پيامبر شناسى  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


تفسير وحى در الهيات مسيحى

آية الله جعفر سبحانى

1. مصاديق چهارگانه‏ى وحى در دايرة المعارف بريتانيكا.

2. تفسير پديدار شناسانه‏ى وحى و تبيين عناصر پنجگانه‏ى آن.

3. كاربردهاى وحى در كتاب مقدس.

4. وحى تاريخى ناقص و كامل، كمال آن در فرجام تاريخ است (انتقال انسان به جهان ديگر) .

5. وحى زبانى و غير زبانى، و مقصود از دومى حلول ويا تجلى خدا در مسيح، در اين صورت او وحى مجسم است.

6. تحليلى از مسيح: وحى مجسم.

7. كتاب مقدس وحى مجسم را رد كرده، او را فقط پيامبرى بيش نمى‏داند.

مصاديق چهارگانه‏ى وحى

در دايرة المعارف «بريتانيكا» براى وحى، مصاديق زير ذكر شده است:

1. تجلى اراده و تدبير الهى در عقل انسان و ضمير و وجدان او. (1)

2. ظهور قدرت و حكمت الهى در طبيعت. (2)

3. حقيقتى كه از جانب خداوند و از طريق كلام مكتوب و پيام خاص الهى به «قديسين‏» رسيده است، آنهايى كه با روح القدس هم سخن شده‏اند. اين صريحترين نوع وحى است. (3)

يادآور مى‏شويم: دو معنى نخست را «وحى تكوينى‏» ، و معنى سوم را «وحى تشريعى‏» مى‏نامند. و قرآن كريم در دو مورد نخست لفظ «وحى‏» را به كار مى‏برد.چنان‏كه در پاورقى به آن اشاره شد، و معنى سوم، معنى معروف وحى نبوتى است كه نياز به ذكر نمونه ندارد.

4. وحى، حالتى است كه انسان تحت تاثير مستقيم خدا قرار گيرد و وحى به اين معنى به طريق يا كانال جريان كلام و شيت‏خداوند مى‏گردد، تفسير شده است. (4) و در حقيقت وحى در اين مورد مساوى با اشراق و الهام است و داستان مادر موسى «و اوحينا الى ام موسى...» (قصص/7) مصداق روشن اين قسم است.

تفسير پديدار شناسانه‏ى وحى

پديدار شناسان دينى براى وحى، ابعاد و نشانه‏هاى پنجگانه‏اى بيان كرده‏اند.

1. مبدا و سرچشمه‏ى وحى: امرى فوق طبيعى يا اسرار آميز است، خدا، نياكان، قدرت (مانا) و نيرو.

2. وسيله و ابزار وحى: علايم مقدس در طبيعت (همچون ستارگان، حيوانات، مكانها يا زمان مقدس) رؤياها، بصيرتها، جذبه و وجدها و سرانجام كلمات يا كتاب مقدس.

3. هدف وحى: ياد دادن ، كمك كردن، تنبيه كردن، حضور، فعاليت، ماموريت دينى.

4. مخاطبان يا دريافت كنندگان: جادوگر و ساحر، حكيم، كاهن و كشيش فداكار، پيامبران.

5. نتيجه يا اثر دريافت وحى: اعتقاد راسخ، تبليغ الهى، عبادت. (5)

كاربردهاى وحى در كتاب مقدس

در قاموس كتاب مقدس نوشته‏ى «مستر هاكس‏» امريكايى با تتبع در كتاب مقدس موارد زير براى وحى ذكر شده است:

الف: نبوت مخصوص شهرى يا مملكتى يا قومى: سفر اعداد24: 2، كتاب دوم سموئيل 23: 1 و 15: 1.

ب: رئيس يعنى آيتى براى قومى: سفر خروج 12: 10.

ج: وحى الهام: سفر خروج: 13: 6، كتاب ملاكى‏1: 1، رساله روميان‏11: 4.

وحى به اين معنا حلول روح اقدس الهى در مصنفين مى‏باشد، و بر اين اساس است كه گفته مى‏شود تمام كتب از الهام خداست، رساله دوم تيموتادس 3/16.

اقسام وحى الهام

1. القا و افاده‏ى مطالبى از حقايق روحانى و حوادث آينده.

2. ارشاد آنان براى تاليف حوادث معروف يا حقايق مقرر تا آنها را بدون خطا ذكر نمايند. (6)

وحى تاريخى، ناقص و كامل

در كتاب معجم اللاهوت الكتابى زير عنوان وحى Revelation وحى تاريخى را مبناى دينى كه كتاب مقدس ترسيم مى‏كند دانسته و آن را وجه امتياز آن، از اديانى از قبيل دين «بودا» كه هيچ گونه ارتباطى با وحى ندارند به شمار آورده است، پس وحى بدان صورت كه در كتاب مقدس آمده، يك حقيقت تاريخى است.

وحى كه مبدا آن عهد عتيق بود در عهدجديد به كمال مى‏نشيند و متمركز در مسيح است كه خود صاحب و موضوع اصلى وحى است، و داراى سه مرحله متمايز است:

1. وحى به دست‏خود مسيح اتمام مى‏يابد و او به رسولان مى‏سپارد.

2. وحى از طريق رسولان و شاگردان مسيح و نيز از طريق كليسا و با ارشاد و رهنمود روح القدس به مردم مى‏رسد.

3. عصر كمال نهايى وحى كه ايمان مردم به نقطه شهود مستقيم سر الهى مى‏رسد. وحى كه مسيح آورد و نيز آنچه كه از طريق رسولان وكليسا به ما رسيده، هنوز ناقص است، زيرا حقايق الهى زير پرده علامتها و نشانه‏ها محجوب است و آن علايم تنها خبر از وحى كاملى داده‏اند كه در فرجام تاريخ رخ خواهد داد. و در آن هنگام پسر انسان با عزت، ظاهر خواهد شد، و مردم از اين عالم به عالم ديگرى منتقل مى‏شوند. (7)

ديدگاه زبانى و غير زبانى در باره وحى

انديشه مسيحى شامل دو برداشت كاملا متفاوت در باب ماهيت وحى است:

الف. ديدگاهى كه در دوره قرون وسطيغايب بوده است و امروزه صورتهاى سنتى‏تر را كه مذهب كاتوليك رومى نماينده آن است، مى‏توان تلقى زبانى از وحى ناميد; بر اساس اين نظر، وحى مجموعه‏اى از حقايق است كه در احكام يا قضايا بيان گرديده است، و حقايق اصيل و معتبر الهى را به بشر انتقال مى‏دهد.

به گفته‏ى دايرة المعارف كاتوليك، وحى را مى‏توان به عنوان «انتقال برخى حقايق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طريق وسايطى كه وراى جريان معمول طبيعت است‏» تعريف نمود» . (8)

ب. ديدگاه متفاوتى از وحى كه در مقابل ديدگاه پيشين مى‏توان آن را ديدگاه «غير زبانى‏» ناميد (يا اگر بخواهيم مى‏توان اصطلاح «ديدگاه تاريخ نجات بخش‏» را به كار برد) و در مسيحيت پروتستانت طى قرن حاضر به‏طور گسترده رواج يافته است. اين ديدگاه مدعى است كه در انديشه مصلحان دينى قرن شانزدهم (لوتر وكالون و اقران آنان) وحتى جلوتر از آن در عهد جديد و كليساى نخستين ريشه دارد.

بر طبق ديدگاه غير زبانى، مضمون وحى مجموعه‏اى از حقايق در باره خداوند نيست، بلكه خداوند از راه تاثير گذاشتن در تاريخ به قلمرو تجربه بشر وارد مى‏گردد.اين تلقى غير زبانى از وحى با تاكيد دوباره در دوره جديد بر خصوصيت‏شخصى‏وار خداوند و اين انديشه كه ارتباط شخصى وار الهى بشرى شامل چيزى بيشتر از ابلاغ و پذيرش حقايق كلامى است، مناسبت دارد. (9) اين ديدگاه مورد قبول كارل بارت (1886 - 1968) متكلم پروتستان سوئيسى نيز بود. وى بر آن بود كه وحى اصلى، شخص مسيح است، كلمة الله در هيات انسانى، و كتاب مقدس يك مكتوب بشرى است كه شهادت بر اين واقعه وحيانى مى‏دهد، فعل خداوند در وجود مسيح و از طريق اوست، نه در املاى يك كتاب معصوم. (10)

وحى غير لفظى و درونى

در ديدگاه وحى غير لفظى به تفسير پيشين خصوصيت تاريخى بودن وحى حفظ شده بود، و تنها به جاى اين كه لفظى باشد، جنبه عينى و فعلى يافته بود، يعنى وجود مسيح كه محل حلول يا تجلى خداوند بود، خود وحى مجسم به شمار مى‏رفت، و كتاب مقدس چيزى جز روايت‏بشرى از حلول خداوند در مسيح و آثار عينى آن نيست. ولى در اين جا ديدگاه ديگرى است كه علاوه بر اين‏كه بر ويژگى غير لفظى بودن وحى تكيه مى‏كند، تاريخى بودن آن را نيز غير مهم مى‏شمارد و بر درونى بودن آن به عنوان حضور خداوند در ضمير مؤمنان تاكيد مى‏ورزد. شلاير ماخر (1768 - 1834) كه وى را مؤسس الهيات اعتدالى مى‏شمارند از طرفداران اين نظريه است. به اعتقاد وى، ديانت، موضوع تجربه زنده است، نه عقايد رسمى مرده، و قابل تحويل بر حكمت عملى يا حكمت نظرى نيست، به تعبير او عنصر مشترك اديان، «احساس وابستگى مطلق‏» است، احساس تباهى در برابر نامتناهى.

از نظر وى، ارزش كتاب مقدس فقط در اين است كه سابقه احوال و تجارب دينى اسرائيل و مسيح و سرگذشت مؤمنان صدر اول را باز مى‏گويد، در روش كلامى او، وحى واقعى تاريخى، جاى كمى داشت. (11)

آلبرشت ريچل (1822 - 1889) متكلم پروتستانى آلمانى نيز همانند «شلاير ماخر» ، در جست وجوى مبناى قلبى و تجربى يانت‏بود، و اين در درجه اول آن را به اراده اخلاقى انسان تعبير مى‏كرد و نسبت مى‏داد. وى بر آن بود كه تجربه اصلى مسيحى دگرگون شدن حيات و سلوك معنوى و تخلق به اخلاق و شخصيت مسيح است، و به همين جهت‏به تحقيقات تاريخى مربوط به زندگانى مسيح علاقه داشت، ولى در آثارش تصريح شده است كه ديانت قلبى، فراتر از شناخت گذشته است. (12)

تحليلى از «مسيح وحى مجسم‏»

خواننده ، توجه دارد كه چگونه پديده‏ى وحى در آيين مسيحيت، به شكلهاى گوناگون و تفسيرهاى مختلف، توجيه مى‏شود و اين رابطه‏ى مرموز و الهام بخش ميان انسان وخدا كه پيامبران الهى، حقيقت و مشروعيت‏خود را، از آن يافته‏اند چگونه در متون دين مسيحى و دايرة المعارف‏هاى بشرى، تفسير مى‏شود.

اين پديده، در نخستين روزهاى رسالت پيامبران، گاهى به بخشهاى بسيارى نازله آن تفسير گرديده كه حتى الهام كاهنان وپيش‏گويى غيب گويان و فالگيران، وحى تلقى شده و زمانى وحى در آن اوج الهامى به عنوان، روشنى بخش تجربه دينى و يا منبع و سرچشمه قوانين و تشريع الهى، تفسير مى‏گردد.

اما از طرف ديگر آيين مسيحيت و پيچيدگيهاى عقايد، و سر مگوى «تثليث‏» در آن، دانشمندان معاصر و بعد از رنسانس اروپا را (آنهايى كه به نوعى به دين و وحى، اعتقاد دارند) به آن واداشته است كه اين پديده را، گاهى روانى، و زمانى به نحو «حلول‏» كه عبارت ديگر تجربه دينى است و صريحتر «وحى مجسم‏» عيسى مسيح تفسير نمايند. از اين جهت ضرورت دارد كه اين پديده را از متون معتبر مسيحى (كتابهاى مقدس) كه محكمترين سند داورى در باره عقيده‏ى مسيحيت است، پى‏گيرى نماييم، و چگونگى و تطور اين پديده را در آن، رد يابى كنيم. تا روشن شود اين نوع تفسيرهاى متنوع كه زاييده‏ى تخيل است هيچ ارتباطى به وحى دركتاب مقدس و آيين مسيح ندارد و اين نوع تفسيرها را نبايد به آيين مسيح نسبت داد.

جايگاه عيسى در عقيده مسيحيان

رهيابى و فهم وحى مسيحى، لازم دارد كه محقق، در راه تحقيق حقيقت وحى در آيين مسيحيت‏به شناخت و طرز اعتقاد مسيحيان درباره عيسى مسيح، اطلاع كافى داشته باشد. جايگاه مسيح در نظام هستى و رسالت او روشن شود. زيرا شخص مسيح (در نظر مسيحيان نه انجيل)، روشنترين ظهور «الوهيت‏» و «كلمة الله‏» است. دين خداست كه فرود آمده و در پيكر عيسى متحد شده است.و يا مسيح همان وحى مجسم مى‏باشد كه ذات الوهيت در پيكر او تبلور يافته است . آيا به راستى اين عقيده، در دوران مسيحيت نخستين، نيز چنين بود و يا اين‏كه بعدها در تاريخ آن آيين، چنين اعتقادى به ظهور رسيده يا پديد آمده است؟ !

لذا جا دارد كه عقيده مسيح را در تاريخ قوم اسرائيل كه جايگاه اوليه عيسى مسيح است، رديابى كرده و ظهور چنين اعتقاد (حلول) را در آيين عيسوى پى‏گيرى نماييم.

عقيده به پيامبرى و انسان بودن عيسى

بدون شك عيسى مسيح، خود را در نخستين روزهاى قيام خود، انسان و بنده و فرستاده‏ى خدا مى‏دانست و يقين داشت كه خداوند او را به پيامبرى برانگيخته و مانند ديگر پيامبران بنى اسرائيل: موسى، اشعياء، عاسوى، براى راهنمايى و ارشاد مردم آمده است. (13)

عيسى مسيح، شريعت موسى و يهود را قبول داشته و خود را «كامل كننده‏» ى آن معرفى مى‏كرد.

