|
5-
11 تكذيب وصيت
تاكنون وضعيت
رواياتى كه در مورد خلافت ابى بكر، از پيامبر صلى
الله عليه و آله و سلم نقل شده است روشن گرديد و
آنچه اين مساءله را قطعى تر جلوه مى دهد، مطالبى
است كه در ضمن گفتگوهاى افراد درگير در سايبان بنى
ساعده به دست مى آيد:
1- ابوبكر هنگام مذاكره در سايبان بنى ساعده به
عمر، و ابو عبيده اشاره كرده و به مردم مى گويد:
بايعوا اءيهما شئتم : با هر يك از اين دو، عمر و
ابوعبيده مى توانيد بيعت نمائيد.(818)
اگر ابوبكر ماءموريت دارد، حكومت را عهده دار شود،
به چه حقى به ديگران تعارف مى كند؟ و يا حقيقتا مى
خواهد خلافت را به ديگرى واگذار كند؟.
2- فرداى بيعت در سايبان بنى ساعده ، اظهار مى
دارد: اقيلونى ؛ اءقيلونى فلست بخيركم : مرا رها
كنيد، مرا رها كنيد، زيرا من بهترين شما نيستم ،
اگر ابوبكر از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله و
سلم ماءموريت دارد حكومت را تشكيل دهد، نبايد از
آن استعفا دهد. ابن قتيبة دينورى (متوفاى سال 270
ه ق ) داستان استعفاى ابوبكر را مشروحا بيان مى
دارد، فاطمه صلى الله عليه و آله و سلم به ابى بكر
و عمر مى گويد:
اگر حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
براى شما نقل كنم ، آيا به آن عمل نموده ، و آن را
تصديق مى كنيد؟ گفتند: آرى ؛ فرمود: شما را به خدا
سوگند مى دهم ، آيا از رسول خدا نشنيديد كه رضاى
فاطمه عليهاالسلام رضاى من است ، و خشم فاطمه
عليهاالسلام خشم من است پس هر كس دخترم فاطمه
عليهاالسلام را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و
هر كس فاطمه را راضى كند، مرا راضى كرده ، و هر كس
او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است ؟
گفتند: آرى اين حديث را از رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم ، شنيديم .
فرمود: خدا و فرشتگان را گواه مى گيرم كه شما هر
دو مرا به خشم آورديد، و را راضى ننموديد، و اگر
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كنم ،
از شما دو نفر به او شكايت مى كنم . ابوبكر گفت :
من از خشم تو، و خشم پيامبر صلى الله عليه و آله و
سلم به خدا پناه مى برم . سپس ناله اى كرد كه
نزديك بود جان به جان آفرين تسليم نمايد، و او
همچنان گريه مى كرد، و فاطمه عليهاالسلام مى
فرمود: در هر نمازى كه مى خوانم به شما نفرين
خواهم كرد.
و ابوبكر در حالى كه گريه مى كرد، از نزد فاطمه
عليهاالسلام خارج شد، پس مردم دور او جمع شدند، و
او به آنان گفت : هر يك از شما در آغوش همسر
خود، شادمان مى خوابيد، و مرا به اين وضع و روزگار
مبتلا كرده و رها نموديد، نيازى به بيعت شما ندارم
، مرا رها كنيد...(819)
. و اميرالمؤ منين عليه السلام نيز از اين گفته
ابوبكر در شگفت است ، و ما در ارتباط با اين گفته
ابى بكر در فصل بعدى سخنى خواهيم داشت ، و آنچه در
اينجا مورد نظر است استعفاى ابوبكر است كه نشانه
نبود دستورى از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و
آله و سلم در مورد خلافت ابى بكر مى باشد.
3- ابوبكر رسما اعتراف مى كند چيزى در اين بابت از
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشنيده است ؛
او گويد: وددت انى كنت ساءلت رسول الله عن هذا
الامر فيمن هو؟ فلا ينازعه احد، و وددت اءنى كنت
ساءلته : هل للانصار فى هذا حق .
(820) دوست مى داشتم از رسول خدا
صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كرده بودم :
خلافت به چه كسى تعلق دارد؟ تا كسى با اهل آن
درگير نشود، و آيا انصار در اين موضوع حقى دارند؟.
و آيا اگر در مورد ابى بكر پيامبر صلى الله عليه و
آله و سلم دستورى داده بود او نمى شنيد؟ و يا اين
كه ممكن است اين سخن براى منظور ديگرى است كه خود
بهتر مى دانسته است ، و آيا اين گفته اش با گفتار
قبلى او كه گفته بود: پيامبر فرمود: الائمة من
قريش : پيشوايان از قريش هستند، و ان هذا الامر
لا يصلح الا لهذا الحى من قريش : و اينكه خلافت جز
براى اين قبيله از قريش براى ديگرى صلاح نيست .(821)
متناقض است اين دو گفتار مى رساند كه طبق گمان ابى
بكر خلافت براى قريش است و انصار از قريش نمى
باشند، چرا آرزو مى كند از رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم ، شنيده بود كه خلافت به قريش تعلق
دارد و ديگران در آن بهره ندارند؟ اگر چنين است
چرا آرزو مى كند اى كاش مى دانست آيا بهره دارند
يا ندارند و اگر نمى دانست چرا ادعا مى كند خلافت
در قريش انحصار دارد و همين اشكال نيز متوجه عمر
مى شود كه در هنگام مرگ خود مى گويد: لو كان سالم
حيا ماتخا لجنى فيه الشكوك : اگر سالم زنده مى بود
شك نداشتم كه خلافت از آن اوست
(822) در حالى كه سالم از قريش
نبوده است .
ابن ابى اوفى گويد: ابوبكر دوست مى داشت در مورد
خلافت دستورى از پيامبر بيابد تا خود را مهار شده
در اختيار او بگذارد.(823)
البته اين روايات به نظر مى رسد بيشتر براى توجيه
ناديده گرفتن دستورات رسول اكرم صلى الله عليه و
آله و سلم در مورد وصيت به امامت اميرالمؤ منين
بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
است ، كه البته براى اثبات وصيت پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم نيازى به اينگونه روايات نيست و
در بحث مربوط مقدارى از آن گذشت . و ذكر اينگونه
روايات به همين مقدار كافى است كه وصيت پيامبر صلى
الله عليه و آله و سلم را نسبت به ابى بكر منتفى
مى سازد.
6- 11 اعتراف عمر
عمر در گفتارى كه در مدينه اظهار مى دارد:
ان بيعة ابى بكر كانت فلتة ، فقد كانت كذلك غير ان
الله وقى شرها:
(824) بيعت با ابى بكر يك لغزش
بود، جز اينكه خداوند نگذارد فتنه اى بر پا شود.
در معناى اين واژه (فلتة ) بحث فراوان شد، و به
گوشه اى از آن اشاره خواهيم كرد، اما پيش از تعرض
به آن لازم است يادآور شويم (فلتة ) بر هر معنائى
كه باشد، تصريحى است از سوى عمر كه خلافت ابى بكر
طبق دستور صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
، و حتى اشاره پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم
نبوده است ، حتى مسئله خواندن نماز ابى بكر را(در
صورت صحت آن بحث آن گذشت ) كه در همايش سايبان
بنى ساعده ، نشانه شايستگى خلافت ابى بكر به حساب
آوردند، در اينجا زير سؤ ال مى برد.
داستان اين سخن چنين است : ابن عباس گويد: به
همراه عمر حج را انجام داديم ، عبدالرحمن ابن عوف
در منى به من گفت : امروز شخصى به نزد عمر آمد، و
به او خبر داد كه شخصى ادعا كرده است ، اگر عمر
بميرد من با على عليه السلام بيعت خواهم نمود.(825)
عمر ناراحت شد و گفت : من امشب راجع به اين موضوع
سخن خواهم گفت ، و آنان را كه مى خواهند حق مردم
را غصب نمايند بر حذر خواهم داشت .
عبدالرحمن به عمر گفت : اكنون در اينجا كه گونه
هاى مختلف مردم حضور دارند طرح چنين موضوعى صلاح
نيست ، از آن بيم دارم سخن شما را درست درك نكنند،
بهتر است در مدينه و در ميان اصحاب رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلم آنچه مى خواهيد بگوئيد. و
چون عمر به مدينه مى آيد در اولين جمعه ، چون مؤ
دن اذان ظهر را گفت به منبر صعود نمود، و گفت :
لازم است سخنى بگويم كه بايد آن را به ذهن بسپاريد
و به هر سو كه رفتيد، به آن گونه كه از من شنيده
ايد براى ديگران بازگو كنيد، به من خبر داده اند
شخصى از شما گفته است اگر عمر بميرد با (فلان )
بيعت خواهيم نمود، كسى مغرور نشود كه بگويد: بيعت
با ابى بكر لغزش (و يا ناگهانى ) بوده است آرى
چنين بوده است ، جز اينكه خداوند از شر آن لغزش
جلوگيرى نمود، و كسى حق ندارد چنين آرزوئى داشته
باشد و...(826)
اكنون ببينيم (فلته ) به چه معنايى است ؟
ابن اثير براى اين واژه چند معنا بيان داشته است ،
به معناى خلاص و رهايى از چيزى ، (انفلت ): رها
شد، خود را خلاص كرد، و به معناى (فجاة ) و
ناگهانى و به معناى رهائى ناگهانى و به طور فجائى
، و بدون انديشه قبلى ، و از آن است حديث عمر: ان
بيعه ابى بكر كانت (فلته ): بيعت ابى بكر به طور
ناگهانى و بدون انديشه قبل صورت گرفت ، و گفته شده
به معناى ربودن و اختلاس كردن است ، در همايش
سايبان بنى ساعده بر سر خلافت مشاجره بود، و تنى
چند به آن متمايل بودند و ابوبكر خلافت را به دست
نياورد، مگر از باب اختلاس و ربودن از آنان .(827)
سيد مرتضى گويد: صاحب لغت نامه (العين ) گفته است
: (فلته ) كارى است كه بدون محكم كارى انجام شده
است ، بنابراين صحيح است كه گفته شود: معناى اصل
لغوى اين واژه همين معناست ، گرچه امكان دارد،
اختصاص به اين معنا نداشته باشد، و لفظى مشترك در
چند معنا بوده است .(828)
ابن ابى الحديد گويد: در مورد حديث (فلته ) فراوان
سخن گفته شده است ، و بزرگان متكلمين ما نيز آن را
ذكر نموده اند، شيخ ما ابوعلى گويد: (فلته ) در
اينجا به معناى لغزش و گناه نيست ، بلكه به معناى
ناگهانى و فجاة است ، و از شعر عرب نيز براى اين
منظور شاهدى آورده است .
