حقيقت وحى و تجربه دينى
سيد محمود نبويان
چكيده:
يكى از تئوريهايى كه در مباحث دين پژوهى مطرح گرديد تئورى
«تجربه دينى» است. نخستينبار «شلاير ماخر» در ابتداى قرن
نوزدهم در مقام دفاع از دين مسيحيت اين تئورى را مطرح
ساخت. او به گمان خويش توانسته بود با طرح اين تئورى از
اشكالات هيوم در نقض براهين اثبات وجود خدا و نيز نقاديهاى
معرفتشناسانه كانت و اشكال تعارض گزارههاى دينى با احكام
عقلى و علوم تجربى رهايى يابد. عدهاى نيز با قبول اين
تئورى آن را بر وحى منطبق نمودهاند. در اين نوشتار بر
آنيم تا ضمن بررسى اجمالى زمينههاى طرح تئورى تجربه دينى،
اثبات نماييم كه اين تئورى هيچ گونه ارزش معرفتى نداشته و
در نتيجه انطباق آن بر وحى نادرست است.
يكى از مباحث نسبتا جديد در فلسفه غرب، مساله «تجربه
دينى» است. در جهان اسلام نيز برخى از نويسندگان مسلمان
با تاثر از اين بحث، بر اين باورند كه تجربه دينى همان وحى
است. يكى از نويسندگان در اين باره مىنويسد:
«...پس مقوم شخصيت و نبوت انبيا و تنها سرمايه آنها همان
وحى يا به اصطلاح امروز «تجربه دينى» است» . (1)
و چون اين انطباق، مستلزم لوازم متعدد غير قابل قبول در
تحليل وحى، دين و اعتقادات دينى مىباشد (مانند اين اعتقاد
كه دين و وحى يك امر بشرى است (2) و قرآن،
الفاظ و تعبيرات شخص رسول اكرم (ص) است نه اين كه از طرف
خداى متعال و از طريق ملائكه بر پيامبر اكرم (ص) نازل شده
باشد (3) )، بدين جهتبر آن شديم تا اين ديدگاه
را مورد نقد و بررسى قرار دهيم.
در اين نوشتار سعى شده است تا تبيينى از حقيقت تجربه دينى
و نيز حقيقت وحى - هر چند به صورت اجمالى - ارائه گردد، و
در نهايت اثبات شود كه انطباق «تجربه دينى» بر «وحى» ،
غير قابل پذيرش است.
تجربه دينى (4)
مفهوم تجربه دينى براى اولينبار در اواخر سده هيجدهم توسط
«شلاير ماخر» (5) مطرح شده و در قرن نوزدهم
مورد توجه جدى متفكران غربى واقع گرديد. (6)
براى فهم بهتر اين مفهوم، بررسى زمينههاى تاريخى آن ضرورى
به نظر مىرسد.
1- زمينه علمى
پس از انقلاب علمى قرن هفدهم و ظهور دانشمندان مشهورى
مانند گاليله و نيوتن، علوم تجربى رونق بسيار يافت. اين دو
متفكر بزرگ تجربى كه ميراث و دستاورد كوپرنيك و كپلر را
نيز در چنگ خويش داشتهاند تحولى بس عظيم و شگرف را در
رويكرد انسان غربى نسبتبه جهان و ما سواى انسان و از جمله
دين و خدا، پى ريزى نمودند. وقتى كه زمين مركزى توسط
كوپرنيك رد شد و نيز زمانى كه كپلر، بيضوى بودن مدار
حركتسيارات را اثبات نمود، دو اعتقاد اساسى مسيحيت در
قرون وسطا يعنى زمين مركزى و اين كه مدار حركتسيارات به
صورت دايره مىباشد مورد ترديد جدى قرار گرفت و به تدريج
اين انديشه را پديد آورد كه انديشهها و نظريههاى دينى از
اساس محكمى برخوردار نبودهاند و نمىتوان به آنها اعتماد
نمود و پس از مدتى اين انديشه نسبتبه دين، توسط اكتشافات
گاليله نسبتبه اجرام آسمانى و نيز نظريات نيوتن، تقويتشد
و بدين وسيله زمينه و اساس يك معيار و اعتقاد مهم در عصر
روشنگرى - يعنى قرن هيجدهم - را (هر چند به صورت
روانشناسانه و نه به صورت منطقى) بنيان نهاد، و آن اعتقاد
به «سيانتيسم» (7) (علم تجربىگرايى) بود.
براى متفكران عصر روشنگرى، علم تجربى از اعتبار بسيار
بالايى برخوردار بود به گونهاى كه درستى و بطلان و
ارزشمندى معرفتهاى ديگر بشر را به وسيله آن مىسنجيدند و
در صورتى كه انديشهاى با علوم تجربى متعارض بود، نزد
متفكران عصر روشنگرى هيچ اعتبارى نداشت. و با ظهور انديشه
سيانتيسم در قرن هجدهم و غلبه آن بر انديشههاى ديگر،
ملاحظه مىشود كه پس از يك قرن در دنياى غرب، در دامن چنين
انديشهاى، تفكر فلسفى «پوزيتويسم» با لوازم خاص خود پديد
آمد از جمله اين كه معنادارى هر گزارهاى وابسته به
تجربهپذيرى آن است و اگر گزارهاى تجربه ناپذير باشد پوچ
و بىمعناست. بنابراين گزارههاى دينى، پوچ و باطلند; زيرا
گزاره «خدا موجود است» و يا «معاد موجود است» به هيچ وجه
تجربهپذير نيست; يعنى نمىتوان در تجربه، خدا يا معاد را
مورد آزمايش قرار داد تا صحت و يا بطلان اين دو گزاره را
بدست آورد، در نتيجه اين دو گزاره، بىمعنا و پوچ هستند.
بديهى است كه در چنين عصرى هر انديشه و نظريهاى كه با
علوم تجربى ناسازگار جلوه مىنمود غير قابل قبول و بىارزش
بود و چون در دين مسيحيت، موارد گوناگونى وجود داشته كه با
علوم تجربى معارض بوده است اين امر سبب شد تا دين نزد
متفكران عصر روشنگرى امرى بىارزش تلقى شود. (8)
2- زمينه فلسفى
توسلات سنتى به استدلال متافيزيكى براى توجيه عقيده دينى
با انتقادات سلسلهاى از متفكران از دكارت تا كانت، لطمه و
آسيب جدى ديد. كتاب «هيوم» به نام «محاوراتى در باره دين
عقلانى» ، برهان نظم را كه عدهاى از تجربهگرايان
مىخواستند آن را جايگزين براهين كلامى مدرسى نمايند،
ازكارانداخت.
از طرف ديگر، بزرگترين فيلسوف عصر روشنگرى يعنى «ايمانوئل
كانت» (9) نظريات خاصى در زمينه معرفت ارائه
نمود، او معتقد بود كه چون معرفتهايى كه از خارج نصيب
انسان مىشود از قالبهاى متعدد پيشينى ذهن، عبور مىنمايد،
جهان خارج به همان صورتى كه هست (نومن) نصيب انسان نمىشود
و انسان هميشه معرفتهايى را از خارج بهدستمىآورد كه
توسط ذهن او قالبگيرى شده باشد (فنومن) و به عبارت ديگر،
انسان هميشه از پشت عينكهايى به خارج مىنگرد كه خود اين
عينكها نيز رنگى بوده و از خودشان بر آنچه كه از خارج به
او مىرسد تاثير مىگذارند، در نتيجه، انسان نسبتبه خارج
نمىتواند ادعاى معرفتيقينى نمايد.
اين نظريه كانت در معرفتشناسى تاثير بسيار مهمى بر
متفكران غربى گذاشته است و حوزههاى ديگر معرفتبشر مانند
دين پژوهى را نيز از اين تاثير بىنصيب نگذاشت.
بر اين اساس، بسيار روشن و قابل درك است اگر بگوييم دين در
عصر روشنگرى امرى بىمعنا و لغو جلوه نمود; زيرا گزارههاى
دينى، از يك سو گرفتار مشكل تعارض با علوم تجربى بود
(البته بعضى از گزارههاى دينى مسيحيت) و از سويى ديگر
معرفتشناسى كانت، تمام گزارهها و نظريات دينى در مورد
جهان را از اعتبار ساقط نموده و آنها را از جنبه نظرى به
ادعاهاى مشكوك و غير يقينى تبديل كرده بود.
كانت در هر يك از نقدهاى خودش كه آثار بزرگ وى را تشكيل
مىدهند، بر حوزه خاصى از تجربه انسانى متمركز مىشود:
حوزه علم، حوزه اخلاق و حوزه هنر. او در هر حوزه مىكوشد
تا با دقت، حدود احكام مجاز را ترسيم نمايد.
وقتى اين حدود، به وضوح بيان شوند، تفكيك احكامى كه مطمئنا
ريشه در تجربه دارند، از قضايايى كه شكل احكام تجربى را به
خود مىگيرند - ولى در واقع تلاشهايى براى بسط مفاهيم و
مقولات به مسائلى است كه از حدود كاربرد صحيح خود تجاوز
مىكنند - ممكن مىگردد.
كانت در اولين نقد خود، مفهوم خدا را نمونهاى متعالى از
عقل محض بر شمرد و معتقد است كه با عقل نظرى نمىتوان وجود
خدا را ثابت نمود، اما در نقد دوم خودش، وجود خداوند را به
عنوان اصل موضوع عقل عملى محض، مىپذيرد. به عبارت ديگر،
با اين كه به لحاظ نظرى هيچ معرفتى از مفهوم خداوند نداريم
ولى فرض وجود آن براى داشتن اخلاق، ضرورت دارد; در واقع،
عقايد و اعمال دينى، ريشه در تجربه اخلاقى دارند و نتيجه
نداى عقل عملى و كشمكش ما با قانون اخلاقى است و دين ذاتا
به سميتشناختن همه وظايف به عنوان دستورهاى الهى است.
بدين ترتيب، كانت كه به لحاظ عقل نظرى، وجود خدا را غير
قابل اثبات مىداند، با فرو كاستن دين به اخلاق، وجود خدا
را به عنوان پيش فرض اخلاق، ضرورى دانسته و آن را
مىپذيرد. (10)
3- زمينه دينى
ناهمخوانى عقايد مسيحيت و مضامين كتاب مقدس با فهم عمومى
انسانها، پيامدهاى زيانبارى به همراه داشت، از جمله اين كه
بسيارى از متفكران و آزادانديشان، گرايشهاى الحادى پيدا
كردند و بكلى از دين رويگردان شدند. همچنين بسيارى از
متفكران متعصب مسيحى كه نمىتوانستند به دين آبا و اجدادى
خود پشتپابزنند، براى مصون سازى دين در برابر انتقادهاى
منتقدان و حفظ يا توجيه چهره نامعقول و خرافى كتاب مقدس،
نظرياتى كه «تدابير حفاظتى» نام گرفت ابداع كردند و از
اين رهگذر مكاتب فلسفى خاصى پديد آمد. نكوهش معرفت و
آگاهى، در صفحات اوليه كتاب مقدس و ارائه تصويرى انسانوار
از خداوند به صورت انسانى خدعهگر و دروغگو و طرح گناه
ذاتى آدميان و نسبت زنا و زنا زادگى به انبياى الهى، ضمن
دادن چهرهاى خرافى و موهوم به دين، هر آزادانديشى را رنج
مىدهد.
يكى ديگر از عقايد اساسى و توجيهناپذير مسيحيت، مساله
تثليث است. اين فكر را به عنوان رمز كليسا تلقى نموده و در
پاسخ به اين پرسش كه مضامين كتاب مقدس، نامعقول است،
مىگويند عقل قلمرو خاص خود را دارد و راه عقل از راه
ايمان جداست. و همين امر سبب شده است كه تاريخ تمدن اروپا
در بعضى از ادوار خود به دو عصر متفاوت «ايمان» و «علم»
تقسيم شود.
ارائه تصوير زشت از ناحيه كتاب مقدس در مورد انبياى الهى
مانند نسبتباده گسارى و زنا با محارم به حضرت لوط
(11) و كشتى گرفتن خدا با يعقوب و ناتوانى خدا از
غلبه بر او (12) شرم آور بوده و به هيچ وجه
قابل قبول نمىباشد. همچنين تحمل گناه يا فدا شدن مسيح به
جاى انسانهاى گناهكار با عقل بشرى توجيهناپذير است. بخشش
گناه و خريد و فروش بهشت و نيز مبارزه كليسائيان با
مخالفان فكرى خود، از جمله عواملى بودند كه متفكران و
دانشمندان را به مسيحيتبدبين نمود.
اين عوامل، واكنشهاى مختلفى را در پى داشت، عدهاى از دين
رويگردان شدند و گروهى نيز با اصلاح دينى، در صدد ارائه
تعريف و تفسيرهاى جديد از ماهيت دين بر آمدند.
يكى از تلاشهاى متعلق به دسته دوم، ارائه «تجربه دينى» به
عنوان گوهر و اساس دين بود كه «شلاير ماخر» آن را بيان
كرد. وى سالهاى اوليه عمر خود را در ميان فرقه پروتستان
گذراند و در حلقه اصلى رمانتيكهاى جوان در برلن شركت
مىكرد. او از اين كه هنرمندان و به طور كلى نسل نو به دين
گرايش نشان نمىدادند، رنج مىبرد. از سويى مضامين كتاب
مقدس را در تضاد با عقل و فهم بشرى مىيافت و اين تعارض و
ناهمگونيها مدتها او را به خود مشغول داشت، و از سويى ديگر
عزت دينى به وى اجازه نمىداد كه به عقايد دينى
پشتپابزند، بويژه آن كه او يك كشيش بود، تا اين كه
سرانجام طرحى به نظرش رسيد و تدريجا به آن صورت فلسفى داد
و مكتبى را پايهگذارى كرد كه تا امروز هواداران بسيارى
دارد.
شلاير ماخر ادعا كرد كه گوهر دين، احساس و توجه باطنى به
بىنهايت است و اساسا دين از مقوله احساس و شور و شوق به
موجود نامتناهى است و افكار و عقايد و اعمال دينى جنبه
ثانوى داشته و در واقع چيزى جز تجلى احساسات دينى نيستند.
از نظر شلاير ماخر، دين، هويت مستقلى دارد و نبايد به
متافيزيك يا اخلاق ارجاع شود. (13) هويت و گوهر
دين، نه انديشه است و نه عمل، بلكه احساس درونى و اتكاى
بىواسطه به واقعيت مطلق است. (14)
به عبارت ديگر، ماخر معتقد بود كه دين نه علم مابعدالطبيعه
است و نه علم اخلاق، بلكه از ريشه و اساس با آن دو متفاوت
است; زيرا علم ما بعدالطبيعه، حقيقت جهان و قوانين آن را
از خود به هم مىبافد و علم اخلاق از درون نهاد انسان و
رابطه او با جهان، نظامى از وظايف را پديد مىآورد كه
نسبتبه كردارهايى فرمان مىدهد يا از آنها باز مىدارد،
اما سر و كار دين نه با استنتاج متافيزيكى است نه با آن كه
جهان را براى بركشيدن قانون تعيين وظايف بهكارمىگيرد،
دين نه دانش است نه اخلاق، بلكه احساس است. (15)
او دوستان هنرمند، شاعر و نقاد خود را در برلن در اواخر
قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم، قانع ساخت كه حساسيتهاى
آنها با روح حقيقى حيات دينى بيشتر هماهنگ است تا با آنچه
كه در كليساها جريان داشت و نيز مضامين كهنه و نامعقول و
متناقض كتاب مقدس، پوسته دين بوده و آنچه كه مهم است گوهر
دين يعنى همان احساس درونى است; لطافت روح و طبع شاعرانه و
عارفانه كاملا با گوهر دين هماهنگ است و عقايد و آداب دينى
كه از آن گريزان هستند ربطى به دين نداشته و از آن
بيگانهاند.
