پيغمبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله)
بنا برمشهور و بر اساس بيشتر احاديث شيعه در روز هفده ربيع
الاول «عام الفيل » يعنى سالى كه قوم فيل براى تخريب خانه كعبه
و اشغال مكه به حجاز آمدند، مطابق 580 ميلادى در شهر مقدس مكه
معظمه متولد گرديد. اكثر علماى عامه ولادت پيغمبر را در را در
دوازده ربيع الاول دانسته اند. از ميان دانشمندان ما شيخ كلينى
در گذشته سال 329 ه و جمعى ديگر نيز ولادت حضرت را روز جمعه
دوازده ربيع الاول مى دانند.
پدرش عبدالله كوچكترين پسران عبدالمطلب بود، پيغمبر بنابر
مشهور دو ماه بعد از رحلت پدر متولد شد، به همين جهت او تحت
سرپرستى جدش عبدالمطلب قرار گرفت، و عبدالمطلب طبق رسوم بزرگان
قريش او را به زنى صحرانشين به نام «حليمه » كه از نجابت و
لياقت خاصى برخوردار بود سپرد، تا به وى شير داده و در آغوش
صحرا و فضاى باز و محيط آزاد پرورش دهد، و از بيمارى و احيانا
وباى شهر مكه در امان باشد.
بدين گونه محمد (صلى الله عليه و آله) در صحرا و ميان قبيله
«بنى اسد» كه حليمه نيز از آنها بود پرورش يافت. هر چند گاه
حليمه او را به مكه مى آورد و باز به صحرا برمى گردانيد، و چون
به سن پنج سالگى رسيد او را به مكه برگردانيد و تحويل جدش
عبدالمطلب داد، و از وى پاداش نيكو يافت.
«آمنه » مادر جوانش در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله
همسر خود شريك بود. برادران و كسان او در شهر مدينه مى زيستند،
ولى پدر «آمنه » با خانواده اش مدتى بود كه در مكه اقامت
داشتند.
در همان سال كه حليمه محمد (صلى الله عليه و آله) را به مكه
باز گردانيد، آمنه براى ديدار كسانش و زيارت تربت شوهر فقيدش
همراه طفل پنج ساله خود راهى نثرب و شهر مدينه شد. اقامت آنها
درمدينه يك ماه طول كشيد. هنگام بازگشت در ميان راه مادر
پيغمبر نيز وفات يافت و در نقطه اى به نام «ابوا» در نزديكى
مكه مدفون گشت.
پيغمبر چهار سال بعد تحت كفالت جدش عبدالمطلب بسر برد و چون
درنه سالگى او عبدالمطلب نيز زندگانى را وداع گفت، طبق وصيت
عبدالمطلب، به خانه عمويش ابوطالب آمد و عمو و همسر او فاطمه
دختر اسد بن هاشم با آغوش باز سرپرستى محمد بن عبدالله را كه
برادرزاده ابوطالب و عموزاده همسرش بود و هر سه داراى يك خون
بودند، به عهده گرفتند. اهميت پرستارى صميمانه اين عمو و زن
عمو از «محمد» تا آنجا بود كه وقتى ابوطالب در سال دهم بعثت
وفات يافت پيغمبر دنبال جنازه او مى گريست و مى گفت: عمو بعد
از تو من بكجا بروم؟ و چون فاطمه دختر اسد در مدينه رحلت كرد،
پيغمبر فرمود: امروز مادرم وفات كرد!
علامه مجلسى مى نويسد: شيعه اماميه اجماع و اتفاق نظر دارند
كه ابوطالب و آمنه دختر وهب و عبدالله بن عبدالمطلب، و نياكان
پيغمبر تا آدم (عليه السلام) همگى با ايمان و خداپرست بودند.»
(بحار الانوار چاپ جديد ج 15 ص 3) سفر پيغمبر به شام
در سن دوازده سالگى محمد (صلى الله عليه و آله)، ابوطالب
آهنگ سفر شام و تجارت شمال داشت، محمد نيز با اصرار همراه عمو
و ديگر تجار عرب راهى آن سفر طولانى و پر مشقت گرديد. در اين
سفر در شهر «بصرى » واقع در سرزمنى اردن، پيغمبر با راهبى به
نام «بحيرا» يا «جرجيس » كه در كنار شهر در دير خود مى زيست،
برخورد نمود. هنگامى كه كاروان تجار قريش به سوى دير راهب پيش
مى آمد، بحيرا ديد كه قطعه ابرى بر سر آن پسر بچه سايه افكنده
است، و هرچه كاروانيان پيش مى آيند، قطعه ابر نيز مانند چترى
بر سر او سايه افكنده است.
اين معنا موجب شد كه بحيرا تمام اعضاى كاروان و تجار را به
دير خود دعوت كند،كه از جمله ابوطالب و همان پسر بچه نيكبخت
بود. در دير، راهب تمام حركات پسربچه را زير نظر گرفت و به دقت
در وى نگريست. سرانجام متوجه شد كه او همان پيغمبر موعود تورات
و انجيل است. بحيرا به ابوطالب گفت: اين پسر بچه را يا به شام
نبرد، زيرا كه اگر يهود او را شناختند به وى صدمه مى زنند، و
يا اگر به شام مى برد كاملا مواظب او باشد.
پس از اين ديگر اطلاع درستى از پيغمبر نداريم، جز اين كه در
خانه ابوطالب به سر مى برد، و ابوطالب عمويش و همسر او فاطمه
دختر اسد ابن هاشم، همچون پدر و مادرى دلسوز و مهربان به
پرستارى و پذيرائى از «محمد» يتيم عبدالله همت گماشتند.
ابوطالب در ميان كليه فرزندان عبدالمطلب از همه عاقل تر و
داناتر بود، مردى سخنور و شاعر و چنانچه گفتيم با عبدالله پدر
پيغمبر از يك مادر بود. فاطمه همسر و دختر عموى او نيز زنى
خردمند و با شخصيت بود. آنها نخستين پسر عمو و دختر عمو از
دودمان هاشم بودند كه با هم ازدواج كردند.
پيغمبر هميشه فاطمه را مادر خطاب مى كرد، و ابوطالب را پدر
خود مى دانست. به عبارت ديگر اين مرد و زن چنانچكه مى بايد در
نگاهدارى و پرورش برادرزاده و عموزاده خود، سعى بليغ به عمل
آوردند. به همين جهت نيز حقى عظيم بر مسلمين و جهانيان دارند.
درباره شخصيت ممتاز ابوطالب در جاى خود سخن خواهيم گفت.
شركت پيغمبر در جنگ فجار
جنگ هاى فجار ازحوادث مشهور عهد جاهليت و دوران قبل از
اسلام است. موضوع اين بود كه گفتيم عرب كه پيوسته در صحارى
سوزان خود به غارتگرى و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد كرده
بودند كه چهار ماه رجب، دى القعده، دى الحجه و محرم دست از جنگ
و كشتار بكشند، و در بازارهايخود به خريد و فروش وو مفاخرت و
شعر و خطابه بپردازند. ولى چهار بار حرمت احترام ماه هاى حرام
شكسته شد، و اعماليانجام گرفت كه كار به جنگ كشيد. فجار از
فجور يعنى اعمال ناشايستى گرفته شده است كه در آن ماه هاى
محترم به وقوع پيوست.
در چهارمين جنگ فجار كه تا چهار سال ادامه يافت، پيغمبر هم
شركت داشت. سن پيغمبر در ايام جنگ چهارم به اختلاف روايات
چهارده يا پانزده يا بيست سال بوده است.
شايد اين اختلاف روايات به واسطه مدت اين جنگها پديد آمده
است كه شراره آن در مدت چهار سال شعله ور بود.
جنگ در ميان قبيله هوازان و قريش و قبيله كنانه همپيمان
قريش روى داد. پيغمبر در اين جنگ كه تمام افراد پير و جوان
قبيله قريش به طرفدارى از همپيمان خود «كنايه » شركت داشتند،
در گرما گرم جنگ تيرهاى دشمن را از عموهايش برطرف مى ساخت.
معناى اين سخن اين است كه شخصا به طرف كسى تبر اندازى نكرد، و
كسى را نكشت و تنها از جان عموها دفاع مى كرد.
پيمان جوانمردان
يكى از خاطرات جالبى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از
ايام جوانى خود داشت، و گاه گاهى از آن با خوشى و مسرت ياد مى
كرد، شركت آن حضرت در پيمانى به منظور دفاع از مظلومان و
ستمديدگان بود كه در تاريخ اسلام به نام «حلف اللفضول » مشهور
است.
«حلف » به معناى پيمان و «فضول » جمع فضل است، و معناى هر
دو كلمه «پيمان فضل ها» است. بنا بر مشهور علت اين نامگذرى اين
بود كه پيش از آن ايام، پيمانى ميان سه نفر از قبيله «جرهم »
كه نام هر سه «فضل » بود بسته شده بود، و فضل ها تعهد كرده
بودند كه به يارى مظلومان برخيزند. به همين جهت پيمان آنها به
خاطر اسامى اعضاى پيمان «حلف الفضول » خوانده شد. از آنجا كه
بعدها در زمان رسول اكرم نيز چنين پيمانى منعقد گرديد، به ياد
پيمان نخست، آن نيز به «حلف الفضول » موسوم گشت.
نظر ديگر اين است كه وقتى در زمان پيغمبر اين پيمان توسط
جوانمردان قريش بسته شد، خردمندى از قريش گفت: اين عده وارد
فضل از اين امر شدند، و از اينجا «حلف الفضول » يا پيمان
جوانمردان خوانده شد.
موضوع اين بود كه مردى از «يمن » كالائى براى فروش به مكه
آؤرد، «عاص بن وائل » پدر عمرو عاص معرئف همكار معاويه كه از
طرف او به حكومت مصر رسيده، از قبيله بنيسهم به ظاهر آن را
خريد، ولى وقتى مرد يمنى براى دريافت وجه آن به وى مراجعه
نمود، عاص بن وائل از پرداخت قيمت و استرداد اصل مال سرباز زد.
مرد يمنى از او به مردان قبيله بنى سهم شكايت برد و استمداد
نمود، ولى به خاطر نفوذى كه عاص بن وائل داشت هيچ كس ترتيب
اثرى به شكايت او نداد.
مرد يمنى چون اين ديد، آمد نزديك «حجر الاسود» و فرياد
برداشت، و از مظلوميت خود ناله سرداد. سپس به ميان ساير قبائل
قريش رفت و استمداد كرد، اما نتوانست حس ترحم آنها را
برانگيزد! مرد يمنى كه اين را ديد بالاى كوه ابوقبيس و در وقتى
كه افراد متنفذ قريش در پيرامون كعبه اجتماع كرده بودند، با
صداى رسا فرياد مظلوميت برداشت، سپس از كوه به زير آمد، و روى
به جمع قريش نهاد.
در آن جمع زبير بن عبدالمطلب يكى از عموهاى پيغمبر (صلى
الله عليه و آله) برخاست، و به ميان قبائل بنى هاشم و بنى
مصطلق و بنى زهره و بنى اسد و بنى تميم گشت، و به جلب حمايت
آنها از مرد مظلوم پرداخت. در نتيجه مردانى از اين قبايل در
خانه «عبدالله بن جدعان » كه از مردان نامى قريش و بزرگسال و
كريم النفس و مورد احترام عموم بود، گرد آمدند، تا درباره
اتفاق سوئى كه در ماه حرام (ذى القعده) كنار خانه خدا براى مرد
غريبى پيش آمده بود، چاره جوئى كنند.
در اين جمع پيغمبر آينده اسلام كه در آن وقت بيست ساله و به
روايتى بيست و پنج ساله بود هم شركت داشت. مذاكرات اين مجلس
گذشته از دفاع از حق مرد يمنى ، ابعاد وسيعى يافت، و به عقد
پيمانى انجاميد كه بعدها به عنوان بهترين كار قريش در زمان
جاهليت شهرت گرفت. يعنى همان «پيمان جوانمردان » يا «حلف
الفضول ».
اعضاى پيمان درمنزل «عبدالله بن جدعان » تعهد كردند كه از
آن پس درمحيط مكه هر اتفاق سوئى رخ دهد، چه براى غريب يا قريب
باشد و چه آزاد و بنده، درمقام دفاع برخيزند، حق طرف را از
متعدى بگيرند و از وى دفع ظلم كنند. خواه ظالم و متعدى از طبقه
بالا باشد يا پائين اهل شهر باشد يا بيگانه. علاوه بر اين،
جوانمردان حاضر در مجلس تعهد نمودند مردم مكه را به كارهاى نيك
تشويق كنند، و از اعمال طشت بر حذر دارند، تا بدين گونه هر
گونه رفتار ناپسند و مظاهر ظلم و ستم را از مكه ريشه كن سازند.
پس از اين تعهد و عقد پيمان، حاضران مجلس به خانه عاص بن
وائل رفتند، و مال مرد يمنيرا از وى گرفتند، و به صاحبش مسترد
داشتند. سالها بعد در زمانى كه پيغمبر به مقام نبوت رسيده بود و در
مدينه به سر مى برد، به اين كار افتخار مى كرد و مى فرمود: من
در خانه عبدالله بن جدعان در پيمانى شركت نمودم كه آن را از
داشتن بهترين كالاها دوست تر دارم، اگر در اسلام نيز مرا در
پيمانى مانند آن دعوت نمايند اجابت مى كنم.(فقد شهدت فى دار
عبدالله بن جدعان حلفا لو دعيت به فى الاسلام لاجبت.)
