مساله معراج پيغمبر يعنى عروج و بالا رفتن حضرت از زمين مانند
اعتقاد به وجوب ناز و روزه و حج و جهاد و خمس و زكات و امر به
معروف و نهى از منك از ضروريات دين اسلام است. معناى «ضروريات
» اين است كه همه مسلمانان بايد معتقد به آن باشند، و هركس آن
را انكار كند كافر است. آن هم معراج جسمانى به معراج روحانى،
به شرحى كه خواهيم گفت.
شرح اجمالى معراج و عقيده مسلمانان نسبت به آن بدين گونه
است كه ما معتقديم قدرت خداوند مافوق تصور ماست. خداوند بارها
در قرآن مجيد و كلام حميد خود آن را يادآور مى شود و مى گويد:
«خداوند قدرت بر هر چيزى دارد» و «هرگاه اراده كند و به چيزى
بگويد بشو، مى شود.»( والله عليكل شى قدير، ان الله على كل شى
قدير، انما امره ادا اراد شيا ان يقول له كن فيكون.)با توجه به
اين مطلب مى گوييم: مطابق آيات قرآنى و روايات متواتر اسلامى،
خداوند جبرئيل امين را مامور داشت تا در يكى از شبها پيغمبر
اكرم (صلى الله عليه و آله) را از شهرمكه و مسجد الحرام به
وسيله مركبى به نام «براق » به فلسطين و نقطه اى كه بعدها
«مسجد القصى » يعنى دورترين مسجد نسبت به مسجد الحرام خوانده
شد، ببرد.( راجع به روز و ماه و سال معراج روايات مختلف است.
همچنين درباره جائى كه پيغمبر از آنجا اسراء نمود و مطابق صريح
قرآن به مسجد اقصى رفت نيز دو نظر هست. بعضى آنرا ازشعب
ابيطالب و بيشتر از خانه ام اهانى در شهر مكه، بعضى آنرا در
ماه رمضان و برخيدرماه ربيع الاول دانسته اند و آخرين تاريخ آن
يكسال قبل از هجرت است.)
پيغمبر با براق وارد مسجد القصى شد، و پس از بازديد آنجا و
خواندن نماز، سوار بر براق كه جبرئيل آنرا هدايت مى كرد. به
آسمانها پرواز نمود. در اسمانها برخى ازآثار قدرت الهى و
مخلوقات آنجا را ديد. آنها از ساكنان زمين پرسشها كردند و
پيغمبر پاسخ داد. پيغمبر هم از آنها و جبرئيل راهنماى خود راجع
به آنچه مى ديد سؤال ها كرد و جواب ها شنيد. پس از ديدن ديدنى
ها و شنيدن شنيدنى ها، با يك دنيا ديدنى ها و گفتنى ها، قبل از
طلوع آفتاب به جاى خود در مكه بازگشت.
خدا پيغمبر خاتم و سرور انبياء رابدين گونه به سير آسمانها
و ديدن عجايب و غرائب عالم بالا برد تا پس ازبازگشت به زمين
ديدى ديگر و اطلاعى بيشتر و اعتمادى محكمتر ازهمه پيغمبران
داشته باشد،و با رهنمودهائى كه مدهدذ و احكام و قوانينى كه مى
آورد يا وضع مى كند، دين او «اسلام » كه آخرين دين الهى است با
جامعيت خود تا پايان روزگارباقى بماند، و حلال او تا قيامت
حلال و حرام او تا ابد حرام باشد.
بنابر اين عروج و رفتن پيغمبر به آسمانها در شب معراج ظرف
چند ساعت و بازگشت مجدد آن حضرت به زمين، در اعتقاد ما مسلمين
يكى از معجزات بزرگ الهى است. مانند خلقت آدم از گل، اژدرها
شدن عصاى حضرت موسى، و جارى شدن 12 چشمه آب گوارا از صخره به
وسيله برخورد عصاى موسى به آن، و حامله شدن ساره همسر پير حضرت
ابراهيم و آوردن اسحاق در آن سن و سال (حدود نود سالگى يا
بيشتر) و بچه دار شدن حضرت مريم و تولد حضرت عيسى ازمادرى
دوشيزه، و رفتن حضرت عيسى و ادريس به امر خدا به آسمان و نشيمن
در آنجا، و بيرون آمدن ناقه صالح و بچه آن از لاى سنگ خارا و
غيره كه همه برخلاف موازين طبيعى و علم و دانش بشرى و قوانين
جارى سياره ماست، ولى خدا در قرآن صريحا وقوع آنها را اعلام مى
دارد و مى فرمايد. «اين كارها براى من آسان است.»(قال ربك هو
على هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا - سوره مريم آيه 9)و
اما تفصيل مطلب و استدلال ما براى اثبات معراج از آيات قرآنى و
روايات اسلاميبدين گونه است كه خداوند در آغاز سوره «اسراء» مى
فرمايد: پاك و منزه است خدائى كه سير داد بنده خود را در شبى
از مسجدالحرام تا مسجد اقصى كه اطراف آن را پربركت نموده ايم
تا قسمتى از آيات و نشانه هائى از قدرت خود را به او نشان
دهيم. خدا همه چيز را مى شنود و مى بيند.( سبحان الذى اسرى
بعبده ليلا من المسجدالحرام الى المسجد القصا الذى باركنا حوله
لنريه من آياتنا، انه هو السميع العليم. سوره اسرى آيه اول)
تفسير بيشتر اين سير فضائى و سفر شگفت انگيز آسمانى ضمن چند
آيه در آغازسوره مباركه «والنجم » آمده است، و در پايان خدا مى
فرمايد: «پيغمبر در آن شب قسمتى از آيات بزرگ خداى خود را
ديد»( لقد راى من آيات ربه الكبرى - سوره والنجم آيه 17)
در احاديث و رواياتيكه از پيغمبر (صلى الله عليه و آله) و
ائمه طاهرين (عليهم السلام) در تفسير آيات معراج در آغاز دو
سوره ياد شده آمده است، توضيح بيشترى راجع به مساله معراج مى
دهدكه البته بسيارى از روايات ضعيف و مجعول و «اسرائيليات » هم
در ميان آنها ديده مى شود. زيرا نظر به اينكه مساله معرج موضوع
شگفت انگيزى بوده، دوستان نادان يا دشمنان داناى اسلام پيرايه
ها بر آن بسته اند.به طورى كه مى توان گفت واقعيت معراج در
لابلاى انبوه احاديث مربوط به آن پوشيده مانده است.
ولى از صريح آيات قرآنى و احاديث صحيح اسلامى كه در تفسر
آنها دردست داريم واقعيت معراج را مى توانيم به طور خلاصه چنين
بيان كنيم: پيغمبراسلام به امر خداوند و راهنمائى جبرئيل در
شبى از شبها سوار بر مركبى به نام «براق » كه سرعتى مافوق تصور
داشته است از مسجدالحرام يعنى شهر مكه به پرواز درآمد و به
فلسطين رفت. در فاصله اين دو معبد الهى پيغمبر با راهنمائى
جبرئيل كه از جانب خداوند مامور اين كار شده بود، توانست شهرها
و
نقاط مختلف ميان راه و شهر اورشليم ( اورشليم نام عبرى شهر
بيت المقدس است. در تورات و انجيل به همين نام آده است.
اورشليم از دو كلمه تركيب شده: «اور» كه در زبان پارسى ايران
باستان به معنى شهر بوده و «سليم » كه نام مردى از اعراب
كنعانى يعنى سكنه اصلى فلسطين پيش از آمدن بين اسرائيل از مصر
به فلسطين مى باشد. مطابق تحقيقاتى كه به عمل آمده سالم يا
سليم عرب اين شهر را در زمانى كه فلسطين جزو متصرفات پادشاهان
هخامنشى بود بنا كرد، و چون حكمران فلسطين ايرانى بود و زبان
ايران باستان كه قوم غالب بودند شيوع داشته،لذا شهر مزبور را
به فارسى «اورسالم » يا «اورسليم »يعين شهر سالم يا سليم
خواندند.
چون حرف سين در زبان عبرى شين است، اورسليم را «اورشليم »
خواندند كه هنوزهم قوم يهود بيت المقدس را به زبان تورات كنونى
كه بعدها تدوين شد، بدين نام مى خوانند.
اگر دليل قوم يهود بر سابقه مالكيت فلسطين از جمله اين اسم
عبرى شهر بيت المقدس باشد، بايد گفت خود اين دليل است كه آنها
چنين حقى ندارند. زيرا اولا شهر را سليم يا سالم عرب از سكنه
بومى فلسطين ساخته بود، ثانيا در آن موقع فلسطين ازمتصرفات
ايران بودن، به دليل كلمه فارسى «اور». عليهذا ما ايرانيان پيش
از آمدن بنى اسرائيل به اورشليم آن را در اختيار داشته ايم.
ولى ما چنين حقى به خود نمى دهيم، چون اشغالگر بوده ايم، همان
طور كه بنى اسرائيل هم مهاجرين اشغالگر بوده اند، ولى از آن
زمان تا كنون مالكين اصلى فلسطين مردم عرب بوده و مى باشند.
