سخن درباره سن رسول خدا(ص) و خديجه در هنگام ازدواج
درباره سن رسول خدا(ص)در هنگام ازدواج عموماگفته اند:آنحضرت
در آن هنگام بيست و پنج سال از عمرشريفش گذشته بود. ولى درباره سن خديجه عليها السلام اختلافى در روايات ديده
مى شود كه مشهور در آنها نيز آن است كه خديجه در آن هنگام چهل
سال داشت.
و در برابر اين قول مشهور اقوال ديگرى نيز هست مانند قول 25
سال و 28 سال و 30 سال و 35 و 45 سال... (1) و از برخى نقل شده
كه قول نخست را ترجيح داده اند ولى دليلى براى آن ذكرنكرده است
(2) ،و شايد توجيه ديگرى را كه برخى از نويسندگان كرده اند
بتواند دليل و يا تاييدى بر اين قول و يا قول هاى دوم وسوم نيز
باشد كه گفته اند:
...با توجه به فرزندانى كه خديجه بدنيا آورده مى توان
احتمال داد كه سن خديجه كمتر از چهل سال بوده و تاريخ نگاران
عرب رقم «چهل »را بدليل آنكه رقم كاملى است انتخاب كرده اند
(3) .
نگارنده گويد:تاييد ديگر اين گفتار نيز حمل فاطمه سلام الله
عليها و ولادت آن بانوى محترمه در سال پنجم بعثت مى باشد كه
انشاء الله در جاى خود بطور تفصيل روى آن بحث خواهد شد و اكنون
بطور اجمال بيان گرديد،كه چون طبق روايات معتبر محدثين شيعه
رضوان الله عليهم فاطمه عليها السلام مولود اسلام بوده و در
سال پنجم بعثت رسول خدا(ص)بدنيا آمده موجب ايراد برخى از
برادران اهل سنت كه ولادت آن بانوى عالميان را پنج سال قبل از
بعثت دانسته اند قرار گرفته،و موجب استبعاد آنان شده چون روى
روايات شيعه و قول مشهور درباره سن حضرت خديجه در وقت ازدواج
با رسول خدا(ص)لازم آيدكه خديجه در سن 60 سالگى به فاطمه عليها
السلام حامله شده باشد،و اين مطلب روى جريان طبيعى و عادى بعيد
است،كه البته اين استبعاد پاسخهاى ديگرى هم دارد و يكى از آنها
همين است كه شنيديد و بقيه را هم انشاء الله تعالى در جاى خود
ذكر خواهيم كرد...و بهر صورت مشهور همان است كه خديجه در آن
هنگام چهل ساله بوده ولى قول به اينكه بيست و هشت ساله بوده
نيز خالى از قوت نيست چنانچه در چند حديث آمده است، (4) و الله
اعلم.
اين را هم بد نيست بدانيد كه:
برخى عقيده دارند خديجه سلام الله عليها در هنگام ازدواج
بارسول خدا(ص)باكره بوده و قبلا شوهرى نكرده بود،و در اين باره
به حديثى كه ابن شهر آشوب در مناقب روايت كرده تمسك جسته اند
كه مى گويد:
«...و روى احمد البلاذرى و ابو القاسم الكوفى في كتابيهما و
المرتضى فى الشافي،و ابو جعفر فى التلخيص:
ان النبى-صلى الله عليه و آله-تزوج بها و كانت عذراء...».
«يؤكد ذلك ما ذكر في كتابى الانوار و البدع:ان رقيه و زينب
كانتا ابنتى هاله اخت خديجه ». (5) يعنى-احمد بلاذرى و ابو
القاسم كوفى در كتابهاى خود وسيد مرتضى در كتاب شافى و شيخ ابو
جعفر طوسى در كتاب تلخيص روايت كرده اند كه هنگامى كه رسول
خدا(ص)با خديجه ازدواج كرد آن بانوى محترمه باكره بود،و تاييد
اين گفتارمطلب ديگرى است كه در كتابهاى الانوار و البدع روايت
شده كه رقيه و زينب دختران «هاله »خواهر خديجه بوده اند نه
خودخديجه. ..
و نيز به گفتار صاحب كتاب الاستغاثه استشهاد كرده اند كه
گويد:
«...همه كسانى كه اخبار نقل كرده و روايات ازآنها بجاى
مانده از شيعه و اهل سنت اجماع دارند كه مردى از اشراف قريش و
رؤساى آنها نمانده بود كه به خواستگارى خديجه نرود و در صدد آن
برنيايد.وخديجه همه آنها را بازگردانده و يا پاسخ رد به آنها
دادو چون رسول خدا(ص) او را بهمسرى خويش درآوردزنان قريش بر او
خشم كرده و از او كناره گيرى كردندو به او گفتند:بزرگان و
اشراف قريش از توخواستگارى كردند و بهمسرى هيچيك از آنها
درنيامدى و بهمسرى محمد،يتيم ابوطالب كه مرد فقيرى است و مالى
ندارد درآمدى؟و با اينحال چگونه اهل فهم مى توانند بپذيرند كه
خديجه بهمسرى مردى اعرابى از بنى تميم درآمده و بزرگان قريش را
نپذيرفته باشد؟...و اين مطلبى است كه مردم صاحب نظر آنرا نمى
پذيرند...» (6) .
و بدنبال آن اين بحث عنوان شده كه آيا رقيه و ام كلثوم كه
بهمسرى عثمان درآمدند و هم چنين زينب كه همسر ابو العاص بن
ربيع گرديد دختران صلبى و واقعى رسول خدا(ص) بودند و ياربيبه
آنحضرت بوده اند... (7) .
ولى بنظر نگارنده روايت ابن شهر آشوب با توجه به اينكه مى
تواند معناى ديگرى داشته باشد كه نمونه اش درباره برخى ازبزرگ
زنان عالم نيز وارد شده و اكنون جاى توضيح و بحث بيشتردر آن
باره نيست نمى تواند در برابر آن شهرت بسيارى كه درباره ازدواج
خديجه قبل از مفتخر شدن بهمسرى رسول خدا با دو شوهرخود
بود،مقاومت كند...
و چنانچه علامه شوشترى در قاموس الرجال گويد:اصل اين نسبت
نيز مورد ترديد است و ابو القاسم كوفى نيز مردفاسد المذهب و بى
عقلى بوده و سيد و شيخ رحمهما الله تعالى نيزاحتمالا قول همان
ابو القاسم كوفى را نقل كرده اند نه اينكه مختار خودشان
بوده... (8) .
و هم چنين استبعادى كه در گفتار صاحب كتاب الاستغاثه بود
نيروى برابرى با آن شهرت را ندارد و بهتر آن است كه اين بحث را
بهمين جا خاتمه داده و بدنبال بحث در موضوع بعدى برويم.
مراسم عقد و ازدواج
مشهور آن است كه خواستگارى و خطبه عقد بوسيله ابوطالب عموى
رسول خدا(صلى الله عليه و آله)انجام گرديد و پذيرش وقبول آن
نيز از سوى عمرو بن اسد-عموى خديجه-صورت گرفت.
و در برابر اين گفتار مشهور،اقوال ديگرى نيز وجود دارد...
مانند اينكه خطبه عقد بوسيله حمزة بن عبد المطلب يا ديگرى
از عموهاى آنحضرت انجام شد...
و يا اينكه پدر خديجه-خويلد بن اسد-و يا پسر عموى خديجه
ورقة بن نوفل از طرف خديجه قبول كرده و آن بانوى محترمه را به
عقد رسول خدا درآورد...
