تفسير وحى در الهيات مسيحى
آية الله جعفر سبحانى
1. مصاديق چهارگانهى وحى در دايرة المعارف بريتانيكا.
2. تفسير پديدار شناسانهى وحى و تبيين عناصر پنجگانهى
آن.
3. كاربردهاى وحى در كتاب مقدس.
4. وحى تاريخى ناقص و كامل، كمال آن در فرجام تاريخ است
(انتقال انسان به جهان ديگر) .
5. وحى زبانى و غير زبانى، و مقصود از دومى حلول ويا تجلى
خدا در مسيح، در اين صورت او وحى مجسم است.
6. تحليلى از مسيح: وحى مجسم.
7. كتاب مقدس وحى مجسم را رد كرده، او را فقط پيامبرى بيش
نمىداند.
مصاديق چهارگانهى وحى
در دايرة المعارف «بريتانيكا» براى وحى، مصاديق زير ذكر
شده است:
1. تجلى اراده و تدبير الهى در عقل انسان و ضمير و وجدان
او. (1)
2. ظهور قدرت و حكمت الهى در طبيعت. (2)
3. حقيقتى كه از جانب خداوند و از طريق كلام مكتوب و پيام
خاص الهى به «قديسين» رسيده است، آنهايى كه با روح القدس
هم سخن شدهاند. اين صريحترين نوع وحى است. (3)
يادآور مىشويم: دو معنى نخست را «وحى تكوينى» ، و معنى
سوم را «وحى تشريعى» مىنامند. و قرآن كريم در دو مورد
نخست لفظ «وحى» را به كار مىبرد.چنانكه در پاورقى به آن
اشاره شد، و معنى سوم، معنى معروف وحى نبوتى است كه نياز
به ذكر نمونه ندارد.
4. وحى، حالتى است كه انسان تحت تاثير مستقيم خدا قرار
گيرد و وحى به اين معنى به طريق يا كانال جريان كلام و
شيتخداوند مىگردد، تفسير شده است. (4) و در
حقيقت وحى در اين مورد مساوى با اشراق و الهام است و
داستان مادر موسى «و اوحينا الى ام موسى...» (قصص/7) مصداق
روشن اين قسم است.
تفسير پديدار شناسانهى وحى
پديدار شناسان دينى براى وحى، ابعاد و نشانههاى
پنجگانهاى بيان كردهاند.
1. مبدا و سرچشمهى وحى: امرى فوق طبيعى يا اسرار آميز
است، خدا، نياكان، قدرت (مانا) و نيرو.
2. وسيله و ابزار وحى: علايم مقدس در طبيعت (همچون
ستارگان، حيوانات، مكانها يا زمان مقدس) رؤياها، بصيرتها،
جذبه و وجدها و سرانجام كلمات يا كتاب مقدس.
3. هدف وحى: ياد دادن ، كمك كردن، تنبيه كردن، حضور،
فعاليت، ماموريت دينى.
4. مخاطبان يا دريافت كنندگان: جادوگر و ساحر، حكيم، كاهن
و كشيش فداكار، پيامبران.
5. نتيجه يا اثر دريافت وحى: اعتقاد راسخ، تبليغ الهى،
عبادت. (5)
كاربردهاى وحى در كتاب مقدس
در قاموس كتاب مقدس نوشتهى «مستر هاكس» امريكايى با تتبع
در كتاب مقدس موارد زير براى وحى ذكر شده است:
الف: نبوت مخصوص شهرى يا مملكتى يا قومى: سفر اعداد24: 2،
كتاب دوم سموئيل 23: 1 و 15: 1.
ب: رئيس يعنى آيتى براى قومى: سفر خروج 12: 10.
ج: وحى الهام: سفر خروج: 13: 6، كتاب ملاكى1: 1، رساله
روميان11: 4.
وحى به اين معنا حلول روح اقدس الهى در مصنفين مىباشد، و
بر اين اساس است كه گفته مىشود تمام كتب از الهام خداست،
رساله دوم تيموتادس 3/16.
اقسام وحى الهام
1. القا و افادهى مطالبى از حقايق روحانى و حوادث آينده.
2. ارشاد آنان براى تاليف حوادث معروف يا حقايق مقرر تا
آنها را بدون خطا ذكر نمايند. (6)
وحى تاريخى، ناقص و كامل
در كتاب معجم اللاهوت الكتابى زير عنوان وحى Revelation
وحى تاريخى را مبناى دينى كه كتاب مقدس ترسيم مىكند
دانسته و آن را وجه امتياز آن، از اديانى از قبيل دين
«بودا» كه هيچ گونه ارتباطى با وحى ندارند به شمار آورده
است، پس وحى بدان صورت كه در كتاب مقدس آمده، يك حقيقت
تاريخى است.
وحى كه مبدا آن عهد عتيق بود در عهدجديد به كمال مىنشيند
و متمركز در مسيح است كه خود صاحب و موضوع اصلى وحى است، و
داراى سه مرحله متمايز است:
1. وحى به دستخود مسيح اتمام مىيابد و او به رسولان
مىسپارد.
2. وحى از طريق رسولان و شاگردان مسيح و نيز از طريق كليسا
و با ارشاد و رهنمود روح القدس به مردم مىرسد.
3. عصر كمال نهايى وحى كه ايمان مردم به نقطه شهود مستقيم
سر الهى مىرسد. وحى كه مسيح آورد و نيز آنچه كه از طريق
رسولان وكليسا به ما رسيده، هنوز ناقص است، زيرا حقايق
الهى زير پرده علامتها و نشانهها محجوب است و آن علايم
تنها خبر از وحى كاملى دادهاند كه در فرجام تاريخ رخ
خواهد داد. و در آن هنگام پسر انسان با عزت، ظاهر خواهد
شد، و مردم از اين عالم به عالم ديگرى منتقل مىشوند.
(7)
ديدگاه زبانى و غير زبانى در باره وحى
انديشه مسيحى شامل دو برداشت كاملا متفاوت در باب ماهيت
وحى است:
الف. ديدگاهى كه در دوره قرون وسطيغايب بوده است و امروزه
صورتهاى سنتىتر را كه مذهب كاتوليك رومى نماينده آن است،
مىتوان تلقى زبانى از وحى ناميد; بر اساس اين نظر، وحى
مجموعهاى از حقايق است كه در احكام يا قضايا بيان گرديده
است، و حقايق اصيل و معتبر الهى را به بشر انتقال مىدهد.
به گفتهى دايرة المعارف كاتوليك، وحى را مىتوان به عنوان
«انتقال برخى حقايق از جانب خداوند به موجودات عاقل از
طريق وسايطى كه وراى جريان معمول طبيعت است» تعريف نمود»
. (8)
ب. ديدگاه متفاوتى از وحى كه در مقابل ديدگاه پيشين
مىتوان آن را ديدگاه «غير زبانى» ناميد (يا اگر بخواهيم
مىتوان اصطلاح «ديدگاه تاريخ نجات بخش» را به كار برد) و
در مسيحيت پروتستانت طى قرن حاضر بهطور گسترده رواج يافته
است. اين ديدگاه مدعى است كه در انديشه مصلحان دينى قرن
شانزدهم (لوتر وكالون و اقران آنان) وحتى جلوتر از آن در
عهد جديد و كليساى نخستين ريشه دارد.
بر طبق ديدگاه غير زبانى، مضمون وحى مجموعهاى از حقايق در
باره خداوند نيست، بلكه خداوند از راه تاثير گذاشتن در
تاريخ به قلمرو تجربه بشر وارد مىگردد.اين تلقى غير زبانى
از وحى با تاكيد دوباره در دوره جديد بر خصوصيتشخصىوار
خداوند و اين انديشه كه ارتباط شخصى وار الهى بشرى شامل
چيزى بيشتر از ابلاغ و پذيرش حقايق كلامى است، مناسبت
دارد. (9) اين ديدگاه مورد قبول كارل بارت
(1886 - 1968) متكلم پروتستان سوئيسى نيز بود. وى بر آن
بود كه وحى اصلى، شخص مسيح است، كلمة الله در هيات انسانى،
و كتاب مقدس يك مكتوب بشرى است كه شهادت بر اين واقعه
وحيانى مىدهد، فعل خداوند در وجود مسيح و از طريق اوست،
نه در املاى يك كتاب معصوم. (10)
وحى غير لفظى و درونى
در ديدگاه وحى غير لفظى به تفسير پيشين خصوصيت تاريخى بودن
وحى حفظ شده بود، و تنها به جاى اين كه لفظى باشد، جنبه
عينى و فعلى يافته بود، يعنى وجود مسيح كه محل حلول يا
تجلى خداوند بود، خود وحى مجسم به شمار مىرفت، و كتاب
مقدس چيزى جز روايتبشرى از حلول خداوند در مسيح و آثار
عينى آن نيست. ولى در اين جا ديدگاه ديگرى است كه علاوه بر
اينكه بر ويژگى غير لفظى بودن وحى تكيه مىكند، تاريخى
بودن آن را نيز غير مهم مىشمارد و بر درونى بودن آن به
عنوان حضور خداوند در ضمير مؤمنان تاكيد مىورزد. شلاير
ماخر (1768 - 1834) كه وى را مؤسس الهيات اعتدالى
مىشمارند از طرفداران اين نظريه است. به اعتقاد وى،
ديانت، موضوع تجربه زنده است، نه عقايد رسمى مرده، و قابل
تحويل بر حكمت عملى يا حكمت نظرى نيست، به تعبير او عنصر
مشترك اديان، «احساس وابستگى مطلق» است، احساس تباهى در
برابر نامتناهى.
