پيامبر صلى اللّه عليه و اله با همه بلندى مقامش ، سخت
متواضع بود، (558) ابن عامر گويد:
پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ديدم كه سوار بر ناقه بورى
بود، نه آن را مى زد و نه هى مى كرد و نه زودباش مى گفت (و در
اين حال ) رمى جمره را انجام مى داد. (559)
هرگاه بر الاغ سوار مى شد؛ زيراندازش پارچه اى بود، با اين حال
يك نفر را هم در ترك خود سوار مى كرد.
(560) به عيادت بيماران مى رفت ، تشييع جنازه مى فرمود و
دعوت بردگان را اجابت مى كرد. (561)
كفش و جامه اش را وصله مى زد و در خانه با خانواده در كارهاى
مورد نيازشان همكارى مى كرد. (562)
اصحاب آن حضرت چون مى دانستند ناراحت مى شود براى او از جا
بلند نمى شدند.(563) وقتى كه از كنار
كودكان عبور مى كرد به آنها سلام مى داد.
(564) مردى را خدمت آن حضرت آوردند، وى از هيبت آن بزرگوار
بر خود مى لرزيد. فرمود: ((بر خود آسان بگير، من پادشاهى نيستم
، بلكه پسر زنى از قريشم كه گوشت خشك مى خورد.))(565)
ميان اصحاب ، چنان آميخته با آنان مى نشست كه گويى يكى از
آنهاست . به طورى كه شخص ناشناسى كه مى آمد نمى دانست پيامبر
صلى اللّه عليه و اله كدام فرد است تا اين كه مى پرسيد عاقبت
اصحاب از آن حضرت خواستند به گونه اى بنشيند كه شخص غريب او را
بشناسد. اين بود كه آن حضرت سكويى از گل درست كردند تا روى آن
بنشيند، (566) عايشه عرض كرد: غذا را
در حالى كه تكيه داده ايد ميل كنيد كه بر شما آسانتر است . مى
گويد: سر مباركش را پايين آورد به حدى كه نزديك بود پيشانى اش
به زمين بخورد، سپس فرمود: ((من غذا را چنان مى خورم كه بندگان
مى خورند و چنان مى نشينم كه بندگان مى نشينند.))(567)
روى سفره و در ظرف كوچك غذا نمى خورد تا از دنيا رفت .(568)
و هيچ كس از اصحاب و ديگران او را صدا نمى زدند مگر آن كه مى
فرمود: لبيك .(569) و چون با مردم مى
نشست ، اگر آنها راجع به آخرت صحبت مى كردند با آنها همراهى مى
كرد و اگر درباره خوردنى يا نوشيدنى گفتگو مى كردند، هم صحبت
مى شد و اگر درباره دنيا سخن مى گفتند از باب مدارا و تواضع با
آنها هم سخن مى شد. (570) گاهى در محضر
آن حضرت شعر مى خواندند و چيزهايى از كارهاى جاهليت را ذكر مى
كردند و مى خنديدند و چون مى خنديدند، پيامبر صلى اللّه عليه و
اله لبخند مى زد.(571) و غير از كار
حرام آنها را از چيزى جلوگيرى نمى كرد.
پاورقى ها :
558- اين حديث را ابوالحسن بن ضحاك ، در (( الشمائل )) از سخن
ابوسعيد خدرى ضمن حديث طولانى در وصف پيامبر صلى اللّه عليه و
اله نقل كرده در آن جا گويد: تواضع بدون ذلت داشت ، چنانكه در
(( كنوزالحقايق )) مناوى آمده است .
559- اين حديث را ترمذى در سنن ، ج 4، ص 136 از قول قدامة بن
عبداللّه و ابن ماجه به شماره 3035 و نسائى در ج 5، ص 270 نقل
كرده اند.
560- اين حديث را بخارى در ج 7، ص 217 از حديث اسامة بن زيد
نقل كرده است .
561- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) ، ص 23 از حديث انس
بن مالك نقل كرده است .
562- اين حديث را احمد در مسند از حديث عايشه نقل كرده و قبلا
گذشت .
563- اين حديث را ترمذى در سنن ، ج 10، ص 212 باب مربوط به
ناپسندى بلند شدن كسى براى كسى نقل كرده است .
564- اين حديث را بخارى ، در ج 8، ص 68 باب سلام دادن به
كودكان از انس نقل كرده است .
565- اين حديث را حاكم در ج 2، ص 466 از قول جرير نقل كرده است
و مى گويد: بنابر روش بخارى و مسلم اين حديث صحيح است و طبرانى
در (( الاوسط )) - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ، ج 9 ص
20 آمده است - اين حديث را نقل كرده است .
566- اين حديث را ابوداوود، در ج 2، ص 527 از حديث ابوذر نقل
كرده است .
567- اين حديث را ابوالشيخ از روايت عبداللّه بن عبيداللّه بن
عمير به نقل از عايشه نقل كرده است ؛ (( (المغنى ). ))
568- اين حديث را بخارى ، در ج 7، ص 91 از قول انس روايت كرده
است .
569- اين حديث را - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج 9، ص
20 آمده - ابويعلى (( در الكبير )) نقل كرده است .
570- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از كلام زيد بن ثابت
نقل كرده است .
571- اين حديث را مسلم در ج 7، ص 78 و ترمذى در (( الشمائل ))
، ص 17 از قول جابر بن سمره - بدون جمله (( (( و لا يزجرهم الا
عن حرام )) )) يعنى بجز از حرام منع نمى كرد - نقل كرده اند.
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4-ص 179
از جمله اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه
قامتش نه زياد بلند بود و نه كوتاه بلكه چون تنها راه مى
رفت ، ميان بالا به نظر مى آمد. با وجود اين ، ممكن نبود
يك فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر اين كه
رسول خدا صلى اللّه عليه و اله برازنده تر از او به نظر مى
رسيد و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولى باز هم
از آنها برجسته تر مى نمود و چون از او جدا مى شدند، آنها
بلند قامت مى نمودند، و آن حضرت ميان بالا، آن حضرت مى
فرمود: همه نيكى در بلند بالايى قرار گرفته است .
اما رنگ چهره آن حضرت ، بسيار دلپذير بود، نه گندم گون و نه
خيلى سفيد و روشن ، بلكه سفيدى يكدستى بود كه به زردى ، سرخى و
رنگهاى ديگر آميخته نبود.(572)
عموى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ابوطالب او را ستوده ، مى
گويد:
| (( و ابيض يستسقى الغمام بوجهه
|
| ثمال اليتامى عصمة للا رامل ))
(573)
|
برخى كه آن حضرت را توصيف كرده اند، رنگ پوست حضرتش را آميخته
به سرخى ذكر كرده ، گويند: آنچه از صورت آن بزرگوار آشكار و در
معرض آفتاب و باد بود، به رنگ سرخ آميخته بود، و آنچه از بدن
شريفش زير لباس بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخى بود.
قطرات عرق در چهره آن حضرت همانند دانه هاى مرواريد و
خوشبوتر از مشك بود.(574)
اما موى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، موهاى نيكو صافى
داشت ، نه زياد نرم و نه زياد پيچ در پيچ ،
(575) چنان بود كه وقتى شانه مى كرد، گويى راه هاى شنى است
. بعضى گفته اند: موهايش تا شانه ها مى رسيد اما بيشتر روايات
بر آنند كه تا نرمه گوشش مى رسيد و گاه موها را چهار رشته مى
كرد كه هر گوشش را ميان دو رشته قرار مى داد و گاه موهايش را
روى گوشها قرار مى داد، پايين موها مى درخشيد و موهاى سفيد سر
و ريشش هفده مو بو و چيزى بر آن افزون نگشت .(576)
از همه كس خوش صورت و نورانى تر بود، هيچ وصف كننده اى او
را توصيف نمى كرد مگر اين كه به ماه شب چهارده تشبيه مى كرد،
(577) خشنودى و خشمش به دليل درخشندگى
سيمايش در چهره نمودار بود.(578)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله پيشانى گشاده اى داشت . ابروانش
باريك و پرپشت بود، (579) ميان دو
ابرويش باز و چنان بود كه گويى ، نقره خالص است
(580) و چشمانش فراخ و سيه فام بود و
در چشمانش رنگى آميخته به سرخى بود و مژگان بلندى داشت كه از
فزونى نزديك بود به هم بپيوندند، (581)
استوار بنى (582) و گشاده دندان بود،
به طورى كه به هنگام خنديدن همچون برق در وقت درخشندگى مى
درخشيدند و لبهايش از همه بندگان خدا نيكوتر و انتهاى دهانش از
همه لطيف تر بود (583) و برآمدگى گونه
هايش كوتاه و نرم و هموار بود، نه صورتش دراز و نه گرد كم گوشت
، (584) و محاسنش كوتاه و پرپشت بود.
محاسن را به حال خود مى گذاشت و شارب را مى گرفت . گردنش از
همه بندگان خدا بهتر بود، نه دراز و نه كوتاه ، آنچه از گردن
وى در برابر آفتاب و باد پيدا بود، گويى گلابپاش نقره اى است
كه مايع نوشيدنى درون آن به رنگ طلا باشد در سفيدى چون نفره و
در سرخى چون طلا مى درخشيد.(585)
فراخ سينه بود، گوشتهاى پيكر مباركش به روى هم چين نخورده
بود بلكه چون آينه صاف و چون ماه سفيد بود، باريكه اى از مو،
از گودى گلو تا سر نافش همچون تركه اى كشيده بود كه جز آن در
سينه و شكمش موى ديگرى نبود. (586) سطح
شكمش سه قسمت بود كه شلوار يك قسمت آن را مى پوشاند و دو قسمت
ديگر بيرون بود.
شانه هاى سترگ و پر مو داشت ، سر استخوانهاى شانه ها،
آرنجها و كفلهايش درشت بود.(587)
پشتش پهن و مابين دو كتفش مهر نبوت بود يعنى پشت شانه راستش
برآمدگى سياه مايل به زردى بود كه اطراف آن را موهايى در پى
هم همچون يال اسبان پوشانده بود.(588)
بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهايش دراز و دستها باز و
اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخه هايى نقره فام بود، كف دستش
نرمتر از ابريشم و چنان بود كه گويى دست عطر فروش است - چه عطر
زده باشد يا نه - خوش بو، بوده است هر كه با او مصافحه مى كرد،
تمام آن روز بوى آن را استشمام مى كرده دست بر سر كودكى كه مى
كشيد، ميان كودكان بوى خوش از سر وى به مشام مى رسيد.
(589) اندامهاى پوشيده اش همچون رانها
و ساقها، زيبا (590) و در چاقى ميانه
اندام بود، در آخر زندگى تنومند شد ولى عضلات گونه هايش نظير
آغاز زندگى محكم بود، بدون آن كه چاقى به او زيانى رسانده
باشد.
اما راه رفتنش ، چنان راه مى رفت كه گويى از سنگى جدا مى
شود و در سرازيرى حركت مى كند، بدون شتابزدگى و آرام راه مى
رفت ، نه از روى تكبر.(591)
پيامبر مى فرمود: ((من از همه كس بيشتر به حضرت آدم شباهت
دارم و پدرم ابراهيم از نظر سيما و خلق و خو، بيش از همه مردم
به من شباهت داشت .))(592)
بارها مى فرمود: ((من در نزد خدا ده نام دارم : من محمّد،
احمد و آن ماحى هستم كه خداوند به وسيله من كفر را نابود مى
كند و من آن عاقبت هستم كه پس از او كسى نيست و من آن (( حاشرم
)) كه بندگان خدا با آمدن من (با يكديگر) محشور مى شوند، و منم
پيام آور توبه ، پيام آور اخبار غيبى و آن شخص در پى آمده اى
كه تمام مردم در پى او بيايند و منم (( قثم ))
(593) ابوالبحترى مى گويد: (( قثم ))
يعنى كامل و جامع .
پاورقى ها :
572- تا اين جا را ابونعيم در (( الدلائل ، )) ص 230 نقل كرده
است . به (( معانى الاخبار، )) ص 79 و (( عيون اخبار الرضا، ))
آخر ج 1، و (( مكارم الاخلاق ، )) ص 9 و كافى ج 1، ص 443 و
(( الشمائل )) ترمذى ، ص 1 و صحيح مسلم ، ج 7، ص 83 مراجعه
كنيد.
