پيامبر شناسى  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


قرآن گواه جاويد پيامبر صلى الله عليه و آله

دكتر محمدرضا غفوريان

چكيده:

هدف اصلى اين نوشته كاويدن ويژگيهاى قرآن است كه پيامبر و مسلمانان آن را نشانه جاويدان الهى بودن دعوت پيامبر مى‏دانند. در اين بخش از مقاله، نخست‏به ماندگارى و دست‏نخوردگى قرآن اشاره گرديده و با نگاهى تاريخى گفته شده است كه با توجه به انبوهى توزيع اين كتاب، امكان دگرگون‏سازى آن در هيچ برهه‏اى از تاريخ اسلام، پذيرفتنى نيست. سپس به بررسى ادبيات قرآن پرداخته‏ايم و با جداسازى دو جنبه: الف) استوارى دستورى يا سامانمندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غير مسلمانان; و ب) زيبايى و آرايه‏هاى واژگانى و خوش‏آهنگى و دل‏انگيزى متن قرآن، گفته‏ايم كه تصديق هر كدام از اين دو براى دريافت‏شگفتى و ژرفاى قرآن، نياز حتمى به آشنايى با زبان عربى ندارد و براى هركس شدنى است، كه اين خود يكى از دريچه‏هاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و هميشگى قرآن مى‏باشد.

در گفتار شماره پيشين آورده‏ايم كه شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سده‏هاى پيدايش اين كتاب و ماندگارى نسخه‏هاى فراوان و بى‏شمار همه عصرها، راه بررسى موشكافانه متن دينى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هركس مى‏تواند با پژوهش در نسخه‏هاى فراوان در موزه‏ها، مسجدها و مدرسه‏هاى خاور و باختر كره خاك، به ارزيابى ادعاى يكنواختى و دست‏نخوردگى قرآن، كه مسلمانان بر آنند، بپردازد.

اكنون اين نكته را نيز يادآور شده و بر آن پاى مى‏فشاريم كه اساسا در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام زمانى را نمى‏توان يافت كه دست‏بردن و دگرگون ساختن قرآن در برهه‏اى، شدنى باشد. از همان نيمه نخست‏سده آغازين پيدايش اسلام، نسخه‏هاى انبوه اين كتاب، به ويژه پس از هماهنگ‏سازى و توزيع آن در روزگار خليفه سوم، در هر خانه و مسجدى يافت مى‏شد و هزاران چشم و دل، واژه‏ها و فرازهاى اين كتاب را از آغاز تا انجام حفظ مى‏كرده و مى‏خواندند و مى‏نوشتند. چگونه ممكن بود كه كتابى بدين گستردگى در توزيع و تكثير را ساخت؟ ! حتى در سخت‏ترين فراز و فرودهاى تاريخ كه بخشهاى بسيارى از سرزمينهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گرديد، باز هم اين كتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مى‏يافتند. نه يورش مغولان و نه درگيريهاى دامنه‏دار صليبى، هيچ كدام، بر انبوهى نسخه‏هاى اين كتاب تاثير شكننده بر جاى نگذاشت. با اين كه در اين ستيزها، هزاران كتاب و نوشته ديگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نيامد. جالب اين كه حتى آن نسخه‏هايى از قرآن، كه به چنگ ديگران افتاده و امروز زينت‏بخش موزه‏هاى سراسر گيتى است، هم چنان يك نواخت و دست‏نخورده برجاى مانده است. تو گويى دستى توانمند بر آن است كه اين نوشته را حتى در دست ديگران نيز نگاه دارد. به راستى آيا چنين چيزى را در نوشته‏اى ديگر مى‏توان يافت.

بدين سان، امكان وقوع تحريف در اين كتاب تنها به سالهاى نخستين پس از پيامبر صلى الله عليه و آله محدود مى‏شود; سالهاى حكومت دو خليفه تا هنگامى كه در روزگار عثمان، قرآنهاى يكنواخت و هماهنگ به همه سرزمينهاى اسلامى آن روز فرستاده شد. سخن در اين است كه حتى آشنايى نه چندان گسترده با تاريخ اسلام گواهى مى‏دهد كه در آن برهه كوتاه كه كمتر از بيست‏سال بود نيز امكان دست‏اندازى و دگرگون‏سازى اين كتاب را نمى‏توان پذيرفت. در آن روزها هنوز انبوه گواهان و ياران دور و نزديك پيامبر كه از نخستين روزهاى مكه تا مدينه و جنگ و صلح با آن حضرت زيستند، زنده بودند و با حساسيت، به كتاب خداوند مى‏نگريستند. با همه اختلافهاى جانكاهى كه پس از پيامبر رخ نمود، همه اصحاب نسبت‏به آيات قرآن، جز در نكته‏هايى بسيار خرد و ناچيز، اختلافى نكردند. با اين كه كار سوزاندن و يا در آب و سركه جوشاندن تك‏نگاريهاى پراكنده قرآن در روزگار عثمان، اعتراضهاى بسيارى را برانگيخت، اما گزارش در خور توجهى نمى‏يابيم كه دگرگونى و دست‏اندازى در قرآن را حتى مخالفان عثمان به او نسبت داده باشند. او را «حراق المصاحف‏» خواندند، ولى «محرف‏» نناميدند. البته اين اعتراضها هم ديرى نپاييد و كار درست هماهنگ‏سازى و توزيع بجاى قرآن بر جاى ماند. جالب اينجاست كه قدرت سياسى حكومت‏خليفه سوم نيز به اندازه‏اى نبود كه بپنداريم ترس از حكومت، مانع اعتراضها مى‏شد; چرا كه در ريز و درشت عملكردهاى عثمان، همواره مخالفتهاى جدى ابراز مى‏شد و شورشيان ناخرسند، خليفه را دوبار محاصره كرده و سرانجام او را كشتند. اگر در آن روزگار، كسى حتى در جايگاه عثمان مى‏توانست‏به دگرگون‏سازى قرآن دست‏يازد، از مخالفت و اعتراض در امان بود؟ يا اين كه هيچ چشم تيزبينى و هيچ دل مشتاقى نبود كه دلباخته كتاب خدا باشد؟ آيا اندك آشنايى با تاريخ اسلام براى نادرستى اين انگاره‏هاى غريب، كافى نيست؟

اين نوشته، در پى آن نيست كه جنبه‏هاى گسترده تاريخى اين مساله را بررسى كند، تنها به يادآورى همين نكته بسنده مى‏كنيم كه چگونگى حضور قرآن در ميان انسانها، چه باورمندان و چه ديگران، به گونه‏اى بوده كه امكان دست‏بردن در آن، جز در برهه‏اى كوتاه از دهه‏هاى آغازين اسلام، پذيرفتنى نيست و در آن برهه هم، با توجه به شرايط سياسى، اجتماعى و مذهبى و نيز حضور شخصيتهاى مهم و آغازگران حركت اسلام، چنين چيزى به يقين، شدنى نبود.

ادبيات قرآن

از ديرباز در ميان مسلمانان معروف بوده است كه قرآن داراى ادبيات ويژه و شگفتى مى‏باشد. هنگامى كه سخن از ويژگيهاى برجسته اين كتاب به ميان مى‏آيد، نخستين ويژگى كه به ذهن و زبان مى‏رسد ادبيات آن است. گرچه بررسى ادبيات و زيبايى واژگانى و سبك يك نوشتار يا گفتار نيازمند آشنايى به زبان آن مى‏باشد، ولى مى‏توان در باره قرآن نكته‏هايى را يادآور شد، كه حتى ناآشنايان به زبان و ادب تازى را هم سودمند افتد. آرى ارزيابى و پى‏بردن به شگفتى كتاب دينى مسلمانان در سطحى پخته و شايسته، نيازمند آشنايى و مهارت در دستور زبان و قواعد بديع و بيان عربى است.

در اين فراز به نكته‏هايى در باره قرآن مى‏پردازيم كه جداى از ريزه‏كاريهاى درونى و قواعد دستورى، نشان‏دهنده برخى ويژگيهاى ادبى اين كتاب باشد. در اين زمينه از يك سوى مى‏توان استوارى دستورى و مرجع‏بودن متن قرآن را به عنوان يك متن برجسته و پذيرفته شده در زبان و ادبيات عرب بررسى كرد و از سويى ديگر زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى آن را كاويد.

الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن

در باره استوارى دستورى و مرجع‏بودن اين متن در قواعد زبان عربى بايد گفت كه اين كتاب از آغاز پيدايش تا كنون مورد توجه و استناد در اين زمينه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به كتابهاى بى‏شمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مى‏دهد كه تا چه اندازه به متن آيات قرآن به عنوان مرجع و مستند بى‏چون وبى‏همتاى اين گستره، توجه شده است. به راستى آيا مى‏توان در گذر سده‏هاى طولانى كه زبان و ادبيات عرب به شيوه‏اى علمى به همت والاى دانشمندان نام‏آورى كاويده و نگاشته شده، كتابى را يافت كه در اين زمينه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن كه اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهميت مسلمانان به درست‏خواندن اين كتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران اين زبان بر آنند كه گستره پردامنه و بالنده و استوار اين زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پيدايش قرآن، هماهنگى و سامان علمى يافته و پژوهش و نگارش در اين زمينه با انگيزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در انديشه مسلمانان، آغاز شده است. آيا مى‏توان در تاريخ ادبيات عرب كتابى درخور توجه يافت كه پيش از اسلام و پيدايش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما اين كه ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، كه استوارى و قانونمندى چشم‏گيرى دارد، وامدار پيدايش اسلام و قرآن مى‏باشد، مطلبى روشن است و نياز به پافشارى بيشتر ندارد. حتى غير مسلمانانى كه در اين زمينه به كاوش پرداخته‏اند نيز آشكارا و فروتنانه حجيت و مرجعيت دستورى قرآن را پذيرفته‏اند. در روزگار ما كه زبان و ادبيات عرب مرزهاى بومى خود را درنورديده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جايگاهى يافته و يا در ميان عرب زبانان غير مسلمان، مانند مسيحيان لبنان، در اين باره كاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مى‏توان ديد كه تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دينى و درستى يا نادرستى محتوايى پيامهايش، پذيرفته شده است. اساسا بايد گفت كه استوارى دستورى يك متن مى‏تواند از محتواى پيام آن جدا باشد و پذيرش هركدام در گرو ديگرى نباشد. بدين سان پذيرش مرجعيت قرآن نيز از سوى ديگران، نه كارى شگفت كه شيوه‏اى پسنديده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است.

در همين زمينه نكته شايسته درنگ و مهم اين كه در ميان مسلمانان متون دينى ديگرى هم بوده و هست كه حجم آن به دهها برابر قرآن مى‏رسد. اين همه گفته‏ها و نوشته‏ها كه از پيامبر و امامان به ما رسيده و با دقت و موشكافى بسيارى نگاشته و به آيندگان سپرده شده، ميراث سترگى از متون دينى اسلام به شمار مى‏آيد. با اين همه، انديشمندان و اديبان مسلمان، اين متون را مرجع و حجت‏براى استناد در زمينه قواعد زبان عربى نمى‏دانند; چرا كه بناى معصومان عليهم السلام اين نبوده است كه در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ريز و درشت صرفى و نحوى پاى‏بفشارند و سخنى بگويند يا بنويسند كه حتما قابل استناد دستورى باشد. آيا ديده شده كه همانند آيات قرآن، در يك مساله دستورى به جمله‏اى از نهج البلاغه، استناد كنند؟ البته روشن است كه گفته‏ها و نوشته‏هاى معصومان عليهم السلام بسيار زيبا و اديبانه و دل‏نشين عرضه گرديده، ولى مرجع‏بودن در قواعد يك زبان، ويژگى ديگرى است كه آن را در قرآن پذيرفته‏اند.

بدين‏سان مى‏بينيم كه از يك سوى، مسلمانان متون دينى ديگر خود را به عنوان مرجع دستورى زبان عربى مطرح نمى‏كنند، ولى اشعار خرافى و مبتذل روزگار جاهليت را به عنوان مرجع ادبيات عرب مى‏پذيرند، و از ديگر سوى، زبان‏شناسان و تازى‏دانان غير مسلمان نيز قرآن را به حجيت و مرجعيت در اين زبان مى‏شناسند. اين همه نشان مى‏دهد كه شيفتگى اعتقادى و جانبدارى دينى انگيزه اين نيست كه اين ويژگى را براى قرآن برشمرده‏اند. به راستى آيا اين ويژگى را در متون دينى اديان الهى يا بشرى ديگر به آسانى مى‏توان يافت؟ سوگمندانه بايد گفت كه در اديان گوناگون كمتر مى‏توان متون دينى را به زبان اصلى آن در گذر سده‏ها بدست آورد. نه تورات و نه انجيل را مى‏توان به زبان اصلى آنها يافت و نه اصل كتابها و نوشته‏هاى پيامبران بزرگ و نام‏آور ديگر را مى‏توان به دست آورد، تا چه رسد به اين كه ويژگى ادبى يا مانند آن را در اين متون بررسى كرد. اين امتياز در ميان متون دينى، تنها از آن قرآن است كه همواره به زبان اصلى در دسترس بوده و به اعتراف همگان، مرجع مهم زبان خويش به شمار مى‏آيد. البته در اين باره سخن و نكته‏هاى ادبى و تاريخى بسيارى هست كه در اين نوشته كوتاه نمى‏گنجد.

ب) زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى قرآن

زيباييها و آرايه‏هاى واژگانى قرآن نيز گستره دل‏نشين ديگرى است كه در باره اين كتاب مى‏توان از آن ياد كرد. سخن آهنگين و گزينش واژه‏هاى گوش‏نواز و دل‏انگيز و چينش بسامان، به اين نوشته چنان جانى بخشيد كه ناباوران بدان نيز نمى‏توانستند از پذيرش جانفزايى و دلربايى آن سر باز زنند. البته ارزيابى و پذيرش اين ويژگى نياز بيشترى به آشنايى با زبان و سبكهاى ادبى عربى دارد. گرچه نبايد انكار كرد كه زيباشمارى قرآن از سوى مسلمانان، تا اندازه‏اى برخاسته از باور و شيفتگى دينى آنان به اين متن است، كه سخن مستقيم پروردگارش مى‏دانند، ولى مگر تنها مسلمانان بر اين ويژگى پاى مى‏فشارند؟ نگاهى گذرا و آگاهى نه‏چندان گسترده به روزگار آغاز پيدايش قرآن كافى است تا گيرايى و دلربايى اين متن را نزد آنان كه به زبان مادرى خويش، آن هم در دوران شكوفايى سخنورى عرب، شيفته زيباييهاى قران مى‏شدند، دريابيم. گزارشهايى كه از چگونگى اسلام‏آوردن برخى از صحابه نامدار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه گيرايى آيات آنان را به سوى پيامبر كشاند، نشان‏دهنده همين است.

گذشته از اين، مخالفان و دشمنان پيامبر نيز خود بدين ويژگى اعتراف مى‏كردند. اگر شيفتگى دوستان را از سر دلباختگى و ايمان به سخن خداوند و پيامبرش بدانيم، گفته‏هاى كافران و دشمنان پيامبر را چه كنيم؟ مگر نه اين كه سخن او را «افسونگر» مى‏دانستند و خود او را «ساحر» و «شاعر» مى‏خواندند؟ آيا كسى سرودن شعرى را به پيامبر اسلام نسبت داده است؟ يا مقصود آنان زيبايى آياتى بود كه او پس از چهل سالگى آنها را براى مردم بازگو مى‏كرد؟ يادآورى اين نكته از سوى خود پيامبر به مردم روزگار خويش نيز بسيار مهم است كه: من پيشتر از اين عمرى را در ميان شما بسر برده‏ام، آيا نمى‏انديشيد؟ به راستى اگر زيبايى سخن او بدان پايه كه در قرآن آمده از سوى خود پيامبر بود، چرا در چهل سال نخست زندگى او نشانى از اين دست نمى‏توان يافت؟ به هر روى همه اينها گواه آن است كه غير مسلمانان و حتى دشمنان پيامبر نيز از پذيرش زيبايى سخن قرآن سر برنمى‏تافتند. بدين‏سان تصديق زيبايى، گوش‏نوازى و دل‏انگيزى آيات قرآن تا اين اندازه نياز به آگاهى گسترده و نزديك به زبان و ادبيات عرب ندارد. آيا پذيرش زيبايى سروده‏هاى حافظ در زبان پارسى يا گوته در آلمانى، حتما در گرو آشنايى و توان ارزيابى شعر در اين دو زبان است، يا مى‏توان از اين همه اشتهار و داورى موافقان و مخالفان انديشه‏هاى اين شاعران نيز توانايى ايشان و استوارى سروده‏هايشان را دريافت؟ البته روشن است كه آشنايى مستقيم با زبان يك متن و توان ارزيابى ادبى آن، راه بهتر و بالاترى مى‏باشد، ولى مقصود ما آن است كه همگان مى‏توانند جنبه زيبايى ادبيات قرآن را تصديق كنند، هرچند با زبان اصلى آن آشنايى گسترده‏اى نداشته باشند.