از نظر وى، ارزش كتاب مقدس فقط در اين است كه سابقه احوال
و تجارب دينى اسرائيل و مسيح و سرگذشت مؤمنان صدر اول را
باز مىگويد، در روش كلامى او، وحى واقعى تاريخى، جاى كمى
داشت. (11)
آلبرشت ريچل (1822 - 1889) متكلم پروتستانى آلمانى نيز
همانند «شلاير ماخر» ، در جست وجوى مبناى قلبى و تجربى
يانتبود، و اين در درجه اول آن را به اراده اخلاقى انسان
تعبير مىكرد و نسبت مىداد. وى بر آن بود كه تجربه اصلى
مسيحى دگرگون شدن حيات و سلوك معنوى و تخلق به اخلاق و
شخصيت مسيح است، و به همين جهتبه تحقيقات تاريخى مربوط به
زندگانى مسيح علاقه داشت، ولى در آثارش تصريح شده است كه
ديانت قلبى، فراتر از شناخت گذشته است. (12)
تحليلى از «مسيح وحى مجسم»
خواننده ، توجه دارد كه چگونه پديدهى وحى در آيين مسيحيت،
به شكلهاى گوناگون و تفسيرهاى مختلف، توجيه مىشود و اين
رابطهى مرموز و الهام بخش ميان انسان وخدا كه پيامبران
الهى، حقيقت و مشروعيتخود را، از آن يافتهاند چگونه در
متون دين مسيحى و دايرة المعارفهاى بشرى، تفسير مىشود.
اين پديده، در نخستين روزهاى رسالت پيامبران، گاهى به
بخشهاى بسيارى نازله آن تفسير گرديده كه حتى الهام كاهنان
وپيشگويى غيب گويان و فالگيران، وحى تلقى شده و زمانى وحى
در آن اوج الهامى به عنوان، روشنى بخش تجربه دينى و يا
منبع و سرچشمه قوانين و تشريع الهى، تفسير مىگردد.
اما از طرف ديگر آيين مسيحيت و پيچيدگيهاى عقايد، و سر
مگوى «تثليث» در آن، دانشمندان معاصر و بعد از رنسانس
اروپا را (آنهايى كه به نوعى به دين و وحى، اعتقاد دارند)
به آن واداشته است كه اين پديده را، گاهى روانى، و زمانى
به نحو «حلول» كه عبارت ديگر تجربه دينى است و صريحتر
«وحى مجسم» عيسى مسيح تفسير نمايند. از اين جهت ضرورت
دارد كه اين پديده را از متون معتبر مسيحى (كتابهاى مقدس)
كه محكمترين سند داورى در باره عقيدهى مسيحيت است،
پىگيرى نماييم، و چگونگى و تطور اين پديده را در آن، رد
يابى كنيم. تا روشن شود اين نوع تفسيرهاى متنوع كه
زاييدهى تخيل است هيچ ارتباطى به وحى دركتاب مقدس و آيين
مسيح ندارد و اين نوع تفسيرها را نبايد به آيين مسيح نسبت
داد.
جايگاه عيسى در عقيده مسيحيان
رهيابى و فهم وحى مسيحى، لازم دارد كه محقق، در راه تحقيق
حقيقت وحى در آيين مسيحيتبه شناخت و طرز اعتقاد مسيحيان
درباره عيسى مسيح، اطلاع كافى داشته باشد. جايگاه مسيح در
نظام هستى و رسالت او روشن شود. زيرا شخص مسيح (در نظر
مسيحيان نه انجيل)، روشنترين ظهور «الوهيت» و «كلمة
الله» است. دين خداست كه فرود آمده و در پيكر عيسى متحد
شده است.و يا مسيح همان وحى مجسم مىباشد كه ذات الوهيت در
پيكر او تبلور يافته است . آيا به راستى اين عقيده، در
دوران مسيحيت نخستين، نيز چنين بود و يا اينكه بعدها در
تاريخ آن آيين، چنين اعتقادى به ظهور رسيده يا پديد آمده
است؟ !
لذا جا دارد كه عقيده مسيح را در تاريخ قوم اسرائيل كه
جايگاه اوليه عيسى مسيح است، رديابى كرده و ظهور چنين
اعتقاد (حلول) را در آيين عيسوى پىگيرى نماييم.
عقيده به پيامبرى و انسان بودن عيسى
بدون شك عيسى مسيح، خود را در نخستين روزهاى قيام خود،
انسان و بنده و فرستادهى خدا مىدانست و يقين داشت كه
خداوند او را به پيامبرى برانگيخته و مانند ديگر پيامبران
بنى اسرائيل: موسى، اشعياء، عاسوى، براى راهنمايى و ارشاد
مردم آمده است. (13)
عيسى مسيح، شريعت موسى و يهود را قبول داشته و خود را
«كامل كننده» ى آن معرفى مىكرد.
در عهد جديد، انجيل «متى» و «لوقا» ، چنين مىگويد:
«گمان مبريد كه آمدهام تا تورات يا صحف انبياء را باطل
سازم. نيامدهام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم. زيرا هر
آينه به شما مىگويم تا آسمان و زمين زايل نشود، همزه يا
نقطهاى از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود.پس
هر كه يكى از اين احكام، كوچكترين را بشكند و به مردم چنين
تعليم دهد، در ملكوت آسمانى، كمترين شمرده شود، اما هر كه
به عمل آورد و تعليم نمايد، او در ملكوت آسمان بزرگ خواهد
شد». (14)
چنانچه ملاحظه مىشود عيسى مسيح با صراحت تمام به انسان
بودن و پيامبر بودن خود اعتراف دارد و بيان مىكند كه او
تكميل كنندهى شريعت موسى مىباشد.
در مطاوى عهد جديد، بارها مىخوانيم كه عيسى خود را بنده و
فرستادهى خدا مىداند و از ديگران هم مىخواهد كه خداى
يگانه را بپرستند.
«اى اسرائيل! بشنو، خداوندى كه خداى ماستيك خداوند است»
: مرقس 12: 29.
«شما سامريان، آنچه را نمىشناسيد، مىپرستيد اما ما آنچه
را كه مىشناسيم، عبادت مىكنيم» يوحنا: 3: 13.
«خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، خداى اجداد ما، بنده خود
عيسى را به جلال رسانيده است» اعمال رسولان: 263.
شواهد گويا بر انسان بودن مسيح
مطالعهى اناجيل و عهد جديد، به روشنى مدلل مىدارد كه
عيسى مسيح، خود را بنده خدا و پيامبر مىدانسته است اين
حقيقت در مطاوى آيات زياد عهد جديد، به وفور به چشم
مىخورد. اينك شواهد:
1. در انجيل متى، جريان تلاش ابليس را در فريب او با اين
واكنش نقل مىكند كه فرمود:
«دور شو اى شيطان، كتاب مقدس مىفرمايد: بايد خداوند خود
را بپرستى و فقط او را خدمت نمايى» . متى: 11104.
2. يهوديان مسيحى شده نخستين: عيسى يك پيامبر يهودى است
آنها، لقب پيامبران بنى اسرائيل ربى و استاد به او
مىدادند و او را پسر انسان مىخواندند.
«گفتند اين است عيسى نبى از ناصره جليل» متى: 21: 12.
3. حتى در انجيل يوحنا، جريان ملاقات زن سامرى را با عيسى
چنين نقل مىكند. به عيسى گفت: «اى آقا مىبينم تو نبى
هستى» يوحنا: 14: 19.
4. يهوديان مسيحى شده رابطه استاد و شاگردى ميان خود و او
مىدانستند.
«يكى از روحانيان بزرگ سامريان به عيسى گفت: اى استاد، ما
روحانيان اين شهر مىدانيم كه شما از طرف خدا براى هدايت
ما آمدهايد» يوحنا: 3: 21.
5. در آغاز رسالت مسيح، تمام حواريون و شاگردان او، مسيح
را به عنوان يكى از انبياى يهود مىشناختند، يوحنا: 5: 36
اعمال رسولان: 17: 9.
مسيح در نخستين دوره از رسالتخود اناجيل موجود و عهد جديد
براى زندگانى حضرت عيسى مسيح، ادوار چندى را ترسيم
مىكنند:
1. دوره تولد مسيح; 2. دوران كودكى; 3. دوران رسالت و
موعظههاى او; 4. دوره مبارزه با امپراطورى روم; 5. جاسوسى
شاگردان و گرفتارى او; 6. بالاى دار رفتن; 7. سرانجام دفن
و رستاخيز مسيح.
طبق شواهد اناجيل، عيسى مسيح در دوره رسالتخود در ميان
حواريون و در سرزمين ماوراى اردن و هنگامى كه براى
راهنمايى «گوسفندان» به شهرهاى قيصريه، جليله و ديگر
شهرهاى فلسطين مىرود، تنها يك پيامبر بوده است. حتى
اعتقاد حواريون و شاگردان او در اين دوره، اين بوده است كه
جانشين يحيى تعميد دهنده و ناجى بنى اسرائيل است.
سخنان «پطرس» كلمنت اسكندرانى، اين ادعا را ثابت مىكند.
(15)
حتى در اولين كليساى اورشليمى، تمام آداب و رسوم
شريعتيهود به طور كامل رعايت مىشد. (16)
تنها چيزى منشا امتياز نودينان از يهوديان سنتى به حساب
مىآيد، عقيده به عيسى پيامبر به عنوان همان پيامبر موعود
از نسل داوود است كه در كتابهاى انبياى بنى اسرائيل بشارت
داده شده است. براى آنان مسيح موجود الهى نبوده است، بلكه
پيغمبر پيش گويى شدهى انبياى سلف مىباشد. در اين جامعه
يهودى مسيحى شده اسرائيلى، (پيش از تحرير اناجيل جديد)
توحيد به عنوان يك اصل مسلم دينى به شمار مىرود، اساسا
چنين چيزى مطرح نيست كه خداوند پسرى دارد كه هم ذات اوست.
