اوصاف روزه داران شرح خطبه شعبانيه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


جلسه بيست و دوم

بسم الله الرحمن الرحيم
اميرالمومنين عليه السلام از شهادت خود خبر داشت
 
قال اميرالمؤ منين عليه السلام فقلت يا رسول الله و ذلك فى سلامة من دينى قال صلى الله عليه و آله فى سلامة من دينك ثم قال يا على ! من قتلك فقد قتلنى و من ابغضك فقد ابغضنى ؛
پس از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله گريه كرد و خبر شهادت اميرالمؤ منين را در ماه رمضان داد، اميرالمؤ منين مى فرمايد:
پرسيدم : يا رسول الله عليه السلام ! آيا هنگامى كه به شهادت مى رسم ، دينم سالم است ؟ پيامبر فرمود: آرى ، دينت سالم است يا على ! قاتل تو مثل اين كه مرا كشته و هر كس نسبت به تو كينه اى در دل داشته باشد، در حقيقت بغض و كينه من را دارد.
برادران در اينجا، دو موضوع قابل بررسى است : كه امروز درباره آنها عرايضى تقديم مى كنم .
موضوع اول آن كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با صراحت خبر از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام در ماه رمضان داد و اميرالمؤ منين عليه السلام درباره اين موضوع هيچ نپرسيد. پس سؤ ال مى كنيم : آيا اميرالمؤ منين از شهادت خود خبر داشته ؟ و آيا قاتل و وقت شهادت و مكان شهادت را مى شناخته ؟
موضوع دوم اين كه ، چرا اميرالمؤ منين ، عليه السلام پرسيد: آيا وقت شهادت دينم سالم است ؟ آيا اين سوال مهمتر از هر موضوع ديگر است ؟
خبر داشتن ائمه از شهادت خود  
اما بحث در موضوع اول ، سروران ارجمند! به نظر اين حقير، اگر كسى به روايات مربوط به احوال ائمه اطهار عليهم السلام در كتب مختلف مراجعه كند؛ مثل امالى شيخين و محاسن برقى و بصائر الدرجات و عيون شيخ صدوق و كتاب كافى و كشف الغمه و غيبت نعمانى و مخصوصا بحارالانوار كتاب الامامه ، هيچ شك و ترديدى براى او باقى نمى ماند كه ائمه عليهم السلام به همه چيز از گذشته و آينده ، تا روز قيامت عالم بوده اند و از شهادت خود و كيفيت شهادت و زمان و مكان آن ، خبر داشته اند.
مرحوم مجلسى در بحارالانوار بابى منعقد فرموده به اين صورت كه :
انهم لايحجب عنهم علم السماء و الارض و الجنة و النار انه عرض عليهم ملكوت السماوات و الارض و يعلمون علم ما كان و ما يكون الى يوم القيامة ؛
(329).
هيچ علمى از ائمه عليهم السلام پوشيده نيست ،؛ از آن چه كه مربوط به آسمان و زمين و بهشت و جهنم باشد و تمام اسرار آسمانها و زمين برايشان عرضه شده است و آنان از آنچه اتفاق افتاده و يا در آينده اتفاق خواهد افتاد تا روز قيامت خبر دارند.
همچنين در جلد بيست و هفت بابى منعقد نموده كه :
انهم يعلمون متى يموتون و انه لايقع ذلك الاباختيار هم
(330) ائمه عليهم السلام مى دانستند چه وقت مى ميرند و مرگ آنان به اختيار خودشان بوده است ؛
و در جلد چهل و دوم كه در تاريخ اميرالمؤ منين عليه السلام است بابى منعقد نموده تحت اين عنوان كه اخبار الرسول صلى الله عليه و آله بشهادته و اخباره صلوات الله عليه بشهادة نفسه
(331) باب خبر دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام و خبر دادن خود آن حضرت از شهادت خودش .
آرى ، اين روايات ، تواتر معنوى دارد كه ائمه عليهم السلام و از جمله اميرالمؤ منين عليه السلام از شهادت خود و از زمان و مكان و قاتل خود خبر داشته اند.
در روايت آمده است كه : اميرالمؤ منين عليه السلام - همان اولين مرتبه كه ابن ملجم لعين را ديدد - كه همراه ده نفر از يمن آمده بودند) حضرت نگاه تندى به او نمود و پرسيد: اسمت چيست ؟ گفت : عبدالرحمن . فرمود: پسر كى ؟ گفت : ابن ملجم مرادى . فرمود: تو مرادى هستى ؟ گفت : بله يا اميرالمومنين ! حضرت فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و لاحول ولاقوة الابالله العلى العظيم و مكرر دست هاى مبارك را به هم مى زد و مى فرمود: انا لله و اتنا اليه راجعون .
و در آخرين شبى كه بر فرق مباركش ضربه زدند، تمام شب بيدار بود و از اطاق بيرون مى رفت به آسمان نگاه مى كرد و مى فرمود:
به خدا قسم ! نه دروغ گفته ام و نه به من دروغ گفته شده امشب ، شبى است كه به من وعده داده اند و هنگام طلوع صبح هم وقت بيرون آمدند از خانه كمربندش را بست و فرمود:

