورى ساكت شدند كه گويا روى
سرشان پرنده نشسته است،و چنان در برابرش آرام شدند كه كسانى كه
قبل از اين سخن از همه نسبت بآن حضرت خشمناكتر بودند و بيش از
ديگران مردم را برعليه او تحريك مى كردند با بهترين گفتارى
پاسخ آن حضرت را داده و احترامات معموله را نسبت بدو بجاى
آوردند،بدان حد كه ميگفتند: اى ابا القاسم از ما بگذر(وكردار
بد ما را ناديده بگير)بخدا تو مردى نيستى كه بى بهره از دانش
باشى(و مانند ما نادان نيستى).
رسول خدا(صلى الله عليه و آله)از آنان گذشت و چون فرداى
آنروز شد دوباره در همان مكان گرد آمده و من نيزبا ايشان
بودم،يكى از آنميان گفت:شما ديروز سخنانى درباره محمد گفتيد و
آنچه او نيز درباره شما گفته بودشنيديد ولى همينكه در برابر
شما آن سخنان ناراحت كننده را اظهار كرد او را رها كرده پاسخش
را نداديد؟
در اين سخنان بودند كه رسول خدا«ص »از دور پيدا شد،اينان كه
او را ديدند يكباره بطور دستجمعى بسويش حمله ور شده اطرافش را
حلقه وار گرفتند و شروع كردند بپرخاش كردن و اظهار داشتند:توئى
كه درباره دين و آئين و خدايان ما چنين و چنان ميگوئى؟
پيغمبر«ص »فرمود:آرى من گفتم!
عمرو بن عاص گويد:در اين هنگام يكى از آنان را ديدم كه دو
طرف عباى آن حضرت را در دست گرفت(و درصدد آزار او بر آمد)ابو
بكر كه در آنجا بود و آن منظره را ديدگريان شده(روى دلسوزى
نسبت بآنجناب)گفت:آيامردى را بجرم اينكه ميگويد:پروردگار من
خداى يگانه است ميكشيد؟و بدين ترتيب آن جناب را رها كردند
وبدنبال كار خويش رفتند،و اين جريان سخت ترين چيزى بود كه من
از قريش نسبت بآن حضرت ديدم.
و از ام كلثوم دختر ابى بكر نقل كنند كه آنروز هنگاميكه ابو
بكر بخانه بازگشت ديدم قريش سر او را شكسته اند.
و نيز گفته اند:سخت ترين آزارى كه رسول خدا«ص »ازقريش ديد
اين بود كه روزى از خانه خويش بيرون آمد،وهر كه در آنروز
آنحضرت را ديد چه آنان كه زر خريد وغلام بودند و چه آنان كه
آزاد بودند(بنوعى)تكذيب او راكرده و اذيت و آزارش نمودند،حضرت
بخانه بازگشت و ازكثرت صدماتى كه ديده بود خود را در پارچه(و
يا جامه) پيچيده و بخفت،پس اين آيه نازل شد«اى جامه بخودپيچيده
برخيز و بترسان ». (11)
پى نوشتها:
1- سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 494.
2- اسد الغابة ج 4 ص 44.
3- سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 495.
4- صحيح بخارى ج 15 ط بيروت ص 77-بحار الانوار ج 18 ص 210.
5- سيره ابن هشام ج 1 ص 314.
6- محله پاسدار اسلام-شماره 69.
7- كامل ابن اثير ج 2 ص 68-70.
8- و البته اين نقل بر طبق گفتار آنها كه ولادت فاطمه عليها
السلام را پنج سال قبل ازبعثت دانسته اند مى تواند مورد قبول
واقع شود اما اگر ولادت آن حضرت را پنج سال پس از عثت بدانيم
چنانچه همين قول به صحت نزديكتر است بعيد بنظر مى رسد.
9- بحار الانوار ج 18 ص 187 و 209 و اصول كافى ج 1 ص
449.سيرة النبويه ابن كثير ج 1 ص 468.و در تفسير عياشى اين
داستان را در تفسير آيه شريفه «ومكروا و مكر الله و الله خير
الماكرين »از امام باقر و امام صادق عليهما السلام روايت كرده
است.
10- اسد الغابه ج 2 ص 46.سيره ابن هشام ج 1 ص 291.كامل ابن
اثير ج 2 ص 83.
11- سيره ابن هشام جلد 1 ص 289.
هجرت مسلمانان به حبشه
چنانكه اهل تاريخ و جمعى از مفسرين در تفسير آيه
مباركه:«لتجدن اشد الناس عداوة للذين آمنوا اليهود و الذين
اشركوا و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا
نصارى...» (1) گفته اند:
پس از آنكه رسول خدا(ص)فشار و ستم بسيار مشركان قريش را بر
مسلمانان مشاهده نمود و ناتوانى خود را از كمك به ايشان و دفع
ستم از آنها ملاحظه كرد دستور هجرت به حبشه رابه ايشان داد و
در صدد بر آمد تا بدين وسيله آنها را از شر دشمنان آسوده
سازد.متن دستور آنحضرت را در اينباره به دو گونه نقل كرده اند.
نقل اول- روايتى است كه ابن هشام و طبرى و ابن اثير وديگران
نقل كرده اند كه متن آن چنين است كه بدون ذكر سندگفته اند:چون
رسول خدا آن وضع را ديد به آنها فرمود:
«لو خرجتم الى ارض الحبشة فان بها ملكا لا يظلم عنده احد،و
هى ارض صدق حتى يجعل الله لكم فرجا مما انتم فيه...» (2) .
