پيامبر شناسى  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


قرآن شناسي


جامعيت و جاودانگى قرآن كريم در نهج البلاغه

فاطمه نقيبى - پژوهشگر

چكيده:

بسيارى از مخالفان قرآن كوشيده‏اند چنين شبهه افكنى كنند كه اين كتاب آسمانى با دنياى امروز كه عصر پيشرفت علوم و تكنولوژى است، متناسب نيست; بلكه فقط اعجاز عصر پيامبر ختمى مرتبت‏صلى الله عليه وآله است و صرفا براى زمان ايشان شموليت داشته است و اكنون همانند كتاب مقدس انجيل صرفا براى استفاده فردى قابليت دارد.

از اين ديدگاه، تئورى جدايى دين از سياست و در پى آن عدم جامعيت و جاودانگى قرآن كريم داده مى‏شود كه مغالطه‏اى بس خطرناك و شائبه‏اى ناپسند است.

بديهى است‏يكى از نشانه‏هاى اعجاز قرآن مجيد و از جمله دلايل خاتميت دين مبين اسلام و برترى آن بر ديگر اديان، جامعيت و جاودانگى اين نسخه الهى است.

ما بر آنيم كه ادله جامعيت قرآن كريم را از لابلاى سخنان گهربار حضرت على‏عليه السلام در نهج البلاغه استخراج كنيم; زيرا بيان حضرت، قطعا ديدگاههاى افراط گرايانه و نيز تفريط گرايانه را رد مى‏كند و نظريه ناب در اين باره به منصه ظهور مى‏رسد.

كليد واژه‏ها: قرآن، نهج‏البلاغه، جامعيت و جاودانگى، ادله عقلى و نقلى، ح
جيت، اهل حديث

جامعيت قرآن از نگاه نهج‏البلاغه

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم از مهمترين مباحث زير بنايى، جهت‏شناخت اين كتاب الهى و يكى از موضوعات بحث‏انگيز امروزى است. قطعا تشريح و بررسى دقيق و عميق اين موضوع مى‏تواند بر ادعاهاى پوچ در اين زمينه خط بطلان كشد.

در پرتو مساله جامعيت، موضوع وجود تمامى علوم مختلف در قرآن كه از نظريه‏هاى افراطى به شمار مى‏آيد حجيت قرآن كريم و نظريه اهل حديث در اين باره و نقد و بررسى اين ديدگاه مورد بحث قرار مى‏گيرد.

نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترين و نابترين منبعى است كه مى‏تواند ره پويان طريق را در شناخت صحيح و حقيقى قرآن مجيد يارى دهد.

در نگاه اميرمؤمنان على عليه السلام، قرآن نسخه‏اى جامع و جاودانى است كه از نيازهاى بشر براى رسيدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شيوه‏هاى زيبا و حكيمانه به ترسيم اين ويژگى پرداخته است ; در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه (1) با استناد به آيات قرآن، جامعيت آن را بوضوح تشريح كرده است.

حضرت بعد از آنكه درباره دو راى مختلف صادر شده از دو قاضى سخن مى‏گويد، با استفهام انكارى مى‏پرسد: «آيا خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و در تكميل آن از آنان مدد جسته است؟ آيا آنها شريك خدايند و بر خدا لازم است‏به گفته ايشان رضايت دهد؟ يا اينكه خداوند دين را كامل نازل كرده، اما پيغمبرصلى الله عليه وآله در تبليغ و اداى آن كوتاهى ورزيده است؟»

آنگاه با استشهاد به آيات قرآن بصراحت‏به اين شبهه پاسخ مى‏دهد: والله سبحانه يقول:

«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (2)

و قال:

«فيه تبيان لكل شى‏ء» (3)

و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه:

«و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (4)

خداوند مى‏فرمايد: «در قرآن از هيچ چيز فروگذار نكرده‏ايم‏» و نيز مى‏فرمايد: «در قرآن بيان همه چيز آمده است‏» و ياد آور شده است كه آيات قرآن، يكديگر را تصديق مى‏كنند و اختلافى در آن وجود ندارد، چنانكه مى‏فرمايد: «اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى‏يافتند.»

مرحوم طبرسى رحمه الله در ذيل آيه 38 سوره انعام به ذكر يكى از اين اقوال پرداخته، مى‏نويسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جميع نيازهاى دنيوى و اخروى آدمى است; چه مفصل بيان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تشريح شده و حق تعالى ما را مامور به تبعيت از او كرده است; چنانكه فرمود:

«و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (5)

و شما آنچه را رسول حق دستور مى‏دهد(منع يا عطا مى‏كند) بگيريد و هرچه را نهى مى‏كند، واگذاريد.» (6)

بنابراين، قرآن مجيد از بيان معارفى كه موجب سعادت حقيقى انسان در دنيا و آخرت مى‏باشد، فروگذار نكرده است. (7)

علامه طباطبايى در تفسير آيه 82 نساء پس از برشمردن مفاهيم آيه مى‏نويسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمى‏كند، تغيير و تحول، نسخ و باطل و غيره را هم نمى‏پذيرد; از اين رو لازم مى‏آيد كه شريعت اسلامى تا روز واپسين استمرار داشته باشد.» (8)

حضرت در ادامه خطبه 18 در چندين عبارت بسيار زيبا در حالى كه ظاهر و باطن قرآن را معرفى مى‏كند، تاييدى ديگر بر جامعيت قرآن ارائه مى‏دهد:

«ان القرآن ظاهره انيق (9) و باطنه عميق‏»

ظاهر قرآن زيبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمايه است، پس عموم و خواص مردم مى‏توانند بهترين و بيشترين بهره را از اين كتاب ببرند.

استاد محمد تقى جعفرى در اين خصوص مى‏نويسد: «مقصود از عمق معانى، دشوار بودن و حالت معمايى نيست، بلكه قرآن همه مسائل نهايى مربوط به انسان و جهان را در آياتى كه كلمات آن ساده و زيباست، مطرح كرده است. از طرفى، عبارت بعدى امام‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فانى نگردد و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد و هرگز تاريكيهاى جهل و نادانى جز به آن رفع نشود.»، حاكى از استمرار جاودانى محتويات قرآن است.» (10)

امام عليه السلام در يكى ديگر از سخنان حكيمانه خويش مى‏فرمايد: واعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غنى (11) ; «آگاه باشيد! هيچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ كس پيش از آن، غنا و بى نيازى نخواهد داشت.»

بيان كوتاه اما پر معناى حضرت متضمن اين معناست كه اين نسخه الهى از چنان غناى فرهنگى برخوردار است كه پيروان خود را بى نياز از هرگونه مكتب و مسلكى مى‏كند; درحالى كه ديگر مكاتب فكرى و كتب بشرى قادر به پاسخگويى نيازهاى اخلاقى و معنوى بشر نيستند.

در وصف ديگرى از قرآن بصورتى شيوا و دلنشين مى‏فرمايد: «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوؤه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم اركانه.» (12) سپس كتاب آسمانى يعنى قرآن را بر او نازل فرمود; نورى كه خاموشى ندارد، چراغى كه افروختگى آن زوال نپذيرد، دريايى كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تيرگى نگيرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دليلش به خاموشى نگرايد و بنيانى كه اركان آن منهدم نگردد.»

هدف حضرت از بيان اين عبارات آن است كه دوران حقايق و مفاهيم قرآن محدود و موقت نيست و آيات و دستوراتش پيوسته نوين و جاودانى اند، تا آنجا كه مفهوم آياتى كه درباره گروه معينى نازل شده، عموميت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسين دربرمى‏گيرد. (13)

از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمود: «اگر چنين بود كه آيه‏اى درباره قومى نازل مى‏گشت و با از بين رفتن آن قوم، آيه هم از بين مى‏رفت، از قرآن چيزى باقى نمى‏ماند ولكن قرآن تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست، اول تا آخر آن جريان و سريان دارد.» (14)

ارتباط قرآن و علوم مختلف

بنابر اصل جامعيت قرآن، برخى اين مجموعه عظيم الهى را حاوى كليه علوم و مسائل مورد نياز بشر پنداشته و در پى ايجاد رابطه مابين كليه علوم نوين با قرآن برآمده‏اند.

آيت الله معرفت اين پندار را افراطى مى‏داند و مى‏گويد: «اين ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسيده يا مى‏رسد مانند دستاوردهاى علمى، فنى، فرهنگى و... از قرآن بوده، و يا ريشه قرآنى دارد، ادعايى گزاف و بى اساس است. مقصود از كمال و جامعيت قرآن، جامعيت در شؤون دينى، اعم از اصول و فروع آن است; يعنى آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشريعات، بطور كامل در دين مطرح گشته است; به عبارت ديگر هرآنچه كه در زمينه سلامت و سعادت معنوى، روحى و اخلاقى انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاى اجرايى، ساختارى و اجتماعى براى پياده كردن اين برنامه‏ها به عهده انسانهاست.

بايستى به اين نكته توجه داشت كه دليل ادعاى قرآن كريم به كمال، در

«اليوم اكملت لكم دينكم‏»

و يا

«تبيانا لكل شى‏ء»

برعهده داشتن تشريع مطالب است; چنانچه از زاويه تكوين چنين مى‏گفت، بايد انتظار مى‏داشتيم كه هرآنچه بشر از علوم طبيعى، تجربى و... نياز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و يا حداقل ريشه‏اش در قرآن باشد; ولى منظور قرآن از «بيان هرچيز» و «كامل بودن دين‏» آن است كه قرآن هرآنچه را در زمينه شريعت است،براى ما طرح‏و پايه‏ريزى‏كرده‏است. (15)

آيه

«و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» (16)

نيز كه برخى براى تاييد صحبت‏خود مبنى بر اينكه در قرآن همه علوم بشرى و طبيعى نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زمانى مورد قبول است كه «كتاب مبين‏» را «قرآن‏» فرض كنيم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏» تفسير كرده‏اند; يعنى هرآنچه در عالم وجود تحقق مى‏يابد، در آن لوح محفوظ ثبت مى‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبين‏» در آيه فوق «قرآن‏» نيست.

آية‏الله معرفت جايى ديگر در تاييد صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبيعى را كه بشر خود بايستى بدان برسد، دور از شان قرآن كريم دانسته مى‏گويد: از طرفى شان قرآن و دين اقتضا نمى‏كند در امورى كه مربوط به يافته‏هاى خود بشر است، دخالت كندو حتى راهنمايى كردن او هم معنا ندارد; زيرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزانى داشته و فرموده:«و علم ادم الاسماء كلها» (17) يعنى به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقايق اشياست; يعنى ما به انسان قدرت پى بردن به تمام حقايق هستى را داده‏ايم و براى آنكه جنبه جانشينى‏او در زمين به منصه ظهور برسد، بايد خود جوشيده و به فعليت‏برسد.

خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده است. از طرف ديگر ميدان تاثير پذيرى را در طبيعت‏بازگذاشته است:

«و سخر لكم ما فى السموات و الارض‏»

همين كافى است كه بشر بتواند با تصرف در طبيعت‏به طرف سازندگى دنيوى حركت كند و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد. (18)

واضح است كه شارع در برخى موارد در مسائل غير شرعى نيز دستوراتى داده است، زيرا خدايى كه

«يعلم السر فى السموات و الارض‏» (19)

است، به هنگام بيان مطالبى از اسرار طبيعت‏به صورت اشاره و كنايه صحبت مى‏كند و اين تراوشاتى است كه به هنگام بيان مناسب شرعى عرضه مى‏شود. از ديدگاه ديگر، اين موضوع از تفضل خداى تعالى بر بشر خبر مى‏دهد. بطورى كه وظيفه خداى سبحان بيان اين امور نبوده است; بلكه از روى تفضل و لطف اشاراتى كرده است.

از اين رو، وظيفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مى‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدى بشر كه شرع دستور عمل يا احتياط را داده، عقل بشر توان پى بردن به واقعيت آن عمل را نداشته است و چنانچه اين توان را مى‏يافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پياده مى‏كرد. در نتيجه در اسلام احكامى وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدى دارد و با پيشرفت علم، احكام آن قابل تغيير نيست.

دليل عقلى بر جامعيت قرآن كريم

آنچه گذشت دلايل نقلى متقنى بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت على‏عليه السلام به دليل عقلى بر اين مطلب رهنمون مى‏شويم; امام عليه السلام در جايى مى‏فرمايد:

«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلى الله عليه وآله و قد فرغ الى الخلق من احكام الهدى به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد (20)

پيامبرش را هنگامى از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشانى آشكار و آيه‏اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است.»

مسلما وقتى پيامبرى براى هدايت‏بشر فرستاده مى‏شود و خاتم پيامبران معرفى مى‏گردد، كتاب آسمانى او نيز كه معجزه ابدى هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهى مهمل جلوه مى‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامى احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالى و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.

از طرف ديگر، بايستى اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهى الهى كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

همچنين، از نظر عقلى، جامعيت قرآن اقتضا مى‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياى همين مطلب است: «احكام الهى تا قيامت تغيير نمى‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.» (21)

حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث

حجيت قرآن كريم از جمله مسائلى است كه مورد اختلاف بسيارى از علما و انديشمندان فرقه‏هاى اسلامى و غير اسلامى بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسمانى از هرجهت‏براى همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مى‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.

آيت‏الله خويى درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخى از علماى حديث (22) بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مى‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مى‏توانيم در موارد مختلف به معناى ظاهرى آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاى خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براى عموم مردم، حجت و مدرك است.» (23) وى سپس پنج دليل را براى اثبات اين موضوع مطرح مى‏كند.

بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براى بشر حجت است و دليل محكمى براى او در پيشگاه حق تعالى است.

اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مى‏شود. حضرت در خطبه 182 مى‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهى كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولى - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد.

در اين قسمت، توجه به جند نكته ضرورى است:

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفى مى‏كند. بديهى است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلى است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براى بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. (24) از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسمانى بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلى بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالى خواهند داشت.

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابى الحديد در اين باره مى‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآنى كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.» (25)

برخى ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبى اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.» (26)

همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. (27)

تفسير اين عبارت، به هر صورتى كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابى الهى براى هدايت و سعادت بشرى پيمان بسته‏اند; به طورى كه حضرت دقيقا بيان مى‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.

زمانى نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالى و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگى در كتاب آمده - مى‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.

سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفى كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياى اين است كه:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (28) ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.» اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناى دين جاودانى اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگى و حجيت‏برخوردار باشد.

امام على‏عليه السلام در جايى ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و على كتاب الله تعرض الامثال (29) ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمنى مى‏كنم; كارهاى مشتبه به حق، به قرآن عرضه مى‏گردد.»

اين عبارت تفسيرهاى مختلفى دارد; علامه مجلسى مى‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعنى آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مى‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مى‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.» (30)

ابن ابى الحديد و خويى مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مى‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا فى ربهم... (31) ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.» (32)

در شان نزول اين آيه روايتى است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مى‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا فى ربهم‏» به من خبر ده! پس فرمود: ما و بنى اميه درباره خداى تعالى به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.» (33)

رواياتى شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام على‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وى معرفى كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.

درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مى‏رساند كتابى كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مى‏گيرد، (34) بايستى كتابى منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

امام عليه السلام در يكى از بيانات نورانى خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مى‏فرمايد:

«و كفى بالكتاب حجيجا و حصيما» (35)

قرآن براى بازخواست و داورى كفايت مى‏كند.

بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتى محكم است‏براى كسى كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مى‏گردد كه اين مجموعه وحى الهى به عنوان ماخذ اصلى قوانين اسلام تلقى گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.

مى‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام على‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاى همان نگاه قرآن است كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم دينكم ... و رضيت لكم الاسلام دينا»

و در جايى ديگر فرمود:

«فيه تبيان لكل شى‏ء»

و نيز فرمود:

«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين‏»

روشن است‏با توجه به ديدگاههاى همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطى كه وجود همه علوم بشرى را در قرآن مى‏دانند و يا نظرات تفريطى كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مى‏كنند، خط بطلان مى‏كشد و از اين ميان معناى صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مى‏نماياند.

پى‏نوشت‏ها:

1) نهج‏البلاغه، خطبه 18

2) انعام، 38

3) نحل، 89

4) نساء، 82

5) حشر، 7

6) مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 372

7) الميزان، علامه طباطبايى، ج 7، ص 83

8) همان منبع، ج 5، ص 21

9) انيق‏» به معناى «حسن معجب‏» مى‏باشد، يعنى از نظر انواع بيان داراى زيبايى شگفت آورى است. بنگريد به: نهج البلاغه امام على بن ابى‏طالب(ع)، تصحيح صبحى صالح، ج‏2، فهرس الالفاظ الغريبة.

10) ترجمه و تفسير نهج‏البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 4، ص 266-269

11) خطبه 175

12) خطبه 189

13) بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، سيد ابوالقاسم خويى، ج 1، ص 41-42

14) التفسير، عياشى، ج 1، ص 10

15) جامعيت قرآن كريم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى، محمد هادى معرفت، نامه مفيد (فصلنامه دارالعلم لمفيد)، ش 6، سال دوم، ص‏5; گفت و گوبا استاد معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، ش 11-12، ص 210-212

16) انعام، 59

17) بقره، 31

18) جامعيت قرآن كريم، همانجا

19) فرقان، 66

20) خطبه 182

21) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 595

22) علماى حديث چنين عقيده دارند كه ظواهر قرآن حجيت ندارد; يعنى نمى‏توان از ظاهر آيات بدون تمسك به روايات رسيده از معصومان(ع) به مفهوم و معناى آن رسيد; لذا هرگونه تفسيرى بدون نقل و تمسك به روايات ممنوع شمرده مى‏شود. بنگريد به: الحدائق الناضرة فى احكام العترة‏الطاهرة، يوسف بحرانى، ج 1، ص 26-35

23) بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، ص 413

24) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 10، ص‏116

25) همان منبع، ص 117

26) فى ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنيه، ج‏3، ص 41

27) شرح نهج البلاغه، ص 117

28) مائده، 3

29) خطبه 74

30) المتقطف من بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى، ج 1، ص 207

31) حج، 19

32) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 171; منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ميرزا حبيب لله هاشمى خويى، ج 5، ص 228

33) تفسير نورالثقلين، حويزى، ج 3، ص 476

34) برخى شارحان مراد حضرت در خطبه 75 را ميزان و مقياس قرار گرفتن قرآن كريم دانسته‏اند. بنگريد به: فى ضلال نهج البلاغه، ج 1، ص 385

35) خطبه، 82

منابع :

- قرآن مجيد: ترجمه الهى قمشه‏اى

- بيان در علوم و مسائل كلى قرآن: سيد ابوالقاسم خويى، ترجمه محمد صادق نجفى و هاشم زاده هريسى، خوى، دانشگاه آزاد اسلامى، 1375 ش، چاپ پنجم، ج 2

- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: محمد تقى جعفرى، نشر فرهنگ اسلامى، 1358، چاپ اول

- ترجمه و شرح نهج البلاغه: علينقى فيض الاسلام ، تهران

- التفسير: ابوالنضر محمدبن مسعودبن عياش سلمى سمرقندى عياشى، تصحيح و تحقيق و تعليق هاشم رسولى محلاتى، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية، ج 2

- تفسير نورالثقلين: على بن جمعة عروسى حويزى، تصحيح و تعليق هاشم رسولى محلاتى، قم، مطبعة الحكمة، ج 5

- جامعيت قرآن كريم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى: محمد هادى معرفت، فصلنامه دارالعلم المفيد، شماره 6، 1375، سال دوم

- شرح نهج البلاغه: ابن ابى الحديد(متوفى 656ه) تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية، قم، مؤسسه مطبوعاتى - اسماعيليان، ج 2

- فى ظلال نهج البلاغه: محمد جواد مغنيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1972م، چاپ اول، ج 4

- گفتگو با استاد معرفت: محمد هادى معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، شماره 11-12، 1376

- مباحث فى علوم القرآن: صبحى صالح، بيروت، دارالعلم للملايين، 1990 م، الطبعة السابعة عشر

- مجمع البيان لعلوم القرآن: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (متوفى 548 ه.)، تهران، رابطة الثقافة‏و العلاقات الاسلامية مديرية الترجمة و النشر، 1417 ه. ق.، ج 10

- المقتطف من بحارالانوار: محمدباقر مجلسى، استخراج و تنظيم على انصاريان، تصحيح مرتضى حاجعلى فرد، وزارت الثقافة و الارشاد الاسلامى، 1408 ه. ق. ج 3

- منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه: ميرزا حبيب الله هاشمى خوئى، تصحيح ابراهيم ميانجى، تهران، بنياد فرهنگى امام المهدى(عج)، چاپ چهارم، ج 21

- الميزان فى تفسير القرآن: محمد حسين طباطبايى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417ه.ق، الطبعة الاولى، ج 20


نداي صادق -ش 19

جامعيّّت قرآن از نگاه احاديث

اصغر هادوى كاشانى

مقدمه

بحث در مورد جامعيّت قرآن، از ديرباز تاكنون مورد توجه مفسّران و قرآن پژوهان بوده است و با توجه به تصريح قرآن در خصوص اصل جامعيّت، همگان آن را پذيرفته اند؛ گرچه درباره محدوده آن اختلاف كرده اند. عدّه اى قائل به جامعيت مطلق قرآن شده اند و نتيجه گرفته اند كه در قرآن، تمام آنچه كه مى توان نوعى ادراك و فهم به آن پيدا نمود، وجود دارد؛ هرچند عقل و درك ما از شناختن آن قاصر است. سيوطى پس از برشمردن جمعى از علوم كه از قرآن استنباط مى گردد، مى نويسد:… علوم ديگرى را نيز در بر دارد، از جمله: طب، مناظره، هندسه، جبر و مقابله، نجوم و غير اينها.1غزالى در«احياءالعلوم» و «جواهر القرآن»2، زركشى در«البرهان»3 و شمارى ديگر اين نظريه را پذيرفته اند؛ البته زركشى، مراد از تمام علوم را اصول كلّى آنها مى داند.در مقابل ديدگاه اول، گروهى معتقدند اگر هم بحثى از علوم(غير از علم دين) در قرآن آمده، فقط جنبه هدايتى و تربيتى آن مورد نظر بوده است. براى نمونه مى توان از شاطبى و دكتر ذهبى4 و علامه طباطبايى نام برد. علامه طباطبايى مى فرمايد:چون قرآن كريم كتاب هدايت است و جز اين، كارى ندارد، لذا ظاهرا مراد از«كلّ شىء» همه آن چيزهايى است كه برگشتش به هدايت است، از معارف حقيقيه مربوط به مبدأ و معاد و اخلاق فاضله و شرايع الهيه و قصص و مواعظى كه مردم در هدايت و راه يافتنشان به آن محتاجند؛ و قرآن، تبيان همه اينهاست.5در بررسى ديدگاههاى دو طرف، استناد به مجموعه روايات، كمتر به چشم مى خورد و مهمترين دليل آنها آيه معروف«تبيانا لكل شىء»6 است كه هر كس در تفسير آن، يار ظنّ خويش گرديده است. در اين نوشتار، تا آنجا كه امكان داشته است، روايات مربوط به اين بحث، جمع آورى و به پنج دسته تقسيم شده و معناى جامعيّت و شرط آن، روشن گرديده است و در نهايت، دسته ششم روايات آورده شده كه در سبك و سياق پنج دسته اول نيست؛ بلكه نشان مى دهد كه سنّت هم بايد در كنار قرآن باشد، تا بيان كننده و روشنگر جامعيّت قرآن باشد؛ گرچه همان طور كه بعدا نشان خواهيم داد، از گروه پنجم روايات هم مى توان اين مطلب را فهميد؛ ولى در گروه ششم، به لزوم همراهى كتاب و سنّت براى انتقال مفاهيم، تصريح گرديده است.قبل از ورود به بحث، تذكّر چند نكته ضرورى است:اولا، يكى از معدود ابواب حديثى كه در بين روايات موجود در آنها تعارضى وجود ندارد، همين بحث جامعيت قرآن است و اگر در ظاهر هم اختلافى باشد، به راحتى جمع عرفى بين آنها صورت مى گيرد.ثانيا، از كنار هم قرار دادن روايات، به تدريج معناى«جامعيت» روشن خواهد شد.ثالثا، همه روايات مرتبط با موضوع جامعيت قرآن، در اين نوشتار نيامده اند؛ ولى سعى شده است كه سند روايات نيز ملاحظه شوند و روايات قوى تر مورد استشهاد قرار گيرند.دسته اول:در اين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند«تمام علوم و احتياجات انسان، در قرآن وجود دارد»:1ـ به عنوان نمونه، امام صادق(ع) قسم خوردند كه هيچ گاه انسان در حسرت نخواهد بود كه چرا فلان مطلب در قرآن وجود ندارد:إنّ اللّه عزّوجلّ أنزل فى القرآن«تبيانا لكلّ شىء» حتى واللّه ما ترك شيئا يحتاج اليه العبد، حتى واللّه ما يستطيع عبد أن يقول«لوكان فى القرآن هذا» الاّ و قد أنزله الله فيه؛7خداوند آيه«تبيانا لكل شىء» را نازل كرد و به خدا قسم از آنچه انسان به آن نياز دارد فروگذار نكرد و به خدا قسم هيچ كس قادر نيست بگويد«اى كاش فلان مطلب در قرآن وجود داشت»؛ زيرا هر آنچه انسان نياز داشته باشد، خداوند در مورد آن، آيه اى نازل كرده است.2ـ امام باقر(ع) همين مضمون را با اندكى تفاوت بيان فرموده اند:إن اللّه تبارك و تعالى لم يدع شيئا تحتاج اليه الامّة الى يوم القيامة الاّ أنزله فى كتابه؛8خداوند آنچه را كه امّت تا روز قيامت بدان احتياج دارند، در قرآن آورده و براى رسولش بيان فرموده است.3ـ سماعةبن مهران از امام كاظم(ع) سؤال مى كند:«آيا پيامبر(ص)، در زمان خود، آنچه را كه مردم احتياج داشتند بيان فرمود؟» حضرت، علاوه بر آنكه جواب مثبت دادند، اضافه كردند:«بله؛ آنچه را تا روز قيامت، مردم نياز دارند بيان كرده است»:أصلحك اللّه، أتى رسول اللّه الناس بما يكتفون به فى عهده؟ قال: نعم و ما يحتاجون اليه الى يوم القيامة.94ـ امام على(ع) در بيانى كه در مورد اختلاف علما در فتواست، فرمود:…أم أنزل اللّه دينا ناقصا فاستعان بهم على اتمامه، أم كانوا شركاء فلهم أن يقولوا و عليه أن يرضى، أم أنزل اللّه دينا تامّا فقصر الرسول(ص) على تبليغه و أدائه، واللّه سبحانه يقول«ما فرّطنا فى الكتاب من شىء» و «فيه تبيان كلّ شىء»؛10…يا خداوند، دين ناقص فرستاده و از اين عالمان در تكميل آن يارى خواسته؟ يا اينان شركاى اويند و حق دارند بگويند و بايد خشنود باشد از راهى كه آنان مى پويند؟ يا دينى كه خدا فرستاده، تمام بوده و پيامبر(ص) در رساندن آن كوتاهى نموده؟ در حالى كه خداوند سبحان گويد: «فرو نگذاشتيم در كتاب، چيزى را» و گويد كه «در آن، بيان هر چيزى هست».اضافه بر اين چهار مورد كه نقل شد، رواياتى ديگر نيز به همين مضمون وارد شده است.11 نتيجه اين دسته روايات كه ائمه به طور مطلق فرموده اند«همه چيز در قرآن وجود دارد»، اثبات جامعيت مطلق براى قرآن است؛ امّا چهار دسته روايت ديگر وجود دارد كه اطلاق فوق را محدود نموده، به تدريج روشن مى كند كه مراد از اين علوم چيست.

دسته دوم:دسته ديگر، دو خبر است به اين مضمون كه«علم اوّلين و آخرين در قرآن است و بايد با تفكر در معانى قرآن، به آن علوم دست يافت». پيامبر(ص) فرمود:من أراد العلم فليثور القرآن فانّ فيه علم الأوّلين و الآخرين.12در نقل ديگرى از عبداللّه بن مسعود، صحابى معروف پيامبر(ص)، به همين معنا اشاره شده است:إذا أردتم العلم فأثيروا القرآن فإنّ فيه خبر الأوّلين و الآخرين؛ 13اگر به دنبال علم هستيد، با تفكّر در معانى قرآن آن را بيابيد؛ چون خبر اولين و آخرين در قرآن يافت مى شود.گرچه نقل دوم، در اصطلاح، روايت نيست و در اصطلاح علم«درايةالحديث» به آن خبر مى گويند، ولى در همان علم، گفته شده است كه بعضى خبرها به گونه اى است كه محتواى آن، گواه عدم صدور آن از اشخاص عادى و غير معصوم است. لذا حداقل براى تأييد روايت اوّل، مى توان از اين خبر استفاده نمود.