در عهد جديد، انجيل «متى‏» و «لوقا» ، چنين مى‏گويد:

«گمان مبريد كه آمده‏ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم. نيامده‏ام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم. زيرا هر آينه به شما مى‏گويم تا آسمان و زمين زايل نشود، همزه يا نقطه‏اى از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود.پس هر كه يكى از اين احكام، كوچكترين را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد، در ملكوت آسمانى، كمترين شمرده شود، اما هر كه به عمل آورد و تعليم نمايد، او در ملكوت آسمان بزرگ خواهد شد». (14)

چنانچه ملاحظه مى‏شود عيسى مسيح با صراحت تمام به انسان بودن و پيامبر بودن خود اعتراف دارد و بيان مى‏كند كه او تكميل كننده‏ى شريعت موسى مى‏باشد.

در مطاوى عهد جديد، بارها مى‏خوانيم كه عيسى خود را بنده و فرستاده‏ى خدا مى‏داند و از ديگران هم مى‏خواهد كه خداى يگانه را بپرستند.

«اى اسرائيل! بشنو، خداوندى كه خداى ماست‏يك خداوند است‏» : مرقس 12: 29.

«شما سامريان، آنچه را نمى‏شناسيد، مى‏پرستيد اما ما آنچه را كه مى‏شناسيم، عبادت مى‏كنيم‏» يوحنا: 3: 13.

«خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، خداى اجداد ما، بنده خود عيسى را به جلال رسانيده است‏» اعمال رسولان: 263.

شواهد گويا بر انسان بودن مسيح

مطالعه‏ى اناجيل و عهد جديد، به روشنى مدلل مى‏دارد كه عيسى مسيح، خود را بنده خدا و پيامبر مى‏دانسته است اين حقيقت در مطاوى آيات زياد عهد جديد، به وفور به چشم مى‏خورد. اينك شواهد:

1. در انجيل متى، جريان تلاش ابليس را در فريب او با اين واكنش نقل مى‏كند كه فرمود:

«دور شو اى شيطان، كتاب مقدس مى‏فرمايد: بايد خداوند خود را بپرستى و فقط او را خدمت نمايى‏» . متى: 11104.

2. يهوديان مسيحى شده نخستين: عيسى يك پيامبر يهودى است آنها، لقب پيامبران بنى اسرائيل ربى و استاد به او مى‏دادند و او را پسر انسان مى‏خواندند.

«گفتند اين است عيسى نبى از ناصره جليل‏» متى: 21: 12.

3. حتى در انجيل يوحنا، جريان ملاقات زن سامرى را با عيسى چنين نقل مى‏كند. به عيسى گفت: «اى آقا مى‏بينم تو نبى هستى‏» يوحنا: 14: 19.

4. يهوديان مسيحى شده رابطه استاد و شاگردى ميان خود و او مى‏دانستند.

«يكى از روحانيان بزرگ سامريان به عيسى گفت: اى استاد، ما روحانيان اين شهر مى‏دانيم كه شما از طرف خدا براى هدايت ما آمده‏ايد» يوحنا: 3: 21.

5. در آغاز رسالت مسيح، تمام حواريون و شاگردان او، مسيح را به عنوان يكى از انبياى يهود مى‏شناختند، يوحنا: 5: 36 اعمال رسولان: 17: 9.

مسيح در نخستين دوره از رسالت‏خود اناجيل موجود و عهد جديد براى زندگانى حضرت عيسى مسيح، ادوار چندى را ترسيم مى‏كنند:

1. دوره تولد مسيح; 2. دوران كودكى; 3. دوران رسالت و موعظه‏هاى او; 4. دوره مبارزه با امپراطورى روم; 5. جاسوسى شاگردان و گرفتارى او; 6. بالاى دار رفتن; 7. سرانجام دفن و رستاخيز مسيح.

طبق شواهد اناجيل، عيسى مسيح در دوره رسالت‏خود در ميان حواريون و در سرزمين ماوراى اردن و هنگامى كه براى راهنمايى «گوسفندان‏» به شهرهاى قيصريه، جليله و ديگر شهرهاى فلسطين مى‏رود، تنها يك پيامبر بوده است. حتى اعتقاد حواريون و شاگردان او در اين دوره، اين بوده است كه جانشين يحيى تعميد دهنده و ناجى بنى اسرائيل است.

سخنان «پطرس‏» كلمنت اسكندرانى، اين ادعا را ثابت مى‏كند. (15)

حتى در اولين كليساى اورشليمى، تمام آداب و رسوم شريعت‏يهود به طور كامل رعايت مى‏شد. (16)

تنها چيزى منشا امتياز نودينان از يهوديان سنتى به حساب مى‏آيد، عقيده به عيسى پيامبر به عنوان همان پيامبر موعود از نسل داوود است كه در كتابهاى انبياى بنى اسرائيل بشارت داده شده است. براى آنان مسيح موجود الهى نبوده است، بلكه پيغمبر پيش گويى شده‏ى انبياى سلف مى‏باشد. در اين جامعه يهودى مسيحى شده اسرائيلى، (پيش از تحرير اناجيل جديد) توحيد به عنوان يك اصل مسلم دينى به شمار مى‏رود، اساسا چنين چيزى مطرح نيست كه خداوند پسرى دارد كه هم ذات اوست.

ظاهرا پطرس و يعقوب طرفدار چنين عقيده‏اى هستند كه بعدها مورد مخالفت پولس و يوحنا قرار مى‏گيرند. (17) مردم زمان او، او را پيامبرى مى‏دانند كه مؤيد با معجزات و كرامات مى‏باشد و آنها با شگفتى ، ناتوان از تحليل هستند.

دعوت مسيح در قيصريه

«و عيسى با شاگردان خود به روستاهاى قيصريه فيلپس رفتند و در راه از شاگردانش پرسيد و گفت: مردم مرا چه كسى مى‏دانند؟ ايشان جواب دادند كه : يحيى تعميد دهنده و بعضى گويند: تو الياس هستى و بعضى گويند: يكى از انبياء هستى. او از ايشان پرسيد: شما مرا كه مى‏شناسيد؟ پطرس در جواب او گفت: تو مسيح هستى. پس به آنان دستور داد كه درباره او به هيچ كس چيزى نگويند». (18)

«به شهر خود «ناصره‏» برگشت و به تعليم دادن در عبادتگاههاى آنها شروع كرد. مردم از اين همه حكمت و معجزه‏اى كه از او مى‏ديدند در حيرت افتادند و گفتند: چطور ممكن است چنين چيزى بشود. او پسر يك نجار است ومادرش مريم را مى‏شناسيم. برادرهايش هم كه يعقوب و يوسف و شمعون و يهودا هستند. تمام خواهرهايش هم كه همين جا زندگى مى‏كنند، پس اين چيزها را از كجا ياد گرفته؟ به اين ترتيب به حرفهايش اعتنايى نكردند. آن وقت عيسى گفت: يك پيغمبر همه جا مورد احترام مردم است، جز در وطن خود و بين مردم خويش، پس عيسى به علت‏بى ايمانى آنها معجزات زيادى در آنجا نكرد». (19)

«عيسى پرسيد: راجع به چه موضوعى اين قدر سخت مشغول گفتگو هستيد؟ چرا اين قدر ناراحتيد؟ يك لحظه ايستادند و به هم نگاه كردند. عيسى پرسيد چه وقايعى؟ گفتند آنچه براى عيساى ناصرى اتفاق افتاد، او يك پيامبر و استاد توانايى بود. معجزه‏هاى باور نكردنى انجام مى‏داد و مورد توجه خدا و انسان بود. ولى كاهنان اعظم و...». (20)

او تنها يك پيامبر است

بنابه نوشته‏هاى اناجيل و فرموده‏هاى عيسى مسيح در عهد جديد، او جز يك پيامبر نبود و همانند ديگر انبياى اولو العزم رسالت راهنمايى و ارشاد و پيام رسانى خداوند متعال را انجام مى‏داد و هرگز ادعايى همچون فرزند خدا و متحد ذات حق نبوده است.

«پس عيسى به ايشان فرمود: آنچه به شما مى‏گويم، از فكر و نظر خودم نيست، بلكه از خدايى است كه مرا فرستاده است. اگر كسى خواست واقعا بخواهد، مطابق خواست‏خدا زندگى كند، فورا مى‏فهمد كه آنچه من مى‏گويم از زبان خدا است نه از خودم، كسى كه نظر شخصى خودش را بگويد، معلوم مى‏شود مى‏خواهد، مورد توجه مردم قرار بگيرد، ولى كسى كه بخواهد مردم خدا را تمجيد و ستايش كنند، او شخص درستكار و بى ريا است‏». (21)

مسيح فقط پيامهاى خداوند را مى‏رساند و از خود چيزى ندارد:

«من حقايقى را كه از خدا شنيده‏ام به شما گفته‏ام، با اين حال، شما مى‏خواهيد مرا بكشيد. ابراهيم هرگز چنين نمى‏كرد، وقتى اين طور مى‏كنيد، از پدر واقعيتان اطاعت مى‏كنيد. مردم جواب دادند: ما حرامزاده نيستيم، پدر ما، خدا است. عيسى جواب داد اگر خدا پدر شما مى‏بود، مرا دوست مى‏داشتيد. زيرا من از طرف خدا پيش شما آمده‏ام من خودسرانه پيش شما نيامده‏ام، بلكه خدا مرا پيش شما فرستاده است. چرا نمى‏توانيد حرفهاى مرا بفهميد؟ زيرا از پدر واقعيتان ابليس مى‏باشيد و مى‏خواهيد خواهشهاى پدر خود را به عمل آوريد، شيطان از همان اول قاتل بود و از حقيقت نفرت داشت. در وجود او، يك ذره حقيقت هم پيدا نمى‏شود، چون ذاتا دروغگو و پدر دروغگويان است. به همين دليل است كه وقتى من حقيقت را به شما مى‏گويم، نمى‏توانيد باور كنيد. كدام يك از شما مى‏تواند حتى يك گناه به من نسبت‏بدهد؟ هيچ كدام...». (22)

با اين اعترافات صريح، معلوم مى‏شود كه عيساى ناصرى، يك بشر بود و هرگز ادعا نكرد كه او عنصرى فرا طبيعى و الوهى است. (23)

همچنين اعتقاد اصحاب و حواريون او نيز همين بوده است، آنها او را به پيامبرى قبول داشتند نه به خدايى.

جالب اين‏كه هم اناجيل موجود، براى او نسب نامه خاصى مى‏نويسند كه او از نسل داوود و يا از مادرى به نام مريم متولد شده است، جز اين‏كه مريم او را از روح القدس باردار شده است . اين اعتراف در انجيل لوقا در رابطه با بشارت مريم چنين آمده است:

«روح القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خداى متعال بر تو سايه خواهد افكند و به اين سبب آن نوزاد مقدس پسر خدا ناميده مى‏شود». (24)

تعبير «پسر خدا بودن‏» در اين عبارت جز يك عبارت تشريفاتى بيش نيست كه به معنى بنده مقرب خداوند مى‏باشد و گرنه او انسان بود فنا پذير و زاييده از زن و مبتلا به حوادث گرما و سرما كه البته پيامبر است (برنابا، 52: 10) .

مسيح در معرفت قرآنى

از امتيازات قرآن كريم، اين است كه تاريخ گذشته را آنجا كه جنبه معرفتى، تبليغى و ارشادى دارد، بازگو مى‏كند و به عنوان يك كتاب بازنگر و اصلاح كننده كه نسبت‏به كتابهاى مقدس دارد «مهيمن‏» (25) جنبه‏هاى غلو آميز عهد عتيق و عهد جديد را انتقاد مى‏كند و عقايد مشترك اديان ابراهيمى را به عنوان يك بحث تطبيقى اديان، نقل مى‏كند.

از اين جهت قرآن زندگانى پيامبرى و رسالتى عيساى مسيح و مادر بزرگوار او مريم مقدس را به تفصيل نقل مى‏كند و انگيزه‏هاى انحرافى و تهمتهاى نارواى بنى اسرائيل را نسبت‏به مسيح و مريم، بازگو كرده و رد مى‏كند. اينك مجموع نظريات قرآن را در باره عيساى مسيح به طور اجمال در زير مى‏آوريم:

1. عيسى مسيح انسان، مخلوق و بنده خداوند است كه آفرينش ويژه همانند آدم دارد. اما وجود وى هرگز خارج از نظام طبيعت و تدبير خداوندى نيست. او در زمان خاصى تولد يافته و قانون عمومى مرگ شامل حال او نيز مى‏باشد.

«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون‏» (آل عمران/59) .

«در واقع مثل عيسى پيش خداوند به مانند مثل (آفرينش) آدم است كه او را از خاك آفريد، پس بدو گفت: "باش"، پس وجود يافت‏» .

«...ان الله يبشرك بكلمة منه آسمه المسيح عيسى ابن مريم...» (آل عمران/45) .

«فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را به كلمه‏اى از جانب خود كه نامش مسيح عيسى پسر مريم است مژده مى‏دهد» .

«قال اني عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا» (مريم/30) .

«عيسى گفت: منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است‏» .

«لن يستنكف المسيح ان يكون عبدالله...» (نساء/172) .

«مسيح از اين‏كه بنده خدا باشد هرگز ابا نمى‏كند» .

«ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل‏» (زخرف/59) .

«عيسى جز بنده‏اى كه بر وى منت نهاده و او را براى فرزندان اسرائيل سرمشق و آيتى گردانيده است نيست‏» .

«و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعث‏حيا» (مريم/33) .

«درود بر من، روزى كه تولد يافتم و روزى كه مى‏ميرم و روزى كه زنده و برانگيخته مى‏شوم‏» .

2. عيسى، هرگز ادعاى الوهيت نكرد، آنهايى كه او را به خدايى گرفتند، هواى نفس خود را به پرستش گرفتند نه عيسى را.

«واذ قال الله يا عيسى بن مريم ء انت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما ليس لى بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا اعلم ما في نفسك انك انت علام الغيوب ما قلت لهم الا ما امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم...» (مائده/116-117) .