ازدواج با خديجه
در دورانى كه پيغمبر سنين بين بيست تا بيست و پنج سالگى را
مى گذرانيد، ابوطالب از خديجه دختر خويلد بانوى نامدار قريش كه
از نجابت و اصالت و عقل و فهم و درايت فراوان برخوردار و در
نياى چهارم (قصى بن كلاب) با پيغمبر شريك بود، تقاضا نمود
سرمايه اى در اختيار بردارزاده اش «محمد» بگذارد، تا او نيز
خود به كار تجارت اشتغال ورزد. خديجه از ارث پدر، و دو همسر
متوفاى خود ثروتى اندوخته بود، و مانند بسيارى ديگر از زنان
مكه با آن تجارت مى كرد. به اين معنا كه نمايندگانى مى گرفت تا
با سرمايه او داد ستد كنند.
خديجه كه وصف «محمد بن عبدالله » جوان محبوب مكه را به
عنوان «محمد امين » شنيده بود، شخصا از «محمد» خواست به ديدن
او برود، وقتى «محمد» آمد خديجه گفت: آنچه موجب شده است من
شيفته تو شوم و مهر و محبت تو را صادقانه به دل گيرم، صداقت و
امانت و اخلاق شتوده تو است. به همين جهت حاضرم سرمايه اى دو
برابر آنچه به ديگران مى دهم در اختيارت بگذارم تا شخصا اقدام
به تجارت كنى. علاوه دو غلام خود را نيز به تو مى سپارم تا در
اين سفر تجارى همراه تو باشند و در كارها تو را يارى نمايند.
خديجه به غلامان خود دستور داد كاملا تحت فرمان «محمد»
باشند، و هنگام بازگشت هرچه از وى در سفر ديده اند، گزارش
دهند. «محمد» با مال التجاره خديجه همراه سايربازرگانان مكه راهى
سفرشام شد در اين سفر همه تجار سود بردند، به خصوص، «محمد» كه
بيش از ديگران سود برد. در بازگشت «ميسره » غلام خديجه به وى
كه از كارهاى محمد در سفر جويا شده بود، گفت: تمام كارهاى او
حساب شده و منظم و بر اساس عقل و درايت است. ميسره توضيح داد
كه وقتى يكى از تجار از محمد خواست به دو بت «لات » و «عزى »
سوگند ياد كند، محمد گفت: «چيزى در نزد من پست تر از لات و عزى
نيست » و چون در شهر «بصرى » راهبى محمد را ديد كه در سايه
درختى نشسته است، گفت: «اين همان پيغمبرى است كه در تورات و
انجيل راجع به او بشارت هاى زيادى خوانده ام »!
نجابت محمد بن عبدالله كه از اصيل ترين قبايل عرب «بنى هاشم
» بود، و استعداد و لياقت و شخصيت ممتاز و شهرتى كه در امانت
دارى داشت، او را زبانزد خاص و عام كرده بود.به طورى كه «محمد
امين » خوانده مى شد. اين اخبار و گزارش ها توام با قامت موزون
و قيافه خوش تركيب و رخسار زيبا و دوست داشتنى وى كه چون با
كسى سخن مى گفت، يا با ديدگان سياه و براق و نافذ خود، به كسى
مى نگريست، در دل طرف، توليد محبت مى كرد، همگى باعث شد كه
خديجه شيفته حسب و نسب و لياقت و سخصيت و خصال پسنديده او شود.
همين جهات نيز موجب گرديد كه خديجه زنى به نام «نفيسه » دختر
«عليه » واسطه قرار دهد تا آمادگى او را براى ازدواج با محمد
به اطلاع وى برساند.
بعضى از مورخان معتقدند كه خديجه خود موضوع را با «محمد
امين » در ميان گذاشت، و به گفته «ابن هشام » مورخ مشهور به وى
گفت: «عموزاده من! به واسطه خويشاوندى كه ميان من و تو وجود
دارد، و عظمت و احترامى كه در نزد قوم خود دارى، و امانت و
خوينيكو و راستگوئى كه در تو هست، مى خواهم صريحا به تو بگويم
كه مايلم به همسرى تو درآيم ».
پيغمبر موضوع را با ابوطالب عمويش در ميان گذاشت، و ابوطالب
نظر موافق خو را اعلام داشت «نفيسه » بانوى واسطه نيز آمادگى
«محمد امين » را به خديجه خبر داد، و به دنبال آن مجلس عقد
باشكوهى در خانه خديجه تشكيل شد.
تمام بزرگان قريش و اشراف مكه در مجلس عقد شركت داشتند.
خديجه در اطاق مجاور در ميان بانوان مكه نشسته بود، و جريان
مجلس را زير نظر داشت. ابوطالب به نمايندگى از طرف پيامبر ورقة
بن نوفل پسر عمو و نماينده خديجه را مخاطب ساخت، و خطبه عقد را
به طرزى معقول و حكيمانه خواند و از جمله گفت: «برادرزاده من
محمد بن عبدالله با هر مردى از قريش كه مقايسه شود، بر او
برترى دارد. هرچند فاقد مال و ثروت است، ولى مال و ثروت مانند
سايه، زائل مى شود، اما اصل و نسب چيزى است كه مى ماند...»
وربة بن نوفل به نمايندگى از سرف خديجه در پاسخ ابوطالب
گفت: «كسى از قريش منكر فضل شما بنى هاشم نيست. ما از صميم دل
ميل داريم كه دست به ريسمان فضليت و رافت شما بزنيم ».
پس از آن خديجه به كابين چهار صد دينار، برايمحمد بن
عبدالله جواب محبوب بنى هاشم و چهره درخشان مكه عقد شد.
سپس «محمد» از خانه ابوطالب به خانه خديجه همسر خود آمد، و
زندگى جديدى را آغاز كرد.
«محمد» در اين وقت بيست و چهار يا بيست و پنج سال داشت.
خديجه نيز بنابر مشهور 39 يا 40 سال داشته است و كمتر از اينها
هم گفته اند.
دانشمند مشهور ابن شهر اشوب مازندرانى، مى گويد: احمد
بلاذرى و ابوالقاسم كوفى (از علماى عامه) در كتابهاى خود، و
سيد مرتضى دانشمند بزرگ شيعه در كتاب «الشافى » و شيخ طوسى در
«تلخيص الشافى » روايت كرده اند كه وقتى پيغمبر (صلى الله عليه
و آله) با خديجه ازدواج كرد، خديجه دختر بود(مناقب آل ابيطالب
ج 1 ص 159)به همين جهت سن خديجه را 25 سال و 28 و 30 سال هم
گفته اند.(تاريخ خميس، ج 1 ص 264 سيره حلبيه ج 1 ص 140)
ولادت على (عليه السلام)
هنگامى كه پيغمبر آينده اسلام به سن سى سالگى رسيد، حادثه
اى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از هرجهت بى نظير بود، و بيش
از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مى شد. اين حادثه بزرگ ولادت
على (عليه السلام) در خانه كعبه بود كه گدشته از عموم
دانشمندان شيعه، جمعى از علماى منصف عامه نيز آن را اعتراف
دارند.
علامه فقيد معاصر شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد: «آقا مهدى
بن محمد تقى بن ابراهيم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه
ازاحفاد سيد دلدار على هندى دانشمند و فقيه مشهور شيعه در ديار
هند، در كتاب «على و الكعبه » كه در 44 صفحه چاپ شده است، از
22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مى كند كه تصريح كرده اند على
(عليه السلام) در كعبه متولد شده است.
و هم مى گويد: علامه ميرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه
(از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «اميرالمؤمنين و الكعبه
» در اثبات ولادت حضرت امير در بيت الحرام را تاليف نموده كه
در باب خود كتابى ابتكارى است.(الذريعه الى تصانيف الشيعه ج 2
ص 352)
علامه امينى به تفصيل پيرامون ولادت على (عليه السلام)
دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عاليقدر عامه حاكم
نيشابورى در كتاب «مستدرك صحيحين » ج 3 ص 483 نقل مى كند كه
گفته است: «اخبار به تواتر رسيده كه فاطمه دختر اسد،
اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه
زائيد.(وقد تواتر الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت اميرالمؤمنين
على بن ابيطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.)
و از كنجى شافعى دركتاب «كفايه » نقل كرده كه از طريق ابن
نجار از حاكم نيشابورى روايت نموده كه گفته است: «امير
المؤمنين على بن ابيطالب درمكه در خانه خدا، شب جمعه سيزدهم
ماه رجب سى سال گذشته از عام الفيل متولد گرديد. نه قبل و نه
بعد از وى مولودى در بيت الله الحرام جز او متولد نگرديد، و
اين كرامتى براى آن حضرت بو به خاطر مقام با عظمت او بود.»
به پيروى از وى، احمد بن عبدالرحيم دهلوى مشهوربه «شاه ولى
الله » پدر عبدالعزيز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشريه »
(تحفه اثنى عشريه كتابى بزرگ در در شيعه است، و هموطن او سيد
عاليقدر مير حامد حسين نيشابورى هندى كتاب باعظمت «عقبات
الانوار» را در رد آن نوشت.) در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته »
نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد اميرالمؤمنين
على را در درون كعبه زائيد. آن حضرت درروز جمعه سيردهم ماه رجب
سى سال بعد ار عام الفيل در كعبه متولد گرديد، و هيچ كس جز او
نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگرديد».
شهاب الدين سيد محمود الوسى صاحب تفسير كبير در كتاب شرح
قصيده عينية عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذيل اين بيت قصيده
او در مدح مولاى متقيان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن
مكة عندالبيت اذ وضعا
مى نويسد: «اينكه امير كرم الله وجهه در خانه خدا متولد
شده، در دنيا امرى مشهور، و در كتب فرقين سنى و شيعه ذكر شده
است ».
تا آنجا كه مى گويد: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا
متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله
مسلمين است متولد گردد. سبحان من يضع الاشياء فى مواضعها و هو
احكم الحاكمين (الغدير ج 6 ص 22)
در تكميل سخن نغز شهاب الدين دانشمند و مفسر بزرگ سنى مى
گوئيم جالبتر اينكه امام ائمه مسلمين حضرت اميرالمؤمنين على
(عليه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه » قبله همه
مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نيزدرمحراب مسجد كوفه خانه
خدا ربت خورد كه بر آثرآنبا فرق شكافته به افتخار شهادت نائل
گرديد. شيعيان جهان نيز اين افتخار را يافته اند كه چنين مولود
مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمين و خليفه بلافصل پيغمبر
خاتم (صلى الله عليه و آله) بدانند.
در كعبه شد پديدار و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و
حسن ختام وى جلال الدين محمد دوانى فيلسوف مشهور درگذشته سال
908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شيعه
شده است، در كتاب فارسى «نور الهدايه فى اثبات الولايه » مى
نويسد: «اين كه جمهور اهل سنت از ميان تمام صحابه پيغمبر فقط
به على (عليه السلام) «كرم الله وجهه » مى گويند (يعنى گرامى
باد رخسار او) به دو علت است:
يكى اين كه در ميان صحابه تنها على (عليه السلام) بوده است
كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نايستاد و كرنش
نكرد، و ديگر اين كه نشته اند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر
على (عليه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله
(صلى الله عليه و آله) درا مى ديد، ناگهان به احترام آن حضرت
برمى خواست و اداى احترام مى كرد.
پيغمبر آينده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى
نيستم براى من اين طور از جا برخيزى، فاطمه گفت: به خدا قسم
هرگاه شما را مى بينم،جنينى كه در شكم دارم طورى جابجا مى شود
كه مرا ناگزير مى سازد از جا بلند شوم!(كتاب نور الهدايه جلال
الدين به ضميمه شرح زندگانياو تاليف نويسنده اين سطور به طبع
رسيده است. به آنجا مراجعه شود.)
فاطمه مادر على (عليه السلام) و دختراسد بن هاشم، يعنى دختر
عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستين همسرانى بودند كه به
هاشم نسبت مى رساندند. اين بانوى بزرگزاده كه افتخار پرستارى
از پيغمبر خدا را داشت، در روز 13 رجب آن سال كه درد زائيدن
بروى فشار وارد ساخت، آمد و در مقابل كعبه، خانه خدا ايستاد و
گفت: پروردگار! تو را به عظمت اين خانه و به مقام كسى كه آن را
بنا كرده است، سوگند مى دهم درد زائيدن را بر من آسان گردان!
كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب ديدند ناگهان ضلع بالاى
حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف
ديوار بهم آمد.(اين نقطه تا اين اواخر در ديوار كعبه مشخص بود.
بيشتر زائران شيعه هنگام طواف خانه كعبه چون به آن نقطه مى
رسند كه هنوز هم علامتى دارد آن را مى بوسند.)موضوع بلافاصله
دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسيد، و همه منتظر بودند
ببينند سرانجام آن ماجراى شگفت انگيز چه خواهد بود.
همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم
كسانى كه پيرامون كعبه گرد آمده بودند ديدند ديوار كعبه از
همان جا بار ديگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه
نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بيرون آمد.
همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به
خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان ديگر برترى داد. زيرا هيچ زنى تا
كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند.
ولى خداوند خانه اش را در اختيار من گذاشت تا فرزند خود را
در آن جايگاه مقدس بزايم (راجع به ولادت على عليه السلام
دركعبه و خانه خدا گذشته از «الغدير» به كتب ياد شده متن هم
مراجعه شود، و چه خوبست كه يكى از دانشمندان، آنها را در كتابى
به فارسى و عربى منتشر سازد.)سپس به خانه آمد. پيغمبر آينده
اسلام كه از ماجرا اطلاع يافته بود، در خانه ابوطالب بود.
نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستين بارى كه چشم گشود،
لحظه اى بود كه پيغمبر ضمن تبريك به زن عمويش نوزاد را از آغوش
او گرفت و اولين نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله عليه و
آله) بود.