ظاهرا پطرس و يعقوب طرفدار چنين عقيدهاى هستند كه بعدها
مورد مخالفت پولس و يوحنا قرار مىگيرند. (17)
مردم زمان او، او را پيامبرى مىدانند كه مؤيد با معجزات و
كرامات مىباشد و آنها با شگفتى ، ناتوان از تحليل هستند.
دعوت مسيح در قيصريه
«و عيسى با شاگردان خود به روستاهاى قيصريه فيلپس رفتند و
در راه از شاگردانش پرسيد و گفت: مردم مرا چه كسى
مىدانند؟ ايشان جواب دادند كه : يحيى تعميد دهنده و بعضى
گويند: تو الياس هستى و بعضى گويند: يكى از انبياء هستى.
او از ايشان پرسيد: شما مرا كه مىشناسيد؟ پطرس در جواب او
گفت: تو مسيح هستى. پس به آنان دستور داد كه درباره او به
هيچ كس چيزى نگويند». (18)
«به شهر خود «ناصره» برگشت و به تعليم دادن در
عبادتگاههاى آنها شروع كرد. مردم از اين همه حكمت و
معجزهاى كه از او مىديدند در حيرت افتادند و گفتند: چطور
ممكن است چنين چيزى بشود. او پسر يك نجار است ومادرش مريم
را مىشناسيم. برادرهايش هم كه يعقوب و يوسف و شمعون و
يهودا هستند. تمام خواهرهايش هم كه همين جا زندگى مىكنند،
پس اين چيزها را از كجا ياد گرفته؟ به اين ترتيب به
حرفهايش اعتنايى نكردند. آن وقت عيسى گفت: يك پيغمبر همه
جا مورد احترام مردم است، جز در وطن خود و بين مردم خويش،
پس عيسى به علتبى ايمانى آنها معجزات زيادى در آنجا
نكرد». (19)
«عيسى پرسيد: راجع به چه موضوعى اين قدر سخت مشغول گفتگو
هستيد؟ چرا اين قدر ناراحتيد؟ يك لحظه ايستادند و به هم
نگاه كردند. عيسى پرسيد چه وقايعى؟ گفتند آنچه براى عيساى
ناصرى اتفاق افتاد، او يك پيامبر و استاد توانايى بود.
معجزههاى باور نكردنى انجام مىداد و مورد توجه خدا و
انسان بود. ولى كاهنان اعظم و...». (20)
او تنها يك پيامبر است
بنابه نوشتههاى اناجيل و فرمودههاى عيسى مسيح در عهد
جديد، او جز يك پيامبر نبود و همانند ديگر انبياى اولو
العزم رسالت راهنمايى و ارشاد و پيام رسانى خداوند متعال
را انجام مىداد و هرگز ادعايى همچون فرزند خدا و متحد ذات
حق نبوده است.
«پس عيسى به ايشان فرمود: آنچه به شما مىگويم، از فكر و
نظر خودم نيست، بلكه از خدايى است كه مرا فرستاده است. اگر
كسى خواست واقعا بخواهد، مطابق خواستخدا زندگى كند، فورا
مىفهمد كه آنچه من مىگويم از زبان خدا است نه از خودم،
كسى كه نظر شخصى خودش را بگويد، معلوم مىشود مىخواهد،
مورد توجه مردم قرار بگيرد، ولى كسى كه بخواهد مردم خدا را
تمجيد و ستايش كنند، او شخص درستكار و بى ريا است».
(21)
مسيح فقط پيامهاى خداوند را مىرساند و از خود چيزى ندارد:
«من حقايقى را كه از خدا شنيدهام به شما گفتهام، با اين
حال، شما مىخواهيد مرا بكشيد. ابراهيم هرگز چنين نمىكرد،
وقتى اين طور مىكنيد، از پدر واقعيتان اطاعت مىكنيد.
مردم جواب دادند: ما حرامزاده نيستيم، پدر ما، خدا است.
عيسى جواب داد اگر خدا پدر شما مىبود، مرا دوست
مىداشتيد. زيرا من از طرف خدا پيش شما آمدهام من
خودسرانه پيش شما نيامدهام، بلكه خدا مرا پيش شما فرستاده
است. چرا نمىتوانيد حرفهاى مرا بفهميد؟ زيرا از پدر
واقعيتان ابليس مىباشيد و مىخواهيد خواهشهاى پدر خود را
به عمل آوريد، شيطان از همان اول قاتل بود و از حقيقت نفرت
داشت. در وجود او، يك ذره حقيقت هم پيدا نمىشود، چون ذاتا
دروغگو و پدر دروغگويان است. به همين دليل است كه وقتى من
حقيقت را به شما مىگويم، نمىتوانيد باور كنيد. كدام يك
از شما مىتواند حتى يك گناه به من نسبتبدهد؟ هيچ
كدام...». (22)
با اين اعترافات صريح، معلوم مىشود كه عيساى ناصرى، يك
بشر بود و هرگز ادعا نكرد كه او عنصرى فرا طبيعى و الوهى
است. (23)
همچنين اعتقاد اصحاب و حواريون او نيز همين بوده است، آنها
او را به پيامبرى قبول داشتند نه به خدايى.
جالب اينكه هم اناجيل موجود، براى او نسب نامه خاصى
مىنويسند كه او از نسل داوود و يا از مادرى به نام مريم
متولد شده است، جز اينكه مريم او را از روح القدس باردار
شده است . اين اعتراف در انجيل لوقا در رابطه با بشارت
مريم چنين آمده است:
«روح القدس بر تو خواهد آمد و قدرت خداى متعال بر تو سايه
خواهد افكند و به اين سبب آن نوزاد مقدس پسر خدا ناميده
مىشود». (24)
تعبير «پسر خدا بودن» در اين عبارت جز يك عبارت تشريفاتى
بيش نيست كه به معنى بنده مقرب خداوند مىباشد و گرنه او
انسان بود فنا پذير و زاييده از زن و مبتلا به حوادث گرما
و سرما كه البته پيامبر است (برنابا، 52: 10) .
مسيح در معرفت قرآنى
از امتيازات قرآن كريم، اين است كه تاريخ گذشته را آنجا كه
جنبه معرفتى، تبليغى و ارشادى دارد، بازگو مىكند و به
عنوان يك كتاب بازنگر و اصلاح كننده كه نسبتبه كتابهاى
مقدس دارد «مهيمن» (25) جنبههاى غلو آميز عهد
عتيق و عهد جديد را انتقاد مىكند و عقايد مشترك اديان
ابراهيمى را به عنوان يك بحث تطبيقى اديان، نقل مىكند.
از اين جهت قرآن زندگانى پيامبرى و رسالتى عيساى مسيح و
مادر بزرگوار او مريم مقدس را به تفصيل نقل مىكند و
انگيزههاى انحرافى و تهمتهاى نارواى بنى اسرائيل را
نسبتبه مسيح و مريم، بازگو كرده و رد مىكند. اينك مجموع
نظريات قرآن را در باره عيساى مسيح به طور اجمال در زير
مىآوريم:
1. عيسى مسيح انسان، مخلوق و بنده خداوند است كه آفرينش
ويژه همانند آدم دارد. اما وجود وى هرگز خارج از نظام
طبيعت و تدبير خداوندى نيست. او در زمان خاصى تولد يافته و
قانون عمومى مرگ شامل حال او نيز مىباشد.
«ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن
فيكون» (آل عمران/59) .
«در واقع مثل عيسى پيش خداوند به مانند مثل (آفرينش) آدم
است كه او را از خاك آفريد، پس بدو گفت: "باش"، پس وجود
يافت» .
«...ان الله يبشرك بكلمة منه آسمه المسيح عيسى ابن
مريم...» (آل عمران/45) .
«فرشتگان گفتند: اى مريم، خداوند تو را به كلمهاى از جانب
خود كه نامش مسيح عيسى پسر مريم است مژده مىدهد» .
«قال اني عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا» (مريم/30) .
«عيسى گفت: منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر
قرار داده است» .
«لن يستنكف المسيح ان يكون عبدالله...» (نساء/172) .
«مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز ابا نمىكند» .
«ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل»
(زخرف/59) .
«عيسى جز بندهاى كه بر وى منت نهاده و او را براى فرزندان
اسرائيل سرمشق و آيتى گردانيده است نيست» .
«و السلام على يوم ولدت و يوم اموت و يوم ابعثحيا»
(مريم/33) .
«درود بر من، روزى كه تولد يافتم و روزى كه مىميرم و روزى
كه زنده و برانگيخته مىشوم» .
2. عيسى، هرگز ادعاى الوهيت نكرد، آنهايى كه او را به
خدايى گرفتند، هواى نفس خود را به پرستش گرفتند نه عيسى
را.
«واذ قال الله يا عيسى بن مريم ء انت قلت للناس اتخذونى و
امى الهين من دون الله قال سبحانك ما يكون لى ان اقول ما
ليس لى بحق ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما فى نفسى و لا
اعلم ما في نفسك انك انت علام الغيوب ما قلت لهم الا ما
امرتنى به ان اعبدوا الله ربى و ربكم...» (مائده/116-117)
.
