پيامبر شناسى  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


حقيقت وحى و تجربه دينى

سيد محمود نبويان

چكيده:

يكى از تئوريهايى كه در مباحث دين پژوهى مطرح گرديد تئورى «تجربه دينى‏» است. نخستين‏بار «شلاير ماخر» در ابتداى قرن نوزدهم در مقام دفاع از دين مسيحيت اين تئورى را مطرح ساخت. او به گمان خويش توانسته بود با طرح اين تئورى از اشكالات هيوم در نقض براهين اثبات وجود خدا و نيز نقاديهاى معرفت‏شناسانه كانت و اشكال تعارض گزاره‏هاى دينى با احكام عقلى و علوم تجربى رهايى يابد. عده‏اى نيز با قبول اين تئورى آن را بر وحى منطبق نموده‏اند. در اين نوشتار بر آنيم تا ضمن بررسى اجمالى زمينه‏هاى طرح تئورى تجربه دينى، اثبات نماييم كه اين تئورى هيچ گونه ارزش معرفتى نداشته و در نتيجه انطباق آن بر وحى نادرست است.

يكى از مباحث نسبتا جديد در فلسفه غرب، مساله «تجربه دينى‏» است. در جهان اسلام نيز برخى از نويسندگان مسلمان با تاثر از اين بحث، بر اين باورند كه تجربه دينى همان وحى است. يكى از نويسندگان در اين باره مى‏نويسد:

«...پس مقوم شخصيت و نبوت انبيا و تنها سرمايه آنها همان وحى يا به اصطلاح امروز «تجربه دينى‏» است‏» . (1)

و چون اين انطباق، مستلزم لوازم متعدد غير قابل قبول در تحليل وحى، دين و اعتقادات دينى مى‏باشد (مانند اين اعتقاد كه دين و وحى يك امر بشرى است (2) و قرآن، الفاظ و تعبيرات شخص رسول اكرم (ص) است نه اين كه از طرف خداى متعال و از طريق ملائكه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده باشد (3) )، بدين جهت‏بر آن شديم تا اين ديدگاه را مورد نقد و بررسى قرار دهيم.

در اين نوشتار سعى شده است تا تبيينى از حقيقت تجربه دينى و نيز حقيقت وحى - هر چند به صورت اجمالى - ارائه گردد، و در نهايت اثبات شود كه انطباق «تجربه دينى‏» بر «وحى‏» ، غير قابل پذيرش است.

تجربه دينى (4)

مفهوم تجربه دينى براى اولين‏بار در اواخر سده هيجدهم توسط «شلاير ماخر» (5) مطرح شده و در قرن نوزدهم مورد توجه جدى متفكران غربى واقع گرديد. (6) براى فهم بهتر اين مفهوم، بررسى زمينه‏هاى تاريخى آن ضرورى به نظر مى‏رسد.

1- زمينه علمى

پس از انقلاب علمى قرن هفدهم و ظهور دانشمندان مشهورى مانند گاليله و نيوتن، علوم تجربى رونق بسيار يافت. اين دو متفكر بزرگ تجربى كه ميراث و دستاورد كوپرنيك و كپلر را نيز در چنگ خويش داشته‏اند تحولى بس عظيم و شگرف را در رويكرد انسان غربى نسبت‏به جهان و ما سواى انسان و از جمله دين و خدا، پى ريزى نمودند. وقتى كه زمين مركزى توسط كوپرنيك رد شد و نيز زمانى كه كپلر، بيضوى بودن مدار حركت‏سيارات را اثبات نمود، دو اعتقاد اساسى مسيحيت در قرون وسطا يعنى زمين مركزى و اين كه مدار حركت‏سيارات به صورت دايره مى‏باشد مورد ترديد جدى قرار گرفت و به تدريج اين انديشه را پديد آورد كه انديشه‏ها و نظريه‏هاى دينى از اساس محكمى برخوردار نبوده‏اند و نمى‏توان به آنها اعتماد نمود و پس از مدتى اين انديشه نسبت‏به دين، توسط اكتشافات گاليله نسبت‏به اجرام آسمانى و نيز نظريات نيوتن، تقويت‏شد و بدين وسيله زمينه و اساس يك معيار و اعتقاد مهم در عصر روشنگرى - يعنى قرن هيجدهم - را (هر چند به صورت روان‏شناسانه و نه به صورت منطقى) بنيان نهاد، و آن اعتقاد به «سيانتيسم‏» (7) (علم تجربى‏گرايى) بود.

براى متفكران عصر روشنگرى، علم تجربى از اعتبار بسيار بالايى برخوردار بود به گونه‏اى كه درستى و بطلان و ارزشمندى معرفتهاى ديگر بشر را به وسيله آن مى‏سنجيدند و در صورتى كه انديشه‏اى با علوم تجربى متعارض بود، نزد متفكران عصر روشنگرى هيچ اعتبارى نداشت. و با ظهور انديشه سيانتيسم در قرن هجدهم و غلبه آن بر انديشه‏هاى ديگر، ملاحظه مى‏شود كه پس از يك قرن در دنياى غرب، در دامن چنين انديشه‏اى، تفكر فلسفى «پوزيتويسم‏» با لوازم خاص خود پديد آمد از جمله اين كه معنادارى هر گزاره‏اى وابسته به تجربه‏پذيرى آن است و اگر گزاره‏اى تجربه ناپذير باشد پوچ و بى‏معناست. بنابراين گزاره‏هاى دينى، پوچ و باطلند; زيرا گزاره «خدا موجود است‏» و يا «معاد موجود است‏» به هيچ وجه تجربه‏پذير نيست; يعنى نمى‏توان در تجربه، خدا يا معاد را مورد آزمايش قرار داد تا صحت و يا بطلان اين دو گزاره را بدست آورد، در نتيجه اين دو گزاره، بى‏معنا و پوچ هستند.

بديهى است كه در چنين عصرى هر انديشه و نظريه‏اى كه با علوم تجربى ناسازگار جلوه مى‏نمود غير قابل قبول و بى‏ارزش بود و چون در دين مسيحيت، موارد گوناگونى وجود داشته كه با علوم تجربى معارض بوده است اين امر سبب شد تا دين نزد متفكران عصر روشنگرى امرى بى‏ارزش تلقى شود. (8)

2- زمينه فلسفى

توسلات سنتى به استدلال متافيزيكى براى توجيه عقيده دينى با انتقادات سلسله‏اى از متفكران از دكارت تا كانت، لطمه و آسيب جدى ديد. كتاب «هيوم‏» به نام «محاوراتى در باره دين عقلانى‏» ، برهان نظم را كه عده‏اى از تجربه‏گرايان مى‏خواستند آن را جايگزين براهين كلامى مدرسى نمايند، ازكارانداخت.

از طرف ديگر، بزرگترين فيلسوف عصر روشنگرى يعنى «ايمانوئل كانت‏» (9) نظريات خاصى در زمينه معرفت ارائه نمود، او معتقد بود كه چون معرفتهايى كه از خارج نصيب انسان مى‏شود از قالبهاى متعدد پيشينى ذهن، عبور مى‏نمايد، جهان خارج به همان صورتى كه هست (نومن) نصيب انسان نمى‏شود و انسان هميشه معرفتهايى را از خارج به‏دست‏مى‏آورد كه توسط ذهن او قالب‏گيرى شده باشد (فنومن) و به عبارت ديگر، انسان هميشه از پشت عينكهايى به خارج مى‏نگرد كه خود اين عينكها نيز رنگى بوده و از خودشان بر آنچه كه از خارج به او مى‏رسد تاثير مى‏گذارند، در نتيجه، انسان نسبت‏به خارج نمى‏تواند ادعاى معرفت‏يقينى نمايد.

اين نظريه كانت در معرفت‏شناسى تاثير بسيار مهمى بر متفكران غربى گذاشته است و حوزه‏هاى ديگر معرفت‏بشر مانند دين پژوهى را نيز از اين تاثير بى‏نصيب نگذاشت.

بر اين اساس، بسيار روشن و قابل درك است اگر بگوييم دين در عصر روشنگرى امرى بى‏معنا و لغو جلوه نمود; زيرا گزاره‏هاى دينى، از يك سو گرفتار مشكل تعارض با علوم تجربى بود (البته بعضى از گزاره‏هاى دينى مسيحيت) و از سويى ديگر معرفت‏شناسى كانت، تمام گزاره‏ها و نظريات دينى در مورد جهان را از اعتبار ساقط نموده و آنها را از جنبه نظرى به ادعاهاى مشكوك و غير يقينى تبديل كرده بود.

كانت در هر يك از نقدهاى خودش كه آثار بزرگ وى را تشكيل مى‏دهند، بر حوزه خاصى از تجربه انسانى متمركز مى‏شود: حوزه علم، حوزه اخلاق و حوزه هنر. او در هر حوزه مى‏كوشد تا با دقت، حدود احكام مجاز را ترسيم نمايد.

وقتى اين حدود، به وضوح بيان شوند، تفكيك احكامى كه مطمئنا ريشه در تجربه دارند، از قضايايى كه شكل احكام تجربى را به خود مى‏گيرند - ولى در واقع تلاشهايى براى بسط مفاهيم و مقولات به مسائلى است كه از حدود كاربرد صحيح خود تجاوز مى‏كنند - ممكن مى‏گردد.

كانت در اولين نقد خود، مفهوم خدا را نمونه‏اى متعالى از عقل محض بر شمرد و معتقد است كه با عقل نظرى نمى‏توان وجود خدا را ثابت نمود، اما در نقد دوم خودش، وجود خداوند را به عنوان اصل موضوع عقل عملى محض، مى‏پذيرد. به عبارت ديگر، با اين كه به لحاظ نظرى هيچ معرفتى از مفهوم خداوند نداريم ولى فرض وجود آن براى داشتن اخلاق، ضرورت دارد; در واقع، عقايد و اعمال دينى، ريشه در تجربه اخلاقى دارند و نتيجه نداى عقل عملى و كشمكش ما با قانون اخلاقى است و دين ذاتا به سميت‏شناختن همه وظايف به عنوان دستورهاى الهى است.

بدين ترتيب، كانت كه به لحاظ عقل نظرى، وجود خدا را غير قابل اثبات مى‏داند، با فرو كاستن دين به اخلاق، وجود خدا را به عنوان پيش فرض اخلاق، ضرورى دانسته و آن را مى‏پذيرد. (10)

3- زمينه دينى

ناهمخوانى عقايد مسيحيت و مضامين كتاب مقدس با فهم عمومى انسانها، پيامدهاى زيانبارى به همراه داشت، از جمله اين كه بسيارى از متفكران و آزادانديشان، گرايشهاى الحادى پيدا كردند و بكلى از دين رويگردان شدند. همچنين بسيارى از متفكران متعصب مسيحى كه نمى‏توانستند به دين آبا و اجدادى خود پشت‏پابزنند، براى مصون سازى دين در برابر انتقادهاى منتقدان و حفظ يا توجيه چهره نامعقول و خرافى كتاب مقدس، نظرياتى كه «تدابير حفاظتى‏» نام گرفت ابداع كردند و از اين رهگذر مكاتب فلسفى خاصى پديد آمد. نكوهش معرفت و آگاهى، در صفحات اوليه كتاب مقدس و ارائه تصويرى انسان‏وار از خداوند به صورت انسانى خدعه‏گر و دروغگو و طرح گناه ذاتى آدميان و نسبت زنا و زنا زادگى به انبياى الهى، ضمن دادن چهره‏اى خرافى و موهوم به دين، هر آزادانديشى را رنج مى‏دهد.

يكى ديگر از عقايد اساسى و توجيه‏ناپذير مسيحيت، مساله تثليث است. اين فكر را به عنوان رمز كليسا تلقى نموده و در پاسخ به اين پرسش كه مضامين كتاب مقدس، نامعقول است، مى‏گويند عقل قلمرو خاص خود را دارد و راه عقل از راه ايمان جداست. و همين امر سبب شده است كه تاريخ تمدن اروپا در بعضى از ادوار خود به دو عصر متفاوت «ايمان‏» و «علم‏» تقسيم شود.

ارائه تصوير زشت از ناحيه كتاب مقدس در مورد انبياى الهى مانند نسبت‏باده گسارى و زنا با محارم به حضرت لوط (11) و كشتى گرفتن خدا با يعقوب و ناتوانى خدا از غلبه بر او (12) شرم آور بوده و به هيچ وجه قابل قبول نمى‏باشد. همچنين تحمل گناه يا فدا شدن مسيح به جاى انسانهاى گناهكار با عقل بشرى توجيه‏ناپذير است. بخشش گناه و خريد و فروش بهشت و نيز مبارزه كليسائيان با مخالفان فكرى خود، از جمله عواملى بودند كه متفكران و دانشمندان را به مسيحيت‏بدبين نمود.

اين عوامل، واكنشهاى مختلفى را در پى داشت، عده‏اى از دين رويگردان شدند و گروهى نيز با اصلاح دينى، در صدد ارائه تعريف و تفسيرهاى جديد از ماهيت دين بر آمدند.

يكى از تلاشهاى متعلق به دسته دوم، ارائه «تجربه دينى‏» به عنوان گوهر و اساس دين بود كه «شلاير ماخر» آن را بيان كرد. وى سالهاى اوليه عمر خود را در ميان فرقه پروتستان گذراند و در حلقه اصلى رمانتيكهاى جوان در برلن شركت مى‏كرد. او از اين كه هنرمندان و به طور كلى نسل نو به دين گرايش نشان نمى‏دادند، رنج مى‏برد. از سويى مضامين كتاب مقدس را در تضاد با عقل و فهم بشرى مى‏يافت و اين تعارض و ناهمگونيها مدتها او را به خود مشغول داشت، و از سويى ديگر عزت دينى به وى اجازه نمى‏داد كه به عقايد دينى پشت‏پابزند، بويژه آن كه او يك كشيش بود، تا اين كه سرانجام طرحى به نظرش رسيد و تدريجا به آن صورت فلسفى داد و مكتبى را پايه‏گذارى كرد كه تا امروز هواداران بسيارى دارد.

شلاير ماخر ادعا كرد كه گوهر دين، احساس و توجه باطنى به بى‏نهايت است و اساسا دين از مقوله احساس و شور و شوق به موجود نامتناهى است و افكار و عقايد و اعمال دينى جنبه ثانوى داشته و در واقع چيزى جز تجلى احساسات دينى نيستند. از نظر شلاير ماخر، دين، هويت مستقلى دارد و نبايد به متافيزيك يا اخلاق ارجاع شود. (13) هويت و گوهر دين، نه انديشه است و نه عمل، بلكه احساس درونى و اتكاى بى‏واسطه به واقعيت مطلق است. (14)

به عبارت ديگر، ماخر معتقد بود كه دين نه علم مابعدالطبيعه است و نه علم اخلاق، بلكه از ريشه و اساس با آن دو متفاوت است; زيرا علم ما بعدالطبيعه، حقيقت جهان و قوانين آن را از خود به هم مى‏بافد و علم اخلاق از درون نهاد انسان و رابطه او با جهان، نظامى از وظايف را پديد مى‏آورد كه نسبت‏به كردارهايى فرمان مى‏دهد يا از آنها باز مى‏دارد، اما سر و كار دين نه با استنتاج متافيزيكى است نه با آن كه جهان را براى بركشيدن قانون تعيين وظايف به‏كارمى‏گيرد، دين نه دانش است نه اخلاق، بلكه احساس است. (15)

او دوستان هنرمند، شاعر و نقاد خود را در برلن در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم، قانع ساخت كه حساسيتهاى آنها با روح حقيقى حيات دينى بيشتر هماهنگ است تا با آنچه كه در كليساها جريان داشت و نيز مضامين كهنه و نامعقول و متناقض كتاب مقدس، پوسته دين بوده و آنچه كه مهم است گوهر دين يعنى همان احساس درونى است; لطافت روح و طبع شاعرانه و عارفانه كاملا با گوهر دين هماهنگ است و عقايد و آداب دينى كه از آن گريزان هستند ربطى به دين نداشته و از آن بيگانه‏اند.

