اهداف قرآن و شروط و موانع بهرهمندى از آن
حجةالاسلام محمود رجبى
مقدمه
قرآن مجيد براى نزول خود اهدافى را ذكر كرده است. اين
اهداف در سه مجموعه قرار مىگيرند: بخشى ناظر به بعد
بينش و فكر انسان است، بخشىديگر بهگرايشهاى انسان
توجه دارد و بخش سوم، رفتار انسان را مد نظر قرار داده
است. گزارشى از اين سه بخش در پى مىآيد:
الف - اهداف قرآن در بعد بينش
1- رهايى از غفلت
قرآن مجيد يكى از اهداف خود را نجات انسان از غفلت
معرفى مىكند: «تنزيل العزيز الرحيم لتنذر قوما ما
انذر آباؤهم فهم غافلون» (يس:6); قرآن فرستاده خداى
شكستناپذير و مهربان است تا كسانى را كه پدرانشان بيم
داده نشدهاند بيم دهى; زيرا ايشان غافلاند. در اين
آيه، نجات مردم از غفلت، هدف قرآن تلقى شده است و براى
تحقق چنين هدفى مىفرمايد: بايد مردم بيم داده شوند تا
به هوش آيند و از غفلت رهايى يابند.
انسان براى رسيدن به كمال واقعى خود، بايد در
چندراهىها، راه صحيح را برگزيند و براى گزينش، بايد
به راههاى گوناگون و سود و زيان هر يك توجه داشته
باشد; ولى گاهى انسان در اثر سركشى غرايز، بهگونهاى
مىشود كه تا حد حيوان تنزل مىكند و از توجه به
راههاى گوناگون غافل مىشود. اين غفلت ريشه بسيارى از
گمراهىها و انحرافات است. قرآن مجيد در توصيف جهنميان
مىفرمايد: «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم
الغافلون» (اعراف:179); اين گروه با آنكه چشم و گوش و
عقل دارند از آنها بهره نمىگيرند; همانند چهارپايان،
بلكه از آنان نيز گمراهترند; زيرا اينان غافلاناند.
انسان در اثر غفلت، اصلا توجه خود را به خدا، معارف حق
و راههاى تكامل از دست مىدهد، تا چه رسد به آنكه
آنها را برگزيند و بدانها دل بندد و در مسير آنها
حركت كند. قرآن مىفرمايد: برخى انسانها از خدا، (1)
آخرت (2) و آيات الهى، (3) كه نقش بسزايى در سعادت
آنان دارد، غافل شدهاند، بايد به آن توجه كنند.
2- به يادآوردن فراموش شدهها
خداوند بزرگ از راه فطرت، عقل و وحى، حقايقى را در
اختيار بشر قرار داده، ولى انس با دنيا، لذايذ مادى و
وسوسههاى شيطانى و هواهاى نفسانى سبب شده است كه آن
حقايق را فراموش كند. قرآن يكى از اهدافش به ياد آوردن
آن حقايق است: «ان هو الا ذكر للعالمين» (تكوير:29);
قرآن براى جهانيان جز يادآورى چيز ديگرى نيست.
قرآن مجيد بر اين باور است كه انسانها امور بسيارى را
فراموش كردهاند. خداوند متعال، (4) نعمتهاى او، (5)
آيات الهى، (6) پيمان و ميثاق خدا، (7) معارف و احكامى
كه از سوى پروردگار در اختيارشان قرار گرفته است، (8)
معاد و روز جزا (9) و اعمالى كه خود انجام دادهاند
(10) امورى است كه انسان در طول زندگى خود آنها را
فراموش مىكند و ضرورت دارد كه كسى آنها را يادآورى
كند. برخى از انسانها گاه در اثر فراموشى خدا، خود را
نيز فراموش مىكنند و دچار از خود بيگانگى مىشوند;
«نسوالله فانساهم انفسهم» (حشر:19); خدا را فراموش
كردند، خداوند هم آنان را نسبتبه خودشان دچار فراموشى
ساخت.
انسانى كه خود را فراموش مىكند ديگرى را، كه بر او
حاكم شده و در او نفوذ كرده است، خود مىپندارد. او
فكر مىكند كه خودش مىخواهد و خودش تصميم مىگيرد،
ولى در واقع، او نيست كه تصميم مىگيرد; هواى نفس،
شيطان و انسانهايى كه او را مسخ كردهاند به او دستور
مىدهند، دردهاى ديگران را، كه دشمنان او هستند، درد
خود مىداند و درمان آنها را درمان خود مىپندارد;
زيرا آنها را خود پنداشته است. او به دنبال هواى نفس و
شيطان مىرود و مىگويد: دلم مىخواهد، خودم چنين
تشخيص دادهام; «كالذى استهوته الشياطين فى الارض
حيران» (انعام:71); مانند كسى كه شيطانها او را
فريفتهاند و عقل و دلش را ربودهاند سرگردان است،
«كالذى يتخبطه الشيطان من المس» (بقره:275); مانند آن
كه شيطان او را مس كرده، در او نفوذ نموده، تحتسلطه
خود درآورده، او را از تعادل خارج كرده است و توان
حركت در مسير تكامل خود را ندارد.
قرآن راه نجات از خودفراموشى و از خود بيگانگى را «ياد
خدا» و فراموش نكردن او مىداند. اگر انسان خدا را به
ياد آورد خداوند هم او را ياد مىكند: «فاذكروني
اذكركم واشكروا لي و لا تكفرون» (بقره:153); پس مرا
(خدا را) ياد كنيد، من هم شما را ياد مىكنم و مرا
سپاس گوييد و كفر نورزيد. اگر خدا انسان را ياد كند از
خودفراموشى نجات مىيابد.
3- ارائه بينشهاى صحيح و ضرورى
انسانها در شناختخدا و جهان دچار برداشتهاى نادرستى
شدهاند و در بسيارى از موارد، شناخت صحيحى از جهان،
خود و خدا ندارند، چنان كه در موارد بسيارى نمىتوانند
با اتكاء به ابزارهاى شناختبشرى شناختهاى لازم را به
دست آورند; «و ما اوتيتم منالعلم الا قليلا»
(اسراء:85) قرآن مجيد مىفرمايد: ما قرآن را فرو
فرستاديم تا همه شناختهاى صحيح و لازم براى هدايت
انسان به كمال واقعىاش را در اختيار او قرار دهيم; «و
انزلنا اليك الكتاب تبيانا لكل شىء.» (نحل:89) اصلا
دليل آمدن پيامبران: همين بوده است كه بشر از دستيابى
به همه شناختهاى لازم و صحيح، كه براى سعادت وى ضرورى
مىباشد، ناتوان است.
4- ارائه دلايلروشن بر بينشهاى صحيح و ضرورى
انسان براى پيمودن مسير صحيح كمال نيازمند آن است كه
راه درست و صحيحى را، كه به كمال واقعى او منتهى
مىشود، به او نشان دهند و بر صحيح بودن آن راه، دليل
روشن و قطعى نيز داشته باشد تا عقلش سيراب گردد، به
پيمودن مسير او را فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد
و توقف يا عقبگرد نشود و در برابر شهوات و وساوس
شيطانى از حيث عقلى نلغزد. قرآن كريم هم راه راستين
تكامل را نشان مىدهد و هم با پشتوانه دلايل روشن و
يقينآور، استوارى آن را تضمين مىكند. قرآن كريم در
آياتى به اين حقيقت اشاره مىكند: «و بينات من الهدى و
الفرقان» (بقره:185)، «قد جاءكم برهان من ربكم.»
(نساء: 174)
البته نشان دادن راه به دو صورت ممكن است: نخست آنكه
كليه جزئيات موضوع از سوى قرآن بيان شود و بر آن
استدلال گردد. دوم آنكه راهى براى به دست آوردن جزئيات
موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال كند; مثلا، راه
امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد
و ما از طريق آن راه، جزئيات را به دست آوريم، بدون
آنكه براى هر مساله نيازمند استدلال باشيم. هرچند اين
آگاهىها غير از ايمان به آنهاست، ولى علم زمينه ايمان
را فراهم مىسازد و اگر بسيار شفاف باشد و به آن معتقد
شود زمينهساز خشيت از خداست; «انما يخشى الله من
عباده العلماء» (فاطر:28); همانا بندگان دانشمند از
خدا مىترسند.
5- تبيين حق از باطل
تبيين مسائل اختلافى و ارائه معيارى براى شناختحق از
باطل در مسائل اختلافى و مشتبه، يكى ديگر از اهداف
قرآن است: «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم
الذى اختلفوا فيه» (نحل:64); و ما كتاب را بر تو نازل
نكرديم، مگر براى آنكه آنچه را در آن اختلاف كردهاند
برايشان روشن سازى; «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن
هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان» (بقره:185); ماه
رمضان است كه در آن، قرآن براى هدايت مردم و ارائه
نشانههاى روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل
شده است.
با آنكه بسيارى از حقايق از طريق دل، عقل و وحى در
اختيار انسان قرار گرفته، ولى وساوس شيطان (11) به
شكلهاى گوناگونى جلوه حق را مشوه مىكنند، حتى در
حقايق روشن نيز اختلاف ايجاد مىنمايند، به گونهاى كه
گاهى انسانهاى پاكسرشت نيز از تشخيص حق به طور كامل،
ناتوان مىشوند. قرآن، كه كتاب هدايت هر انسان
پاكسيرت است، براى زدودن زنگارهاى وساوس شيطانى از
چهره حقيقت، گاه خود به بيان حقايق مورد اختلاف
مىپردازد و گاه ميزان و معيار تشخيص حق و باطل را
بيان مىكند; مانند ارجاع به اهل ذكر در آيه شريفه
«فاسالوا اهل الذكر» (نحل: 42) و يا آياتى كه بر
اعتبار عقل، تجربه و حجيت قول پيامبر و امام وجود
دارد.
6- تدبر در آيات قرآن
تدبر و دقت در آيات قرآن در فهم آن نقش بسزايى دارد و
در روايات نيز بر آن تاكيد فراوان شده و خواندن
بىتامل و بىتدبر، بدونخير واسفبار ناميده شده است.
درآيه شريفه29سوره ص مىفرمايد: «كتاب انزلناه اليك
مبارك ليدبروا آياته»; كتاب پربركتى فرو فرستاديم تا
در آياتش تدبر كنيد. در آيه83 سوره نساء فهم اعجاز
قرآن در هماهنگى را منوط به تدبر دانسته است و در
آيهاى ديگر مىفرمايد: آيا در قرآن تدبر نمىكنند يا
بر دلها قفل زده شده است؟ (12) از دو آيه اخير
استفاده مىشود كه تدبر در قرآن زمينه پى بردن به
حقانيت آن را فراهم مىسازد و انسان را به راه صحيح
دستيابى به كمال رهنمون مىشود، مگر كسانى را كه در
اثر گناه بر دلهاشان قفل زده باشند.
7- تفكر
قرآن مجيد از «تفكر» بسيار ستايش كرده است و خود از
طريق يادآورى يا بيان و توضيح آيات (13) با مثالها و
توصيفهاى گوناگون (14) و با گزارش كردن داستانها، به
بهترين بيان، (15) سعى دارد كه انسان را به فكركردن
وادارد تا با انديشيدن درباره زندگى دنيا و آخرت (16)
مسير تكاملى خود را شكل دهد و به مقدمه و گذرا بودن
دنيا و جاودانگى آخرت پى ببرد و فريفته دنيا نشود و
دنيا را هدف قرار ندهد.
قرآن در خصوص اينكه هدف از نزول آن تفكر و انديشيدن
است، مىفرمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما
نزل اليهم و لعلهم يتفكرون» (نحل:44); و قرآن را به
سوى تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده استبراى
مردم تبيين كنى و شايد بينديشند.
8- بهكارگيرى عقل و فهم
عقل و دل انسان بسيارى از حقايق را درك مىكند و در
عمق جان به آن اعتراف دارد، ولى حاكميت هواهاى نفسانى
بر عقل، مانع از توجه به اين حقايق و اعتراف به آنها
مىشود. يكى از اهداف نزول قرآن زمينهسازى براى به
كارگرفتن عقل و فهم است: «انا انزلناه قرآنا عربيا
لعلكم تعقلون» (يوسف:2); ما كتاب خويش را به صورت
خواندنى عربى فرو فرستاديم تا شايد عقل را به كار
بنديد. در آيه ديگرى، مىفرمايد: «انظر كيف نصرف
الآيات لعلهم يعقلون» (انعام:69); بنگر كه چگونه آيات
را بيان مىكنيم، شايد كه دريابند و حقايق را فهم
كنند.
از آيات شريفه مىتوان اين نكته را استفاده كرد كه
قرآن با ذكر مقررات الهى، (17) هشدار نسبتبه تلاش
شيطان براى گمراهى بشر، (18) توجه دادن به معاد (19) و
ذكر مثالها (20) در صدد است تا زمينه به كاربندى عقل
را در درك حقايق فراهم سازد.
9- آگاهى از يگانگى خدا
انسان تا به مرحله «توحيد در الوهيت» نرسد و معتقد
نشود كه جز خداوند متعال موجود ديگرى شايسته پرستش
نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل، همه
پيامبران: مردم را به توحيد در الوهيت دعوت مىكردند.