از سويى ديگر در گذر سده‏هاى تاريخ اسلام تا امروز، صدها و شايد هزاران كتاب در زمينه تفسير و جنبه‏هاى ادبى و زيباييهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز ميراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشته‏ها نيز در فراز و فرود رخدادهاى تاريخى گذشته از ميان رفته‏اند كه ما تنها از آنها نامى را مى‏شناسيم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در اين حجم بزرگ كه در زبانهايى چون تازى و پارسى كه به زبان قرآن نزديك‏ترند و نيز به زبانهاى ديگر، سامان يافته، همگى از ويژگيهاى ادبى و آرايه‏هاى واژه‏هاى آن سخن گفته‏اند. آيا مى‏توان پذيرفت كه هزاران انديشمند و صدها نويسنده، اديب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شيفتگى اعتقادى خويش، سرخوش از جانبدارى دينى به چنين كارى دست زده‏اند و قرآن داراى ويژگى برجسته‏اى در اين زمينه نيست؟ به راستى كه اگر كسى چنين احتمالى را هم به ذهن بياورد، سخن بيهوده و خنده‏آورى خواهد بود. آيا مى‏توان اين همه ريزه‏كاريهاى ادبى و نكته‏پردازيهايى را كه در طول تاريخ نگارشهاى تفسيرى، هزاران ورق بر دفتر معرفت‏بشرى افزوده است‏به يكباره شست و به كنارى نهاد و آن را بى‏پايه دانست؟ به راستى چنين ستمى در هر شاخه و رشته‏اى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر كجاى جهان و تاريخ، نابخشودنى است. چرا اين همه دانشمند و اديب و نويسنده مسلمان، يك‏دهم اين تلاش را براى متون دينى ديگر به كار نبسته‏اند تا شيفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گستره‏اى ديگر نيز بنمايانند؟ آيا زرگداشت‏سخنان ديگر پيامبر اسلام يا ديگر رهبران اصلى دين، مانند امامان معصوم در اعتقاد شيعه، تا اين اندازه كم و ناچيز است؟ حقيقت آن است كه آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پيامبر، دريافته‏اند كه سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى ديگرى دارد و اين متن آمده تا نمونه‏اى براى همه روزگاران باشد تا بهترين داستانها، ذكر، روشنايى، بيان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خويش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى ديگر نيز بهره جويند، حتى يك سوره مانند آن نخواهند آورد. (1)

بدين سان مى‏بينيم كه تصديق اين مطلب نيز حتما نيازمند آشنايى نزديك با زبان قرآن نيست. چگونه مى‏توان پذيرفت كه هزاران تن اهل دانش، از نويسنده و مدرس و پژوهشگر و دانش‏پژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور اين همه تلاش قرار داده باشند؟

نكته درخور توجه ديگر اين كه بسيارى از اين تلاشگران در گستره قرآن‏پژوهى از اقوام عرب‏زبان هم نبودند. به ويژه ايرانيان در گذر سده‏ها بيشترين كوشش را براى سامان‏بخشيدن به شاخه‏هاى گوناگون ادبيات عرب به انجام رسانده‏اند تا اين همه را در خدمت پژوهش و موشكافى قرآنى درآورند و از اين رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشته‏اند. براستى اين همه انديشمندان غير عرب كه از نخستين سده پيدايش اسلام تا كنون به كاوش در تفسير و علوم قرآن، هزار نكته باريك‏تر از مو را كاويده‏اند، راهى بيهوده و بى‏اساس پوييده و به گفته حافظ ژاژ خاييده‏اند؟ در اين نوشته كوتاه نمى‏توان حتى به نامها و كتابهاى انديشمندان اين گستره اشاره كرد، ولى تنها يادآور مى‏شويم كه در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، مرحوم شهيد مطهرى، مطالب بسيار سودمندى در اين باره آورده‏اند. بد نيست‏به چند نمونه از آنها اشاره كنيم:

«كتاب معروف سيبويه در نحو كه به نام «الكتاب‏» معروف است از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر چاپ شده است. سيد بحر العلوم و ديگران گفته‏اند: همه علما در نحو عيال سيبويه مى‏باشند. در اين كتاب به سيصد و چند آيه از قرآن مجيد استشهاد شده است..» . (2)

بنا بر نقل مرحوم شهيد مطهرى در كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سيد حسن صدر آمده است كه سلامة بن عياض شامى نقل كرده كه: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس‏» يعنى نحو از فارس به وسيله سيبويه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پايان يافت. گرچه خود مرحوم مطهرى اين سخن را مبالغه مى‏داند، ولى اصل تاثير دانشمندان غير عرب در گستره ادبيات و تفسير را به روشنى مى‏توان دريافت. حتى كتابهاى لغت عرب و نام‏آورترين آثار را در اين باره ايرانيان نگاشته‏اند; كتابهايى چون صحاح اللغة تاليف جوهرى نيشابورى، مفردات القرآن تاليف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تاليف فيروزآبادى، اساس اللغة تاليف زمخشرى.

بدين سان مى‏توان تصديق كرد كه گسترش و بالندگى ادبيات عرب در ميان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن كه در نگاه آنان سخن دل‏افروز و آهنگين خداوند مى‏باشد، بوده است. آنچه از همه اين نكته‏ها پى مى‏گيريم اين كه دريافت جنبه‏هاى دوگانه ادبيات قرآن تا اين پايه كه گفته‏ايم، نيازمند آشنايى نزديك و گسترده با زبان عربى نيست و همه انسانها از هر جاى زمين و در هر روزگارى مى‏توانند اين ويژگى شگفت قرآن را تصديق كنند، گرچه بررسى مستقيم اين كتاب به زبان اصلى آن، لايه‏هاى ژرف‏ترى را براى دانش‏پژوهان مى‏شكافد.


پى‏نوشت‏ها:

1) اسراء/88: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله.»
2) خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1362، ص‏456- 455.


رواق انديشه -ش2

اهداف قرآن و شروط و موانع بهره‏مندى از آن

حجة‏الاسلام محمود رجبى

مقدمه

قرآن مجيد براى نزول خود اهدافى را ذكر كرده است. اين اهداف در سه مجموعه قرار مى‏گيرند: بخشى ناظر به بعد بينش و فكر انسان است، بخشى‏ديگر به‏گرايش‏هاى انسان توجه دارد و بخش سوم، رفتار انسان را مد نظر قرار داده است. گزارشى از اين سه بخش در پى مى‏آيد:

الف - اهداف قرآن در بعد بينش

1- رهايى از غفلت

قرآن مجيد يكى از اهداف خود را نجات انسان از غفلت معرفى مى‏كند: «تنزيل العزيز الرحيم لتنذر قوما ما انذر آباؤهم فهم غافلون‏» (يس:6); قرآن فرستاده خداى شكست‏ناپذير و مهربان است تا كسانى را كه پدرانشان بيم داده نشده‏اند بيم دهى; زيرا ايشان غافل‏اند. در اين آيه، نجات مردم از غفلت، هدف قرآن تلقى شده است و براى تحقق چنين هدفى مى‏فرمايد: بايد مردم بيم داده شوند تا به هوش آيند و از غفلت رهايى يابند.

انسان براى رسيدن به كمال واقعى خود، بايد در چندراهى‏ها، راه صحيح را برگزيند و براى گزينش، بايد به راه‏هاى گوناگون و سود و زيان هر يك توجه داشته باشد; ولى گاهى انسان در اثر سركشى غرايز، به‏گونه‏اى مى‏شود كه تا حد حيوان تنزل مى‏كند و از توجه به راه‏هاى گوناگون غافل مى‏شود. اين غفلت ريشه بسيارى از گمراهى‏ها و انحرافات است. قرآن مجيد در توصيف جهنميان مى‏فرمايد: «اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون‏» (اعراف:179); اين گروه با آنكه چشم و گوش و عقل دارند از آنها بهره نمى‏گيرند; همانند چهارپايان، بلكه از آنان نيز گمراه‏ترند; زيرا اينان غافلان‏اند.

انسان در اثر غفلت، اصلا توجه خود را به خدا، معارف حق و راه‏هاى تكامل از دست مى‏دهد، تا چه رسد به آنكه آنها را برگزيند و بدان‏ها دل بندد و در مسير آن‏ها حركت كند. قرآن مى‏فرمايد: برخى انسان‏ها از خدا، (1) آخرت (2) و آيات الهى، (3) كه نقش بسزايى در سعادت آنان دارد، غافل شده‏اند، بايد به آن توجه كنند.

2- به يادآوردن فراموش شده‏ها

خداوند بزرگ از راه فطرت، عقل و وحى، حقايقى را در اختيار بشر قرار داده، ولى انس با دنيا، لذايذ مادى و وسوسه‏هاى شيطانى و هواهاى نفسانى سبب شده است كه آن حقايق را فراموش كند. قرآن يكى از اهدافش به ياد آوردن آن حقايق است: «ان هو الا ذكر للعالمين‏» (تكوير:29); قرآن براى جهانيان جز يادآورى چيز ديگرى نيست.

قرآن مجيد بر اين باور است كه انسان‏ها امور بسيارى را فراموش كرده‏اند. خداوند متعال، (4) نعمت‏هاى او، (5) آيات الهى، (6) پيمان و ميثاق خدا، (7) معارف و احكامى كه از سوى پروردگار در اختيارشان قرار گرفته است، (8) معاد و روز جزا (9) و اعمالى كه خود انجام داده‏اند (10) امورى است كه انسان در طول زندگى خود آنها را فراموش مى‏كند و ضرورت دارد كه كسى آنها را يادآورى كند. برخى از انسان‏ها گاه در اثر فراموشى خدا، خود را نيز فراموش مى‏كنند و دچار از خود بيگانگى مى‏شوند; «نسوالله فانساهم انفسهم‏» (حشر:19); خدا را فراموش كردند، خداوند هم آنان را نسبت‏به خودشان دچار فراموشى ساخت.

انسانى كه خود را فراموش مى‏كند ديگرى را، كه بر او حاكم شده و در او نفوذ كرده است، خود مى‏پندارد. او فكر مى‏كند كه خودش مى‏خواهد و خودش تصميم مى‏گيرد، ولى در واقع، او نيست كه تصميم مى‏گيرد; هواى نفس، شيطان و انسان‏هايى كه او را مسخ كرده‏اند به او دستور مى‏دهند، دردهاى ديگران را، كه دشمنان او هستند، درد خود مى‏داند و درمان آنها را درمان خود مى‏پندارد; زيرا آنها را خود پنداشته است. او به دنبال هواى نفس و شيطان مى‏رود و مى‏گويد: دلم مى‏خواهد، خودم چنين تشخيص داده‏ام; «كالذى استهوته الشياطين فى الارض حيران‏» (انعام:71); مانند كسى كه شيطان‏ها او را فريفته‏اند و عقل و دلش را ربوده‏اند سرگردان است، «كالذى يتخبطه الشيطان من المس‏» (بقره:275); مانند آن كه شيطان او را مس كرده، در او نفوذ نموده، تحت‏سلطه خود درآورده، او را از تعادل خارج كرده است و توان حركت در مسير تكامل خود را ندارد.

قرآن راه نجات از خودفراموشى و از خود بيگانگى را «ياد خدا» و فراموش نكردن او مى‏داند. اگر انسان خدا را به ياد آورد خداوند هم او را ياد مى‏كند: «فاذكروني اذكركم واشكروا لي و لا تكفرون‏» (بقره:153); پس مرا (خدا را) ياد كنيد، من هم شما را ياد مى‏كنم و مرا سپاس گوييد و كفر نورزيد. اگر خدا انسان را ياد كند از خودفراموشى نجات مى‏يابد.

3- ارائه بينش‏هاى صحيح و ضرورى

انسان‏ها در شناخت‏خدا و جهان دچار برداشت‏هاى نادرستى شده‏اند و در بسيارى از موارد، شناخت صحيحى از جهان، خود و خدا ندارند، چنان كه در موارد بسيارى نمى‏توانند با اتكاء به ابزارهاى شناخت‏بشرى شناخت‏هاى لازم را به دست آورند; «و ما اوتيتم من‏العلم الا قليلا» (اسراء:85) قرآن مجيد مى‏فرمايد: ما قرآن را فرو فرستاديم تا همه شناخت‏هاى صحيح و لازم براى هدايت انسان به كمال واقعى‏اش را در اختيار او قرار دهيم; «و انزلنا اليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء.» (نحل:89) اصلا دليل آمدن پيامبران: همين بوده است كه بشر از دست‏يابى به همه شناخت‏هاى لازم و صحيح، كه براى سعادت وى ضرورى مى‏باشد، ناتوان است.

4- ارائه دلايل‏روشن بر بينش‏هاى صحيح و ضرورى

انسان براى پيمودن مسير صحيح كمال نيازمند آن است كه راه درست و صحيحى را، كه به كمال واقعى او منتهى مى‏شود، به او نشان دهند و بر صحيح بودن آن راه، دليل روشن و قطعى نيز داشته باشد تا عقلش سيراب گردد، به پيمودن مسير او را فرمان دهند و در طول راه دچار ترديد و توقف يا عقب‏گرد نشود و در برابر شهوات و وساوس شيطانى از حيث عقلى نلغزد. قرآن كريم هم راه راستين تكامل را نشان مى‏دهد و هم با پشتوانه دلايل روشن و يقين‏آور، استوارى آن را تضمين مى‏كند. قرآن كريم در آياتى به اين حقيقت اشاره مى‏كند: «و بينات من الهدى و الفرقان‏» (بقره:185)، «قد جاءكم برهان من ربكم.» (نساء: 174)

البته نشان دادن راه به دو صورت ممكن است: نخست آنكه كليه جزئيات موضوع از سوى قرآن بيان شود و بر آن استدلال گردد. دوم آنكه راهى براى به دست آوردن جزئيات موضوع به ما نشان دهد و بر آن استدلال كند; مثلا، راه امامت را در اختيار ما قرار دهد و بر آن استدلال نمايد و ما از طريق آن راه، جزئيات را به دست آوريم، بدون آنكه براى هر مساله نيازمند استدلال باشيم. هرچند اين آگاهى‏ها غير از ايمان به آنهاست، ولى علم زمينه ايمان را فراهم مى‏سازد و اگر بسيار شفاف باشد و به آن معتقد شود زمينه‏ساز خشيت از خداست; «انما يخشى الله من عباده العلماء» (فاطر:28); همانا بندگان دانشمند از خدا مى‏ترسند.

5- تبيين حق از باطل

تبيين مسائل اختلافى و ارائه معيارى براى شناخت‏حق از باطل در مسائل اختلافى و مشتبه، يكى ديگر از اهداف قرآن است: «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه‏» (نحل:64); و ما كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر براى آنكه آنچه را در آن اختلاف كرده‏اند برايشان روشن سازى; «شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن هدى للناس وبينات من الهدى والفرقان‏» (بقره:185); ماه رمضان است كه در آن، قرآن براى هدايت مردم و ارائه نشانه‏هاى روشن هدايت و معيار تشخيص حق و باطل نازل شده است.

با آنكه بسيارى از حقايق از طريق دل، عقل و وحى در اختيار انسان قرار گرفته، ولى وساوس شيطان (11) به شكل‏هاى گوناگونى جلوه حق را مشوه مى‏كنند، حتى در حقايق روشن نيز اختلاف ايجاد مى‏نمايند، به گونه‏اى كه گاهى انسان‏هاى پاك‏سرشت نيز از تشخيص حق به طور كامل، ناتوان مى‏شوند. قرآن، كه كتاب هدايت هر انسان پاك‏سيرت است، براى زدودن زنگارهاى وساوس شيطانى از چهره حقيقت، گاه خود به بيان حقايق مورد اختلاف مى‏پردازد و گاه ميزان و معيار تشخيص حق و باطل را بيان مى‏كند; مانند ارجاع به اهل ذكر در آيه شريفه «فاسالوا اهل الذكر» (نحل: 42) و يا آياتى كه بر اعتبار عقل، تجربه و حجيت قول پيامبر و امام وجود دارد.