هدف دوم شلاير ماخر، مصون سازى دين از نقاديهاى فيلسوفانى مانند كانت و هيوم بود. وقتى اعتقادات و مباحث نظرى با حقيقت دين بيگانه باشد و تنها راه دسترسى به دين، عواطف و احساسات باشد نه انديشه و تعقل، ديگر جايى براى براهين اثبات وجود خدا باقى نمى‏ماند و طبعا نقدها و نقضهاى فيلسوفان ملحد، راه به جايى نخواهد برد، زيرا دين عنصرى مستقل از مباحث نظرى است و اثبات كنندگان و منكران وجود خدا كه بر ضد يكديگر برهان اقامه نموده و مى‏كوشند قوه عاقله يكديگر را متقاعد سازند كه خدايى هست و يا خدايى نيست، هر دو بيراهه مى‏روند، چون دين را بايد در جايى ديگر جستجو نمود، جايگاه دين، نهان خانه دل است، نه انديشه و فكر بشرى.

او در اين موضوع، دو كتاب به نامهاى «در باره دين‏» (16) و «ايمان مسيحى‏» (17) از خود بر جاى گذاشت. در كتاب اول بر استقلال دين يا ديندارى از كاركرد عقل نظرى و عملى تاكيد مى‏كند; از نظر او دين نه راه انديشيدن، نه طريق عمل، نه مجموعه‏اى از اعتقادات و نه مجموعه‏اى از مناسك دينى است، (18) ديندارى همان تجربه و احساس موجود نا متناهى است. شلاير ماخر در كتاب ايمان مسيحى، نقش يك متكلم را ايفا مى‏كند و متعلق احساس دينى را وابستگى مطلق مى‏داند. بدين ترتيب، او با ادعاى اين كه در ديندارى، اعتقادات، نقشى ندارند توانسته بود به زعم خويش، دين مسيحيت را در عصر جديد، مطرح نموده و از آن دفاع كند; زيرا وقتى كه اعتقادات و گزاره‏هاى دينى، اساس دين نباشند دو اشكال نظريه كانت در زمينه معرفت‏شناسى و نيز تعارض با علوم تجربى، بر آن وارد نخواهد بود و با توجه به اين كه گوهر دين، تجربه دينى و احساس درونى خاص است، اين احساس و تجربه دينى در عصر روشنگرى و هر زمان ديگر، قابل حصول و نيز قابل ارائه و دفاع خواهد بود.

قبل از بررسى مساله درستى يا بطلان انطباق تجربه دينى بر وحى، ذكر دو نكته ضرورى است:

نكته اول اين كه واژه «تجربه‏» (Experince) از جمله واژه‏هايى است كه تغييرات عمده‏اى از جهت معنا در آن رخ داده است، اين واژه اكنون به طور وسيعى در رشته‏هاى گوناگونى مانند علوم طبيعى، هرمنوتيك و فلسفه دين به كار مى‏رود و در حقيقت‏بار معنايى ويژه‏اى در اين زمينه‏ها دارد.

در فرهنگ غرب واژه تجربه دو كاربرد متفاوت دارد:

1- از دوره باستان تا قرن هفدهم ميلادى واژه تجربه (Experince) ، بيشتر معناى كنشى (19) داشته است. اين واژه در اصل از واژه لاتينى " "Experiri" مشتق شده است كه به معناى «آزمودن‏» و يا «در معرض آزمايش قرار دادن‏» است. بعنوان مثال، اگر كسى به شخص ديگرى مى‏گفت «وفادارى مرا تجربه كن‏» دقيقا به اين معنا بود كه وفادارى مرا بيازماى. تجربه در اين مورد، كنشى و فعلى بود و مراد اين بود كه امتحان كن، دليل بياور و با محك آزمايش بيازماى.

2- از قرن هفدهم ميلادى به بعد، تحول خاصى در معناى اين واژه رخ داد و در حقيقت اين تحول خاص، سرلوحه اصطلاحاتى مانند تجربه دينى، تجربه عرفانى و نظاير آن گرديد.

در دوره مدرن «تجربه‏» بيشتر معناى «كنش پذيرى و انفعالى‏» (20) به خود گرفته است. تجارب به اين معنا در مقابل اعمال و كنشها قرار مى‏گيرند، تجارب، تمام چيزهايى هستند كه براى ما رخ مى‏دهند، نه آن چيزهايى كه انجام مى‏دهيم. در اين معناى اخير، آنچه من تجربه مى‏كنم، چيزى است كه من احساس يا مشاهده مى‏كنم، لذتهايى كه مى‏برم، دردهايى كه مى‏كشم، عواطف و انفعالات درونى كه دارم، همه در مقوله تجارب من مى‏گنجند، تجارب من حالات درونى من هستند كه خودشان را بر حيات درونى من تحميل كرده‏اند و بر خاطرات درونى من افزوده شده‏اند.

نكته دوم آن كه گرچه در مورد تجربه دينى تعريفهاى گوناگونى ارائه شده است ولى همانطورى كه از تعريف تجربه به معناى اول بدست مى‏آيد و نيز با تامل در تعريفهاى بيان شده در مى‏يابيم كه گوهر مشترك همه تعاريف مربوط به تجربه دينى، «احساس درونى بودن‏» آن است. (21)

«تغاير تجربه دينى با وحى‏»

در خصوص تطبيق تجربه دينى بر وحى، چند اشكال عمده قابل طرح است:

اشكال اول: تجربه دينى و ارزش معرفتى

اشكال اساسى وارد بر تجربه دينى آن است كه: تجربه دينى داراى هيچ گونه ارزش معرفتى نيست; زيرا ممكن است در هر تجربه دينى، تجربه‏گر، نفس خود را تجربه نمايد نه موجود متعالى را ولى به خطا گمان كند كه موجود متعالى را تجربه نموده است. بنابراين به لحاظ برون‏دينى، سخن او - از آن جهت كه صرفا از تجربه‏اش گزارش مى‏دهد - قابل اعتماد نيست، به عبارت ديگر، صرف اين كه شخص تجربه‏گر، ادعا كند كه خدا يا ملائكه و يا مقربان درگاه او سبب شده‏اند تا اين احساس در او پديد آيد، يا اين كه بگويد من احساس مى‏كنم كه خداوند يا اولياى او در اين احساس خاص دخالت داشته‏اند، اين ادعاى او هيچ گونه ارزش معرفتى نخواهد داشت; زيرا به چه دليلى بايد اعتماد نمود كه سخن او در اين ادعا، درست است؟ و به چه دليلى امور ديگر سبب پيدايش آن احساس در او نگرديده‏اند؟

به سخن ديگر، گر چه تجربه دينى، نوعى احساس و علم حضورى بوده و در علم حضورى خطا راه ندارد ولى نكته مهم اين است كه ذهن همواره مانند دستگاه خودكارى از يافته‏هاى حضورى، عكس‏بردارى مى‏كند و صورتها يا مفاهيم خاصى را از آنها گرفته سپس به تجزيه و تحليلها و تعبير و تفسيرهايى در باره آنها مى‏پردازد.

مثلا هنگامى كه دچار ترس مى‏شويم ذهن ما از حالت ترس، عكس مى‏گيرد كه بعد از رفع شدن آن حالت مى‏تواند آن را به‏خاطربياورد. همچنين مفهوم كلى آن را درك مى‏كند و با ضميمه كردن مفاهيم ديگرى آن را به صورت جمله: «من مى‏ترسم‏» يا «من ترس دارم‏» يا «ترس در من وجود دارد» منعكس مى‏سازد. و نيز با سرعت عجيبى پديد آمدن اين حالت روانى را بر اساس دانسته‏هاى پيشين، تفسير مى‏كند و علت پيدايش آن را تشخيص مى‏دهد.

همه اين فعل و انفعالات ذهنى كه سريعا انجام مى‏گيرد غير از يافتن حالت ترس و علم حضورى به آن است ولى مقارنت و همزمانى آنها با علم حضورى در بسيارى از اوقات، موجب اشتباه مى‏شود و شخص مى‏پندارد همانگونه كه خود ترس را با علم حضورى يافته است علت آن را هم با علم حضورى شناخته است در صورتى كه آنچه با علم حضورى درك شده است‏يك امر بسيط و عارى از هر گونه صورت و مفهوم و همچنين خالى از هر گونه تعبير و تفسير بوده و به همين جهت، احتمال خطايى در آن وجود ندارد در صورتى كه تفسير مقارن آن از قبيل ادراكات حصولى بوده كه خود به خود، ضمانتى براى صحت و مطابقت‏با واقع ندارند.

با اين توضيح، روشن مى‏شود كه چرا و چگونه در مورد پاره‏اى از علوم حضورى، خطاهايى رخ مى‏دهد; مثلا گاهى انسان، احساس گرسنگى مى‏كند و مى‏پندارد كه نياز به غذا دارد در صورتى كه اشتهاى كاذبى است و در آن حال نيازى به غذا ندارد، سر مطلب اين است كه آنچه با علم حضورى خطاناپذير درك شده همان احساس خاص بوده است ولى همراه آن احساس، تفسيرى به وسيله ذهن بر اساس مقايسه آن با ساير احساسهاى قبلى، انجام گرفته كه علت اين احساس، نياز به غذا است اما اين مقايسه صحيح نبوده و بدين وسيله خطايى در تشخيص علت و تفسير ذهنى، پديد آمده است. خطاهايى كه در مكاشفات عرفانى پديد مى‏آيد نيز از همين قبيل است. بنابراين لازم است در تشخيص علم حضورى كاملا دقت كنيم و آن را از تفسيرهاى ذهنى مقارن آن، جدا كنيم. (22)

در واقع در فرايند حصول يك احساس مانند احساس درد در درون انسان (كه تجربه دينى نيز يك احساس است) سه مرحله نزديك به هم رخ مى‏دهد:

1- مرحله اول كه همان احساس بسيط درد مى‏باشد. اين مرحله همان علم حضورى است كه خطا در آن راه ندارد; يعنى شخص در اين كه احساس درد مى‏كند خطايى انجام نمى‏دهد، و در واقع در اين مرحله، اصلا خطا قابل تصور نيست.

2- در مرحله دوم، ذهن انسان از آن محسوس درونى مفهوم و صورتى برداشته و در قالب يك قضيه آن را بيان مى‏كند و مى‏گويد: «من درد دارم‏» اين قضيه نيز كه در منطق به آن، «وجدانيات‏» مى‏گويند از قضاياى صادق و بديهى است; يعنى هيچ گاه شخص صاحب درد در صدق آن قضيه‏اى كه در ذهن او نقش بسته است دچار ترديد نمى‏گردد.

3- در مرحله سوم كه مربوط به تفسير است، شخص درد خود را تحليل و تفسير نموده و به استناد دلايل مختلفى، امرى را به عنوان علت درد بيان مى‏كند و مثلا مى‏گويد: زخم معده من علت درد است، ولى وقتى كه به پزشك مراجعه مى‏كند، پزشك به او مى‏گويد كه معده شما سالم است و ناراحتى شما و دردتان معلول فشار و ناراحتى عصبى شما است.

همان طورى كه ملاحظه مى‏شود تنها مرحله اول، علم حضورى است ولى مرحله دوم و سوم، علم حصولى است، و بدين جهت احتمال خطا در آن دو قابل تصور است، گر چه از آنجا كه در مرحله دوم، حاكى و محكى نزد عالم حاضر است، صدق آن بديهى مى‏باشد ولى مرحله سوم به دليل اين كه نه علم حضورى است و نه مانند مرحله دوم، حاكى و محكى در آن، نزد عالم حاضر است، صدق آن مشكوك بوده و خطا در آن قابل تصور مى‏باشد.

در مورد تجربه دينى نيز مى‏گوييم، گر چه تجربه دينى يك نوع احساس بوده و به علم حضورى براى صاحب تجربه دينى معلوم است و در مرحله احساس صرف و بسيط او خطا وجود ندارد، و همچنين اگر از اين احساس خود بخواهد خبر بدهد و بگويد احساسى به من دست داده است، در اين مرحله نيز خطايى وجود ندارد; يعنى اين خبر او كه احساسى به او دست داده و براى او حاصل شده است، نيز درست و مطابق با واقع مى‏باشد، ولى اگر بخواهد نزد خود تحليل و تفسير نموده و بگويد خداوند اين احساس را در من پديد آورده است، و به عبارت ديگر، خداوند علت اين احساس مى‏باشد و يا فرشته يا پيامبر و يا شخصيت ديگرى علت اين احساس بوده و آن را در من به وجود آورده است، چنين ادعايى از صحت و درستى و صدق يقينى برخوردار نيست‏بلكه ادعايى است مشكوك; يعنى معلوم نيست كه تحليل او درست‏بوده و واقعا نيز خداوند يا يكى از اولياى او علت پديد آمدن آن احساس در او باشند بلكه ممكن است عوامل ديگرى مانند اختلالات روانى يا بيمارى شديد، علت‏حصول آن احساس باشد.

بنابراين، به لحاظ منطقى و از ديدگاه برون‏دينى، صاحب تجربه دينى نمى‏تواند صرفا بر اساس احساس خاصى كه به او دست داده است ادعايى را كه صدق و درستى آن يقينى باشد نسبت‏به بيرون از خودش، بيان نمايد و صرفا مى‏تواند نسبت‏به احساسات خودش خبر دهد. و بدين جهت ادعاهاى صاحب تجربه دينى نسبت‏به بيرون از خودش، هيچ ارزش معرفتى ندارد، و بديهى است كه اگر تئورى تجربه دينى براى اين امر ارائه شده است كه صدق ادعاهاى صاحب تجربه را نسبت‏به درون خودش تصحيح نمايد، در اين صورت گر چه ادعاى شخص نسبت‏به درون خودش، از وجدانيات منطقى بوده و صدق آن بديهى است ولى روشن است كه تصحيح آن ادعا، نيازى به ارائه تئورى تجربه دينى نداشته و به سبب اين كه آن ادعا از وجدانيات ما است، صدق آن محرز مى‏باشد.

اما اگر تئورى تجربه دينى در صدد توجيه درستى و صدق گرايش شخص به دين خاص و ادعاهاى دينى او باشد، بايد گفت كه اين تئورى از چنين هدفى عاجز بوده و همان طورى كه بيان شد، تجربه دينى هيچ ارزش معرفتى ندارد; يعنى صرف اين كه براى صاحب تجربه دينى، احساسى رخ داده است دليل بر اين نيست كه تحليل و قضاوت او نسبت‏به علت آن احساس نيز درست‏باشد.

اندك توجهى به انواع تجربه دينى كه در منابع فلسفه دين آمده است، مدعاى ما (يعنى عدم ارزش معرفتى تجربه دينى به لحاظ برون‏دينى) را ثابت مى‏نمايد، بعنوان مثال «ريچارد سويين برن‏» با ادعاى اين كه دسته‏بندى و طبقه‏بندى وى، جامع و مانع است، تجربه دينى را به پنج قسم زير تقسيم مى‏كند:

الف) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه شى‏ء محسوس كه در قلمرو تجربه همگانى است. براى مثال، ممكن است‏شخص، خداوند را در تمثال شخصيتى مقدس، غروب خورشيد يا اقيانوس ببيند. تمثال يك شخص يا غروب خورشيد، خدا نيستند اما شخص در قالب اين امور يا از طريق آنها با خداوند يا امر ما فوق طبيعى مواجهه مى‏يابد.

