به طورى كه گفتيم مهاجرين كه شنيدند قريش و كسان آنها
مسلمان شده اند، همين كه وارد مكه گرديدند متوجه شدند موضوع
حقيقت ندارد. پس جمعى دوباره تن به مهاجرت دادند و به حبشه بازگشتند، ولى
عده ديگر چون خود را در دسترس مشركان مى ديدند به رسم عرب
جاهلى چاره را در اين ديدند كه در پناه سران قريش قرار گيرند،
و به اصطلاح تقاضاى پناهندگى كنند. الين پناهندگى را عرب
«جوار» مى گفتند، و حق جوار از رسوم خوب و پسنديده قريش بود.
بر اساس «حق جار» يعنى پناه گرفتن با تحت الحمايه بودن، اگر
كسى مورد تعقيب شخصى يا قبيله اى بود، همين كه به يكى از سران
قبيله ديگر يا قبيله خود پناه مى برد مصونيت كامل داشت. به
عبارت ديگر اين جوار يا پناه گرفتن همان بست نشينى بود كه تا
در حمايت حامى خود قرار داشت، كسى نمى توانست صدمه اى به او
برساند. چون همين كه صدمه اى مى ديد تمام افراد قبيله حامى و
هم پيمان او به دفاع از بست تشين برخاسته و از وى دفاع مى
كردند.
هنگامى كه مسلمانان مهاجر وارد مكه شدند همين كار را كردند.
از جمله عثمان بن عفان در جوار «ابواحيحه » سعد بن عاص بن عتبه
تن داد. عثمان بن مظعون نيز در جوار وليد بن مغيره مخزومى و
ابوسلمه شوهر ام سلمه (همسر بعدى پيغمبر) در جواردائى خود
ابوطالب عموى پيغمبر درآمد. اين عده همچنان در پناه حاميان خود
بودند تا اينكه پيغمبر به مدينه هجرت كرد و آنها نيز توانستند
خود را به مدينه برسانند. عده اى هم بعدها در حبس كسان خود
بودند و هنگام جنگ بدر و احد در مدينه به پيغمبر ملحق شدند.
مصعب بن عمبير يكى از اينان بود كه در مكه ماند و پيغمبر او
را همراه اسعد بن زراره از سران قبيله خزرج به نمايندگى خود به
مدينه فرستاد، و او توانست يك سال پيش از هجرت پيغمبر به
مدينه، اهل مدينه را مسلمان كند.
مهاجرينى كه به مكه بازگشتند به گفته ابن هشام جمعا 33 مرد
بودند. بعضى از آنها همسران خود را نيز همراه داشتند. گفتم كه
آنها دو دسته شدند، دسته اى به حبشه مراجعت كردند، و دسته ديگر
به نحو مذكور در مكه ماندند، و در جوار كسان خود يا بزرگان
قريش قرار گرفتند. در ميان آنها از جمله داستان عثمان بن مظعون
شنيدنى است.
داستان عثمان بن مظعون
عثمان بن مظعون از چهره هاى درخشان مسلمانان نخستين است وتا
پايان عمر در راه اسلام ثابت قدم بود. او در مدينه چشم از جهان
پوشيد و نخستين كسى است كه در «بقيع » مدفون شد، و همين موجب
گرديد كه بقيه اموات مسلمانان در آنجا دفن شوند، و بقيع به
صورت قبرستان مسلمانان مدينه درآيد.
چنان كه گفتيم عثمان بن مظعون درپناه وليد بن مغيره مرد
سرشناس قريش درآمد. چند روز بعد ديد كه ساير مسلمانان تحت
تعقيب و شكنجه سران قريش قرار دارند، ولى او كه در پناه وليد
است آزادانه آمد و رفت مى كند و كسى هم با او كارى ندارد.
عثمان بن مظعون آن را ننگى بزرگ براى خود دانست، و به خود
گفت: هم دينان من بايد گرفتار انواع آزار و شكنجه باشند، و من
در جوار مردى مشرك قرار گيرم؟
به دنبال آن آمد به نزد وليد و ضمن تشكر از پناه دادن به او
گفت: من پناهندگى خود را پس گرفتم. وليد بن مغيره گفت: چرا؟
شايد كسى از بستگان من به تو آزار رسانده است؟عثمان بن مظعون
گفت: نه، ولى مى خواهم در پناه «الله » باشم، نمى خواهم در
پناه غيراز او قرار گيرم. سپس به وليد گفت: برويم به
مسجدالحرام و همان طور كه من به طور آشكار به جوار تو درآمدم،
تو هم اعلان كه حق جوار خود را پس گرفته اى.
هر دو وارد مسجد الحرام شدند و در آنجا وليد بن مغيره خطاب
به سران قريش گفت: بدانيد كه اين عثمان بن مظعون حق جوار خود
را به من برگردانده و پناهندگى خويش را پس گرفته است.
عثمان بن مظعون هم گفت: وليد راست مى گويد. من او را در
پناه دادن به خود با وفا و بزرگوار ديدم، ولى نمى خواهم جز در
پناه «الله2 پتلع گيرم. بنابر اين حق جوار خود را به او مسترد
داشتم.
در اين هنگام لبيد بن ربيعه از شعراى نامى جاهليت درميان
جمعى از قريش نشسته بود و براى آنها شعر مى خواند. عثمان بن
مظعون هم آمد در جمع آنها نشست. لبيد مصرعى از قصيده مشهور خود
را بدين گونه خواند: «الا كل شى ما خلا الله باطل ». يعنى:
آگاه باشيد كه هر چيزى غير از خدا بى پايه است.
عثمان بن مظعون كه ديد سخنى موافق اعتقاد اسلامى است گفت:
راست گفتى. لبيد مصرع بعد را خواند: «و كل نعيم لا محالة زائل
». يعنى: و تمام نعمتها هم زوال پذير است. عثمان بن مظعون با
همان لحن محكم گفت: اين را دروغ گفتى، زيرا نعمتهاى بهشت زوال
پذير نيست.
لبيد بن ربيعه برآشفت و گفت: اى جماعت قريش! به خدا تا حال
سابقه نداشته كسى از مجلسيان شما مدم آزار باشد. از كى اين وضع
در ميان شما پديد آمده است؟
يكى از حضار گفت: اين مرد ابله با ابلهان ديگر دين ما را
رها كرده اند، از گفته او ناراحت مباش. عثمان بن مظعون هم جواب
او را به سختى داد تا جائى كه با هم درگير شدند. مرد مزبور مشت
محكمى به چشم عثمان بن مظعون زد و آن را كبود ساخت.
در اين وقت وليد بن مغيره كه در جائى نزديك نشسته بود و اين
منظره را مى ديد رو به عثمان بن مظعون كرد و گفت: برادر زاده(
تعبير عاطفى اعراب بوده است.) اگر در پناه من بودى چشمت چنين
روزى را نمى ديد. عثمان بن مظعون گفت: به خدا چشم ديگرم كه
سالم مانده در راه خدا نياز به چنين صدمه اى هم دراد. من در
جوار بزرگترين و نيرومندتر از تو هستيم.
وليد بن مغيره گفت: اگر بخواهى مى توانى به حق جوار خود
برگردى، ولى عثمان بن مظعون گفت: نه،نمى خواهم، و بر نمى
گردم!(سيره ابن هشام - جلد 1 ص 245 تا 248)
مسلمان شدن هيات اعزامى نصارى حبشه
پس از آن كه اخبار ظهور پيغمبر به حبشه رسيد، بيست نفر از
علما و بزرگان نصارا از حبشه آمدند و در مكه به حضور پيغمبر كه
در مسجد الحرام نشسته بود رسيد. آنها با پيغمبر درباره اسلام
به گفتگو پرداختند، و سؤالاتى از حضرت نمودند.
در آن هنگام جمعى از سران قريش در اطراف كعبه حلقه زده
بودند، و به آنها مى نگريستند. پس از آن كه بزرگان نصارا
مذاكره خود را با پيغمبر به انجام رساندند، و هر سؤالى داشتند
از آن حضرت نمودند، پيغمبر آنها را دعوت به اسلام و پرستش خداى
يكتا فرمود و آياتى از قرآن را بر آنان قرائت نمود.
همين كه بزرگان نصارا قرآنى را شنيدند سخت تحت تاثير قرار
گرفتند، و ديگانشان پر از اشك شد. به دنبال آن همگى دعوت
پيغمبر را پذيرفتند و ايمان آوردند،و حضرت را به عنوان پيغمبر
خاتم تصديق نمودند، و يقين كردند كه او همان پيغمبرى است كه
وصف او در كتاب آسمانى آنها (انجيل) آمده است.
هنگامى كه برخاستند تا از مسجد الحرام خارج شوند، ابوجهل با
جمعى از سران قريش پيش آمدند و آنها را سرزنش و گفتند:
شما به عنوان هياتى از جانب نصاراى حبشه آمده بوديد تا
درباره اين مرد تحقيق نموده و گزارشى تهيه كرده و براى آنها
ببريد، ولى در حضور محمد دين خود را ترك گفتيد و آنچه را او
گفت تصديق كرديد؟ ما نادانتر از شما را سراغ نداريم!
هيات نصارا پاسخ ابوجهل و همراهان او را به نرمى دادند و
گفتند ما تكليف خود را مى دانيم و شما را هم مى شناسيم. ما به
دنبال گمشده خود هستيم و شما نيز براعتقاد خويش دل بسته ايد.
ما جز نيك بختى براى خود چيزى نمى خواهيم.( سيره ابن هشام -
جلد 1 ص 263)
گرايش حمزه عموى پيغمبر به اسلام
بايد دانست كه جز ابوطالب كه با فرزندانش على عليه السلام و
جعفر كه مسلمان شده بودند، بقيه عموهاى پيغمبر، عباس و حارث و
ابولهب و غيره مانند ساير افراد قريش همچنان مشرك و بى تفاوت
باقى ماندند.
در سال پنجم هجرت يعنى دو سال پس از دعوت عمومى پيغمبر از
قريش براى پذيرش اسلام، و بعد از مهاجرت آن دسته از مسلمانان
به حبشه،( ابن هشام به نقل از محمد بن اسحاق مورخ اقدم، تاريخ
اسلام آورده حمزة را نقل نكرده است، ولى ابن اثير در اسد
الغابه، و ابن عبدالبر در استيعاب آن را در سال دوم بعثت، و
ديگران در سال پنجم تا ششم نوشته اند.) روزى ابوجهل مرد با
نفوذ قبيله بنى مخزوم از كنار پيغمبر كه در پهلوى كوه صفا
نشسته بود گذشت.
ابوجهل در برخورد با پيغمبر دست به آزار حضرت زد و به دشنام
دادن آن وجود مقدس و گفتن سخنان زشت و ناسزا به دين او پرداخت.
كنيز عبدالله بن جدعان مرد خوش نام و بزرگسال قريش در خانه خود
سخنان ابوجهل را شنيد. ابوجهل پس از آن بى ادبى ها آمد و در
انجمن قريش در جنب كعبه نشست. ديرى نپائيد كه حمزة بن
عبدالمطلب عموى پيغمبر كه تا آن روز رسما مسلمان نشده بود در
حالى كه از شكار برمى گشت و كمان خود را به دوش آويخته بود،
سررسيد. حمزة عادت داشت وقتى ازشكار برمى گشت نخست خانه كعبه
را طواف مى كرد سپس به خانه خود مى رفت. همين كه آن روز از
كنار خانه كنيز عبدالله بن جدعان گذشت، او ماجراى برخورد
ابوجهل با پيغمبر را براى حمزه نقل كرد. پيغمبر در آن لحظه به
خانه بازگشته بود. زن گفت: اگر مى ديدى ابوجهل چه بر سر
برادرزاده ات آورد چه مى كردى؟ او را دشنام داد و اذيت كرد و
رفت، و محمد هم چيزى به وى نگفت.
حمزه سخت خشمگين شد و بدون اينكه با كسى از قريش سخن بگويد
وارد مسجدالحرام شد و يكراست به طرف ابوجهل رفت و با كمان خود
به سر او كوفت و سرش شكست، و گفت: تو به محمد دشنام مى دهى حال
آنكه من دين او را پذيرفته ام و همان را مى گويم كه او مى
گويد. اگر قدرت دارى آنچه به وى گفتى به من هم بگو!در اين
هنگام جمعى از بنى مخزوم يعنى افراد قبيله ابوجهل برخاستند تا
به يارى ابوجهل بشتابند، ولى ابوجهل گفت: حمزه را رها كنيد كه
من دشنام بدى به برادر زاده او دادم.
بدين گونه معلوم شد كه حمزه مسلمان شده است. وقتى قريش
اطلاع يافتند كه با مسلمان شدن حمزه كار پيغمبر بالا گرفته و
از اين پس حمزه از وى دفاع خواهد كرد، از بعضى آزارهائى كه به
حضرت وارد مى ساختند، خوددارى نمودند.( كامل بن اثير جلد 2 ص
56)
ابوطالب در تشويق حمزه برادر خود كه او را به كنيه اش
«ابويعلى » مى خواند، ابيات زير را گفت. اين ابيات را دانشمند
معروف عامه ابى الحديد معتزلى در جلد سوم «شرح نهج البلاغه »
صفحه 315نقل كرده است: - اى ابويعلى! بر دين احمد پايدار بمان.
دين او را آشكار كن و بر آن استوار باش كه پيروز خوهى شد -
از كسى كه دين خود را با راستى و اراده از جانب آورده است،
حمايت كن اى حمزة! از پذيرش آئين او سرباز نزن - چقدر مسرور
شدم كه گفتى به خداى يگانه ايمان آورده اى. به تو سفارش مى كنم
كه در راه جلب خشنودى خداى يكتا يار و ياور پيغمبر خدا باشى.
ايمان خود را به بانگ رسا به قريش اعلام كن و بگو كه: احمد
ساحر نيست.( فصبر ابايعلى على دين احمد و كن مظهرا للدين وفقت
صابرا و حط من اتى بالحق من عند ربه بصدق و عزم لا تكن حمز!
كافرا فقد سرنى اذ قلت انك مؤمن فكن لرسول الله فى الله ناصرا
و نادا قريشا بالذى قد اتيته جهارا و قل: ما كان احمد ساحرا)
قرآن خواندن عبدالله مسعود در انجمن قريش
روزى آن دسته از ياران پيغمبر كه در مكه مانده بودند به
حضرت عرض كردند قريش تا حال نديده اند كسى قرآن را با صداى رسا
بخواند، چه كسى داوطلب مى شود برود و در انجمن آنها اين كار را
انجام دهد؟
عبدالله بن مسعود گفت: من! مسلمانان گفتند: ما از عكس العمل
قريش نسبت به تو بيم داريم. كسى را مى خواهيم كه داراى عشيره
باشد تا بتوانند از وى حمايت كنند. عبدالله بن مسعود گفت: خدا
مرا از خطر آنها نگاه دارد.
