پس ازبيعت عقبه پيغمبر به مسلمانان دستور داد كه آرام آرام
به مدينه كوچ كنند و در انتظار آمدن حضرت باشند. هنگامى كه
قريش متوجه شدند گروهى از مردم يثرب از قبيله اوس و خزرج با
پيغمبر بيعت كرده اند، رسول خدا به آنها قول داده است كه به
سرزمين آنان مهاجرت كند، به خصوص وقتى ديدند مسلمانان دسته
دسته به مدينه مهاجرت مى كنند، نخست درمقام جلوگيرى از مهاجرت
بقيه مسلمانان كه افراد قبائل آنها بودند، برآمدند.
چون مى دانستند كه اجتماع مسلمين در مدينه و پيوند آنها با
اوس و خزرج خطرى بزرگ براى آينده آنها خواهد بود.
بعضى از مسلمانان را گرفتند و به حبس انداختند، و از بعضى
ديگر فقط ممانعت به عمل آوردند تا به مدينه هجرت نكنند. طولى
نكشيد كه اطلاع يافتند مسلمانان مهاجر در مدينه اجتماع نموده و
اوس و خزرج هم كه در انتظار آمدن پيغمبر بودند به حمايت و
جادادن به آنان كمر همت بسته اند، و فقط پيغمبر و تنى چند از
مسلمين محبوس يا بيمار در مكه باقى مانده اند.
از طرفى دو قبيله اوس و خزرج هم كه سالها تحت سلطه اقتصادى
يهود بودند، و ساليان دراز بود كه پوسته ميان آنها آتش جنگ
زبانه مى كشيد، و از آن همه جنگ و جدال و تفرقه و دشمنى و تسلط
يهود به ستوه آمده بودند، مهاجرت مسلمانان مكه و هجرت پيغمبر
را به فال نيك گرفتند و هر لحظه چشم به راه ورود خود پيغمبر
صلى الله عليه و آله بودند.
سران قريش براى جلوگيرى از هجرت پيغمبر درمجلسى مشورتى خود
«دارالندوه » كه جد چهارم پيغمبر قصى بن كلاب در خانه خود جنب
مسجدالحرام تاسيس كرده بود، اجتماع نمودند و به شور و تبادل
نظر پيرامون نحوه ممانعت از خروج پيغمبر پرداختند. آنها چله
نفر بودند.
افراد سرشناسى كه در اين جلسه حضور داشتند: عتبه و بدادرش
شيبه، حارث بن عمر، طعيمة بن عدى، حبيب بن مطعم، نضربن حارث،
ابوالبخترى، ربيعة بن اسود، حكيم بن حزام، نبيه و منبه فرزندان
حجاج امية بن خلف و ابوجهل و ديگران بودند.
نخست ابوجهل آغاز به سخن كرد و گفت: همه مى دانيد كه در
ميان قبائل عرب كسى ازم ا قريش محترم تر نبود. ما مردمى بوديم
كه در حرم خدا و محل امن او جاى داشتيم، و هر ساله قبائل عرب
در دو نوبت به شهر ما مى آمدند، و كسى مزاحم ما نبود. وقتى محمد در ميان ما رشد كرد او را به خاطر شايستگى و
امانت داريش «امين » خوانديم.تا ادعا كرد كه پيغمبر خدا است.
خدايان ما را به زشتى ياد كرد و ما را ريشخند نمود. جوانان ما
را تباه گردانيد و اجتماع ما را پراكنده ساخت. هم اكنون نظر من
اين است كه تا دير نشده مردى را واداريم تا به طور ناشناس او
را به قتل رساند. اگر بنى هاشم براى گرفتن انتقام خون او با ما
به نزاع برخاستند در برابر خونبهايش را مى دهيم و از خطر مى
رهيم.
پيرى نجدى كه ريش سفيد مجلس بود گفت: اين نظر خطرناكى است.
زيرا بنى هاشم هرگز قاتل محمد را زنده نخواهند گذاشت، و در
نتيجه جنگ داخلى در منطقه حرم كه محل امن شماست درگير خواهد
شد.
ديگرى گفت: او را بگيريد و به زنجير بكشيد و در خانه در
بسته اى نگاه داريد تا مانند شعراى قبل از خود «زهير» و «نابغه
» جان بسپارد.
پير نجد گفت: اگر او را حبس كنيد خبر او به يارانش مى رسد و
آنها هجوم آورده و از چنگ شما بيرونش مى آورند.
سومى گفت: محمد را سوار بر شترى نموده و دست بسته از شهر
بيرون مى كنيم تا شتر او را در ميان كوه ها و دره ها برده و
نابود گرداند و ديگر معلوم نباشد كه مسؤول كيست.
پير نجدى گفت: مگر نمى دانيد او چه گفتار شيرينى دارد. اگر
چنين كنيد به هر قبيله اى از عرب كه برسد با سخن شيرينش آنها
را متوجه خود ساخته و به ياريش شتافته نجاتش مى دهند.
چون سخن به اين جا رسيد حاضران مجلس گفتند: خوب ما آنچه مى
دانستيم گفتمى اكنون نظر شما چيست؟
پير نجدى كه گويند شيطان بوده است گفت: نظر من اين است كه
از هرقبيله اى يك نفر داوطلب شود، و در يك شب به خانه محمد
هجوم آورده و او را در بستر خواب به قتل رسانند. در اين صورت
ديگر بنى هاشم نمى تواند به طلب خون او قيام كنند.
چون اولا با چهل قبيله عرب مواجه خواهند شد، و ثانيا از خود
بين هاشم هم يك نفر هست كه عمويش ابولهب باشد.
همگى اين راى را پسنديدند و آن را تصويب نمودند و بنا
گذاشتند چهل نفر به نمايندگى از چهل قبيله از جمله ابولهب عموى
پيغمبر را احاطه نموده و يكباره هجوم آورده و حضرت را درخ واب
به قتل رسانند.