ب) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه شى‏ء محسوس، نامتعارف و مشاع. براى مثال ممكن است‏شخص، امر مافوق طبيعى را از طريق باكره لورد يا در بوته‏اى كه مشتعل است اما نمى‏سوزد تجربه كند.

ج) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه پديده‏اى شخصى كه در قالب زبان حسى متعارف قابل توصيف است. براى مثال ممكن است‏شخصى خداوند را در رؤيا يا مكاشفه، تجربه كند مانند رؤياى پطرس. مكاشفه‏ها، رؤياها، نداهاى غيبى و نظاير آنها، اگر چه در قالب زبان حسى بيان مى‏شوند اما فقط براى شخص واحد قابل حصولند.

د) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه پديده‏اى كه در قالب زبان حسى متعارف قابل توصيف نيست. در اينجا، شخص چيزى را احساس مى‏كند يا مى‏بيند اما آن چيز به مثابه امرى توصيف ناپذير به تجربه او در مى‏آيد.

ه) تجربه خداوند يا حقيقت غايى بدون واسطه هر گونه امر حسى. در اين حالت، شخص به نحو شهودى و بى‏واسطه از خداوند يا آن يگانه مطلق آگاه مى‏شود. (23)

دقت در موارد فوق روشن مى‏سازد كه آنچه تجربه دينى ناميده مى‏شود به لحاظ برون‏دينى، واجد هيچ گونه ارزش معرفتى نيست; يعنى به صرف اين كه كسى خواب ديده و مدعى مواجهه با امر مطلق و ماوراى طبيعى شده است، دليل صدق رؤيا و خواب او نيست، به چه دليلى احساس درونى شخصى كه مدعى درك موجود ماوراى طبيعى است را بايد قبول نموده و دليل صدق گفتارش دانست؟ (يعنى در واقع هم، موجود ماوراى طبيعى علت پديد آمدن اين احساس در او شده باشد؟) به چه دليلى او نفس خودش را مورد تجربه قرار نمى‏دهد؟ بديهى است كه به لحاظ برون‏دينى، ادعاى مواجهه با امر مطلق از طرف يك شخص، هيچ گونه دليلى بر صدق و درستى كلام و يا تجربه او نيست. همچنان كه تحليل آقاى «پراد فوت‏» از تجربه دينى نيز مؤيد گفتار ما است، ايشان مى‏گويد:

«توصيف ما از تجربه دينى بايد چندان جامع باشد كه اولا بتوانيم ديگران را هم صاحب تجربه‏هاى دينى بدانيم (تجربه‏هايى كه به اعتقاد صاحبانشان حاكى از امر مافوق طبيعى هستند) و ثانيا ملزم نباشيم متعلقات مافوق طبيعى اين تجربه‏ها را تصديق كنيم. بنابراين، تجربه دينى تجربه‏اى است كه شخص صاحب تجربه آن را دينى تلقى كند، دينى دانستن يك تجربه بدان معناست كه شخص تجربه‏گر معتقد است تبيين آن تجربه بر مبناى امور طبيعى نارسا و غير كافى است و آن تجربه را فقط بر مبناى آموزه‏هاى دينى مى‏توان تبيين كرد...اما اين امر كه صاحبان تجربه، تجربه خود را بر مبناى وجود موجودى مافوق طبيعى درك مى‏كنند بدان معنا نيست كه آنها واقعا موجودى مافوق طبيعى را تجربه مى‏نمايند، يا هيچ تبيين طبيعى مقنع و با كفايتى براى تجربه آنها وجود ندارد» . (24)

نتيجه آن كه تجربه دينى كه يك احساس صرف است هيچ ادعايى نسبت‏به بيرون از شخص تجربه‏گر را نمى‏تواند اثبات نمايد و چون هيچ گونه ارزش معرفتى ندارد در مباحث‏برون‏دينى نمى‏توان از آن استفاده كرد.

با اين تحليل نكته بسيار مهم ديگرى نيز ثابت مى‏شود و آن اين است كه بر اساس اعتقاد شلاير ماخر كه تمسك به ادله و براهين عقلانى را در اثبات خدا و آموزه‏هاى دينى ناكافى و باطل دانسته و اشكالات و نقاديهاى هيوم و كانت را نسبت‏به اين مساله وارد مى‏دانسته است، تحقق و وجود تجربه دينى قابل اثبات نيست; يعنى اصلا نمى‏توان به طور يقينى ادعا نمود كه تجربه دينى‏اى وجود دارد; زيرا روشن است كه در اعتقاد قائلين به تئورى تجربه دينى، به هر احساسى كه به انسان دست دهد، تجربه دينى اطلاق نمى‏شود بلكه تجربه دينى آن است كه به نحوى از انحاء با خداوند (يا واقعيت مطلق و غايى) و مظاهر و تجليات او در ارتباط باشد حال چه اين كه خداوند يا مظاهر او علت آن احساس باشند و يا اين كه متعلق آن احساس باشند. چنان كه شلاير ماخر معتقد است كه تجربه دينى، تجربه‏اى است كه خداوند علت آن تجربه باشد و به عبارت ديگر، انسان آن را نتيجه كار خدا بداند. او مى‏گويد:

«احساس شما تا آنجا كه نتيجه كار خدا توسط كار هستى در شماست، ديندارى است. خلاصه دين، اين احساس (اين احساس در بالاترين وحدت آن) است كه محرك احساس يك چيز است و فقط از طريق اين وحدت، مى‏توان چيزى را به طور منفرد و خاص احساس كرد; يعنى احساس كنيم كه وجود حيات ما، حيات و وجودى در خدا و توسط خداست‏» (25)

عده‏اى ديگر نيز ارتباط و تعلق احساس به خداوند يا مظاهر او را شرط دينى بودن تجربه دينى مى‏دانند:

«تجربه دينى را غير از تجربه‏هاى متعارف مى‏دانند; يعنى شخص، متعلق اين تجربه را موجود يا حضورى ما فوق طبيعى مى‏داند (يعنى خداوند يا تجلى خداوند در يك فعل) يا آن را موجودى مى‏انگارد كه به نحوى با خداوند مربوط است (مثل تجلى خداوند يا شخصيتى نظير مريم عذرا) و يا آن را حقيقتى غايى مى‏پندارد، حقيقتى كه توصيف ناپذير است (مثل امر مطلق غير ثنوى [برهمن] يا نيروانا)» (26)

با توجه به آنچه كه در صفحات قبل بيان داشته‏ايم، اثبات اين كه متعلق احساس يا علت آن، فلان شى‏ء معين است، از طريق آن احساس قابل اثبات نيست; يعنى نمى‏توان ادعا نمود كه چون من احساس مى‏كنم كه خداوند علت احساس من است پس در واقع نيز خداوند علت احساس من مى‏باشد و از آنجا كه چنين امرى قابل اثبات از طريق آن احساس نيست دينى بودن تجربه، قابل اثبات نخواهد بود; زيرا مقوم دينى بودن تجربه، ارتباط آن با خداوند (يا واقعيت غايى) يا مظاهر اوست و همانگونه كه بيان شد، چنين امرى قابل اثبات نيست، بدين جهت مى‏توان ادعا نمود كه چون دينى بودن تجربه به صورت واقعى و قطعى، قابل اثبات نيست، طرح اين تئورى در مباحث دين پژوهى لغو و بى‏اساس مى‏باشد. البته روشن است كه با توجه به عدم كارايى عقل و براهين عقلانى نزد قائلين به تئورى تجربه دينى، توسل به استدلال عقلانى براى اثبات دينى بودن اين تجربه يعنى ارتباط آن با خداوند (يا واقعيت غايى) و مظاهر او، تلاش باطلى است و بديهى است اگر كسى براهين عقلانى را صحيح و قابل تمسك بداند و از آن در اين مقام بهره جويد، ديگر نيازى به تئورى تجربه دينى در مباحث دين پژوهى باقى نخواهد ماند و چنين بحثى از ريشه لغو خواهد بود; زيرا چنين تئورى‏اى صرفا در وضعيتى ارائه شده است كه هر گونه تلاش عقلانى براى اثبات خداوند و آموزه‏هاى دينى باطل تلقى مى‏شد.

اشكال دوم: لغويت هدف از ارسال انبيا

يكى ديگر از ايرادهاى اساسى تجربه دينى آن است كه هدف از ارسال انبيا، هدايت‏بشر به سوى سعادت و كمال است، و زمانى اين هدف خداوند، محقق مى‏شود كه احتمال خطا در گفتار و هدايتگرى پيامبران موجود نباشد; زيرا در اين فرض، هيچ دليلى وجود ندارد تا روشن نمايد كه آيا پيامبران، بشر را به سوى ضلالت و شقاوت پيش مى‏برند يا سعادت؟ و بديهى است كه در اين صورت، هدف خداوند حكيم از ارسال انبيا، محقق نگرديده بلكه غرض او نقض مى‏شود و در نتيجه، اصل ارسال رسل لغو خواهد بود در حالى كه صدور كار بيهوده از خداى متعال، محال است.

حال اگر، وحى كه تنها راه ارتباط پيامبران با خداوند است، همان تجربه دينى باشد، مستلزم آن است كه وحى، قابل اعتماد نباشد; زيرا همانطورى كه سابقا ملاحظه شد، تجربه دينى هيچ گونه ارزش معرفتى ندارد و در نتيجه به سخنان پيامبران نيز نمى‏توان اعتماد نمود; زيرا به اعتقاد صاحبان تئورى تجربه دينى، سخنان صاحب تجربه، همان تعبير و تفسير آن تجربه است.

بنابراين، هدف خداوند از ارسال انبيا وقتى تامين مى‏شود كه در هدايت‏گرى انبيا احتمال خطا وجود نداشته باشد; زيرا احتمال خطا كافى است تا بشر به طور طبيعى به كلام آنها اعتماد نكرده و هدايت نيابد و به همين جهت است كه در مباحث‏برون‏دينى نبوت، عصمت را براى پيامبران اثبات مى‏نمايند، و از ناحيه ديگر، قرآن كريم نيز با تاكيد بسيار زياد و در آيات متعدد، اعلام مى‏نمايد قرآن - كه همان محتواى دعوت و هدايت پيامبر اسلام (ص) است - الفاظ شخص پيامبر نيست; يعنى اينطور نيست كه قرآن، الفاظ شخص پيامبر و تعبير ايشان از احساس خود باشد بلكه الفاظ قرآن نيز مستقيما از ناحيه خداوند و يا با واسطه ملائكه بر قلب مبارك پيامبر نازل شده است. و از كسانى كه مدعى‏اند قرآن، الفاظ شخص پيامبر است مى‏خواهد كه اگر آنها قرآن را الفاظ و سخنان يك انسان مى‏دانند، مثل آن را بياورند (تحدى قرآن) .

توجه به اين امر نيز سخنان فوق را تاييد مى‏كند كه انطباق وحى بر تجربه دينى باطل است; زيرا تجربه دينى، از اين سويه و اكتسابى است و به دو قسم رحمانى و شيطانى قابل انقسام است (چنان كه عرفا، تجربه عرفانى را به اين دو قسم، تقسيم مى‏نمايند) در حالى كه وحى به انبيا از آن سويه و غير اكتسابى بوده و خطا در آن قابل تصور نيست; زيرا در صورت احتمال خطا در آن، از حجيت و اعتبار ساقط شده و غير قابل اعتماد خواهد بود و بديهى است كه با فرض عدم اعتماد به آن، هدايت‏بشريت از طريق وحى حاصل نگرديده و در نتيجه، هدف از ارسال انبيا از ناحيه خداى متعال تامين نخواهد شد.

اشكال سوم: حقيقت وحى

توجه به حقيقت وحى، تفاوت آن را با تجربه دينى، از سويى ديگر آشكار مى‏سازد.

وحى در لغت‏به معناى «اشاره سريع‏» است كه از طريق الهام يا اشاره يا صوت و يا كتابت صورت مى‏پذيرد. (27)

اين لفظ، گاه به گونه‏اى به‏كارمى‏رود كه شامل وضع قوانين تكوينى در نهاد طبيعت، يا هدايت غريزى جانوران، يا ودايع فطرى انسانها نيز مى‏شود، اما معناى اصطلاحى وحى كه در اينجا مورد بحث است، همان ارتباط ويژه‏اى است كه ميان خداوند و پيامبرانش برقرار مى‏شد كه ما از كم و كيف آن بى‏خبريم و تنها همان توصيفهايى را مى‏دانيم كه خود پيامبران از حالات خويش در قالبهاى تنگ زبان عادى بيان كرده‏اند.

وحى گاهى به منظور تاسيس شريعت و دين تازه‏اى صورت مى‏پذيرد و گاهى به منظور احياى دينى كه تعاليم آن به فراموشى سپرده شده يا دچار مسخ و تحريف گرديده است. در واقع، وحى را مى‏توان نوعى از كلام خداوند دانست كه به گفته قرآن به يكى از سه طريق القا مى‏شود:

«و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحى باذنه مايشاء انه على حكيم‏» (28)

يعنى: هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز (از راه) وحى يا از فراسوى حجابى، يا فرستاده‏اى بفرستد و به اذن او هر چه بخواهد وحى كند، آرى اوست‏بلند مرتبه و صاحب حكمت.

در اين آيه كريمه سه طريق براى وحى اصطلاحى ذكر شده است كه عبارت است از:

1- وحى مستقيم (الا وحيا) : در اين طريق، حقايق و معارف الهى مستقيما بر قلب پيامبر نازل مى‏شود و هيچ واسطه و حجابى در كار نيست.

2- ايجاد صوت (من وراء حجاب) : در اين قسم، معارف الهى از طريق صوتى به گوش مى‏رسد كه در يك شى‏ء خاص مانند درخت، سنگ و...ايجاد شده باشد. در اين حالت، شخصى ديده نمى‏شود اما گويى كسى از پس پرده سخن مى‏گويد.

3- وحى به واسطه فرشته (او يرسل رسولا) : طريق سوم آن است كه خداوند فرشته‏اى مى‏فرستد تا حقايق الهى را بر گوش و جان پيامبر بخواند.

بايد توجه داشت كه اقسام سه‏گانه وحى نسبت‏به شخص واحد «مانعة الجمع‏» نيستند و ممكن است انسان كاملى از هر سه طريق، وحى الهى را دريافت كند، چنان كه وجود مبارك رسول اكرم (ص) هر سه قسم وحى را دريافت نموده است و خداى سبحان پس از بيان اقسام وحى مى‏فرمايد:

«و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا» (29)

يعنى: اى رسول گرامى، ما اين گونه كه گفتيم با تو تكلم نموديم، يعنى گاه بدون واسطه، گاه به واسطه حجاب و گاه به وساطت ملك و فرشته.

آنچه را كه جبرئيل امين مى‏آورد، از قسم (يرسل رسولا) است كه فرمود:

«نزل به الروح الامين على قلبك‏» (30)

يعنى: روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرده است.

آنچه را كه آن حضرت در رؤيا و مانند آن دريافت مى‏فرمود، از قسم (من وراء حجاب) است و آن حقيقتى را كه در مقام لدن دريافت كرد، وحى بدون واسطه بود كه فرمود:

«انك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم‏» . (31)

يعنى: همانا تو قرآن را از نزد حكيم عليم دريافت نمودى.

زراره از امام ششم (ع) سؤال كرد كه چرا در بعض اوقات، حالت «غشيه‏» و مدهوشى به رسول خدا روى مى‏آورد؟ آن حضرت در پاسخ فرمودند:

آن حالت در وقتى بود كه ذات اقدس خداوند براى او تجلى مى‏نمود و در آن حال واسطه و حجابى بين او و خداوند نبود.