اشدد حياز يمك للموت فان الموت لاقيك

ولا تجزع من الموت اذا حل بواديك

يعنى كمربند را براى مرگ محكم ببند به راستى كه مرگ به ديدار تو آمده است و بايد از مردن باك نداشته باشى ؛ هنگامى كه بر تو وارده شده باشد.
و هنگامى كه در صحن خانه ، مرغابى ها جلوى حضرت را گرفته بودند و سر و صدا مى كردند فرمود: صوائج تتبعها النوائج صيحه هايى است كه بعدش نوحه و عزادارى در اين خانه هست .
آيا على عليه السلام با علم به شهادت به مسجد رفت ؟  
در اينجا، يك سوال ديگر پيش مى آيد كه اگر اميرالمومنين عليه السلام مى دانسته در آن روز كه به مسجد مى رود، شهيد مى شود، آيا رفتن او انداختن نفس در نابودى و تهلكه و اقدام به خودكشى نيست ؟
پاسخ : خير، چون مصالح الهيه مهمتر و بيشترى بر اين شهادت مترتب مى شود هرجا مصالح الهيه و دين اقتضا مى كند؛ خودكشى به حساب نمى آيد. كسى كه به جهاد فى سبيل الله مى رود، اگر صد در صد بداند كه كشته مى شود، آيا اين خود كشى است ؟ و القاء نفس در تهلكه و در نابودى است ؟ خير بلكه چون در راه خدا است و مصلحت دين است نهايت رضايت خدا در آن است .
عمروبن جموح مى دانست كه در جنگ احد شهيد مى شود و شركت كرد و رسول اكرم صلى الله عليه و آله از او جلوگيرى نكرد؛ بلكه به كسانى كه مانع او بودند (چون پايش لنگ بود و چهار پسر از او چون شيرى شجاع در جنگ بودند) پيامبر فرمود: كارش نداشته باشيد او آرزوى شهادت دارد؛
(332). عمار ياسر مى دانست در جنگ صفين شهيد مى شود؛ چون پيغمبر به او خبر داده بود؛ ولى او شركت كرد؛ (333) و چه جملات تكان دهنده اى گفته است همچنين شهدايى كه در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى ، شرك كردند؛ خيلى از آنها با علم به شهادت دست به اقداماتى زدند؛ روى مين رفتند شهيد حسين فهميده با علم به شهادت ، نارنجك به كمر خود بست و زير تانك دشمن خوابيد و آن را منهدم نموده و خود را شهيد كرد، ولى كسى نگفت خودكشى كرده ، بلكه همه تحسين كردند و برايمان و عزم او آفرين ها گفته و مى گويند. مرحوم امام قدس سره كمال تحليل را از او نمود كه فرمود: رهبر ما آن طفل سيزده ساله اى است كه نارنجك به كمر مى بندد و به زيرتانك مى رود (334)
پس اميرالمؤ منين عليه السلام مى داند چه وقت شهيد مى شود، و در كجا، و قاتلش كيست اما براى مصالح عاليه اسلام و الهى اقدام مى كند و زير بار قضا و قدر مى رود، و قصاص قبل از جنايت هم از ابن ملجم شقى نمى كند تا عدل و احكام قرآن پابرجا بماند از طرفى اگر امام از شهادت خود جلوگيرى كند، بايد براى هميشه و الى الابد زنده بماند، زيرا او مى داند چه غذايى براى او ضرر دارد و نمى خورد، چه هوايى ، چه كارى ، چگونگى برخورد انواع مرضى ها، و امثال اينها براى او ضرر دارد و موجب مرگ او خواهد شد و از آنها هم بايد خوددارى كند كه خودكشى و القاى نفس در تهلكه نشود، و تا ابد در جهان زنده بماند.
و شايد رمز طول عمر امام زمان - ارواحنا فداه - همين باشد؛ چون در بين مردم ظاهر نيست كه او را شهيد كنند و اگر بود، تا حالا هزار مرتبه شهيدش كرده بودند. در حديث وارد شده كه بعد از ظهور، او را نيز شهيد مى كنند. آن حضرت از هر غذا و كارى كه برايش ضرر دارد، اجتناب مى كند؛ از اين رو به قدرت خدا هميشه جوان و زنده است .
لازم است ذكر كنيم كه هيچ يك از ائمه و چهارده معصوم عليهم السلام به مرگ طبيعى از دنيا نرفته اند، حتى در حديث دارد كه پيغمبر را هم مسموم كرده اند و در روايت وارد شده ما منا الامسموم او مقتول هيچ كدام از ما نيست جز آنكه يا مسموم شده و يا كشته شده است .
در صلواتى كه در هر روز ماه مبارك رمضان وارد شده است بعد از درود و صلوات برهر يك از ائمه عليهم السلام مى خوانيم :، و وال من والاه و عاد من عاداه و ضاعف العذاب على من شرك فى دمه
(335)
خدايا! دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را و عذاب كسى را كه شريك در خونش بوده چند برابر كن .
بله نسبت به بعضى از آنها به جاى جمله من شرك فى دمه در نسخه بدل دارد: من ظلمه يعنى كسى كه بر او ظلم نموده است .
ائمه از زمان شهادت خود خبر دارند 
درباره خبر داشتن ائمه عليهم السلام از شهادت خودشان ، در بين علماى شيعه دو نظر است :
بعضى عقيده دارند كه امام از شهادت خود، به طور اجمال خبر داشته است تا آن حد كه فقط مى داند سرانجام شهيد مى شود. اما از زمان شهادت و مكان و قاتل و غيره خبر ندارند.
بعضى بر اين باورند كه از تمام خصوصيات خبردار بوده است ؛ ولى براى مصالح الهيه تن به قضا و قدر داده و اقدام فرموده است كه شايد اين دومى مشهورتر باشد همان گونه كه عرض كردم به نظر اين ناچيز از روايات بيشتر اين معنا استفاده مى شود و من فقط يك روايت از اصول كافى از باب نمونه عرض مى كنم .
الحسن بن الجهم قال قلت للرضا عليه السلام ان اميرالمؤ منين عليه السلام قد عرف قاتله و الليلة التى يقتل فيها و الموضع الذى يقتل فيه و قوله لما سمع صياح الاوز فى الدار صوائج تتبعها نوائج و قول ام اكثلوم لو صليت الليلة داخل الدار و امرت غيرك يصلى بالناس فابى عليها و كثر دخوله و خروجه تلك الليلة بلا سلاح و قد عرف عليه السلام ان ابن ملجم لعنه الله قاتله بالسيف كان هذا مما لم يجز تعرضه فقال ذلك كان و لكنه خير فى تلك الليلة لتمضى مقادير الله عزوجل
(336)؛
حسن بن جهم مى گويد: خدمت امام رضا عليه السلام عرض كردم : راستى اميرالمؤ منين عليه السلام قاتل خود را مى شناخت و مى دانست چه شبى كشته مى شود و در كجا كشته مى شود و وقتى كه مرغابى ها در خانه سر و صدا كردند فرمودند: صداهايى است كه نوحه ها و عزادارى دنبال دارد، و وقتى ام كلثوم گفت : بهتر است امشب به مسجد نرويد و در خانه نماز بخوانيد و ديگرى را براى نماز بفرستيد، حضرت از او نپذيرفت و اين كه در آن شب زياد بيرون مى رفت و برميگشت ، بدون اسلحه در حالى كه او مى دانست ابن ملجم با شمشير، قاتل او خواهد بود، جا داشت اين امور صورت نمى گرفت (يعنى يابن رسول الله چه طور مى شود اين مطالب را باور كرد).
حضرت فرمود: همه اين ها كه گفتى ، درست بود؛ ولى اميرالمؤ منين عليه السلام خود آن شب را اختيار كرد (و تن به شهادت داد) تا تقديرات الهى صورت پذيرد.
مرحوم مجلسى بعد از نقل اين روايت مى فرمايد: خير يعنى مخير بود بين ماندن و به لقاى پروردگار رفتن و حضرت لقا را اختيار نمود.
در بعضى از نسخ مثل كتاب كافى ، با ح است ؛ يعنى متحير شد و فراموش نمود وقت را به نظر بنده ، اين احتمال با جمله كان ذلكم سازش ندارد؛ يعنى امام رضا عليه السلام گفتار حسن بن جهنم را پذيرفت كه همه اينهايى كه گفتى اتفاق افتاده است و اميرالمؤ منين اين كلمات را فرموده و اين رفتار را داشته است پس ديگر چطور به فرمايد حير بنابراين اين احتمال خلاف ظاهر حديث است دقت كنيد، مرحوم مجلسى در بحارالانوار، پس از بيان اخبار شهادت اميرالمؤ مين عليه السلام و وصاياى آن حضرت به عنوان تذنيب ، مطلبى از شيخ مفيد نقل مى كند
(337) كه بنده ترجمه آن را مى آورم .
در مسائل عبكريه(اسم جايى است ) از شيخ مفيد سوال شد كه ما شيعه ها اجماع داريم كه امام همه چيز را مى داند؛ پس اميرالمؤ منين عليه السلام به مسجد رفت در حالى كه مى دانست كشته مى شود، و قاتل خود را نيز مى شناخت و از زمان و مكان قتل خبر داشت ؟! و چرا امام حسين عليه السلام به كوفه سفر كرد، در حالى كه مى دانست او را رها مى كنند و يارى اش نمى كنند و در آن سفر كشته مى شود؟ و همچنين ، هنگامى كه آن حضرت محاصره شده بود واز آب جلوگيرى كردند او مى دانست اگر چند ذرع زمين را گود كند به آب ميرسد، ولى با جان خود بازى كرد و لب تشنه شهيد شد؟ و همچنين امام حسين عليه السلام با معاويه كنار آمد و آتش بس را پذيرفت ، در حالى كه مى دانست او پيمان مى شكند و به شرايطش عمل نمى كند و شيعيان پدرش را مى كشند؟
شيخ مفيد، پاسخ مى دهد: اما اين كه گفتى ، شيعه اجماع دارد كه امام همه چيز را مى داند؛ نه چنين اجماعى به اين وسعت نداريم ، بله اجماع شيعه ثابت است كه امام همه چيز را مى داند، ولى اجمالا نه به طور مفصل و با تمام خصوصيات و اثبات اين موضوع تمام آن پرسشها را پاسخ مى دهد ولى ناگفته نماند كه در عين حال ، ما اين موضوع كه امام تمام آن چه اتفاق مى افتد را مى داند و از خصوصيات آن خبر دارد را رد نمى كنيم .
و اما اين كه اميرالمؤ منين قاتل خود را مى شناخت و زمانى را كه كشته مى شد مى دانست ، بله در اين مورد خبر و روايت داريم كه حضرت مى دانست اجمالا شهيد مى شود و روايت داريم كه تفصيلا قاتل خود را مى شناخت اما اين كه حضرت علم به زمان قتل داشته باشد؛ خبر صددرصد نداريم ، و اگر چنين خبر و روايتى داشته باشيم و امام از تمام خصوصيات شهادت خود با خبر باشد، آن اشكالى كه گفته شد پيش نمى آيد؛ زيرا ممكن است از طرف خدا ماءمور باشد كه اين شهادت را بپذيرد و تسليم خواست خدا باشد و صبر كند تا بدين وسيله ، به درجات عاليه برسد كه به جز از طريق شهادت به آن نمى رسد؛ چون خدا مى داند كه حضرت آنچنان مطيع محض در برابر اوامر او است كه هر امرى اتفاق بيفتد اطاعت مى كند (گرچه ديگران نفس در تهلكه نفرموده و با جان خود بازى ننموده ؛ به طورى كه عقل آن را نپذيرد (بلكه كار حضرت عقل پسند و مورد كمال تحسين است ).
و اما اين كه امام حسين عليه السلام مى دانست كه اهل كوفه او را يارى نخواهند كرد، ما اطمينان به اين معنا نداريم ؛ زيرا دليل قطعى عقلى و نقلى بر آن نداريم ، و اگر حضرت عالم به آن جهت بوده است ، باز پاسخ ، همان پاسخى است كه اميرالمؤ منين عليه السلام عالم به وقت شهادت و شناخت قاتل خود بوده است (يعنى براى رسيدن به درجات عالذيه ، با علم به شهادت اقدام كرده است ...).