يعنى- خوب است به سرزمين حبشه برويد كه در آنها پادشاهى است
و در كنار او به كسى ستم نمى شود،و آنجا سرزمين راستى
است،تاوقتى كه خداوند گشايشى براى شما از اين وضعى كه در آن
بسر مى بريدفراهم سازد و...
نقل دوم- نقلى است كه در تفسير مجمع البيان نيز بطور مرسل
نقل كرده و گفته است: رسول خدا(ص)هنگامى كه آنوضع رامشاهده
نمود به آنها دستور خروج بسر زمين حبشه را داده فرمود:
«ان بها ملكا صالحا لا يظلم و لا يظلم عنده احد...» (3)
كه البته جاى اين بحث و مناقشه هست كه آيا كداميك ازاين دو
نقل صحيحتر است زيرا بخاطر قيودى كه در نقل دوم است معناى حديث
فرق مى كند و اين شبهه به ذهن خطورمى كند كه شايد در نقل دوم
دست تحريف كنندگان و درباريان و جيره خواران شاهان و سلاطين
دخالت كرده و به قول معروف «در ميان دعوا نرخ تمام كرده اند»و
در ضمن نقل يك حديث،خواسته اند يك پادشاه صالح و غير ظالمى هم
درطول تاريخ از زبان رسول خدا(ص) بدنيا معرفى كرده
باشند،همانگونه كه در ذيل حديثى كه از رسول خدا(ص) درباره
انوشيروان-در داستان ولادت رسول خدا(ص)-نقل شده بوديعنى حديث
«ولدت في زمن الملك العادل...»و بطور تفصيل بحث كرده و ساختگى
و مجعول بودن آنرا از روى مدارك معتبرذكر نموديم.
ولى بنظر مى رسد در هر دوى نقلهائى كه شده فرمايش رسول
خدا(ص)نقل به معنى شده و متن دقيق فرمايش رسول خدا(ص) ذكر نشده
باشد،گذشته از آنكه اين دو نقل مسند نيست و مرسل است و تنها در
روايتى سند آن به ام سلمة مى رسد كه آنهم همان نقل او است (4)
و از اين رو بحث و مناقشه درباره آنها چندان موردى ندارد،و
البته جريانات بعدى صدق گفتار رسول خدا(ص)را طبق نقل اول تا
حدودى به اثبات رسانيد و بهرصورت آنچه قابل بررسى و بحث مى
باشد درباره اصل اين دستورو فرمان و بررسى اطراف و جوانب آن
است كه از چند نظر قابل بررسى است.
1- بحث درباره اصل دستور هجرت
كلمه «هجرت »در راه خدا براى ما-بخصوص پس از آنكه هجرت رسول
خدا(ص)مبدء تاريخ اسلام قرار گرفت-كلمه اى آشنا و مقدس است،و
قداست آن نيز بيشتر از آيات كريمه قرآنى سرچشمه گرفته كه خداى
تعالى فرموده:
« ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله
اولئك يرجون رحمة الله...» (5) .
براستى آنانكه ايمان آورده و آنها كه مهاجرت كرده و در راه
خداجهاد كرده اند اينهايند كه رحمت خدا را اميد دارند...
و در جاى ديگر فرمود:
«الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و
انفسهم اعظم درجة عند الله...» (6) .
آنانكه ايمان آورده و هجرت كردند و در راه خدا با مالها و
جانهاى خود جهاد نمودند اينها درجه بزرگترى در نزد خدا
دارند...
و در سوره انفال فرموده:
« و الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله و الذين
آوواو نصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم » (7)
.
و آنانكه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا جهاد نموده
اند وآنانكه آنانرا پناه و ماوى داده و يارى كردند آنهايند
مؤمنان حقيقى كه ايشان را است آمرزش و روزى كريمانه...
و آنچه جلب توجه در اين آيات مى كند آنكه همه جا هجرت قبل
از جهاد در راه خدا و مقدم بر آن ذكر شده،يعنى همه جاپس از
ايمان بخدا بلا فاصله هجرت را بعنوان يك اصل عملى ووظيفه مقدس
براى انسانهاى با ايمان ذكر نموده و پس از آن مسئله جهاد در
راه خدا با جان و مال آمده است...
هجرت منشا خيرات و بركات دنيا و آخرت
و اساسا هجرت در راه خدا در قرآن كريم منشا بسيارى ازخيرات
و بركات و موجب پاداشهاى بزرگى در دنيا و آخرت معرفى شده،آنجا
كه مى فرمايد:
«و الذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم في
الدنيا حسنة و لاجر الآخرة اكبر لو كانوا يعلمون،...» (8) .
و آنانكه در راه خدا هجرت مى كنند پس از آنكه مورد ستم
قرارگرفتند،محققا براى ايشان در دنيا نيكى و خوبى مهيا خواهيم
كرد وبراستى كه پاداش آخرت بزرگتر از آن است اگر بدانند.
و در سوره آل عمران فرموده:
« فالذين هاجروا و اخرجوا من ديارهم و اوذوا فى سبيلى و
قاتلواو قتلوا لا كفرن عنهم سيئاتهم و لادخلنهم جنات تجرى من
تحتها الانهارثوابا من عند الله و الله عنده حسن الثواب » (9)
پس آن كسانى كه هجرت كرده و از خانه هاى خويش رانده شدند
ودر راه من مورد آزار و شكنجه قرار گرفتند همانا بزدائيم از
ايشان بديهاشانراو براستى كه در آوريم آنها را در باغهائى كه
از زير آنها نهرها روان است كه اين پاداشى است از نزد خدا و در
نزد خدا است پاداش نيكو.