«ياد كن هنگامى را كه خدا فرمود: اى عيسى پسر مريم، آيا تو
به مردم گفتى: من و مادرم را دو خدا به جاى خداوند
بپرستيد؟ عيسى گفت: منزهى تو، من در بارهى خويش، چيزى را
كه حق نيست، بگويم. اگر آن را گفته بودم قطعا آن را
مىدانستى. آنچه در نفس من است تو مىدانى و آنچه در ذات
توست من نمىدانم. چرا كه تو خود ، داناى رازهاى پنهانى،
جز آنچه مرا بدان فرمان دادى، چيزى به آنان نگفتم . گفتم
كه خدا، پروردگار من و خداى خود را عبادت كنيد...» .
«لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح ابن مريم و قال
المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربى و ربكم انه من يشرك
بالله فقد حرم الله عليه الجنة و ماواه النار و ما
للظالمين من انصار لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلاثة
و ما من اله الا اله واحد...» (مائده/72-73) .
«كسانى كه گفتند: خدا همان مسيح پسر مريم است، قطعا كافر
شدهاند، وحال آنكه مسيح، مىگفت: اى فرزندان اسرائيل،
خداى من و خداى خودتان را بپرستيد، كه هركس به خدا شرك
بورزد، قطعا خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش
است وبراى ستمكاران ياوران نيست. كسانى كه به تثليث قائل
شده و گفتند: خدا سومين (شخص از) سه اقنوم است، قطعا كافر
شدهاند و حال آن كه هيچ معبودى جز خداى يكتا نيست» .
3. عيسى يك پيامبر، داراى رسالت و برخوردار از علم و حكمت
است و كتاب او انجيل است:
«...و آتيناه الانجيل فيه هدى و نور...» (مائده/46) .
«و به او انجيل داديم كه در آن، هدايت و نور است» .
«و يعلمه الكتاب و الحكمة و التوراة و الانجيل و رسولا الى
بنى اسرائيل...» (آل عمران/48-49) .
«به او كتاب و حكمت، تورات و انجيل مىآموزد و او را به
عنوان پيامبرى به سوى بنى اسرائيل مىفرستد» .
«و اذ قال عيسى بن مريم يا بنى اسرائيل اني رسول الله
اليكم...» (صف/6) .
«ياد آر هنگامى كه عيسى پسر مريم گفت: اى بنى اسرائيل من
پيامبر خدا به سوى شما هستم» .
4. عيسى همانند ديگر پيامبران است و در سلسلهى انبياى
خداست:
«و لقد ارسلنا نوحا و ابراهيم ... ثم قفينا على آثارهم
برسلنا و قفينا بعيسى ابن مريم و آتيناه الانجيل و جعلنا
فى قلوب الذين اتبعوه رافة و رحمة...» (حديد/26 - 27) .
«ما نوح و ابراهيم را فرستاديم... آنگاه به دنبال آنان
پيامبران خود را پى در پى، آورديم عيسى پسر مريم را به
دنبال آنان آورديم و به او انجيل داديم و در دل كسانى كه
پيرو او بودند، مهربانى و محبت قرار داديم» .
«...و اوحينا الى ابراهيم... و عيسى و ايوب و يونس و هارون
و سليمان...» (نساء/163) .
«ما به ابراهيم ... و عيسى و ايوب و يونس و هارون و سليمان
پيامبر وحى فرستاديم» .
«...مصدقا لما بين يدي من التوراة و لاحل لكم بعض الذي
حرم...» (آل عمران/50) .
«و مىگويد: آمدهام تا تورات را كه پيش از من نازل شده
است تصديق كنم و تا پارهاى از آن چيزهايى كه بر شما حرام
شده، حلال گردانم» .
5. عيسى، معجزات را به اجازه خداوند اقامه مىنمود:
«...و ابرى الاكمه و الابرص و احى الموتى باذن الله و
انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم...» (آل
عمران/49) .
«و به اذن خدا نابيناى مادر زاد و مبتلا به پيسى را شفا
مىبخشم و مردگان را زنده مىگردانم و شما را از آنچه
مىخوريد و در خانههايتان ذخيره مىكنيد، خبر مىدهم» .
6. عيسى در قيامتشاهد مردم خواهد بود.
«و ان من اهل الكتاب الا ليؤمنن به قبل موته و يوم القيامة
يكون عليهم شهيدا» (نساء/159) .
«از اهل كتاب
كسى نيست مگر اين كه پيش از مرگ او به او ايمان مىآورد و
روز قيامت نيز عيسى بر آنان شاهد خواهد بود»
تطابق محتواى قرآن و انجيل با كوچكترين ملاحظه آيات قرآن
كريم در باره عيسى مسيح، به خوبى روشن مىشود، كه تعاليم و
معارف اسلامى در مورد مسيح، كاملا با مفاهيم و محتواى
گزارشهاى عهد جديد، تطابق دارد. هر دوى كتابهاى مقدس (به
زعم مسيحيان) به انسان بودن ، پيامبر بودن و مؤيد بودن
مسيح از طرف خداوند تاكيد دارند و اين كه او ، در سلسله
انبياى بنى اسرائيل، متمم پيام و رسالت آنان بوده است. او
و مادرش هرگز ادعاى خدايى يا جزء ذات الوهيت نداشته و به
جز بندگان مقرب درگاه الهى ، چيزى نبودهاند.
نظارت و اصلاحگرى و مهيمن بودن قرآن كريم نسبتبه عهدين به
ويژه عهد جديد، كاملا روشن مىكند كه چگونه قرآن عقايد
مسيحيان را در مورد عيسى مسيح و پيام او، اصلاح مىكند و
او را به راستى يكى از پيامبران اولو العزم الهى و مبشران
حمتخداوندى مىداند.
لذا اگر ما، درباره او ادعا كنيم، عيسى، پيامبر اسلام است،
چندان ادعاى گزافى نبوده و او مبشر اسلام و پيام آور او
بوده است.
از اين جهتسرگذشت پديدهى وحى در جهان مسيحيت و معانى و
مفاهيم گونه گونى كه در باره اين پديده اظهار مىشود و
سرگذشت تفسير وحى به عنوان «وحى تجسم يافته» كه خداوند از
طريق عيسى مسيح خودش را به انسانها نشان مىدهدو باعث نجات
آنها مىشود، انگيزهاى بوده است كه دانشمندان مسيحى در
طول تاريخ آن، برداشتها و تفسيرهاى مختلفى از آن ارايه
بدهند و احيانا سبب انحراف و انكار دين مسيحى شده و به
ظهور و پديد آمدن عصر روشنگرايى و انكار معنويات در اروپاى
غربى منجر شود. مطالعه كتاب ارزشمند «راهنماى الهيات
پروتستان» نوشته ويليام هوردرن و ترجمه ط ميكائيليان را
به خوانندگان گرامى توصيه مىكنيم.
پىنوشتها:
1. در قرآن نيز، وحى در اين مورد به كار برده شد:
«ونفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها» (شمس/7 - 8) .
2. در قرآن نيز در اين مورد به كار رفته است:
«...و اوحى فى كل سماء امرها...» (فصلت/12) .
3. دايرة المعارف بريتانيكا: 23/440. به نقل از: تحليل وحى
از ديدگاه اسلام و مسيحيت، ص 102.قابل يادآورى است كه در
اين مقاله، از كتاب مذكور جهت نقل برخى از مطالب استفاده
شده است.
4. همان: 15/ 783.
5. دايرة المعارف دين، الياده: 12/396.
6. قاموس كتاب مقدس، جيمزهاكس، ص 905.
7. معجم اللاهوت الكتابى، ص 840.
8. فلسفه دين، جان هيك، ص 119.
9. همان، ص 133 134.
10. علم و دين، ص 145 در اين مورد باز در همين مقاله توضيح
خواهيم داد.
11. علم و دين، ص 131 132.
12. همان، ص 132.
13. تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، فصل 3.
14. متى: 5، 17، 19 و لوقا: 1716.
15. به نقل از راميار: نبوت اسرائيلى215.
1.Preachiny of peter :6 :15
16.تاريخ كليساى قديم در امپراطورى روم و ايران، فصل 4.
17.الاسلام، دعوة نصرانية: يوسف حداد، فصلهاى اول و دوم،
صفحه 97 60، لبنان.
18. انجيل مرقس: 8: 27 30 و انجيل لوقا: 9: 18 30.
19.انجيل متى: 13: 54 56; انجيل مرقس: 6: 62.
20. انجيل لوقا: 24: 17 21.
21. انجيل يوحنا 7: 1916، نيز انجيل مرقس: 9: 37 (يوحنا8:
16)، (يوحنا 11: 43)، (يوحنا 12: 44 50) .
22. انجيل يوحنا8: 474) نيز (يوحنا14: 24) .
23. ر.ك: دايرة المعارف بريتانيكا: 5/636.
24. انجيل لوقا: 1: 28 36.
25. مائده/48.
كلام اسلامي- شماره 28
سرگذشت «شكافتن سينه پيامبر(ص)» از پندار تا حقيقت
على كربلايى پازوكى
مقدمه
صفحات تاريخ گواهى مىدهد، دوران زندگى رهبر مسلمانان جهان
از آغاز كودكى تا روزى كه به پيامبرى و رسالت مبعوث شد و
تا زمانى كه دعوت حق را لبيك گفته و به سراى باقى شتافت،
پر از حوادث شگفتانگيز مىباشد. اين حوادث بيانگر اين
واقعيت است، كه حيات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم يك
زندگى عادى نبوده و حكايت از عظمتشخصيت او مىكند.