هدف دوم شلاير ماخر، مصون سازى دين از نقاديهاى فيلسوفانى
مانند كانت و هيوم بود. وقتى اعتقادات و مباحث نظرى با
حقيقت دين بيگانه باشد و تنها راه دسترسى به دين، عواطف و
احساسات باشد نه انديشه و تعقل، ديگر جايى براى براهين
اثبات وجود خدا باقى نمىماند و طبعا نقدها و نقضهاى
فيلسوفان ملحد، راه به جايى نخواهد برد، زيرا دين عنصرى
مستقل از مباحث نظرى است و اثبات كنندگان و منكران وجود
خدا كه بر ضد يكديگر برهان اقامه نموده و مىكوشند قوه
عاقله يكديگر را متقاعد سازند كه خدايى هست و يا خدايى
نيست، هر دو بيراهه مىروند، چون دين را بايد در جايى ديگر
جستجو نمود، جايگاه دين، نهان خانه دل است، نه انديشه و
فكر بشرى.
او در اين موضوع، دو كتاب به نامهاى «در باره دين»
(16) و «ايمان مسيحى» (17) از خود بر
جاى گذاشت. در كتاب اول بر استقلال دين يا ديندارى از
كاركرد عقل نظرى و عملى تاكيد مىكند; از نظر او دين نه
راه انديشيدن، نه طريق عمل، نه مجموعهاى از اعتقادات و نه
مجموعهاى از مناسك دينى است، (18) ديندارى
همان تجربه و احساس موجود نا متناهى است. شلاير ماخر در
كتاب ايمان مسيحى، نقش يك متكلم را ايفا مىكند و متعلق
احساس دينى را وابستگى مطلق مىداند. بدين ترتيب، او با
ادعاى اين كه در ديندارى، اعتقادات، نقشى ندارند توانسته
بود به زعم خويش، دين مسيحيت را در عصر جديد، مطرح نموده و
از آن دفاع كند; زيرا وقتى كه اعتقادات و گزارههاى دينى،
اساس دين نباشند دو اشكال نظريه كانت در زمينه معرفتشناسى
و نيز تعارض با علوم تجربى، بر آن وارد نخواهد بود و با
توجه به اين كه گوهر دين، تجربه دينى و احساس درونى خاص
است، اين احساس و تجربه دينى در عصر روشنگرى و هر زمان
ديگر، قابل حصول و نيز قابل ارائه و دفاع خواهد بود.
قبل از بررسى مساله درستى يا بطلان انطباق تجربه دينى بر
وحى، ذكر دو نكته ضرورى است:
نكته اول اين كه واژه «تجربه»
(Experince) از جمله واژههايى است كه تغييرات
عمدهاى از جهت معنا در آن رخ داده است، اين واژه اكنون به
طور وسيعى در رشتههاى گوناگونى مانند علوم طبيعى،
هرمنوتيك و فلسفه دين به كار مىرود و در حقيقتبار معنايى
ويژهاى در اين زمينهها دارد.
در فرهنگ غرب واژه تجربه دو كاربرد متفاوت دارد:
1- از دوره باستان تا قرن هفدهم ميلادى واژه تجربه
(Experince) ، بيشتر معناى كنشى (19)
داشته است. اين واژه در اصل از واژه لاتينى "
"Experiri" مشتق شده است كه به معناى «آزمودن» و
يا «در معرض آزمايش قرار دادن» است. بعنوان مثال، اگر كسى
به شخص ديگرى مىگفت «وفادارى مرا تجربه كن» دقيقا به اين
معنا بود كه وفادارى مرا بيازماى. تجربه در اين مورد، كنشى
و فعلى بود و مراد اين بود كه امتحان كن، دليل بياور و با
محك آزمايش بيازماى.
2- از قرن هفدهم ميلادى به بعد، تحول خاصى در معناى اين
واژه رخ داد و در حقيقت اين تحول خاص، سرلوحه اصطلاحاتى
مانند تجربه دينى، تجربه عرفانى و نظاير آن گرديد.
در دوره مدرن «تجربه» بيشتر معناى «كنش پذيرى و انفعالى»
(20) به خود گرفته است. تجارب به اين معنا در
مقابل اعمال و كنشها قرار مىگيرند، تجارب، تمام چيزهايى
هستند كه براى ما رخ مىدهند، نه آن چيزهايى كه انجام
مىدهيم. در اين معناى اخير، آنچه من تجربه مىكنم، چيزى
است كه من احساس يا مشاهده مىكنم، لذتهايى كه مىبرم،
دردهايى كه مىكشم، عواطف و انفعالات درونى كه دارم، همه
در مقوله تجارب من مىگنجند، تجارب من حالات درونى من
هستند كه خودشان را بر حيات درونى من تحميل كردهاند و بر
خاطرات درونى من افزوده شدهاند.
نكته دوم آن كه گرچه در مورد تجربه دينى تعريفهاى گوناگونى
ارائه شده است ولى همانطورى كه از تعريف تجربه به معناى
اول بدست مىآيد و نيز با تامل در تعريفهاى بيان شده در
مىيابيم كه گوهر مشترك همه تعاريف مربوط به تجربه دينى،
«احساس درونى بودن» آن است. (21)
«تغاير تجربه دينى با وحى»
در خصوص تطبيق تجربه دينى بر وحى، چند اشكال عمده قابل طرح
است:
اشكال اول: تجربه دينى و ارزش معرفتى
اشكال اساسى وارد بر تجربه دينى آن است كه: تجربه دينى
داراى هيچ گونه ارزش معرفتى نيست; زيرا ممكن است در هر
تجربه دينى، تجربهگر، نفس خود را تجربه نمايد نه موجود
متعالى را ولى به خطا گمان كند كه موجود متعالى را تجربه
نموده است. بنابراين به لحاظ بروندينى، سخن او - از آن
جهت كه صرفا از تجربهاش گزارش مىدهد - قابل اعتماد نيست،
به عبارت ديگر، صرف اين كه شخص تجربهگر، ادعا كند كه خدا
يا ملائكه و يا مقربان درگاه او سبب شدهاند تا اين احساس
در او پديد آيد، يا اين كه بگويد من احساس مىكنم كه
خداوند يا اولياى او در اين احساس خاص دخالت داشتهاند،
اين ادعاى او هيچ گونه ارزش معرفتى نخواهد داشت; زيرا به
چه دليلى بايد اعتماد نمود كه سخن او در اين ادعا، درست
است؟ و به چه دليلى امور ديگر سبب پيدايش آن احساس در او
نگرديدهاند؟
به سخن ديگر، گر چه تجربه دينى، نوعى احساس و علم حضورى
بوده و در علم حضورى خطا راه ندارد ولى نكته مهم اين است
كه ذهن همواره مانند دستگاه خودكارى از يافتههاى حضورى،
عكسبردارى مىكند و صورتها يا مفاهيم خاصى را از آنها
گرفته سپس به تجزيه و تحليلها و تعبير و تفسيرهايى در باره
آنها مىپردازد.
مثلا هنگامى كه دچار ترس مىشويم ذهن ما از حالت ترس، عكس
مىگيرد كه بعد از رفع شدن آن حالت مىتواند آن را
بهخاطربياورد. همچنين مفهوم كلى آن را درك مىكند و با
ضميمه كردن مفاهيم ديگرى آن را به صورت جمله: «من
مىترسم» يا «من ترس دارم» يا «ترس در من وجود دارد»
منعكس مىسازد. و نيز با سرعت عجيبى پديد آمدن اين حالت
روانى را بر اساس دانستههاى پيشين، تفسير مىكند و علت
پيدايش آن را تشخيص مىدهد.
همه اين فعل و انفعالات ذهنى كه سريعا انجام مىگيرد غير
از يافتن حالت ترس و علم حضورى به آن است ولى مقارنت و
همزمانى آنها با علم حضورى در بسيارى از اوقات، موجب
اشتباه مىشود و شخص مىپندارد همانگونه كه خود ترس را با
علم حضورى يافته است علت آن را هم با علم حضورى شناخته است
در صورتى كه آنچه با علم حضورى درك شده استيك امر بسيط و
عارى از هر گونه صورت و مفهوم و همچنين خالى از هر گونه
تعبير و تفسير بوده و به همين جهت، احتمال خطايى در آن
وجود ندارد در صورتى كه تفسير مقارن آن از قبيل ادراكات
حصولى بوده كه خود به خود، ضمانتى براى صحت و مطابقتبا
واقع ندارند.
با اين توضيح، روشن مىشود كه چرا و چگونه در مورد پارهاى
از علوم حضورى، خطاهايى رخ مىدهد; مثلا گاهى انسان، احساس
گرسنگى مىكند و مىپندارد كه نياز به غذا دارد در صورتى
كه اشتهاى كاذبى است و در آن حال نيازى به غذا ندارد، سر
مطلب اين است كه آنچه با علم حضورى خطاناپذير درك شده همان
احساس خاص بوده است ولى همراه آن احساس، تفسيرى به وسيله
ذهن بر اساس مقايسه آن با ساير احساسهاى قبلى، انجام گرفته
كه علت اين احساس، نياز به غذا است اما اين مقايسه صحيح
نبوده و بدين وسيله خطايى در تشخيص علت و تفسير ذهنى، پديد
آمده است. خطاهايى كه در مكاشفات عرفانى پديد مىآيد نيز
از همين قبيل است. بنابراين لازم است در تشخيص علم حضورى
كاملا دقت كنيم و آن را از تفسيرهاى ذهنى مقارن آن، جدا
كنيم. (22)
در واقع در فرايند حصول يك احساس مانند احساس درد در درون
انسان (كه تجربه دينى نيز يك احساس است) سه مرحله نزديك به
هم رخ مىدهد:
1- مرحله اول كه همان احساس بسيط درد مىباشد. اين مرحله
همان علم حضورى است كه خطا در آن راه ندارد; يعنى شخص در
اين كه احساس درد مىكند خطايى انجام نمىدهد، و در واقع
در اين مرحله، اصلا خطا قابل تصور نيست.
2- در مرحله دوم، ذهن انسان از آن محسوس درونى مفهوم و
صورتى برداشته و در قالب يك قضيه آن را بيان مىكند و
مىگويد: «من درد دارم» اين قضيه نيز كه در منطق به آن،
«وجدانيات» مىگويند از قضاياى صادق و بديهى است; يعنى
هيچ گاه شخص صاحب درد در صدق آن قضيهاى كه در ذهن او نقش
بسته است دچار ترديد نمىگردد.
3- در مرحله سوم كه مربوط به تفسير است، شخص درد خود را
تحليل و تفسير نموده و به استناد دلايل مختلفى، امرى را به
عنوان علت درد بيان مىكند و مثلا مىگويد: زخم معده من
علت درد است، ولى وقتى كه به پزشك مراجعه مىكند، پزشك به
او مىگويد كه معده شما سالم است و ناراحتى شما و دردتان
معلول فشار و ناراحتى عصبى شما است.
همان طورى كه ملاحظه مىشود تنها مرحله اول، علم حضورى است
ولى مرحله دوم و سوم، علم حصولى است، و بدين جهت احتمال
خطا در آن دو قابل تصور است، گر چه از آنجا كه در مرحله
دوم، حاكى و محكى نزد عالم حاضر است، صدق آن بديهى مىباشد
ولى مرحله سوم به دليل اين كه نه علم حضورى است و نه مانند
مرحله دوم، حاكى و محكى در آن، نزد عالم حاضر است، صدق آن
مشكوك بوده و خطا در آن قابل تصور مىباشد.
در مورد تجربه دينى نيز مىگوييم، گر چه تجربه دينى يك نوع
احساس بوده و به علم حضورى براى صاحب تجربه دينى معلوم است
و در مرحله احساس صرف و بسيط او خطا وجود ندارد، و همچنين
اگر از اين احساس خود بخواهد خبر بدهد و بگويد احساسى به
من دست داده است، در اين مرحله نيز خطايى وجود ندارد; يعنى
اين خبر او كه احساسى به او دست داده و براى او حاصل شده
است، نيز درست و مطابق با واقع مىباشد، ولى اگر بخواهد
نزد خود تحليل و تفسير نموده و بگويد خداوند اين احساس را
در من پديد آورده است، و به عبارت ديگر، خداوند علت اين
احساس مىباشد و يا فرشته يا پيامبر و يا شخصيت ديگرى علت
اين احساس بوده و آن را در من به وجود آورده است، چنين
ادعايى از صحت و درستى و صدق يقينى برخوردار نيستبلكه
ادعايى است مشكوك; يعنى معلوم نيست كه تحليل او درستبوده
و واقعا نيز خداوند يا يكى از اولياى او علت پديد آمدن آن
احساس در او باشند بلكه ممكن است عوامل ديگرى مانند
اختلالات روانى يا بيمارى شديد، علتحصول آن احساس باشد.
بنابراين، به لحاظ منطقى و از ديدگاه بروندينى، صاحب
تجربه دينى نمىتواند صرفا بر اساس احساس خاصى كه به او
دست داده است ادعايى را كه صدق و درستى آن يقينى باشد
نسبتبه بيرون از خودش، بيان نمايد و صرفا مىتواند
نسبتبه احساسات خودش خبر دهد. و بدين جهت ادعاهاى صاحب
تجربه دينى نسبتبه بيرون از خودش، هيچ ارزش معرفتى ندارد،
و بديهى است كه اگر تئورى تجربه دينى براى اين امر ارائه
شده است كه صدق ادعاهاى صاحب تجربه را نسبتبه درون خودش
تصحيح نمايد، در اين صورت گر چه ادعاى شخص نسبتبه درون
خودش، از وجدانيات منطقى بوده و صدق آن بديهى است ولى روشن
است كه تصحيح آن ادعا، نيازى به ارائه تئورى تجربه دينى
نداشته و به سبب اين كه آن ادعا از وجدانيات ما است، صدق
آن محرز مىباشد.
اما اگر تئورى تجربه دينى در صدد توجيه درستى و صدق گرايش
شخص به دين خاص و ادعاهاى دينى او باشد، بايد گفت كه اين
تئورى از چنين هدفى عاجز بوده و همان طورى كه بيان شد،
تجربه دينى هيچ ارزش معرفتى ندارد; يعنى صرف اين كه براى
صاحب تجربه دينى، احساسى رخ داده است دليل بر اين نيست كه
تحليل و قضاوت او نسبتبه علت آن احساس نيز درستباشد.
اندك توجهى به انواع تجربه دينى كه در منابع فلسفه دين
آمده است، مدعاى ما (يعنى عدم ارزش معرفتى تجربه دينى به
لحاظ بروندينى) را ثابت مىنمايد، بعنوان مثال «ريچارد
سويين برن» با ادعاى اين كه دستهبندى و طبقهبندى وى،
جامع و مانع است، تجربه دينى را به پنج قسم زير تقسيم
مىكند:
الف) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه شىء محسوس كه
در قلمرو تجربه همگانى است. براى مثال، ممكن استشخص،
خداوند را در تمثال شخصيتى مقدس، غروب خورشيد يا اقيانوس
ببيند. تمثال يك شخص يا غروب خورشيد، خدا نيستند اما شخص
در قالب اين امور يا از طريق آنها با خداوند يا امر ما فوق
طبيعى مواجهه مىيابد.
ب) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه شىء محسوس،
نامتعارف و مشاع. براى مثال ممكن استشخص، امر مافوق طبيعى
را از طريق باكره لورد يا در بوتهاى كه مشتعل است اما
نمىسوزد تجربه كند.