و بلكه در پاره اى از روايات گفتار نابجاى ديگرى نيز نقل
شده كه خديجه به پدر خود خويلد شرابى داده و او را مست كرد.
و او در حال مستى اين ازدواج را پذيرفت چون به حال عادى
بازگشت و از جريان مطلع گرديد بناى مخالفت با اين ازدواج
راگذارده و بالاخره با وساطت و پا در ميانى برخى از نزديكان به
ازدواج مزبور تن داده و آنرا پذيرفت... كه پاسخ آن را چند تن
از راويان و اهل تاريخ عهده دار شده كه ما متن گفتار ابن سعد
را در طبقات براى شما انتخاب كرده ونقل مى كنيم كه پس از ذكر
چند روايت بدين مضمون مى گويد:
«و قال محمد بن عمر:فهذا كله عندنا غلط و وهم،و الثبت عندنا
المحفوظ عن اهل العلم ان اباها خويلد بن اسدمات قبل الفجار،و
ان عمها عمرو بن اسد زوجها رسول الله-صلى الله عليه و آله-»
(9) .
يعنى:محمد بن عمر گفته است كه تمامى اين روايات درنزد ما
ناصحيح و موهوم است و صحيح و ثابت نزد ما ودانشمندان آن است كه
پدر خديجه يعنى خويلد بن اسد پيش ازجنگ فجار از دنيا رفته بود
و عمويش عمرو بن اسد او را به ازدواج رسول خدا(ص)درآورد...
و نظير همين عبارت از واقدى نقل شده (10) و هم چنين اقوال
غير مشهور ديگر را نيز پاسخ داده و نيازى بذكر آنها نيست...
(11)
يك اشتباه تاريخى ديگر
و نيز در پاره اى از رواياتى كه در مورد اين ازدواج فرخنده
رسيده ظاهرا يك اشتباه ديگرى نيز رخ داده كه بجاى عموى
خديجه-يعنى عمرو بن اسد-ورقة بن نوفل بن اسد(بعنوان عموى
خديجه)آمده كه اين مطلب گذشته از آنكه در اصل،خلاف مشهور است
از نظر نسبى هم اشتباه است.
زيرا ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه است،نه عموى خديجه...
و بعيد نيست كه اينكار از تصرفات ناقلان حديث بوده كه چون
نام عموى خديجه در حديث آمده بوده و ورقة بن نوفل هم شهرتى
افسانه اى داشته،آن عنوان را با اين نام منطبق دانسته و به
اينصورت درآورده اند.
خطبه عقد
مرحوم صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه و شيخ كلينى دركتاب
شريف كافى با مقدارى اختلاف خطبه عقدى را كه بوسيله ابو طالب
ايراد شده نقل كرده اند كه متن آن طبق روايت شيخ
صدوق(ره)اينگونه است:
«الحمد لله الذى جعلنا من زرع ابراهيم و ذرية اسماعيل،و جعل
لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا يجبى اليه ثمرات كل شى ء،و جعلنا
الحكام على الناس فى بلدنا الذى نحن فيه،ثم ان ابن اخى محمد بن
عبد الله بن عبد المطلب لا يوزن برجل من قريش الا رجح،و لا
يقاس باحد منهم الا عظم عنه،و ان كان فى المال قل،فان المال
رزق حائل و ظل زائل،و له فى خديجه رغبة و لها فيه رغبة،و
الصداق ما سالتم عاجله و آجله،و له خطر عظيم و شان رفيع و لسان
شافع جسيم ». (12)
يعنى:سپاس خدايرا كه ما را از كشت و محصول ابراهيم وذريه
اسماعيل قرار داد،و براى ما خانه مقدسى را كه مقصودحاجيان است
و حرم امنى است كه ميوه هر چيز بسوى آن گردآيد بنا فرمود،و ما
را در شهرى كه هستيم حاكمان بر مردم قرارداد.
سپس برادر زاده ام محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مردى است
كه با هيچ يك از مردان قريش هم وزن نشود جز آنكه از اوبرتر
است،و به هيچيك از آنها مقايسه نشود جز آنكه بر او افزون است،و
او اگر چه از نظر مالى كم مال است ولى مال پيوسته درحال
دگرگونى و بى ثباتى و همچون سايه اى رفتنى است،و اونسبت به
خديجه راغب و خديجه نيز به او مايل است،و مهريه او را نيز هر
چه نقدى و غير نقدى بخواهيد آماده است،و محمد راداستانى بزرگ و
شانى والا و شهرتى عظيم خواهد بود.
و در كتاب شريف كافى اينگونه است كه پس از اين خطبه عموى
خديجه خواست بعنوان پاسخ ابوطالب سخن بگويد ولى به لكنت زبان
دچار شد و نتوانست،از اينرو خديجه خود بسخن آمده گفت:
عموجان:اگر چه شما بعنوان گواه اختياردار من هستى ولى در
اختيار انتخاب من خود شايسته تر از ديگران هستم،و اينك اى محمد
من خود را به همسرى تو درمى آورم و مهريه نيز هر چه باشد بعهده
خودم و در مال خودم خواهد بود،اكنون به عموى خود(ابوطالب)
دستور ده تا شترى نحر كرده و وليمه اى ترتيب دهد وبنزد همسر
خود آى!
ابوطالب فرمود:گواه باشيد كه خديجه محمد(ص)رابهمسرى خويش
پذيرفت و مهريه را نيز در مال خودضمانت كرد!
برخى از قريشيان با تعجب گفت:شگفتا!كه زنان مهريه مردان را
بعهده گيرند؟!
ابوطالب سخت بخشم آمده روى پاى خود ايستاد وگفت: آرى اگر
مردى همانند برادر زاده من باشد زنان باگرانبهاترين مهريه خود
خواهانشان مى شوند و اگرهمانند شما باشند جز با مهريه گرانبها
حاضر به ازدواج نمى شوند!
و در روايت خرائج راوندى است كه چون خطبه عقدبپايان رسيد
و-محمد صلى الله عليه و آله-برخاست تابهمراه عمويش ابوطالب
بخانه برود خديجه به آنحضرت عرض كرد:
«...الى بيتك فبيتى بيتك و انا جاريتك ». (13) يعنى:بسوى
خانه خود بيا كه خانه من خانه تو است ومن هم كنيز توام!
و از كتاب المنتقى كازرونى نقل شده كه چون مراسم عقدبپايان
رسيد خديجه به كنيزكان خود دستور داد حالت شادى بخود گرفته و
دفها را بزنند و سپس به رسول خدا عرض كرد:
«...يا محمد مر عمك ابا طالب ينحر بكرة من بكراتك و اطعم
الناس على الباب و هلم فقل (14) مع اهلك،فاطعم الناس و دخل
رسول الله(ص)فقال مع اهله خديجه ». (15) يعنى اى محمد به عمويت
ابوطالب دستور ده شتر جوانى ازشترانت را نحر كند و مردم را بر
در خانه اطعام كن و بيا در كنارخاندانت چاشت را به استراحت
بگذران،و ابوطالب اينكار راكرد و رسول خدا(ص) بنزد خديجه آمده
و در كنار او به استراحت روزانه پرداخت.
و اين دو حديث دلالت بر كمال علاقه و عشق خديجه نسبت به
رسول خدا(ص)دارد چنانچه تا پايان عمر اين عشق را نسبت به
آنحضرت حفظ كرده بود.صلوات الله عليها.