پس از آن جبرئيل امين نازل شد و اين آيه را خطاب به پيغمبر
از جانب خداوند نازل كرد: «كافران نقشه كشيده اند كه تو را
بكشند، يا حبس نمايند، يا از شهر بيرون كنند، آنها نقشه مى
كشند و خدا هم نقشه مى كشد، ولى خدا بهترين نقشه كشان است.»( و
اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون
و يمكروالله و الله خير الماكرين. (سوره انفال آيه 29))
حمله به خانه پيغمبر
پيغمبر كه اين خبر را از جبرئيل شنيد در صدد برآمد تا به
فرمان خداوند از شهر محبوبش مكه كه به صورت كانون خطر درآمده
بود، خارج شود، و مكه را به قصد مدينه ترك كند. سپس على عليه
السلام را كه جوانى 23 ساله بود خواست و فرمود: يا على حاضر
هستى جانت را فداى من كنى؟ چون امشب چهل نفر داوطلب قبائل عرب
به قصد كشتن من به اين خانه هجوم مى آورند.
على عليه السلام عرض كرد: يا رسول الله! افتخار مى كنم، ولى
آيا اگر من با شما نباشم شما تامين جانى داريد؟ پيغمبر فرمود:
«آرى. جبرئيل به من گفته است از شهر خارج شو كه خدا تو را حفظ
خواهد كرد.» اين خود امتحانى براى ميزان ايثار و فداكاريى على
عليه السلام بود تا در صورت قبول آن از طرف آن حضرت معلوم شود
آن كس كه در حساس ترين لحظه تاريخ حيات پيغمبر خاتم جان خود را
سپر كرد تا او سالم بماند، على عليه السلام بود.
به دنبال آن پيغمبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام
فرمود: پس از آن كه پاسى از شب گذشت من از خانه خارج مى شوم و
تو رداى مرا به دوش گرفته بخواب. على عليه السلام آمادگى كامل
خود را براى اين جان فشانى اعلام داشت و متعاقب آن پيغمبر
آماده خروج از خانه شد.
در آن لحظه كه اواخر شب بود چهل نفر نمايندگان قبائل عرب با
دلى پر از خشم و كينه نسبت به رسول خدا شمشير به دست اطراف
خانه را احاطه كرده و آماده بودند تا اندكى بعد همگى حمله به
خانه و هجوم به بستر پيغمبر را شروع كنند، و با اين حمله و
هجوم پيغمبر را قطعه قطعه نمايند، و دنبال كار خود بروند، و
همه چيز تمام شود.
همين كه پيغمبر خواست از خانه خارج شود شروع كرد به قرائت
آيات اوائل سوره مباركه «يس ». بدين گونه:
«بسم الله الرحمن الرحيم. سوگند به قرآن استوار كه تو از
پيغمبرانى، و بر راه راست قرار دارى. قرآن توهم از جانب خداى
مقتدر مهربان نازل شده. تا مردمى را كه پدرانشان از عذاب الهى
بيم داده نشدند و درغفلت ماندند، بيم دهى. سخن خدا بر بيشتر
آنان خوانده شد. با اين وصف ايمان نمى آورند. ما زنجيرهائى از
آتش در گردنهاى آنها قرار داديم و دستهاى بسته شان به چانه ها
رسيده و سرها بى اختيار است. (يعنى كفار گوئى چنين هستند، يا
فرداى قيامت چنين حالى دارند.) ما از سمت مقابل و پشت سر آنها
سدى قرار داديم، و آنها را چنان پوشانديم كه چيزى را
نبينند».(بسم الله الرحمن الرحيم. يس. والقرآن الحكيم. انك لمن
المرسلين على صراط المستقيم. تنزيل العزيز الرحيم. لتنذر قوما
ما انذر آباء هم فهم غافلون. لقد حق القول على اكثرهم لا
يؤمنون انا جلعنا فى اعناقهم اغلالا فهى الا الاذقان فهم
مقمحون و جعلنامخن بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا و اغشيناهم
فهم لا بيصرون.)
سپس خم شد و مشتى خاك از زمين برداشت و در را گشود و به سر
و صورت آنها كه جلو در خانه را گرفته بودند پاشيد و فرمود:
صورت هاتان سياه باد. و از آن پس بدون اينكه كسى حضرت را ببيند
از ميان آنها گذشت.
پس از رفتن پيغمبر مهاجمين گفتند: چرا معطل هستيد؟ چرا حمله
را شروع نمى كنيد؟ از لاى در به درون خانه نگاهخ كردند و به
نظرشان آمد كه پيغمبر در بستر خفته است. به دنبال آن در را
گشودند و به طرف بستر پيغمبر هجوم بردند، وليناگهان ديدند كه
على عليه السلام در جاى پيغمبر خفته است. على عليه السلام
برخاست و با صداى بلند فرمود: چه مى خواهيد؟ گفتند: محمد كو؟
فرمود: شما خواستيد او را از شهر بيرون كنيد، و او كه چنين ديد
خود از شهر خارج شده و من در جاى او خوابيده ام يكى در آن ميان
گفت: حال كه محمد را به چنگ نياورديد على هم غنيمت است. او را
بكشيد. ولى با ايستادگى مردانه جوانمرد نامى اسلام على عليه
السلام و اختلاف نظر مهاجمين پس از زد و خوردى با على عليه
السلام خانه را ترك كردند و جان آن حضرت از خطر نجات يافت.
ايثار و فداكارى على عليه السلام نسبت به پيغمبر صلى الله
عليه و آله
اين شب را كه على عليه السلام با ايثار و فداكارى بى نظير
خود در حالى كه جامه پيغمبر را پوشيده و با اعتماد به خداوند
قادر متعال جان بر كف در بستر آن حضرت خوابيد، در حالى كه مى
دانست يك لحظه ديگر چهل نفر با شمشيرهاى كشيده به وى هجوم
خواهند آورد «ليلة المبيت » يعنى شب خوابيدن على عليه السلام
در بستر پيغمبر در لحظه حساس خطرناك، مى خوانند.