ج) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه پديدهاى شخصى كه
در قالب زبان حسى متعارف قابل توصيف است. براى مثال ممكن
استشخصى خداوند را در رؤيا يا مكاشفه، تجربه كند مانند
رؤياى پطرس. مكاشفهها، رؤياها، نداهاى غيبى و نظاير آنها،
اگر چه در قالب زبان حسى بيان مىشوند اما فقط براى شخص
واحد قابل حصولند.
د) تجربه خداوند يا حقيقت غايى به واسطه پديدهاى كه در
قالب زبان حسى متعارف قابل توصيف نيست. در اينجا، شخص چيزى
را احساس مىكند يا مىبيند اما آن چيز به مثابه امرى
توصيف ناپذير به تجربه او در مىآيد.
ه) تجربه خداوند يا حقيقت غايى بدون واسطه هر گونه امر
حسى. در اين حالت، شخص به نحو شهودى و بىواسطه از خداوند
يا آن يگانه مطلق آگاه مىشود. (23)
دقت در موارد فوق روشن مىسازد كه آنچه تجربه دينى ناميده
مىشود به لحاظ بروندينى، واجد هيچ گونه ارزش معرفتى
نيست; يعنى به صرف اين كه كسى خواب ديده و مدعى مواجهه با
امر مطلق و ماوراى طبيعى شده است، دليل صدق رؤيا و خواب او
نيست، به چه دليلى احساس درونى شخصى كه مدعى درك موجود
ماوراى طبيعى است را بايد قبول نموده و دليل صدق گفتارش
دانست؟ (يعنى در واقع هم، موجود ماوراى طبيعى علت پديد
آمدن اين احساس در او شده باشد؟) به چه دليلى او نفس خودش
را مورد تجربه قرار نمىدهد؟ بديهى است كه به لحاظ
بروندينى، ادعاى مواجهه با امر مطلق از طرف يك شخص، هيچ
گونه دليلى بر صدق و درستى كلام و يا تجربه او نيست.
همچنان كه تحليل آقاى «پراد فوت» از تجربه دينى نيز مؤيد
گفتار ما است، ايشان مىگويد:
«توصيف ما از تجربه دينى بايد چندان جامع باشد كه اولا
بتوانيم ديگران را هم صاحب تجربههاى دينى بدانيم
(تجربههايى كه به اعتقاد صاحبانشان حاكى از امر مافوق
طبيعى هستند) و ثانيا ملزم نباشيم متعلقات مافوق طبيعى اين
تجربهها را تصديق كنيم. بنابراين، تجربه دينى تجربهاى
است كه شخص صاحب تجربه آن را دينى تلقى كند، دينى دانستن
يك تجربه بدان معناست كه شخص تجربهگر معتقد است تبيين آن
تجربه بر مبناى امور طبيعى نارسا و غير كافى است و آن
تجربه را فقط بر مبناى آموزههاى دينى مىتوان تبيين
كرد...اما اين امر كه صاحبان تجربه، تجربه خود را بر مبناى
وجود موجودى مافوق طبيعى درك مىكنند بدان معنا نيست كه
آنها واقعا موجودى مافوق طبيعى را تجربه مىنمايند، يا هيچ
تبيين طبيعى مقنع و با كفايتى براى تجربه آنها وجود ندارد»
. (24)
نتيجه آن كه تجربه دينى كه يك احساس صرف است هيچ ادعايى
نسبتبه بيرون از شخص تجربهگر را نمىتواند اثبات نمايد و
چون هيچ گونه ارزش معرفتى ندارد در مباحثبروندينى
نمىتوان از آن استفاده كرد.
با اين تحليل نكته بسيار مهم ديگرى نيز ثابت مىشود و آن
اين است كه بر اساس اعتقاد شلاير ماخر كه تمسك به ادله و
براهين عقلانى را در اثبات خدا و آموزههاى دينى ناكافى و
باطل دانسته و اشكالات و نقاديهاى هيوم و كانت را نسبتبه
اين مساله وارد مىدانسته است، تحقق و وجود تجربه دينى
قابل اثبات نيست; يعنى اصلا نمىتوان به طور يقينى ادعا
نمود كه تجربه دينىاى وجود دارد; زيرا روشن است كه در
اعتقاد قائلين به تئورى تجربه دينى، به هر احساسى كه به
انسان دست دهد، تجربه دينى اطلاق نمىشود بلكه تجربه دينى
آن است كه به نحوى از انحاء با خداوند (يا واقعيت مطلق و
غايى) و مظاهر و تجليات او در ارتباط باشد حال چه اين كه
خداوند يا مظاهر او علت آن احساس باشند و يا اين كه متعلق
آن احساس باشند. چنان كه شلاير ماخر معتقد است كه تجربه
دينى، تجربهاى است كه خداوند علت آن تجربه باشد و به
عبارت ديگر، انسان آن را نتيجه كار خدا بداند. او مىگويد:
«احساس شما تا آنجا كه نتيجه كار خدا توسط كار هستى در
شماست، ديندارى است. خلاصه دين، اين احساس (اين احساس در
بالاترين وحدت آن) است كه محرك احساس يك چيز است و فقط از
طريق اين وحدت، مىتوان چيزى را به طور منفرد و خاص احساس
كرد; يعنى احساس كنيم كه وجود حيات ما، حيات و وجودى در
خدا و توسط خداست» (25)
عدهاى ديگر نيز ارتباط و تعلق احساس به خداوند يا مظاهر
او را شرط دينى بودن تجربه دينى مىدانند:
«تجربه دينى را غير از تجربههاى متعارف مىدانند; يعنى
شخص، متعلق اين تجربه را موجود يا حضورى ما فوق طبيعى
مىداند (يعنى خداوند يا تجلى خداوند در يك فعل) يا آن را
موجودى مىانگارد كه به نحوى با خداوند مربوط است (مثل
تجلى خداوند يا شخصيتى نظير مريم عذرا) و يا آن را حقيقتى
غايى مىپندارد، حقيقتى كه توصيف ناپذير است (مثل امر مطلق
غير ثنوى [برهمن] يا نيروانا)» (26)
با توجه به آنچه كه در صفحات قبل بيان داشتهايم، اثبات
اين كه متعلق احساس يا علت آن، فلان شىء معين است، از
طريق آن احساس قابل اثبات نيست; يعنى نمىتوان ادعا نمود
كه چون من احساس مىكنم كه خداوند علت احساس من است پس در
واقع نيز خداوند علت احساس من مىباشد و از آنجا كه چنين
امرى قابل اثبات از طريق آن احساس نيست دينى بودن تجربه،
قابل اثبات نخواهد بود; زيرا مقوم دينى بودن تجربه، ارتباط
آن با خداوند (يا واقعيت غايى) يا مظاهر اوست و همانگونه
كه بيان شد، چنين امرى قابل اثبات نيست، بدين جهت مىتوان
ادعا نمود كه چون دينى بودن تجربه به صورت واقعى و قطعى،
قابل اثبات نيست، طرح اين تئورى در مباحث دين پژوهى لغو و
بىاساس مىباشد. البته روشن است كه با توجه به عدم كارايى
عقل و براهين عقلانى نزد قائلين به تئورى تجربه دينى، توسل
به استدلال عقلانى براى اثبات دينى بودن اين تجربه يعنى
ارتباط آن با خداوند (يا واقعيت غايى) و مظاهر او، تلاش
باطلى است و بديهى است اگر كسى براهين عقلانى را صحيح و
قابل تمسك بداند و از آن در اين مقام بهره جويد، ديگر
نيازى به تئورى تجربه دينى در مباحث دين پژوهى باقى نخواهد
ماند و چنين بحثى از ريشه لغو خواهد بود; زيرا چنين
تئورىاى صرفا در وضعيتى ارائه شده است كه هر گونه تلاش
عقلانى براى اثبات خداوند و آموزههاى دينى باطل تلقى
مىشد.
اشكال دوم: لغويت هدف از ارسال انبيا
يكى ديگر از ايرادهاى اساسى تجربه دينى آن است كه هدف از
ارسال انبيا، هدايتبشر به سوى سعادت و كمال است، و زمانى
اين هدف خداوند، محقق مىشود كه احتمال خطا در گفتار و
هدايتگرى پيامبران موجود نباشد; زيرا در اين فرض، هيچ
دليلى وجود ندارد تا روشن نمايد كه آيا پيامبران، بشر را
به سوى ضلالت و شقاوت پيش مىبرند يا سعادت؟ و بديهى است
كه در اين صورت، هدف خداوند حكيم از ارسال انبيا، محقق
نگرديده بلكه غرض او نقض مىشود و در نتيجه، اصل ارسال رسل
لغو خواهد بود در حالى كه صدور كار بيهوده از خداى متعال،
محال است.
حال اگر، وحى كه تنها راه ارتباط پيامبران با خداوند است،
همان تجربه دينى باشد، مستلزم آن است كه وحى، قابل اعتماد
نباشد; زيرا همانطورى كه سابقا ملاحظه شد، تجربه دينى هيچ
گونه ارزش معرفتى ندارد و در نتيجه به سخنان پيامبران نيز
نمىتوان اعتماد نمود; زيرا به اعتقاد صاحبان تئورى تجربه
دينى، سخنان صاحب تجربه، همان تعبير و تفسير آن تجربه است.
بنابراين، هدف خداوند از ارسال انبيا وقتى تامين مىشود كه
در هدايتگرى انبيا احتمال خطا وجود نداشته باشد; زيرا
احتمال خطا كافى است تا بشر به طور طبيعى به كلام آنها
اعتماد نكرده و هدايت نيابد و به همين جهت است كه در
مباحثبروندينى نبوت، عصمت را براى پيامبران اثبات
مىنمايند، و از ناحيه ديگر، قرآن كريم نيز با تاكيد بسيار
زياد و در آيات متعدد، اعلام مىنمايد قرآن - كه همان
محتواى دعوت و هدايت پيامبر اسلام (ص) است - الفاظ شخص
پيامبر نيست; يعنى اينطور نيست كه قرآن، الفاظ شخص پيامبر
و تعبير ايشان از احساس خود باشد بلكه الفاظ قرآن نيز
مستقيما از ناحيه خداوند و يا با واسطه ملائكه بر قلب
مبارك پيامبر نازل شده است. و از كسانى كه مدعىاند قرآن،
الفاظ شخص پيامبر است مىخواهد كه اگر آنها قرآن را الفاظ
و سخنان يك انسان مىدانند، مثل آن را بياورند (تحدى قرآن)
.
توجه به اين امر نيز سخنان فوق را تاييد مىكند كه انطباق
وحى بر تجربه دينى باطل است; زيرا تجربه دينى، از اين سويه
و اكتسابى است و به دو قسم رحمانى و شيطانى قابل انقسام
است (چنان كه عرفا، تجربه عرفانى را به اين دو قسم، تقسيم
مىنمايند) در حالى كه وحى به انبيا از آن سويه و غير
اكتسابى بوده و خطا در آن قابل تصور نيست; زيرا در صورت
احتمال خطا در آن، از حجيت و اعتبار ساقط شده و غير قابل
اعتماد خواهد بود و بديهى است كه با فرض عدم اعتماد به آن،
هدايتبشريت از طريق وحى حاصل نگرديده و در نتيجه، هدف از
ارسال انبيا از ناحيه خداى متعال تامين نخواهد شد.
اشكال سوم: حقيقت وحى
توجه به حقيقت وحى، تفاوت آن را با تجربه دينى، از سويى
ديگر آشكار مىسازد.
وحى در لغتبه معناى «اشاره سريع» است كه از طريق الهام
يا اشاره يا صوت و يا كتابت صورت مىپذيرد. (27)
اين لفظ، گاه به گونهاى بهكارمىرود كه شامل وضع قوانين
تكوينى در نهاد طبيعت، يا هدايت غريزى جانوران، يا ودايع
فطرى انسانها نيز مىشود، اما معناى اصطلاحى وحى كه در
اينجا مورد بحث است، همان ارتباط ويژهاى است كه ميان
خداوند و پيامبرانش برقرار مىشد كه ما از كم و كيف آن
بىخبريم و تنها همان توصيفهايى را مىدانيم كه خود
پيامبران از حالات خويش در قالبهاى تنگ زبان عادى بيان
كردهاند.
وحى گاهى به منظور تاسيس شريعت و دين تازهاى صورت
مىپذيرد و گاهى به منظور احياى دينى كه تعاليم آن به
فراموشى سپرده شده يا دچار مسخ و تحريف گرديده است. در
واقع، وحى را مىتوان نوعى از كلام خداوند دانست كه به
گفته قرآن به يكى از سه طريق القا مىشود:
«و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او
يرسل رسولا فيوحى باذنه مايشاء انه على حكيم» (28)
يعنى: هيچ بشرى را نرسد كه خدا با او سخن گويد جز (از راه)
وحى يا از فراسوى حجابى، يا فرستادهاى بفرستد و به اذن او
هر چه بخواهد وحى كند، آرى اوستبلند مرتبه و صاحب حكمت.
در اين آيه كريمه سه طريق براى وحى اصطلاحى ذكر شده است كه
عبارت است از:
1- وحى مستقيم (الا وحيا) : در اين طريق، حقايق و معارف
الهى مستقيما بر قلب پيامبر نازل مىشود و هيچ واسطه و
حجابى در كار نيست.
2- ايجاد صوت (من وراء حجاب) : در اين قسم، معارف الهى از
طريق صوتى به گوش مىرسد كه در يك شىء خاص مانند درخت،
سنگ و...ايجاد شده باشد. در اين حالت، شخصى ديده نمىشود
اما گويى كسى از پس پرده سخن مىگويد.
3- وحى به واسطه فرشته (او يرسل رسولا) : طريق سوم آن است
كه خداوند فرشتهاى مىفرستد تا حقايق الهى را بر گوش و
جان پيامبر بخواند.
بايد توجه داشت كه اقسام سهگانه وحى نسبتبه شخص واحد
«مانعة الجمع» نيستند و ممكن است انسان كاملى از هر سه
طريق، وحى الهى را دريافت كند، چنان كه وجود مبارك رسول
اكرم (ص) هر سه قسم وحى را دريافت نموده است و خداى سبحان
پس از بيان اقسام وحى مىفرمايد:
«و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا» (29)
يعنى: اى رسول گرامى، ما اين گونه كه گفتيم با تو تكلم
نموديم، يعنى گاه بدون واسطه، گاه به واسطه حجاب و گاه به
وساطت ملك و فرشته.
آنچه را كه جبرئيل امين مىآورد، از قسم (يرسل رسولا) است
كه فرمود:
«نزل به الروح الامين على قلبك» (30)
يعنى: روح الامين آن را بر قلب تو نازل كرده است.
آنچه را كه آن حضرت در رؤيا و مانند آن دريافت مىفرمود،
از قسم (من وراء حجاب) است و آن حقيقتى را كه در مقام لدن
دريافت كرد، وحى بدون واسطه بود كه فرمود:
«انك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم» . (31)
يعنى: همانا تو قرآن را از نزد حكيم عليم دريافت نمودى.
زراره از امام ششم (ع) سؤال كرد كه چرا در بعض اوقات، حالت
«غشيه» و مدهوشى به رسول خدا روى مىآورد؟ آن حضرت در
پاسخ فرمودند:
آن حالت در وقتى بود كه ذات اقدس خداوند براى او تجلى
مىنمود و در آن حال واسطه و حجابى بين او و خداوند نبود.
