قرآن حقيقتى ماورايى يا الفاظ بشرى(1)
سيد محمود نبويان
چكيده:
كتب مقدس به سبب اهميتى كه اديان براى بشريت
داشتهاند، در طول تاريخ مورد توجه بشريتبوده و
انديشمندان، آنها را مورد تحليل و بررسى قرار
دادهاند. يكى از بررسيهاى انجام شده ، تحليل منشا
صدور اين كتب مىباشد يعنى تبيين اين امر كه آيا كتب
مقدس - بويژه در اديان توحيدى - با جميع مفاهيم و
الفاظ خود، از ناحيه خداى متعال فرستاده شده استيا
الفاظى است معمولى و بشرى كه از ناحيه تلاش انسان پديد
آمده است.
دو رويكرد مختلف در اين مساله وجود دارد و در مورد
كتاب مقدس ما «قرآن» ، انديشمندان اسلامى همگى بر اين
عقيدهاند كه اين كتاب، وحى الهى است و انديشه و فرهنگ
و الفاظ بشرى در پديدآمدن آن دخالتى نداشته است اما
شمار اندكى از نويسندگان برآنند كه قرآن دستاورد بشر و
الفاظى بشرى است.
در اين مقاله، بر مبناى يك بررسى برون دينى، نظريه اول
- كه مطابق با آموزههاى خود قرآن و پيشوايان دينى است
- اثبات گرديده و رويكرد دوم مورد نقد قرار گرفته است.
در تاريخ انديشه بشرى، همواره اديان و كتب مقدس، نقش
مهمى ايفا نمودهاند.
معارفى كه اديان و كتب مقدس مربوط به آنها، به بشريت
عرضه نمودهاند موجب شكلدهى افكار و اعتقادات خاصى
براى بشر بوده و تمدن خاصى را براى انسان به ارمغان
آوردهاند. از اين رو، بشر همواره آموزههاى اديان و
معارفى را كه پيامبران خداوند در قالب كتب مقدس به
بشريت ارزانى داشتهاند وجهه همت قرار داده و آن را
مورد بررسى و تحليل خويش قرار دادهاند.
يكى از انواع بررسيهاى انجام شده، اين است كه آيا
الفاظ كتب مقدس، وحى مستقيم خداوند است (يعنى الفاظ
مستقيم خداوند بوده و پيامبر بدون هيچ واسطهاى اين
الفاظ را از خداوند دريافت مىكند) يا الفاظ خداوند
است كه از طريق جسمى مانند رختبه پيامبر اعطا مىشود
(بطورى كه آن جسم، معبر و مظهر كلام و الفاظ خداوند
است نه مصدر آن كلام) و يا الفاظ خداوند بوده كه از
طريق فرشتهاى به پيامبر داده مىشود.
و يا اين كه هيچ يك از سه صورت فوق صحيح نبوده و الفاظ
كتب مقدس، الفاظ شخص پيامبر و يا انسانهاى ديگر است و
خداوند صرفا قابليتى را به پيامبر يا اشخاص ديگر، اعطا
نموده است و آنها مىتوانند به واسطه آن استعداد و
قابليتخاص خويش، الفاظى را از ناحيه خودشان و نيز تحت
تاثير فرهنگ عصر خويش، بيان نمايند و همين الفاظ آنها،
كتب مقدس را تشكيل مىدهند.
در طول تاريخ تفكر دينى، هر دو گرايش مذكور پيروانى
داشته است.
عده بسيار اندكى صاحب گرايش دوم بوده و قائلند كه
قرآن، الفاظ خداوند نمىباشد، ولى تمامى متفكرين
اسلامى، مطابق با آموزه خود قرآن و پيامبر اسلام (ص) و
ائمه هدى (ع) قائلند كه قرآن، الفاظ خداوند بوده كه به
سه صورت مذكور بر پيامبر (ص) نازل شده و پيامبر در آن
هيچ نقشى نداشته است. از ميان قدما، به معمر بن عباد
السلمى (فوت 228ق.) كه در ميان متكلمان معتزلى، صاحب
تفكرات خاصى بوده است، نسبت داده شده است كه او با
اعتقاد به اين كه كلام و سخن، عرض بوده و خداوند خالق
عرض نمىباشد، معتقد است كه وحى الهى اگر از يك درختى
مثلا ظاهر شود، درختخالق آن است و يا اگر از يك
انسانى مانند پيامبر (ص) ابراز گردد، پيامبر خالق و
بوجودآورنده آن الفاظ مىباشد، و آسمانى و وحيانى بودن
قرآن، مغاير با آن نيست كه پيامبر در آن نقش داشته
باشد، و در واقع، خداوند در پيامبر استعدادى به وديعت
نهاده است كه پيامبر مىتواند هدايتباطنى خداوند را
در قالب كلماتى از ناحيه خودش (كه همان آيات قرآنى
است) به زبان آورد. (1)
در ميان متاخرين و معاصرين، حسن حنفى (متولد 1935) و
نصر حامد ابو زيد (متولد 1943) از كشور مصر (2)
و عبد الكريم سروش نيز معتقدند كه قرآن، الفاظ
پيامبر و متاثر از فرهنگ عرب است، به عنوان مثال آقاى
سروش مىگويد:
«از قضا يكى از دوستان بسيار عزيز ما در باره مقاله
اخير من «ذاتى و عرضى» و همچنين مقالات قبل از آن
خصوصا «بسط تجربه نبوى» با من وارد مباحثه شد. يكى از
سخنان ايشان هم همين بود كه اين چنين سخن گفتن وحى را
به تعبير شما نفى مىكند و از حالت قدسى بودن بيرون
مىآورد و آن را بدل مىكند به يك تجربه بشرى كه جزو
احساسات يك انسان است و لذا از دينيت و ماورائيت و
قدسيت در آن خبرى نيست. من به ايشان همين را عرض كردم،
گفتم كه ما بايد متافيزيكمان را در اينجا مورد بحث
قرار دهيم. يك متافيزيكى كه به نظر من يك متافيزيك
مكانيكى است در نظر بياوريد كه ملكى مثل پرندهاى بر
پيامبرى نازل مىشود و در گوش او يا در دل او حرفى
مىخواند و او هم ياد مىگيرد و به ديگران درس مىدهد،
من چنين تلقى ندارم. يادم هست كه به ايشان عرض كردم كه
شما مىگوييد كه پيامبر اين سخنان را خودش نگفته و
خودش نيافريده و از وجود او نجوشيده بلكه يك ملكى از
بيرون به او القا كرده من مىتوانم از شما بپرسم كه آن
ملك آن سخنان را از كجا آورده؟ يك ملك ديگرى به آن ملك
گفته؟ يا اين كه او خودش يافته؟ گفتم همين كه شما اين
پرسش را از خودتان بكنيد متوجه مىشويد كه مساله
پيچيدهتر از اين حرفهاستشما در مورد يك ملك جايز
مىدانيد كه خودش آن حرف را يافته باشد يا خدا مستقيما
- حالا به نحوى كه ما نمىدانيم - با او سخن گفته
باشد، چون اگر بگوييم يك ملك ديگرى به او گفته، تسلسل
محال لازم مىآيد لاجرم يك جايى بايد ملكى خودش اين را
فهميده و بگويد خدا آمد. آن وقت پيامبرى كه همه او را
برتر از ملائك مىدانند معتقد نيستم كه خودش مىتواند
اين را يافته باشد و اين كه مىگوييم ملك به او گفته،
زبانى باشد كه ما مىگوييم؟» (3)
بر پايه اين ديدگاه، در واقع رسول خدا، تجربه روحى خود
را در دستگاه مفهومى عربى و متناسب با آن شرايط
تاريخى، جغرافيايى، اجتماعى و فرهنگى بيان و تعبير
كرده است و مثلا بهشت را به صورت «جنات» و زنان آن را
سياه چشم و نه موبور چشم آبى توصيف نموده است.
(4)
در ناحيه ديگر، در دنياى غرب، اكثر متفكرين غربى -
برخلاف متفكرين اسلامى - معتقدند كه كتب مقدس مسيحيت
(يعنى تورات و انجيل) الفاظ خداوند نبوده و حتى الفاظ
پيامبران خداوند يعنى حضرت موسى و حضرت عيسى (ع) نيز
نمىباشند و در واقع، پيروان اين دو پيامبر، اين كتب
را نوشتهاند.
«توماس ميشل» در اين مورد مىگويد:
«مسيحيان معتقدند كه خداوند كتابهاى مقدس را بوسيله
مؤلفانى بشرى نوشته است... مؤلفان بشرى كتاب مقدس، هر
يك در عصرى خاص مىزيسته و به رنگ زمان خود در آمده
بودهاند. همچنين اين مؤلفان، مانند ديگر انسانها با
محدوديتهاى زبان و تنگناهاى علمى دستبه گريبان
بودهاند - اصولا مسيحيان نمىگويند كه خدا كتابهاى
مقدس را بر مؤلفان بشرى املا كرده، بلكه معتقدند كه او
به ايشان براى بيان پيام الهى به شيوه خاص خودشان و
همراه با نگارش مخصوص و سبك نويسندگى ويژه هر يك توفيق
داده است. اقليتى بسيار ناچيز از مسيحيان گمان مىكنند
كتابهاى مقدس با همين الفاظ الهام شدهاند و خدا پيام
خود را كلمه به كلمه به كاتب بشرى منتقل كرده و وى
چيزهايى را كه خدا املا نموده، با امانت ثبت كرده است.