573- اين مطلب را ابن هشام در (( السيرة النبوية و طبرسى در ((
اعلام الورى )) به طور مرسل نقل كرده و كلينى در كافى ، ج 1، ص
449 با سند آورده است : او سفيد رويى است كه به احترام او طلب
باران مى كند. او فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است .
574- در صحيح مسلم ، ج 7، ص 82 اخبارى وجود دارد كه بر مطالب
وارده در متن دلالت مى كند.
575- اين حديث را در (( الشمائل ، )) ص 1 نقل كرده است . اين
مطلب در حديث مكرر آمده است .
576- به اين عبارت در مصادر موجود دست نيافتم ، آرى ابونعيم در
(( الدلائل )) ص 231 و مسلم در صحيح خود، در باب پيرى پيامبر
صلى اللّه عليه و اله ، ج 7، ص 84 اخبارى را به اين مضمون نقل
كرده اند.
577- در حديث هند بن ابى هاله و على بن ابى طالب عليه السلام
كه آخر همين باب ، ص 158 خواهد آمد، چنين است .
578- به كتاب كافى ، ج 1، ص 449، (( معانى الاخبار، )) ص 80،
(( عيون الاخبار )) ، آخر ج 1، (( الشمائل ترمذى ، )) ص 2، ((
دلائل النبوه ابونعيم ، )) ج 3، ص 228 و (( طبقات ابن سعد، ))
ج 1، بخش 1، ص 54 و 156 و بخش 2، ص 121 و 131 مراجعه كنيد.
579- اين حديث را صدوق در (( المعانى )) و ترمذى در (( الشمائل
)) از حديث حسين بن على عليه السلام از هند بن ابى هاله نقل
كرده اند، در كافى ، ج 1، ص 443 عبارت (( (( مقرون الحاجبين ))
)) آمده است .
580- حاكم در مستدرك ، ج 3، ص 9 و زمخشرى در (( ربيع الابرار
)) حديث ام معبد (( (( كان ابلج الوجه )) )) آورده اند، در
حالى كه اين سخن ام معبد نيست ؛ زيرا كه ام معبد پيامبر صلى
اللّه عليه و اله را در حديث خويش به (( قرن )) توصيف كرده است
؛ (( (نهايه ) )) .
581- در (( النهاية )) راجع به وصف پيامبر صلى اللّه عليه و
اله مى گويد: مژگانش بلند بود.
582- در معانى صدوق آمده است : (( (( اقنى العرنين )) )) يعنى
وسط بينى اش برجستگى داشت ، بنابراين معنايى كه مؤ لف اين كتاب
كرده ، معناى مستقيم نيست بلكه نقل به مضمون است .
583- در صحيح مسلم ، ج 7، ص 84 و معانى صدوق ، ص 80 و ((
الدلائل ابونعيم ، )) ج 3، ص 228 و مكارم ص 10 و كافى ، ج 1،
ص 443 در وصف پيامبر صلى اللّه عليه و اله آمده است : (( ((
ضليع الفم )) )) يعنى دهان بزرگ و در (( نهايه )) آمده است :
از اوصاف آن حضرت ، بزرگ دهان و به قولى فراخ دهان بوده است و
عرب دهان بزرگ را مى ستايد و دهان كوچك را مذمت مى كند، شاعر
در هجو مردى گويد: (( ان كان كدى و اقدامى لفى جرذ؛ بين
العواسج اجنى حوله المصع ؛ )) يعنى : اگر رنج و تلاشم براى
مردى باشد كه دهانش مانند دهان موش صحرايى ميان بوته هاى خار
كه ميوه آنها را مى چيند، كوچك است !
584- اين مطلب را ترمذى در سنن ، ج 13، ص 117 آورده است .
585- اين حديث پيش از اين كتاب از كتاب (( المعانى )) و كتب
ديگر نقل شد و از كافى خواهد آمد.
586- در كافى ، ج 1، ص 443 آمده است : باريكه مويى از گودى گلو
تا سر نافش كشيده مانند خط ميان صفحه اى از نقره درخشان ، و از
گردن تا شانه مانند ابريقى از نقره بود. و در كتاب (( المعانى
، )) ص 80 آمده است : بين گودى گلو و سر نافش با موهايى مرتبط
بود.
587- اين حديث را احمد در مسند، ج 1، ص 96 و 116 از حديث على
بن ابى طالب عليه السلام و مسلم در ج 7، ص 85 نقل كرده اند.
588- اين حديث را بخارى در ج 1، ص 57 و مسلم در ج 7، ص 86 و
ابن سعد در (( طبقات ، )) ج 1، بخش 2، ص 131 و احمد در ج 2، ص
226 و 227 نقل كرده اند.
589- اين حديث را ابونعيم در (( الدلائل ، )) آخر جزء 1، ص 232
نقل كرده است . و دارمى در مقدمه سنن خويش ، ص 31 و ابن سعد در
(( الطبقات )) ، ج 1، ق 2، ص 99 و 123 و احمد در مسند، ج 3، ص
107، 200، 222، 227، 228 و طيالسى در مسند خود، ص 157 به شماره
1248 و هيتمى در (( مجمع الزوائد، )) ج 8، ص 282 مطلبى به اين
مضمون آورده اند.
590- در بعضى از نسخه ها بجاى (( (( جميل )) عبل )) يعنى ستبر،
آمده است .
591- در حديث هند بن ابى هاله آمده است : هرگاه حركت مى كرد از
جا كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت
به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو
مى كرد با تمام بدن رو مى آورد. در (( مجمع الزوائد، )) ج 8، ص
272 به نقل از بزاز در مسند خود آورده است : هرگاه راه مى رفت
چنان بود ك گويى در سرازيرى راه مى رود.
592- اين حديث را ابونعيم آخر كتاب (( الدلائل )) نقل كرده است
و ابويعلى و ابن عساكر از ام هانى در خبر طولانى آورده اند: ((
اما ابراهيم ، به خدا سوگند كه من از همه مردم در خلق و خو
شباهت بيشترى به او دارم .)) به (( درالمنثور، )) ج 4، ص 188
مراجعه كنيد.
593- به (( مجمع الزوائد، )) ج 8، ص 284 و صحيح مسلم ، ج 7، ص
89 و بخارى ، ج 6، ص 188 مراجعه كنيد.
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 181
 |
(مرحوم فيض مى گويد:) اين بخش را ما افزوديم
در (( مكارم الاخلاق ع(( (594) از
كتاب محمّد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى به نقل از حسن بن على
عليه السلام آمده است كه فرمود: از دايى خود هند بن ابى هاله
تميمى (595) كه مردى آگاه به اوصاف
بود، از سيماى پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم و من مشتاق
بودم كه مقدارى از آن را برايم توصيف كند تا دلبستگى پيدا كنم
. او گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بسى بزرگ و در خور
تعظيم بود، چهره اش چون ماه شب چهارده مى درخشيد. بلندتر از
ميان بالا و كوتاهتر از دراز قامت ، سر بزرگ ، موها صاف ؛
هرگاه گيسوان آن حضرت تارتار مى شد بهم مى پيوست ، اگر نه ،
وقتى كه تمام موها را رها مى كرد از نرمه گوشهايش تجاوز نمى
كرد. رنگ چهره صاف ، پيشانى پهن ، ابروان باريك ، پرپشت ، بدون
پيوستگى بلكه در ميان ابروانش رگى بود كه حالت خشم آن را به
حركت در مى آورد، وسط استخوان بينى اش برجستگى داشت ، نورى بر
آن مستولى بود كه هر كس دقت نمى كرد آن را برآمدگى روى بينى
مى پنداشت . محاسنش پرپشت ، گونه ها هموار، چشمها سياه ، فراخ
دهان ، دندانها سفيد و گشاده ، باريكه اى از مو از وسط سينه تا
شكم داشت ، گويى گردنش همچون تصويرى آراسته به رنگ سرخ بود كه
در ظرف نقره صاف منعكس گردد. با اندامى معتدل ، تنومند منسجم ،
با شكم و سينه اى هموار، ستبر سينه ، ميان شانه ها با فاصله
زياد، دست و پا قوى و نورانى ترين فرد بود گودى گلو تا سر نافش
به باريكه مويى مربوط مى شد كه همچون خطى كشيده شده بود، دو
سوى سينه و شكمش جز آن مو چيزى نداشت ، دو ساق دست و دو شانه و
بالاى سينه اش موى بيشتر داشت ، مچهاى دست بلند، كف دست گشاده
، استخوان جمجمه از دو طرف كشيده ، دو دست و دو پا ستبر، ميانه
اندام بود، وسط كف پايش به زمين نمى رسيد، اول و آخر پاها
برابر، بگونه اى كه آب روى آنها نمى ماند، در وقت حركت از جا
كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت ،
به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو
مى كرد با تمام بدن رو مى آورد، چشم به سمت پايين ؛ نگاهش بيش
از آن كه به سمت آسمان باشد به سوى زمين بود، تمام نگاههايش
ملاحظه بود. اصحاب را در راه رفتن جلو مى انداخت و هر كه را مى
ديد در سلام به او پيشى مى گرفت .
امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: به دايى خود گفتم : سخن
گفتنش را برايم تعريف كن . گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و
اله همواره غمين بود و دايم در انديشه ؛ آسودگى نداشت .
تا ضرورت نداشت سخن نمى گفت ، سكوتش طولانى بود و با فصاحت
سخن را آغاز مى كرد و به پايان مى رساند و سخن جامع كم لفظ و
پر معنى ، بدون زياد و كم مى گفت ، نرمخو بود، تندخويى نمى كرد
به ديگران بى اعتنا نبود. نعمت را هر چند اندك بود، بزرگ مى
شمرد، هيچ نعمتى را نكوهش نمى كرد و از طعم غذا بد نمى گفت و
يا آن را ستايش نمى كرد، دنيا و آنچه مربوط به دنيا بود او را
خشمناك نمى ساخت ولى اگر به حريم حق تجاوز مى شد كسى را نمى
شناخت (596) و چيزى جلوى خشمش را نمى
گرفت تا انتقام آن را مى گرفت . نه براى خودش خشمگين مى شد و
نه براى خود انتقام مى گرفت و اگر مى خواست اشاره كند، با تمام
دست اشاره مى فرمود و هرگاه تعجب مى كرد دگرگون مى شد و هرگاه
سخن مى گفت به خود اشاره مى كرد و كف دست راستش را به داخل شست
چپش مى زد و چون خشم مى گرفت رو بر مى گرداند و اظهار نفرت مى
كرد و در وقت خوشحالى به پايين نگاه مى كرد. همه خنده هايش
لبخند بود، و نرم و سرد مى شد مانند قطرات بارانى كه از ابر مى
چكد.
امام حسن عليه السلام مى گويد: من مدتى اين مطلب را به حسين
عليه السلام نگفتم ، بعد كه گفتم ، معلوم شد او جلوتر از من
آنچه را كه من از هند بن ابى هاله پرسيده ام ، پرسيده است و
راجع به ورود و خروج و از كيفيت مجلس و شكل و شمايل آن حضرت
آنچه لازم ديده از پدرم پرسيده و چيزى را فروگذار نكرده است .