و معابد و نقاط ديدنى و مذهبى آن جا را كه محل سكونت و دفن
حضرت ابراهيم نياى اعلاى آن حضرت و پيغمبران ديگر از دودمان
ابراهيم مانند اسحاق و يعقوب و يوسف و داود . سليمان و زكريا و
يحيى و غيره و زادگاه حضرت عيسى بود، ببيند، و در محرابهاى آن
اماكن مقدسه كه يادگار پيغمبران پيشين بود نماز گزارد. آن گاه
دوباره سوار براق شد و در حالى كه جبرئيل هدايت آن را به عهده
داشت به آسمان عروج كرد.
در آسمانها پيغمبر خاتم كه سرآمد انبياى الهى بود با
پيغمبران پيشين و ساكنالن هر آسمان ملاقات كرد، و هرجا به ناز
ايستاد، همه به او اقتدا كردند. در آن شب خداوند قسمتى ازعجائب
خلقت خود را در صحنه پهناور آفرينش به پيغمبر خاتم نشان داد تا
پس از بازگشت به زمين با ديدى ديگر به جهان و جهانيان بنگرد، و
با زبانى ديگر و با قلبى آگاهتر از وسعت دائره خلقت و موجودات
الهى در زمين و آسمانها و هوا و فضا، با مردم سخن بگويد. تا از
اين راه قادر باشد بار گران نبوت آخرين، و مسؤوليت سنگين
خاتميت و هدايت نهائى جامعه انسانى را چنان كه مى بايد به منزل
مقصود رسانده و ايفا نمايد.
چنانكه پس از آن سفر تاريخى و شگفت انگيز كه نصيب هيچ
آفريده اى و پيغمبرى نشده بود و فقط او كه خاتم پيغمبارن بود،
به آن توفيق يافت، در فرصتهاى مناسب از آنچه در شب معراج ديده
بود سخن مى گفت و سطح افكار مسلمين را بالا مى بردتا نپندارند
كه جهان همين زمين زير پاى آنها است و آنچه كه در زمين است و
آنها ديده و مى بينند. بلكه گذشته از آنچه آنها دز زمين نديده
اند،و خصوص آنچه در بالاى كره زمين است، جهانى به مراتب بزرگتر
از زمين و زمينيان مى باشد.
اين خلاصه اى از اعتقاد مسلمانان راجع به مساله معراج
پيغمبر خاتم (صلى الله و آله) است كه آنرا به عنوان يك معجزه
بزرگ الهى، يعنى كارى كه از حوزه انديشه و قدرت بشر خارج است
پذيرفته ايم.( نگاه كنيد به توضيحات ما، تحت عنوان «معراج از
ديد علمى » در پايان كتاب)
قرآن مجيد معجزه بزرگ پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
به گفته مسعودى: 82 سوره (از 114 سوره) قرآن در مكه و بقيه
در مدينه نازل گرديد. مسعودى مى نويسد: خداوند پيغمبر را
برانگيخت تا رحمت عالميان و بشارت دهنده كليه مردم روى زمين
باشد، و او را با آيات و براهين نورانى مورد عنايت خود قرار
داد.
پيغمبر قرآن را از جانب خداوند آورد و با آن معجزه بزرگ با
قوم خود كه در فصاحت و بلاغت به درجه نهائى رسيده و صاحبان
انديشه و لغت دان و آشناى به انواع سخنان زيبا و خطبه ها و سجع
و قافيه ونثر ونظم و دارندگان اشعار بديع بودند، به مناظره و
مبارزه برخاست.
پيغمبر قرآن را به گوش آنها رسانيد و افكار آنها را درهم
ريخت و گفتار و كردار زشت آنان را به رخشان كشيد. عقل هاى آنها
را سبك شمرد و عقايد و سنتهاى خرافى شان را باطل و بيهوده
دانست، و ثابت كرد كه اگر همگى همداستان شوند، با اينكه قرآن
به زبان عربى روشن است، قادر نخواهند بود مانند آن بياورند.(
مروج الذهب جلد 2 صر282 و 299)
قريش كه خود را در مقابل آيات باهرات قرآن درمانده ديدند به
سخن پراكنى و شايعه سازى و تهمت زنى پرداختند. با اينكه مى
دانستند پيغمبر نمى خواند و نمى نويسد، مع الوصف شايع ساختند
كه قرآن گفتار خود اوست و به خدا نسبت مى دهد.
خدا به پيغمبر فرمود به آنها بگويد: اگر من به تنهائى قادرم
اين همه آيات را بسازم و به خدا نسبت دهم، شما هم كه در سخن
دانى مهارت داريد، جمع شويد و افكار خود را روى هم ريخته و ده
سوره مانند آن بياوريد.( ام يقولون افتريه قل تاتو بعشر سور
مثله. سوره هود آيه 12)
بار ديگر گفتند ما ترديد داريم كه اينها سخن خدا و محمد آن
را از جانب خدا آورده باشد. اين آيه درپاسخ آنها نازل گرديد:
«اگر شما در آنچه ما بربنده خود نازل كرديم ترديد داريد، يك
سوره مانند آن را بياوريد و گواهان خود بخوانيد تا ثابت كنند
كه گفته شما مانند قرآن است. ولى اگر ديديد نمى توانيد و هرگز
هم نخواهيد توانست يك سوره مانند قرآن بياوريد، دست از لجبازى
و شايعه سازى و عناد با قرآن برداريد و بترسيد از آتشى كه
فرداى قيامت در انتظار شماست. آتشى كه زبانه هاى آن بدن آدميان
و پاره هاى سنگ است و براى كافران مهيا شده است.»( و ان كنتم
فيريب مما نزلنا على عبدنا فاتو بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم
من دون الله ان كنتم صادقين،فان لم تفعلوا و لن تفعليو فاتقوا
النار التى وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين. سوره بقره
آيه 24)
و چون در پاسخ پيغمبر كه آنها را دعوت به تحدى و آوردن آيات
و سوره هائى مانند قرآن مى كرد فرو مى ماندند،بهانه مى آوردند
كه چرا قرآن يك جا بر او نازل نمى شود.( و قال الذين كفرو لولا
نزل عليه القرآن جملة واحده. سوره فرقان آيه 21) غافل ازآن كه
بايد تدريجا آن كافران را به راه آورد. تا مگر آيات قرآنى آرام
آرام در دلهاى سنگ آساى آنها اثر كند.
از اين قبيل بهانه گيرى ها در پاسخ پيغمبر براى همآوردى با
قرآن، و نزول آيات قرآنى درپاسخ آنها در قرآن مجيد زياد ديده
مى شود كه پرداختن به آنها سخن را به درازا مى كشد، ولى قرآن
سرانجام آخرين سخن را گفت و زبانها را بست.
خدا به پيغمبر فرمود صريحا به آنها «بگو! اگر جن و انس جمع
شوند تا مانند اين قرآن را بياورند نخواهند توانست مانند آن را
بياورند هرچند به يارى هم برخيزند».( قل ائن اجتمعت الجن و
الانس على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان
بعضهم لبعض ظهيرا. سوره اسراء آيه 87)
و بدين گونه قريش كه خود استاد سخن در شعر و خطابه بودند،
حيران و سرگردان شدند. چون خود را در كار مبارزه با قرآن مات و
مبهوت ديدند،جهت را تغيير دادند و به ايندل خوش كردند كه
بگويند آنچه محمد مى گويد هرچه هست و از هركس باشد سحر است.
اين آخرين حربه آنها بود.
داستان وليد بن مغيره
يكى از دانايان معروف و فصيحان و بلغان قريش وليد بن مغيره
مخزومى پدر خالد بن وليد و عموى ابوجهل مشهور بود كه مردى سخن
سنج و انديشمند به شمار مى رفت.به طورى كه او را حكيم عرب مى
دانستند.
امين الدين طبرسى مفسر بزرگ شيعه و مؤلف كتاب مشهور «مجمع
البيان » در تفسير قرآن مى گويد: وليد بن مغيره پيرى كهنسال
بود و از حكام عرب به شمار مى رفت. عرب در محاكمات خود به وى
مراجعه مى كردند و اشعار خود را براى اظهار نظر بر او مى
خواندند. هر شعرى را او مى پسنديد، شعر برگزيده بود.
روزى بزرگان قريش نزد وى آمدند و پرسيدند: سخنانى كه محمد
مى گويد چيست؟ آيا سحر است، يا جادو است، يا خطابه است؟ وليد
بن مغيره گفت: بگذاريد بروم از نزديك سخن او را بشنوم سپس
اظهار نظر كنم.
سپس برخاست و آمد در حجر اسماعيل و نزديك به پيغمبر نشست و
به پيغمبر گفت:اى محمد! قسمتى از شعرت را براى من بازگو كن.
پيغمبر فرمود: شعر نيست، بلكه كلام خداوندى است كه پيغمبران
را برانگيخته است. وليد گفت:پاره اى ازآن را بر من بخوان.
پيغمبر شروع كرد به خواندن سوره «حم سجده » تا به اين آيه
شريفه رسيد: «اگر از شنيدن اين آيات روى برتافتنداى پيغمبر بگو
من شما را راز صاعقه اى مانند صاعقه اى كه بر قوم عاد و ثمود
فرود آمد بيم مى دهم »( فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل
صاعقة عاد و ثمود. سوره فصلت آيه 130)
همين كه
وليد اين را شنيد به سختى لرزيد و موى بر بدنش راست
شد، سپس برخاست و به خانه اش رفت، و به سورى قريش بازنگشت.قريش
به ابوجهل گفتند: وليد عمويت دين محمد را پذيرفته است. ديدى كه
به طرف ما نيامد. سخن محمد را شنيد و به خانه اش رفت. قريش از
اين واقعه سخت غمگين شدند.