پيغمبر صورت نوزاد را بوسيد و نام او را «على » گذارد، و به
عمو و زن عمويش مژده داد كه نوزاد، آينده اى بس درخشان دارد.
به گفته شاعر: صدف آسا جهان آفرينش درخشان گوهرى والا گهر
زاد ز بعد قرنها گيتى هنر كرد كه اينسان قهرمانى باهنر
زادپدرها بعد از اين هرگز نبينند كه ديگر مادرى اينسان پسر زاد
فرى بر مادر نيكو سرشتش غزال ماده گوئى شير نر زاد
نصب حجر الاسود توسط پيغمبر(ص)
در زمانى كه پيغمبر آينده اسلام سى و پنج ساله بود، خانه
كعبه به وسيله سيل مهيبى كه از كوه هاى مجاور مكه سرازير شده
بود، ويران شد. رؤساى قريش اجتماع كردند و ديوار كعبه را بار
ديگر بالا آوردند. چون در آن روزها يك كشتى مصرى در نزديكى مكه
به ساحل برخورد كرده و درهم شكسته بود، بزرگان قريش چوبهاى آن
را خريدند و كار ساختمان سقف كعبه را به وسيله يك نجار مصرى كه
ساكن شهر مكه بود با آن چوبها به انجام رساندند.
نوبت به آن رسيد كه «حجرالاسود» را در جاى خود كار گذارند.
افراد سرشناس قبيله «عبدالدار» و «عدى » در صدد برآمدند كه
نگذارند اين افتخارنصيب ديگران شود.
بدين گونه ميان بؤساى قريش بر سر كار گذاشتن «حجرالاسود»
اختلاف افتاد، و موجب تعصيل كار شد. بيم آن مى رفت كه بر سر آن
موضوع نزاع سختى درگيرد. در آن ميان «ابوامية بن مغيره مخزومى
» كه پيرى سالخورده و محترم بود، پيشنهاد كرد به منظور رفع
غائله همگى توافق كنند نخستين كسى كه از در مسجدالحرام از سمت
كوه صفا وارد شود، او را به حكميت بپذيرند. همه حاضران اين راى
را پذيرفتند، و چشم به درى كه از سمت صفا باز مى شد دوختند.
لحظه اى نگذشت كه «محمد امين » نمودار گرديد، و قريش شاد شدند،
و گفتند: محمد امين است، به حكميت او رضا مى دهيم!
وقتى موضوع را به حضرت اطلاع دادند، دستور داد، گليمى
آوردند و با دست خود «حجر الاسود» را برداشت و به نمايندگى از
طرف قبائل عرب و مردم قريش در آن نهاد، سپس دستور داد، سران
قبائل اطراف پارچه را بگيرند و ببرند به محل نصب آن نزديك ركن
يمانى. همين كه نزديك آوردند، «محمد» آنرا گرفت و در جاى خود
كار گذاشت و بدين گونه غائله در ميان هلهله و شادى عموم خاتمه
يافت. در حقيقت محمد امين رؤساى بقيه قبائل را نيز در كار
گذاشتن حجرالاسود شركت داد.!
در آن ايام اين كار را يكى از دلائل عقل و تدبير و هوش و
فراست محمد امين جوانمرد محبوب قريش به شمار مى آورند.
فرزندان پيغمبر(ص)
مشهور اين است كه پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) از
حضرت خديجه كبرى داراى دو پسر و چهار دختربوده است. پسران نخست
قاسم بود كه به نام او پيغمبر را «ابوالقاسم » مى گفتند. پسر
دوم موسوم به عبدالله بوده كه چون بعد از بعثت متولد شد او را
طيب و طاهر ناميدند. برخى از مورخان خاصه و عامه، طيب و طاهر
را به تربيب لقب قاسم و عبدالله دانسته اند، و بعضى هم گفته
اند هر دو نام پسر سوم پيغمبر بوده، و عده ديگر اسامى پسر سوم
و چهارم رسول خدا دانسته اند. مى دانيم كه پيغمبر در مدينه از
«ماريه » همسر مصرى خود صاحب پسرى ديگر به نام ابراهيم شد كه
در 18 ماهگى درگذشت.
دختران هم زينب، رقيه، ام كلثوم، و حضرت فاطمه (سلام الله
عليها) بودند. در بعضى از روايات شيعه و سنى زينب ام كلثوم و
رقيه را از همسران قبلى خديجه دانسته اند، و بنا بر نقلى كه
خواهرزادگان خديجه بوده اند.
ابن شهر اشوب ازكتابهاى «الانوار» و «البدع » نقل مى كند كه
رقيه و زينب دختران «هاله » خواهر خديجه بودند.(مناقب آل
ابيطالب ج 1 ص 159)
در هر صورت قاسم و ساير دختران منسوب به پيغمبر پيش از بعثت
متولد شدند، و فقط فاطمه زهرا (سلام الله عليها) بنابر مشهور
مولود اسلام و يادگار دوران بعد از نبوت پيغمبر است.
پيغمبر با ثروت خديجه چه كرد؟
درست روشن نيست ثروت خديجه چقدر بوده است. تصور نمى رود كه
مال فراوانى داشته است. چنانكه پيشتر گفتيم در آن روزگار مرد و
زن قريش در تجارت شركت داشتند و درسرمايه و سود و زيان تجارت
مكه در سوريه و فلسطين و مصر و يمن و حبشه و احيانا حيره سهيم
بودند.
اگر هم خديجه مال فراوانى داشته كه از پدر و دو شوى سابق
خود به ارث برده، و سود تجارت هم بر آن افزوده بود، باز چندان
نبوده كه شهرت يافته، بلكه او هم مانند بسيارى از زنان مكه
ثروت نسبى داشته است.
آنچه مسلم است خديجه هر چه داشت به پيغمبر بخشيد، و حضرت
نيز به اعتراف دوست ودشمن كسى نبود كه مال و ثروت بيندوزد، و
چيزى براى روز مبادا نگهدارد.
هر كس به او روى مى آورد، دست خالى بر نمى گشت. از حال
مستمندان و افراد تهيدست بى خبر نبود. خديجه خود نيز چنين بود.
اينك كه مرد نمونه مكه همسر او شده است، باز خانه وى ملجا
نيازمندان و مايه اميد دردمندان است. در مواقع قحط و غلا كه به
واسطه نيامدن باران، اهل باديه در سختى به سر مى بردند، حليمه
مادر رضاعى پيغمبر به مكه مى آمد و به فرزند شيرداده خود سر مى
زد، و محمد امين او را سخت عزيز مى داشت. عبايش را زير پاى او
پهن مى كرد و با وى به گفتگو مى نشست، و چون آهنگ بازگشت مى
كرد، به نحو شايسته اى به وى مساعدت مى نمود.
اگر هم چيزى ازمال خديجه باقى مانده بود، به طور حتم و
چنانكه در پاره اى از احاديث آمده، درمدت اقامت اجبارى سه ساله
در «شعب ابيطالب » به مصرف محاطه شدگان رسيد. و اينكه شهرت
دارد (و بيشتر از شايعات بيگانگان است) و مى گويند: اسلام با
مال خديجه و شمشير على(عليه السلام) پيشرفت كرد، شايعه و تهمتى
بيش نيست.
دين پيغمبر قبل از بعثت
دراعتقاد ما جامعه شيعه و پيروان خاندان نبوت، پيغمبر اسلام
از آغاز زندگى و پيش از آن كه رسما پيغمبرى خود را اعلام كند،
معصوم و پيغمبر بوده است. خواوند روح القدس را مامور حفاظت او
كرده بود، و در مدت چهل سال پيش ازرسالت و بعثت، با شريعت خود
عمل مى كرد. بنابر اين پيرو دين و شريعت پيغمبر ديگرى نبوده
است.
كتاب خدا (قرآن) و سنت خود آن حضرت نيز گواه بر آن است.
دليل ما از قرآن مجيد نخست اين آيه شريفه است: «بدين گونه
ما روح را براى اينكه وحى ما را به تو برساند به فرمان خود به
سوى تو فرستاديم، در آن وقت تو نمى دانستى كتاب آسمانى چيست و
ايمان كدام است »(و كذلت اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت
تدرى ما الكتاب و لا الايمان (سوره شورى آيه 51)
آنچه ازكتاب و سنت در تفسير آيه مزبور استفاده مى شود اين
است كه روح، در اين آيه «روح القدس » است، نه جبرئيل.
خدا روح القدس را مامور حفاظت پيغمبر و ائمه معصومين كرده
بود. اين آيه گواه ماست: «خداوند مراتبى دارد، و داراى عرش
عظيم است، روح را به امر خود بر هر كسى از بندگانش كه بخواهد
مى فرستد، تا مردم را از روز برخوردها (قيامت) بترساند»(رفيع
الدرجات دوالعرش يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده
لينذر يوم التلاق. (سوره مؤمن آيه 15)
از آيات قرآنى استفاده مى شود كه القاى «روح القدس » مشترك
بين انبيا و رسولان بوده است. يعنى خدا او را مامور حفاظت و
مراقبت از همه آنها كده بود. روايات شيعه مى گويد: پس از آخرين
پيامبر «روح القدس » مامور نگهدارى و حفاظت از ائمه اطهار بوده
است. در رواياتى كه كلينى در «كافى » نقل مى كند امام على
االنقى (عليه السلام) مى گويد: پس از پيغمبر خاتم ديگر روح
القدس به آسمان برنگشت و او در ميان ماست.
امير مؤمنان على (عليه السلام) درنهج البلاغه مى فرمايد: از
لحظه اى كه پيغمبر را از شير گرفتند خدا بزرگترين فرشته از
فرشتگان خود را قرين او نمود تا اخلاق برجسته و صفات پسنديده
را شب و روز به وى بياموزد. من پيوسته در كنار پيغمبر بودم، هر
روز ازصفات ممتازش دانشى به من مى داد، و امر مى كرد در هركارى
از وى پيروى كنم پيغمبر (پيش از بعثت) مدتير در هر سال در كوه
حرا به سر مى برد. در آن حال من او را مى ديدم، ولى ديگر جز من
او را نمى ديد.(و لقد قرن الله به صلى الله عليه و آله من لدن
ان كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و
محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل
اثر امه يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما و نامرنى بالاقتداء
به. و لقد كان يجاور فى كل سنة بحراء فاراه و لا يراه غيرى
(خطبه فاصعه).)
از اين سخن على (عليه السلام) كاملا پيداست كه پيغمبر پيش
از بعثت هم حالت پيغمبرى داشته است ولى مامور نبوده قوم را
باخبر گرداند. اين كار به طور رسمى در چهل سالگى حضرت اتفاق
افتاد كه شرح آن را خواهيم نگاشت.
درباره عيسى بن مريم هم قرآن مى گويد: او در گهواره پيغمبر
بود. يحيى نيز در همان زمان كودكى، پيغمبر بوده است. بنابراين
پيغمبر خاتم كه از آنها برتر است به طريق اولى بايد قبل از
بعثتو رسالت ظاهرى داراى مقام نبوت باشد. بايد توجه داشت كه
«نبى » با «رسول » فرق دارد.
نبى كسى است كه از جانب خدا اخبار غيبى به وى مى رسد، يا به
وسيله جبرئيل و يا روح القدس. ولى رسول كسى است كه بايد اخبار
الهى را به مردم برساند، و رسالت خود را ايفا كند. عيسى و يحيى
در زمان كودكى نبى و پيغمبر بودند، ولى در آن سن و سال براى
تبليغ و اداى رسالت، ماموريت نداشتند.
پيغمبر خاتم نيز چنين بود. او از آغاز كودكى به وسيله روح
القدس با الهامات غيبى آشنائى داشت، و از تعاليم دينى و احكام
آسمانى با خبر بود، و خود بر وفق آن عمل مى كرد، ولى مامورنبود
آن را به آگاهى قوم برساند. اين ماموريت در سن چهل سالگى به وى
محول شد.
خداوند درباره عيسى مى فرمايد: ما به عيسى پسر مريم علائم
نبوت داديم، و او را با روح القدس تاييد كرديم.(و اتينا عيسى
بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس - سوره بقره آيه 87 و
252) كه كاملا مى رساند، پيش از رسميت يافتن مقام رسالتش با
تاييدات الهى و ارتباط با روح القدس، مورد توجه خاص خداوند
بوده است.
بايد دانست كه روح القدست جبرئيل نيست. زيرا خداوند درباره
جبرئيل مى فرمايد: «قرآن را روح الامين بر قلب تو نازل كرد»
(نزل به روح الامين على قلبك سوره شعرا آيه 192) و مى فرمايد:
«جبرئيل قرآن را بر قلب تو به امر خدا نازل كرد»(قل من كان
عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله. سوره بقره آيه 96)
بنابر اين كا جبرئيل اين بود كه قرآن را بر قلب پيغمبر نازل
مى كرد، نه اين كه خود وى مامور مراقبت از حضرت باشد. اين
ماموريت را روح القدس به عهده داشت.
محدث بزرگوار كلينى در «كافى » از ابوبصير ار امام صادق
(عليه السلام) روايت مى كند كه در تفسير آيه «و كذلك اوحينا
اليك روحا من امرنا» فرمود: خداوند فرشته اى بزرگتر از جبرئيل
و ميكائيل خلق نمود، و او با رسول خدا بود. به وى خبر مى داد و
او را حفظ مى كرد، و بعد از آن حضرت، با ائمه است.