و درباره اين كه امام حسين چرا براى آب گودال نكند؟ اگر ثابت باشد، باز چه بسا حضرت متعبد بود كه اين كار را انجام ندهد، چون ممنوع از خوردن آب و ماءمور به تحمل تشنگى بوده ، همانگونه كه درباره اميرالمؤ منين عليه السلام گفتيم .
و اما درباره امام حسن عليه السلام و علم آن حضرت بر اين كه معاويه به شرايط صلح عمل نمى كند؛ پس اين معنا، ثابت است و در خبر آمده است و ظواهر امر همين را نشان مى داد؛ ولى حضرت با همين صلح ، از شهادت زود رس خود جلوگيرى نمود و همچنين از اين كه اصحاب ، بى وفايش او را تسليم به معاويه نكنند و همين كنار آمدن او با معاويه ، لطفى بود كه حضرت ، چند سالى زنده بماند، و بسيارى از شيعيان واقعى و بستگان و فرزندان او شهيد نشوند و جلوگيرى از جنگ و فساد و خون ريزى ، بهترين نتيجه اى كه از صلح حضرت حاصل شد و حتما امام عليه السلام خود بهتر مى داند كه چه بايد انجام بدهد، به سبب آن چه گفتيم ، و بيان نموديم .
بعد مرحوم مجلسى مى فرمايد:
(338)
همچنين سيد مهنا، از علامه حلى رحمة الله نظير همين سوال را درباره علم اميرالمؤ منين به شهادت خود پرسيده است و علامه اين چنين پاسخ داده است :
اول آن كه ممكن است اميرالمؤ منين ، شب شهادت را مى دانسته ولى ساعت شهادت و مكان دقيق آن را نمى دانسته است .دوم آنكه وظيفه و تكليف آن حضرت ، غير از تكلف ما است ، بنابراين ، ممكن است حضرت جان شريف خود را در راه رضاى خدا بذل كند (با علم به زمان و مكان قتل و شخص قاتل ) همانگونه كه مجاهد فى سبيل الله در ميدان نبرد ثابت قدم مى ماند تا كشته شود و اين معنا بر او واجب است . خلاصه كلام ، بحث درباره علم امام خيلى مفصل است و مرحوم علامه امينى رحمة الله حق سخن را در اين موضوع ادا نموده و به استناد به آيات و روايات و كتابهاى علماى عامه نيز (در پاسخ قصيمى ) آن را اثبات نموده است
(339).
علم ائمه عليه السلام علم حضورى است (اگر بخواهند مى دانند) 
نكته ديگر آن كه امام عليه السلام اگر چيزى را بخواهد بداند، مى داند ان شاؤ وا علموا.
و اگر نخواهد نمى داند، بنابراين گاهى ، مصلحت و فضيلت در ندانستن است نه در دانستن ، مثلا اميرالمؤ منين عليه السلام كه در ليلة المبيت در رختخواب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خوابيد و جان شريف خود را از فداى پيامبر نمود، علم به سالم ماندن خود نداشت ، و هنوز امام نبود، و اگر حضرت مى دانست كه آن شب كشته نمى شود خوابيدنش فضيلت براى او ثبات نمى كرد كه در شاءنش آيه نازل بشود (و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله )
(340)و خداوند به وجود او بر جبرئيل و ميكائيل مباهات كند (341)
همچنين حضرتش كه در غزوات و جنگها، مثل رو به رو شدن با عمروبن عبدود، خبر نداشت ، كه سالم مى ماند، و شهيد، نمى شود، و اگر خبر داشت لافتى الاعلى لاسيف الاذوالفقار در شاءنش وارد نمى شود.
آيا دينم سالم است ؟  
موضوع دوم كه قابل ذكر است ، اين سوال مولا است كه از پيامبر پرسيد: افى سلامة من دينى ؟ آيا بعد از شهادتم دينم سالم مى ماند؟ راستى برادران اگر مخبر صادقى مثل امام زمان عليه السلام خبر از نزديك شدن مرگ ما بدهد ما چه سوالى از او مى كنيم تند مى گوييم راستى كى ، چطور در كجا و امثال اين پرسشهايى ولى مردان خدا فقط در فكر يك امرند و آن سلامت دين است . براى اميرالمؤ منين عليه السلام مطرح نيست در چه سالى شهيد مى شود و در كجا و در چه حالى . براى او فقط سلامت دينش مهم است . البته او خود، مى داند كه با سلامت در دين شهيد مى شود و رسول خدا صلى الله عليه و آله هم جوابش را داد: بله فى سلامة من دينك ولى مى خواهد به من و شما ياد بدهد كه فقط بايد در اين فكر باشيد و بس .
رشيد هجرى از خواص اميرالمومنين عليه السلام بود و حضرت علم بلايا و منايا(سرنوشت ها و مردنها) را به او ياد داده بود گاهى او كسى را مى ديد و به او مى گفت : فلانى ! تو اين جورى مى ميرى و يا مى گفت : فلان كس كشته مى شود و همان مى شد كه او گفته بود خودش مى گويد: اميرالمومنين به من فرمود: رشيد! چه صبرى دارى آن هنگام كه زنازاده بنى اميه - عبيدالله بن زياد - دست و پا و زبان تو را قطع كند؟! پرسيدم : يا اميرالمومنين ! آيا خبر اين كارها بهشت است ؟ فرمود: آرى ، تو در دنيا و آخرت با من هستى .
هنگامى كه ابن زياد او را طلبيد، به او گفت : بايد از على تبرى بجويى گفت : هرگز گفت : مولايت خبر داده است چطور كشته مى شوى ؟ گفت : آرى ، خليلم كه درود خدا بر او باد، به من خبر داد كه تو مرا دعوت به تبرى از او مى كنى و من نمى پذيرم ، پس تو دست و پا و زبان مرا قطع مى كنى .
ابن زياد گفت : به خدا قسم ، مولايت را دروغگو مى كنم . بياييد دست و پايش را قطع كنيد ولى زبانش را بگذاريد. همين كار را كردند و او را به خانه اش فرستادند. دخترش پرسيد: بابا! قربانت گردم چه حال دارى ؟ گفت : دختر! به خدا سوگند! فقط مثل كسى هستم كه در بين فشار جمعيت قرار گرفته باشد دوستان و همسايگان هنگامى كه به ديدن رشيد مى آمدند، اظهار ناراحتى مى كردند ولى رشيد گفت : قلم و كاغذ بياوريد و هرچه مى گويم بنويسيد، بياييد! تا آن چه مولايم اميرالمؤ منين به من ياد داده است به شما خبر دهم او مى گفت و آنان مى نوشتند، اخبار آينده كوفه ، سرنگونى يزيد و كشته شدن ابن زياد و... در اين هنگام به ابن زياد خبر رسيد كه رشيد آبروى تو را برد گفت : مولايش دروغ نگفته ، جلاد برود زبانش را قطع كند و در همان شب او شهيد شد
(342).
همچنين است ميثم تمار - كه غلام زنى از طايفه بنى اسد بود - و اميرالمؤ منين عليه السلام او را خريد و آزاد كرد در روايت است كه حضرت به او فرمود: اسمت چيست ؟ گفت : سالم حضرت فرمود: آن اسمى كه پدرت بر تو نهاد، ميثم بود. رسول خدا صلى الله عليه و آله به من خبر داده است ميثم گفت : خدا و پيغمبر و اميرالمؤ منين راست گفته اند. به خدا قسم ! اسم من در عجمى ميثم بوده است حضرت فرمود: برگرد به همان اسم
(343).
يك روز اميرالمؤ منين عليه السلام به او فرمود: بعد از من ، تو را مى گيرند و دار مى زنند و با آلت حرب تو را كتك مى زنند. روز سوم از دهان و بينى تو، خون جارى مى شود و ريشت رنگين مى شود تو را در كنار خانه عمروبن حريث ، با ده نفر ديگر به دار مى زنند. چوب دار تو از همه كوتاه تر است حضرت به او مى فرمايد: ميثم ! برويم تا آن درخت نخلى را كه روى آن تو را دار مى زنند به تو نشان دهم . بعد حضرت آن درخت را به او نشاند داد. ميثم هميشه مى آمد و كنار آن نماز، مى خواند، و مى گفت : تو براى من و من براى تو خلق شده ايم . به عمروبن حريث مى گفت هروقت همسايه تو شدم ، با من خوشرفتارى كن عمرو پاسخ مى داد: خانه چه كسى را مى خواهى بخرى ؟ نكند خانه ابن مسعود را زير سردارى ، يا خانه ابن حكيم را؟ بيچاره نمى دانست منظور ميثم چيست ...و داستهانهاى ديگرى بحار مربوط به او نقل فرموده است .
درباره قنبر - غلام اميرالمومنين - نيز چنين داستانهايى نقل كرده اند
(344) آرى اصحاب خاص نيز از خصوصيات شهادت خود خبر داشته اند و فقط مى پرسيدند: افى سلامة من دينى ؟ يا آن كه آخرش بهشت است .
ذكر توسل 
السلام عليك يا اباعبدالله و على الارواح التى حلت بفنائك منى سلام الله ابدا مابقيت و بقى الليل و النهار و جعله الله آخر العهد منى لزيارتكم السلام على الحسين و على على بن الحسين و على اولاد الحسن و على اصحاب الحسين
بنابر آنچه گفته شد، امام حسين عليه السلام از تمام خصوصيات شهادتش خبر داشته است . و مى دانست در سرزمين كربلا در همين سفر شهيد مى شود و با علم به همه اينها، حركت مى كند و قاتلش را مى شناسد، و زمان شهادت را مى داند.
و از همان مكه در وقت حركت خطبه مى خواند و چنين مى گويد:
خط الموت على ولد آدم مخط القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف و خيرلى مصرع انا لاقيه و كانى باوصالى يتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلاء فيملان منى اكراشا جوفا و اجربة سغبا لامحيص عن يوم خط بالقلم رضى الله رضانا اهل البيت نصبر على بلائه و يوفينا اجور الصابرين لن تشذ عن رسول الله لحمته و هى مجموعة لى فى حظيرة القدس تقربهم عينه و تنجزلهم و عده من كان فينا باذلا مهجتة
(345) موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانى راحل مصبحا ان شاء الله (346)
مرگ همانند گردنبندى اطراف گردن بنى آدم را گرفته است . فرار از آن ، ممكن نيست ، چه قدر آرزوى ديدار گذشتگانم را دارم ! (دلم هوس جدم ، پدرم مادرم ، برادرم ، را نموده است ) همانگونه كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف اش بود من مى دانم قتلگاهى براى من اختيار شده ، آن را خواهم ديد. گويا مى بينم در سرزمينى به نام كربلا، گرگ صفتانى دور بدنم را گرفته اند و رگهاى مرا پاره پاره مى كنند و شكم خود را سير مى كنند. چاره اى
از قلم قضا و قدر نيست . ما اهل بيت به آن چه خدا براى ما خواسته است ، كمال رضايت را داريم . بر بلاهاى الهى صبر مى كنيم و خداوند پاداش صابران را به ما خواهد داد هر كس كه جان شيرينش را نثار مى كند، و اطمينان به ملاقات پروردگار دارد، با ما هم سفر شود، من به خواست خدا، فردا صبح از مكه (به مقصد كربلا) حركت مى كنم .
و تا ابدالدهر مى گويم :