روزبعد ابوجهل به نزد وليد رفت و گفت، عمو! ما را سرشكسته و
رسوا ساختى! وليد گفت: چطور برادر زاده؟
ابوجهل: براى اينكه به دين محمد گرويده اى.
وليد بن مغيره: نه، من به دين محمد نگرويده ام، و همچنان بر
آئين قوم خود و پدرانم (بت پرستى) باقى هستم، ولى من سخن
كوبنده اى از وى شنيدم كه بدنها را به لرزه مى آورد.
ابوجهل: آيا آن سخن شعر بود؟
وليد: نه، آنچه من شنيدم شعر نبود.
ابوجهل: خطابه بود؟
وليد: نه، زيرا خطابه كلامى پيوسته است، ولى سخنان محمد
كلام پراكنده است كه شبيه به هم نيست و داراى زيبائى خاصى است.
ابوجهل: پس همان خطابه است.
وليد: نه، خطابه نيست.
ابوجهل: پس چيست؟
وليد: بگذار درباره آن درست فكر كنم.
فرداى آن روز سران قريش وليد بن مغيره را ملاقات نموده و
پرسيدند:خوب، به نظرت آنچه محمد مى گويد چيست؟ وليد گفت:
بگوييد: سحر است. زيرا دلهاى مردم را به سوى خود جذب كرده است!
طبرسى سپس از «عكرمه » مفسر معروف روايت مى كند كه گفت:
وليد بن مغيره به حضور پيغمبر رسيد و گفت: چيزى بر من قرائت
كن. پيغمبر اين آيه را قرائت فرمود:«خداوند امر به عدل و احسان
مى كند و دستور داده كه حق نزديكان را ادا نماييد، و از فحشا و
منكر و ظلم بپرهيزيد. خدا بدين گونه شما را پند مى دهد، تا مگر
آن را به ياد داشته باشيد.»( ان الله يامر بالعدل و الاحسان و
ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء والمنكر و البغى يعظكم
لعلكم تذكرون.سوره نحل آيه 89)
وليد چون آن را شنيد گفت: اى محمد! بار ديگر آن را بخوان.
پيغمبر هم دوباره آيه مذكور را قرائت فرمود.در اين جا وليد
گفت:به خدا قسم اين سخن شيرينى خاصى دارد و زيبائى مخصوصى از
آن مى درخشد. درختى است كه شاخه آن پرميوه و تنه آن پربركت
است. اين سخنى است كه بشر نمى تواند آن را به زبان آورد.(
اعلام الورى صفحه 41)
پيغمبر و عتبة بن ربيعه
عتبة بن ربيعه از سران مشركين روزى در انجمن قريش نشسته
بود، پيغمبر هم به تنهائى در مسجدالحرام بود. عتبه رو كرد به
سران ديگر قريش و گفت: به نظر شما نروم به نزد محمد و با وى
سخن بگويم و مطالبى را با او در ميان بگذارم شايد برخى از آن
را بپذيرد، و هرچه بخواهد به وى بدهيم و او هم دست از سرما
بردارد؟
اين در وقتى بود كه حمزه اسلام آورده بود و ياران پيغمبر
پيوسته فزونى مى يافتند.
قريش گفتند: برخيز و برو با وى گفتگو كن. عبه برخاست و آمد
نزد پيغمبر نشست و گفت: برادر زاده ( اين تعبير عاطبى عرب
بود.)
تو ازمائى! مى دانى كه در ميان قوم چه احترامى داشتى و داراى
چه نسب عالى مى باشى، با اين وصف كارى كرده اى كه عشيره ات
متلاشى شده اند. جوانان آنان را گمراه كرده، و خدايانشان را
سرزنش نموده، و پدرانشان را كافر دانستى. حال از من بشنو كه
امورى را يادآور مى شوم،باشد كه بعضى از آن را بپذيرى.
سپس گفت: اگر منظورت از اين سرو صدا مال و ثروت است آن قدر
ثروت به تو مى دهيم كه از همه ما ثروتمندتر شوى، و اگر در
انديشه رياست هستى، تو را بر خود رئيس مى گردانيم، به طورى كه
هيچ كارى را بدون اجازه تو انجام ندهيم. و اگر مى خواهى پادشاه
باشى تو را پادشاه خود مى كنيم. و اگر آنچه مى گوئى ناشى از
اختلال حواس است،طبيبى مى آوريم و چندان برايت خرج مى كنيم تا
بهبود يابى!چون سخن عتبه به پايان رسيد پيغمبر فرمود: سخنت
تمام شد؟ عتبه گفت آرى. پيغمبر فرمود: اكنون اگر من هم سخن
بگويم مى شنوى؟ عتبه گفت: آرى. سپس حضرت آيات سوره «فصلت » را
بر وى قرائت نمود، بدين گونه:
«بنام خداوند بخسنده مهربان - حم - اين كتابى است كه از
جانب خداوند بخشنده مهربان فرود آمده، كتابى است كه آيات آن
توضيح داده شده، قرآنى است عربى براى مردمى كه بخواهند از آن
آگاه شوند. هم مژده مى دهد و هم از كيفر خداوند بيم مى دهد.
ولى بيشتر قريش از آن دورى گزيده اند، و حاضر نيستند آن را
بشنوند و گفتند: دلهاى ما از آنچه تو ما را به آن مى خوانى
غافل و گوشهامان سنگين است، و بين ما وتو پرده اى قرار دارد،
تو عمل كن تا ما نيز ببينيم و عمل كنيم.»( بسم الله الرحمن
الرحيم. حم. تنزيل من الرحمن الرحيم. كتاب فصلت آياته قبرآنا
عربيا لقوم يعلمون. بشيرا و نذيرا فاعرض اكثرهم فهم لا يسمعون.
و قالوا قلوبنا فى اكنة مما تدعونا اليه و فى آذاننا و قرو من
بيننا و بينك حجاب فاعمل اننا عاملون.)
پيغمبر دنباله آيات را مى خواند، و عتبه كه آنها را مى شنيد
ساكت بود. دستهايش را از پشت به زمنى زده و تكيه به آنها داده
و به سخنان پيغمبرگوش مى داد. تا اينكه پيغمبر به آيه اى رسيد
كه سجده داشت و با خواندن آن به سجده رفت، آن گاه سر برداشت و
فرمود: اى ابووليد( وليد نام پسر عتبه بود.) آنچه را بايد
بشنوى شنيدى حال تو هستى و اين آيات. عتبه برخاست و به طرف
انجمن قريش رفت. بعضى از سران قريش گفتند به خدا عتبه با چهره
اى غير از آنچه رفته بود به سوى شما مى آيد.
وقتى آمد و نشست، قريش گفتند:اى ابووليد! چه خبر؟
عتبه گفت: خبر كه دارم اين است كه سخنى شنيدم كه به خدا قسم
مانند آن را نشنيده ام. به خدا نه شعر است و نه جادو است. اى
بزرگان قريش! از من بشنويد، اين مرد را به حال خود رها كنيد و
از وى دورى گزينيد. به خدا در آينده سخنانى كه او مى گويد
حادثه بزرگ پديد خواهد آورد.
اگر بر اثر آن ساير قبائل عرب با وى طرف شوند و او را از
ميان بردارند شما به طور غير مستقيم از خطر او رسته ايد، و
چنانچه او برقبائل غالب شود مقام عالى وى باعث افتخار شما
خواهد بود وعزت او عزد شماست، و شما به وسيله او سعادتمندترين
مردم خواهيد بود.
قريش كه اين سخنان را از عتبه شنيدند گفتند: اى ابووليد! او
با زبان خود تو را مسحور كرده است. عبته گفت: اين نظر من
درباره اوست، شما خود دانيد.( سيره ابن هشام - جلد 1 ص 189)
ناتوانى قريش
قريش در مبارزه با پيغمبر و آيات قرآنى و دعوت حضرت ازهر
درى وارد شدند ناكام ماندند. با اينكه او را ساحر و جادوگر و
ديوانه خواندند و آيات قرآنى را افسانه هاى پيشين «اساطير
الاولين » دانستند مع الوصف نضر بن حارث كه جمله اخير را به
زبان مى راند ناگزير روزى سران قريش را مخاطب ساخت و گفت: اين
را بدانيد كه دچار كارى بزرگ شده ايد، و ديگر هيچ راهى براى
مبارزه با آن نداريد.
محمد در ميان شما جوانى بود كه همه او را دوست مى داشتيد، و
از همه راستگوتر مى دانستيد، و از همه كس امين تر مى شمرديد تا
كه به اين سن رسيد و دعوى پيغمبرى كرد.
بيه وى ساحر گفتيد، حال آنه به خدا او ساحر نيست. ما سحر را
ديده ايم آنچه او مى گويد با فوت و فن سحر فرق دارد. گفتيد
جادوگر است، ولى به خدا او جادوگر نيست، ما كاهنان و جادوگران
و كارهاى آنها ر ديده ايم. گفتند: شاعر است ولى نه به خدا او
شاعر نيست. چون ما شعر شناسيم و تمامى اصناف شعر را شنيده ايم.