اشكال چهارم: تفاوت سبك كلام خدا و پيامبر
افزون بر موارد ياد شده، تفاوت الفاظ و عبارات قرآن با
كلمات شخص پيامبر (ص) دليل بر اين است كه قرآن همان الفاظ
و تعابير شخص پيامبر نيست، روايات زيادى از شخص پيامبر (ص)
بر جاى مانده است كه در مقايسه با قرآن تفاوت محسوسى در
سبك و نحوه بيان، آهنگ كلمات، تركيب جملات و محتواى جامع و
دقيق ميان آن دو مشاهده مىشود، حال چه تبيينى براى اين
تفاوت محسوس مىتواند وجود داشته باشد جز اين كه وحى،
كلمات خداوند است نه كلمات پيامبر. بنابراين، وحى بر تجربه
دينى قابل انطباق نيست.
در پايان مناسب است كه به زمينههاى تاريخى ارائه و طرح
تئورى تجربه دينى پرداخته و نظرى اجمالى به آن بيافكنيم.
به نظر ما، اين زمينهها پاسخ مناسبى داشته و نيازى به
چاره جويى و ارائه تئورى تجربه دينى نمىباشد، زيرا:
اولا: در مورد تعارض گزارههاى دينى با گزارههاى علوم
تجربى بايد گفت كه اين مساله، مشكلى را به وجود نمىآورد;
زيرا گزارههاى علوم تجربى به لحاظ نظرى داراى ارزش يقينى
نيستند و به همين دليل تعارض آن با بعضى از گزارههاى دينى
موجب نمىشود كه انسان دست از گزارههاى دينى بردارد، به
عبارت ديگر، به لحاظ منطقى، انسان در موارد تعارض ميان
گزارههاى دينى و گزارههاى علوم تجربى، وقتى مىتواند دست
از گزارههاى دينى برداشته و به گزارههاى علوم تجربى
معتقد شود كه گزارههاى علوم تجربى يقينى باشند و لكن
امروزه شايد همه فلاسفه علم بر اين امر وفاق دارند كه
گزارههاى علوم تجربى به هيچ وجه ارزش معرفتى نداشته و در
هيچ علم تجربى هيچ گزاره يقينى وجود ندارد. (32)
بنابراين، با توجه به اين ادعا (كه ادعاى درستى است
و اين مقال، گنجايش توضيح مبسوط اين امر را ندارد) سخنان
متفكران عصر روشنگرى در ارزشگزارى به علوم تجربى و رد
گزارههاى دينى باطل است.
ثانيا: حصول معرفتيقينى - هر چند محدود - امرى نيست كه
بتوان آن را انكار نمود و بدين جهت ادعاى كانت، از بنياد
درستى برخوردار نيست، علاوه بر اين، نظريه كانت، گرفتار
مغالطه تكوينى است; زيرا همانطورى كه در فلسفه علم نيز اين
امر مورد تاكيد واقع شده است، هر علمى داراى دو مقام است:
1- مقام گردآورى و كشف 2- مقام داورى و ارزيابى.
در فلسفه علم بيان مىشود كه مهم نيستيك معرفت و تئورى از
كجا بدست مىآيد بلكه آنچه كه اهميت دارد اين است كه معرفت
را چگونه مىتوان ارزيابى نمود و بدين جهت است كه در ارائه
ملاك و معيار براى تجربى بودن يك تئورى، فلاسفه علم
معتقدند كه اگر بتوان يك تئورى را با روش تجربى مورد
ارزيابى قرار داد آن تئورى، يك تئورى تجربى است، گر چه آن
تئورى از راه تجربه بدست نيامده باشد چنان كه وجود مفاهيم
غير محسوسى مانند الكترون، پروتون و كوارك و نيز تئوريهايى
مانند بقاى انرژى در علم فيزيك، شاهد بر اين مدعا هستند كه
با وجود اين كه چنين مفاهيم و تئوريهايى از تجربه بدست
نيامدهاند ولى در عين حال، تئورى تجربى محسوب مىشوند;
زيرا مىتوان با روش تجربى آنها را مورد آزمون قرار داد.
حال اگر كسى بخواهد تكليف مساله ارزيابى را با توجه به
مقام گردآورى حل نمايد گرفتار مغالطه تكوينى شده است; يعنى
ما هيچگاه نمىتوانيم بگوييم چون فلان تئورى از راه تجربه
بدست نيامده است، پس يك تئورى تجربى نيست و يا چون گردآورى
يك تئورى فلان صفت را دارد پس آن تئورى درستيا باطل است;
زيرا ارزيابى يك تئورى و قضاوت نسبتبه صدق و كذب آن، در
علوم مختلف تجربى و فلسفى و تاريخى روشهاى خاص خود را دارد
و ربطى به كيفيتحصول و اكتساب آن تئورى ندارد.
در محل بحث نيز در مورد تئورى كانت مىگوييم: 1- بر اساس
نفسشناسى فلاسفه اسلامى مانند ملا صدرا، نفس و ذهن انسان
هيچ گونه قالب پيشينى ندارد. 2- و بر فرض اين كه ذهن انسان
داراى چنين قالبهايى باشد وجود اين قالبها، ضررى به درستى
و واقعنمونى معرفتهاى ما وارد نمىكنند; زيرا اين قالبها
صرفا در به وجود آمدن معرفتهاى ما و به اصطلاح در مقام
گردآورى معرفتهاى ما دخيل مىباشند و نه در مقام داورى، و
اين كه كانت مدعى شده است چون معرفتهاى ما بر اساس اين
قالبها شكل مىگيرند پس واقعنمونى ندارند، جز مغالطه
تكوينى، امر ديگرى نيست; زيرا ايشان حكم مساله داورى و
ارزيابى را از راه مقام گردآورى و با توجه به آن تعيين
نموده است. در حالى كه صدق و كذب معرفتهاى بشر، بايد با
عنايتبه روشهاى ارزيابى تبيين گردد و هيچ ارتباطى با
كيفيتحصول معرفتبراى ذهن، ندارد.
ثالثا: در مورد زمينه دينى نيز بايد توجه داشت كه
ناهمخوانى عقايد دينى با فهم بشر و مضامين غير معقول كتاب
مقدس در مسيحيت، به سبب تحريفى است كه در دين مسيحيت رخ
داده است و دين اسلام و كتاب مقدس آن - يعنى قرآن - از اين
سنخ مسائل كاملا بدور است.
نكوهش از معرفت و آگاهى در صفحات اوليه كتاب مقدس مسيحيت و
نسبت زنا و زنازادگى به انبياى الهى و چهره انسانوار دادن
به خداوند، آن هم انسانى خدعهگر و دروغگو و طرح گناه ذاتى
انسانها، به هيچ وجه در دين اسلام و قرآن كريم وجود ندارد
در اسلام، عقل از بيشترين ارزش برخوردار بوده و تمام
اعتقادات اسلامى متكى به عقل است. (33) قرآن
انسانها را به تعقل و تفكر فرا خوانده است. در برخى از كتب
روايى معتبر ما اولين كتاب، كتاب عقل است. امام هفتم (ع)
در مورد ارزش عقل مىفرمايند:
خداوند دو حجت در ميان مردم دارد: حجت درونى كه عقل انسان
است و حجتبيرونى كه انبيا هستند. (34)
بنابراين در يك نتيجهگيرى كلى مىتوان گفت كه زمينههاى
تاريخى ياد شده درست نبوده و نمىتوانند توجيه درستى براى
ارائه تئورى تجربه دينى باشند و اين تئورى به لحاظ منطقى
ارزش معرفتى نداشته و نمىتواند منطبق بر وحى شود; زيرا
مستلزم لغويت نبوت و نقض غرض خداوند است.
پىنوشتها:
1) دكتر عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوى، انتشارات مؤسسه
فرهنگى صراط، چاپ دوم، تابستان 1378، ص3.
2) همان، پيشگفتار.
3) فصلنامه پژوهش قرآنى فراراه، سال اول، شماره1، زمستان
1377، مصاحبه با عبدالكريم سروش، ص20.
4) "Religious Experince"
5) (1834-1768)"schelier macher"
6) وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى، چاپ اول،
مؤسسه فرهنگى طه، پائيز 1377، صص9و249.
7) "scientism"
8) وين پرادفوت، پيشين، صص308- 312.
9) فيلسوف شهير آلمانى 1724- 1804
0) پيشين، صص20- 21.
11) سفر پيدايش، باب 19 بند30- 38.
12) همان، باب 32 بند 24- 30.
13) وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى، پيشين،
يادداشتهاى مترجم، صص313- 316.
14) "The Feeling of Dependence"
15) فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه ج 7، ترجمه داريوش
آشورى، انتشارات علمى و فرهنگى، صص 156- 157.
16) "on religion"
17) "the christian faith"
18) وين پرادفوت، پيشين، يادداشتهاى مترجم، ص316.
19) "Active meaning"
20) "passiv meaning"
21) ر.ك. وين پرادفوت، تجربه دينى، ترجمه عباس يزدانى.
22) محمد تقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج1، انتشارات
سازمان تبليغات اسلامى، تهران، 1364، صص156- 157.
23) مايكل پترسون و ديگران، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد
نراقى و ابراهيم سلطانى، انتشارات طرح نو، چاپ اول، صص38-
40.
24) پيشين، صص49- 51.
25) وين پرادفوت، ترجمه عباس يزدانى، پيشين، ص33.
26) مايكل پترسون و ديگران، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم
سلطانى، پيشين، ص37.
27) الراغب الاصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، دفتر نشر
كتاب، 1404ق.، ص 515.
28) شورى/51.
29) شورى/52.
30) شعراء/193- 194.
31) نمل/6.
32) ر.ك. كارل ريموند پوپر، منطق اكتشافات علمى، ترجمه سيد
حسين كمالى، انتشارات علمى و فرهنگى.
33) وين پرادفوت، پيشين، يادداشتهاى مترجم، صص313- 314.
34) شيخ كلينى، اصول كافى، ج1، ص13، ح12.
رواق انديشه-ش 1
وحى و استدلالپذيرى
محمدباقر سعيدىروشن
آيا نمىتوان از وحى انتظار استدلال داشت؟ شايد طرح
چنين سؤالى در محيطى كه فرهنگ اسلامى بر آن حاكم است
كمى اعجاببرانگيز باشد; اما بايد توجه داشت كه در
عالم مسيحيت، به رغم ظهور برخى متفكران مستقل در قرون
وسطى و عصر عقلگرايى جديد، همواره تفوق و برترى وحى
بر عقل مورد پسند و حمايت و گاهى نيز شعار نفى عقل و
بىنقشى آن مورد توجه و اذعان بوده است. گاهى نسبتبه
نقش وحيانى پيامبرانعليهمالسلام گفته مىشود: وحى
پيامبرانعليهمالسلام همان مكاشفات و تجارب پيامبرانه
ايشان است كه در متون مقدس منعكس شده و فاقد هرگونه
استدلال مىباشد. به عبارت ديگر، آنان مشاهدات و حالات
شخصى خود را در قالب مفاهيم ذهنى عرضه كردهاند و در
متن مشاهده، كه تجربه وجدانى و علم حضورى است، استدلال
بىمورد مىباشد. در خارج از آن صحنه و واقعه وحيانى
نيز سخنانشان عادى است، نه متنى مقدس. از اينرو، ما
نبايد از متون وحيانى انتظار استدلال داشته باشيم.
به هرحال، ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه ما چگونه
بايد سخنان وحيانى آنان را بپذيريم؟ پيامبران، كه
مىدانستند ما مثل خودشان نيستيم، چرا براى ما استدلال
نياوردهاند؟ پاسخ اين است كه آنان در صحنه شهود
پيامبرانه، پرواى ديگران را ندارند; وقتى از آن صحنه
بيرون آمدند براى آنان، مساله اثبات مكاشفاتشان براى
ديگران مطرح مىشود. لذا، اين حال بيانگر حرفهاى عادى
ايشان است، نه متن مكاشفه مينوى آنان.
اين سؤال، كه باور ما به وحى چگونه شكل مىگيرد و
كاركرد عقل چيست، بدينگونه پاسخ داده مىشود كه عقل
كارايى خاصى ندارد.
اين نظريه با سابقه ممتد خود، در فلسفه دينى قديس
آگوستين در قرن چهارم و پنجم ميلادى به عنوان «تقدم
ايمان بر فهم» نمودار شد و حاصل آن چنين بود كه ايمان
از راه لطف حاصل مىشود و فهم، پاداش ايمان است.
بنابراين، تاكيد چنين بود: «در پى آن مباش تا بفهمى،
بلكه ايمان بياور تا بفهمى.» بدينسان، وحى از عقل،
ايمان مىطلبيده و تقريبا در تمام دوران قرون وسطى،
اين شعار غالب بوده است. (1) طبق اين نگرش، عقل تنها
خدمتگزار ايمان بود. در قرن حاضر نيز، كه تفكر دينى
مبتنى بر تجربه درونى و گرايشهاى عرفانى، صحنهگردان
اذهان انديشمندان غربى شده است، ملاحظه مىگردد كه عقل
جايگاهى ندارد و نمىتوان از او تعيين كنندهترين سخن
را شنيد; وحى به سراغ انسان مىآيد ولى عقل راهى به
سوى خدا و دريافت پيام او ندارد و سخن خدا از طريق سخن
انسان به گوش مىرسد. اين پيشنهادى بود از سوى «كارل
بارت» كه هم راه را بر نقد تاريخى گريزناپذير كتاب
مقدس باز مىگذاشت و هم شنيدن سخن خدا از طريق كتاب
مقدس را مفهوم مىساخت.
ديدگاه اگزيستانسياليستى از مسيحيت مشابه همين نگرش،
به شدت، مخالف عقل و عقلگرايى بود; بينشى كه تمام
اهتمامش اين بود كه عقل را به عنوان پيشفهم وحى طرد
نمايد و وحى را پاسخ سؤالهاى «وجودى» انسان
مىدانست. (2)
به عقيده ما، اين بحثبه ظاهر دو سويه، كه يك سر آن به
وظيفه يا توان پيامبران: مرتبط مىشود كه آيا آنان
مىتوانند براى وحى خويش استدلالى ارائه دهند يا نه و
سر ديگر آن به مخاطبان آنان بازمىگردد كه چگونه
مىتوانند وحى را بپذيرند بهواقع، تعبير يا نمود
ديگرى از «ارتباط عقل و وحى» است.
بر كسانى كه با اينگونه مباحث آشنا هستند، پوشيده
نيست كه موضوع ياد شده تاريخى طولانى داشته و از
ديرباز، همواره ذهن انديشمندان دينى را به خود معطوف
داشته و از ديدگاههاى متفاوتى بدان پاسخ داده شده
است; همچون:
1- اخذ جانب وحى و نفى عقل; اين ديدگاه به ترتوليان
كارتاژى (150-230م) منسوب است. اين سخن معروف اوست كه
«ايمان مىآورم; چون امرى بىمعناست.»
2- اصالتبخشى به وحى و عقل را در خدمت فهم وحى ديدن
(اگوستين و آنسلم);
3- تفوق عقل بر وحى (ابن رشد);
4- تعاضد عقل و وحى (آكوئيناس و ديگران) كه خود
تفسيرهاى گوناگونى دارد. (3)
قصد ما حل اين مساله بسيار مهم و ديرپاى نيست; زيرا آن
خود مىتواندموضوع رساله مستقلىباشد واين مختصر
رامجال پرداختن بدان نمىباشد. اما آنچه درخور ذكر است
اينكه بر حسب اين نظريه، چگونه مىتوان اثبات كرد كه
خداوند در امور انسان مداخله تشريعى كرده است؟ چگونه
اثبات مىگردد كه در ميان انسانها، افرادى با چنان
ظرفيتى وجود دارند كه مىتوانند پيامرسان خدا باشند؟
همچنين اينكه اگر آنچه در متون مقدس وجود دارد سخن
خداست چگونه قابل اثبات مىباشد؟ اگر عقل
معياراثباتاين امورنباشد چه معيارديگرى
وجودخواهدداشت؟
به گمان ما، ارائه اين ديدگاه در مسيحيت و گسترش آن به
دو دليل است:
يكى، حل مشكل متون مقدس كه هر روز با تحقيقات تازه،
اصالتش مخدوشتر مىشود و محتواى نابسامان و نامعقول
آن قابل دفاع نمىنمايد. از اينرو، ناگزير به سراغ
برچسب تازهاى مىگشتهاند تا كسى از اين اسطورهها و
دستنوشتههاى معمولى تقاضاى استدلال و سازگارى با عقل
را نداشته باشد.