و گويد: آخرين روز شوال نيز فلته ناميده شده است ،
زيرا هر كس نتوانست در ماه شوال كه آخرين ماه
(حل ) است انتقام خود را بگيرد، از او فوت مى شود،
و نمى تواند در ذى قعده و ذى حجه و محرم ، كه
ماههاى حرام هستند، انتقام بگيرد، و اگر در روز
آخر توانستند كارى انجام دهند، انتقام خود را
گرفته اند، و آنچه را از دست مى دادند، به دست
آورده اند، و به همين جهت روز آخر ماه شوال (فلته
) ناميدند.
ترديدى نيست كه بسيارى از واژه هاى لغت عرب داراى
معانى مشترك ، و گاهى متضاد با يكديگر هستند، كه
در اين گونه موارد براى درك معناى مورد نظر، متوسل
به قرينه و يا قرائن موجود در كلام مى شوند، و در
مورد واژه (فلته ) از تلاشهائى كه صورت گرفته است
و قرائن موجود در جمله عمر، معناى لغزش و خطا را
در ذهن منعكس مى نمايند كه اينچنين دست و پا زده
تلاش مى شود كه معناى ديگرى براى آن از ذهن ترسيم
نمايند، گذشته از اينكه با مراجعه به اكثر معانى
كه براى واژه (فلته ) در نظر گرفته شده است ،
ملاحظه خواهد شد كه بازگشت همه آن معانى به يك
معناست بنابراين ريشه همه اين معانى يكى است ،
مثلا (فلته ) به معناى اختلاس و ربودن ، و يا فرار
كردن و خلاصى يافتن ، و يا به معناى آخرين روز
شوال ، در واقع لغزش و خطائى است از خط مشى تعيين
شده ، مثلا وقتى مجرمى را دستگير مى كنند و او
فرار مى كند، از آن تعبير مى شود، به (انفلت ):
فرار كرد، خود را رها نمود، يعنى از قاعده و اصول
منحرف شد، و در واقع لغزش و خطا نمود، و نيز (تفلت
) و (انفلات ) و (افلات ): خلاص شدن از چيزى بدون
درنگ و ناگهانى رهائى بر خلاف توقع و انتظار و
قاعده كه باز هم به معناى لغزش و خطاى از قاعده ،
و حتى آخر روز شوال را نيز كه به اين معنا
نامگذارى نموده اند، به همين دليل است .
ديگر اينكه قرائن موجود در كلام عمر نيز بجز مفهوم
خطا و لغزش را نمى رساند، عبارت چنين است : ان
بيعه ابى بكر كانت فلته وقى الله شرها فمن عاد الى
مثلها فاقتلوه : بيعت ابى بكر لغزش و خطائى بود (و
يا: به صورت ناگهانى صورت گرفت ) خداوند شر آن را
باز داشت ، پس هر كه بخواهد آن را تكرار كند او را
بكشيد.
آيا امر ناگهانى شر است ، و آيا انجام امر ناگهانى
مستوجب قتل است ؟ در صورتى مى توانيم (فلته ) را
به معناى امرى ناگهانى بدانيم كه مرتكب چندين
تقدير در كلام ، و تاءويل شويم ، زيرا هر امر
ناگهانى (شر) نيم تواند باشد، پس ناچاريم كلمه
(اختلاف ) در امر ناگهانى را باز داشت ، چنانچه
ابن ابى الحديد و ديگران براى توجيه عبارت ياد شده
چنين تقديرى در نظر گرفته اند.(829)
و روشن است اگر واژه اى بدون در نظر گرفتن تقدير
كلمه اى در عبارت مفهوم خود را واضح برساند به
همان معنا حمل مى شود.
و شگفت آورتر توجيه جمله بعدى عمر است كه ابن ابى
الحديد نيز آن را پذيرفته است در حالى كه توجيه
اول را نخواسته است قبول كند، زيرا گويد: عمر حالت
خشونت آميز قهرى داشت ، و سخنانى كه مى گفت ، از
روى مذمت نبوده و قصد سوئى نمى داشت ، و ما قبلا
مواردى از آن را بيان داشتيم ، مانند سخنى كه در
بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت
(نسبت هذيان دادن به رسول خدا صلى الله عليه و آله
و سلم )، و سخنانى كه در سال حديبيه بر زبان جارى
ساخت ، و خداوند كسى را عقوبت نمى كند مگر به خاطر
نيت او و اگر كسى انصاف داشته باشد پى مى برد كه
سخن او حق است و نيازى به تاءويل شيخ ما ابوعلى
ندارد.(830)
آنچه ابن ابى الحديد تلويحا به آن اشاره نموده ،
همان معناى لغزش و خطاست كه عمر از به كارگيرى
واژه (فلته )، اراده نموده است . و ظاهر عبارت ابن
ابى الحديد مى رساند كه معناى حقيقى (فلته ) را
لغزش دانسته ، زيرا معناى (ناگهانى ) بودن اين
واژه را، تاءويل و توجيه دانسته است .
توجيه جمله بعدى عمر: (فمن عاد الى مثلها فاقتلوه
): هر كس همانند آن را تكرار كند، او را بكشيد.
ابن ابى الحديد، و ديگران از اهل سنت گويند: مقصود
عمر از اين جمله اين است كه هر كس بدون مشورت
تعداد اشخاصى كه صحت بيعت را تاءييد كنند، و
ضرورتى براى بيعت وجود نداشت باشد، بيعت خود را به
مردم تحميل نمايد، او را بكشيد.(831)
در حالى كه دستور عمر شامل كسى است كه مانند بيعت
ابوبكر را انجام دهد، يعنى هر كس خواست طبق شرايط
ابى بكر، از مردم بيعت بگيرد او را بكشيد، يكى از
شرايطى كه خود به آن تصريح داشته اند وجود ضرورت
بيعت ، از ترس بروز فتنه ايست طبق گمان خود،
بنابراين اگر بيعت ناگهانى به دليل ضرورت انجام
گرفت چون همانند بيعت ابوبكر بوده است ، بايد كشته
شود.
و اگر مراد عمر آن بود كه ابن ابى الحديد و ديگران
توجيه نموده اند، بايد مى گفت : اگر كسى بر خلاف
شرايط ابى بكر عمل نمود بايد كشته شود، يعنى بيعتى
ناگهانى و بدون داشتن ضرورت ، در اين صورت عمر
بايد مى گفت : (فمن عاد الى خلافها): هر كس بر
خلاف بيعت ابوبكر عمل نمايد، در حالى كه اگر (فلته
) را به معناى لغزش بدانيم ، جمله عمر درست است ،
يعنى هر كس در بيعت دچار لغزش ابوبكر شود بايد
كشته شود.
ديگر اينكه اگر (فلته ) به معناى امرى ناگهانى
باشد، تكرار آن معنا ندارد، يعنى تكرار چنين عملى
ناگهانى نيست .
قاضى عبدالجبار معتزلى چون ديده است ، اگر (فلته )
به معناى لغزش استعمال شود، وهن آور است ، گويد:
عمر براى ابوبكر احترام قائل بود، او را بزرگ مى
شمرد، و به بيعت او رضا داده و او را ستايش مى
كرد، چگونه ممكن بود لفظى را بكار گيرد كه موجب
مذمت و تخطئه و بدگوئى از ابوبكر باشد.(832)
بنابراين كلمه (فلته ) متضمن معناى بدى نمى باشد.
گويا معانى واژه ها اختيارى است كه هر كس طبق
دلخواه خود آن را معنا كند.
و خلاصه در اين مورد بحث فراوان است كه مقال
گنجايش آن را ندارد.
2- عمر در هنگام وفات خود اعتراف مى كند كه پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدون وصيت در مورد
خلافت از دنيا رفت ، اعتراف عمر حداقل وصيت در
مورد ابى بكر را نفى مى كند:
ان استخلفت ، فقد استخلف من هو خير منى ، و ان ادع
فقد ودع من هو خير منى - يعنى النبى صلى الله عليه
و آله ، فقال ما شاء الله راغبا، وددت ان انجو
منها، لالى و لا على :
اگر كسى را جايگزين خود نمايم ، كسى كه از من بهتر
بود يعنى ابوبكر، آن را انجام داده است ، و اگر آن
را رها سازم ، پس كسى كه از من بهتر بود آن را رها
ساخته ، يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم ، سپس گفت : هر چه خداوند بخواهد، به آن رغبت
دارم . دوست داشتم از خلافت ، نجات مى يافتم ، نه
خود بهره اى برده و نه زيانى ببينم .(833)
3- پيشنهاد عمر با ابى عبيده جراح براى بيعت :
ابسط يدك فلاءبايعك فانك اءمين هذه الاءمة :
(834) دست خود را بگشاى تا با تو
بيعت كنم ، زيرا طبق گفته رسول خدا صلى الله عليه
و آله و سلم تو امين اين اما هستى .
اگر دستور و سفارش خاص از پيامبر صلى الله عليه و
آله و سلم در مورد بيعت با ابى بكر روايت شده بود،
چگونه عمر پيشنهاد مى داد با ابوعبده بيعت نمايد.
مشروعيت خلافت ابى بكر؟
(835)
7-11 دو ديدگاه
مختلف
دو ديدگاه مختلف در مورد مشروعيت خلافت ابى
بكر وجود دارد:
الف : پيروان نص و سفارش پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم در مورد خلافت ابى بكر كه اجمالا
از آن بحث شد، و دانستيم چنين دستورى از سوى
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صادر نشده
است . طرفداران اين نظريه اندك بوده ، و در اقليت
بسيار محدودى به سر مى برند.