امام حسين عليه السلام مى گويد: از پدرم راجع به ورود
پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم ، فرمود: ورودش به منزل
خود برايش مجاز بود و وقتى كه وارد مى شد ساعتهايى را كه در
منزل بود سه قسمت مى كرد: يك قسمت براى خداى تعالى و يك قسمت
براى خانواده و يك قسمت براى خودش ، سپس قسمت خود را بين خود و
مردم تقسيم مى كرد و بر توده مردم و خواص مى رسيد (و چيزى را
از ايشان مضايقه نمى كرد) روش آن حضرت در بخش مربوط به امت آن
بود كه دستور مى داد براى صاحبان فضيلت رجحان قائل شوند و آنان
را به قدر فضيلت دينيشان بهره مند سازند. بعضى از آنان يك حاجت
و بعضى دو، و برخى چندين حاجت داشتند، آن حضرت به آنها مى
پرداخت و از طريق سؤ ال و جواب و خبر دادن از پاداش عملشان
آنان را بدانچه بيشتر به صلاح ايشان و صلاح امت بود مشغول مى
ساخت و مى فرمود: ((حاضران به غايبان برسانند، شما حاجت كسى را
كه نمى تواند حاجتش را ابلاغ كند، به من برسانيد زيرا هر كه
حاجت كسى را كه قادر بر ابلاغ حاجت خود به حاكم نيست ، به او
برساند خداوند او را در روز قيامت ثابت قدم بدارد)) در حضور
پيامبر صلى اللّه عليه و اله چيزى جز اين ها گفته نمى شد. و از
كسى جز آن پذيرفته نبود. گروه هاى پيشقراول قبيله ها وارد مى
شدند و از حلاوت علوم و معارف در محضر پيامبر صلى اللّه عليه و
اله برخوردار مى شدند و با كسب بصيرت هدايت به راه خبر پراكنده
مى شدند و بيرون مى رفتند.(597)
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم درباره بيرون
رفتن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از منزل ، پرسيدم و اينكه در
بيرون از منزل چه مى كرد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و
اله جز به گفتن سخنى كه به او مربوط بود، زبان نمى گشود. با
مردم انس داشت و از مردم جدا نبود - به عبارت ديگر از مردم
دورى نمى كرد - بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت او را به
سرپرستى ايشان مى گمارد. مردم را از آشوب بر حذر مى داشت و
بدون اين كه كسى را از خوشرويى و خوشخوئى اش محروم سازد حريم
حرمت خويش را نگه مى داشت ، از اصحابش دلجويى مى كرد و از خود
مردم آنچه را كه در بين آنها بود مى پرسيد، در نتيجه خوب را
تحسين و تقويت و بد را نكوهش مى كرد و حقير مى شمرد. كارش بر
اساس اعتدال بود نه زياد و نه كم . از ترس اين كه مبادا آنها
غفلت ورزند و يا افسرده شوند، خود غفلت نمى ورزيد. براى هر
حالتى ، آمادگى خاصى داشت ، از حق كوتاه نمى آمد و تجاوز هم
نمى كرد. هر كه از مردم جانشين او مى شد، بهترين مردمان بود.
برترين مردم در نزد آن حضرت كسى بود كه خيرخواه همگان باشد و
ارجمندتر از همه در نزد او كسى بود كه بهتر با مردم مواسات و
با ايشان هميارى كند.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم راجع به نشست آن
حضرت پرسيدم . فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نمى نشست
و از جا بر نمى خاست مگر به ياد خداى تعالى . در چند جا سكنا
نمى گرفت و از ساكن شدن در چند جا نهى مى كرد و هر گاه به
انجمنى مى رسيد هر جاى مجلس كه بود مى نشست و به اين عمل
ديگران را امر، مى فرمود. به هر يك از همنشينان بهره اش را مى
داد (به طورى كه ) همنشينش تصور نمى كرد كه كسى به نزد پيامبر
گرامى تر از اوست . هر كه با آن حضرت همنشين يا در مورد حاجتى
هم سنخ مى شد، با او درنگ مى كرد تا آن شخص انصراف پيدا كند، و
هر كه حاجتى از آن حضرت داشت دست رد به سينه اش نمى زد يا
حاجتش را برآورده مى ساخت و يا با سخنى ملايم او را پاسخ مى
داد با همه مردم با روى گشاده و حسن خلق برخورد داشت و براى
همگان پدرى بود كه همگى در نزد آن حضرت از حقى مساوى برخوردار
بودند. در مجلسش مجلس بردبارى ، حيا، صبر و امانت بود، در محضر
آن حضرت كسى صدايش را بلند نمى كرد، به كسى بى حرمتى نمى شد و
لغزشهاى كسى آشكارا گفته نمى شد. همگى در برابر هم به عدالت
رفتار مى كردند و امتيازشان به تقوا بود. نسبت به هم فروتن
بودند، بزرگسال را تعظيم مى كردند و خردسال را مورد شفقت قرار
مى دادند، حاجتمند را بر خود ترجيح مى دادند، غريب را حمايت مى
كردند، - به قولى : در ميان مى گرفتند..
حضرتش نه از كسى بد مى گفت و نه از كسى عيبجويى مى كرد و
هرگز در صدد كشف راز كسى بر نمى آمد. جز در موردى كه اميد ثواب
مى رفت سخن نمى گفت ، وقتى كه سخن مى گفت همنشينانش سكوت مى
كردند، گويى پرنده روى سرشان نشسته است و چون ساكت مى شد آنها
سخن مى گفتند و در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كردند، هركه صحبت
مى كرد گوش مى دادند تا حرفش تمام مى شد، سخن همه ايشان در نزد
آن حضرت سخن نخستين فرد آنها بود، پيامبر صلى اللّه عليه و اله
به خاطر آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه در شگفت مى
شدند در شگفت مى شد در برابر تندى گفتار و درخواست شخص ناشناس
بقدرى صبر مى كرد، كه اصحاب او را جذب مى كردند. مى فرمود:
هرگاه نيازمندى را ديديد كه در پى حاجتى است به او كمك كنيد،
ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر آنكه ثناگو، مسلمان واقعى بود.(598)
سخن كسى را قطع نمى كرد تا پايان يابد يا گوينده از جا بلند
شود.
امام حسين عليه السلام مى فرمايد: عرض كردم : سكوت پيامبر
صلى اللّه عليه و اله چگونه بود؟ فرمود: سكوت رسول خدا صلى
اللّه عليه و اله بر اساس چهار چيز بود: بردبارى ، هشدار، سنجش
و تفكر، اما سنجيدن و اندازه گيرى آن حضرت در نگريستن و گوش
دادن به سخن همه مردم يكسان بود و اما تفكرش در اين بود كه چه
مى ماند و چه از بين مى رود. و حلم و صبر در آن حضرت جمع بود
از اين رو هيچ چيز او را خشمناك و ناراحت نمى كرد و هشدار آن
حضرت به چهار چيز بود: هشدار به كار نيك تا از آن پيروى كنند و
ترك كار بد تا از آن خوددارى كنند و كوشش براى نظرى كه باعث
صلاح امتش باشد و اقدام به آنچه براى آنان جامع خير دنيا و
آخرت است .
در (( مكارم الاخلاق )) از امام صادق عليه السلام است كه
فرمود: ((من نمى پسندم كه كسى از دنيا برود، و خصلتى از
خصلتهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله باقى بماند كه او انجام
نداده باشد.))(599)
پاورقى ها :
594- باب 1، فصل 1، در صورت و سيرت و شمايل پيامبر صلى اللّه
عليه و اله .
595- هند بن ابى هاله برادر مادرى حضرت فاطمه عليهاالسلام يعنى
ناپسرى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله است ، مردى گشاده زبان و
بيانگر اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله بود، كه سرانجام در
جنگ جمل در ملازمت حضرت على عليه السلام به شهادت رسيد.
596- در كتاب (( الشمائل )) ترمذى چنين آمده ولى در (( مكارم
الاخلاق و دلائل )) ابونعيم آمده است : (( اگر حق دست به دست
مى شد.))
597- در نظم (( دررالسمطين )) زرندى متوفاى 752، ص 65 آمده است
: (( و يخرجون ادلة ، ع(( يعنى از محضر پيامبر صلى اللّه عليه
و اله كه بيرون مى آمدند، خود راهنمايان به راه خير بودند.
598- در معانى صدوق آمده : هر كه مسلمان واقعى بود، ثنايش در
نزد آن حضرت ارزش والايى داشت ، اما اگر در كسى احساس دورويى و
ضعف ديانت مى فرمود، ثنايش را مورد توجه قرار نمى داد و بى
اعتنايى مى كرد.
599- (( مكارم الاخلاق ، )) ص 41 آخر باب اول .
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 189
 |
بدان كه هر كس شاهد احوال پيامبر صلى اللّه عليه و اله
بوده و يا به اخبارى درباره اخلاق ، عادات ، سجايا، تمشيت امور
توده هاى خلق و حفظ و انسجام آنان و نزديك كردنشان به يكديگر و
رهبرى ايشان به فرمانبرى خود، به دقت گوش فرا داده و پاسخهاى
شگفت آور آن بزرگوار را به مسائل دشوار و تدبيرات جالبش را در
زمينه مصالح خلق و اشارات زيبايش را درباره تفصيل شريعت كه
فقيهان و خردمندان از دريافت نخستين مراتب از دقايق آنها در
طول عمرشان عاجزند شنيده باشد، هيچ شك و ترديدى به خود راه
نخواهد داد كه هيچ كدام از اينها با نيروى بشرى حاصل نگرديده
است و جز به استمداد از تاءييدات آسمانى و نيروى الهى تحقق
چنين امورى قابل تصور نيست و اين همه از فردى دروغگو و دغلباز
نمى تواند سر بزند بلكه شمايل و حالات آن حضرت گواهى قطعى بر
راستگويى اوست ، تا آن جا كه هرگاه عربى اصيل و خالص آن حضرت
را مى ديد مى گفت : به خدا سوگند كه اين سيماى شخص دروغگو نيست
و به صرف ديدن شمائل آن حضرت به راستگويى او گواهى مى داد تا
چه رسد به كسى كه شاهد اخلاق آن بزرگوار بوده و در همه جا و با
هر شرايطى سر و كار با احوال او داشته است . ما برخى از
اخلاقيات او را نقل كرديم تا اخلاق نيكوى آن حضرت را بشناسند و
به صداقت و ارج و عظمت مقام والايش در پيشگاه خدا توجه پيدا
كنند. همه اينها را خداوند به او داده در حالى كه او مردى امّى
بوده و سر و كارى با علم و دانش نداشته و هيچ كتابى را نخوانده
و هرگز در طلب علم و دانش مسافرت نكرده است و همواره در چشم
نادانان عرب ، به عنوان فردى يتيم ، ناتوان و ضعيف جلوه مى
نمود. اين همه اخلاق و آداب نيكو و - به طور مثال ، گذشته از
علوم ديگر، آگاهى به مصالح فقهى ، - تا چه رسد به شناخت خدا،
فرشتگان ، كتابهاى آسمانى و فرستادگان خدا و ديگرى چيزهايى كه
از ويژگيهاى نبوتند، اگر صريح وحى نبود، از كجا براى او ميسر
است ؟ و از كجا بشرى از پيش خود به اين همه كمالات مى رسيد؟
مى گويم :
اين سخن غزالى مبتنى بر اين كه پيامبر ما امّى بود آنچنان
كه ميان عامه مشهور است ، به اين معنى است كه پيامبر صلى اللّه
عليه و اله خواندن و نوشتن را نمى دانست در حالى كه از اهل بيت
عليهم السلام خلاف آن روايت شده است : در كتاب (( بصائر
الدرجات )) از محمّد بن حسن صفار - خدايش بيامرزد - به اسناد
وى از عبدالرحمن بن حجاج نقل شده كه مى گويد: امام صادق عليه
السلام فرمود: ((همانا پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى خواند و
مى نوشت و هر نانوشته اى را نيز مى خواند.))(600)