دوم، مشكل بزرگ ديگرى است كه مسيحيتبا آن درگير است;
فرقى ميان كشف و الهام عارفان و وحى
پيامبرانعليهمالسلام نمىنهد و هر دو را در يك قلمرو
مىبيند. بدين لحاظ، به اين نتيجه مىرسد كه انتظار
استدلال از مكاشفه پيامبرانه بىمورد است و مخاطبان
هرگز نبايد چنين توقعى داشته باشند. لذا، به مردم
تلقين مىكنند كه ايمان وحيانى امرى است كه بايد آن را
يافت. آنگاه محصول آن ايمان، فهم انسان خواهد بود.
مفهوم اين سخن پذيرش چشمبسته بنيان اعتقادى است; چون
براى پذيرش ايمان، معيار همگانى، منطقى و عقلپذير
وجود ندارد. آيا حقيقت همين است و خداى سبحان مردم را
به سوى جهل و نابخردى سوق مىدهد و پيامبران: از مردم
مىخواستند كه از آنان طلب استدلال نكنند و هرچه آنان
ادعا كردند، بپذيرند؟! يا آنكه آنان انسانهاى خردمند
و بامنطقى بودند كه هدف اصلىشان بيدارى انديشه و فكر
انسانها بود و از مردم مىخواستند كه نسنجيده سنتهاى
غلط و نامعقول نياكان خويش را دنبال نكنند و باورها و
اعتقادات خود را بر پايه علم و عقل قطعى استوار سازند؟
«كذلك ما ارسلنا من قبلك في قرية من نذير الا قال
مترفوها انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم
مقتدون قال اولو جئتكم باهدى مما وجدتم عليه
آباءكم...» (زخرف:23 - 24); همچنين پيش از تو، در هيچ
شهرى، بيم دهندهاى نفرستاديم، مگر آنكه توانگران و
كامرانان آن ديار گفتند كه ماپدران خود رابرآيينى
يافتهايم واز آنان پيروىمىكنيم. (آن پيامبر) گفت:
آيا هر چند شما را رهنمونتر از آنچه پدرانتان را بر
آن يافتهايد، بياورم (باز هم بر پيروى از آنها باقى
مىمانيد؟)
قرآن در گزارش داستان رسالت پيامبران:، روايت مىكند
كه آنان هميشه مخالفان خود را مخاطب ساخته و دعوت خود
را همراه با بينه و نشانهاى خردپذير معرفى مىكردند و
از آنان نيز مىخواستند كه اگر براى عقيده و فكر خود،
دليل و نشانى دارند، عرضه كنند: «قل هاتوا برهانكم ان
كنتم صادقين» (نمل: 64); بگو حجت و دليل خود را
بياوريد اگر راستگوييد.
سراسر قرآن دعوت به تفكر، تعقل، تدبر و تحصيل يقين و
علم است; گاهى معارف والاى وحى به صورت براهين عقلى در
مقام احتجاج با دينگريزان مطرح مىشود و گاهى دلايل
متكى بر ظن و گمان و جهل مادىگرايان به استناد براهين
قطعى و استوار، فرو مىريزد و درد اساسى مردم جهل و
نادانى شمرده مىشود: «سيقول الذين اشركوا لو شاء الله
ما اشركنا و لاآباؤنا و لا حرمنا من شىء كذلك كذب
الذين من قبلهم حتى ذاقوا باسنا قل هل عندكم من علم
فتخرجوه لنا انتتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون
قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهداكم اجمعين»
(انعام:148-149); كسانى كه شرك آوردند خواهند گفت: اگر
خدا مىخواست نه ما شرك مىآورديم و نه پدرانمان و
چيزى را حرام نمىكرديم. همينگونه كسانى كه پيش از
آنان بودند (پيامبران را) تكذيب كردند تا سرانجام،
كيفر سخت ما را چشيدند. بگو: آيا نزد شما دانشى هست تا
آن را براى ما آشكار كنيد؟ پيروى نمىكنيد مگر پندار
را و جز به گزاف و تخمين سخن نمىگوييد. بگو: حجت و
برهان رسا از آن خداست. پس اگر مىخواست همه شما را
هدايت مىكرد.
قرآن پذيرش و نفى هر فكرى را بر اساس يقين، مقبول
مىشمارد و اصرار قرآن آن است كه انسان از دام تقليد
برهد و پژوهشگرانه اعتقاد و عمل خويش را متكى بر يقين
بنا سازد. امام صادق(ع) مىفرمايد: «خداوند براساس دو
آيه از قرآن شريفش، مردم را موظف كرده است تا وقتى حق
بودن چيزى را نمىدانند، نپذيرند و نگويند، همچنين
چيزى را ناآگاهانه نفى نكنند: «الم يؤخذ عليهم ميثاق
الكتاب ان لايقولوا على الله الا الحق»(اعراف:169);
آيا در كتاب الهى، از ايشان پيمان گرفته نشد كه جز سخن
حق به خدا نسبت ندهند؟ "بل كذبوا بما لميحيطوا بعلمه
و لما ياتهم تاويله" (يونس: 39); بلكه چيزى را كه بدان
علم نداشتند و باطن آن را درك نكردند، تكذيب نمودند.»
(4)
از نظرقرآنكريم،آيات ونشانههاى الهى،خواهتكوينى و
خواه تدوينى، هنگامى ثمربخش خواهد بود كه انسان در صدد
فهم عميق و ژرف آنهاباشد. لذا، قابليتبشرى براى اين
فهم به وسيلهابزارى بهعنوان «لب» و«قلب»
دروجودانسانمعرفىمىگردد.
بدينسان، معلوم مىگردد همانگونه كه اثبات ضرورى وحى
و دخالت تشريعى خداوند در سرنوشت انسان كار عقل است،
تشخيص حقانيت وحى و اعتبار رهآورد آن نيز بر عهده
برهان عقلى و علم قطعى مىباشد: «يرى الذين اوتوا
العلم الذي انزل اليك من ربك هو الحق و يهدي الى صراط
العزيز الحميد» (سبا:6); آنان كه پبديشان دانش داده
شده است مىدانند كه آنچه از پروردگارت به تو فرو
فرستاده شده راست و درست است و به راه آن بىهمتاى
ستوده راه مىنمايد.
از سوى ديگر، پيامبران الهىعليهمالسلام نيز در متن
وحى خويش، دلايل روشنى بر اثبات دعوى خود ارائه
مىنمايند. پس اين سخن، كه پيامبران در هنگام مكاشفه،
پرواى ديگران نداشتند و پس از آن نيز سخنشان متن مقدس
نبود، بنا بر ترسيمى كه قرآن از وحى دارد، سخن باطلى
است. قرآن در متن وحيانى خود، در يك فراخوان عمومى و
جهانى، همه انديشهها را به تفكر فرامىخواند كه اگر
در حقانيت و الهى بودن اين سخن و كتاب ترديد دارند همه
توان و نيروى خويش را به كار گيرند و با هم همكارى
نمايند تا مانند آن را پديد آورند:
«ام يقولون تقوله بل لايؤمنون فلياتوا بحديث مثله ان
كانوا صادقين» (طور:33 - 34); يا مىگويند: (پيامبر)
آن را از خود بافته است. (نه،) بلكه باور ندارند. پس
اگر راست مىگويند (كه قرآن وحى خدا نيست) گفتارى
مانند آن بياورند.
«ام يقولون افتراه قل فاتوا بعشر سور مثله مفتريات و
ادعوا من استطعتم من دون الله فان لميستجيبوا لكم
فاعلموا انما انزل بعلم الله و ان لا اله الا هو فهل
انتم مسلمون» (هود:13); يا مىگويند: اين قرآن را
دروغ بسته است. بگو: اگر راست مىگوييد ده سوره ساخته
شده مانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كه را
مىتوانيد به همكارى فراخوانيد. پس اگر شما را اجابت
نكردند، بدانيد كه آنچه نازل شده به علم خداست و
معبودى جزاو نيست، پس آيا شما گردن مىنهيد؟
«و ان كنتم في ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من
مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين فان
لم تفعلوا و لن تفعلوا فاتقوا النار التي وقودها الناس
و الحجارة اعدت للكافرين» (بقره:23 - 24); و اگر
درباره كتابى كه بر بنده خود فرستادهايم شك داريد يك
سوره همانند آن بياوريد و تمام گواهان خود را، به غير
از خداوند، فراخوانيد، اگر راست مىگوييد. پس اگر
نكرديد، كه هرگز نمىتوانيد انجام دهيد، از آتشى كه
سوخت آن مردمان و سنگها هستند و براى كافران آماده
شده است، بپرهيزيد.
همانگونه كه ملاحظه مىشود، اين دعوت و فراخوان
همگانى مكرر و به شيوهاى بسيار استوار، از دشوار به
آسان، عرضه شده است: آوردن همانند تمام قرآن، سپس ده
سوره و بالاخره اگر نتوانستند دست كم، يك سوره همانند
سوره كوثر كه يك سطر بيشتر نيست; يعنى معادل يك هفت
هزارم قرآن.
گفت اگر آسان نمايد اين به تو اين چنين آسان يكى سوره
بگو
بهراستى، اگر اين سخن استدلال عقلى نيست پس چيست؟
«افلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا
فيه اختلافا كثيرا» (نسا: 82); آيا درباره قرآن
نمىانديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود حتما در آن
ناسازگارى بسيار مىيافتند.
مخاطب اين سخن تمام انديشههاى زنده است. اگر يك
فراخوان عمومى براى تمام انسانها شمرده نمىشود، كه
هم بيانگر شيوه رسالت انبيارحمه الله است كه سخنشان بر
مبناى عقل مىباشد و هم معيارى براى مردم، كه سخنان
انبياعليهمالسلام را با معيار عقل برهانى بشناسند و
بپذيرند، پس چيست؟
آيا حاصلاين سخن آن نيست كه عقل قطعى با وحى قطعى، هر
دو، از يك آبشخور بهرهمند مىگردند و هرگز يكديگر را
نفى نمىكنند؟ اگر وحى راستين الهى به عقل برهانى عرضه
گردد آن را مىپذيرد، همانگونه كه چنين وحيى رهآورد
خود را در قالب
دلايلعقلانىوخردپذيرعرضهمىكندوآنراارجمندمىشمارد.
(5)
از امام كاظم(ع) نقل شده است كه «ان لله على الناس
حجتين حجة ظاهرة و حجة باطنة; فاما الظاهرة فالرسل و
الانبياء والائمة و اما الباطنة فالعقول»; خداى را بر
مردم دو حجت است; حجت آشكار و حجت پنهان. حجت آشكار
رسولان و پيغمبران و امامان و حجت پنهان عقل مردم است.
(6)
در آغاز اين روايت، امام هفتم7 با استناد به آيه
قرآن، چنين مىفرمايد: «يا هشام، ان الله تبارك و
تعالى بشر اهل العقل و الفهم في كتابه فقال: "فبشر
عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين
هداهم الله و اولئك هم اولوا الالباب"»; اى هشام،
خداوند متعال در كتاب خود، خردمندان را مژده داده و
فرموده است: «پس بندگان مرا بشارت ده; همان كسانى كه
سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آن پيروى مىكنند.
آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنان
خردمندانند. (7)
آرى، اگر دينى خود را مستند به وحى دانست و در عين
حال، از مواجهه با فكر برهانى گريزان بود وحيانى بودن
آن مورد ترديد قرار مىگيرد و طرح اين ادعا، كه وحى
مبتنى بر استدلال نيست و عقل كاركردى در پيمودن راه
الهى و ناختحقايق و تشخيص وحى حقيقى ندارد، از ضعف
اديانى سرچشمه گرفته است كه به دستبشر دستخوش انحراف
گشته و قدرت دفاع عقلانى از خويش را ندارند.
پىنوشتها
1- ر. ك. به: عقل و وحى در قرون وسطى، فصل اول.
2- ويليام هوردرن، راهنماى الهيات پروتستان، ترجمه
ميكائليان، ص67-160 / ايان باربور، علم و دين، ترجمه
بهاءالدين خرمشاهى، فصل پنجم / محمد على فروغى، سير
حكمت در اروپا، فصل پنجم و ششم
3- اتيل ژيلسون، عقل و وحى در قرون وسطى، ترجمه شهرام
پازوكى و روح فلسفه در قرون وسطى، ترجمه داودى / آ. ج.
آربرى، عقل و وحى در اسلام، ترجمه حسن جوادى /
عبدالحسين زرين كوب، در قلمرو وجدان، ص 255 / عبدالله
جوادى آملى، پيرامون وحى و رهبرى،
ص237/مرتضىمطهرى،انسان و ايمان و اسلام و مقتضيات
زمان، ص362
4- يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، كتاب فضل علم، ص53
5- سيد محمد حسين طباطبائى، تفسيرالميزان، ج 14، ص 382
و وحى و رهبرى، ص 281
6و7- يعقوب كلينى، همان، ج 1، كتاب عقل و جهل، ص19
فصلنامه معرفت شماره 26
بسط ناپذيرى تجربه نبوى (×)
عليرضا قائمىنيا
چكيده:
نويسنده زيربناى اين «سخن را كه وحى تابع پيامبر
است نه او تابع وحى» را مدل كانتى مىداند كانت
مىگويد ذهن، منفعل و دريافت كننده محض نيستبلكه
فاعليت هم دارد و صورى را از خود به مدركاتش
مىافزايد و در حقيقت تجربهاى محض در كار نيست.
با توجه به اين ايده به اعتقاد بعضى از متفكرين
داخلى موضعگيريها و تجارب پيامبر صلى الله عليه و
آله با شرايط اجتماعى رابطه ديالوگى داشت. مؤلف پس
از تبيين رابطه ديالوگى با نقد اين نظريه
مىنويسد: اسلام پيامى خاص براى جامعه داشت و
پيامبر حامل آن پيام بود و مضمون اين پيام از پيش
تعيين شده بود، شرايط اجتماعى و تاريخى، محتوا و
مضمون آن پيام را تغيير نمىداند بلكه مواردى پيش
مىآوردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن پيام
را بهتر تفسير و تبيين مىكردند.
بحث اساسى و بنيادىتر كه نسبتبه كل اين مقاله
مطرح مىشود، از اين قرار است كه: بطور كلى، سه
نظريه اساسى در مورد سرشت وحى در غرب مطرح شده
است. يكى از اين نظريات كه ديدگاه گزارهاى درباب
وحى است از قرون وسطا در ميان متكلمان مسيحى مطرح
بوده است. بر طبق اين نظريه، وحى مجموعهاى از
گزارهها است كه خدا به پيامبر القاء مىكند. دوم،
ديدگاه تجربه دينى كه بر طبق آن وحى گونهاى تجربه
دينى است و خدا بر پيامبر وحى كرد به اين معنا است
كه پيامبر خدا را تجربه كرد. اين نظريه از زمان
شلايرماخر در الهيات پروتستان مطرح بوده است و
بالاخره، ديدگاه سوم; يعنى نظريهاى كه در قرن
بيستم مطرح شد ديدگاه افعال گفتارى است. اين نظريه
را متكلمان و فلاسفه دينى مطرح كردهاند كه از
آثار آستين فيلسوف تحليلى متاثر بودهاند. بر طبق
ديدگاه اخير خدا بر پيامبر وحى كرد. به اين معنا
كه اولا خدا جملاتى معنادار را از زبانى خاص براى
پيامبر اظهار كرده است و ثانيا، اين جملات مضمونى
خاص داشتهاند; يعنى خدا مضامينى خاص را به پيامبر
با اين جملات انتقال داده است و ثالثا، پيامبر را
به كارهايى واداشته است.