فردا صبح آمد و در انجمن قريش نشست و با صداى رسا شروع به
خواندن سوره «الرحمن » كرد. همين كه قريش متوجه شدند عبدالله
مسعوت قرآن مى خواند برخاستند واو را زير ضربات خود گرفتند، و
در آن حال ابن مسعود مرتب قرآن تلاوت مى كرد. تا اينكه آيات را
به انجام رسانيد و برخاست و به نزد مسلمانان آمد، در حالى كه
صورتش خون آلود بود.
مسلمين گفتند ما از همين بيم داشتيم، ابن مسعود گفت: من
ناراحت نيستم اگر بخواهيد فردا نيز همين كار را خواهم كرد. ولى
مسلمانان گفتند: نه، آنچه را آنها نمى خواستند به گوش آنها
رساندى.( سيره ابن هشام، ج 2 ص 206)
اسلام آوردن عمر بن خطاب
ابن اثير مى نويسد: «آن گاه عمر بعد از سى و نه مرد و بيست
وسه زن اسلام آورد، و گفته اند بعد از چهل مرد و يازده زن
مسلمان شد، و هم گفته شده كه بعد ازچهل وپنج مرد، و يازده زن
به اسلام گرويد. او بعد از مهاجرت مسلمين به حبشه اسلام آورد.
قبل از او حمزة بن عبدالمطلب مسلمان شده بود، و بدين گونه
مسلمانان نيرومند شدند.»( كامل ابن اثير - جلد 2 ص 57)
در پاورقى كامل ابن اثير مى نويسد مسلمان شدن عمر در سال
ششم هجرت روز داد.( كلمه هجرت غلط چاپى است، و صحيح آن سال ششم
بعثت بوده است.) و ابن اثير سپس مى افزايد:
ام عبدالله دختر ابوحثمه (كه نامش ليلا بود) همسر عامر بن
ربيعه عموزاده عمر مى گويد: ما آماده حركت به سوى حبشه بوديم.
عامر دنبال كارى رفته بود.در اين هنگام ديدم عمر كه هنوز مسرك
بود آد و در مقابل من ايستاد. ما قبلا از وى آزار زيادى مى
ديديم.
عمر پرسيد: ام عبدالله! مى خواهيد برويد؟ گفتم: آرى، به خدا
مى رويم به سرزمين خدا. چون ما را اذيت كردى و شكنجه دادى. مى
رويم تا خدا گشايشى در كار ما پديد آورد.
عمر گفت: خدا همراهتان. اين را درحالى گفت كه ديدم منقلب
شده است. وقتى عامربرگشت موضوع را به او گفتم. عام پرسيد
احتمال مى دهى كه عمر مسلمان شود؟ گفتم: آرى. عامر گفت: «او
اسلام نخواهد آورد مگر اينكه الاغ خطاب مسلمان شود.» اين را
عامل بدين جهت گفت كه عمر نسبت به مسلمين خشونت و سرسختى زياد
نشان مى داد.
سپس ابن اثير مى گويد: علت مسلمان شدن عمر اين بود كه
خواهرش خطاب و همسرش سعيد بن زيد عدوى، مسلمان شده بودند، و
مسلمانان اسلام خود را از عمر كتمان مى كردند. نعيم بن عبدالله
عدوى هم اسلام خود را پنهان مى داشت. خباب بن ارت به خانه
فاطمه آمد و رفت مى كرد و به وى قرآن مى آموخت. روزى عمر
درحالى كه شمشير به دست داشت، به قصد كشتن پيغمبر و مسلمانان
كه در خانه ارقم بن ابى ارقم در جنب كوه صفا گرد آمده بودند،
رفت. در آن روز نزديك چهل مرد از مسلمانان كه به حبشه رفته و
بازگشته بودند نزد پيغمبر حضور داشتند.
نعيم بن عبدالله از بستگان عغمر در ميان راه با او برخورد
نمودند و پرسيد: عمر! كجا؟ عمر گفت: مى خواهم بروم محمد را كه
باعث پراكندگى قريش شده و دين آنها را به مسخره گرفته و خدايان
آنها را دشنام مى دهد به قتل رسانم.
نعيم گفت: به خدا غرور تو را گرفته است. گمان مى كنى اولاد
عبدمناف پس از آنكه محمد را كشتى مى گذارند در روز زمين راه
بروى؟ بهتر نيست كه به فاميل خودت سر بزنى و به كار آنها برسى؟
عمر گفت: كدام يك از آنها؟ نعيم گفت: داماد و پسر عمويت سعيد
بن زيد و خواهرت فاطمه.به خدا هر دو مسلمان شده اند.
عمر برگشت و روى به خانه خواهر نهاد. در آن روز خباب بن ارت
نزد آنها بود و به زن و شوهر قرآن ياد مى داد. همين كه متوجه
شدند عمر مى آيد،حباب از ترس پنهان شد. فاطمه هم صفحه اى كه
آيات قرآنى در آن نوشته شده بود در زير ران خود پنهان كرد.
عمر صداى قرآئت قرآن خباب را شنيده بود. به همين جهت وقتى
وارد شد پرسيد اين زمزمه چه بود؟ خواهر و شوهر خواهر گفتند:
چيزى شنيدى؟ عمر گفت: آرى، و به من اطلاع داده اند كه شما دو
نفر پيرو دين محمد شده ايد. سپس به طرف سعيد رفت و او را زير
ضربات خود گرفت.
فاطمه به يارى شوهر برخاست تا او را از دست عمر نجات دهد.
عمر هم كه اين را ديد فاطمه را مضروب ساختا و سرش را شكست.
وقتى كار به اين جا كشيد خواهر و داماد گفتند: آرى ما مسلمان
شده ايم و به خداى يگانه ايمان آورده ايم، هر كارى مى خواهى
بكن.
چون عمر سرخون آلود خواهر را ديد از كرده خود پشيمان شد و
به وى گفت: صفحه اى كه شنيدم از روى آن مى خوانيد بده ببينم
محمد چه آورده است.
فاطمه گفت: مى ترسم آن را پاره كنى. عمر قسم خورد كه آن را
مسترد خواهد داشت. فاطمه گفت:چون تو مشرك هستى نجسى، و قرآن را
جز افراد پاك نمى تواند مس كند. عمر هم رفت و غسل كرد، سپس
فاطمه صفحه قرآن را به دست او دغاد وعمر كه خواندن مى دانست
شروع به قرائت آن كرد. اوائل سوره طه بود. وقتى آن را خواند
گفت: چه سخن خوبى است.
همين كه خباب اين را از عمر شنيد از نهانگاه بيرون آمد. عمر
گفت: اى خباب مرا ببر نزد محمد تا اسلام بياورم. به دنبال عمر
همراه خباب آمد به در خانه اى كه پيغمبر و يارانش در آن بودند
و در زد.
مردى از ياران پيغمبر برخاست و از روزنه در نگاه كرد و چون
ديد عمر است و شمشير به دست دارد موضوع را به پيغمبر خبر داد.
حمزه عموى پيغمبر گفت: يا رسول الله! اجازه بدهيد وارد شود.
اگر كار خيرى با ما دارد او را مى پذيريم، و چنانچه انديشه بدى
در سر دارد با شمشير خودش به قتلش مى رسانيم.
هنگامى كه عمر وارد شد گفت: يا رسول الله! آمده ام تا به
خدا پيغمبرش ايمان بياورم. پيغمبر از شنيدن اين سخن تكبيرى گفت
كه هر كس در مسجد الحرام بود متوجه شد عمر مسلمان شده است.
عمر مى گويد: وقتى مسلمان شدم آمدم به در خانه ابوجهل و در
زدم ابوجهل بيرون آمد و گفت: مرحبا! برادر زاده چه خبر؟ گفتم:
آمده ام تا به تو بگويم مسلمان شده ام، و به محمد ايمان آورده
ام، و آنچه را او از جانب خدا آورده است تصديق دارم.
ابوجهل كه اين را شنيد در را بست و گفت: تف بر تو و خبرى كه
آورداى.
سپس ابن اثير مى نويسد: درباره اسلام آوردن عمر طورى ديگرى
هم گفته اند.( كامل ابن اثير - ج 2 ص 57. بدون تعصب بايد گفت
آنچه راجع به اسلام آوردن ابوبكر و عمر و عثمان و تاريخ و زمان
آن رد تارخ و حديث منقول از طرف عامه آمده است، بايد با قيد
احتياط تلقى شود. زيرا بنى اميه كه مى خواستند فضائل اهل بيت
عليهم السلام را از نظرها محو كنند، بعضى از صحابه دنياپرست
مانند ابوهريره و سمرة بن جندب و غيره را واداشتند، تا در
مقابل فضائل و مناقب و افتخارات اهلبيت پيغمبر صلى الله عليه و
آله و شخص على عليه السلام، احاديثى وضع و جعل نمايند، و از
جمله اينكه فضايل خلافاى ثلاثه را بيش و پيش از آنها وانمود
كنند. نگاه كنيد به مجلدات كتاب گرانقدر «الغدير».)
محاصره پيغمبر و بنى هاشم از طرف قريش
سران قريش كه از نقشه هاى قبليخود نتيجه نگرفتند،پيغمبر را
سخت تحت مراقبت قرار دادند واز هر فرصت براى آزار رساندن به آن
حضرت خوددارى نمى كردند.سران هر قبيله، افراد مسلمان خود را
شكنجه مى دادند و آنها را وا مى داشتند كه از اسلام و پيغمبر
برگردند.
پيغمبر هم كه وضع را چنين ديد موضوع را با ابوطالب عموى خود
در ميان گذاشت و هردو صلاح را در آن ديدند كه برايدورى از قريش
و حفظ از گزند آنان كليه مردان وزنان بنى هاشم به دفاع از
پيغمبر پناه به دره اى واقع در بيرون مكه ببرند.
دره را در زبان عربى «شعب » مى گويند، و بعدها اين دره
معروف به «شعب بنى هاشم » يا « شعب ابى طالب » شد.
تمام افراد بنى هاشم اعم ازآنها كه مسلمان شده بودند يا
غيره مسلمانان آنها فقط روز غيرت قبيله اى به دعوت ابوطالب
حاضر شدند در دره از پيغمبر حمايت كنند.
ابوطالب كه آگاهى يافت قريش در آزار رساندن به پيغبر تا
سرحد كشتن او برآمده اند، حضرت را با زن و بچه و تمامى افراد
بنى هاشم به دره درآورد، و خود و دو فرزندش على (عليه السلام)
و جعفر شب ها به حفاظت از متحصنين پاس مى دادند. سپس اين اشعار
را سرود و براى سران قريش فرستاد.
- به خدا آنها با تمامى نفراتشان، تا من زنده ام به تو
(پيغمبر) دسترسى نخواهند يافت.
- تو مرا دعوت به اسلام كردى، و من يقين كردم كه خيرخواهى.
- هرچه گفتى راست بود، چون تو مرد امينى هستى.
- تو دينى را به مردم عرضه داشتى كه مى دانم،- از ميان
تمامى اديان بهترين دينها است. (تاريخ يعقوبى - جلد 2 ص 18.
اشعار زيباى ابوطالب كه به نقل بعقوبى مورخ پيشين درگذشته سال
292 هجرى گواه صادقى بر مسلمانان بودن ابوطالب و رسوخ ايمان در
دل اوست، اينهاست: و الله لن يصلوا اليك بجمعهم حتى اوسد فى
التراب دفينا و دعوتنى و زعمت انك ناصح و لقد صدقت و منت امينا
و عرضت دينا قد علمت بانه من خير اديان البرية دينا)
هنگامى كه قريش اطلاع يافتند توانائى بر كشتن پيغمبر
ندارند، و ابوطالب او را تسلم آنها نخواهد كرد، و از اشعار وى
در اين خصوص آگاهى يافتند، عهدنامه اى نوشتند و مهر كردند مبنى
بر اينكه بنى هاشم را در دره خارج مكه محاصره اقتصادى كنند.
نه چيزى به آنها بفروشند و نه به آنها زن بدهند و نه از
آنها زن بگيرند، و نه داد و ستد نمايند، مگر اينكه ابوطالب
محمد را به آنان تحويل دهد تا او را به قتل رسانند! سپس همگى
مضمون عهدنامه ر اتعهد نمودند و هشتاد نفر ذيل آن را مهر
كردند.
شخصى كه عهدنامه را نوشت «منصور بن عكرمة بن عامر بن
عبدمناف بن عبدالدار» بو، ولى اين شخص پس از چندى دستش فلج شد
و از كار افتاد.
به دنبال آن قريش، پيغبر و خاندانش و تمامى اولاد عبدالمطلب
را غير از ابولهب كه در دفاع از پيغمبر شركت نكرد، در محاصره
اقتصادى قرار دادند. اين واقعه شش يا هفت سال بعد از بعثت
پيغمبر صلى الله عليه و آله و دو سال بعد از دعوت عمومى آن
حضرت بود.
بدين گونه پيغمبر و بنى هاشم سه سال در آن دره به سر بردند
تا آنجا كه آنچه پيغمبر و ابوطالب و خديجه داشتند به اتمام
رسيد، و سخت در مضيعه زندگى قرار گرفتند. در مدت محاصره فقط در
ماه رجب و ماه ذى الحجه از شعب بيرون مى آمدند، و نظر به
احترام آن دو ماه كه خريد و فروش آزاد بود، آذوقه لازم را
خريدارى كرده و به شعب بازمى گشتند. غير از آن دو ماه باز خريد
و فروش آزاد بود، آذوقه لازم را خريدارى كرده و به شعب باز مى
گشتند. غير از آن دو ماه باز خردى و فروش قريش با محاصره شدگان
مخنوع بود، تا جائى كه سرانجام موجودى آنها تمام و دچار كمبود
مواد غذائى شدند.
كمبود مواد غذائى و آفتاب سوزان روز در ميان دره و صخره ها
و شب هاى سرد و طول مدت محاصره، سرانجام صداى گريه و زارى و
فرياد وفغان كودكان و زنان را بلند كرد و در شهر به گوش قريش
رسيد.
اين معنا موجب شد كه جمعى از امضا كنندگان صحيفه را از كرده
خود پشيمان سازد وبه چاره جوئى وادارد.