ب : پيروان نظريه انتخاب و اختيار، اين دو دسته
معتقد هستند، مشروعيت خلافت ابى بكر، به دليل
انتخاب و اختيار است ، و در واقع بازگشت مشروعيت
آن ، به دليل اجماع است كه يكى از ادله به حساب مى
آيد.
اكثريت فريب به اتفاق اهل سنت را پيروان اين نظريه
تشكيل مى دهند، كه در چهار گروه اصلى قرار دارند:
1- (حشوية )، با اعتقاد به اينكه پيامبران و
امامان نيز امكان دارد مرتكب هر كناهى بجز (دروغ و
كفر) بشوند.
(836)
2- (معتزلة ): اين گروه در مورد امامت اختلاف
دارند، بعضى از آنان طرفدار (نص ) و برخى ديگر،
نظريه اختيار را، برگزيده اند.
(837)
و طبق نظريه شيخ طوسى ، اكثريت قريب به اتفاق
معتزله اختيار را برگزيده اند.
(838)
3- (مرجئة )، اين واژه از (ارجاء) گرفته شده است ،
(ارجاء) دو معنا دارد: به معناى تاءخير انداختن ،
و به معناى (اعطاء الرجاء): برآوردن آرزو و اميد ،
اين واژه به هر دو معنا، با متعقدات اين گروه سازش
دارد.
(839)
4- (معجبرة ): با اعتقاد به اينكه هيچ عملى از
بندگان ، در واقع صادر نمى شود و بلكه همه افعال
بندگان مربوط به خداوند است .
(840)
اكثريت اهل تسنن را پيروان اين مذاهب چهارگانه
تشكيل مى دهند و نيز اكثريت اهل تسنن ، مشروعيت
حكومت ابوبكر را به دليل اجماع مى دانند.
(841)
8 - 11 اجماع
پيش از آنكه چگونگى تحقق اجماع را در مورد
خلافت ابى بكر بررسى نمائيم ، لازم است اجمالا
ماهيت اجماع را از نظر اهل سنت شناسائى كنيم .
اجماع از نظر فقها مسلمين عبارتست از:
(اتفاق همه مجتهدين يك دوره ، از امت محمد صلى
الله عليه و آله و سلم در حكم شرعى ) و مجتهد از
نظر اين تعريف ، فقيهى است كه حق اجتهاد و اظهار
نظر در امور شرعيه داشته باشد...!
بنابر اين تعريف ، آيا چنين اجماعى كه به اين صورت
تشكيل مى شود، تشابهى با بيعت جهت خلافت دارد؟
اولين وجه تشابه بين اجماع در مورد حكم شرعى ، و
اجماع در بيعت ، اين است كه هر دو مورد، چيزى را
توليد مى كنند، از اجماع حكم شرعى به دست مى آيد،
و از بيعتت ، خليفه مسلمين رسميت پيدا مى كند... و
بر همه مسلمين لازم است ، از حكم شرعى ياد شده ، و
نيز خليفه تولد يافته از بيعت پيروى و اطاعت
نمايند.
دومين وجه تشابه بين اجماع در حكم شرعى و بيعت ،
اين است كه همه امت در اجاع شركت ندارند، و بلكه
تنها فقهاى دانا، و برازنده در آن شركت ، مى
جويند، سپس همه مسلمين در اين اجماع مسلمين تشكيل
، و سپس همه مسلمين در آن وارد مى شوند. اين
تشابهى كه ميان بيعت و اجماع وجود دارد، بيعت را،
حكمى از احكام اجماع قرار مى دهد، زيرا اهل (حل و
عقد) - بخصوص در صدر اسلام - پيشوايان مسلمين و
اصحاب راى و فتوا بوده اند.
(842)
اين نظريه به خوبى روشن مى سازد، كه اجماع و بيعت
، كه توسط اهل (حل و عقد)
(843) صورت مى گيرد، دو چيز
جداگانه است ، زيرا در اجماع ، بايستى همه فقها
شركت جويند، اما در مورد بيعت تنها گروه (حل و
عقد) و گر چه مجتهد باشند، يعنى در واقع گروهى از
فقها، و نه همه آنان .
با اين تفاوت كه اجماع بالاخره براى خود دليلى
دارد.
(844) و ليكن بيعت اهل خل و عقد،
با كمال تاءسف چنين دليلى نيز ندارد، و به همين
منظور است كه تلاش مى شود آن را نوعى اجماع
بدانند.(گر چه دليل اجماع اهل سنت نيز قانع كننده
نمى باشد - م -)
9- 11 چهار ركن اجماع
طبق تعريفى كه از اجماع گذشت ، هر اجماعى
چهار ركن اساسى دارد، متن تعريف ياد شده چنين است
: اتفاق جميع المجتهد ين من المسلمين ، فى عصر،
على حكم شرعى
(845) اتفاق و هماهنگى همه مجتهدين
مسلمان ، يك زمان و دوره ، در حكم شرعى . و اين
چهار ركن عبارتند از:
1- وجود تعدادى مجتهد، در زمان رويداد حكم شرعى ،
زيرا اتفاق ، جز در صورت تعدد، صورت نمى پذيرد، پس
اگر زمانى بود كه اصلا مجتهدى وجود نداشت ، يا
متعدد نبود، فقط يك مجتهد وجود داشت ، اجماعى صورت
نمى پذيرد.
2- حكم مورد نظر بايستى مورد اتفاق همه مجتهدين آن
دوره باشد. بنابر اين اگر مجتهدين حرمين شريفين ،
يا مجتهدين عراق ، يا مجتهدين حجاز، و يا مجتهدين
اهل سنت ، به تنهائى و بدون مشاركت مجتهدين شيعه ،
در حكمى اتفاق نظر داشته باشند، اين اجماع پذيرفته
نيست ، زيرا طبق تعريف ياد شده ، در صورتى اجماعى
پذيرفته است كه مجتهدين دنياى اسلام در زمان حادثه
، اتفاق نظر داشته باشند.
(846)
گر چه محمد ابو زهره ، استاد عبدالفتاح قاضى ، و
استاد على الخفيف ، اشتراك مجتهدين شيعه را در
تحقق اجماع شرط نمى دانند.(847)
و ما طبق نظريه اين آقايان حركت مى كنيم ، و در پى
اجماعى هستيم ، از علماى اهل سنت فقط.
3- اينكه مجتهدين همگى راءى خود را به گونه اى
صريح اعلان بدارند.
4- اتفاق در حكم مورد نظر بايستى از سوى همه
مجتهدين باشد، راءى اكثريت سودمند نخواهند بود، گر
چه اقليت بسيار اندك باشد، زيرا ممكن است راءى
صحيح نزد اقليت باشد.(848)
بنابراين مخالفت يك نفر نيز به اجماع لطمه مى زند.
اجماع از نظر همه علماى اهل سنت داراى چنين شرايطى
است .(849)
10- 11 واقعيت اجماع
با شرايطى كه بيان شد، آيا امكان دارد
اجماع تحقق يابد؟ و در صورت امكان ، آيا حجيت
دارد، و حكم توليدى چنين اجماعى ، آيا مورد قبول
است ؟ و در صورت مثبت بودن همه پاسخ هاى ياد شده
، چگونه بايستى نقل شود؟ آيا بايد به حد تواتر
باشد؟ اينها مسائلى است كه در مورد آن اختلاف است
، برخى همه موارد ياد شده را قبول دارند، و برخى
بخشى از آن را.(850)
و آنچه تاءييد مى كند، كه اجماع ممكن نيست صورت
پذيرد، اين است كه در صورت انعقاد چنين اجماعى
بدون شك بايستى ، به يك دليل شرعى استناد داشته
باشد، زيرا مجتهد شرعى بايستى در اجتهاد خود به
دليل شرعى استناد ورزد، دليلى قطعى و يقينى باشد،
عاده محال است از نظر مسلمين پوشيده بماند، و اگر
قطعى نباشد، عاده محال است دليلى ظنى موجب انعقاد
اجماع شود، زيرا دليل ظنى به ناچار مورد اختلاف
انظار مختلف است .(851)
ابن حزم در كتاب (احكام ) خود از عبدالله بن احمد
بن حنبل نقل مى كند، از پدرم شنيدم كه مى گويد:
و آنچه ادعا مى شود، و اجماع بر آن قائم است ،
دروغ است ، هر كس ادعاى اجماع كند، دروغگو مى
باشد، شايد مردم اختلاف داشته باشند، و او نمى
داند، و به آن نرسيده باشد، در اين صورت لازم است
بگويد: نيم دانيم كه مردم اختلاف داشته اند.(852)
آيا بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
و سلم ، در هيچ دوره اى از ادوار گذشته تاكنون ،
هرگز اجماعى تحقق يافته است ؟ عبدالوهاب خلاف ،
پاسخ مى دهد: نه ....! تاكنون چنين اجماعى صورت
نپذيرفته است ، و تنها چيزى كه انجام يافته ،
اتفاق تنى چند از علماء و اصحاب راءى كه حضور
داشته اند، مى باشد، و در واقع چنين حكمى وابسته
به اجماع نمى باشد، بلكه از سوى شوراى جماعتى از
علماء بوده ، و راءى فردى نيست .(853)
11- 11 اجماع و بيعت ابى
بكر!
چگونگى شكل گيرى اجماع در امر بيعت ابى بكر
از نظر اهل سنت است :
الف : كار امامت ابى بكر به آنجا انجاميد كه همگان
به بيعت او رضا دادند، و از مخالفت با او احتراز
جستند و اين اتفاق همگانى چه در آغاز باشد، واى هر
زمان ديگر، تفاوتى ندارد.
ب : و اگر در آغاز خلافت مخالفت هائى از سوى اشخاص
انجام شد، بالاخره به رضايت انجاميد.
ج : ترديدى نيست كه همگان به بيعت با عمر رضايت
دادند، عمر نيز طبق دستور ابوبكر به خلافت رسيد، و
اصل در خلافت ابوبكر است ، و خلافت عمر فرع بر آن
است ، و اجماع در فرع ما را به اجماع در اصل هدايت
مى نمايد، اگر اتفاق همگان را در مورد عمر
پذيرفتيم ، به ناچار در مورد اصل نيز بايد اين
قضاوت را داشته باشيم .(854)
و به اينگونه بيعت با ابوبكر را، از مصاديق اجماع
دانسته ، و مشروعيت آن را به دليل امضاء نموده
اند. در حالى كه هيچيك از شرايط اجماع را دارا
نبوده است .