براى اطلاع بيشتر از چگونگى وضع پيغمبر قبل از بعثت لازم
است. آنچه را شيخ طوسى - سرآمد فقهاى شيعه و دانشمندان عاليقدر
اسلامى متوفاى سال 460 هجرى - دركتاب پرارج «عدة الاصول » گفته
است، در اينجا بياوريم; شيخ طوسى مى نويسد: « پيغمبر نه قبل از
نبوت و نه بعد از آن پيرو دين پيغمبران پيش از خود نبوده است.
هر عملى را كه او انجام مى داده، ازجانب خدا به وى الهام مى
شده است.قبل از بعثت امور خاصى به آن حضرت وحى مى شد.» عموم
دانشمندان شيعه در اين خصوص اتفاق نظر دارند، و اجماع آنها نيز
حجت است.
بيشتر متكلمان عدليه (يعنى معتزله و شيعه) مانند ابوهاشم و
ابوعلى (جبائى) عقيده دارند كه پيغمبر تابع شريعت پيش از خود
نبوده است. بلكه آنچه عمل مى كرده است به خود وى وحى مى شده
است.
دليل ما اين است كه پيغمبر اسلام به اعتقاد عموم مسلمين از
همه انبياء افضل بوده است. به همين جهت نيز نمى بايد فاضل پيرو
مفضول باشد.
اگر بگويند از كجا بدانيم كه پيغمبر قبل از بعثت هم از ساير
انبيا افضل بوده است؟ مى گوئيم كه هيچ كس افضليت حضرت را مربوط
به وقت معينى ندانسته است. بلكه گفته است پيغمبر در تمام دوران
زندگى از ولادت تا وفات از همه انبياء افضل و برتر بوده است.
ادله اى كه مخالفين دارند از جمله اين آيه است: «آن گاه به
تو وحى كرديم كه از آيين پاك ابراهيم پيروى كن »(ثم اوحينا
اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا سوره نحل آيه 123) آيه دوم;
«پس با هدايت آن پيغمبران، پيروى كن »(فبهدايهم اقتده سوره
انعام آيه 89)
آيه سوم; «ما تورات را نازل نموديم كه در آن هدايت و نور
است، و پيغمبران حكم به آن مى كنند»(انا انزلنا التورية فيها
هدى و نورا يحكم بها النبيون. سوره مائده آيه 44)به نظر مى رسد
اين سه نظر آها را تاييد كند و برساند كه پيغمبر وضيفه ه داشته
است كه از اديان سابق پيروى نمايد.
ولى بايد توضيح داد كه «ملت ابراهيم » توحيد و عدل بوده نه
احكام و قوانين دينى. بنابر اين ترجمه آيه آن است: «اى پيغمبر!
به تو وحى كرديم كه در يكتا پرستى و عدالت گسترى ازآئين
ابراهيم پيروى كن ». به دليل آيه; «هركس از ائين ابراهيم سرباز
زند، خود را به نادانى زده است »(و من يرغب عن ملة ابراهيم الا
من سفه نفسه. سوره بقره آيه 130) در اين آيه باز لفظ «ملت » با
كهار رفته است، و مى دانيم كه آنچه موجب مى شود كسى كه از ملت
ابراهيم سرباز زند و متصف به «سفاهت » گردد، عقليات است. در
آيه دوم نيز منظور از هدايت انبياى سابق، استدلال هاى عقلى
آنها براى اثبات توحيد و يگانگى خداست كه پيغمبر خاتم نيز بايد
از همان راه وارد شود و با همان منظق مردم را به خداى يگانه
فراخواند.
راجع به آيه سوم بايد گفت هدايت و نورى كه در تورات بوده
است، چيزى است كه همه انبيا پيش از موسى و بعد از او بر اساس
آن حكم مى كردند، و نمى توان آن را حمل بر شرعيات كرد.
فتال نيشابورى دانشمند مشهور شيعه در كتاب معروفش «روضة
الواعظين » مى نويسد: «طائفه شيعه اجماع دارند كه پيغمبر پيش
از بعثت درخفا پيامبر بود. از اول تكليف روزه مى گرفت، نماز مى
گزارد، عكس آنچه در ميان قوم معمول بود. وقتى به سن چهل سالگى
رسيد، خداوند به جبرئيل امر نمود بر پيغمبر فرود آيد و او را
به طور آشكار مامور ايفاى مقام رسالت خود سازد».
ميرزاى قمى از فقهاى بزرگ شيعه در كتاب «قوانين » در اين
باره مى نويسد: «حق اين است كه پيغمبر قبل از بعثت قمل به
احكام شرع مى نمود، ولى نه به دين پيغمبران پيش از خود. زيرا
ما آن حضرت را از همه انبيا برتر مى دانيم. اگر او پيرو دين
قبل از خود بود، مى بايد مفضول بر فاضل مقدم گردد، و آن هم از
نظر عقلى درست نيست.
ديگر اين كه اگر پيغمبر تابع شرع قبل ازخود بوده است، يا
اين وظيفه از راه وحى به وى ابلاغ شده بود، و يا به وسيله
علماى اديان. اگر بگوئيم از راه وحى بوده مى بايد قبل ازبعثت
مرسل باشد و اين درست نيست، و چنانچه علماى يهود و نصارا در آن
نقشى داشته اند، قطعا شايع مى شد، و يهود و نصارا به ان افتخار
مى كرد، و موضوع مكتوم نمى ماند.
علاوه شيعه و سنى روايت كرده اند كه پيغمبر فرمود: «من در
زمانى كه آدم در بين آب و گل بود (يعنى وقتى كه او را مى
سرشتند) پيغمبر بودم »(كنت نبيا و آدم الماء و الطين.)
علاوه بر اين وقتى عيسى در گهواره پيغمبر باشد، و يحيى در
كودكى به مقام نبوت برسد، پغمبر نبودن خاتم انبيا قبل از بعثت
با افضليت آن حضرت منافات دارد.
اينكه پيغمبر قبل از بعثت عمل به دين انبياء سابق نمى نموده
است، نيازى به ذكر ندارد. زيرا اگر چنين نباشد، مى بايد پذيرفت
كه آن حضرت كمبود داشته است، كه آن هم درست نيست. در اخبار هست
كه آن حضرت پيش از بعثت بعضى از اعمال و حج را معمول مى داشته
است. بعد از بعثت نيز حق اين است كه تابع شريعت پيش از خود
نبوده است. موافقت با آنها در بسيارى از اعمال، عين متابعت
نيست! آيات «ثم اوحينا اليك ان اتبع » و «فبهديهم » و «شرع لكم
من الدين ما وصى به نوحا» همه و همه حمل بر اصول عقايد مى شود،
نه فروع احكام و اعمال عبادى، وگرنه جايز نبود آن احكام نسخ
شود. بخصوص با ملاحظه آيه «و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من
سفه نفسه ».
همچنين منظور از«هدايت » در آيه «فبهديهم اقتده » كليه
امورى است كه همگان بر آن اتفاق دارند، و آن هم اصول عقايد
است، چون در غير اين صورت اديان مختلف بود. از همين جا پاسخ
ساير آياتى كه مخالفين دستاويز قرارداده اند، هم آشكار مى
گردد.
فخر رازى دانشمند مشهور سنى در كتاب «معالم اصول الدين » مى
نويسد: «حق اين است كه محمد پيش از نزول وحى پيرو هيچيك از
انبيا نبود. زيرا اديان پيش ازدين عيسى به وسيله دين وى منسوخ
شده بود. دين عيسى هم عنوان اصلى خود را به واسطه ناقلين آن كه
به خاطر اعتقاد به تثليث كافر بودند، از دست داده بود. از اين
رو آنچه به نام دين عيسى مانده بود، اعتبار نداشت و نمى شد به
آن اطمينان كرد. روى اين اصل مسلم است كه محمد پيش از بعثت بر
دين هيچ كس نبوده است »(حاشيه نقد المحصل (تلخيص المحصل) چاپ
مصر ص 111)
به توجه به آنچه مسطور گشت مى گوئيم: پيغمبر اسلام قبل از
بعثت به آنچه فرشته مامور خود، «روح القدس » به وى تلقين مى
كرد عمل مى نموده است، هر چند جزئيات آن اعمال را ندانيم و
تاريخ و احاديث اسلامى نقل نكرده باشد.
او دراصول اعتقادى همچون ابارهيم خليل يكتاپرست بوده است.
همه انبياء بعد از ابراهيمنيز چنين بوده اند، و به ورش او مى
رفتند، و در فروع عملى تابع الهاماتى بوده كه به وسيله روح
القدس به وى مى رسيده و آن را معمول مى داشته است.
پس او قبل از بعثت مانند عيسى و يحيى نبى و پيغمبر بود، اما
نه رسول و مامور به تبليغ! رسالت وى در سن چهل سالگى بر فراز
كوه حرا آغاز شد.
بهترين گواه بر اين كه پيغمبر قبل از بعثت مانند عيسى و
يحيى پيغمبر بوده است، حالات و روحيات اوست كه در تورايخ آمده
است. زيرا اين حالات و روحيات از كودكى و نوجوانى در محيط مكه
و ميان مردمى آنچنان،كاملا غير عادى مى نمايد، و نظير آن از
هيچيك از اقوام و بستگان خود او حتى عبدالمطلب جدش و عبدالله
پدرش و ابوطالب عمويش كه همگى يكتاپرست و موحد بودند، هم ديده
نشده و نقل نكرده اند(نگاه كنيد به گفتار دانشمند محترم آقاى
قاضى طباطبائى در كتاب «جنة الماوا».)
وضع عمومى پيغمبر قبل از بعثت
از آنچه تا كنون گفته شد به اين نتيجه مى رسيم كه پيغمبر
اسلام يك فرد به تمام معنا خودساخته بود. او زندگى را از صفر
شروع كرد. پيش از ولادت پدر جوانش وفات يافت. نج ساله بود
مادرش را نيز از دست داد. درنه سالگى سرپرست و غمخوار خود
عبدالمطلب جد بزرگوارش بدرود زندگانى گفت، و او به خانه عموى
بزرگوارش ابوطالب آمد. در سن دوازده سالگى همراه عمويش ابوطالب
به سفر تجارى شام رفت. در همان سن و سال چنان ممحبوبيت يافت كه
مردم مكه به وى لقب «امين » دادند.
محمد امين هرگز با مردم مكه و بزم هاى شبانه و عبش و نوشهاى
آنها ميانه اى نداشت. از آنها كناره مى گرفت و روى به خارج شهر
مى نهاد و در افكار عميقى فرو مى رفت. به پاس زحماتى كه عمويش
ابوطالب براى او متحمل شده بود، گوسفندان او را به چرا مى برد،
و در اطراف مكه چوپانى مى نمود.
هميشه مشغول به خود بود، و از وضع موجود رنج مى برد. رنج مى
برد كه چرا مردان و زنان مكه آلوده اند، و اوقات گرانبهاى خود
را به ميگسارى و بى بند و بارى مى گذرانند؟ رنج مى برد كه تا
كى اكثريت مردم مفلوك عرب بايد در منجلاب زندگى مرگ آور غوطه
ور باشند، و تا كى بايد در اين خواب طولانى به سر برند؟ هرچند
او فردى از قريش بود، ولى از راه و رسم بت پرستى و ماديگرى
آنها سخت در عذاب بود. عذابى كه پيوسته او را مى آزرد.
به طور خلاصه آداب و رسوم خرافى كه ميان اعراب جاهلى و به
خصوص مردم مكه و قريش معمول بود، چنان او را رنج مى داد كه
سالى چند بار پناه به دامنه كوه حرا مى برد، و در آنجا قله كوه
به تنهائى مى گذرانيد، و به عبادت خداوند اشتغال داشت.
 |
بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است.بعثت پيغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيشتر گفتيم كه پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند.
ميان مردم قريش و ساكنان مكه رم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى گذرانيدند.(سيره ابن هشام - ج 1 ص 154 سيره ابن هشام كه آنرا قديمترين تاريخ حيات پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله دانسته اند، تلخيص از «سيره النبى ص » تاليف محمد بن اسحاق بن يسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است كه ابن حجر عسقلانى شافعى در كتاب «تقريب » رمى به تشيع او نموده است. ابن هشام، يعنى عبدالملك بن هشام حميرى، خود در سال 218 ه وفات يافته است.) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.
نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبر اكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى رسيد، به پاى كوه حراء مى رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى گذشتند، يا به آنجا مى رفتند، طعام مى كرد.(سيره حلبه - ح 1 ص 381)
به طورى كه تواريخ اسلام گواهى مى دهد،پيغمبر نير پيش از بعثت به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را معمول مى داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى گرفت، و به نقطه خلوتى مى رفت، و به تفكر و تامل مى پرداخت.
پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله بنياسد تحت مراقبت دايه خود «حليمه » قرار داشت نيز باز بازى كردن با بچه ها دورى مى گزيد و به كوه حراء مى آمد و به فكر فرو مى رفت.(همان كتاب - ج 1 ص 382) بنابراين انس وى به «كوه حراء» بى سابقه نبود.
در مدتى كه بعدها در «حراء» به سر مى برد،غذايش نان «كعك » و زيتون بود، و چون به اتمام مى رسيد، به خانه بازمى گشت ء تجديد قوت مى كرد. گاهى هم همسرش خديجه باريش غذا مى فرستاد. غذائى كه در آن زمان ها مصرف مى شد، مختصرو ساده بود.(همان كتاب - ج 1 ص 382)
پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى برد، و چون روز آخر باز مى گشت، نخست خانه خدا را هفت دور طواف مى كرد، سپس به خانه مى رفت.(تاريخ طبرى - ج 3 ص 1149 - سيره ابن هشام، ج 1 ص 155)
كوه حراء امروز در حجازبه مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى شود. حراء در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريبا درآخر شهر در كنارجاده به خوبى ديده مى شود. كوه هاى حومه مكه اغلب بهم پيوسته است و از سمت شمال تا حدود بندر «جده » واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.
اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات » و سرزمين «منا» وشهر «طائف » و از سوى ديگر به طرف «مدينه » كشيده شده است، با دره هاى و بيابان هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت فرساى خود شايد بهترين نقطه اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى برد.
كوه حراء بلندترين كوه هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمائى مى كند. هرچه بيننده به آن نزديك تر مى شود، مهابت و جلوه كوه بيشتر مى گردد. از ان بلندى د زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز درپشت بام ها و از توى اطاق هاى بعضى از طبقات ساختمان هاى مكه به خوبى پيدا است.
«غار حراء» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، تخته سنگى عضيم به روى دو صخره بزرگ ترى غلت خورده و بدين گونه تشكيل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدير است كه انسان مى تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.
غار حراء جائى نبوده كه هركس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقى كه ما نموده ايم پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حراء فى المثل در خيمه به سر مى برده و رهگذران را پذيرائى مى كرده و فقط گاهگاهى به قله كوه مى رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.
به طورى كه قبلا يادآور شديم، پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدائى مى شنيد، ولى كسى را نمى ديد.
هفت سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى ديد و تقريبا شش سال مى گذشت كه زمزمه اى از پيغمبر مى شنيد، ولى درست نمى دانست موضوع چيست؟
چون ازن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى كرد، خديجه مى گفت: «تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خوئى پسنديده دارى و در مهمان نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست.(سيره حلبيه - ج 1 ص 380 - 391)
هنگامى كه به سن سى و هفت سالگى ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حراء و ميان راه هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!
در يكى از روزها كه در دامنه كوه حراء گوسفندان عمويش ابوطالب را مى چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى زند و مى گويد: يا رسول الله! ولى به هرجا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد.(7) مناقب ابن شهر اشوب - ج 1 ص 44)
روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى انديشيد.مى انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نمده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كماليخودنانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش گذران و مال دوست و مال دار قريش در اين انديشه ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون بخت و نيازمند، تنها انديشه اى است كه آنها رد سر مى پرورانند...
اينك «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام سؤوليت بزرگ پيغمبرى آماده است. آيا در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوند عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد.
رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و تربيت خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت شكن خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر و مادر در مادر شكوفان و درخشان و فروزان است.
او از سلامتى كامل جسم و جان برخورداد بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد.(در زيارت وارث حضرت سيد الشهداء امام حسين عليه السلام مى خوانيم كه: «گواهى مى دهم تو نورى بودى در صلب هاى شامخ پدرانت و رحم هاى پاك مادرانت، به طورى كه ايام جاهليت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پليد خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».)
نگاهى به احاديث بعثت
دراينجا بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است،در تورايخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است،عايشه همسرپيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت; «اقرا باسم ربك الذى خلق » و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى » يا من خواننده نيستم; «لست بقارى ». جبرئيل سه با پيغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست بخواند!
در صورتى كه; اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هرچه او مى گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى; «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم » را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار بيراى يك كودك پنج ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!
از اين گذشته «وحى » به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبرنازل كرده است آن را آهسته تلفظ مى نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هرچه را جبرئيل مى گفته است پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!
ثانيا كسانى كه بعثت رابدين گونه نقل كرده اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسرپيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده اند، پنج سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.
ثالثا معلوم نيست جمله «بخوان به نام خدايت » كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفتم كه هر دوى آنها خلاف واقع است.
رابعا مگر خدا و جبرئيل نمى دانسته اند پيغمبر درس نخوانده بود و چيز نمى نوشته كه دو بار از وى مى خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى گويد: نمى توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى سابقه بوده است تا چه رسد به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله)!!
خامسا هيچ كدام از مفسران اسلامى نگفته اند چرا اولين سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحيم » نداشته است! بلكه همگى گفته اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اوايل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربك الذى خلق » تا «ما لم يعلم ».
سادسا دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى گويد: «وقتى پيغمبر از كوه حراء برگشت سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى » مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس ازآن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت خود هراسانم » و «خديجه او را برد نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى نوشت و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است » همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است.(حديث عايشه درباره آغاز وحى كه مستند همگى دانشمندان سنى و شيعى است در جزء اول «صحيح بخارى » و تفسير سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ايمان «صحيح مسلم نيشابورى » و تفسير سوره اقرا در «صحيح ترمذى » و سنن نسائى آمده است.)
علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث شده و مى نويسد: «مى بينيد كه اين حديث (حديث عايشه) صريحا مى گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى جاهى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى در آورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.»(كتاب «اجتهاد در مقابل نص » ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدين به قلم نويسنده اين سطور - ص 412)
در حديث ديگر مى گويد: «پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى خواست خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالت شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى گويد: «تختى مرصع روى كوه حراء گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبيا هستى »! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن چندش آور است.
راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت خاتم انبيا چسان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده اند!
ما پس از نقدى كه دانشمندا عالى مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بريك حديث بعثت (حديث عايشه) نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى وشيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احاديث بيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى باشد.
به همين جهت مى بينيم «برهان الدين حلبى » كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گوئى و سردرگمى موضوع افزوده است. («سيره حلبيه » جلد اول از33 تا 42)
ايراد ما به احاديث بعثت
كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده است، از درجه اعتبار ساقط مى باشد. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حراء» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت برداشته است، حوالت مى دهيم.(به يارى خداوند اين كتاب با تفصيل بيشترو تحقيق كامل در آينده منتشر خواهد شد.)
1- چنانكه گفتيم پيغمبر از زمان كدكى و ايام جوانى تا سى و هفت سالگى،بارها علائمى مى ديد كه از آينده درخشان او خبر مى داد. مانند ابريكه برسر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر «بصرى » در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وى مى گفت، و صداهائى كه مى شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!
2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى شود كه او را بگيرد تا به زمين نيفتد يا تقويت كند كه از شك و ترديد بدر آيد؟
3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدائى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!
4- تخت و تاج و ساير تشريفات تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هرگونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث به تقليد از تاج گذارى پادشاهان ايران، خواسته اند براى پيغمبر عربى هم در عالم خيال چنين صحنه اى بسازند!
واقعيت بعثت از ديدگاه شيعه
ماجراى بعثت بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى برد كه خاتم انبيا چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى هاى لازم از مجموع نقل ها به اين نتيجه رسيده ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث خاندان نبوت رسيده است، واقعيت بعثت را چنان روشن مى سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى كند.
از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى سازد، روايتى است كه ذيلا از لحاظ خوانندگان مى گذرد:
پيشواى دهم ما حضرت امام هادى (عليه السلام) مى فرمايد: «هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بودبه مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حراء مى رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى نگريست، و شگفتى هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى داد.
به اطراف آسمان ها نظر مى دوخت، و كرانه هاى زمينو درياها و دره ها و دشت ها و بيابان ها را از نظر مى گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى آموخت.
ازآنچه مى ديد، به ياد عظمت خداى آفريننده مى افتاد. آن گاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى وزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلبوى نمود، دل او را بهترين و روشنترين و نرمترين دلها يافت.
در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان ها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمان ها مى نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مى ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان ها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت.
در آن لحظه محمد (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هاله اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟
جبرئيل گفت: «نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدائى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت بزرگ است. خدائى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهائى ياد داد كه نمى دانست ». پيك وحى، رسالت خود را به انجام رسانيد، و به آسمان ها بالا رفت. محمد (صلى الله عليه و آله) نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى كرد،بى هوش شد، و دچار تب گرديد.
از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست خردمندترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى دانست.
در اين وقت خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه ها و صخره ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى رسيد، اداى احترام مى كرد. و مى گفت: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده اند، و آنها كه بعدها مى آيند برتر و زيباتر و پرشكوه تر و گرامى تر گردانيده است.
از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.
پس از آن نيز پيروانت به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب (عليه السلام) ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى گردند. دانش هاى تو به وسيله دروازه شهرستان حكمت و دانشت على بن ابيطالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى گردد.
به زودى ديدگانت به وجود دخترت فاطمه (سلام الله عليها) روشن مى شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى آيند.
عنقريب دين تو در نقاط جهان گشترش مى يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى دهيم، و تو آن را به برادرت على مى سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.
من در پيش خود گفتم: «خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى دهى كيست؟ آيا او پسر عم من است؟ ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت برترى خواهد داشت. («بحار الانوار» علامه مجلسى - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جديد.)
در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث شريف و نقل آن درتفسير سوره اقرا غافل مانده اند، با اى نكه نكات جالب و تازه اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.
ملاحظه مى كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم هائى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.
همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنانكه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدائى ».
خديجه كه از سالها پيش هاله اى از نور نبوت درسيما درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى.(مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36)
بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز كوه حراء از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبيا گرديد.
نظر ما در پيرامون بعثت پيغمبر (ص)
نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى كند، و
متاسفانه كسى توجه نكرده است،اين است كه همه مفسران اسلامى
نوشته اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج
آيه آغاز سوره «اقرا» بر پيغمبر نازل شد.
اين پنج آيه از «اقرا باسم ربك الذى خلق » آغاز مى گردد. و
به «مالم يعلم » ختم مى شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله » اين
سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است
يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته اند، و اگر نداشته است آيا
بعدها آمده است، يا طور ديگر بوده؟ همگى سؤالاتى است كه پاسخى
براى آن نمى بينيم.
ما پس از تحقيقا زياد به اين نتيجه رسيده ايم كه جبرئيل از
پيغمبر خواست آيه «بسم الله الرحمن الرحيم » را كه در آغاز
سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربك » نيز به همين معنا
است. باء «بسم » هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است يعنى
معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. درحقيقت جبرئيل پس از
قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم » از آن حضرت خواست كه نام خدا
يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آنرا به زبان
آورد. ولى چون پيغمبر درآغازكارو اولين برخورد با پيك وحى نمى
دانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مى خواست چگونه است،
پرسيد: ما اقرا؟ يعنى; چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم
چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و
گفت:«بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذير خلق -» يعنى
نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.
در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم
اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى باشد. ولى جاى كمال
تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره
«اقرا» نياورده اند. حديث اول دركتاب «كافى » باب (فضل قرآن)
است كه امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «نخستين چيزى كه بر
پيغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك
بود»!حديث دوم در «عيون اخلارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم
حضرت رضا (عليه السلام) روايت مى كند كه فرمود: «اولين بار كه
جبرئيل بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ
بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم
ربك الذى خلق ...»
حديث سوم در «محاسن برقى » ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روايت مى
كند كه گفت حضرت صادق (عله السلام) قرمود: هيچ كتابى ازآسمان
نازل نشد مگر اينكه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحيم »
بود.(مفاخر اسلام - تاليف نويسنده - ج 1 ص 368)
با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى گوييم كه پيك وحى
الهى سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت باشش
آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم » بود. و از
پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى; «بسم الله الرحمن الرحيم
» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز «بسم الله » بگويد و
سرآغاز كارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا
خواسته بود، هماهنگ سازد.
پس «اقرا بسم ربك » يعنى; نام خدايت را بخوان. مطابق نقل
على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل
مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق
». يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين «بسم الله
الرحمن الرحيم » است، و پيغمبر بار دوم «بسم الله » را براى
نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها
به ما دستورداده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول
بگوييد: «بسم الله الرحمن الرحيم ».
آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند،
چنين خواهد بود، كه مردم بى خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا
مى سازند.
به عبارت روشن تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى
و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله)
ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت كند فقط گفتن «بسم
الله الرحمن الرحيم » بود! بقيه آيات همان طور كه پيكوحى
مخواند مانند مواردبعديدردم در سيهه مقدس آن حضرت نقش مى بست و
ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا از حفظ كند. اين بود
واقعيت بعثت از زبان ائمه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم
السلام)، و توضيح ما به طور اجمال.
بعد از بعثت
آنچه شنيده ايم كه چون پيغمبر در روز مبعث از كوه حراء به
خانه آمد، وحشت زده و پريشان بود و گفت مرا بپوشانيد و خديجه
او را پوشانيد و پيغمبر به خواب رفت تا جبرئيل آمد و دومين
سوره را آورد، يعنى سوره «يا ايها المدثر» اينها همگى برخلاف
واقع و دون شان پيغبر ختمى مرتبت است.
امين الدين طبرسى مفسر بزرگ شيعه در تفسير «مجمع البيان »
مى گويد: «يا ايها المدثر» يعنى اى كسى كه در بستر خفته اى
برخيز و قوم خود را از عذاب خداوند بيم ده، و در اين راه سخت
كوشا باش. سپس روايت «دثرونى، دثرونى، زملونى، زملونى » را نقل
مى كند و بر آن ايراد گرفته و مى گويد:اين درست نيست. زيرا
خداوند با علائم روشن به پيغمبر وحى مى فرستد تا يعين پيدا كند
آنچه به وى رسيده از جانب خداوند است. پس از وحى هم نيازى به
چيزى ندارد كه او را تقويت كند و دچار بيم و هراس نمى شود، و
مضطرب نمى گردد. (مجمع البيان - ج 9 ص 384)
همين موضوع را علامه مجلسى در«بحارالانوار» نيز درذيل حديث
«دثرونى » آورده است و مانند امين الدين طبرسى آن را تخطئه مى
كند.(بحار الانوار - ج 18 ص 167)
آنچه از جمع بين احاديث صحيح و معتبر آغاز وحى، استفاده مى
شود اين است كه پس از نزول آيات اوائل سوره اقرا بر فراز كوه
حراء و اعلام مراسم پيغمبرى حضرت ختمى مرعبت (صلى الله عليه و
آله) همان روز يا روز ديگر كه وى درخانه خوابيده بود، يامى
خواست بخوابد، پيك وحى براى دومين بار آمد و سوره «مدثر» را
آورد و گفت: اى كسى كه خفته اى يا در لباس خواب هستى! برخيز و
قوم را بيم ده!