«ياد كن هنگامى را كه خدا فرمود: اى عيسى پسر مريم، آيا تو به مردم گفتى: من و مادرم را دو خدا به جاى خداوند بپرستيد؟ عيسى گفت: منزهى تو، من در باره‏ى خويش، چيزى را كه حق نيست، بگويم. اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏دانستى. آنچه در نفس من است تو مى‏دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏دانم. چرا كه تو خود ، داناى رازهاى پنهانى، جز آنچه مرا بدان فرمان دادى، چيزى به آنان نگفتم . گفتم كه خدا، پروردگار من و خداى خود را عبادت كنيد...» .

«لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم و قال المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و ماواه النار و ما للظالمين من انصار لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة و ما من اله الا اله واحد...» (مائده/72-73) .

«كسانى كه گفتند: خدا همان مسيح پسر مريم است، قطعا كافر شده‏اند، وحال آن‏كه مسيح، مى‏گفت: اى فرزندان اسرائيل، خداى من و خداى خودتان را بپرستيد، كه هركس به خدا شرك بورزد، قطعا خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است وبراى ستمكاران ياوران نيست. كسانى كه به تثليث قائل شده و گفتند: خدا سومين (شخص از) سه اقنوم است، قطعا كافر شده‏اند و حال آن كه هيچ معبودى جز خداى يكتا نيست‏» .

3. عيسى يك پيامبر، داراى رسالت و برخوردار از علم و حكمت است و كتاب او انجيل است:

«...و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور...» (مائده/46) .

«و به او انجيل داديم كه در آن، هدايت و نور است‏» .

«و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل و رسولا الى بنى اسرائيل...» (آل عمران/48-49) .

«به او كتاب و حكمت، تورات و انجيل مى‏آموزد و او را به عنوان پيامبرى به سوى بنى اسرائيل مى‏فرستد» .

«و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل اني رسول الله اليكم...» (صف/6) .

«ياد آر هنگامى كه عيسى پسر مريم گفت: اى بنى اسرائيل من پيامبر خدا به سوى شما هستم‏» .

4. عيسى همانند ديگر پيامبران است و در سلسله‏ى انبياى خداست:

«و لقد ارسلنا نوحا و ابراهيم ... ثم قفينا على آثارهم برسلنا و قفينا بعيسى ابن مريم و آتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة...» (حديد/26 - 27) .

«ما نوح و ابراهيم را فرستاديم... آنگاه به دنبال آنان پيامبران خود را پى در پى، آورديم عيسى پسر مريم را به دنبال آنان آورديم و به او انجيل داديم و در دل كسانى كه پيرو او بودند، مهربانى و محبت قرار داديم‏» .

«...و اوحينا الى ابراهيم... و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان...» (نساء/163) .

«ما به ابراهيم ... و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان پيامبر وحى فرستاديم‏» .

«...مصدقا لما بين يدي من التوراة و لاحل لكم بعض الذي حرم...» (آل عمران/50) .

«و مى‏گويد: آمده‏ام تا تورات را كه پيش از من نازل شده است تصديق كنم و تا پاره‏اى از آن چيزهايى كه بر شما حرام شده، حلال گردانم‏» .

5. عيسى، معجزات را به اجازه خداوند اقامه مى‏نمود:

«...و ابرى الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن الله و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم...» (آل عمران/49) .

«و به اذن خدا نابيناى مادر زاد و مبتلا به پيسى را شفا مى‏بخشم و مردگان را زنده مى‏گردانم و شما را از آنچه مى‏خوريد و در خانه‏هايتان ذخيره مى‏كنيد، خبر مى‏دهم‏» .

6. عيسى در قيامت‏شاهد مردم خواهد بود.

«و ان من اهل الكتاب الا ليؤمنن به قبل موته و يوم القيامة يكون عليهم شهيدا» (نساء/159) .

«از اهل كتاب كسى نيست مگر اين كه پيش از مرگ او به او ايمان مى‏آورد و روز قيامت نيز عيسى بر آنان شاهد خواهد بود» 

تطابق محتواى قرآن و انجيل با كوچكترين ملاحظه آيات قرآن كريم در باره عيسى مسيح، به خوبى روشن مى‏شود، كه تعاليم و معارف اسلامى در مورد مسيح، كاملا با مفاهيم و محتواى گزارشهاى عهد جديد، تطابق دارد. هر دوى كتابهاى مقدس (به زعم مسيحيان) به انسان بودن ، پيامبر بودن و مؤيد بودن مسيح از طرف خداوند تاكيد دارند و اين كه او ، در سلسله انبياى بنى اسرائيل، متمم پيام و رسالت آنان بوده است. او و مادرش هرگز ادعاى خدايى يا جزء ذات الوهيت نداشته و به جز بندگان مقرب درگاه الهى ، چيزى نبوده‏اند.

نظارت و اصلاحگرى و مهيمن بودن قرآن كريم نسبت‏به عهدين به ويژه عهد جديد، كاملا روشن مى‏كند كه چگونه قرآن عقايد مسيحيان را در مورد عيسى مسيح و پيام او، اصلاح مى‏كند و او را به راستى يكى از پيامبران اولو العزم الهى و مبشران حمت‏خداوندى مى‏داند.

لذا اگر ما، درباره او ادعا كنيم، عيسى، پيامبر اسلام است، چندان ادعاى گزافى نبوده و او مبشر اسلام و پيام آور او بوده است.

از اين جهت‏سرگذشت پديده‏ى وحى در جهان مسيحيت و معانى و مفاهيم گونه گونى كه در باره اين پديده اظهار مى‏شود و سرگذشت تفسير وحى به عنوان «وحى تجسم يافته‏» كه خداوند از طريق عيسى مسيح خودش را به انسانها نشان مى‏دهدو باعث نجات آنها مى‏شود، انگيزه‏اى بوده است كه دانشمندان مسيحى در طول تاريخ آن، برداشتها و تفسيرهاى مختلفى از آن ارايه بدهند و احيانا سبب انحراف و انكار دين مسيحى شده و به ظهور و پديد آمدن عصر روشنگرايى و انكار معنويات در اروپاى غربى منجر شود. مطالعه كتاب ارزشمند «راهنماى الهيات پروتستان‏» نوشته ويليام هوردرن و ترجمه ط ميكائيليان را به خوانندگان گرامى توصيه مى‏كنيم.


پى‏نوشت‏ها:

1. در قرآن نيز، وحى در اين مورد به كار برده شد:
«ونفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها» (شمس/7 - 8) .
2. در قرآن نيز در اين مورد به كار رفته است:
«...و اوحى فى كل سماء امرها...» (فصلت/12) .
3. دايرة المعارف بريتانيكا: 23/440. به نقل از: تحليل وحى از ديدگاه اسلام و مسيحيت، ص 102.قابل يادآورى است كه در اين مقاله، از كتاب مذكور جهت نقل برخى از مطالب استفاده شده است.
4. همان: 15/ 783.
5. دايرة المعارف دين، الياده: 12/396.
6. قاموس كتاب مقدس، جيمزهاكس، ص 905.
7. معجم اللاهوت الكتابى، ص 840.
8. فلسفه دين، جان هيك، ص 119.
9. همان، ص 133 134.
10. علم و دين، ص 145 در اين مورد باز در همين مقاله توضيح خواهيم داد.
11. علم و دين، ص 131 132.
12. همان، ص 132.
13. تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، فصل 3.
14. متى: 5، 17، 19 و لوقا: 1716.
15. به نقل از راميار: نبوت اسرائيلى‏215.
1.Preachiny of peter :6 :15
16.تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، فصل 4.
17.الاسلام، دعوة نصرانية: يوسف حداد، فصلهاى اول و دوم، صفحه 97 60، لبنان.
18. انجيل مرقس: 8: 27 30 و انجيل لوقا: 9: 18 30.
19.انجيل متى: 13: 54 56; انجيل مرقس: 6: 62.
20. انجيل لوقا: 24: 17 21.
21. انجيل يوحنا 7: 1916، نيز انجيل مرقس: 9: 37 (يوحنا8: 16)، (يوحنا 11: 43)، (يوحنا 12: 44 50) .
22. انجيل يوحنا8: 474) نيز (يوحنا14: 24) .
23. ر.ك: دايرة المعارف بريتانيكا: 5/636.
24. انجيل لوقا: 1: 28 36.
25. مائده/48.


كلام اسلامي- شماره 28

فهرست

پيامبر اسلام(ص)

سرگذشت «شكافتن سينه پيامبر(ص)‏» از پندار تا حقيقت

على كربلايى پازوكى

مقدمه

صفحات تاريخ گواهى مى‏دهد، دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان از آغاز كودكى تا روزى كه به پيامبرى و رسالت مبعوث شد و تا زمانى كه دعوت حق را لبيك گفته و به سراى باقى شتافت، پر از حوادث شگفت‏انگيز مى‏باشد. اين حوادث بيانگر اين واقعيت است، كه حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك زندگى عادى نبوده و حكايت از عظمت‏شخصيت او مى‏كند.

دانشمندان مادى و تاريخ نويسانى كه جهان‏بينى آنان تنها از دريچه‏ى مادى‏گرى شكل مى‏گيرد، وقوع حوادث غير عادى در زندگانى انبياى الهى را زايده‏ى پندار ويا ساخته و پرداخته حب و علاقه زياد پيروان اديان مى‏دانند. اين دانشمندان، حداكثر، انبياى الهى را انسانهاى فوق بشرى كه با افكار نورانى خود سير زندگانى بشريت را روشن نموده، معرفى كرده‏اند. (1)

دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطى كه بر آن حاكم است، بر اين عقيده‏اند: تمام پديده‏هاى عالم به اراده‏ى الهى مى‏باشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبير مى‏شود، و خداوند در جهت هدايت انسانها، بنا به مصالحى كه خود آگاه است، از باب لطف و رحمت‏بر بندگان، حوادث شگفت‏انگيزى را در مورد بعضى از انسانها تحقق مى‏بخشد، تا آنها مشعلهاى ايت‏بشريت‏شوند.

از جمله اين موارد، حوادث مهم دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را مى‏توان ذكر كرد، مانند: شكاف برداشتن طاق كسرى و پر شير شدن رگهاى خشكيده‏ى سينه حليمه سعديه و زياد شدن بركات در قبيله او (2) ، و....

متاسفانه در بين نقل اين ارهاصات (3) و كرامات كه نشانه‏هاى عظمت‏شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و سبب فخر و مباهات مسلمانان مى‏باشد، عده‏اى ناآگاه يا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروايى به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت داده‏اند، كه اگر بپذيريم با سوء نيت همراه نبوده، حاصلى جز وهن شخصيت پيامبر بزرگ اسلام و خدشه به عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بر ندارد.

از جمله اين اسراييليات داستان «غرانيق و شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏» را مى‏توان ذكر كرد كه در كتابهاى حديث و تاريخ غير اماميه رواياتى جعلى در مورد شكافتن سينه پيامبر در كودكى نقل شده و اين واقعه را در شما ر فضايل و كرامات حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم برشمرده‏اند.

اين نوشتار پژوهشى در مورد داستان «شكافتن سينه پيامبر» در كودكى و بررسى صحت آن مى‏باشد.

در اين پژوهش بعد از طرح مساله و تعريف واژه‏هاى آن به بيان فرضيه‏هاى مطرح درباره اين داستان مى‏پردازيم و در ادامه، پيشينه‏هاى روايى و تاريخى بحث و ديدگاههاى مختلف را در مورد آن ذكر مى‏كنيم و در پايان نظريه مختار را مى‏آوريم.

طرح و تبيين موضوع «شق صدر النبى‏»

جمعى از اهل حديث (اهل سنت) (4) از حليمه سعديه نقل كرده‏اند: پس از آن كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم را براى شير دادن به ميان قبيله خود بردم، هنوز چند ماهى از اين ماجرا نگذشته بود كه (طبق معمول روزهاى سابق) محمد صلى الله عليه و آله و سلم با فرزندان ديگر براى بازى به پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعى او سراسيمه و شتابان به نزد ما آمده، گفت: برادر قريشى ما را دريابيد كه دو مرد سفيد پوش او را گرفته خواباندند، سينه‏اش را شكافتند و چيزى از سينه او بيرون آوردند. حليمه گويد: من و شوهرم به جانب او روان شديم، بچه را با رنگى پريده، مضطرب و وحشت‏زده در نقطه‏اى از بيابان مشاهده كرديم، بى‏اختيار در آغوشش كشيده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقى برايت افتاده، او گفت: دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده سينه‏ام را شكافتند، قلب مرا در آوردند و غده‏اى سياه از آن بيرون كشيدند و آن را در طشت طلايى شستشو دادند و دوباره در جايش قرار دادند.

مطلب بالا خلاصه داستانى است‏به نام «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» كه در كتابهاى روايى و تاريخى اهل سنت آمده است.

و به عنوان كرامت و فضيلتى براى پيامبر نقل شده است. (5) ناقلان اين داستان مى‏گويند: اين عمل در مدت عمر پيامبر پنج مرتبه تكرار شده است: زمان طفوليت‏حضرت، قبل از پنج‏سالگى، در ده سالگى، در بيست‏سالگى و در شب معراج و تكرار اين حادثه را سبب ازدياد شرافت و مقام حضرت دانسته‏اند، و اين معنى را برخى از شعرا به نظم درآورده، گفته‏اند: (6)

لقد شق صدر النبى محمد مرارا تشريف وذا غاية المجد

فاولى له التشريف فيها مؤثل لتطهير من مضغة فى بنى سعد

و ثانيه كانت له و هو يافع و ثالثه للمبعث الطيب الند

و رابعه عند العروج لربه و ذا باتفاق فاستمع يااخا الشد

و خامسه فيها خلاف تركتها لفقدان تصحيح لها عند ذى النقد

به راستى پاره شدن سينه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در چند مرتبه به خاطر كمال شرافت و رسيدن به نهايت مجد و بزرگوارى است.

پس نخست، جمع گشت تمامى شرافت‏بر او، تا از لعاب دهان بنى سعد تطهير شود.