قرآن مجيد نيز، كه هدفش رساندن مردم به آستانه نجات و
سعادت ابدى است، يكى از اهداف نزول خود را آگاه ساختن
مردم از توحيد در الوهيت قرار داده است و مىفرمايد:
«هذا بلاغ للناس... ليعلموا انما هو اله واحد»
(ابراهيم:52); اين (قرآن) بيان رسائى براى مردم است...
تا آنكه بدانند كه خدا يگانه معبود و موجود شايسته
پرستش است.
از مجموع آنچه كه در بعد بينش ذكر شد، چنين نتيجه
مىگيريم كه قرآن در مرحله اول سعى دارد كه انسان را
از غفلت و بىخبرىنجات دهد،سپسامورفراموش شده رابه
خاطرش آورد. در مرحله بعد، زمينه بهكارگيرى عقل و
آمادگى براى فهم حقايق را فراهم مىآورد. پس از آن نيز
بينشهاى ضرورى و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر
آن استدلال مىكند، مسائل مورد اختلاف راتوضيحمىدهد
وانسان راتامرحله «توحيددرالوهيت»، كه سعادت او در
گرو اعتقاد به آن است، به پيش مىبرد.
ب اهداف قرآن در بعد گرايش
1- پند دادن
براى آنكه انسان مسير صحيح سعادت را انتخاب كند، علاوه
بر بيرون آمدن از عالم غفلت و فراموشى و به دست آوردن
بينشهاى صحيح و ضرورى، بايد دل او نيز در گرو آن
بينشها قرار گيرد، ولى توجه به ماديات و پيروى از
هواهاى نفسانى دل انسان را سخت و او را سنگدل مىسازد
و آمادگى پذيرش حقايق را از او مىستاند. در چنين
موقعيتى، ضرورىترين عنصر مورد نياز عاملى است كه دل
او را رام كند و به حالت فطرى نخستين بازگرداند. آن
عامل، «پند و موعظه» است. به همين دليل، يكى از
نامهاى قرآن «موعظه» مىباشد و در آيات گوناگون از
اينكه هدف قرآن موعظه كردن استسخن به ميان آورده است;
مانند: «يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم»
(يونس:57); اى مردم، شما را از سوى خداوندگارتان پندى
آمد.
پذيرش حقايق غير از آگاهى از حقايق است. كم نيستند
افرادى كه با آنكه حقيقتبرايشان روشن گشته، از پذيرش
آن سرباز مىزنند و در برابر آن مقاومت و حتى
جبههگيرى مىكنند. قرآن مجيد از افراد و گروههايى
نام مىبرد كه در برابر ادعاهاى حق انبيا: در عين يقين
داشتن به آنها، موضع مخالف گرفته و تسليم نشدهاند و
بويژه، برترىطلبى و ستمگرى آنان سبب شده است كه حاضر
به پذيرش حقايق نشوند: «جحدوا بها و استيقنتها انفسهم
ظلما وعلوا» (نمل:14); آيات الهى را در عين آنكه
بدانها يقين داشتند، به دليل ستمگرى و برترىطلبى،
انكار كردند. از اينرو، نقش «موعظه» دقيقا اين است
كه زمينه را براى پذيرش دل و تسليم شدن در برابر حقايق
فراهم سازد.
نكته شايان توجه آنكه موعظههاى قرآنى صرفا بر امورى
كه شهرت دارد (مشهورات) و مورد قبول توده مردم است
متكى نمىباشد، بلكه آنچه در مواعظ قرآنى رعايت مىشود
تكيه بر امور صحيح و درستى است كه فهم آن آسان و همراه
با تعابيرى است كه دل را تحت تاثير قرار مىدهد. به
عنوان مثال، به اين موعظه قرآن توجه كنيد: «قل انما
اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى وفرادى ثم تتفكروا ما
بصاحبكم من جنة.» (سبا:46) روى سخن در اين موعظه با
منكران نبوت است كه با نزول قرآن به عنوان معجزه الهى
و درخواست همانندآورى، نبوت پيامبر اسلام(ص) برايشان
به اثبات رسيده، ولى براى بهانهجويى يا در اثر
شبههاى كه مغرضان مطرح كرده بودند، چنين مىپنداشتند
كه پيامبر(ص) - نعوذ بالله - جنزده شده يا تحت تاثير
نيروهاى ديگر، تصور كرده كه پيامبر است.
قرآن از مرحله استدلال، كه همانندآورى است، گذشته و
مىفرمايد: چون شما در مقام استدلال نتوانستهايد
همانند قرآن بياوريد پس پيامبرى رسول گرامى(ص)
ثابتشده است; ولى براى آنكه دلهاى آنان را تسليم اين
حقيقت كند، مىفرمايد: «بگو من شما را فقط به يك چيز
موعظه مىكنم: براى خدا بهپاخيزيد و به تنهايى و يا
با همانديشى درباره نبوت پيامبر(ص) بينديشيد و ببينيد
كه او جنزده نيست. اگر از نيروى تفكر خود، به دور از
تعصب، كمك بگيريد نبوت او را تصديق خواهيد كرد. موضوع
«موعظه» در اين آيه مطلب حقى است كه قبلا بر آن
استدلال شده و در اينجا به طريقى آسان و روشن و به
منظور رامساختن دلها، راه زدودن و تحت تاثير اغراض و
انگيزههاى مخالف حق قرار نگرفتن را نشان مىدهد.
2- انذار و تبشير
فعاليتهاى اختيارى انسان در اثر آگاهى و انگيزه، جامه
عمل مىپوشد. براى حركت انسانها در هر مسير (اعم از
حق و باطل) صرف آگاهى كافى نيست، بلكه علاوه بر آگاهى،
انگيزه نيز لازم است و تا انسان نسبتبه كارهاى خير،
انگيزه و نسبتبه كارهاى ناشايست، دافعهاى باطنى
نداشته باشد، در مسير صحيح قدم نمىگذارد و به پيش
نمىرود. انسان بايد در كنار سيراب شدن عقل با توجه به
نتايج و عواقب كارهاى خوب و بد، تمايل قبلى به خيرات و
نفرت و انزجار نسبتبه شرور و زشتىها داشته باشد. اين
نيز در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل مىشود. اينهمه
تاكيد قرآن بر بهشت و جهنم و ذكر جزئيات و تفاصيل
پاداشها و كيفرهاى آنجهانى، علاوه بر حقانيت آن،
براى نقش عظيم آن در جهتدادن و به تلاش واداشتن انسان
است.
بجز انسانهاى متعالى، كه عبادت را تنها به دليل
شايستگى خدا براى عبادت يا محبت و يا سپاسگزارى انجام
مىدهند، بيشتر انسانها شوق به بهشت و يا بيم از جهنم
عامل حركت آنها در جهت عبادت خداست. افزون بر اين،
انذار و تبشير براى انسانهايى كه در اثر كجروىها
بيان استدلالى و موعظه برايشان سودى ندارد، هشدارى است
كه گه گاه آنان را از مسير انحرافى خويش باز مىدارد.
قرآن مجيد يكى از اهداف خود را انذار و تبشير معرفى
مىكند و مىفرمايد: «انزل على عبده الكتاب ... لينذر
باسا شديدا من لدنه ويبشر المؤمنين» (كهف:1و2);
خداوند بر بنده خويش كتاب را فرو فرستاد... تا از عذاب
سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.
3- درمان بيمارىهاى روحى
زدودن زنگارهاى دل، هم براى باورداشتسخن حق ضرورت
دارد و هم براى ارتقا در نردبان تكامل و قرب به خدا
نقش اساسى ايفا مىكند. قرآن كريم يكى از اهداف خود را
شفابخشى اعلام كرده و مىفرمايد: «يا ايها الناس قد
جاءتكم... شفاء لما فى الصدور» (يونس:75); اى مردم، از
سوى خدا برايتان... بهبودبخش بيمارىهاى روحى آمد.
تعبير «شفاء لما فى الصدور» عام است و هرگونه بيمارى
درونى، خواه كفر و نفاق و گمراهى باشد و خواه ديگر
امراض باطنى را، كه مانع از رشد معنوى انسان است، دربر
مىگيرد.
در آيه شريفه چهاردهم از سوره مطففين، قرآن دليل تكذيب
معاد و روز جزا از سوى انسانهاى گناهكار و تجاوزگر را
زنگارگرفتگى دلهايشان مىداند. در آيه دهم سوره بقره
نيز دليل نفاق و نيرنگبازى منافقان را بيمارى دل آنان
مىداند. بههرحال، تا ظرف دل از زنگار بيمارى گناهان
و كارهاى ناشايست پاك نشود، بهترين معارف هم اگر در آن
جاى گيرد، آلوده به شرك و نفاق مىشود و ثمربخشى خود
را از دست مىدهد. قرآن درصدد است كه ظرف دل را پاك
سازد و بيمارىهاى آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل
سپردن به آن چنين اثرى دارد كه در روايات آمده است:
دلها همچون فلزات زنگار دارند، زدودن زنگار آنها با
استغفار و تلاوت قرآن ميسر است.
4- هدايتپذيرى و پندپذيرى
اگر عقل سيراب شود، دل رام مىگردد و ظرف دل از
زنگارها و بيمارىها پالوده شود، آماده پذيرش هدايت
قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن مىشود. اين هدف
ديگرى است كه در آيات مطرح شده است. قرآن مىفرمايد:
«ام يقولون افتراه. .. بل هو الحق من ربك... لعلهم
يهتدون» (سجده:3); يا آنكه مىگويند: قرآن را به دروغ
به خدا نسبت مىدهد...، بلكه قرآن حق است و از سوى
خداوندگار تو است... تا شايد هدايت پذيرند. در آيه
ديگرى مىفرمايد: «كتاب انزلناه اليك... ليتذكر
اولوالالباب» (ص:29); كتابى به سوى تو فرو
فرستاديم... براى آنكه خردمندان از آن پند گيرند.
5- تقوا
يكى از اهداف قرآن ايجاد تقوا در انسانها است. قرآن
مىفرمايد: «قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون»
(زمر:28); قرآن عربى را، كه در آن هيچ كژى نيست،
فروفرستاديم تا شايد تقوا پيشه كنند. «تقوا» يكى از
عناصر مهم در بينش قرآنى و در اصل، به معناى
«خودپايى» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را
مىپايد و مراقب خويش است. اين خودپايى مىتواند در
برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دستدادن كمالاتى باشد
كه انسان مىتواند به آنها برسد. به همين دليل، به
نحوى بر «ترس» هم دلالت دارد. و اينكه گاهى تقواى
الهى يا تقواى از جهنم را به ترس از خدا يا جهنم معنا
مىكنند بر همين اساس است، وگرنه معناى اصلى آن «ترس»
نيست. در اينجا اين سؤال مطرح مىشود كه «ترس از خدا»
به چه معنا است؟ «ترس از خدا» مىتواند به دو صورت
مطرح شود:
نخست آنكه از معصيتخدا برحذر باشد; زيرا معصيتخدا
منشا همه عذابهاى اخروى و عقوبتهاى دنيوى است.
دوم آنكه خطر هميشه جسمانى نيست، محروميت از رحمت و
دورى از محبوب براى انسانهاى برجسته بالاترين رنج
است. انسانهايى كه مراحلى از كمال را طى كردهاند
بدين دليل از معصيتخدا دورى مىكنند كه نگران
دورماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا
اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و تقواى آنكه آنان
راهميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان
قرار مىدهد و نسبتبه غفلت از خدا ترسانند. برجستگان
از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و
تقواى آنكه آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و
ناظر اعمال آنان قرار مىدهد و نسبتبه غفلت از خدا
ترسانند.
تقوا هم در مرحله فكر و نظر مطرح است و هم در مرحله
عمل و رفتار. اولين مرحله تقوا در بعد نظرى، «حقيقت
طلبى» است تا انسان گرفتارباطل نشود. چنينكسى وقتى
با قرآن مواجه مىگردد بدان هدايتمىشود ووقتى
آياتخدا ومعجزاتالهى رامىبيند، تسليم آن مىگردد و
بدانها ايمان مىآورد. حضرت سلمان; با آنكه در محيط
كفر و شرك متولد شد و در آنجا رشد كرد، ولى حقيقتطلبى
و تقواى او موجب شد كه در پى يافتن آيين حق برآيد و
سرانجام، به پيامبر اسلام(ص) برسد و ايمان آورد. قبلا
گفتيم كه قرآن مىخواهد حقيقتطلبى را در انسان تقويت
و شكوفا سازد.
بالاترين مراحل تقوا نيز برترين درجات كمال است كه
انسان را شايسته آرامش يافتن در جوار رحمتحق مىسازد:
«ان المتقين في جنات و نهر في مقعد صدق عند مليك
مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل بهشت در باغها و كنار
نهرهاى بهشتاند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند
عزت و سلطنت جادوانى متنعماند.
اولين مرحله تقوا در بعد عمل نيز آن است كه آنچه را
طبق فطرت خويش زشت مىيابد از آن اجتناب مىكند. اين
نوع تقوا را مىتوان «تقواى فطرى» ناميد; زيرا فطرت
آن را به انسان الهام مىكند، ولى اين اولين مرحله
تقوا در مرحله عمل است. پس از اسلام آوردن نيز تقوا
مطرح است. اما كسانى از مراحل بالاتر هدايت قرآن
برخوردار مىشوند كه مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.