و از همه جالبتر و با بحث ما مناسبتر اين آيات است كه مى
فرمايد:
« ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم
قالواكنا مستضعفين فى الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة
فتها جروا فيهافاولئك ماواهم جهنم و ساءت مصيرا الا المستضعفين
من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون
سبيلا فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا و
من يهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما كثيرا و سعة و من
يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع
اجره على الله و كان الله غفورا رحيما» (10)
-آنها كه فرشتگان ايشانرا دريابند(و جانشان بگيرند)در حالى
كه به خود ستم كرده(و به حال كفر و گناه از دنيا رفته
اند)فرشتگان به آنهاگويند در چه وضعى بوديد؟گويند ما خوار
شمردگان در زمين بوديم(وتحت سلطه زورمندان نتوانستيم دين حق را
انتخاب كرده و بدستورات آن عمل كنيم)فرشتگان بدانها گويند:آيا
زمين خدا فراخ نبود كه در آن هجرت كنيد!كه جايگاه اينگونه مردم
دوزخ است و بد جايگاهى است،جز آن ناتوان شمردگان از مردان و
زنان و كودكانى كه نه چاره اى توانستند و نه راه بجائى بردند
كه اينان اميد است خدا از ايشان در گذرد كه خداوند بخشايشگر و
آمرزنده است،و كسى كه هجرت كند در راه خدابيابد در زمين
هجرتگاههاى بسيار و فراخى،و كسى كه از خانه اش بسوى خدا و رسول
او هجرت كند و سپس مرگ او را دريابد همانا پاداشش بر خدا است و
خدا است آمرزنده و مهربان.
كه در اين آيات كريمه نخست آنها را كه دل بخانه وكاشانه
بسته و حاضر به ترك ديار خود نگشته نكوهش كرده وآنانرا ستمكار
به خويشتن خوانده و از اينكه در زمين پهناور خداهجرت نكرده
آنها را جهنمى و دوزخى مى داند.
و ثانيا بعنوان يك دستور كلى بهمه آنهائى كه دل بخدابسته و
به او ايمان آورده اند و در تنگنا و فشار قرار گرفته اند
دستورهجرت داده و جاهاى بيشتر و روزى فراخ و زندگى بهتر را
براى آنها تضمين كرده...
و اگر مرگ او نيز در اين راه فرا رسيد اجر و پاداشش بر
خدااست كه خدا آمرزنده و مهربان است.و شايد چنانچه بعضى
ازاساتيد گفته اند تعبيرى براى عظمت و بزرگى پاداش آنها،بهتر
ازاين تعبير نبوده كه قرآن فرموده:«فقد وقع اجره على الله »كه
هركس پاداشش بر خدا باشد همانند خود خدا كه ابدى و ازلى وسرمدى
است،پاداش او نيز حد و حسابى ندارد،همانند تعبيرى كه درباره
شهيد فرمود:«عند ربهم يرزقون »و مانند تعبير حديث قدسى درباره
روزه دار كه مى فرمايد:
«الصوم لى و انا اجزى به »...
و امثال اين گونه تعبيرات كه در آيات و روايات آمده...
تذكر يك نكته
برخى از نويسندگان خواسته اند از اين آيه يك واقعيت تاريخى
و اجتماعى را نيز استفاده كنند و آن اينكه تمدنهاى بشرى و بسط
و رشد آنها و هم چنين تاسيس جامعه هاى بزرگ وفرهنگها و غيره
هميشه معلول مهاجرت هاى اقوام و ملل نيمه وحشى به روى زمين و
سرزمينهاى پهناور جهان بوده است وبراى اثبات آن نمونه هائى
مانند مهاجرت اقوام نيمه وحشى آريائى به سوى جنوب و مغرب و
مهاجرت اقوام سامى به بين النهرين و مصر و شمال آفريقا كه موجب
تاسيس تمدنهاى عظيم گشتند و مهاجرت قوم بنى اسرائيل از مصر به
فلسطين و مهاجرت بربرها به غرب و شرق و...و غيره را ذكر كرده
اند،وحرف «برگسون »فيلسوف معاصر فرانسوى و اصطلاح جامعه بسته و
بازى را كه او ذكر كرده پيش كشيده،و بحث را به جنگهاى صليبى
كشانده كه جامعه اروپا هزاران سال در حصار اروپاى در بسته خود
خفته بود تا از بركات جنگهاى صليبى و باز شدن دروازه هاى شرق
به روى آنها دروازه هاى تمدن و اصلاحات نيزبر روى آنها گشوده
شد...و خلاصه در فوائد هجرت بمعناى اعم قلمفرسائى زيادى كرده و
سپس آيات كريمه قرآنى را نيز در بعدمهاجرت فكرى و اعتقادى
شاهدى بر آن گرفته و تفسيرنموده اند...و بدنبال آن هجرت
مسلمانان را بحبشه و مدينه آورده اند...