مهريه چقدر بود و چه كسى پرداخت؟
در اينكه مهريه چقدر بود و پرداخت آن را چه كسى به عهده
گرفت اختلافى در روايات ديده مى شود،كه از آنجمله روايت بالا
است كه در آن بدون ذكر مقدار آمده است كه پرداخت آن راخديجه
بعهده گرفت.
و از كشف الغمه از ابن حماد و نيز از ابن عباس نقل شده كه
رسول خدا(ص)خديجه را با مهريه دوازده وقيه طلا به ازدواج خويش
درآورد و مهريه زنان ديگر آنحضرت نيز همين مقداربود. (16)
و در اعلام الورى طبرسى دوازده وقيه و نيم ذكر شده چنانچه
از دانشمندان اهل سنت نيز مؤلف سيرة الحلبيه همين قول را نقل
كرده و سپس گفته است كه هر وقيه چهل درهم است كه درنتيجه مجموع
مهريه پانصد درهم شرعى بوده.
و تفاوت ديگرى كه در نقل سيره حلبيه ديده مى شود آن است كه
گويد:پرداخت مهريه مزبور را ابوطالب بعهده گرفت. (17) و قول
ديگرى كه در سيره حلبيه و سيره ابن هشام و برخى ازتواريخ ديگر
آمده آن است كه گفته اند:
«و اصدقها رسول الله-صلى الله عليه و آله-عشرين بكرة ».
(18) .
يعنى رسول خدا(ص)به خديجه بيست شتر ماده جوان مهريه داد و
در نقل ديگرى نيز آمده كه ورقة بن نوفل خديجه را با مهريه
چهارصد دينار به عقد رسول خدا-صلى الله عليه و آله-درآورد (19)
و از كامل مبرد نقل شده كه بيست شتر را ابوطالب بعهده گرفت و
دوازده وقيه و نيم طلا را خود رسول خدا پرداخت كه مهريه مجموع
آنها بود. (20)
نگارنده گويد:رواياتى كه در باب «مهر السنه »آمده همان
روايت پانصد درهم را تاييد مى كنند، چنانچه در چند حديث بااندك
اختلافى آمده كه امام باقر و امام صادق عليهما السلام فرمودند:
«ما زوج رسول الله-صلى الله عليه و آله-شيئا من بناته و لا
تزوج شيئا من نسائه على اكثر من اثنى عشر اوقية و نش يعنى نصف
اوقيه ». (21)
يعنى تزويج نكرد رسول خدا(ص)هيچيك از دختران خود ونه هيچيك
از زنانش را به بيش از دوازده وقيه و نيم.
و طبرسى(ره)در اعلام الورى گويد:«...و مهرها اثنتا عشرة
اوقيه و نش و كذلك مهر ساير نسائه ». (22) و در روايت امام
صادق عليه السلام اينگونه است كه فرمود:
«ما تزوج رسول الله-صلى الله عليه و آله-شيئا من نسائه و لا
زوج شيئا من بناته على اكثر من اثنى عشر اوقيه و نش،و الاوقيه
اربعون درهما،و النش عشرون درهما». (23) و در داستان ازدواج
حضرت جواد الائمة عليه السلام با دخترمامون عباسى نيز آمده كه
فرمود:
«...و بذلت لها من الصداق ما بذله رسول الله-صلى الله عليه
و آله-لازواجه و هو اثنتا عشرة اوقيه و نش-و على تمام
الخمسمائة...». (24) يعنى من صداق او را همان قرار دادم كه
رسول خدا(ص)به زنانش بذل فرمود و آن دوازده وقيه و نيم بود كه
تمامى پانصددرهم بر ذمه من است...
پى نوشتها:
1- و 2- الصحيح من السيره ج 1 ص 126..
3- تاريخ تحليلى اسلام ج 1 ص 31-32.
4- مناقب آل ابيطالب-ط قم-ج 1 ص 159.
5- بحار الانوار ج 16 ص 10 و ص 12.
6- الاستغاثه ج 1 ص 70.
7- قاموس الرجال ج 10 ص 431.
8- الصحيح من السيره ج 1 ص 122-126.
9- الطبقات الكبرى ج 1 ص 133.
10- بحار الانوار ج 16 ص 19.و تاريخ طبرى ج 2 ص 36.
11- براى اطلاع بيشتر مى توانيد به كتاب الصحيح من السيره ج
1 ص 113 به بعد نيزمراجعه كنيد.
12- فروع كافى ج 2 ص 19 و 20 و من لا يحضره الفقيه ج 3 ص
397.
13- خرائج راوندى ص 187.
14- لفظ «قل »در اينجا از قيلوله بمعناى استراحت در چاشت
گرفته شده،و برخى كه شايد معناى آن را نفهميده اند«لام »را
تبديل به «ميم »كرده و«فقم »ضبط كرده اند،و خصوصيت وقت چاشت
ظاهرا بدانجهت بوده كه در شهر مكه غالباهوا گرم و عموما ساعت
چاشت را تا نزديك غروب در خانه ها به استراحت مى گذرانده اند و
آنگاه براى حوائج خود از خانه خارج مى شده اند.
15- بحار الانوار،ج 16 ص 10 و 12 و 19.
16- بحار الانوار-ج 16 ص 10 و 12 و 219
17- سيره حلبيه ج 1 ص 165.
18- سيره حلبيه ج 1 ص 165 و سيره ابن هشام ج 1 ص 190 و سيره
المصطفى ص 60و سيره النبى ج 1 ص 206.
19- بحار الانوار ج 16 ص 19.
20- منتقى النقول ص 139 گ.
21- اعلام الورى ص 147.يعنى مهر خديجه دوازده وقيه و نيم
بود چنانچه مهريه زنان ديگر آنحضرت نيز همين مقدار بود.
22-بحار الانوار ج 103 ص 347 به بعد.
23- معانى الاخبار ص 214.فروع كافى ج 2 ص 20.
24- من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 398.
تا خديجه زنده بود رسول خدا(ص) زن ديگرى اختيار نكرد
اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه تا خديجه زنده بودرسول
خدا زن ديگرى نگرفت و خديجه بنا بر قول مشهور و صحيح سال دهم
بعثت يعنى بيست و پنج سال پس از اين ازدواج فرخنده و ميمون از
دنيا رفت،و زنهاى متعدد و زياد ديگرى را كه رسول خدا(ص)به
ازدواج و همسرى خويش درآورد همگى پس از وفات خديجه بود،و در
جاى خود-در بحث تعدد زوجات رسول خدا(ص)-انشاء الله تعالى
خواهيم گفت كه اين داستان بهترين دليل و شاهد بر اين مطلب است
كه انگيزه ازدواج هاى مكرر رسول خدا پس از وفات خديجه انگيزه
هاى سياسى واجتماعى بوده كه آن بزرگوار مى خواسته بدين وسيله
پيوندهاى محكم و بيشترى با افراد سرشناس و قبائل معروف عرب
پيداكرده و از اين طريق براى پيشرفت اسلام و مكتب مقدس
خوداستفاده و بهره بيشترى ببرد بشرحى كه بخواست خداى تعالى پس
از اين خواهيم گفت.