آيا در بيعت ابى بكر همه علماى دوران رحلت پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به خلافت ابى بكر،
راءى اعتماد دادند؟ و يا تنها اهل (حل و عقد)؟
(اگر واقعا اهل حل و عقد، خلافت او را امضاء كرده
باشند). زيرا بايد دانست ، چه كسانى اهل (حل و
عقد) هستند؟ و آيا در صورت تحقق چنين اجماعى ، به
استناد كدام دليل شرعى بوده است ؟ و اين دليل شرعى
چه مى تواند باشد، آيا دستورات عام مانند (الائمه
من قريش ) و يا دستور خاص نسبت به ابى بكر؟ و يا
ادعاى نماز خواندن ابى بكر، در محراب پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم ؟ كه بحث همه آن موارد
گذشت و دانستيم چه خبر بوده است . و آيا بهتر نبود
كه بگوئيم خلافت را به نماز قياس كردند، و گفتند:
ابوبكر پيشنماز ما بود، مقدم در امور دينى ، پس در
امور دنيوى نيز مقدم است ؟
بهتر نبود به جاى استناد به اجماع ، متوسل به قياس
مى شديم ، در حالى كه شرايط قياس را نيز ندارد؟ و
اگر واقعا خلافت و حكومت ، يك امر دنيوى محض است ،
چرا حكم موضوع مشابه را، ملاك قرار ندادند، و
نگفتند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
على عليه السلام را ماءمور ابلاغ يك فرمان سياسى
اجتماعى نمود، پستى كه خود رسول صلى الله عليه و
آله و سلم ، و يا شخصى همانند او بايد عهده دار آن
شود، در اين صورت خلافت از آن اوست ؟(855)
آنچه از تواريخ به دست مى آيد، و مورد اتفاق همه
مورخين و محدثين است ، اين است كه هيچگونه اتفاق
آرائى در مورد بيعت ابوبكر حاصل نشده است ، گروه
زيادى از بيعت تخلف ورزيدند، و اين گروه افرادى
عادى نبودند، بلكه همه آنان جزو شخصيت هاى بارز
علمى ، و مردان شايسته اى بودند، همچون بنى هاشم و
بنو زهره ، و بنو اميه .(856)
با مخالفت اين جمع كثير چگونه مى توان مدعى اجماع
علماى امت ، در كى دوره گرديد؟
و اگر ملاحظه شود، اين گروه بعد از اين از خود
موافقتى نشان دادند، و تسليم وضع موجود شدند، نه
به اين معنا بود كه عمل آنان را تاييد كرده باشند،
كه اجماع آنان كاشف از حكم اسلامى باشد بلكه به
اين جهت كه مشاهده نمودند اصل اسلام در خطر است ،
چنانچه به اين موضوع تصريح شده است ، و ما به پاره
اى از بيانات امير المومنين در اين رابطه در
بخشهاى پيشين اشاره كرده ، و در بخشهاى بعدى نيز
از آن ياد خواهيم نمود، و در اينجا فقط كوتاهى از
گفتار ابن ابى الحديد، معتزلى حنفى مذهب را ذكر مى
كنم ، او مى گويد:
عمر كسى است كه براى ابى بكر از مردم بيعت گرفت ،
و مخالفين را سركوب نمود و او بود كه شمشير زبير
را هنگامى كه شمشير كشيد تا حمله نمايد، شكست و با
دست به سينه مقداد كوبيد، و سعد بن عباده را زير
دست و پا كرد، و گفت : او را بكشيد، خداوند او را
بكشد، او بود كه بينى حباب بن منذر را به خاك
ماليد، و او بود كه افرادى را كه به خانه فاطمه
عليها السلام پناه برده بودند، به قتل و آتش زدن
تهديد نمود، و آنها را از خانه فاطمه بيرون كشيد،
و اگر او نمى بود، خلافت براى ابوبكر صورت نمى
گرفت .(857)
و نيز شايد كه شرايط اجماع باشد كه على عليه
السلام را به زور به مسجد آورده و او را وادار به
بيعت مى نمايند، و آنگاه كه امتناع مى ورزد، او را
به قتل تهديد مى كنند.؟
و حضرت در پاسخ مى فرمايد: و اذا تقتلون عبد الله
و اخا رسوله : در اين صورت بنده خدا، و برادر رسول
خدا صلى الله عليه و آله و سلم را مى كشيد؛ و عمر
مى گويد:
اما عبدالله فنعم ، و اما اخا رسوله ؛ فلا : اينكه
گفتى بنده خدا، پس آرى تو بنده خدا هستى ، و اما
اينكه گفتى برادر رسول خدا صلى الله عليه و آله و
سلم ، هرگز.(858)
آيا چنين بيعتى از سوى اهل (حل و عقد) را در چنان
شرايطى ، مى توان اجماع ناميد؟ تازه كدام اهل (حل
و عقد)؟ به گفته نويسنده معاصر مصرى ،
دكتر احمد محمود صبحى :
اهل (حل و عقد) چه كسانى بودند؟ آنانى كه خود محور
اختلاف و نزاع بودند،.... آنان معتقد بودند كه هر
يك براى خلافت شايسته تر از ديگرى است ، طلحه در
تعيين عمر از سوى ابابكر، اعتراض مى كند، تمايلات
شخصى در شوراى خلافت كه از سوى عمر تعيين شده ،
نقش اصلى را ايفاء مى كند، برخى از آنان به كينه
توزى توجه نموده ، و بعضى ديگر جانب داماد خود را
مى گيرد. شروط تهديدآميز روشن مى سازد كه او خود
نيز از درگيرى آنان بى اطلاع نبوده است .(859)
آقاى دكتر صبحى همچنان به سخنان خود ادامه مى دهد
تا آنجا كه گويد:
تعيين امام به صورت انتخاب به هر گونه اى كه باشد
باطل است ، و ديگر اينكه نبايد پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله و سلم را متهم نمود كه درباره
خلافت از خود، سفارشى ننموده است ..... پس از آن
گويد:
شيعه از اين جريانات چنين نتيجه مى گيرد، كه
بنابراين بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم لازم است در مورد خلافت بعد از خود، تصريح
نمايد، و طبق روايات پيشوايان شيعه ، پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم نيز چنين دستورى را
صادر نموده است .
و شيعه با توسل به برهان (خلف ) اين مطلب را ثابت
دانسته است كه هرگاه آشوب و فتنه لازمه عدم تعيين
خليفه از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم باشد. و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم بداند كه بعد از او آشوب مى شود، لازم است
خليفه بعد از خود را معين نمايد.
و گويد: برهان (خلف ) روش صحيح پيگيرى رويدادهاى
تاريخى نيست ، و ما در اينگونه موارد فقط نيازمند
به روايات مى باشيم .(860)
دكتر صبحى با كشمكش هاى زيادى كه در طول اين كتاب
دارد به مسائل زيادى اعتراف مى كند، چنانچه در
سابق نيز مطالبى از او بيان داشتيم ، اما هميشه با
توجه به اعترافاتش ناگزير به گونه اى بر خلاف آنچه
با استدلال به آن رسيده است بحث را به پايان مى
رساند، و يا ناقص رها مى كند. مثلا در اينجا بحث
را به گونه اى مطرح مى كند كه گويا روايات در مورد
امامت امير المومنين منحصرا از سوى پيشوايان شيعه
صادر شده است ، در حالى كه در مورد حديث غدير، و
دلالت آن بر امامت امير المومنين عليه السلام ، به
آن گونه دفاع نمود.(861)
و آنچه مورد نظر ما بود، اعتراف دكتر صبحى به عدم
صحت انتخاب و اختيار توسط اهل (حل و عقد).
ديگر اينكه گويا دكتر صبحى مى خواهد چنين نتيجه
گيرى كند كه روايات در مورد خلافت از پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم پس از اين اضطرابات ،
توسط شيعه بوجود آمده است ، اگر اين اتهام متوجه
شيعه شود، بايستى گفت ، قبل از شيعه ، محدثين اهل
سنت در گير اين اتهام هستند، زيرا كتب آنان پر از
احاديث و روايات در مورد وصى پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم بعد از رحلت اوست ، كه حتى دكتر
صبحى خود، به ناچار، و به دليل روايات متواتره در
اين باب ، آنها را حمل به خلافت امير المومنين در
نوبت چهارم نموده است ، چنانچه بحث آن گذشت .(862)
و در واقع بايد اذعان داشت كه انكار سفارش پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت على
عليه السلام ناشى از اينگونه روى دادهاى تلخ
تاريخى است .(863)
و نه اينكه روايات ياد شده پس از حوادث رحلت پديد
آمده است .
بنابر اين ، درست نيست كه بگوئيم اين تحولات موجب
گرديد، شيعه راه خلاصى براى خود بيابد، و بلكه
آقاى صبحى خود، در ص 98- 89 كتاب ياد شده ، پس از
بيان ادله عقليه شيعه ، گويد: ترديدى وجود ندارد
كه ادله عقليه شيعه در مورد خلافت شايان توجه است
.(864)
و نيز در مورد ادله نقليه شيعه (روايات ) كه در
زمينه خلافت آمده است ، نظر مساعدى دارد، و ليكن
او نيز چون ديگران به حكم پيروى از گفته هاى
پيشينيان خود، نمى تواند قاطعيت لازم را داشته
باشد، مثلا در مورد رويداد غدير خم ، با توجه به
اين كه در صحت رويداد غدير خم ترديد ندارد، و نيز
دلالت حديث غدير را در مورد خلافت امير المومنين
عليه السلام انكار نمى كند، و حتى اعتراف مى كند و
رازى نقل مى كند، و در تاءييد اين شبهات ، و يا
تكذيب آنها ساكت مى شود.(865)
در حالى كه حق اين است ، اگر شبهات ياد شده را
وارد مى داند، آنها را تاءييد، و گرنه تكذيب
نمايد. پرواضح است سكوت در چنين وضعيتى ، دليل بر
اين است كه نخواسته بر خلاف روش بزرگان خود گام بر
دارد، زيرا روش بحث او، و نتيجه گيريهاى مثبتش جاى
هيچگونه ترديد از خود باقى نمى گذارد.