كه ما در اينجا مى گوئيم اصل اين مطلب كه هجرت منشا تحول و
پيشرفت جوامع بشرى و باز شدن دروازه هاى تمدن واصلاحات و رشد
مادى به روى آنها بوده عموميت آن جاى بحث و ترديد نيست،و كلى
آن يك امر مسلم و حقيقت تاريخى است،و در اينكه جنگهاى صليبى هم
براى اروپائيان اين فايده بزرگ را داشت ترديدى نيست،و
گوستاولوبون فرانسوى و ديگران نيز در اين باره بتفصيل سخن گفته
اند،و بگفته يكى ازنويسندگان اروپائى:بيدارى اروپا و دوران
اكتشافات و اختلافات و رنسانس و آغاز مدنيت غرب يك سره معلول
جنگهاى صليبى است... (11)
و يا بگفته همين نويسنده فوق الذكر:«مطالعه مذاهب بسته وباز
و نيز جامعه ها و تمدنهاى بسته و باز در تاريخ بشر اين حقيقت
علمى را در جامعه شناسى به اثبات مى رساند كه هجرت-گسيختن
پيوند جامعه با زمين-جهان بينى انسانى رامتحول و گسترده مى
سازد و در نتيجه يخهاى انجماد و انحطاط اجتماعى و مذهبى و فكرى
و احساسى ذوب مى شود،و اجتماع را كه جريان مى يابد،و در يك
عبارت مهاجرت كه خود يك حركت و انتقال بزرگ انسانى است به بينش
و در نتيجه به جامعه حركت مى بخشد و آنرا از چهار چوب جامد
خويش به مراحل متصاعد ارتقاء و كمال منتقل مى سازد...
در پس چهره هر مدنيتى مهاجرتى پنهان است و به سخن هرجامعه
بزرگى كه گوش فرا مى دهيم به زبان تاريخ يا اساطيرش از هجرتى
حكايت مى كند...» (12) اينها بجاى خود.
اما سخن ما در اينجا بحث در فوائد هجرت به اين وسعت
وگستردگى و عموميت و كلى آن نيست و آيات قرآنى و روايات هم هر
هجرت و مهاجرتى را مورد ستايش و مدح قرار نداده است بلكه در
اين آيات سخن از هجرت مردمانى است كه در اثر تعليم پيامبرى
الهى و ابلاغ رسالت وى آئينش را پذيرفته و جان دل به سخنش داده
و پذيرا گشته،و در نتيجه مورد بى مهرى و آزارخويشان و شكنجه و
تهديد مردمان شهر خويش قرار گرفته وحفظ دين الهى براى آنها
دشوار و غير قابل تحمل گشته است،بطوريكه سخت در تنگنا و فشار
زندگى قرار گرفته اند و دين خودرا در مخاطره مى بينند...
اين چنين افرادى براى چاره جوئى بنزد پيامبر خدا رفته و از
اوراه چاره مى جويند و رسول خدا بكمك وحى الهى آنها را به هجرت
و ترك شهر و ديار و جدائى از خويشان و مردمان مشرك وكافر دستور
داده و زمين خدا را براى حفظ دين و معيشت وزندگى ايشان فراخ و
وسيع معرفى كرده كه اگر احيانا ترسى ازاين بابت در دل دارند و
نگران وضع آينده خود در سرزمين غربت از نظر معنوى و مادى هستند
ترس آنها را بر طرف نموده و آنها رابه الطاف بيكران و رحمت
واسعه الهى اميدوار سازد،و البته اين هجرت نيز ممكن است پى
آمدها و ثمرات مادى و معنوى ديگرى هم داشته باشد كه مورد بحث و
توجه قرار نگرفته...
و شاهد بر آنچه گفتيم خود آيات كريمه است كه هجرت دراين
آيات همه جا مقيد و محدود به هجرت در راه خدا و«مهاجرت فى الله
»و يا«مهاجرت فى سبيل الله »شده (13) كه ازقرينه اين آيات
ميتوان استفاده كرد كه قيد«فى سبيل الله »درآيات ديگرى (14)
نيز كه بدنبال جهاد و مجاهده آمده قيد«مهاجرت » هم كه قبل از
جهاد قرار گرفته است باشد،و البته از آنجا كه قرآن براى همه
زمانها و تعليم همه انسانها آمده بر طبق شيوه ورسمى كه دارد
مطلب را بطور كلى و براى همه مؤمنان و همه زمانها ذكر فرموده،و
گاهى هم بعنوان نمونه و الگو افراد يااقوامى را بطور مثال ذكر
مى نمايد.
و در اينجا نيز چنانچه مرحوم علامه طباطبائى(ره)و ديگران
گفته اند:اين آيات اگر چه سبب نزول آن در جزيرة العرب و درزمان
رسول خدا(ص)و هجرت به مدينه نازل شده ولى روى ملاكى كه در آن
هست اين حكم را براى همه مسلمانها و درهمه زمانها مقرر فرموده
كه بر هر مسلمانى لازم است در جائى سكونت گزيند كه قدرت ياد
گرفتن دستورات دينى و عمل به آن را داشته باشد و در غير اين
صورت بايد از آن سرزمين هجرت كند،چه آنكه آن سرزمين از نظر
اسمى و آمارى كشور اسلامى باشد يا كشور كفر و شرك... (15) .