و گرنه معقول نيست كسى مانند رسول خدا(ص)كه از هر گونه
امكانات مادى بهره مند بوده و همه جاذبه هائى را كه معمولا
مورد توجه زنان مى باشد همچون فصاحت زبان و زيبائى خارق العاده
صورت و شهرت فاميلى و شخصيت ذاتى،و در يك جمله آنچه خوبان همه
داشتند همه را دارا باشد ولى تا سن پنجاه سالگى با يك زن بيوه
دو شوهر كرده بچه دارى كه از نظر سن نيزپانزده سال يا چيزى
كمتر از او بزرگتر است سازگارى كند،وهيچ به فكر ازدواج مجددى
نيفتد،و پس از وفات او آنهمه زن بگيرد...و باز هم مانند دشمنان
مغرض و مخالف اسلام بگوئيم هدف آنحضرت در آن ازدواجها استفاده
هاى مالى و ياكاميابيهاى جنسى بوده و بناچار بايد اين حقيقت را
بپذيريم كه هدف،همان هدف مقدس ترويج اسلام با استفاده از يك
وسيله طبيعى و اجتماعى بوده كه روى بافت اجتماع آن روز بهترين
وسيله بوده است و انشاء الله در جاى خود توضيح بيشترى در اين
باره خواهيم داد.
فرزندان رسول خدا(ص)از خديجه
رسول خدا(ص)به جز ابراهيم كه از«ماريه قبطيه »كنيزمصرى
آنحضرت متولد شد همان كنيزى كه مقوقس(حاكم مصر)براى آن حضرت
فرستاد،فرزندان ديگر آن بزرگوار همگى ازبانوى بزرگوارش
خديجه-سلام الله عليها-بود كه خداى تعالى به آنحضرت عنايت
فرمود،كه البته در عدد آنها و بلكه در نام آنهانيز اختلاف
است،و مشهور آن است كه آنها شش تن بودند، يعنى دو پسر و چهار
دختر،و دانشمند فقيد مرحوم دكتر آيتى درتاريخ پيامبر اسلام نام
آنها و ترتيب ولادت و وفات آنها را بدين گونه ذكر كرده كه ذيلا
مى خوانيد:
1-قاسم كه نخستين فرزند رسول خدا است،و پيش ازبعثت در مكه
تولد يافت،و رسول خدا به نام وى «ابو القاسم »
كنيه گرفت،و نيز نخستين فرزندى است كه از رسول خدا درمكه
وفات يافت و در آن موقع دو ساله بود.
2-زينب دختر بزرگ رسول خدا كه بعد از قاسم در سى سالگى رسول
خدا تولد يافت،و پيش از اسلام به ازدواج پسرخاله خود«ابو العاص
بن ربيع »درآمد و پس از جنگ بدر به مدينه هجرت كرد و در سال
هشتم هجرت در مدينه وفات يافت.
3-رقيه كه پيش از اسلام و بعد از زينب،در مكه تولد يافت و
پيش از اسلام به عقد«عتبة بن ابى لهب »درآمد و پس از نزول سوره
«تبت يدا ابى لهب »و پيش از عروسى به دستور ابو لهب وهمسرش «ام
جميل »از وى جدا گشت.و سپس به عقد«عثمان بن عفان »درآمد و در
هجرت اول مسلمين به حبشه با وى هجرت كرد و آنگاه به مكه بازگشت
و به مدينه هجرت كرد و در سال دوم هجرت سه روز بعد از بدر،همان
روزى كه مژده فتح بدر به مدينه رسيد،وفات يافت.
4-ام كلثوم كه نيز در مكه تولد يافت و پيش از اسلام به
عقد«عتيبة بن ابى لهب »درآمد و مانند خواهرش پيش از عروسى
از«عتيبه »جدا شد،و در سال سوم هجرت به ازدواج «عثمان بن عفان
»درآمد،و در سال نهم هجرت وفات كرد.
5-فاطمه عليها السلام كه ظاهرا در حدود پنج سال پيش ازبعثت
رسول خدا در مكه تولد يافت (1) و در مدينه به ازدواج «امير
المؤمنين »على عليه السلام درآمد،و پس از وفات رسول خدا به
فاصله اى در حدود چهل روز تا هشت ماه وفات يافت ونسل رسول خدا
تنها از وى باقى ماند و يازده امام معصوم از دامن مطهر وى پديد
آمدند.
6-عبد الله كه پس از بعثت رسول خدا در مكه متولد شد و«طيب
»و«طاهر»لقب يافت.و در همان مكه وفات كرد وپس از وفات او«عاص
بن وائل سهمى »رسول خدا را«ابتر»
خواند و سوره كوثر در پاسخ وى نازل گرديد. (2) و البته
همانگونه كه گفته شد آنچه ايشان انتخاب كرده و نوشته اند بر
طبق قول مشهور است،ولى اقوال ديگرى هم دراينباره هست كه در
سيره ابن هشام و كتاب المنتقى في مولدالمصطفى (3) و كتابهاى
ديگر نقل شده،كه ما چون در نظر داريم ان شاء الله تعالى در جاى
ديگرى در اين باره به تفصيل بحث كنيم در اينجا بهمين اندازه
اكتفا كرده و مى گذريم.
شمه اى از فضائل خديجه
گرچه مرسوم است فضائل افراد را معمولا در فصل پس ازحيات و
زندگى آنها ذكر مى كنند، ولى نگارنده را دريغ آمد كه در اينجا
بدون ذكرى از فضائل اين بانوى اسلام بگذريم وانشاء الله تعالى
در جاى ديگر نيز به مناسبت هاى گوناگونى كه در پيش است فضائل
ديگرى را بيان خواهيم داشت.گرچه معلوم نيست اصل اين رسم نيز
رسم درستى باشد.
اين حديث در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنت آمده كه رسول
خدا-صلى الله عليه و آله-فرموده:
«كمل من الرجال خلق كثير و لم يكمل من النساء الآمريم،و
آسيه امراة فرعون،و خديجة نت خويلد،و فاطمة بنت محمد» (4) يعنى
از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان زنان جز چهار
زن كسى به مرحله كمال نرسيد:مريم،و آسيه همسر فرعون،و خديجه
دختر خويلد،و فاطمه دختر محمد.
و در حديث ديگرى كه ابن حجر در كتاب الاصابه و ديگران از
ابن عباس روايت كرده اند اينگونه است كه گويد:رسول خدا(ص)چهار
خط روى زمين ترسيم كرده آنگاه فرمود:
«افضل نساء اهل الجنة خديجة،و فاطمة و مريم و آسية ». (5)
يعنى برترين زنان اهل بهشت: خديجه و فاطمه و مريم وآسيه
هستند...
و در روايت ديگرى كه او و ابن عبد البر و ديگران از رسول
خدا(ص)با مختصر اختلافى روايت كرده اند اينگونه است كه فرمود:
«خير نساء العالمين اربع،مريم و آسيه و خديجه و فاطمه » (6)
يعنى بهترين زنان جهانيان چهار زن هستند:مريم و آسيه وخديجه و
فاطمه.و از عايشه روايت كرده اند كه گويد:هيچگاه نمى شد كه
رسول خدا از خانه بيرون رود جز آنكه خديجه را يادمى كرد و
ستايش و مدح او را مى نمود، تا اينكه روزى طبق همان شيوه اى كه
داشت نام خديجه را برد و او را ياد كرد،دراينوقت رشك و حسد مرا
گرفت و گفتم:
«هل كانت الا عجوزا فقد ابدلك الله خيرا منها». (7) خديجه
جز پيرزنى بيش نبود در صورتى كه خداوند بهتر از اوبهره تو
كرده.!
عايشه گويد:در اينوقت رسول خدا-كه اين سخن مرا شنيدغضبناك
شد بحدى كه از شدت غضب موهاى جلوى سرآنحضرت حركت كرد آنگاه
فرمود:
«و الله ما ابدلنى الله خيرا منها،آمنت اذ كفر الناس،و
صدقتنى و كذبنى الناس،و واستنى في مالها اذ حرمنى الناس و
رزقنى الله منها اولادا اذ حرمنى اولاد النساء».