(5)
اين اعتقاد توماس ميشل، مختص به ايشان نبوده و اكثر
متفكرين غربى به اين امر اذعان دارند، به عنوان مثال،
«جان.بى.ناس» به اين مساله معتقد بوده و آن را در
كتاب خود مطرح مىنمايد. (6)
«دان كيوپيت» اين اعتقاد را به صاحبان طرز فكر علمى
نسبت مىدهد. (7)
و «ويليام هور درن» چهار انجيل را چهار شرح حال زندگى
عيسى مسيح از ناحيه نويسندگان آنها مىداند. (8)
متفكرين غربى، مساله فوق - يعنى اعتقاد به اين امر كه
كتب مقدس، الفاظى بشرى مىباشند - را بر اساس تحقيقات
جديد در زمينه دين پژوهى و كتب مقدس، يعنى مباحث «نقد
تاريخى كتاب مقدس» مورد بررسى قرار دادهاند.
روش نقد تاريخى، مبتنى بر يك جهان بينى است كه داراى
سه اصل مهم است و كسانى مىتوانند از اين روش بهره
جويند كه به آن اصول معتقد باشند، آن سه اصل عبارتند
از:
1- تنها حوادثى كه داراى موجودات مشابه در جهان هستند
ممكن الوقوع مىباشند. ما چگونه حادثهاى را مىتوانيم
ممكن الوقوع بشناسيم؟ براى معين كردن اين مطلب، راهى
جز مراجعه به حوادث مشابه كه انسان آنها را مىشناسد
نيست.
بر پايه اين نظريه، مقصود از ممكن الوقوع بودن، امكان
عقلى صرف نيستبلكه مراد اين است كه مشابه آن در عالم
خارج واقع شده باشد. به عبارت ديگر، چون عالم عينى،
عالم تزاحم است، شرايط ويژه وقوع يك حادثه، شرايط وقوع
حادثه ديگر را نفى مىكند و ظرف زمانى و مكانى پارهاى
حوادث ميدان را از پارهاى حوادث ديگر مىگيرد. بدين
سبب، ممكن استبسيارى از حوادث، در ذهن، امكان وجود
داشته باشد اما در عالم خارج واقع نگردد.
به اصل فوق، مقايسه و مشابهت اطلاق مىشود، يعنى اينكه
حوادث جهان قابل مقايسه با يكديگرند.
2- اصل دوم جهان بينى مورد نظر اين است كه كليه حوادث
جهان پبا يكديگر، يك ارتباط ناگسستنى دارند. همه حوادث
با هم مربوط هستند و وقوع يك حادثه، تغييراتى را در
حوادث ديگر به وجود مىآورد و حذف يك حادثه نيز در
حوادث ديگر مؤثر است.
اگر كسى وقوع حادثهاى را ادعا كند كه هيچ گونه ربط
عينى و خارجى با حوادث ديگر نداشته است، ادعاى وى را
نمىتوان قبول كرد. هر حادثهاى بايد با حوادث ديگر
مرتبط باشد. وقوع هر حادثهاى به معناى وقوع حوادث
ديگرى است كه اگر آن حوادث ديگر واقع نشوند آن حادثه
هم واقع نمىشود، معناى اين اصل آن است كه در ميان
حوادث جهان، رابطه عليت وجود دارد.
3- اصل سوم جهان بينى مورد بحث اين است كه نظام اين
جهان، يك نظام بسته و خودكفايى است، عاملى از خارج اين
جهان به صورت مكمل يا رخنه پوش در اين جهان عمل
نمىكند. هر حادثهاى كه در جهان، اتفاق مىافتد با
حوادث ديگر خود اين جهان، قابل تبيين و تفسير است و
نمىتوان وقوع حادثهاى را ادعا كرد كه واقعا با حوادث
اين جهان قابل تفسير نباشد تا آن را به عامل يا عواملى
خارج از اين جهان نسبت داد.
نتيجه اعتقاد به اصول فوق اين است كه:
مطابق اصل اول، (9) كتاب مقدس يك سند
تاريخى مانند ساير اسناد تاريخى است و وحى بودن الفاظ
و محتواى آن بىمعنى است. وقتى همه حوادث تاريخى قابل
مقايسه با يكديگر و معلول يكديگر باشند و عامل غير
تاريخى قابل پذيرش نباشد، هيچ پديدهاى نمىتواند
تافته جدا بافته باشد. معناى القا به وسيله روح القدس،
مداخله عامل غير تاريخى در اين جهان و بريده شدن
سلسلههاى علل و ايجاد حفره در حوادث است كه مطابق اصل
اول جهان بينى نقد تاريخى، قابل قبول نيست.
بر اساس اصل دوم، معجزات به عنوان پديدههاى بىقانون،
نادرستبوده و ديگر نمىتوان از معجزات به معناى
پديدههاى بدون قانون صحبت نمود و بدين جهت ادعاى كتاب
مقدس در مورد معجزات مختلف - كه پديدههاى غير عادى
مىباشند - باطل است و در نهايت، مطابق اصل سوم، دين
مسيحيت كه بر اساس اصل ورود خداوند در تاريخ و ظهور
عيسى براى نجات انسان مبتنى است نقض مىگردد زيرا
بنابراين اصل، مجموعه عالم هيچ گاه پاره نمىشود و هيچ
چيز از خارج اين مجموعه در داخل اين مجموعه وارد
نمىشود.
بدين ترتيب، با پذيرفتن سه اصل جهان بينى نقد تاريخى،
سه مسئله مهم در عقايد مسيحيت مورد تهديد قرار گرفت:
1- وحى بودن الفاظ و محتواى كتاب مقدس. 2- معناى سنتى
معجزه. 3- ورود خداوند در عالم تاريخ براى نجات انسان.
(10)
نقد و بررسى
مباحثبيان شده را از دو منظر برون دينى و درون دينى
مورد تحليل و بررسى قرار مىدهيم. در مقاله حاضر صرفا
بررسى برون دينى مورد نظر است و بررسى درون دينى را به
مجالى ديگر وامىنهيم.
نقدى برون دينى
از ديدگاه برون دينى، چند مساله را يادآورى مىنماييم:
1- صرف پذيرفتن اين امر كه كتب مقدس مسيحيت، الفاظى
بشرى است مستلزم آن نيست كه كتب مقدس همه اديان،
الفاظى بشرى باشند. به ديگر سخن ، وجود چند كتاب مقدس
- مانند تورات و انجيل - كه الفاظى بشرى هستند موجب آن
نمىشود كه مغالعه كل و جزء، صورت گرفته و با تعميم
نابجا و مغالطهآميز نتيجه گرفته شود كه هر كتاب
مقدسى، الفاظى بشرى است. در حقيقت تمام پيامبران
اولوالعزم و از جمله حضرت موسى (ع) و عيسى (ع) داراى
كتاب آسمانى بوده كه وحى و الفاظ الهى بوده است و پس
از ايشان است كه اين كتب و شريعتشان مورد تحريف واقع
شده است. شخصيتهاى متعددى سبب تحريف در دين
مسيحيتشدهاند و يكى از شخصيتهاى برجسته مسيحيت كه
حتى به اعتراف نويسندگان مسيحى سبب تحريف دين
سيحيتشده است، «پولس» مىباشد.
«ويلز» مورخ انگليسى در اين مورد مىگويد:
«همان وقت معلم بزرگ ديگرى پديدار شد كه بسيارى از
چهرههاى مورد اعتماد معاصر، او را مؤسس حقيقى مسيحيت
مىشمارند» يعنى شاول طرسولى يا پولس. او يهودى زاده
بود، هر چند برخى نويسندگان يهود آن را انكار مىكنند،
ولى شكى نيست كه او نزد استادان يهودى درس خوانده بود،
جز آنكه او در الهيات هلنيتى اسكندريه متبحر بود و
متاثر از شيوههاى تعبير فلسفى از مكاتب هلنيتى و
شيوههاى بحث رواقيان و داراى ديدگاه دينى بود و مدتها
پيش از آنكه نامى از يسوع ناصرى شنيده شود، به تعليم
مردم پرداخته بود» . (11)
«رنان» نيز در اين مورد مىگويد:
«براى فهم تعاليم حقيقى حضرت عيسى (ع) همان گونه كه او
مىفهميد، سزاوار است در آن تفسيرها شرحهاى دروغى كه
چهره تعاليم مسيح را زشتساخته و آن را زير پرده ضخيمى
از تيرگى پوشانده استبحث و بررسى كنيم، بررسى ما به
دوران پولس برمىگردد كه تعاليم مسيح را نفهميد، بلكه
آن را بر محمل ديگرى حمل كرد، سپس آن را با بسيارى از
سنتهاى فريسيان و تعاليم «عهد عتيق» به هم آميخت. از
عهد پولس بود كه «تلمود» آشكار شد كه به تعاليم
كنيهها معروف بود، ولى تعاليم اصلى و حقيقى مسيح، صفت
الهى و كمال خود را از دست داد...و آن شارحان و
مفسران، مسيح را خدا مىخوانند، بىآنكه براى آن دليلى
بياورند و در ادعاى خود به سخنانى در پنجسفر استناد
مىكنند، با اينكه آن سخنان كمترين دلالتى بر اينكه
مسيح، همان خداست ندارد» (12)
بنابراين، وجود تحريف در دين مسيحيت، و نيز اعتراف
اكثريت متفكرين مسيحى و حتى اعتراف خود كتاب مقدس به
اين امر كه اين كتب بعد از ظهور حضرت عيسى (ع) توسط
انسانهاى عادى به رشته تحرير در آمده است، امرى مسلم و
مورد قبول مىباشد و لكن پذيرش چنين امرى مستلزم آن
نيست كه با تعميم نابجا و مغالطهآميز، همه اديان - و
از جمله اسلام - را تحريف شده و يا همه كتب مقدس - و
از جمله قرآن كريم - را الفاظى بشرى بدانيم. سخنى كه
هيچ گونه دليلى ندارد و بلكه ادله متعدد در رد آن
موجود است.