در قرآن مجيد، آنچه انسان بايد خود را از آن دور نگه
دارد، مشخص گرديده است; و لذا آن جمله خداوند معاد آتش
دوزخ فتنهاى كه فقط ظالمان را در بر نمىگيرد،
وضعيتحاضر و آينده هركسمىباشد.
پرداختنبههمهاينمواردونكتهسنجىهاىموجود در آنها
بافرصت محدود اين مقاله سازگار نيست. بنابراين، تقوا
داراىدرجاتاست،و هرچند همه موارد آن مدنظر قرآن
مىباشد ولى به نظر مىرسد در آنجا كه تقوا هدف نزول
قرآن است، مرحله اوليه تقوا نيست; زيرا اگر چنان خصلتى
(حقيقتطلبى) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش
فرانمىدهد.
ج اهداف قرآن در بعد عمل
1- شكرگزارى
انسانى كه به اين مرحله رسيده استخود را با انبوهى از
نعمتهاى خدا روبرو مىبيند و آماده مىشود تا در
برابر اينهمه نعمتشكرگزارى كند. او اگر به نعمتها
توجه نداشته باشد و يا از صاحب نعمت غافل باشد در صدد
شكرگزارى برنمىآيد. قرآن در آيات خود با برشمردن
نعمتها و توجهدادن به اين نكته كه همه آنچه در
اختيار انسان است، از خداست، اين زمينه را فراهم
مىسازد. در چنين موقعيتى است كه انسان حقشناس به
ولىنعمتخود توجه مىكند و در مىيابد كه همه چيز از
اوست و جز نعمتهاى او چيز ديگرى از خود يا ديگرى
ندارد. به شكرگزارى آن ذات اقدس مشغول مىگردد و تا
آنجا پيش مىرود كه حتى عبادت خويش را براى خوف از
دوزخ يا شوق به بهشت انجام نمىدهد، بلكه انگيزه
شكرگزارى از نعمتهاى بىشمار خدا او را به عبادت
وامىدارد. (21)
2- داورى بحق در مسائل مورد اختلاف
يكى ديگر از اهداف قرآن حل مسائل مورد اختلاف در مرحله
عمل است. فطرت پاك انسان وى را به رعايت عدالت و اعطاى
حقوق ديگران فرامىخواند و در مقابل تجاوزطلبى، او را
از اين كار باز مىدارد. پيامبران: از يك سو، با انذار
و تبشير، زمينه كنارزدن تجاوزطلبى و عمل به خواست فطرت
الهى و پاك انسان را فراهم مىسازند و از سوى ديگر، در
موارد اختلاف بين انسانها قضاوت مىكنند و مصداق حقوق
ديگران را تعيين مىنمايند. البته پس از هر پيامبرى در
طول تاريخ، انسانها دچار انحراف شدهاند و با آنكه
مسائل حقوقى برايشان روشن بوده، حقوق ديگران را ناديده
گرفته و به آنان ستم روا داشتهاند.
همچنين به تدريج، با ايجاد انحراف در دين خدا و يا
برداشتهاى ناروا از تعاليم دين، انسانهاى ديگر را
گمراه ساخته و افراد را دچار اختلاف كردهاند. در چنين
وضعيتى، فقط ايمان به خدا راهگشاى مؤمنان مىگردد.
قرآن مجيد، كه پس از پيامبران فراوان گذشته رسيده، يكى
از اهدافش قضاوت در مسائل اختلافى بين مردمان است.
بنابراين، هدف قرآن در يك مرحله، تبيين مسائل مورد
اختلاف از نظر فكرى و در مرحله ديگر، قضاوت بحق در
مسائل مورد نزاع است تا از انحراف بشر در مقام عمل
جلوگيرى به عمل آيد. در آيه213 از سوره بقره هدف بعثت
همه انبياء و نزول كتب آسمانى قضاوت، در مورد مسايل
مورد اختلاف مردم دانسته شده است و اين نكته مطرح شده
است كه پس از آمدن پيامبران نيز مردم به دليل
تجاوزطلبى اختلاف كردند و در آيه 64 از سوره نحل
مىفرمايد «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم
الذى اختلفوا فيه» ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر
براى آنكه موارد مورد اختلاف ميان مردم را برايشان
توضيح دهى و بيان كنى.
3- تثبيت مؤمنان
خداوند مىفرمايد: «قل نزله روح القدس من ربك بالحق
ليثبت الذين آمنوا» (نحل:102); اى رسول، بگو اين آيات
را روحالقدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستى آورد
تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.
نزول وحى و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و
نلغزيدن به جهات انحرافى است. هرچند تثبيت در مرحله
«قلب» نيز مطرح شده، ولى ثبات قدم در مسير دين و
تكامل بيشتر ناظر به مشكلاتى است كه در مقام عمل پيش
مىآيد و انسان را در ادامه راه دچار تزلزل مىكند.
قرآن مجيد با تقويب روحيه و توجهدادن بشر به خداوند و
قدرت بىنظير وى و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاى
غيبى فرشتگان و ذكر داستانهاى پيامبران: و مجاهدان
گذشته، زمينه ثبات قدم مؤمنان و پيامبر(ص) را در مقام
عمل فراهم مىسازد.
4- برپايى جامعه عادلانه
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب
والميزان ليقوم الناس بالقسط» (حديد:25); همانا
پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان
كتاب و ميزان عدل نازل كرديم تا مردم عدالت را به پا
دارند.
عدالت و قسط، هر دو با رعايتحقوق ديگران و دستيابى
هركس به حق خويش مرتبط است، ولى قسط بيشتر ناظر به
پيادهكردن قوانين عادلانه است. قرآن مجيد هدف نزول
كتابهاى آسمانى، از جمله قرآن، را اقامه قسط مىداند،
آن هم قسط عمومى كه به دستخود مردم برپا شود; بدين
معنا كه هدف، رشددادن جوامع است تا آنجا كه مردم، خود
انگيزه اجراى عدالت پيدا كنند و آن را اجرا نمايند.
5- حاكميت قوانين خدا
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما
اريك الله» (نساء:105); اى پيامبر، ما قرآن را بحق به
سوى تو فرو فرستاديم تا بدانچه خدا با وحى بر تو
پديدار ساختهاست، حكم نمايى.
عدالت مورد نظر قرآن و اجراى آن (قسط) تنها در سايه
قوانين الهى امكانپذير است. از اينرو، در اين آيه
شريفه هدف از نزول قرآن را حكمنمودن پيامبر(ص) در بين
مردم، طبق دستور و راى خدا مىداند. اجراى احكام دينى
از يك سو، بر اساس قوانين عادلانه است و از سوى ديگر،
به دست عادلترين انسانها به اجرا درمىآيد. در
نتيجه، در مراحل قانونگذارى و اجرا، ضامن عدالت
اجتماعى است.
6- حاكميت دين خدا بر ساير اديان
«هو الذي ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على
الدين كله» (فتح:28); او رسول خود (محمد(ص)) را با
قرآن و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب
گرداند.
حاكميت دين خدا و غلبه آن بر ساير اديان، كه هدف ارسال
پيامبر گرامى اسلام(ص) است، از ديگر اهداف اجتماعى
نزول قرآن است. اين نكته با توجه به خاتم پيامبران
بودن آن حضرت روشنتر مىشود. نكته شايان توجه اينكه
از آنجا كه سعادت واقعى انسان در قرب به خداوند متعال
است و قرب به خداوند بستگى كامل به حاكميت دين حق بر
جامعه بشرى دارد و تمام مراحل پيشين و حتى اجراى عدالت
و امنيت عمومى براى آن استكهمردم آزادانه به عبادت
خالص الهى بپردازند و به بالاترين مراحل قرب الهى
دستيابند، قرآن مجيد مىفرمايد: خداوند به كسانى كه
ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده است كه
آنان را جانشينان و وارثان زمين گرداند، دينى را كه
براى آنان پسنديده ستبرايشان مستقر سازد، به آنان
امنيت ارزانى دارد تا تنها او را بپرستند و همتايى
براى او در نظر نگيرند. (22)
7- خروج از ظلمتها به سوى نور
«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور»
(ابراهيم:2); اين قرآن كتابى است كه ما به سوى تو
فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و كفر)
بيرون آورى و به عالم نور برسانى.
«نور» و «ظلمت» در اين آيه مصاديق فراوانى دارد كه از
يك سو، كفر و نفاق و زنگارهاى دل و هرگونه عاملى را كه
موجب دورى و جدايى از خداست و از سوى ديگر، مراتب قرب
به خداوند از آغاز تا پايان را دربر مىگيرد.
بنابراين، مراتب گوناگون تقرب به خداوند مصاديق
گوناگون خارج شدن از ظلمتها به نور است كه يكى از
اهداف قرآن به شمار مىآيد.
8- هدايتبه راههاى امن و صراط مستقيم
«قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من
اتبع رضوانه سبل السلام... ويهديهم الى صراط مستقيم»
(مائده:15 و16); براى هدايتشما نورى عظيم و كتابى با
حقانيت آشكار آمد. خدا با آن كتاب هركه را در پى رضا و
خشنودى او ستبه راههاى سلامت و صراط مستقيم رهنمايى
مىكند.
قرآن كريم، كه نورى از سوى خداوند متعال است، كسانى را
كه در پى كسب خشنودى خدا باشند به راههايى كه از هر
نظر سلامت است و كسى را كه در آن پاى نهد به سلامتبه
سر منزل مقصود - كه خداست - مىرساند، هدايت مىكند.
اين راهها مىتواند در طول يكديگر و نيز در عرض هم
باشند. كسانى كه در اين راهها قدم مىزنند در هر قدم،
از ظلمتى رهايى يافته و به نورى نايل مىشوند و
سرانجام، از سبل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم)
راهنمون مىشوند.
9- ورود به رحمت ويژه الهى و هدايتبه ذات او
«يا ايها الناس قد جاءكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم
نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به
فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا
مستقيما» (نساء:174 و 175); اى مردم، براى هدايتشما
از جانب خدا برهانى محكم آمد و نورى تابان به سوى شما
فرستاديم. پس آنان كه به خدا گرويدند و به او متوسل
شدند به زودى، آنها را به جايگاه رحمت و فضل خود در
خواهد آورد و به راه راست رهنمايى مىنمايد.
مؤمنانى كه به اين ريسمان نورانى الهى چنگ زنند و پناه
برند خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژهاش
وارد مىسازد و از صراط مستقيم ويژهاى، ايشان را به
ذات اقدس خود راهنمايى مىكند. آنان در اين جهان از
همنشينان خدا و در سراى آخرت نيز در پايگاهى رفيع و
راستين در آستان مقدس الهى خواهند بود. در آيه ديگرى
مىفرمايد: «ان المتقين في جنات ونهر في مقعد صدق عند
مليك مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل تقوا در باغها و كنار
نهرهاى بهشت منزل گزيدهاند، در منزلگاه صدق و حقيقت،
نزد خداوند عزت و سلطنت جاودانى متنعماند.
قرآن مجيد در كنار اهدافى كه براى خود برمىشمرد،
موانعى را نيز براى بهرهمندى از قرآن و رسيدن به
اهداف آن مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس
موانع بهرهمندى از آن مطرح مىگردد:
الف - شروط بهرهمندى از قرآن
قرآن مجيد در كنار اهدافى كه براى خود برمىشمرد، شروط
و موانعى را نيز براى بهرهمندى و رسيدن به آن اهداف
مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع
بهرهمندى از قرآن را مطرح مىكنيم:
1- در پى علم و يقينبودن
يكى از شروط مهم براى بهرهمند از قرآن آن است كه
انسان در پى دستيابى به علم و يقين باشد، بخواهد به
حقايق پى برد و بر گمان و حدس و امثال آن تكيه نكند.
قرآن مجيد در پاسخ به مشركان و در مقام نفى شرك،
همواره مىگويد كه آنان دنبال گمان، تقليد و شكاند و
نسبتبه مدعاى خويش يقين ندارند; اگر راست مىگويند
دليل قاطعى بر مدعاى خود بياورند. به هر حال، اگر
كسانى به دنبال هواهاى نفسانى خود باشند و يا بر اساس
گمان و شك بخواهند زندگى خود را بنا نهند، از قرآن
بهرهاى نخواهند برد. در آيه 11 سوره توبه مىفرمايد:
«قد فصلنا الايات لقوم يعلمون.» در آيه 11 بقره نيز
مىفرمايد: «قد بينا الايات لقوم يوقنون.» مشابه اين،
آياتى است كه چنين بيانى دارند:«لقوم يفقهون»
(انعام:98)، «لقوم يتفكرون» (يونس:24)، «لاولى
الالباب» (آلعمران:190).
2- در اختيارداشتن قلب خود
در آياتى از قرآن مجيد مىفرمايد: «ان في ذلك لذكرى
لمن كان له قلب» (ق:37); در اين، پند و تذكرى
استبراى آنكه داراى قلب هوشيارى باشد.
