سياهترين هفته تاريخ   

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


2-1-10 انصار (اوس و خزرج )
دو قبيله اوس و خزرج ، بوميان مدينه هستند، سرپرستى قبيله خزرج ، به عهده سعد بن عبادة است ، و اءسيد بن (حضير) و يا (خضير) سرپرست قبيله اوس مى باشد.
اين دو قبيله سابقه بسيار تاريك و وحشتناكى داشته اند، اما اكنون منافع مشترك يا بهتر بگويم ، دفاع مشترك ، آنان را در زير سايبان بنى ساعده گرد هم ، فراهم آورده ، تا در مورد آينده خود كه از آن بيمناكند تصميمات لازم را اتخاذ نمايند.
دو قبيله اوس و خزرج از بت پرستان يثرب بودند، كه در مجاورت يهوديان يثرب زندگى مى كردند. و بسيار اتفاق مى افتاد، اين مجاورت به دشمنى كشيده شده و به جنگ مى انجاميد. مسيحيان شام ، اتباع امپراطورى روم شرقى ، به دليل دشمنى با يهود، به اعتقاد اينكه آنان ، مسيح را به دار آويختند، به يثرب حمله ور شدند، تا يهود يثرب را نابود كنند، اما نتوانستند كارى از پيش برند، و به همين منظور از دو قبيله اوس ‍ و خزرج يارى خواستند، و آنان تعداد زيادى از يهوديان را به قتل رساندند، به گونه اى كه از سيادت آنان در منطقه كاسته شد، و اوس و خزرج ارزش و اعتبار افزونى پيدا كردند، و از مرحله كارگرى ، بالاتر رفته و خود اصحاب زمين و كشاورزى شدند، و از آن پس ، عرب تلاش ‍ كرد، بار ديگر، يهود را مورد تهاجم قرار دهد، تا در امور كشاورزى و آبيارى نفوذ بيشترى بيابد، و در اين راستا پيروزى هائى نيز به دست آوردند.
و اين امور باعث دشمنى و كينه يهود، با اوس و خزرج گرديد، پيروان موسى ملاحظه كردند، با جنگ و پيكار نمى توان بر آنان دست يافت ، و حتى ممكن است ، در اين نبردها يهود نابود شود، و فناى آن حتمى گردد، زيرا ممكن است اوس و خزرج از هم كيشان بت پرست خود يارى بخواهند، كه ديگر مقابله با آنان امكان پذير نخواهد بود، اين مسئله باعث شد، يهود در سياست خود تغيير جهت دهد، و با ايجاد تفرقه ، و دشمنى در ميان دو قبيله ، آنان را به جان يكديگر انداخته و در نتيجه خود در آسايش به سر برند، و زمين هاى كشاورزى از دست داده را باز گردانند.(694)
يهود در نتيجه اعمال اين سياست ، با ايجاد حس بدبينى نسبت به يكديگر آنان را به جان هم انداختند، و جنگ هاى خونينى به راه افتاد و هر يك از دو قبيله كه قبلا متفقا از عرب براى پيروزى بر يهود، يارى مى جستند، اكنون ، براى كشتن يكديگر، از ديگر قبايل عرب ، نيرو مى خواستند، تا اينكه سرنوشت و تقدير به يارى آنان شتافت ، و نمايندگان خزرج كه براى درخواست كمك به مكه رفته بودند، با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تماس گرفته ، و به اسلام گرويدند، و ديگران در پى مهم خود، كه ايجاد آمادگى و استعداد جنگى براى نبرد در جنگ (بعاث ) بود، رهسپار شدند.(695) و پيش از اين گروه نيز (سويد بن الصامت ) از قبيله اوس ، بر اثر تماس با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، اسلام اختيار نموده بود، كه در پيكار بعاث ) كشته شد.(696)
پس از بازگشت نمايندگان خزرج به مدينه ، رويداد نبرد (بعاث ) پيش ‍ آمد، و كشتار زيادى اين نبرد از خود بر جاى گذارد، و در نتيجه دشمنى اين دو قبيله به نقطه اوج خود رسيد.
و ما فعلا در صدد تحقيق ، در اين زمينه نمى باشيم كه چگونه و در چه مدت زمانى تبليغات اسلامى در ميان آنان مؤ ثر واقع شد، و دشمنى و نبرد خصمانه از ميان اين دو قبيله رخت بر بست .
و ليكن روشن است ، آن دشمنى با ابعاد گسترده اش ، و آثار آن ، ممكن نبود در مدت ده سال به طور كلى از بين برود، و آثار و عواقب آن همه خون هايى كه از طرفين هدر رفته به اين آسانى محو و نابود شود، لااقل ترس از انتقام و كينه جوئى هنوز در دلهاى آنان باقى مانده . گر چه بر اثر نفوذ روحانى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و تعاليم ارزنده اسلام ، آنان گردهم فراهم آمده و برادر وار زندگى ميكردند، اما اندك بهانه اى كافى بود آتش خفته ديرين را شعله ور سازد، براى نمونه و شاهد بر اين مدعى داستان زير را يادآور مى شويم :
در هنگام بازگشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، در يكى از جنگها، عايشه كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بوده از قافله باز مى ماند، يكى از افراد قافله كه نيز از همه ديرتر حركت كرده ، با عايشه برخورد مى كند و او را به قافله مى رساند.
عبدالله بن ابى از منافقين معروف مدينه ، و از قبيله خزرج ، تهمت هايى به عايشه وارد كرده و آنها را شايع مى كند، و پس از آن آيه اى در مورد برائت عايشه نازل مى شود.(697) و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به منبر بالا رفته و خطاب به مسلمين مى فرمايد چه كسى مرا آسوده مى كند از آن كه آزارش به خانواده ام رسيده است ...؟ سعد بن معاذ انصارى رئيس ‍ قبيله اوس بر مى خيزد و عرضه مى دارد:
من !اى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، اگر اين شخص از قبيله و تبار من باشد، او را در جا مى كشم ! و اگر از برادران خزرج باشد، هر آنچه دستور دهى اجراء مى كنم .
تا اينجا قضيه بسيار عادى است .
اما سعدبن عبادة ، رئيس قبيله خزرج كه حضور دارد، گر چه مرد صالحى است اما تعصب قومى او را آرام نمى گذارد، و نمى تواند اين جسارت را كه از سوى يكى از افراد قبيله دشمن پيشين متوجه يكى از افراد قبيله اش شده است تحمل نمايد، لذا برمى خيزد، و خطاب به سعد بن معاذ، رئيس (اءوس ) مى گويد:
دروغ گفتى ، به خدا سوگند، او را نمى كشى و توانايى اين كار را هم ندارى .
اسيد بن حضير عموزاده سعد بن معاذ از قبيله اوس بر مى خيزد:
اى سعد، فرزند عبادة ؛ تو دروغ گفتى ، به خدا سوگند او را مى كشيم و صد در صد اين كار را انجام مى دهيم ، تو منافق هستى زيرا از منافقين پشتيبانى مى كنى ...و بلافاصله هر دو قبيله برخاستند، تا كشتار را شروع نمايند. و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با تدبير ملكوتى خود آنان را آرام مى گرداند.(698)
و در آينده خواهيم دانست ، عامل اصلى دست يابى به پيروزى در سقيفه ، ترس و بيمى است كه اين دو قبيله از يكديگر داشته ، و همين امر باعث مى شود كه در بيعت شتاب كنند، و بر يكديگر سبقت گيرند، مبادا طرف مقابل آنان ، پيشى گرفته ، و مقرب دستگاه خلافت شوند، و بر شاخه ديگر انصار چيره گردند. اما اكنون و پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مسئله ديگرى در پيش است ، كه هر دو قبيله را با هم مورد تهديد قرار مى دهد، لااقل اين تصور در ميان آنان وجود دارد.
و گر چه آنان در خانه و كاشانه و سرزمين خود به سر مى برند، و گروه متخاصم (مهاجرين ) هر چه باشند، ميهمانان آنان به شمار مى آيند، اما در سابقه تارخى و مجد و عظمتى كه بر اثر مجاورت با خانه خدا تحصيل نموده ، و نيز سابقه بازرگانى و ثروت انبوه ، و جنگ جويان كار آزموده و نيز سقت در اسلام ، و ايمان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، همه اين مسائل امتيازاتى است كه آنان دارند و بوسيله آنها، ديگران را مرعوب مى نمايند. و از سوى ديگر انصار، بارها از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود مطالبى جسته و گريخته ، و به گونه اى صريح راجع به مقهوريت و مظلوميت خود شنيده بودند، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صريحا به آنان خبر داده بود: انصار؛ شما بعد از من گرفتارى هائى خواهيد داشت ، با صبر و بردبارى آن را تحمل نموده ، تا هنگام قيامت با من ملاقات نمائيد.(699)
3-1-10 انگيزه انصار
انصار همان گروهى بودند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در پناه خود جاى دادند، او را نصرت و يارى نمودند، هنگامى كه واقعا اسلام چنين نيازى داشت ، و در اين باره از بذل جان و مال ، و همه چيز خود دريغ نورزيدند، بنابراين (با صرف نظر از دستورات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت ) خود را شايسته خلافت از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى دانستند، و اين منصب را به منزله پاداش زحمات خود منظور مى داشتند. و همين انصار بودند كه براى پيروزى اسلام ، با قريش پيكارها نمودند، مردان و قهرمان هاى آنان را كشتند و قريش را تار و مار كردند.
و اكنون چنين مى پنداشتند كه اگر اندكى كوتاه بيايند، و رياست و زعامت در اختيار همان افرادى قرار گيرد، كه تا ديروز بستگان و خويشان آنان توسط انصار كشته شده اند، از انصار انتقام گيرند، و چنانچه يادآور شديم ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز آنان را از آينده بيم داده بود.
و نيز هيچ بعيد نيست آنان احساس كرده بودند، خلافت از مسير اصلى خود منحرف خواهد شد، به دليل ممانعت از نگارش وصيت نسبت به على عليه السلام . (700) و يا به دليل دشمنى با على عليه السلام به خاطر جنگ ها و دلاورى هايش ، در جنگ هاى پيشين ، قريش نخواهد گذارد خلافت به على عليه السلام برسد، و آنان اين موضوع را احساس نموده بودند، و به همين جهت اقدام نمودند حكومت را خود به دست گيرند. تا لااقل خود مصون باشند، زيرا حق على عليه السلام را از دست رفته مى پنداشتند، و در اين رابطه خود را خطا كار نمى دانستند.
و به همين منظور در سايبان بنى ساعده حضور يافته ، تا كار را يك سره كنند.
و ما انصار را به خاطر اين طرز تفكر تبرئه نمى كنيم زيرا آنان اگر شتاب نمى كردند و طبق دستور عمل مى كردند، هيچ گونه اتفاقى رخ نمى داد، و مصونيت همگان طبق پيش بينى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تاءمين مى شد، اما به قول سلمان (ره ) در جمله معروف خود(كرديد و نكرديد)(701) كار بر خلاف مراد انصار انجام گرديد.