دسته سوم:دسته سوم، دو روايت است كه از مجموع آنها استفاده مى شود كه«جميع احكام مورد نياز مردم، در قرآن آمده است». البته در دسته ششم روايات، بيان خواهيم كرد كه فهم اين احكام و حدود آنها با توجه به سنّت است. فعلا اين دو را نقل مى كنيم تا با ضميمه نمودن روايات دسته اول و دوم، اين طور نتيجه شود كه اخبار ماكان و مايكون و ماهو كائن، در قرآن وجود دارد. ذكر اين نكته هم لازم است كه اخبار ماكان، مربوط به گذشتگان و امّت هاى سابق است و اخبار مايكون در مورد معاد و بهشت و جهنم است؛ ولى ماهو كائن، تفسيرهاى مختلف دارد كه در نتيجه گيرى پايان مقاله به آن اشاره مى شود. فعلا دو روايتى را كه وعده داديم، نقل مى كنيم:1ـ روايت حضرت كاظم(ع):فيه تبيان حجج اللّه المنوّرة و محارمه المحدودة و فضائله المندوبة و جمله الكافية و رخصه الموهوبة و شرائعه المكتوبة؛14در قرآن، حجت هاى نورانى خدا و محرّمات و مستحبّات و رخصتهايى كه به انسان بخشيده شده و واجبات، بيان گرديده است.2ـ حديث امام رضا(ع) كه فرمودند:فيه ـ القرآن ـ تفصيل كل شىء بين الحلال والحرام و الحدود و الأحكام و جميع ما يحتاج اليه كملا؛15تفصيل حلال و حرام و حدود و احكام و به طور كلّى آنچه انسان به آن محتاج است، در قرآن وجود دارد.

دسته چهارم:بعد از آنكه در سه دسته قبل روشن گرديد كه منظور از«كلّ شىء» چيست و نتيجه شد كه اخبار گذشته و آينده و احكام مورد نياز (كه به ترتيب از آنها تعبير به ماكان و مايكون و ماهو كائن مى شود) در قرآن وجود دارد، در دسته چهارم، اين موارد يك جا در روايات بيان شده است. نكته مهم اينكه اگر كسى در سند روايات قبل هم شبهه داشته باشد، در اينجا روايات معتبرى بر مطلب دلالت دارند كه بعضى از آنها را نقل مى كنيم.1ـ امام صادق(ع):إنّ اللّه ـ عزّ ذكره ـ ختم بنبيكم النبيين فلانبىّ بعده أبدا و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده و أنزل فيه تبيان كل شىء و خلقكم و خلق السماوات و الأرض و نبأ ماقبلكم و فصل ما بينكم و خبر ما بعدكم و أمر الجنة و النّار؛16خداوند با پيامبر شما نبوت را به پايان رساند و هيچ پيامبرى بعد از او نخواهد آمد و با كتاب شما(قرآن) نزول كتب الهى خاتمه يافت و تا ابد كتابى نخواهد آمد. در اين كتاب، همه چيز بيان شده است، از جمله ماجراى آفرينش انسان و آسمان و زمين و اخبار گذشته و آينده، و احكامى كه به آن نياز داريد و همين طور اخبار بهشت و جهنّم.2ـ امام صادق(ع):فيه ـ القرآن ـ شرعكم و خبرمن قبلكم و بعدكم؛17در قرآن، احكامى كه به آن نياز داريد و اخبار كسانى كه قبل از شما بوده اند و همچنين اخبار آينده (معاد) وجود دارد.نكته قابل ملاحظه در اين حديث، كلمه«شرعكم» است كه منظور از«فصل بينكم» در روايت اول را بيان مى كند. گرچه سند اين روايت، به قوّت روايت قبلى نيست، امّا وقتى احاديث مجموعا با هم ديده شود، گاهى اوقات روايت ضعيف دلالت روايت قوى را روشن مى كند. روايت بعدى نيز قرينه است كه مراد از«فصل بينكم» همان احكام و دستوراتى است كه مسلمين در زندگى به آنها نياز دارند.3ـ امام على(ع):فى القرآن نبأ ماقبلكم و خبرما بعدكم و حكم مابينكم؛18در قرآن، خبر امّت هاى گذشته و خبر معاد و احكامى كه لازم داريد، وجود دارد.

دسته پنجم:پنجمين دسته، رواياتى است كه يك مطلب اضافى نسبت به دسته چهارم دارند. در اين گروه، علاوه بر آنكه«تبيان كل شىء» معنا شده و بر علم ماكان و مايكون و ماهو كائن تطبيق گرديده است، اين قيد آمده است كه«استظهار اين علوم از قرآن، احتياج به افراد خاصى دارد». تعداد اين روايات و تعدّد طرق آنها به اندازه اى است كه هرگونه شبهه در مورد سند را از بين مى برد. لذا در اين مرحله، با اطمينان مى توان گفت كه اوّلا، منظور از جامعيت قرآن، جامعيت در مسير هدايت انسانهاست كه قبلا معنا كرديم؛ ثانيا، كشف اين علوم هم در قدرت همه كس نيست. تعدادى از اين روايات را نقل مى كنيم:1ـ امام على(ع):ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق لكم، أخبركم عنه، إنّ فيه علم ما مضى و علم ما يأتى إلى يوم القيامة و حكم ما بينكم و بيان ما أصبحتم فيه تختلفون، فلو سألتمونى عنه لعلّمتكم؛19اين قرآن را به حرف در آوريد كه خودش براى شما هرگز سخن نخواهد گفت. به شما خبر دهم كه علم آنچه گذشته و آنچه تا قيامت خواهد آمد و احكامى كه به آن نياز داريد و حكم آنچه در آن اختلاف داريد، در آن وجود دارد. اگر از من سوال كنيد، به شما ياد خواهم داد.2ـ امام على(ع):والذى بعث محمدا بالحق و أكرم أهل بيته، ما من شىء يطلبونه إلاّ و هو فى القرآن، فمن أراد ذلك فليسألنى عنه؛20به خدايى كه محمد(ص) را به رسالت بر انگيخت و اهل بيت او را كرامت بخشيد، هر چه مردم بخواهند، در قرآن يافت مى شود. هركس در اين مورد چيزى مى خواهد، بايد از من سؤال كند.3ـ امام باقر(ع):إذا حدّثتكم بشىء فاسألونى عنه من كتاب اللّه،[ثم قال فى بعض حديثه] إنّ رسول اللّه(ص) نهى عن القيل و القال و فساد المال و كثرة السؤال. [فقيل له: يابن رسول اللّه، و أين هذا من كتاب اللّه؟ قال:] إن اللّه عزّوجلّ يقول:«لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو إصلاح بين الناس» و قال:«لاتؤتوا السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما» و قال:«لا تسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم»؛21هنگامى كه در مورد چيزى با شما صحبت كردم، سؤال كنيد كه آيا در قرآن وجود دارد؟[سپس حضرت ادامه داد كه]پيامبر(ص) از قيل و قال و فساد مال و زياد پرسش كردن، منع فرمودند. [حاضرين سؤال كردند كه: آنچه مى گوييد، در كجاى قرآن آمده است؟ حضرت به اين آيات استناد كردند كه:] خداوند مى فرمايد…در مورد نهى از قيل و قال، به آيه«لاخير فى كثير من نجواهم إلاّ من أمر بصدقة أو معروف أو اصلاح بين الناس»22 استناد كردند و در مورد نهى از فساد مال، آيه«لاتؤتو السفهاء أموالكم التى جعل اللّه لكم قياما»23 را متذكّر شدند و سرانجام در مورد نهى از كثرت سؤال، به آيه «لاتسئلوا عن أشياء إن تبدلكم تسؤكم»24 استشهاد فرمودند.4ـ امام صادق(ع):إنّى لأعلم ما فى السماوات و ما فى الأرض و أعلم ما فى الجنة و أعلم ما فى النار و أعلم ما كان و مايكون.[قال: ثم مكث هنيهة فرأى أن ذلك كبر على من سمعه منه، فقال:] علمت ذلك من كتاب اللّه ـ عزّوجلّ. انّ اللّه ـ عزّوجلّ ـ يقول:«فيه تبيان كلّ شىء»؛25من به آنچه در آسمان و زمين و بهشت و جهنم است، آگاهم و بر ماكان و مايكون، علم دارم.[سپس حضرت مكثى كردند و پس از آنكه متوجه شدند اين مطلب بر شنونده سنگين است، فرمودند:] اين مطلب را از قرآن دريافته ام؛ زيرا خداوند مى فرمايد: در قرآن، همه چيزها بيان شده است.ملاحظه مى شود كه حضرت«تبيان كل شىء» را بر آگاهى بر آنچه در آسمان و زمين است و اخبار گذشته و آينده، تطبيق نموده است و بحثى از علوم تجربى و دانشهايى از اين قبيل، نيست.در ميان روايات ما، علاوه بر آنچه كه گذشت، موارد فراوانى وجود دارد كه ائمه(ع) با توجّه به فهم دقيقى كه از قرآن داشته اند، مطالبى را بيان مى كرده اند كه ديگران عاجز از فهم آن بوده اند(كه بايد به كتب روايى مراجعه نمود و موارد آن را ديد)؛ مثلا در مورد ارث شخص خنثى، از امام صادق(ع) سؤال كردند. ايشان با توجة به آيه«فساهم فكان من المدحضين»26 فرمودند بايد قرعه انداخت؛ اگر قرعه به ارث مرد اصابت كرد، بايد آن اندازه ارث ببرد و اگر قرعه به ارث زن اصابت نمود، خنثى بايد به اندازه ارث زن، ارث ببرد. همچنين، حضرت در ذيل روايت فرمودند:و ما من أمر يختلف فيه إثنان إلاّ وله أصل فى كتاب اللّه و لكن لاتبلغه عقول الرجال.27در هر مورد كه دو نفر با هم اختلاف كنند، براى حلّ اين اختلاف، اصلى در قرآن وجود دارد ولكن عقول مردم از رسيدن به آن، عاجز است(يعنى افراد خاصّى مى توانند به آن اصل دست يابند).

دسته ششم:ششمين دسته، رواياتى است كه دلالت دارند«همه چيز در كتاب وسنّت پيدا مى شوند؛ نه آنكه فقط در كتاب باشد». امّا منظور اين روايات، اين نيست كه فرضا درصدى از علوم در قرآن و درصدى ديگر در سنّت است؛ چون همان طور كه گذشت،28 هيچ علمى وجود ندارد، مگر آنكه اصل آن در قرآن يافت مى شود. پس اصل علوم در قرآن هست و آنچه در روايات است، در واقع، توضيح و تبيين آن علوم است؛ ولى در عين حال، مقصود اين است كه جامعيت قرآن، با روايات كامل مى شود و الاّ بودن علم در جايى كه قابل دسترس و فهم نباشد، فايده اى ندارد و منظور ما هم بيش از اين نيست. آياتى از قرآن نيز دلالت بر اين مطلب دارد كه وظيفه پيامبر(ص) فقط بيان و روشن نمودن آيات الهى بوده است. اگر تشريع هم توسط ايشان بوده، اصل آن در قرآن موجود بوده است. دو آيه(در اين مورد) را مرور مى كنيم:1ـ أنزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نزّل إليهم ولعلّهم يتفكّرون.29اين قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى؛ اميد آنكه بينديشند.2ـ و ما أنزلنا إليك الكتاب إلاّ لتبين لهم الذى اختلفوا فيه و هدى و رحمة لقوم يؤمنون؛30اين كتاب را بر تو نازل نكرديم، مگر اينكه آنچه در آن اختلاف كرده اند براى آنان توضيح دهى.براى روشن شدن مطلب، تعدادى از روايات را كه مؤيد همين ادّعاست، نقل مى كنيم:1ـ امام باقر(ع):إن اللّه ـ تبارك و تعالى ـ لم يدع شيئا يحتاج إليه الأمّة إلى يوم القيامة إلاّ أنزله فى كتابه و بيّنه لرسوله؛31خداوند تبارك و تعالى آنچه را كه مردم تا روز قيامت به آن محتاج باشند، در كتابش آورده و براى پيامبرش بيان كرده است.2ـ روايتى وجود دارد كه دلالت روشنترى بر مطلب دارد و نشان مى دهد آنچه در سنّت آمده، در واقع قبل از آن، در قرآن وجود داشته و سنّت فقط وظيفه روشنگرى داشته است. سعيد اعرج نقل مى كند كه به امام صادق(ع) عرض كردم در بين ما كسانى هستند كه ادّعا مى كنند حكم بعضى از مسائل مورد ابتلا، در كتاب و سنّت يافت نمى شود. حضرت فرمودند:كذبوا؛ ليس شىء إلاّ جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة؛32دروغ مى گويند؛ هيچ چيزى نيست مگر آنكه در قرآن آمده و در مورد آن، سنّت هم وارد شده است.نكته قابل توجه در اين روايت، جمله«جاء فى الكتاب و جاءت فيه السنّة» است؛ يعنى در همان موردى كه قرآن درباره آن آيه اى دارد، سنّت هم آمده است و سنّت، توضيح و تبيين آن آيه را به عهده دارد.با توجه به آنچه گفته شد، معناى حديث امام كاظم(ع) روشن مى شود كه فرمودند:كلّ شىء فى كتاب اللّه و سنة نبيّه.33يعنى اين قبيل روايات، لطمه به جامعيّت قرآن نمى زنند و قرآن در محدوده اى كه تعريف كرديم، جامعيّت دارد و سنّت، فقط روشنگرى مى كند.نتايج اين نوشتار، در چند جمله خلاصه مى شود:الف) جامعيّت قرآن، فقط در محدوده هدايت است و از روايات معصومان(ع)، بيش از اين استفاده نمى شود. مثالهايى هم كه در قرآن وجود دارد و در مورد ساير علوم است، در راستاى همين هدايت است.ب) در بين روايات، هيچ گونه تعارضى وجود ندارد و يكديگر را تكميل مى كنند و در نهايت، اين نتيجه را مى دهند كه قرآن، در برگيرنده علم ماكان و مايكون و ماهو كائن است كه علم ماكان و مايكون روشن است، فقط در مورد ماهو كائن تفاسير متعددى در روايات وجود دارد. در بعضى روايات، بر احكام منطبق شده است و در بعضى ديگر، با تعبير«خبركم» آمده است كه مى توان به احوالات و اتفاقات صدر اسلام منطبق نمود، از قبيل جنگ و اتّفاقات ديگر؛ و در عدّه اى از روايات، تعبير به«حكم موارد اختلاف» شده است و سرانجام، در روايتى، بر «آنچه در آسمان و زمين است» تطبيق گرديده است.ج) گرچه قرآن جامعيت به معناى بالا را دارد، ولى كشف و استظهار آن، با معصومان ـ عليهم السلام ـ است.