مفاد سوره مدثر نيز اين است كه از اين پس بايد پيغمبر در
تمام لحظات به فكر اندرز خلق و بيم دادن قوم از نافرمانى
خداوند باشد و لحظه اى از آن غافل نماند. به طور خلاصه آنچه
راجع به ترديد و اضطراب و هراس پيغمبر درموقع ديدن پيك وحى يا
پس از آن در كتب تفاسير و تواريخ عامه آمده است و از آنها به
منابع ما هم سرايت كرده است، براى پيغمبران سابق اتفاق نيفتاده
و دون شان آنها بوده است تا چه رسد به پيغمبر اسلام كه عقل كل
و خاتم پيغمبران بوده است.
جبرئيل روز ديگر هم آمد و پيغمبر ر اكه چيزى به خود پيچيده
و خوابيده بود مخاطب ساخت و سوره «مزمل » را آورد. بنابراين
«دثرونى » و «زملونى » ربطى به آغاز وحى ندارد، و فقط مى رساند
كه نزول اين دو سوره هنگامى انجام گرفته است كه پيغمبر خود را
پوشانده و آرميده بود يا در خواب بوده است.
به گفته دانشمند اقدم شيعه على بن ابراهيم قمى: «پس از آن
كه مراسم پيغمبرى خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله) به انجام
رسيد، براى دومين بار جبرئيل فرود آمد و آبى از آسمان آورد و
طريقه وضو گرفتن و نماز گزاردن و ركوع و سجود را به پيغمبر
آموخت »(تفسير على بن ابراهيم - ص 353 تاريخ يعقوبى - ج 1 ص
13)
ابن هشام از محمد بن اسحاق مورخ اقدم نقل مى كند كه پنج
نماز در آغاز دو ركعتى بر پيغمبر واجب شد، سپس خداوند آنرا در
حضر چهار ركعت تمام قرار داد، و در سفر به همان صورتى كه اول
اجب شده بود باقى گذاشت.(سيره ابن هشام - ج 1 ص 160)
به طورى كه پيشتر گفتيم قبلا با تلقين روح القدس راز و
نيازى با خدا داشته و عبادت مى كرده است، ولى از نحوه عبادت او
اطلاع درستى نداريم. اين وضو و نماز و ركوع و سجود نخستين
عبادت در دين جديد و آخرين دين الهى است كه از همان هنگام آغاز
شده بود.
همين كه پيغمبر در خانه، نبوت خود را اعلام داشت، همسرش
خديجه و على (عليه السلام) پسر عمويش كه در سن نه سالگى درخانه
آنها به سر مى برد، دعوت پيغمبر را اجابت نمودند و دين جديد را
پذيرفتند، و اعتراف به نبوت آن حضرت كردند.
وقتى پيغمبر طريقه وضو گرفتن و نماز گزاردن را از جبرئيل
آموخت، به خانه آمد و موضوع را به خديجه و على (عليه السلام)
هم تعليم داد، و چون به نمازايستاد على (عيه السلام) نيز در
همان سن و سال پشت سر پيغمبر ايستاد و به آن حضرت اقتدا كرد، و
خديجه هم در شت سر على (عليه السلام) به نماز ايستاد.
به دنبال آنها جعفر بن ابيطالب برادر على (عليه السلام) كه
ده سال از وى بزرگتر بود، و زيد بن حارثه غلام خديجه نيز در صف
جلو به على (عليه السلام) پيوست و تا سه سال نمازگزاران همين
چهار تن بودند كه پشت سر پيغمبر نماز مى گذاردند.(تفسر على بن
ابراهيم - ص 353 بحار الانوار - ج 18 ص 184)
به حديث بسيار جالبيكه هم اكنون نقل مى كنيم و نمايان گر
نبوغ على (عليه السلام) دومين مرد نمونه عالم است توجه كنيد، و
تاثير وجود او را در آغازوحى وايام كودكى درنظر مجسم سازيد:
عيس بن مستفاد مى گويد پدرم از امام موسى بن جعفر (عليه
السلام) راجع به آغاز ظهور اسلا و چگونگى اسلام آوردن على
(عليه السلام) و خديجه سؤال كرد، حضرت فرمود: پيداست كه مى
خواهى از دانش اسلامى و احكام دينى كه چگونه پديد آمد آگاه
شوى؟ من هم از پدرم حضرت صادق - راجع به همين موضوع سؤال كردم،
پدرم فرمود: وقتى پيغمبر (صلى الله عليه وآله) خديجه و على
(عليه السلام) را به اسلا دعوت كرد فرمود:ياعلى! بارى خدا
اسلام بياوريد و خود راتسليم ذات مقدس او كنيد! و فرمود:
جبرئيل هم اكنون نزد من است و شما را دعوت مى كند كه اسلام را
بپذيريد شما نيز اسلام بياوريد تا سلامتى يابيد و از خدا فرمان
بريد تا رستگار شويد.
باز فرمود:جبرئيل نزد من است و به شما مى گويد: اسلام شرطها
و عهدها و پيمانها دارد. خدا قبل از هر چيز براى خود و پيغمبرش
با شما شرط مى كند و تعهد مى گيرد كه بگوييد: گواهى مى دهيم
خدائى جز خداوند يكتا كه شريكى در قلمرو حكومتش ندارد، نيست.
نه فرزندى دارد و نه شريكى براى خود گرفته است. خداوند يگانه و
بى نقص و عيب است.
و گواهى دهيد كه بنده او محمد پيغمبر خدا است كه خدا او را
براى عموم بشر تا روز قيامت اعزام داشته است.گواهى دهيد كه
خداوند زنده مى كند و ميميراند،و بالا مى برد و پايين مى آورد،
و بى نياز مى كند و نيازمند مى گرداند و هرچه بخواهد مى كند،و
مردگان را از گورها برمى انگيزد، خديجه و على گفتند: گواهى مى
دهيم.
پيغمبر فرمود:و ديگر - اعمالى كه بايد انجام دهيد. و آن -:
وضو گرفتن يعنى شستشوى صورت و دست ها و بازوان و مسح سر و پاها
تا مرفق و غسل جنابت در گرما و سرما و نمازگزاردن و گرفتن زكات
و صرف آن در مورد خود و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان و جهاد
در راه خدا و نيكى نسبت به پدر و مادر و تحكيم پيوند خويشى
وعدالت در ميان رعيت و تقسيم عادلانه مال وثروت و خود نگاه
دارى در موارد شبهه ناك و ارجاع حكم آن به پيشواى برحق است،
زيرا براى خود او شبهه ناك نيست،و مى داند كه چه بايد كرد.
و پيروى از جانشين بعد از من و شناخت او در زمان من و بعد
از مرگ من و شناختن پيشوايان بعد از او يكى بعد از ديگرى و
دوست داشتن خدا و دشمنى با دشمنان خدا و بيزارى از شيطان پليد
و حزب شيطان و دار و دسته او امثال بنى اميه و زنده نگه داشتن
دين و سنت من و دين جانشين من و روش او تا روز قيامت و مردن بر
اين عقيده و اجتناب از شراب خوارى و نزاع و كشمكش با مردم است.
اى خديجه! شروطى را كه خداوند براى پذيرش اسلام مقرر داشته
است شنيدى؟ گفت آرى، و ايمان آوردم و همه را گواهى مى دهم و
خشنودم و تسليم هستم. على(عليه السلام) گفت: و من نيز بر اين
عقيده ام!
پيغمبر فرمود يا على! بر اساس اين شرطها با من بيعت مى كنى؟
گفت:آرى. پيغمبردستهاى خود را گشود و دست على را گرفت و فرمود:
يا على! با اين شرطها كه كردم بيعت كن و آنچه براى خود نمى
خواهى براى من نيز مخواه! على گريست و گفت:پدر و مادرم به
قربانت! من هيچ نيرو و قدرتى را بالاتر از خدا نمى دانم!
پيغمبر فرمود: يا على! به خداى كعبه به واقع نائل گشتى و به
كمال رشد و توفيق الهى رسيدى!اى خديجه! خدا تو را بخ حق و
حقيقت رهنمون گردد. دست خود را بگذار روى دست على و با على
بيعت كن(آنچه در حديث آمده همين است. خواننده محترم مى داند كه
در آن موقع على عليه السلام پسر بچه نه ساله يا ده ساله بوده
است. اگر بگوييد با اين وصف او طفل مميز بوده، مى گوييم در
آغاز ظهور اسلام هنوز احكام بعدى اسلام مانند حرمت شراب، وجوب
حجاب، و پرداخت زكات و غيره نيامده بود و اين هم يكى از آنها
است.) بدين گونه خديجه نيز مانند على بن ابيطالب بيعت كرد، بد
اين اساس كه جهاد را از زن نخواسته اند.(جهاد يعنى عبور
سربازان اسلام از مرزهاى اسلامى براى فتح ممالك كفر جهاد به
اين معنا اختصاص به مردان مسلمان دارد ولى دفاع يعنى در داخله
كشورهاى اسلامى بر مرد و زن واجب است كه از حق خود و ملت
مسلمان دفاع كنند و با ظلم و مظاهر آن پيكار نمايند.)
سپس فرمود: اى خديجه! اين على سرپرست تو و سرپرست ساير
مؤمنان و پيشواى آنها پس از من است. خديجه گفت: يا رسول الله!
تصديق دارم و بر اساس آنچه گفتى با على هم بيعت كردم و در
پيشگاه خداوند و حضور تو گواهى مى دهم.(«بحار الانوار» علامه
مجلسى - چاپ جديد، ج 18 ص 232 به نقل از «طرائف » سيد بن طاووس
و او نيز از كتاب «الوصيه » تاليف على بن مستفاد نقل كرده
است.)
اين قسمت از تاريخ اسلام كه نكات تازه و جالبى را بازگو مى
كند. آن هم در آغاز اسلام و درست پس از اعلام پيغمبرى خاتم
انبيا (صلى الله عليه و آله) با كمال تاسف حتى در تاريخ هايى
كه مورخان شيعه نوشته اند نيامده است! شايد به اين جهت كه در
«سيره ابن هشام » يا «طبقات ابن سعد» و ساير مدارك تارخى عامه
نيامده است! يا اين كه در اين ديث سخن از زمامدارى على (عليه
السلام) و شروط و تعهداتى است كه همه مسلمانان آمادگى براى
پذيرش آنها را ندارند!!
ولى بايد دانست كه آنچه در اين حديث آمده است با اعتقاد ما
شيعيان هماهنگ است و ما نيازى نداريم كه همه مطالب تاريخى را
از ابن هشام و ابن سعد و امثال اينان بگيريم به خصوص كه بحث از
خلافت بلافصل پيغمبر و زمامدارى اميرالمؤمنان (عليه السلام) هم
در ميان باشد.
آيا على (عليه السلام) بدون مقدمه و سابقه از جانب خداوند
به مقام جانشينى پيغمبر منصوب شد؟ و آيا بجه نه ساله بدون
داشتن زمينه و نبوغ بى نظير دعوت خاتم انبيا را مى پذيرد و به
عنوان نخستين انسان از جنس مردان پشت سر پيغمبر به نماز مى
ايستد؟
وقتى اين حديث را با مضامين احاديث ديگر كه راجع به لياقت
على (عليه السلام) و شايستگى آن حضرت براى خلافت اسلامى در دست
است مقايسه مى كنيم مى بينيم مطابق واقع است و بايد هم موضوع
به آن مهميدر آغاز كار مطرح شود، و حتى نخستين زن مسلامان
نيزبا على جانشين پيغمبر بيعت كند و گواهى به ولايت او بدهد.
اين معنا هميشه و در تمام عرف و عادات بشرى ودوران زندگى
انسانها معمول بوده و هست. اگر بناست على (عليه السلام) جانشين
پيغمبر باشد و از جانب خدا تعيين شده است، اين كار بايد از روز
نخست و هنگام نبوت خاتم انبيا (صلى الله عليه وآله) اعلام
گردد. هم از جانب خدا به خود پيغمبر گفته شود و هم پيغمبر به
ديگران اعلام كند، و هم نخستين فرد مسلمان پذيرش شروط و عهد و
پيمان هاى اسلامى بداند پس از پيغمبر سرنوشت اهل ايمان به دست
كيست و خدائى كه پيغمبر فرستاده است چه كسى را به عنوان جانشين
او برگزيده است؟ اين را بايد بداند و به منظور تكميل قبول
شرايط ايمان با جانشين پيغمبر هم بيعت كندتا نقصى در ايمانش
نباشد، و اين كارى بود كه خديجه همسر پيغمبر نخستين كسى كه به
اسلام گرويد معمول داشت.