و انصار خود به اين موضوع در اجتماع ياد شده تصريح كردند. و لكننا نخاف ان يليها بعدكم من قتلنا اءبنائهم و اخوانهم : ما از آن مى ترسيم كه پس از شما كسانى متصدى اين امر بشوند كه ما فرزندان و پدران ، و برادران آنها را كشته ايم .(702)
حباب بن مننذر، يكى از افراد قبيله خزرج انصار، پس از تمام شدن سقيفه و بيعت با ابى بكر، خطاب به انصار گويد:اى مردم انصار!!!... به آنچه گفتم ، خواهيد رسيد به خدا سوگند، گويا مى بينم فرزندان شما بر در خانه هاى آنان دست سؤ ال دراز كرده و آنان از دادن جرعه اى آب خود دارى مى ورزند. و ابوبكر پاسخ مى دهد: و آيا از ما چنين بيم و ترسى دارى ؟ و حباب پاسخ مى دهد: نه ...از تو هرگز؛ و ليكن از كسى كه پس از تو روز كار خواهد آمد(اين گفتگو مى رساند، گويا حباب از نقشه و طرح آنان خبر داشته است كه پس از ابوبكر چه كسى زمام امور را به دست خواهد گرفت - م -).
ابوبكر در پاسخ مى گويد: اگر چنين تصورى هست ، پس اختيار حكومت را به دست تو و اصحابت قرار دهيم ، و هيچ گونه الزامى نيست تا از ما پيروى كنيد.
حباب : هيهات اى ابوبكر هرگاه من و شما زندگى را بدرود گفتيم ، پس از تو كسى خواهد آمد كه طعم ستم را به ما بچشاند.(703)
ابن سعد در طبقات خود، اين گفتگو را به عمر نسبت داده و گويد: حباب بن منذر كه از رزمندگان بدر بود گفت :اى قوم ما با شما در امر خلافت رقابت نمى كنيم ، و ليكن از آن مى ترسيم ، كسى متصدى خلافت شود، و (يا گفت : كسى كه پس از ابوبكر روى كار خواهد آمد) گروههائى باشند كه پدران و برادران آنان را كشته ايم ؛ و عمر در پاسخ گفت : هرگاه چنين است ، پس بمير اگر مى توانى . (704) و كاملا حدس حباب درست از كار در آمد، زيرا پس از اينكه عمر خلافت را به دست گرفت ، اولين ضربه را بر پيكر انصار وارد ساخت ، و آنان را در مرتبه پائين طبقات اجتماعى قرار داد.(705)
و مى بينم با وجود دشمنى ديرينه اين دو گروه از انصار، در دوران قبل از اسلام كه ساليان درازى كينه توزى ها داشته و با يك ديگر دشمنى مى ورزيدند و نتيجه آن كشت و كشتارهائى بود كه انجام گرديد و نتايج زيان بخشى از خود بر جاى گذارد، چنانچه شرح كوتاهى از آن گذشت . على رغم همه آنچه گذشت ، به دلايلى كه بزودى بيان خواهد شد در زير سايبان بنى ساعده ، هر دو گروه با هم اجتماع نموده ، و متفقا سعدبن عبادة را كانديداى زعامت و رياست عامه مسلمين مى نمايند، تا از مشكلات آينده كه هر دو گروه را تهديد مى كند جلوگيرى كنند.
و اين تصميم آنگاه به تصويب قطعى رسيد كه سعد بن عبادة انصارى شايستگى و لياقت آنان را براى اين سمت گوشزد آنان ساخت و به آنان جراءت داد كه چيزى از ديگران كم ندارند، زيرا سابقه اسلام و دفاع از كيان اسلام ، و اينكه در واقع اسلام با قدرت دفاعى انصار قوت گرفت . و پس از اين سخنرانى بود كه انصار متفقا، و هر دو گروه ، نظريه سعد بن عبادة رئيس طايفه خزرج را پسنديدند، و او را براى زعامت مسلمين برگزيدند.(706)
و ليكن در پايان كار، زبردستى ابوبكر كار خود را كرد، و با تذكر و يادآورى خون هاى ريخته شده و كدورت هاى پيشين ، بين اين دو گروه شكاف ايجاد كرد، و آنان را به سوى خود جذب نمود، و در اين مورد پس از اين سخن خواهيم داشت .

4-1-10 طرحى از پيش ساخته
در سابق گفتيم : جناح ديگر درگير در سايبان بنى ساعده تنى چند از مهاجرين بودند كه به دليل قرشى بودن ، خلافت را از آن خود مى دانستند، و ما بعدها دلائل آنان را ذكر خواهيم كرد. و اين افراد عبارت بودند از: ابوبكر، عمر و ابوعبيدة ، و گفتيم اين سه تن پس از دريافت خبر تجمع انصار در سقيفه بنى ساعدة (سايبان مزبور) به سوى آن جاى گاه حركت كردند، و در نتيجه برگ برنده را به دست آورده رياست عامه نصيب ابوبكر، و عمر به عنوان وزير مشاور توسط شخص ‍ خليفه انتخاب گرديد.(707)
نگاهى اجمالى به رويدادهاى دوران رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و نيز تلاش سه تن از مهاجرين در سايبان بنى ساعده ، اين سؤ ال را در ذهن هر پوياگرى مطرح ميكند كه آيا اين سه تن به طور ناگهانى ، و بدون آمادگى پيشين ، و فقط به دليل خلا موجود (به اصطلاح ) در فكر جاى گزين پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى افتند، آن هم در لحظه بعد از وفات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، يعنى آن چيزى كه طبق نظر گردانندگان ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اصلا حتى به آن نيز نيانديشيده ، و بدون دستورى لازم در اين زمينه امت را رها ساخته است ؟...
و آيا اين صحيح است كه بگوئيم : مسئله خلافت ابوبكر، امرى ناگهانى بود، چنانچه عمر خود گويد: كانت بيعة ابى بكر فلتة وقى الله شرها: بيعت با ابى بكر، ناگهانى صورت گرفت ، و خداوند شر و فتنه آن را آرام كرد...(708) يعنى بدون انديشه سابق و تدابير اوليه صورت گرفته است ؟.
مطالعه حوادث دوران رحلت ، از قبيل تخلف از شركت در سپاه اسامة ، نسبت دادن هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (الغياذ بالله )، تخلف از دستور پيغمبر مبنى بر احضار على عليه السلام براى وصيت ، چنانچه در حديث ابن عباس آمده است . (709) نماز خواندن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد هنگامى كه مى شنود در مسجد نماز جماعت بر پا داشته اند خود به مسجد مى رود و ابابكر را كنار مى زند و خود نماز مى خواند، و عكس العمل سريع اين سه تن بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و... همه اينها به اضافه شواهد تاريخى كه از دير زمان اين سه تن همراه ، در خلافت بوده اند، عكس نظريه سابق را ثابت مى كند، كه مسئله بيعت با ابى بكر، و كنار زدن على ابن ابى طالب عليه السلام ، انديشه اى بوده است كه از دير زمان برخى انديشه ها را به خود مشغول داشته ، و يك مسئله ناگهانى نبوده ابن اءبى الحديد گويد: شيعه قبول ندارد كه بيعت با ابى بكر به صورت ناگهانى و بدون تصميم قبلى صورت گرفته است ، و شاعر عرب محمد بن هانى ء مغربى گويد:

و لكن امرا كان اءبرم بينهم
و ان قال قوم فلتة غير مبرم
و ليكن خلافت مسئله اى بود كه در ميان آنان قبلا محكم كارى شده و گر چه گروهى گفتند: امرى ناگهانى ، و از پيش تنظيم يافته نبوده است و شاعر ديگرى گويد:
زعموها فلتة فاجئة
لا ورب البيت و الركن المشيد
انما كانت امورا نسجت
بينهم اسبابها نسج البرود

گمان كرديد امر خلافت به گونه اى ناگهانى انجام شد، نه ... و به پروردگار و به خداى خانه و ركن استوار آن سوگند، امورى در ميان آنان تنظيم يافته ، و بافته هائى داشتند همانند پارچه (بردهائى ) بافته شده .(710)
عباس محمود عقاد نويسنده معروف مصرى پس از بيان احتمال تصميمات قبلى ، چنين احتمالى را نفى كرده گويد: هيچ گونه شاهد تاريخى در اين زمينه وجود ندارد، كه با صراحت وجود تصميمات پيشين را تاءييد، و يا اشاره اى به آن داشته باشد.(711)
عقاد نخواسته ، و يا با خوشبينى مسائل را مرور نموده است ، و گرنه چند موردى كه در دوران رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رخ داد، بهترين شاهد و گواه است بخصوص اين كه اگر روى دادهاى بعد از رحلت ضميمه آنها شود، و نيز مسائلى كه از دير زمان و پيش از رحلت ، و حتى بيمارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روى داده است ، و اكنون چند مورد:
الف :
از دير زمان ابوبكر و عمر در انديشه خلافت به سر مى بردند، و اهتمام بسيارى به مسئله خلافت مى دادند، به اين گفتگو توجه نمائيد:
عايشه تصميم داشت امّ سلمه را وادار كند در جنگ جمل عليه اميرالمؤ منين عليه السلام شركت نمايد، و ام سلمه ، چند حديث درباره اميرالمؤ منين را يادآور مى شود، از آن جمله مى گويد:
آيا به ياد دارى ، من و تو در يك مسافرت با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوديم ، و على عليه السلام كفش هاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اصلاح مى كرد و لباسهاى او را مى شست ، پس روزى كفش ‍ رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوراخ شد، و على عليه السلام در زير سايه درختى مشغول اصلاح آن بود، در اين هنگام پدرت به همراهى عمر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند، و ما پشت پرده حجاب رفتيم ، و آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مشغول گفتگو شدند، پس از آن به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گفتند: ما نمى دانيم تا چه مدت همراه ما خواهى بود، دوست داشتيم بدانيم چه كسى جايگزين تو خواهد بود. تا بعد از تو به او پناه بريم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اما من كه جاى گاه او را مى بينم ، و هرگاه چنين كنم شما از اطراف او پراكنده خواهيد شد، چنانچه بنى اسرائيل از گرد هارون پراكنده شدند، پس آن دو ساكت شدند، و از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيرون رفتند.