1. الاتقان، سيوطى، بيروت، دارالكتب العلمية، ج2، ص275
2. احياءالعلوم، غزالى، بيروت، دارالمعرفة، ج1، ص298؛ جواهرالقرآن، فصل چهارم، ص18
3. البرهان، ج1، ص190
4. التفسير والمفسرون، ج2، ص498
5. الميزان، ج12، ص325
6. نحل 89/
7. الكافى، ج1، ص59، ح1؛ المحاسن، برقى، ج1، ص416، ص956
8. همان، ح2؛ تفسير عياشى، ج1، ص6، ح13
9. الكافى، ج1، ص57، ح13؛ المحاسن، ج1، ص421، ح965
10. نهج البلاغه، خطبه18
11. نگاه كنيد به: تفسير عياشى، ج1، ص6، ح12؛ دعائم الاسلام، ج1، ص348
12. كنزالعمال، ح2454
13. فضائل القرآن، ابوعبيد، دمشق، دار ابن كثير، ص96
14. من لايحضره الفقيه، ج3، ص567، ح494 براى توضيح بيشتر واژه هاى حديث نگاه كنيد به: روضةالمتقين، مجلسى، ج9، ص279
15. الكافى، ج1، ص199، ح1؛ الأمالى، صدوق، ص773، ح1049
16. الكافى، ج1، ص269، ح3
17. كشف الغمة فى معرفةالأئمة، على بن عيسى الإربلى، ج2، ص409
18. نهج البلاغه، حكمت 303
19. الكافى، ج1، ص61، ح7 و نيز نگاه كنيد به: نهج البلاغه، خطبه125 و 158
20. الكافى، ج2، ص624، ح21
21. الكافى، ج1، ص60، ح5 و ج5، ص300، ح2؛ تهذيب الأحكام، ج7، ص231، ح1010؛ المحاسن، ج1، ص419، ح962
22. نساء 114/
23. همان 5/
24. مائده 101/
25. الكافى، ج1، ص261، ح2؛ بصائر الدرجات، ص128، ح2
26. صافات 141/
27. الكافى، ج7، ص158، ح3؛ تهذيب الأحكام، ج9، ص357، ح1275
28. روايات دسته پنجم.
29. نحل 44/
30. نحل 64/
31. الكافى، ج7، ص176، ح11 و ج1، ص59، ح2؛ تفسير عياشى، ج1، ص6، ح13
32. الاختصاص، ص281؛ بصائر الدرجات، ص301، ح2
33. الكافى، ج1، ص62، ح10

علوم حديث - 8

قرآن حقيقتى ماورايى يا الفاظ بشرى(1)

سيد محمود نبويان

چكيده:

كتب مقدس به سبب اهميتى كه اديان براى بشريت داشته‏اند، در طول تاريخ مورد توجه بشريت‏بوده و انديشمندان، آنها را مورد تحليل و بررسى قرار داده‏اند. يكى از بررسيهاى انجام شده ، تحليل منشا صدور اين كتب مى‏باشد يعنى تبيين اين امر كه آيا كتب مقدس - بويژه در اديان توحيدى - با جميع مفاهيم و الفاظ خود، از ناحيه خداى متعال فرستاده شده است‏يا الفاظى است معمولى و بشرى كه از ناحيه تلاش انسان پديد آمده است.

دو رويكرد مختلف در اين مساله وجود دارد و در مورد كتاب مقدس ما «قرآن‏» ، انديشمندان اسلامى همگى بر اين عقيده‏اند كه اين كتاب، وحى الهى است و انديشه و فرهنگ و الفاظ بشرى در پديدآمدن آن دخالتى نداشته است اما شمار اندكى از نويسندگان برآنند كه قرآن دستاورد بشر و الفاظى بشرى است.

در اين مقاله، بر مبناى يك بررسى برون دينى، نظريه اول - كه مطابق با آموزه‏هاى خود قرآن و پيشوايان دينى است - اثبات گرديده و رويكرد دوم مورد نقد قرار گرفته است.

در تاريخ انديشه بشرى، همواره اديان و كتب مقدس، نقش مهمى ايفا نموده‏اند.

معارفى كه اديان و كتب مقدس مربوط به آنها، به بشريت عرضه نموده‏اند موجب شكل‏دهى افكار و اعتقادات خاصى براى بشر بوده و تمدن خاصى را براى انسان به ارمغان آورده‏اند. از اين رو، بشر همواره آموزه‏هاى اديان و معارفى را كه پيامبران خداوند در قالب كتب مقدس به بشريت ارزانى داشته‏اند وجهه همت قرار داده و آن را مورد بررسى و تحليل خويش قرار داده‏اند.

يكى از انواع بررسيهاى انجام شده، اين است كه آيا الفاظ كتب مقدس، وحى مستقيم خداوند است (يعنى الفاظ مستقيم خداوند بوده و پيامبر بدون هيچ واسطه‏اى اين الفاظ را از خداوند دريافت مى‏كند) يا الفاظ خداوند است كه از طريق جسمى مانند رخت‏به پيامبر اعطا مى‏شود (بطورى كه آن جسم، معبر و مظهر كلام و الفاظ خداوند است نه مصدر آن كلام) و يا الفاظ خداوند بوده كه از طريق فرشته‏اى به پيامبر داده مى‏شود.

و يا اين كه هيچ يك از سه صورت فوق صحيح نبوده و الفاظ كتب مقدس، الفاظ شخص پيامبر و يا انسانهاى ديگر است و خداوند صرفا قابليتى را به پيامبر يا اشخاص ديگر، اعطا نموده است و آنها مى‏توانند به واسطه آن استعداد و قابليت‏خاص خويش، الفاظى را از ناحيه خودشان و نيز تحت تاثير فرهنگ عصر خويش، بيان نمايند و همين الفاظ آنها، كتب مقدس را تشكيل مى‏دهند.

در طول تاريخ تفكر دينى، هر دو گرايش مذكور پيروانى داشته است.

عده بسيار اندكى صاحب گرايش دوم بوده و قائلند كه قرآن، الفاظ خداوند نمى‏باشد، ولى تمامى متفكرين اسلامى، مطابق با آموزه خود قرآن و پيامبر اسلام (ص) و ائمه هدى (ع) قائلند كه قرآن، الفاظ خداوند بوده كه به سه صورت مذكور بر پيامبر (ص) نازل شده و پيامبر در آن هيچ نقشى نداشته است. از ميان قدما، به معمر بن عباد السلمى (فوت 228ق.) كه در ميان متكلمان معتزلى، صاحب تفكرات خاصى بوده است، نسبت داده شده است كه او با اعتقاد به اين كه كلام و سخن، عرض بوده و خداوند خالق عرض نمى‏باشد، معتقد است كه وحى الهى اگر از يك درختى مثلا ظاهر شود، درخت‏خالق آن است و يا اگر از يك انسانى مانند پيامبر (ص) ابراز گردد، پيامبر خالق و بوجودآورنده آن الفاظ مى‏باشد، و آسمانى و وحيانى بودن قرآن، مغاير با آن نيست كه پيامبر در آن نقش داشته باشد، و در واقع، خداوند در پيامبر استعدادى به وديعت نهاده است كه پيامبر مى‏تواند هدايت‏باطنى خداوند را در قالب كلماتى از ناحيه خودش (كه همان آيات قرآنى است) به زبان آورد. (1)

در ميان متاخرين و معاصرين، حسن حنفى (متولد 1935) و نصر حامد ابو زيد (متولد 1943) از كشور مصر (2) و عبد الكريم سروش نيز معتقدند كه قرآن، الفاظ پيامبر و متاثر از فرهنگ عرب است، به عنوان مثال آقاى سروش مى‏گويد:

«از قضا يكى از دوستان بسيار عزيز ما در باره مقاله اخير من «ذاتى و عرضى‏» و همچنين مقالات قبل از آن خصوصا «بسط تجربه نبوى‏» با من وارد مباحثه شد. يكى از سخنان ايشان هم همين بود كه اين چنين سخن گفتن وحى را به تعبير شما نفى مى‏كند و از حالت قدسى بودن بيرون مى‏آورد و آن را بدل مى‏كند به يك تجربه بشرى كه جزو احساسات يك انسان است و لذا از دينيت و ماورائيت و قدسيت در آن خبرى نيست. من به ايشان همين را عرض كردم، گفتم كه ما بايد متافيزيكمان را در اينجا مورد بحث قرار دهيم. يك متافيزيكى كه به نظر من يك متافيزيك مكانيكى است در نظر بياوريد كه ملكى مثل پرنده‏اى بر پيامبرى نازل مى‏شود و در گوش او يا در دل او حرفى مى‏خواند و او هم ياد مى‏گيرد و به ديگران درس مى‏دهد، من چنين تلقى ندارم. يادم هست كه به ايشان عرض كردم كه شما مى‏گوييد كه پيامبر اين سخنان را خودش نگفته و خودش نيافريده و از وجود او نجوشيده بلكه يك ملكى از بيرون به او القا كرده من مى‏توانم از شما بپرسم كه آن ملك آن سخنان را از كجا آورده؟ يك ملك ديگرى به آن ملك گفته؟ يا اين كه او خودش يافته؟ گفتم همين كه شما اين پرسش را از خودتان بكنيد متوجه مى‏شويد كه مساله پيچيده‏تر از اين حرفهاست‏شما در مورد يك ملك جايز مى‏دانيد كه خودش آن حرف را يافته باشد يا خدا مستقيما - حالا به نحوى كه ما نمى‏دانيم - با او سخن گفته باشد، چون اگر بگوييم يك ملك ديگرى به او گفته، تسلسل محال لازم مى‏آيد لاجرم يك جايى بايد ملكى خودش اين را فهميده و بگويد خدا آمد. آن وقت پيامبرى كه همه او را برتر از ملائك مى‏دانند معتقد نيستم كه خودش مى‏تواند اين را يافته باشد و اين كه مى‏گوييم ملك به او گفته، زبانى باشد كه ما مى‏گوييم؟» (3)

بر پايه اين ديدگاه، در واقع رسول خدا، تجربه روحى خود را در دستگاه مفهومى عربى و متناسب با آن شرايط تاريخى، جغرافيايى، اجتماعى و فرهنگى بيان و تعبير كرده است و مثلا بهشت را به صورت «جنات‏» و زنان آن را سياه چشم و نه موبور چشم آبى توصيف نموده است. (4)

در ناحيه ديگر، در دنياى غرب، اكثر متفكرين غربى - برخلاف متفكرين اسلامى - معتقدند كه كتب مقدس مسيحيت (يعنى تورات و انجيل) الفاظ خداوند نبوده و حتى الفاظ پيامبران خداوند يعنى حضرت موسى و حضرت عيسى (ع) نيز نمى‏باشند و در واقع، پيروان اين دو پيامبر، اين كتب را نوشته‏اند.

«توماس ميشل‏» در اين مورد مى‏گويد:

«مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاى مقدس را بوسيله مؤلفانى بشرى نوشته است... مؤلفان بشرى كتاب مقدس، هر يك در عصرى خاص مى‏زيسته و به رنگ زمان خود در آمده بوده‏اند. همچنين اين مؤلفان، مانند ديگر انسانها با محدوديتهاى زبان و تنگناهاى علمى دست‏به گريبان بوده‏اند - اصولا مسيحيان نمى‏گويند كه خدا كتابهاى مقدس را بر مؤلفان بشرى املا كرده، بلكه معتقدند كه او به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك توفيق داده است. اقليتى بسيار ناچيز از مسيحيان گمان مى‏كنند كتابهاى مقدس با همين الفاظ الهام شده‏اند و خدا پيام خود را كلمه به كلمه به كاتب بشرى منتقل كرده و وى چيزهايى را كه خدا املا نموده، با امانت ثبت كرده است. (5)

اين اعتقاد توماس ميشل، مختص به ايشان نبوده و اكثر متفكرين غربى به اين امر اذعان دارند، به عنوان مثال، «جان.بى.ناس‏» به اين مساله معتقد بوده و آن را در كتاب خود مطرح مى‏نمايد. (6)

«دان كيوپيت‏» اين اعتقاد را به صاحبان طرز فكر علمى نسبت مى‏دهد. (7)

و «ويليام هور درن‏» چهار انجيل را چهار شرح حال زندگى عيسى مسيح از ناحيه نويسندگان آنها مى‏داند. (8)

متفكرين غربى، مساله فوق - يعنى اعتقاد به اين امر كه كتب مقدس، الفاظى بشرى مى‏باشند - را بر اساس تحقيقات جديد در زمينه دين پژوهى و كتب مقدس، يعنى مباحث «نقد تاريخى كتاب مقدس‏» مورد بررسى قرار داده‏اند.

روش نقد تاريخى، مبتنى بر يك جهان بينى است كه داراى سه اصل مهم است و كسانى مى‏توانند از اين روش بهره جويند كه به آن اصول معتقد باشند، آن سه اصل عبارتند از:

1- تنها حوادثى كه داراى موجودات مشابه در جهان هستند ممكن الوقوع مى‏باشند. ما چگونه حادثه‏اى را مى‏توانيم ممكن الوقوع بشناسيم؟ براى معين كردن اين مطلب، راهى جز مراجعه به حوادث مشابه كه انسان آنها را مى‏شناسد نيست.

بر پايه اين نظريه، مقصود از ممكن الوقوع بودن، امكان عقلى صرف نيست‏بلكه مراد اين است كه مشابه آن در عالم خارج واقع شده باشد. به عبارت ديگر، چون عالم عينى، عالم تزاحم است، شرايط ويژه وقوع يك حادثه، شرايط وقوع حادثه ديگر را نفى مى‏كند و ظرف زمانى و مكانى پاره‏اى حوادث ميدان را از پاره‏اى حوادث ديگر مى‏گيرد. بدين سبب، ممكن است‏بسيارى از حوادث، در ذهن، امكان وجود داشته باشد اما در عالم خارج واقع نگردد.

به اصل فوق، مقايسه و مشابهت اطلاق مى‏شود، يعنى اينكه حوادث جهان قابل مقايسه با يكديگرند.

2- اصل دوم جهان بينى مورد نظر اين است كه كليه حوادث جهان پبا يكديگر، يك ارتباط ناگسستنى دارند. همه حوادث با هم مربوط هستند و وقوع يك حادثه، تغييراتى را در حوادث ديگر به وجود مى‏آورد و حذف يك حادثه نيز در حوادث ديگر مؤثر است.

اگر كسى وقوع حادثه‏اى را ادعا كند كه هيچ گونه ربط عينى و خارجى با حوادث ديگر نداشته است، ادعاى وى را نمى‏توان قبول كرد. هر حادثه‏اى بايد با حوادث ديگر مرتبط باشد. وقوع هر حادثه‏اى به معناى وقوع حوادث ديگرى است كه اگر آن حوادث ديگر واقع نشوند آن حادثه هم واقع نمى‏شود، معناى اين اصل آن است كه در ميان حوادث جهان، رابطه عليت وجود دارد.

3- اصل سوم جهان بينى مورد بحث اين است كه نظام اين جهان، يك نظام بسته و خودكفايى است، عاملى از خارج اين جهان به صورت مكمل يا رخنه پوش در اين جهان عمل نمى‏كند. هر حادثه‏اى كه در جهان، اتفاق مى‏افتد با حوادث ديگر خود اين جهان، قابل تبيين و تفسير است و نمى‏توان وقوع حادثه‏اى را ادعا كرد كه واقعا با حوادث اين جهان قابل تفسير نباشد تا آن را به عامل يا عواملى خارج از اين جهان نسبت داد.