هر كه دارد هوس كرببلا بسم الله

هر كه دارد سر جانبازى ما بسم الله (347)

لاحول ولاقوة الا بالله العلى العظيم .

فهرست

جلسه بيست و سوم

بسم الله الرحمن الرحيم
به حكم قرن على عليه السلام نفس پيامبر صلى الله عليه و آله است 
ثم قال يا على ! من قتلك فقد قتلنى و من ابغضك فقد ابغضنى و من سبك فقد سبنى لانك منى كنفسى روحك من روحى و طينتك من طينتى ؛
بعد از خبر دادن رسول خدا صلى الله عليه و آله از شهادت اميرالمؤ منين به او فرمود:
ياعلى ! هر كس تو را بكشد، گويى قاتل من است و هر كس دشمن تو باشد دشمن من است .
هر كس تو را سب كند و دشنام دهد، گويى به من دشنام داده است براى آنكه تو از وجود منى . روح تو از روح من و سرشت تو از سرشت من است .
آرى ، اميرالمؤ منين عليه السلام نفس نفيس پيامبر است ؛ هم به حكم آيه قرآن و هم به حكم حديث منزلت .
خداوند متعال در قرآن مى فرمايد:
فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبين (348).
اى پيامبر! هر كس درباره حضرت عيسى ، با تو ستيز كند بعد از علم و دانشى كه براى تو حاصل شده است ؛ به آنان بگو: بياييد ما پسران ، خود را دعوت مى كنيم ، شما نيز پسران خود را دعوت كنيد ما زنان خود را دعوت مى كنيم و شما هم زنان خود را، ما از خودمان دعوت مى نماييم ، شما هم از نفوس خودتان . آنگاه در حق يكديگر نفرين مى كنيم ؛ سپس لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مى دهيم .
مرحوم قاضى نورالله شوشترى در كتاب احقاق الحق از زبان علامه حلى مى فرمايد: (349)
تمام مفسران قرآن ، - شيعه و سنى - اتفاق نظر دارند كه منظور از ابناءنا حسن و حسين عليهماالسلام است و نسائنا اشاره با فاطمه اطهر عليها السلام است و انفسنا اشاره به اميرالمؤ منين عليه السلام است كه خداوند تبارك و تعالى او را نفس بر محمد صلى الله عليه و آله قرار داده است و مراد از آيه ، مساوات آن دو بزرگوار است و... اين آيه بهترين دليل است برعلو مرتبه مولاى ما اميرالمؤ منين عليه السلام زيرا خداى متعال حكم فرموده به مساوى بودن آن حضرت ، به نفس رسول صلى الله عليه و آله و آن حضرت را معين نموده در استعانت به نبى اكرم صلى الله عليه و آله در نفرين بر نصارا. و چه فضيلتى اعظم از اين كه خداوند امر كند پيامبر را كه از اميرالمؤ منين در دعا به درگاه او كمك بگيرد و به وسيله او، توسل به استجابت را بخواهد و براى چه كسى چنين مرتبه اى حاصل شده است ؟
علامه حلى سپس ايرادهاى ابن روزبهان را نقل مى كند و به آن ها پاسخ مى دهد(350)
مباهله با نصاراى نجران  
موضوع مباهله ، از اين قرار بود كه چون نصاراى نجران با رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره حضرت عيسى و يا اصل اسلام ، گفت و گو داشتند، پيامبر صلى الله عليه و آله به امر خداوند، به آنها پيشنهاد مباهله داد كه با فرزندان و زنان و به بيرون از مدينه بروند و در حق يكديگر نفرين كنند. هر كس بر حق است بماند و هر كس كه باطل است از بين برود. روز موعود، نصارا همه بيرون رفتند؛ ولى برخلاف انتظار آنها ديدند حضرت محمد صلى الله عليه و آله فقط، با يك مرد و يك زن و دو پسر آمده است . اسقف (كشيش ) آنها سوال كرد كه اينان چه كسان محمد صلى الله عليه و آله هستند؟ گفتند: آن مرد، دامادش و پسر عمش - على بن ابى طالب - و آن زن ، دختر عزيزش - فاطمه زهرا - است و آن دو پسر، نوه هاى او - حسن و حسين - هستند.
اسقف گفت : آنچنان محمد صلى الله عليه و آله خاطرش جمع است كه نفرين او در حق ما گيرا است و نفرين ما در حق او بى اثر است كه عزيزترين افراد خانواده اش را آورده است ؟ و به خصوص وقتى حضرت رو به قبله به حال تشهد نشست و حسين را در بغل گرفت و دست حسن را در دست گرفت و به آنان و اميرالمؤ منين و فاطمه زهرا عليهماالسلام فرمود: هر گاه من دعا كردم ، شما آمين بگوييد؛ اسقف گفت : اين نشستن ، انبيا است . اگر لب به نفرين باز كند، احدى از نصارا باقى نخواهد ماند و سخت به وحشت افتادند، و ترك مباهله نموده ، حاضر به صلح و پذيرفتن شرايط ذمه گرديدند(351).
الان (در مدينه ، در شارع الستين ، مسجدى است به نام مسجدالاجابة كه جاى نشستن رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيتش مى باشد (352).) از باب تبرك يك حديث را از بحار نقل مى كنم (353) در كتاب الفصول شيخ مفيد حديثى نقل شده است به اين مضمون كه :
روزى ماءمون خدمت امام رضا عليه السلام عرض كرد: بالاترين فضيلتى كه در قرآن براى اميرالمومنين عليه السلام ذكر شده را بيان فرماييد؟ حضرت فرمود: فضيلت او را در آيه مباهله است كه فرموده فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل (354) بعد حضرت فرمود:
رسول اكرم صلى الله عليه و آله حسين و حسين عليهماالسلام را دعوت كرد؛ پس آنان ابنائنا هستند وفاطمه عليهاالسلام را دعوت كرد، پس او هم مقصود نسائنا است و اميرالمؤ منين عليه السلام را دعوت كرد، پس او هم نفس پيغمبر است ، به حكم خداى عزوجل . مسلم است كه هيچ احدى را خداوند تعالى ، برتر از رسول الله صلى الله عليه و آله خلق نفرموده است پس معلوم مى شود كه هيچ احدى برتر از نفس رسول خدا، يعنى على عليه السلام نمى باشد.
بعد ماءمون سوال كرد كه شايد مراد از انفسنا خود پيامبر باشد (يعنى شما خودتان ما هم خودمان ) نه كسى ديگر. امام رضا عليه السلام پاسخ مى دهد كه اين احتمال درست نيست ! براى آنكه انسان ، از ديگران دعوت مى كند نه از خودش . همانگونه كه آمر شخص ، ديگرى غير از خودش را امر مى كند، و دستور مى دهد، نه به خودش . و در قرآن ، فرمود: ندع ... انفسنا و انفسكم يعنى دعوت كنيم ما خودمان را و شما خودتان را و چون رسول اكرم صلى الله عليه و آله مردى غير از اميرالمؤ منين عليه السلام را دعوت نكرده بود پس معلوم مى شود مقصود خداى متعال از نفس پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤ منين عليه السلام است و گويى على عليه السلام به منزله خود اوست . ماءمون گفت : با پاسخ صحيح ، سوال ساقط شد. اذا ورد الجواب ، سقط السوال سروران وعده كردم حديث منزلت را هم تذكر دهم .
آرى ، در چند حديث ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله اميرالمؤ منين عليه السلام را به منزله خودش دانسته است . باز هم از باب تبرك ، يك روايت را نقل ميكنم . بحارالانوار، از امالى شيخ طوسى به سندى از عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب چنين نقل مى كند كه :
قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله لام سلمه : يا ام سلمه على من و انا من على لحمه من لحمى دمه من دمى ، و هو منى بمنزلة هارون من موسى يا ام سلمه ، اسمعى و اشهدى ، هذا على سيدالمسلمين (355)؛
رسول اكرم صلى الله عليه و آله به ام سلمه فرمود: اى ام سلمه ! على از من است و من از على هستم . گوشت او از گوشت من و خون او از خون من است و نسبت به او من ، مانند نسبت هارون به موسى است . اى ام سلمه ! گوش بده و شهادت بده ! اين على بن ابيطالب مولا وسرور تمام مسلمانان است .

من تو را مانم بعينه تو مرا مانى درست

هر دو سوزيم از براى راحتى دوستان

حب و بغض نسبت به اميرالمومنين عليه السلام  
شنيديد كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السلام نفس واحده هستند و شنيديد كه در خطبه مورد سخن ، رسول خدا فرمود: يا على ! دشمن تو دشمن من است و دشنام دهنده به تو، گويى به من دشنام مى دهد اكنون دو حديث در اين باره بشنويد. در بحارالانوار، از امالى شيخ مفيد به سندى از مالك بن ضمره چنين نقل مى كند كه :
قال اميرالمومنين على بن ابيطالب عليه السلام اخذ رسول الله بيدى و قال من تابع هولاء الخسم ثم مات و هو يحبك فقد قضى نحبه و من مات و هو يبغضك فقد مات ميتة جاهلية يحاسب بما يعمل فى الاسلام و من عاش بعدك و هو يحبك ختم الله له بالامن و الايمان حتى يرد على الحوض (356)؛
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله دستم را گرفت و فرمود: هر كس نمازهاى پنجگانه را بخواند، سپس بميرد، در حالى كه تو را دوست داشته باشد، با ايمان كامل از دنيا رفته است قضى نحبه اشاره به آيه : من المؤ منين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا (357) و هر كس بميرد در حالى كه دشمن تو باشد به راستى مثل مردن جاهليت پيش از اسلام مرده است ، ولى حساب به آن چه وظيفه اسلام است از او گرفته مى شود و هر كس بعد از تو زندگى كند و تو را دوست داشته باشد، خداوند، او را عاقبت به خير و با آمن و ايمان از دنيا مى برد و بر حوض ‍ كوثر به من وارد خواهد شد.
حديث دوم و نيز بحارالانوار، از مالى شيخ مفيد به سندى از سالم بن الجعد نقل مى كند كه :
از جابربن عبدالله انصارى ، در حالى كه به نهايت پيرى (نود سال يا بيشتر)
رسيده بود وابروهاى او روى چشمانش افتاده بود، پرسيدند: اى جابر! از على بن ابى طالب عليه السلام براى ما بگو جابر با دست ابروهايش را از روى چشم كنار زد و سپس گفت : او بهترين بندگان خدا بود. دشمن او نيست ، مگر شخص منافق و در او شك نمى كند، مگر شخص كافر (358).
 اسب مولا على عليه السلام بر روى منابر و در خطبه ها  
با وجود همه اينها كه گفته شد، حالا مظلومى على عليه السلام را ببينيد، كه به آن حضرت چه ها كه نگفتند! و چه دشنام ها كه ندادند و چه ستم ها كه نكردند، به خصوص معاويه - لعنت الله عليه - كه نه فقط خودش ‍ بالاى منبر و در خطبه نماز جمعه به او دشنام مى داد، بلكه به مردم نيز امر مى كرد، در منابر به او دشنام دهند و بخش نامه به فرماندارانش در شهرها كرد كه در منابر آن حضرت را سب و دشنام دهند و اين سنت سيئه حدود هشتاد سال يعنى تا زمان خلافت عمربن العزيز سال 99 هجرى ادامه داشت حتى اگر كسى يادش مى رفت بعد از نماز على عليه السلام را سب كند قضاى آن را به جا مى آورد اكنون مظلوميت حضرت را تماشا كنيد، خودش در نهج البلاغه مى فرمايد:
اما انه سيظهر عليكم بعدى رجل رحب البلعوم مندحق البطن ياءكل ما يجدو يطلب ما لايجد فاقتلوه و لن تقتلوه الا و انه سياءمركم بسبى و البرائة منى فاما السب فسبونى فانه لى زكاة و لكم نجاة و اما البرائة فلا تتبرءوا وامنى فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة (359)
اى صاحب من ! آگاه باشيد به زودى ، مردى بعد از من بر شما مسلط خواهد شد كه گلوگشاد شكم بزرگ مى باشد (معاويه بن ابى سفيان ) مى خورد آن چه مى يابد و مى خواهد آنچه نيابد (هرچه مى خورد سير نمى شد و مى گفت : تبعت و لاشبغت خسته شدم و سير نشدم . زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وقتى دو سه مرتبه فردى را دنبال او فرستاد و او نيامد و مشغول غذا خوردن بود، فرمود: اللهم لاتشبع بطنه ؛ خدايا شكم او را سير مگردان ، و دعاى حضرت مستجاب شد، تا جايى كه از ايران براى او مغز سر گنجشك مى بردند). او را بكشيد! ولى هرگز شما او را نمى كشيد، آگاه باشيد! آن مرد شما را امر مى كند به دشنام دادن به من و به بيزارى جستن از من ، اگر مجبور شديد، به من ناسزا بگوييد! زيرا اين امر براى من ، سبب علو درجه مقام مى شود و براى شما سبب نجات . ولى از من بيزارى نجوييد(در دل و صميم قلب دوستدار من باشيد) زيرا من به فطرت اسلام تولد يافته ام (مانند ديگران كه اول كافر و بعد اسلام اختيار كرده اند، نيستم ) و اول كسى هستم كه ايمان به رسول خدا آوردم و با او هجرت كردم .
سلام الله عليك يا اميرالمؤ منين . ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه راجع به اين كلام مفصلا بحث نموده و عبارتى را كه معاويه - لعنة الله عليه - در خطبه هاى جمعه به آن ، حضرت را سب مى نمود نقل مى كند (كه من خجالت مى كشم آن را بازگو نمايم ) و عده زيادى از دشمنان آن حضرت را نام مى برد، كه سب كرده اند، و جعل دروغ در شاءن حضرت نموده اند.
(شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 56؛ نهج الصباغه ، ج 5، ص 251 منهاج البراعه ، ج 4، ص 338).
و از ابوعثمان نقل مى كند كه جماعتى از بنى اميه به معاويه گفتند:
تو كه ديگر به مراد خود رسيدى ، ديگر نمى خواهد به على دشنام دهى و او در پاسخ گفت : هرگز! به خدا قسم اين برنامه را ادامه مى دهم تا آن كه بچه هاى كوچك به آن ماءنوس شوند، و با آن بزرگ شوند و بزرگان پير شوند؛ تا آن كه ديگر هيچكس نباشد تا فضايل او را بيان كند.
بايد به او گفت بدبخت كور خواندى زيرا دنيا پر شده است از فضايل اميرالمؤ منين عليه السلام