دانشمندان مادى و تاريخ نويسانى كه جهانبينى آنان تنها از
دريچهى مادىگرى شكل مىگيرد، وقوع حوادث غير عادى در
زندگانى انبياى الهى را زايدهى پندار ويا ساخته و پرداخته
حب و علاقه زياد پيروان اديان مىدانند. اين دانشمندان،
حداكثر، انبياى الهى را انسانهاى فوق بشرى كه با افكار
نورانى خود سير زندگانى بشريت را روشن نموده، معرفى
كردهاند. (1)
دانشمندان مسلمان با قبول عالم ماده و روابطى كه بر آن
حاكم است، بر اين عقيدهاند: تمام پديدههاى عالم به
ارادهى الهى مىباشد و امور جهان تحت قدرت خداوند تدبير
مىشود، و خداوند در جهت هدايت انسانها، بنا به مصالحى كه
خود آگاه است، از باب لطف و رحمتبر بندگان، حوادث
شگفتانگيزى را در مورد بعضى از انسانها تحقق مىبخشد، تا
آنها مشعلهاى ايتبشريتشوند.
از جمله اين موارد، حوادث مهم دوران كودكى پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم را مىتوان ذكر كرد، مانند: شكاف برداشتن
طاق كسرى و پر شير شدن رگهاى خشكيدهى سينه حليمه سعديه و
زياد شدن بركات در قبيله او (2) ، و....
متاسفانه در بين نقل اين ارهاصات (3) و كرامات
كه نشانههاى عظمتشخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
است و سبب فخر و مباهات مسلمانان مىباشد، عدهاى ناآگاه
يا مغرض، خلاف واقعها ومطالب ناروايى به پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم نسبت دادهاند، كه اگر بپذيريم با سوء
نيت همراه نبوده، حاصلى جز وهن شخصيت پيامبر بزرگ اسلام و
خدشه به عظمت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در بر
ندارد.
از جمله اين اسراييليات داستان «غرانيق و شق صدر پيامبر
صلى الله عليه و آله و سلم» را مىتوان ذكر كرد كه در
كتابهاى حديث و تاريخ غير اماميه رواياتى جعلى در مورد
شكافتن سينه پيامبر در كودكى نقل شده و اين واقعه را در
شما ر فضايل و كرامات حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم
برشمردهاند.
اين نوشتار پژوهشى در مورد داستان «شكافتن سينه پيامبر» در
كودكى و بررسى صحت آن مىباشد.
در اين پژوهش بعد از طرح مساله و تعريف واژههاى آن به
بيان فرضيههاى مطرح درباره اين داستان مىپردازيم و در
ادامه، پيشينههاى روايى و تاريخى بحث و ديدگاههاى مختلف
را در مورد آن ذكر مىكنيم و در پايان نظريه مختار را
مىآوريم.
طرح و تبيين موضوع «شق صدر النبى»
جمعى از اهل حديث (اهل سنت) (4) از حليمه سعديه
نقل كردهاند: پس از آن كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم
را براى شير دادن به ميان قبيله خود بردم، هنوز چند ماهى
از اين ماجرا نگذشته بود كه (طبق معمول روزهاى سابق) محمد
صلى الله عليه و آله و سلم با فرزندان ديگر براى بازى به
پشت چادرها رفتند، ناگهان برادر رضاعى او سراسيمه و شتابان
به نزد ما آمده، گفت: برادر قريشى ما را دريابيد كه دو مرد
سفيد پوش او را گرفته خواباندند، سينهاش را شكافتند و
چيزى از سينه او بيرون آوردند. حليمه گويد: من و شوهرم به
جانب او روان شديم، بچه را با رنگى پريده، مضطرب و
وحشتزده در نقطهاى از بيابان مشاهده كرديم، بىاختيار در
آغوشش كشيده، بدو گفتم: پسرجان چه اتفاقى برايت افتاده، او
گفت: دو مرد سفيد پوش پيش من آمدند و مرا خوابانده سينهام
را شكافتند، قلب مرا در آوردند و غدهاى سياه از آن بيرون
كشيدند و آن را در طشت طلايى شستشو دادند و دوباره در جايش
قرار دادند.
مطلب بالا خلاصه داستانى استبه نام «شق صدر النبى صلى
الله عليه و آله و سلم» كه در كتابهاى روايى و تاريخى اهل
سنت آمده است.
و به عنوان كرامت و فضيلتى براى پيامبر نقل شده است.
(5) ناقلان اين داستان مىگويند: اين عمل در مدت عمر
پيامبر پنج مرتبه تكرار شده است: زمان طفوليتحضرت، قبل از
پنجسالگى، در ده سالگى، در بيستسالگى و در شب معراج و
تكرار اين حادثه را سبب ازدياد شرافت و مقام حضرت
دانستهاند، و اين معنى را برخى از شعرا به نظم درآورده،
گفتهاند: (6)
لقد شق صدر النبى محمد مرارا تشريف وذا غاية المجد
فاولى له التشريف فيها مؤثل لتطهير من مضغة فى بنى سعد
و ثانيه كانت له و هو يافع و ثالثه للمبعث الطيب الند
و رابعه عند العروج لربه و ذا باتفاق فاستمع يااخا الشد
و خامسه فيها خلاف تركتها لفقدان تصحيح لها عند ذى النقد
به راستى پاره شدن سينه محمد صلى الله عليه و آله و سلم در
چند مرتبه به خاطر كمال شرافت و رسيدن به نهايت مجد و
بزرگوارى است.
پس نخست، جمع گشت تمامى شرافتبر او، تا از لعاب دهان بنى
سعد تطهير شود.
بار دوم، زمانى بود كه نوجوانى را مىگذراند، و بار سوم
هنگام بعثت پاكيزه و بلند مرتبه.
نوبت چهارم، گاه معراج به سوى پروردگار بود، اى برادر
هدايتيافته! بشنو اينها را كه همه مورد اتفاق نظر است.
نوبت پنجم مورد اختلاف است و من به جهت فقدان دليل درست ،
كه انتقاد كنندگان مطرح كردهاند آن را رها نمودم.
شق الصدر در لغت و اصطلاح
الف. معناى لغوى
در مصباح المنير آمده است: الشق بالفتح، انفراج (7)
فى الشىء را گويند. اقرب الموارد «الشق» را اين
گونه معنى كرده است: شق الشىء شقا صدعه (8) و
فرقه و منه قولهم: شق عصا المسلمين اى فرق جمعهم.
ب. معناى اصطلاحى
معناى اصطلاحى «شق الصدر» همان معناى لغوى آن است; يعنى،
شكافتن سينه و منظور از «قصة شق الصدر» داستان شكافتن سينه
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است.
فرضيههاى مطرح در مورد قصه «شق الصدر»
در رابطه با موضوع «شق الصدر» دو نظريه مختلف از دانشمندان
مسلمان بيان شده است:
1. دانشمندان سنى مذهب بعد از نقل اين داستان، آن را
پذيرفته و از كمالات حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
بر شمردهاند و يا لااقل آن را تلقى به قبول كرده و در
مخالفتبا مفاد داستان حرفى نزدهاند. از دانشمندان اهل
سنت تنها محمود ابورية در كتاب «اضواء على السنة
المحمدية» اين داستان را جعلى و از اسراييليات شمرده است.
2. دانشمندان شيعى در رابطه با صحت اين داستان به سه دسته
تقسيم مىشوند:
الف) اكثريت آنها اين داستان را جعلى و از اسراييليات
مىدانند; مانند: طبرسى در «مجمع البيان» ....
ب) عدهاى نيز وقوع اين حادثه را از قبيل تمثيل و تمثل
دانسته و در صدد توجيه عقلانى آن بودهاند; مانند: علامه
طباطبايى در «الميزان» .
ج) بعضى از دانشمندان شيعى نيز به خاطر وقايع شگفتانگيزى
كه در اين داستان است، آن را تلقى به قبول كردهاند;
مانند: علامه مجلسى در كتاب «بحار الانوار» .
پيشينهى روايى وتاريخى قصه «شق الصدر»
الف. ريشههاى روايى
ريشههاى روايى خبر «شق الصدر» را در اخبارى مىتوان يافت
كه در كتابهاى صحيح بخارى و مسلم (9) و يا ساير
كتابهاى روايى و اهل سنت نقل شده است. بخارى در صحيح از
ابىهريره (11) نقل مىكند كه : هر كدام از
فرزندان آدم عليه السلام به دنيا مىآيد، شيطان، انگشتى به
پهلويش مىزند غير از، عيسى بن مريم كه چون خواستبه او
انگشتبزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شيطان) به حجاب
اصابت كرد. و در روايتى ديگر آورده است كه: «مولودى از
فرزندان آدم به دنيا نمىآيد، مگر اين كه شيطان به هنگام
تولد اورا لمس نمايد، مگر مريم و فررندش» و در صحيح مسلم
آمده كه: مولودى از فرزندان آدم به دنيا نمىآيد مگر اين
كه به خاطر نيش زدن شيطان، گريه مىكند «الا يستهل من نخسة
(12) الشيطان...» .
نقل چنين احاديثى در كتب روايى اهل سنت، دادن حربه به دست
مسيحيان متعصب بر ضرر مسلمانان است. آنها به استناد اين
احاديث قايل شدهاند كه هيچ بشرى حتى پيامبران معصوم نبوده
و در معرض خطا و لغزش هستند، مگر عيسى بن مريم، او از لمس
شيطان مصون ماند و همين امر مافوق بشرى بودن او را تاييد
كرده و نشان مىدهد كه او موجودى لاهوتى است. (13)
ابو رية به صورت شكواييه از ناقلان اين احاديث مىگويد:
اگر مسلمانان به برادران مسيحى بگويند: چرا خداوند خطاى
(14) آدم عليه السلام و ذريه او را به غير اين طريق
مشكل نبخشيد تا لازم نباشد روح پاك و سالم عيسى عليه
السلام را كه بدون گناه و پاك بود (اينگونه به سوى خود)
ببرد [منظور به دار آويختن حضرت عيسى عليه السلام ] .