در اين هنگام من و تو به نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رفتيم ، و تو جراءت بيشترى براى سخن گفتن با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم داشتى ؟ و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عرضه داشتى : چه كسى را معين فرمودى ؟ و حضرت فرمود: آن كه مشغول اصلاح كفش است ، و چون نگاه كرديم بجز على عليه السلام كسى را نديديم ، و تو گفتى : بجز على عليه السلام كسى را نمى بينم ؟ فرمود: آرى ، هم اوست ، و عايشه در پاسخ ام سلمه گفت : آرى ، اين خاطره را به ياد دارم .(712)
چگونه شد در اين موقع اين دو از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، در مورد جاى گزين او سؤ ال مى كنند، اما در هنگام رحلت كه مناسبت آن بيشتر است گفته اند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در اين مورد چيزى نگفته است ؟ و آيا اين حديث نمى رساند كه انديشه خلافت پديده اى بعد از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نمى باشد؟.
ب :
عمر خود اعتراف مى كند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خواست در مورد على وصيت كند، كه من مانع نگارش آن شدم .(713)
ج :
انكار مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم توسط عمر در غياب ابوبكر، و اعتراف به رحلت او پس از حضور ابى بكر. در حالى كه پيش ‍ از حضور ابى بكر ديگران نيز مطالب ابوبكر را به او گفته بودند، اما از توجهى نكرد، چون بايد ابوبكر حضور داشته باشد و پس از آن مرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اعلان شود.(714)
د :
چرا هنگامى كه عمر از تجمع انصار، در سايبان بنى ساعده خبردار مى شود، فقط به دنبال ابوبكر مى رود، و به آن گونه كه گفته شد، در ميان حاضرين در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تنها او را در جريان كنفرانس انصار قرار مى دهد، در حالى كه از بنى هاشم عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و على عليه السلام ، و از ديگران حداقل سلمان و مقداد حضور دارند، ابوبكر چه خصوصيتى داشته كه فقط مخفيانه مسائل را با او در ميان مى گذارد، و نه ديگران .(715)
و :
چگونه است هنگامى كه براء بن عازب در جستجوى چهره هاى سرشناس قريش در خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، ابوبكر و عمر را نمى بيند، به فكر فرو مى رود.(716) هماهنگى اين سه تن در همايش ‍ ياد شده ، و پاس دادن خلافت به يكديگر، نشان هماهنگى قبلى است ، هنگامى كه مغيرة به او مى گويد: چه چيزى مانع شد كه خلافت را نپذيرى ، در حالى كه ابوبكر آن را به تو عرضه نمود، و تو امروز به ابى بكر خرده گرفته و از اين موضوع تاءسف مى خورى ؟
عمر در پاسخ گفت : مادرت به عزايت بنشيند، من تو را از هوشمندان عرب مى دانستم ، مثل اينكه تو در آنجا حضور نداشتى ، ابوبكر مرا فريب داد، و من نيز او را فريب دادم ...(717)
ز :
توزيع مناصب كليدى حكومت در ميان اين سه تن از مهاجرين به ترتيب نقشى كه داشته اند، ابوبكر رياست كل و منصب خلافت و زعامت را عهده دار مى شود، ابوعبيده عهده دار امور اقتصادى ، و عمر نيز مسئول امور قضائى كشور مى شود.(718)
واگذارى اين مناصب را نمى شود به حساب تصادف گذارد.
ح :
ابوبكر در مناسبتهاى مختلف ، با بيانات خود زمينه خلافت عمر و ابوعبيده را فراهم مى كند، در حديث معروفى كه ابوبكر آرزوهاى سه گانه را مطرح مى كند: دوست داشتم در همايش سقيفه بنى ساعده خلافت را به يكى از دو نفر، عمر و يا ابوعبيده واگذار مى كردم و او امير مى شد و من وزير او مى شدم .(719)
ى :
اميرالمؤ منين على عليه السلام از وجود چنين هماهنگى خبر مى دهد: احلب يا عمر حلبا لك شطره ، اشدد له اليوم اءزره ليرده عليك غدا: اى عمر نيك بدوش كه بهره اى از آن به تو مى رسد، امروز كار را براى او محكم نما، تا فردا به تو باز گردد(720) و عمر خود به اين موضوع در گفتگويى كه با ابوموسى اشعرى و مغيرة بن شعبة دارد، به اين موضوع تصريح مى كند، گفتگو بسيار طولانى است كه فقط جملات مورد نظر را در اينجا ذكر مى كنيم ، عمر گويد به خدا سوگند اگر از يزيد بن خطاب اطاعت مى كردم ، (ابوبكر) هرگز شيرينى خلافت را نمى چشيد، و ليكن من جلو آمدم و عقب نشينى كردم ، و صعود دادم ، و تصويب كردم ، شكافتم و محكم كارى نمودم ، چاره اى نديدم جز اينكه چشم پوشى كنم از آنچه او به تور انداخته ، و خود افسوس بخورم ، و در انتظار بازگشت خلافت به خود باشم . (721)
ك :
در نامه اى كه معاويه به محمد بن ابى بكر مى نويسد رسما از هماهنگى در اين موضوع خبر مى دهد.(722)
ل :
با پى گيرى و دنبال كردن مسئله ، ارتباط اين سه نفر را مى توانيم از دير زمان ، شاهد، باشيم ، اين سه تن در آغاز اسلام ، و حتى قبل از آن ، با يكديگر رابطه تنگاتنگى داشته ، و گرچه اگر حضور اين سه تن در سايبان بنى ساعده و تلاش سه جانبه براى دست يابى به خلافت نمى بود، چيزى را ثابت نمى كرد، اما هرگاه مى بينم اين ارتباط امتداد مى يابد، و در سقيفه به شكل ياد شده جلوه گر مى شود، و نيز پس از جريان سقيفه امتداد پيدا مى كند به آنگونه كه مشاهده شد، ابوبكر شايستگى دو نفر همراه خود را براى احراز خلافت اظهار مى دارد، و نيز در روايتى كه از عايشه نقل شده صلاحيت اين سه نفر را بيان مى كند.(723) و نيز عمر در هنگام مرگ خود، تاءسف مى خورد، و مى گفت : اگر ابوعبيده جراح زنده بود، خلافت را به او واگذار مى كردم ، و در اين رابطه با كسى مشورت نمى كردم ، و اگر در اين مورد، از من سؤ ال مى شد، در پاسخ مى گفتم : كسى را جاى گزين نمودم كه امين خداوند، و امين رسول خداوند است .(724)
و آيا همه افرادى كه در آن زمان وجود داشتند، و على ابن ابى طالب نيز در ضمن آنان بود اين شايستگى را نداشتند كه از مردگان ياد نمايد؟.
ابوعبيده جراح در سال هيجدهم هجرى در شام بر اثر اپيدمى طاعون از بين رفت . (725)
م :
هنگامى كه عمار ياسر (ره ) در دوران عمر، اظهار مى دارد: بعد از مرگ عمر، حتما با على عليه السلام بيعت خواهيم نمود همين گفتار بود كه عمر را هيجان زده نمود، و موجب گرديد در اين رابطه سخنرانى نمايد(726) و در اين سخنرانى بود كه گفت : بيعت با ابى بكر امرى ناگهانى بود و خداوند شر آن را باز داشت و اگر كسى بخواهد آن را تكرار كند كشته خواهد شد...
اصرار عمر به اين جهت است كه بايد شخصى مورد نظر او خلافت را به دست گيرد، و هنگامى كه ترتيب شكل گيرى شورا را مورد بررسى قرار دهيم ، به آن گونه كه عمر برنامه ريزى مى كند خلافت به عثمان منتقل مى شود، يعنى يكى از افرادى كه به دعوت ابوبكر اسلام را مى پذيرند، اين افراد در طول تاريخ در كنار يكديگر بودند، يا خلافت را خود عهده دار مى شوند، و يا مانعى براى اميرالمؤ منين على عليه السلام در امر حكومت مى شوند، و اين گروه عبارت بودند از عبدالرحمن بن عوف ، عثمان ، سعد بن وقاص ، طلحه و زبير، كه با دعوت ابى بكر به اسلام گرويدند.(727) ابوعبيدة بن جراح نيز در ضمن ياران عبدالرحمن بن عوف ايمان مى آورد.(728)
اين جريان ارتباط دوستانه ، اين افراد را قبل از اسلام بيان مى دارد، و اين ارتباط همچنان ادامه مى يابد، تا اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رحلت نموده و در گرد همائى سقيفه بنى ساعده هر يك ديگرى را شايسته خلافت مى داند، و از يكديگر ستايش مى كنند. و هنگامى كه على عليه السلام را به مسجد مى آورند، تا او را وادار به بيعت نمايند، و حضرت از بيعت خوددارى مى ورزد، ابوعبيدة برمى خيزد و به حضرت مى گويد: يا ابا الحسن تو جوانى ؛ و اينان پيران قريشند، و تو تجربه آنان را ندارى ... اكنون تسليم آنان شو... اگر زنده ماندى و عمرت وفا كرد تو نيز شايسته اى و به اين مقام خواهى رسيد.(729)
ابوعبيده در طاعون شام از بين مى رود، اما پنج نفر ديگر را باز هم ، در كنار يكديگر در تاريخ اسلام مشاهده مى كنيم ، بعد از مرگ عمر، و به دستور او، در شوراى تعيين خليفه ، چهره سرنوشت ساز آنان حضور دارند، و على عليه السلام را كه در اين شورا حضور دارد كنار مى زنند.
اين گروه از اوائل بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تا جنگ جمل ، در حدود نيم قرن پرآشوب و حساس كه تاريخ اسلام را شكل مى دهد، در همه صحنه هاى سياسى ، تا زنده اند، حضور دارند، كه در جنگ جمل دو چهره آخرين آنها كشته مى شوند (در خارج از صحنه جنگ ).
ن :
و نيز آنچه هماهنگى آنان را در امر به دست آوردن خلافت تاءييد مى كند، جريان وصيت نامه ابوبكر است ، كه عثمان ماءمور نگارش آن مى باشد، عثمان به دستور ابوبكر وصيت نامه را به اينگونه مى نويسد:...آخرين لحظات زندگى در دنيا و شروع آغاز لحظات آخرت است ... و ابوبكر بى هوش مى شود، و عثمان نگارش وصيت نامه را از پيش خود چنين ادامه مى دهد: من عمر را براى شما، جايگزين خود ساختم ... و ابوبكر به هوش مى آيد، و از عثمان مى خواهد تا آنچه را نوشته است براى او بخواند، و ابوبكر مى گويد: به دستور چه كسى نام عمر را درج نمودى ؟ و او پاسخ مى دهد: من مى دانستم ، از او نخواهى گذشت ، و جز او را معين نخواهى كرد.(730)
همه اين مسائل را كه در كنار يكديگر قرار دهيم ، (گر چه برخى از آنها خود به تنهائى گواهى بر هماهنگى قبلى است ) احتمال ناگهانى بودن انحراف خلافت را از مسير اصلى از بين مى برد.