اشكال چهارم: تفاوت سبك كلام خدا و پيامبر

افزون بر موارد ياد شده، تفاوت الفاظ و عبارات قرآن با كلمات شخص پيامبر (ص) دليل بر اين است كه قرآن همان الفاظ و تعابير شخص پيامبر نيست، روايات زيادى از شخص پيامبر (ص) بر جاى مانده است كه در مقايسه با قرآن تفاوت محسوسى در سبك و نحوه بيان، آهنگ كلمات، تركيب جملات و محتواى جامع و دقيق ميان آن دو مشاهده مى‏شود، حال چه تبيينى براى اين تفاوت محسوس مى‏تواند وجود داشته باشد جز اين كه وحى، كلمات خداوند است نه كلمات پيامبر. بنابراين، وحى بر تجربه دينى قابل انطباق نيست.

در پايان مناسب است كه به زمينه‏هاى تاريخى ارائه و طرح تئورى تجربه دينى پرداخته و نظرى اجمالى به آن بيافكنيم.

به نظر ما، اين زمينه‏ها پاسخ مناسبى داشته و نيازى به چاره جويى و ارائه تئورى تجربه دينى نمى‏باشد، زيرا:

اولا: در مورد تعارض گزاره‏هاى دينى با گزاره‏هاى علوم تجربى بايد گفت كه اين مساله، مشكلى را به وجود نمى‏آورد; زيرا گزاره‏هاى علوم تجربى به لحاظ نظرى داراى ارزش يقينى نيستند و به همين دليل تعارض آن با بعضى از گزاره‏هاى دينى موجب نمى‏شود كه انسان دست از گزاره‏هاى دينى بردارد، به عبارت ديگر، به لحاظ منطقى، انسان در موارد تعارض ميان گزاره‏هاى دينى و گزاره‏هاى علوم تجربى، وقتى مى‏تواند دست از گزاره‏هاى دينى برداشته و به گزاره‏هاى علوم تجربى معتقد شود كه گزاره‏هاى علوم تجربى يقينى باشند و لكن امروزه شايد همه فلاسفه علم بر اين امر وفاق دارند كه گزاره‏هاى علوم تجربى به هيچ وجه ارزش معرفتى نداشته و در هيچ علم تجربى هيچ گزاره يقينى وجود ندارد. (32) بنابراين، با توجه به اين ادعا (كه ادعاى درستى است و اين مقال، گنجايش توضيح مبسوط اين امر را ندارد) سخنان متفكران عصر روشنگرى در ارزش‏گزارى به علوم تجربى و رد گزاره‏هاى دينى باطل است.

ثانيا: حصول معرفت‏يقينى - هر چند محدود - امرى نيست كه بتوان آن را انكار نمود و بدين جهت ادعاى كانت، از بنياد درستى برخوردار نيست، علاوه بر اين، نظريه كانت، گرفتار مغالطه تكوينى است; زيرا همانطورى كه در فلسفه علم نيز اين امر مورد تاكيد واقع شده است، هر علمى داراى دو مقام است: 1- مقام گردآورى و كشف 2- مقام داورى و ارزيابى.

در فلسفه علم بيان مى‏شود كه مهم نيست‏يك معرفت و تئورى از كجا بدست مى‏آيد بلكه آنچه كه اهميت دارد اين است كه معرفت را چگونه مى‏توان ارزيابى نمود و بدين جهت است كه در ارائه ملاك و معيار براى تجربى بودن يك تئورى، فلاسفه علم معتقدند كه اگر بتوان يك تئورى را با روش تجربى مورد ارزيابى قرار داد آن تئورى، يك تئورى تجربى است، گر چه آن تئورى از راه تجربه بدست نيامده باشد چنان كه وجود مفاهيم غير محسوسى مانند الكترون، پروتون و كوارك و نيز تئوريهايى مانند بقاى انرژى در علم فيزيك، شاهد بر اين مدعا هستند كه با وجود اين كه چنين مفاهيم و تئوريهايى از تجربه بدست نيامده‏اند ولى در عين حال، تئورى تجربى محسوب مى‏شوند; زيرا مى‏توان با روش تجربى آنها را مورد آزمون قرار داد.

حال اگر كسى بخواهد تكليف مساله ارزيابى را با توجه به مقام گردآورى حل نمايد گرفتار مغالطه تكوينى شده است; يعنى ما هيچ‏گاه نمى‏توانيم بگوييم چون فلان تئورى از راه تجربه بدست نيامده است، پس يك تئورى تجربى نيست و يا چون گردآورى يك تئورى فلان صفت را دارد پس آن تئورى درست‏يا باطل است; زيرا ارزيابى يك تئورى و قضاوت نسبت‏به صدق و كذب آن، در علوم مختلف تجربى و فلسفى و تاريخى روشهاى خاص خود را دارد و ربطى به كيفيت‏حصول و اكتساب آن تئورى ندارد.

در محل بحث نيز در مورد تئورى كانت مى‏گوييم: 1- بر اساس نفس‏شناسى فلاسفه اسلامى مانند ملا صدرا، نفس و ذهن انسان هيچ گونه قالب پيشينى ندارد. 2- و بر فرض اين كه ذهن انسان داراى چنين قالبهايى باشد وجود اين قالبها، ضررى به درستى و واقع‏نمونى معرفتهاى ما وارد نمى‏كنند; زيرا اين قالبها صرفا در به وجود آمدن معرفتهاى ما و به اصطلاح در مقام گردآورى معرفتهاى ما دخيل مى‏باشند و نه در مقام داورى، و اين كه كانت مدعى شده است چون معرفتهاى ما بر اساس اين قالبها شكل مى‏گيرند پس واقع‏نمونى ندارند، جز مغالطه تكوينى، امر ديگرى نيست; زيرا ايشان حكم مساله داورى و ارزيابى را از راه مقام گردآورى و با توجه به آن تعيين نموده است. در حالى كه صدق و كذب معرفتهاى بشر، بايد با عنايت‏به روشهاى ارزيابى تبيين گردد و هيچ ارتباطى با كيفيت‏حصول معرفت‏براى ذهن، ندارد.

ثالثا: در مورد زمينه دينى نيز بايد توجه داشت كه ناهمخوانى عقايد دينى با فهم بشر و مضامين غير معقول كتاب مقدس در مسيحيت، به سبب تحريفى است كه در دين مسيحيت رخ داده است و دين اسلام و كتاب مقدس آن - يعنى قرآن - از اين سنخ مسائل كاملا بدور است.

نكوهش از معرفت و آگاهى در صفحات اوليه كتاب مقدس مسيحيت و نسبت زنا و زنازادگى به انبياى الهى و چهره انسان‏وار دادن به خداوند، آن هم انسانى خدعه‏گر و دروغگو و طرح گناه ذاتى انسانها، به هيچ وجه در دين اسلام و قرآن كريم وجود ندارد در اسلام، عقل از بيشترين ارزش برخوردار بوده و تمام اعتقادات اسلامى متكى به عقل است. (33) قرآن انسانها را به تعقل و تفكر فرا خوانده است. در برخى از كتب روايى معتبر ما اولين كتاب، كتاب عقل است. امام هفتم (ع) در مورد ارزش عقل مى‏فرمايند:

خداوند دو حجت در ميان مردم دارد: حجت درونى كه عقل انسان است و حجت‏بيرونى كه انبيا هستند. (34)

بنابراين در يك نتيجه‏گيرى كلى مى‏توان گفت كه زمينه‏هاى تاريخى ياد شده درست نبوده و نمى‏توانند توجيه درستى براى ارائه تئورى تجربه دينى باشند و اين تئورى به لحاظ منطقى ارزش معرفتى نداشته و نمى‏تواند منطبق بر وحى شود; زيرا مستلزم لغويت نبوت و نقض غرض خداوند است.

پى‏نوشت‏ها:

1) دكتر عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوى، انتشارات مؤسسه فرهنگى صراط، چاپ دوم، تابستان 1378، ص‏3.

2) همان، پيشگفتار.

3) فصلنامه پژوهش قرآنى فراراه، سال اول، شماره‏1، زمستان 1377، مصاحبه با عبدالكريم سروش، ص‏20.

4) "Religious Experince"

5) (1834-1768)"schelier macher"

6) وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى، چاپ اول، مؤسسه فرهنگى طه، پائيز 1377، صص‏9و249.

7) "scientism"

8) وين پرادفوت، پيشين، صص‏308- 312.

9) فيلسوف شهير آلمانى 1724- 1804

0) پيشين، صص‏20- 21.

11) سفر پيدايش، باب 19 بند30- 38.

12) همان، باب 32 بند 24- 30.

13) وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى، پيشين، يادداشتهاى مترجم، صص‏313- 316.

14) "The Feeling of Dependence"

15) فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه ج 7، ترجمه داريوش آشورى، انتشارات علمى و فرهنگى، صص 156- 157.

16) "on religion"

17) "the christian faith"

18) وين پرادفوت، پيشين، يادداشتهاى مترجم، ص‏316.

19) "Active meaning"

20) "passiv meaning"

21) ر.ك. وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى.

22) محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج‏1، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى، تهران، 1364، صص‏156- 157.

23) مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، انتشارات طرح نو، چاپ اول، صص‏38- 40.

24) پيشين، صص‏49- 51.

25) وين پرادفوت، ترجمه عباس يزدانى، پيشين، ص‏33.

26) مايكل پترسون و ديگران، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، پيشين، ص‏37.

27) الراغب الاصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، دفتر نشر كتاب، 1404ق.، ص 515.

28) شورى/51.

29) شورى/52.

30) شعراء/193- 194.

31) نمل/6.

32) ر.ك. كارل ريموند پوپر، منطق اكتشافات علمى، ترجمه سيد حسين كمالى، انتشارات علمى و فرهنگى.

33) وين پرادفوت، پيشين، يادداشتهاى مترجم، صص‏313- 314.

34) شيخ كلينى، اصول كافى، ج‏1، ص‏13، ح‏12.


رواق انديشه-ش 1

وحى و استدلال‏پذيرى

محمدباقر سعيدى‏روشن

آيا نمى‏توان از وحى انتظار استدلال داشت؟ شايد طرح چنين سؤالى در محيطى كه فرهنگ اسلامى بر آن حاكم است كمى اعجاب‏برانگيز باشد; اما بايد توجه داشت كه در عالم مسيحيت، به رغم ظهور برخى متفكران مستقل در قرون وسطى و عصر عقل‏گرايى جديد، همواره تفوق و برترى وحى بر عقل مورد پسند و حمايت و گاهى نيز شعار نفى عقل و بى‏نقشى آن مورد توجه و اذعان بوده است. گاهى نسبت‏به نقش وحيانى پيامبران‏عليهم‏السلام گفته مى‏شود: وحى پيامبران‏عليهم‏السلام همان مكاشفات و تجارب پيامبرانه ايشان است كه در متون مقدس منعكس شده و فاقد هرگونه استدلال مى‏باشد. به عبارت ديگر، آنان مشاهدات و حالات شخصى خود را در قالب مفاهيم ذهنى عرضه كرده‏اند و در متن مشاهده، كه تجربه وجدانى و علم حضورى است، استدلال بى‏مورد مى‏باشد. در خارج از آن صحنه و واقعه وحيانى نيز سخنانشان عادى است، نه متنى مقدس. از اينرو، ما نبايد از متون وحيانى انتظار استدلال داشته باشيم.

به هرحال، ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه ما چگونه بايد سخنان وحيانى آنان را بپذيريم؟ پيامبران، كه مى‏دانستند ما مثل خودشان نيستيم، چرا براى ما استدلال نياورده‏اند؟ پاسخ اين است كه آنان در صحنه شهود پيامبرانه، پرواى ديگران را ندارند; وقتى از آن صحنه بيرون آمدند براى آنان، مساله اثبات مكاشفاتشان براى ديگران مطرح مى‏شود. لذا، اين حال بيانگر حرفهاى عادى ايشان است، نه متن مكاشفه مينوى آنان.

اين سؤال، كه باور ما به وحى چگونه شكل مى‏گيرد و كاركرد عقل چيست، بدين‏گونه پاسخ داده مى‏شود كه عقل كارايى خاصى ندارد.

اين نظريه با سابقه ممتد خود، در فلسفه دينى قديس آگوستين در قرن چهارم و پنجم ميلادى به عنوان «تقدم ايمان بر فهم‏» نمودار شد و حاصل آن چنين بود كه ايمان از راه لطف حاصل مى‏شود و فهم، پاداش ايمان است. بنابراين، تاكيد چنين بود: «در پى آن مباش تا بفهمى، بلكه ايمان بياور تا بفهمى.» بدين‏سان، وحى از عقل، ايمان مى‏طلبيده و تقريبا در تمام دوران قرون وسطى، اين شعار غالب بوده است. (1) طبق اين نگرش، عقل تنها خدمتگزار ايمان بود. در قرن حاضر نيز، كه تفكر دينى مبتنى بر تجربه درونى و گرايش‏هاى عرفانى، صحنه‏گردان اذهان انديشمندان غربى شده است، ملاحظه مى‏گردد كه عقل جايگاهى ندارد و نمى‏توان از او تعيين كننده‏ترين سخن را شنيد; وحى به سراغ انسان مى‏آيد ولى عقل راهى به سوى خدا و دريافت پيام او ندارد و سخن خدا از طريق سخن انسان به گوش مى‏رسد. اين پيشنهادى بود از سوى «كارل بارت‏» كه هم راه را بر نقد تاريخى گريزناپذير كتاب مقدس باز مى‏گذاشت و هم شنيدن سخن خدا از طريق كتاب مقدس را مفهوم مى‏ساخت.

ديدگاه اگزيستانسياليستى از مسيحيت مشابه همين نگرش، به شدت، مخالف عقل و عقل‏گرايى بود; بينشى كه تمام اهتمامش اين بود كه عقل را به عنوان پيش‏فهم وحى طرد نمايد و وحى را پاسخ سؤال‏هاى «وجودى‏» انسان مى‏دانست. (2)

به عقيده ما، اين بحث‏به ظاهر دو سويه، كه يك سر آن به وظيفه يا توان پيامبران: مرتبط مى‏شود كه آيا آنان مى‏توانند براى وحى خويش استدلالى ارائه دهند يا نه و سر ديگر آن به مخاطبان آنان بازمى‏گردد كه چگونه مى‏توانند وحى را بپذيرند به‏واقع، تعبير يا نمود ديگرى از «ارتباط عقل و وحى‏» است.

بر كسانى كه با اين‏گونه مباحث آشنا هستند، پوشيده نيست كه موضوع ياد شده تاريخى طولانى داشته و از ديرباز، همواره ذهن انديشمندان دينى را به خود معطوف داشته و از ديدگاه‏هاى متفاوتى بدان پاسخ داده شده است; همچون:

1- اخذ جانب وحى و نفى عقل; اين ديدگاه به ترتوليان كارتاژى (150-230م) منسوب است. اين سخن معروف اوست كه «ايمان مى‏آورم; چون امرى بى‏معناست.»