دورنماى عصر جاهليت قبل از بعثت خاتم (صلى الله عليه و
آله)
خداوند در قرآن مجيد دورنماى عهد جاهليت و زندگى فلاكت بار
ملت عرب را پيش از بعثت پيغمبر خاتم خطاب به اعراب مسلمانى كه
آن ايام را به خاط داشتند بدين گونه يادآور مى شود:
«همه با هم چنگ زنيد به ريسمان محكم خداوند (دين اسلام)، و
به ياد آوريد نعمت خداوند را برخود، در زمانى كه با هم دشمن
بوديد، و خدا دلهاى شما را به هم پيوند داد و با هم برادر
شديد. زمانى كه بر لب پرتگاه نادانى و گودالى از آتش فساد
اخلاق قرار داشتيد، و با فرستادن پيامبر خاتم شما را از آن
ورطه نجات داد»(و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا، و
اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم
بنعمته اخوانا، و كنتم على شفا حفرة من النار فاتقذ كم منها
(سوره عمران آيه 103))
و مى فرمايد: «خدائى كه موجودات آسمانها و زمين، او را به
عظمت ياد مى كنند كسى است كه پيغمبرى در ميان مردم قريش
برانگيخت تا آيات الهى را بر آنها تلاوت كند و از رذائل اخلاقى
پاك گرداند و دانش كتاب آسمانى و حكمت را به آنان بياموزد،
زيرا آنها قبلا در گمراهى آشكارى به سر مى بردند»(هو الذى بعث
فى الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم
الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (سوره جمعه
آيه 2))
اين موضوع در جاى ديگر قرآن با تاكيدات پياپى آمده است. خدا
مى فرمايد: ما بر اهل ايمان منت هناديم كه در ميان آنها
پيغمبرى از خودشان برانگيختيم تا آيات او را برايشان بخواند...
چون آنها قبلا در گمراهى آشكارى به سر مى بردند.
براى درك ارزش وجود پيغمبر خاتم و اهميت بعثت آن سرور همين
بس كه بدانيم خداوند در هيچ جاى قرآن مجيد در مقابل نعمت هائى
كه به بندگانش موهبت كرده است بر آنها منت ننهاده ولى در اين
جا صريحا مى فرمايد: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعق فيهم
رسولا من انفسهم »!!(سوره آل عمران آيه 164)
اميرالمؤمنين على (عليه السلام) كه دوران جاهليت را ديده
بود، و بيش از هركس پيغمبر را مى شناخت، و از تاثير بعثت آن
حضرت چنان كه بايد آگاهى داشت، مى فرمايد: «خداوند محمد را
فرستاد تا جهانيان را از راه و رسمى كه پيش گرفته بودند بر حذر
دارد، و امين وحى خود قرار دهد، و شما اى ملت عرب! بر بدترين
آيين ها دل خوش داشتيد، و در بدترين نقطه روى زمين به سر مى
برديد، و در ميان صخره هاى خشن و مارهاى خطرناك زندگى مى
كرديد. آب هاى آلوده مى نوشيديد، و غذاى ناگوار مى خورديد. خون
يكديگر را مى ريختيد و پيوند خود را از نزديكان مى بريديد. بت
ها در ميان شما برپا، و گناهان، شما را فراگرفته بود. (نهج
البلاغه - خطبه 26)
و باز اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد: «خداوند
پيغمبر خاتم را هنگامى مبعوث كرد كه مردم سخت گمراه گشته و در
حيرت و سرگردانى به سر مى بردند، و در فتنه و فساد فرو رفته
بودند،
هوا و هوس از هر سو آنها را فرا گرفته، و خودپرستى و تكبر
دچار لغزش و انحطاط كرده، و نادانى عهد جاهليت آنها را پريشان
و خوار نمده بود. به طورى كه در كار خويش حيران و سرگدان و
مبتلا به جهل ونادانى شده بودند»(نهج البلاغه - خطبه 94)
و نيز مى فرمايد: «خداوند محمد (صلى الله عليه و آله) را در
زمانى مبعوث كرد كه در ميان ملت عرب كسى نبود كه بتواند كتابى
بخواند، و دعوى نبوت كند. ولى پيغمبر آنها را به راه آورد، تا
جايگاه انسانى خويش را باز يافتند، و از گرفتارى و درماندگى
بيرون آمدند. تا آن كه كارشان سامان گرفت، و خاطر پريشانشان
آسوده گشت ».(نهج البلاغه - خطبه 33)
و باز مى فرمايد: «خدا پيغمبر را هنگامى فرستاد كه از دير
باز پيغمبرى مبعوث نگشته بود، ملتها در خوابى طولانى فرو رفته
بودند، و فتنه و فساد در همه جا شبح مخوف خود را گسترده و رسته
كارها از هم گسيخته، آتش جنگ در همه جا زبانه مى كشيد، و جهان
در تاريكى جهل و نادانى فرو رفته بود. اعمال ناروا در همه جا
اشكار، و برگهاى درخت زندگى جامعه انسانس چنان به زردى گرائيده
بود كه اميدى به ميوه دادن آن نمى رفت.
آب كه مايه حيات است در دسترس نبود، و آثار روشنائى به چشم
نمى خورد، و به عكس، نشانه هاى تيره روزى در همه جا ديده مى
شد. دنيا به طرز زشتى به اهل دنيا مى نگريست، و نسبت به
دلباختگان خود چهره درهم كشيده، و در همه جا فتنه و فساد به
بار آورده بود. غذاى مردم مردار، بيم و هراس دلها را فرو
گرفته، و پناهگاهى جز شمشير نداشتند.(نهج البلاغه - خطبه 88)
على (ع) نخستين كسى كه به پيغمبر ايمان آورد
درباره اينكه نخستين مسلمان كيست، در ميان ما شيعيان شكى
نيست كه از جنس زنان قبل از هر كس خديجه و از مردان اميرمؤمنان
على (عليه السلام) است، اكثريت قريب به اتفاق مورخان و محدثان
عامه نيز بر اين عقيده اند.
ابن هشام مورخ مشهور متوفى به سال 218 ه كه قديمترين مورخ
اسلام و اهل تسنن خوانده مى شود، در تاريخ خود «سيره
پيغمبر(ص)» تحت عنوان «على بن ابيطالب اولين جنس مذكرى است كه
اسلام آورد»
مى نويسد: «محمد بن اسحاق (سرآمد مورخين اسلام) نوشته است:
نخستين كسى كه از جنس مردان به پيغمبر (صلى الله عليه و آله)
ايمان آورد و با وى نماز گزاد و او را در آنچه خدا بر وى نازل
كدره بود تصديق نمود، على بن ابيطالب (رضوان الله و سلامه
عليه) بود، و او در آن موقع ده ساله بود. از جمله نعمت هائى كه
خدا به على بن ابيطالب ارزانى داشت اين بود كه وى قبل از اسلام
در دامان پيغمبر پرورش يافته بود»(سيره ابن هشام - جلد 1 ص
162)
ابن اثير مورخ معروف عامه كه تاريخ خود ;الكامل » را بر
اساس روايات معتبر و مشهور تاليف كرده است مى نويسد:
«دانشمندان اهل تسنن پس از اتفاق نظر در اينكه خديجه همسر
پيغمبر نخستين انسانى است كه اسلام آورده، راجع به نخستين فرد
مسلمان (از جنس مردان) اختلاف نظر دارند»!
ابن اثير سپس مى نويسد: «گروهى برآنند نخستين كسى كه به خدا
ايمان آورد على بن ابيطالب است.» از على (عليه السلام) روايت
شده كه گفت: «من بنده خدا و برادر پيغمبر او هستم. من صديق
اكبر (بزرگترين راستگو) مى باشم. هيچ كس بعد از من اين ادعا را
نخواهد كرد مگر اينكه دروغگو و مفترى باشد. من هفت سال پيش از
همه مردم با پيغمبر نماز گزاردم ».
عبدالله عباس مى گويد: نخستين كسى كه نماز گزارد على (عليه
السلام) بود. جابر بن عبدالله انصارى مى گويد: پيغمبر روز
دوشنبه مبعوث شد و على(عليه السلام) روز سه شنبه نماز گزارد.
زيد بن ارقم مى گويد: نخستين كسى كه اسلام آورد على (عليه
السلام) بود. عفيف كندى نقل مى كند كه من مردى سوداگر بودم. در
ايام حج وارد مكه شدم و به خانه عباس بن عبدالمطلب درآمدم. در
همان وقتكه من نزد او بودم مردى بيرون آمد و در مقابل كعبه به
نماز ايستاد. سپس زنى آمد و با آن مرد به نمازايستاد، و از آن
پس بچه اى خارج شد و با وى نماز گزارد. من گفتم: عباس! اين دين
چيست؟
عباس گفت: اين محمد بن عبدالله برادر زاده من است. او خود
را رسول خدا مى داند و عقيده دارد كه گنج هاى پادشاهان ايران و
روم به دست او خواهد افتاد. اين زن نيز همسر او خديجه است كه
به وى ايمان آورده است. اين پسر بچه هم على بن ابيطالب است كه
به ايمان آورده است. به خدا قسم هيچ كس را سراغ ندارم كه در
روى زمين غير از اين سه تن بر اين دين باشند. عفيف مى گويد: من
گفتم:كاش من هم چهارمى آنها بودم.
محمد بن منذر و ربيعة بن ابى عبدالرحمن و ابوحازم مدنى و
كلبى گفته اند: نخستين كسى كه اسلام آورد على بود و در آن
هنگام نه سال داشت. سپس ازمحمد بن اسحاق (مورخ مشهور) نقل مى
كند كه هرگاه پيغمبر مى خواست نماز بگزارد به اتفاق على مى رفت
به يكى از دره هاى مكه و در آن جا نماز مى گزارد و برمى
گشتند.(كامل اثير - جلد 2 ص 37)
عمرو بن عبسه سلمى مى گويد: «در آغاز بعثت كه داستان نبوت
پيغمبر را شنيدم به نزد وى رفتم و گفتم امر خود را براى من
توصيف كن. پيغمبر امر رسالت خود و آنچه را خداوند او را بدان
مبعوث كرده بود براى من شرح داد. گفتم كسى هم در اين امر از تو
پيروى كرده است؟ گفت ارى، زنى و كودكى و غلامى، و منظورش خديجه
دختر خويلد و على بن ابيطالب و زيد بن حارثه بود.(تاريخ يعقوبى
- جلد 2 ص)
على (عليه السلام) در خطبه «قاصعه » ميزان ارتباط خود را با
رسول خدا و محبت پيغمبر را نسبت به خويش چنين بازگو مى كند:
«اى مردم! شما از مقام و منزلت من نسبت به پيغمبر به واسطه
خويشى و نزديكى و منزلت خاصى كه با آن حضرت داشته ام، آگاهى
داريد. پيغمبر مرا درزمان كودكى در دامن خود پرورش داد، و
نوزادى بودم كه به سينه اش مى چسبانيد و در بسترش مى خوابانيد،
در آغوش او جاى داشتم و بوى خوش عرق مباركش را استشمام مى
كردم. همچون سايه پيوسته دنبال او بودم. هر روز ازخوى پسنديده
اش چيزى به من مى آموخت، و مرا واميداشت تا در كارهاازوى پيروى
كنم. هر ساله در كوه حراء مدتى به سرمى برد. من او را در آن
مدت مى ديدم و جز من كسى او را نمى ديد. در آن روزها غير از
پيغمبر و خديجه كسى به اسلام نكرويده بدو، و من سومين آنها
بودم.من نور وحى و رسالت را مى ديدم و بوى نبوت را استشمام مى
كردم.(نهج البلاغه - طبع دكتر صبحى صالح - ص 300)
و نيزدر پايان سخن مى فرمايد: «من بر فطرت يكتاپرستى متولد
شدم و از ديگران به ايمان و هجرت سبقت گرفتم »(نهج البلاغه -
صبع دكتر صبحى صالح - ص 92 فانى ولادت على مفطرة و سبقت الى
الايمان و الهجرة.)
و فرمود: «هيچ كس قبل از من به دعوت حق روز نياورد.»(نهج
البلاغه - طبع دكتر صبحى صالح - صفحه 192: لن يسرع على احد ال
دعوة حق. براياطلاع بيشتر نگاه كنيد به كتاب گرانقدر الغدير ج
3 ص 218 تا ص 247 كه به تقصيل در اثبات اينكه على عليه السلام
نخستين مؤمن و اولين نماز گزار بوده داد سخن داده واز مجموع
منابع اهل تسنن آنچه در اين زمينه بوده آورده و به رد لاطائلات
كسانى امثال ابن كثير شامى و ساير مغرضين پرداخته است.)
پس از على (عليه السلام) يزد بن حارثه مسلمان شد. زيد
پسربچه اى نصرانى از مردم اردن بود كه توسط سوداگران عرب ربوده
شد و در مكه به معرض فروش درآمد. حكيم بن جزام برادر زاده
خديجه پس از ازدواج با پيغمبر زيد را به آن حضرت بخشيد.
پيغمبر (صلى الله عليه و آله) هم زيد را آزاد كرد و به
فرزندى گرفت و چون آن حضرت مبعوث گرديد، زيد سومين كسى بود كه
مسلمان شد.
ابن اثير مى نويسد: وقتى پيغمبر در جنب كعبه به نماز ايستاد
على (عليه السلام) و زيد بن حارثه حضرت را زير نظر داشتند،
مبادا قريش به وى صدمه اى وارد سازند.
پس از آن، ابوذر غفارى،عمرو بن عبسه سلمى، زبير بن عوام،
سعد بن ابى وقاص مصعب بن عمير، ارقم بن ابى ارقم، طلحة بن
عبيدالله، عبدالرحمان بن عوف، عثمان بن عفان و خال بن سعيد بن
عاص مسلمان شدند. اين عده «مسلمانان نخستين » بودند كه بعضى تا
پايان كار ثابت ماندند ولى برخى پس از پيغمبر دگرگونى يافتند،
و دين را به دنيا فروختند، و كردند آنچه كردند.(اينكه در بعضى
از منابع آمده كه ابوبكر نخستين يا دومين فردى بود كه اسلام
آورد يا گروهى زا آورد و به دست پيغمبر مسلمان شدند مقرون به
حقيقت نيست، بلكه او مطابق نقل صحيح پس از حدود 50 نفر و شايد
سال چهارم يا پنجم بعثت مسلمان شد.)