وحى تنها بر طبق يك ديدگاه كه از قضا آن هم نظر
نادرستى است و به يقين در مورد وحى اسلامى غلط است
گونهاى تجربه دينى است ولى ديدگاه ديگرى كه
امروزه با اقبال و توجه روزافزون مواجه شده است
ديدگاه افعال گفتارى است. هر بحثى كه درباب وحى
صورت گيرد، بايد پيش از همه تكليف خود را در مورد
اين نظريات روشن كند چراكه هر يك پيامدها و
نتايجخاصى را دارند. مقاله «بسط تجربه نبوى» بر
پايه تقريرى خام از ديدگاه تجربه دينى استوار شده
است و شتابزدگى نويسنده موجب شده است كه از يك سو
به نظريات مطرح درباب سرشت وحى توجه نكند، و از
سوى ديگر به ناسازگارى و تناقضى كه ميان ديدگاه
تجربه دينى و وحى اسلامى است دقت كافى را مبذول
نكند. بنابه نظريه تجربى وحى مواجهه پيامبر با خدا
است و گزارشهايى كه پيامبر از وحى خود - يعنى از
تجربهاش - به ديگران ارائه مىدهد تفاسير پيامبر
از تجربهاش هستند نه مضمون خود وحى. چراكه وحى بر
طبق اين ديدگاه اصلا از سنخ گزارهها نيست. بر طبق
ديدگاه گزارهاى، گزارشهاى پيامبر مضمون وحى را
دارا هستند و خود وحى از سنخ گزارهها است. همچنين
در ديدگاه افعال گفتارى، خود افعال گفتارى (فعل
گفتار و ضمن گفتار) مضمون وحى هستند، به اين معنا
كه خدا جملاتى معنادار را بر پيامبر اظهار كرده
است و اين جملات مضمونى خاص داشتهاند از اين
گذشته، بنا به ديدگاه تجربه دينى، ارتباط زبانى
ميان خدا و پيامبر صورت نگرفته است. لذا پيامبر
هيچگاه نمىتواند ادعا كند جملاتى را كه براى
ديگران بازگو مىكند دقيقا جملاتى هستند كه خدا به
كار برده است. ارتباط زبانى صورت نگرفته تا جملاتى
رد و بدل شود و پيامبر هم همان جملات را بهكار
ببرد. تحليل ديدگاه گزارهاى به اين مىانجامد كه
اطلاعاتى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شده است ولى
نمىتوانيم بگوييم كه جملاتى كه پيامبر به كار
مىبرد همان جملاتى است كه خدا اظهار كرده است.
آنچه مسلم است اين است كه خدا اطلاعاتى را به
پيامبر داده و او هم همان اطلاعات را بيان مىكند،
ولى ممكن است زبان وحى - اگر انتقال اطلاعات با
زبان بوده - با زبان گزارش وحى تفاوت داشته باشد.
مضمون وحى - كه همان اطلاعات باشد - ثابت است ولى
فرم زبانى آن مىتواند تفاوت داشته باشد. در تحليل
افعال گفتارى هم محتوا و هم فرم وحى ثابت است و
پيامبر هيچ دخل و تصرفى در آن نمىكند.
تجربه بودن وحى، بيشتر با مسيحيت فعلى سازگار است
تا با اسلام، چرا كه در اسلام زبان وحى و كتاب در
وحى محوريت دارد، ولى در مسيحيت كتاب و زبان وحى
محوريت ندارد. براى مسيحيان خدا در حضرت عيسى (ع)
تجلى كرده و براى مسلمانان در قرآن. از اينرو در
اسلام كتاب، محور است و در مسيحيتشخص. وحى خدا در
اسلام با القاى حقايق و انجام افعال گفتارى از
جانب خدا است و وحى خدا در مسيحيت، تجربه خدا از
جانب عيسى (ع) است. اگر هم در پارهاى موارد، در
مسيحيتسخن از سخن گفتن خدا با بشر رفته است آنقدر
چشمگير و برجسته نيست كه وحى مسيحى را كه گونهاى
تجربه است تحتالشعاع قرار دهد و اگر هم در اسلام
در مواردى از حالات و تجارب وحيانى پيامبر سخن
بهميان آمده آنقدر محوريت ندارد تا وحى اسلامى را
تحتالشعاع قرار دهد. بنابراين وقتى در اسلام
محوريت را به تجارب وحيانى مىدهيم گويا به جاى
اسلام از مسيحيتسخن مىگوييم.
تبعيت وحى از پيامبر
يكى از سخنان عجيبى كه دكتر سروش در مقاله بسط
تجربه نبوى دارد اين است كه «وحى تابع او (پيامبر)
بود نه او تابع وحى» . دكتر سروش در اين مقاله و
در گفتگويى كه در اينباره در مجله كيان منتشر شده
است تلاش كرده است تا آن را مفهوم و موجه سازد،
ولى علىرغم اين تلاشها نتوانسته است صورت معقولى
به آن بدهد.
زيربناى سخنان فوق مدل كانتى است. كانت مىگفت ذهن
منفعل و دريافتكننده محض نيستبلكه فاعليتى هم
دارد و صورى را از خود به مدركاتش مىافزايد. در
حقيقت تجربهاى محض در كار نيست; در محتواى هر
تجربهاى عواملى از ذهن دخيلند و تجارب تابع ذهن و
متناسب با آن هستند. وحى هم به اين معنا تابع
پيامبر است كه شخصيت پيامبر در وحى تاثير دارد و
متناسب با آن است; پيامبر هم فاعل است و هم قابل!
مدل كانتى در واقع با استدلال ضمنى زير شامل تجارب
وحيانى پيامبر نيز مىشود:
1. در تجارب معمولى; اين تجارب تابع شخصيت فاعلشان
هستند.
2. تجارب وحيانى هم مانند تجارب معمولىاند.
نتيجه: تجارب وحيانى هم تابع شخصيت پيامبرند.
مقدمه نخستبيانگر مدل كانتى است. اگر اين مدل را
بپذيريم و بر فرض تماميت آن، براى اين كه بگوييم
تجارب پيامبر هم تابع شخصيت او هستند بايد مقدمه
دوم را نيز بپذيريم و تجارب او را مانند تجارب
معمولى بدانيم. ولى مقدمه دوم ناتمام است. پذيرش
تجارب وحيانى تصديق وجود تجاربى غيرعادى است.
مقدمه دوم در كلام سروش تنيده است و سخنى ناتمام
است. در سخنان فوق تناقض هم بهچشم مىخورد; آيا
با پذيرفتن مدل كانتى در تجارب وحيانى و تابع
دانستن اين تجارب مىتوان از كشف تام محمدى (ص)
سخن گفت؟ كشف تام به اين معنا است كه واقع آنگونه
كه هستبه تمام و كمال براى پيامبر منكشف مىشود و
اين تنها در صورتى امكانپذير است كه شخصيت پيامبر
و ظرفيت وجودى او در تجاربش دخالت نداشته باشند.
پذيرفتن مدل كانتى راهى براى پذيرفتن كشف تام باقى
نمىگذارد; در تجارب پيامبر همواره عناصرى از
شخصيت و ظرفيت وجودى او حضور دارند، تجربهاى محض
در كار نيست تا كشف تام در كار باشد. (بگذريم از
اين كه اين سخن بهمعناى نفى عصمت پيامبران است،
چراكه پيامبر هيچگاه به وحى آنگونه كه هست دسترسى
ندارد و وحى تابع شخصيت اوست.)
چرا مدل كانتى؟
اين نكته جاى تامل دارد كه در قلمرو فلسفه كانت
جايى براى تجارب وحيانى وجود ندارد. بهنظر كانت،
ذهن به تجاربى كه از عالم خارج دارد صور مكان و
زمان را مىدهد. تجارب عرفانى و نيز تجارب وحيانى
در اين فلسفه جايى ندارند. همه معرفتها به حواس
منتهى مىشوند. بهنظر كانت، هر معرفتى با تجربه
[حسى ] آغاز مىشود و ما هيچ معرفتى مقدم بر تجربه
[حسى] نداريم و معرفتبا تجربه آغاز مىشود.
بنابراين، در قلمرو معرفتشناسى كانت تجارب وحيانى
معنا ندارد چراكه اين تجارب (بهطور كلى تجارب
دينى) به عالمى ديگر تعلق دارند، از حس آغاز
نمىشوند و در قالب صور مكان و زمان درنمىآيند.
در اينجا اين پرسش مطرح مىشود كه چرا برخى از
روشنفكران بر اين مدل اصرار دارند و آن را به
تجارب سرايت مىدهند؟ لابد كسانى كه اين مدل را به
تجارب وحيانى و تجارب پيامبر گسترش مىدهند، اين
ركن معرفتشناسى كانت را نمىپذيرند و تنها به ركن
ديگر آن بسنده مىكنند و مىگويند شخصيت و صور
پيشينى شخص - و از جمله شخصيت پيامبر (ص) - در
تجاربش تاثير دارند. ولى بهنظر ما، بر فرض اين كه
مدل معرفتشناسى كانت را بپذيريم، اين مدل شامل
حال تجارب پيامبر نمىشود. تجارب پيامبر تجاربى
غيرطبيعىاند. پذيرفتن وجود تجارب پيامبر به اين
معنا است كه ركن اول معرفتشناسى كانت را كنار
بگذاريم و به صورى از معرفت قائل شويم كه به تجارب
حسى منتهى نمىشوند. ركن ديگر اين معرفتشناسى را
نيز بايد كنار نهاد، چرا كه تجارب پيامبر تجارب
غيرطبيعىاند و ما هيچ دليلى در اختيار نداريم كه
تجارب غيرطبيعى هم مانند تجارب طبيعى باشند، بلكه
اقتضاى غيرطبيعى بودن تجارب پيامبر اين است كه
برخلاف تجارب طبيعى باشند و از مدل معرفتشناسى
ديگرى پيروى كنند.
نقد رابطه ديالوگى
اسلام مانند هر دين ديگرى به صحنه اجتماع وارد شد
و پيامبر (ص) هم مانند هر انسان ديگرى در صحنه
شرايط اين اجتماع پا گذاشت; گاهى جنگ مىكرد و
گاهى صلح، در صحنه شرايط جديد، حادثههاى جديدى
بهوجود مىآمد و پيامبر (ص) هم موضعگيريهاى خاصى
در قبال اين حوادث داشتند. رابطه اسلام با اين
شرايط اجتماعى چه رابطهاى بود؟ و نيز،
موضعگيريهاى پيامبر (ص) با اين شرايط اجتماعى چه
رابطهاى داشت؟
پرسشهاى فوق را مىتوان اينگونه نيز مطرح كرد كه
آيا اسلام - و نيز موضعگيريهاى پيامبر (ص) - با
شرايط اجتماعى رابطه داد و ستدى داشت؟ رابطه داد و
ستدى يا رابطه ديالوگى به اين معنا است كه اسلام
چيزى به اين شرايط مىداد و چيزى از آنها
مىگرفت; در نتيجه، اسلام محتوايى ثابت نداشت و تا
حدى شرايط اجتماعى، محتواى آن را تعيين مىكردند.
به اعتقاد دكتر سروش، اسلام (و نيز موضعگيريها و
تجارب پيامبر (ص)) رابطه ديالوگى با شرايط اجتماعى
داشت. ورود پيامبر به صحنه اجتماع مانند ورود يك
استاد به صحنه درس است. استادى كه پا به كلاس
مىگذارد اجمالا مىداند چه نكاتى و مطالبى را
مىخواهد به شاگردان القاء كند. اين حد از مساله
براى استاد قابل ضبط و تهيه و پيشبينى است. اما
از اين مرحله به بعد همه چيز از جنس امكان است، نه
ضرورت و لذا غيرقابل پيشبينى و در عين حال مؤثر
در تعليم و تربيت. استاد دقيقا نمىداند در سر
كلاس چه پيش خواهد آمد... و پيغمبر بزرگوار اسلام
هم در ميان امتخود چنين وضعى داشت. وقتى مىگوييم
دين امر بشرى است. منظورمان نفى روح قدسى آن نيست،
منظور اين است كه پيامبر به ميان آدميان مىآيد،
پابهپاى آنها حركت مىكند.... گاهى به جنگ، گاهى
به صلح كشيده مىشود... دين مجموعه برخوردها و
موضعگيريهاى تدريجى و تاريخى پيامبر است.
پيش از تصديق يا رد نظر فوق بايد رابطه ديالوگى را
دقيقا روشن سازيم. ما همان مثال استاد و شاگردان
را به دو نحو تصور مىكنيم تا رابطه ديالوگى را
تعريف كنيم.
1. فرض كنيد يك استاد رياضى به كلاس وارد مىشود و
مسالهاى رياضى را طرح مىكند، آنگاه برخى از
شاگردان پرسشهايى درباره اين مساله مىپرسند و او
پاسخ مىدهد و نيز از كاربردهاى آن جويا مىشوند،
او هم مواردى را ذكر مىكند.
2. باز فرض كنيد يك استاد رياضى سر كلاس مىآيد و
از خود نظريهاى جديد را در زمينهاى از رياضيات
ارائه مىدهد. برخى از دانشجويان اين نظريه را رد
مىكنند و او در دفاع، قيودى به نظريهاش اضافه
مىكند - و مثلا متغيرهايى را به آن مىافزايد - و
اين جر و بحث همچنان ادامه مىيابد تا در نهايت
استاد شكل منطقى و قابل قبولى به نظريهاش مىدهد.
او در خلال اين بحث تمام متغيرها و ثابتهايى را كه
لازم است در فرمولبندى نظريهاش داخل مىسازد.
گرچه در دو مثال فوق به ظاهر رابطهاى ديالوگى در
كار است، ولى تفاوتى عمده در ميان آنها است. در
مثال اول، استاد با مسالهاى ثابت كه مضمونى ثابت
دارد به سراغ كلاس درس رفته است و اين مضمون در
طول درس ثابت مانده است. تمام مباحثى كه در اين
خلال مطرح شده استشرح و تفسير و بيان همان مساله
و يافتن كاربردهاى آن است. به يك معنا حركت تدريجى
در اينجا صورت نگرفته است، چراكه مضمونى ثابت در
طول درس و گفتگو در ميان بوده است. اما در مثال
دوم گرچه استاد در ابتدا با نظريهاى كه مضمونى
ثابت دارد سراغ كلاس درس رفته است، ولى همين كه در
كلاس آن را بيان كرده است، ايراداتى به آن وارده
شده و او را وادار كرده كه متغيرها و يا ثابتهايى
را به نظريهاش بيفزايد تا شكل نهايى به آن بدهد.
به اين معنا در طول كلاس درس، مضمونى ثابت در كار
نيست و تنها نتيجه آن مورد نظر است. در اين مورد
واقعا حركتى تدريجى در اين مضمون در كار است. با
استفاده از اين وجه تفاوت مىتوانيم بگوييم كه
مثال اول بيانگر يك رابطه ديالوگى حقيقى نيست، ولى
مثال دوم از يك رابطه ديالوگى حقيقى حاكى است. در
رابطه ديالوگى حقيقى مضمونى ثابت در كار نيست،
بلكه داد و ستدى واقعى در كار است. شرايط، به
مضمون هتخاصى مىدهند و آن را به صورت خاصى
درمىآورند. ولى در رابطه ديالوگى غيرحقيقى شرايط
محتوا را تعيين نمىكنند و به آن جهتخاصى را
نمىدهند; بلكه صرفا موارد تفسيرى و كاربردى براى
آن فراهم مىآورند.