2- اصالت‏بخشى به وحى و عقل را در خدمت فهم وحى ديدن (اگوستين و آنسلم);

3- تفوق عقل بر وحى (ابن رشد);

4- تعاضد عقل و وحى (آكوئيناس و ديگران) كه خود تفسيرهاى گوناگونى دارد. (3)

قصد ما حل اين مساله بسيار مهم و ديرپاى نيست; زيرا آن خود مى‏تواندموضوع رساله مستقلى‏باشد واين مختصر رامجال پرداختن بدان نمى‏باشد. اما آنچه درخور ذكر است اينكه بر حسب اين نظريه، چگونه مى‏توان اثبات كرد كه خداوند در امور انسان مداخله تشريعى كرده است؟ چگونه اثبات مى‏گردد كه در ميان انسان‏ها، افرادى با چنان ظرفيتى وجود دارند كه مى‏توانند پيام‏رسان خدا باشند؟ همچنين اينكه اگر آنچه در متون مقدس وجود دارد سخن خداست چگونه قابل اثبات مى‏باشد؟ اگر عقل معياراثبات‏اين امورنباشد چه معيارديگرى وجودخواهدداشت؟

به گمان ما، ارائه اين ديدگاه در مسيحيت و گسترش آن به دو دليل است:

يكى، حل مشكل متون مقدس كه هر روز با تحقيقات تازه، اصالتش مخدوش‏تر مى‏شود و محتواى نابسامان و نامعقول آن قابل دفاع نمى‏نمايد. از اين‏رو، ناگزير به سراغ برچسب تازه‏اى مى‏گشته‏اند تا كسى از اين اسطوره‏ها و دست‏نوشته‏هاى معمولى تقاضاى استدلال و سازگارى با عقل را نداشته باشد.

دوم، مشكل بزرگ ديگرى است كه مسيحيت‏با آن درگير است; فرقى ميان كشف و الهام عارفان و وحى پيامبران‏عليهم‏السلام نمى‏نهد و هر دو را در يك قلمرو مى‏بيند. بدين لحاظ، به اين نتيجه مى‏رسد كه انتظار استدلال از مكاشفه پيامبرانه بى‏مورد است و مخاطبان هرگز نبايد چنين توقعى داشته باشند. لذا، به مردم تلقين مى‏كنند كه ايمان وحيانى امرى است كه بايد آن را يافت. آنگاه محصول آن ايمان، فهم انسان خواهد بود. مفهوم اين سخن پذيرش چشم‏بسته بنيان اعتقادى است; چون براى پذيرش ايمان، معيار همگانى، منطقى و عقل‏پذير وجود ندارد. آيا حقيقت همين است و خداى سبحان مردم را به سوى جهل و نابخردى سوق مى‏دهد و پيامبران: از مردم مى‏خواستند كه از آنان طلب استدلال نكنند و هرچه آنان ادعا كردند، بپذيرند؟! يا آنكه آنان انسان‏هاى خردمند و بامنطقى بودند كه هدف اصلى‏شان بيدارى انديشه و فكر انسان‏ها بود و از مردم مى‏خواستند كه نسنجيده سنت‏هاى غلط و نامعقول نياكان خويش را دنبال نكنند و باورها و اعتقادات خود را بر پايه علم و عقل قطعى استوار سازند؟

«كذلك ما ارسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال مترفوها انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مقتدون قال اولو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه آباءكم...» (زخرف:23 - 24); همچنين پيش از تو، در هيچ شهرى، بيم دهنده‏اى نفرستاديم، مگر آنكه توانگران و كامرانان آن ديار گفتند كه ماپدران خود رابرآيينى يافته‏ايم واز آنان پيروى‏مى‏كنيم. (آن پيامبر) گفت: آيا هر چند شما را رهنمون‏تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافته‏ايد، بياورم (باز هم بر پيروى از آنها باقى مى‏مانيد؟)

قرآن در گزارش داستان رسالت پيامبران:، روايت مى‏كند كه آنان هميشه مخالفان خود را مخاطب ساخته و دعوت خود را همراه با بينه و نشانه‏اى خردپذير معرفى مى‏كردند و از آنان نيز مى‏خواستند كه اگر براى عقيده و فكر خود، دليل و نشانى دارند، عرضه كنند: «قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين‏» (نمل: 64); بگو حجت و دليل خود را بياوريد اگر راستگوييد.

سراسر قرآن دعوت به تفكر، تعقل، تدبر و تحصيل يقين و علم است; گاهى معارف والاى وحى به صورت براهين عقلى در مقام احتجاج با دين‏گريزان مطرح مى‏شود و گاهى دلايل متكى بر ظن و گمان و جهل مادى‏گرايان به استناد براهين قطعى و استوار، فرو مى‏ريزد و درد اساسى مردم جهل و نادانى شمرده مى‏شود: «سيقول الذين اشركوا لو شاء الله ما اشركنا و لاآباؤنا و لا حرمنا من شى‏ء كذلك كذب الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا قل هل عندكم من علم فتخرجوه لنا ان‏تتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهداكم اجمعين‏» (انعام:148-149); كسانى كه شرك آوردند خواهند گفت: اگر خدا مى‏خواست نه ما شرك مى‏آورديم و نه پدرانمان و چيزى را حرام نمى‏كرديم. همين‏گونه كسانى كه پيش از آنان بودند (پيامبران را) تكذيب كردند تا سرانجام، كيفر سخت ما را چشيدند. بگو: آيا نزد شما دانشى هست تا آن را براى ما آشكار كنيد؟ پيروى نمى‏كنيد مگر پندار را و جز به گزاف و تخمين سخن نمى‏گوييد. بگو: حجت و برهان رسا از آن خداست. پس اگر مى‏خواست همه شما را هدايت مى‏كرد.

قرآن پذيرش و نفى هر فكرى را بر اساس يقين، مقبول مى‏شمارد و اصرار قرآن آن است كه انسان از دام تقليد برهد و پژوهشگرانه اعتقاد و عمل خويش را متكى بر يقين بنا سازد. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «خداوند براساس دو آيه از قرآن شريفش، مردم را موظف كرده است تا وقتى حق بودن چيزى را نمى‏دانند، نپذيرند و نگويند، همچنين چيزى را ناآگاهانه نفى نكنند: «الم يؤخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لايقولوا على الله الا الحق‏»(اعراف:169); آيا در كتاب الهى، از ايشان پيمان گرفته نشد كه جز سخن حق به خدا نسبت ندهند؟ "بل كذبوا بما لم‏يحيطوا بعلمه و لما ياتهم تاويله" (يونس: 39); بلكه چيزى را كه بدان علم نداشتند و باطن آن را درك نكردند، تكذيب نمودند.» (4)

از نظرقرآن‏كريم،آيات ونشانه‏هاى الهى،خواه‏تكوينى و خواه تدوينى، هنگامى ثمربخش خواهد بود كه انسان در صدد فهم عميق و ژرف آنهاباشد. لذا، قابليت‏بشرى براى اين فهم به وسيله‏ابزارى به‏عنوان «لب‏» و«قلب‏» دروجودانسان‏معرفى‏مى‏گردد.

بدين‏سان، معلوم مى‏گردد همان‏گونه كه اثبات ضرورى وحى و دخالت تشريعى خداوند در سرنوشت انسان كار عقل است، تشخيص حقانيت وحى و اعتبار ره‏آورد آن نيز بر عهده برهان عقلى و علم قطعى مى‏باشد: «يرى الذين اوتوا العلم الذي انزل اليك من ربك هو الحق و يهدي الى صراط العزيز الحميد» (سبا:6); آنان كه پبديشان دانش داده شده است مى‏دانند كه آنچه از پروردگارت به تو فرو فرستاده شده راست و درست است و به راه آن بى‏همتاى ستوده راه مى‏نمايد.

از سوى ديگر، پيامبران الهى‏عليهم‏السلام نيز در متن وحى خويش، دلايل روشنى بر اثبات دعوى خود ارائه مى‏نمايند. پس اين سخن، كه پيامبران در هنگام مكاشفه، پرواى ديگران نداشتند و پس از آن نيز سخنشان متن مقدس نبود، بنا بر ترسيمى كه قرآن از وحى دارد، سخن باطلى است. قرآن در متن وحيانى خود، در يك فراخوان عمومى و جهانى، همه انديشه‏ها را به تفكر فرامى‏خواند كه اگر در حقانيت و الهى بودن اين سخن و كتاب ترديد دارند همه توان و نيروى خويش را به كار گيرند و با هم همكارى نمايند تا مانند آن را پديد آورند:

«ام يقولون تقوله بل لايؤمنون فلياتوا بحديث مثله ان كانوا صادقين‏» (طور:33 - 34); يا مى‏گويند: (پيامبر) آن را از خود بافته است. (نه،) بلكه باور ندارند. پس اگر راست مى‏گويند (كه قرآن وحى خدا نيست) گفتارى مانند آن بياورند.

«ام يقولون افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات و ادعوا من استطعتم من دون الله فان لم‏يستجيبوا لكم فاعلموا انما انزل بعلم الله و ان لا اله الا هو فهل انتم مسلمون‏» (هود:13); يا مى‏گويند: اين قرآن را دروغ بسته است. بگو: اگر راست مى‏گوييد ده سوره ساخته شده مانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كه را مى‏توانيد به همكارى فراخوانيد. پس اگر شما را اجابت نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده به علم خداست و معبودى جزاو نيست، پس آيا شما گردن مى‏نهيد؟

«و ان كنتم في ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين فان لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين‏» (بقره:23 - 24); و اگر درباره كتابى كه بر بنده خود فرستاده‏ايم شك داريد يك سوره همانند آن بياوريد و تمام گواهان خود را، به غير از خداوند، فراخوانيد، اگر راست مى‏گوييد. پس اگر نكرديد، كه هرگز نمى‏توانيد انجام دهيد، از آتشى كه سوخت آن مردمان و سنگ‏ها هستند و براى كافران آماده شده است، بپرهيزيد.

همان‏گونه كه ملاحظه مى‏شود، اين دعوت و فراخوان همگانى مكرر و به شيوه‏اى بسيار استوار، از دشوار به آسان، عرضه شده است: آوردن همانند تمام قرآن، سپس ده سوره و بالاخره اگر نتوانستند دست كم، يك سوره همانند سوره كوثر كه يك سطر بيشتر نيست; يعنى معادل يك هفت هزارم قرآن.

گفت اگر آسان نمايد اين به تو اين چنين آسان يكى سوره بگو

به‏راستى، اگر اين سخن استدلال عقلى نيست پس چيست؟ «افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا» (نسا: 82); آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود حتما در آن ناسازگارى بسيار مى‏يافتند.

مخاطب اين سخن تمام انديشه‏هاى زنده است. اگر يك فراخوان عمومى براى تمام انسان‏ها شمرده نمى‏شود، كه هم بيانگر شيوه رسالت انبيارحمه الله است كه سخنشان بر مبناى عقل مى‏باشد و هم معيارى براى مردم، كه سخنان انبياعليهم‏السلام را با معيار عقل برهانى بشناسند و بپذيرند، پس چيست؟

آيا حاصل‏اين سخن آن نيست كه عقل قطعى با وحى قطعى، هر دو، از يك آبشخور بهره‏مند مى‏گردند و هرگز يكديگر را نفى نمى‏كنند؟ اگر وحى راستين الهى به عقل برهانى عرضه گردد آن را مى‏پذيرد، همان‏گونه كه چنين وحيى ره‏آورد خود را در قالب دلايل‏عقلانى‏وخردپذيرعرضه‏مى‏كندوآن‏راارجمندمى‏شمارد. (5)

از امام كاظم(ع) نقل شده است كه «ان لله على الناس حجتين حجة ظاهرة و حجة باطنة; فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء والائمة و اما الباطنة فالعقول‏»; خداى را بر مردم دو حجت است; حجت آشكار و حجت پنهان. حجت آشكار رسولان و پيغمبران و امامان و حجت پنهان عقل مردم است. (6)

در آغاز اين روايت، امام هفتم‏7 با استناد به آيه قرآن، چنين مى‏فرمايد: «يا هشام، ان الله تبارك و تعالى بشر اهل العقل و الفهم في كتابه فقال: "فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب"»; اى هشام، خداوند متعال در كتاب خود، خردمندان را مژده داده و فرموده است: «پس بندگان مرا بشارت ده; همان كسانى كه سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آن پيروى مى‏كنند. آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنان خردمندانند. (7)

آرى، اگر دينى خود را مستند به وحى دانست و در عين حال، از مواجهه با فكر برهانى گريزان بود وحيانى بودن آن مورد ترديد قرار مى‏گيرد و طرح اين ادعا، كه وحى مبتنى بر استدلال نيست و عقل كاركردى در پيمودن راه الهى و ناخت‏حقايق و تشخيص وحى حقيقى ندارد، از ضعف اديانى سرچشمه گرفته است كه به دست‏بشر دست‏خوش انحراف گشته و قدرت دفاع عقلانى از خويش را ندارند.

پى‏نوشت‏ها

1- ر. ك. به: عقل و وحى در قرون وسطى، فصل اول.

2- ويليام هوردرن، راهنماى الهيات پروتستان، ترجمه ميكائليان، ص‏67-160 / ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، فصل پنجم / محمد على فروغى، سير حكمت در اروپا، فصل پنجم و ششم

3- اتيل ژيلسون، عقل و وحى در قرون وسطى، ترجمه شهرام پازوكى و روح فلسفه در قرون وسطى، ترجمه داودى / آ. ج. آربرى، عقل و وحى در اسلام، ترجمه حسن جوادى / عبدالحسين زرين كوب، در قلمرو وجدان، ص 255 / عبدالله جوادى آملى، پيرامون وحى و رهبرى، ص‏237/مرتضى‏مطهرى،انسان و ايمان و اسلام و مقتضيات زمان، ص‏362

4- يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، كتاب فضل علم، ص‏53

5- سيد محمد حسين طباطبائى، تفسيرالميزان، ج 14، ص 382 و وحى و رهبرى، ص 281

6و7- يعقوب كلينى، همان، ج 1، كتاب عقل و جهل، ص‏19

فصلنامه معرفت شماره 26

بسط ناپذيرى تجربه نبوى (×)

عليرضا قائمى‏نيا

چكيده:

نويسنده زيربناى اين «سخن را كه وحى تابع پيامبر است نه او تابع وحى‏» را مدل كانتى مى‏داند كانت مى‏گويد ذهن، منفعل و دريافت كننده محض نيست‏بلكه فاعليت هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مى‏افزايد و در حقيقت تجربه‏اى محض در كار نيست. با توجه به اين ايده به اعتقاد بعضى از متفكرين داخلى موضع‏گيريها و تجارب پيامبر صلى الله عليه و آله با شرايط اجتماعى رابطه ديالوگى داشت. مؤلف پس از تبيين رابطه ديالوگى با نقد اين نظريه مى‏نويسد: اسلام پيامى خاص براى جامعه داشت و پيامبر حامل آن پيام بود و مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود، شرايط اجتماعى و تاريخى، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير نمى‏داند بلكه مواردى پيش مى‏آوردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيام را بهتر تفسير و تبيين مى‏كردند.

بحث اساسى و بنيادى‏تر كه نسبت‏به كل اين مقاله مطرح مى‏شود، از اين قرار است كه: بطور كلى، سه نظريه اساسى در مورد سرشت وحى در غرب مطرح شده است. يكى از اين نظريات كه ديدگاه گزاره‏اى درباب وحى است از قرون وسطا در ميان متكلمان مسيحى مطرح بوده است. بر طبق اين نظريه، وحى مجموعه‏اى از گزاره‏ها است كه خدا به پيامبر القاء مى‏كند. دوم، ديدگاه تجربه دينى كه بر طبق آن وحى گونه‏اى تجربه دينى است و خدا بر پيامبر وحى كرد به اين معنا است كه پيامبر خدا را تجربه كرد. اين نظريه از زمان شلايرماخر در الهيات پروتستان مطرح بوده است و بالاخره، ديدگاه سوم; يعنى نظريه‏اى كه در قرن بيستم مطرح شد ديدگاه افعال گفتارى است. اين نظريه را متكلمان و فلاسفه دينى مطرح كرده‏اند كه از آثار آستين فيلسوف تحليلى متاثر بوده‏اند. بر طبق ديدگاه اخير خدا بر پيامبر وحى كرد. به اين معنا كه اولا خدا جملاتى معنادار را از زبانى خاص براى پيامبر اظهار كرده است و ثانيا، اين جملات مضمونى خاص داشته‏اند; يعنى خدا مضامينى خاص را به پيامبر با اين جملات انتقال داده است و ثالثا، پيامبر را به كارهايى واداشته است.