بار دوم، زمانى بود كه نوجوانى را مى‏گذراند، و بار سوم هنگام بعثت پاكيزه و بلند مرتبه.

نوبت چهارم، گاه معراج به سوى پروردگار بود، اى برادر هدايت‏يافته! بشنو اينها را كه همه مورد اتفاق نظر است.

نوبت پنجم مورد اختلاف است و من به جهت فقدان دليل درست ، كه انتقاد كنندگان مطرح كرده‏اند آن را رها نمودم.

شق الصدر در لغت و اصطلاح

الف. معناى لغوى

در مصباح المنير آمده است: الشق بالفتح، انفراج (7) فى الشى‏ء را گويند. اقرب الموارد «الشق‏» را اين گونه معنى كرده است: شق الشى‏ء شقا صدعه (8) و فرقه و منه قولهم: شق عصا المسلمين اى فرق جمعهم.

ب. معناى اصطلاحى

معناى اصطلاحى «شق الصدر» همان معناى لغوى آن است; يعنى، شكافتن سينه و منظور از «قصة شق الصدر» داستان شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.

فرضيه‏هاى مطرح در مورد قصه «شق الصدر»

در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظريه مختلف از دانشمندان مسلمان بيان شده است:

1. دانشمندان سنى مذهب بعد از نقل اين داستان، آن را پذيرفته و از كمالات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم بر شمرده‏اند و يا لااقل آن را تلقى به قبول كرده و در مخالفت‏با مفاد داستان حرفى نزده‏اند. از دانشمندان اهل سنت تنها محمود ابورية در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» اين داستان را جعلى و از اسراييليات شمرده است.

2. دانشمندان شيعى در رابطه با صحت اين داستان به سه دسته تقسيم مى‏شوند:

الف) اكثريت آنها اين داستان را جعلى و از اسراييليات مى‏دانند; مانند: طبرسى در «مجمع البيان‏» ....

ب) عده‏اى نيز وقوع اين حادثه را از قبيل تمثيل و تمثل دانسته و در صدد توجيه عقلانى آن بوده‏اند; مانند: علامه طباطبايى در «الميزان‏» .

ج) بعضى از دانشمندان شيعى نيز به خاطر وقايع شگفت‏انگيزى كه در اين داستان است، آن را تلقى به قبول كرده‏اند; مانند: علامه مجلسى در كتاب «بحار الانوار» .

پيشينه‏ى روايى وتاريخى قصه «شق الصدر»

الف. ريشه‏هاى روايى

ريشه‏هاى روايى خبر «شق الصدر» را در اخبارى مى‏توان يافت كه در كتابهاى صحيح بخارى و مسلم (9) و يا ساير كتابهاى روايى و اهل سنت نقل شده است. بخارى در صحيح از ابى‏هريره (11) نقل مى‏كند كه : هر كدام از فرزندان آدم عليه السلام به دنيا مى‏آيد، شيطان، انگشتى به پهلويش مى‏زند غير از، عيسى بن مريم كه چون خواست‏به او انگشت‏بزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شيطان) به حجاب اصابت كرد. و در روايتى ديگر آورده است كه: «مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد، مگر اين كه شيطان به هنگام تولد اورا لمس نمايد، مگر مريم و فررندش‏» و در صحيح مسلم آمده كه: مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمى‏آيد مگر اين كه به خاطر نيش زدن شيطان، گريه مى‏كند «الا يستهل من نخسة (12) الشيطان...» .

نقل چنين احاديثى در كتب روايى اهل سنت، دادن حربه به دست مسيحيان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد اين احاديث قايل شده‏اند كه هيچ بشرى حتى پيامبران معصوم نبوده و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عيسى بن مريم، او از لمس شيطان مصون ماند و همين امر مافوق بشرى بودن او را تاييد كرده و نشان مى‏دهد كه او موجودى لاهوتى است. (13)

ابو رية به صورت شكواييه از ناقلان اين احاديث مى‏گويد: اگر مسلمانان به برادران مسيحى بگويند: چرا خداوند خطاى (14) آدم عليه السلام و ذريه او را به غير اين طريق مشكل نبخشيد تا لازم نباشد روح پاك و سالم عيسى عليه السلام را كه بدون گناه و پاك بود (اين‏گونه به سوى خود) ببرد [منظور به دار آويختن حضرت عيسى عليه السلام ] .

در جواب، مسيحيان مى‏گويند: چرا خداوند پيامبر را كه برگزيده‏اش بود، بدون عمل جراحى قلب همانند ديگر برادرانش، از انبيا و رسولان منزه از خون سياه و نصيب شيطان نيافريد تا ديگر نيازى به عمل جراحى، آن هم چندين مرتبه كه سينه‏اش پاره پاره شد، نباشد. (15)

آلوسى در تفسير روح‏المعانى در ذيل آيه «الم نشرح‏» مى‏گويد : «الشرح فى الاصل بمعنى الفسخ...» و در ادامه در تفسير اين آيه كه چگونه قلب پيامبر توسع و شرح صدر پيدا كرد، اشاره به روايتى مى‏كند از ابن عباس كه در اين باره نقل شده است، و آن همان «قصه شق الصدر» است. «عن ابن عباس وجماعة انه اشارة الى شق صدره الشريف فى صبياه والسلام و قد وقع هذا الشق على ما فى بعض الاخبار وهو عند مرضعته حليمة...» . (16)

بعضى از اهل سنت‏بعد از نقل اين داستان آن را از جمله مزايا و فضايلى شمرده‏اند كه مخصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد، و هيچ پيامبرى حتى حضرت عيسى عليه السلام از چنين موهبت الهى برخوردار نبوده‏اند. ابن برهان حلبى در كتاب «انسان العيون فى سيرة الامين والمامون‏» (17) و بوطى در كتاب «فقه السيرة‏» (18) چنين راى را برگزيده‏اند.

ب. ريشه‏ى تاريخى

علامه جعفر مرتضى در اين باره مى‏گويد: «حقيقت اين است كه اين روايت ماخوذ از (داستانهاى) زمان جاهليت است. در كتاب «اغانى‏» افسانه‏اى آمده كه مفادش چنين است:

«امية بن ابى صلت‏» در خواب ديد، دو پرنده آمدند، يكى در باب خانه نشست و ديگرى داخل شد، قلب اميه را شكافت و سپس آن را برگرداند. پرنده ديگر به آن (پرنده) گفت: آيا دريافت كردى؟ گفت: آرى، گفت: آيا تزكيه شد؟ گفت: قبول نكرد. سپس قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شكافتن سينه چهار بار براى او (اميه) تكرار شد» .

به نظر مى‏رسد وجود خرافات و افسانه‏هايى، مانند داستان «امية بن ابى الصلت‏» و روايات جعلى مانند روايت «مس شيطان‏» زمينه‏ها را براى نقل رواياتى در مورد «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» و ساختن چنين داستانى فراهم كرده است.

ديدگاه‏ها در مورد قصه «شق الصدر»

الف) ديدگاه دانشمندان اهل سنت در مورد حادثه «شق الصدر»

منشا اين حادثه را در كتابهاى روايى و تاريخى غير اماميه مى‏توان يافت و علماى اهل سنت را از نظريه پردازان اين داستان مى‏توان ذكر كرد. اين واقعه را در كتابهاى روايى اهل سنت در «صحيح مسلم‏» كتاب الايمان و «صحيح بخارى‏» كتاب التوحيد و در «مسند احمد» كتاب باقى مسند المكثرين و در كتابهاى تاريخى در «سيره ابن هشام‏» و «تاريخ طبرى‏» در قسمت دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏توان يافت. «مسلم بن الحجاج‏» از «انس بن مالك‏» نقل مى‏كند كه جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمد، درحالى كه با نوجوانى مشغول بازى بود. وى را گرفت، بر زمين انداخت، آنگاه سينه‏اش را شكافت، قلب اورا بيرون آورد، و از درون آن لخته خونى بيرون كشيد وگفت: اين سهم شيطان از تو است، سپس قلب را با آب زمزم، در طشتى از طلا شستشو داد و بعد از ترميم درجاى خود نهاد، بچه‏ها نزد مادرش (دايه او) رفتند و گفتند: محمد كشته شد. آنان به طرف او شتافتند و او را رنگ پريده يافتند. «انس‏» مى‏گويد: من اثر بخيه را در سينه‏اش ديدم. (19)

«قال لى انس فكنت ارى اثر المخيط فى صدره‏» . نزديك به اين معنى و عبارات (كه از صحيح مسلم نقل شد) و يا عين آن را مى‏توان در سيره ابن هشام (20) ، «تاريخ طبرى‏» (21) ، «تاريخ يعقوبى‏» (22) ، «تاريخ مسعودى‏» (23) و «السيرة الحلبية‏» (24) يافت و اگر اختلافى وجود دارد در تعداد افرادى است كه براى اين كار آمده‏اند. در بعضى از كتابها از آنها به ملك يا جبرئيل تعبير شده و در بعض ديگر به دو مرد سفيدپوش، ولى در اصل وقوع چنين حادثه‏اى در تمام كتابهاى مذكور، اتفاق نظر وجود دارد. البته ناقل خبر كتاب صحيح مسلم «انس بن مالك‏» و ناقل خبر كتابهاى تاريخ «حليمه‏» است. بعضى (25) خواسته‏اند در جهت تاييد اين واقعه به آيات يكم تا سوم سوره مباركه «انشراح‏» تمسك كنند. آنجا كه خداوند خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده‏اند:

«الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك ورزك‏» . (انشراح/21) «آيا سينه تو را نگشوديم و سنگينى آن را از تو برنداشتيم‏» .

نقد و بررسى ديدگاه اهل سنت

1. ضعف سند روايت

با مراجعه به كتابهاى رجالى اهل سنت (26) معلوم مى‏گردد كه مؤلفان اين كتب، «ثور بن يزيد شامى‏» را كه يكى از راويان اين خبر است و طبرى اين داستان را از او نقل كرده توثيق نكرده‏اند، ابن حجر مى‏گويد: جد او در صفين جزو لشگريان معاويه بود و در آن نبرد كشته شد، و هر موقع نام على‏9 را نزد «ثور» مى‏بردند، مى‏گفت: مردى كه جد مرا كشته دوست ندارم، هرموقع نزد او درباره‏ى على‏9 بدگويى مى‏كردند، سكوت مى‏نمود.

ابن هشام در تاريخ، اين داستان را از «بعض اهل علم‏» نقل مى‏كند، نقل روايت‏به اين صورت ضعف سندى ديگرى به شمار مى‏رود. زيرا معلوم نيست كه اين «بعض اهل علم‏» چه افرادى مى‏باشند، در نتيجه خبر مجهول و ضعيف خواهد بود و نمى‏توان به مفاد آن پايبند بوده و بر اساس آن عمل كرد و يا اعتقادى را برگزيد.

2. ضعف متن روايت

محمود ابوريه در كتاب «اضواء على السنة المحمدية‏» به نقل از استادش «محمد عبده‏» مى‏گويد: اين خبر از اخبار ظنيه بوده و خبر واحد است و موضوع آن عالم غيب است و ايمان به غيب نيز جزو عقايد مى‏باشد و در آن ظن و گمان مفيد فايده نيست، به دليل قول خداوند: «...ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (27) بنابراين، ما مكلف نيستيم به مضمون اين روايات ايمان بياوريم. (28)

3. تعارض بين مفاد روايات

در بين مفاد رواياتى كه در مورد اين واقعه نقل شده، تعارض آشكارى به چشم مى‏خورد. ابن هشام مى‏گويد: سبب ارجاع رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم به مادرش اين بود كه عده‏اى از مسيحيان حبشه او را با دايه‏اش ديدند، آنگاه از او (دايه‏اش) سؤالاتى كردند و پيامبر را مورد معاينه قرار دادند، آنگاه به دايه‏اش گفتند: ما اين كودك را مى‏گيريم و به سرزمين حبشه مى‏بريم، (با شنيدن اين سخنان) حليمه بر جان پيامبر ترسيد و او را به مادرش برگرداند. (29) در حالى‏كه در ادامه مطلب ابن هشام و ديگران نيز در كتابهايشان نقل كرده‏اند كه علت‏برگرداندن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نزد مادرش داستان شكافتن سينه او بوده است; زيرا حليمه و شوهرش ترسيدند جنيان به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم لطمه‏اى وارد كنند (30) ، بنابراين او را به مادرش برگرداندند. (31) چگونه ممكن است، پاره شدن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سبب برگشت او به مادرش باشد؟ در حالى‏كه وقوع اين حادثه را در سن دو يا سه سالگى پيامبر نقل كرده‏اند، با اين كه همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از اتمام پنج‏سالگى به مادرش برگردانده شد. (32)

4. منبع شرارت كجاست؟

آيا ممكن است غده يا (لخته) خونى در قلب، منبع شرارت باشد، در حالى‏كه شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه چرا چندين مرتبه اين عمل تكرار شده، آيا العياذ بالله اين به بدى سيرت و ذات پيامبر بر نمى‏گردد وبهره پيامبر نسبت‏به ساير افراد بنى‏آدم از شيطان بيشتر نبوده است؟

5. آيا ايجاد طهارت باطنى احتياج به عمليات جراحى دارد؟

اگر خداوند بخواهد بنده‏اش را از شرور و بديها پاك كند آيا احتياج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه ملك مجرد با پر و بالش اين عمل را انجام مى‏دهد؟ !

6. شيطان را بر بندگان مخلص خدا راهى نيست

آيا اين قبيل روايات با آنچه در آيات قرآنى آمده كه شيطان بر بندگان مخلص خدا راه نفوذ ندارد، معارض نيست؟

و هنگام تعارض بايد جانب كداميك را گرفت؟

خداوند در قرآن از قول شيطان نقل مى‏كند كه او مى‏گويد: «پروردگارا! بدانچه گمراهم نمودى هر آينه زينت مى‏دهم در زمين براى بندگان و به زودى همه آنها، به جز بندگان مخلصت را گمراه مى‏كنم‏» (33) خداوند در جواب شيطان مى‏فرمايد: «بر بندگان من تو را سلطه‏اى نيست‏» . (34)

«ابوريه‏» بعد از آوردن اين آيات مى‏گويد: «چگونه اينان كتاب خدا را به وسيله سنت ظنيه و احاديث متواتر را با اخبار آحاد كه فقط مفيد ظن است، دفع مى‏كنند» . (35)

قصه «شق الصدر» در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد

ابن ابى الحديد در شرح نهج‏البلاغه‏اش در ذيل كلام امير مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه آنجا كه حضرت مى‏فرمايد:

«لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و نهاره‏» (36) مى‏گويد: «ينبغى ان نذكر الان ما ورد فى شان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وعصمه بالملائكة ليكون ذلك تقريرا و ايضاحا لقوله عليه السلام (ولقد قرن‏الله...) . (37)

«شايسته است آنچه در شان و عصمت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وارد شده است را ذكر كنيم تا توضيحى روشن براى كلام حضرت باشد كه فرمود: (لقد قرن الله...)» .