و به اسناد خود از جعفر بن محمّد صوفى نقل كرده ، مى گويد:
از ابوجعفر محمّد بن على الرضا عليه السلام پرسيدم : يابن رسول
اللّه ! چرا پيامبر را امّى مى گفته اند؟ فرمود: مردم چه مى
گويند؟ عرض كردم : مردم گمان مى كنند كه پيامبر را از جهت امى
گفته اند كه چيزى ننوشت . فرمود: دروغ گفته اند، لعنت خدا بر
ايشان باد! كجا چنين چيزى ممكن است در حالى كه خداى تبارك و
تعالى در كتاب استوارش مى فرمايد: (( هو الذى بعث فى الا مين
رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و
الحكمة ، )) (601) چگونه ممكن است چيزى
را كه خوب نمى دانست به مردم تعليم دهد؟ به خدا سوگند كه رسول
خدا صلى اللّه عليه و اله به هفتاد و دو يا هفتاد و سه زيان مى
خواند و مى نوشت و به اين جهت او را امى گفته اند
(602) كه از مردم مكه - از مراكز بزرگ
اجتماع - بوده است و اين همان فرموده خدا در قرآن است : ((
لتنذر ام القرى و من حولها. )) (603)
غزالى گويد: اگر هيچ چيز براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله
جز همين امور ظاهرى نبود، هر آينه كفايت مى كرد، در حالى كه آن
قدر آيات و معجزات از آن حضرت پديد آمده كه جاى هيچ شك و
ترديدى را براى كسى كه جويا باشد باقى نمى گذارد، اينك به برخى
از آنها كه در اخبار بسيارى وارد شده و در كتب (( صحاح ))
موجود است با نظرى كلى به مجموعه آنها و بدون آن كه سخن را به
درازا كشيم اشاره مى كنيم :
خداوند به دست آن حضرت بارها و بارها خرق عادت كرد: از آن
جمله ، چون قريش از آن حضرت معجزه اى خواستند، در مكه (( شق
القمر )) كرد (604) و در منزل جابر
(605) و در سراى ابن طلحه و روز خندق
(606) افراد زيادى را با (اندك طعامى )
غذا داد و يك بار هشتاد نفر را با چهار مد جو و گوشت بزغاله اى
كه كمتر از يك سال داشت غذا داد.(607)
و يك بار بيش از هشتاد مرد را با چند قرص نان جوى كه انس
روى دستش حمل مى كرد، اطعام كرد (608)
و يك مرتبه هم تمام سپاهيان را از اندك خرمايى كه بنت بشير،
روى دست گرفته بود و خدمت آن حضرت آورد، عطا فرمود، همه آنها
بقدرى خوردند كه سير شدند و زياد آمد.(609)
از ميان انگشتانش آب جوشيده و تمام لشكر كه تشنه بودند از
آن سيراب شدند.(610)
همه سپاهيان از قدح كوچكى كه به زحمت ، دست پيامبر صلى
اللّه عليه و اله در آن جا مى گرفت ، وضو گرفتند.(611)
يك بار آب وضويش را به چشمه تبوك ريخت كه آب نداشت و يك بار
هم به چاه حديبيه كه باعث جوشش آب در هر دو جا شد و سربازان
سپاه كه هزاران تن بودند از چشمه تبوك نوشيدند تا سيراب شدند و
از چاه حديبيه نيز هزار و پانصد تن آب خوردند در حالى كه قبلا
آب نداشت .(612)
به عمر بن خطاب دستور داد از خرماهايى كه در جايى همانند
اسطبل شتران گرد آمده بود به چهارصد سوار توشه راه بدهد و او
به همگى از آن خرماها داد و مقدارى كه باقى ماند، اندوخته كرد.(613)
به روى سپاه دشمن مشتى خاك پاشيد كه چشمهايشان كور شد و اين
آيه شريفه در آن باره نازل گرديد: (( و ما رميت اذ رميت و لكن
اللّه رمى . )) (614)
با بعثت آن حضرت خداوند كهانت را باطل كرد كه براى هميشه از
ميان رفت هيچ اثرى از آن موجود نيست .(615)
ستونى كه در وقت خطابه به آن تكيه مى داد، چون منبر ساخته
شد، آنچنان به ناليدن افتاد كه تمام اصحاب پيامبر صلى اللّه
عليه و اله از آن فريادى مانند صداى شتر مى شنيدند، آن حضرت آن
را در بغل گرفت تا آرام شد.(616)
يهود را دعوت كرد كه (اگر راست مى گويند) آرزوى مرگ كنند و
به آنها اطلاع داد كه آنها چنين آرزويى را نخواهند كرد و در
حقيقت از بيان چنين آرزويى آنها را باز داشت و آنها ناتوان
شدند، و اين آيه در قرآن آمده است ، مسلمانان از مشرق تا مغرب
زمين در تمام اجتماعات روز جمعه با صداى بلند، به خاطر
بزرگداشت معجزه اى كه در آيه است ، آن را تلاوت مى كنند.(617)
و از امور غيبى خبر داد و از اين كه عمار را گروه ستمگران
مى كشند (618) و به وسيله امام حسن
عليه السلام بين دو گروه بزرگ از مسلمانان ، خداوند صلح ايجاد
مى كند.(619) و از مردى خبر داد كه در
راه خدا جهاد كرده ولى از اهل دوزخ است بعد معلوم شد كه آن مرد
خودكشى كرده است .(620)
البته اين مطالب چيزهايى هستند كه به هيچ طريق از قبل ،
اطلاعى از آنها نبود، نه از راه نجوم و نه كهانت و نه نوشته اى
در استخوان شانه و نه فالگيرى با خط كشى و پرنده بلكه از طريق
اعلام خداوند بر پيامبر و وحى به آن حضرت بود.
سراقة بن جعشم آن حضرت را دنبال كرد، پاهاى اسبش به زمين
فرو رفت و به دنبال آن دودى برخاست او كمك طلبيد، پيامبر صلى
اللّه عليه و اله دعا كرد و اسبش رها شد ولى او را بيم داد كه
ديرى نخواهيد پاييد كه به دستهايش دستبند كسرى زده خواهد شد و
همان طور شد.(621)
و از كشته شدن اسود عنسى كذاب در شب قتلش خبر داد در حالى
كه او در صنعاى يمن بود و همچنين خبر داد كه كشنده او كيست .(622)
روى در روى صد تن از قريش كه منتظر او بودند بيرون آمد و
مشتى خاك بر فرق آنها پاشيد و آنها او را نديدند.(623)
شترى در حضور اصحاب آن حضرت شكايت كرد و تواضع نمود.(624)
و به گروهى از اصحابش كه اجتماع كرده بودند، فرمود: ((يكى
از شما در آتش دوزخ دندانش مانند كوه احد مى باشد)) همه آنها
را در راه درست از دنيا رفتند جز يكى كه مرتد كشته شد.(625)
و به ديگر افراد آن گروه فرمود: ((آخرين فرد شما به علت
افتادن در ميان آتش در دنيا مى رود))، آخرين فرد آنها ميان آتش
افتاد و در آن سوخت و مرد.(626)
دو درخت را طلبيد، آمدند و كنار هم قرار گرفتند و آنگاه
دستور داد از هم جدا شدند.(627)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله نصارى را به مباهله خواند و
آنها خوددارى كردند و خبر داد كه اگر مباهله مى كردند هلاك مى
شدند، و آنها با توجه به درستى گفته پيامبر صلى اللّه عليه و
اله خوددارى كردند.(628)
عامر بن طفيل و اربد بن قيس كه دو تن از دلاوران و جنگجويان
عرب بودند خدمت آن حضرت آمدند و قصد كشتن آن حضرت را داشتند و
موفق نشدند پيامبر صلى اللّه عليه و اله نفرين كرد، در نتيجه
عامر وسيله اى غده اى از پا در آمد و اربد را صاعقه اى سوزاند.(629)
آن حضرت خبر داد كه شخصا ابّى بن خلف جمحى عليه اللعنه را
مى كشد و در جنگ احد، مختصر جراحتى به وى وارد كرد كه سرانجام
به مرگ او انجاميد.(630)
به آن حضرت زهر دادند و كسى كه هم خوراك او بود از پا در
آمد ولى پيامبر صلى اللّه عليه و اله چهار سال بعد از آن زندگى
كرد و سر دست زهر آلوده گوسفند با او سخن گفت .(631)
روز جنگ بدر از موضع به خاك افتادن بزرگان قريش خبر داد و
يك يك آنان را بر قتلگاه آنها مطلع ساخت و هيچكدام از آنها از
محل تعيين شده فراتر نرفتند.(632)
هشدار داد كه گروه هايى از امتش جنگ دريايى خواهند داشت و
همان طور شد.(633)
زمين براى آن حضرت جمع شد و مشرقها و مغربهايش را بر او
نماياندند. خبر داد كه سيطره امتش بزودى بر مجموعه آنها گسترده
خواهد شد، (634) و همان طورى كه كه خبر
داده بود، واقع شد؛ سيطره آنها از اول خاور يعنى بلاد ترك تا
آخر باختر يعنى بحر اندلس و بلاد بربر رسيد ولى در جنوب و شمال
همان طورى كه فرموده بود بدون كم و زياد، نتوانستند گسترش
دهند.
به دخترش فاطمه عليهاالسلام خبر داد كه او نخستين فرد اهل
بيتش است كه به او ملحق خواهد شد، و همان طور شد.(635)
به زنانش اطلاع داد، آن كه از همه بخشنده تر است ، زودتر از
همه به او ملحق خواهد شد، در نتيجه زينب بنت جحش اسدى كه دستش
بيش از همه به دادن صدقه باز بود زودتر از همه به پيامبر صلى
اللّه عليه و اله ملحق شد.(636)
دست مباركش را به پستان گوسفند نازاى بى شير كشيد، شير جارى
شد و همين باعث مسلمان شدن ابن مسعود گشت و يك بار ديگر در
خيمه ام معبد خزاعى اين عمل را انجام داد.(637)
چشم يكى از اصحاب از جا كنده شد و افتاد آن حضرت با دست
مباركش آن را به جاى اول برگرداند در حالى كه او از چشم
ديگرش سالمتر و بهتر بود.(638)
در روز جنگ خيبر كه على عليه السلام چشم درد بود، آب دهان
بر چشم او ماليد، فورى بهبود يافت و پرچم را به دست وى داد.(639)
تسبيح گفتن غذاى جلو حضرت را ديگران مى شنيدند.(640)
پاى يكى از اصحاب صدمه ديد، آن حضرت دست كشيد، فورى خوب شد.(641)
توشه سپاهى كه همراه او بود، كم شد، دستور داد تا باقيمانده
را جمع آورى كنند پس مقدار اندكى جمع شد و دعا كرد تا خداوند
به همان اندك بركت دهد، آنگاه دستور داد سپاهيان از آن توشه
برگيرند، هيچ ظرفى ميان لشكر نماند مگر از آن پر شد.(642)
حكم بن عاص به مسخره اداى راه رفتن پيامبر را در آورد،
فرمود: ((همان طور باش ))، همچنان در حال ارتعاش ماند تا از
دنيا رفت .(643)
دست طلحه و زبير كه مدتها شل بود، در روز جنگ احد موقعى كه
پيامبر صلى اللّه عليه و اله دست كشيد، براى هميشه بهبود يافت
.(644)
پيامبر صلى اللّه عليه و اله از زنى خواستگارى كرد، پدرش به
خاطر اين كه جواب رد بدهد، بهانه گرفت و با اين كه پيس نبود،
گفت : پيس است ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: پس بگذار
همچنان باشد! آن زن مبتلا به پيسى شد و او همان ام شبيب معروف
به ابن البرصاى شاعر است .(645)
و آيات و معجزات بسيارى ديگرى را آن حضرت نقل است ، كه تنها
به روايات مستفيض بسنده كرديم .
مى گويم :
از جمله مطالبى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام نقل شده ،
خبر دادن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از شهادت مولايمان امير
مؤ منان عليه السلام است و اين كه در ماه رمضان بر سر مباركش
ضربت مى زنند و محاسن شريفش از خون سرش رنگين مى شود،
(646) و خبر از شهادت نوادگانش ، حسن
عليه السلام و حسين عليه السلام كه حسن عليه السلام را مسموم
مى كنند و حسين عليه السلام در سرزمين كربلا پس از شهادت
يارانش ، تنها و بى كس كشته مى شود. (647)
و اين كه پاره تن او در توس دفن مى شود، اشاره به مولايمان
امام رضا عليه السلام دارد. (648) و
امامان پس از وى دوازده نفرند و نام يكايك آنها را برده است .