وحى تنها بر طبق يك ديدگاه كه از قضا آن هم نظر نادرستى است و به يقين در مورد وحى اسلامى غلط است گونه‏اى تجربه دينى است ولى ديدگاه ديگرى كه امروزه با اقبال و توجه روزافزون مواجه شده است ديدگاه افعال گفتارى است. هر بحثى كه درباب وحى صورت گيرد، بايد پيش از همه تكليف خود را در مورد اين نظريات روشن كند چراكه هر يك پيامدها و نتايج‏خاصى را دارند. مقاله «بسط تجربه نبوى‏» بر پايه تقريرى خام از ديدگاه تجربه دينى استوار شده است و شتابزدگى نويسنده موجب شده است كه از يك سو به نظريات مطرح درباب سرشت وحى توجه نكند، و از سوى ديگر به ناسازگارى و تناقضى كه ميان ديدگاه تجربه دينى و وحى اسلامى است دقت كافى را مبذول نكند. بنابه نظريه تجربى وحى مواجهه پيامبر با خدا است و گزارشهايى كه پيامبر از وحى خود - يعنى از تجربه‏اش - به ديگران ارائه مى‏دهد تفاسير پيامبر از تجربه‏اش هستند نه مضمون خود وحى. چراكه وحى بر طبق اين ديدگاه اصلا از سنخ گزاره‏ها نيست. بر طبق ديدگاه گزاره‏اى، گزارشهاى پيامبر مضمون وحى را دارا هستند و خود وحى از سنخ گزاره‏ها است. همچنين در ديدگاه افعال گفتارى، خود افعال گفتارى (فعل گفتار و ضمن گفتار) مضمون وحى هستند، به اين معنا كه خدا جملاتى معنادار را بر پيامبر اظهار كرده است و اين جملات مضمونى خاص داشته‏اند از اين گذشته، بنا به ديدگاه تجربه دينى، ارتباط زبانى ميان خدا و پيامبر صورت نگرفته است. لذا پيامبر هيچ‏گاه نمى‏تواند ادعا كند جملاتى را كه براى ديگران بازگو مى‏كند دقيقا جملاتى هستند كه خدا به كار برده است. ارتباط زبانى صورت نگرفته تا جملاتى رد و بدل شود و پيامبر هم همان جملات را به‏كار ببرد. تحليل ديدگاه گزاره‏اى به اين مى‏انجامد كه اطلاعاتى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شده است ولى نمى‏توانيم بگوييم كه جملاتى كه پيامبر به كار مى‏برد همان جملاتى است كه خدا اظهار كرده است. آنچه مسلم است اين است كه خدا اطلاعاتى را به پيامبر داده و او هم همان اطلاعات را بيان مى‏كند، ولى ممكن است زبان وحى - اگر انتقال اطلاعات با زبان بوده - با زبان گزارش وحى تفاوت داشته باشد. مضمون وحى - كه همان اطلاعات باشد - ثابت است ولى فرم زبانى آن مى‏تواند تفاوت داشته باشد. در تحليل افعال گفتارى هم محتوا و هم فرم وحى ثابت است و پيامبر هيچ دخل و تصرفى در آن نمى‏كند.

تجربه بودن وحى، بيشتر با مسيحيت فعلى سازگار است تا با اسلام، چرا كه در اسلام زبان وحى و كتاب در وحى محوريت دارد، ولى در مسيحيت كتاب و زبان وحى محوريت ندارد. براى مسيحيان خدا در حضرت عيسى (ع) تجلى كرده و براى مسلمانان در قرآن. از اين‏رو در اسلام كتاب، محور است و در مسيحيت‏شخص. وحى خدا در اسلام با القاى حقايق و انجام افعال گفتارى از جانب خدا است و وحى خدا در مسيحيت، تجربه خدا از جانب عيسى (ع) است. اگر هم در پاره‏اى موارد، در مسيحيت‏سخن از سخن گفتن خدا با بشر رفته است آنقدر چشمگير و برجسته نيست كه وحى مسيحى را كه گونه‏اى تجربه است تحت‏الشعاع قرار دهد و اگر هم در اسلام در مواردى از حالات و تجارب وحيانى پيامبر سخن به‏ميان آمده آنقدر محوريت ندارد تا وحى اسلامى را تحت‏الشعاع قرار دهد. بنابراين وقتى در اسلام محوريت را به تجارب وحيانى مى‏دهيم گويا به جاى اسلام از مسيحيت‏سخن مى‏گوييم.

تبعيت وحى از پيامبر

يكى از سخنان عجيبى كه دكتر سروش در مقاله بسط تجربه نبوى دارد اين است كه «وحى تابع او (پيامبر) بود نه او تابع وحى‏» . دكتر سروش در اين مقاله و در گفتگويى كه در اين‏باره در مجله كيان منتشر شده است تلاش كرده است تا آن را مفهوم و موجه سازد، ولى على‏رغم اين تلاشها نتوانسته است صورت معقولى به آن بدهد.

زيربناى سخنان فوق مدل كانتى است. كانت مى‏گفت ذهن منفعل و دريافت‏كننده محض نيست‏بلكه فاعليتى هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش مى‏افزايد. در حقيقت تجربه‏اى محض در كار نيست; در محتواى هر تجربه‏اى عواملى از ذهن دخيلند و تجارب تابع ذهن و متناسب با آن هستند. وحى هم به اين معنا تابع پيامبر است كه شخصيت پيامبر در وحى تاثير دارد و متناسب با آن است; پيامبر هم فاعل است و هم قابل!

مدل كانتى در واقع با استدلال ضمنى زير شامل تجارب وحيانى پيامبر نيز مى‏شود:

1. در تجارب معمولى; اين تجارب تابع شخصيت فاعلشان هستند.

2. تجارب وحيانى هم مانند تجارب معمولى‏اند.

نتيجه: تجارب وحيانى هم تابع شخصيت پيامبرند.

مقدمه نخست‏بيانگر مدل كانتى است. اگر اين مدل را بپذيريم و بر فرض تماميت آن، براى اين كه بگوييم تجارب پيامبر هم تابع شخصيت او هستند بايد مقدمه دوم را نيز بپذيريم و تجارب او را مانند تجارب معمولى بدانيم. ولى مقدمه دوم ناتمام است. پذيرش تجارب وحيانى تصديق وجود تجاربى غيرعادى است. مقدمه دوم در كلام سروش تنيده است و سخنى ناتمام است. در سخنان فوق تناقض هم به‏چشم مى‏خورد; آيا با پذيرفتن مدل كانتى در تجارب وحيانى و تابع دانستن اين تجارب مى‏توان از كشف تام محمدى (ص) سخن گفت؟ كشف تام به اين معنا است كه واقع آنگونه كه هست‏به تمام و كمال براى پيامبر منكشف مى‏شود و اين تنها در صورتى امكان‏پذير است كه شخصيت پيامبر و ظرفيت وجودى او در تجاربش دخالت نداشته باشند. پذيرفتن مدل كانتى راهى براى پذيرفتن كشف تام باقى نمى‏گذارد; در تجارب پيامبر همواره عناصرى از شخصيت و ظرفيت وجودى او حضور دارند، تجربه‏اى محض در كار نيست تا كشف تام در كار باشد. (بگذريم از اين كه اين سخن به‏معناى نفى عصمت پيامبران است، چراكه پيامبر هيچ‏گاه به وحى آنگونه كه هست دسترسى ندارد و وحى تابع شخصيت اوست.)

چرا مدل كانتى؟

اين نكته جاى تامل دارد كه در قلمرو فلسفه كانت جايى براى تجارب وحيانى وجود ندارد. به‏نظر كانت، ذهن به تجاربى كه از عالم خارج دارد صور مكان و زمان را مى‏دهد. تجارب عرفانى و نيز تجارب وحيانى در اين فلسفه جايى ندارند. همه معرفتها به حواس منتهى مى‏شوند. به‏نظر كانت، هر معرفتى با تجربه [حسى ] آغاز مى‏شود و ما هيچ معرفتى مقدم بر تجربه [حسى] نداريم و معرفت‏با تجربه آغاز مى‏شود.

بنابراين، در قلمرو معرفت‏شناسى كانت تجارب وحيانى معنا ندارد چراكه اين تجارب (به‏طور كلى تجارب دينى) به عالمى ديگر تعلق دارند، از حس آغاز نمى‏شوند و در قالب صور مكان و زمان درنمى‏آيند. در اينجا اين پرسش مطرح مى‏شود كه چرا برخى از روشنفكران بر اين مدل اصرار دارند و آن را به تجارب سرايت مى‏دهند؟ لابد كسانى كه اين مدل را به تجارب وحيانى و تجارب پيامبر گسترش مى‏دهند، اين ركن معرفت‏شناسى كانت را نمى‏پذيرند و تنها به ركن ديگر آن بسنده مى‏كنند و مى‏گويند شخصيت و صور پيشينى شخص - و از جمله شخصيت پيامبر (ص) - در تجاربش تاثير دارند. ولى به‏نظر ما، بر فرض اين كه مدل معرفت‏شناسى كانت را بپذيريم، اين مدل شامل حال تجارب پيامبر نمى‏شود. تجارب پيامبر تجاربى غيرطبيعى‏اند. پذيرفتن وجود تجارب پيامبر به اين معنا است كه ركن اول معرفت‏شناسى كانت را كنار بگذاريم و به صورى از معرفت قائل شويم كه به تجارب حسى منتهى نمى‏شوند. ركن ديگر اين معرفت‏شناسى را نيز بايد كنار نهاد، چرا كه تجارب پيامبر تجارب غيرطبيعى‏اند و ما هيچ دليلى در اختيار نداريم كه تجارب غيرطبيعى هم مانند تجارب طبيعى باشند، بلكه اقتضاى غيرطبيعى بودن تجارب پيامبر اين است كه برخلاف تجارب طبيعى باشند و از مدل معرفت‏شناسى ديگرى پيروى كنند.

نقد رابطه ديالوگى

اسلام مانند هر دين ديگرى به صحنه اجتماع وارد شد و پيامبر (ص) هم مانند هر انسان ديگرى در صحنه شرايط اين اجتماع پا گذاشت; گاهى جنگ مى‏كرد و گاهى صلح، در صحنه شرايط جديد، حادثه‏هاى جديدى به‏وجود مى‏آمد و پيامبر (ص) هم موضع‏گيريهاى خاصى در قبال اين حوادث داشتند. رابطه اسلام با اين شرايط اجتماعى چه رابطه‏اى بود؟ و نيز، موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) با اين شرايط اجتماعى چه رابطه‏اى داشت؟

پرسش‏هاى فوق را مى‏توان اين‏گونه نيز مطرح كرد كه آيا اسلام - و نيز موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) - با شرايط اجتماعى رابطه داد و ستدى داشت؟ رابطه داد و ستدى يا رابطه ديالوگى به اين معنا است كه اسلام چيزى به اين شرايط مى‏داد و چيزى از آن‏ها مى‏گرفت; در نتيجه، اسلام محتوايى ثابت نداشت و تا حدى شرايط اجتماعى، محتواى آن را تعيين مى‏كردند.

به اعتقاد دكتر سروش، اسلام (و نيز موضع‏گيريها و تجارب پيامبر (ص)) رابطه ديالوگى با شرايط اجتماعى داشت. ورود پيامبر به صحنه اجتماع مانند ورود يك استاد به صحنه درس است. استادى كه پا به كلاس مى‏گذارد اجمالا مى‏داند چه نكاتى و مطالبى را مى‏خواهد به شاگردان القاء كند. اين حد از مساله براى استاد قابل ضبط و تهيه و پيش‏بينى است. اما از اين مرحله به بعد همه چيز از جنس امكان است، نه ضرورت و لذا غيرقابل پيش‏بينى و در عين حال مؤثر در تعليم و تربيت. استاد دقيقا نمى‏داند در سر كلاس چه پيش خواهد آمد... و پيغمبر بزرگوار اسلام هم در ميان امت‏خود چنين وضعى داشت. وقتى مى‏گوييم دين امر بشرى است. منظورمان نفى روح قدسى آن نيست، منظور اين است كه پيامبر به ميان آدميان مى‏آيد، پابه‏پاى آنها حركت مى‏كند.... گاهى به جنگ، گاهى به صلح كشيده مى‏شود... دين مجموعه برخوردها و موضع‏گيريهاى تدريجى و تاريخى پيامبر است.

پيش از تصديق يا رد نظر فوق بايد رابطه ديالوگى را دقيقا روشن سازيم. ما همان مثال استاد و شاگردان را به دو نحو تصور مى‏كنيم تا رابطه ديالوگى را تعريف كنيم.

1. فرض كنيد يك استاد رياضى به كلاس وارد مى‏شود و مساله‏اى رياضى را طرح مى‏كند، آنگاه برخى از شاگردان پرسشهايى درباره اين مساله مى‏پرسند و او پاسخ مى‏دهد و نيز از كاربردهاى آن جويا مى‏شوند، او هم مواردى را ذكر مى‏كند.

2. باز فرض كنيد يك استاد رياضى سر كلاس مى‏آيد و از خود نظريه‏اى جديد را در زمينه‏اى از رياضيات ارائه مى‏دهد. برخى از دانشجويان اين نظريه را رد مى‏كنند و او در دفاع، قيودى به نظريه‏اش اضافه مى‏كند - و مثلا متغيرهايى را به آن مى‏افزايد - و اين جر و بحث همچنان ادامه مى‏يابد تا در نهايت استاد شكل منطقى و قابل قبولى به نظريه‏اش مى‏دهد. او در خلال اين بحث تمام متغيرها و ثابتهايى را كه لازم است در فرمول‏بندى نظريه‏اش داخل مى‏سازد.

گرچه در دو مثال فوق به ظاهر رابطه‏اى ديالوگى در كار است، ولى تفاوتى عمده در ميان آنها است. در مثال اول، استاد با مساله‏اى ثابت كه مضمونى ثابت دارد به سراغ كلاس درس رفته است و اين مضمون در طول درس ثابت مانده است. تمام مباحثى كه در اين خلال مطرح شده است‏شرح و تفسير و بيان همان مساله و يافتن كاربردهاى آن است. به يك معنا حركت تدريجى در اينجا صورت نگرفته است، چراكه مضمونى ثابت در طول درس و گفتگو در ميان بوده است. اما در مثال دوم گرچه استاد در ابتدا با نظريه‏اى كه مضمونى ثابت دارد سراغ كلاس درس رفته است، ولى همين كه در كلاس آن را بيان كرده است، ايراداتى به آن وارده شده و او را وادار كرده كه متغيرها و يا ثابت‏هايى را به نظريه‏اش بيفزايد تا شكل نهايى به آن بدهد. به اين معنا در طول كلاس درس، مضمونى ثابت در كار نيست و تنها نتيجه آن مورد نظر است. در اين مورد واقعا حركتى تدريجى در اين مضمون در كار است. با استفاده از اين وجه تفاوت مى‏توانيم بگوييم كه مثال اول بيانگر يك رابطه ديالوگى حقيقى نيست، ولى مثال دوم از يك رابطه ديالوگى حقيقى حاكى است. در رابطه ديالوگى حقيقى مضمونى ثابت در كار نيست، بلكه داد و ستدى واقعى در كار است. شرايط، به مضمون هت‏خاصى مى‏دهند و آن را به صورت خاصى درمى‏آورند. ولى در رابطه ديالوگى غيرحقيقى شرايط محتوا را تعيين نمى‏كنند و به آن جهت‏خاصى را نمى‏دهند; بلكه صرفا موارد تفسيرى و كاربردى براى آن فراهم مى‏آورند.