12- 11 قياس
از اين اجماع نتوانستيم براى مشروعيت حكومت
ابوبكر بهره جوئيم ، زيرا هيچگونه اتفاق آرائى
توسط علماى امت اسلام ، طبق تعريف اجماع ، صورت
نگرفته و تنها گروهى ، آنهم اندك ، از تعداد بسيار
علماى آن دوره ، در آغاز به خلافت ابى بكر راءى
دادند، و بعد طبق ضرورت ، و نه بر اساس تمايل ،
كار انجام شده را به امضاء رساندند، و به اين گونه
از اجماع دست شسته و به سراغ دليل ديگرى كه از نظر
اهل سنت براى استخراج احكام شرعيه معتبر است ،
يعنى (قياس ) برويم .
چنانچه خود آنان در همايش سقيفه به آن توسل جسته ،
و گفتند: ايكم تطيب نفسه ان يخلف قدمين قدمهما
رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم .(866)
كداميك از شما دوست دارد، پشت سر قرار دهد گامهائى
را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آنها را
مقدم داشته است ؟
يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم او را
در نماز بر ديگران مقدم داشت ، پس او در خلافت نيز
مقدم بر ديگران است .(867)
تعريف قياس : قياس يكى از ادله شرعيه است ، كه به
وسيله آن احكام شرعيه استخراج مى شود، از نظر شيعه
اعتبار ندارد وليكن اهل سنت آن را معتبر مى دانند،
و آن را چنين بيان داشته اند:
القياس فى اصطلاح الاصوليين ؛ هو الحاق واقعه لا
نص على حكمهما، بواقعه ورد نص بحكمها؛ فى الحكم
الذى ورد به النص ، لتساوى الواقعتين فى عله هذا
الحكم .(868)
قياس در اصطلاح علماى اصول ، ملحق نمودن رويدادى
است كه حكم آن تصريح نشده است ، به رويدادى كه حكم
آن به صراحت بيان شده است ، در حكمى كه به آن
تصريح شده است ، به جهت تساوى هر دو رويداد، در
انگيزه حكم ياد شده . مانند حرمت بيع در هنگام
اقامه نماز جمعه ، كه در قرآن به آن تصريح شده است
. اما نمازهاى ديگر چنين حكمى ندارند و دستور
صريحى درباره آنها وارد نشده است علت حرمت بيع در
هنگام اقامه نماز جمعه ، اين است كه بيع انسان را
از پس بيع در هنگام اقامه نمازهاى ديگر نيز حرام
است (و به قول (خلاف ): كراهت دارد، در حالى كه
طبق دليل قياس بايد حرمت داشته باشد، زيرا مقيس و
مقيس به يك حكم دارند - م -)
و اكنون ببينيم آيا، رويداد پيشنمازى ، و ولايت
امر مسلمين با يكديگر مساوى هستند، و آيا انگيزه و
شرائط هر دو يكى است ؟ امامت در نماز حداكثر چيزى
كه لازم دارد، طبق نظريه شعيه ، عدالت امام جماعت
، و حداكثر، آگاهى به مسائل نماز است ، كه اهل سنت
براى امامت در نماز هيچگونه شرايطى قائل نيستند.
آيا علت و شرايط پيشنمازى ، آن هم بر يك گروه اندك
، در محدوده يك شهر، با علت و شرايط زمامدارى يك
امت بزرگ و در حال پيشرفت سريع مساوى است ؟ و اگر
مشروعيت خلافت به استناد قياس باشد، اين قاعده
بيشتر در مورد على عليه السلام صدق نمى نمايد؟ مگر
نه اين است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم عمده ماءموريت هاى مهم سياسى را به او واگذار
مى نمود، از آن جمله ماءموريت لغو پيمان سياسى كه
با همسايگان مشركين خود به امضاء رسانده ، و نيز
در هنگام غياب از مدينه او را به جاى خود منصوب
داشته ، و رسما اداره امور را بر عهده او نهاده ،
و مقام و منزلت او را براى مردم روشن نموده بود. و
مناصب هارون برادر موسى عليه السلام را به او
واگذار نموده ، و قرآن خود منصب وزارت و شركت در
نبوت همه كارهاى موسى عليه السلام را به هارون
واگذار كرده اين موارد نص در حكم است ، و دليلى
واضح و آشكار است .
نتيجه اينكه هيچ نوع مجوز شرعى ، نه از نظر دستور
صريح ، و نه اجماع و نه قياس هيچكدام را مجوزى
براى اقدامات و تصميمات همايش سايبان بنى ساعده
نيافتيم ، به همين جهت است كه مى بينيم چون از نظر
شرعى راهى نيافتند، حكومت اسلامى را امرى عبادى
ندانسته ، و اظهار مى دارند، حكومت اسلامى امرى
است دنيوى مانند ديگر اعمال دنيوى كه نيازمند به
دستور خاصى نيست ، و به همين جهت اصحاب پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اين گونه موارد
از دستورات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
اطاعت ننموده و با آن مخالفت مى ورزيدند.(869)
13- 11 حرف آخر
و حرف آخر اينكه اهل حل و عقد به خلافت ابى
بكر راى دادند، و به خلافت او راضى شدند روشن است
مقصود از اهل (حل و عقد) دانايان و بزرگان اصحاب
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم هستند كه
آن روز بيشتر آنان در مدينه رسول صلى الله عليه و
آله و سلم بودند، آنان كه به گفته دكتر احمد محمود
صبحى ، خود محور خلاف و نزاع بودند، در بيعت همايش
سايبان بنى ساعده ، و نيز در شوراى تعيين خليفه از
سوى عمر، بر اساس تمايلات شخصى و احساسات و عواطف
خويشاوندى حركت مى كردند.(870)
و يا كسانى كه در همايش ياد شده به طور كلى حضور
نيافتند و گرداگرد پيكر مطهر رسول خدا صلى الله
عليه و آله و سلم بودند، مانند عباس بن عبدالمطلب
، على ابن ابى طالب ، طلحه و زبير، سلمان ، مقداد،
ابوذر، عمار بن ياسر، فضل بن عباس و بسيارى ديگر
از بنى هاشم و بزرگان صحابه رسول خدا صلى الله
عليه و آله و سلم .(871)
و بعضا كه حضور داشتند به اين بيعت تن ندادند،
مانند سعد بن عباده و حباب بن منذر و.... كه برخى
از آنان تا آخر حاضر نشدند بيعت كنند، و برخى ديگر
نوشته اند تا شش ماه بعد بيعت كردند.(872)
آيا اهل (حل و عقد) ابوسفيان و سهيل بن عمرو، و
حارث بن هشام و عكرمه بن ابى جهل و ديگر سران قريش
بودند، كه پس از بيعت با ابى بكر، آن برخورد كينه
توزانه و انتقام جويانه را با انصار داشتند، و
آنان را به مرگ و گرفتن انتقام كشته شدگان قريش در
جنگ هاى بدر و احد و... تهديد مى نمودند.(873)
و آيا مى توان گفت ، امثال خزيمه بن ثابت و ابى بن
كعب ، و خالد بن سعيد، و ديگر بزرگان اصحاب پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه هر كدام داراى
ويژگى خاصى بودند، از اهل حل و عقد به شمار نمى
آمدند؟ چرا كه آنان در آغاز بيعت ننمودند، و به
همين دليل خالد بن سعيد را طبق اصرار عمر از مقام
فرماندهى سپاه اعزامى به روم عزل نمودند.(874)
و آيا نمى بايستى حداقل تمامى افراد اهل حل و عقد
به اين بيعت رضايت مى دادند؟
|
1-12 پيشنهاد
بيعت با على عليه السلام از سوى قريش
عباس و فرزندانش ، فضل و قثم و
برادر زاده اش امير المومنين عليه السلام ، با طلحه و زبير
گرداگرد پيكر مطهر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را
گرفته اند.
از سوى ديگر اسامه بن زيد فرمانده سپاه ، خبر رحلت پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم را در پايگاه (جرف ) دريافت مى كند،
و خود را به گروه مصيبت زده مى رساند، همه در يك ماتم و اندوه
عميقى فرو رفته اند. اما عباس ، اين پير دنيا ديده گرچه سخت در
اندوه فراق پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى سوزد،
اما انديشه اش در جاى ديگر است ، او در انتظار حوادثى است كه
مدينه را بيش از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
مى لرزاند، او مى داند در پس پرده چه چيزهائى مى گذرد، و به
زودى سير حوادث آنها را آشكار خواهد نمود، اما چه كند؟ در
انتظار حوادث بنشيند، و دست روى دست بگذارد، و بعد افسوس
بخورد؟ يا اقدام ...؟ اما چگونه ؟ او در حالى كه در كنار پيكر
پاك رسول ، به ماتم نشسته ، شتاب مى گيرد و خود را به على عليه
السلام مى رساند، و عرضه مى دارد:
امدد يدك ؛ ابايعك ، فيقول الناس : عم رسول الله صلى الله عليه
و آله و سلم ، بايع ابن عم الرسول صلى الله عليه و آله و سلم ،
فلا يختلف عليك اثنان ؟:
دست خود را دراز كن ، تا با تو بيعت كنم ، و مردم بگويند: عموى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، با عمو زاده رسول خدا
صلى الله عليه و آله و سلم بيعت نمود، و ديگر حى دو نفر نيز در
مودر تو اختلاف نخواهند داشت ، و مخالفت نكنند.