(649) و اين كه امير مؤ منان عليه
السلام بعد از رحلت آن حضرت ، با ناكثين ، قاسطين و مارقين مى
جنگد (650) و اين كه يكى از همسرانش بر
على عليه السلام ستم روا مى دارد و نسبت به وى ستمكار است و
سگهاى حواءب در نزد او پارس مى كنند، (651)
و از تمام آشوبهايى كه پس از وى اتفاق مى افتد و اين كه ابوذر
(( - رضى اللّه عنه - )) تنها و بى كس از دنيا مى رود،
(652) و آخرين رزق عمار از دنيا پيمانه
اى از شير است (653) و ديگر خصوصياتى
كه آن حضرت خبر داد.
از جمله معجزات آن حضرت ، اطاعت خورشيد يك نوبت در غروب
نكردن و يك بار در طلوع پس از غروب (654)
و اطاعت درخت از جا كنده شد و زمين را شكافت ، در حالى كه ريشه
هايش درون خاك بود حركت مى كرد، مقابل پيامبر صلى اللّه عليه و
اله ايستاد و سلام داد سپس ، همان طورى كه در (( نهج البلاغه
)) آمده است ، به دستور آن حضرت به جاى خود برگشت .(655)
غزالى گويد: هر كس در انجام خرق عادت به دست پيامبر صلى
اللّه عليه و اله ترديد كند و گمان كند كه يكايك اين وقايع به
تواتر نقل نشده است بلكه فقط قرآن متواتر است ، مانند كسى است
كه در شجاعت على عليه السلام و سخاوت حاتم شك كند، معلوم است
كه يكايك اين وقايع به تواتر نرسيده ، ولى مجموع اين رويدادها
باعث علم قطعى مى شود، وانگهى هيچ بحثى نيست كه قرآن متواتر
است و بزرگترين معجزه باقى در ميان مردم مى باشد و براى پيامبر
صلى اللّه عليه و اله معجزه جاويدى جز قرآن نيست از اين رو
پيامبر صلى اللّه عليه و اله به وسيله قرآن ، بلغاى دنيا و
فصحاى عرب را به مبارزه طلبيده در حالى كه آن روز در جزيرة
العرب هزاران تن از بلغاء و فصحاء بودند كنه فصاحت پيشه آنان
بود و به آن فخر و مباهات مى كردند، با اين همه در مقابل آنها
فرياد مى زد: اگر شك دارند، نظير آن را با ده سوره مثل آن يك
يك سوره مانند آن را بياورند (چنانكه در قرآن آمده است ) به
ايشان فرمود: (( لئن اجتمعت الانس و الجن على اءن ياءتوا بمثل
هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا. ))
(656)
و اين مطلب را براى ناتوان ساختن ايشان فرمود و آنها ناتوان
ماندند و از او رو بر تافتند تا آن جا كه خود را در معرض كشته
شدن و زنان و كودكانشان را در معرض اسارت قرار دادند ولى
نتوانستند با قرآن معارضه كنند و يا نسبت به روانى و زيبايى
عبارات آن اشكالى وارد كنند، سپس اين قرآن در طول قرنها و
عصرها در همه جاى عالم در شرق و غرب منتشر شد و تا امروز كه
نزديك به پانصد سال (657) گذشته هيچ كس
قادر بر معارضه با قرآن نبوده است ، بنابراين چقدر نادان است
كسى كه به احوال و رفتار و گفتار پيامبر صلى اللّه عليه و اله
توجه كند سپس به اخلاق و معجزاتش بنگرد و بعد، استمرار شريعت
او را تا امروز و انتشار آن را در سراسر جهان ببيند و اعتراف
پادشاهان عصر پيامبر و پس از آن را، به عظمت وى - با وجود ضعف
و يتيمى شخص آن حضرت - ملاحظه كند، و با همه اينها در رد صدق
نبوتش لجاجت كند و چه توفيق بزرگى است آن را كه به وى ايمان
آورده و نبوتش را تصديق كرده و در هر حال از او پيروى مى كند.
ما از خداى تعالى مى خواهيم تا ما را به پيروى از او در اخلاق
و رفتار و احوال و گفتار - به لطف و كرم و جود خويش - موفق
بدارد كه او شنوا و اجابت كننده دعا است و درخواست كننده و
فقير از بخشنده و كريم نااميد نمى شود.
اين بود پايان سخن در بخش اخلاق نبوت و آداب زندگى از كتاب
(( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء و ان شاء ع(( )) به دنبال آن
بخش اخلاق امامت و آداب پيروان اهل بيت عليهم السلام خواهد
آمد - (( الحمدللّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا. ))
پاورقى ها :
600- (( بصائر الدرجات ، )) ص 62.
601- جمعه / 2: او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى
از خودشان برانگيخت ، تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را
پاكيزه كند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد.
602- درباره امى بودن پيامبر صلى اللّه عليه و اله سخن زياد
گفته و نوشته شده و مقاله هاى فراوان به رشته تحرير در آمده كه
از آن ميان نظر بسيارى از مفسران و متكلمان و متفكران اسلامى و
شيعى با نظريه مرحوم فيض مخالف است و بويژه متاءخران از
انديشمندان و محققان ما با رد اين دو حديث كه مرحوم فيض و
همفكرانش به استناد آن احاديث خواندن و نوشتن پيامبر صلى اللّه
عليه و اله را قطعى دانسته اند، به رد اين نظريه پرداخته اند.
بنابراين شايد بيجا نباشد كه جهت روشن شدن مطلب به بررسى اين
دو حديث و نظرات مختلف درباره آنها دست بزنيم اما چون در كتب
مختلف امروز اين بحث مطرح شده و در كتاب مختصر استاد مطهرى ((
- رضوان اللّه عليه - )) به نام (( پيامبر امى )) به مقدار
كفايت آمده و در دسترس نسل جوان است ، بر آن شديم تا آنچه را
كه در تفسير نمونه ، ج 6 / ذيل آيه 157 سوره اعراف آمده است
جهت توضيح مطلب عينا نقل ، و به همين مقدار بسنده كنيم : چگونه
پيامبر امى بود؟ درباره مفهوم امى ، سه احتمال معروف وجود
دارد؛ نخست اين كه به معنى درس نخوانده است ، دوم اينكه به
معنى كسى است كه در سرزمين مكه تولد يافته و از مكه برخاسته
است . سوم به معنى كسى است كه از ميان امت و توده مردم قيام
كرده است . ولى معروف تر از همه تفسير اول است كه با موارد
استعمال اين كلمه نيز سازگارتر مى باشد، و همان گونه كه گفتيم
ممكن است هر سه معنى با هم مراد باشد. در اينكه پيامبر اسلام
صلى اللّه عليه و اله به مكتب نرفت و خط ننوشت ، در ميان
مورخان بحثى نيست و قرآن نيز صريحا در آيه 48 سوره عنكبوت
درباره وضع پيامبر صلى اللّه عليه و اله قبل از بعثت مى گويد:
(( و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب
المبطلون : )) پيش از اين نه كتابى مى خواندى و نه با دست خود
چيزى مى نوشتى تا موجب ترديد دشمنانى كه مى خواهد سخنان تو را
ابطال كنند، گردد. اصولا در محيط حجاز به اندازه اى با سواد كم
بود كه افراد با سواد كاملا معروف و شناخته شده بودند، در مكه
كه مركز حجاز منسوب مى شد تعداد كسانى كه از مردان مى توانستند
بخوانند و بنويسند از 17 نفر تجاوز نمى كرد و از زنان تنها يك
زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت ((( فتوح البلدان ))
بلاذرى مصر ص 459). مسلما در چنين محيطى اگر پيامبر صلى اللّه
عليه و اله نزد معلمى خواندن و نوشتن را آموخته بود كاملا
معروف و مشهور مى شد. و به فرض اينكه نبوتش را نپذيريم او
چگونه مى توانست با صراحت در كتاب خويش اين موضوع را نفى كند؟
آيا مردم او اعتراض نمى كردند كه درس خواندن تو مسلم است ، اين
قريه روشنى بر امى بودن اوست . و در هر حال وجود اين صفت در
پيامبر صلى اللّه عليه و اله تاءكيدى در زمينه نبوت او بود تا
هرگونه احتمالى جز ارتباط با خداوند و جهان ماوراء طبيعت در
زمينه دعوت او منتفى گردد. اين مورد دوران قبل از نبوت و اما
پس از بعثت نيز در هيچ يك از تواريخ نقل نشده است كه او خواندن
و نوشتن را از كسى فرا گرفته باشد، بنابراين به همان حال امى
بودن تا پايان عمر باقى ماند. ولى اشتباه بزرگى كه بايد در
اينجا از آن اجتناب كرد اين است كه درس نخواندن غير از بى سواد
بودن است و كسانى كه كلمه (( (( امى )) )) را به معنى (( بى
سواد)) تفسير مى كنند، گويا توجه به اين تفاوت ندارند. هيچ
مانعى ندارد كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به تعليم الهى ((
خواندن )) - يا - (( خواندن و نوشتن )) را بداند بى آنكه نزد
انسانى فرا گرفته باشد، زيرا چنين اطلاعى بدون ترديد از كمالات
انسانى است و مكمل مقام نبوت است . شاهد اين سخن آن است كه در
رواياتى كه از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل شده مى خوانيم
پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى توانست بخواند و يا هم توانايى
خواندن داشت و هم توانايى نوشتن (تفسير برهان ج 4 / 232 ذيل
آيات اول سوره جمعه ). اما براى اينكه جايى براى كوچكترين
ترديد براى دعوت او نماند از اين توانايى استفاده نمى كرد. و
اينكه بعضى گفته اند توانايى بر خواندن و نوشتن ، كمالى محسوب
نمى شود، بلكه اين دو علم كليدى براى رسيدن به كمالات علمى
هستند، نه علم واقعى و كمال حقيقى ، پاسخش در خودش نهفته است ،
زيرا آگاهى از وسيله كمالات خود نيز كمالى است روشن . ممكن است
گفته شود در دو روايت كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شد،
صريحا تفسير (( (( امى )) )) به درس نخوانده ، نفى گرديده است
، و تنها به معنى كسى كه به (( (( ام القرى )) )) مكه - منسوب
است ، تفسير شده (تفسير برهان ج 4، ص 332 و (( نورالثقلين )) ج
2، ص 78 ذيل آيه مورد بحث - ضمنا اين احاديث همان احاديثى
هستند كه مرحوم فيض نقل كرده و به استناد آنها نسبت خواندن و
نوشتن را به پيامبر صلى اللّه عليه و اله قطعى دانسته است .)
در پاسخ مى گوييم يكى از اين دو روايت به اصطلاح (( (( مرفوعه
)) )) است و سند آن فاقد ارزش ، و روايت دوم از (( جعفر بن
محمّد صوفى )) نقل شده كه از نظر علم رجال شخصى مجهول و
ناشناخته است . و اما اينكه بعضى تصور كرده اند كه آيه دوم
سوره جمعه : (( يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و
الحكمة ، )) و آيات ديگرى كه به اين مضمون است ، دليل بر آن
است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله قرآن را از روى نوشته بر
مردم مى خواند كاملا اشتباه است ، زيرا تلاوت هم به خواندن از
روى نوشته گفته مى شود و هم به خواندن از حفظ، كسانى كه قرآن
يا اشعار يا ادعيه را از حفظ مى خوانند، تعبير به تلاوت در
مورد آنها بسيار فراوان است . از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه
مى گيريم : 1 - پيامبر صلى اللّه عليه و اله به طور قطع ، نزد
كسى خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود، و به اين ترتيب يكى از
صفات او اين است كه نزد استادى درس نخوانده است . 2 - هيچ گونه
دليل معتبرى در دست نداريم كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله قبل
از نبوت يا بعد از آن عملا چيزى را خوانده يا نوشته باشد. 3 -
اين موضوع منافاتى با آن ندارد كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله
به تعليم پروردگار بر خواندن يا نوشتن قادر بوده باشد. نقل از
تفسير نمونه ج 6، ص 403 - 400 - م .
603- (( بصائر الدرجات )) ص 62 و صدوق در (( علل الشرايع )) ج
1، ص 118 و معانى ص 54 اين حديث را نقل كرده است . اما آيه :
انعام / 92: براى اين كه (مردم ) ام القرى (مكه ) و آنهايى را
كه اطراف آن هستند بترسانى .