6- تدبر در آيات قرآن

تدبر و دقت در آيات قرآن در فهم آن نقش بسزايى دارد و در روايات نيز بر آن تاكيد فراوان شده و خواندن بى‏تامل و بى‏تدبر، بدون‏خير واسف‏بار ناميده شده است. درآيه شريفه‏29سوره ص مى‏فرمايد: «كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته‏»; كتاب پربركتى فرو فرستاديم تا در آياتش تدبر كنيد. در آيه‏83 سوره نساء فهم اعجاز قرآن در هماهنگى را منوط به تدبر دانسته است و در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: آيا در قرآن تدبر نمى‏كنند يا بر دل‏ها قفل زده شده است؟ (12) از دو آيه اخير استفاده مى‏شود كه تدبر در قرآن زمينه پى بردن به حقانيت آن را فراهم مى‏سازد و انسان را به راه صحيح دست‏يابى به كمال رهنمون مى‏شود، مگر كسانى را كه در اثر گناه بر دل‏هاشان قفل زده باشند.

7- تفكر

قرآن مجيد از «تفكر» بسيار ستايش كرده است و خود از طريق يادآورى يا بيان و توضيح آيات (13) با مثال‏ها و توصيف‏هاى گوناگون (14) و با گزارش كردن داستان‏ها، به بهترين بيان، (15) سعى دارد كه انسان را به فكركردن وادارد تا با انديشيدن درباره زندگى دنيا و آخرت (16) مسير تكاملى خود را شكل دهد و به مقدمه و گذرا بودن دنيا و جاودانگى آخرت پى ببرد و فريفته دنيا نشود و دنيا را هدف قرار ندهد.

قرآن در خصوص اينكه هدف از نزول آن تفكر و انديشيدن است، مى‏فرمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم و لعلهم يتفكرون‏» (نحل:44); و قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا آنچه را نازل شده است‏براى مردم تبيين كنى و شايد بينديشند.

8- به‏كارگيرى عقل و فهم

عقل و دل انسان بسيارى از حقايق را درك مى‏كند و در عمق جان به آن اعتراف دارد، ولى حاكميت هواهاى نفسانى بر عقل، مانع از توجه به اين حقايق و اعتراف به آنها مى‏شود. يكى از اهداف نزول قرآن زمينه‏سازى براى به كارگرفتن عقل و فهم است: «انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون‏» (يوسف:2); ما كتاب خويش را به صورت خواندنى عربى فرو فرستاديم تا شايد عقل را به كار بنديد. در آيه ديگرى، مى‏فرمايد: «انظر كيف نصرف الآيات لعلهم يعقلون‏» (انعام:69); بنگر كه چگونه آيات را بيان مى‏كنيم، شايد كه دريابند و حقايق را فهم كنند.

از آيات شريفه مى‏توان اين نكته را استفاده كرد كه قرآن با ذكر مقررات الهى، (17) هشدار نسبت‏به تلاش شيطان براى گمراهى بشر، (18) توجه دادن به معاد (19) و ذكر مثال‏ها (20) در صدد است تا زمينه به كاربندى عقل را در درك حقايق فراهم سازد.

9- آگاهى از يگانگى خدا

انسان تا به مرحله «توحيد در الوهيت‏» نرسد و معتقد نشود كه جز خداوند متعال موجود ديگرى شايسته پرستش نيست، اهل نجات نخواهد بود. به همين دليل، همه پيامبران: مردم را به توحيد در الوهيت دعوت مى‏كردند. قرآن مجيد نيز، كه هدفش رساندن مردم به آستانه نجات و سعادت ابدى است، يكى از اهداف نزول خود را آگاه ساختن مردم از توحيد در الوهيت قرار داده است و مى‏فرمايد: «هذا بلاغ للناس... ليعلموا انما هو اله واحد» (ابراهيم:52); اين (قرآن) بيان رسائى براى مردم است... تا آنكه بدانند كه خدا يگانه معبود و موجود شايسته پرستش است.

از مجموع آنچه كه در بعد بينش ذكر شد، چنين نتيجه مى‏گيريم كه قرآن در مرحله اول سعى دارد كه انسان را از غفلت و بى‏خبرى‏نجات دهد،سپس‏امورفراموش شده رابه خاطرش آورد. در مرحله بعد، زمينه به‏كارگيرى عقل و آمادگى براى فهم حقايق را فراهم مى‏آورد. پس از آن نيز بينش‏هاى ضرورى و صحيح را در اختيار او قرار داده و بر آن استدلال مى‏كند، مسائل مورد اختلاف راتوضيح‏مى‏دهد وانسان راتامرحله «توحيددرالوهيت‏»، كه سعادت او در گرو اعتقاد به آن است، به پيش مى‏برد.

ب اهداف قرآن در بعد گرايش

1- پند دادن

براى آنكه انسان مسير صحيح سعادت را انتخاب كند، علاوه بر بيرون آمدن از عالم غفلت و فراموشى و به دست آوردن بينش‏هاى صحيح و ضرورى، بايد دل او نيز در گرو آن بينش‏ها قرار گيرد، ولى توجه به ماديات و پيروى از هواهاى نفسانى دل انسان را سخت و او را سنگ‏دل مى‏سازد و آمادگى پذيرش حقايق را از او مى‏ستاند. در چنين موقعيتى، ضرورى‏ترين عنصر مورد نياز عاملى است كه دل او را رام كند و به حالت فطرى نخستين بازگرداند. آن عامل، «پند و موعظه‏» است. به همين دليل، يكى از نام‏هاى قرآن «موعظه‏» مى‏باشد و در آيات گوناگون از اينكه هدف قرآن موعظه كردن است‏سخن به ميان آورده است; مانند: «يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم‏» (يونس:57); اى مردم، شما را از سوى خداوندگارتان پندى آمد.

پذيرش حقايق غير از آگاهى از حقايق است. كم نيستند افرادى كه با آنكه حقيقت‏برايشان روشن گشته، از پذيرش آن سرباز مى‏زنند و در برابر آن مقاومت و حتى جبهه‏گيرى مى‏كنند. قرآن مجيد از افراد و گروه‏هايى نام مى‏برد كه در برابر ادعاهاى حق انبيا: در عين يقين داشتن به آنها، موضع مخالف گرفته و تسليم نشده‏اند و بويژه، برترى‏طلبى و ستمگرى آنان سبب شده است كه حاضر به پذيرش حقايق نشوند: «جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما وعلوا» (نمل:14); آيات الهى را در عين آنكه بدان‏ها يقين داشتند، به دليل ستمگرى و برترى‏طلبى، انكار كردند. از اين‏رو، نقش «موعظه‏» دقيقا اين است كه زمينه را براى پذيرش دل و تسليم شدن در برابر حقايق فراهم سازد.

نكته شايان توجه آنكه موعظه‏هاى قرآنى صرفا بر امورى كه شهرت دارد (مشهورات) و مورد قبول توده مردم است متكى نمى‏باشد، بلكه آنچه در مواعظ قرآنى رعايت مى‏شود تكيه بر امور صحيح و درستى است كه فهم آن آسان و همراه با تعابيرى است كه دل را تحت تاثير قرار مى‏دهد. به عنوان مثال، به اين موعظه قرآن توجه كنيد: «قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى وفرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنة.» (سبا:46) روى سخن در اين موعظه با منكران نبوت است كه با نزول قرآن به عنوان معجزه الهى و درخواست همانندآورى، نبوت پيامبر اسلام(ص) برايشان به اثبات رسيده، ولى براى بهانه‏جويى يا در اثر شبهه‏اى كه مغرضان مطرح كرده بودند، چنين مى‏پنداشتند كه پيامبر(ص) - نعوذ بالله - جن‏زده شده يا تحت تاثير نيروهاى ديگر، تصور كرده كه پيامبر است.

قرآن از مرحله استدلال، كه همانندآورى است، گذشته و مى‏فرمايد: چون شما در مقام استدلال نتوانسته‏ايد همانند قرآن بياوريد پس پيامبرى رسول گرامى(ص) ثابت‏شده است; ولى براى آنكه دل‏هاى آنان را تسليم اين حقيقت كند، مى‏فرمايد: «بگو من شما را فقط به يك چيز موعظه مى‏كنم: براى خدا به‏پاخيزيد و به تنهايى و يا با هم‏انديشى درباره نبوت پيامبر(ص) بينديشيد و ببينيد كه او جن‏زده نيست. اگر از نيروى تفكر خود، به دور از تعصب، كمك بگيريد نبوت او را تصديق خواهيد كرد. موضوع «موعظه‏» در اين آيه مطلب حقى است كه قبلا بر آن استدلال شده و در اينجا به طريقى آسان و روشن و به منظور رام‏ساختن دل‏ها، راه زدودن و تحت تاثير اغراض و انگيزه‏هاى مخالف حق قرار نگرفتن را نشان مى‏دهد.

2- انذار و تبشير

فعاليت‏هاى اختيارى انسان در اثر آگاهى و انگيزه، جامه عمل مى‏پوشد. براى حركت انسان‏ها در هر مسير (اعم از حق و باطل) صرف آگاهى كافى نيست، بلكه علاوه بر آگاهى، انگيزه نيز لازم است و تا انسان نسبت‏به كارهاى خير، انگيزه و نسبت‏به كارهاى ناشايست، دافعه‏اى باطنى نداشته باشد، در مسير صحيح قدم نمى‏گذارد و به پيش نمى‏رود. انسان بايد در كنار سيراب شدن عقل با توجه به نتايج و عواقب كارهاى خوب و بد، تمايل قبلى به خيرات و نفرت و انزجار نسبت‏به شرور و زشتى‏ها داشته باشد. اين نيز در پرتو «انذار» و «تبشير» حاصل مى‏شود. اين‏همه تاكيد قرآن بر بهشت و جهنم و ذكر جزئيات و تفاصيل پاداش‏ها و كيفرهاى آن‏جهانى، علاوه بر حقانيت آن، براى نقش عظيم آن در جهت‏دادن و به تلاش واداشتن انسان است.

بجز انسان‏هاى متعالى، كه عبادت را تنها به دليل شايستگى خدا براى عبادت يا محبت و يا سپاسگزارى انجام مى‏دهند، بيشتر انسان‏ها شوق به بهشت و يا بيم از جهنم عامل حركت آنها در جهت عبادت خداست. افزون بر اين، انذار و تبشير براى انسان‏هايى كه در اثر كجروى‏ها بيان استدلالى و موعظه برايشان سودى ندارد، هشدارى است كه گه گاه آنان را از مسير انحرافى خويش باز مى‏دارد. قرآن مجيد يكى از اهداف خود را انذار و تبشير معرفى مى‏كند و مى‏فرمايد: «انزل على عبده الكتاب ... لينذر باسا شديدا من لدنه ويبشر المؤمنين‏» (كهف:1و2); خداوند بر بنده خويش كتاب را فرو فرستاد... تا از عذاب سخت پروردگار بيم دهد و مؤمنان را بشارت گويد.

3- درمان بيمارى‏هاى روحى

زدودن زنگارهاى دل، هم براى باورداشت‏سخن حق ضرورت دارد و هم براى ارتقا در نردبان تكامل و قرب به خدا نقش اساسى ايفا مى‏كند. قرآن كريم يكى از اهداف خود را شفابخشى اعلام كرده و مى‏فرمايد: «يا ايها الناس قد جاءتكم... شفاء لما فى الصدور» (يونس:75); اى مردم، از سوى خدا برايتان... بهبودبخش بيمارى‏هاى روحى آمد. تعبير «شفاء لما فى الصدور» عام است و هرگونه بيمارى درونى، خواه كفر و نفاق و گمراهى باشد و خواه ديگر امراض باطنى را، كه مانع از رشد معنوى انسان است، دربر مى‏گيرد.

در آيه شريفه چهاردهم از سوره مطففين، قرآن دليل تكذيب معاد و روز جزا از سوى انسان‏هاى گناهكار و تجاوزگر را زنگارگرفتگى دل‏هايشان مى‏داند. در آيه دهم سوره بقره نيز دليل نفاق و نيرنگ‏بازى منافقان را بيمارى دل آنان مى‏داند. به‏هرحال، تا ظرف دل از زنگار بيمارى گناهان و كارهاى ناشايست پاك نشود، بهترين معارف هم اگر در آن جاى گيرد، آلوده به شرك و نفاق مى‏شود و ثمربخشى خود را از دست مى‏دهد. قرآن درصدد است كه ظرف دل را پاك سازد و بيمارى‏هاى آن را بهبود بخشد. تلاوت قرآن و دل سپردن به آن چنين اثرى دارد كه در روايات آمده است: دل‏ها همچون فلزات زنگار دارند، زدودن زنگار آنها با استغفار و تلاوت قرآن ميسر است.

4- هدايت‏پذيرى و پندپذيرى

اگر عقل سيراب شود، دل رام مى‏گردد و ظرف دل از زنگارها و بيمارى‏ها پالوده شود، آماده پذيرش هدايت قرآن و تسليم در برابر موعظه و پند آن مى‏شود. اين هدف ديگرى است كه در آيات مطرح شده است. قرآن مى‏فرمايد: «ام يقولون افتراه. .. بل هو الحق من ربك... لعلهم يهتدون‏» (سجده:3); يا آنكه مى‏گويند: قرآن را به دروغ به خدا نسبت مى‏دهد...، بلكه قرآن حق است و از سوى خداوندگار تو است... تا شايد هدايت پذيرند. در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «كتاب انزلناه اليك... ليتذكر اولوالالباب‏» (ص:29); كتابى به سوى تو فرو فرستاديم... براى آنكه خردمندان از آن پند گيرند.

5- تقوا

يكى از اهداف قرآن ايجاد تقوا در انسان‏ها است. قرآن مى‏فرمايد: «قرآنا عربيا غير ذي عوج لعلهم يتقون‏» (زمر:28); قرآن عربى را، كه در آن هيچ كژى نيست، فروفرستاديم تا شايد تقوا پيشه كنند. «تقوا» يكى از عناصر مهم در بينش قرآنى و در اصل، به معناى «خودپايى‏» است. انسان همواره در برابر خطرات، خود را مى‏پايد و مراقب خويش است. اين خودپايى مى‏تواند در برابر عذاب جهنم، خشم خدا و از دست‏دادن كمالاتى باشد كه انسان مى‏تواند به آنها برسد. به همين دليل، به نحوى بر «ترس‏» هم دلالت دارد. و اينكه گاهى تقواى الهى يا تقواى از جهنم را به ترس از خدا يا جهنم معنا مى‏كنند بر همين اساس است، وگرنه معناى اصلى آن «ترس‏» نيست. در اينجا اين سؤال مطرح مى‏شود كه «ترس از خدا» به چه معنا است؟ «ترس از خدا» مى‏تواند به دو صورت مطرح شود:

نخست آنكه از معصيت‏خدا برحذر باشد; زيرا معصيت‏خدا منشا همه عذاب‏هاى اخروى و عقوبت‏هاى دنيوى است.

دوم آنكه خطر هميشه جسمانى نيست، محروميت از رحمت و دورى از محبوب براى انسان‏هاى برجسته بالاترين رنج است. انسان‏هايى كه مراحلى از كمال را طى كرده‏اند بدين دليل از معصيت‏خدا دورى مى‏كنند كه نگران دورماندن از محبوب خود هستند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و تقواى آنكه آنان راهميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مى‏دهد و نسبت‏به غفلت از خدا ترسانند. برجستگان از بندگان خدا اصولا از توجه به غير خدا بيمناكند و تقواى آنكه آنان را هميشه در محضر خدا و خدا را حاضر و ناظر اعمال آنان قرار مى‏دهد و نسبت‏به غفلت از خدا ترسانند.

تقوا هم در مرحله فكر و نظر مطرح است و هم در مرحله عمل و رفتار. اولين مرحله تقوا در بعد نظرى، «حقيقت طلبى‏» است تا انسان گرفتارباطل نشود. چنين‏كسى وقتى با قرآن مواجه مى‏گردد بدان هدايت‏مى‏شود ووقتى آيات‏خدا ومعجزات‏الهى رامى‏بيند، تسليم آن مى‏گردد و بدان‏ها ايمان مى‏آورد. حضرت سلمان; با آنكه در محيط كفر و شرك متولد شد و در آنجا رشد كرد، ولى حقيقت‏طلبى و تقواى او موجب شد كه در پى يافتن آيين حق برآيد و سرانجام، به پيامبر اسلام(ص) برسد و ايمان آورد. قبلا گفتيم كه قرآن مى‏خواهد حقيقت‏طلبى را در انسان تقويت و شكوفا سازد.

بالاترين مراحل تقوا نيز برترين درجات كمال است كه انسان را شايسته آرامش يافتن در جوار رحمت‏حق مى‏سازد: «ان المتقين في جنات و نهر في مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل بهشت در باغ‏ها و كنار نهرهاى بهشت‏اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جادوانى متنعم‏اند.