لازم به ذكر است كه در آن ايام محنت زا و روزهاى طاقت فرسا
و تحت مراقبت شديد قريش، ابوالعاص بن ربيع شوهر زينب دختر
پيغمبر يا خواهر زاده خديجه با اينكه هنوز اسلام نياورده بود
بعضى از شبها مواد خوراكى بار شتر مى كرد و به نزديك دره مى
آورد و شتر را رها مى نمود تا به دست محاصره شدگان بيفتد.
در آن ميان روزى هشام بن عمر به نزد زهير بن ابى اميه
دخترزاده عبدالمطلب رفت و گفت: آيا سزاوار است كه تو غذا بخورى
و بهترين لباسها را بپوشى اما خويشان تو برهنه و گرسنه باشند؟
اين موضوع با بعضى از سران قريش هم در ميان گذاشته شد، و بيشتر
آنها را به فكر فرو برد، ولى نمى دانستند چه كنند.
پس از سه سالكه پيغبر و خانواده اش و مسلمانان و بنى هاشم
در «شعب ابوطالب » در محاصره اقتصادى قرار گرفتند، و حتى
روزهاى آخر، كغاربه جاى بسيار سختى كشيد، جبرئيل بر پيغمبر
نازل گرديد و گفت: يار رسول الله! خداوند موريانه را فرستاده و
عهدنامه قريش را خورده جز پاره اى كه در آن نام خداست. پيغمبر
موضوع را به عمويش ابوطالب خبر داد. به دنبال آن ابوطالب و
پيغمبر و بنى هاشم آمدند و در مقابل كعبه نشستند. سران قريش
نيزكه مطلع شدند از هر طرف به سوى كعبه شتافتند و همگى در آنجا
گرد آمدند.
قريش گفتند: ابوطالب! عهدنامه ما را به ياد آور و به ما
بپيوند... و در دفاع از برادرزاده ات بيش از اين لجاجت روا
مدار.
ابوطالب گفت:اى قوم! آيا شما پس از مهر كردن عهدنامه دستى
در آن برده ايد و به سراغ آن رفته ايد؟ قريش گفتند: نه.
ابوطالب گفت: ولى محمد از جانب خدايش به من خبرداده است كه
موريانه تمام عهدنامه را خورده است جز پاره اى كه در آن نام
خداست. حال اگر آن را آورديد و ديديد كه چنين است چه خواهيد
كرد؟( سيره ابن هشام جلد 2 ص 234، تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 18،
اعلام الورى طبرسى - چاپ سوم ص 50)قريش گفتند: تعهد خود را نعض
مى كنيم و دست از محاصره بر مى داريم. ابوطالب گفت: ولى بدانيد
كه اگر آنچه گفتم دروغ بود محمد را به شما تحويل مى دهم تا او
را به قتل رسانيد.
قريش گفتند: بسيار خوب، سخنى به مورد گفتى.
سپس در قوطى را گشودند و ديدند كه موريانه عهدنامه را خورده
است جز پاره اى كه نام خدا بر آن نوشته بود. هنگامى كه قريش
ازن معجزه را ديدند گفتند: سحرى بيش نيست! ولى هم اكنون راهى
براى تكذيب محمد نداريم.
درآن روز بر اثر اين واقعه بسيارى از قريش مسلمان شدند، و
پيغمبر و بنى هاشم از محاصره بيرون آمدند و به خانه هاى خود
بازگشتند. معاندان قريش هم ديگر موضوع را دنبال نركردند.(
تاريخ يعقوبى - جلد 2 ص 18)
دو تن از قبيله اوس و خزرج به اسلام مى گروند
سويد بن صامت مردى از قبله اوس كه در مدينه مى زيستند به
قصد حج عمره وارد مكه شد. سويد شاعر و شريف و برازنده بود. به
همين جهت به وى «كامل » مى گفتند. چون كمال شاعرى و شرافت نسب
و برازندگى در او جمع بود.
او درمكه با پيغمبر ملاقات نمود و حضرت او را به پذيرشش
اسلام فرا خواند و آياتى از قرآن مجيد را بر وى تلاوت كرد.سويد
گفت: سخنى نيكوست. سپس به مدينه بازگشت. ديرى نگذشت كه جنگ
بعاث كه آخرين جنگ اوس و خزرج در زمان جاهليت بود در گرفت، و
سويد در حالى كه مسلمان شده بود به دست افراد قبيله خزرج به
شهادت رسيد. اين نخستين فردى بود كه از مردم مدينه با پيغمبر
برخورد نمود و نواى دلنشين سخن پيغمبر و قرآن را شنيد و به
اسلام گرويد.
پس از وى جمعى از جوان قبيله خزرج نيزبه مكه آمدند تا پيمان
اتحاد نظامى با قريش منعقد سازند. پيغمبر به سراغ آنها رفت و
فرمود: آيا من چيزى بهتر از آنچه شما مخواهيد ارائه ندهم؟ سپس
آنها را دعوت به اسلام كرد و قرآن بر آنان قرائت نمود. يكى از
آنها به نام اياس بن معاذ كه نوجوانى بود گفت: به خدا اين
بهترين چيزى است كه ما براى آن به مكه آمده ايم. ابوالحيسر انس
بن رافع كه سرپرستى هيات را به عهده داشت ناراحت شد و مشتى خاك
برداشت و به صورت اياس پاشيد و گفت تو چكاره اى، ما براى اين
كار نيامده ايم. اياس اندكى بعد وفات يافت در حالى كه مسلمان
شده بود. اين نيز نخستين برخورد قبيله خزرج با پيغمبر بود.(
كامل ابن اثير - جلد 2 ص 66)
مسلمان شدن او تن از سران مدينه
ساليان دراز بود كه ميان دو قبيله اوس و خزرج آتش جنگ شعله
ور بود.به طورى كه افراد دو قبيله هميشه مسلح بودند. در آخرين
جنگ (جنگ بعاث) قبيله اوس بر خزرج چيره شد وآنها را شكست داد.
اسعد بن زراره كه از بزرگان قبيله خزرج بود به اتفاق شخصى
ديگر از سران خزرج به نام ذكوان بن عبد قيس در ماه رجب كه موسم
زيارت خانه كعبه و انجام عمره بود به مكه آمد تا از قريش براى
جنگ با قبيله اوس يارى جويد و با آنها در اين خصوص پيمانى
منعقد سازد.
اسعد بن زراره دوست عتبة بن ربيعه از سران قريش بود. به
همين جهت وارد بر او شد. عتبه در جواب درخواست اسعد بن زراره
گفت: منطقه ما دور از شماست و آن قدر گرفتارى داريم كه به كار
ديگر نمى رسيم. اسعد بن زراره گفت: چه گرفتارى، شما كه در حرم
و جايگاه امنى هستيد؟
عتبة گفت: مردى از ميان ما برخاسته و مدعى است كه فرستاده
خداست، ما را بى شعور مى داند، به خدايان ما دشنام مى دهد،
جوانان ما را فاسد نموده، و اجتماع ما را به هم زده است.
اسعد گفت: او از شماست؟
عتبة گفت: او پسر عبدالله بن عبدالمطلب است كه از لحاظ
شرافت متوسط و از نظر خانوادگى از همه ما بزرگتر مى باشد.
اسعد وذكوان و همه قبيله اوس و خزرج از يهودان بنى نضير و
بنى قريظه و بنى قينقاع در مدينه شنيده بودند كه پيغمبرى درمكه
ظهور مى كند و به مدينه مهاجرت خواهد كرد، و گفته بودند به
خاطر او با شما عرب جنگ خواهيم كرد.
اين خاطره باعث شد كه وقتى اسعد آن مطلب را از عتبه شنيد به
ياد آنچه يهويان مدينه گفته بودند، بيفتد و لذا از عتبه پرسيد:
او هم اكنون در كجاست؟
عتبه پاسخ داد او هم اكنون درحج اسماعيل است،و چون با كسان
خود در «شعب » به سر مى برد، جز در «موسم » از «شعب » خارج نمى
شود. اى اسعد اگر او را ديدى مبادا گوش به سخنان او بدهى و با
وى گفتگو نمائى! زيرا ساحرى است كه با سخنان خود تو را مسحور
مى كند! اين در هنگامى بود كه بنى هاشم در محاصره بودند.
اسعد گفت: پس من چه كنم؟ چون احرام عمره بسته ام و ناچارم
كه خانه خدا را طواف نمايم.
عتبه گفت: مقدارى پنبه در گوش خود بگذار تا در برخورد با وى
سخنان او را نشنوى. اسعد هم در حالى كه دو گوش خود را پر از
پنبه كرده بود وارد مسجدالحرام شد، و به طواف كعبه پرداخت. در
اين هنگام پيغمبر با جمعى ازبنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته
بود.
اسعد در اولين دور طواف نگاهى به پيغمبر كرد وگذشت. در دور
دوم كه مشغول طواف بود به خود گفت گمان نمى كنم كسى نادانتر از
من باشد. آيا چنين گفتگوئى در مكه باشد و من از آن آگاهى نيابم
تا در بازگشت به مدينه به فاميل خودم خبر دهم. اين گفت و پنبه
را از گوشها درآورد و به دور انداخت و در مقابل پيغبمر ايستاد
و به رسم جاهليت گفت: انعم صباحا يعنى صبح به خير!پيغبر رو كرد
به او و فرمود: خداوند در عوض چيزى را كه تحيت و سلام اهل بهشت
است به ما آموخته و آن سلام عليكم است.
اسعد گفت: اين سخنان تازگى دارد، اى محمد! تو مردم را دعوت
به چه چيزى مى كنى؟
پيغمبر فرمود: من دعوت مى كنم كه مردم بدانند خدائى جز
خداوند يكتا نيست، و اينكه من پيغمبر اويم . سپس اين دو آيه را
تلاوت فرمود: «به هيچ وجه به خدا شرك نورزيد، و نسبت به پدر و
مادر نيكى كنيد، و فرزندان خود را از برس گرسنگى نكشيد كه روزى
آنها و شما را ما مى دهيم، و گرد كارهاى زشت چه آشكار و چته
نهان نگرديد، و از آدم كشى جز كسانى كه سزاوار قبل باشند پرهيز
كنيد. اين سفارشى است كه خدا به شما كرده است، باشد كه درباره
آنها بينديشيد.
به مال يتيم جز با احتياط نزديك نشويد تا آنها خود بزرگ
شوند. كم فروشى و گران فروشى نكنيد. خدا هيچ كس را جز به
اندازه توانائيش مكلف نمى دارد، و در گفتار خود عدالت را رعايت
نمائيد، و پيمان خدا كه با شما مى بندد نگاه داريد، اينهاست كه
خدا شما را به انجام آن سفارش كرده، باشد كه به خاطر داشته
باشيد.»( سوره انعام آيه 152 و 153)چون اسعد اين سخنان گرانقدر
را از پيغمبر شنيد، دردم مسلمان شد و گفت: گواهى مى دهم كه
خدائى جز خداى يكتا نيست و شريكى ندارد، و تو هم پيغمبر خدائى.
اى پيغمبرخدا! پدر و مادرم به قربانت. ما از مردم سرزمين
يثرب هستيم و از قبيله خزرج مى باشيم و ميان ما و برادرانمان
از قبيله اوس پيوند خويش گسسته است، اگر خداوند به وسيله تو ما
را آشتى دهد، منتى بس بزرگ بر ما خواهى داشت.
سپس اسعد رو كرد به «ذكوان »و گفت: اين همان پيغمبرى است كه
يهود ظهور او را به ما خبر داده اند. ذكوان هم مسلمان شد.
آنگاه به پيغمبر گفتند: يا رسول الله! مردى را همراه ما به
مدينه بفرست تا قرآن را به ما بياموزد و مردم را به اسلام دعوت
كند.( اعلام الورى - ص 55)و چنانكه درجاى خود خواهيم گفت،
پيغمبر نيز به خواست آنها مصعب بن عمير را كه جوانى برازنده
بود به نمايندگى خود همراه آنها به مدينه فرستاد، و او بود كه
پيش از آمدن پيغمبر به مدينه مردم مدينه را مسلمان كرد، و
زمينه را براى مهاجرت حضرت فراهم ساخت.
وفات ابوطالب
ابوطالب مرد نمونه مكه و عموى عاليقدر پيغمبر و مدافع صميمى و
حامى آن حضرت كه از آغاز دعوت پيغمبر پيوسته با عقل و درايت،
مرز بين حضرت و قريش را حفظ كرده و به حمايت برادرزاده خويش و
پيشرفت دين خدا اهتمام داشت، سرانجام در سال دهم بعثت پيغمبر،
جهانى فانى را وداع گفت و به جوار رحمتحق شتافت. ابوطالب را
حكيم عرب مىگفتند. مردى سخنور، با شهامت و شاعرى توانا بود.
هنگامى كه جنازه ابوطالب را مىبردند تا در حجون دفن كنند(
حجون دامنه كوهى درمكه است و به قبرستان «جنة المعالا» معروف
مىباشد. امروز اين نقطه دركنار خيابان و پلى است كه به نام
ابوطالب معروف است. خديجه و عبدمناف جد دوم ابوطالب و قاسم
اولين پسر پيغمبر كه در كودكى وفات يافت همگى در آنجا
آرميدهاند.) پيغمبر با پاى برهنه در حالى كه به سختى مىگريست
دنبال جنازه او راه مىرفت و مىگفت: چه عموى خوبى براى من
بودى، بعد از تو كجا بروم؟!
مورخ مشهور ابن هشام مىنويسد: هنگامى كه ابوطالب وفات يافت
قريش بيش از پيش به ازار حضرت پرداختند، تا جائى كه مردى از
سفيهان قريش با پيغمبر درگير شد و خاك به سر حضرت پاشيد. وقتى
پيغمبر با آن وضع وارد خانهاش شد، يكى از دخترانش (فاطمه
زهرا) برخاست و در حالى كه خاك از سر و لباس پدر فرو مىريخت
مىگريست، و پيغمبر به دخترش مىگفت: دختركم! گريه مكن كه خدا
پشتيبان پدر توست، و مىفرمود،: قريش نتوانستند مرتكب كارى
شوند كه مرا بيازارد تا اينكه ابوطالب وفات يافت.( سيره ابن
هشام جلد 2 ص 282)
يعقوبى مورخ نامور مىنويسد: ابوطالب سه روز بعد از خديجه وفات
يافت، و در آن هنگام هشتاد و شش سال داشت، و گفتهاند كه نود
ساله بود. چون به پيغمبر خبر دادند كه ابوطالب وفات يافته است،
سخت دلتنگ شد و به شدت منقلب گرديد.
سپس برخاست و به خانه ابوطالب آمد و چهار بار دست به سمت راست
پيشانى و سه بار بهسمت چپ پيشانى او كشيد، آن گاه گفت: اى عمو!