انسان در اثر گناه و ياغفلت گاهى قلب و دل خود را در
اختيار شيطان،هواىنفس،
غرايزحيوانىوانسانهاىمنحرفقرارمىدهد و آنان دلش
را مىربايند. كسى كه دل ندارد - يعنى، دل را به ديگرى
سپردهاست واو هرگونه كه مىخواهد بر آن حكم مىراند -
نمىتواند از قرآن بهرهمند شود. كسى از قرآن بهرهمند
مىشود كه بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است كه
اگر شياطين
پيراموندلپرسهنمىزدندوآنرااحاطهنمىكردندانسانمىتوانستبه
ملكوت جهان نظر كند و حقايق هستى را دريابد. بايد دل
در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق
آن قرار دهد; در نتيجه، متاثر شود و به سوى كمال خويش
حركت كند.
3- حيات و زنده(دل) بودن
در آيه 70 سوره يس مىفرمايد: «لينذر من كان حيا»;
قرآن نازل شده است تا كسانى را كه زندهاند بيم دهد.
برخى انسانها مردهاند و مرده را هرقدر صدا بزنى،
موعظه كنى يا حقايق را برايش بازگو كنى اثرى نخواهد
داشت. انسانهايى كه در اثر گناه بر قلبهاشان مهر
خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بستهاند وقتى
حقايق و آيات الهى را مىشنوند، ذرهاى تاثير در آنان
نمىنهد; گويا چنين حقايقى را نشنيدهاند. منافقان
مظهر كامل اين حالت مردگى و مؤمنان حقيقى مظهر كامل
زندهدل بودناند. قرآن مجيد مىفرمايد: «ا و من كان
ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به فى الناس كمن
مثله فى الظلمات ليس بخارج منها» (انعام: 122); آيا
كسى كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايش نورى قرار
داديم كه با آن در بين مردم حركت مىكند مانند كسى است
كه در تاريكىها به سر مىبرد و از آن خارج نيست؟
انسانهاى زنده، كه باتقوا هستند، با نور خدا حركت
مىكنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل
مىنمايند: «ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان
تذكروا فاذا هم مبصرون» (اعراف:201); اهل تقوا را چون
وسوسه و خيالى از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به
ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا كنند.
4- در پى خشنودى خدابودن
انسانها در هر عملى كه انجام مىدهند، علاوه بر علم و
آگاهى، انگيزهاى نيز دارند و بايد داشته باشند، ولى
انگيزهها در افراد و موقعيتهاى گوناگون متفاوت است;
گاهى كارها برخاسته از انگيزههاى حيوانى و نفسانى
مانند سيركردن شكم و تامين لذايذ مادى است و گاهى
انسان فراتر از سطح حيوانات قرار مىگيرد. در اين
صورت، انگيزههاى مادى نمىتواند محرك اصلى او باشد و
آنچه در پى آن است موضوعى فراتر از تامين لذايذ مادى
خواهد بود. در اين ميان، آنان كه عشق به حقايق دارند
با كشف مطالب علمى دلخوش مىشوند و حداكثر با درك
مفاهيمى كه از معنويات حكايت دارد، سرمست مىشوند; ولى
اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او
معتقد گردد بالاترين لذت براى او خشنودى خداست; نه در
انجام اعمالش انگيزه دنيوى دارد و نه اميدى به
نعمتهاى بهشتى و نه خوفى از عقوبتهاى اخروى در خود
مىيابد. چنين افرادى حتى اگر خدا نعمتهاى بهشتى را
هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان كند از او
ستبرنمىدارند; زيرا خشنودى خدا برايشان از همه چيز
بالاتر است.
خداوند درباره اينان مىفرمايد: «يهدي به الله من اتبع
رضوانه سبل السلام ... و يهديهم الى صراط مستقيم»
(مائده:16); خداوند كسانى را كه در پى خشنودى او
باشند... به وسيله قرآن به راههاى امن هدايت مىكند و
آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون
مىگردد.
5- تقوا
(در اين زمينه در قسمت اهداف قرآن در بعد گرايش سخن
گفته شد. بدانجا رجوع كنيد.)
6- خشيت و خوف
يكى ديگر از شروط بهرهمندى از قرآن، كه مرتبط با
انذار و بيمدادن قرآن مىباشد، خوف و خشيت است. در
سوره يس، پس از آنكه هدف قرآن را انذار و بيمدادن
مردم مىداند و متذكر مىشود كه منافقان از انذار قرآن
بهرهاى ندارند، مىفرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر
و خشى الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم»
(يس:11); فقط كسى از بيمدادن تو بهره مىبرد كه پيرو
قرآن باشد و از خداوند رحمان خشيت داشته باشد، پس او
را به آمرزش و پاداش ارجمند الهى بشارت ده. در سوره طه
نيز مىفرمايد: «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى الا
تذكرة لمن يخشى» (طه:1-3); اى پيامبر، ما قرآن را بر
تو نازل نكرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازى،
جز آنكه اين كتاب يادآور و پند براى كسانى است كه
داراى خشيتاند. در سوره ق نيز مىفرمايد: «فذكر
بالقرآن من يخاف وعيد» (ق:45); با قرآن كسى را پند بده
كه از وعدههاى عذاب و كيفر الهى ترسان است.
در قرآن «خشيت» نسبتبه خداوند مطرح شده، ولى «خوف»
بيشتر در خصوص عذاب جهنم و گاهى در مورد خداوند يا
مقام خداوندگار به كار رفته است. به همين دليل،
گفتهاند: «خشيت» احساس ترسى است كه از درك عظمتخدا
براى فرد حاصل مىشود و قرآن مىفرمايد: «هركس
عظمتخدا را درك كند و در اثر درك عظمت الهى بيمناك
شود انذار قرآن برايش سودمند است و درك عظمتخدا موجب
مىگردد كه همه موجودات جهان در پيش چشم انسان كوچك
شود.» (23) ترس از عذابهاى اخروى نيز زمينه بهرهگيرى
از انذار قرآن را فراهم مىآورد. كسى كه ترسى از عذاب
ندارد به آن دليل است كه ايمان و اعتقادش به معاد ضعيف
است و چنين كسى انذار برايش سودى ندارد، ولى آنان كه
ايمانشان به معاد مستحكم است ترس از معاد در پرتو
انذار انبياى الهى: و قرآن زمينه كنارهگيرى از گناه و
پاك و پالوده ساختن آنان را فراهم مىسازد واز مخلصان
مىشوند. قرآن مجيد در وصف انسانهاى برجسته و
باايمان، بويژه انبياى الهى:، مىفرمايد: «انا
اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار» (ص/46); آنان را با ياد
معاد از آلودگىها آميزه شرك، پاك، ناب و خالص كرديم.
در نجات و سعادت انسان،
طبق بينش قرآنى، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان نقشى
ندارد، بلكه اين دو با هم سعادت بشر را تامين مىكنند.
از اين رو، قرآن دو شرط ديگر براى بهرهمندى از قرآن
را «ايمان» و «احسان» دانسته است. در سوره لقمان،
آيه 2 و3 مىفرمايد: «تلك آيات الكتاب الحكيم هدى
وبشرى للمحسنين»; اين است آيات كتاب حكمت آموز كه
هدايت و بشارت براى نيكوكاران است. در آيه 120 سوره
هود نيز مىفرمايد: «و جاءك في هذه الحق و موعظة و
ذكرى للمؤمنين»; براى تو در اين كتاب، حقيقت، موعظه،
يادآورى و پندى براى مؤمنان آمده است.
8- طلب راه درست
در برخى از آيات قرآن مىفرمايد: اين قرآن براى كسانى
پند و اندرز و يادآورى است كه بخواهند راه درست را در
پيش گيرند. قرآن هيچكس را به صورت جبرى و اتفاقى
هدايت نمىكند; تا كسى خودش نخواهد كه مسير صحيح را
بپيمايد قرآن نيز دست او را نمىگيرد. اصولا در درمان
بيمارىهاى روحى اولين قدم تمايل فرد بيمار است;
اوبايد خود به بيماربودن خود باور داشته و در پى علاج
خويش برآيد; دستكم، آمادگى داشته باشد كه به
راهنمايىها و درمانهايىكه قرآن در اختيار او قرار
مىدهد جامه عمل بپوشاند. اما اگر كسى هدفش جز اين
باشد خواندن قرآن و فهم محتواى آن برايش سودى ندارد و
چه بسا زيانآور هم باشد.
قرآن مجيد درباره قوم هود مىفرمايد: «اما ثمود
فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى» (فصلت:17); ما
قوم ثمود را هدايت كرديم، ولى آنان كورى را بر
هدايتبرگزيدند. قرآن مجيد در آيه27 سوره تكوير، پس
از زدودن شبهاتى كه در مورد رسالت پيامبر(ص) و حقانيت
قرآن مطرح شده است، مىفرمايد: «ان هو الا ذكر
للعالمين لمن شاء منكم ان يستقيم»; قرآن جز يادآورى و
پندى براى عالميان نيست، (البته) براى كسىاز شما كه
بخواهد راه راست را در پيش گيرد.
9- ايمان به خدا و تمسك به قرآن
شرط ديگرى كه در بهرهمندى از قرآن مطرح است ايمان به
خدا و تمسك بدان است. در آيه 175 سوره نساء مىفرمايد:
«و انزلنا اليكم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و
اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه
صراطا مستقيما»; به سوى شما نورى روشنگر فرو فرستاديم،
اما آنان كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند
پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد مىكند و
آنان را از راهى مستقيم به سوى خود هدايت مىنمايد.
ايمان به خدا اساس تمام ارزشهاست و هر عملى كه بدون
ايمان انجام گيرد هيچ نقشى در سعادت انسان ايفا
نمىكند. چنگزدن به تعاليم قرآنى نيز تنها راه وصول
به هدف نهايى قرآن است. آگاهىدادن به وسيله انذار و
تبشير و انتخاب راه درست و رعايت تقوا براى آن است كه
انسان در پرتو تعاليم قرآن به خداوند رهنمون شود.
استفاده از تعاليم قرآن زمينه چنين رشد عظيمى را، آن
هم به دستخدا، فراهم مىسازد. در آيهاى ديگر
مىفرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر» (يس:11) ; اى
پيامبر(ص)، تو فقط كسى را بيم مىدهى و بيم دادنت در
او مؤثر واقع مىشود كه پيرو قرآن باشد و از دستورات
آن پيروى كند.
10- سجده و تسبيح
يكى ديگر از شروط بهرهمندشدن و رسيدن به اهداف قرآن
نهايت تذلل و عبوديت در برابر خداست. سجده مظهر تام
عبوديتبنده در برابر خداست و در روايات آمده كه اگر
انسان بداند در هنگام سجده خداوند چه قدر به او عنايت
دارد حاضر نمىشود سر از سجده بردارد. سجده بر خدا
معلول درك عظمتخدا و رابطه انسان با اوست. اگر خداوند
كمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف
او بىنهايت است و انسان در پى كسب كمال مىباشد، وقتى
بالاترين و كاملترين موجود را مىيابد، نهايت كرنش و
تذلل را در برابر او اظهار مىنمايد، بويژه اگر آن
موجود خداوندگار او باشد و هستى خود را حقيقتا از او
دريافت كند.
در سوره سجده آيه 15 مىفرمايد: كسانى به آيات الهى
ايمان مىآورند كه وقتى آنان را به آيات خداوندگارشان
توجه مىدهند به سجده مىافتند و او را تسبيح مىكنند.
در آيه107 سوره اسراء مىفرمايد: «ان الذين اوتوا
العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان يبكون و
يزيدهم خشوعا»; كسانىكه پيش از اين دانش و معرفت در
اختيارشان قرار داده شده است وقتى آيات قرآن بر آنان
تلاوت مىشود به سجده مىافتند و اشك مىريزند. همين
اظهار بندگى بر خشوع آنان مىافزايد.
تسبيح و تنزيه خداوند نيز يكى ديگر از شروط بهرهمندى
از قرآن است. كسى كه خداوند را منزه از هرگونه نقص و
آلودگى بداند سخن او را نيز، كه قرآن است، كاملترين و
بىنقص مىداند و آنگاه است كه در پذيرش و تسليم در
برابر آن دچار ترديد نمىشود. پذيرفتن و باورداشتن
قرآن به عنوان سخن بىعيب و نقص پروردگار زمينه را
براى فهم، عمل و بهرهگيرى از آن و در نهايت، رسيدن به
بالاترين اهداف قرآن فراهم مىسازد.
11- شبزندهدارى
در آيه شريفه 15 سوره سجده يكى ديگر از شرايط
بهرهمندى از قرآن را شبزندهدارى مىداند.
شبزندهدارى از ديدگاه قرآن عامل بسيارى از
موفقيتهاست. در آيه سوره79 سوره اسراء به پيامبر
گرامى اسلام(ص) مىفرمايد: «و من الليل فتهجد به نافلة
لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا»; و پاسى از شب را
بيدار و متهجدباشو نماز شب را، كه خاص توست، به جاى
آور كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. در آيات
اول سوره مزمل نيزمىفرمايد:«قم الليل... انا سنلقي
عليك قولا ثقيلا»; اى پيامبر(ص)، شب را بهپاخيز... ما
گفتارى گرانسنگ بر تو مىافكنيم.
شبزندهدارى هم صفاى روحى براى پذيرش حقايق فراهم
مىسازد و هم انسان را براى صعود به قلههاى رفيع
معنويت كمك مىكند. به همين دليل، قرآن مجيد
مىفرمايد: وقتى چنين افرادى با قرآن برخورد مىكنند،
به دليل صفاى باطنيشان، آماده اثرپذيرى از قرآن
مىباشند.