داستان ليلة المبيت و آن گذشت و جانفشانى على عليه السلام
كه جان پيغمبر بود،از حوادث بسيار مهم تاريخ اسلام است كه بايد
آن را با حروف برجسته ثبت و ضبط كرد. احاديث آن در كتب تفسير و
تاريخ سنى و شيعه نقل شده است. از جمله سيد هاشم بحرانى
دانشمند معروف شيعه در كتاب «غاية المرام » از تفسير ثعلبى
دانشمند بزرگ سنى آنچه را گفتيم روايت مى كند و دنباله آن چنين
است: «چون على در بستر پيغمبر خوابيد، خداوند به جبرئيل و
ميكائيل وحى فرستاد كه من ميان شما پيمان برادرى بستم و عمر
يكى را بيشتر از ديگرى قرار دادم. اكنون كدام يك حاضر هستيد
عمر خود را به ديگرى ايثار كنيد؟ هيچ كدام حاضر به ايثار نشدند.
در اين هنگام خداوند به آنها وحى كرد كه چرا شما مانند على
بن ابيطالب نيستيد؟ من ميان او و محمد پيمان برادرى بستم، و
اينك او در بستر محمد خوابيده است تا جان خود را فداى او كند،
و زيادى عمر خويش رابه وى ايثار نمايد.
اى جبرئيل و اى ميكائيل!هر دو به زمين فرود آئيد و على را
از خطر دشمن حفظ كنيد. جبرئيل و ميكائيل به فرمان خدا فرود
آمدند. جبرئيل در بالاى سر على عليه السلام و ميكائيل پائين
پائين پاى آن حضرت نشستند. سپس جبرئيل گفت: «بخ بخ يا بن
ابيطالب يباهى الله بك المائكة » يعنى: به! به! اى پسر
ابوطالب! خداوند ا اين كار تو بر فرشتگان مباهات مى كند. سپس
اين آيه شريفه را از جانب خداوند بر پيغمبر كه عازم مدينه بود
نازل كرد: «بعضى از مردم جان خود را در راه خدا فدا مى كنند تا
در مقابل، خشنودى خدا را جلب نمايند، و خداوند نسبت به بندگانش
رؤوف و مهربان است.»(و من الناس من يشترى نفسه ابتغاء مرضات
الله، و الله روف بالعباد. بقره 207)
موضوع به همين گونه در «ليلة المبيت » و نزول اين آيه شريفه
درباره جان بازى و ايثار على عليه السلام نسبت به پيغمبرخدا،
گذشته از احاديث و تفاسير شيعه، درتفاسير و كتب اخبار و تاريخ
اهل تسنن هم آمده است.(نگاه كنيد به تفسير فخر رازى و تفسير در
المنثور سيوطى ذيل آيه مزبور، و نيز الصول المهمه ابن صباغ
مالكى به نقل از احياء علوم الدين غزالى، اسد الغابه ابن اثير
جلد 4 ص 25، نورالابصار شبلنجى صفحه 77، كنوز الحقايق مناوى
صفحه 31، خصائص نسائى صفحه 8، مستدرك حاكم نيشابورى جلد 3 صفحه
4 مسند احمد حنبل جلد اول صفحه 348، و تاريخ بغداد جلد 13 صفحه
191 و غيره.)
در اين جا مناسب مى دانم دو بيت جالب و پرشور راغب اصفهانى
دانشمند بزرگ اهل تسنن از علماى قرن پنجم هجرى را بياورم. راغب
اصفهانى مؤلف كتابهاى گرانقدر «محاضرات » و «مفردات » و غيره
كسى است كه فيلسوف نامى جلال الدين دوانى در گذشت 908 ه با آن
قدرت عليم كه در تمامى فنون عقلى ونقلى داشته است از وى به
«استاد راغب اصفهانى » تعبير مى كند. دو بيت راغب اين است:
ز صد هزار محمد كه در جهان آيد يكى به منزلت و جاه مصطفى
نشود و گر كه عرصه عالم بر از على گردد يكى به علم و شجاعت چو
مرتضى نشوداين رباعى هم ازخود جلال الدين دوانى حكيم مشهور و
همشهرى ما كه قبلا هم از وى نام برديم و تا اواخر عمر از علماى
عامه بوده است، در اين جا كمال مناسبت دارد:
خورسيد كمال است نبى ماه ولى اسلام محمد است و ايمان على گر
بينه اى بر اين سخن مى طلبى بنگر كه زبينات اسماست جلى ( علماى
حروف مى گويند هر حرفى داراى زبر و بينه است، مثلا زبر «د» دال
است، و بينه آن همان «د» مى باشد. ما چندان عقيده به علم حروف
و خواص آن نداريم، ولى جلال الدين كه مانند برخى از عرفا و
صوفيه معتقد به علم حروف و خواص آن بوده است، در اين رباعى مى
گويد: بينه لفظ «اسلام » با بينه اسم «محمد» و بينات «ايمان »
و «على » با هم موافقت دارند، و اين مى رساند كه پيغمبر حقيقت
اسلام، و على حقيقت ايمان است. همان طور كه پيغمبر خورشيد كمال
است، و على ماه است كه همه جا به دنبال خورشيد مى باشد، و در
هر صورت رباعى جالب و گرانقدرى است.)
هجرت پيغمبر به مدينه
همين كه پيغمبر از خانه خارج شد جبرئيل نازل گرديد و گفت:
يا رسول الله! راه «غار ثور» را پيش گير. غار ثور در كوهى در
مسير «منا» است. چون بلندى كوه مانند شاخ هاى گاو است، آن را
«ثور» يعنى گاو مى خواندند.
پيغمبر راه منا را پيش گرفت و با توكل به خدا از مكه خارج
شد. در ميان راه با ابوبكر برخورد نمود. ابوبكر كه موضوع را از
پيغمبر شنيد، از حضرت خواست او را با خودبرد تا پس از خارج شدن
پيغمبر از مكه از آسيب قريش در امان باشد، پيغمبر هم پذيرفت.
وقتى به كوه ثور رسيدند داخل غار شدند. از آن طرف همين كه هوا
روشن شد سران قريش به جستجوى پيغمبر پرداختند. مردى در ميان
آنها بود كه از علم قيافه و شناسائى جاى پاى افراد بر روز خاك
بهره مند بود.
نخست آمدند به در خانه پيغمبر و مرد قيافه شناس به نام
«ابوكرز» را آوردند تا ببينند پبغمبر از در خانه به كجا رفته
است. محيط مكه و مدينه به واسطه وجود شن طورى است كه آدمى
ترجيح مى دهد پاپوش را از پا درآورد و با پاى برهنه راه برود.