بخدا سوگند خداوند بهتر از او زنى به من نداده،او بود كه
بمن ايمان آورد هنگامى كه مردم كفر ورزيدند،و او بود كه
مراتصديق كرد و مردم مرا تكذيب نموده(و دروغگويم خواندند)واو
بود كه در مال خود با من مواسات كرد(و مرا بر خود مقدم داشت)در
وقتى كه مردم محرومم كردند،و از او بود كه خداوندفرزندانى روزى
من كرد و از زنان ديگر نسبت بفرزند محرومم ساخت.
عايشه گويد:با خود گفتم:ديگر از اين پس هرگز به بدى اورا
ياد نخواهم كرد (8) .
و در روايت اربلى در كشف الغمه اينگونه است كه على عليه
السلام فرمود:روزى نزد رسول خدا(ص)نام خديجه سلام الله عليها
برده شد و رسول خدا(ص)گريست.عايشه كه چنان ديد گفت:
«...ما يبكيك على عجوز حمراء من بنى اسد؟فقال صدقتنى
اذكذبتم و آمنت بى اذ كفرتم،و ولدت لى اذ عقمتم،فقالت عايشه:
فما زلت اتقرب الى رسول الله-صلى الله عليه و آله-بذكرها»
(9) يعنى چه گريه اى است كه براى پيرزنى سرخ رو از بنى اسدمى
كنى؟
رسول خدا فرمود:او مرا تصديق كرد هنگامى كه شماتكذيبم
كرديد.و بمن ايمان آورد در وقتى كه شما كافر شديد.
و براى من فرزند آورد كه شما نياورديد!
عايشه گويد:از آن پس پيوسته من با ياد خديجه و با نام او به
رسول خدا تقرب مى جستم.(و هرگاه مى خواستم رسول خدابمن توجه
كرده و به سخنم گوش دهد سخنم را با نام خديجه شروع مى كردم).
و در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت آمده كه رسول خدا
خديجه را به خانه اى در بهشت مژده داد كه در آن دشوارى ورنجى
نخواهد بود (10) و سلام خداى تعالى را كه بوسيله جبرئيل براى
خديجه آورده بود به وى ابلاغ (11) فرمود و خديجه نيز در پاسخ
عرض كرد:
«...الله السلام و منه السلام و على جبرئيل السلام...» (12)
و در حديثى كه عياشى در تفسير خود از ابى سعيد خدرى روايت
كرده اينگونه است كه رسول خدا(ص)فرمود.در شب معراج هنگامى كه
بازگشتم به جبرئيل گفتم:آيا حاجتى دارى؟ گفت:
«حاجتى ان تقرا على خديجه من الله و منى السلام...».
حاجت من اين است كه خديجه را از سوى خداوند و از سوى من
سلام برسانى.و چون رسول خدا سلام خدا و جبرئيل را به خديجه
ابلاغ فرمود،خديجه در پاسخ گفت:
«ان الله هو السلام،و منه السلام،و اليه السلام » (13) .
و بالاخره خديجه سلام الله عليها همان بانوى بزرگوار است كه
به اجماع اهل تاريخ نخستين زن و يا نخستين انسانى است كه به
رسول خدا(ص)ايمان آورد...
و وسيله آرامشى براى آنحضرت در برابر طوفانهاى حوادث سهمگين
و اندوه هاى فراوان آغاز رسالت بود...
و با ايثار مال فراوان خود براى پيشرفت اسلام در روزهائى كه
اسلام نياز شديد به بودجه داشت بزرگترين حق را بر همه مسلمانان
جهان تا روز قيامت دارد...
و سخت ترين مشكلات را بخاطر حفظ ايمان بخدا و دفاع ازاسلام
و رهبر بزرگوار آن متحمل شد و فضائل بسيار زياد ديگرى كه در
فصول آينده به مناسبت ها روى آنها بحث خواهيم كردانشاء الله
تعالى.
پى نوشتها:
1- البته نظر دانشمندان و محدثين شيعه عموما آنست كه ولادت
آنحضرت پنج سال بعد از بعثت بوده،و شايد بهمين جهت نيز ايشان
بعنوان ظاهر اين قول راذكر كرده اند.
2- تاريخ پيامبر اسلام صفحه 69-71.
3- سيره ابن هشام ج 1 ص 190 بحار الانوار ج 22 ص 166.
4- مجمع البيان ج 5 ص 320 تفسير كشاف ج 3 ص 250،تفسير ابن
جرير ج 3ص 180.
5- الاصابه ج 4 ص 366.اسد الغابه ج 5 ص 437.خصال صدوق ج 1 ص
96.
6- الاصابه ج 4 ص 366،و استيعاب ج 2 ص 720 و 750 و تفسير
ابن جريرج 3 ص 180 و مجمع الزوائد هيثمى ج 9 ص 223.اسد الغابه
ج 5 ص 437.
7- لابد-طبق اين روايت-منظورش از بهتر،خودش بوده كه جوان و
دختر بوده است!
8- اسد الغابه ج 5 ص 438.الاصابه ج 4 ص 275.
9- بحار الانوار ج 16 ص 8.
10- بحار الانوار ج 16 ص 11.و الاصابه ج 4 ص 275.و اسد
الغابه ج 5 ص 438.
11- الاصابه ج 4 ص 274 و اسد الغابه ج 5 ص 438.
12- بحار الانوار ج 16 ص 11.
13- سفينة البحار ج 1 ص 379.
داستان ولادت حضرت على(ع)
ازدواج حضرت محمد«ص »با خديجه،سبب شد تا آن بزرگوار با
انتقال به خانه جديد و تشكيل خانواده،از استقلال بيشترى در
زندگى خويش برخوردار گشته،و شالوده زندگى خود را بر آن اساس پى
ريزى كند.
از اين سال-كه سال بيست و پنجم عمر رسول خدا(ص)
بود-تا سال سى ام عمر آن حضرت،اتفاق مهمى كه در تاريخ ضبط
شده باشد در زندگانى آن بزرگوار ذكر نشده،و بنابر طبق روايات
مشهور علماى شيعه و اهل سنت،در سال سى ام عمر آن حضرت بود كه
على بن ابى طالب عليه السلام در خانه ابوطالب به دنيا آمد،و
چون اين حادثه تاريخى و بزرگ از جهات متعددى-حتى در اصل
خلقت-مربوط به زندگانى رسول خدا(ص)
مى شود،و پس از يكى دو سال نيز-بشرحى كه بعدا خواهيم
گفت-اين مولود جديد به خانه محمد«ص »منتقل گرديد و به صورت
فرزندى براى آن بزرگوار درآمد،لازم است مقدارى درباره ولادت
على عليه السلام،در اينجا بحث شود.
پيوند على «ع »با رسول خدا«ص »در خلقت
در روايات زيادى كه از طريق دانشمندان شيعه و اهل سنت بما
رسيده،از رسول خدا«ص »روايت شده كه فرمود:من و على از يك نور
آفريده شديم...
و در برخى از آنها آمده است كه:من و على از يك درخت خلق شده
ايم-كه ما در تاريخ زندگانى على عليه السلام،مقدارى از آنها را
نقل كرده ايم-و در اينجا نيز آن روايات را براى شما نقل مى
كنيم:
1-علامه شيخ سليمان قندوزى در كتاب ينابيع المودة (1) بسند
مرفوع از رسول خدا«ص »-روايت كرده كه فرمود:من وعلى از يك نور
آفريده شديم چهار هزار سال پيش از آنكه خدا آدم را بيافريند و
چون خدا آدم را آفريد اين نور را در صلب آدم قرار داد،و همچنان
يكى بوديم تا در صلب عبد المطلب از يكديگرجدا شديم و در من
نبوت جايگير شد و در على وصايت.