در جواب، مسيحيان مىگويند: چرا خداوند پيامبر را كه
برگزيدهاش بود، بدون عمل جراحى قلب همانند ديگر برادرانش،
از انبيا و رسولان منزه از خون سياه و نصيب شيطان نيافريد
تا ديگر نيازى به عمل جراحى، آن هم چندين مرتبه كه سينهاش
پاره پاره شد، نباشد. (15)
آلوسى در تفسير روحالمعانى در ذيل آيه «الم نشرح»
مىگويد : «الشرح فى الاصل بمعنى الفسخ...» و در ادامه در
تفسير اين آيه كه چگونه قلب پيامبر توسع و شرح صدر پيدا
كرد، اشاره به روايتى مىكند از ابن عباس كه در اين باره
نقل شده است، و آن همان «قصه شق الصدر» است. «عن ابن عباس
وجماعة انه اشارة الى شق صدره الشريف فى صبياه والسلام و
قد وقع هذا الشق على ما فى بعض الاخبار وهو عند مرضعته
حليمة...» . (16)
بعضى از اهل سنتبعد از نقل اين داستان آن را از جمله
مزايا و فضايلى شمردهاند كه مخصوص پيامبر اسلام صلى الله
عليه و آله و سلم مىباشد، و هيچ پيامبرى حتى حضرت عيسى
عليه السلام از چنين موهبت الهى برخوردار نبودهاند. ابن
برهان حلبى در كتاب «انسان العيون فى سيرة الامين
والمامون» (17) و بوطى در كتاب «فقه السيرة»
(18) چنين راى را برگزيدهاند.
ب. ريشهى تاريخى
علامه جعفر مرتضى در اين باره مىگويد: «حقيقت اين است كه
اين روايت ماخوذ از (داستانهاى) زمان جاهليت است. در كتاب
«اغانى» افسانهاى آمده كه مفادش چنين است:
«امية بن ابى صلت» در خواب ديد، دو پرنده آمدند، يكى در
باب خانه نشست و ديگرى داخل شد، قلب اميه را شكافت و سپس
آن را برگرداند. پرنده ديگر به آن (پرنده) گفت: آيا دريافت
كردى؟ گفت: آرى، گفت: آيا تزكيه شد؟ گفت: قبول نكرد. سپس
قلب را به محلش باز گرداند. آنگاه عمل شكافتن سينه چهار
بار براى او (اميه) تكرار شد» .
به نظر مىرسد وجود خرافات و افسانههايى، مانند داستان
«امية بن ابى الصلت» و روايات جعلى مانند روايت «مس
شيطان» زمينهها را براى نقل رواياتى در مورد «شق صدر
النبى صلى الله عليه و آله و سلم» و ساختن چنين داستانى
فراهم كرده است.
ديدگاهها در مورد قصه «شق الصدر»
الف) ديدگاه دانشمندان اهل سنت در مورد حادثه «شق
الصدر»
منشا اين حادثه را در كتابهاى روايى و تاريخى غير اماميه
مىتوان يافت و علماى اهل سنت را از نظريه پردازان اين
داستان مىتوان ذكر كرد. اين واقعه را در كتابهاى روايى
اهل سنت در «صحيح مسلم» كتاب الايمان و «صحيح بخارى»
كتاب التوحيد و در «مسند احمد» كتاب باقى مسند المكثرين و
در كتابهاى تاريخى در «سيره ابن هشام» و «تاريخ طبرى» در
قسمت دوران كودكى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
مىتوان يافت. «مسلم بن الحجاج» از «انس بن مالك» نقل
مىكند كه جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
آمد، درحالى كه با نوجوانى مشغول بازى بود. وى را گرفت، بر
زمين انداخت، آنگاه سينهاش را شكافت، قلب اورا بيرون
آورد، و از درون آن لخته خونى بيرون كشيد وگفت: اين سهم
شيطان از تو است، سپس قلب را با آب زمزم، در طشتى از طلا
شستشو داد و بعد از ترميم درجاى خود نهاد، بچهها نزد
مادرش (دايه او) رفتند و گفتند: محمد كشته شد. آنان به طرف
او شتافتند و او را رنگ پريده يافتند. «انس» مىگويد: من
اثر بخيه را در سينهاش ديدم. (19)
«قال لى انس فكنت ارى اثر المخيط فى صدره» . نزديك به اين
معنى و عبارات (كه از صحيح مسلم نقل شد) و يا عين آن را
مىتوان در سيره ابن هشام (20) ، «تاريخ طبرى»
(21) ، «تاريخ يعقوبى» (22) ، «تاريخ
مسعودى» (23) و «السيرة الحلبية» (24)
يافت و اگر اختلافى وجود دارد در تعداد افرادى است
كه براى اين كار آمدهاند. در بعضى از كتابها از آنها به
ملك يا جبرئيل تعبير شده و در بعض ديگر به دو مرد سفيدپوش،
ولى در اصل وقوع چنين حادثهاى در تمام كتابهاى مذكور،
اتفاق نظر وجود دارد. البته ناقل خبر كتاب صحيح مسلم «انس
بن مالك» و ناقل خبر كتابهاى تاريخ «حليمه» است. بعضى
(25) خواستهاند در جهت تاييد اين واقعه به آيات يكم
تا سوم سوره مباركه «انشراح» تمسك كنند. آنجا كه خداوند
خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمودهاند:
«الم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك ورزك» . (انشراح/21) «آيا
سينه تو را نگشوديم و سنگينى آن را از تو برنداشتيم» .
نقد و بررسى ديدگاه اهل سنت
1. ضعف سند روايت
با مراجعه به كتابهاى رجالى اهل سنت (26) معلوم
مىگردد كه مؤلفان اين كتب، «ثور بن يزيد شامى» را كه يكى
از راويان اين خبر است و طبرى اين داستان را از او نقل
كرده توثيق نكردهاند، ابن حجر مىگويد: جد او در صفين جزو
لشگريان معاويه بود و در آن نبرد كشته شد، و هر موقع نام
على9 را نزد «ثور» مىبردند، مىگفت: مردى كه جد مرا كشته
دوست ندارم، هرموقع نزد او دربارهى على9 بدگويى
مىكردند، سكوت مىنمود.
ابن هشام در تاريخ، اين داستان را از «بعض اهل علم» نقل
مىكند، نقل روايتبه اين صورت ضعف سندى ديگرى به شمار
مىرود. زيرا معلوم نيست كه اين «بعض اهل علم» چه افرادى
مىباشند، در نتيجه خبر مجهول و ضعيف خواهد بود و نمىتوان
به مفاد آن پايبند بوده و بر اساس آن عمل كرد و يا اعتقادى
را برگزيد.
2. ضعف متن روايت
محمود ابوريه در كتاب «اضواء على السنة المحمدية» به نقل
از استادش «محمد عبده» مىگويد: اين خبر از اخبار ظنيه
بوده و خبر واحد است و موضوع آن عالم غيب است و ايمان به
غيب نيز جزو عقايد مىباشد و در آن ظن و گمان مفيد فايده
نيست، به دليل قول خداوند: «...ان الظن لا يغنى من الحق
شيئا» (27) بنابراين، ما مكلف نيستيم به مضمون
اين روايات ايمان بياوريم. (28)
3. تعارض بين مفاد روايات
در بين مفاد رواياتى كه در مورد اين واقعه نقل شده، تعارض
آشكارى به چشم مىخورد. ابن هشام مىگويد: سبب ارجاع رسول
الله صلى الله عليه و آله و سلم به مادرش اين بود كه
عدهاى از مسيحيان حبشه او را با دايهاش ديدند، آنگاه از
او (دايهاش) سؤالاتى كردند و پيامبر را مورد معاينه قرار
دادند، آنگاه به دايهاش گفتند: ما اين كودك را مىگيريم و
به سرزمين حبشه مىبريم، (با شنيدن اين سخنان) حليمه بر
جان پيامبر ترسيد و او را به مادرش برگرداند. (29)
در حالىكه در ادامه مطلب ابن هشام و ديگران نيز در
كتابهايشان نقل كردهاند كه علتبرگرداندن پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم به نزد مادرش داستان شكافتن سينه او بوده
است; زيرا حليمه و شوهرش ترسيدند جنيان به پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم لطمهاى وارد كنند (30) ،
بنابراين او را به مادرش برگرداندند. (31)
چگونه ممكن است، پاره شدن سينه پيامبر صلى الله عليه و آله
و سلم سبب برگشت او به مادرش باشد؟ در حالىكه وقوع اين
حادثه را در سن دو يا سه سالگى پيامبر نقل كردهاند، با
اين كه همه اتفاق دارند كه پيامبر بعد از اتمام پنجسالگى
به مادرش برگردانده شد. (32)
4. منبع شرارت كجاست؟
آيا ممكن است غده يا (لخته) خونى در قلب، منبع شرارت باشد،
در حالىكه شرارت و تقوا به قلب مادى ربطى ندارد. به علاوه
چرا چندين مرتبه اين عمل تكرار شده، آيا العياذ بالله اين
به بدى سيرت و ذات پيامبر بر نمىگردد وبهره پيامبر
نسبتبه ساير افراد بنىآدم از شيطان بيشتر نبوده است؟
5. آيا ايجاد طهارت باطنى احتياج به عمليات جراحى
دارد؟
اگر خداوند بخواهد بندهاش را از شرور و بديها پاك كند آيا
احتياج به عمل جراحى، آن هم در انظار عمومى دارد و چگونه
ملك مجرد با پر و بالش اين عمل را انجام مىدهد؟ !