وى در تفسير كلام حضرت عليه السلام به ذكر جريان شق صدر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل از «كتاب تاريخ طبرى‏» مى‏پردازد. و در جهت تاييد اين مطلب حديثى را از امام باقر عليه السلام نقل مى‏كند كه اصحاب امام باقر عليه السلام از او در مورد قول خداوند كه مى‏فرمايد: «الا من آرتضى من رسول...» سؤال كردند. حضرت عليه السلام فرمود: «خداوند براى انبياى خود ملائكه‏اى را مامور كرده كه اعمال آنها را حفظ و رسالت را به آنها تبليغ مى‏كنند و براى پيامبر اسلام ملك عظيمى را موكل كرده كه از هنگام شيرخوارگى او را به خيرات و خوبيها و مكارم اخلاق ارشاد و از بديها باز مى‏دارد» . (38)

ب) ديدگاه دانشمندان شيعه در مورد قصه «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏»

در منابع شيعى اين داستان را مى‏توان در كتابهاى تفسير ذيل آيه اول سوره «اسراء» كه جريان معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بيان مى‏كند و در سوره «انشراح‏» ذيل آيه «الم نشرح...» و در منابع روايى در كتاب شريف بحار (جلد15) جستجو كرد.

1. قصه «شق الصدر» در تفسير مجمع البيان (39)

شيخ طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيه‏ى اول سوره اسراء به مناسبت نقل ماجراى معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گويد: «روايات زيادى در ارتباط با عروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان وارد شده است و عده‏ى كثيرى از صحابه نيز آنها را نقل كرده‏اند، كه اين روايات را به چهار دسته مى‏توان تقسيم كرد:

الف. رواياتى كه قطع به صحت آن داريم; زيرا متواترند و علم به صحت آنها پيدا مى‏كنيم.

ب. رواياتى كه عقل وقوع مضامين آنها را تجويز مى‏كند، و با اصول دين ما نيز مخالفتى ندارد و ما نيز مفاد آنها را مى‏پذيريم.

ج. رواياتى كه، متن آنها با بعضى از اصول دينى سازگارى ندارد، گرچه تفسير و تاويل آنها بر وجهى كه موافق اصول اعتقادى باشد، ممكن است. بنابراين لازم است اين گونه روايات را قبول نكنيم‏» .

در ادامه شيخ طبرسى براى هر كدام از اين چهار قسم مثالهايى را نقل مى‏كند، تا اين كه مى‏گويد:

«اما نوع چهارم از روايات مانند اين كه نقل شده، در شب معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با خداوند صحبت كرد، و او را ديد، و يا اين كه گفته شده سينه پيامبر شكافته شد» . (و قلب او را از بديها و گناه شستشو دادند) .

شيخ طبرسى براى بطلان قسم چهارم از روايات و مثالهاى آن دليل مى‏آورد و مى‏گويد: «دليل بطلان مثال رؤيت و تكلم با خدا اين است كه قبول اين مطلب سبب تشبيه و تجسيم خداوند مى‏شود، و خداوند منزه از آن است، و دليل بطلان مثال شكافته شدن سينه پيامبر وشستشوى آن از گناه و بديها اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاك و پاكيزه (طاهر ومطهر) از هر بدى و عيبى آفريده شد، به علاوه چگونه ممكن است قلب با شستشوى ظاهرى از گناه و اعتقاد سوء كه يك امر درونى و روحى است پاك شود؟ !»

2. قصه «شق الصدر» در تفسير الميزان (40)

علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه اول سوره اسراء كه خداوند مى‏فرمايد: «منزه است آن (خدايى) كه بنده‏اش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى كه (به واسطه‏ى پيامبران) آن را بركت داده‏ايم سير داد، تا از نشانه‏هاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست‏» . (41)

مى‏گويد: تمثيل بهشت‏براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شده است و بهشت را براى او ممثل كرده‏اند; نه اين كه در خارج بهشت را با چشم سر مشاهده كرده باشد.

ايشان در ذيل همين مطلب «قصه شق الصدر» را يادآور مى‏شود و مى‏گويد: «قصه شق‏الصدر پيامبر نيز مانند رؤيت و ديدن بهشت نوعى تمثل بوده است‏» . و در ادامه مى‏گويد: «واقع شدن چنين تمثيلاتى در ظواهر كتاب و سنت (زياد است) كه راهى براى انكار آنها وجود ندارد» .

لازم به تذكر است كه قبول اين قبيل توجيهات متفرع بر صحت و قبول اصل سند روايت مى‏باشد. و توجيه تمثل علامه با فرض قبول سند روايت در صورتى قابل قبول است كه با متن روايات صحيح در كتب شيعه سازگارى داشته باشد.

به علاوه، به نظر مى‏رسد قول به تمثل با متن رواياتى كه از كتب اهل سنت در اين مورد نقل شده است قابل جمع نيست وسازگارى ندارد; زيرا از جمله احاديث منقول در اين باره، حديثى است كه از طريق انس بن مالك نقل شده است.

انس در روايتى كه در كتاب صحيح مسلم از او نقل شده است مى‏گويد: «من جاى بخيه را در سينه پيامبر ديدم‏» با توجه به اين قسمت روايت، قبول قول به تمثل در شكافتن سينه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم امرى مشكل است.

3. قصه «شق‏الصدر» در كتاب بحارالانوار (42)

اين داستان را علامه مجلسى در جلد پانزدهم بحار به نقل از كسى كه او را «واقدى‏» مى‏نامند، نقل كرده است. وى داستان را اين طور بيان مى‏كند كه: «جبرئيل، رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را به پشت انداخت و لباسش را بالا زد، پيامبر به او فرمود: اى برادر چه اراده كرده‏اى، جبرئيل گفت، نگران نباش، بالش را بيرون آورد، سينه و شكم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را پاره كرد، قلب او را گشود و لكه سياهى از آن بيرون آورد، سپس قلب را شستشو داد و آن را در سينه گذاشت‏» .

وى در ادامه مى‏گويد: عبدالله بن عباس سؤال كرد از رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از چه چيزى قلب تو را شستشو دادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از شك و فتنه نه از كفر; زيرا من هرگز كافر نبودم و به درستى كه من ايمان به خدا داشتم قبل از اين كه در صلب آدم عليه السلام جاى گيرم‏» .

علامه مجلسى مى‏گويد: روايت‏شق صدر از طريق مخالفان نقل شده است، و عده‏ى زيادى از اصحاب (علماء شيعه) بر آن اعتماد نمى‏كنند، ولى به خاطر دو نكته من آن را ذكر كرده‏ام: (43)

الف. روايات «شق الصدر» وقوع حوادث عجيب و شگفت‏انگيزى را در مورد شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان مى‏كند كه عقل در قبول آن مشكلى ندارد.

ب. در بعضى تاليفات شيعيان اين روايت ذكر شده است.

4. نظر سيد هاشم المعروف الحسنى

وى در كتاب «سيرة المصطفى‏» بعد از نقل اين داستان، و اعتراف به ضعف سند روايات در برابر اين موضوع مى‏گويد: اما ضعف سند به تنهايى نمى‏تواند سبب انكار اين حادثه شود; زيرا آنچه در اين روايات آمده از نوع اعجاز است و عقل به آن احاطه و دسترسى ندارد، در حالى‏كه قدرت خداوند نيز واسع و فراگير است. به علاوه در زندگى پيامبر بزرگ اسلام از اين قبيل حوادث زياد است كه تفسيرى براى آن غير از اراده خداوند نمى‏توان يافت. (44)

نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پر از حوادث واقعى مى‏باشد كه نمونه‏اى از يك انسان كامل را در آن مى‏توان يافت و شخصيت او داراى چنين جاذبه روحى و معنوى بوده است كه در طول تاريخ تمدن اسلامى تمام انسانهاى آشنا به تاريخ اسلام حتى آنان كه با او مخالف بوده‏اند را تحت تاثير قرار داده است. با وجود چنين حوادث شگفت‏انگيز و وجود شخصيت‏بزرگى كه همگى حكايت از الهى بودن او مى‏كند، ضرورتى ندارد براى نشان دادن عظمت وكمال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل حوادثى دروغين وخلاف واقع پيرامون شخصيت او پرداخت. بيان اين قبيل وقايع نه تنها موجبات رفعت و بلندى مقام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را فراهم نمى‏كند، بلكه سبب وهن و توهين به ساحت عصمت او مى‏شود. علاوه بر مطالب مذكور، نكات ذيل در بطلان نظريه «شق الصدر» پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قابل توجه مى‏باشد:

1. پذيرش وقوع «شق‏الصدر» در مورد پيامبر به آن بيانى كه در كتابهاى روايى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پيامبر (حتى در كودكى) كه از آيه‏ى تطهير (45) ومانند آن استفاده مى‏شود، منافات دارد.

2. شكافتن سينه وجسم حضرت وشستشوى قلب مادى او موجبات پاكى از گناه و بدى را فراهم نمى‏آورد; زيرا گناه يك فعل روحى و غير مادى مى‏باشد كه با شستشوى عضوى مادى برطرف شدن اثر آن ممكن نيست. كانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبى كه در قفسه سينه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روايات كانون گناه و ثواب قلب معرفى مى‏شود، غالبا همان روح و نفس انسانى مراد است، نه قلب مادى كه در قفسه سينه قرار دارد.

3. آيات اول سوره مباركه «انشراح‏» (46) ارتباطى به «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم‏» ندارد (كه بعضى آن را به عنوان مؤيدى براى اين داستان آورده‏اند) زيرا شرح صدرى كه در اين سوره مراد است، همان مساله سعه صدر است، كه معناى صبر، استقامت و تحمل مصايب و مشكلات را دارد و ربطى به شكافتن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ندارد.

4. اگر داستنان «شق الصدر» را بپذيريم، معنايش اين است كه پاكى حضرت از گناه جبرى و خارج از اختيار او بوده و به او تحميل شده است، و اين را به عنوان فضيلتى براى حضرتش نمى‏توان ذكر كرد. به علاوه اگر اراده‏ى خداوند بر اين تعلق گرفته بود، تا پيامبرش را از گناه پاك كند، چه نيازى به انجام اين امور مشكل داشت، بلكه خداوند با يك اراده‏ى تكوينى «كن فيكون‏» بدون عمل جراحى قلب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از لخته خون سياه و غده‏ى بد پاك مى‏كرد تا حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به گناه آلوده نشود.


پى‏نوشت‏ها:

1. تاريخ عرب، ص 143، فيليپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاينده; تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس ، ص‏716، مترجم: على اصغر حكمت.
2. بحار: 15/345; سيرة ابن هشام: 1/177; تاريخ طبرى: 2/158; مناقب ابن شهر آشوب: 1/24; زندگانى محمد، ص 160، هيكل.
3. ارهاصات: به آن حوادثى كه مقارن ولادت و در طول دوران كودكى پيامبر اتفاق افتاده است مى‏گويند، مانند خشك شدن درياچه ساوه و به رو افتادن بتها در بتخانه‏ها...، سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام.
4. سيره ابن هشام: 1/174 175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 1/10; صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد، ح‏6943; مسند احمد، ح‏13555.
. [قالت (حليمة [... اذا اتانا اخوه يشتد فقال لى و لابيه ذاك اخى القريشى قداخذه رجلان عليها ثياب بيض فاضجعاه فشقا بطنه فهما يسوطانه...» ] .
5.اضواء على السنة المحمدية، ص 187، محمود ابورية.
6. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 110، علامه جعفر مرتضى.
7. «انفراج‏» به معنى باز شدن، گرفته شده از ماده «فرج الشى‏ء» چيزى را باز كرد.
8. صدع الشى: آن چيز را شكافت.
9.صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
10. تفسير روح المعانى: 3/137 در ذيل آيه «و انى اعيذها بك و ذريتها من الشيطان‏» درباره مس شيطان فرزندان آدم مگر حضرت عيسى مسيح، مطالبى را نقل كرده است.
11. صحيح بخارى: 6/359; بخارى اين روايت را در تفسير سوره مريم، آيه‏ى «انى اعيذ بك و ذريتها...» آورده است.
12. نخسة به معنى : سيخ زدن و نيش زدن، نخسة الشيطان سيخ زدن شيطان.
13. اضواء على السنة المحمدية، ص 186، به نقل از كتاب «المسيحية فى الاسلام‏» نوشته ابراهيم لوقا.
14. بر اساس اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى مسيح به صليب آويخته شد تا كفاره‏ى گناهان آدم وفرزندان اوباشد، و آنها معتقدند انسانها با گناه جبلى به دنيا مى‏آيند.
15.اضواء على السنة المحمدية، ص 187.
16. تفسير روح المعانى: 3/166.
17. السيرة الحلبية النبوية: 1/165... و ان ذلك (مغمز الشيطان) مخلوق فى كل واحد من الانبياء عيسى عليه السلام وغيره ولم تنزع الامن نبينا محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال صلى الله عليه و آله و سلم: «ثم غسلا قلبى بذلك الثلج‏» .
18. فقه السيرة، بوطى، ص 53.
السيد الحسنى از علماى شيعه در كتاب «سيدة المصطفى‏» ، ص 46، اين راى و نظر را برگزيد.
19. صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236; صحيح البخارى، كتاب التوحيد ح 3: 696، مسند احمد ح‏5: 1355، قريب به اين مضمون در سيره ابن هشام: 1/175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ يعقوبى: 2/10.
20. سيره ابن هشام: 1/174 175.
21. تاريخ طبرى: 1/574.
22. تاريخ يعقوبى: 2/10.
23. تاريخ مسعودى: 2/275.
24. السيرة الحلبية: 1/165.
در مسند احمد، ح 5: 1355 و صحيح البخارى، ح 3: 616 و صحيح مسلم، ح 236، جبرئيل را به عنوان كسى كه شق صدر نبى را انجام داد معرفى كرده‏اند.
25. تفسير روح المعانى: 30/166.
26.تهذيب التهذيب: ج‏2/ ص 33.
27.نجم/28.
28. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
29. سيره ابن هشام: 1/177.
30. قال لى ابوه يا حليمة: لقد خشيت ان يكون هذا الغلام قد اصيب [ديوانه شود] فالحقيه باهله قبل ان يظهر به ذلك.
31. سيره ابن هشام: 1/174، سيره حلبى: 1/166.
32. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام: 1/112; حيات محمد، ص 161، هيكل.
33. حجر/40 و39.
34. ا سراء/65.
35. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
36. قسمت اول خطبه قاصعه، نهج البلاغه.
37. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/204.
38. شرح نهج البلاغه: 13/207.
39. تفسير مجمع البيان: 3/395.
40. تفسير الميزان: 13/34.
41. اسراء/1.
مثلت له تمثيلا: اذا صورت له مثاله بالكتابة وغيرها ومنه «العبد اذا كان اول يوم من ايام الاخرة مثل له ماله و ولده و عمله ويجوز ان يراد بالتمثل حضور هذه الثلاثة بالبال وحضور صورها فى الخيال‏» ; مجمع البحرين، ج‏5، كتاب الام.
صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح‏236.
42. بحار الانوار: 15/356.
43. همان، ص 357.
44. «و هذا الاختلاف وان كان بذاته من الدواعى التى تثير الشكوك حول هذه الحادثة وبخاصة اذا نظرناالى اسانيد تلك المرويات الا ان ذلك وحده لا يكفى لانكار هذه الحادثة من اساسها لان ما جاء فى تلك المرويات هو من نوع الاعجاز والعقل لا تحيط به...» . سيرة المصطفى، ص 46.
45. احزاب/33.
46. انشراح/31.