و به عبارت ديگر از آنجا كه قرآن كريم براى ساختن انسانهاى
نمونه و رساندن آنها به كمال مطلق و مطلوبشان كه همان تقرب به
خداى تعالى و وصول به اوست آمده هميشه محورتعليمات و فرامين
خود را روى ايمان و حركت بسوى او و بنام اوو در راه او و محبت
به او قرار داده است و معيار قبولى و صحت آنرا نيز انجام عمل
بقصد قربت و خالص براى او قرار داده است زيرا چنين حركت و جهت
گيرى است كه انسانرا به كمال انسانيت مى رساند نه اصل حركت و
عمل،اگر چه آن عمل ممكن است فوائد مادى و معنوى ديگرى را هم به
ارمغان آورد وعائد عمل كنندگان به آن گرداند...و از اينرو مى
بينيم همه جامعيار ارزش اعمال و محور آنها روى آن اعمالى است
كه تكيه گاه الهى داشته باشد،فى المثل اگر به تقوى ارزش مى
دهدآن تقوائى ارزش دارد كه الهى باشد«و من يتق الله...»«ياايها
الذين آمنوا اتقوا الله...»و اگر شهيد داراى آنهمه مقامات
والاو ارزشهاى و اجرهاى دنيائى و آخرتى است مقيد به آن گشته
وشهيدى است كه در راه خدا كشته شده باشد«قتلوا فى سبيل
الله...»«و لئن متم او قتلتم فى سبيل الله...»و جهاد وهجرت و
انفاق و هر عمل خير ديگرى نيز هنگامى اهميت و ارزش دارد كه
انگيزه و تكيه گاهش «الله »باشد كه البته بايد گفت «اين سخن
بگذار تا جاى دگر»و بايد در جاى ديگرى روى آن به تفصيل بحث
كرد.و از اينرو مى گوئيم كه هجرتها اگر چه منشا تمدنها و
تحولهاى بسيارى در جهان شده،اما در بسيارى ازجاها چون با ايمان
الهى و تقواى الهى توام نبوده از استعمار واستثمار ملتهاى ديگر
و زورگوئى و احيانا اخراج ملتهاى بومى واصيل از سرزمينها،سر در
آورده كه بهترين نمونه اش هجرت انگليسى ها بسرزمين امريكا است
كه پس از ورود به آنجاسرخ پوستان بومى آنجا را به روز سياه
نشانده و زمينها وسرزمينهاشان را گرفتند و آنها را بيرون كرده
و بسيارى از آنها راكشتند.
و يا هجرت اروپائيان بسرزمين آفريقا،كه منشا استعماربسيارى
از كشورهاى فقير و بدبخت آفريقا و بيغما رفتن معادن وثروتهاشان
بدست همين مهاجرين گرديد،و هنوز هم دست ازجان آن مردم ستمكشيده
و محروم و بى رمق بر نمى دارند،و هرروز در آفريقاى جنوبى پس از
قرنهاى متمادى عده اى از اين بى گناهان بدست اقليتى مهاجر سفيد
پوست يغماگر به قتل مى رسند و يا آواره مى شوند.
و يا هجرت صهيونيستهاى جهانخوار بسرزمين فلسطين مقدس كه با
كمك قدرتهاى بزرگى چون انگليس و امريكاميليونها فلسطينى را از
سرزمين خود آواره كرده و دولت غاصب اسرائيل را در آنجا تشكيل
دادند و هر روز به قسمتى از سرزمينهاى كشورهاى اسلامى هم جوار
خود حمله كرده و آنها رابه اشغال خود در آوردند،و بيش از چهل
سال است كه با كمال وقاحت و بى شرمى و با كمك قدرتهاى شيطانى
روزانه بطورمتوسط بيش از ده نفر از ساكنين اصلى آن سرزمين ها
را بخاك وخون كشيده و يا زندان و تبعيد مى كنند،و يا با بدترين
شيوه هاى قرون وسطائى شكنجه كرده و زنده بگور مى كنند و يا
همان جنگهاى صليبى كه براى اروپائيان سبب جهش علمى و تحول
فرهنگى گرديد،اما در اثر همان بى تمدنى و طبع خونخوارى كه
داشتند سبب هزاران ويرانى و كشتارهاى دسته جمعى وتجاوزات
ناموسى بدست اروپائيان بى فرهنگ گرديد كه تاريخ از نقل آنها
شرم دارد...و نمونه هاى ديگر...
اينها هم همه آثار همين هجرت ها است!
پس بطور كلى هجرتها را نمى توان منشا خيرات و تمدن وموجب
ارتقاء و تكامل انسانها دانست،و از همين رو قرآن كريم نيز هجرت
را با همان معيار الهى و انگيزه انسانى و دينى آن موردستايش و
منشا پاداشها و تكاملهاى مادى و معنوى مى داند...
2-دستور هجرت به حبشه به چه منظورى بود؟
دومين مطلبى كه در اين حديث جلب توجه مى كند انتخاب حبشه از
طرف رسول خدا(ص) براى هجرت مسلمانان بود كه بااندكى تحقيق و
دقت علت اين انتخاب بخوبى روشن مى شود ومعلوم ميگردد كه رهبر
بزرگوار اسلام روى همان درايت و حسن سياست و تدبيرى كه اشت
بهترين و سالمترين و بلكه نزديكترين جاى را انتخاب فرمود كه به
قسمتى از آنها ذيلا اشاره مى شود:
اول- وجود پادشاهى چون «اصحمة بن ابحر»كه به لقب سلاطين
حبشه به «نجاشى »معروف گرديده و همانگونه كه رسول خدا(ص)فرموده
بود و جريانات بعدى هم نشان دادپادشاهى بود كه حاضر نبود در
محدوده سلطنت او بكسى ظلم شود،و اين خود بزرگترين علت اين
انتخاب بود،و رسول خدا(ص) مى خواست تا مسلمانان را بجائى
راهنمائى كند كه با رفتن بدانجا و تحمل دشواريهاى زندگى در
غربت و دورى از وطن وخانه و كاشانه و خويشان، از شكنجه و ظلم
مشركان آسوده شوندو دچار ظلم و ستم ديگرى نشوند كه بقول آن
شاعر«از چنگال گرگى در روند و دچار گرگ ديگرى شوند...».