6. شيطان را بر بندگان مخلص خدا راهى نيست
آيا اين قبيل روايات با آنچه در آيات قرآنى آمده كه شيطان
بر بندگان مخلص خدا راه نفوذ ندارد، معارض نيست؟
و هنگام تعارض بايد جانب كداميك را گرفت؟
خداوند در قرآن از قول شيطان نقل مىكند كه او مىگويد:
«پروردگارا! بدانچه گمراهم نمودى هر آينه زينت مىدهم در
زمين براى بندگان و به زودى همه آنها، به جز بندگان مخلصت
را گمراه مىكنم» (33) خداوند در جواب شيطان
مىفرمايد: «بر بندگان من تو را سلطهاى نيست» .
(34)
«ابوريه» بعد از آوردن اين آيات مىگويد: «چگونه اينان
كتاب خدا را به وسيله سنت ظنيه و احاديث متواتر را با
اخبار آحاد كه فقط مفيد ظن است، دفع مىكنند» . (35)
قصه «شق الصدر» در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد
ابن ابى الحديد در شرح نهجالبلاغهاش در ذيل كلام امير
مؤمنان عليه السلام در خطبه قاصعه آنجا كه حضرت مىفرمايد:
«لقد قرن الله به من لدن كان فطيما اعظم ملك من ملائكته،
يسلك به طريق المكارم ومحاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»
(36) مىگويد: «ينبغى ان نذكر الان ما ورد فى شان
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وعصمه بالملائكة
ليكون ذلك تقريرا و ايضاحا لقوله عليه السلام (ولقد
قرنالله...) . (37)
«شايسته است آنچه در شان و عصمت رسول الله صلى الله عليه و
آله و سلم وارد شده است را ذكر كنيم تا توضيحى روشن براى
كلام حضرت باشد كه فرمود: (لقد قرن الله...)» .
وى در تفسير كلام حضرت عليه السلام به ذكر جريان شق صدر
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل از «كتاب تاريخ
طبرى» مىپردازد. و در جهت تاييد اين مطلب حديثى را از
امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه اصحاب امام باقر عليه
السلام از او در مورد قول خداوند كه مىفرمايد: «الا من
آرتضى من رسول...» سؤال كردند. حضرت عليه السلام فرمود:
«خداوند براى انبياى خود ملائكهاى را مامور كرده كه اعمال
آنها را حفظ و رسالت را به آنها تبليغ مىكنند و براى
پيامبر اسلام ملك عظيمى را موكل كرده كه از هنگام
شيرخوارگى او را به خيرات و خوبيها و مكارم اخلاق ارشاد و
از بديها باز مىدارد» . (38)
ب) ديدگاه دانشمندان شيعه در مورد قصه «شق صدر النبى
صلى الله عليه و آله و سلم»
در منابع شيعى اين داستان را مىتوان در كتابهاى تفسير ذيل
آيه اول سوره «اسراء» كه جريان معراج پيامبر صلى الله عليه
و آله و سلم را بيان مىكند و در سوره «انشراح» ذيل آيه
«الم نشرح...» و در منابع روايى در كتاب شريف بحار (جلد15)
جستجو كرد.
1. قصه «شق الصدر» در تفسير مجمع البيان (39)
شيخ طبرسى در تفسير شريف مجمع البيان در تفسير آيهى اول
سوره اسراء به مناسبت نقل ماجراى معراج پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم مىگويد: «روايات زيادى در ارتباط با
عروج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آسمان وارد شده
است و عدهى كثيرى از صحابه نيز آنها را نقل كردهاند، كه
اين روايات را به چهار دسته مىتوان تقسيم كرد:
الف. رواياتى كه قطع به صحت آن داريم; زيرا متواترند و علم
به صحت آنها پيدا مىكنيم.
ب. رواياتى كه عقل وقوع مضامين آنها را تجويز مىكند، و با
اصول دين ما نيز مخالفتى ندارد و ما نيز مفاد آنها را
مىپذيريم.
ج. رواياتى كه، متن آنها با بعضى از اصول دينى سازگارى
ندارد، گرچه تفسير و تاويل آنها بر وجهى كه موافق اصول
اعتقادى باشد، ممكن است. بنابراين لازم است اين گونه
روايات را قبول نكنيم» .
در ادامه شيخ طبرسى براى هر كدام از اين چهار قسم مثالهايى
را نقل مىكند، تا اين كه مىگويد:
«اما نوع چهارم از روايات مانند اين كه نقل شده، در شب
معراج پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با خداوند صحبت
كرد، و او را ديد، و يا اين كه گفته شده سينه پيامبر
شكافته شد» . (و قلب او را از بديها و گناه شستشو دادند) .
شيخ طبرسى براى بطلان قسم چهارم از روايات و مثالهاى آن
دليل مىآورد و مىگويد: «دليل بطلان مثال رؤيت و تكلم با
خدا اين است كه قبول اين مطلب سبب تشبيه و تجسيم خداوند
مىشود، و خداوند منزه از آن است، و دليل بطلان مثال
شكافته شدن سينه پيامبر وشستشوى آن از گناه و بديها اين
است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پاك و پاكيزه
(طاهر ومطهر) از هر بدى و عيبى آفريده شد، به علاوه چگونه
ممكن است قلب با شستشوى ظاهرى از گناه و اعتقاد سوء كه يك
امر درونى و روحى است پاك شود؟ !»
2. قصه «شق الصدر» در تفسير الميزان (40)
علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه اول سوره
اسراء كه خداوند مىفرمايد: «منزه است آن (خدايى) كه
بندهاش را شبانگاهى از مسجدالحرام به سوى مسجدالاقصى كه
(به واسطهى پيامبران) آن را بركت دادهايم سير داد، تا از
نشانههاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بيناست»
. (41)
مىگويد: تمثيل بهشتبراى پيامبر صلى الله عليه و آله و
سلم شده است و بهشت را براى او ممثل كردهاند; نه اين كه
در خارج بهشت را با چشم سر مشاهده كرده باشد.
ايشان در ذيل همين مطلب «قصه شق الصدر» را يادآور مىشود و
مىگويد: «قصه شقالصدر پيامبر نيز مانند رؤيت و ديدن بهشت
نوعى تمثل بوده است» . و در ادامه مىگويد: «واقع شدن
چنين تمثيلاتى در ظواهر كتاب و سنت (زياد است) كه راهى
براى انكار آنها وجود ندارد» .
لازم به تذكر است كه قبول اين قبيل توجيهات متفرع بر صحت و
قبول اصل سند روايت مىباشد. و توجيه تمثل علامه با فرض
قبول سند روايت در صورتى قابل قبول است كه با متن روايات
صحيح در كتب شيعه سازگارى داشته باشد.
به علاوه، به نظر مىرسد قول به تمثل با متن رواياتى كه از
كتب اهل سنت در اين مورد نقل شده است قابل جمع نيست
وسازگارى ندارد; زيرا از جمله احاديث منقول در اين باره،
حديثى است كه از طريق انس بن مالك نقل شده است.
انس در روايتى كه در كتاب صحيح مسلم از او نقل شده است
مىگويد: «من جاى بخيه را در سينه پيامبر ديدم» با توجه
به اين قسمت روايت، قبول قول به تمثل در شكافتن سينه رسول
الله صلى الله عليه و آله و سلم امرى مشكل است.
3. قصه «شقالصدر» در كتاب بحارالانوار (42)
اين داستان را علامه مجلسى در جلد پانزدهم بحار به نقل از
كسى كه او را «واقدى» مىنامند، نقل كرده است. وى داستان
را اين طور بيان مىكند كه: «جبرئيل، رسول الله صلى الله
عليه و آله و سلم را به پشت انداخت و لباسش را بالا زد،
پيامبر به او فرمود: اى برادر چه اراده كردهاى، جبرئيل
گفت، نگران نباش، بالش را بيرون آورد، سينه و شكم پيامبر
صلى الله عليه و آله و سلم را پاره كرد، قلب او را گشود و
لكه سياهى از آن بيرون آورد، سپس قلب را شستشو داد و آن را
در سينه گذاشت» .
وى در ادامه مىگويد: عبدالله بن عباس سؤال كرد از رسول
الله صلى الله عليه و آله و سلم از چه چيزى قلب تو را
شستشو دادند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «از
شك و فتنه نه از كفر; زيرا من هرگز كافر نبودم و به درستى
كه من ايمان به خدا داشتم قبل از اين كه در صلب آدم عليه
السلام جاى گيرم» .
علامه مجلسى مىگويد: روايتشق صدر از طريق مخالفان نقل
شده است، و عدهى زيادى از اصحاب (علماء شيعه) بر آن
اعتماد نمىكنند، ولى به خاطر دو نكته من آن را ذكر
كردهام: (43)
الف. روايات «شق الصدر» وقوع حوادث عجيب و شگفتانگيزى را
در مورد شخصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان
مىكند كه عقل در قبول آن مشكلى ندارد.
ب. در بعضى تاليفات شيعيان اين روايت ذكر شده است.