شب پره گر نور آفتاب نخواهد

رونق بازار آفتاب نكاهد

ولى متاءسفانه اين رويه غلط همانگونه كه عرض كردم ، حدود هشتاد سال (حداقل پنجاه و هشت سال ) يعنى از سال خلافت آن ملعون در 41 هجرى تا سال 99 هق ، خلافت عمربن عبدالعزيز، ادامه پيدا كرد، و آنچنان بين آن مردم بدبخت ، رسم شده بود كه ابن عبدالعزيز، با طرح نقشه اى توانست آن را بردارد.
گفته اند: او به يك نفر يهودى گفت : تو در مسجد، در حضور، جمعيت ، دخترم را از من خواستگارى كن . يهودى نيز همين كار را انجام داد. عمر گفت : تو يهودى هستى ، چطور دختر من مسلمان را خواستگارى مى كنى ؟ يهودى پاسخ داد: چطور پيامبر شما دختر را به على بن ابيطالب تزويج كرد؟ عمر گفت : ساكت باش ! راستى على از بزرگان مسلمانان و اولين كسى است كه به رسول خدا ايمان آورد. يهودى گفت : پس چرا او را در منابر لعن و سب مى كنيد؟ در اين هنگام ، عمر رو كرد به مردم و گفت : اى مردم ! جوابش را بدهيد و چون جوابى نداشتند گفت : بايد از اين به بعد كسى به علم دشنام ندهد به جاى آن بگوييد ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لاتجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رؤ ف رحيم (360)(361).
يكى ديگر از كارهاى خوب عمر بن العزيز، در فدك به اولاد حضرت زهرا عليهاالسلام بوده است حالا آيا اين كارها جنبه سياسى داشته و يا واقعا عقيده داشته است نمى دانم ؛ به هر حال عجيب اين است كه شيعه و سنى رواياتى نقل نموده اند، از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مبنى بر اين كه هر كس به على بن ابيطالب عليه السلام دشنام دهد؛ گويى به من دشنام داده است و هر كس به من دشنام دهد، در واقع به خدا دشنام داده است .
مرحوم مجلسى در بحارالانوار، بابى باز نموده است تحت عنوان باب كفر من سبه او تبرء منه كه اولين روايت از امالى شيخ صدوق نقل مى كند. به سندى از سعيد از ابن عباس به اين صورت كه او روزى از كنار مجلسى ، كه جماعتى از قريش على عليه السلام را سب مى كردند، عبور كرد. پس ابن عباس به دستكش خود(چون نابينا شده بود) گفت : اينها چه مى گويند؟ پاسخ گفت : به على ابن ابيطالب دشنام مى دهند. گفت : مرا نزديك آنها ببر، چون نزديك شد، به آنان گفت : كدامتان خدا را دشنام داديد؟ گفتند: سبحان الله ! چه كسى جراءت دارد به خدا سب كند در حالى كه به خدا مشرك مى شود گفت : پس كدامتان رسول الله را سب كرد؟ گفتند: چه مى گويى ؟ هر كس رسول الله صلى الله عليه و آله را سب كند كافر مى شود گفت : پس كدامتان على بن ابى طالب را سب نمود؟ گفتند: چرا اين موضوع بين ما بود. ابن عباس گفت : فاشهد بالله و اشهد الله لقد سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : من سب عليا فقد سبنى و من سبنى فقد سب الله عزوجل . الحديث شهادت مى دهم به خدا و خدا را شاهد مى گيريم به راستى شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود هر كس على را سب كند به راستى مرا سب نموده و به راستى هر كس مرا سب كند خداى عزوجل را سب نموده است .
بعد مجلسى همين حديث را از كتاب مناقب از محب الدين طبرى و العكبرى از علماى عامه نقل مى نمايد(362)
و همچنين از امالى شيخ طوسى ، به سندى از ابى عبدالله الجدلى نقل مى كند كه گفت : من وارد شدم بر ام سلمه - همسر نبى اكرم صلى الله عليه و آله - پس ام سلمه فرمود:
ايسب رسول الله صلى الله عليه و آله فيكم فقلت : معاذالله فقالت : سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول : من سب عليا فقد سبنى (363)
ام سلمه پرسيد: آيا در بين شما كسى رسول خدا صلى الله عليه و آله را سب مى كند؟ گفتم : به خدا پناه مى برم . فرمود: شنيدم : رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس على را سب كند، به تحقيق مرا سب نموده است .
نكته : عرض كردم حدود هشتاد سال اميرالمؤ منين عليه السلام را در خطبه ها و بعد از نماز و بالاى منابر سب مى كردند؛ ولى از بعض داستانها استفاده مى شود كه خيلى بيش از اين مدت اين سنت سيئه بين مردم بوده است به خصوص در خود شام و دمشق ، حتى تا زمان خلافت عباسيان و زمان هارون الرشيد، (كه سال يك صد و هفتاد هجرى به خلافت رسيده است ) (364). يعنى بيش از يك صد و پنجاه سال اين رويه غلط سب اميرالمؤ منين عليه السلام بر خلاف رضاى خدا و پيغمبر، متداول بوده است .
 

داستان واقدى در فضايل اميرمؤ منان عليه السلام  
در كتاب زهرالبريع جد اعلى محدث كبير سيد نعمت الله جزايرى نوشته است كه واقدى يكى از دانشمندان اهل سنت - مى گويد: هارون الرشيد برنامه داشت در هر روز جمعى از علما را دعوت مى كرد تا در علوم عقلى و نقلى در نزد او مذاكره و مناظره داشته باشند، روزى از من دعوت كرد رفتم ديدم مجلس پر است از علما؛ در حالى كه شافعى ، سمت راستش نشسته است ، هارون نگاهى به من نمود و پرسيد: تو درباره فضايل على بن ابيطالب عليه السلام چند روايت مى دانى ؟ واقدى مى گويد: پاسخ دادم : پانزده هزار حديث با سند و پانزده هزار حديث بدون (سند) مرسل او از محمد بن اسحاق و محمد بن يوسف ، همين سوال را پرسيد، آنها هم مثل من پاسخ دادند؛
هر كدام حدود سى هزار، سپس از شافعى پرسيد، او پاسخ داد: من پانصد حديث در فضايل آن حضرت روايت مى كنم ، گفت : من خودم يك حديث دارم كه از تمام آن چه شما نقل مى كنيد، بهتر است زيرا آن ديدنى و قابل مشاهده است ما گفتيم : بفرماييد ايها الخليفة چيست ؟ هارون گفت : من حكومت شام را به پسر عمويم عبدالملك بن صالح ، واگذار نموده ام ، چندى پيش نامه اى به من نوشت كه در شام خطيبى است كه تا كنون ، در هر روز جمعه ، على بن ابيطالب را سب مى كند و دشنام ميدهد و دست بردار نيست . در پاسخ به او نوشتم : دست بسته او را براى من به بغداد بفرست . هنگامى كه در حضورم حاضر شد،، شروع كرد به سب و لعن آن حضرت به او گفتم : بدبخت ! چرا سب مى كنى ؟ گفت : پدران و اجدادم را على به قتل رسانده است به او گفتم : آن حضرت هر كس را واجب القتل بوده و كافر بوده است ، كشته . او در پاسخ گفت : من از دشمنى با على دست بردار نيستم ! تو هرچه مى خواهى بكن دستور دادم : پانصد تازيانه به او زدند، و او غش كرد. گفتم : او را به زندان ببريد.
در آن شب ، فكر مى كردم ، كه اين شقى را چگونه بكشم ؟ گاهى مى گفتم مى سوزانم ، گاهى مى گفتم در آب غرق مى كنم ، تا شب خوابيدم . در آخر، شب خواب ديدم در عالم رؤ يا رسول اكرم صلى الله عليه و آله از آسمان نزول فرمود و همراه او اميرالمؤ منين عليه السلام و حسن و حسين و جبرئيل عليهم السلام نيز در قصر من نازل شده اند، و در دست جبرئيل قدحى از مرواريد بود كه نور آن چشم ها را خيره مى كرد. پس نبى اكرم صلى الله عليه و آله آن را از دست او گرفت و صدا زد: يا شيعة آل محمد از خواب برخيزيد و از اين آب بنوشيد! هارون گفت : محافظين قصر در آن شب ، پنج هزار نفر بودند كه چهل نفر از بزرگان آنان را كه به اسم مى شناسم (چون هر روز آنان را مى بينم ) آمدند و از آب نوش جان كردند. سپس رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: آن خطيب دمشقى كجا است ؟ يك نفر از جا برخاست و او را از زندان حاضر نمود حضرت فرمود: يا كلب غيرالله ما بك من من النعمة لاى شى ء تسب على بن ابى طالب ؛ اى سگ ! خدا نعمت هاى تو را از تو بگيرد، به چه سبب على بن ابيطالب را دشنام مى دهى ؟ در همان ، دم ، به صورت سگ سياهى مسخ شد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله امر كرد او را به زندان برگردانند و دست و پاى او را ببندند. بعد حضرت و همراهان به آسمان بالا رفتند.
هارون مى گويد: من وحشتزده از خواب بيدار شدم ، در حالى كه دست و پايم مى لرزيد، مسرور خادم را طلبيدم . گفتم : هرچه زودتر آن خطيب دمشقى را حاضر كن او رفت و هنگامى كه از زندان برگشت ، ديدم گوش ‍ يك سگ سياه را گرفته و كشان كشان روى زمين مى آورد، و گوشهاى آن ، مثل انسان بود مسرور گفت : در آن حبس ، غير از اين سگ سياه ، كسى نبود. گفتم : آرى او را برگردان ، اين همان خطيب دمشقى است كه على بن ابيطالب را سب مى كرد.
هارون به اهل مجلس گفت : اينك آن بدبخت در زندان است چنان چه خواسته باشيد، او را بياورند، تا ببينيد شافعى گفت : اين مسخ شده است و ما شك نداريم كه عذاب بر او نازل خواهد شد، ولى دوست داريم ، به چشم ببينيم ، هارون به مسرور خادم دستور داد تا او را بياورد. او هم به زندان رفت و در حالى كه گوش سگ سياهى را گرفته بود، آمد. شافعى خطاب به او نمود. گفت : آيا عذاب خدا را ديدى ،؟ پس گريه كرد و سر را تكان داد. بعد شافعى گفت : هرچه زودتر او را از ما دور كن ! مى ترسم ، عذاب نازل شود. مجددا او را به زندان بردند. طولى نكشيد، صداى وحشتناكى شنيديم . پس گفت : صاعقه اى از آسمان نازل شد و او و زندانى را كه او در آن بود سوزانيد(365).