604- اين حديث را بخارى در ج 4، ص 251 و مسلم در ج 8، ص 132
صحيح خود از قول عبداللّه بن مسعود و اسن نقل كرده است .
605- به صحيح بخارى ج 5، ص 138 و (( مجمع الزوائد، )) ج 6، ص
131 و مسند احمد ج 2، ص 377 مراجعه كنيد.
606- اين حديث را احمد در ج 3، ص 147 و طبرانى - چنانكه در ((
مجمع الزوائد، ج 8، ص 306 آمده - در (( الكبير )) به سند ضعيف
و دارمى در ج 1، ص 22 كتاب خود نقل كرده اند.
607- اين حديث را دارمى در ج 1، ص 24 آورده است .
608- اين حديث را بخارى در ج 4، ص 234 نقل كرده است .
609- اين حديث را بيهقى در (( الدلائل )) از طريق ابن اسحاق
نقل كرده است . (( (المغنى ). ))
610- اين حديث را دارمى در سنن خود در ج 1، ص 14 و احمد در ج
3، ص 329 نقل كرده اند.
611- اين حديث را بخارى در ج 4، ص 234 نقل كرده است .
612- اين حديث را مسلم در ج 7، ص 60 از قول معاذ و احمد در ج
5، ص 237 و ابن سعد در (( الطبقات )) ج 1 بخش اول ص 118 و ج 2
بخش اول ص 70 و طيالسى در ص 239 به شماره 1729 روايت كرده اند.
613- اين مطلب را احمد در ج 4، ص 174 به اسناد صحيح نقل كرده
است .
614- اين حديث را مسلم ، در ج 5، ص 169 از سخن سلمة بن اكوع
بدون نقل آيه آورده است و ابوالشيخ و ابن مردويه از جابر و ابن
عباس با ذكر آيه - همان طور كه (( درالمنثور )) ج 3، ص 75
آمده - نقل كرده اند. اما آيه از سوره انفال / 17 است : اين تو
نبودى (كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدى بلكه خدا پاشيد.
615- خرائطى از سخنان مرداس بن قيس سدوسى نقل كرده كه گويد: به
حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله شرفياب شدم و مساءله كهانت
را با دگرگونى كه در زمان بعثت ، پيدا شد خدمت آن حضرت يادآور
شدم . (( (المغنى ) ))
616- اين داستان را بخارى ، در ج 4، ص 237 و ترمذى در ج 13، ص
111 و دارمى در ج 1، ص 16 كتاب خود نقل كرده اند.
617- اين مطلب را ابن منذر و ابن جريح - به طورى كه در ((
درالمنثور، )) ج 6، ص 217 آمده - نقل كرده اند.
618- اين مطلب را حاكم در ج 3، ص 386 و مسلم در ج 8، ص 185 نقل
كرده اند. به شهادت تاريخ جناب عمار در جنگ صفين توسط معاويه و
يارانش به شهادت رسيد. - م .
619- اين مطلب را بخارى در ج 5، ص 32 آورده و طبراين در ((
الاوسط و الكبير )) و بزاز در مسند خود با سند خوب از جابر و
ابوبكره - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ج 9، ص 178 آمده -
نقل كرده اند.
620- اين حديث را بخارى در ج 5، ص 168 نقل كرده است .
621- اين داستان را كلينى در كافى ج 8، ص 263 و بخارى در ج 5،
ص 76 ضمن داستان هجرت پيامبر صلى اللّه عليه و اله به مدينه
آورده است .
622- بخارى در ج 5، ص 216 از ابوهريره نقل كرده است كه رسول
خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: در آن ميان كه خوابيده بودم
دو دستبند از طلا به دو دستم ديدم و اين مطلب مهم به نظرم
رسيد، تا اين كه در همان عالم خواب ديدم كه خداوند به من وحى
كرد، به آنها بدم پس دميدم هر دو پريدند آنها را به دو كذاب
تاءويل كردم - يكى عنسى و ديگر مسيلمه - كه پس از من خروج مى
كنند. در خبر ديگرى آمده : (صاحب صنعاء و صاحب يمامه ). مى
گويم : اين داستان در بيشتر كتب تاريخ و سيره آمده است .
623- اين مطلب را ابونعيم در (( الدلائل ((ع و ابن مردويه از
ابن عباس در ذيل آيه غار بدون ذكر شماره نقل كرده است . به ((
درالمنثور )) ج 3، ص 240 مراجعه كنيد.
624- اين داستان را دارمى در مقدمه سنن خود، ج 1، ص 11 و ابن
سعد در (( الطبقات ، )) ج 1، بخش اول ص 124 و احمد در مسند ج
3، ص 158 و ج 4، ص 170 و هيتمى در (( مجمع الزوائد )) ج 9، ص 5
ضمن حديث طولانى از احمد نقل كرده اند و طبرانى نظير آن را و
در (( اعلام الورى )) طبرسى ص 39 به طور مرسل نقل شده است .
625- عراقى گويد: اين داستان را دارقطنى در (( مؤ تلف و مختلف
)) بدون سند از قول ابوهريره ضمن شرح حال رجال بن عنفره كه
مرتد شد، نقل كرده است . رجال با جيم است اما عبدالغنى آن را
با حاء بدون نقطه نوشته است و پيش از او واقدى و مداينى چنين
ضبط كرده اند ولى اولى درست تر است چنانكه دارقطنى و ابن
ماكولا نقل كرده اند، طبرانى از قول رافع بن خديج به دنبال آن
اين عبارت را آورده : يكى از اينها در دوزخ است . در اين روايت
واقدى از عبارت عبداللّه بن نوح نقل كرده كه روايت وى متبرك
است .
626- ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال سمرة بن جندب
آورده است : سمره از جمله حافظان احاديث بسيار از رسول خدا صلى
اللّه عليه و اله بوده است ، وفاتش در بصره زمان خلافت معاويه
به سال 58 اتفاق افتاد. در ديگ پر از آب داغ سقوط كرد؛ وى كه
به كزاز سختى مبتلا بود، ناگزير براى معالجه روى ديگ مى نشست ،
پس ميان ديگ افتاد و مرد، اين دليل صدق گفتار رسول خدا صلى
اللّه عليه و اله است كه به او و ابوهريره و سومين فرد گفت :
آخرين شما در آتش است .
627- اين حديث را دارمى ، در ج 1، ص 13 از سنن به نقل از ابن
عباس آورده است و صفار نيز آن را در بصائر ص 71 نقل كرده است .
628- به (( فتوح البلدان )) بلاذرى ، ص 75 و 76 و به (( تفسير
الدرالمنثور، )) ج 2، ص 38 مراجعه كنيد.
629- اين حديث را طبرانى در (( الكبير و الا وسط )) از قول ابن
عباس - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - نقل كرده است ، و در
(( سعد السعود، )) ص 218 از تفسير كلبى و در مجمع طبرسى ، ج 6،
ص 283 نظير آن نقل شده است .
630- اين حديث را ابونعيم در (( الدلائل )) ص 174 و طبرى در
تاريخ ج 2، ص 201 به اسناد خود از سدى نقل كرده است .
631- ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال بشر بن براء بن
معرور آورده است كه وى در جنگ خيبر به هنگام فتح خيبر سال هفتم
هجرى به خاطر غذايى كه با رسول خدا صلى اللّه عليه و اله از
گوشت زهر آلوده گوسفند خورد، درگذشت . بعضى گفته اند: از جا
بلند نشد تا مرد، و به قولى تا يك سال درد مى كشيد سپس مرد. و
دارمى در سنن خود ج 1، ص 33 اخبار مربوط به سردست مسموم گوسفند
را نقل كرده است .
632- اين حديث را مسلم در صحيح خود ج 5، ص 170 از حديث انس نقل
كرده است .
633- اين حديث را بخارى در صحيح ج 4، ص 39 و احمد در مسند خود
ج 6، ص 423 و ابونعيم در (( الدلائل ، )) ص 203 از حديث ام
حرام بنت ملحان نقل كرده اند.
634- اين حديث را ابن ماجه به شماره 3952 و مسلم در ج 8، ص 171
و احمد در ج 5، ص 278 از حديث ثوبان خادم رسول اللّه صلى اللّه
عليه و اله روايت كرده اند.
635- اين حديث را بخارى در ج 4، ص 248 از قول فاطمه
عليهاالسلام و عايشه نقل كرده و ترمذى آن را در ج 13، ص 261 از
حديث ام سلمه عليهاالسلام آورده است .
636- اين حديث را مسلم در ج 7، ص 144 از قول عايشه و بزاز به
اسناد صحيح - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ص 248 آمده
است - و حاكم در مستدرك ج 4، ص 25، نقل كرده اند.
637- به مسند احمد، ج 1، ص 379 و 462، (( طبقات )) ابن سعد ج 1
بخش اول ص 123 و مستدرك حاكم ج 3، ص 11 مراجعه كنيد.
638- اين حديث را ابن سعد در (( طبقاصلى اللّه عليه و اله )) ج
1 بخش اول ص 125 و ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال
قتادة بن نعمان آورده و طبرانى و ابويعلى - چنانكه در (( مجمع
الزوائد )) ج 9 / 297 آمده - روايت كرده اند.
639- اين حديث را مسلم در ج 7، ص 121 و بخارى در ج 5، ص 171
نقل كرده اند.
640- اين حديث را بخارى و احمد در مسند ج 1، ص 460 از قول ابن
سعد و ابن شهر آشوب در مناقب - بخش مربوط به معجزات پيامبر صلى
اللّه عليه و اله - روايت كرده است .
641- اين حديث را احمد در ج 4، ص 48 از حديث سلمة بن اكوع ،
نقل كرده است .
642- اين حديث را مسلم در ج 1، ص 42 و بخارى در ج 3، ص 171 و
احمد در ج 3، ص 417 نقل كرده است .
643- اين حديث را بيهقى در (( الدلائل )) از حديث هند بن خديج
با اسناد نيكو نقل كرده است . (( (المغنى ). ))
644- در هيچ ماءخذى به اين داستان برخورد نكردم .
(-1)"> 645- اين داستان را ابن جوزى در (( التفتيح )) نقل كرده
و نام آن زن را جمرة بنت حرث بن عوف مازنى دانسته و دمياطى نيز
از او پيروى كرده است . در قاموس آمده است كه برصا لقب ام شبيب
شاعر است كه اسمش امامه يا قرصافه بوده است .
646- اين خبر را صدوق در امالى ضمن خبرى طولانى در ص 69 روايت
كرده و حاكم در مستدرك ج 3، ص 113 و طبرانى و ابويعلى - به
طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ج 9 / 136 آمده - نقل كرده اند.
647- اين مطالب را صدوق در امالى ، ص 71 و در (( مجمع الزوائد،
)) ج 9، ص 188 از طبرانى در (( الكبير و الاوسط ع(( روايت كرده
است . و نيز در امالى صدوق ص 70 و مستدرك حاكم ج 4، ص 398 و ((
الدلائل )) ابونعيم ص 202 خبر دادن پيامبر صلى اللّه عليه و
اله از شهادت امام حسين عليه السلام آمده است .
648- اين حديث را صدوق در عيون ، ص 362 روايت كرده است .
649- اين مطلب را شيخ سليمان حنفى در ينابيع ، باب 76 از كتاب
(( فرائد السمطين )) حموينى به نقل از مجاهد، و ابن عباس ضمن
حديث آمدن نعثل يهودى خدمت پيامبر و سؤ الش از وى نقل كرده است
و در (( كمال الدين )) صدوق ، ص 150 نقل شده است .
650- اين خبر را محب الدين طبرى در (( ذخائر العقبى )) و حسام
الدين متقى هندى در (( منتخب كنزالعمال )) با سند (حاشيه مسند
احمد ج 5، ص 39) و حموينى در (( فرايد ((ع و سيوطى در (( ذيل
اللالى ، )) ص 65 و بغوى در (( شرح السنه )) و صدوق در ((
معانى )) نقل كرده اند.