دوم- جاهائى كه مسلمانان مى توانستند بدانجاها هجرت
كنندعبارت بود از:
الف- استانهاى ديگر جزيرة العرب كه قبائل بدوى و اعراب در
آنجاها سكونت داشتند و با سابقه اى كه از آنها داريم و در
جريانات سالهاى بعد از هجرت و سراياى بئر معونه و رجيع وجاهاى
ديگر نشان دادند نسبت به اسلام و پذيرفتن آئين آنحضرت و مؤمنان
سخت ترين مردمان بودند،و هيچگاه حاضرنبودند مسلمانان مهاجر را
در كنار خود بپذيرند و روى روابط وعلاقه هاى تجارى و اقتصادى
كه با قريش داشتند هيچ بعيد نبودكه اگر مهاجرين بنزد آنها
ميرفتند در داد و ستدهاى سياسى وتوطئه هاى ديگر آنها را دست
بسته تحويل مشركان قريش دهند...چنانچه نمونه هائى از اينگونه
كارها و توطئه ها پس ازهجرت رسول خدا(ص) بوضوح ديده مى شود.و
شايد بخاطرهمين خوى سخت و سنگدلي آنها بوده كه قرآن كريم
درباره شان فرموده:
«الاعراب اشد كفرا و نفاقا و اجدر الا يعلموا حدود ما انزل
الله...» (16) .
عربها در كفر و نفاق سخت تر هستند،و شايستگى بيشترى براى آن
دارند كه حدود و مرزهاى آنچه را خدا فرود آورده ندانند...
و در جاى ديگر فرموده:
«قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما
يدخل الايمان فى قلوبكم...». (17)
عربها گفتند ايمان آورديم بآنها بگو ايمان نياورده ايد ولى
بگوئيداسلام آورده ايم ولى ايمان در دلهاى شما در نيامده...
ب- جاى ديگرى كه ممكن بود رسول خدا(ص)آنها را به رفتن آنجا
راهنمائى و تشويق كند كشور ايران بود،كه آن هم جاى امنى براى
مسلمانان نبود گذشته از دورى راه آن كه براى مسلمانان مستضعف و
محروم آن روز-كه بيشترين مهاجران ازهمين طبقه بودند-طى چنين
راه دور و دراز و گذشتن از آن كويرها و بيابانهاى خطرناك و بى
سر و ته حجاز براى آنهاغير مقدور بود.
تازه وقتى به ايران مى رسيدند با يك محيط پر از فساداشرافيت
و زندگى طبقاتى دوران ساسانيان و خفقان شديد وبيدادگرى و ساير
انحرافات فكرى و اجتماعى مواجه مى شدند كه بقول معروف از چاله
اى در آمده و در چاهى مى افتادند...
مگر همين «كسرى »پادشاه ايران نبود كه وقتى نامه رسول
خدا(ص)بدست او رسيد كه او را به پذيرش اسلام دعوت كرده بود
نامه آنحضرت را پاره كرد و با كمال غرور و نخوت گفت:
«يكتب الى بهذا و هو عبدى »!
كسى كه خود بنده من است به من اينگونه نامه مى نويسد...!
و سپس به «باذان »كه استاندار او در يمن بود نوشت:
دو نفر سرباز بسوى اين مردى كه در حجاز است گسيل دارتا او
را بنزد من آرند...و او نيز دو نفر را بمدينه فرستاد...تا
آخرداستان كه انشاء الله در جاى خود مذكور خواهد گرديد...
ج- از آنچه در بند«ب »ذكر شد وضع يمن نيز روشن مى شود،زيرا
يمن نيز در آن روز مستعمره ايران بود و حاكم واستاندار آنجا از
جانب پادشاه ايران تعيين مى شد و در آن روزگارهمانگونه كه ذكر
شد احتمالا«باذان »استاندار آنجا بوده،وهرگز بدون اجازه پادشاه
ايران نمى توانست به مهاجرين مكه پناه دهد و يا اگر او دستورى
مى داد نمى توانست از آنها حمايت ودفاعى بكند...
د- از جاهاى ديگرى كه آنها مى توانستند بدانجا هجرت كنند
سرزمين «حيرة »بود كه آنجا نيز صرفنظر از راه دورى كه داشت و
همان مشكل گذشتن از واديهاى دور و دراز و كويرهاى زياد را
بدنبال داشت،آنجا نيز تحت سيطره و استعمار ايران اداره مى شد
بشرحى كه در تواريخ مذكور است...
ه- و از آنجمله كشور شام بود كه آنجا نيز گذشته از دورى
وبعد مسافت و مشكل گذشتن از همان واديهاى بى سر و ته حجازمحل
رفت و آمد كاروانهاى قريش در فصول مختلف و بازارى بود براى
فروش اجناس تجارتى مردم مكه،و روشن بود كه درچنين محلى نيز
اطمينان و آسايشى براى مهاجرين وجود نداشت و ممكن بود مشركين
قريش بكمك حاكمان شام و تاجران سودجو و پر نفوذ آنجا بتوانند
آنها را به مكه باز گردانند...
كه در اين جهت كشور حيرة و يمن نيز با آنجا مشترك بودند،و
آنجاها نيز محل رفت و آمد كاروانهاى قريش و داد و ستد ومعاملات
تجارتى آنها بود.
و بدين ترتيب معلوم مى شود جائى نزديكتر و مطمئن تر ازحبشه
نبود و بخصوص كه پادشاه آنجا«اصحمة »مردى عدالت پيشه و اصلاح
طلب بود،و از مسيحيان با ايمان و دانشمندبه شمار مى رفت،و
چنانچه برخى از اهل تاريخ گفته اند: امدادهاى غيبى هم كمك كرد
و هنگامى كه نخستين گروه ازمهاجرين براى سفر به حبشه به كنار
درياى احمر رسيدند يك كشتى به گل نشسته بود و هنگامى كه آنها
رسيدند از گل بيرون آمد و هر كداميك از آنها توانستند با
پرداخت نصف دينار كرايه خود را با آن كشتى به حبشه برسانند.