2-علامه شيخ عبد الله حنفى مشهور به اخوانيات از ابى هريره
روايت كرده كه گويد.نزد رسول خدا«ص »نشسته بوديم كه على عليه
السلام وارد شد،رسول خدا فرمود:برادر و عمو زاده ام هزار سال
پيش از آنكه دنيا را بيافريند،عمودى از نور آفريد و اورا در
برابر عرش خود قرار داد تا چون آغاز بعثت من شد آنرا دونيم كرد
از نصف آن پيغمبر شما را آفريد،و نيم ديگر على بن ابيطالب است.
4-علامه اخطب خوارزم در كتاب مناقب (2) بسند خود ازجابر
روايت كرده كه رسول خدا«ص »فرمود:من و على از يك درخت آفريده
شديم و مردم از درختهاى گوناگون.
5-علامه ابن حسنويه در كتاب «بحر المناقب »از ثمامه باهلى
روايت كرده كه رسول خدا«ص »فرمود:خداوند من و على را از يك
درخت آفريد كه من ريشه و اصل آن،و على تنه وفرع آن،و حسن و
حسين ميوه آن،و شيعيان ما برگ آن درخت هستند.و هر كس به اين
درخت چنگ زند داخل بهشت شده و ازآتش دوزخ امان يافته است. (3)
از عبد الرحمن بن عوف روايت كرده كه (4) رسول خدا«ص »فرمود:
شجره من هستم و فاطمه تنه آن و على پيوند آن،و حسن و حسين
ميوه آن و شيعيان ما برگ آن هستند،و اصل آن درخت در بهشت عدن و
ريشه و تنه و پيوند و ميوه و برگ آن در بهشت است.وبدنبال آن
اشعار زير را از حلبى واعظ نقل كرده كه گويد:
يا حبذا دوحة فى الخلد نابتة ما مثلها نبتت فى الخلد من شجر
المصطفى اصلها و الفرع فاطمة ثم اللقاح على سيد البشر و
الهاشميان سبطاها لها ثمر و الشيعة الورق الملتف بالثمر انى
بحبهم ارجو النجاة غدا و الفوز مع زمرة من احسن الزمر
و نظير احاديث فوق را در احقاق الحق(ج 5 ص 242 تا 266)
در بيش از هفتاد حديث ديگر از كتابهاى اهل سنت روايت كرده
كه ما بخاطر رعايت اختصار همين شش حديث را آورديم.
چنانچه مشابه اين روايات در كتابهاى علماء بزرگوار شيعه نيز
آمده كه ما براى تيمن و تبرك يكى از آنها را نقل مى كنيم وتتبع
بيشتر را بعهده خواننده محترم مى گذاريم:
شيخ صدوق رضوان الله عليه در كتاب خصال،و مرحوم اربلى در
كتاب كشف الغمة از محمد بن عبد الله از پدرش ازرسول
خدا(ص)روايت كرده كه فرمود:من و على نورى بوديم درپيشگاه خداى
تعالى چهار هزار سال پيش از آنكه آدم رابيافريند،و چون آدم را
آفريد اين نور را در صلب او قرار داد،وهمچنان از صلبى به صلب
ديگر او را انتقال داد تا در صلب عبد المطلب قرارش داد،و چون
از صلب عبد المطلب بيرون آوردآنرا به دو قسمت تقسيم كرد، قسمت
مرا در صلب عبد الله قرارداد و قسمت على را در صلب ابى طالب،پس
على از من و من از على هستم.
-گوشتش از گوشت من و خون او از خون من است،وهر كس على را
دوست دارد،بخاطر دوستى من است كه او رادوست داشته،و هر كس او
را مبغوض دارد بخاطر دشمنى با من است كه او را مبغوض داشته
است. (5) و البته اين احاديث از دو نظر ديگر نيز قابل بحث است:
يكى از نظر اينكه آيا منظور از خلقت آنان قبل از آدم عليه
السلام به چهار هزار سال يا كمتر و بيشتر چيست؟و آيا اين
روايات نظير همان روايات ديگرى است كه بطور عموم ازمعصومين
عليهم السلام روايت شده كه خداوند ارواح را هزاران سال قبل از
اجساد آفريد،و دانشمندان اسلامى براى آنهامعناهاى مختلفى ذكر
كرده و هر كدام بر طبق نظريه و مدعاى خود،آنها را بگونه اى
تفسير كرده اند،آنها كه قائل به حدوث نفس بوده آن را دليلى بر
مدعاى خود دانسته، و آنها كه معتقد به قدم نفس هستند بنوعى
ديگر اين روايات را تفسير و معنى كرده ودليلى بر مدعاى خود
دانسته اند،و برخى از علماى اسلام نيز حدوسط را گرفته و بگونه
ديگرى معنا كرده اند.
و از شيخ مفيد«ره »نقل شده كه لفظ «خلق »را در اين روايات
حمل بر«تقدير»فرموده،و از برخى ديگر نيز حكايت شده كه حمل بر
نوعى از استعاره و تمثيل كرده اند،و بهر صورت اين گونه روايات
از جمله روايات مشكله اى است كه هم در سندآنها و هم در مفهوم و
معناى آنها بحث زيادى شده و اساتيد فن هر كدام بنحوى درباره
آنها قلمفرسائى كرده اند.
و ديگر آنكه آيا منظور از نورى كه خداى تعالى ارواح رسول
خدا و امير المؤمنين و ائمه عليهم السلام از آن آفريده و
بنابراختلاف روايات-هزاران سال قبل از خلقت آدم آنرابصورت
عمودى يا درختى خلق فرمود-چيست؟و آيا ماوراى اين خلقت و اين
عالم،عوالم ديگرى وجود دارد كه وجود ممكنات اين عالم-كه يكى از
آنها نيز انسان است-پيش از آنكه در اين عالم تجسم يابد بصورت و
يا صورتهاى ديگرى در آن عالم ياعوالم ديگر آفريده شده،و حالات
و اطوارى در آنجا داشته تاهنگامى كه به اين صورت و در اين عالم
آمده؟و يا بگونه اى ديگر بوده؟ پس از اثبات چنين مطلبى آيا علت
نزول اين ارواح مجرده و ملكوتى از آن عالم نامحدود به اين عالم
ناسوت و دنياى محدود،و به تعبير شيخ الرئيس از آن «مكان شامخ و
عالى »به اين «قعر حضيض »چه بوده است؟كه ما در يكى از تاليفات
ونوشته هاى ديگر خود كه در مورد هدف خلقت بحث كرده ايم قسمتى
از سخنانى را كه در اين باره گفته اند نقل كرده ايم (6) و
دراينجا-كه بحث تاريخى است-مجالى براى تحقيق و بحث دراين باره
نيست ولى يك مطلب را-كه بخصوص به اين احاديث مربوط مى شود-بايد
بطور اجمال ذكر كنيم،شايد بدينوسيله مقدارى از ابهام اين مسئله
برطرف گردد.و آن اينكه مجموع رواياتى كه در اين باره رسيده
است،بيش از صد روايت است كه در باب هاى پراكنده نقل شده و از
نظر مضمون بيش از حدتواتر است كه قابل رد و انكار نمى باشد.و
چنانچه ما نتوانيم براى آنها معنائى كه قابل فهم و دركمان باشد
پيدا كنيم،بايدهمانگونه كه خود ائمه معصومين فرموده اند،علم آن
را به خودشان واگذار نموده،و بخاطر آنكه معناى قابل فهمى براى
آن پيدانكرديم،نمى توانيم نسبت جعل و دروغ به آنها داده و در
صددانكار و رد آنها برآئيم.