لطف حق با تو مداراها كند

چون كه از حد بگذرد رسوا كند
 

ز طريق بندگى على نه اگر بشر به خدا رسد

كه اگر به على رسد دلى ، به على قسم به خدا رسد
 

ازلى ولايت او بود، ابدى عنايت او بود

به كف كفايت او بود، ز خدا هر آنچه به ما رسد
 

به على اگر برى التجا، چه در اين سر چه در آن سرا

همه حاجت تو شود روا، همه درد تو به دوا رسد

 

على اى ياور و يار ما اسفا، به حال فكار ما

نه اگر به عقده كار ما، ز در تو عقده گشا رسد
 

دو جهان رهين عنايتت ، ره حق طريق هدايت

همه را بخوان به ولايتت ، ز خدا هماره صلا رسد
 

به غدير خم چو به امر هو، بستودت احمد نيك خو

به جهانيان زند اى او، همه لحظه لحظه ندا رسد
 

ز رخت كه نور خدا از آن ، بود اى ولى خدا عيان

به دل و به ديده عاشقان ، همه لمعه لمعه ضيا رسد
 

تو شهى و جمله گداى تو، سر و جان من به فداى تو

چه شود ز برگ و نواى تو، دل بى نوا به نوا رسد
 

به صغير خسته لقاى تو، بود انتهاى عطاى تو

چو به قائلين ثناى تو، ز در تو اجر و عطا رسد

من نمى دانم خداوند، تبارك و تعالى كسانى را كه مثل معاويه و ديگران سبب دشمنى با اميرالمؤ منين شده اند، و موجب سب و توهين به آن حضرت شده اند عذابى خواهند نمود.
ذكر توسل 
امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، پس از شهادت اصحاب و ياران و اهل بيتش لباسهاى رسول اكرم صلى الله عليه و آله را پوشيد، سوار بر ذوالجناح شد با اهل بيت وداع و خداحافظى فرمود: در برابر لشكر دشمن قرار گرفت و كاملا به آن ها نزديك شد كه صداى حضرت را بشنوند. براى اتمام حجت با آن ها سخن گفت ؛ از جمله فرمود: يا ويلكم على ما تقاتلونى ، على حق تركته ام على سنة غيرتها آم على شريعة بدلتها اى مردم بدبخت ! چرا با من جنگ مى كنيد؟ چرا خون من مظلوم را حلال مى دانيد؟ آيا حقى را انجام نداده ام ؟ آيا سنتى را تغيير داده ام ؟ آيا شريعت و دين را جابه جا نموده ام آخر چه كرده ام كه همه دست به يكى داده ايد تا مرا بكشيد؟ مى دانيد، چه پاسخ دادند؟ نقاتلك بغضا منا لابيك و ما فعل باشياخنا يوم بدر و حنين ؛ ما به خاطر دشمنى و كينه و بغضى كه با پدرت - على بن ابيطالب عليه السلام - داريم با تو جنگ مى كنيم ؛ چون پدران ما را او در جنگهاى بدر و حنين كشت .
لما سمع كلامهم بكى و جعل يقول كفر القوم و قدما رغبوا (366).
هنگامى كه امام عليه السلام گفتار آن اشقيا مردم را شنيد، به حال اسلام و اين مسلمانان گريه كرد. خدايا! كار اسلام به اين جا كشيده است كه چون من پسر على هستم و او كفار را كشته است و اسلام را پابرجا نموده است ، خون مرا حلال مى دانند؛ با اين كه خود او را شهيد كرده اند و انتقام پدران خود را از او گرفته اند. حضرت اشعارى قرائت فرمود و به آنها حمله كرد حالا كه خود اعتراف به كفر مى كنيد، و به جاهليت برگشته ايد؛ بايد با شما بجنگم تا شهيد شوم .
 

كفر القوم و قدما رغبوا

عن ثواب الله رب الثقلين
 

قتل القوم عليا وابنه

حسن الخير كريم الطرفين
 

حنقا منهم و قالوا اجمعوا

احشروا الناس حرب الحسين
 

خيرة الله من الخلق ابى

ثم امى فانا ابن الخير تين
 

من له جد كجدى فى الورى ؟

او كشيخى فانا ابن العلمين
 

فاطم الزهراء امى و ابى

قاصم الكفر ببدر و حنين

لاحول و لاقوة الابالله العلى العظيم .