ابوكرز گفت: به خدا اين جاى پا نظير جاى پاى حضرت ابراهيم
است كه در سنگ «مقام ابراهيم » وجود دارد. معلوم شد جاى پاهاى
پيغمبر است.
جاى پاهاى حضرت را دنبال كردند تا جائى كه يك نفر ديگر هم
با پيغمبر همراه شده است. قريش از ابوكرز خواستند ببيند جاى
پاى كيست؟ ابوكرز پس از بررسى گفت: جاى پاى ابوقحافه يا پسر او
ابوبكر است.
آنها همراه ابوكرز همچنان به دنبال جاى پاها پيش رفتند تا
به غار رسيدند، ولى خداوند كه حافظ پيغمبر بود مانع ازآن شد كه
آنها احتمال دهند پيغمبر در غار است.
به همين جهت از همان جا برگشتند، و در نقاط ديگر ميان كوه
ها و دره ها و بيابان هاى اطراف مكه به جستجوى حضرت پرداختند.
حتى براى كسى كه اطلاعى از پيغمبر بياورد جايزه هم قرار دادند.
جايزه صد شتر بود.
پس از رفع خطر پيغمبر از غار بيرون آمد و ديد كه چوپانى به
نام «ابن اريقط » پيش مى آيد. پيغمبر او را خواست و از وى
تضمين گرفت كه خبر او را به اهل مكه نرساند.
چوپان پرسيد: قصد كجا داريد؟ حضرت فرمود: يثرب. چوپان گفت:
من شما را از راهى خواهم برد كه هيچ كس اطلاع نيابد.
پيغمبر فرمود: پس برو به شهر و به على بگو توشه و شترى براى
من تهيه كند و بياورد. ابوبكر هم گفت: سرى هم به خانه ما بزن و
به دخترم اسماء بگو توشه و دو شتر براى من آماده سازد و عامر
بن فهيره آنها را بياورد. عامر غلام ابوبكر و مسلمان بود.
ابن اريقط به مكه آمد و على عليه السلام را ديد و پيغام
رسول خدا را رسانيد. به خانه ابوبكر هم رفت و سفارش ابوبكر را
به دخترش گفت و به دنبال آن على عليه السلام و عام بن فهيره و
ابن اريقط با توشه و شتران سر رسيدند.
در آنجا به گفته شيخ طوسى در «امالى » پيغمبر پس از تحويل
گرفتن آنچه على عليه السلام آورده بود به وى فرمود: يا على! ما
به سوى مدينه هجرت مى كنيم تو برگرد به مكه و در روز روشن با
صداى رسا اعلام كن كه محمد از شهر خارج شده، هر كس امانتى در
نزد او دارد يا از وى طلبكار است، بيايد و امانت و طلب خود را
بگيرد. پس از استرداد امانات مردم و پرداختن قرض هاى من، وسيله
مسافرت دخترم زهرا و مادرت فاطمه دختر اسد، و هر كس از بنى
هاشم را كه مايل به هجرت باشد فراهم كن و با خود به مدينه
بياور، و بدان كه ديگر گزندى به تو نخواهد رسيد.
على عليه السلام به مدينه بازگشت و پيغبمر با راهنماى خود
ابن اريقط رهسپار مدينه شدند. در ميان راه به خيمه «ام معبد»
در آمدند و آن زن با كمال از آنها پزيرائى نمود كه خود داستانى
مفصل دارد. همچنين با سراقة بن مالك كه از جانب سران قريش
ماموريت يافته بود در نقاط مختلف براى رديابى سفر پيغمبر
اهتمام ورزد برخورد نمود كه چون پاى اسب سراقه در شن فرو رفت و
آن را به فال بد گرفت، از پيغمبر خواست دعا كند اسبش گزندى
نبيند، و در عوض تعهد خواهد كرد كه خط سير حضرت را به قريش
اطلاع ندهد. به دنبال آن اسبش از شن ها بيرون آمد، و او هم به
مكه بازگشت.
پيغمبر در روز 12 ماه ربيع الاول سال يازدهم وارد حومه
مدينه و دهكده «قبا» شد. مردم مدينه كه اطلاع يافتند پيغمبر
وارد خواهد شد، مرد و زن و پير و جوان همراه مسلمانان مهاجر تا
قبا به استقبال آمده بودند، و چون پيغمبر را ديدند هلهله كنان
شادى ها نمودند.
زنان و دختران و كودكان مدينه در پشت بامها با صداى بلند
اين سرود پرشور و دلنشين را مى خواندند.
طلع البدر علينا من ثنيات الوداع وجب الشكر علينا ما دعا
لله داع ايها المبعوث فينا جئت بالامر المطاع يعنى: ماه تابان
به سوى ما طلوع كرد.
از نقطه ثنية الوداع (ثنية الوداع نقطه اى بوده كه مسافرين
مدينه را تا آنجا توديع و بدرقه مى كردند.)شكر اين نعمت بر ما
واجب است.
تا هنگامى كه كسى خدا را مى خواند.
اى پيغمبرى كه در ميان ما برانگيخته شده اى!فرمانى مطاع از
جانب خدا آورده اى.
پيغمبر ضمن قدردانى از مردم مدينه از پيران و زنان و كودكان
خواست تا به شهر برگردند، و خود با بقيه مردم مدينه و مهاجرين
چند روز در قبا ماند، تا اينكه على عليه السلام از مكه رسيد و
با رسيدن وى پيغمبر آماده شد تا وارد مدينه شود.
ابن اثير مى نويسد: چون على عليه السلام از انجام آنچه
پيغمبر به وى دستور داده بود در مكه فراغت يافت، مكه را ترك
گفت و به مدينه هجرت نمود. شب ها در حركمت بود و روزها خود را
پنهان مى كرد تا وارد مدينه شد در حالى كه پاهايش مجروح شده
بود.