علاوه بر اين، كافى است كه انسان نظرى به قرآن بيفكند
تا غير بشرى بودن آن را به راحتى و به صورت آشكار
دريابد.
معارف عظيم موجود در آيات قرآن، تصريحات بسيار متعدد
آيات قرآن در رد و انكار بشرى بودن آن و به ويژه آيات
متعدد تحدى، شاهدى قوى بر الهى بودن معارف و الفاظ آن
مىباشد. (اين موضوع در مباحث دروندينى بسط بيشترى
خواهد يافت) .
2- اصول جهانبينى نقد تاريخى، مورد قبول نيست زيرا:
الف) اين كه تنها حادثهاى واقع مىشود كه نظير آن در
جهان موجود باشد و لذا نمىتوان يك حادثه و رويداد
منحصر به فرد در جهان فرض نمود، ادعايى غير مستند به
دليل است. به چه دليلى فقط پديدهاى موجود شدنى و
ممكنالوقوع است كه شبيه آن در جهان يافتشود؟ چنين
ادعايى صحيح نيست زيرا براى تحقق يك پديده در جهان
مادى دو عامل شرط است: 1- فاعليت فاعل بايد تام و كامل
باشد. 2- قابليت قابل نيز بايد تام باشد - در صورتى كه
فاعل نقص داشته يا شرايط پديدآمدن يك موجود، فراهم
نباشد (و به اصطلاح قابل، تام نباشد) پديده مورد نظر
موجود نخواهد شد. مثلا براى اين كه آهنى ذوب شود بديهى
است كه حرارت ناشى از آتش يك چوب كبريت، نمىتواند
فاعل و علت ذوب آن باشد. در اينجا عدم تحقق و پديدآمدن
ذوب آهن نقصى است كه در فاعل وجود دارد - اما اگر
بخواهيم كاغذ مرطوبى را آتش بزنيم، گر چه حرارت ناشى
از آتش چوب كبريت، براى پديدآمدن آتش در كاغذ كافى است
و لكن به سبب رطوبت موجود در كاغذ، پديده آتش در كاغذ
به وجود نمىآيد و روشن است كه در اينجا، قابليت قابل
نقص دارد و نه فاعليت فاعل.
بنابراين، پديدآمدن يك شىء در عالم ماده مشروط به عدم
نقص در فاعل و قابل است و در صورتى كه فاعل تام و كامل
بوده و شرايط پديدآمدن يك پديده نيز فراهم باشد ضرورتا
آن پديده موجود مىشود زيرا وقتى علت تامه، موجود
گردد، معلول نيز بالضروره پديد خواهد آمد، حال خواه
اين معلول، مشابه و نظيرى در عالم داشته باشد و خواه
آن معلول، منحصر به فرد باشد، و عقل انسان، مشابه
داشتن را شرط سومى (در كنار دو شرط مذكور) براى تحقق و
پديدآمدن يك موجود، لازم نمىداند. به عبارت ديگر،
وجود و عدم يك پديده، تابع شرايط و علل تحقق آن
مىباشد و اين كه يك پديده داراى نظير و مشابهى در
جهان هستى باشد هيچ دخالتى در وجود يا عدم آن پديده
ندارد.
در نتيجه، وجود يك پديده منحصر به فرد، كاملا معقول و
قابل قبول مىباشد و در حقيقت، اشتراط وجود مشابه يك
پديده در تحقق و پديدآمدن آن پديده، شرط كردن امرى است
كه هيچ دخالتى در وجود و تحقق آن پديده ندارد. (بلكه
بر عكس، فلاسفه نسبتبه برخى از موجودات عالم هستى -
مانند عقول مجرده - تاكيد مىورزند كه وجودشان مشابهى
نداشته و منحصر به فرد مىباشد، كه تفصيل اين مطلب را
بايد در موضع خودش، دنبال نمود) .بنابراين، كتاب مقدس،
مانند ساير اسناد تاريخى نبوده بلكه وحى الهى مىباشد
و مداخله عامل غير تاريخى در اين جهان و در نتيجه تحقق
و پديدآمدن يك پديده منحصر به فرد هيچ محذور و اشكال
عقلانى ندارد.
ب) اصل دوم جهانبينى مورد نظر كه قائل استحوادث جهان
با يكديگر، ارتباط ناگسستنى دارند و در ميان حوادث
جهان، سلسله عليتحكمفرماست، هيچ منافاتى با پذيرش وحى
ندارد.
پديده وحى، كه به صورت مستقيم از ناحيه خداوند القاء
مىشود و يا به صورت غير مستقيم از طريق فرشتگان يا
وسايط ديگر ارائه مىگردد پديدهاى است كه در سلسله
عليت جاى دارد و قائلين به وحى - حد اقل در ميان
متفكران اسلامى بويژه شيعيان - آن را يك پديده بدون
علت نمىدانند.
به عبارت ديگر، مدعاى اصل دوم اين است كه معجزات به
عنوان پديدههاى بىقانون، باطل است، ولى اين ادعا،
ربطى به مساله پذيرش وحى به عنوان يك معجزه (و نيز
پذيرفتن معجزات ديگر) ندارد زيرا هيچ يك از متفكران
اسلامى، معجزه را يك پديده بدون علت و قانون فرض
نمىكنند ولى تمام سخن در اين نكته است كه علت
پديدآمدن يك موجود، منحصر به علل طبيعى و مادى
نمىباشد. جهانبينى مدرن، كه در رويكرد معرفتشناسى
خود، آمپريست (تجربى مسلك) و در ديدگاه هستىشناختى
خود، ماترياليست مىباشد معتقد است كه، وجود و هستى
منحصر در ماده است و موجود غير مادى، فرض غير معقولى
بوده و موجود نمىباشد و لكن اين مساله در جاى خودش به
اثبات رسيده است كه هم نظريه معرفتشناختى مذكور باطل
بوده و در نتيجه معرفتهاى انسانى منحصر به معرفتهاى
حسى و تجربى نمىباشد و هم ديدگاه هستىشناسانه مذكور
كه موجودات را منحصر در موجودات مادى مىداند باطل
است. و در واقع، موجودات عالم وجود، به دو دسته
موجودات مادى و موجودات مجرد تقسيم مىشوند و حظ و
بهره موجودات مجرد از كمالات هستى بيش از بهره موجودات
مادى استبه طورى كه موجودات مجرد در رتبهاى مقدم بر
موجودات مادى و علت وجودى آنها مىباشند. البته اين
سخن بدين معنا نيست كه ما كتب مقدس موجود مسيحيت را
نيز وحى الهى بدانيم بلكه مقصود از بيان فوق اين است
كه اصول مذكور جهانبينى روش نقد تاريخى، باطل مىباشد
و فرض وجود معجزات و نيز پذيرش وحى الهى، مقرون به هيچ
اشكال منطقى و عقلانى نمىباشد.
ج) اصل سوم مدعى است كه جهان يك نظام بستهاى است كه
وقوع هر پديدهاى در آن به وسيله پديدههاى ديگر از
همين جهان تبيين و تفسير مىشود و هيچ عاملى از خارج
از اين جهان در تحقق و پديدآمدن يك پديده در اين جهان،
دخالت نمىكند و لذا نتيجه گرفته شده است كه ورود
خداوند در تاريخ براى نجات انسان، باطل مىباشد.
اين اصل نيز مخدوش است و ما بدون اين كه آموزه مسيحيت
در مورد ورود خداوند در عالم تاريخ براى نجات انسان را
بپذيريم و در صدد توجيه آن باشيم، اين اصل را غير قابل
قبول مىدانيم، زيرا گمان شده است كه موجودات مجرد و
نيز خداوند در عرض پديدههاى مادى و تاثيرات آنها نيز
در عرض تاثيرات پديدههاى مادى مىباشد و معتقدند كه
وقتى يك پديده بر اساس علل و شرايط مادى و طبيعى قابل
تبيين و توجيه مىباشد ديگر نمىتوان آن را به موجودات
مجرد كه خارج از اين جهان هستند مستند ساخت. در حالى
كه:
اولا - موجودات مجرد، در خارج از اين جهان نيستند بلكه
در كنار و در دل هر پديده مادى حضور داشته و محيط بر
آنها مىباشند.
ثانيا - موجودات مجرد در عرض پديدههاى مادى نيستند تا
اين كه اگر يك پديده به وسيله يك موجود مادى تبيين و
تفسير گرديد، ديگر نتواند به موجود مجردى مستند گردد و
به اصطلاح يك پديده يا مستند به موجود مادى باشد و يا
مستند به موجود مجرد. اين توهم، پندار باطلى است و در
جاى خودش به اثبات رسيده است كه با عنايتبه اين كه
موجودات مجرد، علت موجودات مادى مىباشند در طول آنها
قرار داشته و در نتيجه وقوع يك پديده مادى، علاوه بر
اين كه مستند به يك موجود مادى مىباشد در رتبه مقدم
بر آن و بالضروره، مستند به يك موجود مجرد نيز خواهد
بود.