گذشته از اينكه-همانگونه كه اشاره شد-فكر و درك ماهر چه هم
كه زياد باشد همانند خود ما محدود و قاصر است،وچنانچه برخى
گفته اند،محتمل است اين روايات،اشاره به همان مراتب وجودى باشد
كه اصحاب حكمت متعاليه گفته اندكه در باطن اين عالم،عالمى است
اشرف و اكمل،كه در باطن آن عالم نيز عالم اشرف و اكمل ديگرى
است،و همچنين تا برسدبه حق اول و واجب الوجود،كه از اين عوالم
در روايات،به عالم غيب و نور و روح و عالم ذر و امثال آن تعبير
شده،و از اين رو مى توان گفت كه آنچه در طليعه ممكنات از ناحيه
ذات حق،شرف صدور يافته،موجودى واحد و بسيط بوده كه در نهايت
نورانيت و لطافت بوده و تدريجا به عوالم ديگرى قدم نهاده كه
بهمان نسبت تدريجا از نورانيت و بساطت او كاسته شده تا دراين
عالم ناسوت كه رسيده،به اين صورتى كه اكنون مشاهده مى شود
درآمده،و از آنجا كه مظهر اعلاى اين ظهور در عالم طبيعت و
ناسوت،جسم رسول خدا«ص »و پس از وى،ولى كامل و فرزندان آن
بزرگوار هستند كه نفوس آنها نيز پرتوى(وبضعه اى)از وجود آن
حضرت است، بلكه همگى نور واحدى هستند،ائمه بزرگوار ما اين
حقيقت را با تعبيرهاى گوناگونى كه در اين روايات هست براى ما
بيان كرده اند.و الله العالم. و بهر صورت روايات درباره اتحاد
نور محمد و على عليهما السلام در خلقت زياد است،كه بهمين مقدار
اكتفامى شود،و اما بحثهاى ديگر مربوط به ولادت على عليه
السلام،يكى بحث درباره تاريخ ولادت آن بزرگوار است:
تاريخ ولادت آنحضرت
در مورد تاريخ ولادت على عليه السلام نيز-همانند ولادت رسول
خدا«ص »-اختلاف زياد است، كه بگفته برخى مجموع آنها به دوازده
قول بالغ ميشود و از آنجمله است:
1-سيزدهم رجب سى سال پس از عام الفيل-ده سال قبل ازبعثت
رسول خدا«ص »-كه اين قول را شيخ «ره »در تهذيب،وكلينى «ره »در
كافى،و شهيد«ره »در كتاب دروس،و مفيد درارشاد،و طبرسى در اعلام
الورى،و ابن شهر آشوب در كتاب مناقب اختيار كرده اند. (7)
و از علماء اهل سنت نيز از فصول المهمه ابن صباغ واستيعاب و
طبقات ابن سعد و سيره ابن هشام و مستدرك حاكم وتاريخ الخلفاء و
البداية و النهاية و ديگران نقل شده. (8) و مشهور ميان محدثين
و علماء شيعه نيز همين قول است.
2-سيزدهم رجب دوازده سال قبل از بعثت،كه اين قول نيزدر
مصباح الشريعه از عتاب بن اسيد نيز از كتاب اقبال الاعمال
روايت شده (9) ،و از علماء اهل سنت نيز از كتاب استيعاب ابن
عبد البر و نهاية الادب شيخ شهاب الدين نقل شده است. (10) و
اقوال ديگرى نيز نقل شده مانند اينكه ولادت آنحضرت هفت سال،يا
هشت سال و يا نه سال قبل از بعثت (11) و در هفتم شعبان و يا
هفدهم و بيست و سوم شعبان بوده (12) كه اينها اقوال نادرى است
و چندان اعتبارى ندارد.
ولادت آنحضرت در خانه كعبه بود
در اين باره نيز روايات بسيارى از طريق شيعه و اهل سنت
رسيده كه ما ذيلا برخى از آن روايات را از كتابهاى اهل سنت
براى شما نقل مى كنيم:
حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك(ج 3 ص 483)حديث ولادت على
عليه السلام را در خانه كعبه نقل كرده و گويد:
«و قد تواترت الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت امير المؤمنين
على بن ابيطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.»
يعنى-اخبار متواتر است كه فاطمه بنت اسد امير المؤمنين على
بن ابيطالب كرم الله وجهه را در خانه كعبه بدنيا آورد.
و حافظ گنجى شافعى در كتاب كفاية الطالب(ص 260)ازحاكم روايت
كرده كه ميگويد:
امير المؤمنين على بن ابيطالب در مكه و در بيت الله الحرام
درشب جمعه سيزدهم رجب سال سى ام از عام الفيل بدنيا آمد،وجز او
مولودى در بيت الله الحرام بدنيا نيامد،نه قبل از او و نه
بعداز او،و اين بخاطر بزرگداشت مقام و محل او بود كه بدين
افتخارنائل گرديد.
و علامه امينى رحمه الله در جلد ششم الغدير صفحه 21 به
بعدداستان ولادت آنحضرت را در خانه كعبه از زياده از بيست كتاب
از كتابهاى اهل سنت و بيش از پنجاه كتاب از كتابهاى علماء شيعه
نقل كرده و اشعار زيادى نيز به زبان عربى در اين باره ذكر مى
كند كه از آن جمله است اشعار سيد حميرى كه دوبيت آن اينگونه
است:
ولدته فى حرم الاله و امنه و البيت حيث فناؤه و المسجد
بيضاء طاهرة الثياب كريمه طابت و طاب وليدها و المولد
و از آنجمله است اشعار شيخ حسين نجفى كه مى گويد:
جعل الله بيته لعلى مولدا يا له علا لا يضاهى لم يشاركه فى
الولادة فيه سيد الرسل لا و لا انبياها
و از آنجمله است قصيده سيد على نقى لكهنوى هندى كه قافيه اش
«لست ادرى »است و در آن قصيده كه در مدح على «ع »است درباره
ولادت آن حضرت مى گويد:
لم يكن في كعبة الرحمن مولود سواه اذ تعالى في البرايا عن
مثال في علاه و تولى ذكره في محكم الذكر الاله ايقول الغر فيه
بعد هذا:لست ادرى اقبلت فاطمة حاملة خير جنين جاء مخلوقا بنور
القدس لا الماء المهين و تردى منظر اللاهوت بين العالمين كيف
قد اودع في جنب و صدر؟لست ادري
و بالجمله اصل داستان متواتر است ولى در كيفيت آن اختلافى
در روايات بچشم مى خورد كه در روايات اهل سنت تاجائيكه نگارنده
ديده ام اينگونه است كه چون درد زائيدن فاطمه بنت اسد را گرفت
و شكايت حال خود را به ابوطالب كرد،ابوطالب دست او را گرفته و
بمسجد الحرام آورد و بدرون خانه كعبه برد و بدو گفت:
«اجلسى على اسم الله »
-بنام خدا در اينجا بنشين و سپس فاطمه بنت اسد پسر زيبائى
زائيد و ابوطالب او را«على »ناميد،و اين حديث را ابن مغازلى در
مناقب و ابن صباغ در فصول المهمه و ديگران نقل كرده اند كه هر
كه تفصيل بيشترى را در اين باره خواهد،مى تواند به كتاب احقاق
الحق(ج 7-ص 486 به بعد)مراجعه و مطالعه نمايد.