گفتند: او ديوانه است، ولى نه به خدا ديوانه نيست، ما ديوانه
را ديده ايم كه چه مى كند و چه مى گويد. بنابر اين فكر كنيد
بايد با وى چه كرد. كه به خدا دچار دردسر بزرگى شده ايد.( سيره
ابن هشام - جلد1 ص 194)
يارى جستن قريش از يهود مدينه در مبارزه با قرآن
نضر بن حارث از شياطين قريش بود و از كسانى بود كه پيغمبر
را مى آزرد و سخت نسبت به حضرت عداوت مى ورزيد. او به «حيره »
رفته و در آنجا داستانهاى پادشاهان ايران را شنيده بود، از
جمله داستان رستم و اسفنديار را.
گاهى كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله) قريش را مخاطب مى
ساخت و با تلاوت آيات قرآنى آنها را به ياد خدا مى انداخت و
قريش ر از عذاب الهى كه اقوام پيشين بر اثرنافرمانى خداوند
بدان مبتلا گشتند، برحذر مى داشت،نضر بن حارث مى گفت:اى مردم
قريش! من داستانى بهتر از آنچه محمد مى گويد دارم. سپس قريش را
بدور خود جمع مى كرد و داستان پادشاهان ايران و رستم و
اسفنديار را بازگو مى نمود، آنگاه مى گفت: به چه دليل محمد
سخنى بعتر از من مى گويد؟( سيره ابن هشام - جلد 1 ص 194) در
اين باره آيات 15 سوره قلم و 13 سوره مطففين نازل شد.( و اذا
تتلى عليه آياتنا قال اساطير الاولين)
قريش كه اين سخنان را از نضر بن حارث مى شنيدند، او را
باعقبة بن ابى معيط به نمايندگى خود به مدينه نزد احبار و
علماى يهود فرستادند و گفتند درباره محمد و ادعاى پيغمبرى او و
صفاتى كه دارد و سخنانى كه مى گويد از آنها پرسش كنيد. چون
يهود داراى كتاب آسمانى مى باشند، و از علوم انبيا آگاهى دارند
و ما از آن بى خبريم.
نضربن حارث و عقبة بن ابيمعيط به مدينه آمدند و درباره
پيغمبر با علماى يهود به گفتگو پرداختند. علماى يهود به آنها
گفتند برويد و سه مطلب را از او سؤال كنيد، اگر درست جواب داد
بدانيد كه پيغمبر و فرستاده خداست وگرنه گزاف گوئى بيش نيست.
1- از وى پرسيد: جوانانى كه در روزگاران پيشين ناپديد شدند
چه كسانى بودند؟ چون آنها داستانى عجيب دارند.
2- از وى بپرسيد: مرد جهان گشائى كه شرق و غرب دنيا را فتح
كرد كى بود؟
3- از وى بپرسيد: روح چيست؟
اگر به اين پرسشها پاسخ درستى داد از وى پيروى كنيد كه
پيغمبر است.(بايد دانست يهود مدينه پس از آگاهى از پاسخ درست
پيغمبر به اين پرسشها، و هنگامى كه حضرت وارد مدينه شد، با
اينكه يقين كردند او همان پيغمبر موعود است مع الوصف حاضر
نشدند مسلمان شوند، و با تعصب و لجاجت، در يهوديت باقى
ماندند.)و چنانچه جواب درستى نداد گزاف گوست و هر طور مى
خواهيد با او رفتار كنيد.
نضر بن حارث و عقبة بن ابى معيط به مكه بازگشتند و ماجرا را
به سران قريش اطلاع دادند. سپس بزرگان قريش پيغمبر را ملاقات
كردند، و سؤالات مزبور را با وى در ميان گذاشتند، و از حضرت
جواب خواستند.
پيغبمر فرمود: فردا جواب خواهم داد. قريش هم رفتند تا فردا
برگردند و پاسخ سؤالات خود را بشنوند.
ولى پانزده شب گذشت و جبرئيل بر پيغمبر نازل نشد و از وحى
الهى خبرى نرسيد. تا جائى كه حضرت غمگين شد، قريش نيز خوشحال
بودند كه براى نخستين بار پيغمبر در مقابل آنها سكوت نموده و
از پاسخ دادن به آنها عاجز شده است. بعد از 15 روز جبرئيل نازل
شد، و سوره كهف را كه مشتمل بر پاسخ سؤالات ياد شده بود آورد،
و به پيغمبر گفت: اين كه مى بينى آمدن من از جانب خدا به تاخير
افتاد ، بخاطر اين است كه تو اعتماد به خود نمودى و گفتى فردا
جواب مى دهم، بدون اينكه بگويى اگر خدا اراده كند(انشاء الله).
و اين آيه قرآن را تلاوت كرد: «از اين پس هرگز مگو من فردا
فلان كار را خواهم كرد، مگر اينكه بگوئى : اگر خدا خواست ».( و
لا يقولن لشى انى فاعل لك غدا الا ان يشاء الله سوره كهف آيه
23)
سپس جبرئيل گفت: خدا مى فرمايد: جوانان مزرور اصحاب كهف
بودند كه به خدا ايمان آوردند، و ما به آنها مقامى عالى داديم،
جهان گشائى هم كه شرق وغرب را فتح كرد ذوالقرنين بود، و اينكه
از تو مى پرسند روح چيست؟ بگو آگاهى از حقيقت روح در اختيار
خداوند من است.( و يسئلونك عن الروح من امر ربى. سوره اسراء
آيه 85)
تفصيل اين سؤال و جواب ها در سوره مباركه «كهف و اسراء» و
تفاسير قرآن آمده است. اين مطالب را يهود از انبياى خود شنيده
بودند، و در تورات آمده بود كه اى موسى فقط خدا مى داند حقيقت
روح چيست.
پيغمبر نيز كه از تورات و اين اخبارمانند ساير ملت عرب بى
اطلاع بود با وحى الهى مطلع شد و آن را به آگاهى قريش رسانيد،
ولى آنها به جاى اينكه تحت تاثير قرار گيرند و به دين حق
بگروند، بر لجاجت و عداوت خود نسبت به پيغمبر و قرآن افزودند.
نكته جالب توجه اينجاست كه تا كنون يعنى پس از 14 قرن كه از
نزول قرآن مجيد مى گذرد هنوز جهان دانش نتوانسته است پى به
حقيقت روح ببرد! راستى روح چيست؟ قبل از تعلق به بدن كجاست،
چطور وارد بدن مادر و جنين مى شود، و در كجا ماست، و پس از مرگ
به كجا مى رود كه باز به حال خود باقى است و در احضار ارواح او
را حاضر مى كند؟ اينها را به گفته قرآن فقط خدا مى داند.
بهانه جوئى هاى قريش و پاسخ قرآن مجيد
قريش كه خود را در مبارزه با آيات قرآنى آن هم بابيانات
نافذ و دلنشين پيغمبر درمانده مى ديدند، از در بهانه جوئى نظير
بهانه جوئى هاى بنى اسرائيل با حضرت موسى به منظور عاجز كردن
پيغمبر برآمدند. قسمتى ازآنها را قرآن بازگو مى كند.
از جمله گفتند: اين چه پيغمبرى است كه مانند ديگران مردمان
غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ چرا فرشته اى به سوى او
نازل نمى شود تا به كمك وى مردم را از كيفر اهلى بيم دهد؟ چرا
گنجى به او داده نمى شود، و چرا باغى پر از ميوه ندارد تا هرچه
ميوه خواست از آن بخورد؟ سپس آن ستمكاران گفتند: اى مردم! شما
از شخصى ساحر پيروى مى كنيد.
اى پيغمبر ! ببين چگونه بهانه جويى مى كنند و گمراه مى شوند
و نمى خواهند راه راست را پيدا كنند اگر خدا بخواهد بهتر از
اينها را براى تو فراهم مى كند.
ما پيش از تو هر پيغمبرى فرستاديم غذا مى خوردند و در
بازارها راه مى رفتند( سوره فرقان آيات 7 تا 10 و آيه 20) و
گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه چشمه پرآبى از
زمين براى ما بيرون آورى. يا باغى ازنخل و انگور داشته باشى و
نهرهاى پرآب از ميان درختان پديد آيد. يا چنان كه مى پندارى
عذابى از آسمان بر سر ما فرود آورى. يا خدا و فرشتگان را آورده
و به ما نشان دهى!
يا اينكه خانه اى از طلا داشته باشى، يا به آسمان پرواز
كنى. تازه بالا رفتنت را باور نمى كنيم مگر اينكه كتابى از
آسمان بياورى تا آن را بخوانيم. اى پيغمبر! بگو خداى من از اين
نسبتها و خواسته هاى نابجا بركنار است، و آيا من جز بشرى كهخدا
به سوى شما فرستاده است، هستم؟ چيزى كه باعث شده است كه مردم
پس از ديدن حقيقت ايمان نياورند اين است كه مى گويند: آيا
خداوند بشرى را پيغمبر خود كرده است؟( سوره اسراء آيات 90 تا
93)
در واقع مشركين تصور مى كردند يا بهانه مى آوردند كه بايد
پيغمبر و فرستاده خدا فرشته باشد. چطور ممكن است يك فرد بشر
پيغمبر خدا شود كه مانند ديگران غذا بخورد و راه برود؟ !