اولين مرحله تقوا در بعد عمل نيز آن است كه آنچه را طبق فطرت خويش زشت مى‏يابد از آن اجتناب مى‏كند. اين نوع تقوا را مى‏توان «تقواى فطرى‏» ناميد; زيرا فطرت آن را به انسان الهام مى‏كند، ولى اين اولين مرحله تقوا در مرحله عمل است. پس از اسلام آوردن نيز تقوا مطرح است. اما كسانى از مراحل بالاتر هدايت قرآن برخوردار مى‏شوند كه مراتب ديگر تقوا را داشته باشند.

در قرآن مجيد، آنچه انسان بايد خود را از آن دور نگه دارد، مشخص گرديده است; و لذا آن جمله خداوند معاد آتش دوزخ فتنه‏اى كه فقط ظالمان را در بر نمى‏گيرد، وضعيت‏حاضر و آينده هركس‏مى‏باشد. پرداختن‏به‏همه‏اين‏مواردونكته‏سنجى‏هاى‏موجود در آنها بافرصت محدود اين مقاله سازگار نيست. بنابراين، تقوا داراى‏درجات‏است،و هرچند همه موارد آن مدنظر قرآن مى‏باشد ولى به نظر مى‏رسد در آنجا كه تقوا هدف نزول قرآن است، مرحله اوليه تقوا نيست; زيرا اگر چنان خصلتى (حقيقت‏طلبى) در انسان نباشد، از ابتدا به قرآن گوش فرانمى‏دهد.

ج اهداف قرآن در بعد عمل

1- شكرگزارى

انسانى كه به اين مرحله رسيده است‏خود را با انبوهى از نعمت‏هاى خدا روبرو مى‏بيند و آماده مى‏شود تا در برابر اين‏همه نعمت‏شكرگزارى كند. او اگر به نعمت‏ها توجه نداشته باشد و يا از صاحب نعمت غافل باشد در صدد شكرگزارى برنمى‏آيد. قرآن در آيات خود با برشمردن نعمت‏ها و توجه‏دادن به اين نكته كه همه آنچه در اختيار انسان است، از خداست، اين زمينه را فراهم مى‏سازد. در چنين موقعيتى است كه انسان حق‏شناس به ولى‏نعمت‏خود توجه مى‏كند و در مى‏يابد كه همه چيز از اوست و جز نعمت‏هاى او چيز ديگرى از خود يا ديگرى ندارد. به شكرگزارى آن ذات اقدس مشغول مى‏گردد و تا آنجا پيش مى‏رود كه حتى عبادت خويش را براى خوف از دوزخ يا شوق به بهشت انجام نمى‏دهد، بلكه انگيزه شكرگزارى از نعمت‏هاى بى‏شمار خدا او را به عبادت وامى‏دارد. (21)

2- داورى بحق در مسائل مورد اختلاف

يكى ديگر از اهداف قرآن حل مسائل مورد اختلاف در مرحله عمل است. فطرت پاك انسان وى را به رعايت عدالت و اعطاى حقوق ديگران فرامى‏خواند و در مقابل تجاوزطلبى، او را از اين كار باز مى‏دارد. پيامبران: از يك سو، با انذار و تبشير، زمينه كنارزدن تجاوزطلبى و عمل به خواست فطرت الهى و پاك انسان را فراهم مى‏سازند و از سوى ديگر، در موارد اختلاف بين انسان‏ها قضاوت مى‏كنند و مصداق حقوق ديگران را تعيين مى‏نمايند. البته پس از هر پيامبرى در طول تاريخ، انسان‏ها دچار انحراف شده‏اند و با آنكه مسائل حقوقى برايشان روشن بوده، حقوق ديگران را ناديده گرفته و به آنان ستم روا داشته‏اند.

همچنين به تدريج، با ايجاد انحراف در دين خدا و يا برداشت‏هاى ناروا از تعاليم دين، انسان‏هاى ديگر را گمراه ساخته و افراد را دچار اختلاف كرده‏اند. در چنين وضعيتى، فقط ايمان به خدا راهگشاى مؤمنان مى‏گردد. قرآن مجيد، كه پس از پيامبران فراوان گذشته رسيده، يكى از اهدافش قضاوت در مسائل اختلافى بين مردمان است. بنابراين، هدف قرآن در يك مرحله، تبيين مسائل مورد اختلاف از نظر فكرى و در مرحله ديگر، قضاوت بحق در مسائل مورد نزاع است تا از انحراف بشر در مقام عمل جلوگيرى به عمل آيد. در آيه‏213 از سوره بقره هدف بعثت همه انبياء و نزول كتب آسمانى قضاوت، در مورد مسايل مورد اختلاف مردم دانسته شده است و اين نكته مطرح شده است كه پس از آمدن پيامبران نيز مردم به دليل تجاوزطلبى اختلاف كردند و در آيه 64 از سوره نحل مى‏فرمايد «و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه‏» ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى آنكه موارد مورد اختلاف ميان مردم را برايشان توضيح دهى و بيان كنى.

3- تثبيت مؤمنان

خداوند مى‏فرمايد: «قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا» (نحل:102); اى رسول، بگو اين آيات را روح‏القدس از جانب پروردگارت به حقيقت و راستى آورد تا اهل ايمان را در راه خدا ثابت قدم گرداند.

نزول وحى و تداوم آن، عامل ثبات مؤمنان در مسير خويش و نلغزيدن به جهات انحرافى است. هرچند تثبيت در مرحله «قلب‏» نيز مطرح شده، ولى ثبات قدم در مسير دين و تكامل بيش‏تر ناظر به مشكلاتى است كه در مقام عمل پيش مى‏آيد و انسان را در ادامه راه دچار تزلزل مى‏كند. قرآن مجيد با تقويب روحيه و توجه‏دادن بشر به خداوند و قدرت بى‏نظير وى و نيز پاداش عظيم مجاهدان، امدادهاى غيبى فرشتگان و ذكر داستان‏هاى پيامبران: و مجاهدان گذشته، زمينه ثبات قدم مؤمنان و پيامبر(ص) را در مقام عمل فراهم مى‏سازد.

4- برپايى جامعه عادلانه

«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وانزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط‏» (حديد:25); همانا پيامبران خود را با دلايل و معجزات فرستاديم و برايشان كتاب و ميزان عدل نازل كرديم تا مردم عدالت را به پا دارند.

عدالت و قسط، هر دو با رعايت‏حقوق ديگران و دست‏يابى هركس به حق خويش مرتبط است، ولى قسط بيش‏تر ناظر به پياده‏كردن قوانين عادلانه است. قرآن مجيد هدف نزول كتاب‏هاى آسمانى، از جمله قرآن، را اقامه قسط مى‏داند، آن هم قسط عمومى كه به دست‏خود مردم برپا شود; بدين معنا كه هدف، رشددادن جوامع است تا آنجا كه مردم، خود انگيزه اجراى عدالت پيدا كنند و آن را اجرا نمايند.

5- حاكميت قوانين خدا

«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» (نساء:105); اى پيامبر، ما قرآن را بحق به سوى تو فرو فرستاديم تا بدانچه خدا با وحى بر تو پديدار ساخته‏است، حكم نمايى.

عدالت مورد نظر قرآن و اجراى آن (قسط) تنها در سايه قوانين الهى امكان‏پذير است. از اين‏رو، در اين آيه شريفه هدف از نزول قرآن را حكم‏نمودن پيامبر(ص) در بين مردم، طبق دستور و راى خدا مى‏داند. اجراى احكام دينى از يك سو، بر اساس قوانين عادلانه است و از سوى ديگر، به دست عادل‏ترين انسان‏ها به اجرا درمى‏آيد. در نتيجه، در مراحل قانون‏گذارى و اجرا، ضامن عدالت اجتماعى است.

6- حاكميت دين خدا بر ساير اديان

«هو الذي ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله‏» (فتح:28); او رسول خود (محمد(ص)) را با قرآن و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غالب گرداند.

حاكميت دين خدا و غلبه آن بر ساير اديان، كه هدف ارسال پيامبر گرامى اسلام(ص) است، از ديگر اهداف اجتماعى نزول قرآن است. اين نكته با توجه به خاتم پيامبران بودن آن حضرت روشن‏تر مى‏شود. نكته شايان توجه اينكه از آنجا كه سعادت واقعى انسان در قرب به خداوند متعال است و قرب به خداوند بستگى كامل به حاكميت دين حق بر جامعه بشرى دارد و تمام مراحل پيشين و حتى اجراى عدالت و امنيت عمومى براى آن است‏كه‏مردم آزادانه به عبادت خالص الهى بپردازند و به بالاترين مراحل قرب الهى دست‏يابند، قرآن مجيد مى‏فرمايد: خداوند به كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند وعده داده است كه آنان را جانشينان و وارثان زمين گرداند، دينى را كه براى آنان پسنديده ست‏برايشان مستقر سازد، به آنان امنيت ارزانى دارد تا تنها او را بپرستند و همتايى براى او در نظر نگيرند. (22)

7- خروج از ظلمت‏ها به سوى نور

«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور» (ابراهيم:2); اين قرآن كتابى است كه ما به سوى تو فرستاديم تا مردم را به امر خدا، از ظلمات (جهل و كفر) بيرون آورى و به عالم نور برسانى.

«نور» و «ظلمت‏» در اين آيه مصاديق فراوانى دارد كه از يك سو، كفر و نفاق و زنگارهاى دل و هرگونه عاملى را كه موجب دورى و جدايى از خداست و از سوى ديگر، مراتب قرب به خداوند از آغاز تا پايان را دربر مى‏گيرد. بنابراين، مراتب گوناگون تقرب به خداوند مصاديق گوناگون خارج شدن از ظلمت‏ها به نور است كه يكى از اهداف قرآن به شمار مى‏آيد.

8- هدايت‏به راه‏هاى امن و صراط مستقيم

«قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام... ويهديهم الى صراط مستقيم‏» (مائده:15 و16); براى هدايت‏شما نورى عظيم و كتابى با حقانيت آشكار آمد. خدا با آن كتاب هركه را در پى رضا و خشنودى او ست‏به راه‏هاى سلامت و صراط مستقيم رهنمايى مى‏كند.

قرآن كريم، كه نورى از سوى خداوند متعال است، كسانى را كه در پى كسب خشنودى خدا باشند به راه‏هايى كه از هر نظر سلامت است و كسى را كه در آن پاى نهد به سلامت‏به سر منزل مقصود - كه خداست - مى‏رساند، هدايت مى‏كند. اين راه‏ها مى‏تواند در طول يكديگر و نيز در عرض هم باشند. كسانى كه در اين راه‏ها قدم مى‏زنند در هر قدم، از ظلمتى رهايى يافته و به نورى نايل مى‏شوند و سرانجام، از سبل امن به شاهراه هدايت (صراط مستقيم) راه‏نمون مى‏شوند.

9- ورود به رحمت ويژه الهى و هدايت‏به ذات او

«يا ايها الناس قد جاءكم برهان من ربكم و انزلنا اليكم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما» (نساء:174 و 175); اى مردم، براى هدايت‏شما از جانب خدا برهانى محكم آمد و نورى تابان به سوى شما فرستاديم. پس آنان كه به خدا گرويدند و به او متوسل شدند به زودى، آنها را به جايگاه رحمت و فضل خود در خواهد آورد و به راه راست رهنمايى مى‏نمايد.

مؤمنانى كه به اين ريسمان نورانى الهى چنگ زنند و پناه برند خداوند، خود، ايشان را در رحمت و فضل ويژه‏اش وارد مى‏سازد و از صراط مستقيم ويژه‏اى، ايشان را به ذات اقدس خود راهنمايى مى‏كند. آنان در اين جهان از هم‏نشينان خدا و در سراى آخرت نيز در پايگاهى رفيع و راستين در آستان مقدس الهى خواهند بود. در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «ان المتقين في جنات ونهر في مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر:54 و 55); اهل تقوا در باغ‏ها و كنار نهرهاى بهشت منزل گزيده‏اند، در منزلگاه صدق و حقيقت، نزد خداوند عزت و سلطنت جاودانى متنعم‏اند.

قرآن مجيد در كنار اهدافى كه براى خود برمى‏شمرد، موانعى را نيز براى بهره‏مندى از قرآن و رسيدن به اهداف آن مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع بهره‏مندى از آن مطرح مى‏گردد:

الف - شروط بهره‏مندى از قرآن

قرآن مجيد در كنار اهدافى كه براى خود برمى‏شمرد، شروط و موانعى را نيز براى بهره‏مندى و رسيدن به آن اهداف مطرح كرده است. در اين بخش، ابتدا شروط و سپس موانع بهره‏مندى از قرآن را مطرح مى‏كنيم:

1- در پى علم و يقين‏بودن

يكى از شروط مهم براى بهره‏مند از قرآن آن است كه انسان در پى دست‏يابى به علم و يقين باشد، بخواهد به حقايق پى برد و بر گمان و حدس و امثال آن تكيه نكند. قرآن مجيد در پاسخ به مشركان و در مقام نفى شرك، همواره مى‏گويد كه آنان دنبال گمان، تقليد و شك‏اند و نسبت‏به مدعاى خويش يقين ندارند; اگر راست مى‏گويند دليل قاطعى بر مدعاى خود بياورند. به هر حال، اگر كسانى به دنبال هواهاى نفسانى خود باشند و يا بر اساس گمان و شك بخواهند زندگى خود را بنا نهند، از قرآن بهره‏اى نخواهند برد. در آيه 11 سوره توبه مى‏فرمايد: «قد فصلنا الايات لقوم يعلمون.» در آيه 11 بقره نيز مى‏فرمايد: «قد بينا الايات لقوم يوقنون.» مشابه اين، آياتى است كه چنين بيانى دارند:«لقوم يفقهون‏» (انعام:98)، «لقوم يتفكرون‏» (يونس:24)، «لاولى الالباب‏» (آل‏عمران:190).

2- در اختيارداشتن قلب خود

در آياتى از قرآن مجيد مى‏فرمايد: «ان في ذلك لذكرى لمن كان له قلب‏» (ق:37); در اين، پند و تذكرى است‏براى آن‏كه داراى قلب هوشيارى باشد.

انسان در اثر گناه و ياغفلت گاهى قلب و دل خود را در اختيار شيطان،هواى‏نفس، غرايزحيوانى‏وانسان‏هاى‏منحرف‏قرارمى‏دهد و آنان دلش را مى‏ربايند. كسى كه دل ندارد - يعنى، دل را به ديگرى سپرده‏است واو هرگونه كه مى‏خواهد بر آن حكم مى‏راند - نمى‏تواند از قرآن بهره‏مند شود. كسى از قرآن بهره‏مند مى‏شود كه بر دل خود مسلط باشد. در روايات آمده است كه اگر شياطين پيرامون‏دل‏پرسه‏نمى‏زدندوآن‏رااحاطه‏نمى‏كردندانسان‏مى‏توانست‏به ملكوت جهان نظر كند و حقايق هستى را دريابد. بايد دل در اختيار انسان باشد تا آن را در اختيار قرآن و حقايق آن قرار دهد; در نتيجه، متاثر شود و به سوى كمال خويش حركت كند.

3- حيات و زنده(دل) بودن

در آيه 70 سوره يس مى‏فرمايد: «لينذر من كان حيا»; قرآن نازل شده است تا كسانى را كه زنده‏اند بيم دهد. برخى انسان‏ها مرده‏اند و مرده را هرقدر صدا بزنى، موعظه كنى يا حقايق را برايش بازگو كنى اثرى نخواهد داشت. انسان‏هايى كه در اثر گناه بر قلب‏هاشان مهر خورده و راه نفوذ معارف حق را بر خود بسته‏اند وقتى حقايق و آيات الهى را مى‏شنوند، ذره‏اى تاثير در آنان نمى‏نهد; گويا چنين حقايقى را نشنيده‏اند. منافقان مظهر كامل اين حالت مردگى و مؤمنان حقيقى مظهر كامل زنده‏دل بودن‏اند. قرآن مجيد مى‏فرمايد: «ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها» (انعام: 122); آيا كسى كه مرده بود و او را زنده كرديم و برايش نورى قرار داديم كه با آن در بين مردم حركت مى‏كند مانند كسى است كه در تاريكى‏ها به سر مى‏برد و از آن خارج نيست؟

انسان‏هاى زنده، كه باتقوا هستند، با نور خدا حركت مى‏كنند و در برخورد با شياطين، هوشيارانه عمل مى‏نمايند: «ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون‏» (اعراف:201); اهل تقوا را چون وسوسه و خيالى از شيطان به دل رسد، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا كنند.