12- انفاق
تامين نيازمندىهاى مردم، آن هم تنها با انگيزه الهى و
بدون چشمداشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر
اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يكى ديگر از
شروطى است كه در آيه16 سوره سجده براى بهرهمندى از
قرآن ذكر شده است. انفاق در بينش قرآنى با تامين
نيازهاى نيازمندان در نظامهاى غير الهى بسيار متفاوت
است. انسان مؤمن انفاق را به اين دليل انجام مىدهد كه
خداوند او را موظف به انجام آن كرده و نگران انجام
وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردى و اجتماعى
در انگيزه او خللى وارد نمىكند. او خود را مالك ثروت
و امكاناتى كه در اختيار ديگران قرار مىدهد،
نمىداند، بلكه معتقد است كه اين ثروت و امكانات حق
نيازمندان است كه بايد در اختيار آنان قرار دهد. از
سوى ديگر، آن را عطيه الهى مىداند كه خدا در اختيار
او قرار داده تا به صاحبانش برساند.
به همين دليل، قرآن مجيد مىفرمايد: «و مما رزقناهم
ينفقون» (بقره:3); از آنچه به آنان روزى دادهايم،
انفاق مىكنند. بر اساس چنين بينشى، انسان انفاقكننده
هيچ چشمداشتى ندارد و مىداند در صورتى وظيفهاش را
انجام داده است كه رياكارانه انفاق نكند و نياز
نيازمندان را بهگونهاى برآورده مىكند كه حيثيت و
منزلت اجتماعى آنان حفظ شود و تلاش براى تامين
نيازمندان، با شرط مذكور، بىشك، انسان انفاقكننده را
مشمول عنايات خداوند و بهرهمندى از قرآن مىكند. در
آيه مزبور، انفاق يكى از شروط بهرهمندى از هدايت قرآن
و اوصاف متقين دانسته شده است.
ب موانع بهرهمندى از قرآن
1- ظلم
يكى از موانع بهرهمندى از قرآن «ظلم» است. در بينش
قرآن، «ظلم» تنها ستمگرى نسبتبه ديگران نيست، بلكه
ركتبر خلاف جهت كمال خويش نيز نوعى ستمگرى است و آنكه
به ديگرى ستم مىكند در واقع، دو نوع ظلم مرتكب شده،
هم به ديگران ستم كرده است و هم به خود. و به اين
وسيله، خود را از رسيدن به كمال واقعى خويش محروم كرده
است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرك و بتپرستى نوعى
ظلم و ظلمى بزرگ قلمداد شده است: «ان الشرك لظلم
عظيم» (لقمان:13); زيرا شرك بالاترين و بزرگترين
عامل دورى از خدا و فاصلهگرفتن از كمال حقيقى است.
اگر «ظلم» ندادن و ناديدهگرفتن حق ديگران است در
بيان قرآن مجيد، فقط انسانها مشمول آن نيستند، بلكه
اين موضوع شامل هر موجود ديگرى نيز مىشود و به همين
دليل، قرآن از كسانى نام مىبرد كه به آيات الهى ظلم
كردهاند: «بما كانوا بآياتنا يظلمون» (اعراف:9); ظلم
به آيات الهى به معناى ناديده گرفتن وانكار آنهاست كه
خداوند فرمود: «هيچكس جز ستمگران آيات ما را
انكارنمىكنند: «و مايجحد بآياتنا الاالظالمون.»
(عنكبوت:49)
به هر حال، ستمگرى در مرحله اول سبب مىشود كه فرد،
قرآن و حقانيت آن را منكر شود، هرچند يقين داشته باشد
كه قرآن حق است: «و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما
و علوا.» (نمل:14) در مرحله بعد، به جاى آنكه از قرآن
بهره برد و بيمارىهاى روحىاش شفا يابد و مشمول
رحمتخدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نمىافزايد:
«و لايزيد الظالمين الا خسارا» (اسراء:82); قرآن
ستمگران را جز زيان نمىافزايد.
2- دروغگويى و گناهكارى
يكى ديگر از موانع بهرهمندى از قرآن دروغگويى و
گناهكارى است. گاهى انسان در اثر عواملى مرتكب گناهى
مىشود و يا دروغى مىگويد، ولى زود پشيمان مىشود و
توبه مىكند و مشمول رحمتخدا واقع مىشود. اما گاهى
در اثر تكرار گناه و يا دروغگفتن، دروغگويى و
گناهكارى در او تبديل به يك صفت مىشود. تكرار گناه و
تكرار دروغ سبب مىشود كه انسان گناهكار و دروغگو
آيات الهى را بشنود، ولى از آن بهرهمند نگردد و بلكه
بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روى بگرداند،
بهگونهاى كه گويا نشنيده است.
تكرار گناه «استكبار» را به همراه مىآورد و استكبار،
تسليم حق نشدن و تسليم حق نشدن، مهر و قفل بر دل
مىزند و كسى كه بر دل او مهر زده شود بهترين موعظهها
و حكمتها هم در آن اثرنخواهدكرد. چنينانسانىحتى اگر
در قرآن تدبر كند و بينديشد از قرآن سودى نمىبرد: «ا
فلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها.» (محمد:24)
استكبار قفل دل است، ولى چنين انسانى علاوه بر
آنكهبردلشقفلومهرزدهشدهاست، در گوشش نيز وقر
(سنگينى) وجود دارد و شنيدن و نشنيدن آيات برايش يكسان
است.
3- استكبار
استكبار از جمله موانع بهرهمندى از قرآن است. در آيه
شريفه 15 سوره سجده مىفرمايد: «كسانى كه استكبار
ندارند به قرآن ايمان مىآورند.» استكبار و خود را
برتر از حق و حقيقت دانستن سبب مىشود كه انسان با
آنكه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را
به روى خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراوانى از
مقاومت مستكبران در برابر دعوت انبياى الهى: سخن گفته
است و متذكر مىشود: «مستكبران با آنكه حقانيت
پيامبران را دريافته بودند، تسليم دعوت ايشان نشدند،
بلكه با آنان به مبارزه پرداختند.» شيطان نخستين
مستكبرى است كه قرآن از او نام مىبرد. استكبار شيطان
سبب شد با آنكه مىدانست دستور خدا حق است و حضرت
آدم(ع) لياقتخلافتخدا را دارد، حاضر به سجدهكردن بر
او نشود.
استكبار در برابر قرآن سبب مىشود كه انسان نه تنها
تسليم قرآن نشود، بلكه براى توجيه برخورد خويش، به
قرآن نسبت ناروا بدهد. وليد، يكى از شاعران عصر نزول
قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف
كرد، ولى در اثر وسوسه، تحريك و تشويق سران كفر، در
مقام استكبار برآمد و گفت: «قرآن چيزى جز سحر برگزيده
نيست».(مدثر: 24) قرآن مجيد يكى از علل برخورد خصمانه
يهود با مسلمانان و برخورد مسالمتآميز مسيحيان با
مسلمان را مستكبرنبودن پيروان واقعى حضرت مسيح(ع)
مىداند و مىفرمايد: «ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و
انهم لايستكبرون» (مائده:82) ; اين برخورد دوستانه
مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است كه برخى از
مسيحيان، كشيش و راهباناند و ايشان استكبار ندارند.
كسىكهبا استكبار با قرآن برخوردكند بهآياتى كه بر
او تلاوت مىشود،هيچ توجهى نمىكند، گويا از قرآن هيچ
نشنيده است: «و اذاتتلىعليهآياتناولىمستكبرا كان لم
يسمعها كان في اذنيه وقرا.» (لقمان:7)
4- ناديدهگرفتن اعمال ناشايست گذشته
كسى كه مىخواهد از قرآن بهرهمند شود بايد آلودگىهاى
روحى خود را بزدايد و براى اين كار ضرورت دارد كه نوعى
بازنگرى نسبتبه اعمال گذشته خويش داشته باشد. آنان كه
اعمال گذشته خود را ناديده مىانگارند و يا اعمال
اشايستخود را اندك مىشمارند از قرآن بهرهاى
نمىبرند. در روايات آمده است كه اگر كسى اعمال
ناشايستخويش را اندك شمارد و با خود بگويد كه اگر فقط
با اين گناه مؤاخذه شوم مسالهاى نيست، خداوند آن گناه
را بر او نمىبخشد. (24)
فراموشى اعمال ناشايست گذشته سبب مىشود كه وقتى آيات
الهى به كسى تذكر داده مىشود، از آن روى برگرداند و
به آن توجهى نكند. روشن است كه چنين انسانى از قرآن
بهرهاى نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه
مىفرمايد: «و من اظلم ممن ذكر بآيات ربه فاعرض عنها و
نسى ما قدمتيداه انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه
و في آذانهم وقرا.» (كهف: 57)
5- باورنداشتن آخرت
يكى از شرايط بهرهمندى از قرآن ايمان به آخرت است. هر
قدر ايمان انسان به آخرت قوىتر باشد، بهرهمندىاش از
قرآن بيشتر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد
اثرپذيرى او از قرآن كمتر مىشود. در آيه چهارم سوره
بقره، شرط هدايتپذيرى از قرآن يقين به آخرت معرفى شده
است. آيه 45 سوره ق مىفرمايد: كسى از قرآن متذكر
مىشود كه از وعدههاى ناگوار آخرت بيمناك باشد. «فذكر
بالقرآن من يخاف وعيد» در آيه 45 و46 سوره اسراء
مىفرمايد: «و اذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين
لايؤمنون بالاخرة حجابا مستورا و جعلنا قلوبهم اكنة ان
يفقهوه و في آذانهم وقرا»; آنگاه كه قرآن را تلاوت
مىكنى، بين تو و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند پوششى
قرار مىدهيم و بر دلهايشان پردهها و در گوشهاشان
سنگينى مىنهيم تا قرآن را نفهمند.
قبلا نيز يادآور شديم كه، خداوند در وصف انسانهاى
صالح و برجسته مىفرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذكرى
الدار» (ص:46); ما آنان را با عنصرى خالصكننده خالص و
ناب كرديم و آن عنصر، ياد معاد است.
6 و7- كفر و شرك
در آيات متعددى از قرآن مجيد، كفر مانع بهرهگيرى از
قرآن معرفى شده است. در آيه47 سوره عنكبوت مىفرمايد:
«و ما يجحد بآياتنا الا الكافرون»; جز كافران كسى
آيات ما را انكار نمىكند. در آيه 31 سوره سبا
مىفرمايد: «و قال الذين كفروا لن نؤمن بهذا القرآن»;
كافران گفتند كه ما هرگز به اين قرآن ايمان نمىآوريم.
كفر موجب تكذيب آيات و معارف الهى مىشود و تكذيب
حقايق قرآنى نپذيرفتن و تسليمنشدن در برابر آن را به
دنبال دارد: «بل الذين كفروا يكذبون و اذا قرىء عليهم
القرآن لايسجدون.» (انشقاق:28 و29) شرك نيز سبب مىشود
كه انسان مشرك نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلكه
با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبتبه قرآن و معارف حق آن
افزوده شود: «و لقد صرفنا في هذا القرآن ليذكروا
ومايزيدهم الا نفورا» (اسراء:41); به همين دليل است كه
با شنيدن آيات به مجادله مىپردازد تا موضعگيرى خويش
را در برابر حقايق قرآنى حق جلوه دهد: «و لقد صرفنا في
هذا القرآن للناس من كل مثل و كان الانسان اكثر شىء
جدلا.» (كهف: 54) چنين انسانى دوست ندارد كه آيه يا
سورهاى بر مسلمانان از سوى خدا نازل شود: «ما يود
الذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين ان ينزل
عليكم من خير من ربكم.» (بقره:105)
8 و9 و 10- پيروى از هواى نفس، مسخره كردن آيات و
ياوهگويى
ريشه اصلى مخالفتبا حق و حقايقى كه پيامبران7
مىآوردند پيروى از هواى نفس است. تمايلات نفسانى،
انسان را به خوى حيوانى دعوت مىكند و قرآن و معارف
دينى او را به سوى كمالات انسانى فرامىخواند. كسانى
كه به هر دليل، هواى نفس خويش را اله و معبود خود قرار
مىدهند و آن را بر عقل و دل خود حاكم مىكنند، از
قرآن و معارف آن سر باز مىزنند و از آن بهرهمند
نمىشوند. در آيه16 سوره محمد(ص) مىفرمايد: «و منهم
من يستمع اليك حتى اذا خرجوا من عندك قالوا للذين
اوتوا العلم ماذا قال آنفا اولئك طبع الله على قلوبهم
واتبعوا اهوائهم»; اى پيامبر، برخى از آنان كسانى
هستند كه به تو گوش فرا مىدهند، آنگاه كه از نزد تو
بيرون روندبه آنان كه اهل دانشاند مىگويند:
پيامبر(ص) اندكى پيش چه گفت؟ خداوند بر دلهاى اينان
مهر نهاده و اينان از هواهاى نفسانى خويش پيروى
كردهاند كه چنين سخنانى مىگويند.