در نتيجه اصل سوم جهانبينى مذكور نيز باطل است.
چنانكه ذكر شد نقد اصول جهانبينى مذكور به معناى
پذيرش حقانيت و وحيانى بودن كتب مقدس موجود مسيحيت
نيست. بلكه در صدد اثبات اين امر هستيم كه با تمسك به
اصول مزبور نمىتوان وجود وحى الهى و كتاب مقدسى همچون
قرآن كه معجزه بوده و الفاظى الهى و غير بشرى است را
نفى نمود. بدين جهت، اعتقاد ما اين است كه قرآن وحى
الهى و الفاظى خدايى و ماورايى است و چنين اعتقادى، با
عنايتبه اصول جهانبينى مذكور، قابل نقد نمىباشد.
3- ادعاى معمر بن عباد السلمى معتزلى نيز از اتقان
كافى برخوردار نيست. او بنابر نقل ابو الحسن اشعرى،
قرآن را عرض دانسته و قائل است كه قرآن نمىتواند فعل
خداوند باشد زيرا صدور عرض از خداوند به اعتقاد او و
طرفدارانش، محال است. (13)
براى روشن شدن كلام معمر، توجه به بخشى از كلام او در
اين مورد ضرورى است، وى در اين باره مىگويد:
«خدا هيچ يك از اعراض را نيافريده است، يعنى خدا چيزى
جز اجسام را نيافريده است و اما اعراض، از اختراعات
اجسام استخواه بنابر طبع بوده باشد، چنانكه سوختن از
آتش به وجود مىآيد و گرما از خورشيد و رنگ از ماه، و
خواه بنابر اختيار، همچون حركت و سكون و تركيب شدن و
جدا شدن كه به توسط موجودات زنده صورت مىگيرد.
خداوند تنها نسبتبه جواهر قادر، توصيف مىشود و اما
براى اعراض، روا نيست كه خدا به قادر بودن بر آنها
توصيف شود، و خدا زندگى و مرگ و تندرستى و بيمارى و
توانايى و ناتوانى و رنگ و مزه و بو را نيافريده بلكه
همه اينها فعل جوهرها بنابر طبايع آنها است. هر عرض در
يك جسم از فعل آن جسم بنابر طبع آن توليد مىشود»
(14)
بنابر نظر معمر، خدا كه اتمها و اجسام عالم را آفريد و
نيز در آنها يك طبيعتيا معنى خلق كرد كه اصل قوانين
عليت در اين جهان است، اين قوانين عليت را به حال خود
واگذاشته و بر آنها رواداشته است كه بدون هيچ دخالتى
از جانب خودش كار كنند. معمر البته از اين تعليم قرآنى
كه خدا همه چيز را مىداند و همه جا حضور دارد
(15) آگاه بوده ولى اين گفته را به اين معنى
مىگرفته است كه خدا بدان معنى در همه جا حاضر است كه
خود قوانين عليت را كه بنابر آنها همه چيز در اين عالم
صورت مىگيرد قرار داده، و نيز بدين معنى كه، خدا با
وجود دخالت نكردن در عمل اين قوانين، از همه آنچه با
عملى شدن آن قوانين در اين جهان صورت مىگيرد، آگاه
است. (16)
كلام معمر، غير قابل قبول است كه در اينجا به بعضى از
اشكالات آن به صورت اختصار اشاره مىنماييم:
1- اين سخن معمر، مبتنى بر اعتقاد اساسى معتزله به
مساله تفويض است.
اين ادعا كه خداوند متعال، موجودات را خلق نموده و اين
موجودات، پس از خلق، مستقلا افعال خود را انجام
مىدهند، مستلزم آن است كه معلول، در بقاى خودش محتاج
به علت ايجاد خود نبوده و در تاثيرات خودش نيازى به
علت ايجادى نداشته باشد در حالى كه چنين كلامى نادرست
است و معلول، همانطورى كه در حدوث خودش محتاج به علت،
مىباشد در بقاى خودش و نيز در تمام شؤون خودش نيز
محتاج به علت ايجادى خودش است زيرا:
الف) بنابر اين كه معيار نيازمندى يك موجود (معلول) به
موجود ديگر (علت) امكان ماهوى او باشد، بديهى است چون
معلول در بقاى خودش نيز - مانند حالتحدوث - داراى
ماهيت مىباشد، امكان از او قابل سلب نبوده و در
نتيجه، هميشه محتاج به علت است.
ب) و اگر معيار نيازمندى يك موجود به موجود ديگر را
امكان وجودى و فقر ذاتى آن وجود بدانيم در اين صورت،
معلول عين ربط و ارتباط و نيازمندى به علت ايجادى خود
استبه طورى كه عين فقر و نيازمند بودن، ذاتى معلول
مىباشد. و روشن است چنين وجودى كه نيازمندى، عين ذات
او بوده و هيچگاه از او قابل سلب نيست معنا ندارد كه
در بقاى خودش، بىنياز از علتباشد.
بنابراين، ادعاى اين كه موجودات جهان، پس از خلق شدن
به طور مستقل و بىنياز از خداوند، افعالشان را ايجاد
مىنمايند، ادعايى نادرست است.
در حقيقت، ادعاى معتزله (و نيز ادعاى معمر) بر
بىنيازى معلول در بقاى خودش از علت، بر اين مبنا
استوار است كه ملاك نيازمندى معلول به علت، حدوث زمانى
مىباشد ولى بر اين مبنا، اشكالات زيادى وارد است كه
به جهت عدم اطاله از ذكر آن صرف نظر مىنماييم.
(17)
2- از طرف ديگر، لازمه چنين قولى پذيرش وجود واجب
الوجودهاى متعدد مىباشد زيرا معمر معتقد است كه
موجودات، پس از خلق در تاثير خودشان مستقل بوده و
خداوند در آن موجودات و تاثيراتشان، دخالت و تاثيرى
ندارد و به سبب استقلال طبيعت در تاثير خود، هيچ گاه
با اراده خداوند تغيير نمىنمايد. زيرا همانطورى كه
ذكر گرديد، معمر، اعراضى مانند رنگ و مزه و بو و گرمى
و سردى و افعال طبيعى از قبيل حركت و سكون و اجتماع و
افتراق و بيمارى و زندگى و مرگ را فعل شىءاى غير از
خداى متعال مىداند و معتقد است كه اين افعال از
شىءاى كه زنده و توانا و عالم است صادر نگرديده بلكه
از موجودى صادر مىشود كه نه علم دارد و نه قدرت و نه
حيات. (18)
بنابراين، ادعاى معمر مقتضى آن است كه موجوداتى در
عالم بدون نياز به خداى متعال، افعالى را پديد بياورند
يعنى علاوه بر خداوند، موجودات ديگر فرض شود كه به طور
مستقل قدرت ايجاد موجوداتى را داشته باشند و لازمه
چنين ادعايى، فرض وجود واجب الوجودهاى متعدد و در
نتيجه، شرك است. در حالى كه فرض وجود واجب الوجودهاى
متعدد، بر اساس ادله متعدد عقلانى باطل بوده و با
عنايتبه اين كه خداى متعال يك موجود نامحدود مىباشد
عقل، فرض وجود واجب الوجود ديگر را محال مىشمارد.
بدين جهت نمىتوان فرض كرد كه طبايع عالم ماده در
تاثير خود مستقلاند و خداى متعال در آن دخالتى ندارد.
3- علاوه بر اين، طبايع (صور نوعيه) عالم ماده در
آثارى كه از آن انواع، بروز و ظهور مىنمايد مؤثرند،
يعنى سر اين كه مثلا از درختسيب، ميوه سيب بدست
مىآيد و از درخت انار، ميوه انار و از سنگ، آثار سنگ
و... بدست مىآيد اين است كه چنانكه فلاسفه اسلامى نيز
معتقدند صورت نوعيه درختسيب، در پديدآمدن ميوه سيب از
آن، مؤثر است و صورت نوعيه درخت انار، در ظهور ميوه
انار، و صورت نوعيه سنگ در ظهور آثار سنگ از آن و...
(19)
ولى بايد به اين نكته اساسى توجه داشت كه گر چه طبيعت
و صورت نوعيه در هر نوع، سبب پديدآمدن آثار آن نوع
مىباشد و لكن عليت طبيعت و صورت نوعيه براى آن آثار،
عليت اعدادى است نه عليت ايجادى و هستىبخش.
در ميان موجودات عالم ماده، هيچ موجود مادى داراى
تاثير و عليت ايجادى نيست و صرفا داراى عليت اعدادى و
غير هستىبخش است. و به عبارت ديگر، صورت نوعيه و
طبيعت اجسام، فاعل طبيعى است نه فاعل هستىبخش و
ايجادى و در نتيجه ايجاد كننده آثار هر نوعى در عالم،
خداى متعال است نه طبايع اجسام.
بنابراين، در كلام معمر، ميان علت ايجادى و علت اعدادى
و يا فاعل طبيعى و فاعل هستىبخش خلط شده است.
از بررسى مختصر ريشه كلام معمر بدست آمد كه ادعاى او
بر اين مساله كه خداوند، علت اعراض نبوده و بدين جهت
الفاظ و عبارات قرآن، (كه عرض مىباشند) معلول خداوند
نمىباشد سخنى استباطل و غير قابل قبول.
خداى متعال، همانطورى كه علت جواهر مىباشد مىتواند
علت اعراض نيز باشد و استناد الفاظ و عبارات قرآن به
خداوند، متضمن هيچ اشكالى نخواهد بود.