5- 1- 10- قدرت هاى درگير
به طور قطع كسانى كه بر ملت ها حكومت نموده اند، و از عهده آن به خوبى برآمده اند از ورزيده ترين افراد، در موضوع شناخت روان جوامع خود مى باشند، گر چه ممكن است خود نيز از آن آگاهى نداشته باشند، اين معلومات را از راه تجربه بدست آورده اند، به آنگونه كه جزء فطرت آنان شده است . و بطور خودكار و ناخودآگاه آنها را در موارد لازم به كار مى گيرند. كسانى كه در همايش سايبان بنى ساعده به پيروزى رسيدند از اين دسته بودند. در زير سايبان بنى ساعدة دو گروه مهاجرين (تنى چند از مهاجرين ) و انصار تجمع نموده اند، كه در نهايت انصار عقب نشينى مى كنند، و مهاجرين پيروزمندانه ، از همايش خارج مى شوند. در حالى كه انصار در خانه و كاشانه خود بسر مى برند، هر دو گروه خود را مسلمان و از پيروان محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، و مدافعين دين و آئين او مى دانند، و ترديدى نيست كه انصار در راه استوارى آئين ، تلاش ها و فداكارى ها نموده اند، و نيز مهاجرين از پيشتازان در ايمان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و آئين او به شمار مى آمدند، اما چرا در اين ميان مهاجرين برگ برنده را در اختيار مى گيرند، دليل اين پيروزى را مى توان در دو چيز جستجو نمود، اول اينكه مهاجرين اهل سياست و تجارت ، و ارتباطات مردمى ، و مبادلات با ملتهاى ديگر بوده ، و انصار مردمى كشاورز، و دامدار بوده اند، دوم اينكه انصار براى دفاع از خود اقدام به دست يابى به امر حكومت نموده اند چنانچه از گفته انصار در همايش ياد شده اين معنا مشخص گرديد، و در آينده نيز روشن تر مى شود و اصولا حالت دفاعى ناشى از احساس ضعف پديد مى آيد، و اين حالت براى ملتى كه خواهان پيروزى است ، بزرگترين مانع به شمار مى آيد. و جسارت و جراءت لازم را در اقدام و عمل از بين مى برد لذا مى بينيم ، انصار اندك اندك از خواسته خود تنازل مى كنند، و ناگهان تسليم مى شوند و در آينده خواهيم ديد، دلائل مهاجرين براى دست يابى به خلافت چندان پايه استوارى ندارد. كه گفته شود عقب نشينى انصار به دليل قدرت استدلال مهاجرين بود. و لذا مى بينيم ، انصار در لحظه هاى اوليه ، از هدف اوليه خود كه حكومت بر مقدرات يك ملت بزرگ مسلمان بود، يك درجه تنازل كرده و پيشنهاد مشاركت ، در حكومت را به قريش مى دهد.(731) و سعد بن عبادة رسما مى گويد: اين پيشنهاد اولين عقب نشينى است ، كه از خود نشان مى دهيد.(732)
و حباب بن منذر ضمن تلاش ، براى سرپوش گذاردن به ضعف خود، اظهار مى دارد:اى گروه انصار؛ زمام امور خود را از دست ميدهد، زيرا اينان (هنوز هم ) در پناه شما زندگى مى كنند، و هيچكس جرئت ندارد بر خلاف شما گامى بردارد، و هيچ كارى بدون توافق شما صورت نپذيرد، شما اهل عزت و ثروت هستيد... و اگر قريش پايدارى كرد، و همچنان در انديشه خود استوار ماند، زعامت را تقسيم نموده ، نيمى از آن شما، و نيم ديگر را قريش داشته باشد، ما از خود اميرى انتخاب مى كنيم ، و آنان اميرى .(733)
و اما مهاجرين ؛ آنان براى دست يابى به حكومت اقدام نمودند، و چنانچه اظهار شد، اين باور قوت دارد كه نه يك روزه ، و بلكه از دير زمان در اين انديشه بوده اند، كه حكومت را به دست آورند.
2 زير سايبان چه مى گذرد؟ 1-2-10 همايش انصار
و اكنون به اتفاق ابى بكر و عمر، و ابوعبيده ، در جمع انصار، به زير سايبان بنى ساعدة مى رويم :
انصار به رياست سعد بن عبادة (رئيس قبيله خزرج ) و كانديداى خلافت ، از سوى دو شاخه انصار، در زير سايبان تجمع نموده اند، و سرگرم مذاكره درباره خلافت مى باشند.
سعد بن عبادة انصارى ، نيز كه بيمار است ، در جايگاه ويژه خود، در حالى كه خود را سخت در پوششى پيچيده است ، مشغول سخنرانى است و چون بيمار است نمى تواند درشت و با صداى رسا، سخن بگويد، و به همين جهت ، قيس بن سعد، فرزند رئيس قبيله با آن قامت سطبر و درشت ، و يا اينكه يكى از عمو زادگانش ، سخنان سعد را به گوش مردم مى رساند.
شما اى گروه انصار! هيچيك از عرب سابقه در اسلام ، و فضيلت شما را ندارد، محمد صلى الله عليه و آله و سلم در ميان قبيله و تبار خود بيش از ده سال زيست نمود، در اين مدت طولانى جز اندكى به او نگرويدند، آنان در اين مدت نتوانستند او را يارى كرده ، و آئينش را عزت بخشند، و دشمن را از او دفع نمايند، تا اينكه خداوند اين فضيلت را نصيب شما گرداند، بزرگوارى را به سوى شما كوچ داد، و ايمان به او را نصيب شما نمود، و شما بوديد كه دشمن را از او و يارانش باز داشتيد، دين او را عزت بخشيديد، و با دشمنش جنگيديد، و شما بر دشمنانش بسيار سخت گرفتيد، به گونه اى كه عرب خواه و ناخواه ، در مقابل امر پروردگار سر تسليم فرود آورد، و رهبرى او را با كمال ذلت و خوارى پذيرفت ، پس با شمشيرهاى شما، عرب به اسلام نزديك گرديد. و خداوند پيامبر خود را از ميان ما گرفت ، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از شما راضى بود، و شما نور چشم او بوديد. در اين مسئله (امر خلافت ) ايستادگى كنيد، زيرا زعامت تنها به شما اختصاص دارد.
انصار دسته جمعى گفتند: درست است ، راءى شما پسنديده است ، و ما اين امر را به شما واگذار مى كنيم ، زيرا شما مورد رضايت همه مؤ منين هستيد.(734)
و به اين گونه انصار پذيرش حكومت سعد را اعلان داشتند. آنان در اين همايش مخفيانه ، قصد دارند خود زمام حكومت را به دست گيرند، و هيچگونه مانعى نيز در كار خود نمى بينند، كه ناگهان خود را در مقابل شخصيت هاى بزرگ ، و چهره هاى معروف مهاجرين مشاهده مى كنند، و در مى يابند كه محفل سرى آنان ، قبل از اعلان نتيجه نهايى و بيعت با سعد، طرح و نقشه آنان آشكار و بر ملا مى شود، انصار با آن حالت ضعف و عدم اطمينانى كه به خود دارند، خود را مى بازند، زيرا آنان در واقع نهادى خود پذيره رياست سعد نبودند، و شرايط بود كه آنان را وادار به تشريك مساعى نموده لذا مى بينيم در اولين برخورد با مهاجرين تغيير موقف مى دهند.
گروه سه نفرى تازه وارد مهاجرين با آگاهى كامل از وضعيت انصار، و با اطلاع قبلى از اين همايش ، وارد اين نشست سرى مى شوند، آنان پيش از ورود به اين نشست ، از تشكيل آن آگاهى داشتند، زيرا دانستيم كه آنان را از موضوع نشست آگاه نموده بودند.(735) و با توجه به اين نكات چهره سعد بن عباده انصارى رئيس خزرج براى آنان غير آشنا نبود، و نيازى نداشت كه عمر درباره هويت او سؤ ال كند و بگويد: اين جامه بر خود پيچيده كيست ؟ و بگويند سعد است و آنگاه عمر او را بشناسد. و ليكن عمر از اين پرسش هدف ديگرى دارد، او مى خواهد:
1- قدرت نفوذ خود را اعمال كند، 2- سعد را چهره اى غير معروف ، معرفى نمايد، و اين خود براى سعد بن عبادة رئيس خزرج كه لااقل در سطح شبه جزيره معروفيت دارد توهين بزرگى است ، و او را در نظر حاضرين سبك و خوار جلوه دهد، 3- ديگر اينكه خود، اخطارى است بر عدم قدرت و توانائى اين شخص براى هدفى كه به خاطر آن ، اين اجتماع تشكيل داده شده است ، لذا عمر به محض ورود به جلسه مى گويد: من هذا؟: اين شخص كيست ؟ و به او پاسخ مى دهند: اين شخص سعد بن عباده انصارى است ، او بيمار است .
عمر با ورود خود اولين ضربه را بر پيكر سعد وارد مى كند، او در اين جمله مى خواهد بگويد: اين چهره ناشناس و يا كم اهميت و بى مقدار شايستگى خلافت را ندارد. و شايد اين پرسش نه از بابت ناشناسى سعد است ، و بلكه به جهت بى مقدار نمودن او براى احراز خلافت است ، و لذا پس از اين پرسش از سوى عمر، شخصى از انصار بر مى خيزد و مى گويد:
ما انصار و ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و پيش مرگان او هستيم ، ولى شما اى مردم قريش ، همراهان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستيد كه اندك ، اندك به ديار ما سرازير شده ايد، و اكنون مى بينيم كه آمده ايد حق ما را غصب كنيد؟
سخن گوئى از انصار نيز در اينجا از ذكر كلمه (مهاجر) كه نوعى فضيلت را ثابت مى كند، هنگام خطاب به ابوبكر و عمر و ابوعبيده ، خوددارى مى كند، و بالعكس از واژه قريش استفاده مى كند، كه خاطره جنگ هاى متعدد را عليه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم زنده كند. و نيز از غصب حق صحبت مى كند، تا پاسخى لازم به اتهام ناشايستگى داده باشد. روشن است اين جمله خشم گروه تازه وارد را بر مى انگيزاند اما نه در اينجا زيرا با اندكى خشم و غضب ، و در نتيجه انصار برنده شناخته مى شوند. و بلكه بايد كارى كرد كه حس تقابل و تضاد دو شاخه انصار را برانگيخت ، و از دوگانگى آنان بهره جست .