4- در پى خشنودى خدابودن

انسان‏ها در هر عملى كه انجام مى‏دهند، علاوه بر علم و آگاهى، انگيزه‏اى نيز دارند و بايد داشته باشند، ولى انگيزه‏ها در افراد و موقعيت‏هاى گوناگون متفاوت است; گاهى كارها برخاسته از انگيزه‏هاى حيوانى و نفسانى مانند سيركردن شكم و تامين لذايذ مادى است و گاهى انسان فراتر از سطح حيوانات قرار مى‏گيرد. در اين صورت، انگيزه‏هاى مادى نمى‏تواند محرك اصلى او باشد و آنچه در پى آن است موضوعى فراتر از تامين لذايذ مادى خواهد بود. در اين ميان، آنان كه عشق به حقايق دارند با كشف مطالب علمى دل‏خوش مى‏شوند و حداكثر با درك مفاهيمى كه از معنويات حكايت دارد، سرمست مى‏شوند; ولى اگر انسان با خدا آشنا شود، خدا را خوب بشناسد و به او معتقد گردد بالاترين لذت براى او خشنودى خداست; نه در انجام اعمالش انگيزه دنيوى دارد و نه اميدى به نعمت‏هاى بهشتى و نه خوفى از عقوبت‏هاى اخروى در خود مى‏يابد. چنين افرادى حتى اگر خدا نعمت‏هاى بهشتى را هم در اختيارشان قرار ندهد يا عقوبتشان كند از او ست‏برنمى‏دارند; زيرا خشنودى خدا برايشان از همه چيز بالاتر است.

خداوند درباره اينان مى‏فرمايد: «يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ... و يهديهم الى صراط مستقيم‏» (مائده:16); خداوند كسانى را كه در پى خشنودى او باشند... به وسيله قرآن به راه‏هاى امن هدايت مى‏كند و آنان را به صراط مستقيم رحمت و قرب خويش رهنمون مى‏گردد.

5- تقوا

(در اين زمينه در قسمت اهداف قرآن در بعد گرايش سخن گفته شد. بدان‏جا رجوع كنيد.)

6- خشيت و خوف

يكى ديگر از شروط بهره‏مندى از قرآن، كه مرتبط با انذار و بيم‏دادن قرآن مى‏باشد، خوف و خشيت است. در سوره يس، پس از آنكه هدف قرآن را انذار و بيم‏دادن مردم مى‏داند و متذكر مى‏شود كه منافقان از انذار قرآن بهره‏اى ندارند، مى‏فرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر و خشى الرحمن بالغيب فبشره بمغفرة و اجر كريم‏» (يس:11); فقط كسى از بيم‏دادن تو بهره مى‏برد كه پيرو قرآن باشد و از خداوند رحمان خشيت داشته باشد، پس او را به آمرزش و پاداش ارجمند الهى بشارت ده. در سوره طه نيز مى‏فرمايد: «طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى الا تذكرة لمن يخشى‏» (طه:1-3); اى پيامبر، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خود را بسيار به رنج و زحمت اندازى، جز آنكه اين كتاب يادآور و پند براى كسانى است كه داراى خشيت‏اند. در سوره ق نيز مى‏فرمايد: «فذكر بالقرآن من يخاف وعيد» (ق:45); با قرآن كسى را پند بده كه از وعده‏هاى عذاب و كيفر الهى ترسان است.

در قرآن «خشيت‏» نسبت‏به خداوند مطرح شده، ولى «خوف‏» بيش‏تر در خصوص عذاب جهنم و گاهى در مورد خداوند يا مقام خداوندگار به كار رفته است. به همين دليل، گفته‏اند: «خشيت‏» احساس ترسى است كه از درك عظمت‏خدا براى فرد حاصل مى‏شود و قرآن مى‏فرمايد: «هركس عظمت‏خدا را درك كند و در اثر درك عظمت الهى بيمناك شود انذار قرآن برايش سودمند است و درك عظمت‏خدا موجب مى‏گردد كه همه موجودات جهان در پيش چشم انسان كوچك شود.» (23) ترس از عذاب‏هاى اخروى نيز زمينه بهره‏گيرى از انذار قرآن را فراهم مى‏آورد. كسى كه ترسى از عذاب ندارد به آن دليل است كه ايمان و اعتقادش به معاد ضعيف است و چنين كسى انذار برايش سودى ندارد، ولى آنان كه ايمانشان به معاد مستحكم است ترس از معاد در پرتو انذار انبياى الهى: و قرآن زمينه كناره‏گيرى از گناه و پاك و پالوده ساختن آنان را فراهم مى‏سازد واز مخلصان مى‏شوند. قرآن مجيد در وصف انسان‏هاى برجسته و باايمان، بويژه انبياى الهى:، مى‏فرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار» (ص/46); آنان را با ياد معاد از آلودگى‏ها آميزه شرك، پاك، ناب و خالص كرديم.

در نجات و سعادت انسان، طبق بينش قرآنى، ايمان بدون عمل و عمل بدون ايمان نقشى ندارد، بلكه اين دو با هم سعادت بشر را تامين مى‏كنند. از اين رو، قرآن دو شرط ديگر براى بهره‏مندى از قرآن را «ايمان‏» و «احسان‏» دانسته است. در سوره لقمان، آيه 2 و3 مى‏فرمايد: «تلك آيات الكتاب الحكيم هدى وبشرى للمحسنين‏»; اين است آيات كتاب حكمت آموز كه هدايت و بشارت براى نيكوكاران است. در آيه 120 سوره هود نيز مى‏فرمايد: «و جاءك في هذه الحق و موعظة و ذكرى للمؤمنين‏»; براى تو در اين كتاب، حقيقت، موعظه، يادآورى و پندى براى مؤمنان آمده است.

8- طلب راه درست

در برخى از آيات قرآن مى‏فرمايد: اين قرآن براى كسانى پند و اندرز و يادآورى است كه بخواهند راه درست را در پيش گيرند. قرآن هيچ‏كس را به صورت جبرى و اتفاقى هدايت نمى‏كند; تا كسى خودش نخواهد كه مسير صحيح را بپيمايد قرآن نيز دست او را نمى‏گيرد. اصولا در درمان بيمارى‏هاى روحى اولين قدم تمايل فرد بيمار است; اوبايد خود به بيماربودن خود باور داشته و در پى علاج خويش برآيد; دست‏كم، آمادگى داشته باشد كه به راهنمايى‏ها و درمان‏هايى‏كه قرآن در اختيار او قرار مى‏دهد جامه عمل بپوشاند. اما اگر كسى هدفش جز اين باشد خواندن قرآن و فهم محتواى آن برايش سودى ندارد و چه بسا زيان‏آور هم باشد.

قرآن مجيد درباره قوم هود مى‏فرمايد: «اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى‏» (فصلت:17); ما قوم ثمود را هدايت كرديم، ولى آنان كورى را بر هدايت‏برگزيدند. قرآن مجيد در آيه‏27 سوره تكوير، پس از زدودن شبهاتى كه در مورد رسالت پيامبر(ص) و حقانيت قرآن مطرح شده است، مى‏فرمايد: «ان هو الا ذكر للعالمين لمن شاء منكم ان يستقيم‏»; قرآن جز يادآورى و پندى براى عالميان نيست، (البته) براى كسى‏از شما كه بخواهد راه راست را در پيش گيرد.

9- ايمان به خدا و تمسك به قرآن

شرط ديگرى كه در بهره‏مندى از قرآن مطرح است ايمان به خدا و تمسك بدان است. در آيه 175 سوره نساء مى‏فرمايد: «و انزلنا اليكم نورا مبينا فاما الذين آمنوا بالله و اعتصموا به فسيدخلهم في رحمة منه و فضل و يهديهم اليه صراطا مستقيما»; به سوى شما نورى روشنگر فرو فرستاديم، اما آنان كه به خدا ايمان آوردند و به قرآن چنگ زدند پس خداوند آنان را در رحمت و فضل خود وارد مى‏كند و آنان را از راهى مستقيم به سوى خود هدايت مى‏نمايد.

ايمان به خدا اساس تمام ارزش‏هاست و هر عملى كه بدون ايمان انجام گيرد هيچ نقشى در سعادت انسان ايفا نمى‏كند. چنگ‏زدن به تعاليم قرآنى نيز تنها راه وصول به هدف نهايى قرآن است. آگاهى‏دادن به وسيله انذار و تبشير و انتخاب راه درست و رعايت تقوا براى آن است كه انسان در پرتو تعاليم قرآن به خداوند رهنمون شود. استفاده از تعاليم قرآن زمينه چنين رشد عظيمى را، آن هم به دست‏خدا، فراهم مى‏سازد. در آيه‏اى ديگر مى‏فرمايد: «انما تنذر من اتبع الذكر» (يس:11) ; اى پيامبر(ص)، تو فقط كسى را بيم مى‏دهى و بيم دادنت در او مؤثر واقع مى‏شود كه پيرو قرآن باشد و از دستورات آن پيروى كند.

10- سجده و تسبيح

يكى ديگر از شروط بهره‏مندشدن و رسيدن به اهداف قرآن نهايت تذلل و عبوديت در برابر خداست. سجده مظهر تام عبوديت‏بنده در برابر خداست و در روايات آمده كه اگر انسان بداند در هنگام سجده خداوند چه قدر به او عنايت دارد حاضر نمى‏شود سر از سجده بردارد. سجده بر خدا معلول درك عظمت‏خدا و رابطه انسان با اوست. اگر خداوند كمال مطلق است و علم، قدرت، رحمت، حيات و ديگر اوصاف او بى‏نهايت است و انسان در پى كسب كمال مى‏باشد، وقتى بالاترين و كامل‏ترين موجود را مى‏يابد، نهايت كرنش و تذلل را در برابر او اظهار مى‏نمايد، بويژه اگر آن موجود خداوندگار او باشد و هستى خود را حقيقتا از او دريافت كند.

در سوره سجده آيه 15 مى‏فرمايد: كسانى به آيات الهى ايمان مى‏آورند كه وقتى آنان را به آيات خداوندگارشان توجه مى‏دهند به سجده مى‏افتند و او را تسبيح مى‏كنند. در آيه‏107 سوره اسراء مى‏فرمايد: «ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان يبكون و يزيدهم خشوعا»; كسانى‏كه پيش از اين دانش و معرفت در اختيارشان قرار داده شده است وقتى آيات قرآن بر آنان تلاوت مى‏شود به سجده مى‏افتند و اشك مى‏ريزند. همين اظهار بندگى بر خشوع آنان مى‏افزايد.

تسبيح و تنزيه خداوند نيز يكى ديگر از شروط بهره‏مندى از قرآن است. كسى كه خداوند را منزه از هرگونه نقص و آلودگى بداند سخن او را نيز، كه قرآن است، كامل‏ترين و بى‏نقص مى‏داند و آنگاه است كه در پذيرش و تسليم در برابر آن دچار ترديد نمى‏شود. پذيرفتن و باورداشتن قرآن به عنوان سخن بى‏عيب و نقص پروردگار زمينه را براى فهم، عمل و بهره‏گيرى از آن و در نهايت، رسيدن به بالاترين اهداف قرآن فراهم مى‏سازد.

11- شب‏زنده‏دارى

در آيه شريفه 15 سوره سجده يكى ديگر از شرايط بهره‏مندى از قرآن را شب‏زنده‏دارى مى‏داند. شب‏زنده‏دارى از ديدگاه قرآن عامل بسيارى از موفقيت‏هاست. در آيه سوره‏79 سوره اسراء به پيامبر گرامى اسلام(ص) مى‏فرمايد: «و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا»; و پاسى از شب را بيدار و متهجدباش‏و نماز شب را، كه خاص توست، به جاى آور كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. در آيات اول سوره مزمل نيزمى‏فرمايد:«قم الليل... انا سنلقي عليك قولا ثقيلا»; اى پيامبر(ص)، شب را به‏پاخيز... ما گفتارى گران‏سنگ بر تو مى‏افكنيم.

شب‏زنده‏دارى هم صفاى روحى براى پذيرش حقايق فراهم مى‏سازد و هم انسان را براى صعود به قله‏هاى رفيع معنويت كمك مى‏كند. به همين دليل، قرآن مجيد مى‏فرمايد: وقتى چنين افرادى با قرآن برخورد مى‏كنند، به دليل صفاى باطنيشان، آماده اثرپذيرى از قرآن مى‏باشند.

12- انفاق

تامين نيازمندى‏هاى مردم، آن هم تنها با انگيزه الهى و بدون چشم‏داشت و يا ريا و به عنوان انجام وظيفه و بر اساس احساس مسؤوليت در برابر خداوند، يكى ديگر از شروطى است كه در آيه‏16 سوره سجده براى بهره‏مندى از قرآن ذكر شده است. انفاق در بينش قرآنى با تامين نيازهاى نيازمندان در نظام‏هاى غير الهى بسيار متفاوت است. انسان مؤمن انفاق را به اين دليل انجام مى‏دهد كه خداوند او را موظف به انجام آن كرده و نگران انجام وظيفه است. در اين صورت، حالات گوناگون فردى و اجتماعى در انگيزه او خللى وارد نمى‏كند. او خود را مالك ثروت و امكاناتى كه در اختيار ديگران قرار مى‏دهد، نمى‏داند، بلكه معتقد است كه اين ثروت و امكانات حق نيازمندان است كه بايد در اختيار آنان قرار دهد. از سوى ديگر، آن را عطيه الهى مى‏داند كه خدا در اختيار او قرار داده تا به صاحبانش برساند.

به همين دليل، قرآن مجيد مى‏فرمايد: «و مما رزقناهم ينفقون‏» (بقره:3); از آنچه به آنان روزى داده‏ايم، انفاق مى‏كنند. بر اساس چنين بينشى، انسان انفاق‏كننده هيچ چشم‏داشتى ندارد و مى‏داند در صورتى وظيفه‏اش را انجام داده است كه رياكارانه انفاق نكند و نياز نيازمندان را به‏گونه‏اى برآورده مى‏كند كه حيثيت و منزلت اجتماعى آنان حفظ شود و تلاش براى تامين نيازمندان، با شرط مذكور، بى‏شك، انسان انفاق‏كننده را مشمول عنايات خداوند و بهره‏مندى از قرآن مى‏كند. در آيه مزبور، انفاق يكى از شروط بهره‏مندى از هدايت قرآن و اوصاف متقين دانسته شده است.

ب موانع بهره‏مندى از قرآن

1- ظلم

يكى از موانع بهره‏مندى از قرآن «ظلم‏» است. در بينش قرآن، «ظلم‏» تنها ستمگرى نسبت‏به ديگران نيست، بلكه ركت‏بر خلاف جهت كمال خويش نيز نوعى ستمگرى است و آنكه به ديگرى ستم مى‏كند در واقع، دو نوع ظلم مرتكب شده، هم به ديگران ستم كرده است و هم به خود. و به اين وسيله، خود را از رسيدن به كمال واقعى خويش محروم كرده است. به همين دليل، در قرآن مجيد شرك و بت‏پرستى نوعى ظلم و ظلمى بزرگ قلم‏داد شده است: «ان الشرك لظلم عظيم‏» (لقمان:13); زيرا شرك بالاترين و بزرگ‏ترين عامل دورى از خدا و فاصله‏گرفتن از كمال حقيقى است. اگر «ظلم‏» ندادن و ناديده‏گرفتن حق ديگران است در بيان قرآن مجيد، فقط انسان‏ها مشمول آن نيستند، بلكه اين موضوع شامل هر موجود ديگرى نيز مى‏شود و به همين دليل، قرآن از كسانى نام مى‏برد كه به آيات الهى ظلم كرده‏اند: «بما كانوا بآياتنا يظلمون‏» (اعراف:9); ظلم به آيات الهى به معناى ناديده گرفتن وانكار آنهاست كه خداوند فرمود: «هيچ‏كس جز ستمگران آيات ما را انكارنمى‏كنند: «و مايجحد بآياتنا الاالظالمون.» (عنكبوت:49)

به هر حال، ستمگرى در مرحله اول سبب مى‏شود كه فرد، قرآن و حقانيت آن را منكر شود، هرچند يقين داشته باشد كه قرآن حق است: «و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا.» (نمل:14) در مرحله بعد، به جاى آنكه از قرآن بهره برد و بيمارى‏هاى روحى‏اش شفا يابد و مشمول رحمت‏خدا شود، قرآن جز بر زيان و خسرانش نمى‏افزايد: «و لايزيد الظالمين الا خسارا» (اسراء:82); قرآن ستمگران را جز زيان نمى‏افزايد.

2- دروغ‏گويى و گناه‏كارى

يكى ديگر از موانع بهره‏مندى از قرآن دروغ‏گويى و گناه‏كارى است. گاهى انسان در اثر عواملى مرتكب گناهى مى‏شود و يا دروغى مى‏گويد، ولى زود پشيمان مى‏شود و توبه مى‏كند و مشمول رحمت‏خدا واقع مى‏شود. اما گاهى در اثر تكرار گناه و يا دروغ‏گفتن، دروغ‏گويى و گناه‏كارى در او تبديل به يك صفت مى‏شود. تكرار گناه و تكرار دروغ سبب مى‏شود كه انسان گناه‏كار و دروغ‏گو آيات الهى را بشنود، ولى از آن بهره‏مند نگردد و بلكه بر گناه خويش اصرار ورزد و از آيات قرآن روى بگرداند، به‏گونه‏اى كه گويا نشنيده است.