خدا درآخر سوره كهف مى فرمايد: «پيغمبر بگو! من بشرى مثل
شما هستم با اين فرق كه به من وحى مى شود».
دراعتقاد ما مسلمين پيغمبران قبل از آن كه به آنها وحى شود،
و پيك وحى بر آنها نازل گردد از لحاظ عدم آگاهى از غيب و انجام
دادن كارهاى خارق العاده مانند افراد بشر هستند، با اين فرق كه
خداوند در مواقع ضرورى و موارد لازم وحى مى فرستد، و با نزول
وحى و راهنمايى جبرئيل امين، از غيب خبر مى دهد، و كارى مى كند
كه ساير افرادربشر از انجام آن عاجز هستند و همين نيز معناى
«معجزه » است.( در اعتقاد ما شيعيان ائمه معصومين عليهم السلام
هم در مواقع عادى از اين جهات مانند ساير افراد بشر هستند، ولى
هرگاه مورد سؤال واقع شوند، يا ضرورت ايجاب كند، خداوند پرده
طبيعت را از جلو چشم آنها به يك سو زده و همين كه اراده كنند،
فهم اشيا و علم لدند را به آنها عطا نموده و قادر بر انجام كار
خارق العاده خواهند بود.)
بارى قريش هر بهانه اى مى آوردند خداوند با نزول آيات قرآنى
آن را بازگو مى كرد و به پيغمبر مى فرمود به آنها چنين بگو:
بگو من هم بشرى مانند شما هستم، طلا و باغ پرميوه با بايد با
كار و كوشش به چنگ آورد. پرواز به آسمان و ساير كارهاى مشابه
هم لغو و عملى غير معقول است و دردى را دوا نمى كند.
به من وحى مى شود، و اين آيات قرآنى كه مشتمل بر حكمتهاى
الهى و فرمان هاى خداوند است، بهترين گواه من است. به خصوص كه
قرآن با اين كه عربى است ولى در سطحى است كه هيچ شباهت به
سخنان شما و دانايانتان ندارد...
قريش كه از مبارزه با قرآن طرفى نبستند درآخر صلاح را در
اين ديدند كه مردم را از شنيدن آيات قرآنى منع كنند، و به
عبارت ديگر استماع قرآن را تحريم نمايند، تا از اين راه جلو
پيشرفت اسلام و نفوذ قرآن و مسلمانان شدن افراد خود را بگيرند.
به همين جهت به مردم مكه و كسانى كه به مكه مى آمدند وانمود
مى كردند كه گفتار پيغمبر وحى آسمانى نيست. مبادا به آن گوش
فرا دهيد كه باعث گمراهى تان مى شود، و هرگاه آن را شنيديد سر
و صدا به راه اندازيد تا آن را از اثر بيندازيد.( و قال الذين
كفروا لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون. سوره
فصلت آيه 26)
با اين وصف قرآن كه وحى الهى و گفتار خداوند حكيم بود، و از
فراز و زمان و مكان آمده بود و در فصاحت و بلاغت و حلاوت و
ملاحت و رسائى و شيوائى داراى جاذبه خاصى بود، بخصوص كه پيغمبر
خاتم (صلى الله عليه و آله) آن را با سخن دلنشين هم قرائت مى
كرد، اثر خود را بخشيد، و هر روز افراد جديدى را به راه مى
آورد. حتى خود سران مشركين و بزرگان قريش هم نمى توانستند از
شنيدن آن خودداى كنند.
ابن هشام مورخ مشهور روايت مى كند كه: يك شب ابوسفيان و
ابوجهل و اخنس بن شريق ثقفى هر يك به تنهائى و بدون اطلاع
ديگرى آمدند تا از پشت ديوار خانه پيغمبر، صداى تلاوت قرآن او
را بشنوند - هر كدام جائى را انتخاب كردند و تا هنگام طلوع فجر
نشستند - و گوش به تلاوت قرآن پيغمبر دادند، و همين كه هوا
روشن شد برخاستند كه به دنبال كار خويش بروند،ولى در ميان راه
هر سه با هم برخورد نمودند، و از راز يكديگر آگاه شدند، و به
سرزنش هم پرداختند.
پس از آن كه يكديگر را به خاطر آن كار ملامت كردند يكى به
ديگران گفت: ديگر از اين كارها نكنيد كه اگر ساده لوحان، شما
را در آن حال ببينند خود باعث شده ايد كه آنها را به قرآن
متمايل سازيد. سپس متفرق شدند.
با اين وصف، شب دوم نيز هر سه نفر برخلاف تعهدى كه نموده
بودند آمدند و هركدام درجائى نشسته و از پشت ديوار خانه پيغمبر
گوش به آهنگ دلنشين قرائت قرآن او دادند، و سپيده دم برخاستند
و متفرق شدند، ولى باز درميان راه به هم رسيدند، و هر كدام
فهميدند كه كجا بوده اند و چه مى كردند! و همان سخنان شب قبل
ميان آنها در گرفت، و به دنبال آن از هم جدا شدند، به اين شرط
كه ديگر از اين كارها نكنند، مبادا باعث گرماهى افراد ساده لوح
شوند.
سومين شب هم اين صحنه تكرار شد، و چون صبح هنگام باز يكديگر
را ديدند يكى از آنها گفت: نبايد از هم جدا شويم مگر اين كه
قول شرف بدهيم كه ديگر اقدام به اين كار نكنيم. اين تعهد را
سپردند و از جدا شدند.
صبح آن روز اخنس بن شريق در حالى كه عصا به دست داشت وارد
خانه ابوسفيان شد و گفت: اى ابوحنظله!( حنظله نام پسر بزرگ
ابوسفيان بود.) درباره آنچه از محمد شنيدى چه نظر دارى
ابوسفيان گفت: به خدا چيزهائى شنيدم كه مى دانستم، و چيزهائى
هم شنيدم كه نمى دانستم مقصود چيست. اخنس گفت: من نيز همين نظر
را دارم!
اخنس ازخانه ابوسفيان خارج شد، و به خانه ابوجهل آمد، و به
وى گفت: اى ابوالحكم! راجع به آنچه از محمد شنيدى نظرت چيست؟
ابوجهل گفت:هيچ، چه شنيدم! ما با اولاد عبدمناف بر سرمقام و
شرافت مسابقه داديم تا كار به آنجا رسيد كه آنها گفتند: ما
پيغمبرى داريم كه وحى آسمانى بر او نازل مى گردد، به خدا هرگز
نه به او ايمان مى آوريم، و نه او را تصديق خواهيم كرد. اخنس
كه اين را شنيد برخاست و از خانه ابوجهل بيرون آمد.( سيره ابن
هشام - جلد 2 ص 207)
پيشنهاد قريش و رد آن از جانب پيغمبر
روزى در حالى كه پيغمبر مشغول طواف كعبه بود وليد بن مغيره
و اسود بن مطلب و امية به خلف و عاص بن وائل كه از سران با
نفوذ قوم خود بودند با حضرت برخورد نمودند و گفتند: اى محمد!
بيا تا ما خدائى را كه تو مى پرستى پرستش كنيم، و تو هم خداى
ما را پرستش كن، و بدين گونه ما و تو در عبادت شريك باشيم و
نزاع ما خاتمه پيدا كند. اگر خدائى كه تو مى پرستى بهتر ازخداى
ما باشد ما از او بهره مند مى شويم و در صورتى كه آنچه ما مى
پرستيم بهتر ازخداى تو باشد، تو بهره مند خواهى شد.
در پاسخ آنها سوره «كافرون » نازل شد كه ترجمه آن چنين است:
بسم الله الرحمن الرحيم «اى پيغمبر! بگو اى كافران! من آنچه
شما مى پرستيد پرستش نخواهم كرد، و شما هم آنچه را من مى پرستم
نمى پرستيد. من نمى پرستم آنچه را شما مى پرستيد، و شما هم
آنچه را من مى پرستم نيم پرستيد. دين شما براى شما و دين من
براى من »(قل يا ايها الكافرون. لا اعبد ما تعبدون. و لا انتم
عابدون ما اعبد. و لا انا عابد ما عبدتم. ولا انتم عابدون ما
اعبد لكم دينكم ولى دين.)يعنى اگر بنا باشد شما «الله » را فقط
در صورتى بپرستيد كهمن هم خدايان شما را پرستش كن، من چنين
نيازى به شما ندارم. بهتر است كه هر كدام دين خود را داشته
باشيم.( سيره ابن هشام - جلد 1 ص 243)
بايد دانست كه اين موضوع در زمانى بوده كه هنوز كار پيغمبر
درست نضج نگرفته بود، و لازم بود با آنها مدارا كند. او نيامده
بود كه بگويد: «عيسى به دينش و موسى به دينش » بلگه آمده بود
اعلام كند بگويند: لا اله الا الله و دينى غير از اسلام نيست.(
ان الدين عند الله الاسلام. سوره آل عمران آيه 18) و هركس از
دينى غيراز اسلام پيروى كند، هرگز ازاو پذيرفتنى نيست، و در
آخرت از زيانكاران است.( و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل
منه و هو فى الاخرة من الخاسرين. سوره آل عمران آيه 86)
ابن هشام مى نويسد: هنگام وفات ابوطالب بزرگان قريش: عتبه و
شيبه و ابوجهل و ابوسفيان با جمعى ديگر از سران قريش آمدند نزد
ابوطالب و از وى خواستند از پيغمبر تعهد بگيرد كه ديگر با آنها
و دين آنان كارى نداشته باشد، تا آنها نيز با پيغمبر و دين او
كارى نداشته باشند. ابوطالب پيغمبر را خواست و تقاضاى آنها را
به اطلاع حضرت رسانيد. پيغمبر فرمود: تعهد مى كنم كه اگر يك
كلمه را از من بپذيريد، بر تمام ملت عرب سرورى خواهيد يافت، و
غير عرب نيزاز شما فرمان خواهند برد.