كلام اسلامي - 31

فهرست

خاتميت

ادله خاتميت

دلايل قرآنى بر جهانى بودن اسلام

بهترين دليل و معتبرترين مدرك براى اثبات اينگونه مطالب, قرآن كريم است . و كسى كه يك مرور اجمالى بر اين كتاب الهى بكند با كمال روشنى درخواهد يافت كه دعوت آن, عمومى و همگانى است و اختصاص به قوم و اهل نژاد و زبان معينى ندارد.
از جمله, درآيات زيادى همه مردم را بعنوان ((يا ايها الناس)) 1 و ((يا بنى آدم ))2 مورد خطاب, قرار داده و هدايت خود را شامل همه انسانها (الناس 3 و العالمين 4) دانسته است. و همچنين در آيات فراوانى رسالت پيامبر اكرم (ص) را براى همه مردم (الناس 5 و العالمين 6) ثابت كرده, و در آيه اى شمول دعوت وى را نسبت به هر كسى كه از آن, مطلع شود مورد تاكيد قرار داده است 7. و از سوى ديگر, پيرامون ساير اديان را بعنوان ((اهل كتاب)) مورد خطاب و عتاب قرارداده8 و رسالت پيامبر اكرم (ص) را در مورد آنان تثبيت فرموده, و اساساً هدف از نزول قرآن كريم بر پيامبر اكرم (ص) را پيروزى اسلام بر ساير اديان, شمرده است 9.
با توجه به اين آيات, جاى هيچگونه شك و شبه اى درباره همگانى بودن دعوت قرآن كريم و جهانى بودن دين مقدس اسلام, باقى نمى ماند.

جاودانى بودن اسلام

آيات مزبور, همانگونه كه با بكار گرفتن الفاظ عام (مانند بنى آدم و الناس و العالمين) و با متوجه كردن خطاب به اقوام غير عرب و پيروان ساير اديان (مانند يا اهل الكتاب) عموميت و جهانى بودن اسلام را ثابت مى كند همچنين با اطلاق زمانى, محدوديت و مقيد بودن آنرا به زمان معينى نفى مى كند و بويژه, تعبير ((ليظهره على الدين كله)) 10 جاى هيچگونه شبهه اى باقى نمى گذارد. همچنين مى توان به آيه (42) از سوره فصلت, استدلال كرد كه مى فرمايد: ((و انه لكتاب عزيز لاياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد)) و دلالت دارد بر اينكه هيچگاه قرآن كريم, صحت و اعتبار خود را از دست نخواهد داد. نيز دلايل خاتميت پيامبر اسلام (ص) هرگونه توهمى را نسبت به امكان نسخ شدن اين دين الهى بوسيله پيامبر و شريعت ديگرى, باطل مى سازد. و نيز روايات فراوانى به اين مضمون, وارد شده است: ((حلال محمد حلال الى يوم القيامه, و حرام حرام الى يوم القيامه))11. علاوه بر اينكه جاودانى بودن اسلام, مانند جهانى بودن آن, از ضروريات اين دين الهى و بى نياز از دليلى زائد بر دلايل حقانيت اسلام است .
با توجه به جاودانى بودن دين اسلام, احتمال مبعوث شدن پيامبرى كه شريعت اسلام را نسخ كند نفى مى شود اما جاى چنين توهمى باقى مى ماند كه پيامبر ديگرى بيايد كه مبلغ و مروج اسلام باشد, چنانكه بسيارى از پيامبران پيشن چنين مسئوليتى را بعهده داشته اند خواه پيامبرانى كه معاصر پيامبر صاحب شريعت بوده اند مانند حضرت لوط (ع) كه معاصر حضرت ابراهيم (ع) و تابع شريعت وى بود, و خواه پيامبرانى كه بعد از پيامبر صاحب شريعت, مبعوث مى شدند و از او تبعيت مى كردند مانند اكثر انبيا بنى اسرائيل. از اين روى, بايد موضوع خاتميت پيامبر اسلام (ص) را جداگانه مورد بحث قرار دهيم تا جاى چنين توهمى نيز باقى نماند.

دليل قرآنى بر خاتميت

يكى از ضروريات اسلام اين است كه سلسله پيامبران (ع) با پيغمبر اسلام (ص) ختم شده و بعد از آن حضرت هيچ پيامبرى نيامده و نخواهد آمد. و حتى بيگانگان نيز مى دانند كه اين موضوع, از جمله اعتقادات اسلامى است كه بايد هر مسلمانى به آن, معتقد باشد و از اين روى, مانند ساير ضروريات دين, نيازى به استدلال نخواهد داشت. در عين حال, مى توان اين مطلب را هم از قرآن كريم و هم از روايات متواتر, استفاده كرد.
قرآن كريم مى فرمايد: ((ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين)) 12 و صريحاً آن حضرت را خاتم همه پيامبران معرفى مى كند.
بعضى از دشمنان اسلام درباره دلالت اين آيه بر خاتميت پيامبر اكرم (ص) دو اشكال را مطرح كرده اند:
يكى آنكه: واژه ((خاتم)) به معناى انگشترى نيز آمده است, و شايد در اين آيه هم همين معنى (انگشترى) منظور باشد.
دو ديگر آنكه: بفرض اينكه خاتم بهمان معناى معروف باشد مفاد آيه اين است كه سلسله ((نبيين)) بوسيله آن حضرت ختم شده نه اينكه سلسله ((رسولان)) هم ختم شده باشد.
پاسخ اشكال اول اين است كه خاتم به معناى وسيله ختم كردن و پايان دادن (+ ما يختم به الشى) است و انگشترى هم از اين جهت خاتم ناميده شده كه بوسيله آن, نامه و مانند آنرا ختم و مهر مى كرده اند.
پاسخ اشكال دوم اين است كه هر پيامبرى كه داراى مقام رسالت باشد داراى مقام نبوت هم هست و با پايان يافتن سلسله انبيا, سلسله رسولان هم پايان مى يابد و چنانكه قبلاً نيز گفته شد 13 هر چند مفهوم ((نبى)) اعم از مفهوم ((رسول)) نباشد اما از نظر مورد, نبى اعم از رسول است .

دلايل روائى بر خاتميت

موضوع خاتميت پيغمبر اسلام (ص) در صدها روايت نيز مورد تصريح و تاكيد قرار گرفته كه از جمله آنها حديث منزلت است 14 كه شيعه و سنى بتواتر, آنرا از پيامبر اكرم (ص) نقل كرده اند بطورى كه جاى هيچ شك و شبهه اى در صدور مضمون آن باقى نمى ماند. و آن اين است:
هنگامى كه پيامبر اسلام (ص) براى جنگ تبوك از مدينه حركت مى كردند امير موئمنان على (ع) را براى رسيدگى به كارهاى مسلمانان بجاى خود گماشتند. آن حضرت از اينكه از فيض شركت در اين جهاد, محروم مى شوند اندوهگين شدند و اشك از چشمانشان جارى شد. پيامبر اكرم (ص) به آن حضرت فرمود: ((اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى الا انه لانبى بعدى)) آيا راضى نيستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى؟ و بلافاصله اين جمله را اضافه كردند: ((با اين تفاوت كه بعد از من پيامبرى نيست)) تا جاى هيچگونه توهمى باقى نماند.
در روايت ديگرى از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه فرمود: ((ايها الناس, انه لانبى بعدى ولا امه بعدكم...))16.
و نيز در حديث ديگرى از آن حضرت نقل شده كه فرمود: ((ايها الناس, انه لا نبى بعدى ولا سنه بعد سنتى...))17و در روايات و ادعيه و زياراتى كه از ائمه اطهار (ع) نقل شده بر اين مطلب, تاكيد شده است كه نقل آنها به درازا مى كشد.
 

(محمد تقى, مصباح يزدى, آموزش عقايد, ج 2, ص 161 ـ 152)


1ـ ر.ك: بقره 21/, نسا 1/,174, فاطر 15/.
2ـ ر.ك: اعراف 26/, 27, 28, 31, 35, يس 60/.
3ـ ر.ك: بقره 185/, 187, آل عمران 138/, ابراهيم 1/, 52, جاثيه 20/, زمر 41/, نحل 44/, كهف 54/, حشر 21/.
4ـ ر.ك: انعام 90/, يوسف 1004/, ص 87/, تكوير 27/, قلم 52/.
5ـ ر.ك: نسا 79/, حج 49/, سبا 28/.
6ـ ر.ك: انبيا 107, فرقان 1/.
7ـ ر.ك: انعام 19/.
8ـ ر.ك: آل عمران 65/, 70, 71, 98, 99, 110, مائده 15/, 19.
9و10ـ ر.ك: توبه 33/, فتح 28/, صف 9/.
11ـ ر.ك: كافى: ج 1, ص 57, ج 2 / ص 17, بحار: ج 2, ص 260, ج 24, ص 288, وسايل الشيعه: ج 18, ص 124.
12ـ ر.ك: سوره احزاب / آيه 40.
13ـ ر.ك: درس بيست و نهم از همين كتاب.
14ـ ر.ك: بحارالانوار: ج 37, ص 254 ـ 289, صحيح بخارى: ج 3, ص 58, صحيح مسلم: ج 2, ص 323, سنن ابن ماجه: ج 1, ص 28, مستدرك حاكم: ج 3, ص 109, مسند ابن حنبل: ج 1, ص 331 و ج :2 ص 369 و 437.
15ـ ر.ك: وسائل الشيعه: ج 1, ص 15, خصال: ج 1, ص 322, خصال: ج 2, ص 487.
16ـ ر. ك: وسائل الشيعه: ج 18 / ص 555, من لايحضره الفقيه: ج 4, ص 163, بحارالانوار: ج 22, ص 531, كشف الغمه: ج 1, ص 21.

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم در نهج البلاغه

فاطمه نقيبى - پژوهشگر

چكيده:

بسيارى از مخالفان قرآن كوشيده‏اند چنين شبهه افكنى كنند كه اين كتاب آسمانى با دنياى امروز كه عصر پيشرفت علوم و تكنولوژى است، متناسب نيست; بلكه فقط اعجاز عصر پيامبر ختمى مرتبت‏صلى الله عليه وآله است و صرفا براى زمان ايشان شموليت داشته است و اكنون همانند كتاب مقدس انجيل صرفا براى استفاده فردى قابليت دارد.

از اين ديدگاه، تئورى جدايى دين از سياست و در پى آن عدم جامعيت و جاودانگى قرآن كريم داده مى‏شود كه مغالطه‏اى بس خطرناك و شائبه‏اى ناپسند است.

بديهى است‏يكى از نشانه‏هاى اعجاز قرآن مجيد و از جمله دلايل خاتميت دين مبين اسلام و برترى آن بر ديگر اديان، جامعيت و جاودانگى اين نسخه الهى است.

ما بر آنيم كه ادله جامعيت قرآن كريم را از لابلاى سخنان گهربار حضرت على‏عليه السلام در نهج البلاغه استخراج كنيم; زيرا بيان حضرت، قطعا ديدگاههاى افراط گرايانه و نيز تفريط گرايانه را رد مى‏كند و نظريه ناب در اين باره به منصه ظهور مى‏رسد.

كليد واژه‏ها: قرآن، نهج‏البلاغه، جامعيت و جاودانگى، ادله عقلى و نقلى، حجيت، اهل حديث

جامعيت قرآن از نگاه نهج‏البلاغه

جامعيت و جاودانگى قرآن كريم از مهمترين مباحث زير بنايى، جهت‏شناخت اين كتاب الهى و يكى از موضوعات بحث‏انگيز امروزى است. قطعا تشريح و بررسى دقيق و عميق اين موضوع مى‏تواند بر ادعاهاى پوچ در اين زمينه خط بطلان كشد.

در پرتو مساله جامعيت، موضوع وجود تمامى علوم مختلف در قرآن كه از نظريه‏هاى افراطى به شمار مى‏آيد حجيت قرآن كريم و نظريه اهل حديث در اين باره و نقد و بررسى اين ديدگاه مورد بحث قرار مى‏گيرد.