651- اين خبر را ابن قتيبه در (( الامامة و السياسة )) و ابن
ابى الحديد از كتاب (( غريب الحديث ، )) تاءليف ابومحمّد
عبداللّه بن مسلم بن قتيبه نقل كرده است ، به شرح نهج البلاغه
، ج 2، ص 79 چاپ اول و كتاب (( الجمل ، )) ص 112 تاءليف مفيد و
(( المعانى ، )) ص 375 مراجعه كنيد، و ابن عبدربه در (( عقد
الفريد )) ج 2، ص 227 آن را نقل كرده است . حواءب نام چاهى است
در نزديكى بصره كه بر امّ المؤ منين - در وقت رفتن به جنگ جمل
- سگهاى آنجا پارس كردند (( (لسان العرب ج 1، فصل حاء مهمله
) )) - م .
652- به (( مجمع الزوائد، )) ج 9، ص 231 مراجعه كنيد، اين مطلب
را از احمد و بزاز روايت كرده است .
653- اين خبر را حاكم در مستدرك ج 2، ص 385 نقل كرده است .
654- قاضى در كتاب (( الشفاء، )) آن گونه كه در شرح شفا ج 1، ص
589 آمده ، مى گويد: طحاوى در (( مشكل الحديث )) از اسماء بنت
عميس از دو طريق نقل كرده است ، همچنين طبرانى با سندهاى رجالى
كه بعضى ثقه اند به اين عبارت نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه
عليه و اله كه در حال دريافت وحى بود، سرش به دامن على عليه
السلام قرار داشت و آن حضرت نماز عصتر به جا نياورده بود،
خورشيد غروب كرد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: يا على
نماز خوانده اى ؟ گفت : نه ، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله
عرض كرد: (( خداوندا! على در طاعت تو و طاعت رسول تو بوده است
، خورشيد را بر او بازگردان )) اسماء مى گويد: من ديدم كه
خورشيد غروب كرده بود، سپس ديدم بعد از غروب دوباره طلوع كرد و
بر زمين تابيد. اين رويداد در صهباء خيبر اتفاق افتاد. قاضى
گويد: اين دو حديث ثابت و راويانش ثقه هستند، و طحاوى نقل كرده
است كه احمد بن صالح (يعنى ابوجعفر طبرى مصرى حافظ از ابن
عيينه و امثال او شنيده و بخارى و ديگران از او نقل كرده اند)
وى مى گفت : شايسته نيست آن كه در راه دانش است از حفظ حديث
اسماء تخلف كند زيرا كه آن از نشانه هاى نبوت است . اگر تفصيل
بيشترى خواستيد به (( الغدير )) ج 3 / 126 تا 141 به شرح مطلب
در اطراف اين موضوع مراجعه كنيد. در چند صفحه بعد (ص 200)
خواهد آمد كه على عليه السلام نمازش را در حال نشسته و به
ايماء خواند، در پاسخ پيامبر صلى اللّه عليه و اله نيز همين
طور گفت ، نه آن كه اصلا نخوانده باشد - م .
655- خطبه قاصعه .
656- اسراء / 88: اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند
قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد هر چند يك ديگر را
در اين كار كمك كنند.
657- در زمانى كه غزالى اين مطلب را مى نوشته ، از نزول قرآن
مجيد پانصد سال گذشته بوده است . - م .
راه روشن (ترجمه محجه البيضاء) ج 4 -ص 205
خرداد ماه امسال را مناسبتهاى ويژه و فراوانى دربرگرفته
استكه پرداختبه هر يك از آنها مىتواند تمام صفحات مجله
را اشغالنموده، بلكه به خيلى بيشتر از آن نياز پيدا
مىشود.
سوم خرداد يادآور دلاورمرديها و حماسه آفرينىهاى خيل
لشگريانخدايى و بسيجيان دريادل در آزادسازى خونينشهر قهرمان
كه مىتوانآن را نقطه عطف تاريخ هشتسال دفاع مقدس در دگرگونى
مسير و جهتجنگ تحميلى به سود سپاه اسلام ناميد.
اربعين حسينى در پنجمين روز ماه خرداد و بيستم صفرالمظفر
سوگنشينى جاويد عاشقان حرم حسينى و شيفتگان آستان ولايت و
پيروانراستين راه شهادت و خط سرخ ائمه هدى عليهم السلام است.
تذكر دوران تلخ سفر اسارت خاندان پيامبر عظيم
الشاناسلام(ص)و خاطره شيرين رسوايى حاكميت زورمداران و
ستمگران يزيدىتوسط پيامآور، اسوه صبر واستقامت صحنههاى بلا
و تكميل كنندهقيام خونين كربلا حضرت زينب كبرى(س)براى هميشه
تاريخ راهنما ورهگشا خواهد بود.
سيزده خرداد مصادف با بيست و هشتم صفر روز انشقاق
امتبزرگاسلامى است، روز آغاز ظهور مظلوميت على(ع)و خاندان
عصمت وطهارت، روزى است كه با رحلت پيامبر رحمت(ص)يتيمى امت
اسلام شروعو تا قيام منجى عالم بشريت آخرين حلقه بشرى حضرت
مهدىموعود(عج)استمرار خواهد يافت.
همچنين در اين روز است كه سبط اكبر پيامبر(ص)در نهايت
غربتخانگى، قربانى خدعه و نيرنگ و فريب عوامل نفاق و بندگان
شهوت وتشنگان قدرت گشته و اوج مظلوميت پيامبر زادگان را براى
بشريتبه اثبات مىرساند. همو كه دشمنى در حياتش پاسخگوى حس
كينهتوزىو ددمنشى بدخواهانش نبود تا جايى كه پيكر مطهر و قلب
متلاشىحضرتش را تيرباران نموده و از آرميدن در كنار مضجع پاك
جدبزرگوارش دريغ نمودند.
چهاردهم خرداد نيز به تعبيرى لطمه و خسارتى بزرگ بود كه
بارحلت رهبر كبير انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى(قدس سره)به
امتاسلام پس از چهارده قرن از رحلت پيامبر بزرگ الهى(ص)وارد
آمد ويتيمى مسلمانان جهان مخصوصا ملتبزرگ شيعى ايران اسلامى
را بهدنبال داشت. شايسته است مسئوولان، دولتمردان و آحاد ملت
مسلماندر سايه رهبرى و زعامت رهبر معظم انقلاب اسلامى به
ريسمان الهىچنگ زده و همچون گذشته با ايجاد وحدت و انسجام امت
اسلامى شاهدروزگار درخشان و موفقيت تنها نظام شيعى جهان و ساير
مسلمانانباشيم.
همچنين شهادت هشتمين امام همام حضرت على بن موسى
الرضا(ع)استكه موفقيت ملت ايران را بايد به طفيل وجود مرقد
مطهرش در ايراندانست.
پانزده خرداد هر سال يادآور پيوند عميق ملت مسلمان ايران
بامقام مرجعيتشيعى و پيروى هوشيارانه و آگاهانه بزرگمردان
وبزرگ زنان اين كشور در روزگار تلخ و تاريك حاكميت ظلم وجور
وستم است. روزى كه صاعقه شكننده انقلاب اسلامى با سخنان كوبنده
وافشاگرانه حضرت امام خمينى(ره)با صلابت تمام بر سر طاغوت
فرودآمد و پيروان حضرتش تا پاى جان از ايشان حمايت نمودند.
... و ديگر مناسبتهاى ماه خرداد امسال همچون شهادت
شهيدبزرگوار آيت الله سيد محمد رضا سعيدى و شهادت حضرت امام
حسنعسكرى(ع)است كه آن را قرين حزن و اندوه ساخته است.
اما بهتر استخرداد ماه امسال را ماه پيامبر ناميد.
درروزهاى آغازينش رحلت رسول الله(ص)رخ مىدهد و در آخرين
روزهايشميلاد مبارك آن حضرت و هفته وحدت و روزهايى بس شيرين و
بهيادماندنى و تاريخ ساز.
پيامبر را نمىتوان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى
ناقصتوصيف و تعريف كرد.
او هرگز در اين واژهها نمىگنجد و فراتر از آن است.
انسان كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد
واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك» و
الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد
كهجبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا
صراحتبه او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلىبسوزد
پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر
ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كهخدايش
دربارهاش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم» پس مابه جاىاينكه
حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايىمىرساند
چرا كه جز آفريدهاش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت«يا على
ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك
الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم.
بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ
واخلاقى عظيم معرفى مىكند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از
ايناقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و
ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى
رسولالله اسوه حسنه» .
جملههايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مىشود كه
همبركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى
وخداپسندانه:
1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع
الطرف» مىنامد يعنى به زمين نگاه مىكرد و سر را كمتربالا
مىبرد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چناندر
برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مىآورد و كمترسر
را بلند مىكرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مىديد و
لحظهاىبلكه كمتر از لحظهاى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2 يكى ديگر از نشانههاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود
كهبه هر كه مىرسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه
خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز
بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مىكرد و قبل از آنكه ديگرى
بر اوسلام كند، او خود سلام مىكرد. هرگز پيامبر ملاحظه
نمىكرد كه آنفرد بزرگ استيا كوچك، دانشمند استيا بىسواد،
ثروتمند استيافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد
بدون ملاحظههاىايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام
مىكرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين
انسانها از هرنظر سلام مىكرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين
سنتحسنهتشويق كند مىفرمود: سلام را نود و نه حسنه است و
جوابش يك حسنه.
3 پيامبر هرگز بدون جهتسخن نمىگفت، و اگر سخنى
مىگفتبيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مىآموخت و يا
به معروف وخيرى امر مىكرد و يا از شر و منكرى مردم را باز
مىداشت، تمامسخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و
بىارزش نبود،زيرا خوب مىدانست كه: «و ما يلفظ من قول الا
لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان
كامل. پيامبر كسىاست كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش
است: «اول ما خلقالله نورى» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش
نمىكند جز نور، وهرچه مىگويد گفته خدا است «و ما ينطق عن
الهوى ان هو الا وحىيوحى» .
4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمىشد. در روايت است:
«ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمىنشست و برنمىخاست جز
با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود
چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره
مجلسمىدانست و اعلام مىداشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد
يا ذكرىاز اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش
وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مىخنديد از تبسم
تجاوزنمىكرد «جل ضحكه التبسم» زيرا قهقهه و خنده با صدا با
شئونانسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به
اشرفمخلوقات.
5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر
وقتوارد مجلس مىشد، هر جا كه جاى خالى بود مىنشست، مانند
ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و
خيالمىكنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان
والامىنشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا
نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه
خالىاستبنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد
علمكنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين
حالتبدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده
شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقدههاى درونى و محروميتهاى
ديرينهاست كه شخص مىخواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6 پيامبر آرام و آهسته سخن مىگفت و هيچ گاه فرياد نمىزد
وصدا را بلند نمىكرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان
آرامشىبرخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس
پيامبربلند سخن نمىگفت «و اغضض من صوتك» و دستور هم همين بود
كهكسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا
اصواتكمفوق صوت النبى» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن
مىگفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم
زدن بالپرنده به گوش مىرسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه» هرگز سخن كسى را قطع نمىكرد و
تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مىداد و پس از
تمامشدن سخنش آرام پاسخش را مىگفت. و چنان اصحابش را تربيت
كردهبود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مىشد، تمام حاضران
ساكتمىشده و سراپا گوش مىشدند «كان على رووسهم الطير» و
هرگاهسخن حضرت تمام مىشد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم
كند، با هريك به نوبتحرف مىزد.
8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر
قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان
نگاهمىكرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس» و
بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى
درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين
نكتهظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت
كردن)انسانفرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد
كهاميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكساننگرى
حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر
كهبخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را
باآن حضرت نزديكتر كند.
9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين» او نه تنها
بامالداران و دارايان مجالست مىكرد بلكه با فقرا و مستمندان
نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت
مىبردو اگر با ثروتمندان مىنشستبه خاطر هدايت كردن آنان بود
نه چيزديگر.
10 هرگاه پيامبر مىخواستبه مجلس وارد شود و با
مردمبرخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مىداد يعنى
درآينه مىنگريست و موهاى خود را شانه مىزد و چنين در روايت
آمدهاست «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط» و نه تنها حضرت
لباستميز و مرتب مىپوشيد و محاسن مبارك را شانه مىزد بلكه
پيوستهبوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مىشد.