و على عليه السلام در پاسخ فرمود:
او يطمع فيها طامع غيرى ؟ و آيا كسى جز من توقع دارد به خلافت
دست يابد؟ و عباس گفت : ستعلم ؛ به زودى خواهى دانست .(875)
آيا واقعا مسئله به همين سهولت و آسانى بود كه عباس عموى
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تصور مى كرد، با بيعت
او مسئله تمام مى شد؟ با مرور به آنچه گذشت ، و خواهد آمد،
خواهيم دانست هرگز چنين نمى شد، و بلكه درگيرى و اختلاف ، و
جنگ داخلى در پى آن اجتناب ناپذير بود به هر حال طولى نكشيد كه
خبر آوردند زير سايبان چه گذشته است .(876)
براة ابن عازب ، آن يار ديرين خاندان پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم كه هميشه قلبش در دوستى آل پيامبر مى طپيد
گويد:
من هنوز در دوستى آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم پايدارم ،
بدرود زندگى گفت ، و من در هراس بودم كه اين امر (خلافت ) را
از خاندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدر برند،
اين هراس مرا دستپاچه كرده بود، در حالى كه قلبم مالامال حزن و
اندوه مرگ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بود، اما
چاره اى نداشتم ، اكنون نبايد بگذارم فرصت از دست برود، به
همين دليل مرتب به خانه بنى هاشم سركشى مى كردم ، و آنان همگى
دور جنازه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، جمع بودند،
در اين ميان حواس خود را كاملا متوجه شخصيت هاى قريش مى كردم
كه آنان در چه حالى هستند، يك وقت متوجه شدم ، ابوبكر و عمر
حضور ندارند، و....
ديرى نپائيد ديدم ابوبكر و عمر و گروهى از اصحاب ، زير سايبان
بنى ساعده جمع هستند، و گرداگرد ابوبكر و عمر را فرا گرفته
اند، و هر كسى به آنان عبور مى كند، به او پيشنهاد بيعت مى
كند، و براى ابوبكر از او بيعت مى گيرند،... و من بى تاب شدم ،
و با سرعت خود را به بنى هاشم رساندم ، در خانه بسته بود با
شدت در را كوبيدم .
درب باز مى شود، براء خود را به داخل خانه پرتاب مى كند،
اما.... اضطراب سراپاى وجود براء را فرا گرفته ، او در حالى كه
تلاش دارد نفس هاى خود را آرام كند، و اضطراب خود را فرو
نشاند....، ولى چهره گرفته او همه چيز را نشان مى دهد. عباس
عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به او روى نموده ،
بگو چه خبر است ؟ چه شده ؟.... براء با لحن تلخى ، بيش از دو
سه كلمه نمى تواند بگويد:
مردم با ابوبكر بيعت نموده اند!....
عباس : تربت ايديكم الى آخر الدهر: تا ابد دست شما كوتاه
گرديد. هر چه به شما گفتم نپذيرفتيد، و من درد خود را در درون
خود حبس نمودم .(877)
على و اهل بيت ، در كنار جنازه پيامبر اكرم صلى الله عليه و
آله و سلم ، حلقه ماتم زده بودند، اينان در خانه خود به سوگ
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، نشسته اند، و دنياى
بيرون ، و آنچه در آن مى گذرد، در خاطره آنان كوچك ترين
تاءثيرى ندارد، نه اين است كه براى على عليه السلام حوادث
بيرون خانه هيچگونه ارزشى ندارد، او همه چيز را مى داند، و به
همه چيز آگاه است ، او بيش از عباس ، و پيش از او وخامت اوضاع
را درك نموده است ، و مى داند كه عباس چه مى گويد، و چه مى
خواهد، گر چه مرگ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، على
را سخت درهم كوبيده است ، وليكن انديشه و خرد او سخت پاى
برجاست و مى داند كه زمامدارى امت ، نيز وظيفه اى است بسيار
سنگين كه نبايد مهمل گذارده شود، و دست متجاوزين ، بايد كوتاه
گردد، و اين قافله را اوو هدايت كند، و گر چه او خود در پاسخ
اين اعتراض كه دير جنبيديد، و گذاشتيد ديگران به خلافت دست
بيازند، مى گويد: اكنت اترك رسول الله صلى الله عليه و آله و
سلم ميتا: آيا جنازه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را
رها نموده و به دنبال خلافتش مى رفتم .(878)
در ظاهر اگر پيشنهاد عباس عملى مى شد؟ همه چيز به نفع بنى هاشم
تمام مى گشت ، زيرا او هم بزرگ قريش ، و هم بزرگ خاندان هاشم
(از نظر و سن و سال )، و هم عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و
آله و سلم .
اما نه ... على عليه السلام آگاه است كه حتى اگر جنازه پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را نيز رها مى كرد، و امر آن
را به ديگرى واگذار مى نمود، و يا اكنون با سرعت به سوى سايبان
بنى ساعده برود و با بيعت عباس و مقداد و غيره در يك فرصت
كوتاه ، همه چيز را به نفع خود تمام كند؟ مسئله به اين آسانى
نخواهد بود كه عمويش تصور كرده است ، او از يك چيز هراس دارد،
و اين هراس است كه دست به هيچ اقدامى نمى زند، او مى داندكه
رقباى خلافت به اين سهولت دست از تلاش بر نمى دارند، و در
نتيجه فتنه و شكاف در ميان امت ايجاد مى شود، و فرصت به دست
دشمن داده شده ، و در نتيجه نابودى اسلام را در پى خواهد داشت
.(879)
پس بهتر اينكه على عليه السلام خود را به جنازه پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم مشغول بدارد، و پيشنهاد عباس و
ديگران را نپذيرد، و قضاوت را به آيندگان واگذارد.
و فاطمه عليها السلام فرمود: و ابوالحسن آنچه شايسته او بود،
انجام داد و آنان كارى انجام دادند كه خداوند آنان را كفايت مى
كند.(880)
2- 12 انديشه نقض بيعت با ابى بكر
براء ابن عازب ، خسته و سرگردان ، خانه پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله و سلم را ترك مى گويد، او نمى داند چه كند؟
اما همه اش در اين فكر است ، چگونه اين لغزش را جبران كند، او
بدون مقصود و هدف ، تمام روز سرتاسر مدينه را زير پا مى گذارد!
و در انديشه است ، انديشه سوزان داغ جانكاه رحلت پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم ، از يك سو و از سوى ديگر انحراف
خلافت از مسير اصلى خودش توسط گروهى از قريش ، او اين چنين روز
را به شب مى رساند، براء گويد:
شب هنگام خود را به مسجد رساندم ، به ياد آوردم آواى زيبا قرآن
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را در اين مكان مى شنيدم ،
اما اكنون مسجد خالى است ، فروغ هميشگى را ندارد، نتوانستم
وارد مسجد شوم .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيست ، محراب او خالى
است ، از ورود به مسجد خوددارى كردم .(881)
براء با قلبى آكنده ، و چشمانى اشك آلوده ، مسجد پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله و سلم را ترك كرده است اما به كجا برود؟ و
چه بكند او بى هدف و مقصود به راه خود ادامه مى دهد، اما نمى
داند به كجا مى رود هدف او نقط راه رفتن است و بس ولى او خود
نمى رود گواى كسى او را به سوئى مى كشاند ناگهان صداى زمزمه اى
او را در تاريكى شب هشيار مى كند، صداى آهسته اى به گوش مى
رسد، صداى پچ پچ افرادى كه به آهستگى با يكديگر سخن مى گويند،
مى خواهد برگردد، مبادا رازى را كشف كرده كه اصحاب راز به آن
رضايت ندارند، خواست برگردد.... اما اينجا كجاست ؟ چشم خود را
به اطراف انداخت كه آنجا را بشناسد؟ ديد اينجا.... فضاى باز
بنى بياضه است ؛ عجيب اين راه دور و دراز را من آمده ام ؟ پس
اين زمزمه چيست ؟ حتما با اين خاطر است كه از ديد نامحرم پنهان
بمانند، اينجا را براى راز گوئى انتخاب نموده اند، باز خواست
برگردد، وليكن صدائى او را متوقف نمود، گوينده اى فرياد
برآورد:
فرزند عازب است ؟ آرى فرزند عازب است .... بيا! و براء، فرزند
عازب گويد:
به سوى آنان شتاب گرفتم ، و راز گويان را شناختم ، آنان مقداد،
سلمان ، ابوذر، عباده بن صامت ، ابوالهيثم بن تيهان ، حذيفه ،
عمار، و... در اين دل شب در فضاى بنى بياضه جمع شده اند، و از
براندازى و نقض بيعت سخن مى گويند.(882)
و شايد زمزمه ها چنين باشد و حتما اينچنين است :
عما: (تيم ) را چه حقى در اين كار است ؟ زمامدارى خلق ؟ حق
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود و اكنون هم براى
برترين مردم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى
باشد.... آرى انصار حق كشى كردند.
براء بن عازب : اين مرد....! بنام حق قريش ، حق را از اهلش
ربود، و آن دو تن همدستش نيز به او كمك كردند.
عمار: بيعتى كه مهاجرين نخست در آن ، حضرو نداشته اند، چه
ارزشى دارد؟
حذيفه بن يمان خبر اميد بخشى مى دهد: طايفه انصار در انديشه
نقض بيعت مى باشند!: اين مطلب راست است ؟
حذيفه : به خدا دروغ نمى باشد، به خدا همين كه گفتم انجام مى
شود.
مقداد بن عمرو: به خدا اين كار انصار خوب و اميد بخش است ،
بايد پس از آن حق به صاحبش باز گردد.
سلمان پارسى : اگر اين مرد نپذيرفت ، چه بايد كرد؟
اباذر: او را واگذار.... زيرا او و دو رفيقش ، بيش از سه تن از
مهاجرين نيستند دليلش هم بر زبان خودش آمده است ، آنگاه به
براء روى نموده ، فرزند عازب آيا تو در سايبان همين استدلال را
از او شنيدى ؟
براء: آرى او همين را گفت ، به خدا به همين دليل حق از آن
ديگرى است ، نه او... خداى چنين روزى را نياورد كه با وجود
فرزند ابى طالب ، با فرزند ابى قحافه بيعت كنم .
عمار: اينك ! اينك چه بايد كرد؟
مقداد: نظر اين است كه كار به شوراى مهاجرين برگردد. راءى همين
است .(883)
انصار قصد بر هم زدن بيعت (سايبان ) را دارند.