و نظير اين ماجرا در برخى از روايات علماء شيعه نيز ذكرشده
ولى عموما در روايات علماء شيعه رضوان الله عليهم اينگونه است
كه خود فاطمه بنت اسد هنگامى كه دچار درد زائيدن شدبكنار خانه
آمد و از خدا خواست تا امر ولادت مولودش را بر اوآسان گرداند،و
بدنبال اين دعا بود كه ديوار خانه كعبه شكافته شد و فاطمه
بدرون آن رفت و على «ع »به دنيا آمد.
و اصل حديث مطابق آنچه شيخ صدوق(ره)در كتابهاى امالى و علل
الشرايع و معانى الاخبار و محدثين ديگر شيعه رضوان الله عليهم
نقل كرده اند اينگونه است كه از يزيد بن عنب روايت شده كه
گويد:
من و عباس بن عبد المطلب و جمعى از قبيله «بنى عبد العزى
»روبروى خانه كعبه در مسجد الحرام نشسته بوديم كه ناگهان فاطمه
بنت اسد كه درد زائيدن فرزند نه ماهه اش كه در شكم داشت او را
ناراحت كرده بود پديدار گشته و نزد خانه آمد و گفت:
«رب انى مؤمنة بك و بما جاء من عندك من رسل و كتب،و انى
مصدقة بكلام جدى ابراهيم الخليل،و انه بنى البيت العتيق،فبحق
الذى بنى هذا البيت،و بحق المولود الذى فى بطنى لما يسرت على
ولادتى »
پروردگارا،من ايمان دارم بتو و بهمه پيمبران و كتابهائى كه
از سوى تو آمده،و گفتار جدم ابراهيم خليل را تصديق دارم و به
اوكه اين خانه كعبه را بنا كرد،پروردگارا بحق همان كسى كه اين
خانه را بنا كرد،و بحق اين نوزادى كه در شكم من است كه ولادت
او را بر من آسان گردان.
يزيد بن قعنب گويد:ناگهان ديدم قسمت پشت خانه كعبه شكافته
شد و فاطمه بداخل خانه رفت و از ديدگاه ما پنهان گرديدو ديوار
خانه نيز(مانند نخست)بهم پيوست،ما كه چنان ديديم،خواستيم قفل
در را باز كنيم ولى در باز نشد،و دانستيم كه(سرى در اينكار هست
و اين ماجرا)از جانب خداى تعالى است.
اين مطلب بسرعت در شهر پيچيد و مردم در سر هر كوى وبرزن از
آن بحث و گفتگو مى كردند،و زنان پرده نشين نيز از اين ماجراى
شگفت انگيز باخبر شده و از آن سخن مى گفتند.
سه روز از اين ماجرا گذشت و چون روز چهارم شد فاطمه ازهمان
مكان بيرون آمد و على «ع »را در دست داشت و بمردم مى گفت:
خدايتعالى مرا بر زنان پيش از خود برترى بخشيد،زيرا آسيه
دختر مزاحم خداى عز و جل را در مكانى پرستش كرد كه جزبصورت
اضطرار و ناچارى نمى بايستى پرستش او را نمود،ومريم دختر عمران
نخله خشك را حركت داد تا از آن رطب تازه خورد،و من در خانه خدا
رفتم و از روزى و ميوه بهشتى خوردم وچون خواستم از خانه بيرون
آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام اين مولود را«على »بگذار كه
خداى على اعلى فرمايد:من نام او رااز نام خود جدا كردم و به
ادب خود ادب آموختم،و من برمشكلات علم خويش او را واقف ساختم و
او است كسى كه بتها را در خانه من ميشكند،و او است كسى كه بر
پشت بام خانه ام اذان گويد و مرا تقديس كند و واى بحال كسى كه
او رادشمن داشته و نافرمانيش كند.
نگارنده گويد:با توجه به حديث فوق،سخن يكى ازنويسندگان و
مفسران اهل نت يعنى «آلوسى »جالب است كه پس از ذكر داستان
ولادت على «ع »در خانه كعبه گويد:
...و اين ماجرا چه بجا و شايسته بود كه خداى تعالى پيشواى
امامان را در جائى بنهد كه قبله مؤمنان است،و منزه است آن
پروردگارى كه هر چه را در جاى خود نهد و او است حاكم ترين
داوران...و چنانچه برخى گفته اند:گويا على عليه السلام نيز
خواست تا در مورد خانه كعبه كه موجب اين افتخار براى او شده
بود و در دل او متولد گشته بود جبران و تلافى كند و بهمين جهت
بتها را از روى خانه بزير افكند،زيرا درپاره اى از اخبار آمده
كه خانه خدا بدرگاه حقتعالى شكايت كرده گفت:پروردگارا تا چه
وقت در اطراف من اين بتها را پرستش كنند؟و خداى تعالى بدو وعده
داد كه آن مكان مقدس را از آن بتها تطهير كند... سپس گويد:و
بهمين معنى اشاره كرده است علامه سيد رضا هندى در اشعار خود كه
در مدح امير المؤمنين «ع »گويد:
لما دعاك الله قدما لان تولد فى البيت فلبيته شكرته بين
قريش بان طهرت من اصنامهم بيته (13)
و اينك چند بيت از شعراى پارسى زبان را نيز كه در اين باره
سروده اند براى شما ميآوريم،از آنجمله است رباعى زير از حاج
سيد اسمعيل شيرازى:
در مرحله على نه چون است و نه چند در خانه حق زاده بجانش
سوگند بى فرزندى كه خانه زادى دارد شك نيست كه باشدش بجاى
فرزند
و از آنجمله است رباعى زير:
رومى نشد از سر على كس آگاه آرى نشد آگه كسى از سر اله يك
ممكن و اين همه صفات واجب لا حول و لا قوة الا بالله روزيكه
على بكعبه آمد بوجود از بهر على خدا در از كعبه گشود در بسته
بداد خانه خود به على حقا كه على است خانه زاد معبود
و اين هم اشعارى است از عماد تهرانى:
رنج نابرده بكنج دل ويرانه ما گنج از مهر تو دارد دل ويرانه
ما گل ما را يد قدرت بولاى تو سرشت نقش روى تو بود در دل
ديوانه ما مستى از مى كند آن بيخبر از مستى عشق كى خبر دارد از
اين ناله مستانه ما آنكه مست از مى ناب است كجا ميداند يار ما
كيست؟كه بد ساقى ميخانه ما حرم كعبه ترا مولد از آن شد يعنى اى
مهين بنده توئى صاحب اين خانه ما
و البته بايد دانست كه در داستان ولادت امير المؤمنين مباحث
ديگرى نيز هست كه انشاء الله بايد در جاى خود از آنهابحث شود،و
در اينجا بهمين مقدار اكتفا ميشود.
پى نوشتها:
1- ينابيع الموده-صفحه 256 ط-اسلامبول
2- مناقب خوارزمى-ص،86-چ تبريز
3- احقاق الحق-ج 5-ص 262
4- كفاية الطالب-ص 278-چ،نجف اشرف
5- خصال-ج 2-ص 172-و كشف الغمه ص 86 و 87
6- كتاب مبارزه با گناه-بخش چهارم
7- بحار-ج 35-ص 3-40
8- الصحيح من السيره-ج 1-ص 128-و احقاق الحق ج 7
9- بحار-ج 35-ص 7
10- احقاق الحق-ج 7-ص 549
11- احقاق الحق-ج 7-ص 538-540-542
12- بحار-ج 35-ص 7
13- الغدير-ج 6-ص 22