نتيجه اعتقاد به اصول فوق اين است كه:

مطابق اصل اول، (9) كتاب مقدس يك سند تاريخى مانند ساير اسناد تاريخى است و وحى بودن الفاظ و محتواى آن بى‏معنى است. وقتى همه حوادث تاريخى قابل مقايسه با يكديگر و معلول يكديگر باشند و عامل غير تاريخى قابل پذيرش نباشد، هيچ پديده‏اى نمى‏تواند تافته جدا بافته باشد. معناى القا به وسيله روح القدس، مداخله عامل غير تاريخى در اين جهان و بريده شدن سلسله‏هاى علل و ايجاد حفره در حوادث است كه مطابق اصل اول جهان بينى نقد تاريخى، قابل قبول نيست.

بر اساس اصل دوم، معجزات به عنوان پديده‏هاى بى‏قانون، نادرست‏بوده و ديگر نمى‏توان از معجزات به معناى پديده‏هاى بدون قانون صحبت نمود و بدين جهت ادعاى كتاب مقدس در مورد معجزات مختلف - كه پديده‏هاى غير عادى مى‏باشند - باطل است و در نهايت، مطابق اصل سوم، دين مسيحيت كه بر اساس اصل ورود خداوند در تاريخ و ظهور عيسى براى نجات انسان مبتنى است نقض مى‏گردد زيرا بنابراين اصل، مجموعه عالم هيچ گاه پاره نمى‏شود و هيچ چيز از خارج اين مجموعه در داخل اين مجموعه وارد نمى‏شود.

بدين ترتيب، با پذيرفتن سه اصل جهان بينى نقد تاريخى، سه مسئله مهم در عقايد مسيحيت مورد تهديد قرار گرفت: 1- وحى بودن الفاظ و محتواى كتاب مقدس. 2- معناى سنتى معجزه. 3- ورود خداوند در عالم تاريخ براى نجات انسان. (10)

نقد و بررسى

مباحث‏بيان شده را از دو منظر برون دينى و درون دينى مورد تحليل و بررسى قرار مى‏دهيم. در مقاله حاضر صرفا بررسى برون دينى مورد نظر است و بررسى درون دينى را به مجالى ديگر وامى‏نهيم.

نقدى برون دينى

از ديدگاه برون دينى، چند مساله را يادآورى مى‏نماييم:

1- صرف پذيرفتن اين امر كه كتب مقدس مسيحيت، الفاظى بشرى است مستلزم آن نيست كه كتب مقدس همه اديان، الفاظى بشرى باشند. به ديگر سخن ، وجود چند كتاب مقدس - مانند تورات و انجيل - كه الفاظى بشرى هستند موجب آن نمى‏شود كه مغالعه كل و جزء، صورت گرفته و با تعميم نابجا و مغالطه‏آميز نتيجه گرفته شود كه هر كتاب مقدسى، الفاظى بشرى است. در حقيقت تمام پيامبران اولوالعزم و از جمله حضرت موسى (ع) و عيسى (ع) داراى كتاب آسمانى بوده كه وحى و الفاظ الهى بوده است و پس از ايشان است كه اين كتب و شريعتشان مورد تحريف واقع شده است. شخصيتهاى متعددى سبب تحريف در دين مسيحيت‏شده‏اند و يكى از شخصيتهاى برجسته مسيحيت كه حتى به اعتراف نويسندگان مسيحى سبب تحريف دين سيحيت‏شده است، «پولس‏» مى‏باشد.

«ويلز» مورخ انگليسى در اين مورد مى‏گويد:

«همان وقت معلم بزرگ ديگرى پديدار شد كه بسيارى از چهره‏هاى مورد اعتماد معاصر، او را مؤسس حقيقى مسيحيت مى‏شمارند» يعنى شاول طرسولى يا پولس. او يهودى زاده بود، هر چند برخى نويسندگان يهود آن را انكار مى‏كنند، ولى شكى نيست كه او نزد استادان يهودى درس خوانده بود، جز آنكه او در الهيات هلنيتى اسكندريه متبحر بود و متاثر از شيوه‏هاى تعبير فلسفى از مكاتب هلنيتى و شيوه‏هاى بحث رواقيان و داراى ديدگاه دينى بود و مدتها پيش از آنكه نامى از يسوع ناصرى شنيده شود، به تعليم مردم پرداخته بود» . (11)

«رنان‏» نيز در اين مورد مى‏گويد:

«براى فهم تعاليم حقيقى حضرت عيسى (ع) همان گونه كه او مى‏فهميد، سزاوار است در آن تفسيرها شرحهاى دروغى كه چهره تعاليم مسيح را زشت‏ساخته و آن را زير پرده ضخيمى از تيرگى پوشانده است‏بحث و بررسى كنيم، بررسى ما به دوران پولس برمى‏گردد كه تعاليم مسيح را نفهميد، بلكه آن را بر محمل ديگرى حمل كرد، سپس آن را با بسيارى از سنت‏هاى فريسيان و تعاليم «عهد عتيق‏» به هم آميخت. از عهد پولس بود كه «تلمود» آشكار شد كه به تعاليم كنيه‏ها معروف بود، ولى تعاليم اصلى و حقيقى مسيح، صفت الهى و كمال خود را از دست داد...و آن شارحان و مفسران، مسيح را خدا مى‏خوانند، بى‏آنكه براى آن دليلى بياورند و در ادعاى خود به سخنانى در پنج‏سفر استناد مى‏كنند، با اينكه آن سخنان كمترين دلالتى بر اينكه مسيح، همان خداست ندارد» (12)

بنابراين، وجود تحريف در دين مسيحيت، و نيز اعتراف اكثريت متفكرين مسيحى و حتى اعتراف خود كتاب مقدس به اين امر كه اين كتب بعد از ظهور حضرت عيسى (ع) توسط انسانهاى عادى به رشته تحرير در آمده است، امرى مسلم و مورد قبول مى‏باشد و لكن پذيرش چنين امرى مستلزم آن نيست كه با تعميم نابجا و مغالطه‏آميز، همه اديان - و از جمله اسلام - را تحريف شده و يا همه كتب مقدس - و از جمله قرآن كريم - را الفاظى بشرى بدانيم. سخنى كه هيچ گونه دليلى ندارد و بلكه ادله متعدد در رد آن موجود است.

علاوه بر اين، كافى است كه انسان نظرى به قرآن بيفكند تا غير بشرى بودن آن را به راحتى و به صورت آشكار دريابد.

معارف عظيم موجود در آيات قرآن، تصريحات بسيار متعدد آيات قرآن در رد و انكار بشرى بودن آن و به ويژه آيات متعدد تحدى، شاهدى قوى بر الهى بودن معارف و الفاظ آن مى‏باشد. (اين موضوع در مباحث درون‏دينى بسط بيشترى خواهد يافت) .

2- اصول جهان‏بينى نقد تاريخى، مورد قبول نيست زيرا:

الف) اين كه تنها حادثه‏اى واقع مى‏شود كه نظير آن در جهان موجود باشد و لذا نمى‏توان يك حادثه و رويداد منحصر به فرد در جهان فرض نمود، ادعايى غير مستند به دليل است. به چه دليلى فقط پديده‏اى موجود شدنى و ممكن‏الوقوع است كه شبيه آن در جهان يافت‏شود؟ چنين ادعايى صحيح نيست زيرا براى تحقق يك پديده در جهان مادى دو عامل شرط است: 1- فاعليت فاعل بايد تام و كامل باشد. 2- قابليت قابل نيز بايد تام باشد - در صورتى كه فاعل نقص داشته يا شرايط پديدآمدن يك موجود، فراهم نباشد (و به اصطلاح قابل، تام نباشد) پديده مورد نظر موجود نخواهد شد. مثلا براى اين كه آهنى ذوب شود بديهى است كه حرارت ناشى از آتش يك چوب كبريت، نمى‏تواند فاعل و علت ذوب آن باشد. در اينجا عدم تحقق و پديدآمدن ذوب آهن نقصى است كه در فاعل وجود دارد - اما اگر بخواهيم كاغذ مرطوبى را آتش بزنيم، گر چه حرارت ناشى از آتش چوب كبريت، براى پديدآمدن آتش در كاغذ كافى است و لكن به سبب رطوبت موجود در كاغذ، پديده آتش در كاغذ به وجود نمى‏آيد و روشن است كه در اينجا، قابليت قابل نقص دارد و نه فاعليت فاعل.

بنابراين، پديدآمدن يك شى‏ء در عالم ماده مشروط به عدم نقص در فاعل و قابل است و در صورتى كه فاعل تام و كامل بوده و شرايط پديدآمدن يك پديده نيز فراهم باشد ضرورتا آن پديده موجود مى‏شود زيرا وقتى علت تامه، موجود گردد، معلول نيز بالضروره پديد خواهد آمد، حال خواه اين معلول، مشابه و نظيرى در عالم داشته باشد و خواه آن معلول، منحصر به فرد باشد، و عقل انسان، مشابه داشتن را شرط سومى (در كنار دو شرط مذكور) براى تحقق و پديدآمدن يك موجود، لازم نمى‏داند. به عبارت ديگر، وجود و عدم يك پديده، تابع شرايط و علل تحقق آن مى‏باشد و اين كه يك پديده داراى نظير و مشابهى در جهان هستى باشد هيچ دخالتى در وجود يا عدم آن پديده ندارد.

در نتيجه، وجود يك پديده منحصر به فرد، كاملا معقول و قابل قبول مى‏باشد و در حقيقت، اشتراط وجود مشابه يك پديده در تحقق و پديدآمدن آن پديده، شرط كردن امرى است كه هيچ دخالتى در وجود و تحقق آن پديده ندارد. (بلكه بر عكس، فلاسفه نسبت‏به برخى از موجودات عالم هستى - مانند عقول مجرده - تاكيد مى‏ورزند كه وجودشان مشابهى نداشته و منحصر به فرد مى‏باشد، كه تفصيل اين مطلب را بايد در موضع خودش، دنبال نمود) .بنابراين، كتاب مقدس، مانند ساير اسناد تاريخى نبوده بلكه وحى الهى مى‏باشد و مداخله عامل غير تاريخى در اين جهان و در نتيجه تحقق و پديدآمدن يك پديده منحصر به فرد هيچ محذور و اشكال عقلانى ندارد.

ب) اصل دوم جهان‏بينى مورد نظر كه قائل است‏حوادث جهان با يكديگر، ارتباط ناگسستنى دارند و در ميان حوادث جهان، سلسله عليت‏حكمفرماست، هيچ منافاتى با پذيرش وحى ندارد.

پديده وحى، كه به صورت مستقيم از ناحيه خداوند القاء مى‏شود و يا به صورت غير مستقيم از طريق فرشتگان يا وسايط ديگر ارائه مى‏گردد پديده‏اى است كه در سلسله عليت جاى دارد و قائلين به وحى - حد اقل در ميان متفكران اسلامى بويژه شيعيان - آن را يك پديده بدون علت نمى‏دانند.

به عبارت ديگر، مدعاى اصل دوم اين است كه معجزات به عنوان پديده‏هاى بى‏قانون، باطل است، ولى اين ادعا، ربطى به مساله پذيرش وحى به عنوان يك معجزه (و نيز پذيرفتن معجزات ديگر) ندارد زيرا هيچ يك از متفكران اسلامى، معجزه را يك پديده بدون علت و قانون فرض نمى‏كنند ولى تمام سخن در اين نكته است كه علت پديدآمدن يك موجود، منحصر به علل طبيعى و مادى نمى‏باشد. جهان‏بينى مدرن، كه در رويكرد معرفت‏شناسى خود، آمپريست (تجربى مسلك) و در ديدگاه هستى‏شناختى خود، ماترياليست مى‏باشد معتقد است كه، وجود و هستى منحصر در ماده است و موجود غير مادى، فرض غير معقولى بوده و موجود نمى‏باشد و لكن اين مساله در جاى خودش به اثبات رسيده است كه هم نظريه معرفت‏شناختى مذكور باطل بوده و در نتيجه معرفتهاى انسانى منحصر به معرفتهاى حسى و تجربى نمى‏باشد و هم ديدگاه هستى‏شناسانه مذكور كه موجودات را منحصر در موجودات مادى مى‏داند باطل است. و در واقع، موجودات عالم وجود، به دو دسته موجودات مادى و موجودات مجرد تقسيم مى‏شوند و حظ و بهره موجودات مجرد از كمالات هستى بيش از بهره موجودات مادى است‏به طورى كه موجودات مجرد در رتبه‏اى مقدم بر موجودات مادى و علت وجودى آنها مى‏باشند. البته اين سخن بدين معنا نيست كه ما كتب مقدس موجود مسيحيت را نيز وحى الهى بدانيم بلكه مقصود از بيان فوق اين است كه اصول مذكور جهان‏بينى روش نقد تاريخى، باطل مى‏باشد و فرض وجود معجزات و نيز پذيرش وحى الهى، مقرون به هيچ اشكال منطقى و عقلانى نمى‏باشد.

ج) اصل سوم مدعى است كه جهان يك نظام بسته‏اى است كه وقوع هر پديده‏اى در آن به وسيله پديده‏هاى ديگر از همين جهان تبيين و تفسير مى‏شود و هيچ عاملى از خارج از اين جهان در تحقق و پديدآمدن يك پديده در اين جهان، دخالت نمى‏كند و لذا نتيجه گرفته شده است كه ورود خداوند در تاريخ براى نجات انسان، باطل مى‏باشد.

اين اصل نيز مخدوش است و ما بدون اين كه آموزه مسيحيت در مورد ورود خداوند در عالم تاريخ براى نجات انسان را بپذيريم و در صدد توجيه آن باشيم، اين اصل را غير قابل قبول مى‏دانيم، زيرا گمان شده است كه موجودات مجرد و نيز خداوند در عرض پديده‏هاى مادى و تاثيرات آنها نيز در عرض تاثيرات پديده‏هاى مادى مى‏باشد و معتقدند كه وقتى يك پديده بر اساس علل و شرايط مادى و طبيعى قابل تبيين و توجيه مى‏باشد ديگر نمى‏توان آن را به موجودات مجرد كه خارج از اين جهان هستند مستند ساخت. در حالى كه:

اولا - موجودات مجرد، در خارج از اين جهان نيستند بلكه در كنار و در دل هر پديده مادى حضور داشته و محيط بر آنها مى‏باشند.

ثانيا - موجودات مجرد در عرض پديده‏هاى مادى نيستند تا اين كه اگر يك پديده به وسيله يك موجود مادى تبيين و تفسير گرديد، ديگر نتواند به موجود مجردى مستند گردد و به اصطلاح يك پديده يا مستند به موجود مادى باشد و يا مستند به موجود مجرد. اين توهم، پندار باطلى است و در جاى خودش به اثبات رسيده است كه با عنايت‏به اين كه موجودات مجرد، علت موجودات مادى مى‏باشند در طول آنها قرار داشته و در نتيجه وقوع يك پديده مادى، علاوه بر اين كه مستند به يك موجود مادى مى‏باشد در رتبه مقدم بر آن و بالضروره، مستند به يك موجود مجرد نيز خواهد بود.

در نتيجه اصل سوم جهان‏بينى مذكور نيز باطل است.