فهرست

جلسه بيست و چهارم

بسم الله الرحمن الرحيم
امامت بر حق على عليه السلام ادامه نبوت است  
ان الله تبارك و تعالى خلقتنى و اياك و اصطفانى و اياك و اختارنى للنبوة و اختارك للامامة فمن انكر امامتك فقد انكر نبوتى ؛
اى على ! خداى عزوجل من و تو را براستى خلق فرمود و لطف مخصوص به ما داشت و از ميان مردم ، مرا به نبوت برگزيد و تو را براى امامت اختيار كرد؛ پس هر كس امامت تو را انكار كند، در حقيقت او نبوت مرا انكار كرده است .
منظور از اختيار خداوند، اين دو نور پاك ؛ را براى نبوت و امامت اين است كه چون خداى عزوجل مى داند اينها در مقام عبوديت و بندگى ، و فرمان بردارى ، و اخلاص و اطاعت نهايت درجه را دارا هستند. بنابراين خداوند ايشان را برگزيد و پيغمبر و امام قرار داد. همچنين آنان را نسبت به ساير ائمه برتر دانست .
امامت همانند نبوت بايد از طرف خدا باشد 
نكته : فرقى كه ما شيعيان برا برادران سنى داريم ، همين است كه ما مى گوييم : همانطور كه انتخاب منصب شامخ رسالت ، به اختيار خدا است و نمى شود مردم دور هم جمع شوند و پيغمبرى براى خود انتخاب كنند، بلكه بايد خدا انتخاب كند وبايد معجزه داشته باشد، تا دليل بر رسالت و پيامبر او باشد، همين طور، امام را بايد خدا انتخاب كند و به خلافت و جانشينى پيغمبر منسوب فرمايد و نمى شود مردم ، دور هم جمع شوند و شورا كنند و خليفه و امام را معين كنند و بايد حتما امام معجزه داشته باشد، و امتيازاتى داشته باشد، كه ديگران نداشته باشند تا دليل بر امامت او باشد.
ولى اهل سنت عقيده دارند كه پيامبر، خليفه و جانشين معين نكرد و مردم را به حال خود واگذاشت در اين هنگام ، اهل حل و عقد جمع شدند و ابوبكر را كه از همه پيرتر بود به خلافت انتخاب كردند.
اين عقيده ، به اين معناست كه پيامبر صلى الله عليه و آله حتى كار كدخداى يك ده را هم انجام نداد كه براى خودش جانشين تعين كند.
جانشين پيامبر را خدا معين كرده است  
وقتى به روايات مراجعه مى كنيم ، مى بينيم در روايات و احاديث بى شمارى ، رسول اكرم صلى الله عليه و آله جانشينان خود را، دوازده امام عليهم السلام معرفى نموده است و در بعضى از آنها، هنگامى كه از امام سوال مى شود كه امام بعد از خودتان را معين كنيد، حضرت مى فرمايد،: والله ما ذلك الينا؛ ما امام را معين نمى كنيم ، بلكه ما او را معرفى مى كنيم و تنها خدا است كه امام را برمى گزيند، و اسامى آنان را رسول اكرم صلى الله عليه و آله با برنامه هر كدام بيان فرموده است .
مرحوم شيخ حر عاملى در باب نهم كتاب اثبات الهداة احاديثى را كه دلالت بر امامت دوازده امام عليهم السلام دارد، جمع آورى فرموده است : از صفحه 433 تا 675 جلد اول ، نهصد و بيست و هفت حديث از طرق علماى شيعه و از صفحه 6756 تا 735 دويست و هفتاد و هشت حديث از طرق حديث از طرق علماى اهل سنت ، در اين موضوع نقل فرموده است و مرحوم مجلسى در بحارالانوار، نيز سى صد و چهارده حديث از علماى شيعه و تعداد زيادى ، از علماى اهل سنت كه شماره گذارى نكرده بيان فرموده است (367) و ظاهرا استقصاى كلى ننموده است ، چون فقط روايات ائمه را تا امام موسى بن جعفر عليه السلام آورده است و روايات از ائمه بعد از آن حضرت را نياورده است .
همچنين روايات زيادى از بيست و هفت نفر از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله - از موافق و مخالف - آورده است كه در تمام آنها حضرت فرموده است : خلفاى من دوازده نفرند(368)
و در بعضى نيز فرموده است : كلهم من صلب على عليه السلام و در بعضى ديگر فرموده : كلهم من قريش در بعضى هم من بنى هاشم آمده است . در چندين روايت نيز فرموده : بعد نقباء بنى اسرائيل . و اين امر اشاره مى كند به اين آيه از قرآن كريم كه مى فرمايد: و لقد اخذالله ميثاق بنى اسرائيل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا و قال الله انى معكم (369)ما دوازده نقيب براى بنى اسرائيل فرستاديم (370) در اين آيه ، خداوند بعث و برانگيختن را به خود نسبت داده است و در چندين روايت فرموده اند: آخر هم المهدى يا آخر قائمهم كه غيبت طولانى دارد و پس از ظهور دنياى پر از ظلم و جود را بدل به عدل و داد خواهد فرمود و از جمله روايات روايتى است كه از جابربن سمرة از رسول اكرم صلى الله عليه و آله از سى و چهار طرق نقل شده است و مسلما تواتر معنوى دارد كه اين مطالب از آن حضرت صادر شده است ؛ آن جا كه مى فرمايد:
قال كنت مع ابى عندالنبى فسمعته يقول يكون بعدى اثنا عشرا ميرا ثم اخفى صوته فسئلت ابى فقال قال : كلهم من قريش (371)؛
همراه پدرم ، خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بودم ، شنيدم ، كه حضرت فرمود: بعد از من دوازده نفر امير خواهند بود، بعد صداى حضرت را نشنيدم ؛ از پدرم پرسيديم : چه فرمود؟ پدرم گفت : فرمود تمام آن ها از قريش هستند.
در روايت ديگرى كه براى ما بشارت است بحارالانوار، از كفاية الاثر ثقة جليل على بن محمد خزاز قمى نقل مى كند، به سندى از ابان بن تغلب از ابى جعفر الباقر عليه السلام كه فرمود:
قال : سئلته عن الائمة فقال : والله لعهد عهده الينا رسول الله صلى الله عليه و آله ان الائمة بعده اثنا عشر، تسعة من صلب الحسين ، و من المهدى الذى يقيم الدين فى آخر الزمان ، من احبنا حشر من حفرته معنا و من ابغضنا اوردنا او رد واحدا منا حشر من حفرته الى النار، و قد خاب من افترى (372).
از امام باقر عليه السلام در مورد امامان پرسيديم ؛ او فرمود: به خدا قسم ! اين عهد و پيمانى است كه رسول خدا، با ما بسته است (يعنى از طرف ما نيست ) به درستى كه امامان بعد از حضرت دوازده نفرند، كه نه نفر، از صلب امام حسين هستند حضرت مهدى هم از ما مى باشد؛ همان كسى كه در آخر الزمان ، دين را استوار مى كند هر كس ما را دوست داشته باشد (البته با شرائطش ) از همان دوران قبرش با ما خواهد بود، و هر كس با ما دشمن يا ما را قبول نداشته باشد و رد كند، يا يكى از ما را رد كند، از همان قريش ، به سوى آتش رهسپار مى شود و به تحقيق كه در زيان و ضرر است ، كسى كه بر خدا افترا بندد.
روايت شيرين ديگرى را كفاية الاثر نقل فرموده (373) كه اثبات لهداة فقط چند جمله از آن را آورده است بنده ترجمه قسمتى از آن را نقل مى كنم : زهرى كه يكى از اصحاب امام سجاد عليه السلام است مى گويد:
در زمان بيمارى على بن الحسين عليه السلام كه بعد از آن وفات نمود، خدمتش رسيدم ... پس از مدتى پسرش محمد عليه السلام نيز بر آن حضرت وارد شد آن حضرت ، مدتى طولانى با وى سخن گفت و شنيدم كه در جمله كلمات خويش فرمود: عليك بحسن الخلق عرض كردم : يابن رسول الله اگر امر و قضاى الهى فرا رسد، بعد از شما به چه كسى رجوع كنيم ؟ (در دلم گذشته بو كه حضرت از موت خود خبر مى دهد) حضرت فرمود: به اين پسرم ، و اشاره به فرزندش محمد عليه السلام كرد و فرمود: همانا اوست وصى من و وارث و من و صندوق و معدن علم من و شكافنده علوم . عرض كردم : يابن رسول الله ! معناى باقرالعلوم چيست ؟ فرمود: به زودى شيعيان خالص من ، به خدمتش مراوده كنند، و او براى ايشان علم را مى شكافد. زهرى مى گويد: پس از اين امام فرزندش را براى حاجتى به بازار فرستاد؛ چون برگشت عرض كردم : يابن رسول الله ! چرا اولاد بزرگ خود را وصى و جانشين قرار ندادى ؟ فرمود: زهرى ! امامت به بزرگى و كوچك نيست اين عهد و پيمانى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با ما فرموده است و در صحيفه اى به اين گونه نوشته شده است كه اوصياى او، دوازده نفرند اسامى آنها با اسم پدر و مادر و مشخصات نوشته شده است (كه ما آنها را معرفى مى كنيم ، نه تعيين ) بعد حضرت فرمود: از صلب پسرم - محمد - هفت نفر از اوصياى رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون مى آيند، كه مهدى (عج ) از جمله ايشان است .
ضمنا ناگفته نماند، كه دوازده نفر، خليفه و جانشين پيامبر با هيچ يك از مذاهب اسلامى تطبيق نمى كند، جز ما شيعه دوازده امامى ؛ چون خلفاى جور - چه از بنى اميه و چه از بنى عباس و چه غير از آنان - خيلى بيش از دوازده نفرند.
و اختارنى للنبوة و اختارك للامامة 
برادران اين رواياتى كه بيان شد، مرحوم محدث صاحب وسائل الشيعه شيخ حر عاملى رحمة الله در كتاب الهداة آنها را آورده است . نهصد و بيست و هفت حديث از طريق شيعه و دويست و هفتاد و هشت حديث از طريق عامه و در مجموع هزار و دويست و پنج حديث . اين فقط روايات مربوط به دوازده امام عليه السلام است و امام روايات وارده در شاءن به مخصوص اميرالمؤ منين عليه السلام و آيات نازل شده درباره آن حضرت كه الى ما شاء الله است و در مورد هر يك از صفات برجسته آن بزرگوار از علم و حلم و شجاعت و ايمان و تقوى و... دوست و دشمن احاديث بى شمارى نقل كرده اند؛ از جمله مثلا حديث شريف انا مدينة العلم و على بابها. كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است من شهر علمم و على دروازه آن است كه تواتر لفظى به عين همين كلمات دارد.
صرفنظر از علما و دانشمندان شيعه كه اين حديث را نقل فرموده اند، مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير صد و چهل و سه نفر از دانشمندان غير شيعه اهل تسنن را با ذكر نام كتاب و شماره صفحه ، نام مى برد كه همگى ، اين حديث را نقل نموده اند؛(374) و در آخر مى فرمايد: مرحوم سيد ميرحامد حسين موسوى ، در كتاب عبقات الانوار نص كلمات و گفتار اين دانشمندان را آورده است و بعد، اسم بيست و يك نفر از اين دانشمندان را نقل مى كند كه صريحا گفته اند: اين حديث حديث صحيح و از رسول اكرم صلى الله عليه و آله صادر شده است .
جريان سوره توبه و آيات برائت  
از جمله موضوعاتى كه دلالت بر افضيلت اميرالمومنين عليه السلام از هر جهت بر تمام اصحاب دارد و ثابت مى كند كه على عليه السلام به تمام معنا، با رسول خدا صلى الله عليه و آله است ، جريان ، سوره برائت است . تمام تاريخ نويسان و مفسران شيعه و سنى معتقدند كه : وقتى اين سوره نازل شد و پيمان هايى را كه مشركان با رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتند، لغو كردند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابتدا فرمان ابلاغ آن را به ابوبكر داد، تا در مكه در موقع حج براى عموم مردم بخواند. ابوبكر نيز حركت كرد و رفت ؛ ولى بعد، رسول خدا فرمود: جبرييل نازل شد و از طرف خدا دستور داد كه اين حكم را يا خودم بايد ببرم ، يا مردى از اهل بيتم . پس على را سوار بر شتر خودش نمود و دنبال ابوبكر فرستاد. در ذى الحليفه مسجد شجره (كه ميقات و محل محرم شدن حاجيان است و در يك فرسخى مدينه واقع است و الان تقريبا متصل به شهر است ) يا جاى ديگرى به او رسيد و فرمان را از او گرفت . ابوبكر محزون و غمناك برگشت و از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: مگر آيه اى در شاءن من نازل شده است ؟ فرمود: امرت ان ابلغه انا او رجل من اهل بيتى ؛
در تفسير نمونه ، ده نفر از علماى اهل سنت را نام مى برد كه در كتب خود اين موضوع را نقل نموده اند؛ (375). و در آخر كلامش انصافا كلمات شيرينى دارد؛ آنجا كه مى فرمايد: در اين جريان ، اشاره اى بر اين كه كسى را كه وحى مبين ، قابل نمى داند، كه فقط چند آيه از قرآن را تبليغ كند و برگردانده مى شود، چطور صلاحيت دارد و ايمن دارد كه تمام دين اسلام را به مردم برساند، و احكام و مصالح مردم را به آنها برساند؟!
بنده عرض مى كنم نتيجه آن كه اگر تعصب كنار برود، اين معنا به وضوح درك مى شود و مشخص مى گردد كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله با اين كار، برترى اميرالمؤ منين عليه السلام را بر تمام صحابه آشكار ساخته است .