تكرار گناه «استكبار» را به همراه مى‏آورد و استكبار، تسليم حق نشدن و تسليم حق نشدن، مهر و قفل بر دل مى‏زند و كسى كه بر دل او مهر زده شود بهترين موعظه‏ها و حكمت‏ها هم در آن اثرنخواهدكرد. چنين‏انسانى‏حتى اگر در قرآن تدبر كند و بينديشد از قرآن سودى نمى‏برد: «ا فلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها.» (محمد:24) استكبار قفل دل است، ولى چنين انسانى علاوه بر آنكه‏بردلش‏قفل‏ومهرزده‏شده‏است، در گوشش نيز وقر (سنگينى) وجود دارد و شنيدن و نشنيدن آيات برايش يكسان است.

3- استكبار

استكبار از جمله موانع بهره‏مندى از قرآن است. در آيه شريفه 15 سوره سجده مى‏فرمايد: «كسانى كه استكبار ندارند به قرآن ايمان مى‏آورند.» استكبار و خود را برتر از حق و حقيقت دانستن سبب مى‏شود كه انسان با آنكه حق را شناخته است، تسليم آن نشود و راه سعادت را به روى خود ببندد. قرآن مجيد در آيات فراوانى از مقاومت مستكبران در برابر دعوت انبياى الهى: سخن گفته است و متذكر مى‏شود: «مستكبران با آنكه حقانيت پيامبران را دريافته بودند، تسليم دعوت ايشان نشدند، بلكه با آنان به مبارزه پرداختند.» شيطان نخستين مستكبرى است كه قرآن از او نام مى‏برد. استكبار شيطان سبب شد با آنكه مى‏دانست دستور خدا حق است و حضرت آدم(ع) لياقت‏خلافت‏خدا را دارد، حاضر به سجده‏كردن بر او نشود.

استكبار در برابر قرآن سبب مى‏شود كه انسان نه تنها تسليم قرآن نشود، بلكه براى توجيه برخورد خويش، به قرآن نسبت ناروا بدهد. وليد، يكى از شاعران عصر نزول قرآن، ابتدا حقانيت قرآن را دريافت و به آن اعتراف كرد، ولى در اثر وسوسه، تحريك و تشويق سران كفر، در مقام استكبار برآمد و گفت: «قرآن چيزى جز سحر برگزيده نيست‏».(مدثر: 24) قرآن مجيد يكى از علل برخورد خصمانه يهود با مسلمانان و برخورد مسالمت‏آميز مسيحيان با مسلمان را مستكبرنبودن پيروان واقعى حضرت مسيح(ع) مى‏داند و مى‏فرمايد: «ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون‏» (مائده:82) ; اين برخورد دوستانه مسيحيان با مسلمانان بدان دليل است كه برخى از مسيحيان، كشيش و راهبان‏اند و ايشان استكبار ندارند.

كسى‏كه‏با استكبار با قرآن برخوردكند به‏آياتى كه بر او تلاوت مى‏شود،هيچ توجهى نمى‏كند، گويا از قرآن هيچ نشنيده است: «و اذاتتلى‏عليه‏آياتناولى‏مستكبرا كان لم يسمعها كان في اذنيه وقرا.» (لقمان:7)

4- ناديده‏گرفتن اعمال ناشايست گذشته

كسى كه مى‏خواهد از قرآن بهره‏مند شود بايد آلودگى‏هاى روحى خود را بزدايد و براى اين كار ضرورت دارد كه نوعى بازنگرى نسبت‏به اعمال گذشته خويش داشته باشد. آنان كه اعمال گذشته خود را ناديده مى‏انگارند و يا اعمال اشايست‏خود را اندك مى‏شمارند از قرآن بهره‏اى نمى‏برند. در روايات آمده است كه اگر كسى اعمال ناشايست‏خويش را اندك شمارد و با خود بگويد كه اگر فقط با اين گناه مؤاخذه شوم مساله‏اى نيست، خداوند آن گناه را بر او نمى‏بخشد. (24)

فراموشى اعمال ناشايست گذشته سبب مى‏شود كه وقتى آيات الهى به كسى تذكر داده مى‏شود، از آن روى برگرداند و به آن توجهى نكند. روشن است كه چنين انسانى از قرآن بهره‏اى نخواهد داشت. قرآن مجيد در اين زمينه مى‏فرمايد: «و من اظلم ممن ذكر بآيات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت‏يداه انا جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا.» (كهف: 57)

5- باورنداشتن آخرت

يكى از شرايط بهره‏مندى از قرآن ايمان به آخرت است. هر قدر ايمان انسان به آخرت قوى‏تر باشد، بهره‏مندى‏اش از قرآن بيش‏تر خواهد بود و هر قدر اين ايمان ضعيف گردد اثرپذيرى او از قرآن كم‏تر مى‏شود. در آيه چهارم سوره بقره، شرط هدايت‏پذيرى از قرآن يقين به آخرت معرفى شده است. آيه 45 سوره ق مى‏فرمايد: كسى از قرآن متذكر مى‏شود كه از وعده‏هاى ناگوار آخرت بيمناك باشد. «فذكر بالقرآن من يخاف وعيد» در آيه 45 و46 سوره اسراء مى‏فرمايد: «و اذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايؤمنون بالاخرة حجابا مستورا و جعلنا قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا»; آنگاه كه قرآن را تلاوت مى‏كنى، بين تو و كسانى كه به آخرت ايمان ندارند پوششى قرار مى‏دهيم و بر دل‏هايشان پرده‏ها و در گوش‏هاشان سنگينى مى‏نهيم تا قرآن را نفهمند.

قبلا نيز يادآور شديم كه، خداوند در وصف انسان‏هاى صالح و برجسته مى‏فرمايد: «انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار» (ص:46); ما آنان را با عنصرى خالص‏كننده خالص و ناب كرديم و آن عنصر، ياد معاد است.

6 و7- كفر و شرك

در آيات متعددى از قرآن مجيد، كفر مانع بهره‏گيرى از قرآن معرفى شده است. در آيه‏47 سوره عنكبوت مى‏فرمايد: «و ما يجحد بآياتنا الا الكافرون‏»; جز كافران كسى آيات ما را انكار نمى‏كند. در آيه 31 سوره سبا مى‏فرمايد: «و قال الذين كفروا لن نؤمن بهذا القرآن‏»; كافران گفتند كه ما هرگز به اين قرآن ايمان نمى‏آوريم. كفر موجب تكذيب آيات و معارف الهى مى‏شود و تكذيب حقايق قرآنى نپذيرفتن و تسليم‏نشدن در برابر آن را به دنبال دارد: «بل الذين كفروا يكذبون و اذا قرى‏ء عليهم القرآن لايسجدون.» (انشقاق:28 و29) شرك نيز سبب مى‏شود كه انسان مشرك نه تنها از بيانات قرآن پند نگيرد، بلكه با شنيدن قرآن بر نفرتش نسبت‏به قرآن و معارف حق آن افزوده شود: «و لقد صرفنا في هذا القرآن ليذكروا ومايزيدهم الا نفورا» (اسراء:41); به همين دليل است كه با شنيدن آيات به مجادله مى‏پردازد تا موضع‏گيرى خويش را در برابر حقايق قرآنى حق جلوه دهد: «و لقد صرفنا في هذا القرآن للناس من كل مثل و كان الانسان اكثر شى‏ء جدلا.» (كهف: 54) چنين انسانى دوست ندارد كه آيه يا سوره‏اى بر مسلمانان از سوى خدا نازل شود: «ما يود الذين كفروا من اهل الكتاب و لا المشركين ان ينزل عليكم من خير من ربكم.» (بقره:105)

8 و9 و 10- پيروى از هواى نفس، مسخره كردن آيات و ياوه‏گويى

ريشه اصلى مخالفت‏با حق و حقايقى كه پيامبران‏7 مى‏آوردند پيروى از هواى نفس است. تمايلات نفسانى، انسان را به خوى حيوانى دعوت مى‏كند و قرآن و معارف دينى او را به سوى كمالات انسانى فرامى‏خواند. كسانى كه به هر دليل، هواى نفس خويش را اله و معبود خود قرار مى‏دهند و آن را بر عقل و دل خود حاكم مى‏كنند، از قرآن و معارف آن سر باز مى‏زنند و از آن بهره‏مند نمى‏شوند. در آيه‏16 سوره محمد(ص) مى‏فرمايد: «و منهم من يستمع اليك حتى اذا خرجوا من عندك قالوا للذين اوتوا العلم ماذا قال آنفا اولئك طبع الله على قلوبهم واتبعوا اهوائهم‏»; اى پيامبر، برخى از آنان كسانى هستند كه به تو گوش فرا مى‏دهند، آنگاه كه از نزد تو بيرون روندبه آنان كه اهل دانش‏اند مى‏گويند: پيامبر(ص) اندكى پيش چه گفت؟ خداوند بر دل‏هاى اينان مهر نهاده و اينان از هواهاى نفسانى خويش پيروى كرده‏اند كه چنين سخنانى مى‏گويند.

كسى كه هواى نفس خويش را مدار حركت، فعاليت، موضع‏گيرى و پذيرش يا عدم پذيرش قرار مى‏دهد، با آنكه مى‏داند حقيقت جز آن است كه او عمل مى‏كند، مسير باطل را ادامه مى‏دهد و با آگاهى، دچار گمراهى مى‏شود: «ا فرايت من اتخذ الهه هواه و اضله الله على علم‏»; آيا مى‏بينى آن را كه هواى نفس‏اش را خداى خود قرار داده و خدا او را دانسته - و پس از اتمام حجت - گمراه ساخته است؟ چنين كسى ديگر راهى براى هدايت نخواهد يافت; زيرا همه راه‏ها و ابزارهاى شناخت‏خود را آگاهانه از كار انداخته است. او سخن حق قرآن را نمى‏پذيرد و آن را مسخره مى‏كند، ولى ياوه‏ها را با بهاى گزاف مى‏خرد تا با آن ديگران را گمراه سازد: «و من الناس من يشتري لهوا الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم ويتخذها هزوا ... و اذا تتلى عليه آياتنا ولى مستكبرا.» (لقمان:6 و7)


پى‏نوشت‏ها

1- اعراف: 205

2- روم:7

3- اعراف:136

4- بقره: 152

5- فاطر:3

6- طه:126

7- مائده: 14

8- اعراف: 165

9- اعراف: 51

10- كهف:57

11- نساء: 82

12- محمد: 24

13- بقره: 221

14- حشر: 21

15- اعراف:176

16- بقره:219

17- انعام: 51

18- يس: 62

19- جاثيه: 5

20- عنكبوت:43

21- «... و ان قوما عبدوا الله شكرا فتلك عبادة الاحرار»، (محمدتقى مجلسى، بحارالانوار، ج 78، ص‏69)

22- نور: 55

23- على(ع) در وصف انسان‏هاى با تقوا مى‏فرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم‏»; خدا نزد اهل تقوا بزرگ جلوه كرده، عظمت او را درك كرده‏اند و باورشان آمده است. درنتيجه، آنچه جز خداست در چشمانشان كوچك جلوه كرده است. (نهج‏البلاغه، خطبه‏193)

24- «من الذنوب التي لايغفر قول الرجل ليتني لا اوءاخذ الا بهذا» (محمدتقى مجلسى، همان، ج 15، باب‏43، ص 312، روايت 20612)

فصلنامه معرفت شماره 24

قواعد فهم قرآن

نگاهى به شش قاعده اساسى

حبيب الله زارعى

مقدمه

قرآن كريم آخرين كتاب الهى است كه بر خاتم الانبيا، محمد مصطفى صلى الله عليه وآله، به منظور هدايت‏بشر نازل گرديده است. اين كتاب جاويد، كه در عصر ما در ميان كتب آسمانى تنها مرجع مصون مانده از تحريف است، هنگام نزول بر نبى اكرم صلى الله عليه وآله منشا حركت فكرى و فرهنگى بوده; زيرا از آغاز، مخاطبان خود را از يك سو، به تدبر در آن فرا مى‏خواند (1) و از سوى ديگر، منكرانش را به تحدى دعوت كرده و آسمانى بودن و فوق بشرى بودن خود را مكررا و به صراحت‏بيان نموده است. (2) در عصر ظهور و نورافشانى قرآن، چون اين كتاب مقدس به زبان مخاطبان اوليه‏اش نازل شده بود و آنان رسول الله‏صلى الله عليه وآله را، كه مبين كلام خدا و مجسم آيات الهى بود، مى‏ديدند و با قراين آيات - مانند اسباب نزول و شرايطى كه آيات الهى در آن اوضاع نازل شده‏بود. به طور محسوس و ملموس ارتباط داشتند. به سهولت‏به مفاهيم آيات دست مى‏يافتند و هر جا دچار مشكل مى‏شدند از رسول خداصلى الله عليه وآله كمك مى‏گرفتند.

از سوى ديگر، جامعه اسلامى در آن عصر، جامعه‏اى بسيط بود; از جهت فكرى رشد نيافته و باسوادان آن انگشت‏شمار بودند. از جهت اجتماعى نيز روابط مسلمانان در سطحى بسيار ساده شكل يافته و ازپيچيدگى‏هاى موجود در روابط اجتماعى عصر ما، كه نظريه‏هاى گوناگون انسانى، اجتماعى را در پى داشت، خبرى نبود.

طبيعى است كه در چنين جامعه‏اى، مردم نه با سؤالات عميق فكرى مواجه بودند و نه قابليت دريافت و هضم مسائل ظريف نظرى را داشتند. تنها اندكى محرم اسرار پيامبراكرم صلى الله عليه وآله بودند كه توان دريافت انديشه‏هاى بلند و معانى عميق قرآنى را داشتند. پس از رحلت پيامبراكرم صلى الله عليه وآله، صحابه در شهرهاى اسلامى اسكان گزيدند و تابعان، از آنان علم كتاب خدا و سنت رسول اوصلى الله عليه وآله را فرا مى‏گرفتند. به تدريج، با گذشت زمان، در پى فتوحات مسلمانان، سرزمين‏هاى اسلامى توسعه يافت و اقوام ديگر فوج فوج به اسلام پيوستند و با قوم عرب اختلاط يافتند. بسيارى از آنان هيچ سابقه‏اى نسبت‏به زبان عربى نداشتند، اما شيفتگى آنان به اسلام و قرآن، ايشان را به فراگيرى زبان عربى فرا مى‏خواند، اما اين آميختگى بازتابى ديگر نيز داشت و آن تاثيرى منفى بود كه بر قوم عرب گذاشت و موجب شد اصالت زبانشان رااز دست‏بدهند.

عهد تابعان نيز به سرآمد، اما توسعه سرزمين‏هاى اسلامى همچنان ادامه داشت و به همان نسبت، آميختگى با فرهنگ‏هاى ديگر روز به روز افزون گشت. اين آميختگى در عصر خلافت‏بنى‏عباس به دليل ترجمه كتب يونانى و طرح بحث‏هاى فلسفى و عقيدتى و بروز شبهات فكرى، شديدتر و عميق‏تر شد.ديگر نه از آن شفافيت اجتماعى، فرهنگى و فكرى عصر بعثت‏خبرى بود و نه از بساطت فكر و انديشه مردم. اين مساله همچنان تداوم يافت و عوامل مثبت و منفى مورد اشاره دست‏به دست هم داده، دست‏يابى به مفاهيم حيات‏بخش قرآن را مشروط به بهره‏مندى و اعمال اصول و قواعدى گرداند كه فقدان آن‏ها مانع از درك صحيح قرآن است.

قواعد فهم قرآن

فهم قرآن و دست‏يابى به مفاهيم و معانى آن، اعم از منطوق و مفهوم، و آنچه كه لزوما بر آن دلالت دارد، اعم از ظاهر و باطن آيات، در سايه قواعد و اصولى چند حاصل مى گردد.