اكنون اين پرسش مطرح مىشود كه آيا اسلام (و تجارب
پيامبر (ص)) با شرايط تاريخى و اجتماعى رابطه
ديالوگى حقيقى داشتيا نه، اين رابطه، رابطه
ديالوگى غيرحقيقى بود؟ اسلام در ابتدا پيامى خاص
براى جامعه داشت و پيامبر (ص) حامل آن پيام بود
مضمون اين پيام از پيش تعيين شده بود. شرايط
اجتماعى و تاريخى، محتوا و مضمون آن پيام را تغيير
نمىداد، بلكه مواردى را پيش مىآوردند كه آن پيام
را بهتر تفسير و تبيين مىكرد. البته در برخى
موارد هم نكاتى حاشيهاى در كنار آن پيام صورت
مىگرفتند. حوادث تاريخى و موضعگيريهاى پيامبر
(ص) درواقع تفسير و كاربردهايى از آن پيام را نشان
مىدادند، گرچه در برخى موارد حوادثى هم شكل
مىگرفتند كه تاثيرى در تفسير و تبيين آن پيام
نداشتند. مثلا اين كه واقعا كداميك از زنان حضرت
پيامبر (ص) مورد اتهام قرار گرفت. تاثيرى در
محتواى پيام اسلام و دين اسلام بطور كلى نداشت.
پىنوشت:
(×) موضوع بحث اين مقاله نقد برخى از مطالبى است
كه در مقاله بسط تجربه نبوى دكتر سروش آمده است از
قبيل: تجربه دينى بودن وحى، رابطه ديالوگى، تبعيت
وحى از شخصيت پيامبر و غيره . اين مقاله در اصل
چكيدهاى از بخشى مفصل از كتاب «وحى و افعال
گفتارى» از نگارنده (در دست انتشار) است.
رواق انديشه -ش 5
ملاحظاتى انتقادى درباره مقاله بسط تجربه نبوى
دكتر سيد محمد حكاك
1- خدا حكيم است. حكيم كار عبث انجام
نمىدهد.بنابراين هر موجودى را كه مىآفريند براى
هدفى است و اورا بدان هدف هدايت مىكند. از اين
امر به اصل هدايت عامهتعبير مىشود. علاوه بر
حكمت، از صفت ياضيتخدا نيزمىتوان به اصل هدايت
عامه رسيد. خدا به حكم فياضيتخود، هيچ موجودى را
از هستى و كمالى كه لايق آن استمحروم نمىسازد و
همه را به سوى آنچه مستحق آنندهدايت مىنمايد.
انسان از جمله موجودات و مخلوقاتخداوند است پس
مشمول اصل هدايت عامه است. عقل كهابزار عمده
هدايت و نيل انسان به سعادت استبراى اوكافى نيست.
بنابراين خداى حكيم و فياض به حكم حكمتو
فياضيتخود بايد ابزار هدايت انسان را تكميل كند.
اين امر توسط نبوت انجام مىپذيرد. بدين صورت
كهخدا هرگاه مناسب بداند، فردى از انسانها را
برمىگزيند وبرمىانگيزاند و به واسطه او تعاليم
مورد نياز انسانها را بهآنها ابلاغ مىنمايد.
البته، عقل خود حجتخدا بر انساناست و بسيارى از
امور را درمىيابد و برخى از تعاليمآسمانى نيز
مؤيد و مذكر همان چيزهايى است كه عقلدرمىيابد.
ليكن در هر حال، اين عقل - خواه نظرى و خواهعملى
- براى سعادت انسان كافى نيست و اتمام حجتخدابر
انسان، به صرف اعطاى عقلى، صورت نمىپذيرد.
آنچه گفتيم تقرير ساده اصل نبوت است. فرد برگزيده
وبرانگيخته، نبى يا رسول خوانده مىشود. اين فرد
معصوم وحجتخدا بر آدميان است. از آنچه گفتيم
پيداست كه ازجمله اركان نبوت، ناتوانى عقل آدمى
است در هدايت او بهمنزل سعادت. ميزان ناتوانى عقل
يا به تعبير ديگر، ميزانقلمرو دين هر قدر باشد،
براى معتقدان به نبوت اين مطلبمسلم است كه آدمى،
مستقل از تعاليم آسمانى نمىتواند بهكمال مطلوب
خود دستيابد و قطع نظر از اين امر، نبوت ودين
معناى خود را از دست مىدهد. مسئله رؤيا و الهام
وكشف و شهود ارتباطى با نبوت ندارد. همواره در
ميانانسانها، افراد بسيارى صاحب تجاربى از اين
دستبودهاند،چه در عصر نبوتها و بعثتها و چه در
عصر خاتميت ولىهيچكدام از آنها ادعاى نبوت
نكردهاند. نبى از جانب خدامامور به ابلاغ تعاليمى
است و به همين دليل معصوم و قولاو حجت است اما
هيچكس براى صاحبان رؤياها و الهاماتو مكاشفات و
مشاهدات، چنين شانى قائل نيست و خودآنان نيز چنين
ادعايى نداشتهاند.
2- از آنچه در باب نبوت گفته شد - مبنى بر لزوم
وجوديك حجت الهى در ميان افراد بشر كه تعاليم
خداوند را بهآنها ابلاغ كند - جناب آقاى سروش در
مقاله «بسط تجربهنبوى» (1) ،وجود حجت
الهى را پذيرفتهاند اما تعاليمى را كهاين
حجتبيان مىكند، همه را از آن خود او دانستهاند
نهوحى و تعليم خداوندى. بدين معنى كه در مورد
پيامبراسلام مىگويند تمام آنچه خدا به امت مسلمان
اعطا كرده،همان وجود و شخصيت پيامبر است و همين
وجود وشخصيت اوست كه عين وحى است نه اينكه علاوه
بر آن،تعاليمى هم بدو وحى كرده باشد. البته شخصيت
پيامبر رامؤيد و قول و فعل او را عين هدايت و
تجارب روحى واجتماعى يا به تعبير ديگر تجارب درونى
و بيرونى او را - كهدين نيز عبارت از مجموعه همين
تجارب است - براى همهپيروان و شخص او متبع و
الزامآور مىدانند (ص 19) وسخن او را حجت و شخصيت
او را پشتوانه سخنشمىشمرند.(ص 27)
3- اين تفسير از وحى و نبوت، نظر به اينكه اصل
وجودحجت الهى را مىپذيرد، به خودى خود البته به
معنى انكارنبوت نيست چون اصل در مسئله نبوت، وجود
حجتىاست الهى كه آنچه مىگويد عين هدايت و براى
انسانهالازمالاتباع باشد. منتهى در خصوص آن نكاتى
قابل طرحاستبه اين شرح:
1-3- اين مدعا با هيچ دليلى - عقلى يا نقلى - از
ناحيهايشان همراه نيست و اين البته نقصى اساسى
است.
2-3- پيامبر از كجا متوجه مىشود كه پيامبر است
وماموريتى بر عهده او نهاده شده است؟ و فرق حالات
وتجارب پيامبرانهاش با حالات عاديش چيست؟ اگر
بگوييمملكى بر او نازل مىشود و ماموريت او را به
او ابلاغمىكند، براساس اين نظريه كه اصلا انزال
ملك و القاء وحيىدر كار نيست. علاوه بر آنچه در
بند 2 از قول ايشان آورديمكه تمام آنچه خدا به
امت مسلمان داده همان شخصيتپيامبر است و خود اوست
كه عين وحى است، در اينخصوص مىگويند:
«در اين تجربه [تجربه دينى] پيامبر چنين مىبيند
كه گويى كسىنزد او مىآيد و در گوش و دل او
پيامها و فرمانهايى را مىخواند.»(ص 3)
اگر نازل شدن ملك بر پيامبر و ابلاغ پيام به او
حقيقىاست، با اساس نظريه ايشان ناسازگار است و
اگر غيرحقيقىاست پس براى پيامبر حجت نيست.
3-3- آن دسته از تجارب درونى پيامبر كه متناظر
باتجربههاى بيرونى او و در پاسخ آنها بودهاند
چگونه حاصلمىشدهاند؟ آيا در اختيار او بودهاند
يا خير؟ اگر در اختيار اونبودهاند، از آنجا كه
متناظر با تجربههاى بيرونى او و درپاسخ آنها
بودهاند نمىتوان گفت تصادفى بودهاند
بلكهآگاهانه و از روى قصد واقع مىشدهاند. در
اين صورت آياآنها را جز به خدا مىتوان نسبت داد؟
و جز اين مىتوان گفتكه خداى پيامبر در پاسخ
سؤالهايى كه از او مىشده وحوادثى كه براى او
اتفاق مىافتاده، آن آيات را بر او نازلمىكرده
است؟
و اگر بگوييم آن تجارب در اختيار خود پيامبر بوده
بدينمعنى كه هر وقت او با تجربهاى بيرونى روبرو
مىشده، ازروى قصد و اختيار يكى از آن تجارب درونى
را براى خودايجاد مىنموده و حرفهاى خود را از
زبان ملكى غيرواقعىبه خود مىزده، اين ادعا آيا
جز يك تكلف و تصنع و يكامر ساختگى مىتواند باشد؟
و اصلا در اين صورت، چهفرقى بين حديث نبوى و آيات
قرآن وجود دارد؟ احاديث راهم پيامبر از روى قصد و
به اختيار خود بيان مىفرمودهاست.
4-3- آقاى سروش شخصيت پيامبر را مؤيد و الهى وسخن
او را عين هدايت و حجت مىدانند. با اين وصف،چرا
براى تحليل وحى به خود قرآن - كه آن را سخن
پيامبرمىدانند - مراجعه نمىكنند؟ و در قرآن چه
چيزى ظاهرتر ازآن است كه اين كتاب مقدس وحى الهى و
كلام خداونداست نه كلام پيامبر؟ اين امر روشنتر
از آن است كه نيازى بهاستشهاد به آيات داشته
باشد. اگر مىخواهند اينهمه آياتصريح در اين باب
را سخن خود پيامبر بدانند و بگويند اينهاهمه از
درون خود او تراوش كرده و مثلا خود پيامبر بوده
كهبه خود مىگفته (2) :
- و انه لتنزيل ربالعالمين نزل به الروحالامين
على قلبك لتكونمنالمنذرين بلسان عربى مبين و انه
لفى زبرالاولين (شعرا، 196 -192)
آن نازل شده پروردگار جهانيان است. روح الامين آن
را برقلبت نازل كرد تا از انذار دهندگان باشى، به
زبان عربى روشن و ذكرآن در كتابهاى پيشينيان آمده
است.
- اتبع ما اوحى اليك من ربك (انعام، 106)
از آنچه از ناحيه پروردگارت به تو وحى مىشود
تبعيت كن.
- قل مايكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى ان اتبع
الا ما يوحى الى(يونس، 15)
بگو من حق ندارم كه آن را از پيش خود تغيير دهم جز
از آنچهبه من وحى مىشود تبعيت نمىكنم.
- انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر... و
لابقول كاهن... تنزيل منربالعالمين و لو تقول
علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم
لقطعنامنهالوتين (حاقه، 46-40)
آن سخن فرستادهاى كريم است و سخن شاعر نيست... و
سخنكاهن نيست... نازل شده پروردگار جهانيان است و
اگر او سخنانى بهما بسته بود يمينش را گرفته
آنگاه رگ قلبش را پاره مىكرديم.
- يا ايها النبى انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و
نذيرا و داعيا الى الله باذنهو سراجا منيرا
(احزاب، 46-45)
اى نبى ما ترا به منزله شاهد و مبشر و نذير و دعوت
كننده بهسوى او به اذن او و چراغى روشن فرستاديم.
- انا فتحنا لك فتحا مبينا (فتح، 1)
ما ترا پيروزى بخشيديم پيروزىاى آشكار
- نحن نقص عليك احسنالقصص بما اوحينا اليك هذا
لقرآن و انكنت من قبله لمنالغافلين (يوسف، 3)
ما نيكوترين قصه را با اين قرآن كه به تو وحى
كرديم حكايتمىكنيم و تو قبل از اين به تحقيق از
آن بى خبر بودى.
- و انزل الله عليكالكتاب والحكمة و علمك ما لم
تكن تعلم و كانفضل الله عليك عظيما (نساء، 113)
و خدا بر تو كتاب و حكمت را نازل كرد و آنچه را
كهنمىدانستى به تو آموخت و فضل خدا بر تو عظيم
است.
- قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله
واحد فمن كان يرجوا لقاءربه فليعمل عملا صالحا و
لا يشرك بعبادة ربه احدا (كهف، 110)
بگو من تنها بشرى هستم مثل شما كه به من وحى
مىشود كهخداى شما واحد است و هر كس به ملاقات
پروردگارش اميدواراستبايد عمل صالح انجام دهد و
هيچكس را در بندگى پروردگارششريك قرار ندهد.
- انا ارسلنا نوحا الى قومه ان انذر قومك من قبل
ان ياتيهم عذاب اليم(نوح، 1)
ما نوح را به سوى قومش فرستاديم كه قومت را انزار
ده پيش ازآنكه آنان را عذابى دردناك آيد.
- انا ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهمالكتاب
والميزان ليقومالناسبالقسط و انزلناالحديد فيه
باس شديد و منافع للناس و ليعلمالله منينصره و
رسله بالغيب ان الله قوى عزيز (حديد، 25)
ما رسولان خويش را با دلايل آشكار فرستاديم و
همراه آنانكتاب و ترازو نازل نموديم تا مردم به
قسط قيام كنند و آهن رافرستاديم كه در آن باس شديد
و منافعى براى مردم هست و تا خدابداند كه چه كسى
او و پيامبرانش را در نهان يارى مىكند.
- و ما قدرو الله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله
على بشر من شىء قل منانزلالكتاب الذى جاء به
موسى نورا و هدى للناس... (انعام، 91)
و خدا را آنچنان كه بايد نشناختند كه گفتند خدا بر
هيچ بشرىچيزى نازل نكرد بگو چه كسى كتابى را كه
موسى به منزله نور وهدايتبراى مردم آورد نازل
نمود.
- ما ارسلنا قبلك الا رجالا نوحى اليهم... (انبيا،
7)
نفرستاديم پيش از تو الا مردانى را كه بدانان وحى
كرديم... .
- و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه
لا اله الا انافاعبدون (انبيا، 25)
و نفرستاديم پيش از تو رسولى را الا اينكه بدو وحى
نموديم كهخدايى جز من نيست پس مرا بندگى كنيد.
- و ان كنتم فى ريب مما نزلنا على عبدنا فاتوا
بسورة من مثله... (بقره،33)
و اگر از آنچه بر بنده خود نازل نموديم در شكيد
سورهاى نظيرآن بياوريد... .