چنانكه ذكر شد نقد اصول جهان‏بينى مذكور به معناى پذيرش حقانيت و وحيانى بودن كتب مقدس موجود مسيحيت نيست. بلكه در صدد اثبات اين امر هستيم كه با تمسك به اصول مزبور نمى‏توان وجود وحى الهى و كتاب مقدسى همچون قرآن كه معجزه بوده و الفاظى الهى و غير بشرى است را نفى نمود. بدين جهت، اعتقاد ما اين است كه قرآن وحى الهى و الفاظى خدايى و ماورايى است و چنين اعتقادى، با عنايت‏به اصول جهان‏بينى مذكور، قابل نقد نمى‏باشد.

3- ادعاى معمر بن عباد السلمى معتزلى نيز از اتقان كافى برخوردار نيست. او بنابر نقل ابو الحسن اشعرى، قرآن را عرض دانسته و قائل است كه قرآن نمى‏تواند فعل خداوند باشد زيرا صدور عرض از خداوند به اعتقاد او و طرفدارانش، محال است. (13)

براى روشن شدن كلام معمر، توجه به بخشى از كلام او در اين مورد ضرورى است، وى در اين باره مى‏گويد:

«خدا هيچ يك از اعراض را نيافريده است، يعنى خدا چيزى جز اجسام را نيافريده است و اما اعراض، از اختراعات اجسام است‏خواه بنابر طبع بوده باشد، چنانكه سوختن از آتش به وجود مى‏آيد و گرما از خورشيد و رنگ از ماه، و خواه بنابر اختيار، همچون حركت و سكون و تركيب شدن و جدا شدن كه به توسط موجودات زنده صورت مى‏گيرد.

خداوند تنها نسبت‏به جواهر قادر، توصيف مى‏شود و اما براى اعراض، روا نيست كه خدا به قادر بودن بر آنها توصيف شود، و خدا زندگى و مرگ و تندرستى و بيمارى و توانايى و ناتوانى و رنگ و مزه و بو را نيافريده بلكه همه اينها فعل جوهرها بنابر طبايع آنها است. هر عرض در يك جسم از فعل آن جسم بنابر طبع آن توليد مى‏شود» (14)

بنابر نظر معمر، خدا كه اتمها و اجسام عالم را آفريد و نيز در آنها يك طبيعت‏يا معنى خلق كرد كه اصل قوانين عليت در اين جهان است، اين قوانين عليت را به حال خود واگذاشته و بر آنها رواداشته است كه بدون هيچ دخالتى از جانب خودش كار كنند. معمر البته از اين تعليم قرآنى كه خدا همه چيز را مى‏داند و همه جا حضور دارد (15) آگاه بوده ولى اين گفته را به اين معنى مى‏گرفته است كه خدا بدان معنى در همه جا حاضر است كه خود قوانين عليت را كه بنابر آنها همه چيز در اين عالم صورت مى‏گيرد قرار داده، و نيز بدين معنى كه، خدا با وجود دخالت نكردن در عمل اين قوانين، از همه آنچه با عملى شدن آن قوانين در اين جهان صورت مى‏گيرد، آگاه است. (16)

كلام معمر، غير قابل قبول است كه در اينجا به بعضى از اشكالات آن به صورت اختصار اشاره مى‏نماييم:

1- اين سخن معمر، مبتنى بر اعتقاد اساسى معتزله به مساله تفويض است.

اين ادعا كه خداوند متعال، موجودات را خلق نموده و اين موجودات، پس از خلق، مستقلا افعال خود را انجام مى‏دهند، مستلزم آن است كه معلول، در بقاى خودش محتاج به علت ايجاد خود نبوده و در تاثيرات خودش نيازى به علت ايجادى نداشته باشد در حالى كه چنين كلامى نادرست است و معلول، همانطورى كه در حدوث خودش محتاج به علت، مى‏باشد در بقاى خودش و نيز در تمام شؤون خودش نيز محتاج به علت ايجادى خودش است زيرا:

الف) بنابر اين كه معيار نيازمندى يك موجود (معلول) به موجود ديگر (علت) امكان ماهوى او باشد، بديهى است چون معلول در بقاى خودش نيز - مانند حالت‏حدوث - داراى ماهيت مى‏باشد، امكان از او قابل سلب نبوده و در نتيجه، هميشه محتاج به علت است.

ب) و اگر معيار نيازمندى يك موجود به موجود ديگر را امكان وجودى و فقر ذاتى آن وجود بدانيم در اين صورت، معلول عين ربط و ارتباط و نيازمندى به علت ايجادى خود است‏به طورى كه عين فقر و نيازمند بودن، ذاتى معلول مى‏باشد. و روشن است چنين وجودى كه نيازمندى، عين ذات او بوده و هيچگاه از او قابل سلب نيست معنا ندارد كه در بقاى خودش، بى‏نياز از علت‏باشد.

بنابراين، ادعاى اين كه موجودات جهان، پس از خلق شدن به طور مستقل و بى‏نياز از خداوند، افعالشان را ايجاد مى‏نمايند، ادعايى نادرست است.

در حقيقت، ادعاى معتزله (و نيز ادعاى معمر) بر بى‏نيازى معلول در بقاى خودش از علت، بر اين مبنا استوار است كه ملاك نيازمندى معلول به علت، حدوث زمانى مى‏باشد ولى بر اين مبنا، اشكالات زيادى وارد است كه به جهت عدم اطاله از ذكر آن صرف نظر مى‏نماييم. (17)

2- از طرف ديگر، لازمه چنين قولى پذيرش وجود واجب الوجودهاى متعدد مى‏باشد زيرا معمر معتقد است كه موجودات، پس از خلق در تاثير خودشان مستقل بوده و خداوند در آن موجودات و تاثيراتشان، دخالت و تاثيرى ندارد و به سبب استقلال طبيعت در تاثير خود، هيچ گاه با اراده خداوند تغيير نمى‏نمايد. زيرا همانطورى كه ذكر گرديد، معمر، اعراضى مانند رنگ و مزه و بو و گرمى و سردى و افعال طبيعى از قبيل حركت و سكون و اجتماع و افتراق و بيمارى و زندگى و مرگ را فعل شى‏ءاى غير از خداى متعال مى‏داند و معتقد است كه اين افعال از شى‏ءاى كه زنده و توانا و عالم است صادر نگرديده بلكه از موجودى صادر مى‏شود كه نه علم دارد و نه قدرت و نه حيات. (18)

بنابراين، ادعاى معمر مقتضى آن است كه موجوداتى در عالم بدون نياز به خداى متعال، افعالى را پديد بياورند يعنى علاوه بر خداوند، موجودات ديگر فرض شود كه به طور مستقل قدرت ايجاد موجوداتى را داشته باشند و لازمه چنين ادعايى، فرض وجود واجب الوجودهاى متعدد و در نتيجه، شرك است. در حالى كه فرض وجود واجب الوجودهاى متعدد، بر اساس ادله متعدد عقلانى باطل بوده و با عنايت‏به اين كه خداى متعال يك موجود نامحدود مى‏باشد عقل، فرض وجود واجب الوجود ديگر را محال مى‏شمارد. بدين جهت نمى‏توان فرض كرد كه طبايع عالم ماده در تاثير خود مستقل‏اند و خداى متعال در آن دخالتى ندارد.

3- علاوه بر اين، طبايع (صور نوعيه) عالم ماده در آثارى كه از آن انواع، بروز و ظهور مى‏نمايد مؤثرند، يعنى سر اين كه مثلا از درخت‏سيب، ميوه سيب بدست مى‏آيد و از درخت انار، ميوه انار و از سنگ، آثار سنگ و... بدست مى‏آيد اين است كه چنانكه فلاسفه اسلامى نيز معتقدند صورت نوعيه درخت‏سيب، در پديدآمدن ميوه سيب از آن، مؤثر است و صورت نوعيه درخت انار، در ظهور ميوه انار، و صورت نوعيه سنگ در ظهور آثار سنگ از آن و... (19)

ولى بايد به اين نكته اساسى توجه داشت كه گر چه طبيعت و صورت نوعيه در هر نوع، سبب پديدآمدن آثار آن نوع مى‏باشد و لكن عليت طبيعت و صورت نوعيه براى آن آثار، عليت اعدادى است نه عليت ايجادى و هستى‏بخش.

در ميان موجودات عالم ماده، هيچ موجود مادى داراى تاثير و عليت ايجادى نيست و صرفا داراى عليت اعدادى و غير هستى‏بخش است. و به عبارت ديگر، صورت نوعيه و طبيعت اجسام، فاعل طبيعى است نه فاعل هستى‏بخش و ايجادى و در نتيجه ايجاد كننده آثار هر نوعى در عالم، خداى متعال است نه طبايع اجسام.

بنابراين، در كلام معمر، ميان علت ايجادى و علت اعدادى و يا فاعل طبيعى و فاعل هستى‏بخش خلط شده است.

از بررسى مختصر ريشه كلام معمر بدست آمد كه ادعاى او بر اين مساله كه خداوند، علت اعراض نبوده و بدين جهت الفاظ و عبارات قرآن، (كه عرض مى‏باشند) معلول خداوند نمى‏باشد سخنى است‏باطل و غير قابل قبول.

خداى متعال، همانطورى كه علت جواهر مى‏باشد مى‏تواند علت اعراض نيز باشد و استناد الفاظ و عبارات قرآن به خداوند، متضمن هيچ اشكالى نخواهد بود.

به همين جهت است كه خود قرآن ورود و احتمال هرگونه اشتباه را در خودش به صورت كلى و مطلق رد نموده و مدعى صحت آن تا قيامت است، همچنانكه مى‏فرمايد:

«ان الذين كفروا بالذكر لما جائهم و انه لكتاب عزيز، لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا خلفه تنزيل من حكيم حميد» . (20)

«كسانى را كه موقع نزول قرآن به انكار آن برخاستند مجازات خواهيم كرد، به راستى قرآن كتابى ارجمند و عزيز است. باطل هرگز به آن راه ندارد نه از پيش رويش و نه از پشت‏سرش، و اين كتاب از جانب خداى حكيم و ستوده نازل شده است.»

اين آيه ورود بطلان در قرآن را با صراحت، نفى مى‏كند. و روشن است كه ورود بطلان در قرآن به چند صورت قابل تصور است:

1- تحريف آيات قرآن. 2- احكام آن به وسيله كتاب ديگر نسخ و باطل گردد. 3- حوادثى كه قرآن از آن خبر داده است مطابق با واقع نباشد و بطلان آن براى مردم روشن شود.

از اين آيه به روشنى استفاده مى‏شود كه هيچ كدام از اين موارد - و نيز موارد قابل تصور ديگر - در قرآن مجيد راه ندارد و اين كتاب حق، تا روز قيامت‏حجت مى‏باشد.

تا اينجا روشن شد كه ادله بيان شده بر اين ادعا كه الفاظ قرآن نمى‏تواند از ناحيه خداى متعال باشد از اتقان كافى برخوردار نيست. بنابراين، هيچ مانع برون‏دينى در پذيرش ادعاى اين كه قرآن، الفاظ الهى بوده و پيامبر اسلام (ص) و يا ديگر انسانها در تكوين آن الفاظ هيچ دخالتى نداشته‏اند، وجود ندارد و بلكه فقط همين ادعا قابل قبول و صحيح مى‏باشد. بهترين دليل و شاهد مدعاى فوق، مراجعه به شخص پيامبر اسلام و نيز متن قرآن است. مساله‏اى كه در مقال ديگر بدان خواهيم پرداخت.


پى‏نوشت‏ها:

1) ه.ا. ولفسن، فلسفه علم كلام، ترجمه احمد آرام، انتشارات الهدى، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، زمستان 1368، صص‏298- 302 .
2) فصلنامه پژوهش قرآنى فراراه، سال اول، ش‏1، زمستان 1377، مقصود فراستخواه، مقاله: حسن حنفى و رويكرد انسان‏گرايانه به قرآن، صص‏21- 29 .
3) فصلنامه پژوهشى قرآنى فراراه، پيشين، زبان قرآن، گفتگويى با دكتر عبد الكريم سروش، ص‏20 . همچنين مى‏توانيد مراجعه كنيد به: مجله كيان، ش‏48، مقاله رهايى از يقين و يقين به رهايى از عبد الكريم سروش، ص‏6، و مجله كيان، ش‏52، ايمان و اميد، گفتگويى با عبد الكريم سروش، ص‏57 . و: عبد الكريم سروش، بسط تجربه نبوى، مؤسسه فرهنگى صراط، چاپ طلوع آزادى، چاپ دوم، تابستان 1378، ذاتى و عرضى در اديان، صص‏29- 82 .
4) عبد الكريم سروش، بسط تجربه نبوى، پيشين، صص‏55- 57 .
5) توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، نشر مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، قم، چاپ اول، 1377، ص‏26 .
6) جان . بى . ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ نهم، 1377، صص‏623- 627 .
7) دان كيوپيت، درياى ايمان، ترجمه حسن كامشاد، نشر طرح نو، چاپ اول، 1376، صص‏109- 110 .
8) ويليام هوردرن، راهنماى الهيات پروتستان، ترجمه طاطاوس ميكائليان، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ اول، 1368، ص 8 .
9) البته در واقع، آنچه در اين قسمت آمده است نتيجه اعتقاد به هر سه اصل است و نه مخصوص اصل اول .
10) در مورد تبيين اصول سه‏گانه و نقد آن ر . ك . : محمد مجتهد شبسترى، هرمنوتيك، كتاب و سنت، طرح نو، چاپ دوم، 1375، صص 160- 167 .
11) معالم تاريخ الانسانية، ترجمه عبدالعزيز توفيق جاويد، چاپ «لجنة التاليف والترجمه و النشر» ، قاهره، ج 3، ص 705، به نقل از محمد قطب، سكولارها چه مى‏گويند؟ ، ترجمه جواد محدثى، نشر مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر، چاپ اول، بهار 1379، صص 14- 15 .
12) محاضرات فى النصرانية، محمد ابو زهره، ص 215، به نقل از پيشين، صص 17- 18 .
13) ابو الحسن على بن اسماعيل الاشعرى، بتحقيق محمد محيى الدين عبد الحميد، مقالات الاسلاميين، مكتبة النهضة المصرية، القاهرة، الطبعة الاولى، 1369ق . ، 1950م . ، ج‏2- 1، الجزء الاول، ص‏246 .
14) ه.ا. ولفسن، پيشين، صص‏601- 602 .
15) سوره مجادله، آيه 8 .
16) ه.ا. ولفسن، پيشين، ص‏617 .
17) براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به: علامه محمد حسين طباطبائى، نهاية الحكمة، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين، جمادى الاولى 1404 الموافق لشهر بهمن 1362، صص‏61- 65 .
18) ه.ا. ولفسن، پيشين، ص‏614 .
19) علامه سيد محمد حسين طباطبائى، پيشين، ص‏107 .
20) فصلت/41- 42 .