بگذريمكه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب
مىكرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مىنمود. راوى مىگويد:
قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مىشديم زيرا بوى
عطرشاز مسافتى به مشاممان مىخورد و متوجه ورود حضرت مىشديم.
خودحضرت نيز مىفرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى
اخوانهان يتهيا لهم و يتجمل» خداوند دوست دارد كه بندهاش
هرگاهمىخواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و
براى آنهاآرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه
باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مىآيند و خيال مىكنند اين از
زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است
كه بهدنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى
كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمىپذيرفت كه شخصى همراه
وهمگام او پياده راه رود. از او مىخواست كه بر مركبش در
كنارشسوار شود و اگر قبول نمىكرد يا امكان نداشت، به او
مىفرمود:
از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه
عظمتو بزرگوارى است انسانها را سرگردان مىكندو به حيرت
وامىدارد.
12 اگر سه روز مىگذشت و دوستش يا برادر دينىاش را نمىديد
ازاو سؤال مىكرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا
مىكردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مىنمود و به
زيارتش مىرفتواگر بيمار بود به عيادتش مىشتافت.
13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و
تقديرمىكرد كه هرگاه كسى بر او وارد مىشد، حضرت متكا و مسند
خود رابه او مىداد و اگر نمىپذيرفت آنقدر اصرار مىكرد تا
قبول كند.
14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين
ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى
مىكردو لطيفهاى در حد ميزان شرعى مىگفت كه هيبتش حاضران را
بهوحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند.
بويژهاگر مىيافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين استبا او
شوخىمىكرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد
سخنمىگفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در
روايتآمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب» و به اندازه
عقل ودركشان با آنان سخن مىگفت و مىفرمود: «ما پيامبران
ماموريتداريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم» .
15 مىفرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه
اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران
ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مىرسند و مصافحه و
دستدادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مىكنند و لذا
هر وقتپيامبر مسلمانى را مىديد فورا با او مصافحه مىكرد وبه
او دستمىداد و بر اين امر بسيار تاكيد مىنمود. در روايت است
كههرگاه دو مؤمن به هم مىرسند و مصافحه كنند گناهانشان
مىريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).
اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منشپيامبر
كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدتبه كار
گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و
زيغ و رين پاك كنيم و گذشتهها را به خاطر خدا ناديدهبگيريم و
از لغزشهاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزشداريم)و
وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها
را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد
برادروار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقادداريم تلاش كنيم كه
انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينهتوزانه و
انتقامگرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزندشروحالله از
ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبتبه خودگيرد و راه نفوذ
دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم
گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام.
شايد اگر خدا خواست و عمرى باقى بود اين بحث را با هم
پىبگيريم. به اميد توفيق.
پاسداراسلام - شماره 222
 |
يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و
كلامدلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسانها بود،
اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت
اسلام نقش بهسزايى داشت: 1- اخلاق پيامبر (ص) 2- شمشير و
مجاهدات حضرت على (ع) 3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س) در
قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) در پيشرفت اسلام و
جذبدلها تصريح شده است، آن جا كه مىخوانيم: «فبما رحمة
من اللهلنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك
فاعف عنهمو استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به
خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم
مهربانگشتهاى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو
پراكندهمىشدند، پس آنها را ببخش، و براى آنها طلب
آمرزش كن، و دركارها با آنها مشورت فرما.» از اين آيه
استفاده مىشود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى
است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2-
افراد سنگدل و سختگير نمىتوانند مردمدارى كنند، و به
جذبنيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با
جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دستشكستخوردگان در جنگ و
گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان
نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد
نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلتهاى نيك و پيوند
دهنده است كه موجبانسجام مىگردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزشهاى اخلاقى را بسيار
ارجمىنهاد، خود در سيره عملىاش مجسمه فضايل اخلاقى و
ارزشهاى والاىانسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهرهاى
شادان و كلامىدلاويز با حوادث برخورد مىكرد. به عنوان مثال،
در تاريخ آمدهاست:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر
اثر حملهقهرمانانه سپاه اسلام شكستخوردند، عدى بن حاتم كه از
سرشناساناين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه
«سفانه» نامداشتبه اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه
ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك در مسجد در
خانهاى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آناسيران ديدن كرد،
سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يامحمد هلك الوالد و غاب
الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمتبى احياء العرب، فان
ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعمالطعام، و يفشى
السلام، و يعين على نوائب الدهر; اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا
رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح
بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويىقبيلههاى عربها را از
من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگانرا آزاد مىساخت، از
همسايگان نگهبانى مىنمود، و به مردم غذامىرسانيد، و آشكارا
سلام مىكرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردمرا يارى مىنمود.»
پيامبر اكرم (ص) كه به ارزشهاى اخلاقى، احترام شايان مىنمود،
بهسفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك
مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگىهايى كه برشمردى، از
صفات مؤمنانراستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد
لطف و رحمتقرار مىداديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر
فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر
را بهپاس احترامى كه پدرش به ارزشهاى اخلاقى مىنمود، آزاد
سازيد.» آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر
به شامرا در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد
اطمينان بهشام نزد برادرش رهسپار كرد.
نمونههايى از اخلاق پيامبر (ص)
در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا
وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطرهاى از اقيانوس عظيم حسن خلق
آنحضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى
خلقعظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى» به اين
مطلباشاره فرموده است، نظر شما را به چند نمونه از آنها
جلبمىكنيم: 1- عدى بن حاتم مىگويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه
به اسارتسپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى
خواهرمبا كمال وقار و متانتبه شام آمد و مرا در مورد اين
كهگريختهام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم،
پساز چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود،
پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند
بهخدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به
اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوستهاى».
با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان
پذيرشاسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در
آن جا بهمحضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و
پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا
بهسوى خانهاش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه
مىبرد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز
نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را
درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به
خدا اين شخص پادشاه نيست.» سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول
خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى
نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود:
بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آنبنشينيد. فرمود: نه،
شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روىزمين نشست، با خود گفتم:
اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم
را كه راز پوشيده بود بيانفرمود، دريافتم كه او بر رازها
آگاهى دارد، و فهميدم كهپيامبر مرسل مىباشد، بيانات و
پيشگوييها و مهربانىهايش مراشيفتهاش كرده و همانجا مسلمان
شدم.»
2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم
هجرترخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از
يهوديانبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه
دختر حى بناخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را
به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آنها رابه حضور پيامبر (ص)
آورد، ولى هنگام آوردن آنها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و
آنها را از كنار جنازههاى كشتهشدگان يهود حركتداد، صفيه
وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحتشد و
صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سختگريه كرد.
هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از
صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيدهاى و اينگونه خاكآلود و
افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازهها را بيان
كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلافاخلاق اسلامى
بلال حبشى ناراحتشده و بلال را سرزنش كرده و فرمود:«ا نزعت
منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلىرجالهما; اى
بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رختبربسته كه آنها
را از كنار كشتهشدگانشان عبور مىدهى؟! چرابىرحمى كردى؟»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنجها و
ناراحتىهاىصفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار
ديگر باپيشنهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب،
ناراحتىهاى اورا به طور كلى از قلبش زدود.
3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد،
شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از
دودمانشبه اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه
شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبتهاى او و مادرش در
دورانشيرخوارگى، احترام و محبتشايانى به شيماء كرد. پيش روى
اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى
آننشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوالپرسى كرد، و به
اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من
محبتكردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصتسال گذشته
بود)شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفهاش را
آزادسازد، پيامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودم را بخشيدم، و
در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مىكنم كه بعد از
نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار
بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند. شيماء همين كار را انجام
داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز بهپيروى از پيامبر (ص) سهميه
خود را بخشيديم.» سيرهنويس معروفابن هشام مىنويسد: «پيامبر
(ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد
ما بمان و زندگى كن، و اگر دوستدارى تو را از نعمتها
بهرهمند مىسازم و به سلامتى به سوى قومخود بازگرد؟» شيماء
گفت: مىخواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك
كنيز به او بخشيد و اين دو با همازدواج كردند، و به عنوان
خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند.
4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام
صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعتخواند،
مردم بسيارى بهاو اقتدا كردند، ولى آنها ناگاه ديدند آن حضرت
بر خلاف معمولدو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از
خودمىپرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر
(ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر
(ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با
حذفمستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما
سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم
شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزارانگريه مىكرده، و كسى
نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دلمهربان پيامبر (ص) را
به درد آورد، از اين رو نماز را با شتابتمام كرد، تا كودك را
از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد.
5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى
ازجمله جاذبههاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت
ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به
نام«زيد بن شعبه» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره
زيدرا به اسلام دعوت مىكرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او
شرحمىداد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر
يهودىبودن خود پافشارى مىكرد و مسلمان نمىشد، عبدالله
مىگويد: روزىبه مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز
مسلمانان نشستهو مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم
و پرسيدم «علتمسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در
خانهام نشستهبودم و كتاب آسمانى تورات را مىخواندم، وقتى كه
به آياتى كهدر مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرفانديشى
آن را خواندمو ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به
خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او
رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگىها كه يكى از
آنها«حلم و خويشتندارى» بود هستيا نه؟ چند روز به محضرش
رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود
قراردادم، همه آن ويژگىها را در وجود او يافتم، با خود گفتم
تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو
خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتندارى او بود، چرا كه
درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است،
جاهلانهرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتندارى
نبينند.» روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه
مسجد شدم،ديدم عرب باديهنشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى
كهمحمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله
بهاينجا آمدهام، خشكسالى و قحطى باعثشده كه همه گرفتار فقر
ونادارى شدهايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در
بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مىكنند، و اميد
آن رادارند كه به آنها احسان كنى.» محمد (ص) به حضرت على
(ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على
(ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش
رفتم عرضكردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف
كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مىدهم تا هنگام فصل محصول، فلان
مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله
راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديهنشين داد،
منهم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن
خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد
(ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مىكرد، سپس
درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشهاى نشستند،
منگستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى
پسر ابو طالب! من شما را خوب مىشناسم كه مال مردم رامىگيريد
و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مىكنيد، آيا مىدانىكه چند
روزى به آخر مدت مهلتبيشتر نمانده است؟» من با كمالبىپروايى
اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كهچند روزى
به آخر مدت مهلتباقى مانده بود) ناگاه از پشتسر آنحضرت،
صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام
بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواستبا
شمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد
وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاشگرى نيست، بايد او (زيد) را
به حلمو حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان
خرمافلان مقدار به زيد بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا
داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد.
گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت: چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده
است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى، محمد (ص) به من
دستور داد اين زيادىرا به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و
خوشنودى تو به دست آيد. هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم
محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلامو اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و
گواهى به يكتايى خدا، و رسالتمحمد (ص) دادم و در صف مسلمانان
درآمدم.
اينها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه
هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق
نيكآن حضرت دعوت مىكند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت
اسلامدر صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان
مىدهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر
(ص) چنينآمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه
دائما خوشرو،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل،
پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحهگر نبود، هيچ كس از او مايوس
نمىشد، و هر كس بهدر خانه او مىآمد، نوميد باز نمىگشت، سه
چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در
كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمىكرد، و از
لغزشهاى پنهانى مردمجستجو نمىنمود، جز در مواردى كه ثواب
الهى دارد سخن نمىگفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ
داشت كه همه سكوت نمودهو سراپا گوش مىشدند... .»
فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كاملترين انسان، حضرت ختمى
مرتبتو شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را
در اينروز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه
السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم
ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان
دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت
عصمت وطهارت تسليت عرض مىكنيم به اين اميد كه ان شاء الله
پيروى ازثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى
پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا»
نايلآييم.