همين كه پيغمبر از آمدن على عليه السلام آگاهى يافت فرمود:
بگوئيد على بيايد. عرض كردند:يا رسول الله! على نمى تواند راه
برود. پيغمبر (صلى الله عليه و آله) خود آمد و على (عليه
السلام) را در آغوش گرفت و از مشاهده ورم پاهاى او گريست. سپس
دست برد و با آب دهان مبارك خود پاهاى مجروح على (عليه السلام)
را مالش داد، و همين موجب شد كه على عليه السلام تا هنگام
شهادت ديگر از ناحيه پا ناراحتى نديد.( كامل ابن اثير، ج 2 ص
75)
على (عليه السلام) خود تنها هجرت كرده بود و زن و دختران
پيغمبر كسان ديگر بعدا هجرت نمودند.
قبل از حركت، پيغمبر قطعه زمينى را در آنجا تعلق به دو نفر
يتيم داشت به دو برابر قيمت از قيم آنها خريد و به ياد چند
روزى كه در آنجا اقامت داشته است، نقشه اولين مسجد را با گچ
ريخت و در آن نماز گزارد. همان جا اين آيه شريفه نازل شد:
«مسجدى كه بر اساس تقوا در نخستين روز تاسيس يافته است، جا
دارد كه در آن نماز گزارند. در اين مسجد مردانى هستند كه مى
خواهند پاك بمانند.»(لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان
تقوم فيه رجال يحبون ان يتطهروا. سوره توبه آيه 108)
سپس پيغمبر و همراهان در ميان هلهله و شادى بى نظير مردم
مدينه وارد آن شهر تاريخى گرديد و ده سال آخر عمر پربركتش را
در آنجا به سر آورد.پيغمبر 13 سال در مكه و 10سال درمدينه
دوران نبوت خود را گذرانيد، و در اين مدت و بيشتر ده سالى كه
در مدينه بود توانست در سايه لياقت ذاتى و زحمات خارق العاده
اش ملت عرب را از خواب گرانى كه در ان فرو رفته بودند بيدار
كند، و با تكميل قرآن مجيد كه نزول آيات و سوره هاى آن تا سال
دهم هجرت ادامه داشت، عالى ترين تعاليم حياتبخش آسمانى را به
منظور ساختن انسانهاى نمونه و جهانى نو بر اساس يكتا پرستى و
عدالت فردى و اجتماعى و نجات بشريت از سقوط اخلاقى و ظلم و
فساد و تبعيض و بى عدالتى و مقاسد اجتماعى، در اختيار جهانيان
قرار دهد. به ياد شيخ مصلح الدين سعدى شيرازى:
كريم السجايا، جميل الشيم نبى البرايا، شفيع الامم امام
رسل، پيشواى سبيل امين خدا، مهبط جبرئيل شفيع الورى، خواجه
بعثت و نشر امام الهدى، صدر ديوان حشر كليمى كه طوق فلك طور
اوست همه نورها برتو نور اوست يتيمى كه ناخوانده ابجد درست كتب
خانه هفت ملت بشست چو صيتش در افواه دنيا فتاد تزلزل در ايوان
كسرى فتاد به لا قامت لات بشكست و خرد به اعزاز دين آب «عزى »
ببرد نه بر لات و عزى برآورد گرد كه انجيل و تورات منسوخ كرد
بلند آسمان پيش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل
وجود آمدى از نخست دگر هر چه موجود شد فرع تست ندانم كدامين
سخن گويمت كه والاترى زآنچه من گويمت بلغ العلى بكماله كشف
الدجى بجماله حسنت جميع خصاله صلوا عليه و آله
معراج از ديد علمى
(اين قسمت متمم بحث معراج است كه در بخش مخصوص به خود در
متن كتاب آمده است.)
با اينكه گفتيم ما معراج پيغمبر را يك معجزه مى دانيم كه با
قدرت الهى انجام گرفته است، مع الوصف بايد دانست كه در روايات
اسلامى راجع به معراج به نكاتى برخورد مى كنيم كه مى توانيم پس
از تسخير فضا و پيشرفت علوم فضائى ان را از ديد علمى هم مورد
توجه قرار دهيم:
مجله فضا شماره 6 به تاريخ 5/1/1351 شمسى در مقاله اى تحت
عنوان «رصدخانه پالومار عظمت جهان بالا را چنين توصيف مى كند»
از جمله توشته بود: «تنها در كهكشانى كه منظومه شمسى ما جزئى
از آن است و يكى از هزاران كهكشان هاى عالم بالاست، صدها
ميليون خورشيد و ستاره درخشان است كه در ميان آنها روز محاسبات
دانشمندان ميليون ها سياره مسكون با ميلياردها موجود زنده وجود
دارد.»
اين يك نمونه از اعترافات دانش فضائى امروز بشر است كه
عقيده دارند در بعضى از سيارات عالم بالا موجود زنده هست.
بارها در تحقيقات دانشمندان علم فضا خوانده ايم كه از موجود
زنده كرات آسمانى سخن به ميان آورده اند، و در صددند كه اگر
علم و تكنيك آنها قادر باشد آن سيارات را كشف كنند و بتوانند
با موجودات زنده آنها ارتباط برقرار سازند.
اين دانشمندان حتى عقيده دارند در بعضى ازكرات آسمانى تمدنى
به مراتب درخشان تر از آنچه در كره زمين است وجود دارد.(پرفسور
هشترودى رياضيدان معروف ايرانى هم با آنكه فردى مادى بود مانند
بسيراى از دانشمندان غربى معتقد به موجوديت زنده آسمانى و تمدن
پيشرفته و اثر مستقيم آنها در كره زمين بود.) اكنون به اين
آيات قرآنى و روايات جالب اسلامى در اين زمينه توجه كنيد:
خدا در قرآن مى فرمايد: «از نشانه هاى قدرت خدا اين است كه
آسمان ها و زمين و موجودات زنده را كه در آنها پراكنده است
آفريد.»(و من آياته خلق السموات و الارض و ما بث فيهما من
دابة. سوره شورى آيه 29)
چقدر جالب است كه قرآن صريحا مى گويد: «آيا نمى بينيد كه
خدا آنچه را در آسمان ها و زمين است، براى بشر مسخر كرده است
»(الم تروا ان الله سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض. سوره
لقمان آيه 21)
اين آيه و نظائر آن به خوبى مى رساند كه بشر قادر است به
آسمان ها و آنچه در آنهاست راه يابد. راه بر او مسدود نيست و
خدا او را داراى چنين قدرتى دانسته است!