خردسالى را پرورش دادى، و يتيمى را پرستارى نمودى، و چوناو
(منظور خود پيغمبر است) بزرگ شد، ياريش كردى. خدا از جانب من
به تو پاداش دهد. سپس به دنبال جنازهاش به راه افتاد، در حالى
كه مىگفت: پيوند خويش را به خوبى رعايت نمودى و پاداش نيكى
گرفتى.
و فرمود: «در اين روزها براى اين امت دو مصيبت رخ داد كه
نمىدانم براى كدام يك بيشتر منقلب هستم» منظور حضرت، مصيبت
وفات خديجه و ابوطالب بود.
راجع به ايمان ابوطالب
قبلا خاطرنشان ساختيم كه علماى عامه عقيده دارند ابوطالب مشرك
از دنيا رفته است، و حديثى نقل مىكنند كه هنگام جان دادن او
هر چه پيغمبر از وى خواست كه به يگانگى خدا و نبوت پيغمبر
گواهى دهد، زبانش نمىگشت، و اين آيه نازل شد كه: «انك لا تهدى
من احببت و لكن الله يهدى من يشاء» يعنى تو نمىتوانى هر كس را
خواستى هدايت كنى ولى خدا هر كه را بخواهد هدايت مىكند.
اين حديث و امثال آن كه راجع به مشرك بودن ابوطالب دركتب عامه
يعنى اهل سنت! نقل شده است،ساختگى است،و يادگار زمان به قدرت
رسيدن بنى اميه مىباشد كه خواستند از آن راه خط بطلان بر
افتخارات فرزند وى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام بكشند.
چنان كه در همان زمانها طى بخشنامهاى در سراسر دنياى اسلام
تحتسلطه بنى اميه نامگذارى نوزادان مسلمين به نام «على»
اكيدا ممنوع بود!
تعجب علماى عامه در زمانهاى بعد از بنى اميه تا امروز است كه
در لاك بىخبرى فرو رفتهاند و هنوز هم مطابق خط مشى و رهنمود
طاغوتهاى اموى مانند معاويه و يزيد، عقيده دارند كه ابوسفيان و
همسرش هند جگرخوار مسلمان بودند و آنها را با دعاى «رضى الله
عنه يا عنها» ياد مىكنند، ولى مىگويند ابوطالب حامى پيغمبر و
مدافع صميمى اسلام به خدا و پيغمبر ايمان نياورد و مشرك از
دنيا رفت! با اينكه روايت مىكنند ابوطالب در اشعار خود خطاب
به قريش گفته است: آيا نمىدانيد كه ما ديدهايم نام محمد
مانند موسى در كتب آسمانى پيشين آمده است كه هر دو پيغمبر
بودهاند؟( به نقل عبدالوهاب نجار استاد نامى جامع الازهر مصر
- در حاشيه كامل ابن اثير جلد 2 صفحه 62 اصل شعر ابوطالب اين
است: الم تعلموا انا وجدنا محمدا نبيا كموسى خط فى اول الكتب؟)
و نيز ابوطالب چنانكه پيشتر گفتيم طى نامهاى خطاب به نجاشى
پادشاه حبشه در ترغيب وى نسبت به مهاجرين مسلمين از جمله گفته
است: اى پادشاه حبشه بدان كه محمد پيغمبرى است مانند موسى و
عيسى بن مريم.( تعلم مليك الجش ان محمدا نبى كموسى و المسيح بن
مريم)همچنين ابوطالب به نقل ابن كثير شامى دانشمند متعصب سنى
ضمن اشعارى خطاب به پيغمبر مىگويد:
- تو مرا به اسلام دعوت كردى و مىدانم كه خيرخواه من هستى،
آرى تو كه مرا به اسلام دعوت مىكنى قبلا هم امين بودى.
- هم اكنون به يقين مىدانم كه دين محمد از ميان تمامى اديان
مردم روى زمين بهترين دينها است.(تاريخ ابن كثير شامى جلد 2 ص
42 اصل شعر اين است: و دعوتنى و علمت انك ناصح و لقد دعوت و
كنت ثم امينا و لقد علمت بان دين محمد من خير اديان البرية
دينا)
آيا چنين كسى مسلمان نبوده و مشرك از دنيا رفته است؟! چقدر
مايه تاسف است كه امروز بازار معروف مكه موسوم به «بازار
ابوسفيان» است! و اسف انگيزت اينكه دركتاب تاريخ اسلام دوره
دبيرستان عربستان سعودى فصلى هم اختصاص دارد به «خلافة
اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه رضى الله عنه»!! اين عبارت آغاز
فصل مربوط به خلافت جنايتبار يزيد پليد است كه شاهان سعودى و
علماى وهابى دستور دادهاند براى آگاهى مسلمانان مكه و مدينه
يعنى شهر على و حسن و حسين فرزندان پيغمبر اسلام، بخوانند و با
ارادت به ابوسفيان و معاويه و يزيد پليد تبهكارترين جانيان
تاريخ بشر پرورش يابند!
سخنى درباره ابوسفيان و بنى اميه
بسيارى از مورخين و محدثين معتبر سنى و شيعه نوشته و روايت
كردهاند، و از جمله مسعودى در مروج الذهب مىنويسد: چون عثمان
بن عفان كه از بنى اميه بود به خلافت رسيد با جمعى از بنى اميه
وارد خانهاش شد. در آن هنگام ابوسفيان كه نابينا شده بود
بهحضار گفت: آيا غير از بنى اميه كسى در ميان شما هست؟ حضار
گفتند: نه، ابوسفيانن گفت: اى بنى اميه! خلافت اسلامى را مانند
گوئى بازيچه خود قرار دهيد كه قسم به كسى كه ابوسفيان به او
سوگند ياد مىكند من پيوسته آن را براى شما مىخواستم و از اين
پس حكومت اسلامى به وراثت به كودكان شما مىرسد.( قال يا بنى
اميه; تلقفوها تلقف الكرة، فوالذى يحلف به ابوسفيان مازلت
ارجوها لكم ولتصبرن الى صبيانكم وراثة)
عثمان ناراحتشد و از وى روى برگردانيد. چون اين خبر به
مهاجرين و انصار رسيد، عمار ياسر درمسجد پيغمبر ايستاد و گفت:
اى جماعت قريش! وقتى شما خلافت اسلامى را از خاندان پيغمبرتان
گرفته و گاهى به اين دهيد و زمانى به آن، ايمن نيستيم كه خدا
آن را از چنگ شما درآورد و به ديگرى دهد، چنانكه شما از دست
اهلش درآورديد، و به غير اهلش داديد!
سپس مقداد برخاست و گفت: كار زشتى مانند آزارى را كه شما بعد
از پيغمبر نسبت به خاندانش مرتكب شديد نديدهام.
عبدالرحمن بن عوف (معركه گير خلافت و داماد عثمان) گفت: اى
مقداد! به تو چه؟
مقداد گفت: به خدا من اهل بيت پيغمبر را به خاطر محبتى كه
پيغمبر (صلى الله عليه و آله) به آنها داشت دوست مىدارم، و
يقين دارم كه حق با آنها و در ميان آنها است.
اى عبدالرحمان! از قريش تعجب مىكنم كه به بركتخاندان پيغمبر
چنين جايگاهى در ميان مردم يافتهاند، ولى هم اكنون گرد
آمدهاند تا حكومت اسلامى را از دست اهل بيت پيغمبر درآورند.
اى عبدالرحمان! به خدا قسم اگر ياورانى داشتم، مانند روزى كه
در جنگ بدر در التزام پيغمبر (صلى الله عليه و آله) با قريش
جنگ كردم، با آنها پيكار مىنمودم. (تا آنها نتوانند خلافت
اسلامى را قبضه كنند).
سپس مسعودى مىنويسد: ميان مخالفان و طرفداران خلافت عثمان و
بنى اميه سخن به درازا كشيد، و ما همه را دركتابهاى ديگر خود
«مرآت الزمان» و «اخبار الشورى و الدار» آوردهايم.( مروج
الذهب جلد 1 ص 351)
نكته جالبى كه در سخن ابوسفيان هست و بايد به آن توجه داشت اين
است كه او حتى تا پايان عمر هم مسلمان بنود. زيرا مىگويد:
«قسم به كسى كه ابوسفيان به او سوگند ياد مىكند!» و طبق معمول
مسلمانان نه گفت: «به خدا قسم» بلكه چون مىدانست غير ازبنى
اميه كسى در مجلس نيست باطن خود را آشكار ساخت و گفت: قسم به
كسى كه ابوسفيان به او سوگند ياد مىكند، كه لابد «لات» يا
«هبل» يا«عزى» بوده است.
ديگر اينكه او خلافت اسلامى را به باد مسخره گرفته و مىگويد
حال كه آن را به چنگ آوردهايد، مانند گوئى با آن بازى كنيد، و
از اين به بعد كودكان بنى اميه چنين خواهند كرد، چنانكه پسر
معاويه، و نوهاش يزيد پليد و ساير خلفاى بنى اميه پس از او
اسلام را به بازى گرفتند، و كردند آنچه كردند و باز هم «رضى
الله عنه» هستند!
گفتار ابن ابى الحديد راجع به ابوطالب و همسرش دختر اسد
در پايان اين مقاله لازم به ذكر مىدانيم كه گفتاردانشمند
عاليقدرو با انصاف عامه ابن ابى الحديد معتزلى درباره ابوطالب
پدر امير المؤمنين (عليه السلام) را از مقدمه جلد يكم شرح نهج
البلاغه وى، بياوريم:
ابن ابى الحديد در بيان اوصاف حضرت على (عليه السلام) و معرفى
آن حضرت از جمله مىنويسد:
«نمىدانم درباره مردى كه پدرش ابوطالب بزرگ سرزمين مكه و حومه
آن و سرور قريش و رئيس شهربود چه بگويم؟ تا آنجا كه راجع به او
گفتهاند: كمتر اتفاق افتاده است كه آدم تهى دستى، سرورى پيدا
كند. ابوطالب تنگدست بود، و ثروتى نداشت، ولى قريش او را بزرگ
خود مىدانستند و به وى «شيخ» مىگفتند.
در روايت «عفيف كندى» است كه گفت: در آغاز نزول وحى بر
پيغمبر، روزى ديدم آن حضرت نماز مىگزارد و پسربچهاى (على
عليه السلام) و زنى هم به وى اقتدا كردهاند.
عفيف گفت: ازعباس عموى پيغمبر پرسيدم اينها كيستند؟ عباس گفت:
اين برادرزاده من است و مدعى است كه پيغمبر و فرستاده خدا
مىباشد، ولى جز اين پسر بچه كه او نيز برادرزاده من است كسى
از وى پيروى نمىكند. اين زن هم (خديجه) همسر او است.
عفيف پرسيد: شما چه عقيده داريد: عباس گفت: ما صبر مىكنيم
ببينيم «شيخ» يعنى ابوطالب چه مىكند!
سپس ابن ابى الحديد مىگويد: ابوطالب بود كه در ايام خردسالى
پيغمبر كفالت و سرپرستى آن حضرت را به عهده گرفت و پس از آن كه
پيغمبر از جانب خداوند مبعوث گرديد به دفاع و حمايت از وى
برخاست و شر مشركين را از او دور ساخت، و در اين راه دچار
ناراحتى عظيم و مصيبتى كمرشكن گرديد، ولى با اين وصف او در
يارى و پيشرفت دين اسلام استقامت ورزيد.
روايتشده است كه چون ابوطالب وفات يافت، به پيغمبر وحى شد «از
مكه خارج شو كه ياورت از دنيا رفت»! اين مرد پدر على (عليه
السلام) است.»
ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه» نيز درباره شخصيت
ابوطالب سخن مىگويد، و اشعارى درمدح ابوطالب گفته است كه از
جمله دو بيت است: اگر ابوطالب و فرزند او (على) نبود، قامت دين
اسلام استوار نمىگشت. او خود در مكه به پيغمبر پناه داد و از
وى حمايت نمود، و فرزندش (على) در مدينه به دفاع از پيغمبر خود
را به كام مرگ فرو برد.( شرح نهج البلاغه - جلد 14 ص 84 و لو
لا ابوطالب و ابنه لما مثل الدين شخصا و قاما فذال بمكة آوى و
حاما و هذا به يثرب جس الحماما)
«ابن ابى الحديد در مقدمه شرح نهج البلاغه را جع به فاطمه همسر
ابوطالب كه گفتيم دخترعموياو و پيغمبر بود، مىنويسد: وقتى او
در مدينه وفات يافت پيغمبر پيراهن خود را داد تا كفن او كنند و
او را مادر خطاب مىكرد، سپس در قرستان بقيع پيش از دفن وى، به
درون قبر او رفت و لحظهاى آرميد و سفارش فاطمه دختر اسد را به
خاك قبر كرد آن گاه بيرون آمد و گفتحالا جنازه را دفن كنيد!!
اين زن مادر على عليه السلام است كه در خردسالى از پيغمبر
اسلام پرستارى نموده بود.
ابن ابى الحديد در آخر مىگويد: اين احترامى كه پيغمبر براى
فاطمه مادر على عليه السلام معمول داشت، نصيب هيچ كس نشد.»
وفات خديجه همسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
در همان سال وفات ابوطالب، حضرت خديجه همسر پيغمبر در سن 65
سالگى نيز وفات يافت و پيغمبر او را د حجون كنار ابوطالب دفن
كرد. «حجون» كوهى در بيرون مكه و امروز دامنه آن واقع در شهر
مكه است. و قبرستان «جنة المعلى» يا قبرستان ابوطالب در دامنه
آن معروف است. عبد مناف و عبدالمطلب و عبد شمس و ابوطالب و
خديجه و قاسم و عبدالله پسران خدسال پيغمبر همگى در حجون مدفون
هستند.
مرگ اين دو ياور باوفاى رسول خدا چندان آن حضرت را غمگين ساخت
كه تا يك سال لبخند بر لب نياورد، به طورى كه آن سال را عام
الحزن يعنى سال غم گفتند.
پيغمبر خديجه را يكى از چهارزن بهشتى خواند. سه تن ديگر مريم و
آسيه زن فرعون و فاطمه زهرا دخترگراميش بود، و فرمود: «برترين
آنها فاطمه است» كه او نيز دختر خديجه بود.
نوشتهاند بعد از وفات خديجه هرگاه پيغمبر گوسفندى قربانى
مىكرد دستور مىداد خستيك ران گوسفند را براى بانوئى از
بانوان مكه ببرند كه دوستخديجه بوده است!