لذا مى بينيم ، در اينجا، هم عمر مواظب ابى بكر است كه تندى نكند، و هم ابوبكر از عمر مراقبت دارد كه حدت به خرج ندهد.(736)
عمر گويد: من خود را براى سخنرانى آماده كرده بودم ، و خواستم رشته سخن را به دست گيرم ، ابوبكر نگذاشت ، و گفت : آرام باش ، اكنون تو چيزى مگوى ، و خود شروع به سخن نمود، و آنچه من مى خواستم بگويم ، بر زبان آورد.(737)
2 - 2- 10 سخنرانى ابوبكر در زير سايبان
ابوبكر كه كاملا بر اوضاع مسلط شده ، و شرايط سخن و مقتضيات كلام كاملا در اختيار اوست ، و ميداند از كجا شروع كند، و چه بگويد، رشته سخن را به دست گرفته مى گويد:
خداوند، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود را از ميان ما برانگيخت .... براى عرب خيلى سنگين بود كه دين خود را ترك گويد: پس خداوند اين افتخار را به مهاجرين صدر اسلام عطا فرمود، كه به او ايمان آورده و با او همراهى كنند، و با شدت ، اذيت و آزارى را كه از سوى قم عرب بر او وارد مى شد دفع نمودند، قوم عرب او را تكذيب نمودند، همه عرب با او مخالف بودند، و ليكن مهاجرين صدر اسلام ، به همراه او استقامت ورزيدند و پايدارى نمودند. و هيچ باكى و هراسى از تعداد اندك خود و كثرت دشمن ، در دل راه ندادند، پس آنان اولين گروه مؤ من به خداوند، و اولين گروهى هستند كه خداى را در روى زمين نيايش ‍ نمودند، و آنان دوستان و خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هستند، و از همه مردم به خلافت سزاوارتر مى باشند، و هيچكس با آنان در اين مسئله نزاعى ندارد، بجز كسى كه ظالم و ستمگر باشد.
و شما اى گروه انصار! كسى فضيلت شما را در دين ، و سابقه شما را در اسلام انكار نمى كند، خداوند شما را ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود قرار داد، و او را وادار به هجرت به سوى شما نمود، بنابراين پس از مهاجرين صدر اسلام ، كسى به پايه و رتبه شما نمى رسد، در اين صورت رياست عامه به ما تعلق دارد، و منصب وزارت به شما، و در موضوع مشورت ، شما با (مهاجرين ) تفاوتى نداشته ، و هيچ كارى بدون مشورت شما صورت نگيرد.(738)
و عرب ، خلافت را جز براى اين گروه (مهاجرين ) از قريش سزاوار نمى داند، و آنان ( مهاجرين صدر اسلام )، بهترين و شريف ترين مردم ، از نظر نژاد، و از نظر زادگاه و موطن (مكه ) مى باشند.(739)
ابوبكر در سخنرانى خود نرمترين شيوه را بكار برد، او در اين سخنرانى ، بدون اينكه احساسات و عواطف انصار را تحريك كند، به دو موضوع اشاره مى كند:
آنچه را خود انصار در صدد بيان آن بودند، و آن را مايه افتخار و مباهات خود مى دانستند.
ابوبكر با صراحت كامل از آن ياد مى نمايد: خداوند شما را ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود قرار داد، و خانه شما را مركز هجرت پيامبرش ساخت ... و به اينگونه فضيلت آنان را انكار ننموده و بلكه پيش از آنچه خود مى گفتند، هجرت را نيز با صراحت به آن افزود و به اينگونه ، احساسات تحريك شد، آنان را فروكش مى كند.
و نكته ديگر اينكه به آنان گوشزد مى كند، شما در مورد خلافت اشتباه رفته ايد، فضيلت شما به جاى خود، اما اين فضيلت حقى را براى شما در امر خلافت ثابت نمى كند.
ابوبكر در اينجا نيز كوشش دارد، اشتباه آنان را به گونه اى ، به آنان گوشزد كند كه عواطف و احساسات آنان را خدشه دار ننمايد، و لذا از بكارگيرى واژه هاى تند و خشن ، خوددارى مى كند، و نمى گويد: شما اشتباه مى كنيد، دچار لغزش و خطا شده ايد... او همين معنا را در قالب الفاظ ديگرى به آنان تفهيم مى كند، او مى گويد: فليس بعد المهاجرين الاولين عندنا بمنزلتكم ...(740) : پس از مهاجرين صدر اسلام ، شما انصار حايز برترين مراتب فضيلت هستيد، بنابراين ما مهاجرين آغازين ، امراء و شما وزراء باشيد.
ابوبكر ضمن بيان فضيلت انصار، آنان را در مرتبه اى پائين تر از مهاجرين قرار مى دهد، فضيلت انصار را بيان مى كند، اما نه در رتبه مهاجرين ، تا جاى بحث در مسئله خلافت پيش نيايد، و خلافت را حق مسلم مهاجرين بر مى شمارد، و نه همه مهاجرين بلكه گروهى خاص از آنان ، تا به انصار بگويد، مهاجرين نيز از دست يابى به خلافت محروم هستند، تصور نشود، مسئله مهاجر و انصار است ، شما فضيلت داريد، مهاجرين نيز فضيلت دارند، اما خلافت مسئله ديگرى است ، و اختصاص دارد به مهاجرين صدر اسلام ، و نه انصار، و حتى مهاجرين ديگر.
و ابوبكر به اين گونه خشم برافروخته را مى نشاند.
  

3- 2- 10 واكنش انصار
اين گونه سخنرانى ، توده مردم برافروخته را آرام مى كند، اما در ميان هر انبوهى افرادى كه زمام توده مردم را در دست دارند، وجود دارند، آنان به اين سرعت ، عقب نشينى نمى كنند، مگر اينكه در يابند نمى توانند كارى از پيش برند. در ميان انصار نيز چنين افرادى وجود داشتند.
حباب بن منذر يكى از همين گونه افراد بود، او در آغاز، خيلى تند و خشن وارد ميدان شد، حتى مهاجرين را تهديد به اخراج از سرزمين مدينه نمود، اما در اينجا و پس از سخنرانى ابوبكر، يك درجه عقب نشينى مى كند، و مشاركت در امر خلاف را مى پذيرد.
حباب گويد: اى انصار! زمام حكومت را از دست ميدهد، زيرا اين گروه ، در پناه شما هستند، و هيچكس جراءت مخالفت با شما را ندارد، و مردم جز از انديشه هاى شما پيروى نمى كنند، شما مردمى ثروتمند، و گرامى هستيد، داراى افراد فراوان ، و نفوذ بسيار هستيد، قدرت و نيرو در ميان شما متمركز است ، مردم در انتظار تصميم شما به سر مى برند، اختلاف در خود راه ميدهد كه تباه مى شويد، اگر اين گروه اصرار ورزيدند، حكومت را در ميان خود تقسيم مى كنيم . (741)
اعتراف حباب ، بزرگترين شاهد است ، كه سخنان ابوبكر، حتى حباب يكى از سران انصار را تحت تاءثير قرار داده ، و او را وادار به عقب نشينى مى كند، حباب كه در آغاز دستور بيرون راندن مهاجرين را در صورت مقاومت ، صادر مى كند، در اينجا تسليم اراده آنان مى شود، و حكومت را تقسيم مى كند، اما نه به گونه پيشنهادى ابوبكر، زيرا ابوبكر فقط عنوان مشورت را به آنان داد، همچون يكى از افراد با نفوذ تحت قدرت شخص حاكم .
4 - 2 - 10 عمر سخن مى گويد
مشاركت در امر حكومت امرى نيست كه براى قريش قابل قبول باشد، تقسيم حكومت ، در واقع تجزيه قلمرو است ، ابوبكر پيشنهاد وزارت ميدهد، و حباب در خواست مشاركت در امر حكومت ، نرمش ابابكر، اين جرات را به وجود مى آورد كه انصار در خواست مشاركت در حكومت را بنمايد، در اينجا عمر رشته سخن را به دست گرفته و سخن آخر را مى گويد:
هيهات لا يجتمع اثنان فى قرن ... : هرگز، دو حكومت در يك زمان ممكن نشود، به خدا سوگند؛ عرب راضى نشود حكومت به شما تعلق يابد، در حالى كه پيامبرش از شما نمى باشد، اما عرب هيچ مانعى نمى بيند حكومت را به كسى واگذارد كه پيامبرش از آن قبيله باشد.
و ما در اين مورد براى افرادى كه امتناع ورزند، و نپذيرند، برهان روشن و آشكار داريم ، و آن اينكه چه كسى با ما در خلافت از محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى تواند نزاع داشته باشد، در حالى كه ما دوستان و خويشان او هستيم ؟ مگر آنكه راه باطل پيموده ، يا گناهكار حرفه اى باشد، و يا در ورطه هلاك غوطه ور است . (742)
عمر در اينجا، دليل شايستگى گروه خود را براى دست يابى به خلافت ، در دو چيز مى داند:
رضايت عرب ، و خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم . (743)
ابوبكر مسئله سبقت در ايمان را دليل مى داند، و جنبه دينى مسئله را مطرح مى كند، و آن را وسيله تقرب و نزديكى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى داند، و سزاوار به خلافت ، در حالى كه عمر مسئله رضايت قريش را مطرح مى كند كه خود تعصب برانگيز است ، لذا گوينده انصار به پا خاسته گويد:
اى انصار؛ زمام امر را در دست گيريد، به گفته هاى اين مرد توجه نكنيد، كه باعث شود بهره و نصيب شما از خلافت از بين برود، اگر آنچه را مى خواهيد امتناع ورزند، آنان را از سوگند از آنان در اين امر سزاوارتريد، زيرا به خدا سوگند؛ با شمشيرهاى شما، مردم به اين دين گرويدند.
و من پناهگاه انصار در هنگام راى و تدبير و انديشه ، و مرد گر آن قدر انصار، و شير بيشه آنان هستم . و به خدا سوگند؛ اگر مايل باشيد، خلافت را به هر ترتيب كه باشد به شما باز مى گردانم (744)
گونه سخن گفتن عمر باعث انگيزش تعصب در ميان انصار گرديد، لذا حباب به اين گونه سخن گفت ، و اگر چنين ادامه يابد، كار به جاى حساس كشيده مى شود، و نمى توان نتيجه مطلوب را از آن به دست آورد، لذا عمر لحن سخن را تغيير داده و ضمن تهديد، مسئله را امرى دينى ، و خداى را پيشبان گروه خود معرفى مى كند، تا هم انصار را تهديد نموده و اين تهديد را به خداوند نسبت مى دهد؛ عمر در پاسخ حباب كه گفت : به هر گونه كه باشد خلاف را به انصار بر مى گرداند، گويد: اذا ليقتلك الله : خداوند تو را مى كشد، و حباب پاسخ مى دهد: بلكه تو كشته مى شوى . (745)
عمر در اين سخن خود او را تهديد مى كند، و آن را به خداوند نسبت مى دهد، و به مردم تفهيم مى كند كه او به جاهليت باز گشته است .
و حباب يك بار ديگر، ضعف خود را نشان مى دهد، و در پاسخ عمر مى گويد: بلكه تو كشته مى شوى ، و پاسخ به مثل دادن ، و بلكه ضعيف تر از طرف مقابل نشانه اين است كه حباب ديگر، چيزى براى گفتن ندارد، و ضعف او، يعنى ضعف او، يعنى ضعف انصار، و باز شدن مجال براى طرف مقابل .