3-اهداف ديگر اين هجرت و دستور
در بخش اول از اين قسمت قدرى درباره هدف رسول خدا(ص)و اصل
موضوع هجرت در قرآن كريم بحث شد وخلاصه آن شد كه هدف اصلى رسول
خدا تاييد اين سنت خدائى و امضاء اين قانون الهى يعنى سنت هجرت
بود كه در ميان پيامبران ديگرى چون ابراهيم و موسى و عيسى
عليهم السلام وپيروانشان نيز سابقه داشت و اين راه به روى آنها
باز شده بود تاكسانى كه نمى توانند آئين الهى خود را در ميان
دشمنان دين يادگرفته و انجام دهند مجبور نباشند زير شكنجه هاى
جانكاه وتحمل فشارهائى كه غالبا طاقت آن را هم نداشتند صبر
كنند وراه گريز و نجاتى هم نداشته باشند،بلكه براى آنها و همه
انسانهاى مؤمن تاريخ اين راه بعنوان يك قانون الهى و دستوردينى
باز و بلكه گاهى بصورت الزامى واجب است كه دين وآئين خود را
برداشته و بجاى سالمتر و مطمئن ترى كه بتوانند آن رانگهدارى
كرده و از شر دشمنان آسوده باشند بروند و آزادانه و بااطمينان
به انجام اعمال دينى و مراسم مذهبى خود بپردازند ونگران زندگى
و روزى و وضع حال خود هم نباشند كه سرزمين خدا فراخ و نعمتهاى
الهى همه جا است و به گفته آن شاعرپارسى زبان:
نتوان مرد بسختى كه در اينجا زادم كه بر و بحر فراخ است و
آدمى بسيار
اما هدف اين هجرت تنها باين مطلب بسنده نمى شد وچنانچه
معلوم است اهداف عاليه ديگرى هم در اين هجرت مورد نظر بوده كه
از گستردگى آن و چهره هاى سرشناسى كه در ميان مهاجرين ديده مى
شود اين اهداف بدست مى آيد...
زيرا بگونه اى كه در شرح ماجرا در صفحات آينده خواهيم خواند
در ميان مهاجرين افراد مستضعف و محروم و شكنجه شده اى چون عبد
الله بن مسعود كه از وابستگان قبائل بود و جزءآنها نبود كمتر
به چشم مى خورد.
و بيشتر آنها از قبائل معروف و پر جمعيتى بودند كه
موردحمايت سران قبيله و افراد خود بودند و كسى نمى توانست به
آنهاصدمه و آزارى برساند،مانند جعفر بن ابيطالب از بنى هاشم
وعثمان بن عفان از بنى اميه،و عبد الله بن جحش و زبير بن عوام
ازبنى اسد،و عبد الرحمن بن عوف از بنى زهره و ديگران كه هر
كدام از قبائل معروف و سرشناس قريش مانند قبائل تيم و عدى وبنى
عبد الدار و بنى مخزوم و غيره بودند و بلكه گاهى خود آنها
نيزاز شخصيتهاى مورد احترام قبيله خود و يا قبائل ديگر
بودند...
و از اين گذشته اگر تنها اين موضوع مورد هدف بوده خوب بود
هنگاميكه ترس آنها برطرف مى شد و جاى امنى در كناررسول
خدا(ص)در غير شهر مكه پيدا مى كردند بازگشته و به زندگى در
كنار رهبر اسلام و خويشان و نزديكان خود ادامه مى دادند،در
صورتيكه همانگونه كه ميدانيم و در بخشهاى آينده خواهيم خواند
جمع زيادى از آنها مانند جعفر بن ابيطالب حدودپانزده سال در
حبشه ماندند و پس از هجرت رسول خدا(ص)به مدينه و آماده شدن
محيط آزاد و اسلامى براى تعليم و تربيت و انجام مراسم دينى
بازهم به توقف خود در آن سرزمين ادامه داده وتا سال هفتم هجرت
در حبشه ماندند...
هدف عالى ديگرى هم كه مى تواند مورد نظر قرار گرفته
باشدهمان صدور اسلام و انقلاب اسلامى بكشورهاى همجوار و به
خصوص كشور دست نخورده و آماده اى چون حبشه و به فرمايش رسول
خدا«سرزمين صدق »كه معلوم مى شود از آلودگيها وآميزشهاى منحرف
و ج به دور بوده و مرد خوش قلب و با صفا وپرقدرتى همچون نجاشى
پادشاه حبشه بر آن حكومت مى كرده...
و اين هم خود دستور و قانونى است كه همه پيمبران الهى
وپيروان آنها داشته و دارند كه پيام حق را به هر وسيله كه مى
شودبگوش جهانيان برسانند و تبليغ كنند،و بهترين وسيله براى اين
كار در آن روزها همين مسافرتها و هجرت ها بوده و همانگونه كه
ميدانيم اين هجرت از اين نظر هم بسيار موفقيت آميز بود و
چنانچه مى خوانيم اينان توانستند مهمترين مركز قدرت و تصميم
گيرى حبشه يعنى قلب شخص شاه حبشه را تسخير نموده و او را
مسلمان كنند...و براى قرنها اسلام را در سرزمين حبشه و كشورهاى
همجوار آن پا برجا نمايند كه هنوز هم مسلمانان زيادى در
آنجاوجود دارند.بشرحى كه پس از اين خواهد آمد.