روزى خواهر خديجه پس از وفات وى به خانه پيغمبر آمد و سلام
كرد. پيغمبر جواب داد و اشك در ديگانش گرديد، سپس كه خداحافظى
كرد و رفت باز پيغمبر منقلب شد، و چون سبب پرسيدند فرمود:
صدايش طنين آهنگ خديجه داشت، و چون نگريستم ديدم مانند خديجه
راه مىرود!
پيغمبر تا يك سال بعد از وفات خديجه زن نگرفت. در حقيقت تا سن
پنجاه و يك سالگى فقط با يك زن آن هم خديجه كه پانزده سال از
وى بزرگتر بود گذرانيد. با اينكه در آن زمانها تعدد زوجات در
ميان عرب رايج بود، و بعضىها تا پانزده زن داشتند!
پس از گذشتيك سال بانوئى به نام «ام حكيم» از بانوان مكه
خدمت پيغمبر رسيد و گفت: يا رسول الله! يك سال است كه خديجه از
دنيا رفته است و شما بچههاى بىمادر در خانه داريد، و آنها
محتاج به سرپرست مىباشند كه بايد يك زن باشد اجازه مىدهيد
زنى را براى شما خواستگارى كنم؟
پيغمبر اجازه داد و بانوئى به نام «سوده» دختر زمعه را كه با
شوه خود سكران بن عمرو با ساير نو مسلمانان به حبشه رفت و
شوهرش در مكه وفات يافت، و يك سال از پيغمبر بزرگتر بود يعنى
52 سال داشت براى حضرت خواستگارى كرد و او دومين همسر اسلام
است.
وقتى سوده به خانه پيغمبر آمد گفت: يا رسول الله من زنى سرد
مزاجم و ميل چندانى به جنس مرد ندارم. فقط خواستم افتخار همسرى
شما را داشته باشم كه تن به ازدواج با حضرتت دادهام. با اين
وصف پيغمبر او را محترم مىداشت. ساير زنان پيغمبر كه پس از
اين تاريخ يعنى از سن 54 سالگى به بعد به همسرى آن حضرت
درآمدند هر كدام علتى داشته است و هيچ كدام را تنها به واسطه
ارضاى غريزه جنسى نگرفته است.
 |
بعد از وفات ابوطالب و خديجه، قريش بر
جسارت خود نسبت به پيغمبر افزودند. جسارتى بيش از آنچه پيغمبر
درزمان حيات عمويشابوطالب از آنها مىديد. پيغمبر كهوضع را
چنين ديد رهشپار طائف( طائف شهرى خوش آب و هوا واقع در 12
فرسخى مكه است. بعيد به نظر مىرسد كه مردم طائف تا سال دهم
بعثت پيغمبر تا اين حد از دعوت آن حضرت و نزول وحى بىخبر
مانده باشند. احتمال مىرود اگر سفر پيغمبر بدين گونه به طائف
كه عموم مورخين نوشتهاند درست باشد، مربوط به آغاز آشكار شدن
دعوت حضرت يعنى سال سوم بعثت بوده است. ولى چون همه در اين
ترايخ نوشتهاند، ما نيز چنين كرديم.)شد تا از قبيله «ثقيف»
كه عمده مردم طائف را تشكيل مىدادند براى انجام مقصود خويش
يارى جويد و به اين اميد كه بتواند آنها را به اسلام متمايل
سازد. بدين منظور پيغمبر تنها راهى طائف گرديد.
هنگاميكه پيغمبر وارد طائف شد به چند تن از قبيله ثقيف برخورد
نمود كه در آن روزها، از سروران و اشراف طائف به شمار
مىرفتند. آنها سه برادر به اسامى:عبد ياليل،مسعود، و حبيب
فرزندان عمروبن عمير ثقفى بودند. زنى از قريش از قبيله بنى جمح
نيز درنزد آنها بود. پيغمب فرصت را غنيمتشمرد و پهلوى آنها
نشست و پس از معرفى خود، آنان را به پرستش خداى يگانه دعوت
نمود، و پيرامون علت آمدن به طائف و يارى خواستن از آنها براى
پيشبرد اسلام و هميارى با وى در برخورد با مخالفان گفتگو كرد.
يكى از سه برادر خطاب به پيغمبر گفت: من پرده خانه كعبه را
پاره كرده باشم (يا (دزديده باشم) اگر تو فرستاده خدا باشى!
برادر دوم گفت: خدا كسى را بهتر از تو نيافت كه به پيغمبرى
بفرستد؟ سومى گفت: من هرگز با تو سخن نمىگويم. زيرا تو اگر به
راستى پيغمبر و فرستاده خدا باشى، بزرگتر از آنى كه بتوانم سخن
تو را رد كنم، و چنان كه دروغگو باشى شايسته نيست كه با تو سخن
بگويم.
پيغمبر كه اين سخنان را شنيد در حالى كه از دعوت آنها مايوس
شده بود برخاست كه از آنجا برود، ولى قبل از ترك آنها فرمود:
آنچه را گفتيد سربسته بماند. چون پيغمبر مىخواستسخنان
ناهنجارآنها به گوش قريش برسد، و بعد به طنز بازگو كنند، و
باعث آزار بيشتر وى گردد. اما آنها اعتنا نكردند و اوباش و
بردگان خود را واداشتند تا فرياد كنان او را دنبال كرده دشنام
دهند. ارازل و اوباش هم به تحريك بزرگان خود گرد آمدند و داد و
فرياد به راه انداختند.
چون پيغمبر چنين ديد به باغى در آمد كه تعلق به عتبة بن ربيعه
( ابن عتبه پدر هند زن ابوسفيان است كه از قبيله بنى عبد الدار
و از بزرگانن قريش بوده و قبلا بارها از وى نام برديم. ) و
برادر او شيبه داشت. در آن موقع عتبه و شيبه هر دو در باغ
بودند. پيغمبرتكيه به درخت انگورى داد تا لحظهاى بياسايد و با
خدا به راز و نياز مبادرت ورزد. عتبه كه به حضرت مىنگريستند
غلام نصرانى خود به نام عداس را خواستند و با طبقى از انگور
نزد پيغمبر فرستادند. عداس طبق انگور را به زمين گذاشت و از
حضرت خواست تا از آن تناول كند.
پيغمبر دست به طرف انگور برد و فرمود: بسم الله، سپس خوشهاى
از آن را تناول فرمود. عداس به پيغمبر نگريست و گفت: به خدا
مردم اين شهر چنين سخنى نمىگويند. پيغمبر فرمود: اى عداس! تو
اهل كجائى و چه دينى دارى؟
عداس گفت: من مردى نصرانى و از مردم نينوا(نينوا - منطقهاى از
عراق، و كربلا در قلمرو آن بوده است. در آن زمانها نينوا از
مراكز نصاراى عرب به شمار مىرفته است.)مىباشم. پيغمبر فرمود:
از شهر مرد شايسته يونس بن متى؟ عداس گفت: يونس بن متى را از
كجا مىشناسى؟ پيغمبر فرمود: او برادر من بود. او پيغمبر بود،
و من نيز پيغمبر هستم. عداس چون اين را شنيد پيش آمد و خود را
به روى پاهاى پيغمبر افكند و سرودستحضرت را بوسيد و مسلمان
شد.
عتبه و شيبه كه به اين منظره مىنگريستند يكى به ديگرى گفت:
اين مرد غلامت را گمراه كرد. چون عداس بازگشت به وى گفتند: واى
برتو! چرا سر و دست اين مرد را بوسيدى و خود را به روى پاهاى
او افكندى؟
عداس گفت: اين را بدانيد كه اين مرد امروز نظير ندارد. زيرا
چيزى را به من خبر داد كه جز پيغمبر آن را نمىداند. عتبه و
شيبه گفتند: اى عداس! واى بر تو، اين مرد تو را از دينى كه
دارى برنگرداند كه دين تو بهتر از دين اوست.( سيره ابن هشام -
جلد 2 ص 284 و تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 21)
به دنبال آن پيغبر برخاست و طائف را ترك گفت و به مكه بازگشت.
سفر رسول خدا به طائف نشان داد كه مردم آن قبيله ثقيف نادانتر
و جسورتر از آنند كه به دين حق بگروند، و اوهام و خرافات را از
اذهان خود بزدايند.
بازگشت پيغمبر از طائف و برخورد با قبائل
هنگامى كه پيغمبر از طائف به مكه بازگشت، مردم مكه و قريش
را در مخالفت با خود سرسخت تر از پيش ديد، مگر اندكى از
متضعفين كه به آن برگزيده خدا ايمان آورده بودند.
چون موسم حج و آمدن قبايل عرب به مكه و منا در ماه رجب براى
عمره و ماه ذى الحجه براى زيارت فرا رسيد، پيغمبر كه ديگر از
دعوت مردم بومى مكه و قبائل شهرنشين قريش مايوس شده بود، با
استفاده از فرصت به دعوت قبائل پرداخت. براى تامين اين منظور
شخصا به هر قبيله اى سر مى زد و با صراحت اعلام مى داشت كه من
پيغمبر خدايم و خدا مرا براى راهنمائى شما ارسال داشته است، و
از آنها مى خواست كه دعوت او را پذيرا شوند. ولى سران قبائل از
پذيرش دعوت پيغمبر سرباز مى زدند و مى گفتند: قوم او (قريش)
بهتر از ما او را مى شناسند.
محمد بن اسحاق مورخ مشهور مى گويد: شنيدم كه ربيعة كه ربيعة
بن عباد براى پدرم نقل مى كرد و مى گفت: من نوجوانى بودم كه با
پدرم در موسم حج در «منا» به سر مى بردم.
روزى ديدم پيغمبر مقابل خيمه جمعى از قبائل ايستاده و مى
گويد: از بنى فلان! من از جانب خداوند يكتا براى هدايت شما
مبعوث شده ام. خداى يگانه به شما فرمان مى دهد كه فقط او يعنى
«الله » را پرستش كنيد، و به هيچ وجه به وى شرك نورزيد، و خود
را از پرستش اينها كه مظاهر شرك هستند رها سازيد.
به من ايمان بياوريد و مرا در آنچه مى گويم تصديق كنيد و به
دفاع از من در مقابل دشمنانم برخيزيد، تا آنچه را خدا به خاطر
آن مرا برانگيخته است، آشكار سازم.
چون پيغمبر از سخن گفتن فراغت يافت، ديدم مردى كه يك چشم
داشت و پشت سر پيغمبر ايستاده بود رو كرد به افراد قبيله مزبور
و گفت: اى بنى فلان! اين مرد شما را دعوت مى كند كه طوق بندگى
«لات » و «عزى » را از گردن خود درآوريد. او بدعت گذار است و
مى خواهد شما را گمراه كند. از وى اطاعت نكنيد و آنچه گفت
نشنيده انگاريد.
ربيعه گفت: به پدرم گفتم: اين مرد كيست كه دنبال محمد مى
رود و سخن او را رد مى كند؟ پدرم گفت: او عموى وى ابولهب است.
پيغمبر ازجمله به در خيمه هاى «بنى كنده » رفت، و در حالى
كه بزرگ آنها به نام «مليح » در ميان ايشان شنسته بود، به دعوت
آنان پرداخت. پيغمبر از بنى كنده خواست كه خداى يكتا را پرستش
كنند، و او را به عنوان فرستاده او باور دارند، ولى بندى كنده
از پذيرش دعوت حضرت سرباز زدند.
از جمله رسول خدا به سراغ تيره اى از قبيله «بنى كلب » رفت
كه به آنها «بنو عبدالله » مى گفتند. جالب بود كه نام «الله »
در اسم نياى آنها تركيب يافته بود، و جد خود را «بنده الله »
مى دانستند. پيغمبر خطاب به آنها فرمود: اى فرزندان عبدالله!
خداى يگانه «الله » نام نياى شما را زيبا قرار داده است. من
نيز بنده الله و فرستاده اويم، شما را به پرستش «الله » مى
خوانم اما آنها نيز از پذيرش دعوت پيغمبر رحمت امتناع ورزيدند.
نيز پيغمبر به سراغ «بنى حنيفه » رفت، و آنها را دعوت به
پرستش خداى يكتا و پذيرش نبوت خود نمود. ولى آنها زشت تر از
بقيه افراد قبائل با آن فرستاده خوا برخورد نمودند...( سيره
ابن هشام - جلد 2 ص 287)
كسانى كه بيشتر به پيغمبر آزار رساندند
در تواريخ اسلامى به نام كسانى برمى خوريم كه بيش از ديگران
در مخالفت با دعوت پيغمبر و آزار رساندن به آن حضرت اصرار
ورزيده اند. اين گروه اغلب از سران قوم و عناصر متنفذ مكه
بودند.
تاريخ اسلام اينان را «مستهزئين » ناميده است. چون اين عده
همين كه پيغمبر را مى ديدند زبان به استهزاء و تمسخر آن حضرت
مى گشودند و سخنان ناهنجار به زبان مى راندند. اين كار هم در
زمانى بيشتر اوج مى گرفت كه آنها ازتمامى اقدامات خود براى
منصرف ساختن پيغمبر از تعرض به بت ها و خدايان خود مايوس شدند.
اسامى «مستهزئان » بدين گونه است: ابولهب عموى پيغمبر،
ابوجهل ابن هشام، عاص بن وائل (پدر عمرو عاص معروف)، حارث بن
قيس بن عدى سهمى، اسود بن مطلب بن اسد، وليد بن مغيره مخزومى،
اسود بن عبد يغوث زهرى، حكم بن ابى العاص، عقبة بن ابى معيط،
عدى بن حمراء ثقفى، عمرو بن طلاطله خزاعى ( تاريخ يعقوبى - جلد
2 ص 14) و نيز امية بن خلف، برادر او ابن بن خلف، ابوقيس بن
فاكة بن مغيره، نضر بن حارث، نبيه و منبه پسران حجاج سهمى،
طهير بن ابى اميه برادر «ام سلمه » همسر بعدى پيغمبر ، ركانة
بن عبد يزيد بن هاشم بن مطلب.
اين عده بيشترين عداوت را نسبت به پيغمبر نشان مى دادند.