نهج البلاغه، اخوالقرآن و بهترين و نابترين منبعى است كه مى‏تواند ره پويان طريق را در شناخت صحيح و حقيقى قرآن مجيد يارى دهد.

در نگاه اميرمؤمنان على عليه السلام، قرآن نسخه‏اى جامع و جاودانى است كه از نيازهاى بشر براى رسيدن به سرمنزل سعادت و كمال، فروگذار نكرده است. حضرت در موارد گوناگون و به شيوه‏هاى زيبا و حكيمانه به ترسيم اين ويژگى پرداخته است ; در يكى از خطبه‏هاى نهج‏البلاغه (1) با استناد به آيات قرآن، جامعيت آن را بوضوح تشريح كرده است.

حضرت بعد از آنكه درباره دو راى مختلف صادر شده از دو قاضى سخن مى‏گويد، با استفهام انكارى مى‏پرسد: «آيا خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و در تكميل آن از آنان مدد جسته است؟ آيا آنها شريك خدايند و بر خدا لازم است‏به گفته ايشان رضايت دهد؟ يا اينكه خداوند دين را كامل نازل كرده، اما پيغمبرصلى الله عليه وآله در تبليغ و اداى آن كوتاهى ورزيده است؟»

آنگاه با استشهاد به آيات قرآن بصراحت‏به اين شبهه پاسخ مى‏دهد: والله سبحانه يقول:

«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (2)

و قال:

«فيه تبيان لكل شى‏ء» (3)

و ذكر ان الكتاب يصدق بعضه بعضا، و انه لا اختلاف فيه فقال سبحانه:

«و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (4)

خداوند مى‏فرمايد: «در قرآن از هيچ چيز فروگذار نكرده‏ايم‏» و نيز مى‏فرمايد: «در قرآن بيان همه چيز آمده است‏» و ياد آور شده است كه آيات قرآن، يكديگر را تصديق مى‏كنند و اختلافى در آن وجود ندارد، چنانكه مى‏فرمايد: «اگر قرآن از ناحيه غير خدا بود، اختلافات فراوانى در آن مى‏يافتند.»

مرحوم طبرسى رحمه الله در ذيل آيه 38 سوره انعام به ذكر يكى از اين اقوال پرداخته، مى‏نويسد: «مراد از كتاب، قرآن است; چرا كه شامل جميع نيازهاى دنيوى و اخروى آدمى است; چه مفصل بيان شده باشد و چه مجمل; اما مجمل آن در لسان پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله تشريح شده و حق تعالى ما را مامور به تبعيت از او كرده است; چنانكه فرمود:

«و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا (5)

و شما آنچه را رسول حق دستور مى‏دهد(منع يا عطا مى‏كند) بگيريد و هرچه را نهى مى‏كند، واگذاريد.» (6)

بنابراين، قرآن مجيد از بيان معارفى كه موجب سعادت حقيقى انسان در دنيا و آخرت مى‏باشد، فروگذار نكرده است. (7)

علامه طباطبايى در تفسير آيه 82 نساء پس از برشمردن مفاهيم آيه مى‏نويسد: «از آنجا كه قرآن اختلاف قبول نمى‏كند، تغيير و تحول، نسخ و باطل و غيره را هم نمى‏پذيرد; از اين رو لازم مى‏آيد كه شريعت اسلامى تا روز واپسين استمرار داشته باشد.» (8)

حضرت در ادامه خطبه 18 در چندين عبارت بسيار زيبا در حالى كه ظاهر و باطن قرآن را معرفى مى‏كند، تاييدى ديگر بر جامعيت قرآن ارائه مى‏دهد:

«ان القرآن ظاهره انيق (9) و باطنه عميق‏»

ظاهر قرآن زيبا و شگفت آور و باطن آن ژرف و پرمايه است، پس عموم و خواص مردم مى‏توانند بهترين و بيشترين بهره را از اين كتاب ببرند.

استاد محمد تقى جعفرى در اين خصوص مى‏نويسد: «مقصود از عمق معانى، دشوار بودن و حالت معمايى نيست، بلكه قرآن همه مسائل نهايى مربوط به انسان و جهان را در آياتى كه كلمات آن ساده و زيباست، مطرح كرده است. از طرفى، عبارت بعدى امام‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: لا تفنى عجائبه و لا تنقضى غرائبه و لا تكشف الظلمات الا به; «نكات شگفت آور آن فانى نگردد و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد و هرگز تاريكيهاى جهل و نادانى جز به آن رفع نشود.»، حاكى از استمرار جاودانى محتويات قرآن است.» (10)

امام عليه السلام در يكى ديگر از سخنان حكيمانه خويش مى‏فرمايد: واعلموا انه ليس على احد بعد القرآن من فاقة ولا لاحد قبل القرآن من غنى (11) ; «آگاه باشيد! هيچ كس پس از داشتن قرآن، فقر و بيچارگى ندارد و هيچ كس پيش از آن، غنا و بى نيازى نخواهد داشت.»

بيان كوتاه اما پر معناى حضرت متضمن اين معناست كه اين نسخه الهى از چنان غناى فرهنگى برخوردار است كه پيروان خود را بى نياز از هرگونه مكتب و مسلكى مى‏كند; درحالى كه ديگر مكاتب فكرى و كتب بشرى قادر به پاسخگويى نيازهاى اخلاقى و معنوى بشر نيستند.

در وصف ديگرى از قرآن بصورتى شيوا و دلنشين مى‏فرمايد: «ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه و سراجا لا يخبو توقده و بحرا لا يدرك قعره و منهاجا لا يضل نهجه و شعاعا لا يظلم ضوؤه و فرقانا لا يخمد برهانه و تبيانا لا تهدم اركانه.» (12) سپس كتاب آسمانى يعنى قرآن را بر او نازل فرمود; نورى كه خاموشى ندارد، چراغى كه افروختگى آن زوال نپذيرد، دريايى كه اعماقش را درك نتوان كرد، راهى كه گمراهى در آن وجود ندارد، شعاعى كه روشنى آن تيرگى نگيرد، جداكننده حق از باطل كه درخشش دليلش به خاموشى نگرايد و بنيانى كه اركان آن منهدم نگردد.»

هدف حضرت از بيان اين عبارات آن است كه دوران حقايق و مفاهيم قرآن محدود و موقت نيست و آيات و دستوراتش پيوسته نوين و جاودانى اند، تا آنجا كه مفهوم آياتى كه درباره گروه معينى نازل شده، عموميت داشته همگان را در موارد مشابه و تا روز واپسين دربرمى‏گيرد. (13)

از امام صادق‏عليه السلام روايت‏شده كه فرمود: «اگر چنين بود كه آيه‏اى درباره قومى نازل مى‏گشت و با از بين رفتن آن قوم، آيه هم از بين مى‏رفت، از قرآن چيزى باقى نمى‏ماند ولكن قرآن تا زمانى كه آسمانها و زمين برپاست، اول تا آخر آن جريان و سريان دارد.» (14)

ارتباط قرآن و علوم مختلف

بنابر اصل جامعيت قرآن، برخى اين مجموعه عظيم الهى را حاوى كليه علوم و مسائل مورد نياز بشر پنداشته و در پى ايجاد رابطه مابين كليه علوم نوين با قرآن برآمده‏اند.

آيت الله معرفت اين پندار را افراطى مى‏داند و مى‏گويد: «اين ادعا كه هرآنچه بشر به آن رسيده يا مى‏رسد مانند دستاوردهاى علمى، فنى، فرهنگى و... از قرآن بوده، و يا ريشه قرآنى دارد، ادعايى گزاف و بى اساس است. مقصود از كمال و جامعيت قرآن، جامعيت در شؤون دينى، اعم از اصول و فروع آن است; يعنى آنچه در رابطه با اصول ، معارف و احكام و تشريعات، بطور كامل در دين مطرح گشته است; به عبارت ديگر هرآنچه كه در زمينه سلامت و سعادت معنوى، روحى و اخلاقى انسان است، در برنامه‏ها و اهداف قرآن قرار دارد، اما روشهاى اجرايى، ساختارى و اجتماعى براى پياده كردن اين برنامه‏ها به عهده انسانهاست.

بايستى به اين نكته توجه داشت كه دليل ادعاى قرآن كريم به كمال، در

«اليوم اكملت لكم دينكم‏»

و يا

«تبيانا لكل شى‏ء»

برعهده داشتن تشريع مطالب است; چنانچه از زاويه تكوين چنين مى‏گفت، بايد انتظار مى‏داشتيم كه هرآنچه بشر از علوم طبيعى، تجربى و... نياز دارد بطور كامل در قران آمده باشد و يا حداقل ريشه‏اش در قرآن باشد; ولى منظور قرآن از «بيان هرچيز» و «كامل بودن دين‏» آن است كه قرآن هرآنچه را در زمينه شريعت است،براى ما طرح‏و پايه‏ريزى‏كرده‏است. (15)

آيه

«و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» (16)

نيز كه برخى براى تاييد صحبت‏خود مبنى بر اينكه در قرآن همه علوم بشرى و طبيعى نهفته است، بدان تمسك جسته‏اند، زمانى مورد قبول است كه «كتاب مبين‏» را «قرآن‏» فرض كنيم، حال آنكه مفسران آن را «لوح محفوظ‏» تفسير كرده‏اند; يعنى هرآنچه در عالم وجود تحقق مى‏يابد، در آن لوح محفوظ ثبت مى‏گردد. طبق شواهد ارائه شده مفسران، منظور از «كتاب مبين‏» در آيه فوق «قرآن‏» نيست.

آية‏الله معرفت جايى ديگر در تاييد صحبت‏خود، دخالت قرآن در امور مربوط به علوم طبيعى را كه بشر خود بايستى بدان برسد، دور از شان قرآن كريم دانسته مى‏گويد: از طرفى شان قرآن و دين اقتضا نمى‏كند در امورى كه مربوط به يافته‏هاى خود بشر است، دخالت كندو حتى راهنمايى كردن او هم معنا ندارد; زيرا خداوند به انسان عقل و خرد ارزانى داشته و فرموده:«و علم ادم الاسماء كلها» (17) يعنى به انسان اسماء را آموخته است. منظور از اسماء حقايق اشياست; يعنى ما به انسان قدرت پى بردن به تمام حقايق هستى را داده‏ايم و براى آنكه جنبه جانشينى‏او در زمين به منصه ظهور برسد، بايد خود جوشيده و به فعليت‏برسد.

خداوند انسان را توانمند و خردورز و كاوشگر آفريده است. از طرف ديگر ميدان تاثير پذيرى را در طبيعت‏بازگذاشته است:

«و سخر لكم ما فى السموات و الارض‏»

همين كافى است كه بشر بتواند با تصرف در طبيعت‏به طرف سازندگى دنيوى حركت كند و لزومى ندارد كه خداوند فرمول شيمى يا مسائل رياضى را توضيح دهد. (18)

واضح است كه شارع در برخى موارد در مسائل غير شرعى نيز دستوراتى داده است، زيرا خدايى كه

«يعلم السر فى السموات و الارض‏» (19)

است، به هنگام بيان مطالبى از اسرار طبيعت‏به صورت اشاره و كنايه صحبت مى‏كند و اين تراوشاتى است كه به هنگام بيان مناسب شرعى عرضه مى‏شود. از ديدگاه ديگر، اين موضوع از تفضل خداى تعالى بر بشر خبر مى‏دهد. بطورى كه وظيفه خداى سبحان بيان اين امور نبوده است; بلكه از روى تفضل و لطف اشاراتى كرده است.

از اين رو، وظيفه شرع، دخالت در آنچه عقل بشر بدان مى‏رسد، نبوده است. البته در احكام تعبدى بشر كه شرع دستور عمل يا احتياط را داده، عقل بشر توان پى بردن به واقعيت آن عمل را نداشته است و چنانچه اين توان را مى‏يافت، قطعا آنچه را شرع دستور داده، پياده مى‏كرد. در نتيجه در اسلام احكامى وجود دارد كه صرفا جنبه تعبدى دارد و با پيشرفت علم، احكام آن قابل تغيير نيست.

دليل عقلى بر جامعيت قرآن كريم

آنچه گذشت دلايل نقلى متقنى بر جامعيت قرآن مجيد بود. در ميان بيانات گهربار حضرت على‏عليه السلام به دليل عقلى بر اين مطلب رهنمون مى‏شويم; امام عليه السلام در جايى مى‏فرمايد:

«و اكمل به دينه و قبض نبيه صلى الله عليه وآله و قد فرغ الى الخلق من احكام الهدى به فعظموا منه سبحانه ما عظم من نفسه فانه لم يخف عنكم شيئا من دينه و لم يترك شيئا رضيه او كرهه الا و جعل له علما باديا و آية محكمة تزجر عنه او تدعو اليه فرضاه فيما بقى واحد و سخطه فيما بقى واحد (20)

پيامبرش را هنگامى از اين جهان برد كه از رساندن احكام و هدايت قرآن به خلق فراغت‏يافته بود; پس خداوند را آنگونه بزرگ بداريد و تعظيم كنيد كه خود بيان كرده است; زيرا حكمى از دين خود را بر شما پنهان نگذاشت و هيچ مطلبى را كه مورد رضايت و خشنوديش باشد وانگذاشت، جز اينكه نشانى آشكار و آيه‏اى محكم كه از آن جلوگيرى يا به سوى آن دعوت كند، برايش قرار داد. پس رضايت و خشم و قانون او در گذشته و حال و آينده درباره همه يكسان است.»

مسلما وقتى پيامبرى براى هدايت‏بشر فرستاده مى‏شود و خاتم پيامبران معرفى مى‏گردد، كتاب آسمانى او نيز كه معجزه ابدى هم نام گرفته، بايد تامين كننده اين هدف باشد، و الا هدف الهى مهمل جلوه مى‏كند; بنابراين لازم است پيامبر تا به انجام رساندن اين هدف در ميان امت‏باشد تا تمامى احكام دين خدا كه متضمن تكامل و تعالى و هدايت انسان است، به مردم عرضه گردد.

از طرف ديگر، بايستى اين احكام چنان واضح و روشن باشند كه دقيقا مبين اوامر و نواهى الهى كه سعادت بشر در گرو آن است ، باشند.