4- آيا يك هجرت بود يا دو هجرت
مورخين عموما گفته اند:مسلمانان دوبار به حبشه هجرت كردند
بار اول يك گروه چهارده نفره يا پانزده نفره مركب از ده مردو
چهار زن،كه در ماه رجب سال پنجم بعثت در نيمه شبى از مكه خارج
شده و خود را به حبشه رساندند،و اينها حدود سه ماه درآنجا
ماندند و در ماه شوال در همان سال پنجم به مكه بازگشتند...
و سبب بازگشت آنها نيز آن شد كه به آنها خبر رسيد كه اهل
مكه مسلمان شده و اختلاف ميان آنها و رسول خدا(ص) بر طرف گشته
(18) و آنها نيز خوشحال و مسرور گشته و بسوى مكه بازگشتند ولى
به پشت دروازه هاى مكه كه رسيدند معلوم شد اين خبر نادرست و
دروغ بوده و چنانچه گفته اند:چند تن از آنهادوباره به حبشه
بازگشتند و بقيه نيز هر كدام در پناه يكى ازبزرگان قريش خود را
بمكه رسانده و وارد شهر شدند (19) ...
و بار دوم پس از اين هجرت بود كه با هجرت جعفر بن ابيطالب و
همسرش اسماء بنت عميس شروع شد و بدنبال اوجمع ديگرى نيز تدريجا
به آنها ملحق شدند و در پايان عدد آنهابه هشتاد و سه مرد و
نوزده زن (20) رسيد بجز بچه هائى كه همراه آنهابوده اند،كه
البته اين رقم در صورتى است كه عمار بن ياسر وابو موسى اشعرى
را هم جزء آنها بدانيم كه مورد ترديد و اختلاف است...و اين
آخرين رقمى است كه در هجرت دوم حبشه ذكركرده اند،ولى ممكن ست
بگوئيم هجرت به حبشه يك هجرت بيش نبوده كه در دو مرحله يا
بيشتر انجام شده، چنانچه هجرت رسول خدا(ص)و مسلمانان را به
مدينه يك هجرت بيشترمحسوب نمى دارند اگر چه در طول بيش از يك
سال انجام گرديده است...
و ما در اينجا نام برخى از سرشناسان ايشان را كه دربخشهاى
بعدى نيز نيازمند به دانستن آن هستيم براى شما ذكرمى كنيم و
بدنبال سخن خود باز مى گرديم:
جعفر بن ابيطالب-از بنى هاشم-با همسرش اسماء-كه عبد الله بن
جعفر نيز از آندو در حبشه بدنيا آمد-كه در هجرت مرحله دوم-و
برخى هم او را جزء مهاجرين اول دانسته اند. (21)
زبير بن عوام-از بنى اسد بن عبد العزى-در هجرت اول.
مصعب بن عمير-از بنى عبد الدار-در هجرت اول.
عبد الرحمن بن عوف-از بنى زهرة-در هجرت اول.
عثمان بن عفان-از بنى امية-در هجرت اول كه همسرش رقيه دختر
رسول خدا(ص)را نيز با خود برد.
عبد الله بن جحش-از بنى اسد بن خزيمة-كه با همسرش ام حبيبه
دختر ابو سفيان بحبشه هجرت كرد و چنانچه در جاى خود مذكور
خواهد شد وى در حبشه دست از اسلام كشيد و به دين نصرانيت در
آمد و همسرش «ام حبيبه »از او جدا شد و چون اين خبر به رسول
خدا(ص) رسيد براى نجات يك زن مسلمان وبا ايمان و بزرگ زاده كه
در اثر پذيرفتن اسلام و ايمان به رسول خدا(ص)از محيط خانواده
اش دور گشته بود و اكنون دچار يك شكست روحى ديگر و مشكلات
تنهائى در غربت بود نامه اى به نجاشى نوشت و بوسيله او ويرا
براى خود خواستگارى نموده و به عقد خود درآورد تا پس از گذشت
مدتى زياد بمدينه آمد و درخانه رسول خدا(ص) جاى گرفت بشرحى كه
بعدا خواهيد خواند-انشاء الله تعالى-
عثمان بن مظعون-از بنى جمح-در هجرت اول-كه با پسرش سائب بن
عثمان و دو برادرش قدامة بن مظعون و عبد الله بن مظعون بدانجا
رفت.
عمار بن ياسر-كه از حلفاء و هم پيمانان بنى زهرة بود-در
هجرت دوم-
ابو سلمة-از بنى مخزوم-كه با همسرش ام سلمة(كه بعدهابهمسرى
رسول خدا در آمد) بحبشه هجرت كردند-در هجرت اول-
عبد الله بن مسعود-از حلفاء و هم پيمانان بنى هذيل-درهجرت
دوم-
ابو عبيده جراح-از بنى الحارث-در هجرت دوم.
عبد الله بن حارث-از بنى سهم-در هجرت دوم،و او ازشعراى عرب
بود كه چون بحبشه رفتند و آسوده خاطر گشتنداشعارى در اينباره
گفت كه از آنجمله است شعر زير:
يا راكبا بلغن عنى مغلغلة من كان يرجو بلاغ الله والدين كل
امرى من عباد الله مضطهد ببطن مكة مقهور و مفتون انا وجدنا
بلاد الله واسعة تنجى من الذل و المخراة و الهون فلا تقيموا
على ذل الحياة و خز ى فى الممات و عيب غير مامون انا تبعنا
رسول الله و اطرحوا قول النبى و عاشوا فى الموازين