ابوجهل گفت: به جان پدرت اگر ده كلمه باشد حاضريم بپذيريم.
پيغمبر فرمود: آن كلمه اين است كه بگوييد خدايى جز خداوند
يكتا نيست، و آنچه راغير ازخداى يگانه مى پرستيد رها كنيد.(
تقولون لا اله الا الله و تخلفون ما تعبدون من دونه)چون سران
قريش اين را شنيدند با تاسف دست ها بهم زدند و گفتند: اى محمد!
مى خواهى تمام خدايان ما را منحصر به يك خدا بدانى؟ واقعا كه
كار تو عجيب است ( اتريد يا محمد ان تجعل الالهة الها واحدا،
ان امرك لعجيب.) آن گاه بدون اخذ نتيجه و با كمال ياس و
درماندگى پراكنده شدند.
سپس يكى از آنها خطاب به ديگران گفت: به خدا اين مرد مقصود
شما را تامين نخواهد كرد. برويد بر دين خود باشيد تا اين كه
خدا ميان ما و او حكم كند. آن گاه با كمال ياس و درماندگى و
بدون اخذ نتيجه در واپسين دم ابوطالب پراكنده شدند.( سيره ابن
هشام - جلد 2 ص 283)
بايد دانست كه (لكم دينكم ولى دين) بعدها كه پيغمبر به
مدينه آمد، و قريش با خيره سرى و تعقيب جاهلانه و تكيه بر
خدايان خود براى نابودى اسلام آماده جنگ با پيغمبر شدند با
آيه: «وا قاتلوهم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين كله لله »
منسوخ گرديد.( سوره انفال آيه 38)
در حقيقت در روزگار تنهائى پيغمبر از جانب خدا مامور مى شود
كه به بت پرستان قريش بگويد دين شما براى شما و دين من هم براى
من، ولى درزمان توانائى مامور مى شود كه با آن بت پرستان ستيزه
جو پيكار كند تا شرك و بت پرستى و جبهه ضد خدا ريشه كن شود، و
فقط دين خدا باقى بماند.
مسلمان شدن طفيل بن عمرو دوسى
پيغمبر برخلاف آنچه ازقوم مى ديد از بذل نصيحت و دعوت آنها
به راه راست خددارى نمى كرد. قريش هم كه پشت كار حضرت را مى
ديدند، چاره را در اين دانستند كه مرد شهر و كسانى را كه از
خارج به مكه مى آمدند ازبرخورد با پيغمبر باز دارند.
طفيل بن عمرو دوسى كه مردى شريف و شاعرى انديشمند بود مى
گويد در آن اوقات من وارد مكه شدم. جمعى از قريش به من نزديك
آمدند و گفتند: اى طفيل! تو وارد شهر ما شده اى، اين مرد كه در
بين ماست ما را به ستوه آورده، اجتماع ما را به هم زده، و سر
رشته امور ما را از هم گسيخته است. سخن او همچون سحر پسر را از
پدر، و برادر را از برادر و شوهر را از زن جدا مى كند.ما از آن
بيم داريم كه تو و مردم قبيله ات هم به سرنوشت ما دچار شوى.
بنابراين با وى سخن مگو، و چيزى از او مشنو.
طفيل مى گويد: به خدا چندان از اين سخنان گفتند كه تصميم
گرفتم چيزى از پيغمبر نشنوم و با وى سخن نگويم. تا جائى كه
پنبه در گوشهاى خود فرو بردم و به مسجدالحرام آمدم مبادا سخنان
پيغمبر را بشنوم. هنگامى كه وارد مسجدالحرام شدم ديدم پيغمبر
جنب كعبه ايستاده و نماز مى گزارد. رفتم و نزديك حضرت نشستم و
خدا خواست كه قسمتى از سخنانش را در حال نماز بشنوم. سخنان
خوبى بود.
در آن حال به خود گفتم واى بر من. من كه شاعرى انديشمندم و
مى توانم سخنان خوب و بد را از هم تميز دهم، چرا گوش ندهم كه
اين مرد چه مى گويد؟ گوش مى دهم اگر ديدم آنچه مى گويد خوب است
مى پذيرم، و چنانچه بد بود اعتنا نمى كنم.
به دنبال آن چندان صبر كردم تا پيغمبر نماز را تمام كرد و
برخاست تا به خانه برود. من هم به دنبال او رفتم و با او وارد
خانه اش شدم.
در آنجا گفتم: اى محمد! همشهريان تو درباره ات سخنانى به من
گفتند، و چندان مرا ترساندند كه پنبه در گوش هايم فرو بردم تا
سخنان تو را نشنوم، ولى خدا خواست كه شنيدم و سخنان خوبى هم
شنيدم.
حال منظورت را بازگو تا بدانم چيست. پيغمبر، اسلام را به من
عرضه داشت، و آياتى از قرآن را تلاوت فرمود. به خدا تا آن روز
سخنى به خوبى و چيزى معتدل تر از آن نشنيده بودم.
متعاقب آن مسلمان شدم و گواهى به يگانگى خدا و نبوت پيغمبر
دادم. سپس گفتم يا رسول الله! من در ميان قبيله ام مورد احترام
هستم و سخن مرا مى شنوند.مى خواهم مراجعت كنم و آنها را به
اسلام دعوت نمايم. از خدا بخواه كه مرا يارى كند. پيغمبر هم
دعا كرد.
هنگام مراجعت همين كه وارد خانه ام شدم، پدرم كه پيرى
سالخورده بود جلو آمد. ولى من گفتم: پدر از من فاصله بگير! چون
من ديگر تناسبى با تو ندارم و تو هم تناسبى با من ندارى.
پدرم گفت: فرزند! براى چه؟
گفتم: من مسلمان شده ام و از دين محمد پيروى مى كنم.
پدرم گفت: فرزندم! دين من دين توست.
گفتم: پس برو و غسل كن و لباسهايت را طاهر نما سپس بيا تا
آنچه را از اسلام مى دانم به تو بياموزم.
پدرم رفت و غسل كرد و لباسش ر اطاهر نمود، آن گاه آمد و من
اسلام را براى او شرح دادم و او هم مسلمان شد.
به دنبال آن زنم پيش امد. به او هم گفتم: از من دور شو! كه
من ديگر باتو نمى توانم آميزش داشته باشم.
زنم گفت: براى چه، پدر و ماردم به قربانت؟!گفتم: اسلام ميان
من و تو جدائى انداخته است، من تابع دين محمد هستم.
زنم گفت: من هم بر دين تو خواهم بود.
گفتم: پس برخيز برو و مقابل بت «ذى شرى » بايست و از او
بيزارى بجو.
زنم گفت: قربانت گردم. نمى ترسى كه بت «ذى شرى » گزندى به
بچه ها وارد سازد؟
گفتم: نه، اين را ضمانت مى كنم. زنم رفت و غسل كرد و آمد و
من هم اسلام را بر او عرضه داشتم و او نيز مسلمان شد.
سپس افراد قبيله دوس را دعوت به اسلام كردم، ولى ديدم كمتر
كمتر تربيب اثر مى دهند. به مكه بازگشتم و خدمت پيغمبر اسلام
رسيدم و گفتم يا رسول الله! قبيله دوس چنانكه بايد دل به اسلام
نمى دهند. درباره آنها دعا فرما. پيغمبر فرمود: خدايا قبيله
دوس را هدايت كن. برگرد به سوى قبيله ات و آنها را دعوت كن و
مدارا نما.