به همين جهت است كه خود قرآن ورود و احتمال هرگونه
اشتباه را در خودش به صورت كلى و مطلق رد نموده و مدعى
صحت آن تا قيامت است، همچنانكه مىفرمايد:
«ان الذين كفروا بالذكر لما جائهم و انه لكتاب عزيز،
لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا خلفه تنزيل من حكيم
حميد» . (20)
«كسانى را كه موقع نزول قرآن به انكار آن برخاستند
مجازات خواهيم كرد، به راستى قرآن كتابى ارجمند و عزيز
است. باطل هرگز به آن راه ندارد نه از پيش رويش و نه
از پشتسرش، و اين كتاب از جانب خداى حكيم و ستوده
نازل شده است.»
اين آيه ورود بطلان در قرآن را با صراحت، نفى مىكند.
و روشن است كه ورود بطلان در قرآن به چند صورت قابل
تصور است:
1- تحريف آيات قرآن. 2- احكام آن به وسيله كتاب ديگر
نسخ و باطل گردد. 3- حوادثى كه قرآن از آن خبر داده
است مطابق با واقع نباشد و بطلان آن براى مردم روشن
شود.
از اين آيه به روشنى استفاده مىشود كه هيچ كدام از
اين موارد - و نيز موارد قابل تصور ديگر - در قرآن
مجيد راه ندارد و اين كتاب حق، تا روز قيامتحجت
مىباشد.
تا اينجا روشن شد كه ادله بيان شده بر اين ادعا كه
الفاظ قرآن نمىتواند از ناحيه خداى متعال باشد از
اتقان كافى برخوردار نيست. بنابراين، هيچ مانع
بروندينى در پذيرش ادعاى اين كه قرآن، الفاظ الهى
بوده و پيامبر اسلام (ص) و يا ديگر انسانها در تكوين
آن الفاظ هيچ دخالتى نداشتهاند، وجود ندارد و بلكه
فقط همين ادعا قابل قبول و صحيح مىباشد. بهترين دليل
و شاهد مدعاى فوق، مراجعه به شخص پيامبر اسلام و نيز
متن قرآن است. مسالهاى كه در مقال ديگر بدان خواهيم
پرداخت.
پىنوشتها:
1) ه.ا. ولفسن، فلسفه علم كلام، ترجمه احمد آرام،
انتشارات الهدى، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و
ارشاد اسلامى، زمستان 1368، صص298- 302 .
2) فصلنامه پژوهش قرآنى فراراه، سال اول، ش1، زمستان
1377، مقصود فراستخواه، مقاله: حسن حنفى و رويكرد
انسانگرايانه به قرآن، صص21- 29 .
3) فصلنامه پژوهشى قرآنى فراراه، پيشين، زبان قرآن،
گفتگويى با دكتر عبد الكريم سروش، ص20 . همچنين
مىتوانيد مراجعه كنيد به: مجله كيان، ش48، مقاله
رهايى از يقين و يقين به رهايى از عبد الكريم سروش،
ص6، و مجله كيان، ش52، ايمان و اميد، گفتگويى با عبد
الكريم سروش، ص57 . و: عبد الكريم سروش، بسط تجربه
نبوى، مؤسسه فرهنگى صراط، چاپ طلوع آزادى، چاپ دوم،
تابستان 1378، ذاتى و عرضى در اديان، صص29- 82 .
4) عبد الكريم سروش، بسط تجربه نبوى، پيشين، صص55- 57
.
5) توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، نشر
مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، قم، چاپ اول،
1377، ص26 .
6) جان . بى . ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر
حكمت، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ نهم، 1377،
صص623- 627 .
7) دان كيوپيت، درياى ايمان، ترجمه حسن كامشاد، نشر
طرح نو، چاپ اول، 1376، صص109- 110 .
8) ويليام هوردرن، راهنماى الهيات پروتستان، ترجمه
طاطاوس ميكائليان، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ
اول، 1368، ص 8 .
9) البته در واقع، آنچه در اين قسمت آمده است نتيجه
اعتقاد به هر سه اصل است و نه مخصوص اصل اول .
10) در مورد تبيين اصول سهگانه و نقد آن ر . ك . :
محمد مجتهد شبسترى، هرمنوتيك، كتاب و سنت، طرح نو، چاپ
دوم، 1375، صص 160- 167 .
11) معالم تاريخ الانسانية، ترجمه عبدالعزيز توفيق
جاويد، چاپ «لجنة التاليف والترجمه و النشر» ، قاهره،
ج 3، ص 705، به نقل از محمد قطب، سكولارها چه
مىگويند؟ ، ترجمه جواد محدثى، نشر مؤسسه فرهنگى دانش
و انديشه معاصر، چاپ اول، بهار 1379، صص 14- 15 .
12) محاضرات فى النصرانية، محمد ابو زهره، ص 215، به
نقل از پيشين، صص 17- 18 .
13) ابو الحسن على بن اسماعيل الاشعرى، بتحقيق محمد
محيى الدين عبد الحميد، مقالات الاسلاميين، مكتبة
النهضة المصرية، القاهرة، الطبعة الاولى، 1369ق . ،
1950م . ، ج2- 1، الجزء الاول، ص246 .
14) ه.ا. ولفسن، پيشين، صص601- 602 .
15) سوره مجادله، آيه 8 .
16) ه.ا. ولفسن، پيشين، ص617 .
17) براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به: علامه محمد حسين
طباطبائى، نهاية الحكمة، مؤسسة النشر الاسلامى التابعة
لجماعة المدرسين، جمادى الاولى 1404 الموافق لشهر بهمن
1362، صص61- 65 .
18) ه.ا. ولفسن، پيشين، ص614 .
19) علامه سيد محمد حسين طباطبائى، پيشين، ص107 .
20) فصلت/41- 42 .
رواق انديشه -ش 2
قرآن حقيقتى ماورايى يا الفاظ بشرى(2)
سيد محمود نبويان
چكيده:
پيرامون قرآن كريم پژوهشهاى گوناگون صورت گرفته
است. يكى از پژوهشهاى انجام شده تبيين و اثبات اين
امر است كه الفاظ و تعابير قرآن، وحى مستقيم الهى
و يا غير مستقيم و توسط فرشتگان مىباشد، نه اين
كه حاصل تجربه و تلاشها و تعبيرهاى پيامبر يا شخص
ديگر باشد، چنان كه عده اندكى از نويسندگان بدان
معتقدند. چنين مسالهاى هم از جهتبروندينى و هم
از جهت دروندينى قابل بحث و بررسى است. اين مساله
از جهتبروندينى در شماره دوم همين مجله، مورد
بررسى قرار گرفت و در اين مقال، از جهت دروندينى
و تنها از ديدگاه قرآن مورد كاوش قرار
مىگيرد.طبيعى است كه از نظر منطقى، بررسى
دروندينى صرفا براى مخاطبان معتقد و متدين، مناسب
و قابل پذيرش است.
از جهت دروندينى، قرآن و روايات پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله و نيز ائمه هدى عليهم السلام به
صورت صريح و آشكار، بشرى بودن قرآن را با تاكيدهاى
بسيار و نيز به صورتهاى گوناگون نفى نموده و
مدعىاند كه قرآن وحى الهى و الفاظى غير بشرى است.
آياتى كه بر الهى بودن قرآن، دلالت دارند به
اندازهاى زيادند كه ذكر همه آنها به صورت جداگانه
و توضيح آنها - هرچند به صورت مختصر - به يك كتاب
مستقل با حجم بسيار، نيازمند است. به همين سبب در
اينجا تنها به بعضى از آياتى كه بر موضوع بحث
تصريح دارند آن هم ذيل دستهها و عناوين كلى،
اشاره مىنماييم:
الف) آيات تحدى
خداوند در آيات متعددى، منكران الهى بودن و از
جانب خدا بودن قرآن را به مبارزه دعوت مىكند;
يعنى از آنها مىخواهد اگر اين قرآن را از ناحيه
بشر مىدانند آنان نيز چنين قرآنى و دست كم يك
سوره; مثل سورههاى قرآن را بياورند، ولى خداوند
مىفرمايد: اگر تمام انسانها و جنها را جمع نموده
و آنها را به يارى طلبند نمىتوانند حتى يك سوره
مانند قرآن را بياورند. و در حقيقت از اين طريق،
غير بشرى بودن قرآن را ثابت مىنمايد. آيات تحدى
(تحدى به معناى مبارز طلبيدن است (1) )
بر معجزه جاويد بودن قرآن، دلالت دارد. به عبارت
ديگر قرآن از اين طريق، معجزه بودن خويش را نيز
اثبات مىكند (2) و با عنايتبه اين كه
معجزه، امرى خارق عادت است و انجام آن براى هيچ
انسانى ممكن نيست، (3) بر غير بشرى
بودن خود تاكيد مىورزد. آيت الله جوادى آملى در
مورد عموميت تحدى مىگويد:
«تحدى اختصاصى به اعجاز قرآن كريم ندارد بلكه
معجزات پيامبران گذشته نيز همواره همراه تحدى بوده
است و آن رسولان الهى هميشه به مردم زمان خود
مىگفتند كه هر كس در حقانيت اين معجزه ترديد دارد
و آن را كارى بشرى مىداند - نه از سوى خداوند -
اگر مىتواند شبيه آن را بياورد» . (4)
در مورد برهانى بودن و استدلالى بودن آيات تحدى
آوردهاند:
«لو كان هذا الكتاب من عند غير الله لامكن الاتيان
بمثله، لكن التالى باطل، فالمقدم مثله.» ;
(5)
يعنى: اگر اين كتاب، كلام الله نباشد پس كلامى
بشرى است و اگر بشرى باشد، پس شما هم كه بشر
هستيد، بايد بتوانيد مثل آن را بياوريد، اگر شما
توانستيد مثل آن را بياوريد، بشرى بودنش اثبات
مىشود و اگر نتوانستيد، معلوم مىشود كه بشرى
نيست و اعجازى است كه ادعاى نبوت و رسالت آورنده
آن را اثبات مىكند.