من آنچه شرط بلاغ است با تو مى گويم

تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

رد خلافت على عليه السلام رد نبوت است  
فمن انكر امامتك فقد انكر نبوتى ؛ يا على ؟ هر كس امامت و خلافت تو را نكار كند، به تحقيق و نبوت مرا انكار فرموده است اين بدين معناست كه نبوت من و خلافت تو لازم و ملزوم يكديگرند و از هم جدا نمى شوند، و قابل تفكيك نيستند.
در تفسير آيات اول سوره معارج كه مى فرمايد: ساءل سائل بعذاب واقعللكافرين ليس له دافع من الله ذى المعارج (376) احاديثى از طرق شيعه و سنى وارده شده است كه اين عذاب ، مربوط به شخصى به نام حارث بن نعمان فهرى بوده است او بعد از آن كه پيامبر، در غدير خم على عليه السلام را به خلافت و جانشينى خود انتخاب كرد، خدمت حضرت آمد و گفت : من اين موضوع را قبول ندارم .
همچنين شيخ طبرسى در مجمع البيان از ابوالقاسيم حسكانى حنفى (از علماى مهم اهل سنت كه كتابى درباره حديث غدير نوشته است ) به سلسله سندى از امام صادق عليه السلام از پدرانش چنين نقل مى كند كه حضرت فرمود:
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را در روز غدير خم به خلافت منصوب كرد و فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ؛ هر كس من ، ولى و صاحب اختيار او هستم ، على مولا و صاحب اختيار اوست ، اين موضوع ، در شهرها منتشر شد. پس نعمان بن حارث فهرى خدمت پيامبر آمد و گفت : تو به ما دستور دادى كه شهادت دهيم به جهاد و حج و روزه و نماز و زكات ما نيز همه را پذيرفتيم ؛ ولى باز به همه اينها راضى نشدى و حالا اين جوان را به خلافت خود منصوب كردى و گفتى : من كنت مولاه فعلى مولاه آيا اين مسئله از طرف خودت مى باشد يا امرى است از طرف خداى متعال ؟
رسول خدا فرمود: به آن خدايى كه جز او معبودى نيست ، به راستى كه اين ، از طرف خدا است ، نعمان روى برگردان در حالى كه مى گفت : اللهم ان كان هذا هوالحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء ؛ خدايا! اگر اين موضوع حق است ، از آسمان سنگ بر ما بفرست ! پس همان وقت - پيش از آن كه به شترش برسد و سوار شود - سنگى از آسمان بر او فرود آمد و به مغز سرش خورد و از دبرش بيرون آمد و به هلاكت رسيد؛ پس آيه نازل شد (ساءل سائل بعذاب واقع ....) (377).
به غير از روايات شيعه كه بعضى از آنها را بحارالانوار، ذكر كرده است ، مرحوم علامه امينى در الغدير سى نفر از دانشمندان اهل سنت را با ذكر كتاب و شماره صفحه نام مى برد، كه اين موضوع را نقل نموده اند (378) و نص كلام آنها را آورده است (379) و در آخر كلامش بحثهاى مفصل و شيرينى آورده است - خدايش با اميرالمؤ منين عليه السلام محشور بدارد - (و قطعا مشحور است ) بنده براى نمونه نصف آنها را نام مى برم :
1. تفسير غريب القرآن ، نوشته حافظ ابوعبيد هروى ؛
2. تفسير شفاء الصدور، نوشته ابوبكر نقاش ؛
3. تفسير الكشف و البيان ، نوشته ابواسحاق ثعالبى ؛
4. تفسير ابوبكر يحيى القرطبى ؛
5. تذكرة ابواسحاق ثعلبى ؛
6. فرائد المسطين ، نوشته حموينى ؛
7. دررالسمطين ، نوشته شيخ محمد زرندى حنفى ؛
8. دعاء الهداة ، نوشته حاكم ابوالقاسم حسكانى ؛
9. تذكرة سبط ابن الجوزى حنفى ؛
10. تفسير سراج المنير، نوشته شمس الدين شافعى ؛
11. تفسير ابوالسعود المعمادى ؛
12.نورالابصار، نوشته سيد مؤ من شبلنجى ؛
13. هداية السعدا، شهاب الدين احمد دولت آبادى ؛
14. فيض الغدير ، شيخ مناوى شافعى ؛
15. شرح جامع الصغير نوشته سيوطى
با وجود تمام اين روايات و حتى با نقل آنها، توسط برادران اهل سنت و با پذيرفتن اين اصل كه انكار امكانات ، انكار نبوت است ، چون لازم و ملزوم هم ديگرند، بعد از همه اينها، باز آنها امامت اميرالمؤ منين را انكار مى كنند، و باكى ندارند. روى همين جهت كه عرض شد رسول اكرم صلى الله عليه و آله اين همه سفارش على عليه السلام و اهل بيتش را نموده است تا اتمام حجت كامل شود.
در كتاب بحارالانوار، در باب حبه ايمان و بغضه كفر و نفاق از امالى شيخ طوسى به سندى از جابر چنين نقل مى كند:
قال : سمعت ابن مسعود يقول قال النبى صلى الله عليه و آله حرمت النار على من آمن بى واحب عليا و تولاه و لعن الله من مارى عليا و ناواه على منى كجلدة مابين العين و الحاجب ؛ (380).
شنيدم كه ابن مسعود مى گفت : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس كه به من ايمان بياورد و على را دوست داشته باشدت و ولايت او را پذيرفته باشد، آتش بر او حرام مى شود و خداوند لعن مى كند هر كس ‍ را كه منكر حق على شود و با او دشمنى كند؛ زيرا على نسبت به من مثل پلك چشم است .
در روايت ديگرى از روضه كافى كه به چند مضمون ، در جاهاى گوناگون نقل شده به سندى از ابن عباس چنين نقل مى كند كه :
قال رسول الله صلى الله عليه و آله اميرالمؤ منين عليه السلام لواجتمعت الخلائق على ولايتك لما خلق الله النار ولكن انت وشيعتك الفائزون يوم القيامة (381)
رسول خدا صلى الله عليه و آله به اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر تمام مخلوقات ، ولايت تو را مى پذيرفتند. خداوند آتش جهم را خلق نمى فرمود. و ليكن يا على ! تو و شيعيانت روز قيامت رستگاريد. حب على عليه السلام نشانه ايمان و بغض او علامت نفاق است .
روايت سوم را هم توجه بفرماييد: در بحارالانوار از مناقب ، از تاريخ بغداد و شرف المصطفى و شرح الالكانى به سندى از ابن عباس از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چنين نقل مى كند:
انه نظر الى على بن ابيطالب عليه السلام فقال انت سيد فى الدنيا و سيد فى الاخرة من احبك فقد احبنى و من ابحين فقد احب الله و من ابغضك فقد ابغضنى من ابغضنى فقد ابغض الله ؛
رسول اكرم صلى الله عليه و آله به اميرالمؤ منين عليه السلام نگاه كرد، سپس فرمود: تو آقا و سيدى در دنيا، و آقا و سيد خواهى بود در آخرت . هر كس تو را دوست داشته باشد پس به تحقيق مرا دوست داشته باشد و هر كس با تو دشمن باشد، پس به تحقيق با من دشمن است و هر كس با من دشمن باشد، پس به تحقيق با خدا دشمن است (382).
برادران باز تكرار مى كنم ، عجيب اين است كه اين روايات را دانشمندان اهل سنت نيز نقل كرده اند.
ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد:
فى الخبر الصحيح المتفق عليه انه لايحبه الا مؤ من ولايبغض الا منافق و حسبك بهذا الخبر ففيه وحده كفايه (383)
در خبر صحيحى كه در مورد اتفاق همه دانشمندان است ، چنين آمده است كه : دوستدار على
نيست ، مگر آنكه مؤ من باشد و دشمن نمى دارد على را شخصى مگر اينكه منافق باشد.
بعد مى گويد و همين خبر به تنهايى (در اثبات حق ) تو را كفايت مى كند همچنين در بحارالانوار، از مناقب ، از مام باقر عليه السلام چنين نقل مى كند:
انه جاء رجل الى رسول الله صلى الله عليه و آله فقال : يا رسول الله من قال لااله الاالله مؤ من ؟ قال : ان اعدائنا تلحق باليهود و النصارى ، انكم لاتدخلون الجنة حتى تحبونى و كذب من زعم انه يحبنى و يبغض هذا - يعنى عليا عليه السلام ؛ (384)؛
مردى آمد خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و پرسيد: يا رسول الله ! آيا هر كس كه بگويد: لااله الاالله ، مؤ من است ؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پاسخ داد: به درستى كه دشمنان ما با يهود و نصارى ملحق خواهند شد (يعنى گويند لااله الاالله ممكن است دشمن ما باشد) به راستى شما هرگز داخل بهشت نخواهيد شد؛ مگر آنكه مرا دوست داشته باشيد دروغ مى گويد هر كس خيال مى كند مرا دوست مى دارد، در حالى كه دشمن اين شخص باشد و مقصود حضرت على عليه السلام بود.
مرحوم حكيم ابوالقاسم فردوسى وقتى اشعار شاهنامه را در عرض سى سال براى سلطان محمود سرود و به قول خودش:

بسى رنج ديدم در اين سالسي

عجم زنده كردم بدين پارسى

قرار بود، براى هر هزار، شعر، هزار مثقال طلا به او بدهند كه صرف ساختن سدى بكند؛ ولى در پايان ، وقتى افراد حسود به سلطان محمود خبر دادند كه فردوسى رافضى و شيعى است و سلطان سنى متعصب بود، به جاى شصت هزار مثقال طلا، پنجاه هزار درهم نقره داد (چون شاهنامه هزار بيت است ) تقريبا از يك دهم هم كمتر. به همين دليل فردوسى اشعارى در هجو سلطان محمود گفت و شبانه از غزنين به زادگاهش طوس ‍ فرار كرد و در مدح اميرالمؤ منين و اهل بيت و اصرار بر تشيعش اشعارى سرود (385) من از مهر اين دو شه نگذرم .

مرا غمزه كردند كان بد سخن

به مدح نبى و على شد كهن
 

منم بنده هر دو، تا رستاخيز

اگر شه كند پيكرم ريز ريز
 

من از مهر اين هر دو شه نگذرم

اگر تيغ شه بگذرد بر سرم
 

نباشد جز از بى پدر دشمنش

كه يزدان به آتش بسوزد تنش
 

نترسم كه دارم ز روشن دلى

به دل مهرجان نبى و على
 

چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى

خداوند امر و خداوند نهى
 

كه من شهر علمم على ام در است

درست اين سخن گفت پيغمبر است
 

گواهى دهم كاين سخن را ز اوست

تو گويى ، دو گوشم بر آواز اوست
 

منم بنده آل بيت نبى

سر افكنده بر خاك پاى وصى
 

بدين زادم و هم بر اين بگذرم

چنان دان كه خاك پى حيدرم

ذكر توسل ؛ ورود اهل بيت به مجلس ابن زياد 
سلام الله عليك يا اميرالمؤ منين ! خودت مظلوم بودى ، اولادت مظلوم بودند و حتى شيعيانت هم به جرم آن كه دوست تو هستند، بايد مورد ستم قرار گيرند.
خودش شهيد شد، حسنش شهيد شد، زينبش اسير شد، شهر به شهر و ديار به ديار آنها را بردند، از كربلا تا كوفه از كوفه تا شام ؛ در مجلس ابن زياد و مجلس يزيد كه امام زين العابدين فرمود:
و كان الحبل فى عنقى و فى كتف و عمتى زينب و الاطفال بيننا و كلما قصرنا عن المشى ضربونا بالسياط
ما را با ريسمان بسته بودند يك طرف آن بر گردن من و يك طرف آن به شانه عمه ام زينب بود و اطفال بين ما بودند، و هر كدام از ما در راه رفتن كندى مى نمود ما را با تازيانه مى زدند.
لاحول ولاقوة الابالله العلى العظيم .


صفحه قبل فهرست صفحه بعد