5 - 2- 10 ضربه نهادى ابوبكر
ابوبكر نيز كه فرصت ها را به خوبى شناسائى كرده ، و نمى گذارد يك لحظه آن فوت شود، ضربه كارى خود را بر پيكر همه انصار وارد مى سازد، او انديشه دشمنى كهن بين اين دو گروه را مطرح مى سازد.
من فكر مى كنم ، بزرگترين توفيقى كه جناح مهاجر( سه تن ياد شده ) به دست آوردند، تنها به همين دليل بود، كه ابوبكر آن را ياد آور شد، ابوبكر گفت :
اگر خزرج به خلافت دست اندازد، اوس كوتا9ه نخواهد آمد، زيرا او نيز همان شايستگى را دارد، و اگر خلافت نصيب اوس شود، خزرج آرام نخواهد آسود، زيرا در ميان اين دو قبيله كشتارى بوده است كه فراموشى نپذيرد، و زخم هايى وجود داشته كه التيام نيافته است ، كه فراموشى نپذيرد، و زخم هايى وجود داشته كه التيام نيافته است ، فان نعق منكم نا عق جلس بين لحيتى اسد يضغمه المهاجرى و يجرحه الانصارى : اگر كسى از شما ادعايى كند (دعواى خلافت نمايد) در ميان دو فك شير خود را قرار داده است : مهاجر او را زير دندان هاى خود پاره مى كند، و انصار (شاخه محكوم ) او را مى درد، مهاجر و انصار هر دو او را از پاى در مى آورند. (746)
اين گفتار ابوبكر تاثير فوق العاده اى در جدائى و تجزيه انصار داشته ، انصار خود، همگى و به اتفاق سعد بن عباده انصارى خزرجى را كانديد خلافت نموده ، و همگى به آن رضايت داشته اند.
اما اين گفتار ابى بكر، كه دو قبيله انصار را به يك ميزان شايسته خلافت مى داند و در پايان خطر زمامدارى انصار را، هر شاخه اى كه باشد، گوشزد مى كند، كاملا اوس را در مقابل خزرج قرار مى دهد، اوس كه تا چند لحظه هر نوع شايستگى خلافت را حق خزرج مى داند، اكنون خود را در رديف دشمن ديرين خود مى بيند، و گر چه از نظر تئورى در رديف خزرج قرار گرفته ، و ليكن در عمل با خلافت فاصله زيادى دارد، بنابر اين تصور كه بدون دليل نيز نبوده است ، اوس به اين نتيجه مى رسد كه خود از مخالفت بهره اى نخواهد داشت ، برنده اين مسابقه در وهله اول مهاجرين ، و بعد انصار، تيره خزرج خواهد بود، اكنون چه بايد كند انصار تيره خزرج ، با دشمنى ديرينه اش و يا مهاجرين با تعصبات قومى ، و بدون داشتن سابقه دشمنى كهن ؟ اگر رياست عامه به خزرج انتقال يابد هيچ بعيد نيست در آينده دچار درد سر شوند. و حداقل براى هميشه از دست يابى به حكومت محروم شوند، و اين مطلبى است كه اوس با صراحت از آن ياد مى نمايد(747) و در موقع خود آن را ذكر خواهيم نمود. و به همين دليل است كه اوس در انتظار فرصت مناسب است تا پيشنهاد خود را نسبت به سعد رئيس خزرج پس گرفته و گروه تازه وارد را براى خلافت برگزيند.
6- 2- 10 سخنان ابو عبيده جراح
گفتگوى عمر با حباب پايان مى پذيرد، حباب براى سخن گفتن چيزى ندارد و اين خود نشانه ضعف اوست ، و ابو عبيده فرصت را مناسب مى بيند كه رشته سخن را به دست گرفته ، و در تاييد سخنان عمر، با منطقى ناصحانه چنين گويد:
انصار! شما اولين گروهى بوديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را نصرت داده و يارى نموديد، بنابر اين كسانى نباشيد، كه در تغيير و تبديب آغازگر باشيد (از دين برگرديد، و تغييراتى در آن روا داريد).(748)
ابو عبيده ضمن بر شمردن فضيلت انصار، در پيشبرد اهداف اسلام ، چنين وانمود مى كند كه گويا كسى در موضوع خلافت اين گروه از مهاجر ترديدى ندارد، و همه مهاجرين از جمله خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن موافق هستند.(749) ديگر اينكه هر گونه تصميمى بر خلاف آن مساوى است با تغيير و تبديل دين و نابودى آن ، و حتى ارزش يارى انصار، از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با حركت در خلاف جهت ياد شده ، از بين مى رود. و خود روشن است ، كه اين كلمات چگونه زمينه را براى تصميمات خود بعدى فراهم مى آورد، و بخصوص با احترامى كه مردم آن روز براى بيعت خود قائل بودند، اگر بيعتى صورت گرفت ، شكستن آن در ظاهر بسيار مشكل خواهد بود.
7- 2 - 10 عامل رقابت
گفتيم حباب بن منذر از بزرگان خزرج در 2 مورد از خود ضعف نشان داد، رضايت به مشاركت در امر خلافت پس از ادعاى رياست عامه براى انصار، نيز نداشتن پاسخ مناسب در برابر تهديد به قتل از سوى عمر، اين دو مورد مجال را براى عمر و ابو عبيده باز گذارد، و مقاومت روانى انصار را سلب نمود، و همين امر باعث شد بشير بن سعد، يكى ديگر از رؤ ساى خزرج كه با عموزاده اش سعد بن عباده ، كانديداى رياست از سوى انصار تيره خزرج ، رقابت و حسادت داشت .(750)
مجال يابد و زمينه را براى خزرج نامساعد كند، و براى قريش آماده نمايد، بشير رشته سخن را به دست مى گيرد:
اى گروه انصار! سوگند به خداوند، گر چه ما از نظر جهاد با مشركين برترى داريم ، و همچنان از نظر سبقت در اسلام ، و ليكن ما جز رضاى پروردگار خود، چيزى نمى خواهيم ، بنابر اين سزاوار نيست به وسيله حكومت بر مردم چيره شويم ، و ما براى دنيا هيچ ارزشى قائل نيستيم ، زيرا خداوند منت گذار بر ماست .
مردم ؛ آگاه باشيد! محمد صلى الله عليه و آله و سلم از قريش است ، و خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيش از ديگران در اين مسئله سزاوارند، خداى را به سوگند ياد مى كنم ، خداوند آن روز را نياورد، كه من با آنان در اين امر ستيز كنم ، بنابر اين از خداى بترسيد، و با آنان در اين امر مخالفت نورزيد.(751)
بشير بن سعد تحت تاءثير سه عامل ، چنين سخنانى ايراد مى كند، عدم توانائى حباب در مقابله با مهاجرين ، رقابت و حسادت با رئيس خزرج ، و توانائى ابوبكر و يارانش در ايراد سخنرانى ، اين سه عامل زمينه را براى سخنان بشير آماده مى كند سخنرانى بشير كه چيزى جز تكرار سخنان ابوبكر خطاب به انصار نبود، با اين تفاوت كه از سوى خود انصار و مدعيان خلافت صورت گرفت ، زمينه بيعت را فراهم مى كند.
8 - 2 - 10 پيشنهاد بيعت
اكنون زمينه آماده است اما چه كسى از سوى مهاجرين كانديداى خلافت است ، ظاهرا كسى كانديدا نشده است ، لااقل در آن جمع هنوز مشخص نشده چه كسى مورد نظر است ، آنچه در سخنرانى هاى دو طرف آمده بود بحث در مورد شايستگى مهاجرين از بستگان و خويشان پيامبر صورت گرفت ، اما خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از آنان در اين جمع حضور ندارند، على عليه السلام داماد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و اولين مؤ من به او، با داشتن همه صلاحيت هاى مطرح شده و به مراتب بيش از آن چه مطرح شد، اكنون در كنار پيكر مطهر رسول خداست ، و نيز ديگران كه به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نزديك تر، مى باشند. پس بايد به دنبال آنان فرستاد، و با آنان بيعت كرد؟ اما چنين چيزى اتفاق نيفتاد، و ابوبكر نه خود را و بلكه دو نفر همراه خود را كانديداى خلافت نمود، و گفت : اين عمر! و اين هم ابو عبيده با هر كدام مايل هستيد بيعت نمائيد.(752)
عجبا! اين صلاحيت انتخاب از سوى چه كسى ، و چگونه به ابوبكر واگذار شده است ؟ كه به جاى مهاجرين چنين پيشنهادى مى دهد؟ و آيا در ميان مهاجرين فقط اين دو تن صلاحيت خلافت را دارا هستند؟ و ليكن هنگامى كه مشاهده مى شود، هر دو باهم ، بدون تاءمل ، از خود عكس العمل نشان داده و جواب نفى مى دهند: نه !! به خداوند سوگند؛ تو از همه مهاجرين برتر مى باشى ، تو همراه پيامبر در غار بودى ، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم تو را در نماز جايگزين خود نمود، و نماز بالاترين احكام الهى است ، بنابراين چه كسى سزاوارتر است بر تو مقدم شود؟ دست خود را دراز كن تا با تو بيعت كنيم !!!(753) ابن عبدربه گويد: عمر گفت : با وجود شما آيا خلافت را من عهده دار شوم ؟ هيچ كس تو را از مقامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به تو داده است ، كنار نخواهد زد.(754) و هنگامى كه مغيره بن شعبه از عمر سوال مى كند، چرا پيشنهاد ابوبكر را نپذيرفته است در پاسخ گويد: انه ما كرنى فما كرته : او مرا فريب داد، و من نيز او را.(755) و نيز عمر در هنگام مرگ خود گويد: ان استخلف فقد استخلف من هو خير منى و ان اترك فقد ترك من هو خير منى : اگر كسى را به جاى خود معين نمايم (كار بدى انجام نداده ام ) زيرا (ابوبكر) كه از من بهتر بود جايگزين معين نمود، و اگر ترك كنم و كسى را معين ننمايم ، آن كه از من بهتر بود (يعنى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ) كسى را معين ننمود.(756) پس چگونه در سقيفه گويد مقامى را كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به تو داده كسى نمى تواند تو را از آن كنار زند.
و به اينگونه خلافت را براى خود استوار نمودند، و چنان وانمود كردند كه گويا طبق دستور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم عمل شده ، و در اين دستور خاصى صادر شده است .