پس از آينان گروهى ديگر اسلام آوردند كه از مسلمانان ثابت
قدم و مدافعان صميمى پيغمبر بودند. از قبيل جعفر بن ابيطالب و
همسرش اسماء دختر عميس، عمار ياسر و پدرش «ياسر»و مادرش «سميه
»، عبدالله مسعود، خباب بن ارت، عثمان بن مظعون، برادرانش
قدامة بن مظعون و عبدالله بن مظعون، عبيدة بن حارث، پسر عموى
پيغمبر و عقبة بن غزوان و غيره.
اين عده هم از مسلمانان نخستين هستند: ابوعبيده جراح،
ابوسلمه عمه زاده و شوهر ام سلمه،فاطمه دختر خطاب خواهر عمر و
شوهرش سعيد بن زيد.
اين عده سعى داشتند ايمان خود را از مشركان پنهان دارند تا
كار اسلام نضج بگيرد، به همين جهت به طور پنهانى ناز مى
گزاردند. روزى سعد بن وقاص با سعيد بن زيد و عمار ياسر و
عبدالله مسعود و و خباب بن ارت در يكى از دره هاى مكه نماز مى
گزاردند. گروهى از مشركان كه از جمله ابوسفيان سركرده بنى اميه
بود، آنها را ديدند و سرزنش كردند و دشنام دادند، گفتگوى آنها
بالا گرفت و كار به نزاع كشيد. در آن ميان سعد بن ابى وقاص
استخوان فك شترى را برداشت و به سر مردى ازمشركان كوفت و سر او
را شكست و به دنبال آن خون جارى گرديد، و اين نخستين خونى بود
كه در اسلام ريخته شد.(سيره ابن هشام - جلد 1 صفحه 170، و كامل
ابن اثير - جلد 2 صفحه 40)
انقطاع وحى و نزول مجدد آن
مطابق برخى روايات پس از بعثت مدتى نزول وحى قطع شد.
بعد از اين واقعه پيغمبر با ياران خود به خانه ارقم بن ابى
ارقم رفتو در آنجا كه نزديك كوه صفا و محل مطمئنى بود، به سر
بردند و مدتها از آنجا به نشر پنهانى دعوت خود مى پرداخت.
گروهى از ياران نخستين پيغمبر در خانه ارقم به اسلام گرويدند،
و دور از ديد سران قريش نماز مى گزاردند.
چون مشركان از اين موضوع آگاهى يافتند، گفتند خدايمحمد او
را رها ساخته و مورد خشم قرار داده است. به دنبال آنسوره
«والضحى » نازل شد كه در آغاز آن مى خوانيم: «قسم به روز روشن
و شب تاريك كه خدايت تو را رها نكرده و مورد خشم قرار نداده
است »(والضحى و الليل اذا سجى، ما ودعك ربك و ما قلى)بدين گونه
بار ديگر وحى الهى بر پيغمبر نازل شد و قريش يعنيمشركين پى
بردند كه دعوى محمد بن عبدالله دنباله دارد.
پيغمبر دعوت خود را آشكار مى سازد
پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) از هنگام بعثت تا مدت سه سال دعوت خود را آشكار نساخت. در طول اين مدت پيغمبر درخانه نماز مى گزارد و على (عليه السلام) و زيد بن حارثه و خديجه پشت سر آن حضرت به نماز مى ايستادند.
روزى ابوطالب عموى پيغمبر همراه جعفر فرزندش كه ده سال از على (عيله السلام) بزرگتر بود وارد خانه پيغمبر شد و ديد كه پيغمبر مشغول نماز است و فرزندش على (عليه السلام) هم كنار پيغمبر ايستاده و نماز مى گزارد. ابوطالب به جعفر فرزند ديگرش گفت تو هم در كنار پسر عمويت بايست و نماز بخوان. وقتى جعفر در سمت ديگر پيغمبر به نماز ايستاد و ابوطالب ديد كه پيغمبر در وسط دو فرزند او و جلوتر از آنها به نماز ايستاده است، چنان به وجد آمد كه چند شعربه اين مضمون سرود:
على و جعفر در سختى هاى زمانه تكيه گاه منند.
به خدا نمى گذارم پيغمبر خوار شود، يافرزندان رشيدم او را تنها بگذارند.
خشونت بالا گرفت
پس از اين مذاكرات كه همگى بى نتيجه ماند كار به سختى بالا
گرفت و قريش همه تعهدات خود را به منظور آزار رساندن به پيغمبر
و مبارزه با آن حضرت ناديده گرفتند. از جمله سران قريش افرادى
را كه مسلمان مى شدند چنان تحت فشار مى گذاشتند كه هر قبيله
اينفرات مسلمان شده خود را شكنجه مى دادند و سعى داشتند آنها
را از اسلام برگردانند. چون كار به اين جا رسيد ابوطالب آمد و
بنى هاشم را براى دفاع از پيغمبر فراخواند.
آنها نيز دعغوت او را اجابت كردند و همگى جز ابولهب آمادگى
خود را براى حمايت از پيغمبر اعلام داشتند.
وقتى ابوطالب ديد بنى هاشم به دعوت او برخاسته اند تا از
پيغمبر در مقابل سران قريش حمايت كنند، سخت مسرور شد و قصائدى
چند در مدح و ستايش بنى هاشم سرود و فضيلت و جايگاهى كه پيغمبر
در ميان آنها داشت يادآور شد.( كامل بن اثير جلد 2 ص 43)
با اين وصف قريش از سرزنش و آزار و تهديد و تحقير پيغمبر
خوددارى نداشتند، و اين را آخرين كارى مى دانستندكه از آن راه
كينه و رشك خود را نسبت به آن حضرت فررو نشانند، بدين گونه از
وى در دشنام به خدا يا نشان انتقام بگيرند. گاهى او را ديوانه
مى خواندند، و زمانى خاك و خاشاك به سر و رويش مى ريختند. يك
روز ساحر و جادوگرش مى دانستند و روز ديگر دروغگو و شاعر و
داستانسرا مى پنداشتند.
ابولهب عمويش خاك و شن به سر و رويش مى پاشيد و زنش «ام
جميل » او را دشنام مى داد و شب هنگام هيزم و تراشهاى چوب در
سر و راه وى مى ريخت تا به وى صدمه رساند. گاهيدرنكوهش وى شعر
مى سرودند و در نشستن مردانه و زنانه خود مى خواندند و مى
رقصيدند. گاهى نامش را به بدى ياد مى كردند، و مى گفتند او
«محمد»و ستوده خصال نيست، بلكه «مذمم » است، و زمانى كودكان و
بردگان خود را وامى داشتند تا حضرتش را با سخنان زشت و ناپسند
ياد كنند.
روزى پيغمبر در مسجد الحرام به نمازايستاده بود، گروهى از
مشركان شكمبه شترى پر از سرگين را به يكى از غلامان خود دادند
تا چون آن حضرت به سجده مى رود، آن را بر پشت او بگذارد.
غلام نيز شكمبه را آورد و بر پشت پيغمبر نهاد و رفت. پيغمبر
شكايت به ابوطالب عمويش برد و گفت: آيا من در ميان شما احترامى
ندارم؟ ابوطالب گفت: برادر زاده عزيز مگر چه شده است؟پيغمبر
آنچه را اتفاق افتاده بود شرح داد. ابوطالب دست به شمشير برد و
در حالى كه غلامش دنبال وى بود به راه افتاد. همين كه به نزديك
آن افراد خيره سر و نادان رسيد گفت: به خدا هر كس لب به سخن
بگشايد گردنش را مى زنم. آنگاه به غلام خود دستور داد تا سرگين
ها را به روى يك يك آنها بمالد! آن بى خردان كه خود را پاك
باخته بودند چون چنين ديدند گفتند: اى ابوطالب ديگر بس است.(
تاريخ يعقوبى - جلد 2 ص 14)
اسلام آوردن ابوذر غفارى
ابوذر غفارى كه بنا بر مشهور نامش «جندب بن جناده » است،
چهارمين يا پنجمين كسى بود كه اسلام آورد. ابن اثير روايت مى
كند كه چون خبربعثت پيغمبر درقبيله «غفار» به ابوذر رسيد به
برادرش گفت: برو به اين دره (شهر مكه) و از اين مرد كه مى گويد
پيغمبر است و از آسمان به وى خبر مى رسد اطلاع حاصل كن و سخنش
را بشنو و برگرد به من گزارش بده.
برادر ابوذر آمد به مكه و سخنان پيغمبر را شنيد سپس به نزد
ابوذر بازگشت و گفت: او را ديدم كه مردم را به مكارم اخلاق و
خصال نيكو سفارش مى كند و سخنانى مى گويد كه شعر و پندار نيست.
ابوذرگفت: سخنينگفتى كه مرا قانع سازد. سپس خود بار سفر بست
و روانه مكهشد و به مسجدالحرام درآمد و خواست پيغمبرراببيند
ولى او را نمى شناخت و نمى خواست از قريش سراغ حضرت را بگيرد
تا اين كه پاسى از شب گذشت و ابوذر در همان جا خوابيد.
در آن لحظه على (عليه السلام) ازكنار او گذشت و متوجه شد كه
وى مردى غريب است. ابوذر هم چون على (عليه السلام)را ديد
برخاست و بدون اينكه پرسشى از هم كنند به دنبال او رفت.
فرداى آن روز باز ابوذر به مسجد الحرام آمد تمام روز را در
مسجد گذرانيد ولى پيغمبر را نديد تا اين كه شب شد و ابوذر
دوبارهرفت و خوابيد. باز على (عليه السلام) ازكنار او گذشتا و
به خود گفت: وقت آن نرسيده است كه معلوم شود خانه اين مرد
كجاست؟ سپس على (عليه السلام) ابوذر را بيدار كرد و با خود برد
بدون اينكه چيزى از هم بپرسند.
روز سوم نيز همين واقعه تكرار شد و چون على (عليه السلام)
او ا بيدار كرد و از وى پرسيد: آيا به من نمى گويى كه براى چه
به مكه آمده اى؟ ابوذر گفت: با من پيمان مى بندى كه مرا
راهنمايى كنى؟ على (عليه السلام) گفت: آرى. ابوذر پرسسيد: اين
مرد كيست و چه مى گويد؟
على (عليه السلام) فرمود: او پيغمبر و فرستاده خداست فردا
صبح با من بيا تا تو را به نزد او ببرم. چون من چيزى را ديدم
كه مى ترسم قريش زيانى بر تو وارد سازند. فردا سبح على (عليه
السلام) ازجلو و ابوذربا احتياط به دنبال او مى رفت تا به حضور
پيغمبر رسيدند.
ابوذر پس از شنيدن سخنان پيغمبر اسلام آورد و با حضرت بيعت
كرد كه «هيچ گاه از ياد خدا غافل نماند و سخنى جز به حق نگويد
هرچند تلخ باشد».
سپس پيغمبر به وى فرمود: برگرد به سوى قبيله ات و آنها را
به اسلام دعوت كن تا از من خبر رسد كه چه كار كنى. ابوذر گفت:
به خدائى كه جان من در دست اوست مى روم و در ميان جمع قريش با
صداى بلند آنها را دعوت به اسلام مى كنم. سپس از خانه پيغمبر
خارج شد و به مسجدالحرام آمد و با صداى بلند گفت: اشهد ان لا
اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله.
قريش برخاستند و به سر او ريختند و چندان او را زدند كه نقش
بر زمين شد. تا اين كه عباس عموى پيغمبر خود را به روى او
انداخت و رو به قريش كرد و گفت: واى بر شما نمى دانيد كه اين
مرد از قبيله غفار است، و اين قبيله در سر راه تجارت شما به
شام واقع است؟ اين را گفت و ابوذر را از چنگ آنها درآورد.
روز بعد بازابوذر آمد و همان صحنه را تكرار كرد و قريش نيز
به او هجوم آوردند و او را مضروب ساختند. اين بار هم عباس سر
رسيد و خود را به روى او انداخت تا نجات يافت.
به دنبال آن ابوذر به فرمان پيغمبر به قبيله خود بازگشت و
به دعوت آنها پرداخت و پس از جنگ خندق به مدينه آمد و تا آخر
عمر پيغمبر، در خدمت حضرت بود. براى درك مقام ابوذر اى ميان آن
همه مطالب گفتنى دو حديث زير را ذكر مى كنيم:
در حديث معتبربين شيعه و سنى پيغمبر فرمود: «آسمان سايه
نيفكنده و زمين جا نداده است به كسى راستگوتر از ابوذر».( ما
اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء اصدق من ابى ذر)
دانشمند رجالى معروف شيعه سيخ كشى از امام جعفر صادق (عليه
السلام) روايت مى كند كه روزى جبرئيل با ابوذر وارد خانه
پيغمبر شدند. جبرئيل پرسيد: يا رسول الله! اين كيست؟ پيغمبر
فرمود: ابوذر است. جبرئيل گفت: او در آسمان معروفتر از زمين
است. از وى سؤال كن كه صبح ها چه كلماتى را به زبان مى
آورد.پيغمبر پرسيد: ابوذر! آن كلمات چيست؟ ابوذر گفت: يا رسول
الله اينها است: «الهم انى اسئلك الايمان بك والتصديق بنبيك و
العافية من جميع البلاء و الشكر على العافية و الغنى عن شرار
الناس »( اسد الغابه فى معرفة الصحابه - جلد 1 ص 301 و جلد 5 ص
186)