من هم به قبيله برگشتم و همچنان آنها را دعوت به اسلام مى
كردم تا اينكه پيغمبر به مدينه هجرت كرد، و هنگامى كه حضرت در
جنگ خيبر بود با هفتاد هشتاد خانواده مسلمان از قبيله دوس
آمديم و خدمت پيغمبر رسيديم. پس از آن پيوسته در خدمت پيعغمبر
بودم تا اين كه شهرمكه فتح شد. در آن روز من به پيغمبر گفتم:
يا رسول الله! مرا بفرست تا بت «ذوالكفين » را آتش بزنم ...(
سيره ابن هشام - جلد 2 ص 256)
ولادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها)
به گفته «امين الدين طبرسى » دانشمند بزرگ ما: «مشهور در
روايات شيعه اين است كه حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) در سال
پنجم بعثت بيستم جمادى الاثانى در شهر مكه متولد گرديد،و هنگام
وفات پيغمبر (صلى الله عليه و آله)هيجده سال و هفت ماه داشته
است. ( اعلام الورى، باب فضائل حضرت زهرا سلام الله عليها)
پيشواى محدثين شيعه ثقة الاسلام كلينى دركتاب شريف «كافى »
نيز مى نويسد: ولادت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) دختر پيغمبر
(صلى الله عليه و آله) پنجسال بعد از بعثت آن حضرت اتفاق
افتاد.( اصول كافى، ج 1 ص 457)
مؤلف «كشف الغمه » على بن عيس اربل دانشمند مطلع به نقل از
«ابن خشاب بغدادى، متوفى به سال 567 ه در كتاب «تاريخ مواليد و
وفيات اهلبيت عصمت » به اسناد خود از امام محمد باقر (عليه
السلام) روايت مى كند كه فرمود: «فاطمه عليها السلام پنجسال
بعد از آشكار شدن نبوت پيغمبر و نزول وحى، متولد گرديد، در
وقتى كه قريش خانه كعبه را مى ساختند. و چون آن حضرت وفات.
يافت هيجده سال و هفتادو پنج روز از سن مباركش مى گذشت.( كشف
الغمه فى معرفة الائمة ج 1 ص 449)
از آنجا كه قريش پنجسال قبل از بعثت به تعمير خانه خدا
پرداختند، احتمال مى رود كه راوى، كلمه «قبل از آشكار شدن نبوت
پيغمبر » را به (بعد) اشتباه گرفته باشد،و چنانكه بعضى گفته
اند سن حصرت هنگام وفات 23 سال بوده، ولى دردنباله حديث كه
تصريح مى كند حضرت 18 سال بوده، ولى در دنباله حديث كه تسريح
مى كند حضرت 18 سال و 75 روز داشته اين احتمال را سست مى
گرداند. مگر اينكه بگوئيم اين نتيجه گيرى هم از راوى بوده است.
سن حضرت زهرا (عليها السلام) را تا 28 سال هم گفته اند ولى
مشهور همان قول اول است كه مسطور گرديد.
البته بايد توجه داشت كه در حديث معتبر پيغمبر فرموده است:
رشد دخترم فاطمه، هر سال آن به اندازه رشد دو سال دختران ديگر
بوده است، و با اين توصيف ازدواج حضرت فاطمه زهرا (عليها
السلام) با على (عليه السلام) در سن 9 سالگى كه از لحاظ تناسب
اندام و عقل و درايت در حد دختر 18 ساله بوده هيچ اشكالى ايجاد
نمى كند، بخصوص كه از زندگانى كوتاه آن حضرت و شخصيت ممتازش به
خوبى پيدا است كه او دختر استثنائى بود، و ساير دختران را نمى
توان به آن وجود مقدس مقايسه نمود.
شيعه و سنى روايت كرده اند كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و
آله) بارها دخترش فاطمه زهرا (عليها السلام) را در حضور مهاجر
و انصار «بانوى بانوان جهان از آغاز خلقت تا پايان روزگا» و
«بهترين زنان جهان » و «بهترين زن بهشتى » خواند.( اما ابنتى
فاطمة فهى سيدة نساء العالمين،من الاولين و الاخرين،فاطمة خير
نساء العالمين، فهى حوراء انسية و خير نساء اهل الجنة.)و اين
بزرگترين افتخارى است كه به نقل شيعه و سنى نصيب يك زن در عالم
شده است.
و هم در احاديث فريقين آمده است كه هر وقت حضرت زهرا (عليها
السلام) به حضور پدرش پيغمبر خدا مى رسيد، حضرت به احترام او
برمى خاست، و دست او را مى بوسيد.
عايشه همسر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) مى گويد: «هرگاه
فاطمه وارد مى شد بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) حضرت از جا
برمى خاست و سر او را مى بوسيد، و در جاى خود مى نشانيد.
در كششف الغمه از كتاب «معالم العتره » حافظ عبدالعزيز
جنابذى دانشمند بزرگ عامه نقل مى كند كه عايشه گفت: هيچ كس را
در گفتار شبيه تر از فاطمه به پيغمبر نديدم. هرگاه وارد مى شد
بر پيغامبر(صلى الله عليه و آله) حضرت به احترام وى برمى خاست
ودست او را مى گرفت و مى بوسيد، و در جاى خود مى نشانيد.
و هم عايشه مى گويد: هر وقت پيغمبر به شوق بهشت مى افتاد
فاطمه را مى بوسيد و مى بوئيد و مى فرمود: بوى بهشت را از
فاطمه استشمام مى كنم. و مى افزود: فاطمه سرآمد زنان بهشت است.
فاطمه انسانى آسمانى است.! ( نگاه كنيد به اعلام الوراى طبرسى
- باب ششم، و كشف الغمه اربلى، باب فضائل فاطمه زهرا عليها
السلام، و فضائل الخمسه، من الصحاح السته.)
آزار رساندن قريش به نو مسلمانان
در تاريخ اسلام مى خوانيم كه آن دسته از مسلمانان نخستين كه
در مكه مسلمان شدند، سخت تحت تعقيب و فشار و شكنجه مشركان مكه
كسان بت پرست خود بودند. آنها با همه آزار و عذابى كه ديدند،
همچنان ثابت قدم ماندند، و در راه حفظ دين و ايمان خود دچار
مشكلات طاقت فرسائى شدند. تا جائى كه حتى عده اى با وضعى
دردناك به شهادت رسيدند و نام نيكى در صفحات تاريخ مجاهدان و
مبارزان راه حق از خود به يادگار گذاردند. چنان كار بر آنها
سخت گذشت كه روزى خباب بن ارت گفت: يا رسول الله دعا كن خدا ما
را نجات دهد. فرمود: شتاب مكنيد. پيش از شما مردانى بوده اند
كه آنها را با شانه هاى گداخته آهنين شكنجه مى دادند، و با اره
به دو نيم مى كردند معهذا از دين خود برنگشتند. به خدا كار
اسلام چنان بالا بگيرد و مسلمانان آنقدر آزادى پيدا كنند كه
سوارى از صنعا به حضرموت مى رود و غير از خدا از كسى بيم
ندارد.(1) تاريخ يعقوبى - جلد 2 ص 16)
بعضى از اين نو مسلمانان چون داراى عشيره بودند، عشيره آنها
روز تعصب قبيله اى نمى گذاشتند افراد متنفذ قبائل ديگر به آنها
صدمه برسانند، بلكه گاهى خودشان كسان و فرزندان مسلمان شده خود
را تحت فشار مى گذاشتند، يا به زندان مى انداختند و به زنجير
مى كشيدند تا مگ دست از دين جديد بردارند، و به اعتقاد پدران
خود بازگردند. حتى بر اثر شكنجه پنج نفر از جمله ابوقيس بن
وليد نبن مغيره و ابو قيس بن فاكة بن مغيره از اسلام برگشتند و
اين آيه: «الذين تتوفيهم الاملائكة ظالمى انفسهم ...» درباره
آنها نازل شد.( ماخذ سابق)
ولى افراد مسلمان شده كه فاقد عشيره و قبيله بودند، و نيز
نيروئى نداشتند كه از خود دفاع كنند، مبتلا به انواع مصائب و
صدمات شدند.بعضى را به زندان مى افكندند،برخى را با كتك و
شكنجه جسمى تحت فشار قرار مى دادند، و عده اى را تشنه و گرسنه
گذاشته رها مى كردند، يا در آفتاب طاقت فرسا نگاه مى داشتند،
باشد كه از دين اسلام برگردند، و از پيروى پيغمبر منصرف شوند.
نام اين آزاد مردان و آزاد زنان مسلمان مجاهد در تاريخ اسلام
آمده است، و از آنها به نيكى و قهرمانى ياد شده است. و اينان:
اول - بلال بن رباح حبشى است. پدر و مادر او از اسيران حبشه
و خود وى در مكه متولد شده بود. بلال غلام «امية بن خلف » از
سران قريش بود كه پيشتر از وى نام برديم.
امية بن خلف، بلال غلام خود را سخت شكنجه مى داد. و به وى
تكليف مى كرد تا از اعتقاد به خداى يگانه باز گردد.
براى تامين اين منظور اميه بن خلف هنگام ظهر بلال را مى
آورد بيرون مكه و در آن گرماى كشنده و آفتاب سوزان، او را بر
رو و پشت مى افكند به روى سنگلاخ ها يا صخره هاى داغ و سنگى
بزرگ هم روى سينه اش مى نهاد و مى گفت: همين طور بايد بمانى تا
مرگت فرا رسد يا از محمد برگردى و «لات » و «عزى » خدايان ما
را پرستش كنى. ولى بلال همه اين عذاب ها را تحمل مى كرد و در
زير شكنجه پى در پى مى گفت: احد احد خدا خداى يگانه است، يگانه
است.
بلال بنابر نقل سحيح توستط شخص پيغمبر (صلى الله عليه و
آله) از اميه بن خلف خريدارى شد و آزاد گرديد،و اينكه مشهور
است ابوبكر او را خريد و آزاد گردانيد مقرون به صحت نيست.
دوم - عمار ياسر و پدر و مادرش. عمار خود و پدر و مادرش از
مبلغين نخستين بودند كه وقتى پيغمبر در خانه ارقم بن ابى ارقم
بود، بعد از سى و چند نفر كه مسلمان شدند، اسلام آوردند.