قياس استثنايى در تحدى، مشتمل بر قاعده «تماثل»
است، وقتى كه دو نفر از يك «نوع» باشند و اوصاف
مشتركى داشته باشند، آن دو نفر را «مثلان»
مىگويند و حكم عقلى در باره «مثلان» اين است كه
«حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد» ;
يعنى اگر كارى را يك انسان توانست انجام دهد، ديگر
همنوعان او نيز مىتوانند مماثل آن را انجام دهند،
و اگر اين كتاب (قرآن) را بشر آورده است، پس شما
هم كه بشر هستيد بايد بتوانيد كتابى مانند آن و
معجزهاى مانند آن بياوريد.
خداى سبحان پس از اقامه برهان در تحدى خود، به شرح
اوصاف و ويژگيهاى قرآن كريم مىپردازد تا آوردن
مثل قرآن را براى مبارزه كنندگان با آن، آسانتر
سازد و با اين امر نيز حجت قويترى را بر آنها تمام
نمايد.
در مورد تحدى قرآن، نمىتوان مدعى شد كه «مثل
نداشتن» صفت مجموعه قرآن است نه صفتسورهاى از
آن; زيرا اگر تحدى خداى متعال در آيات نورانى
قرآن، منحصر به خود قرآن مىبود، اين سخن كه
مجموعه قرآن بىنظير است، تا اندازهاى قابل قبول
بود، ولى در خود آيات تحدى، علاوه بر مجموعه قرآن
كريم، به ده سوره، و حتى يك سوره از قرآن نيز تحدى
شده است.
در سوره مباركه اسراء، به مجموعه قرآن تحدى شده و
مىفرمايد:
«قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل
هذا القرآن لا ياتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض
ظهيرا» (6)
يعنى: بگو اگر انسانها و پريان (جن و انس) اتفاق
كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را
نخواهند آورد، هرچند يكديگر را (در اين كار) كمك
كنند.
اين آيه كريمه، علاوه بر اين كه مبارزه كنندگان با
قرآن، و تمام موجودات مكلف را از آوردن مثل قرآن،
عاجز مىداند، اخبار غيبى را نيز در بر دارد و
مىفرمايد در آينده نيز كسى نمىتواند مثل قرآن را
بياورد، پس در اين آيه كريمه تحدى خداى سبحان با
اعجاز اخبار غيبى مؤكد شده است; زيرا تاكنون كه
قرنها از زمان تحدى يادشده، مىگذرد با همه
مشاركتها و همكاريهاى كافران ستيزه جو و منافقان
لجوج، هيچ گونه نشانهاى از كاميابى آنان در آوردن
مثل قرآن يا مثل سورهاى از آن به چشم نمىخورد.
در سوره مباركه هود، تحدى به ده سوره از سورههاى
قرآن شده و مىفرمايد:
«ام يقولون افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات
و ادعوا من استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين»
(7)
يعنى: آيا مىگويند او به دروغ اين (قرآن) را (به
خدا) نسبت داده (و ساختگى است) ؟ بگو: اگر راست
مىگوييد، شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن
بياوريد، و تمام كسانى را كه مىتوانيد - غير از
خدا - (براى اين كار) دعوت كنيد.
در سوره مباركه «يونس» تحدى به يك سوره از قرآن
شده و مىفرمايد:
«ام يقولون افتراه قل فاتوا بسورة مثله و ادعوا من
استطعتم من دون الله ان كنتم صادقين» (8)
يعنى: آيا آنها مىگويند: او قرآن را به دروغ به
خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست مىگوييد، يك
سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را
مىتوانيد (به يارى) طلبيد.
همچنين در سوره مباركه بقره مىفرمايد:
«و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا
بسورة مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم
صادقين - فان لمتفعلوا و لنتفعلوا فاتقوا النار
التى وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين»
(9)
يعنى: و اگر در باره آنچه بر بنده خود (پيامبر)
نازل كرديم شك و ترديد داريد، (دست كم) يك سوره
همانند آن بياوريد، و گواهان خود را - غير خدا -
(براى اين كار) فرا خوانيد اگر راست مىگوييد - پس
اگر چنين نكنيد - كه هرگز نخواهيد كرد - از آتشى
بترسيد كه هيزم آن، (بدنهاى) مردم (گنهكار) و
سنگها است، و براى كافران آماده شده است.
(10)
علاوه بر اين، قرآن مجيد در تحدى خويش از عناصر
مختلفى بهره برده است تا براى همه كسانى كه دعوت
پيامبر صلى الله عليه و آله و تحدى قرآن را
مىشنوند بويژه مخاطبان آن حضرت در زمان نزول
قرآن، بيشترين انگيزه را به شكلهاى مختلف و در
بالاترين حد، ايجاد كرده و آنها را با انگيزههاى
گوناگون به صحنه معارضه بكشاند، و زمينه اين شبهه
يا ترديد را كه شايد سر اين كه همانند قرآن ساخته
نشده، آن باشد كه كسى در صدد معارضه با قرآن بر
نيامده است، به كلى از بين ببرد. آيت الله مصباح
يزدى در درسهاى قرآنشناسى خود برخى از اين
ويژگيها را به ترتيب زير آوردهاند:
1- تحدى از اشد به اخف
قرآن مجيد در اعلام درخواست همانندآورى از
مخالفين، ابتدا آوردن كل قرآن و بعد ده سوره و سپس
يك سوره مثل قرآن را مطرح مىسازد چنانچه در سوره
اسراء تحدى به كل قرآن، و در سوره هود به ده آيه و
در سوره يونس و بقره تحدى به يك سوره مطرح شده
است. و اين امر موجب مىشود كه نيروهاى معارض قرآن
سه بار در صدد همانندآورى برآيند.
2- سعادت يا شقاوت جاودانه
قرآن صريحا اعلام مىنمايد كه در زمينه حقانيت
قرآن و آورنده آن كاوش نمايند و اگر معتقدند كه
اين قرآن را پيامبر از ناحيه خودش آورده است، آنها
نيز حد اقل به اندازه يك سوره آن بياورند تا ادعاى
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين كه مىگويد اين
سورههاى قرآنى از جانب خداوند مىباشد روشن شود;
زيرا روشن شدن اين مساله و حقانيتسخن پيامبر صلى
الله عليه و آله با سرنوشت ابدى انسان در ارتباط
استبه طورى كه فرض صحتسخنان پيامبر صلى الله
عليه و آله و عدم پذيرش قرآن مستلزم عقاب و شقاوت
ابدى مىباشد (چنانچه در سوره بقره آيههاى 24 و
25 آمده است) در حقيقت اين شكل از بيان قرآن، نوعى
تحريك براى مبارزه و آوردن مثل قرآن يا مثل ده يا
يك سوره از قرآن مىباشد.
3- بهرهگيرى از همه نيروهاى قادر مختار
قرآن كريم جهت تحريك بيشتر مخاطبان در آيات تحدى
اين امر را چندين بار يادآور مىشود كه در
همانندآورى قرآن، از هر نيرويى به جز خدا كمك
بخواهيد و همگان به يارى يكديگر بشتابيد و چنان كه
نتوانستيد همانند و مثل قرآن بياوريد، بدانيد كه
اين كتاب از سوى خداست. چنانچه در سوره اسراء/88 و
سوره يونس/38 و بقره/23- 24 و نيز در سوره هود/13-
14 آمده است.
4- دروغگو خواندن مخالفان
براى تحريك بيشتر، در چند آيه تحدى مىفرمايد: اگر
مخالفان راست مىگويند در اين كه اين كتاب ساخته
دستبشر است همانند آن را بياورند و چنانچه
نمىتوانند، نشانه دروغگو بودنشان مىباشد. همچنان
كه در سوره بقره/23، سوره طور/44، سوره هود/13 و
سوره يونس/38 آمده است. (11)
در موارد ديگر نيز به صورت آشكار اعلام مىدارد كه
قرآن كلام خداست; يعنى با همين الفاظ از مقام
ربوبى صادر شده و پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله
نيز با همين الفاظ تلقى نموده است و سر عدم پذيرش
اين امر را از ناحيه مخاطبان مؤمن نبودن آنها
مىداند و مىفرمايد:
«ام يقولون تقوله بل لا يؤمنون فلياتوا بحديث مثله
ان كانوا صادقين» (12)
يعنى: يا مىگويند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و
آله، خودش قرآن را ساخته و به خدا نسبت داده
استبلكه اينان ايمان نمىآورند، پس اگر راست
مىگويند سخنى همانند آن بياورند (بسازند) .
جداى از آيات ياد شده، تحدى و جهات گوناگون مذكور
در آن، در آيات ديگر قرآن نيز موجود است كه مراجعه
به آنها را به خوانندگان محترم واگذار مىنماييم.