رواق انديشه -ش 2

قرآن حقيقتى ماورايى يا الفاظ بشرى(2)

سيد محمود نبويان

چكيده:

پيرامون قرآن كريم پژوهشهاى گوناگون صورت گرفته است. يكى از پژوهشهاى انجام شده تبيين و اثبات اين امر است كه الفاظ و تعابير قرآن، وحى مستقيم الهى و يا غير مستقيم و توسط فرشتگان مى‏باشد، نه اين كه حاصل تجربه و تلاشها و تعبيرهاى پيامبر يا شخص ديگر باشد، چنان كه عده اندكى از نويسندگان بدان معتقدند. چنين مساله‏اى هم از جهت‏برون‏دينى و هم از جهت درون‏دينى قابل بحث و بررسى است. اين مساله از جهت‏برون‏دينى در شماره دوم همين مجله، مورد بررسى قرار گرفت و در اين مقال، از جهت درون‏دينى و تنها از ديدگاه قرآن مورد كاوش قرار مى‏گيرد.طبيعى است كه از نظر منطقى، بررسى درون‏دينى صرفا براى مخاطبان معتقد و متدين، مناسب و قابل پذيرش است.

از جهت درون‏دينى، قرآن و روايات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و نيز ائمه هدى عليهم السلام به صورت صريح و آشكار، بشرى بودن قرآن را با تاكيدهاى بسيار و نيز به صورتهاى گوناگون نفى نموده و مدعى‏اند كه قرآن وحى الهى و الفاظى غير بشرى است.

آياتى كه بر الهى بودن قرآن، دلالت دارند به اندازه‏اى زيادند كه ذكر همه آنها به صورت جداگانه و توضيح آنها - هرچند به صورت مختصر - به يك كتاب مستقل با حجم بسيار، نيازمند است. به همين سبب در اينجا تنها به بعضى از آياتى كه بر موضوع بحث تصريح دارند آن هم ذيل دسته‏ها و عناوين كلى، اشاره مى‏نماييم:

الف) آيات تحدى

خداوند در آيات متعددى، منكران الهى بودن و از جانب خدا بودن قرآن را به مبارزه دعوت مى‏كند; يعنى از آنها مى‏خواهد اگر اين قرآن را از ناحيه بشر مى‏دانند آنان نيز چنين قرآنى و دست كم يك سوره; مثل سوره‏هاى قرآن را بياورند، ولى خداوند مى‏فرمايد: اگر تمام انسانها و جنها را جمع نموده و آنها را به يارى طلبند نمى‏توانند حتى يك سوره مانند قرآن را بياورند. و در حقيقت از اين طريق، غير بشرى بودن قرآن را ثابت مى‏نمايد. آيات تحدى (تحدى به معناى مبارز طلبيدن است (1) ) بر معجزه جاويد بودن قرآن، دلالت دارد. به عبارت ديگر قرآن از اين طريق، معجزه بودن خويش را نيز اثبات مى‏كند (2) و با عنايت‏به اين كه معجزه، امرى خارق عادت است و انجام آن براى هيچ انسانى ممكن نيست، (3) بر غير بشرى بودن خود تاكيد مى‏ورزد. آيت الله جوادى آملى در مورد عموميت تحدى مى‏گويد:

«تحدى اختصاصى به اعجاز قرآن كريم ندارد بلكه معجزات پيامبران گذشته نيز همواره همراه تحدى بوده است و آن رسولان الهى هميشه به مردم زمان خود مى‏گفتند كه هر كس در حقانيت اين معجزه ترديد دارد و آن را كارى بشرى مى‏داند - نه از سوى خداوند - اگر مى‏تواند شبيه آن را بياورد» . (4)

در مورد برهانى بودن و استدلالى بودن آيات تحدى آورده‏اند:

«لو كان هذا الكتاب من عند غير الله لامكن الاتيان بمثله، لكن التالى باطل، فالمقدم مثله.» ; (5)

يعنى: اگر اين كتاب، كلام الله نباشد پس كلامى بشرى است و اگر بشرى باشد، پس شما هم كه بشر هستيد، بايد بتوانيد مثل آن را بياوريد، اگر شما توانستيد مثل آن را بياوريد، بشرى بودنش اثبات مى‏شود و اگر نتوانستيد، معلوم مى‏شود كه بشرى نيست و اعجازى است كه ادعاى نبوت و رسالت آورنده آن را اثبات مى‏كند.

قياس استثنايى در تحدى، مشتمل بر قاعده «تماثل‏» است، وقتى كه دو نفر از يك «نوع‏» باشند و اوصاف مشتركى داشته باشند، آن دو نفر را «مثلان‏» مى‏گويند و حكم عقلى در باره «مثلان‏» اين است كه «حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد» ; يعنى اگر كارى را يك انسان توانست انجام دهد، ديگر همنوعان او نيز مى‏توانند مماثل آن را انجام دهند، و اگر اين كتاب (قرآن) را بشر آورده است، پس شما هم كه بشر هستيد بايد بتوانيد كتابى مانند آن و معجزه‏اى مانند آن بياوريد.

خداى سبحان پس از اقامه برهان در تحدى خود، به شرح اوصاف و ويژگيهاى قرآن كريم مى‏پردازد تا آوردن مثل قرآن را براى مبارزه كنندگان با آن، آسانتر سازد و با اين امر نيز حجت قويترى را بر آنها تمام نمايد.

در مورد تحدى قرآن، نمى‏توان مدعى شد كه «مثل نداشتن‏» صفت مجموعه قرآن است نه صفت‏سوره‏اى از آن; زيرا اگر تحدى خداى متعال در آيات نورانى قرآن، منحصر به خود قرآن مى‏بود، اين سخن كه مجموعه قرآن بى‏نظير است، تا اندازه‏اى قابل قبول بود، ولى در خود آيات تحدى، علاوه بر مجموعه قرآن كريم، به ده سوره، و حتى يك سوره از قرآن نيز تحدى شده است.

در سوره مباركه اسراء، به مجموعه قرآن تحدى شده و مى‏فرمايد:

«قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا» (6)

يعنى: بگو اگر انسانها و پريان (جن و انس) اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند يكديگر را (در اين كار) كمك كنند.

اين آيه كريمه، علاوه بر اين كه مبارزه كنندگان با قرآن، و تمام موجودات مكلف را از آوردن مثل قرآن، عاجز مى‏داند، اخبار غيبى را نيز در بر دارد و مى‏فرمايد در آينده نيز كسى نمى‏تواند مثل قرآن را بياورد، پس در اين آيه كريمه تحدى خداى سبحان با اعجاز اخبار غيبى مؤكد شده است; زيرا تاكنون كه قرنها از زمان تحدى يادشده، مى‏گذرد با همه مشاركتها و همكاريهاى كافران ستيزه جو و منافقان لجوج، هيچ گونه نشانه‏اى از كاميابى آنان در آوردن مثل قرآن يا مثل سوره‏اى از آن به چشم نمى‏خورد.

در سوره مباركه هود، تحدى به ده سوره از سوره‏هاى قرآن شده و مى‏فرمايد:

«ام يقولون افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين‏» (7)

يعنى: آيا مى‏گويند او به دروغ اين (قرآن) را (به خدا) نسبت داده (و ساختگى است) ؟ بگو: اگر راست مى‏گوييد، شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد، و تمام كسانى را كه مى‏توانيد - غير از خدا - (براى اين كار) دعوت كنيد.

در سوره مباركه «يونس‏» تحدى به يك سوره از قرآن شده و مى‏فرمايد:

«ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين‏» (8)

يعنى: آيا آنها مى‏گويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست مى‏گوييد، يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را مى‏توانيد (به يارى) طلبيد.

همچنين در سوره مباركه بقره مى‏فرمايد:

«و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين - فان لم‏تفعلوا و لن‏تفعلوا فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين‏» (9)

يعنى: و اگر در باره آنچه بر بنده خود (پيامبر) نازل كرديم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد، و گواهان خود را - غير خدا - (براى اين كار) فرا خوانيد اگر راست مى‏گوييد - پس اگر چنين نكنيد - كه هرگز نخواهيد كرد - از آتشى بترسيد كه هيزم آن، (بدنهاى) مردم (گنهكار) و سنگها است، و براى كافران آماده شده است. (10)

علاوه بر اين، قرآن مجيد در تحدى خويش از عناصر مختلفى بهره برده است تا براى همه كسانى كه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله و تحدى قرآن را مى‏شنوند بويژه مخاطبان آن حضرت در زمان نزول قرآن، بيشترين انگيزه را به شكلهاى مختلف و در بالاترين حد، ايجاد كرده و آنها را با انگيزه‏هاى گوناگون به صحنه معارضه بكشاند، و زمينه اين شبهه يا ترديد را كه شايد سر اين كه همانند قرآن ساخته نشده، آن باشد كه كسى در صدد معارضه با قرآن بر نيامده است، به كلى از بين ببرد. آيت الله مصباح يزدى در درسهاى قرآن‏شناسى خود برخى از اين ويژگيها را به ترتيب زير آورده‏اند:

1- تحدى از اشد به اخف

قرآن مجيد در اعلام درخواست همانندآورى از مخالفين، ابتدا آوردن كل قرآن و بعد ده سوره و سپس يك سوره مثل قرآن را مطرح مى‏سازد چنانچه در سوره اسراء تحدى به كل قرآن، و در سوره هود به ده آيه و در سوره يونس و بقره تحدى به يك سوره مطرح شده است. و اين امر موجب مى‏شود كه نيروهاى معارض قرآن سه بار در صدد همانندآورى برآيند.

2- سعادت يا شقاوت جاودانه

قرآن صريحا اعلام مى‏نمايد كه در زمينه حقانيت قرآن و آورنده آن كاوش نمايند و اگر معتقدند كه اين قرآن را پيامبر از ناحيه خودش آورده است، آنها نيز حد اقل به اندازه يك سوره آن بياورند تا ادعاى پيامبر صلى الله عليه و آله در اين كه مى‏گويد اين سوره‏هاى قرآنى از جانب خداوند مى‏باشد روشن شود; زيرا روشن شدن اين مساله و حقانيت‏سخن پيامبر صلى الله عليه و آله با سرنوشت ابدى انسان در ارتباط است‏به طورى كه فرض صحت‏سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله و عدم پذيرش قرآن مستلزم عقاب و شقاوت ابدى مى‏باشد (چنانچه در سوره بقره آيه‏هاى 24 و 25 آمده است) در حقيقت اين شكل از بيان قرآن، نوعى تحريك براى مبارزه و آوردن مثل قرآن يا مثل ده يا يك سوره از قرآن مى‏باشد.

3- بهره‏گيرى از همه نيروهاى قادر مختار

قرآن كريم جهت تحريك بيشتر مخاطبان در آيات تحدى اين امر را چندين بار يادآور مى‏شود كه در همانندآورى قرآن، از هر نيرويى به جز خدا كمك بخواهيد و همگان به يارى يكديگر بشتابيد و چنان كه نتوانستيد همانند و مثل قرآن بياوريد، بدانيد كه اين كتاب از سوى خداست. چنانچه در سوره اسراء/88 و سوره يونس/38 و بقره/23- 24 و نيز در سوره هود/13- 14 آمده است.

4- دروغگو خواندن مخالفان

براى تحريك بيشتر، در چند آيه تحدى مى‏فرمايد: اگر مخالفان راست مى‏گويند در اين كه اين كتاب ساخته دست‏بشر است همانند آن را بياورند و چنانچه نمى‏توانند، نشانه دروغگو بودنشان مى‏باشد. همچنان كه در سوره بقره/23، سوره طور/44، سوره هود/13 و سوره يونس/38 آمده است. (11)

در موارد ديگر نيز به صورت آشكار اعلام مى‏دارد كه قرآن كلام خداست; يعنى با همين الفاظ از مقام ربوبى صادر شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز با همين الفاظ تلقى نموده است و سر عدم پذيرش اين امر را از ناحيه مخاطبان مؤمن نبودن آنها مى‏داند و مى‏فرمايد:

«ام يقولون تقوله بل لا يؤمنون فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين‏» (12)

يعنى: يا مى‏گويند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله، خودش قرآن را ساخته و به خدا نسبت داده است‏بلكه اينان ايمان نمى‏آورند، پس اگر راست مى‏گويند سخنى همانند آن بياورند (بسازند) .

جداى از آيات ياد شده، تحدى و جهات گوناگون مذكور در آن، در آيات ديگر قرآن نيز موجود است كه مراجعه به آنها را به خوانندگان محترم واگذار مى‏نماييم.

ب) عدم دخالت پيامبر صلى الله عليه و آله در قرآن

در آيات متعدد قرآن به اين نكته تاكيد شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در تكوين قرآن و الفاظ آن هيچ دخالتى نداشته است; بعضى از اين آيات عبارتند از:

1- در بعضى از آيات، خداى متعال براى اثبات اين كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تكوين قرآن هيچ دخالتى نداشته و الفاظ قرآن الهى است، به سابقه پيامبر صلى الله عليه و آله و شخصيت آن حضرت در ميان مردم همان عصر اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد: تو نوشتن و نيز خواندن را نمى‏دانستى، پس چگونه مى‏توانستى اين آيات را بياورى؟ ! و بدين طريق قرآن را از جانب خداوند، دانسته و سخنان كسانى را كه مدعى‏اند پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن را از خودش ساخته است (ام يقولون افتراه آيا مى‏گويند او به دروغ اين قرآن را به خدا نسبت داده است؟ (13) ) به روشنى باطل مى‏سازد.

«و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون‏» (14)

يعنى: تو هرگز پيش از اين كتابى نمى‏خواندى و با دست‏خود چيزى نمى‏نوشتى، تا مبادا - بعد از نزول وحى بر تو - كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال سخنان تو هستند، شك و ترديد نموده و قرآن را از جانب خود تو بدانند.

در آيه ديگر خداى متعال به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور مى‏فرمايد: به آنان كه منكر الهى بودن قرآن هستند بگويد: اگر اين سخنان از ناحيه من است و من به دروغ آن را به خدا نسبت مى‏دهم، چرا پيش از اين در ميان شما چنين سخنانى را نمى‏گفته‏ام؟

«قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لاادريكم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلاتعقلون‏» (15)

يعنى: بگو اگر خدا (جز اين) خواسته بود من قرآن را بر شما تلاوت نمى‏كردم و (خدا) از آن آگاهتان نمى‏ساخت، عمرى در ميان شما به سر بردم (و چيزى از اين قبيل سخنان از من نشنيده‏ايد) چرا انديشه نمى‏كنيد؟

2- خداى متعال دسته ديگرى از آيات وحى و قرآن را مستقل از تجربه و تلاش و حتى اراده رسول خدا معرفى نموده و به خودش مستند مى‏سازد و مى‏فرمايد:

«لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه، ثم ان علينا بيانه‏» (16)

يعنى: (اى رسول به هنگام دريافت وحى) زبان خويش را حركت مده تا بر (خواندن) آن شتاب كنى، جمع كردن آن و خواندنش بر ما است، پس از آن كه ما خوانديم، تو خواندن آن را دنبال (تكرار) كن، سپس بيان آن نيز بر عهده ما است.