ابن ابى الحديد گويد: از ابى جعفر نقيب قاضى القضاة سوال كردم آخر چگونه مى شود با آن همه دستورات صريح و آشكار با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، در مورد على عليه السلام ، توسط اصحاب خاص ‍ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين عملى صورت گيرد، و مردم اعتراض نكنند؟ در پاسخ گفت : مردم تصور كردند، كه مهاجرين صدر اسلام چنين مى كنند، به خصوص با آن روايتى كه در اين زمينه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل نمودند كه (الائمه من قريش ): امامان از قريش هستند.(757)
و گويا فقط ابوبكر و عمر و ابوعبيده از قريش هستند، و على عليه السلام از قريش نبوده است و تقدم او را بر ابى بكر در انجام ماءموريت هاى سياسى توسط رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نديده اند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسما ابوبكر را از آن ماءموريت معاف مى دارد و به على عليه السلام واگذار مى نمايد و به او مى گويد: دستور خداوند است كه اين ماءموريت را يا خود انجام دهم ، و يا كسى همانند خودم .(758)
9- 2- 10 بيعت انصار
و سرانجام اين روش كار خود را كرد، و بشير بن سعد كه سخت تحت تاءثير اين برنامه ها قرار گرفته ، و مى خواهد هر چه زودتر، حباب را كه از سعد بن عباده رئيس تيره خزرج حمايت مى كند، از صحنه خارج سازد، مبادا، حباب فرصت يابد، و سخنان حماسى خود را از نو آغاز كند، و فرصت براى سعد فراهم آيد، لذا از عمر، و ابوعبيده كه براى بيعت به ابى بكر روانه شده بودند، پيشى گرفته ، و دست ابابكر را مى فشارد و با او بيعت مى كند.(759) و با بيعت بشير تقريبا همه چيز پايان مى يابد.
حباب بن منذر، عموزاده بشير از اقدام متهورانه او سخت ناراحت است ، و پرده از انگيزه اين اقدام بر مى دارد:
(اى بشير! خويشاوندى را قطع نمودى ؛ چه نيازى به اين كار احساس ‍ نمودى كه مرتكب آن شدى ؟ تو...؟ فقط به خاطر رقابت با عموزاده ات ، دست به چنين كارى آلودى ).(760)
ملاحظه مى كنيد، حباب در اين جا نيز مسئله را به عصبيت قبيلگى مى كشاند، يعنى آن چيزى كه مهاجرين از آن احتراز مى جستند، و تنها به مسائل و انگيزه هاى دينى متوسل مى شدند.
و بشير در پاسخ مى گويد:
نه به خدا.... من چنين غرضى نداشتم ، و ليكن دوست نداشتم ، در حقى كه خداوند به اين گروه واگذار نموده خصومت ورزم .(761)
بشير از كجا دانست خداوند چنين حقى را به آنان واگذار نموده است ؟ آيا به استناد ادله مهاجرين ، به سبقت در ايمان و خويشاوندى با رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، چنانچه خود مى گفتند؟ و آيا در ميان مهاجرين نبودند، كه داراى اين خصوصيات باشند؟ و شايد واقعا تحت تاءثير سخنان قوم ، قرار گرفته ، زيرا هر يك از اين سه تن به گونه اى در تاءييد ديگرى سخن مى گفتند، كه واقعا جا داشت افراد حاضر را دچار شبهه كنند، چنانچه بعدها گفته شد: اگر سخن عمر در هنگام مرگ كه گفت : (اگر بدون وصيت از دنيا روم ، اين كار را رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم قبلا انجام داده بود.) نمى بود، باور نمى شد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم خلافت را به آنان واگذار ننموده است .(762)
و يا اينكه بشير چون مشاهده مى كرد امكان دارد، سعد بن عباده انصارى خلافت را عهده دار شود، رقابت با او، او را وادار به اين اقدام نمود، چنانچه خواهيم ديد، (اوس ) نيز همين برداشت را از مسائل دارد.
به هر حال اقدام بشير، به سرعت كارها را پيش برد، او با اين اقدام خود، جنجالى در قبيله اوس بوجود آورد.
اوس تصور نمود، اين توطئه اى است براى سركوبى او كه از سوى قبيله خزرج تنظيم شده است ، زيرا خزرج خود ادعاى خلافت داشت ، چگونه ناگهان تنازل كرده و در مقابل قريش تسليم مى شود، دليلى ندارد كه از ادعاى خود صرف نظر نمايد مگر اينكه بخواهد با اين اقدام ، خود را به دستگاه خلافت نزديك نمايد، و به اينگونه نصيبى از خلافت به دست آورد، و بر قبيله اوس چيره شود.
ديگر اينكه اين اقدام شايستگى انصار را براى دست يابى به خلافت زير سوال برد، و نتوانست خود را هم طراز قريش در اين امر استوار بداند، پس چرا اوس از قافله باز ماند، و نكند اين اقدامى باشد، براى پيروزى هاى آينده خزرج بر قبيله اوس ؟ بنابراين نبايد گذاشت فرصت از دست برود، و سخنان اسيد بن حضير بهترين گواه بر اين است ، اسيد بن حضير گويد:
به خدا سوگند اگر خزرج يك بار حكومت را به دست گيرد، براى هميشه برترى خود را بر شما ثابت دانسته است ، و هرگز بهره اى از حكومت به دست نخواهيد آورد، پس برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد، و همگى برخواستند و با ابوبكر بيعت نمودند، و اين مسئله موجبات شكست سعد بن عباده و قبيله خزرج را فراهم نمود.(763)
و پس از اينكه بشير بن سعد، با ابى بكر بيعت نمود، اسيد بن خضير رئيس قبيله اوس كه فكر مى كرد غافلگير شده ، و عامل رقابت بين عموزاده ها را در خزرج ناديده گرفته بود، خطاب به افراد قبيله خود گفت : به خدا سوگند اگر با ابى بكر بيعت نكنيد، قبيله خزرج برترى خود را بر شما براى هميشه ثابت نموده است ، پس همگى برخاسته و با ابى بكر بيعت نمودند.(764)
و به اينگونه همه چيز به نفع قريش پايان يافت ، زيرا پس از اقدام اسيد بن حضير همه افراد اوس ، و بعد نيز تمامى افراد قبيله خزرج با ابوبكر بيعت نمودند، بجز سعد بن عباده كه به خانه خود رفت ، و حباب بن منذر، و قيس برومند فرزند سعد ظاهرا همه چيز پايان پذيرفت ، انصار آن ياران ديرين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه به حق بر اثر كوشش و تلاش و مجاهدت پى گير آنان اسلام نيرو يافت و قوت گرفت ، و در ميان اقوام عرب انتشار يافت ، همه و همه با ابى بكر بيعت نمودند، و هيچ ترديدى نيست كه ياران ديروز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، پشتيبانان امروز حكومت و خلافت از او نيز خواهند بود.
اما كاردانى عمر، و دور انديشى ابوبكر و ابو عبيده جراح ، براى تقويت حكومت احتياطات لازم را به كار گرفته ، زيرا هر چند چنين است ، و هرگاه عرب بيعت نمود آن را نمى شكند گر چه دريابد راه خلاف پيموده است ، اما اين بيعت يك تصميم آنى است ، كه بدون انديشه و تدبر صورت گرفته است ، و نه از سوى همه مهاجرين و بخصوص خاندان هاشم ، و نيز اينكه سعد بن عباده رئيس خزرج بيعت ننموده ، خطر شورش و سرپيچى هنوز وجود دارد، و اين حباب بن منذر است كه با شمشير كشيده به ميدان آمده است ، تا تهديدهاى خود را عملى سازد، و اين اقدام حباب ، كمترين تاءثير آن ايجاد جراءت ، در برابر حاكمى است كه هنوز رعب و هراس آن در دلها جاى نگرفته است ، لذا عمر پا به ميدان مى گذارد، و با ضرب دست شمشير او را به زمين مى اندازد، و با گوشه پيراهن خود، افراد را متفرق مى نمايد، تا كار بيعت تمام شود.(765)
عمر با اين اقدام خود، تاءثير حركت حباب را خنثى نموده ، و به مردم تفهيم مى كند، كه اينجا، جاى شمشير بازى نيست ، و مقام نرمش است كه گوشه پيراهن كار را تمام مى كند.
10- 2- 10 سعد در جبهه مخالف
سعد بن عباده انصارى از بيعت با ابى بكر امتناع مى ورزد، و عمر در پى فرصت مناسب است كه تا اين ، يكى ديگر رقيب خود را از پاى در آورد، اما چگونه او را وادار به بيعت نمايد، كسى كه خود داعيه زمامدارى قومى بزرگ را در سر دارد؟ و اگر امكان نداشت او را از پاى در آورد، او دريافته است كه سعد بيعت نخواهد كرد، پس تصميم دوم بايد اجرا شود، و اكنون فرصت براى اجراى نقشه بعدى فراهم است ، مردم قبيله سعد در بيعت با ابى بكر، بر يكديگر سبقت مى گيرند، و آن چنان در اين امر سبقت مى گيرند، كه رئيس و سرور خود، سعد بن عباده را فراموش ‍ مى كنند، و گويا چنين شخصى در ميان آنان وجود ندارد، و چنان زير پايش گرفتند كه نزديك بود قالب تهى كند.
يكى از افراد قبيله كه در ضمن جمعى از افراد قبيله دور اين پير بيمار را گرفته بود، با آهنگى التماس آميز، خطاب به انصار مى گويد:اى مردم ، مواظب سعد باشيد؛ او را پيمال نكنيد، او را نكشيد؟ و عمر كه سخت مراقب اوضاع است ، با فريادى تند و خشم آلود فرياد مى كشد: بكشيدش ، خدا او را بكشد!!(766) در حالى كه تا لحظه هائى پيش عمر خويشتن دار بود، و از خشونت احتراز مى جست ، اما اكنون با قاطعيت هر چه تمامتر خشم خود را ظاهر مى كند، يعنى مسئله خلافت تمام شده است ، مقاومت بى فايده است ، و به اين گونه اعلان مى دارد: همچنانچه دو تيره انصار از ما حمايت نمودند، همه مهاجرين نيز حمايت خود را از ما دريغ نمى ورزند، قاطعيت در اينگونه موارد لازم و ضرورى است ، اما احتمال دارد، اين تهديد مؤ ثر واقع نشود و عكس ‍ العمل شديد، داشته باشد چرا كه ممكن است اينچنين برخورد خشونت آميز نسبت به رئيس قبيله كه مظهر قدرت و شخصيت قبيله است ، احساسات افراد قبيله را برانگيزاند، و براى كسانى كه هنوز قدرت را به دست نگرفته اند، و بر اوضاع مسلط نيستند، بسيار گران تمام شود، آن وقت چه بايد كرد؟ آيا عمر آن روى سكه را ديده است ؟ و يا بدون توجه به عواقب و پى آمدهاى آن و فقط خشم ذاتى و جبلى او، او را به اين كار وا داشته است ؟ تصور نمى شود چنين باشد، زيرا عمر با آمادگى كامل ، و با در دست داشتن كنترل خويش وارد صحنه شده است . اما عمر همه چيز را مد نظر دارد، او مى داند همراهش ، در صورت بروز خشونت ، و يا احتمال آن ، با نرمى و ملاطفت ، مانع بر هم خوردن اوضاع است ، و نمى گذارد، اوضاع به وخامت بكشد، عمر به اين اندازه اكتفا نكرده ، و بالاى سر سعد، حاضر شده و به او مى گويد: تصميم داشتم آنچنان تو را لگدكوب كنم كه بازوانت خرد شود، و يكى از انصار ريش ‍ عمر را به دست گرفت ، و گفت به خدا سوگند، اگر يك دانه مو از او كم شود، يك دندان در دهانت باقى نخواهد ماند.