ب) عدم دخالت پيامبر صلى الله عليه و آله در
قرآن
در آيات متعدد قرآن به اين نكته تاكيد شده است كه
پيامبر صلى الله عليه و آله در تكوين قرآن و الفاظ
آن هيچ دخالتى نداشته است; بعضى از اين آيات
عبارتند از:
1- در بعضى از آيات، خداى متعال براى اثبات اين كه
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در تكوين قرآن
هيچ دخالتى نداشته و الفاظ قرآن الهى است، به
سابقه پيامبر صلى الله عليه و آله و شخصيت آن حضرت
در ميان مردم همان عصر اشاره مىكند و مىفرمايد:
تو نوشتن و نيز خواندن را نمىدانستى، پس چگونه
مىتوانستى اين آيات را بياورى؟ ! و بدين طريق
قرآن را از جانب خداوند، دانسته و سخنان كسانى را
كه مدعىاند پيامبر صلى الله عليه و آله قرآن را
از خودش ساخته است (ام يقولون افتراه آيا مىگويند
او به دروغ اين قرآن را به خدا نسبت داده است؟
(13) ) به روشنى باطل مىسازد.
«و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك
اذا لارتاب المبطلون» (14)
يعنى: تو هرگز پيش از اين كتابى نمىخواندى و با
دستخود چيزى نمىنوشتى، تا مبادا - بعد از نزول
وحى بر تو - كسانى كه در صدد (تكذيب و) ابطال
سخنان تو هستند، شك و ترديد نموده و قرآن را از
جانب خود تو بدانند.
در آيه ديگر خداى متعال به پيامبر صلى الله عليه و
آله دستور مىفرمايد: به آنان كه منكر الهى بودن
قرآن هستند بگويد: اگر اين سخنان از ناحيه من است
و من به دروغ آن را به خدا نسبت مىدهم، چرا پيش
از اين در ميان شما چنين سخنانى را نمىگفتهام؟
«قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لاادريكم به فقد
لبثت فيكم عمرا من قبله افلاتعقلون» (15)
يعنى: بگو اگر خدا (جز اين) خواسته بود من قرآن را
بر شما تلاوت نمىكردم و (خدا) از آن آگاهتان
نمىساخت، عمرى در ميان شما به سر بردم (و چيزى از
اين قبيل سخنان از من نشنيدهايد) چرا انديشه
نمىكنيد؟
2- خداى متعال دسته ديگرى از آيات وحى و قرآن را
مستقل از تجربه و تلاش و حتى اراده رسول خدا معرفى
نموده و به خودش مستند مىسازد و مىفرمايد:
«لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و
قرآنه، فاذا قراناه فاتبع قرآنه، ثم ان علينا
بيانه» (16)
يعنى: (اى رسول به هنگام دريافت وحى) زبان خويش را
حركت مده تا بر (خواندن) آن شتاب كنى، جمع كردن آن
و خواندنش بر ما است، پس از آن كه ما خوانديم، تو
خواندن آن را دنبال (تكرار) كن، سپس بيان آن نيز
بر عهده ما است.
«فتعالى الله الملك الحق و لا تعجل بالقرآن من قبل
ان يقضى اليك وحيه و قل رب زدنى علما» (17)
يعنى: پس خداوند حاكم، حق و برتر و بالاتر است و
تو به خواندن (آنچه بر تو وحى مىشود) قبل از
اتمام آن شتاب مكن و بگو پروردگارا، بر علم من
بيفزا.
اگر محتواى قرآن، محصول تراوشهاى فكرى و تجربه و
تلاشهاى سياسى - اجتماعى پيامبر بود آيا توصيه در
آيات فوق معنى مىداد؟ آيا پيامبر به خودش مىگويد
قبل از اين كه قرآن تمام شود (خواندن تمام شود)
زبانت را حركت مده و قبل از اين كه وحى قرآن تمام
شود عجله نكن؟ روشن است كه صريح آيات فوق، چنين
برداشتى را باطل مىشمارد.
3- خداى متعال پس از تاكيد بر اين كه قرآن قول و
لفظ فرشته است (نه پيامبر) و از طرف خداى متعال بر
او نازل شده است، مىفرمايد: اگر پيامبر كلمهاى
بر آنچه كه ما گفتهايم كم يا زياد نمايد و به ما
نسبت دروغ دهد به شدت با او برخورد نموده و رگ قلب
او را قطع مىكنيم (با اين كه پيامبر صلى الله
عليه و آله عزيزترين بنده خداى متعال است) :
«انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما
تؤمنون و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون تنزيل من
رب العالمين و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا
منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد
عنه حاجزين» (18)
يعنى: همانا اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است و
گفته شاعر نيست، اما كمتر ايمان مىآوريد و نه
گفته كاهنى، هرچند كمتر متذكر مىشويد كلامى است
كه از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است اگر او
سخنى دروغ بر ما مىبست ما او را با قدرت
مىگرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم و هيچ كس
از شما نمىتوانست از (مجازات) او مانع شود.
4- در آيات ديگرى، قرآن را نازل شده از جانب
خداوند دانسته و به پيامبر تاكيد مىنمايد: اگر
فضل خداى متعال در انزال كتاب و حكمت در آن بر تو
نبود تو خودت نمىتوانستى به حكمتها و معرفتهاى
موجود در آن دانا گردى:
«...و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما
لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما» (19)
يعنى: ...و خداوند، كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد
و آنچه را كه نمىدانستى به تو آموخت، و فضل خدا
بر تو (همواره) بزرگ بوده است.
نظير اين آيه، در آيهاى ديگر به همه مؤمنان خطاب
مىفرمايد: اگر خداوند به شما تعليم نمىداد شما
به اين معارف آگاه نمىشديد. (20) و سر
مساله اين است كه قرآن يك معجزه است - چنانچه در
توضيح آيات تحدى گذشت - از اين رو هيچ انسانى از
جانب خودش و يا به كمك انسانها و يا جنها
نمىتواند چنين قرآنى را بياورد و به عبارت ديگر
هيچ كس، صاحب اين معارف عظيم نمىباشد و تنها با
تعليم خداوند مىتوان به آن حقايق و معارف
دستيافت.
به همين جهت، قرآن كريم با كسانى كه مدعى بشرى
بودن الفاظ قرآن هستند با شدت و تندى بسيار برخورد
نموده و در كنار هم دو بار مىفرمايد: «مرگ بر او
باد» همچنين جايگاه چنين افرادى را در جهنم و در
«سقر» مىداند:
«انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر ثم
نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا
الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر ساصليه سقر و
ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحة للبشر
عليها تسعة عشر» (21)
يعنى: او (براى مبارزه با قرآن) انديشه كرد و مطلب
را آماده ساخت، مرگ بر او باد كه چگونه (براى
مبارزه با حق) مطلب را آماده كرد؟ باز هم مرگ بر
او باد كه چگونه مطلب و نقشه شيطانى خود را آماده
نمود؟ سپس نگاهى افكند، بعد چهره در هم كشيد و
عجولانه دستبه كار شد، سپس پشت (به حق) كرد و
تكبر ورزيد و سرانجام گفت: اين (قرآن) چيزى جز
افسون و سحرى همچون سحرهاى پيشينيان نيست، اين فقط
سخن انسان است (نه گفتار خدا، اما) بزودى او را
وارد سقر (دوزخ) مىكنم، و تو چه مىدانى كه «سقر»
چيست؟ (آتشى است كه) نه چيزى را باقى مىگذارد و
نه چيزى را رها مىسازد، پوست تن را به كلى دگرگون
مىكند، نوزده نفر (از فرشتگان عذاب) بر آن گمارده
شدهاند.
ج) نزول قرآن از جانب خدا و توسط فرشتگان
آيات شريفه قرآن را با توجه به نازل كننده آن،
مىتوان به سه دسته تقسيم كرد:
دسته اول: آياتىاند كه نسبتبه نازل كننده قرآن
متعرض نشده، از اين جهت، ساكت مىباشند. (22)
دسته دوم: آياتىاند كه نازل كننده قرآن را خداوند
متعال معرفى مىنمايند; مانند آيه 87 سوره حجر و
آيه 3 سوره يوسف و:
«الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى تقشعر
منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و
قلوبهم الى ذكر الله ذلك هدى الله يهدى به من يشاء
و من يضلل فما له من هاد» (23)
يعنى: خداوند بهترين سخن را نازل كرده، كتابى كه
آياتش (در لطف و زيبايى و عمق و محتوا) همانند
يكديگر است آياتى مكرر دارد (با تكرارى شوقانگيز)
كه از شنيدن آياتش لرزه بر اندام كسانى كه از
پروردگارشان مىترسند مىافتد، سپس برون و درونشان
نرم و متوجه ذكر خدا مىشود، اين هدايت الهى است
كه هر كس را بخواهد با آن راهنمايى مىكند، و هر
كس را خداوند گمراه سازد راهنمايى براى او نخواهد
بود.
دسته سوم: آيات شريفهاى كه از نقش جمعى از
فرشتگان در نزول قرآن سخن گفته و بويژه حضرت
جبرئيل را نازل كننده قرآن مىدانند; مانند:
«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من
المنذرين» (24)
يعنى: روح الامين آن را نازل كرده استبر قلبت، تا
از انذاركنندگان باشى.
«قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين
آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين» (25)
يعنى: بگو روح القدس آن را از جانب پروردگارت بحق
نازل كرده است تا افراد با ايمان را ثابت قدم
گرداند و هدايت و بشارتى باشد براى همه مسلمانان.