همچنين آيات فراوانى كه در آنها خداوند از
خلقتآسمانها و زمين و ديگر موجودات و پاداش دادن
به مؤمنينو كيفر دادن به كفار سخن مىگويد و همه
را به خود منتسبكرده و از جانب خود مىگويد: ما
چنين كرديم و چنانمىكنيم و امثال اينها بسيار
فراوان است. آرى اگر چنينبگويند و واقع امر نيز
از همان قرارى باشد كه ايشان ادعامىكنند، بايد
گفت العياذ بالله پيامبر يا دروغ مىگفته كهقرآن
بدو وحى مىشده يا آنچنان دچار توهمات بوده كهخود
خبر نداشته اين كلمات و آن ملك حامل اين كلمات،همه
از آن خود اوست و او به اشتباه آنها را از ناحيه
خدامىدانسته است. ولى مثلا جمعى از منكران نبوت
كه وحىرا ظهور ضمير ناخودآگاه پيامبران دانسته يا
برخى ازمتكلمان مسيحى كه اين نظريه را از منكران
وحى اخذ كرده،به نحوى با اعتقاد به نبوت مسيح جمع
نمودهاند و نيز خودآقاى سروش از حقيقت امر با
خبرند. در اين صورت، آقاىسروش چگونه شخصيت پيامبر
را مؤيد و سخن او راحجت و متبع و الزامآور
مىدانند؟
5-3- قطع نظر از صراحت آيات در اين خصوص، اصلاچه
اشكال و منع عقلى در اين امر وجود دارد كه
خداوندعلاوه بر شخصيت پيامبر، تعاليمى را هم به
واسطه او بهامت مسلمان داده باشد تا ناگزير شويم
به تحليلى ديگر ازوحى روى آوريم؟ اينكه مىبينيم
بعضى از آيات شان نزولدارند و مربوط به تجارب
بيرونى پيامبر و در پاسخ آنهاهستند، منافاتى با
آسمانى بودن و آن سويى بودن آنها ندارد.ما بعدا به
اين مسئله باز مىگرديم.
6-3- عجيب است كه آقاى سروش در عين اينكه باصراحت
تمام - با توجه به عباراتى كه از ايشان نقل كرديم
وعباراتى ديگر كه نقل نكرديم - نزول قرآن را بر
پيامبر نفىمىكنند و وحى را همان شخصيت پيامبر
مىدانند، ضمنبحث از نزول دفعى يا تدريجى قرآن و
با استناد به آيه «كتاباحكمت آياته ثم فصلت من
لدن حكيم خبير» مىگويند:
«پيامبر كه شخصيتش و پيامبر بودنش عين مؤيد بودن و
مجازبودن به تصميمگيريها و موضعگيريهاى نظرى و
عملى است، ذهنش وزبانش كه گشوده شده و تجربهاش كه
بسط مىيافته، عين تفصيل يافتناجمال قرآن بوده
است; همان قرآنى كه به حكم مبعوث شدن، در حاقوجود
او به وديعت نهاده شده است.»(ص 17)
اگر تمام آنچه كه خدا به امت مسلمان داده
همانشخصيت پيامبر است و وحى همان شخصيت اوست،ديگر
به وديعه نهاده شدن قرآن در وجود او چه معنى
دارد؟و اگر واقعا قرآنى در وجود او به وديعه نهاده
شده، پس نبايدگفت آنچه خدا به امت اعطا كرده،
منحصرا همان شخصيتپيامبر استبلكه همراه او و به
واسطه او قرآن را نيز عطاكرده است. بگذريم از
اينكه اصلا تفسير ايشان در باره آيهنادرست است
چون آيه مىگويد قرآن از ناحيه خدا تفصيليافت،
بعد از آنكه محكم شد. يعنى احكامش نزد خدا وتفصيل
يافتنش نيز از نزد او بوده است نه نزد پيامبر.
4- مطلب ديگرى كه آقاى سروش در اين مقاله در
بابتجربه نبوى مىگويند اين است كه:
«اگر پيامبر عمر بيشترى مىكرد و حوادث بيشترى بر
سر اومىباريد، لاجرم مواجههها و مقابلههاى
ايشان هم بيشتر مىشد و ايناست معنى آنكه قرآن
مىتوانستبسى بيشتر از اين باشد كههست.»(ص 20)
اين سخن نيز نادرست است زيرا:
1-4- همانطور كه در بند 1 گفتيم، از جمله اركان
نبوتنقص عقل بشر در راهنمايى او به سوى كمال
مطلوب اواست و الا اگر حكمت و فياضيتخداوندى در
مورد آدمى باعقل او محقق مىشد، هيچ نيازى به نبوت
نبود. حال كهچنين نيست، خداى حكيم و فياض به
واسطه انبيا تعاليمىمىفرستد تا آدميان
هدايتشوند. بديهى است اين تعاليماندازه مشخص
دارد آنچه لازم است نازل مىشود. كمتر از آنبا
حكمت و فياضيت او ناسازگار است و بيشتر از آن نيز
لغواست و خلاف حكمت. اين مطلب مستقل از آن است
كهقرآن از جانب خدا بر پيامبر نازل شده باشد يا
از شخصيتخود او سرچشمه بگيرد. در هر حال خدا
پيامبر را به منظورخاصى به پيامبرى برگزيده است كه
بايد آن منظور تامينشود. ديگر چه معنى دارد كه
بگوييم اگر پيامبر عمر بيشترىمىيافت قرآن نيز
بيش از اين مىشد. درست است كه آياتىاز قرآن در
ارتباط با حوادثى بودهاند كه براى پيامبر
اتفاقمىافتادهاند; يعنى به اصطلاح داراى شان
نزول هستند اما باتوجه به آنچه گفتيم اين حوادث را
بايد صرفا يك بسترطبيعى و زمينى و تاريخى براى
نزول آن آيات دانست كهالبته اگر پيامبر در زمان و
مكان ديگرى مبعوث مىشد اينبستر تغيير مىكرد ولى
اصل تعاليم موجود در آن آيات، نه.
2-4- خود قرآن نيز مؤيد دليلى است كه ذكر
كرديم.آياتى در قرآن هست كه مبين كامل بودن آن و
حاكى از ايناست كه آنچه لازم بوده نازل شده است،
نظير:
ما فرطنا فىالكتاب من شىء (انعام، 38)
ما هيچ چيز را در كتاب فروگذار نكرديم.
يعنى آنچه لازم است در قرآن باشد در آن آمده
است.حتى اگر در اين آيه هم مقصود از كتاب، لوح
محفوظ باشدنه قرآن، آيه زير صريحا در خصوص قرآن
است:
و نزلنا عليكالكتاب تبيانا لكل شىء (نحل، 89)
و كتاب را بر تو نازل كرديم كه تبيان همه چيز است.
از ذكر آيات ديگر و نيز احاديث در اين باب
مىگذريم. بهاين ترتيب طول عمر پيامبر چه دخلى در
زيادت و نقصانقرآن دارد؟
3-4- عجيب است كه خود آقاى سروش نيز مىگويند:
«پيامبر اسلام(ص) خاتم است. يعنى كشف تام او و
بخصوصماموريت او براى هيچكس ديگر تجديد نخواهد
شد. » (ص 10)
آيا تام بودن كشف پيامبر جز بدين معنى است كه
آنچهلازم بوده، دريافت نموده و بيش از آن ديگر
قابل تصورنيست؟ همينطور، آيا خاتم بودن او جز اين
معنايى دارد كهبعد از او ديگر به هيچ پيامبرى
نياز نيست و آنچهمىبايست، تماما از آسمان نازل
شده، حتى طول عمر خودپيامبر نيز تغييرى در اين امر
نمىدهد؟ آن وجود مبارك هرقدر هم بيشتر عمر
مىكرد، به هر حال عمر محدودى داشت.اگر تمام آنچه
لازم استبه او ندهند، پس ضرورتا بايد بعداز او
نيز پيامبرانى بيايند و اين چگونه با خاتميت او
سازگاراست؟
5- مطلب سومى كه در مقاله مورد نظر آمده اين است
كهبعد از پيامبر تجربه او توسط ديگران بسط پيدا
مىكند و درتوضيح اين بسط دو تعبير آمده است: يكى
تفصيل و ديگرىتكامل و غنا و فربهى. يعنى يك جا
مىگويند تجاربديگران تفصيل تجربه نبوى است و در
جايى ديگر مىگويندتكامل آن است، هر چند شيب كلام
كاملا به سوى دومىاست. ايشان مىنويسند:
«اينك در غيبت پيامبر(ص) هم بايد تجربههاى درونى
و برونىپيامبرانه بسط يابند و بر غنا و فربهى دين
بيافزايند.»(ص 25)
«اگر «حسبنا كتاب الله» درست نيست، «حسبنا معراج
النبى» و«حسبنا تجربة النبى» هم درست نيست.»
(همانجا)
«همچنين است انديشه شيعيان كه با جدى گرفتن مفهوم
امامت،در حقيقت فتوا به بسط و تداوم تجربههاى
پيامبرانه دادهاند.»(همانجا)
«علاوه بر تجارب دورنى، تجربههاى بيرونى و
اجتماعى نيز برفربهى و تكامل ممكن دين افزودهاند
و مىافزايند.» (همانجا)
«اين دين فقط يك كتاب نبود كه بگوييم اگر آن كتاب
ماند، آن دينمىماند، ولو وارد درگيريهاى تاريخى
نشود. اين دين، يك پيغمبر نبودكه بگوييم اگر آن
پيغمبر رفت، آن دين هم مىرود. اين دين يك
ديالوگتدريجى زمين و آسمان و عين يك تجربه
پيامبرانه طولانى تاريخىبود.»(ص 26)
«فراموش نكنيم عارفان ما برغناى تجربه دينى و
متفكران ما بردرك و كشف دينى چيزى افزودهاند.
نبايد فكر كرد كه اين بزرگان فقطشارحان آن سخنان
پيشين و تكرار كننده تجربههاى نخستين
بودهاند.غزالى كشفهاى دينى تازه داشته است و
مولوى و محىالدين وسهروردى و صدرالدين شيرازى و
فخر رازى و ديگران همينطور. واصلا دين به همين نحو
تكامل و رشد كرده است.» (ص27-26)
مقصود از اين سخنان چيست؟ تجارب دينى افراد وجوامع
اسلامى را شايد بتوان به نوعى تفصيل تجاربپيامبر
دانست، بدين معنى كه افراد و جوامع مسلمان
دربرخورد با حوادث جديد، احكام آنها را از كلياتى
كه در قرآنيا حديث پيامبر آمده استنباط مىكنند و
آن كليات را بامقتضيات عصر خود تطبيق مىدهند و
مسائل مستحدثه درواقع مظاهر آن كليات و اصول
مىشوند و اينها همه يعنىتفصيل اجمالى كه حاصل
تجارب دينى رسول اكرم است.7همينطور، تجارب درونى
افراد مسلمان كه از قبيل كشف وشهود و الهام و رؤيا
و تفكرات است، به نوعى در ظل تجربهپيامبرانه قرار
مىگيرند، بدين معنى كه تجارب افراد وتجارب پيامبر
از اين نظر كه هر دو اتصال به عالم معنايند،يكى
هستند. آرى با اين ترتيب، با تسامحى مىتوان
تجاربافراد را تفصيل تجارب پيامبر دانست، و با
تسامحى بيشتردر هر دو مورد - تجارب اجتماعى و
تجارب درونى افراد وجوامع اسلامى - سخن از بسط
تجربه نبوى گفت.
اما تعبير تكامل و غنا و فربهى ديگر چه معنايى
دارد؟اين تعبير صريحا مشعر بر اين است كه تجربه
ديگران درعرض و هم ارز تجربه نبوى و از همان سنخ
است و چيزىبر آن مىافزايد، چنانكه در عبارت خود
نويسنده هم آمدهاست. مقصود از همارز و همسنخ
بودن، هر چند اين نيستكه محتواى هر دو به يك
اندازه است ولى به هر حال اينقدر هست كه هر دو
پيامبرانهاند. اما آيا واقعا چنين است؟آيا تجارب
ديگران چيزى بر آنچه پيامبر از جانب خدا
براىانسانها آورده و مامور به ابلاغ آنها بوده،
مىافزايد؟
تمام آنچه در رد ادعاى ايشان در بند 4 گفتيم، در
اينجانيز جارى است، بعلاوه نكتهاى كه اينك
مىافزاييم:
پيامبر، پيامبر استيعنى رسول خداستيعنىماموريت
ابلاغ يك سلسله تعاليم را دارد. بنابراين به
دليلعقلى و نقلى، معصوم و قول او حجت است. علاوه
بر اينتعاليم، آنچه به عنوان حديث مىگويد نيز
حجت است درحالى كه ديگران چنين شانى ندارد. بعد از
او تنها اوصياىمعصوم او كه توسط او مشخص شدهاند
به منزله جانشيناناو در امامت امت، معصومند ولى
ابدا شان پيامبرى ندارندو چيزى را به عنوان وحى به
مردم ابلاغ نمىكنند، چه رسدبه غير اوصيا. به اين
ترتيب چگونه مىتوان رؤياها ومكاشفات و تفكرات را
تجربه پيامبرانه دانست؟ اين قبيلامور همواره بوده
و هستند ولى هيچ عارف و متفكرى،رسول خدا و حامل
وحى او و مامور به ابلاغ تعاليم او نبودهو نيست و
هيچكدام از آنها نيز چنين ادعايى نداشتهاند.تكليف
تجارب اجتماعى نيز روشن است. حاصل آنكهنبوت و
پيامبرى معنى خاص و لوازم معينى دارد و با عرفانو
تفكر و تجارب اجتماعى متفاوت است.
6- در خاتمه ذكر يك نكته مهم - هر چند
نسبتبهمطلب اصلى مقاله ايشان فرعى محسوب مىشود
- لازماست. ايشان در اواخر مقاله مىنويسند:
«امروز سخن هيچكس براى ما حجت تعبدى دينى نيست،
چونحجيت و ولايت دينى از آن پيامبر اسلام(ص) است
و بس. با بستهشدن دفتر نبوت به مهر خاتميت، شخصيت
هيچكس پشتوانه سخناو نيست. از همه حجت مىخواهند
جز از پيامبر(ص) كه خود حجتاست.» (ص 27)
سخن اين است كه چرا آقاى سروش شيعه امامى
اثنىعشرى بايد چنين عباراتى بگويند كه قويا موهم
نفى امامتبلكه صريح در آن است؟ اگر كسى گوينده
اين سخنان رانشناسد، آنها را جز بر اين معنى حمل
مىكند؟ تقريبا ازهمين قسم است آنچه در صفحه 26 و
نيز آنچه در بعضىديگر از نوشتههاى خود
آوردهاند.
پىنوشتها:
1) چاپ شده در مجله كيان، شماره 39 و بعدا در كتاب
«بسط تجربهنبوى» كه ارجاعات ما در اين مقاله به
صفحات كتاب است.
2) نمونههايى از آيات را كه نقل مىكنيم، بعضى
صريحا مشعر برآنندكه خود آن آيات در يك تجربه
درونى و از طريق وحى حاصلشدهاند و جملاتى
نبودهاند كه پيامبر در حال عادى، خواه ابتدائاو
خواه در پاسخ سؤالى يا درباره حادثهاى بيرونى، از
جانب خودبيان فرموده باشد، آنچنان كه احاديث او
چنينند. زيرا همه ازجانب خدا و به صيغه متكلم بيان
شدهاند و پيامبر در آنهامخاطب است. بعضى ديگر از
نمونهها نيز صريحا حاكى از آنندكه تمام قرآن از
جانب خدا نازل شده است و در اين آيات هم بازپيامبر
مخاطب است. غرض اينكه همه آيات قرآن حاصل
تجربهدرونى و وحى است، خواه آياتى كه مربوط و در
پاسخ به تجارببيرونى پيامبر بوده و به تعبير ديگر
شان نزول داشتهاند و خواهآياتى كه مستقل از شان
نزولند. خود پيامبر نيز در برابر مردمچنين ادعايى
داشته و قرآن را اينگونه معرفى مىكرده است.
تنهااحاديث اويند كه ارتباطى به وحى ندارند و از
جانب خود او بيانشدهاند.
قبسات -ش15