مراد ازاين قواعد تنها قواعد فهم زبان عربى نيست، اگرچه خداوند متعال از آن براى بيان مقاصد خود بهره جسته است و در نتيجه، فهم كلام او اقتضا دارد كه مفسر به قواعد زبان عربى آشنا باشد. اما علاوه بر آن، چون گوينده در كلام خود معانى و مفاهيمى متعالى و متافيزيكى را مطرح ساخته كه نه تنها براى انسان عصر نزول قرآن بكر بوده، بلكه براى بشريت همواره نو و در بردارنده پيايى تازه است، در نتيجه، الفاظ و عبارات وضع شده براى معانى محسوس و اعتبارى زبان عرب، در اداى روشن اين معانى بلند ناتوان بوده است، ناگزير، مفاهيم خود را در قالب تمثيلات، تشبيهات، استعارات و كنايات بيان نموده و براى مجذوب ساختن عرب شيفته شعر و ادب، از سبكى خاص در گفتار بهره گرفته كه نه نثر بوده، نه نظم اگرچه از امتيازات جميع آنها نيز بهره‏مند است.اين زيبايى سبك و بلنداى معناست كه بشريت را مسحور و مجذوب خود ساخته است.

اين عوامل و عوامل ديگر موجب گرديد فهم معانى قرآن به قواعدى فراتر از قواعد زبان عربى نيازمند گردد. از اين‏رو، دانشمندان علوم قرآنى و مفسران درصدد برآمدند كه قواعد ياد شده را با تحقيق و تامل كشف كنند و آن را نظام‏مند سازند. نتيجه اين تلاش‏هاى ارزنده را مى‏توان در كتب علوم قرآنى و مقدمه برخى از كتب تفسير به دست آورد. اين نوشتار به شمه‏اى از اين مطالب اشاره كرده و در آن به شش قاعده، كه اساسى‏تر به نظر مى‏رسد، نگاهى افكنده است:

1- در نظر گرفتن قواعد ادبى و لغت عرب

قرآن به زبان عربى فصيح و مطابق با زبان متداول عصر بعثت نازل گرديده است.پس اين‏سه‏ويژگى عربى بودن، طابقت‏با لغت متداول و در عصر بعثت‏بودن - را بايد در نظر داشت و در مقام برداشت از آن، از توانايى‏هاى علمى مرتبط با آنها برخوردار بود تا در انطباق قواعد و فهم از قرآن خطا نكرده و برداشت درستى داشته باشيم.

به دليل ويژگى نخست، بايد با علم لغت، اشتقاق و صرف و نحو زبان عربى در حد مطلوب آشنا بود; زيرا در فهم واژگان قرآن، بايد چند مرحله را پيمود كه متناسب با هر مرحله، بايد از علم خاصى برخوردار بود و به منبع خاصى رجوع نمود:

مرحله نخست، دست‏يابى به معانى واژه‏ها - به طور كلى - است كه بايد بر علم اشتقاق تسلط داشت تا ريشه اصلى لغات را تشخيص دهيم و معانى احتمالى را كه بر اثر تفاوت ريشه‏هابراى يك واژه وجود دارد، به دست آوريم، با وجود آنكه آن معنا ممكن است از معانى مورد نظر در آيه باشد. به عنوان مثال، واژه «مسيح‏» ممكن است از«سياحت‏» و يا از «مسح‏» مشتق شده باشد. در فرض اول، به معناى «سياح‏» و در فرض دو، به معناى «ممسوح‏» ( ماليده شده به روغن) است. در اين‏جاست كه پس از پى بردن به ريشه لغت، در منابع لغوى به دنبال معانى آن مى‏رويم. مرحله دوم، آگاهى از معانى حقيقى و مجازى است كه شناخت اين دو در تفسير نقشى اساسى دارد. محقق بايد با قواعد تشخيص معانى حقيقى از مجازى آگاه باشد تا از ميان معانى متعددى كه در كتب لغت آمده، معانى حقيقى را از معانى مجازى متمايز سازد; زيرا در بسيارى از كتب لغت، معانى ذكر شده در ذيل يك واژه اعم از معانى حقيقى و مجازى است. مفسر بايد از انواع علاقه‏هايى كه براى اراده معانى مجازى ذكر شده،آگاهى يابد تا هم معانى مجازى را دريابد و چنان كه در كلام، قرينه‏اى وجود دارد بتواند معناى مجازى مورد نظر را بشناسد و هم در صورتى كه در آيه، هيچ قرينه‏اى بر معناى مجازى نيست، معناى حقيقى را مورد نظر قرار دهد.

مرحله سوم، تعيين معناى مورد نظر در آيه است. در اين مرحله، مفسر بايد از قواعد محاوره عقلايى كه بيش‏تر در علم اصول و تا حدودى، در علم معانى مطرح شده، آگاهى يابد و با تامل در آيه و در نظر گرفتن مجموعه قراين به دست آمده، از ميان معانى مجازى وحقيقى، معناى مورد نظر را تشخيص دهد.«آشنايى با علم صرف و نحو ضرورى است; زيرا در پرتو علم صرف، ابنيه كلمات و صيغه‏هاى آنها شناخته مى‏شود و به كمك علم نحو، روشن مى‏گردد كه كلمات با اعراب‏هاى مختلف از چه معانى‏اى برخوردارند.» (3)

ويژگى دوم قرآن فصاحت آن است - قرآن كلامى فصيح، بلكه افصح كلام است و در آن، تمثيلات، تشبيهات، استعارات، كنايات و... بسيار به كار رفته كه فهم دقيق آن‏ها در گرو آشنايى با علوم معانى، بيان وبديع است.

علم معانى روشن مى‏سازد كه تركيب‏هاى گوناگون كلام چه خواصى دارند و چه معنايى افاده مى‏كنند. علم بيان از چگونگى خواص تركيبات كلام از حيث وضوح دلالت و خفاى آنها سخن مى‏گويد. علم بديع (4) وجوه نيكوسازى كلام را تعليم مى‏دهد. اين علوم را علوم بلاغت مى‏گويند و مفسر به منظور درك جنبه‏هاى اعجاز بيانى قرآن، شديدا بدان‏ها نيازمند است. (5) ويژگى سوم قرآن مطابقت‏با زبان عصر بعثت است. قرآن به زبان عربى عصر بعثت نازل شده و زبان عربى چون هر زبان ديگرى دچار تحول‏مى‏گردد. برخى لغات درعصر بعثت، معنايى داشته كه امروز ديگر از آن معانى خبرى نيست و معنايى ديگر پيدا كرده و يا آن معانى حفظ شده، ولى معانى جديد ديگرى نيز پيدا كرده‏اند. بايد بررسى كرد كه هر لفظ در زمان بعثت معناى رايجش چه بوده و معنايى كه ما انتخاب مى‏كنيم، مطابق با معناى رايج آن عصر باشد. شهيد بهشتى در اين زمينه مى‏گويند:

«شخصى واژه "كفات" را در لغت‏به معناى "پرنده تيز پرواز" ديده و بعد آيه «الم نجعل الارض كفاتا» را چنين معنا كرده: «آيا زمين را به صورت يك موجود تيز پرواز قرار نداديم و استدلال كرده بود كه از نظر قرآن،زمين پرواز (حركت) مى‏كند و حال آنكه "كفات" معناى اصليش عبارت است از در برگيرنده; يعنى، آيا زمين را در برگيرنده قرار نداريم؟ دنباله‏اش مى‏گويد: براى زنده‏ها و مرده‏ها - كه اين معناى دوم با آيات بعد سازگار است.» (6)

هرچند برخى در اين مثال مناقشه كرده‏اند، ولى سخن بر سر اصل مساله است . ما نمى‏توانيم واژگان قرآن را طبق معانى‏اى كه سال‏هاى بعد براى آن واژه‏ها پديد آمده تفسير كنيم. براى تشخيص معانى عصر نزول، بايد به منابع لغوى كهن مانند العين و كتبى كه به صورت مستند معانى را ذكر مى‏كنند، مانند لسان العرب مراجعه نمود و آنها را مبنا قرار داد. علاوه بر آن، بايد قدرت استنباط معانى لغت را مطابق با عصر نزول داشت تا در مواردى كه كتب لغت معانى متفاوت و متعارضى ارائه مى‏دهند، بتوان با توجه به كاربردهاى هر واژه، در قرآن و روايات و فرهنگ عامه عصر نزول كه در روايات و منابع تاريخى است - معناى عصر نزول را تشخيص داد.

2- در نظر گرفتن روايات تفسيرى

پيامبراكرم صلى الله عليه وآله و به اعتقاد ما شيعيان، ائمه معصوم عليهم‏السلام به تفاصيل آيات، اعم از ظاهر و باطن آن‏ها، عالم بودند. و اين حقيقتى بود كه خداوند متعال، خود ضامن و متكفل آن شد، چنانچه در آيات كريمه مى‏فرمايد: «ان علينا جمعه و قرءانه فاذا قراناه فاتبع قرءانه، ثم ان علينا بيانه‏» (قيامت:17-19); همانا بر ماست گرد آوردن و خواندنش. وقتى آن را خوانديم، پس پيروى كن از خواندنش. سپس بر ماست‏بيانش. به همين دليل، خداوند تعالى تبيين آيات قرآن و بيان تفصيلات احكام را به عنوان تكليف و رسالتى براى پيامبر صلى الله عليه وآله ذكر مى‏نمايد: «و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم‏» (نحل: 44); به سوى تو قرآن را فرستاديم تا براى مردم بيان كنى آنچه را به سويشان فرستاده شده است. اگرچه مطابق صريح آيات، قرآن كريم بيان كننده همه چيز است:(و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء - نحل:89)، ولى به طور اجمال; توضيحات، ويژگى‏ها، قيود، و تبصره‏ها و احكام در قرآن كريم نيست; (7) مثلا، قرآن كريم مى‏فرمايد: «اقيموا الصلاة و آتوا الزكاة‏»;(بقره:44) نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد. ولى اينكه نماز چند ركعت و كيفيت آن چگونه است‏يا زكات مقدارش چقدر است و به چه اجناسى تعلق مى‏گيرد، در قرآن نيامده و رسول خداصلى الله عليه وآله و ائمه معصوم‏عليهم‏السلام آن را تبيين نموده‏اند. پس سنت، عدل قرآن و مبين آن است، چنانچه در حديثى، نبى اكرم صلى الله عليه وآله مى‏فرمايند: «الاانى اوتيت القرآن و مثله معه يعنى السنة‏» (8) ; همانا به من قرآن و مثل قرآن - يعنى، سنت - عطا شده است. در نتيجه، رسول الله صلى الله عليه وآله مرجعى بود كه وقتى صحابه در فهم و تفسير آيه‏اى دچار مشكل مى‏شدند، به ايشان رجوع مى‏كردند، ابن تيميه در مقدمه‏اش در اصول تفسير، حديثى از ابوعبد - الرحمن السلمى بيان مى‏كند، بدين تعبير:كسانى كه قرآن را بر ما قرائت مى‏كردند مثل عثمان بن عفان و عبدالله بن مسعود و ديگران، وقتى قرآن را از پيامبر تعليم مى‏گرفتند، از ده آيه تجاوز نمى‏كردند تا هر آنچه در ارتباط با آن آيات بود، فرا گيرند و بدان‏ها عمل كنند. (9)

اگر به كتب روايى رجوع كنيم، روايات بسيارى درباره تفسير آيات قرآن خواهيم يافت كه از پيامبراكرم و ائمه معصوم‏عليهم‏السلام و صحابه آنها روايت‏شده; از آن جمله است اين روايات:

احمد بن حنبل، ترمذى و ديگران از عدى بن حيان نقل مى‏كنند كه رسول‏اكرم صلى الله عليه وآله فرمودند: «ان المغضوب عليهم هم اليهود وان الضالين هم النصارى‏» (10) ; آنان‏كه مورد غضب قرار گرفتند يهود; و گمراهان، نصارى هستند.

در روايتى ديگر، شخصى اعرابى از پيامبرصلى الله عليه وآله درباره آيه كريمه «و لم يلبسوا ايمانهم بظلم‏» (انعام:82); كسانى كه ايمان آوردند و ايمان خويش را به ستم نيالودند، سؤال مى‏كند و مى‏گويد: «اينالم يظلم نفسه؟»; كدام‏يك از ما به خود ستم نكرده است؟ پيامبراكرم صلى الله عليه وآله به استناد آيه كريمه «ان الشرك لظلم عظيم‏» «لقمان:130»، مى‏فرمايند: مراد از ظلم شرك است. (11) در روايتى ديگر، رسول خداصلى الله عليه وآله درباره آيه كريمه «واعدوالهم مااستطعتم من قوة‏» (انفال 60)، مى‏فرمايند: مراد از «قوة‏» تيراندازى است. (12)

در ايمان به حقانيت روايات تفسيرى و لزوم تبعيت از آن، هيچ ترديدى نيست، اما اين سخن نسبت‏به رواياتى صادق است كه از نظر سند و دلالت، قطعى باشند، لكن متاسفانه چنين رواياتى بسيار نادر است; زيرا روايات تفسيرى يا يكى از دو ويژگى مذكور را ندارند يا هر دو را فاقدند; يعنى، يا سندشان مخدوش است‏يا دلالتشان و يا هر دو. ذهبى در اين باره مى‏گويد: جاعلان، احاديث جعلى بسيارى بر روايات تفسيرى افزودند و احاديثى به رسول خداصلى الله عليه وآله نسبت دادند كه ايشان نفرمودند. بدين دليل، علما بسيارى از احاديثى را كه منسوب به رسول الله‏صلى الله عليه وآله است، مردود شمرده‏اند تا جايى كه احمد بن حنبل مى‏گويد: سه چيز اصل و ريشه‏اى ندارد: تفسير، جنگ‏نامه‏ها و شرح حال جنگ‏جويان . مراد او - همان‏گونه كه پيروان محققش گفته‏اند - اين است كه غالب اين احاديث‏سندى صحيح و متصل ندارند.در نتيجه، بايد به دو نكته توجه داشت:

اولا، همان‏گونه كه رجوع به احاديث در مقام فهم و برداشت از قرآن لازم است، تفحص از سند و دقت در دلالت آن‏ها نيز ضرورت دارد و اين كار متوقف بر چند مساله است:

الف - آشنايى با علم رجال - به منظور توان يافتن بر ارزيابى سند حديث;

ب - علاوه بر مطالعه احوال افرادى كه در سند احاديث مذكورند، بايد محيط آن‏ها و اوضاع سياسى، اجتماعى آن محيط ، تاثير و تاثراتشان و سير تاريخى آن‏ها را نيز مورد مطالعه قرار داد; زيرا اين موارد در روشن ساختن جهت صدور روايت و اينكه آيا روايت‏به دليل رعايت تقيه صادر شده يا حال شنونده و يا جهات ديگرى نيز لحاظ گرديده، بسيار مؤثراست.

ج آشنايى با اصول اسلام و مبانى تفكر شيعه تا بتوان دلالت‏حديث راارزيابى نمود وصحت وسقم مفاد آن‏رامحك‏زد.

ثانيا، بايد توجه داشت كه اگر حديثى از حيث‏سند و دلالت هم بى‏عيب باشد، در نهايت، خبر واحد صحيح است كه مفيد ظن خواهد بود. چنين چيزى اگرچه در فقه معتبر است، اما در تفسير، ميزان كارآيى آن مورد بحث و بررسى است، (13) بويژه بايد اين روايات با روايات ديگرى سازگار باشند و با صراحت آيات نيز معارض نباشند.

اما اقوال صحابه، علماى عامه نسبت‏به اقوال صحابه نظر واحدى ندارند. بعضى مثل ابن كثير به اجمال و بدون تفصيل، ضرورت رجوع به اقوال صحابه را پس از رجوع به قرآن و سنت مطرح كرده‏اند. او مى‏گويد: وقتى در تفسير آيه‏اى، مطلبى در قرآن و سنت رسول خداصلى الله عليه وآله نيافتيم، به اقوال صحابه رجوع مى‏كنيم; زيرا آنان به قرآن آگاه‏ترند; به دليل آنكه قراين و شرايط آيات را مشاهده كرده و از فهم تام، علم صحيح و عمل صالح برخوردار بودند.

بعضى تفصيل قايل شده، مى‏گويند: اگر اقوال صحابه نسبت‏به سبب نزول يا مساله‏اى باشد كه اجتهادشان در آن دخالت نداشته باشد، رها كردن سخن آنان و رجوع به ديگرى جايز نيست; زيرا آنان آنچه گفته‏اند از نبى‏اكرم‏صلى الله عليه وآله شينده‏اند.

اين بيان تلويحا اشاره دارد به اينكه اگر راى صحابه زاييده اجتهادشان باشد، پذيرش آن واجب نيست.