(26)
قرآن در اين دسته از آيات - كه بسيار متعدد
مىباشند - تاكيد مىورزد كه آيات قرآن از جانب
جبرئيل و ساير فرشتگان كه موجودات عينى و خارجى
هستند نازل شده و قرآن آنها را واسطه ابلاغ وحى به
پيامبر مىداند و از اين طريق استناد قرآن را به
شخص پيامبر نفى مىنمايد.
مرحوم علامه طباطبايى در اين مورد آوردهاند:
خداى متعال مىفرمايد:
«قل من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن
الله» (27)
يعنى: به كسى كه دشمن جبريل استبگو: او قرآن را
به اذن خدا بر دل تو نازل كرده است (نه بىاذن او
و از پيش خود) اين آيه پاسخ يهوديان است كه از
پيامبر اكرم پرسيدند: اين قرآن را چه كسى بر تو
نازل مىكند؟ فرمود: جبرئيل، گفتند: ما با جبرئيل
دشمن هستيم; زيرا بر بنىاسرائيل، محدوديتهايى را
نازل كرده است و چون دشمن او هستيم به كتابى كه
آورده ايمان نمىآوريم، خداى متعال در اين آيه به
سخن آنها پاسخ مىدهد كه جبرئيل قرآن را به اذن
خداوند بر قلب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
نازل كرده است نه از پيش خود و بدين جهت، قرآن سخن
خداست نه سخن جبرئيل، از اين رو بايد به آن ايمان
آورد.
بديهى استيهوديان با يك موجود آسمانى خارجى كه
متصدى رساندن وحى الهى به حضرت محمد صلى الله عليه
و آله بوده دشمنى داشتند نه با روان و نفس پيامبر
صلى الله عليه و آله.
قرآن در آيه ديگر نيز نازلكردن قرآن را بر قلب
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به روح الامين يا
روح القدس نسبت مىدهد (28) و از اين
آيات بدست مىآيد كه مراد از روح الامين و روح
القدس، همان جبرئيل مىباشد.
از مجموعه آيات ذكر شده در مورد ملائكه و جبرئيل -
و نيز آيات ديگر - به روشنى ثابت مىشود كه ملائكه
و جبرئيل موجودات خارجى و داراى شعور و اراده
مىباشند و دشمنى با آنها در كنار دشمنى با خداى
متعال قرار دارد. بنابراين، نمىتوان گفت كه قرآن،
سخنان و الفاظ شخص پيامبر بوده و نزول ملك يك حرف
سمبليك است و در واقع يك مرتبه از روان و نفس
پيامبر با وجود ايشان صحبت مىكند و پيامبر از اين
مرتبه از نفس و وجود خودش تعبير به جبرئيل و نزول
آن نموده است. چنين سخنى، انكار صريح آيات روشن
خداى متعال است و آيات فوق به روشنى آن را رد
مىنمايد.
در جايى ديگر از قرآن مىفرمايد، براى رسولان وحى
نگهبانانى را قرار داده است:
«عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى
من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا
ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم
و احصى كل شىء عددا» (29)
يعنى: داناى غيب اوست و هيچ كس را بر اسرار غيبش
آگاه نمىسازد، مگر رسولانى كه آنان را برگزيده و
مراقبينى از پيشرو و پشتسر براى آنها قرار
مىدهد، تا بداند پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان
را ابلاغ كردهاند و او به آنچه نزد آنهاست احاطه
دارد و همه چيز را احصا كرده است.
در آيه ديگر، مىفرمايد: وقتى ما آيهاى را به جاى
آيه ديگر مىآوريم دشمنان مىگويند: پيامبر به
خداوند افترا بسته است و اين آيه جديد، كلام خدا
نيستبلكه كلام خود پيامبر است:
«و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل
قالوا انما انت مفتر بل اكثرهم لا يعلمون قل نزله
روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين آمنوا و هدى و
بشرى للمسلمين» (30)
يعنى: و هنگامى كه آيهاى را به آيه ديگر مبدل
كنيم (حكمى را نسخ نماييم) - و خدا بهتر مىداند
چه حكمى را نازل كند - آنها مىگويند: تو افترا
مىبندى، اما بيشترشان (حقيقت) را نمىدانند، بگو
روح القدس آن را از جانب پروردگارت بحق نازل كرده
تا افراد با ايمان را ثابتقدم گرداند، و هدايت و
بشارتى باشد براى عموم مسلمانان.
بالاخره ادعاى اين كه قرآن، سخنان پيامبر بوده و
از طرف خداوند نازل نشده است ناشى از عدم شناخت
نسبتبه خداوند مىباشد، خداوند مىفرمايد:
«و ما قدروا الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله
على بشر من شىء قل من انزل الكتاب الذى جاء به
موسى نورا و هدى للناس تجعلونه قراطيس تبدونها و
تخفون كثيرا و علمتم ما لمتعلموا انتم و لا
آباءكم قل الله ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون»
(31)
يعنى: آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند: خدا،
هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده است، بگو: چه كسى
كتابى را كه موسى آورد، نازل كرد؟ كتابى كه براى
مردم، نور و هدايتبود (اما شما) آن را به صورت
پراكنده قرار مىدهيد، قسمتى را آشكار و قسمت
زيادى را پنهان مىداريد، و مطالبى به شما تعليم
داده شده كه نه شما و نه پدرانتان، از آن با خبر
نبوديد، بگو: خدا - نازل كرده است - ، سپس آنها را
در گفتگوهاى لجاجتآميزشان رها كن تا در بازيهاى
(كودكانه) فرو روند.
همچنين خداى متعال به پيامبر در آيه ديگر
مىفرمايد كه ما قرآن را براى تو مىخوانيم تا
فراموش نكنى: «سنقرئك فلا تنسى» (32)
يعنى: ما بزودى (قرآن را) بر تو مىخوانيم و هرگز
فراموش نخواهى كرد.
از طرف ديگر، خداى متعال تاكيد مىفرمايد: عربى
بودن قرآن هم مستند به ما است و ما قرآن را به
صورت عربى نازل كرديم: «انا انزلناه قرآنا عربيا
لعلكم تعقلون» (33)
يعنى: ما قرآن را عربى نازل كرديم، شايد شما درك
كنيد (و بيانديشيد) .
«نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين
بلسان عربى مبين» (34)
يعنى: روح الامين آن را به زبان عربى آشكار، بر
قلب (پاك) تو نازل كرده است تا از انذاركنندگان
باشى.
«انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون» (35)
يعنى: ما آن را قرآنى فصيح و عربى قرار داديم،
شايد شما آن را درك كنيد. (36)
آيات مربوط به نزول قرآن از جانب خداوند و ملائكه
او، فراتر از حد اين مقاله است، بدين جهت در اين
مختصر از ذكر آنها و همچنين آيات بسيار متعدد
ديگرى كه بر الهى بودن و غير بشرى بودن قرآن دلالت
صريح و آشكار دارد صرفنظر مىكنيم.
از مجموع آيات ياد شده در اين مقاله بدست آمد كه
قرآن، استناد خودش را به خداوند و ملائكه او، امرى
مسلم دانسته و اين ادعا را كه قرآن مستند به
پيامبر يا انسان ديگر است مردود مىداند.
پىنوشتها:
1) احمد سياح، فرهنگ بزرگ جامع نوين، به ضميمه
رجال نامى شيعه، بازار شيرازى، تهران، چاپ نهم،
ج1، ص242.
2) سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير
القرآن، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان، قم، ج1،
صص90- 58.
3) محمدتقى مصباح يزدى، راه و راهنماشناسى و معارف
قرآن (4و5.)، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام
خمينى رحمه الله و انتشارات اسلامى وابسته به
جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ اول، پائيز 1376،
صص61- 58; جعفر سبحانى، تلخيص على ربانى
گلپايگانى، محاضرات فى الالهيات، مؤسسة النشر
الاسلامى، صص377- 375.
4) عبد الله جوادى آملى، قرآن در قرآن، تفسير
موضوعى قرآن كريم، مركز نشر اسراء، چاپ اول، بهار
1378، ص128.
5) همان، ص 129.
6) اسراء/88.
7) هود/13.
8) يونس/38.
9) بقره/23- 24.
10) عبد الله جوادى آملى، پيشين، صص131- 128.
11) محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، انتشارات
مدرسه علميه معصوميه، صص87- 85; سيد محمد حسين
طباطبايى، قرآن در اسلام، انتشارات دار الكتب
الاسلامية، تهران1373، صص13- 12 و صص41، 71-
67.
12) طور/34- 33.
13) هود/13 و يونس/38.
14) عنكبوت/48.
15) يونس/16.
16) قيامت/19- 16.
17) طه/114.
18) الحاقه/47- 40.
19) نساء/113.
20) بقره/239.
21) مدثر/30- 18.
22) مانند بقره/185.
23) زمر/23.
24) شعراء/194- 193.
25) نحل/102.
26) ر.ك.: محمد تقى مصباح يزدى، پيشين، ص56.
27) بقره/97.
28) شعراء/194 و نحل/102.
29) جن/26- 28.
30) نحل/102- 101.
31) انعام/91.
32) اعلى/6.
33) يوسف/2.
34) شعراء/195- 193.
35) زخرف/3.
36) همچنين ر.ك.: نحل/103، رعد/37، طه/113، زمر/28
و فصلت/3.
رواق انديشه -ش4