كسى كه هواى نفس خويش را مدار حركت، فعاليت، موضعگيرى
و پذيرش يا عدم پذيرش قرار مىدهد، با آنكه مىداند
حقيقت جز آن است كه او عمل مىكند، مسير باطل را ادامه
مىدهد و با آگاهى، دچار گمراهى مىشود: «ا فرايت من
اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم»; آيا مىبينى آن
را كه هواى نفساش را خداى خود قرار داده و خدا او را
دانسته - و پس از اتمام حجت - گمراه ساخته است؟ چنين
كسى ديگر راهى براى هدايت نخواهد يافت; زيرا همه
راهها و ابزارهاى شناختخود را آگاهانه از كار
انداخته است. او سخن حق قرآن را نمىپذيرد و آن را
مسخره مىكند، ولى ياوهها را با بهاى گزاف مىخرد تا
با آن ديگران را گمراه سازد: «و من الناس من يشتري
لهوا الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ويتخذها هزوا
... و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا.» (لقمان:6
و7)
پىنوشتها
1- اعراف: 205
2- روم:7
3- اعراف:136
4- بقره: 152
5- فاطر:3
6- طه:126
7- مائده: 14
8- اعراف: 165
9- اعراف: 51
10- كهف:57
11- نساء: 82
12- محمد: 24
13- بقره: 221
14- حشر: 21
15- اعراف:176
16- بقره:219
17- انعام: 51
18- يس: 62
19- جاثيه: 5
20- عنكبوت:43
21- «... و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة
الاحرار»، (محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص69)
22- نور: 55
23- على(ع) در وصف انسانهاى با تقوا مىفرمايد: «عظم
الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم»; خدا نزد
اهل تقوا بزرگ جلوه كرده، عظمت او را درك كردهاند و
باورشان آمده است. درنتيجه، آنچه جز خداست در چشمانشان
كوچك جلوه كرده است. (نهجالبلاغه، خطبه193)
24- «من الذنوب التي لايغفر قول الرجل ليتني لا اوءاخذ
الا بهذا» (محمدتقى مجلسى، همان، ج 15، باب43، ص 312،
روايت 20612)
فصلنامه معرفت شماره 24
قواعد فهم قرآن
نگاهى به شش قاعده اساسى
حبيب الله زارعى
مقدمه
قرآن كريم آخرين كتاب الهى است كه بر خاتم
الانبيا، محمد مصطفى صلى الله عليه وآله، به منظور
هدايتبشر نازل گرديده است. اين كتاب جاويد، كه در
عصر ما در ميان كتب آسمانى تنها مرجع مصون مانده
از تحريف است، هنگام نزول بر نبى اكرم صلى الله
عليه وآله منشا حركت فكرى و فرهنگى بوده; زيرا از
آغاز، مخاطبان خود را از يك سو، به تدبر در آن فرا
مىخواند (1) و از سوى ديگر، منكرانش را به تحدى
دعوت كرده و آسمانى بودن و فوق بشرى بودن خود را
مكررا و به صراحتبيان نموده است. (2) در عصر ظهور
و نورافشانى قرآن، چون اين كتاب مقدس به زبان
مخاطبان اوليهاش نازل شده بود و آنان رسول
اللهصلى الله عليه وآله را، كه مبين كلام خدا و
مجسم آيات الهى بود، مىديدند و با قراين آيات -
مانند اسباب نزول و شرايطى كه آيات الهى در آن
اوضاع نازل شدهبود. به طور محسوس و ملموس ارتباط
داشتند. به سهولتبه مفاهيم آيات دست مىيافتند و
هر جا دچار مشكل مىشدند از رسول خداصلى الله عليه
وآله كمك مىگرفتند.
از سوى ديگر، جامعه اسلامى در آن عصر، جامعهاى
بسيط بود; از جهت فكرى رشد نيافته و باسوادان آن
انگشتشمار بودند. از جهت اجتماعى نيز روابط
مسلمانان در سطحى بسيار ساده شكل يافته و
ازپيچيدگىهاى موجود در روابط اجتماعى عصر ما، كه
نظريههاى گوناگون انسانى، اجتماعى را در پى داشت،
خبرى نبود.
طبيعى است كه در چنين جامعهاى، مردم نه با سؤالات
عميق فكرى مواجه بودند و نه قابليت دريافت و هضم
مسائل ظريف نظرى را داشتند. تنها اندكى محرم اسرار
پيامبراكرم صلى الله عليه وآله بودند كه توان
دريافت انديشههاى بلند و معانى عميق قرآنى را
داشتند. پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه
وآله، صحابه در شهرهاى اسلامى اسكان گزيدند و
تابعان، از آنان علم كتاب خدا و سنت رسول اوصلى
الله عليه وآله را فرا مىگرفتند. به تدريج، با
گذشت زمان، در پى فتوحات مسلمانان، سرزمينهاى
اسلامى توسعه يافت و اقوام ديگر فوج فوج به اسلام
پيوستند و با قوم عرب اختلاط يافتند. بسيارى از
آنان هيچ سابقهاى نسبتبه زبان عربى نداشتند، اما
شيفتگى آنان به اسلام و قرآن، ايشان را به فراگيرى
زبان عربى فرا مىخواند، اما اين آميختگى بازتابى
ديگر نيز داشت و آن تاثيرى منفى بود كه بر قوم عرب
گذاشت و موجب شد اصالت زبانشان رااز دستبدهند.
عهد تابعان نيز به سرآمد، اما توسعه سرزمينهاى
اسلامى همچنان ادامه داشت و به همان نسبت، آميختگى
با فرهنگهاى ديگر روز به روز افزون گشت. اين
آميختگى در عصر خلافتبنىعباس به دليل ترجمه كتب
يونانى و طرح بحثهاى فلسفى و عقيدتى و بروز شبهات
فكرى، شديدتر و عميقتر شد.ديگر نه از آن شفافيت
اجتماعى، فرهنگى و فكرى عصر بعثتخبرى بود و نه از
بساطت فكر و انديشه مردم. اين مساله همچنان تداوم
يافت و عوامل مثبت و منفى مورد اشاره دستبه دست
هم داده، دستيابى به مفاهيم حياتبخش قرآن را
مشروط به بهرهمندى و اعمال اصول و قواعدى گرداند
كه فقدان آنها مانع از درك صحيح قرآن است.
قواعد فهم قرآن
فهم قرآن و دستيابى به مفاهيم و معانى آن، اعم از
منطوق و مفهوم، و آنچه كه لزوما بر آن دلالت دارد،
اعم از ظاهر و باطن آيات، در سايه قواعد و اصولى
چند حاصل مى گردد.
مراد ازاين قواعد تنها قواعد فهم زبان عربى نيست،
اگرچه خداوند متعال از آن براى بيان مقاصد خود
بهره جسته است و در نتيجه، فهم كلام او اقتضا دارد
كه مفسر به قواعد زبان عربى آشنا باشد. اما علاوه
بر آن، چون گوينده در كلام خود معانى و مفاهيمى
متعالى و متافيزيكى را مطرح ساخته كه نه تنها براى
انسان عصر نزول قرآن بكر بوده، بلكه براى بشريت
همواره نو و در بردارنده پيايى تازه است، در
نتيجه، الفاظ و عبارات وضع شده براى معانى محسوس و
اعتبارى زبان عرب، در اداى روشن اين معانى بلند
ناتوان بوده است، ناگزير، مفاهيم خود را در قالب
تمثيلات، تشبيهات، استعارات و كنايات بيان نموده و
براى مجذوب ساختن عرب شيفته شعر و ادب، از سبكى
خاص در گفتار بهره گرفته كه نه نثر بوده، نه نظم
اگرچه از امتيازات جميع آنها نيز بهرهمند است.اين
زيبايى سبك و بلنداى معناست كه بشريت را مسحور و
مجذوب خود ساخته است.
اين عوامل و عوامل ديگر موجب گرديد فهم معانى قرآن
به قواعدى فراتر از قواعد زبان عربى نيازمند گردد.
از اينرو، دانشمندان علوم قرآنى و مفسران درصدد
برآمدند كه قواعد ياد شده را با تحقيق و تامل كشف
كنند و آن را نظاممند سازند. نتيجه اين تلاشهاى
ارزنده را مىتوان در كتب علوم قرآنى و مقدمه برخى
از كتب تفسير به دست آورد. اين نوشتار به شمهاى
از اين مطالب اشاره كرده و در آن به شش قاعده، كه
اساسىتر به نظر مىرسد، نگاهى افكنده است:
1- در نظر گرفتن قواعد ادبى و لغت عرب
قرآن به زبان عربى فصيح و مطابق با زبان متداول
عصر بعثت نازل گرديده است.پس اينسهويژگى عربى
بودن، طابقتبا لغت متداول و در عصر بعثتبودن -
را بايد در نظر داشت و در مقام برداشت از آن، از
توانايىهاى علمى مرتبط با آنها برخوردار بود تا
در انطباق قواعد و فهم از قرآن خطا نكرده و برداشت
درستى داشته باشيم.
به دليل ويژگى نخست، بايد با علم لغت، اشتقاق و
صرف و نحو زبان عربى در حد مطلوب آشنا بود; زيرا
در فهم واژگان قرآن، بايد چند مرحله را پيمود كه
متناسب با هر مرحله، بايد از علم خاصى برخوردار
بود و به منبع خاصى رجوع نمود:
مرحله نخست، دستيابى به معانى واژهها - به طور
كلى - است كه بايد بر علم اشتقاق تسلط داشت تا
ريشه اصلى لغات را تشخيص دهيم و معانى احتمالى را
كه بر اثر تفاوت ريشههابراى يك واژه وجود دارد،
به دست آوريم، با وجود آنكه آن معنا ممكن است از
معانى مورد نظر در آيه باشد. به عنوان مثال، واژه
«مسيح» ممكن است از«سياحت» و يا از «مسح» مشتق
شده باشد. در فرض اول، به معناى «سياح» و در فرض
دو، به معناى «ممسوح» ( ماليده شده به روغن) است.
در اينجاست كه پس از پى بردن به ريشه لغت، در
منابع لغوى به دنبال معانى آن مىرويم. مرحله دوم،
آگاهى از معانى حقيقى و مجازى است كه شناخت اين دو
در تفسير نقشى اساسى دارد. محقق بايد با قواعد
تشخيص معانى حقيقى از مجازى آگاه باشد تا از ميان
معانى متعددى كه در كتب لغت آمده، معانى حقيقى را
از معانى مجازى متمايز سازد; زيرا در بسيارى از
كتب لغت، معانى ذكر شده در ذيل يك واژه اعم از
معانى حقيقى و مجازى است. مفسر بايد از انواع
علاقههايى كه براى اراده معانى مجازى ذكر
شده،آگاهى يابد تا هم معانى مجازى را دريابد و
چنان كه در كلام، قرينهاى وجود دارد بتواند معناى
مجازى مورد نظر را بشناسد و هم در صورتى كه در
آيه، هيچ قرينهاى بر معناى مجازى نيست، معناى
حقيقى را مورد نظر قرار دهد.
مرحله سوم، تعيين معناى مورد نظر در آيه است. در
اين مرحله، مفسر بايد از قواعد محاوره عقلايى كه
بيشتر در علم اصول و تا حدودى، در علم معانى مطرح
شده، آگاهى يابد و با تامل در آيه و در نظر گرفتن
مجموعه قراين به دست آمده، از ميان معانى مجازى
وحقيقى، معناى مورد نظر را تشخيص دهد.«آشنايى با
علم صرف و نحو ضرورى است; زيرا در پرتو علم صرف،
ابنيه كلمات و صيغههاى آنها شناخته مىشود و به
كمك علم نحو، روشن مىگردد كه كلمات با اعرابهاى
مختلف از چه معانىاى برخوردارند.» (3)
ويژگى دوم قرآن فصاحت آن است - قرآن كلامى فصيح،
بلكه افصح كلام است و در آن، تمثيلات، تشبيهات،
استعارات، كنايات و... بسيار به كار رفته كه فهم
دقيق آنها در گرو آشنايى با علوم معانى، بيان
وبديع است.
علم معانى روشن مىسازد كه تركيبهاى گوناگون كلام
چه خواصى دارند و چه معنايى افاده مىكنند. علم
بيان از چگونگى خواص تركيبات كلام از حيث وضوح
دلالت و خفاى آنها سخن مىگويد. علم بديع (4) وجوه
نيكوسازى كلام را تعليم مىدهد. اين علوم را علوم
بلاغت مىگويند و مفسر به منظور درك جنبههاى
اعجاز بيانى قرآن، شديدا بدانها نيازمند است. (5)
ويژگى سوم قرآن مطابقتبا زبان عصر بعثت است. قرآن
به زبان عربى عصر بعثت نازل شده و زبان عربى چون
هر زبان ديگرى دچار تحولمىگردد. برخى لغات درعصر
بعثت، معنايى داشته كه امروز ديگر از آن معانى
خبرى نيست و معنايى ديگر پيدا كرده و يا آن معانى
حفظ شده، ولى معانى جديد ديگرى نيز پيدا كردهاند.