حذيفه بن يمان چنين افزود: آرى اكنون با هم به نزد ابى بن كعب
مى رويم ، او هم ، همانند شما آگاه است .
آنگاه همگى به سوى خانه ابى بن كعب مى روند، و حلقه در را مى
كوبند و او در پشت در حاضر مى شود. و مقداد به او صحبت مى كند.
ابى ابن كعب : تقاضاى شما چيست ؟
مقداد: در را باز كن ، مطلب مهم تر از اين است كه پشت در بسته
بازگو شود ابى ابن كعب : من در خانه را نمى گشايم ، و مى دانم
براى چه منظورى آمده ايد، گويا قصد داريد در اين پيمان تاءمل
نمائيد!!! و ما گفتيم . آرى ، و او گفت : آيا حذيفه در ميان
شماست ؟ گفتيم آرى .
ابى ابن كعب : هر چه حذيفه بگويد، همان است ، و به خدا سوگند
در را نگشايم ، تا اينكه مسائل همچنانچه هست اجرا شود، و
بدانيد مسائل آينده بدتر از آن است ، و به خداوند شكوه خواهم
نمود.(884)
يعقوبى در تاريخ خود قسمت اول اين داستان را به طور خلاصه نقل
مى كند، و آن خبر دادن براء به بنى هاشم ، از جريانات سايبان
بنى ساعده است .(885)
و اين گروه به نزد امير المومنين عليه السلام آمده و از او كسب
تكليف مى كنند، كه در بخش بعد از آن سخن مى گوئيم .
3- 12 اقدامات پيشگيرانه
گزارش همايش تنى چند از اصحاب ، در فضاى بنى بياضه ، به
گوش ابابكر رسيد، حال چگونه ؟ آيا خود اقدام به پخش آن نموده
اند، گر چه اقدامات اوليه پنهانى انجام شده است ، اما پس از آن
هيچگونه مانعى براى انتشار آن نديده اند، و يا اينكه فرد و يا
افرادى نيز در همايش بنى بياضه حضور داشته اند. و گزارش داده
اند؟
پس از دريافت خبر، ابوبكر و عمر، به دنبال مغيره بن شعبه
(886) و ابوعبيده مى فرستند كه در اين رابطه ،
تبادل نظر كنند و به دنبال آن تصميم مى گيرند كه شب چهارشنبه ،
شب دوم رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، با عباس
عموى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مذاكره نمايند.
و از آن مهمتر اينكه خود دست به كار شوند و احتياطات لازم را
انجام دهند، بخصوص با وجود شخصيتى چون على عليه السلام ، كه
هيچكس در شايستگى ترديدى نداشت ، نه از مهاجرين و نه از انصار.(887)
و به خصوص اينكه در اجتماع سايبان بنى ساعده ، هنگامى كه
عبدالرحمن بن عوف از فضيلت ابوبكر و عمر و على عليه السلام سخن
مى گويد، منذر بن ارقم برخاسته و مى گويد: ما فضيلت اشخاص
ياد شده را انكار نمى كنيم ، اما در ميان آنان كسى هست كه اگر
خواستار خلافت باشد كسى با او نزاعى نخواهد داشت ، و او على بن
ابى طالب است .(888)
ابوبكر كه خود مردى كارآزموده است ، در انتظار حوادث نمى نشست
، كه حوادث راه و روش را به او بياموزد، بلكه او شب يكسره در
انديشه است كه هر گونه حركتى را خنثى سازد، و آيا ممكن بود
ابوبكر از مسائلى كه در مدينه مى گذشت آگاه نباشد، و عكس العمل
بيعت سايبان بنى ساعده را دريافت نكند، كه پس از بيعت ، بسيارى
از انصار از بيعت با ابى بكر پشيمان شده ، و يكديگر را ملامت
مى كنند، از على عليه السلام ياد نموده اند، و به نام او اشعار
داده اند.(889)
اين شرايط باعث مى شود كه تصميمات جدى ترى اتخاذ شود، بنابراين
جاى هيچ تعجب نيست ، كه فرداى روز رحلت ، يعنى يك روز بعد از
بيعت اوليه ، در زير سايبان بنى ساعده ، مردم را در مسجد فرا
خوانند، و يك بار ديگر از مردم پيمان گيرند، و به اين گونه
مردم را در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جمع
نمودند، براى چه منظورى ؟ اين پرسشى است كه در اذهان همه
حاضرين خطور مى كند، و ابوبكر در مقابل اين پرسش چه برخوردى
دارد؟ آيا صريحا هدف از تجمع در مسجد را بيان مى دارند؟ كه
گروهى نه اندك در فكر نقض بيعتند. و يا نه به اين گونه و بلكه
مستقيما براى بيعت مجدد بدون هيچ انگيزه ؟ هر دو شيوه غلط است
، و گرنه روشن مى شود اين همايش ، براى مقابله با انديشه نقض
بيعت است ، و كافى است شايعه نقض بيعت جراءت آن را بوجود آورد،
و يكباره همه چيز بهم بخورد و درهم ريخته شود. و كاردانى عمر
طرح ديگرى مى ريزد. كه هدف از اين همايش را پوزش ، و عذرخواهى
از اشتباه روز گذشته به شمار آورد. ديروز، روز رحلت پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم گفت بود: پيامبر نمرده است
و... امروز برنامه عوض شده است ، پس جا دارد حرف ديروز خود را
پس بگيرد آغاز خوبى است براى توجيه حضور مردم ، لذا عمر رشته
سخن را به دست مى گيرد، و سخنان خود را در دو موضوع خلاصه مى
كند: پوزش و عذر خواهى از انكار مرگ رسول خدا صلى الله عليه و
آله و سلم ، و قسمت دوم سخنان خود را عمدتا اختصاص به بيعت
مجدد با ابى بكر مى دهد، و از مردم براى ابى بكر دوباره بيعت
مى گيرد.(890)
ولى باز هم از شوراى فضاى بنى بياضه : مقداد و سلمان و... كه
در انديشه استوار نمودن خلافت براى على عليه السلام بودند خبرى
نيست ، آيا از همايش در مسجد بى خبر بودند؟ تصور نمى شود بى
اطلاع باشند، پس چرا حضور ندارند. اين مطلب را مى توان از پاسخ
ابى بن كعب به گروه ياد شده دريافت كه گفت : به خدا سوگند در
را نگشايم تا اين كه مسائل آنچنانچه هست انجام شود، و بدانيد
مسائل آينده بدتر از آن خواهد بود كه مى بينيد.(891)
و نيز پاسخ امير المومنين عليه السلام به اين گروه و همايش هاى
ديگرى كه در خواست قيام نموده بودند، دريافت مى داريم .
4- 12 پيشنهاد مشاركت در خلافت
گفته شد، ابوبكر و عمر، پس از دريافت ، اخبار شبانه
شوراى گروهى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در
فضاى بنى بياضه ، و رويدادهاى ديگر به دنبال مغيره بن شعبه و
ابوعبيده جراح مى فرستند. و نشستى تشكيل داده ، و چنين راءى مى
زنند كه بايد عباس را در حكومت مشاركت داد، تا به اين وسيله
بتوانند خاطر خود را از ناحيه على عليه السلام آسوده سازند.
آنان به اين تصور كه چون عباس بزرگ هاشم است ، اگر او بپذيرد،
ديگران نيز نمى توانند مخالفت كنند، و اگر پس از اين توافق ،
از سوى خاندان هاشم و هر جناح ديگرى مخالفتى صورت پذيرد. آويزه
خوبى براى سركوبى مخالفين خواهد بود، و بى شك عباس اين پيشنهاد
را مى پذيرد و چرا نپذيرد، مگر نه اين است كه بنى هاشم فقط از
اينكه خلافت را از دست داده اند نگران هستند، و به اينگونه
آنان را از نگرانى بيرون مى آوريم ، و مگر نه اين بود كه
بزرگترين رقباى خلافت يعنى انصار به اين امر رضا دادند، و ما
نپذيرفتيم ، و اكنون اين گذشت را در مورد بنى هاشم از خود نشان
مى دهيم . و... اما نه .... نه عباس چنين تمايلى دارد، و نه
على عليه السلام را به اين گونه مى توان به بيعت راضى نمود، و
او را از هدف خود باز داشت .
و به دنبال اين تصميم و اين نتيجه گيرى ، به سوى منزل عباس ،
رهسپار شدند، و اين جريان در شب دوم وفات پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله و سلم ، صورت گرفت ،(892)
يعنى شب چهارشنبه ، روز دوشنبه وفات پيامبر اكرم صلى الله عليه
و آله و سلم ، شب سه شنبه ، پيشنهاد شورش عليه نظام ، روز سه
شنبه بيعت مجدد و شب چهارشنبه مذاكره با عباس عموى پيامبر
اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، صورت مى گيرد.
ابوبكر بعد از سپاس خداوند بزرگ ، رشته سخن را به دست مى گيرد:
خداوند محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به عنوان پيامبر
شما، به رسالت مبعوث نمود، و او را دوست و ياور مسلمين قرار
داد، و خداوند به اين جهت به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله
و سلم را از درون مومنين برگزيد، بر آنان منت نهاد، تا اينكه
خداوند او را براى خود برگزيد(بدورد زندگى گفت )، و او مردم را
به خود واگذارد، تا در مورد خود تصميم بگيرند، و آنكه را مايل
هستند، انتخاب كنند( يعنى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
سلم بدون وصيت از دنيا رفت
(893) ) با اتفاق و بدون اختلاف نظر، اكنون
مردم مرا به عنوان خليفه مسلمين انتخاب نموده اند، كه امور
آنان را رعايت كنم ، و من اين پست را پذيرفتم ، و به يارى و
پشتوانه پروردگار، هيچ هراس و سستى و حيرت و سرگردانى ندارم ،
و از خداوند خواستار توفيق در اين راه هستم ، و بر او توكل
نموده و به سوى او باز مى گردم .