ساير مردان با نفوذ مكه و سران قريش از قبيل ابوسفيان، و عتبه
و شيبه، كمتر سعى در آزار رساندن به آن حضرت داشتند. گروه
ديگرى هم بودند كه نخست از سرسخت ترين دشمنان پيغبر به شمار مى
رفتند، وليبعد مسلمان شدند، مانند ابوسفيان بن حارث بن
عبدالمطلب پسر عمويش، و عبدالله بن اميه مخزومى برادر پدرى «ام
سلمه » زن بعدى پيغمبر و پسر عمه آن حضرت «عاتكه » دختر
عبدالمطلب.( كامل بن اثير - جلد 2 ص 48 تا 51)
كسانى كه بيش از ديگران به پيغمبر آزار رساندند در تاريخ
اسلام كاملا شناخته شده اند، و حتى از نحوه عمل ناشايست آنها و
سرانجام شومى كه يافتند، سخن به ميان آمده است. چون كار اين
عده درآزار رساندن به آن حضرت و كيفرى كه هر كدام ديدند خود از
مطالب شنيدنى تاريخ اسلام است، در اينجا براى آگاهى بيشتر
خوانندگان فقط اشاره به آن مى كنيم. تفصيل را از سيره ابن هشام
و تاريخ يعقوبى و تاريخ طبرى، و اعلام الورى طبرسى و كامل ابن
اثير و ديگر ماخذ بجوئيد:
1- ابولهب، عموى پيغمبر و يكى از ده پسر عبدالمطلب بن هاشم
بود. ابولهب بيش از همه افراد شرور و خطرناك نسبت به پيغمبر و
مسلمانان عداوت مى ورزيد. او هميشه پيغمبر را تكذيب مى كرد و
پيوسته در آزارش مى كوشيد. ابولهب همسايه پيغمبر بود، به همين
جهت نيز فرصت مى يافت كه چيزهاى پليد و گنديده جلو خانه پيغمبر
بريزد و موجبات ناراحتى حضرت را فراهم آورد. بارها شنيدند كه
پيغمبر از مزاحمتهاى ابولهب عمو و همسايه اش شكايت مى كرد و مى
فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب! اين چه همسايگى است؟!!
گفتم كه روزى حمزه عموى ديگر پيغمبر كه مسلمان بود ديد كه
ابولهب پليد به در خانه پيغمبر ريخته است، حمزه پليدى را
برداشت و ريخت به سر و روى ابولهب.
روزى پيغعمبر در حاليكه جبه سرخى پوشيده بود در بازار عكاظ
ايستاد و فرمود:«اى مردم! بگوئيد خدائى جز خداى يكتا نيست تا
رستگار شويد و كارتان به سامان برسد» در آن حال دبدند مردى
زردنبو او را دنبال كرد و گفت: اى مردم! اين برادر زاده من
است. او دروغگو است از وى پرهيز كنيد. در آن ميان ناشناسى
پرسيد اين شخص كيست؟ گفتند: او محمد بن عبدالله و آن مرد
زردنبو هم عمويش ابولهب است.( تاريخ يعقوبى جلد 2 ص 14)
2- اسود بن عبد يغوث، اينمرد خاله زاده پيغبمر بود. او وقتى
مسلمانان را مى ديد با تمسخر به همفكران خود مى گفت: اينان
پادشاهان زمين هستند كه سلطنت شاهان ايران را به ارث خواهند
برد! و به پيغمبر مى گفت: اى محمد! آيا امروز از آسمان با تو
سخن نگفته اند؟! و از اين قبيل مضمون ها و متلك ها. اين مرد بد
عاقبت كه از خويشان پيغمبر بود و مى بايست با احترام به حضرت
چهره درخشان خاندان خود آبروئى كسب كند، روزى از ميان بستگان
خود بيرون آمد و گرفتار باد «سام » شد، و چهره اش سياه گرديد.
وقتى به خانه برگشت او را نشناختند و در به رويش بستند، ناچار
رو به بيابان نهاد و از تشنگى به هلاكت رسيد. و هم گفته اند كه
جبرئيل روزى اشاره به آسمان كرد و او مبتلا به يك نوع بيمارى
مزمن شد و شكمش باد كرد و بر اثر آن مرد.
3- حارث بن قيس بن عدى بن سعد بن سهم سهمى، اين مرد از بت
پرستان بى ادب بود. او به پرستش يك بت قناعت نمى كرد. سنگى را
مى گرفت و آن را پرستش مى كرد و چون بهتر از ان را مى يافت آن
را رها مى ساخت و سنگ ديگرى را مى پرستيد.
اين مرد تهى مغز مى گفت:محمد طرفداران خود را مغرور كرده
است و به آنها وعده داده است كه بعد از مرگ زنده مى شوند، در
صورتى كه روزگار ما را مى برد و ديگر بازگشتى نخواهد بود. اين
آيه قرآنى درباره او نازل شد: «آيا مى بينى كسى را كه خداى خود
را نفس خويش گرفته و خدا نيز با علم او را گمراه ساخت و بر گوش
و قلب وى مهر زده و بر چشم او پرده آويخته است؟ پس بعد از خدا
چه كسى او را هدايت مى كند، آيا متوجه نمى شويد؟
كارفران گفتند: زندگى ما جز همين نشاه دنيا، و مرگ و حيات
جز طبيعت نيست و جز طبيعت نيست و جز طبيعت ما را به هلاكت نمى
رساند، آنها در اين خصوص بينش ندارند، هر چه مى گويند از روى
پندار است.» (افرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم.و
ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد
الله فلا تذكرون. و قالو ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا
و ما يهلكنا الا الدهرو ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون.
سوره جاثية آيه 23 و 24)
پايان زندگى اين مرد چنين بود كه ماهى شورى خورد و پيوسته
نوشيد تا تركيد و مرد.
4- وليد بن مغيره مخزومى، او همتاى قريش بود. زيرا يك سال
همگى قريش خانه كعبه را مى پوشانيدند و يك سال هم وليد به
تنهائى اين كار را به عهده مى گرفت. وليد بن مغيره پدر خالد بن
وليد مشهور است كه بعدها از معركه گيران خلافت شد، و در زمانى
كه مردم كم رشد اميرالمؤمنين على عليه السلام را از صحنه خلافت
اسلامى كنار زندن او از سرداران اسلام به شمار رفت، و در عراق
و شام به فتوحاتى نائل آمد، ولى به واسطه فساد اخلاقى كه داشت
در نزد جامعه شيعه مطورد است. وليد همان است كه قريش را گرد
آورد و گفت: مردم در ايام حج شما را مى بينند و از محمد سؤال
مى كنند و هر كدام سخنى درباره او مى گوئيد. يكى مى گويد: او
ساحر است و ديگرى مى گويد: كاهن و جادوگر است، و ديگرى مى
گويد: شاعر است و چهارمى مى گويد: ديوانه است و از اين رو آنچه
را مى گوئيد يك نواخت نيست. بهتر اين است كه بگوئيد او ساحر
است، زيرا زن را از شوهر و برادر را از برادر جدا مى سازد.
وليد را داناى قريش مى ناميدند. او سه سال بعد از هجرت در سن
95 سالگى مرد. علت مرگ وى بدين گونه بود كه از كنار مردى از
قبيله خزاعه گذشت. مرد خزاعى تير مى تراشيد. تراشى از چوب تير
به پايش فرو رفت. از تكبرى كه داشت خم نشد تير چوب را از پا
درآورد! وقتى به خانه آمد نيز از شدت خشم چوب را از پا
درنياورد. شب هنگام دخترش از خواب برخاست و به خادم گفت در مشك
رال نبسته اى كه بسترم را خيس كرد.وليد گفت نه دخترم، اين خون
پاى پدر تو است كه بستر تو را فرو گرفته است، و به دنبال آن به
ديال عدم شتافت.
وقتى وليد قريش را مخاطب ساخته بود كه سخن خود را درباره
محمد يكسان كنيد، برادرزاده اش ابوجهل گفت: اگر محمد خدايان ما
را دشنام دهد ما هم خداى او را دشنام مى دهيم. خداوند هم اين
آيه را نازل كرد: «به كسانى كه مانند شما يكتاپرست نيستند،
ناسزا مگوئيد كه آنها نيز از روى عداوت و نادانى به خداى شما
ناسزا مى گويند.»(و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبو
االله عدوا فيسبواالله عدوا بغير علم. (سوره انعام آيه 108))
5- اميه بن خلف و برادرش ابى بن خلف، اين دو برادر بيش از
ديگران درازار رساندن به پيغمبر ساعى بودند و كارهاى آن حضرت
را تكذيب مى كردند. ابى بن خلف روزى استخوان پوسيده اى از زمين
برداشت و آن را در كف دست سائيد، سپس رو كرد به پيغمبر و گفت:
«اى محمد! آيا عقيده دارى كه خدايت اين استخوان پوسيده ر ازنده
مى گرداند؟» در پاسخ وى اين آيه نازل شد: «آن كافر براى انكار
قدرت ما مثلى زد ولى خلقت خود را فراموش كرد. آن كافر به
پيغمبر گفت: آيا چه كى اين استخوان پوسيده را زنده مى گرداند؟
اى پيغمبر بگو: همان كسى كه آن را نخستين بار آفريد، هم اكنون
نيز كه به صورت استخوان پوسيده درآمده است مى تواند زنده
گرداند. آرى خدا آگاه است كه هر چيزى را چگونه بيافريند»(و ضرب
لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم؟ قل يحييها
الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم. سوره يس آيه 78)
6- ابوقيس بن فاكة بن مغيره، اين مرد نيز از كسانى است كه
پيغمبر را مى آزرد و ابوجهل را در آزار رساندن به آن حضرت يارى
مى داد. ابوقيس در جنگ بدر نخستين پيكار اسلام و كفر به دست
حمزه عموى پيغمبر و سردار مشهور اسلام به قتل رسيد.
7- عاص بن وائل سهمى، چنان كه گفتيم وى پدر «عمرو عاص »
معروف است، عاص بن وائل از سرسخت ترين آزار رساندگان به پيغمبر
بود. او همان است كه وقتى «قاسم » نخستين پسر پيغمبر در سن
كودكى از دنيا رفت، گفت: محمد بلاعقب و مقطوع النسل است، چون
ديگر فرزند ذكور ندارد. او با اين سخن پيغمبررا آزرد، چنانكه
از شدت تاثر، پيغمبر چند روز ازخانه بيروننيامد. بر اثر پخش
سخن اين مرد در ميان قريش بود كه سوره كوثر نازل شد و خدا
پيغمبر را تسليت داد و فرمود: «ما خير كثيرى - در مقابل مرگ
پسرت - به تو داده ايم، پس به شكرانه آن براى خدايت نماز گزار
و شترى قربانى كن و اين را بدان كه سرزنش كننده تو خود بلا عقب
و مقطوع النسل خواهد بود.»(بسم الله الرحمن الرحيم. انا
اعطيناك الكوثر. فصل لربك و انحر. ان شانئك هو الابتر.)
عاص بن وائل اين عنصر كينه توز و بد زبان در سن هشتاد سالگى
روزى سوار الاغى بود و از يكى از دره هاى مكه مى گذشت. الاغ او
را به زمين زد و مارى پاى او را گزيد. بر اثر اين مارگزيدگى
پايش مانند گردن شتر باد كرد و به دنبال آن جان داد. مرگ وى دو
ماه بعد از هجرت بود.
8- عقبة بن ابى معيط، اين مرد همسايه پيغمبر بود و مانند
ساير مستهزئان از افراد سرشناس قريش به شمار مى رفت. او در
بازگشت از سفرتجاريش ضيافتى داد و پيغمبر و ديگر سران قريش را
دعوت كرد. پيغمبر فرمود: من دعوتت را نمى پذيرم مگر اينكه
گواهى به يگانگى خواوند بدهى. او هم گواهى داد. امية بن خلف كه
از دوستان او بود گفت: اى عقبه! گواهى به يكتائى خدا دادى و از
پرستش خدايان ما سرباز زدى؟ عقبه گفت: اين را به خاطر انجام
مهمانى خود گفتم نه از از روى ميل. امية بن خلف گفت: من باور
نمى كنم مگر اينكه عكس آن را ثابت كنى.
عقبه هم براى جلب رضايت دوستش و ديگر سران مكه و دوستان
خود، روزى در «حجر اسماعيل » هنگامى كه پيغمبر مشغول نماز بود
و به سجده رفته بود، عمامه حضرت را به گردنش انداخت و خواست او
را خفه كند، جمعى دخالت كردند و او را از اين كار بازداشتند.
به دنبال آن آمد و به امية بن خلف گفت: اكنون باور مى كنى كه
من با اين مرد ميانه اى ندارم؟ اميه گفت: نه، بيش از اين
انتظار دارم. عقبه نيز روزى ديگر وقتى از ميان جمعى از قريش مى
گذشت خود را به حضرت رسانيد و آب دهان به صورت پيغمبر افكند و
همگى از اين جسارت او به شدت خنديدند و پيغمبر را سخت آزدرند.
پيغمبر هم در حالى كه خشمگين شده بود فرمود: اى عقبة! ببينم كه
از خارچ شده باشى و به دست ما گرفتار شوى و دستور دهم گردنت را
بزنند.
عقبه در جنگ بدر به اسلارت مسلمين درآمد و به فرمان پيغمبر
اميرمؤمنان على عليه السلام گردنش را زد، سپس بدنش را به دار
آويختند و او نخستين كسى است كه در اسلام دار زده شد. عقبه در
آن حال سخنى مى گفت كه خداوند در قرآن مجيد آن را بازگو مى
كند: «روز قيامت روزيست كه آن ستمگر انگشتان دستها را به دندان
مى گزد و مى گويد: اى كاش با پيغمبر به راه مى رفتم. اى واى بر
من، كاش فلانى (امية بن خلف) را دوست خود نمى گرفتم، اتو مرا
از ياد خدا بازداشت و حال آنكه پيغمبر مرا به ياد خدا انداخت.
آرى شيطان خوار كننده انسان است.»( و يوم يعض الظالم على يديه
يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا. يا ويلتا ليتنى لم اتخذ
فلانا خليلا. لقد اضلنى عن الذكر بعد اذ جائنى و كان الشيطان
للانسان خذولا. سوره فرقان آيه 28)
روزى پيغمبر به سجده رفته بود. جمعى از سران قريش در اطراف
حضرت بودند. سران قريش گفتند چه كسى داوطلب مى شود اين شكمبه
شتر را در پشت محمد خالى كند؟ عقبه بن ابى معيط داوطلب شد و آن
را آورد و در پشت پيغمبر خالى كرد. در اين هنگام فاطمه زهرا
عليها السلام دختر پيغمبر كه هنوز بالغ نشده بود سر رسيد و پشت
پدر را پاك نمود و نفرين كرد بر كسى كه مرتكب آن عمل ننگين شده
است.( اعلام الورى - ص 47)
9- نضر بن حارث او نيز از سرسختان قريش در آزار رساندن به
پيغمبر و ياران حضرت بود. او كتب قصص و قاريخى عرب را مطالعه
مى كرد و با يهود و نصارا آميزش داشت، و شنيده بود كه پيغمبرى
از ميان آنها برانگيخته مى شود و موقع ظهور او هم نزديك است.