بايد بررسى كرد كه هر لفظ در زمان بعثت معناى
رايجش چه بوده و معنايى كه ما انتخاب مىكنيم،
مطابق با معناى رايج آن عصر باشد. شهيد بهشتى در
اين زمينه مىگويند:
«شخصى واژه "كفات" را در لغتبه معناى "پرنده تيز
پرواز" ديده و بعد آيه «الم نجعل الارض كفاتا» را
چنين معنا كرده: «آيا زمين را به صورت يك موجود
تيز پرواز قرار نداديم و استدلال كرده بود كه از
نظر قرآن،زمين پرواز (حركت) مىكند و حال آنكه
"كفات" معناى اصليش عبارت است از در برگيرنده;
يعنى، آيا زمين را در برگيرنده قرار نداريم؟
دنبالهاش مىگويد: براى زندهها و مردهها - كه
اين معناى دوم با آيات بعد سازگار است.» (6)
هرچند برخى در اين مثال مناقشه كردهاند، ولى سخن
بر سر اصل مساله است . ما نمىتوانيم واژگان قرآن
را طبق معانىاى كه سالهاى بعد براى آن واژهها
پديد آمده تفسير كنيم. براى تشخيص معانى عصر نزول،
بايد به منابع لغوى كهن مانند العين و كتبى كه به
صورت مستند معانى را ذكر مىكنند، مانند لسان
العرب مراجعه نمود و آنها را مبنا قرار داد. علاوه
بر آن، بايد قدرت استنباط معانى لغت را مطابق با
عصر نزول داشت تا در مواردى كه كتب لغت معانى
متفاوت و متعارضى ارائه مىدهند، بتوان با توجه به
كاربردهاى هر واژه، در قرآن و روايات و فرهنگ عامه
عصر نزول كه در روايات و منابع تاريخى است - معناى
عصر نزول را تشخيص داد.
2- در نظر گرفتن روايات تفسيرى
پيامبراكرم صلى الله عليه وآله و به اعتقاد ما
شيعيان، ائمه معصوم عليهمالسلام به تفاصيل آيات،
اعم از ظاهر و باطن آنها، عالم بودند. و اين
حقيقتى بود كه خداوند متعال، خود ضامن و متكفل آن
شد، چنانچه در آيات كريمه مىفرمايد: «ان علينا
جمعه و قرءانه فاذا قراناه فاتبع قرءانه، ثم ان
علينا بيانه» (قيامت:17-19); همانا بر ماست گرد
آوردن و خواندنش. وقتى آن را خوانديم، پس پيروى كن
از خواندنش. سپس بر ماستبيانش. به همين دليل،
خداوند تعالى تبيين آيات قرآن و بيان تفصيلات
احكام را به عنوان تكليف و رسالتى براى پيامبر صلى
الله عليه وآله ذكر مىنمايد: «و انزلنا اليك
الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم» (نحل: 44); به
سوى تو قرآن را فرستاديم تا براى مردم بيان كنى
آنچه را به سويشان فرستاده شده است. اگرچه مطابق
صريح آيات، قرآن كريم بيان كننده همه چيز است:(و
نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء - نحل:89)، ولى
به طور اجمال; توضيحات، ويژگىها، قيود، و
تبصرهها و احكام در قرآن كريم نيست; (7) مثلا،
قرآن كريم مىفرمايد: «اقيموا الصلاة و آتوا
الزكاة»;(بقره:44) نماز را به پا داريد و زكات
بپردازيد. ولى اينكه نماز چند ركعت و كيفيت آن
چگونه استيا زكات مقدارش چقدر است و به چه اجناسى
تعلق مىگيرد، در قرآن نيامده و رسول خداصلى الله
عليه وآله و ائمه معصومعليهمالسلام آن را تبيين
نمودهاند. پس سنت، عدل قرآن و مبين آن است،
چنانچه در حديثى، نبى اكرم صلى الله عليه وآله
مىفرمايند: «الاانى اوتيت القرآن و مثله معه يعنى
السنة» (8) ; همانا به من قرآن و مثل قرآن -
يعنى، سنت - عطا شده است. در نتيجه، رسول الله صلى
الله عليه وآله مرجعى بود كه وقتى صحابه در فهم و
تفسير آيهاى دچار مشكل مىشدند، به ايشان رجوع
مىكردند، ابن تيميه در مقدمهاش در اصول تفسير،
حديثى از ابوعبد - الرحمن السلمى بيان مىكند،
بدين تعبير:كسانى كه قرآن را بر ما قرائت مىكردند
مثل عثمان بن عفان و عبدالله بن مسعود و ديگران،
وقتى قرآن را از پيامبر تعليم مىگرفتند، از ده
آيه تجاوز نمىكردند تا هر آنچه در ارتباط با آن
آيات بود، فرا گيرند و بدانها عمل كنند. (9)
اگر به كتب روايى رجوع كنيم، روايات بسيارى درباره
تفسير آيات قرآن خواهيم يافت كه از پيامبراكرم و
ائمه معصومعليهمالسلام و صحابه آنها روايتشده;
از آن جمله است اين روايات:
احمد بن حنبل، ترمذى و ديگران از عدى بن حيان نقل
مىكنند كه رسولاكرم صلى الله عليه وآله فرمودند:
«ان المغضوب عليهم هم اليهود وان الضالين هم
النصارى» (10) ; آنانكه مورد غضب قرار گرفتند
يهود; و گمراهان، نصارى هستند.
در روايتى ديگر، شخصى اعرابى از پيامبرصلى الله
عليه وآله درباره آيه كريمه «و لم يلبسوا ايمانهم
بظلم» (انعام:82); كسانى كه ايمان آوردند و ايمان
خويش را به ستم نيالودند، سؤال مىكند و مىگويد:
«اينالم يظلم نفسه؟»; كداميك از ما به خود ستم
نكرده است؟ پيامبراكرم صلى الله عليه وآله به
استناد آيه كريمه «ان الشرك لظلم عظيم»
«لقمان:130»، مىفرمايند: مراد از ظلم شرك است.
(11) در روايتى ديگر، رسول خداصلى الله عليه وآله
درباره آيه كريمه «واعدوالهم مااستطعتم من قوة»
(انفال 60)، مىفرمايند: مراد از «قوة» تيراندازى
است. (12)
در ايمان به حقانيت روايات تفسيرى و لزوم تبعيت از
آن، هيچ ترديدى نيست، اما اين سخن نسبتبه رواياتى
صادق است كه از نظر سند و دلالت، قطعى باشند، لكن
متاسفانه چنين رواياتى بسيار نادر است; زيرا
روايات تفسيرى يا يكى از دو ويژگى مذكور را ندارند
يا هر دو را فاقدند; يعنى، يا سندشان مخدوش استيا
دلالتشان و يا هر دو. ذهبى در اين باره مىگويد:
جاعلان، احاديث جعلى بسيارى بر روايات تفسيرى
افزودند و احاديثى به رسول خداصلى الله عليه وآله
نسبت دادند كه ايشان نفرمودند. بدين دليل، علما
بسيارى از احاديثى را كه منسوب به رسول اللهصلى
الله عليه وآله است، مردود شمردهاند تا جايى كه
احمد بن حنبل مىگويد: سه چيز اصل و ريشهاى
ندارد: تفسير، جنگنامهها و شرح حال جنگجويان .
مراد او - همانگونه كه پيروان محققش گفتهاند -
اين است كه غالب اين احاديثسندى صحيح و متصل
ندارند.در نتيجه، بايد به دو نكته توجه داشت:
اولا، همانگونه كه رجوع به احاديث در مقام فهم و
برداشت از قرآن لازم است، تفحص از سند و دقت در
دلالت آنها نيز ضرورت دارد و اين كار متوقف بر
چند مساله است:
الف - آشنايى با علم رجال - به منظور توان يافتن
بر ارزيابى سند حديث;
ب - علاوه بر مطالعه احوال افرادى كه در سند
احاديث مذكورند، بايد محيط آنها و اوضاع سياسى،
اجتماعى آن محيط ، تاثير و تاثراتشان و سير تاريخى
آنها را نيز مورد مطالعه قرار داد; زيرا اين
موارد در روشن ساختن جهت صدور روايت و اينكه آيا
روايتبه دليل رعايت تقيه صادر شده يا حال شنونده
و يا جهات ديگرى نيز لحاظ گرديده، بسيار مؤثراست.
ج آشنايى با اصول اسلام و مبانى تفكر شيعه تا
بتوان دلالتحديث راارزيابى نمود وصحت وسقم مفاد
آنرامحكزد.
ثانيا، بايد توجه داشت كه اگر حديثى از حيثسند و
دلالت هم بىعيب باشد، در نهايت، خبر واحد صحيح
است كه مفيد ظن خواهد بود. چنين چيزى اگرچه در فقه
معتبر است، اما در تفسير، ميزان كارآيى آن مورد
بحث و بررسى است، (13) بويژه بايد اين روايات با
روايات ديگرى سازگار باشند و با صراحت آيات نيز
معارض نباشند.
اما اقوال صحابه، علماى عامه نسبتبه اقوال صحابه
نظر واحدى ندارند. بعضى مثل ابن كثير به اجمال و
بدون تفصيل، ضرورت رجوع به اقوال صحابه را پس از
رجوع به قرآن و سنت مطرح كردهاند. او مىگويد:
وقتى در تفسير آيهاى، مطلبى در قرآن و سنت رسول
خداصلى الله عليه وآله نيافتيم، به اقوال صحابه
رجوع مىكنيم; زيرا آنان به قرآن آگاهترند; به
دليل آنكه قراين و شرايط آيات را مشاهده كرده و از
فهم تام، علم صحيح و عمل صالح برخوردار بودند.
بعضى تفصيل قايل شده، مىگويند: اگر اقوال صحابه
نسبتبه سبب نزول يا مسالهاى باشد كه اجتهادشان
در آن دخالت نداشته باشد، رها كردن سخن آنان و
رجوع به ديگرى جايز نيست; زيرا آنان آنچه گفتهاند
از نبىاكرمصلى الله عليه وآله شيندهاند.
اين بيان تلويحا اشاره دارد به اينكه اگر راى
صحابه زاييده اجتهادشان باشد، پذيرش آن واجب نيست.
ذهبى در التفسير و المفسرون، به اين دو ديدگاه
اشاره كرده، مىگويد:
بعضى پذيرش راى صحابه را واجب نمىدانند; زيرا بر
اين باورند كه آنان در اجتهاد مثل ساير مجتهدان،
ممكن استخطا كنند، اما بعضى ديگر مىگويند: پذيرش
آن واجب است; زيرا اولا، اين احتمال وجود دارد كه
آنچه گفتهاند از رسول خداصلى الله عليه وآله
شنيده باشند. ثانيا، اگر اجتهاد و راى شخصى خودشان
هم باشد، چون آنان اهل زبان قرآن بوده و از بركت
همنشينى پيامبرصلى الله عليه وآله برخوردار شده و
به اخلاق او تخلق يافته بودند و در زمان نزول
آيات، قراين و شرايط آيات را مشاهده مىكردند، پس
اجتهاد آنها نزديكتر به صحت است. بنابراين،
پذيرش راى آنها واجب مىباشد. (14) به اعتقاد
علماى شيعه، اقوال صحابه و تابعان، اصالتا اعتبارى
ندارد و اعتبار قول آنها درگرو آن است كه كاشف از
قول معصوم عليهمالسلام باشد. پس اگر قول آنها به
معصوم منتهى نگردد و يا مفيد يقين نباشد مثل خبر
واحد، در تفسير نقش تعيين كننده ندارد، بلكه تنها
ارزش مطالعه تاريخى را داراست.
نكته شايان توجه ديگر آن است كه معلم و مبين بودن
پيامبر صلى الله عليه وآله و ائمه عليهمالسلام را
نبايد به معناى عدم اعتبار فهم ما از قرآن دانست،
بلكه بيانات آن بزرگواران گاهى جنبه تفسيرى داشته
و بيان معناى ظاهر آيات است; مانند روايات پيشين.
اين دسته از روايات روش تفسير آنان را تعليم داده
و به مفسر توجه مىدهند كه چگونه مفاد ظاهرى آيات
را به دست آورد و با دقت در آنها، بايد روش فهم و
تفسير آيات را بياموزد.
ولى گاهى بيانات آن بزرگواران بيان قيود و شرايطى
است كه از آيات ديگر به دست نمى آيد; از آن جمله،
توضيحات مربوط به آيات الاحكام و يا بيان معانى
بطنى قرآن است كه در اين موارد، بايد همان بيانات
را مورد نظر قرار داد و از آن بهره برد.
در هر صورت، فهم ظواهر قرآن بر اساس قواعد محاوره
عقلايى، در جاى خود محفوظ و معتبر است.
3- در نطر گرفتن سازگارى تفسير آيات با يكديگر
در مقام فهم و برداشت از قرآن، ملاحظه مجموع آيات
و در نظر داشتن سازگارى و هماهنگى مدلول آنها با
يكديگر ضرورى است. نبايد آيه يا آياتى از قرآن را
بدون ملاحظه سازگاريش با ساير آيات، بررسى كرد;
زيرا اولا، قرآن مجموعه واحدى است كه هدف واحدى را
دنبال مىكند. ثانيا، آيات آن به محكم، متشابه،
ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد و ... تقسيم
مىشوند. بنابراين، از جمله لغزشگاههاى خطرناك در
تفسير و برداشت از قرآن آن است كه آيهاى با قطع
نظر از آيات ديگر، تفسير گردد كه نتيجه آن پيدايش
مذاهب و عقايد گوناگون و بعضا متقابل و متعارض
خواهد بود. اسلام نيز در طول حياتش، از اين
سهلانگارى و مسامحهكارى رنجبرده و زخمها
برداشته است. شهيد صدررحمه الله در اين ارتباط
مىفرمايد: «تفسير آيه به آيه قرآن جداى از ارتباط
مفهومى آن با آيات ديگر، موجب بروز تناقضات كلامى
عديدهاى در طول حيات اسلام گرديده; زيرا هر مفسر
به يك آيه كه مؤيد مذهب اوست، جداى از آيات ديگر،
تمسك جسته و آن را دليل بر صحت عقيده خود دانسته
است كه در نتيجه، موجب بروز مذاهب كلامى مختلف مثل
مذهب جبريه، مفوضه و مجسمه گرديده است.»