4. نظر سيد هاشم المعروف الحسنى
وى در كتاب «سيرة المصطفى» بعد از نقل اين داستان، و
اعتراف به ضعف سند روايات در برابر اين موضوع مىگويد: اما
ضعف سند به تنهايى نمىتواند سبب انكار اين حادثه شود;
زيرا آنچه در اين روايات آمده از نوع اعجاز است و عقل به
آن احاطه و دسترسى ندارد، در حالىكه قدرت خداوند نيز واسع
و فراگير است. به علاوه در زندگى پيامبر بزرگ اسلام از اين
قبيل حوادث زياد است كه تفسيرى براى آن غير از اراده
خداوند نمىتوان يافت. (44)
نقد و نظر در مورد قصه «شق الصدر» زندگى پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم پر از حوادث واقعى مىباشد كه نمونهاى
از يك انسان كامل را در آن مىتوان يافت و شخصيت او داراى
چنين جاذبه روحى و معنوى بوده است كه در طول تاريخ تمدن
اسلامى تمام انسانهاى آشنا به تاريخ اسلام حتى آنان كه با
او مخالف بودهاند را تحت تاثير قرار داده است. با وجود
چنين حوادث شگفتانگيز و وجود شخصيتبزرگى كه همگى حكايت
از الهى بودن او مىكند، ضرورتى ندارد براى نشان دادن عظمت
وكمال پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به نقل حوادثى
دروغين وخلاف واقع پيرامون شخصيت او پرداخت. بيان اين قبيل
وقايع نه تنها موجبات رفعت و بلندى مقام پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم را فراهم نمىكند، بلكه سبب وهن و توهين
به ساحت عصمت او مىشود. علاوه بر مطالب مذكور، نكات ذيل
در بطلان نظريه «شق الصدر» پيامبر صلى الله عليه و آله و
سلم قابل توجه مىباشد:
1. پذيرش وقوع «شقالصدر» در مورد پيامبر به آن بيانى كه
در كتابهاى روايى اهل سنت نقل شده است، با عصمت پيامبر
(حتى در كودكى) كه از آيهى تطهير (45) ومانند
آن استفاده مىشود، منافات دارد.
2. شكافتن سينه وجسم حضرت وشستشوى قلب مادى او موجبات پاكى
از گناه و بدى را فراهم نمىآورد; زيرا گناه يك فعل روحى و
غير مادى مىباشد كه با شستشوى عضوى مادى برطرف شدن اثر آن
ممكن نيست. كانون گناه، روح و روان انسان است نه قلبى كه
در قفسه سينه قرار دارد و اگر در لسان قرآن و روايات كانون
گناه و ثواب قلب معرفى مىشود، غالبا همان روح و نفس
انسانى مراد است، نه قلب مادى كه در قفسه سينه قرار دارد.
3. آيات اول سوره مباركه «انشراح» (46)
ارتباطى به «شق صدر النبى صلى الله عليه و آله و سلم»
ندارد (كه بعضى آن را به عنوان مؤيدى براى اين داستان
آوردهاند) زيرا شرح صدرى كه در اين سوره مراد است، همان
مساله سعه صدر است، كه معناى صبر، استقامت و تحمل مصايب و
مشكلات را دارد و ربطى به شكافتن سينه پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم ندارد.
4. اگر داستنان «شق الصدر» را بپذيريم، معنايش اين است كه
پاكى حضرت از گناه جبرى و خارج از اختيار او بوده و به او
تحميل شده است، و اين را به عنوان فضيلتى براى حضرتش
نمىتوان ذكر كرد. به علاوه اگر ارادهى خداوند بر اين
تعلق گرفته بود، تا پيامبرش را از گناه پاك كند، چه نيازى
به انجام اين امور مشكل داشت، بلكه خداوند با يك ارادهى
تكوينى «كن فيكون» بدون عمل جراحى قلب پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم را از لخته خون سياه و غدهى بد پاك
مىكرد تا حضرت صلى الله عليه و آله و سلم به گناه آلوده
نشود.
پىنوشتها:
1. تاريخ عرب، ص 143، فيليپ حتى، مترجم: ابوالقاسم پاينده;
تاريخ جامع اديان، جان، بى ناس ، ص716، مترجم: على اصغر
حكمت.
2. بحار: 15/345; سيرة ابن هشام: 1/177; تاريخ طبرى:
2/158; مناقب ابن شهر آشوب: 1/24; زندگانى محمد، ص 160،
هيكل.
3. ارهاصات: به آن حوادثى كه مقارن ولادت و در طول دوران
كودكى پيامبر اتفاق افتاده است مىگويند، مانند خشك شدن
درياچه ساوه و به رو افتادن بتها در بتخانهها...، سيره
صحيح پيامبر بزرگ اسلام.
4. سيره ابن هشام: 1/174 175; تاريخ طبرى: 2/158 162;
تاريخ يعقوبى: 1/10; صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236; صحيح
البخارى، كتاب التوحيد، ح6943; مسند احمد، ح13555.
. [قالت (حليمة [... اذا اتانا اخوه يشتد فقال لى و لابيه
ذاك اخى القريشى قداخذه رجلان عليها ثياب بيض فاضجعاه فشقا
بطنه فهما يسوطانه...» ] .
5.اضواء على السنة المحمدية، ص 187، محمود ابورية.
6. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، ص 110، علامه جعفر مرتضى.
7. «انفراج» به معنى باز شدن، گرفته شده از ماده «فرج
الشىء» چيزى را باز كرد.
8. صدع الشى: آن چيز را شكافت.
9.صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236.
10. تفسير روح المعانى: 3/137 در ذيل آيه «و انى اعيذها بك
و ذريتها من الشيطان» درباره مس شيطان فرزندان آدم مگر
حضرت عيسى مسيح، مطالبى را نقل كرده است.
11. صحيح بخارى: 6/359; بخارى اين روايت را در تفسير سوره
مريم، آيهى «انى اعيذ بك و ذريتها...» آورده است.
12. نخسة به معنى : سيخ زدن و نيش زدن، نخسة الشيطان سيخ
زدن شيطان.
13. اضواء على السنة المحمدية، ص 186، به نقل از كتاب
«المسيحية فى الاسلام» نوشته ابراهيم لوقا.
14. بر اساس اعتقاد مسيحيان، حضرت عيسى مسيح به صليب
آويخته شد تا كفارهى گناهان آدم وفرزندان اوباشد، و آنها
معتقدند انسانها با گناه جبلى به دنيا مىآيند.
15.اضواء على السنة المحمدية، ص 187.
16. تفسير روح المعانى: 3/166.
17. السيرة الحلبية النبوية: 1/165... و ان ذلك (مغمز
الشيطان) مخلوق فى كل واحد من الانبياء عيسى عليه السلام
وغيره ولم تنزع الامن نبينا محمد صلى الله عليه و آله و
سلم قال صلى الله عليه و آله و سلم: «ثم غسلا قلبى بذلك
الثلج» .
18. فقه السيرة، بوطى، ص 53.
السيد الحسنى از علماى شيعه در كتاب «سيدة المصطفى» ، ص
46، اين راى و نظر را برگزيد.
19. صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236; صحيح البخارى، كتاب
التوحيد ح 3: 696، مسند احمد ح5: 1355، قريب به اين مضمون
در سيره ابن هشام: 1/175; تاريخ طبرى: 2/158 162; تاريخ
يعقوبى: 2/10.
20. سيره ابن هشام: 1/174 175.
21. تاريخ طبرى: 1/574.
22. تاريخ يعقوبى: 2/10.
23. تاريخ مسعودى: 2/275.
24. السيرة الحلبية: 1/165.
در مسند احمد، ح 5: 1355 و صحيح البخارى، ح 3: 616 و صحيح
مسلم، ح 236، جبرئيل را به عنوان كسى كه شق صدر نبى را
انجام داد معرفى كردهاند.
25. تفسير روح المعانى: 30/166.
26.تهذيب التهذيب: ج2/ ص 33.
27.نجم/28.
28. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
29. سيره ابن هشام: 1/177.
30. قال لى ابوه يا حليمة: لقد خشيت ان يكون هذا الغلام قد
اصيب [ديوانه شود] فالحقيه باهله قبل ان يظهر به ذلك.
31. سيره ابن هشام: 1/174، سيره حلبى: 1/166.
32. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام: 1/112; حيات محمد، ص
161، هيكل.
33. حجر/40 و39.
34. ا سراء/65.
35. اضواء على السنة المحمدية، ص 188.
36. قسمت اول خطبه قاصعه، نهج البلاغه.
37. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 13/204.
38. شرح نهج البلاغه: 13/207.
39. تفسير مجمع البيان: 3/395.
40. تفسير الميزان: 13/34.
41. اسراء/1.
مثلت له تمثيلا: اذا صورت له مثاله بالكتابة وغيرها ومنه
«العبد اذا كان اول يوم من ايام الاخرة مثل له ماله و ولده
و عمله ويجوز ان يراد بالتمثل حضور هذه الثلاثة بالبال
وحضور صورها فى الخيال» ; مجمع البحرين، ج5، كتاب الام.
صحيح مسلم، كتاب الايمان، ح236.
42. بحار الانوار: 15/356.
43. همان، ص 357.
44. «و هذا الاختلاف وان كان بذاته من الدواعى التى تثير
الشكوك حول هذه الحادثة وبخاصة اذا نظرناالى اسانيد تلك
المرويات الا ان ذلك وحده لا يكفى لانكار هذه الحادثة من
اساسها لان ما جاء فى تلك المرويات هو من نوع الاعجاز
والعقل لا تحيط به...» . سيرة المصطفى، ص 46.
45. احزاب/33.
46. انشراح/31.
كلام اسلامي - 31