ولى پس از اعلام نبوت پيغمبر در مقام با وى برخاست، و كار خيره
سرى را از حد گذرانيد. نضر بن حارث وقتى ديد پيغمبر آيات قرآنى
را درباره سرگذشت پيشينيان مى خواند، مى گفت: اينها چيز تازه
اى نيست، ما و پدرانمان پيش از اين، آنها را شنيده ايم، اينها
افسانه هاى پيشينيان است. »(لقد وعدنا نحن و آباؤنا هذا من قبل
ان هذا الاساطير الاولين - سوره مؤمنون آيه 83)
و مى گفت: «اينها را شنيده ايم. اگر بخواهيم مى توانيم نظير
آن را بگوئيم. اينها چيزى جز افسانه هاى پيشين نيست.»( قد
سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين - سوره
انفال آيه 31)
درباره اين مرد و سخنان او آيات متعددى نازل شده. او براى
مقابله با پيغمبر داستان رستم و افنديار از ايران مى آورد و
قريش را جمع مى كرد و با آب و تاب براى آنها مى خواند، و مى
گفت: مى بينيد كه از داستانهاى محمد شنيدنى تر است. نضر بن
حارث در جنگ بدر به وسيله مقداد بن اسد اسير شد، و پيغمبر
دستور داد على عليه السلام گردنش را زد.( كامل ابن اثير - جلد
2 ص 48 - 49)
10- ابوجهل بن هشام، نام وى «عمرو» و كنيه اش «ابوالحكم
»،از مالداران و افراد با نفوذ قبيله بنى مخزوم و برادرزاده
وليد بن مغيره سابق الذكربود. او بيشتين دشمنى را نسبت به
پيغمبر معمول مى داشت، و از همه بيشتر حضرت و نو مسلمانان را
مى آموزد. اين مرد نگون بخت كار لجاجت و سرسختى و جهالت نسبت
به پذيرش اسلام و احترام به پيغمبر را به جائى رسانيد كه او را
«ابوجهل » ناميدند.
ابوجهل «سميه » مادر عمار ياسر را به قتل رسانيد، و اعمال
زننده و رفتار ناهنجارش مشهور است. خودسرى و فرومايگى او موجب
شد كه در جنگ «بدر» به قتل رسد، و نام ننگى از وى باقى بماند.
11- نبيه و منبه حجاج سهمى، اين دو برادر نيز از ديگر افراد
بى تربيت قريش در آزار رساندن به پيغمبر و سرزنش آن حضرت، چيزى
كم نداشتند. اين دو برادر بد زبان گاهى كه پيغمبر را مى ديدند
مى گفتند: «آيا خدا ديگرى را نيافت پيغمبر كند و تو را پيغمبر
كرد؟ در ميان قريش افرادى از تو مسن تر و بهتر هستند كه به اين
مقام نائل گردند»
اين دو برادر و «عاص » پسر منبه در سال دوم هجرى در جنگ
«بدر» به دست على عليه السلام كشته شدند. گويند «ذوالفقار»
شمشير معروف على عليه السلام كه داراى دو سر و از فولاد ناب
بوده است، تعلق به همين «عاص بن منبه » داشته است، و پس از قتل
وى در جنگ «بدر» بود كه به دست على عليه السلام رسيد.
12- زهير بن ابى اميه، وى برادر پدرى «ام سلمه » همسر بعدى
پيغمبربود.زهيرهميشه پيغمبر را تكذيب مى كرد و از پذيرش دعوت
حضرت سرباز مى زد و او را مورد نكوهش قرار مى داد. سرانجا به
طرزى دردناك جان داد.
13- اسود بن مطلب، اين مرد و همفكرانش به پيغمبر و مسلمانان
طنز گفته و به آنهخا چشم مى زدند، و همين كه آنها را مى ديدند
مى گفتند: پادشاهان زمين و كسانى كه بر گنج هاى پادشاهان ايران
و روم دست خواهند يافت، آمدند، و به دنبال آن سوت مى كشيدند و
كف مى زدند پيغمبر او را نفرين كرد و نابينا شد. همين معنى نيز
باعث گرديد كه ديگر متعرض آن حضرت نشود. «زمعه » پسر وى هم در
جنگ بدر كشته شد.
پسر ديگرش «عتيب » و پسر ديگرش «حارث » نيز در همان جنگ به
دست على عليه السلام به قتل رسيد. بنابراين هر چهار نفر يعنى
پدر بدكردار و سه پسرش به كيفر اعمال خود رسيدند.
14- طعيمة بن عدى، برادر مطعم بن عدى كه قبلا از وى نام
برديم. اين عموزاده پيغمبر و پسر عدى بن نوفل بن عبد مناف بود.
با اين وصف از آزار رساندن به پيغمبر كوتاهى نداشت. به رسول
خدا كه آبروى خاندان خودش «بنى هاشم » بود دشنام مى داد. سخنان
حضرت را مى شنيد و با تلقينات سوء آن را تكذيب مى كرد. طعيمة
بن عدى در جنگ بدر اسير شد، و به دست حمزه عموى پيغمبرو سردار
معروف اسلام به قتل رسيد.
15- عمرو بن طلاطله، از عناصر نامطلوب قريش و سرزنش كنندگان
پيغمبر و مردى نادان وفرومايه بود. پيغمبر بهوى نفرين كرد. و
بر اثر آن سرش زخم برداشت و چرك كرد و چندان طول كشيد تا به
ديار عدم شتافت.
16- ركانة بن عبد يزيد بن هاشم بن مطلب، اين مرد نيز از
دشمنان سرسخت پيغمبر بود. روزى پيغمبر را ديد و گفت:
برادرزاده! مطلبى از تو نقل مى كنند كه تصور نمى كنم دروغ
باشد.اگر مرا به زمين زدى معلوم مى شود راستگو هستى! تا آن
زمان هيچ كس او را به خاك نيفكنده بود. ولى پيغمبر او را سه
بار به زمين زد، تا بداند كه بقيه كارهاى پيغمبر هم درست
است!(كامل ابن اثير - جلد 2 ص 47 تا 51 و ساير مآخذ)
بيعت گروهى از اهل مدينه با پيغمبر
به طورى كه قبلا خاطر نشان ساختيم پيغمبر اكرم (صلى الله
عليه و آله) هر سال در موسم حج كه قبائل به زبارت كعبه مى
آمدند و در مكه و عرفات و منا اجتماع مى كردند به سراغ آنها مى
رفت و دعوت خود را در ميان آنان آشكار مى ساخت، و از آنها مى
خواست كه به دين حق و راه راست و پرستش خداى يگانه گرويده و از
پرستيدن بت ها پيروى از اوهام و خرافات جاهلى دست بردارند.
در سال يازدهم بعثت شش يا هفت نفراز اهل مدينه خزرج در
«عقبه اولى » واقع در «منا» هنگامى كه حضرت با قبائل عرب سخن
مى گفت پيغمبر را ملاقات كردند. پيغمبر، اسلام را بر آنها عرضه
داشت. آنها از يهود مدينه شنيده بودند كه پيغمبرى مبعوث شده
است. به همين جهت هنگامى كه پيغمبر را ديدند گفتن به خداى اين
همان پيغمبر است.
افراد قبيله خزرج دعوت پيغمبر را پذيرفتند و مسلمان شدند.
سپس گفتند: يا رسول الله! پيوسته ميان ما آتش جنگ شعله ور است.
اميدواريم كه خدا به واسطه شما اختلاف ما را برطرف سازد، و ما
رابا هم پيوند دهد.
ما به مدينه برمى گرديم و اهل مدينه را دعوت به اسلام مى
كنيم و آنچه از اين دين از زبان شما شنيديم به آنها نيز مى
گوئيم، اگر همگى پذيرفتند ديگر مردى بزرگوارتر از شما نخواهد
بود. سپس در حالى كه همگى اسلام آوره بودند به مدينه بازگشتند:
اين عده اسعد بن زراره، عوف بن حارث بن رفاعه از تيره بنى نجار
از قبيله خزرج، رافع بن مالك ابن عجلان، عامر بن عبد حارثه از
بنى زريق، قطبة بن عامر بن حديده از بنى سلمه (به كسر لام) و
عقبة بن عامر بن غنم، و جابر بن عبدالله بن رياب از بنى عبيده
بودند.
اين عده هنگاميك ه وارد ميدنه شدند از ملاقات خود با پيغمبر
سخن گفتند و قبيله خود را دعوت به اسلام نمودند. تا جائى كه
نام پيغمبر دين اسلام در ميان آنها شيوع يافت. به طورى كه خانه
اى در مدينه نماند كه از پيغمبر سخن به ميان نيايد.
سال بعد دوازده تن در موسم حج به ملاقات پيغمبر شتافتند و
در عقبه اولى در همان جاى سال گذشته مسلمان شدند و با پيغمبر
به شرحى كه خواهيم گفت بيعت نمودند. اين عده عبارت بودند از
اسعد بن زراره، ذكوان بن عبد قيس (پيشتر مسلمان شدن اين دو تن
از سران قبيله خزرج را يادآور شديم. امكان دارد كه اين دو نفر
چند بار پيغمبر را ملاقات كرده باشند. اين احتمال هم هست كه
عامل اسلام آوردن اين دو دسته طى دو سال همين دو نفر بوده اند.
چنانكه مى بينيم بعضى از اين دوازده تن نيز هفت نفر سال گذشته
مى باشند.) عوف و برادرش معاذ بن حارث، رافع بن مالك بن عجلان،
عبادة بن صامت، يزيد بن ثعلبه، عباس بن عباده، عقبة بن عامر،
قطبة ببن عامر بن حديده، اين قبيله خزرج بودند.
از قبيله اوس هم ابوالهيثم بن تيهان و عويم بن ساعده آمده
بودند.
اين عده با پيغمبر بيعت كردند كه: به خدا شرك نورزند، دزدى
نكنند، مرتكب زنا نشوند، فرزندان خود را نكشند، و به يكديگر
بهتان و افترا نزنند، و در كارهاى نيك نافرمانى خدا نكنند.
پيغمبر فرمود: اگر بر اساس اين بيعت عمل كرديد پاداش شما
بهشت است، و چنانچه آن را ناديده انگاشتيد كار شما بسته به
اراده خدا است، اگر خواست شما را كيفر دهد و گرنه مى بخشد.
تواريخ اسلامى اين بيعت را «بيعة النساء» ناميده است، زيرا
پيغمبر در فتح مكه نيز از زنان بر اساس همين امور بيعت گرفت.
مصعب بن عمير را كه جوانى 19 ساله بود و قبلا از او در چند
مورد ياد كرديم و از جمله بايد بگوئيم كه در محاصره شعب
ابوطالب هم بنى هاشم شركت داشت، به عنوان نماينده خود و مبلغ
اسلام همراه آنها اعزام داشت، و دستور داد كه قرآن بر اهل
مدينه قرائت كند، و تعاليم اسلام را به آنها ياد دهد، و احكام
دينى را آنها بياموزد.
مصعب را در مدينه «مقرى » يعنى خواننده قرآن مى ناميدند.
مصعب در مدينه وارد خانه اسعد بن زراره از مردان شريف قبيله
خزرج شد، و در آنجا اولين نماز جماعت را بر پا داشت، و مردم
نيز به وى اقتدا كردند. زيرا افراد قبيله اوس و خزرج حاضر
نبودند با يكديگر اقتدا كنند.( سيره ابن هشام - جلد 2 ص 292 و
كامل ابن اثير - جلد 2 ص 66)اين بيعت را بيعت يا پيمان اول
عقبه مى نامند.
دومين بيعت اهل مدينه با پيغمبر
تبليغات سازنده و مؤثر مصعب بن عمير مبلغ جوان و برازنده
پيغمبر درمدينه و فعاليت تبليغى دوازده مسلمان نامبرده در ميان
مردم مدينه و دو قبيله خود (اوس و خزرج) اعث شد كه روز به روز
نام رسول خدا بيشتر بر سر زبانها بيفتد و افراد زيادترى شيفته
و دلباخته حضرت گردند.
چون موسم حج فرا رسيد، و طبق رسوم عرب، مردم خود را آماده
رفتن به مكه نمودند، مصعب بن عمير نيز به مكه بازگشت. تا گزارش
كار خود را به پيغمبر بدهد و در مراسم حج هم شركت كند.
حدود پانصد نفر مرد و زن مدينه خود را مهياى سفر مكه
نمودند. هفتاد و پنج تن از مسلمانان هم در ميان آنها بودند كه
دو نفر آنها زن بود.
چند نفر از اين عده پيغمبر را در مكه ملاقات نمودند و از
حضرت خواستند تا در يكجا اجتماع كنند و با آن برگزيده خدا بيعت
نمايند. حضرت فرمود: وعده ما در اواخر شب جنب عقبه اولى است.
اين عده هفتاد و پنج نفرى پنهانى و با كمال احتياط در دسته
هاى چند نفرى به طورى كه مشركين متوجه گردهمائى آنها نشوند،
آمدند و در 3عقبه اولى » منتظر رسيدن پيغمبرشدند. لحظه اى بعد
پيغمبر با عمويش عباس كه هنوز مسلمان نشده بود، ولى بعد از
ابوطالب مى خواست برادر زاده اش را تنها نگذارد، وارد شدند.
نخست عباس در آن جمع كه با شور و شوق ديدار پيغمبر همه گوش
بودند تا بشنوند و مراسم بيعت انجام گيرد آغاز به سخن كرد و
گفت: اى جماعت خزرج! مى دانيد كه محمد از ماست و ما او را از
گزند قوم خود حفظ كرده ايم، و در ميان ما با عزت و بزرگواى به
سر مى برد، ولى با اين وصف او مى خواهد در ميان شما مردم مدينه
باشد. اگر مى بينيد مى توانيد به خوبى او را پذيرا شويد و از
وى حمايت كنيد، او در اختيار شماست، و چنانچه مى دانيد نمى
توانيد درست به عهد و پيمانى كه با وى مى بنديد عمل كنيد، و از
او يارى نمائيد، از هم اكنون او را رها كنيد.
خزرجيان گفتند: اى عباس آنچه را گفتى شنيديم. يا رسول الله!
هر پيمانى مى خواهى براى خودت و خدايت از ما بگير.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) آياتى از قرآن مجيد
تلاوت نمود، و آنها را دعوت كرد كه به خدا ايمان بياورند و به
دين او «اسلام » بيشتر اهميت بدهند، سپس فرمود: با شما بيعت مى
كنم و پيمان مى بندم كه در وطن خود ازمن مانند كسان خويش دفاع
كنيد.