اكنون پيوسته به گوش مى رسد، كسانى اين موضوع را نپذيرفته اند
و بر خلاف عموم مسلمين سخن مى گويند، و اينان شما را پناهگاه
خود قرار داده اند، در اين صورت ، شما نيز مانند ديگران اين
راءى را بپذيريد، و يا اينكه مردم را از آنچه انجام داده اند
برگردانيد. هدف ما از اين ديدار اين است كه شما را در خلافت
شريك گردانيم تا فرزندانت نيز از آن بهرمند شوند، زيرا تو عموى
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و گر چه مردم موقعيت تو
و نيز خانواده ات را نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
مى دانستند، با وجود اين از تو و نيز بنى هاشم عدول نمودند، و
خلافت را از شما منصرف نمودند، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و
آله و سلم ، از ما و شما هر دو مى باشد.
عمر سخنان ابوبكر را بريد، و با همان روش تند و خشونت آميز خود
به عباس گفت :
آرى به خدا... و ديگر اينكه ما يه اينجا نيامده ايم تا اظهار
نياز كنيم ، و يا انيكه نيازمند تو بوده ايم .... نه ! ولى
دوست نداشتيم كه از جانب شما اشكالى در اتفاق مسلمانان بوجود
آيد، آنگاه شومى اين كار دامن گير شما و مسلمين گردد، اينك در
كار خود و مسلمين نيك بنگريد...
عباس ، پس از درود و ستايش پروردگار، در پاسخ آنان چنين گفت :
خداوند، پيامبر خود را بر انگيخت چنانچه توصيف نمودى ، تا
اينكه بدرود زندگى گفت ، و امور مردم را به خود مردم واگذار
نمود، تا خود در اين باره تصميم بگيرند و به تور از هواى نفس ،
به حق و حقيقت دست يابند....
عباس در اينجا به شيوه و عقيده آنان سخن مى گويد، و در مقام
اثبات عقيده شخصى خود نمى باشد، او مى خواهد به آنان ثابت كند،
حتى طبق گفتار خود آنان و استدلالشان عمل ننموده اند، و لذا در
ضمن سخنان خود گويد: من اكنون نمى خواهم خلافت را از شما سلب
نمايم ، وليكن اين استدلال شما نيازمند چنين بيانى است .....
لازم به يادآورى است عبدالفتاح عبدالمقصود نويسنده معاصر مصرى
در كتاب خود (امام على عليه السلام ) ضمن نقل گفته عباس ، جمله
(اختيار) راندارد، گر چه اين قتيبه آن را ذكر نموده است .
دنباله سخن :
بسيار خوب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدورد زندگى
گفت ، و امور مردم را به خود آنان واگذارد، تا از حق و حقيقت
پيروى نموده و به دنبال هواى نفس نروند، تو با چه حقى اين منصب
را اشغال نمودى ؟ اگر به دليل اينكه رسول خدا صلى الله عليه و
آله و سلم از شماست خلافت را متصرف شده اى ؟ حق ما را غصب
نموده اى ، و اگر به اين دليل كه مومنين آن را به تو واگذار
نموده اند؟ ما از مومنين هستيم ، و اين منصب را به تو واگذار
نكرده ايم ، اگر مقصودت اين است كه مومنين تو را به اين كار
وادار و ملزم نموده اند، چنين الزامى در بين نيست ، زيرا ما به
اين كار تو كراهت داريم ، چه ناسازگار است اين گفته ات : كه
مردم نمى پذيرند و به خلافت تو رضايت ندارند، با اين گفته ات
كه گوئى : مردم به تو مايل هستند، و از روى رضا و رغبت به تو
راءى داده اند؟
و آنچه را پيشنهاد مى دهى به ما ببخشى ، اگر حق تو مى باشد كه
به ما واگذار مى كنى ، براى خودت باشد. و اگر حق مومنين است ،
تو صلاحيت واگذارى آن را ندارى ، و اگر حق ماست اين حق تجزيه
پذير نيست ، و ما به اين تجربه رضا ندهيم .
و بدان آنچه را مى گويم نه بدان جهت است كه مى خواهم خلافت را
از تو سلب مى نمايم ، وليكن استدلالت بهره اى از پاسخ مى طلبد.
(طبق استدلال خودتان بايد استدلال كنيم ، و پاسخ دهيم ).
و اما گفته ات : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از ما و
شماست ؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همانند درختى است
كه ما شاخه هاى آن هستيم ، و شما همسايگان آن ، و اما گفته ات
اى عمر كه تو بر ما از مردم هراس دارى ، كارى است كه تو خود
آغازگر آن هستى ، و از خداوند يارى مى جويم .(894)
و در نتيجه اين نقشه نيز مؤ ثر و كارگر نيفتاد، و ماءيوسانه
عباس را به حال خود گذاشتند.
|
5-
12 پيشنهاد بيعت با على عليه السلام از سوى قوم
آنچه مايه نگرانى
قوم را فراهم آورده ، تمايالات گروههاى مختلفى بود
كه بيم آن مى رفت هر لحظه در برابر گروه حاكم جبهه
بگيرند، و قطعا اگر اين گونه تلاشى كه براى انحراف
خلافت از مسير خود صورت گرفت ، در جهت استقرار
وصيت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ،
انجام مى شد، امكان نداشت كوچكترين تحرك خلافى
صورت گيرد، اما متاءسفانه وصيت پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله و سلم كنار زده شد، و مجال براى
فرصت طلبان باز شد، و البته خواهيم ديد كه درايت و
آگاهى و بردبارى ناشى از ايمان امير المومنين عليه
السلام هرگونه تحرك را از فرصت طلبان سلب نمود،
ولى در اين ميان نيز كسانى بودند كه واقعا به خاطر
طرفدارى از حق و حقيقت على عليه السلام از بيعت
اجتناب ورزيدند، و در انتظار بودند شايد بتوانند،
آب از جوى رفته را باز گردانند. و از آن جمله
شوراى فضاى بنى بياضه است . در چند صفحه قبل از
همايش تنى چند، در فضاى بنى بياضه ، سخنى داشتيم ،
كه پس از همايش ، به نزد ابى ابن كعب رفته و از
او مشورت خواستند، و او كار را تمام شده يافت اما
اين گروه به اين اكتفا ننموده ، و پس از تبادل
آراء چنين نتيجه گرفتند كه بدون مشورت با امام
عليه السلام دست به اقدامى نزنند، و به اين منظور،
به حضور امام عليه السلام رسيدند و عرضه داشتند:
يا امير المومنين تركت حقا انت اولى به من غيرك
:اى امير مومنان ، تو حقى را رها كردى كه از
ديگران به آن سزاوارتر بودى ، زيرا ما خود از
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيديم كه
فرمود: على مع الحق و الحق مع على عليه السلام ،
يميل مع الحق كيف مال : على با حق است و حق با على
است حق به هر جا رود، على نيز در آنجاست .
و ما تصميم داشتيم او را از منبر به زير بكشيم ، و
بعد تغيير راءى داده آمديم موضوع را به مشورت
بگذاريم ، اكنون هر چه دستور مى دهيد؟
امير المومنين عليه السلام فرمودند:
به خدا سوگند، اگر چنين مى كرديد اعلان جنگ داده
بوديد، ولى شما همانند نمك در طعام ، و يا سرمه در
چشم هستيد، (گروه شما اندك است ) و سوگند به خدا
در اين صورت شما با شمشيرهاى كشيده به نزد من آمده
و آمادگى خود را براى جنگ اعلان مى كرديد، و آنگاه
بود كه آنان خود را به اينجا رسانده و مرا مجبور
به بيعت و يا جنگ مى نمودند، و من چاره اى نداشتم
جز اينكه از خود دفاع كنم ، در اين صورت فتنه برپا
مى شد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در
هنگام وفات خود به من سفارش نمود: ان الامة ستغدر
بك بعدى ...(895)
امت به تو خيانت خواهد كرد؛ عرض كردم : هرگاه چنين
شد، من چه بكنم ؟ فرمود: اگر يارانى يافتى اقدام
كن ، وگرنه سكوت اختيار كن ...
اكنون دستور اين است كه به مسجد رفته و با آنان در
اين مورد استدلال كنيد، تا حجت بر آنان تمام شود،
و ديگر عذرى نداشته باشند.
و اولين كسى كه هيئت حاكمه را استيضاح مى كند،
خالد بن سعيد بن العاص ، سپس اباذر و مقداد، و
همچنين يكى پس از ديگرى شروع به استيضاح مى نمايد
كه آشوبى برپا شده ، و در پايان اميرالمؤ منين
عليه السلام دستور مى دهد: آرامش را حفظ نمايند، و
بخصوص خالد بن سعيد را امر به آرامش نموده ، و مى
گويد: خداوند انديشه تو را مى داند و تو را مى
ستايد.(896)
شواهدى در دست هست كه صحت اين جريان را تاءييد مى
كند، زيرا اولا اين گروه كه با آن شور و التهاب ،
همايش ياد شده را تشكيل مى دهند، چگونه است كه على
عليه السلام به آنان دستور مى دهد سكونت اختيار
كنند، مبادا به درگيرى و فتنه بيانجامد، گرچه
محدثين اهل سنت ، از قبيل ابن ابى الحديد، و ابن
قتيبة اين داستان را تا منزل اءبى ابن كعب بيشتر
پى گيرى نمى كنند، اما عكس العمل نظام حاكم را در
مورد اين افراد بازگو مى كنند، و حتى دليل آن را
نيز بيان مى دارند.
ابن اثير مى نويسد: اولين پرچم فرماندهى سپاه
اعزامى به شام را به نام خالد بن سعيد ابوبكر
افراشت ، و سپس او را عزل نمود، انگيزه عزل او اين
است كه به مدت دو ماه با ابى بكر بيعت ننمود، و
عمر درباره عزل خالد اصرار ورزيد و بالاخره ابوبكر
او را از فرماندهى عزل نمود.(897)
و يعقوبى مى نويسد: خالد بن سعيد در هنگام رحلت
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم حضور نداشت ، و
چون وارد مدينه شد، به نزد على عليه السلام آمد و
عرضه داشت : بيا تا با تو بيعت نمايم ، از تو
شايسته تر نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم وجود ندارد.(898)
و نيز مى نويسد گروهى از مهاجرين و انصار به نزد
على آمدند و درخواست نمودند با او بيعت كنند.(899) |