اكنون اين پرسش مطرح مى‏شود كه آيا اسلام (و تجارب پيامبر (ص)) با شرايط تاريخى و اجتماعى رابطه ديالوگى حقيقى داشت‏يا نه، اين رابطه، رابطه ديالوگى غيرحقيقى بود؟ اسلام در ابتدا پيامى خاص براى جامعه داشت و پيامبر (ص) حامل آن پيام بود مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود. شرايط اجتماعى و تاريخى، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير نمى‏داد، بلكه مواردى را پيش مى‏آوردند كه آن پيام را بهتر تفسير و تبيين مى‏كرد. البته در برخى موارد هم نكاتى حاشيه‏اى در كنار آن پيام صورت مى‏گرفتند. حوادث تاريخى و موضع‏گيريهاى پيامبر (ص) درواقع تفسير و كاربردهايى از آن پيام را نشان مى‏دادند، گرچه در برخى موارد حوادثى هم شكل مى‏گرفتند كه تاثيرى در تفسير و تبيين آن پيام نداشتند. مثلا اين كه واقعا كداميك از زنان حضرت پيامبر (ص) مورد اتهام قرار گرفت. تاثيرى در محتواى پيام اسلام و دين اسلام بطور كلى نداشت.

پى‏نوشت:

(×) موضوع بحث اين مقاله نقد برخى از مطالبى است كه در مقاله بسط تجربه نبوى دكتر سروش آمده است از قبيل: تجربه دينى بودن وحى، رابطه ديالوگى، تبعيت وحى از شخصيت پيامبر و غيره . اين مقاله در اصل چكيده‏اى از بخشى مفصل از كتاب «وحى و افعال گفتارى‏» از نگارنده (در دست انتشار) است.


رواق انديشه -ش 5

ملاحظاتى انتقادى درباره مقاله بسط تجربه نبوى

دكتر سيد محمد حكاك

1- خدا حكيم است. حكيم كار عبث انجام نمى‏دهد.بنابراين هر موجودى را كه مى‏آفريند براى هدفى است و اورا بدان هدف هدايت مى‏كند. از اين امر به اصل هدايت عامه‏تعبير مى‏شود. علاوه بر حكمت، از صفت ياضيت‏خدا نيزمى‏توان به اصل هدايت عامه رسيد. خدا به حكم فياضيت‏خود، هيچ موجودى را از هستى و كمالى كه لايق آن است‏محروم نمى‏سازد و همه را به سوى آنچه مستحق آنندهدايت مى‏نمايد. انسان از جمله موجودات و مخلوقات‏خداوند است پس مشمول اصل هدايت عامه است. عقل كه‏ابزار عمده هدايت و نيل انسان به سعادت است‏براى اوكافى نيست. بنابراين خداى حكيم و فياض به حكم حكمت‏و فياضيت‏خود بايد ابزار هدايت انسان را تكميل كند.

اين امر توسط نبوت انجام مى‏پذيرد. بدين صورت كه‏خدا هرگاه مناسب بداند، فردى از انسانها را برمى‏گزيند وبرمى‏انگيزاند و به واسطه او تعاليم مورد نياز انسانها را به‏آنها ابلاغ مى‏نمايد. البته، عقل خود حجت‏خدا بر انسان‏است و بسيارى از امور را درمى‏يابد و برخى از تعاليم‏آسمانى نيز مؤيد و مذكر همان چيزهايى است كه عقل‏درمى‏يابد. ليكن در هر حال، اين عقل - خواه نظرى و خواه‏عملى - براى سعادت انسان كافى نيست و اتمام حجت‏خدابر انسان، به صرف اعطاى عقلى، صورت نمى‏پذيرد.

آنچه گفتيم تقرير ساده اصل نبوت است. فرد برگزيده وبرانگيخته، نبى يا رسول خوانده مى‏شود. اين فرد معصوم وحجت‏خدا بر آدميان است. از آنچه گفتيم پيداست كه ازجمله اركان نبوت، ناتوانى عقل آدمى است در هدايت او به‏منزل سعادت. ميزان ناتوانى عقل يا به تعبير ديگر، ميزان‏قلمرو دين هر قدر باشد، براى معتقدان به نبوت اين مطلب‏مسلم است كه آدمى، مستقل از تعاليم آسمانى نمى‏تواند به‏كمال مطلوب خود دست‏يابد و قطع نظر از اين امر، نبوت ودين معناى خود را از دست مى‏دهد. مسئله رؤيا و الهام وكشف و شهود ارتباطى با نبوت ندارد. همواره در ميان‏انسانها، افراد بسيارى صاحب تجاربى از اين دست‏بوده‏اند،چه در عصر نبوتها و بعثتها و چه در عصر خاتميت ولى‏هيچكدام از آنها ادعاى نبوت نكرده‏اند. نبى از جانب خدامامور به ابلاغ تعاليمى است و به همين دليل معصوم و قول‏او حجت است اما هيچكس براى صاحبان رؤياها و الهامات‏و مكاشفات و مشاهدات، چنين شانى قائل نيست و خودآنان نيز چنين ادعايى نداشته‏اند.

2- از آنچه در باب نبوت گفته شد - مبنى بر لزوم وجوديك حجت الهى در ميان افراد بشر كه تعاليم خداوند را به‏آنها ابلاغ كند - جناب آقاى سروش در مقاله «بسط تجربه‏نبوى‏» (1) ،وجود حجت الهى را پذيرفته‏اند اما تعاليمى را كه‏اين حجت‏بيان مى‏كند، همه را از آن خود او دانسته‏اند نه‏وحى و تعليم خداوندى. بدين معنى كه در مورد پيامبراسلام مى‏گويند تمام آنچه خدا به امت مسلمان اعطا كرده،همان وجود و شخصيت پيامبر است و همين وجود وشخصيت اوست كه عين وحى است نه اينكه علاوه بر آن،تعاليمى هم بدو وحى كرده باشد. البته شخصيت پيامبر رامؤيد و قول و فعل او را عين هدايت و تجارب روحى واجتماعى يا به تعبير ديگر تجارب درونى و بيرونى او را - كه‏دين نيز عبارت از مجموعه همين تجارب است - براى همه‏پيروان و شخص او متبع و الزام‏آور مى‏دانند (ص 19) وسخن او را حجت و شخصيت او را پشتوانه سخنش‏مى‏شمرند.(ص 27)

3- اين تفسير از وحى و نبوت، نظر به اينكه اصل وجودحجت الهى را مى‏پذيرد، به خودى خود البته به معنى انكارنبوت نيست چون اصل در مسئله نبوت، وجود حجتى‏است الهى كه آنچه مى‏گويد عين هدايت و براى انسانهالازم‏الاتباع باشد. منتهى در خصوص آن نكاتى قابل طرح‏است‏به اين شرح:

1-3- اين مدعا با هيچ دليلى - عقلى يا نقلى - از ناحيه‏ايشان همراه نيست و اين البته نقصى اساسى است.

2-3- پيامبر از كجا متوجه مى‏شود كه پيامبر است وماموريتى بر عهده او نهاده شده است؟ و فرق حالات وتجارب پيامبرانه‏اش با حالات عاديش چيست؟ اگر بگوييم‏ملكى بر او نازل مى‏شود و ماموريت او را به او ابلاغ‏مى‏كند، براساس اين نظريه كه اصلا انزال ملك و القاء وحيى‏در كار نيست. علاوه بر آنچه در بند 2 از قول ايشان آورديم‏كه تمام آنچه خدا به امت مسلمان داده همان شخصيت‏پيامبر است و خود اوست كه عين وحى است، در اين‏خصوص مى‏گويند:

«در اين تجربه [تجربه دينى] پيامبر چنين مى‏بيند كه گويى كسى‏نزد او مى‏آيد و در گوش و دل او پيامها و فرمانهايى را مى‏خواند.»(ص 3)

اگر نازل شدن ملك بر پيامبر و ابلاغ پيام به او حقيقى‏است، با اساس نظريه ايشان ناسازگار است و اگر غيرحقيقى‏است پس براى پيامبر حجت نيست.

3-3- آن دسته از تجارب درونى پيامبر كه متناظر باتجربه‏هاى بيرونى او و در پاسخ آنها بوده‏اند چگونه حاصل‏مى‏شده‏اند؟ آيا در اختيار او بوده‏اند يا خير؟ اگر در اختيار اونبوده‏اند، از آنجا كه متناظر با تجربه‏هاى بيرونى او و درپاسخ آنها بوده‏اند نمى‏توان گفت تصادفى بوده‏اند بلكه‏آگاهانه و از روى قصد واقع مى‏شده‏اند. در اين صورت آياآنها را جز به خدا مى‏توان نسبت داد؟ و جز اين مى‏توان گفت‏كه خداى پيامبر در پاسخ سؤالهايى كه از او مى‏شده وحوادثى كه براى او اتفاق مى‏افتاده، آن آيات را بر او نازل‏مى‏كرده است؟

و اگر بگوييم آن تجارب در اختيار خود پيامبر بوده بدين‏معنى كه هر وقت او با تجربه‏اى بيرونى روبرو مى‏شده، ازروى قصد و اختيار يكى از آن تجارب درونى را براى خودايجاد مى‏نموده و حرفهاى خود را از زبان ملكى غيرواقعى‏به خود مى‏زده، اين ادعا آيا جز يك تكلف و تصنع و يك‏امر ساختگى مى‏تواند باشد؟ و اصلا در اين صورت، چه‏فرقى بين حديث نبوى و آيات قرآن وجود دارد؟ احاديث راهم پيامبر از روى قصد و به اختيار خود بيان مى‏فرموده‏است.

4-3- آقاى سروش شخصيت پيامبر را مؤيد و الهى وسخن او را عين هدايت و حجت مى‏دانند. با اين وصف،چرا براى تحليل وحى به خود قرآن - كه آن را سخن پيامبرمى‏دانند - مراجعه نمى‏كنند؟ و در قرآن چه چيزى ظاهرتر ازآن است كه اين كتاب مقدس وحى الهى و كلام خداونداست نه كلام پيامبر؟ اين امر روشن‏تر از آن است كه نيازى به‏استشهاد به آيات داشته باشد. اگر مى‏خواهند اينهمه آيات‏صريح در اين باب را سخن خود پيامبر بدانند و بگويند اينهاهمه از درون خود او تراوش كرده و مثلا خود پيامبر بوده كه‏به خود مى‏گفته (2) :

- و انه لتنزيل رب‏العالمين نزل به الروح‏الامين على قلبك لتكون‏من‏المنذرين بلسان عربى مبين و انه لفى زبرالاولين (شعرا، 196 -192)

آن نازل شده پروردگار جهانيان است. روح الامين آن را برقلبت نازل كرد تا از انذار دهندگان باشى، به زبان عربى روشن و ذكرآن در كتابهاى پيشينيان آمده است.

- اتبع ما اوحى اليك من ربك (انعام، 106)

از آنچه از ناحيه پروردگارت به تو وحى مى‏شود تبعيت كن.

- قل مايكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع الا ما يوحى الى(يونس، 15)

بگو من حق ندارم كه آن را از پيش خود تغيير دهم جز از آنچه‏به من وحى مى‏شود تبعيت نمى‏كنم.

- انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر... و لابقول كاهن... تنزيل من‏رب‏العالمين و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنامنه‏الوتين (حاقه، 46-40)

آن سخن فرستاده‏اى كريم است و سخن شاعر نيست... و سخن‏كاهن نيست... نازل شده پروردگار جهانيان است و اگر او سخنانى به‏ما بسته بود يمينش را گرفته آنگاه رگ قلبش را پاره مى‏كرديم.

- يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الى الله باذنه‏و سراجا منيرا (احزاب، 46-45)

اى نبى ما ترا به منزله شاهد و مبشر و نذير و دعوت كننده به‏سوى او به اذن او و چراغى روشن فرستاديم.

- انا فتحنا لك فتحا مبينا (فتح، 1)

ما ترا پيروزى بخشيديم پيروزى‏اى آشكار

- نحن نقص عليك احسن‏القصص بما اوحينا اليك هذا لقرآن و ان‏كنت من قبله لمن‏الغافلين (يوسف، 3)

ما نيكوترين قصه را با اين قرآن كه به تو وحى كرديم حكايت‏مى‏كنيم و تو قبل از اين به تحقيق از آن بى خبر بودى.

- و انزل الله عليك‏الكتاب والحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان‏فضل الله عليك عظيما (نساء، 113)

و خدا بر تو كتاب و حكمت را نازل كرد و آنچه را كه‏نمى‏دانستى به تو آموخت و فضل خدا بر تو عظيم است.

- قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاءربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا (كهف، 110)

بگو من تنها بشرى هستم مثل شما كه به من وحى مى‏شود كه‏خداى شما واحد است و هر كس به ملاقات پروردگارش اميدواراست‏بايد عمل صالح انجام دهد و هيچكس را در بندگى پروردگارش‏شريك قرار ندهد.

- انا ارسلنا نوحا الى قومه ان انذر قومك من قبل ان ياتيهم عذاب اليم(نوح، 1)

ما نوح را به سوى قومش فرستاديم كه قومت را انزار ده پيش ازآنكه آنان را عذابى دردناك آيد.

- انا ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم‏الكتاب والميزان ليقوم‏الناس‏بالقسط و انزلناالحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم‏الله من‏ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز (حديد، 25)

ما رسولان خويش را با دلايل آشكار فرستاديم و همراه آنان‏كتاب و ترازو نازل نموديم تا مردم به قسط قيام كنند و آهن رافرستاديم كه در آن باس شديد و منافعى براى مردم هست و تا خدابداند كه چه كسى او و پيامبرانش را در نهان يارى مى‏كند.

- و ما قدرو الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله على بشر من شى‏ء قل من‏انزل‏الكتاب الذى جاء به موسى نورا و هدى للناس... (انعام، 91)

و خدا را آنچنان كه بايد نشناختند كه گفتند خدا بر هيچ بشرى‏چيزى نازل نكرد بگو چه كسى كتابى را كه موسى به منزله نور وهدايت‏براى مردم آورد نازل نمود.

- ما ارسلنا قبلك الا رجالا نوحى اليهم... (انبيا، 7)

نفرستاديم پيش از تو الا مردانى را كه بدانان وحى كرديم... .

- و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انافاعبدون (انبيا، 25)

و نفرستاديم پيش از تو رسولى را الا اينكه بدو وحى نموديم كه‏خدايى جز من نيست پس مرا بندگى كنيد.

- و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله... (بقره،33)

و اگر از آنچه بر بنده خود نازل نموديم در شكيد سوره‏اى نظيرآن بياوريد... .