براء بن معرور كه بزرگ هيات بود دست پيغمبر را به رسم بيعت
به دست گرفت و گفت: آرى، به خدائى كه تو را به حق مبعوث كرده
است از وجود مقدست مانند فرزندان خود يارى خواهيم كرد.
در اين هنگام ابوالهيثم ابن تيهان رشته سخن را به دست گرفت
و گفت: يا رسول الله! ما با قم يهود پيمان هائى بسته ايم كه با
مسلمان شدن مان ناچاريم آنها را ناديده بگيريم شايسته نيست كه
اگر خداوند به شما قدرت داد به سوى قوم خود به مكه بازگردى، و
ما را رها كنى.
پيغمبر تبسمى كرد و فرمود: نه، پيمان من پيمان شماست، و
احترام من بستگى به احترام شما دارد. شما از من هستيد و من هم
از شمايم. با هر كس صلح كرديد صلح مى كنيم و با هر كس سر جنگ
داستيد، جنگ خواهم كرد.
آنگاه پيغمبر فرمود: از ميان خود دوازده تن را انتخاب كنيد
و به من معرفى نمائيد. آنها نيز نه نفر از قبيله خزرج وسه تن
از قبيله اوس را به نمايندگى خود برگزيدند و به پيغمبر معرفى
كردند. سپس برخاستند و يك يك با پيغمبربيعت نمودند. نخستين كسى
كه بيعت كرد اسعد بن زراره بود، و گفته اند ابوالهيثم ابن
تيهان بود، و هم گفته اند براء بن معرور بود. پس از آن بقيه هم
پيش رفتند و يك يك بيعت كردند. آمدن اين عده به مكه و انجام
بيعت دوم در عقبه كه آخرى «بيعت جنگ و پيكار» نام گرفت، در ماه
ذى الحجه بود. پيغمبر بقيه ماه ذى الحجه و ماه محرم و صفر را
در مكه ماند، و در 12 ربيع الاول به مدينه هجرت كرد.
پس از اين بيعت و پيش از آنكه حضرت خود روانه مدينه شود،
دشتور داد مسلمانان، مرد و زن و پير و جوان به مدينه مهاجرت
كنند. آنها نيز به مدينه كوچ كردند، و با گردهمائى خود زمينه
را براى هجرت پيغمبر فراهم نمودند.
بايد دانست كه چون از اين تاريخ بزرگان مدينه با پيغمبر
بستند كه به ياريش قيام كنند «انصار» يعنى ياوران پيغمبر
خوانده شدند. در مقابل آنها «مهاجرين »از مردم مكه و ساير نقاط
بودند كه قبل و بعد از هجرت پيغمبر به مدينه، به آن شهر مهاجرت
نمودند.
در تاريخ اسلام «انصار» به اهل مدينه، و «مهاجرين » بيشتر
به اهل مكه گفته شده است.
اسامى بيعت كنندگان عقبه
ابن هشام اسامى 75 نفرى را كه آن شب در عقبه اوليبا پيغمبر
بيعت كردند در فصلى به نام «اسامى كسانى كه در بيعت عقبه حضور
داشتند» با ذكر نسب آنها و انتصاب هر كدام به تيره اى از دو
قبيله اوس و خزرج، و شركت بعدى آنها در جنگهاى پيغمبر و سرنوشت
هر كدام (جز چند نفر) را آورده است.
البته ابن هشام اسامى دوازده نفر نماينده آنها را قبلا در
فصلى جداگانه ذكر كرده و بعد به صورت جمعى هم نام برده است.
در اين جا ما نخست اسامى 12 نفر نمايندگان آنها را ذكر مى
كنيم، و سپس بقيه افراد را. به گفته ابن هشام يازده نفر از
آنها كه همه مرد بودند ار قبيله اوس و بقيه از جمله دو زن از
قبيله خزرج بودند.طرز بيعت كردن هم بدين گونه بود كه مردها دست
پيغمبر را مى فشردند و مى گفتند بر اساس شروطى كه فرمودى بيعت
مى كنيم.
به گفته ابن هشام آن دو زن هم بيعت كردند، ولى چون پيغمبر
به زنان (نامحرم) دست نمى داد، وقتى آنها اعتراف كدرند كه ما
نيز اين شروط را قبول داريم پيغمبر فلمود: با شما هم بيعت
كردم.
اسامى هفتاد و پنج نفرى كه در عقبه با پيغمبر بيعت كردند به
شرح زير است.نخست 12 تن نمايندگان آنها را كه در زبان عربى
«نقبا» و به صورت مفرد «نقيب » يعنى نماينده و سرپرست مى گويند
مى آوريم، سپس بقيه را ذكر مى كنيم. بايد دانست كه اينان هر
كدام در تاريخ اسلام نقش مهمى به عهده داشتند و اغلب از مردان
نامور و منشا اثر بودند:
1- اسعد بن زراره - قبل از جنگ بدر در حالى كه مسجد پيغمبر
را بنا مى كردند در مدينه وفات يافت.
2- سعيد بن ربيع - در جنگ بدر حضور داشت، و در نبرد احد به
شهادت رسيد.
3- عبدالله بن رواحه - در تمام جنگهاى پيغمبر غير از فتح
مكه شركت داشت و در جنگ موته (بعد از رحلت پيغمبر) پس از شهادت
جعفر بن ابيطالب و زيد بن حارثه سردار لشكر اسلام شد، و مانند
آنها به شهادت رسيد.
4- رافع بن مالك بن عجلان - ابن هشام از سرنوشت او يادى نمى
كند، مانند بعضى ديگر.
5- براء بن معرور - پيش از آمدن پيغمبر به مدينه در آن شهر
درگذشت.
6- عبدالله بن عمرو بن حرام - در جنگ بدر شركت داشت، و در
جنگ احد به شهادت رسيد. او پدر جابر بن عبدالله انصارى معروف
است.
7- عبادة بن صامت - درتمامى جنگهاى پيغمبر شركت داشت.
8- سعد بن عباده - او بزرگ قبيله خزرج بود، و در جنگهاى
پيغمبر حضور داشت.
9- منذر بن عمر بن خنيس - در جنگ بدر و احد شركت داشت و در
واقعه بئر معونه كه سرپرست مبلغان اسلام بود، به شهادت رسيد.
اين نه نفر از قبيله خزرج بودند، و سه تن ديگر كه نام مى بريم
و جزو نقبا و نمايندگان بودند از قبيله اوس مى باشند، و اينان:
10- اسيد بن حضير - از سران قبيله اوس بود ولى در جنگ بدر
شركت نداشت.
11- سعد بن خيثمه - در جنگ بدر شركت داشت، و به شهادت رسيد.
12- ابوالهيثم بن تيهان - در جنگ هاى ديگر پيغمبر شركت
داشت.
13- ظهير بن رافع بن عدى.
14- ابو برده هانى بن نيار - وى در جنگ بدر شركت داشت.
15- نهيز بن هيثم.
16- رفاعة بن عبدالمنذر - دربدر شركت داشت و در احد شهيد
شد.
17- عبدالله بن جبير - در بدر شركت داشت. او در احد فرمانده
تيراندازان بود و بر اثر خيانت سربازانش و نيرنگ خالد بن وليد
از فرماندهان سپاه مشركين، به شهادت رسيد.
18- امية بن برك.
19- معن بن عدى - در تمامى جنگ هاى پيغمبر شركت داشت، و در
جنگ با مسيلمه كذاب شهيد شد.
20- عويم بن ساعده - در جنگ بدر و احد و خندق شركت داشت.
اين يازده نفر از قبيله اوس بودند و بقيه كه از اين پس نام
مى بريم همگى از قبيله خزرج مى باشند.
21- خالد بن زيد ابوايوب انصارى - در همه جنگ هاى پيغمبر
حضور داشت، و پى از رحلت پيغمبر درجنگ با روميان در پشت ديوار
قسطيطنيه شهيد شد و همان جا مدفون گرديد. پيغمبر هنگام ورود به
مدينه وارد خانه او شد كه جوانى از طبقه پائين يا متوسط بود، و
فرمود: شترمن از جانب خدا مامور بود كه جلو خانه ابوايوب زانو
بزند.
22- معاذ بن حارث بن رفاعه - در تمام جنگ هاى پيغمبر شركت
داشت.
23- عوف بن حارث - برادر او كه در جنگ بدر شهيد شد.
24- معوذ بن حارث - برادر ديگر وى. او نز در جنگ بدر به
شهادت رسيد. او بود كه ابوجهل را به قتل رسانيد.
25- رفاعة بن حارث.
26- عمارة بن حزم - در تمام جنگ هاى پيغمبر حضور داشت و در
يمامه در جنگ با مسيلمه كذاب شهيد شد.
27- سهل بن عتيك بن ن7عمان - در جنگ بدر شركت داشت.
28- اوس بن ثابت من منذر - در جنگ بدر شركت داشت.
29- ابو طلحة زيد بن سهل - در جنگ بدر شركت داشت.
30- عيس بن ابى صعصعة - در جنگ بدر شركت داشت.
31- عمرو بن غريه.
32- خارجة بن زيد - در جنگ بدر شركت داشت و در احد شهيد شد.
33- ابو نعمان بن بشير بن سعد بن ثعلبه - در جنگ بدر شركت
داشت.
34- عبدلله بن زيد بن ثعلبه - در جنگ بدر شركت داشت.
35- خلاد بن سويد بن ثعلبه - در جنگ بدر و احد و خندق شركت
داشت و در جنگ بنى قريظه شهيد شد، و پيغمبر فرمود: پاداش دو
شهيد دارد.
36- عقبة بن عمرو بن ثعلبه - او كوچكترين عضو هيات بود.
37- خالد بن قيسبن مالك - در جنگ بدر شركت داشت.
37- ذكوان بن عبد قيس - او پس از بيعت عقبه از مدينه به مكه
رفت و نزد پيغمبر بود، سپس به مدينه آمد. به همين علت به وى
مهاجر انصارى مى گفتند. در بدر شركت داشت و در احد شهيد شد.
39- حارث بن قيس بن خالد - در جنگ بدر شركت داشت.
40- سنان بن صيفى - در بدر شركت داشت و در جنگ خندق شهيد
شد.
41- طفيل بن نعمان بن خنساء - در بدر شركت داشت و در جنگ
خندق شهيد شد.
42- معقل بن منذر - در جنگ بدر شركت داشت.
43- مسعود بن يزيد بن سبيع.
44- ضحاك بن حارثة بن زيد - در جنگ بدر شركت داشت.
45- يزيد بن خزام.
46- جبار بن خصر بن امية بن خنساء - در بدر حضور داشت.
47- طفيل بن مالك بن خنساء - در بدر حضور داشت.
48- كعب بن مالك بن ابى كعب.
49- سليم بن عمرو بن حديده - در جنگ بدر شركت داشت.
50- قطبة بن عامر بن حديده - در جنگ بدر شركت داشت.
51- يزيد بن عامر - برادر وى در جنگ بدر شركت داشت.
52- كعب بن عمرو بن عباد - در جنگ بدر شركت داشت.
53- صيفى بن سواد بن عباد.
54- ثعلبة بن غنمة بن عدى - در بدر شركت داشت و در خندق به
شهادت رسيد.
55- عمرو بن غنمة بن عدى - برادر وى.
56- عبس بن عامر بن عدى - برادرزاده او در جنگ بدر شركت
داشت.
57- خالد بن عمرو بن عدى - برادرزاده ديگر وى.
58- عبدالله بن انيس از مردم قبيله قضاعه و هم پيمان بنى
عدى.
59- معاذ بن عمرو بن جموح بن زيد - در جنگ بدر شركت داشت.
60 ثعلبة بن حارث بن حرام - در بدر شركت داشت و در جنگ طائف
شهيد شد.
61- عمرو بن ثعلبه - در جنگ بدر شركت داشت.
62- خديج بن سلامة بن اوس - هم پيمان با قبيله حرام.
63- معاذ بن جبل - در تمام جنگ هاى پيغمبر شركت داشت و از
طرف پيغمبر براى تبليغ به يمن رفت و در زمان خلافت عمر در شام
وفات يافت.
64- عباى بن عبادة بن نضلة بن مالك - او از مدينه به مكه
رفت و با پيغمبربود سپس به مدينه آمد و لذا به وينيز مهاجر
انصارى مى گفتند. او در جنگ احد به شهادت رسيد.
65-يزيد بن ثعلبه - هم پيمان آنها.
66- عمر بن حارث بن لبده.
67- ابو وليد رفاعة بن عمرو بن زياد - در جنگ بدر شركت
داشت.
68- عقبة بن وهب بن كلده - در جنگ بدر شركت داشت. او نيز
مهاجر انصارى بود.
69- ثابت بن جذع - در جنگ بدر شركت داشت، و در جنگ طائف
شهيد شد.
70- سلمة بن سلامه - در جنگ بدر شركت داشت.
71- عغام بن مالك بن نجار.
72- زياد بن لبيد - در جنگ بدر حضور داشت.
73- فروة بن عمرو - در جنگ بدر حضور داشت.
74- ام منيع، اسماء - دختر عمرو بن عدى.
75- نسيبه - دختر كعب نب عمرو بن عوف. اين زن همان ام عماره
بانوى نامدار و دلير است. نسيبه با خواهر و همسرش زيد بن عاصم
و فرزندانش حبيب و عبدالله بن زيد همراه پيغمبر در جنگ شركت
جست.
حبيب پسر او همان است كه مسيلمه كذاب (مسيلمه كذاب در زمان
پيغمبر دريمامه ادعاى پيغمبرى كرد و عده اى از اعراب جاهل را
گمراه ساخت. مسيلمه در جنگ با مسلمانان در زمان خلافت ابوبكر
در يمامه كشته شد.) او را گرفت و گفت: آيا عقيده دارى كه محمد
رسول خدا است؟ حبيب گفت: آرى. مسيلمه گفت: گواهى مى دهى كه من
پيغمبر خدا هستم؟ حبيب گفت: من نمى شنوم.
مسيلمه اعضاى بدن او را قطع كرد تا در دست او به شهادت
رسيد. هنگامى كه مسلمانان به يمامه رفتند تا به مسيلمه كذاب
جنگ كنند، ام عماره نيز در جنگ شركت جست، تا اينكه مسيلمه به
قتل رسيد، و ام عماره به مدينه بازگشت، در حالى كه دوازده زخم
بر بدن داشت. ((3) سيره ابن هشام - جلد 2 ص 311 تا 320)