كافران قريش عمار و پدر و مادرش را به «ابطح » مى بردند، و
در وقت ظهر و گرماى طاقت فرسا شكنجه مى دادند. روزى پيغمبر از
كنار آنها گذشت و فرمود: «اى خاندان ياسر! ثابت قدم باشيد كه
ميعاد شما بهشت است ».
سرانجام «ياسر» در زير شكنجه جان داد. زن او «سميه » چون
ابوجهل را به درشتى و خشونت مخاطب ساخت، ابوجهل هم با حربه اى
كه در دست داشت به قلب وى فرو كوفت و او را كشت. سميه نخستين
زن مسلمانى بود كه به شهادت رسيد.
سپس به سراغ خود عمار آمدند و او را سخت تحت شكنجه قرار
دادند. گاهى مدتها در آفتاب نگاهش مى داشتند، و زمانى سنگى
گداخته به روى سينه اش مى نهادند، و در هر فرصت به وى مى
گفتند: رهايت نمى كنيم مگر اين كه به محمد ناسزا بگويى و لات و
عزى خدايان ما را به نيكى ياد كنى. عمار هم چنين كرد و آنها
نيز او را رها كردند.
از آن پس عمار آمد نزد پيغمبر و گريه سرداد. پيغمبر پرسيد
عمار! چه خبر! عمار گفت: خبر بدى يا رسول الله! سپس ماجرا را
نقل كرد و تاسف خود را اظهار داشت كه براى حفظ جانش ناگزير شده
است به خواست آنها گردن نهد.
پيغمبر فرمود: در باطن، دل خود را چگونه مى بينى؟ عمار گفت:
مى بينم كه لبريز از ايمان است. پيغمبر فرمود: اى عمار! اگر
باز هم تو را تحت فشار گذاشتند به همين گونه پاسخ ده، و جان
خود را حفظ كن. در اين هنگام اين آيه راجع به عمار نازل شد:
«الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان » عمار در سال 38 هجرى
در جنگ صفين شهيد شد.
سوم - خباب بن ارت. پدر وى از قبيله بنى تميم و مردى از
نواحى جنوب عراق بود. مردمى از قبيله «ربيعه » او را اسير
كردند و آوردند مكه و به شخصى به نام «سباع بن عبدالعزى خزاعى
» فروختند.
خباب ششمين كسى بود كه به پيغمبر گرويد، و اين نيز پيش از
آن بود كه پيغمبر به خانه «ارقم بن ابى ارقم » در آيد. همين كه
كفار قريش پى بردند اين مرد بى كس مسلمان شده است، او را
گرفتند و به سختى شكنجه دادند.
كفار، «خباب » را برهنه مى كردند و با پشت به روى ريگهاى
تفتيده مى انداختند. گاهى نيز او را لخت كرده و به روى سنگ
داغى كه در زير آن آتش افروخته بودند، انداخته و شكنجه مى
دادند. در اثناى شكنجه سرش را بر مى گرداندند و از وى مى
خواستند آنچه آنها مى خواهند بازگو كند، ولى خباب مقاومت مى
كرد و تسليم نمى شد. خباب به سال 36 هجرى در كوفه از دنيا رفت.
چهارم - صهيب رومى. وى رومى نبود. علت اينكه او را «رومى »
خوانده اند اين بود كه رومى ها اسيرش كردند و فروختند. و گفته
اند كه چون سرخ رو بوده است. وى را رومى خواندند. صهيب نيز از
كسانى بود كه سخت درراه خدا شكنجه ديد. بعد از مهاجرت پيغمبر
به مدينه، وقتى صهيب خواست به مدينه برود، سران قريش مانع
شدند.صهيب هر چه داشت به آنها داد تا هفتاد سالگى در مدينه
وفات يافت.
پنجم - عامر بن فهيره. اين مرد غلام طفيل بن عبدالله ازدى
برادر مادرى عايشه دختر ابوبكر بود. عامر پيش از آنكه پيغمبر
به خانه «ارقم » درآيد، مسلمان شد، او نيز از كسانى است كه در
راه خدا سخت شكنجه ديد ولى از دين برنگشت.
عامر دروقتى كه پيغمبر در «غار ثور» به سر مى برد و آهنگ
مدينه داشت، گوسفندان ابوبكر را مى آورد جلو غار و بدين گونه
به پيغمبر و ابوبكر كه همراه حضرت به غار آمده بود، شير مى داد
تا تغذيه كنند.سپس با پيغمبر به مدينه آمد و در بين راه كار
پيغمبررا انجام مى داد.
عامر در جنگ بدر و احد شركت جست. در واقعه «بئرمعونه » به
سال سوم هجرى شهيد شد واو درآن موقع چهل سال داشت. گويند: وقتى
نيزه به او اصابت كرد گفت: به خداى كعبه رستگار شدم، و به
دنبال آن درگذشت. هنگام دفن، بدن او را نيافتند تا با بقيه
شهداى اسلام كه شصت تن بودند و در آن حادثه به شهادت رسيدند،
دفن كنند. به همين جهت گفتند: فرشتگان او را دفن كردند.
ششم - ابوفكيهه. نام وى «افلح » بوده و بعضى هم «يسار» گفته
اند.
وى برده صفوان بن امية بن خلف.بود. ابوفكيهه به اتفاق بلال
مسلمان شد. امية بن خلف او را هم گرفت و بندى به پايش بست و
دستور داد به روز زمين بكشند، سپس افكند به روى ريگهاى سوزان.
در آن هنگام جعلى از لاى سنگها بيرون آد و از كنار او گذشت.
امية بن خلف به وى گفت: آيا اين خداى تو نيست؟ ابوفكيهه همان
طور كه با بدن خون آلود و خسته و كوفته در ميان ريگهاى داغ
افتاده بود ، پاسخ داد: خداى من «الله » است كه پروردگار من و
تو و اين جعل مى باشد!
سپس امية بن خلف طنابى به گردن آن مرد مبارز افكند و سخت
كشيد تا او را خفه كند. برادرش ابى بن خلف كه پيشتر از وى نام
برديم ايستاده بود و منظره را تماشا مى كرد. «ابى » گفت:
بيشتراو را شكنجه بده تا محمد بيايد و با سحر و جادويش او را
نجات دهد. چندان او را شكنجه دادند تا پنداشتند كه مرده است.
ولى او نمرده بود، و جان سالم بدر برد.
و هم گفته اند كه رؤساى «بنى عبد الدار» او را شكنجه دادند.
چون غلام آنها بود. از جمله سنگى بر روى سينه اش نهادند و
چندان نگه داشتند كه زبانش از دهانش بيرون زد، ولى تسليم
خواسته هاى مشركان نشد، و دست از اسلام برنداشت. سرانجام به
مدينه هجرت كرد و پيش از جنگ بدر زندگانى را وداع گفت.
هفتم - لبنيه كنيز بنى مؤمل بن حبيب بن عدى بن كعب. اين زن
مسلمان با ايمان تحت تعقيب عمبر بن خطاب بود. عمر پيش از آن كه
مسلمان شود اين زن بينوا را مى گرفت و شكنجه مى داد تا بگويد
از اسلام برگشتم، سپس او را رها مى ساخت و مى گفت: اين كه تو
را رها ساختم براى اين است كه بيشتر ناراحتى ببينى، و «لبينه »
مى گفت: تو هم اگر مسلمان نشوى خدا همين بلا را بر سرت مى
آورد.
هشتم - زنيره. اين زن كنيز «بنى عدى » بود، و عمر كه از
مردان اين خانواده بود، او را به جرم مسلمانى شكنجه مى داد. و
گفته اند كه او كنيز «بنى مخزوم » بود و توسط ابوجهل از سران
بنى مخزوم شكنجه مى ديد تا بر اثر شكنجه نابينا شد. ممكن است
اين زن مسلمان بى پناه توسط هر دوى آنها شكنجه شده باشد. وقتى
در زير شكنجه ابوجهل زجركشيد تا نابينا شد، ابوجهل به وى گفت:
اين شكنجه را خدايان ما «لات » و «عزى » به تو دادند.
«زنيره » پاسخ داد كه «لات » و «عزى » چه مى دانند كه
پرستندگان آنها كيستند؟ اين يك امتحان آسمانى است، و خداى من
قادر است چشم مرا دوباره بينا كند. چون روز بعد از خواب
برخاست، خداوند بينائيش را به او برگدانيد، وقتى قريش آگاه
شدند، گفتند: اين از جادوى محمد است!
نهم - نهديه.نخست كنيز «بنى نهد» بود، سپس كنيز زنى از
قبيله «بنى عبدالدار»شد، و اسلام آورد. خانم وى، او را شكنجه
مى داد و مى گفت: تو را رها نمى كنم مگر اين كه ياران محمد تو
را از من خريدارى كنند. يكى از اصحاب او را خريد و آزاد كرد.
دهم - ام عبيس يا «ام عنيس ». اين زن كنيز قبيله «بنى زهره
» بود. اسود بن عبد يغوث او را شكنجه مى داد تا اينكه يكى از
مسلمانان او را خريد و آزاد كرد.( كامل بن اثير -جلد 2 ص 45 -
47)