امين الدين طبرسى دانشمند نامى شيعه متوفى به سال 548 ه در
تفسير گرانقدرش «مجمع البيان » كه نزد علماى شيعه و سنى از
اعتبار خاصى برخوردار است،در تفسير آيه شريفه «يا معشر الجن و
الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا
لا تنفذون الا بسلطان »( سوره الرحمن آيه 32)يعنى: اى جن و انس
اگر بخواهيد به نقاط مختلف آسمان ها و زمين راه يابيد، بيائيد
كه راه باز است، ولى بدون قدرت قادر نخواهيد بود، از جمله مى
نويسد:
...و نيز گفته شده كه معنى آيه چنين است: «اگر بخواهيد از
آنچه در آسمان ها و زمين است آگاهى يابيد، جز با حجت و بيان
(توانائى و ديد علمى) قادر نخواهيد بود.
شيخ فخر الدين طريحى متوفى در نجف اشرف به سال 1085 ه از
دانشمندان عاليقدر ما دركتاب مشهور «مجمع البحرين » كه شرح
لغات قرآن و حديث است، لفظ «كوكب » از حضرت اميرالمؤمنين عليه
السلام روايت مى كند كه فرمود: «اين ستاره ها كه در آسمان
هستند شهرهائى است مانند شهرهائى كه در زمين است »(هذه النجوم
التى فى السماء مدائن مثل مدائن التى فى الارض.)
و نيز در همان جا از آن حضرت روايت مى كند كه فرمود:
ستارگان مانند بزرگترين كوه زمين هستند.( الكواكب كاعظم جبل
على الارض.)
در دعاى جوشن كبير كه آن را امام زين العابدين از پدرش امام
حسين از جدش رسول اكرم عليهم السلام روايت نموده است در راز و
نياز با خداوند جهان مى خوانيم كه پيغمبر اسلام عرض مى كند: يا
من له الهواء و الفضاء يا من فى السماء عظمته; اى خدائى كه هوا
و فضا از آن اوست، و اى خدائى كه عظمت و بزرگيت در آسمان است.
با توجه به اين مطالب كه به عنوان نمونه آورده ايم بايد
بگوئيم چهارده قرن پيش از آن كه علم فضا و رصدخانه هاى بزرگ از
وجود موجود زنده در بعضى از سيارات و كرات آسمانى سخن بگويند،
و دانش بشرى اعلام كند كه از صد كيلومتر تا هزار كيلومتر اطراف
كره زمين را كه به صورت شلغم است و فرورفتگى و بلندى دارد،
قشرى از گاز گرفته كه آن را «جو» و «هوا» مى گوييم، و بالاتر
آن «خلاء» و «فضا» است، و خلاصه هوا با فضا فرق دارد، و دو چيز
است، اين واقعيت ها را در گفتار پيغمبر و اميرالمؤمنين و ائمه
طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين مى بينيم.
شواهد و قرائن اسلامى چه در آيات قرآنى و چه در احاديث و
اخبار و آگاهى دانشمندان ما از وجود موجود زنده در آسمان ها و
اين كه كرات آسمانى و سيارات عالم بالا بدين كوچكى نيست كه ما
مى بينيم، آنقدر زياد اس، و نزد ما مسلمين امر عادى بوده و هست
كه هفتاد سال پيش شاعر دانشمند و متفكر اسلامى اقبال لاهورى مى
گويد:
خيال من به تماشاى آسمان بوده است بدوش ماه و به آغوش
كهكشان بوده است گمان مبر كه همين خاكدان نشيمن ماست كه هر
ستاره جهانى است يا جهان بوده است گويا اقبال لاهورى، با توجه
با اين ابيات امير خسرو دهلوى، دو بيت مزبور را سروده است:
تو پندارى جهان غير از اين نيست زمين و آسمانى غير از اين
نيست چو آن كرمى كه در گندم نهانست زمين و آسمان او همانست
شنيدستم كه هر كوكب جهانى است جداگانه زمين و آسمانى است نكته
جالب توجه اينجاست كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار عليهم السلام و
دانشمندان بزرگ و حتى شعراى ما در عصر از وجود شهرها و ستارگان
و موجود زنده و تمدن آنها و فرق بين هوا و فضا، و بزرگى
ستارگان به اندازه برزگترين كوه زمين (به تعبيرى كه مردم آن
روز باور كنند) سخن به ميان آورده اند، كه روشن فكران و
دانشمندان آن عهد بر اساس فرضيه بطلميوس حكيم يونانى مقيم
اسكندريه عقيده داشتند آسمان ها جسم است و مانند پوست پيازى تو
درتوى هم مى باشد، و ستارگان ميخ هاى زرينى هستند كه خداوند به
آسمان كوفته تا بر سر اهل زمين خراب نشوند!
راجع به وسيله اى كه پيغمبر در اين سير فضائى سوار آن شد و
به آسمانها رفت و برگشت نيز در روايات و گفتار دانشمندان
اسلامى به مطالب جالبى بر مى خوريم كه حائز كمال اهميت است.
در روايات مى گويند براق وسيله اى بوده است كه در اختيار
همه پيغمبران قرار داشته است. روايت شده وسيله اى كه حضرت
ابراهيم و هاجر و كودك خردسالش اسماعيل را از فلسطين به مكه
آورد، همان براق بوده و در تاريخ ابن ازرق روايت مى كند كه
حضرت ابراهيم هر ساله با براق از فلسطين براى حج به مكه مى
آمد.
و اما براق چه بوده است؟ حيوان يا وسيله مصنوعى از جهان
ديگر بوده آنهم جالب است و بايد از آن اطلاع داشته باشيم.
شيخ فخرالدين طريحى دانشمند نامبرده در «مجمع البحرين »
ماده «براق » مى نويسد: «براق به ضم باء جنبنداى بوده كه
پيغمبر در شب معراج سوار آن شد. اينكه براق (يعنى دارنده برق)
گفته اند به خاطر آن است كه داراى رنگى درخشان و روشنى زيادى
بوده است. بعضى هم گفته اند: به واسطه سرعت حركتش كه مانند برق
مى رفت آن را براق ناميدند. گام هاى او به اندازه ديدگاهش بود.