همچنين، از نظر عقلى، جامعيت قرآن اقتضا مى‏كند كه دستورات آن متغير نبوده دستخوش تحولات زمان قرار نگيرد. سخن آخر امام عليه السلام دقيقا گوياى همين مطلب است: «احكام الهى تا قيامت تغيير نمى‏پذيرد، بلكه حكم هر مساله مطابق ست‏با آنچه در عهد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در قرآن و سنت‏بيان شده است.» (21)

حجيت قرآن كريم در نهج البلاغه و نظريه اهل حديث

حجيت قرآن كريم از جمله مسائلى است كه مورد اختلاف بسيارى از علما و انديشمندان فرقه‏هاى اسلامى و غير اسلامى بوده است. منظور از حجيت قرآن كريم آن است كه اين كتاب آسمانى از هرجهت‏براى همگان قابل درك و فهم است و در مقام استنباط و استناد مى‏توان بدان تكيه كرد و آن را مورد عمل و دليل و مبنا قرار داد.

آيت‏الله خويى درباره حجيت ظواهر قرآن كريم كه برخى از علماى حديث (22) بر آن اشكال وارد كرده‏اند، مى‏نويسد:«ظواهر قرآن، حجيت و مدركيت دارد و ما مى‏توانيم در موارد مختلف به معناى ظاهرى آن تكيه كرده، آن را مستقلا مورد عمل قرار دهيم و در گفتار و نظريات و استدلالهاى خويش به آن تمسك جوييم; زيرا ظواهر قرآن براى عموم مردم، حجت و مدرك است.» (23) وى سپس پنج دليل را براى اثبات اين موضوع مطرح مى‏كند.

بدين ترتيب قرآن كريم از همه جهات براى بشر حجت است و دليل محكمى براى او در پيشگاه حق تعالى است.

اين مطلب در نهج‏البلاغه بوضوح ديده مى‏شود. حضرت در خطبه 182 مى‏فرمايد: فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ عليه ميثاقهم و آرتهن عليه انفسهم اتم نوره و اكمل به دينه; «قرآن امر كننده و نهى كننده است و - برحسب ظاهر خاموش است ولى - در واقع - گويا و حجت و برهان خدا بر بندگان است كه از ايشان بر آن پيمان گرفت و آنها را در گرو آن قرار داد. نور آن را تمام گردانيد و دين خود را به سبب آن كامل كرد.

در اين قسمت، توجه به جند نكته ضرورى است:

اول: حضرت، قرآن را به عنوان حجت‏خدا بر خلق معرفى مى‏كند. بديهى است، از آنجا كه قرآن كريم معجزه اصلى است و شامل كليه دستورات سعادت بخش براى بشر است، از جانب خداوند منان حجت‏بر تمام انسانهاست. (24) از اين رو اگر پيروان اين كتاب آسمانى بدان عمل كنند، در آخرت نيز دليلى بر اعمال خويش در پيشگاه حق تعالى خواهند داشت.

دوم: خداوند از بندگان خود بر فراگرفتن و عمل به قرآن كريم پيمان گرفت. ابن ابى الحديد در اين باره مى‏نويسد: «از آنجا كه خداوند سبحان در عقول مكلفان، ادله توحيد، عدل و از جمله مسائل نبوت را قرار داد و نبوت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله را عقلا اثبات كرد، به مانند گيرنده ميثاق از مكلفان است‏به تصديق دعوتش و قبول قرآنى كه نازل گشت، بدين صورت، نفوس آنها را مرهون بر وفا قرار داد كه در اين حال، آنكه مخالفت كند به خود زيان رسانده و تا ابد هلاك شده است.» (25)

برخى ديگر از شارحان نهج البلاغه در ذيل اين عبارت گفته‏اند كه خدا به واسطه نبى اكرم‏عليه السلام از بندگانش پيمان گرفت كه به قرآن عمل كنند.» (26)

همچنين احتمال دارد مراد از آن، قضيه ذريه قبل از خلقت آدم‏عليه السلام باشد كه در اخبار هم آمده است. (27)

تفسير اين عبارت، به هر صورتى كه باشد، مبين اين مطلب است كه نفوس بندگان با خداوند در پذيرش قرآن - بعنوان كتابى الهى براى هدايت و سعادت بشرى پيمان بسته‏اند; به طورى كه حضرت دقيقا بيان مى‏دارد كه خداوند نفوس و ارواح عباد را مرهون وفا به اين امر قرار داد.

زمانى نفوس، مرهون رعايت‏حق تعالى و اطاعت از او و دستوراتش - كه همگى در كتاب آمده - مى‏شوند كه اين كتاب از حجيت لازم برخوردار باشد.

سوم: اين كتاب را كامل كننده دين مبين اسلام معرفى كرد. اين گفته حضرت دقيقا گوياى اين است كه:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (28) ; امروز دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمت را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است، برايتان برگزيدم.» اين مطلب نشان از آن دارد كه قرآن مجيد زيربناى دين جاودانى اسلام است; پس لازم است از جامعيت، جاودانگى و حجيت‏برخوردار باشد.

امام على‏عليه السلام در جايى ديگر فرموده است: «انا حجيج المارقين و خصيم الناكثين المرتابين و على كتاب الله تعرض الامثال (29) ; من با خارج شوندگان از دين احتجاج و با شك كنندگان در دين دشمنى مى‏كنم; كارهاى مشتبه به حق، به قرآن عرضه مى‏گردد.»

اين عبارت تفسيرهاى مختلفى دارد; علامه مجلسى مى‏گويد: «احتمال دارد مراد از امثال، حجتها يا احاديث‏باشد; يعنى آنچه در مخاصمه با مارقان و مرتابان بدانها احتجاج مى‏شود، بايد به كتاب خدا عرضه گردد تا صحت و فساد آن روشن شود و يا آنچه درباره عثمان به من استناد مى‏دهند، بايد بر كتاب خدا عرضه گردد.» (30)

ابن ابى الحديد و خويى مراد حضرت از اين سخن را همان گفته خداوند مى‏دانند كه فرمود:«هذان خصمان اختصموا فى ربهم... (31) ; اين دو گروه(مؤمن و كافر) كه در دين خدا با هم به جدل برخاستند، مخالف و دشمن يكديگرند.» (32)

در شان نزول اين آيه روايتى است از امام حسين‏عليه السلام كه نضربن مالك آن را نقل كرده است. نضر مى‏گويد: «به امام‏عليه السلام گفتم: يا ابا عبدالله از قول خداوند در آيه «هذان خصمان اختصموا فى ربهم‏» به من خبر ده! پس فرمود: ما و بنى اميه درباره خداى تعالى به خصم برخاستيم. ما گفتيم صدق الله و آنها كذب گفتند; پس ما روز قيامت دو خصم هستيم.» (33)

رواياتى شبيه به همين مضامين كه دو خصم ذكر شده را امام على‏عليه السلام و طرف مقابل را دشمنان وى معرفى كرده: در اخبار و روايات بسيار وارد شده است كه در اينجا مجال ذكر آن نيست.

درست است كه طبق روايات رسيده، خصومت‏بين محمد و آل محمدعليهم السلام و دشمنان آنها بايد بركتاب خدا عرضه گردد تا حق و ناحق از هم تمييز داده شود، اما همين مى‏رساند كتابى كه قابليت عرضه شبهات را داشته و ميزان و مقياس قرار مى‏گيرد، (34) بايستى كتابى منزه از هر عيب، نقص و تحريف بوده و بتواند مرجع و حجت و مبنا باشد.

امام عليه السلام در يكى از بيانات نورانى خويش صريحا به همين مطلب اشاره كرده، مى‏فرمايد:

«و كفى بالكتاب حجيجا و حصيما» (35)

قرآن براى بازخواست و داورى كفايت مى‏كند.

بدين ترتيب، قرآن برهان قاطع و حجتى محكم است‏براى كسى كه به آن احتجاج و با آن مخاصمه كند. و همين حجيت‏سبب مى‏گردد كه اين مجموعه وحى الهى به عنوان ماخذ اصلى قوانين اسلام تلقى گردد و اصل و ريشه همه فروع قرار گيرد.

مى‏توان بوضوح دريافت كه ديدگاه امام على‏عليه السلام پيرامون جامعيت قرآن مجيد در راستاى همان نگاه قرآن است كه فرموده:

«اليوم اكملت لكم دينكم ... و رضيت لكم الاسلام دينا»

و در جايى ديگر فرمود:

«فيه تبيان لكل شى‏ء»

و نيز فرمود:

«و من يتبع غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الآخرة من الخاسرين‏»

روشن است‏با توجه به ديدگاههاى همه جانبه حضرت در اين زمينه، به كليه نظرات افراطى كه وجود همه علوم بشرى را در قرآن مى‏دانند و يا نظرات تفريطى كه به حجيت ظواهر قرآن بدون تمسك به روايات ترديد وارد مى‏كنند، خط بطلان مى‏كشد و از اين ميان معناى صحيح آيات قرآن نيز روشنتر رخ مى‏نماياند.


پى‏نوشت‏ها:

1) نهج‏البلاغه، خطبه 18
2) انعام، 38
3) نحل، 89
4) نساء، 82
5) حشر، 7
6) مجمع البيان، طبرسى، ج 4، ص 372
7) الميزان، علامه طباطبايى، ج 7، ص 83
8) همان منبع، ج 5، ص 21
9) انيق‏» به معناى «حسن معجب‏» مى‏باشد، يعنى از نظر انواع بيان داراى زيبايى شگفت آورى است. بنگريد به: نهج البلاغه امام على بن ابى‏طالب(ع)، تصحيح صبحى صالح، ج‏2، فهرس الالفاظ الغريبة.
10) ترجمه و تفسير نهج‏البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 4، ص 266-269
11) خطبه 175
12) خطبه 189
13) بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، سيد ابوالقاسم خويى، ج 1، ص 41-42
14) التفسير، عياشى، ج 1، ص 10
15) جامعيت قرآن كريم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى، محمد هادى معرفت، نامه مفيد (فصلنامه دارالعلم لمفيد)، ش 6، سال دوم، ص‏5; گفت و گوبا استاد معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، ش 11-12، ص 210-212
16) انعام، 59
17) بقره، 31
18) جامعيت قرآن كريم، همانجا
19) فرقان، 66
20) خطبه 182
21) ترجمه و شرح نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 595
22) علماى حديث چنين عقيده دارند كه ظواهر قرآن حجيت ندارد; يعنى نمى‏توان از ظاهر آيات بدون تمسك به روايات رسيده از معصومان(ع) به مفهوم و معناى آن رسيد; لذا هرگونه تفسيرى بدون نقل و تمسك به روايات ممنوع شمرده مى‏شود. بنگريد به: الحدائق الناضرة فى احكام العترة‏الطاهرة، يوسف بحرانى، ج 1، ص 26-35
23) بيان در علوم و مسائل كلى قرآن، ص 413
24) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 10، ص‏116
25) همان منبع، ص 117
26) فى ظلال نهج البلاغه، محمد جواد مغنيه، ج‏3، ص 41
27) شرح نهج البلاغه، ص 117
28) مائده، 3
29) خطبه 74
30) المتقطف من بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسى، ج 1، ص 207
31) حج، 19
32) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 171; منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ميرزا حبيب لله هاشمى خويى، ج 5، ص 228
33) تفسير نورالثقلين، حويزى، ج 3، ص 476
34) برخى شارحان مراد حضرت در خطبه 75 را ميزان و مقياس قرار گرفتن قرآن كريم دانسته‏اند. بنگريد به: فى ضلال نهج البلاغه، ج 1، ص 385
35) خطبه، 82
منابع :
- قرآن مجيد: ترجمه الهى قمشه‏اى
- بيان در علوم و مسائل كلى قرآن: سيد ابوالقاسم خويى، ترجمه محمد صادق نجفى و هاشم زاده هريسى، خوى، دانشگاه آزاد اسلامى، 1375 ش، چاپ پنجم، ج 2
- ترجمه و تفسير نهج البلاغه: محمد تقى جعفرى، نشر فرهنگ اسلامى، 1358، چاپ اول
- ترجمه و شرح نهج البلاغه: علينقى فيض الاسلام ، تهران
- التفسير: ابوالنضر محمدبن مسعودبن عياش سلمى سمرقندى عياشى، تصحيح و تحقيق و تعليق هاشم رسولى محلاتى، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية، ج 2
- تفسير نورالثقلين: على بن جمعة عروسى حويزى، تصحيح و تعليق هاشم رسولى محلاتى، قم، مطبعة الحكمة، ج 5
- جامعيت قرآن كريم نسبت‏به علوم و معارف الهى و بشرى: محمد هادى معرفت، فصلنامه دارالعلم المفيد، شماره 6، 1375، سال دوم
- شرح نهج البلاغه: ابن ابى الحديد(متوفى 656ه) تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية، قم، مؤسسه مطبوعاتى - اسماعيليان، ج 2
- فى ظلال نهج البلاغه: محمد جواد مغنيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1972م، چاپ اول، ج 4
- گفتگو با استاد معرفت: محمد هادى معرفت، مجله پژوهشهاى قرآنى، شماره 11-12، 1376
- مباحث فى علوم القرآن: صبحى صالح، بيروت، دارالعلم للملايين، 1990 م، الطبعة السابعة عشر
- مجمع البيان لعلوم القرآن: ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (متوفى 548 ه.)، تهران، رابطة الثقافة‏و العلاقات الاسلامية مديرية الترجمة و النشر، 1417 ه. ق.، ج 10
- المقتطف من بحارالانوار: محمدباقر مجلسى، استخراج و تنظيم على انصاريان، تصحيح مرتضى حاجعلى فرد، وزارت الثقافة و الارشاد الاسلامى، 1408 ه. ق. ج 3
- منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه: ميرزا حبيب الله هاشمى خوئى، تصحيح ابراهيم ميانجى، تهران، بنياد فرهنگى امام المهدى(عج)، چاپ چهارم، ج 21
- الميزان فى تفسير القرآن: محمد حسين طباطبايى، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1417ه.ق، الطبعة الاولى، ج 20
 


نداي صادق -ش 19

صفحه قبل فهرست صفحه بعد