«فتعالى الله الملك الحق و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه و قل رب زدنى علما» (17)

يعنى: پس خداوند حاكم، حق و برتر و بالاتر است و تو به خواندن (آنچه بر تو وحى مى‏شود) قبل از اتمام آن شتاب مكن و بگو پروردگارا، بر علم من بيفزا.

اگر محتواى قرآن، محصول تراوشهاى فكرى و تجربه و تلاشهاى سياسى - اجتماعى پيامبر بود آيا توصيه در آيات فوق معنى مى‏داد؟ آيا پيامبر به خودش مى‏گويد قبل از اين كه قرآن تمام شود (خواندن تمام شود) زبانت را حركت مده و قبل از اين كه وحى قرآن تمام شود عجله نكن؟ روشن است كه صريح آيات فوق، چنين برداشتى را باطل مى‏شمارد.

3- خداى متعال پس از تاكيد بر اين كه قرآن قول و لفظ فرشته است (نه پيامبر) و از طرف خداى متعال بر او نازل شده است، مى‏فرمايد: اگر پيامبر كلمه‏اى بر آنچه كه ما گفته‏ايم كم يا زياد نمايد و به ما نسبت دروغ دهد به شدت با او برخورد نموده و رگ قلب او را قطع مى‏كنيم (با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله عزيزترين بنده خداى متعال است) :

«انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤمنون و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون تنزيل من رب العالمين و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين‏» (18)

يعنى: همانا اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است و گفته شاعر نيست، اما كمتر ايمان مى‏آوريد و نه گفته كاهنى، هرچند كمتر متذكر مى‏شويد كلامى است كه از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است اگر او سخنى دروغ بر ما مى‏بست ما او را با قدرت مى‏گرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم و هيچ كس از شما نمى‏توانست از (مجازات) او مانع شود.

4- در آيات ديگرى، قرآن را نازل شده از جانب خداوند دانسته و به پيامبر تاكيد مى‏نمايد: اگر فضل خداى متعال در انزال كتاب و حكمت در آن بر تو نبود تو خودت نمى‏توانستى به حكمتها و معرفتهاى موجود در آن دانا گردى:

«...و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما» (19)

يعنى: ...و خداوند، كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را كه نمى‏دانستى به تو آموخت، و فضل خدا بر تو (همواره) بزرگ بوده است.

نظير اين آيه، در آيه‏اى ديگر به همه مؤمنان خطاب مى‏فرمايد: اگر خداوند به شما تعليم نمى‏داد شما به اين معارف آگاه نمى‏شديد. (20) و سر مساله اين است كه قرآن يك معجزه است - چنانچه در توضيح آيات تحدى گذشت - از اين رو هيچ انسانى از جانب خودش و يا به كمك انسانها و يا جنها نمى‏تواند چنين قرآنى را بياورد و به عبارت ديگر هيچ كس، صاحب اين معارف عظيم نمى‏باشد و تنها با تعليم خداوند مى‏توان به آن حقايق و معارف دست‏يافت.

به همين جهت، قرآن كريم با كسانى كه مدعى بشرى بودن الفاظ قرآن هستند با شدت و تندى بسيار برخورد نموده و در كنار هم دو بار مى‏فرمايد: «مرگ بر او باد» همچنين جايگاه چنين افرادى را در جهنم و در «سقر» مى‏داند:

«انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر ساصليه سقر و ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحة للبشر عليها تسعة عشر» (21)

يعنى: او (براى مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب را آماده ساخت، مرگ بر او باد كه چگونه (براى مبارزه با حق) مطلب را آماده كرد؟ باز هم مرگ بر او باد كه چگونه مطلب و نقشه شيطانى خود را آماده نمود؟ سپس نگاهى افكند، بعد چهره در هم كشيد و عجولانه دست‏به كار شد، سپس پشت (به حق) كرد و تكبر ورزيد و سرانجام گفت: اين (قرآن) چيزى جز افسون و سحرى همچون سحرهاى پيشينيان نيست، اين فقط سخن انسان است (نه گفتار خدا، اما) بزودى او را وارد سقر (دوزخ) مى‏كنم، و تو چه مى‏دانى كه «سقر» چيست؟ (آتشى است كه) نه چيزى را باقى مى‏گذارد و نه چيزى را رها مى‏سازد، پوست تن را به كلى دگرگون مى‏كند، نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده شده‏اند.

ج) نزول قرآن از جانب خدا و توسط فرشتگان

آيات شريفه قرآن را با توجه به نازل كننده آن، مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد:

دسته اول: آياتى‏اند كه نسبت‏به نازل كننده قرآن متعرض نشده، از اين جهت، ساكت مى‏باشند. (22)

دسته دوم: آياتى‏اند كه نازل كننده قرآن را خداوند متعال معرفى مى‏نمايند; مانند آيه 87 سوره حجر و آيه 3 سوره يوسف و:

«الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الى ذكر الله ذلك هدى الله يهدى به من يشاء و من يضلل فما له من هاد» (23)

يعنى: خداوند بهترين سخن را نازل كرده، كتابى كه آياتش (در لطف و زيبايى و عمق و محتوا) همانند يكديگر است آياتى مكرر دارد (با تكرارى شوق‏انگيز) كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از پروردگارشان مى‏ترسند مى‏افتد، سپس برون و درونشان نرم و متوجه ذكر خدا مى‏شود، اين هدايت الهى است كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايى مى‏كند، و هر كس را خداوند گمراه سازد راهنمايى براى او نخواهد بود.

دسته سوم: آيات شريفه‏اى كه از نقش جمعى از فرشتگان در نزول قرآن سخن گفته و بويژه حضرت جبرئيل را نازل كننده قرآن مى‏دانند; مانند:

«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين‏» (24)

يعنى: روح الامين آن را نازل كرده است‏بر قلبت، تا از انذاركنندگان باشى.

«قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين‏» (25)

يعنى: بگو روح القدس آن را از جانب پروردگارت بحق نازل كرده است تا افراد با ايمان را ثابت قدم گرداند و هدايت و بشارتى باشد براى همه مسلمانان. (26)

قرآن در اين دسته از آيات - كه بسيار متعدد مى‏باشند - تاكيد مى‏ورزد كه آيات قرآن از جانب جبرئيل و ساير فرشتگان كه موجودات عينى و خارجى هستند نازل شده و قرآن آنها را واسطه ابلاغ وحى به پيامبر مى‏داند و از اين طريق استناد قرآن را به شخص پيامبر نفى مى‏نمايد.

مرحوم علامه طباطبايى در اين مورد آورده‏اند:

خداى متعال مى‏فرمايد:

«قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله‏» (27)

يعنى: به كسى كه دشمن جبريل است‏بگو: او قرآن را به اذن خدا بر دل تو نازل كرده است (نه بى‏اذن او و از پيش خود) اين آيه پاسخ يهوديان است كه از پيامبر اكرم پرسيدند: اين قرآن را چه كسى بر تو نازل مى‏كند؟ فرمود: جبرئيل، گفتند: ما با جبرئيل دشمن هستيم; زيرا بر بنى‏اسرائيل، محدوديتهايى را نازل كرده است و چون دشمن او هستيم به كتابى كه آورده ايمان نمى‏آوريم، خداى متعال در اين آيه به سخن آنها پاسخ مى‏دهد كه جبرئيل قرآن را به اذن خداوند بر قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نازل كرده است نه از پيش خود و بدين جهت، قرآن سخن خداست نه سخن جبرئيل، از اين رو بايد به آن ايمان آورد.

بديهى است‏يهوديان با يك موجود آسمانى خارجى كه متصدى رساندن وحى الهى به حضرت محمد صلى الله عليه و آله بوده دشمنى داشتند نه با روان و نفس پيامبر صلى الله عليه و آله.

قرآن در آيه ديگر نيز نازل‏كردن قرآن را بر قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به روح الامين يا روح القدس نسبت مى‏دهد (28) و از اين آيات بدست مى‏آيد كه مراد از روح الامين و روح القدس، همان جبرئيل مى‏باشد.

از مجموعه آيات ذكر شده در مورد ملائكه و جبرئيل - و نيز آيات ديگر - به روشنى ثابت مى‏شود كه ملائكه و جبرئيل موجودات خارجى و داراى شعور و اراده مى‏باشند و دشمنى با آنها در كنار دشمنى با خداى متعال قرار دارد. بنابراين، نمى‏توان گفت كه قرآن، سخنان و الفاظ شخص پيامبر بوده و نزول ملك يك حرف سمبليك است و در واقع يك مرتبه از روان و نفس پيامبر با وجود ايشان صحبت مى‏كند و پيامبر از اين مرتبه از نفس و وجود خودش تعبير به جبرئيل و نزول آن نموده است. چنين سخنى، انكار صريح آيات روشن خداى متعال است و آيات فوق به روشنى آن را رد مى‏نمايد.

در جايى ديگر از قرآن مى‏فرمايد، براى رسولان وحى نگهبانانى را قرار داده است:

«عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم و احصى كل شى‏ء عددا» (29)

يعنى: داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش‏رو و پشت‏سر براى آنها قرار مى‏دهد، تا بداند پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ كرده‏اند و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چيز را احصا كرده است.

در آيه ديگر، مى‏فرمايد: وقتى ما آيه‏اى را به جاى آيه ديگر مى‏آوريم دشمنان مى‏گويند: پيامبر به خداوند افترا بسته است و اين آيه جديد، كلام خدا نيست‏بلكه كلام خود پيامبر است:

«و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل قالوا انما انت مفتر بل اكثرهم لا يعلمون قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين‏» (30)

يعنى: و هنگامى كه آيه‏اى را به آيه ديگر مبدل كنيم (حكمى را نسخ نماييم) - و خدا بهتر مى‏داند چه حكمى را نازل كند - آنها مى‏گويند: تو افترا مى‏بندى، اما بيشترشان (حقيقت) را نمى‏دانند، بگو روح القدس آن را از جانب پروردگارت بحق نازل كرده تا افراد با ايمان را ثابت‏قدم گرداند، و هدايت و بشارتى باشد براى عموم مسلمانان.

بالاخره ادعاى اين كه قرآن، سخنان پيامبر بوده و از طرف خداوند نازل نشده است ناشى از عدم شناخت نسبت‏به خداوند مى‏باشد، خداوند مى‏فرمايد:

«و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى‏ء قل من انزل الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا و علمتم ما لم‏تعلموا انتم و لا آباءكم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون‏» (31)

يعنى: آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: خدا، هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده است، بگو: چه كسى كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد؟ كتابى كه براى مردم، نور و هدايت‏بود (اما شما) آن را به صورت پراكنده قرار مى‏دهيد، قسمتى را آشكار و قسمت زيادى را پنهان مى‏داريد، و مطالبى به شما تعليم داده شده كه نه شما و نه پدرانتان، از آن با خبر نبوديد، بگو: خدا - نازل كرده است - ، سپس آنها را در گفتگوهاى لجاجت‏آميزشان رها كن تا در بازيهاى (كودكانه) فرو روند.

همچنين خداى متعال به پيامبر در آيه ديگر مى‏فرمايد كه ما قرآن را براى تو مى‏خوانيم تا فراموش نكنى: «سنقرئك فلا تنسى‏» (32)

يعنى: ما بزودى (قرآن را) بر تو مى‏خوانيم و هرگز فراموش نخواهى كرد.

از طرف ديگر، خداى متعال تاكيد مى‏فرمايد: عربى بودن قرآن هم مستند به ما است و ما قرآن را به صورت عربى نازل كرديم: «انا انزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون‏» (33)

يعنى: ما قرآن را عربى نازل كرديم، شايد شما درك كنيد (و بيانديشيد) .

«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين بلسان عربى مبين‏» (34)

يعنى: روح الامين آن را به زبان عربى آشكار، بر قلب (پاك) تو نازل كرده است تا از انذاركنندگان باشى.

«انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون‏» (35)

يعنى: ما آن را قرآنى فصيح و عربى قرار داديم، شايد شما آن را درك كنيد. (36)

آيات مربوط به نزول قرآن از جانب خداوند و ملائكه او، فراتر از حد اين مقاله است، بدين جهت در اين مختصر از ذكر آنها و همچنين آيات بسيار متعدد ديگرى كه بر الهى بودن و غير بشرى بودن قرآن دلالت صريح و آشكار دارد صرف‏نظر مى‏كنيم.

از مجموع آيات ياد شده در اين مقاله بدست آمد كه قرآن، استناد خودش را به خداوند و ملائكه او، امرى مسلم دانسته و اين ادعا را كه قرآن مستند به پيامبر يا انسان ديگر است مردود مى‏داند.

پى‏نوشت‏ها:

1) احمد سياح، فرهنگ بزرگ جامع نوين، به ضميمه رجال نامى شيعه، بازار شيرازى، تهران، چاپ نهم، ج‏1، ص‏242.

2) سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم، ج‏1، صص‏90- 58.

3) محمدتقى مصباح يزدى، راه و راهنماشناسى و معارف قرآن (4و5.)، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى رحمه الله و انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ اول، پائيز 1376، صص‏61- 58; جعفر سبحانى، تلخيص على ربانى گلپايگانى، محاضرات فى الالهيات، مؤسسة النشر الاسلامى، صص‏377- 375.

4) عبد الله جوادى آملى، قرآن در قرآن، تفسير موضوعى قرآن كريم، مركز نشر اسراء، چاپ اول، بهار 1378، ص‏128.

5) همان، ص 129.

6) اسراء/88.

7) هود/13.

8) يونس/38.

9) بقره/23- 24.

10) عبد الله جوادى آملى، پيشين، صص‏131- 128.

11) محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، انتشارات مدرسه علميه معصوميه، صص‏87- 85; سيد محمد حسين طباطبايى، قرآن در اسلام، انتشارات دار الكتب الاسلامية، تهران‏1373، صص‏13- 12 و صص‏41، 71- 67.

12) طور/34- 33.

13) هود/13 و يونس/38.

14) عنكبوت/48.

15) يونس/16.

16) قيامت/19- 16.

17) طه/114.

18) الحاقه/47- 40.

19) نساء/113.

20) بقره/239.

21) مدثر/30- 18.

22) مانند بقره/185.

23) زمر/23.

24) شعراء/194- 193.

25) نحل/102.

26) ر.ك.: محمد تقى مصباح يزدى، پيشين، ص‏56.

27) بقره/97.

28) شعراء/194 و نحل/102.

29) جن/26- 28.

30) نحل/102- 101.

31) انعام/91.

32) اعلى/6.

33) يوسف/2.

34) شعراء/195- 193.

35) زخرف/3.

36) همچنين ر.ك.: نحل/103، رعد/37، طه/113، زمر/28 و فصلت/3.


رواق انديشه -ش4