هنگامى كه به كوهى مى رسيد دست هايش كوتاه مى شد، و پاهايش
طولانى مى گرديد و چون فرود مى آمد دستهايش بلند و پاهايش
كوتاه مى گرديد، و در شت خود دو بال داشت.»
برهان الدين حلبى دانشمند معروف عامه در «سيره حلبيه »در
بحث معراج شرح مفصلى راجع به براق دارد، و از مجموع مدارك و
مآخذ آن را شناسانده است. از جمله مى گويد: براق جنبنده سفيدى
بود و به همين جهت به آن براق مى گفتند. به خاطر روشنى شديدى
كه داشته است، و هم گفته اند براق را به علت سرعتش براق ناميده
اند، يعنى مانند برق بوده است.
گوشهايش تحرك داشت، هنگامى كه مى نشسد دستهايش بلند و
پاهايش كوتاه مى شد، و چون برمى خاست پاهايش بلند و دستهايش
كوتاه مى گرديد. و در روايتى مى گويد: يك گام براق به اندازه
كشش ديدش بود.
ابن منير گفته است: بنابر پيمودن زمين تا آسمان يك گام
انجام گرفته است. زيرا چشمى كه در زمين است آسمان را مى بيند،
عليهذا براق با هفت گام به بالاترين آسمان ها رسيده است.
و در روايتى پيغمبر مى فرمايد: وقتى نزديك رفتم تا سوار
شوم، براق گوشهاى خود را جمع كرد. و نيز پيغمبر فرمود: در شب
معراج در پشت سر جبرئيل بر براق سوار بودم.
ابن هشام از ابو سعيد خدرى روايت مى كند كه پيغمبر فرمود:
هنگامى كه از بازديد بيت المقدس فارغ شدم مرا به معراج بردند،
و هرگز چيزى بهتر از آن سير و سفر نديدم.(و لم ارشيئا قط احسن
منه. سيره ابن هشام - جلد 2 ص 273)
با در نظر گرفتن آنچه به طور اجمال گفتيم مى توانيم معراج
پيغبر اسلام را با ديد علمى به شرح زير ترسيم كنيم; تا چه قبول
افتد و چه در نظر آيد:
1- براق كه به تعبير پيغمبر براى مردم آن روز، «دابه » يعنى
جنبنده و شيئى متحرك خوانده شده و جز اين هم راهى براى تفهيم
مطلب خود نداشته است، مركب سوارى پيغبر بوده كه درشب معراج
جبرئيل راهنمائى آنرا بعهده داشت و پيغمبر در كنار يا پشت سر
او نشسته و به آسمان ها رفته است.
آيا نمى توان احتمال داد اين مركب سريع السير كه پيغمبر آن
را براق از ماده برق و انرژى خوانده است،وسيله سريع السيرى از
تمدن شگفت انگيز يكى از سيارات ديگر بوده؟ تمدنى به مراتب
درخشان تر و شكوفاتر از تمدن ما و با سرعتى كه براى ما قابل
فهم نيست؟
2- ممكن است بگويند چطور مى شود اين مسافت بسيار طولانى و
سير فضائى در يك شب انجام گرفته باشد؟ در جواب مى گوئيم در
قرآن مى گويدحركت از مسجد الحرام تا مسجد القصى در شبى يا پاسى
از يك شب انجام گرفته است، و ديگر نمى گويد كه رفغتن و آمدن به
آسمان ها جمعا در يك شب يا پاسى از شب واقع شده است. البته در
روايات مطالبى هست، ولى صريح قرآن مقدم بر روايات است، به خصوص
كه آن روايات هم محل بحث و گفتگو است.
3- حد اكثر سرعتى كه ما در تمدن زمين تا كنون شناخته ايم
سرعت نور است كه تقريبا در ثانيه قادر بوده كه از زمين تا كره
ماه برود كه فاصله آن تا زمين چهارصد هزار كيلو متر است. حال
اگر گوئيم براق وسيله برق آسائى از تمدن شكوفاتر از تمدن ما
ساكنان زمين بوده، و در آن تمدن سرعتى به مراتب سريع تر از نور
وجود داشته و دارد، اين امكان هست كه درمدت چند ساعت يا يك شب
و بيشتر پيغمبر به بعضى از سيارات منظومه شمسى ما يا
سايرمنظومه ها و سحابى ها و كهكشانها كه داراى موجود زنده و
ديدنى ها بوده است رفته و پياده شده و با آنها گفتگو نموده و
به زمين برگشته است.
ما چه ميدانيم در عالم بالا و ساير كرات آسمانى چه خبر است،
و چه تمدنى و چه موجوداتى و چه وسائل و اختراعاتى وجود دارد؟
به سير قصه سيمرغ و قصه هدهد كسى رسد كه شناساى منطق الطير
است تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون كجا به كوى حقيقت گذر
توانى كرد؟
4- هنوز جامعه بشرى و دنياى علم از راز ساختمان اهرام مصر و
تالار آفتاب در بعلبك لبنان ء تخت جمشيد در شيراز و عجايب
سرزمين بابل و موجوداتى از كرات آسمانى به زمين آمده و طرح
آنها را ريخته و يا آنها را ساخته اند.
5- سفينه هاى فضائى و كيهان نوردى كه در چند سال گذشته توسط
بلوك شرق و غرب به آسمان و كره ماه و مريخ و مشترى و زهره
فرستاده شد، هنگام پرتاب از زمين و عبور از حوزه جاذبه زمين و
شكافتن سپر جاذبه و عبور ازجو و ورود به فضا و ماوراى جو كه
همچون گوئى آتشين و با سرعتى حيرت انگيز پيش مى رفته، و اينكه
سفينه ها سه قسمت بوده و قسمت هائى از انها به خاطر اوضاع و
شرايط خلا و موانع فضائى از هم جدا شده است، با تعبيراتى كه
راجع به براق و گوشها و دست و پاهاى آن، ان هم با تعبير چهارده
قرن پيش خطاب به مردم عرب كه تازه از مرز جاهليت گذشته بودند و
اكثريت قريب به اتفاق آنها هنوز به پيغمبر و اين گونه سخنان
ايمان نداشتند، شباهت زيادى دارد.