قاعده مذكور در ارتباط با همه آيات قرآن مطرح است،
چه آياتى كه از سنن الهى سخن مىگويند، چه آياتى
كه از لقتبحث مىكنند و چه آيات احكام و يا آيات
تاريخى. اما حساسيت و اهميت اين قاعده نسبتبه
آيات معارف به دليل نقش حياتى معارف در زندگى
انسان و به دليل ظرافت، دقت و عمق آنها، شديدتر
است. به عنوان نمونه، در آيات بسيارى، خداى متعال
به علم، قدرت، اراده، سمع، بصر، حيات، تكلم و ديگر
صفات جمالى توصيف شده و از صفات جلالى منزه دانسته
شده است. حضرت على عليهالسلام در نهج البلاغه،
مىفرمايند: «من وصفه فقد حده و من حده فقد عده و
من عده فقد ابطل ازله»; هر كه او را با صفتى
توصيف كند، او را محدود ساخته است و هر كس او
رامحدود سازد، او را شماره كرده است و هر كه او را
شماره كند ازليت و تقدم او را بر همه چيز از بين
برده است.
در نتيجه، بايد تمام آياتى را كه درباره صفات خداى
متعال سخن مىگويند به گونهاى تفسير نمود كه با
حفظ هماهنگى و تعاضد و به دور از هر نقيصهاى چون
تركيب و حدوث، جميع صفات كمال را براى خداوند
متعال اثبات كند; مثلا، آيه كريمه «قد احاط بكل
شىء علما» (طلاق:12) اشاره به علم مطلق الهى
دارد. اين علم بايد به گونهاى اثبات شود كه ملازم
با حدوث و تغييرى در ذات الهى نباشد. اين مهم
نيازمند آشنايى با مباحث كلامى و فلسفى مىباشد.
آلوسىاز آن به علم كلامى ياد مىكند و در
ضرورتآن، مىگويد:«فقدانآن مفسر را به هلاكت
مىاندازد.»
4- در نظر گرفتن مبانى تفسير قرآن
مسائل متعددى وجود دارد كه هر گونه موضعگيرى
مثبتيا منفى و پذيرش يا عدم پذيرش آنها در تفسير
آيات مؤثر واقع مىشود; مانند: اعجاز قرآن، مطابق
با واقع بودن بيانات قرآنى، جامعيت قرآن و مصونيت
قرآن از تحريف. مفسر بايد اين مسائل را به نحو
صحيح و دقيق فراگيرد، در تفسير خود، آنها را مبنا
قرار دهد وبرداشتهاى تفسيرى خود را با آنها محك
بزند. برداشتى كه لازمه آن عدم اعجاز قرآن يا
تحريف قرآن باشد، بىشك برداشتى نادرست است.
چنانچه ميزان گستردگى قلمرو قرآن كه در بحث جامعيت
قرآن مطرح مىشود و مطابقتبيانات قرآن با واقع،
به مفسر نشان مىدهد كه آيات قرآن را چگونه تفسير
كند. بهعنوان مثال، اينكه آيات ناظر به پديدههاى
اينجهانى و زندگى دنيوى انسان و نيز آيات ناظر به
مسائل علمى را چگونه تفسير كند و چه مفاهيمى از
آنها برداشت نمايد.
5- در نظر گرفتن قواعد علم اصول و منطق
همانگونه كه قبلا گفته شد، در قرآن كريم، آيات
ناظر به يكديگرند. در مجموع قرآن، آيات محكم و
متشابه، عام و خاص، مطلق و مقيد، ناسخ و منسوخ،
ظاهر و صريح و... وجود دارد و مفاهيم و معانى قرآن
كريم بعضى از منطوق لفظ و بعضى از مفهوم آن بهدست
مىآيد.
براى تطبيق و مقايسه صحيح اين آيات، بايد ويژگى
هريك را بشناسيم، چگونگى ارائه و مقايسه آنها با
يكديگر را بيابيم و ضابطه تقدم و تاخر هر يك و نوع
تاثيرى را كه هر يك بر ديگرى مىگذارد، بهدست
آوريم. بخشى از علم اصول متكفل بحث درباره اين
امور مىباشد. بنابراين، بر مفسر قرآن لازم است كه
با اين ضوابط و قواعد آشنا باشد تا توانايى برداشت
و فهم صحيح از آيات را پيدا نمايد، چنانچه وجود
براهين عقلى و مجادلات كلامى در خلال آيات قرآن
آشنايى و تسلط بر علم منطق و قواعد منطقى را به
منظور كشف مدلول آيات لازم دارد. قاعده جرى و
اطباق در آيات اگرچه در نظر داشتن شان نزول آيات
هنگام برداشت از قرآن نكتهاى ضرورى است. اما اين
بدان معنا نيست كه مدلول و معناى آيه را در
چهارچوب آن منحصر سازيم; زيرا در عين اينكه قرآن
كلامى است كه در زمان و شرايط خاص و به ملاحظه
حوادثى مشخص نازل شده، اما همانگونه كه قبلا بيان
شد، اين كتاب حياتى جاويد رسالتى جهانى برعهده
دارد. بنابراين، نمىتوان معانى آن را به زمان
نزول محصور كرد، بلكه بايد به زمانها و مكانهاى
ديگر گسترش داد; زيرا قرآن مانند امثال، اختصاص به
مورد خود ندارد، بلكه بر هر مصداقى كه با مورد
نزول از حيث ملاك متحد باشد، جريان مىيابد.
در اينباره ، مرحوم علامه طباطبائى مىفرمايد:
«اگر در شان نزول آيات، رواياتى آمده است، نبايد
حكم آيه را مخصوص آن واقعه بدانيم تا پس از انقضاى
واقعه و از بين رفتن آن حكم، آيه نيز ساقط شود;
زيرا بيان آيه عام است و علت آن را مطلق مىكند.
پس اگر در حق افرادى از مؤمنان مدحى مىكند و يا
نسبتبه غير مؤمنان مذمتى مىنمايد، مدح و ذم خود
را به صفاتى از آنها تعليل كرده و نبايد حكم را
منحصر به آنها دانست، بلكه هر كه داراى آن اوصاف
باشد مشمول حكم آيه مىگردد.»
از اين ويژگى آيات يعنى قابليت انطباق بر مصاديق
متعدد در همه زمانها و مكانها به «جرى و اطباق»
تعبير مىشود. البته اين تعبير - همانگونه كه
مرحوم علامه طباطبائى مىگويند - متخذ از بيانات
معصومان است عليهمالسلام «جرى اصطلاحى است كه از
كلمات ائمه اهلالبيت عليهمالسلام گرفته شده است;
مثلا، در تفسير عياشى از فضيل بن سيار روايتشده
كه گفت: من از امام باقرعليهالسلام درباره اين
روايت پرسيدم كه فرمودهاند: هيچ آيهاى در قرآن
نيست، مگر اينكه ظاهرى دارد و باطنى، فرمود: ظاهر
قرآن تنزيل آن و باطنش تاويل آن است. بعضى از
تاويلهاى آن گذشته وبعضى هنوز نيامده است. هر وقت
چيزى از آن تاويلها آمد، مصداقى از آن است.»
از اينجا، روشن مىگردد كه آنچه در بعضى از
روايات بهعنوان تفسير آيه آمده و آيه را بر معناى
شخصى يا اشخاصى منطبق ساخته است، از باب جرى و
اطباق و بيان مصداق است، نه از باب انحصار.
6- تعارض قواعد
تعارض، تقابل و تنافى ادله است، به شكلى كه يكى بر
اثبات موضوعى دلالت نمايد و ديگرى بر نفى آن، و
جمع بين آنها ممكن نباشد.پس اگر مغايرت بين ادله
به گونهاى باشد كه جمع آنها ممكن باشد، ديگر به
آن تعارض نمىگويند; مثلا، در تفسير آيه كريمه
«اهدنا الصراط المستقيم» آمده كه مراد از آن
قرآن، اسلام، طريق عبوديت و اطاعتخدا و رسول او
صلى الله عليه وآلهاست. اين معانى مغايرتى با هم
ندارند; زيرا اسلام همان طريق قرآن و هر دو همان
عبوديت و هرسه همان اطاعت از خدا و رسول اللهصلى
الله عليه وآله است. چنانچه قواعد مذكور با هم
تعارض داشته باشند، از سه فرض خارج نيستند: يا هر
دو قطعىاند يا يكى قطعى و ديگرى ظنى است. فرض اول
هيچگاه مصداق خارجى نمىيابد; يعنى، موردى پيدا
نمىشود كه دو دليل قطعى با هم تعارض پيدا نمايند;
زيرا دو دليل قطعى متعارض، هر يك مدعى است كه
بهطور قطع و يقين، از واقع خبر مىدهد، در حالى
كه در متن واقع، تنها يكى از دو متعارض امكان تحقق
دارد; زيرا تحقق هر دو مستلزم اجتماع نقتضين يا
ضدين است كه به بداهت عقل باطل است. پس هيچگاه
اجتماع دو دليل متعارض قطعى ممكن نيست، بلكه قطعا
يكى كاذب است.
در فرض دوم، دليل ظن كنار گذاشته مىشود و دليل
قطعى اخذ مىگردد.و در فرض سوم، بايد ديد مرحجات
كدام بيشتر است. (در علم اصول، توضيحات لازم در
اين باب آمده است.) در صورت رجحان يافتن هر يك،
نتيجه آن تنها ترجيح مقتضاى آن است، به تعين يافتن
مدلول آن.
ضابطه كلى تفسير
در مقام فهم و برداشت از قرآن، در صورتى كه آيه
معنا و مفهوم بين و صريحى داشته باشد، آنرا اخذ
مىنماييم; مثل آيه كريمه «اقيموا الصلاة و آتو
الزكاة» (بقره:43); نماز را به پا داريد و زكات
بپردازيد.يا آيه كريمه «ولاتقربوا الزنا»
(اسراء:32); به زنا نزديك نشويد.
چنانچه مفهوم آيه ظاهر باشد، نه صريح، اگر دليل
قطعى (چه عقلى و چه نقلى متواتر) بر آن معنا دلالت
نمايد، اخذ آن واجب است و اگر دليل قطعى منافى با
آن باشد، ظاهر آيه را تاويل مىناييم.
اما اگر دليل ظنى مطابق و موافق با ظاهر آيه بود
(چه دليل عقلى و چه نقل واحد) - هرچند خبر صحيح
باشد - تنها موجب ترجيح معناى ظاهر گرديده، اما
سبب تعين آن نيست، «اگرچه در فقه، اخذ به خبر واحد
لازم و عمل بر اساس آن واجب است، اما در تفسير
چنين نيست.» (15) اگر با ظاهر آيه مخالف باشد،
دليل ظنى كنار گذاشته مىشود.
اما آيات متشابه قرآن بايد به محكمات ارجاع داده
شوند و تفسير گردند; زيرا متشابه آيهاى است كه
استقلال در اقاده مدلول خود نداشته باشد و به
واسطه رد به سوى محكمات روشن خواهد شد، نه اينكه
هيچ راهى براى فهم مدلول آن در دسترس نباشد. (16)
پىنوشتها
1- « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و
ليتدكر اولواالالباب» (ص:29)
2-«وان كنتم فى ريب مما نزلنا على عيدنا فاتوا
بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان
كنتم صادقين» (بقره:23)
3- جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 128
4- علم بديع هرچند به جنبههاى زيباسازى ظاهرى
آيات نظر دارد، ولى آگاهى از آن سبب مىشود تا
مفسر در فهم آيات، به توجيهتراشى مبتلا نشود و
بداند كه گاهى اختلاف در تعابير ممكن استبراى
زيباسازى جنبه لفظى آيات باشد و از سوى ديگر، بدون
دليل، تفاوتها و تغيير لحنها و بيانها را حمل
بر تفنن در عبارت نكند.
5- جلال الدين سيوطى، همان، ج 2، ص 128
6- محمدحسين بهشتى، روش برداشت از قرآن، نشر هادى،
ص 15
7- سيد محمدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 32
8- جلال الدين سيوطى، همان ، ج 2، ص1197
9- الشيخ خالد عبداالرحمن العك، اصول التفسير و
قواعده، ص 32
10- محمدحسين ذهبى، التفسير و المفسرون، ج 1، ص47
11- الشيخ خالد عبدالرحمن العك،همان ص 32
12- جلال الدين سيوطى، همان، ج 2، ص 192
13- محمدحسين بهشتى، همان، ص 35/ سيدمحمد حسين
طباطبايى، همان، ص 101 تفسيرابن كثير، ج 1، ص3
14- مقدمه ابنالصلاح، ص 24 به نقل از كامل موسى،
كيف نفهم القرآن، ص 194-195
15- سيد محمدحسين طباطبايى، همان، ص 101،/
محمدحسين بهشتى، همان ص 38
16- محمدحسين طباطبايى، همان، ص 52
فصلنامه معرفت شماره 24