همچنين آيات فراوانى كه در آنها خداوند از خلقت‏آسمانها و زمين و ديگر موجودات و پاداش دادن به مؤمنين‏و كيفر دادن به كفار سخن مى‏گويد و همه را به خود منتسب‏كرده و از جانب خود مى‏گويد: ما چنين كرديم و چنان‏مى‏كنيم و امثال اينها بسيار فراوان است. آرى اگر چنين‏بگويند و واقع امر نيز از همان قرارى باشد كه ايشان ادعامى‏كنند، بايد گفت العياذ بالله پيامبر يا دروغ مى‏گفته كه‏قرآن بدو وحى مى‏شده يا آنچنان دچار توهمات بوده كه‏خود خبر نداشته اين كلمات و آن ملك حامل اين كلمات،همه از آن خود اوست و او به اشتباه آنها را از ناحيه خدامى‏دانسته است. ولى مثلا جمعى از منكران نبوت كه وحى‏را ظهور ضمير ناخودآگاه پيامبران دانسته يا برخى ازمتكلمان مسيحى كه اين نظريه را از منكران وحى اخذ كرده،به نحوى با اعتقاد به نبوت مسيح جمع نموده‏اند و نيز خودآقاى سروش از حقيقت امر با خبرند. در اين صورت، آقاى‏سروش چگونه شخصيت پيامبر را مؤيد و سخن او راحجت و متبع و الزام‏آور مى‏دانند؟

5-3- قطع نظر از صراحت آيات در اين خصوص، اصلاچه اشكال و منع عقلى در اين امر وجود دارد كه خداوندعلاوه بر شخصيت پيامبر، تعاليمى را هم به واسطه او به‏امت مسلمان داده باشد تا ناگزير شويم به تحليلى ديگر ازوحى روى آوريم؟ اينكه مى‏بينيم بعضى از آيات شان نزول‏دارند و مربوط به تجارب بيرونى پيامبر و در پاسخ آنهاهستند، منافاتى با آسمانى بودن و آن سويى بودن آنها ندارد.ما بعدا به اين مسئله باز مى‏گرديم.

6-3- عجيب است كه آقاى سروش در عين اينكه باصراحت تمام - با توجه به عباراتى كه از ايشان نقل كرديم وعباراتى ديگر كه نقل نكرديم - نزول قرآن را بر پيامبر نفى‏مى‏كنند و وحى را همان شخصيت پيامبر مى‏دانند، ضمن‏بحث از نزول دفعى يا تدريجى قرآن و با استناد به آيه «كتاب‏احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير» مى‏گويند:

«پيامبر كه شخصيتش و پيامبر بودنش عين مؤيد بودن و مجازبودن به تصميم‏گيريها و موضع‏گيريهاى نظرى و عملى است، ذهنش وزبانش كه گشوده شده و تجربه‏اش كه بسط مى‏يافته، عين تفصيل يافتن‏اجمال قرآن بوده است; همان قرآنى كه به حكم مبعوث شدن، در حاق‏وجود او به وديعت نهاده شده است.»(ص 17)

اگر تمام آنچه كه خدا به امت مسلمان داده همان‏شخصيت پيامبر است و وحى همان شخصيت اوست،ديگر به وديعه نهاده شدن قرآن در وجود او چه معنى دارد؟و اگر واقعا قرآنى در وجود او به وديعه نهاده شده، پس نبايدگفت آنچه خدا به امت اعطا كرده، منحصرا همان شخصيت‏پيامبر است‏بلكه همراه او و به واسطه او قرآن را نيز عطاكرده است. بگذريم از اينكه اصلا تفسير ايشان در باره آيه‏نادرست است چون آيه مى‏گويد قرآن از ناحيه خدا تفصيل‏يافت، بعد از آنكه محكم شد. يعنى احكامش نزد خدا وتفصيل يافتنش نيز از نزد او بوده است نه نزد پيامبر.

4- مطلب ديگرى كه آقاى سروش در اين مقاله در باب‏تجربه نبوى مى‏گويند اين است كه:

«اگر پيامبر عمر بيشترى مى‏كرد و حوادث بيشترى بر سر اومى‏باريد، لاجرم مواجهه‏ها و مقابله‏هاى ايشان هم بيشتر مى‏شد و اين‏است معنى آنكه قرآن مى‏توانست‏بسى بيشتر از اين باشد كه‏هست.»(ص 20)

اين سخن نيز نادرست است زيرا:

1-4- همانطور كه در بند 1 گفتيم، از جمله اركان نبوت‏نقص عقل بشر در راهنمايى او به سوى كمال مطلوب اواست و الا اگر حكمت و فياضيت‏خداوندى در مورد آدمى باعقل او محقق مى‏شد، هيچ نيازى به نبوت نبود. حال كه‏چنين نيست، خداى حكيم و فياض به واسطه انبيا تعاليمى‏مى‏فرستد تا آدميان هدايت‏شوند. بديهى است اين تعاليم‏اندازه مشخص دارد آنچه لازم است نازل مى‏شود. كمتر از آن‏با حكمت و فياضيت او ناسازگار است و بيشتر از آن نيز لغواست و خلاف حكمت. اين مطلب مستقل از آن است كه‏قرآن از جانب خدا بر پيامبر نازل شده باشد يا از شخصيت‏خود او سرچشمه بگيرد. در هر حال خدا پيامبر را به منظورخاصى به پيامبرى برگزيده است كه بايد آن منظور تامين‏شود. ديگر چه معنى دارد كه بگوييم اگر پيامبر عمر بيشترى‏مى‏يافت قرآن نيز بيش از اين مى‏شد. درست است كه آياتى‏از قرآن در ارتباط با حوادثى بوده‏اند كه براى پيامبر اتفاق‏مى‏افتاده‏اند; يعنى به اصطلاح داراى شان نزول هستند اما باتوجه به آنچه گفتيم اين حوادث را بايد صرفا يك بسترطبيعى و زمينى و تاريخى براى نزول آن آيات دانست كه‏البته اگر پيامبر در زمان و مكان ديگرى مبعوث مى‏شد اين‏بستر تغيير مى‏كرد ولى اصل تعاليم موجود در آن آيات، نه.

2-4- خود قرآن نيز مؤيد دليلى است كه ذكر كرديم.آياتى در قرآن هست كه مبين كامل بودن آن و حاكى از اين‏است كه آنچه لازم بوده نازل شده است، نظير:

ما فرطنا فى‏الكتاب من شى‏ء (انعام، 38)

ما هيچ چيز را در كتاب فروگذار نكرديم.

يعنى آنچه لازم است در قرآن باشد در آن آمده است.حتى اگر در اين آيه هم مقصود از كتاب، لوح محفوظ باشدنه قرآن، آيه زير صريحا در خصوص قرآن است:

و نزلنا عليك‏الكتاب تبيانا لكل شى‏ء (نحل، 89)

و كتاب را بر تو نازل كرديم كه تبيان همه چيز است.

از ذكر آيات ديگر و نيز احاديث در اين باب مى‏گذريم. به‏اين ترتيب طول عمر پيامبر چه دخلى در زيادت و نقصان‏قرآن دارد؟

3-4- عجيب است كه خود آقاى سروش نيز مى‏گويند:

«پيامبر اسلام(ص) خاتم است. يعنى كشف تام او و بخصوص‏ماموريت او براى هيچكس ديگر تجديد نخواهد شد. » (ص 10)

آيا تام بودن كشف پيامبر جز بدين معنى است كه آنچه‏لازم بوده، دريافت نموده و بيش از آن ديگر قابل تصورنيست؟ همينطور، آيا خاتم بودن او جز اين معنايى دارد كه‏بعد از او ديگر به هيچ پيامبرى نياز نيست و آنچه‏مى‏بايست، تماما از آسمان نازل شده، حتى طول عمر خودپيامبر نيز تغييرى در اين امر نمى‏دهد؟ آن وجود مبارك هرقدر هم بيشتر عمر مى‏كرد، به هر حال عمر محدودى داشت.اگر تمام آنچه لازم است‏به او ندهند، پس ضرورتا بايد بعداز او نيز پيامبرانى بيايند و اين چگونه با خاتميت او سازگاراست؟

5- مطلب سومى كه در مقاله مورد نظر آمده اين است كه‏بعد از پيامبر تجربه او توسط ديگران بسط پيدا مى‏كند و درتوضيح اين بسط دو تعبير آمده است: يكى تفصيل و ديگرى‏تكامل و غنا و فربهى. يعنى يك جا مى‏گويند تجارب‏ديگران تفصيل تجربه نبوى است و در جايى ديگر مى‏گويندتكامل آن است، هر چند شيب كلام كاملا به سوى دومى‏است. ايشان مى‏نويسند:

«اينك در غيبت پيامبر(ص) هم بايد تجربه‏هاى درونى و برونى‏پيامبرانه بسط يابند و بر غنا و فربهى دين بيافزايند.»(ص 25)

«اگر «حسبنا كتاب الله‏» درست نيست، «حسبنا معراج النبى‏» و«حسبنا تجربة النبى‏» هم درست نيست.» (همانجا)

«همچنين است انديشه شيعيان كه با جدى گرفتن مفهوم امامت،در حقيقت فتوا به بسط و تداوم تجربه‏هاى پيامبرانه داده‏اند.»(همانجا)

«علاوه بر تجارب دورنى، تجربه‏هاى بيرونى و اجتماعى نيز برفربهى و تكامل ممكن دين افزوده‏اند و مى‏افزايند.» (همانجا)

«اين دين فقط يك كتاب نبود كه بگوييم اگر آن كتاب ماند، آن دين‏مى‏ماند، ولو وارد درگيريهاى تاريخى نشود. اين دين، يك پيغمبر نبودكه بگوييم اگر آن پيغمبر رفت، آن دين هم مى‏رود. اين دين يك ديالوگ‏تدريجى زمين و آسمان و عين يك تجربه پيامبرانه طولانى تاريخى‏بود.»(ص 26)

«فراموش نكنيم عارفان ما برغناى تجربه دينى و متفكران ما بردرك و كشف دينى چيزى افزوده‏اند. نبايد فكر كرد كه اين بزرگان فقطشارحان آن سخنان پيشين و تكرار كننده تجربه‏هاى نخستين بوده‏اند.غزالى كشفهاى دينى تازه داشته است و مولوى و محى‏الدين وسهروردى و صدرالدين شيرازى و فخر رازى و ديگران همينطور. واصلا دين به همين نحو تكامل و رشد كرده است.» (ص‏27-26)

مقصود از اين سخنان چيست؟ تجارب دينى افراد وجوامع اسلامى را شايد بتوان به نوعى تفصيل تجارب‏پيامبر دانست، بدين معنى كه افراد و جوامع مسلمان دربرخورد با حوادث جديد، احكام آنها را از كلياتى كه در قرآن‏يا حديث پيامبر آمده استنباط مى‏كنند و آن كليات را بامقتضيات عصر خود تطبيق مى‏دهند و مسائل مستحدثه درواقع مظاهر آن كليات و اصول مى‏شوند و اينها همه يعنى‏تفصيل اجمالى كه حاصل تجارب دينى رسول اكرم است.7همينطور، تجارب درونى افراد مسلمان كه از قبيل كشف وشهود و الهام و رؤيا و تفكرات است، به نوعى در ظل تجربه‏پيامبرانه قرار مى‏گيرند، بدين معنى كه تجارب افراد وتجارب پيامبر از اين نظر كه هر دو اتصال به عالم معنايند،يكى هستند. آرى با اين ترتيب، با تسامحى مى‏توان تجارب‏افراد را تفصيل تجارب پيامبر دانست، و با تسامحى بيشتردر هر دو مورد - تجارب اجتماعى و تجارب درونى افراد وجوامع اسلامى - سخن از بسط تجربه نبوى گفت.

اما تعبير تكامل و غنا و فربهى ديگر چه معنايى دارد؟اين تعبير صريحا مشعر بر اين است كه تجربه ديگران درعرض و هم ارز تجربه نبوى و از همان سنخ است و چيزى‏بر آن مى‏افزايد، چنانكه در عبارت خود نويسنده هم آمده‏است. مقصود از هم‏ارز و هم‏سنخ بودن، هر چند اين نيست‏كه محتواى هر دو به يك اندازه است ولى به هر حال اين‏قدر هست كه هر دو پيامبرانه‏اند. اما آيا واقعا چنين است؟آيا تجارب ديگران چيزى بر آنچه پيامبر از جانب خدا براى‏انسانها آورده و مامور به ابلاغ آنها بوده، مى‏افزايد؟

تمام آنچه در رد ادعاى ايشان در بند 4 گفتيم، در اينجانيز جارى است، بعلاوه نكته‏اى كه اينك مى‏افزاييم:

پيامبر، پيامبر است‏يعنى رسول خداست‏يعنى‏ماموريت ابلاغ يك سلسله تعاليم را دارد. بنابراين به دليل‏عقلى و نقلى، معصوم و قول او حجت است. علاوه بر اين‏تعاليم، آنچه به عنوان حديث مى‏گويد نيز حجت است درحالى كه ديگران چنين شانى ندارد. بعد از او تنها اوصياى‏معصوم او كه توسط او مشخص شده‏اند به منزله جانشينان‏او در امامت امت، معصومند ولى ابدا شان پيامبرى ندارندو چيزى را به عنوان وحى به مردم ابلاغ نمى‏كنند، چه رسدبه غير اوصيا. به اين ترتيب چگونه مى‏توان رؤياها ومكاشفات و تفكرات را تجربه پيامبرانه دانست؟ اين قبيل‏امور همواره بوده و هستند ولى هيچ عارف و متفكرى،رسول خدا و حامل وحى او و مامور به ابلاغ تعاليم او نبوده‏و نيست و هيچكدام از آنها نيز چنين ادعايى نداشته‏اند.تكليف تجارب اجتماعى نيز روشن است. حاصل آنكه‏نبوت و پيامبرى معنى خاص و لوازم معينى دارد و با عرفان‏و تفكر و تجارب اجتماعى متفاوت است.

6- در خاتمه ذكر يك نكته مهم - هر چند نسبت‏به‏مطلب اصلى مقاله ايشان فرعى محسوب مى‏شود - لازم‏است. ايشان در اواخر مقاله مى‏نويسند:

«امروز سخن هيچكس براى ما حجت تعبدى دينى نيست، چون‏حجيت و ولايت دينى از آن پيامبر اسلام(ص) است و بس. با بسته‏شدن دفتر نبوت به مهر خاتميت، شخصيت هيچكس پشتوانه سخن‏او نيست. از همه حجت مى‏خواهند جز از پيامبر(ص) كه خود حجت‏است.» (ص 27)

سخن اين است كه چرا آقاى سروش شيعه امامى اثنى‏عشرى بايد چنين عباراتى بگويند كه قويا موهم نفى امامت‏بلكه صريح در آن است؟ اگر كسى گوينده اين سخنان رانشناسد، آنها را جز بر اين معنى حمل مى‏كند؟ تقريبا ازهمين قسم است آنچه در صفحه 26 و نيز آنچه در بعضى‏ديگر از نوشته‏هاى خود آورده‏اند.


پى‏نوشتها:

1) چاپ شده در مجله كيان، شماره 39 و بعدا در كتاب «بسط تجربه‏نبوى‏» كه ارجاعات ما در اين مقاله به صفحات كتاب است.

2) نمونه‏هايى از آيات را كه نقل مى‏كنيم، بعضى صريحا مشعر برآنندكه خود آن آيات در يك تجربه درونى و از طريق وحى حاصل‏شده‏اند و جملاتى نبوده‏اند كه پيامبر در حال عادى، خواه ابتدائاو خواه در پاسخ سؤالى يا درباره حادثه‏اى بيرونى، از جانب خودبيان فرموده باشد، آنچنان كه احاديث او چنينند. زيرا همه ازجانب خدا و به صيغه متكلم بيان شده‏اند و پيامبر در آنهامخاطب است. بعضى ديگر از نمونه‏ها نيز صريحا حاكى از آنندكه تمام قرآن از جانب خدا نازل شده است و در اين آيات هم بازپيامبر مخاطب است. غرض اينكه همه آيات قرآن حاصل تجربه‏درونى و وحى است، خواه آياتى كه مربوط و در پاسخ به تجارب‏بيرونى پيامبر بوده و به تعبير ديگر شان نزول داشته‏اند و خواه‏آياتى كه مستقل از شان نزولند. خود پيامبر نيز در برابر مردم‏چنين ادعايى داشته و قرآن را اينگونه معرفى مى‏كرده است. تنهااحاديث اويند كه ارتباطى به وحى ندارند و از جانب خود او بيان‏شده‏اند.


قبسات -ش15