مى توان گفت براق نيز همچون سفائن كيهان پيما هرگاه به
موانع فضائى مانند اشعه ايكس يا سنگهاى آسمانى برخورد مى كرد
يا مى خواست اوج بگيرد يا بنشيند، آن حالات را درهوا وفضا
داشته است، گوش ها و دست و پاهايش كه جمع يا باز مى شده اشاره
به اين هاست. به روايات سابق در بحث (معراج پيغمبر) مراجعه
كنيد.
6- ديديم و خوانديم كه نخستين سفينه مه نورد ده روز طول
كشيد كه به ماه رفت و برگشت ولى آخرين آپولو پنج روز يا كمتر
اين مسافت را طى نمود و گفتند در سفرهاى آينده از اين مدت تا
يك روز هم تقليل خواهد يافت. روسها اعلام كردند سرگرم ساختن
سفينه اى هستند كه ظرف چهل دقيقه به كره ماه برسد، عليهذا مى
توان در آينده و همين تمدن زمينى در سايه كار و كوشش و تكنيك
وسيله سريع السيرترى هم ساخت. حال اگر براق اين وسيله ساخته
تمدن شگفت انگيز كرات ديگر چنان كه گفتيم با سرعتى خارق العاده
كه تعلق به تمدن آنجا داشته پيغمبر به آسمان ها برده و
برگردانده باشد، يا حضرت ابارهيم را در اندك زمانى از فلسطين
به مكه مى برده و برمى گشته، از ديد علمى براى ما چندان مشكل
نخواهد بود، و به نظر نمى رسد كه محال باشد. تا چه رسد كه
گفتيم راز آن بر ما پوشيده است.
7- معراج و سير فضائى پيغمبر، جسمانى بوده است. يعنى پيغمبر
با جسم و در حال بيدارى سوار بر براق به سير آسمان ها رفته و
برگشته است، نه اين كه روحانى و چيزى شبيه خواب باشد كه قابل
بحث نيست. به عبارت ديگر جسم پيغمبر به آسمان ها رفته، نه روح
آن حضرت. اين صريح قرآن است كه در همان آيه اول سوره اسراء خدا
مى فرمايد: «اسرى بعبده » يعنى بنده خودش را سير داد، و «عبد»
كلمه ايست كه اطلاق مى شود بر انسان مركب از جسم و روح، و اين
كه در دعاى ندبه به طور نسحه بدل گفته شده «و عرج بروحه » و
بعضى ها معراج را روحانى دانسته اند، از آنجا ناشى شده كه آنها
تصور مى كردند آسمان جسم است، و اگر پيغمبر با جسم به آسمان
رفته باشد مى بايد آسمان بشكافد و بهم بيايد و اين هم با عقل
سازگار نيست.
در صورتى كه اولا دعاى ندبه گفتار بعضى از علماى شيعه است و
گفته امام معصوم نيست، و در متن آن هم «وعرج به » دارد، ولى
نسخه نويسان بعدى كه نمى توانستند معراج جسمانى را باور كنند،
براى رفع استعباد «و عرج بروحه » را اضافه نموده اند ثانيا
آنها كه قائل به خرق و التيام آسمان بوده و به همين جهت منكر
معراج جسمانى شده اند، نيز افرادى مهمل بوده اند كه نتوانسته
اند از نظر علمى پى به اصل مطلب و مقصود از معراج پيغمبر خاتم
ببرند; و چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.
بنابر اين معراج كه از ضروريات اسلام اس، معراج جسمانى است،
و اهميت آن نيز در همين است، و اگر كسى معتقد به روحانى بودن
معراج بود منحرف است، و بر خلاف ضروريات اسلام سخن گفته يا
معتقد شده است.
به طور خلاصه بايد گفت خداوند جهان آفرين يا با معجزه به
وسيله مركبى به نام براق كه همچون برق سرعت داشته يا به وسيله
اى مصنوعى از تمدن عالم بالا پيغمبر خود را در شبى از مسجد
القصى در فلسطين، و از آنجا به بعضى از كرات آسمانى كه داراى
سكنه بوده است، برد، تا شگفتى هاى جهان خلقت را ببيند و فكر
بلندش بلندتر شود و با تماشاى انبوه سيارات و كرات آسمانى، و
ديدن زمين از آن مسافت ها و پى بردن به حد هوا و توسعه دامنه
فضا و عجابى و غرائب گوشه اى از عالم بالا بر معلوماتش بيش از
هر پيغمبرى افزوده شود. زيرا او پيغمبر خاتم بود ودين او آخرين
دين است و بايد تا پايان روزگار پايدار بماند، و آخرين و
بزرگترين پيغمبران هم آنچه را با عليم اليقين مى دانست،در اين
سير فضائى و سفر شگفت انگيز با عين اليقين ببيند، و در حقيقت
آنچه ناديدنى است آن بيند!
8- ممكن است بگويند چطور مردم مكه و بيت المقدس از آمد و
رفت براق مطلع نشده اند؟ مى گوييم اگر پيغمبر به طرزى معجزه
آسا به معراج رفته باشد اين هم جزو بقيه مطالب است، و چنان كه
با ديد علمى بنگريم ممكه است براق صدائى نداشته يا قابل كنترل
بوده است.
از حديث ابوسفيان با قيصر روم در تكذيب پيغمبر و از جمله
ماجراى معراج پيغمبر و آمدن به بيت المقدس و تصديق «بطريق » تا
حدى اين مطلب روشن مى گردد.(نگاه كنيد به سيره حلبيه س جلد 2 ص
80)
9- پيغعمبر از افرادى شب معراج موضوع را به اطلاع قريش
رسانيد و آنها براى امتحان وصف بيت المقدس را از حضرت جويا
شدند، و حضرت پاسخ لازم را داد.
10- عكس العمل ابوطالب در آگاهى از غيبت پيغمبر در شب معراج
و خبردادن پيغمبر به قريش كه قافله آنها را در فلان مكان ديده
است، و تحقيق مطلب از جانب قريش دز سيره ابن هشام جلد 2 صفحه
269 و اعلام الورى صفحه 49 و تاريخ يعقوبى جلد 2 صفحه 15 آمده
است.