ذهبى در التفسير و المفسرون، به اين دو ديدگاه اشاره كرده، مى‏گويد:

بعضى پذيرش راى صحابه را واجب نمى‏دانند; زيرا بر اين باورند كه آنان در اجتهاد مثل ساير مجتهدان، ممكن است‏خطا كنند، اما بعضى ديگر مى‏گويند: پذيرش آن واجب است; زيرا اولا، اين احتمال وجود دارد كه آنچه گفته‏اند از رسول خداصلى الله عليه وآله شنيده باشند. ثانيا، اگر اجتهاد و راى شخصى خودشان هم باشد، چون آنان اهل زبان قرآن بوده و از بركت هم‏نشينى پيامبرصلى الله عليه وآله برخوردار شده و به اخلاق او تخلق يافته بودند و در زمان نزول آيات، قراين و شرايط آيات را مشاهده مى‏كردند، پس اجتهاد آن‏ها نزديك‏تر به صحت است. بنابراين، پذيرش راى آن‏ها واجب مى‏باشد. (14) به اعتقاد علماى شيعه، اقوال صحابه و تابعان، اصالتا اعتبارى ندارد و اعتبار قول آن‏ها درگرو آن است كه كاشف از قول معصوم عليهم‏السلام باشد. پس اگر قول آنها به معصوم منتهى نگردد و يا مفيد يقين نباشد مثل خبر واحد، در تفسير نقش تعيين كننده ندارد، بلكه تنها ارزش مطالعه تاريخى را داراست.

نكته شايان توجه ديگر آن است كه معلم و مبين بودن پيامبر صلى الله عليه وآله و ائمه عليهم‏السلام را نبايد به معناى عدم اعتبار فهم ما از قرآن دانست، بلكه بيانات آن بزرگواران گاهى جنبه تفسيرى داشته و بيان معناى ظاهر آيات است; مانند روايات پيشين. اين دسته از روايات روش تفسير آنان را تعليم داده و به مفسر توجه مى‏دهند كه چگونه مفاد ظاهرى آيات را به دست آورد و با دقت در آن‏ها، بايد روش فهم و تفسير آيات را بياموزد.

ولى گاهى بيانات آن بزرگواران بيان قيود و شرايطى است كه از آيات ديگر به دست نمى آيد; از آن جمله، توضيحات مربوط به آيات الاحكام و يا بيان معانى بطنى قرآن است كه در اين موارد، بايد همان بيانات را مورد نظر قرار داد و از آن بهره برد.

در هر صورت، فهم ظواهر قرآن بر اساس قواعد محاوره عقلايى، در جاى خود محفوظ و معتبر است.

3- در نطر گرفتن سازگارى تفسير آيات با يكديگر

در مقام فهم و برداشت از قرآن، ملاحظه مجموع آيات و در نظر داشتن سازگارى و هماهنگى مدلول آن‏ها با يكديگر ضرورى است. نبايد آيه يا آياتى از قرآن را بدون ملاحظه سازگاريش با ساير آيات، بررسى كرد; زيرا اولا، قرآن مجموعه واحدى است كه هدف واحدى را دنبال مى‏كند. ثانيا، آيات آن به محكم، متشابه، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد و ... تقسيم مى‏شوند. بنابراين، از جمله لغزشگاه‏هاى خطرناك در تفسير و برداشت از قرآن آن است كه آيه‏اى با قطع نظر از آيات ديگر، تفسير گردد كه نتيجه آن پيدايش مذاهب و عقايد گوناگون و بعضا متقابل و متعارض خواهد بود. اسلام نيز در طول حياتش، از اين سهل‏انگارى و مسامحه‏كارى رنج‏برده و زخم‏ها برداشته است. شهيد صدررحمه الله در اين ارتباط مى‏فرمايد: «تفسير آيه به آيه قرآن جداى از ارتباط مفهومى آن با آيات ديگر، موجب بروز تناقضات كلامى عديده‏اى در طول حيات اسلام گرديده; زيرا هر مفسر به يك آيه كه مؤيد مذهب اوست، جداى از آيات ديگر، تمسك جسته و آن را دليل بر صحت عقيده خود دانسته است كه در نتيجه، موجب بروز مذاهب كلامى مختلف مثل مذهب جبريه، مفوضه و مجسمه گرديده است.»

قاعده مذكور در ارتباط با همه آيات قرآن مطرح است، چه آياتى كه از سنن الهى سخن مى‏گويند، چه آياتى كه از لقت‏بحث مى‏كنند و چه آيات احكام و يا آيات تاريخى. اما حساسيت و اهميت اين قاعده نسبت‏به آيات معارف به دليل نقش حياتى معارف در زندگى انسان و به دليل ظرافت، دقت و عمق آن‏ها، شديدتر است. به عنوان نمونه، در آيات بسيارى، خداى متعال به علم، قدرت، اراده، سمع، بصر، حيات، تكلم و ديگر صفات جمالى توصيف شده و از صفات جلالى منزه دانسته شده است. حضرت على عليه‏السلام در نهج البلاغه، مى‏فرمايند: «من وصفه فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد ابطل ازله‏»; هر كه او را با صفتى توصيف كند، او را محدود ساخته است و هر كس او رامحدود سازد، او را شماره كرده است و هر كه او را شماره كند ازليت و تقدم او را بر همه چيز از بين برده است.

در نتيجه، بايد تمام آياتى را كه درباره صفات خداى متعال سخن مى‏گويند به گونه‏اى تفسير نمود كه با حفظ هماهنگى و تعاضد و به دور از هر نقيصه‏اى چون تركيب و حدوث، جميع صفات كمال را براى خداوند متعال اثبات كند; مثلا، آيه كريمه «قد احاط بكل شى‏ء علما» (طلاق:12) اشاره به علم مطلق الهى دارد. اين علم بايد به گونه‏اى اثبات شود كه ملازم با حدوث و تغييرى در ذات الهى نباشد. اين مهم نيازمند آشنايى با مباحث كلامى و فلسفى مى‏باشد. آلوسى‏از آن به علم كلامى ياد مى‏كند و در ضرورت‏آن، مى‏گويد:«فقدان‏آن مفسر را به هلاكت مى‏اندازد.»

4- در نظر گرفتن مبانى تفسير قرآن

مسائل متعددى وجود دارد كه هر گونه موضع‏گيرى مثبت‏يا منفى و پذيرش يا عدم پذيرش آن‏ها در تفسير آيات مؤثر واقع مى‏شود; مانند: اعجاز قرآن، مطابق با واقع بودن بيانات قرآنى، جامعيت قرآن و مصونيت قرآن از تحريف. مفسر بايد اين مسائل را به نحو صحيح و دقيق فراگيرد، در تفسير خود، آنها را مبنا قرار دهد وبرداشت‏هاى تفسيرى خود را با آن‏ها محك بزند. برداشتى كه لازمه آن عدم اعجاز قرآن يا تحريف قرآن باشد، بى‏شك برداشتى نادرست است.

چنانچه ميزان گستردگى قلمرو قرآن كه در بحث جامعيت قرآن مطرح مى‏شود و مطابقت‏بيانات قرآن با واقع، به مفسر نشان مى‏دهد كه آيات قرآن را چگونه تفسير كند. به‏عنوان مثال، اينكه آيات ناظر به پديده‏هاى اين‏جهانى و زندگى دنيوى انسان و نيز آيات ناظر به مسائل علمى را چگونه تفسير كند و چه مفاهيمى از آن‏ها برداشت نمايد.

5- در نظر گرفتن قواعد علم اصول و منطق

همان‏گونه كه قبلا گفته شد، در قرآن كريم، آيات ناظر به يكديگرند. در مجموع قرآن، آيات محكم و متشابه، عام و خاص، مطلق و مقيد، ناسخ و منسوخ، ظاهر و صريح و... وجود دارد و مفاهيم و معانى قرآن كريم بعضى از منطوق لفظ و بعضى از مفهوم آن به‏دست مى‏آيد.

براى تطبيق و مقايسه صحيح اين آيات، بايد ويژگى هريك را بشناسيم، چگونگى ارائه و مقايسه آن‏ها با يكديگر را بيابيم و ضابطه تقدم و تاخر هر يك و نوع تاثيرى را كه هر يك بر ديگرى مى‏گذارد، به‏دست آوريم. بخشى از علم اصول متكفل بحث درباره اين امور مى‏باشد. بنابراين، بر مفسر قرآن لازم است كه با اين ضوابط و قواعد آشنا باشد تا توانايى برداشت و فهم صحيح از آيات را پيدا نمايد، چنانچه وجود براهين عقلى و مجادلات كلامى در خلال آيات قرآن آشنايى و تسلط بر علم منطق و قواعد منطقى را به منظور كشف مدلول آيات لازم دارد. قاعده جرى و اطباق در آيات اگرچه در نظر داشتن شان نزول آيات هنگام برداشت از قرآن نكته‏اى ضرورى است. اما اين بدان معنا نيست كه مدلول و معناى آيه را در چهارچوب آن منحصر سازيم; زيرا در عين اينكه قرآن كلامى است كه در زمان و شرايط خاص و به ملاحظه حوادثى مشخص نازل شده، اما همان‏گونه كه قبلا بيان شد، اين كتاب حياتى جاويد رسالتى جهانى برعهده دارد. بنابراين، نمى‏توان معانى آن را به زمان نزول محصور كرد، بلكه بايد به زمان‏ها و مكان‏هاى ديگر گسترش داد; زيرا قرآن مانند امثال، اختصاص به مورد خود ندارد، بلكه بر هر مصداقى كه با مورد نزول از حيث ملاك متحد باشد، جريان مى‏يابد.

در اين‏باره ، مرحوم علامه طباطبائى مى‏فرمايد: «اگر در شان نزول آيات، رواياتى آمده است، نبايد حكم آيه را مخصوص آن واقعه بدانيم تا پس از انقضاى واقعه و از بين رفتن آن حكم، آيه نيز ساقط شود; زيرا بيان آيه عام است و علت آن را مطلق مى‏كند. پس اگر در حق افرادى از مؤمنان مدحى مى‏كند و يا نسبت‏به غير مؤمنان مذمتى مى‏نمايد، مدح و ذم خود را به صفاتى از آن‏ها تعليل كرده و نبايد حكم را منحصر به آن‏ها دانست، بلكه هر كه داراى آن اوصاف باشد مشمول حكم آيه مى‏گردد.» از اين ويژگى آيات يعنى قابليت انطباق بر مصاديق متعدد در همه زمان‏ها و مكان‏ها به «جرى و اطباق‏» تعبير مى‏شود. البته اين تعبير - همان‏گونه كه مرحوم علامه طباطبائى مى‏گويند - متخذ از بيانات معصومان است عليهم‏السلام «جرى اصطلاحى است كه از كلمات ائمه اهل‏البيت عليهم‏السلام گرفته شده است; مثلا، در تفسير عياشى از فضيل بن سيار روايت‏شده كه گفت: من از امام باقرعليه‏السلام درباره اين روايت پرسيدم كه فرموده‏اند: هيچ آيه‏اى در قرآن نيست، مگر اينكه ظاهرى دارد و باطنى، فرمود: ظاهر قرآن تنزيل آن و باطنش تاويل آن است. بعضى از تاويل‏هاى آن گذشته وبعضى هنوز نيامده است. هر وقت چيزى از آن تاويل‏ها آمد، مصداقى از آن است.»

از اين‏جا، روشن مى‏گردد كه آنچه در بعضى از روايات به‏عنوان تفسير آيه آمده و آيه را بر معناى شخصى يا اشخاصى منطبق ساخته است، از باب جرى و اطباق و بيان مصداق است، نه از باب انحصار.

6- تعارض قواعد

تعارض، تقابل و تنافى ادله است، به شكلى كه يكى بر اثبات موضوعى دلالت نمايد و ديگرى بر نفى آن، و جمع بين آن‏ها ممكن نباشد.پس اگر مغايرت بين ادله به گونه‏اى باشد كه جمع آن‏ها ممكن باشد، ديگر به آن تعارض نمى‏گويند; مثلا، در تفسير آيه كريمه «اهدنا الصراط المستقيم‏» آمده كه مراد از آن قرآن، اسلام، طريق عبوديت و اطاعت‏خدا و رسول او صلى الله عليه وآله‏است. اين معانى مغايرتى با هم ندارند; زيرا اسلام همان طريق قرآن و هر دو همان عبوديت و هرسه همان اطاعت از خدا و رسول الله‏صلى الله عليه وآله است. چنانچه قواعد مذكور با هم تعارض داشته باشند، از سه فرض خارج نيستند: يا هر دو قطعى‏اند يا يكى قطعى و ديگرى ظنى است. فرض اول هيچ‏گاه مصداق خارجى نمى‏يابد; يعنى، موردى پيدا نمى‏شود كه دو دليل قطعى با هم تعارض پيدا نمايند; زيرا دو دليل قطعى متعارض، هر يك مدعى است كه به‏طور قطع و يقين، از واقع خبر مى‏دهد، در حالى كه در متن واقع، تنها يكى از دو متعارض امكان تحقق دارد; زيرا تحقق هر دو مستلزم اجتماع نقتضين يا ضدين است كه به بداهت عقل باطل است. پس هيچ‏گاه اجتماع دو دليل متعارض قطعى ممكن نيست، بلكه قطعا يكى كاذب است.

در فرض دوم، دليل ظن كنار گذاشته مى‏شود و دليل قطعى اخذ مى‏گردد.و در فرض سوم، بايد ديد مرحجات كدام بيش‏تر است. (در علم اصول، توضيحات لازم در اين باب آمده است.) در صورت رجحان يافتن هر يك، نتيجه آن تنها ترجيح مقتضاى آن است، به تعين يافتن مدلول آن.

ضابطه كلى تفسير

در مقام فهم و برداشت از قرآن، در صورتى كه آيه معنا و مفهوم بين و صريحى داشته باشد، آن‏را اخذ مى‏نماييم; مثل آيه كريمه «اقيموا الصلاة و آتو الزكاة‏» (بقره:43); نماز را به پا داريد و زكات بپردازيد.يا آيه كريمه «ولاتقربوا الزنا» (اسراء:32); به زنا نزديك نشويد.

چنانچه مفهوم آيه ظاهر باشد، نه صريح، اگر دليل قطعى (چه عقلى و چه نقلى متواتر) بر آن معنا دلالت نمايد، اخذ آن واجب است و اگر دليل قطعى منافى با آن باشد، ظاهر آيه را تاويل مى‏ناييم.

اما اگر دليل ظنى مطابق و موافق با ظاهر آيه بود (چه دليل عقلى و چه نقل واحد) - هرچند خبر صحيح باشد - تنها موجب ترجيح معناى ظاهر گرديده، اما سبب تعين آن نيست، «اگرچه در فقه، اخذ به خبر واحد لازم و عمل بر اساس آن واجب است، اما در تفسير چنين نيست.» (15) اگر با ظاهر آيه مخالف باشد، دليل ظنى كنار گذاشته مى‏شود.

اما آيات متشابه قرآن بايد به محكمات ارجاع داده شوند و تفسير گردند; زيرا متشابه آيه‏اى است كه استقلال در اقاده مدلول خود نداشته باشد و به واسطه رد به سوى محكمات روشن خواهد شد، نه اينكه هيچ راهى براى فهم مدلول آن در دست‏رس نباشد. (16)

پى‏نوشت‏ها

1- « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتدكر اولواالالباب‏» (ص:29)

2-«وان كنتم فى ريب مما نزلنا على عيدنا فاتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين‏» (بقره:23)

3- جلال الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 128

4- علم بديع هرچند به جنبه‏هاى زيباسازى ظاهرى آيات نظر دارد، ولى آگاهى از آن سبب مى‏شود تا مفسر در فهم آيات، به توجيه‏تراشى مبتلا نشود و بداند كه گاهى اختلاف در تعابير ممكن است‏براى زيباسازى جنبه لفظى آيات باشد و از سوى ديگر، بدون دليل، تفاوت‏ها و تغيير لحن‏ها و بيان‏ها را حمل بر تفنن در عبارت نكند.

5- جلال الدين سيوطى، همان، ج 2، ص 128

6- محمدحسين بهشتى، روش برداشت از قرآن، نشر هادى، ص 15

7- سيد محمدحسين طباطبائى، قرآن در اسلام، ص 32

8- جلال الدين سيوطى، همان ، ج 2، ص‏1197

9- الشيخ خالد عبداالرحمن العك، اصول التفسير و قواعده، ص 32

10- محمدحسين ذهبى، التفسير و المفسرون، ج 1، ص‏47

11- الشيخ خالد عبدالرحمن العك،همان ص 32

12- جلال الدين سيوطى، همان، ج 2، ص 192

13- محمدحسين بهشتى، همان، ص 35/ سيدمحمد حسين طباطبايى، همان، ص 101 تفسيرابن كثير، ج 1، ص‏3

14- مقدمه ابن‏الصلاح، ص 24 به نقل از كامل موسى، كيف نفهم القرآن، ص 194-195

15- سيد محمدحسين طباطبايى، همان، ص 101،/ محمدحسين بهشتى، همان ص 38

16- محمدحسين طباطبايى، همان، ص 52
فصلنامه معرفت شماره 24