در اينجا ابوبكر پا در ميان شده و خطاب به عمر گويد: آرام باش اى عمر، مدارا كردن در اينجا شايسته تر است .
و پس از گفتگوئى كوتاه سعد از آنجا خارج مى شود.(767)
و آيا عمر از سعد دست مى كشد، و او را به حال خود رها مى كند؟ خير بايد سعد بيعت كند، اگر كسى مانند سعد كه داعيه خلافت داشته و از بيعت سر برتافته ، رها شود، در آينده اى نه چندان درو باعث دردسر خواهد شد، و مشروعيت حكومت آنان را زير سؤ ال مى برد، لذا بعد از آرامش نسبى اوضاع به دنبال سعد كه در منزل به استراحت پرداخته مى فرستد و از او مى خواهد بيعت كند، و او در پاسخ مى گويد:
(نه .... به خدا سوگند نه ....! با شما بيعت نمى كنم مگر آن موقعى كه هر چه تير در تركش خود دارم به سوى شما رها كنم ، و نيزه خود را با خونتان رنگين سازم ، و تا گاهى كه دستانم مى تواند شمشير به دست گيرد، شما را با شمشير از خود مى رانم ، و با خاندان و پيروان خود با شما نبرد مى كنم ، و گر چه آدميان و پريان در كنار شما باشند، من با شما بيعت نخواهم كرد تا آنگاهى كه خداى خود را ملاقات كنم .(768)
سعد بن عباده ، اين جبهه گيرى را رسما، كارى الهى دانسته ، زيرا او خوب مى داند صاحب حقيقى اين حق چه كسى است . او قبل از اين خود را شايسته ، آن مى دانست ، ولى اكنون كه دست خود را از آن كوتاه مى بيند، لااقل كلمه اى حق بگويد، گرچه نه با صراحت باشد، چنانچه همه انصار، و يا برخى از آنان ، پس از ياس از حكومت چنين گفتند، و با صراحت اظهار داشتند:
(لانبايع الا عليا) : جز با على عليه السلام ، با ديگرى بيعت نكنيم !(769) سعد در گفتار خود پا برجاست ، ممكن نيست عقب نشينى كند، او سوگند ياد مى كند اگر توان مى داشت قيام كند قدرت را از دست آنان مى گرفت ، و پس از اداى سوگند دستور مى دهد، جسم بيمار او را به منزل منتقل نمايند.
سعد را چند روزى رها ساختند، سپس به دنبال او فرستادند كه حضور يابد و بيعت نمايد، و او امتناع ورزيد، و تهديد نمود، و چون اين مطلب به ابوبكر رسيد، عمر به ابوبكر گفت : او را وا مگذار تا اينكه بيعت نمايد، عمر اصرار دارد تا از او بيعت بگيرد، بشير بن سعد كوشش مى كند مضرات اصرار ورزيدن عمر را به او بفهماند، به او مى گويد: سعد لج كرده است ، او هرگز بيعت نخواهد نمود، تا اينكه كشته شود، و كشته نخواهد شد، و نمى شود مگر اين كه زن و فرزندان و خانواده و گروهى از قبيله اش كشته نشوند، او را رها كنيد، رها كردن او به شما لطمه اى نمى زند، و آنان او را به حال خود وا مى گذارند. و سعد در نماز آنان حاضر نمى شد، و در مجلس آنان حضور نمى يافت ، و با آنان به منى كوچ نمى كرد و خود حج انجام مى دارد، تا اينكه ابوبكر از دنيا رفت .(770)
اما عمر وجود سعد را براى حكومت خود خطرناك مى بيند، او فعلا سعد را رها مى سازد، و در آينده سعد را به انتظار حوادث مى گذارد.
ابن ابى الحديد گويد: سعد با ابوبكر و عمر بيعت نكرد، و در هيچ يك از اجتماعات شركت نمى نمود، و هميشه در فكر اين بود، افرادى بيابد تا عليه دستگاه شورش نمايند، و هرگز به قضاوت دستگاه قضائى آنان تن نداد، تا اينكه ابوبكر از دنيا رفت ، در دوران خلافت عمر با عمر ملاقات نمود، در حالى كه سوار بر اسب بود، و عمر بر شتر سوار بود، عمر به او گفت :اى سعد هيهات ! و سعد نيز به او گفت : هيهات ! (اشاره به اينكه هرگز به هدف خود نخواهى رسيد- م -) و آنگاه به او گفت : تو معاشر همان كسى هستى كه با او معاشرت مى كنى ؟ و عمر گفت : آرى ، سپس به او گفت : به خدا سوگند هيچ چيزى را دشمن تر از همسايگى با تو نمى دانم ؛ عمر به او گفت : هر كسى همسايگى شخصى را دوست ندارد، از همسايگى اش منتقل مى شود، و سعد در پاسخ گفت : اميدوارم به همسايگى كسى بروم كه از تو و اصحاب تو آنان را بيشتر دوست دارم و طولى نكشيد كه به سوى شام رهسپار گرديد، و در حوران شام بدرود زندگى گفت .(771)
آيا سعد به خاطر تهديدهاى ، پى در پى نظام حاكم ، و يا با طرح و نقشه قبلى ، و يا به خاطر رنجش از قبيله و عشيره اش ، اقامت در ميان عشيره و قبيله خود را نپسنديد، و بيگانه را برگزيد؟ به هر ترتيب بود سعد، عازم شام گرديد، و ديرى نپائيد، كه زمزمه جنيان را چند شب پى در پى شنيدند كه مى گويند:

قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده
رميناه بسهمين لم يخطا فواده

ما بزرگ خزرج ، سعد بن عباده را كشتيم ، قلبش را با دو تير نشان گرفتيم كه هيچيك از آنها به خطا نرفت .
و بعد مردم نشستند و گفتند: اين آواى جنيان است كه سعد را كشته اند، و مردم دنبال صدا را گرفته و رفتند، و جسد باد كرده سعد را در درون چاهى يافتند، مردم كوتاه نظر چنين پنداشتند، ولى كسانى كه به راز مطلب آشنا بودند، دانستند:
خالد بن وليد به دستور هيئت حاكمه در كمين سعد نشسته ، و او را كشته ، و در چاهى انداخته ، و آنگاه رفيق خالد در تاريكى سه شب ، پى در پى آن آواز را سر داده است .(772)
ابن عبد ربه گويد: ابوالمنذر هشام بن محمد كلبى گفت : عمر مردى را به سوى شام مى فرستد، و به او دستور مى دهد: سعد را به بيعت دعوت كند، و اگر امتناع ورزد او را بكشد، آن مرد به سوى شام مى رود، و در حوران شام با سعد ملاقات مى كند، و او را به بيعت دعوت مى نمايد، و او نمى پذيرد، و بعد از آن سعد را مورد هدف قرار داده با تير او را مى كشد.(773)
ابن عبدالبر گويد: سعد بن عباده در سال پانزدهم هجرت ، دو سال و نيم پس از خلافت عمر، در حوران شام بدرود زندگى گفت . او همچنان گويد: در سال چهاردهم ، هجرت و يا در سال يازدهم هجرت در دوران ابوبكر از دنيا رفت .
و مى گويد: اما در اين قست اختلافى نيست كه جسد سعد را يافتند، در حالى كه كبود شده بود، و كسى از مرگ او مطلع نگرديد، تا اينكه شنيدند گوينده اى مى گويد: قتلنا سيد الخزرج .... بزرگ خزرج را كشتيم .... و گفته شد، جنيان او را كشته اند.(774)
ابن ابى الحديد گويد: باور ندارم ، سعد را جنيان كشته باشند، و او را بشر كشته است ، و اين اشعار نيز سروده بشر است ، و از نظر من ثابت نشده است كه ابوبكر به خالد دستور داده باشد، سعد را بكشد، خالد براى تحصيل رضاى ابوبكر، از پيش خود او را كشته است ، تا با اين كار ابوبكر را از خود راضى كند، بنابراين ، مسئول قتل سعد خالد است و او گناهكار است ، نه ابى بكر، و بعيد نيست كه خالد چنين كارى انجام داده باشد.(775)
و جالب اينكه قيس ، پدر خود سعد بن عباده را سرزنش مى كند، و به او مى گويد: تو كه مى دانستى ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت ، به على عليه السلام سفارش نموده چرا ادعاى خلافت نمودى .(776)
دانستيم سه تن ياد شده (ابوبكر، عمر و ابوعبيده ) نشست سايبان بنى ساعده را به نفع خود تغيير دادند.
و گرچه مردم آن روز سخت پاى بند و ملتزم به بيعت خود بودند، كه جز با جنگ هاى متوالى و خون ريزى هاى شديد ممكن نبود نقض بيعت نمايند.(777)
چنانچه انصار بعدها، اظهار داشتند: اگر پيش از اين ما را در جريان امر خود مى گذارديد جز با تو بيعت نمى كرديم ، و اكنون ديگر گذشته است .(778)
و ليكن با وجود مخالفين با شخصيت ، و پر نفوذ كه بسيارى از آنان بيعت ننموده بودند، و ديگر اينكه بيعت براى خلافت امرى است دينى ، و پاى بندى و تعهد به مسائلى اينچنين ، در صورتى كه روشن شود حركتى بر خلاف انجام شده نقض آن بدون مانع خواهد بود، طبيعى است ايجاد هراس فراوان ، در انديشه نقض بيعت انجام شده مى نمايد، و اين هراس ‍ آنگاه شدت يافت كه شنيده شد، بزرگان و شخصيت هاى مهاجرين ، همايش تشكيل داده و مى خواهند در مورد بيعت سايبان بنى ساعده تصميم هائى اتخاد كند (و ما پس از اين به آن اشاره اى خواهيم داشت .) و آنان به خوبى مى دانند كه خود مصداق آنچه در همايش بيعت استدلال نموده اند نمى باشند، در واقع آنان به سه دليل خلافت را شايسته خود پنداشتند؛ سبقت در ايمان به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، نصرت و يارى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، و خويشاوندى با او به دليل پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم از قريش ‍ است ، و آنان نيز از قريش مى باشند.
اگر ملاك و معيار برترى اين سه عامل است ، هستند كسانى كه داراى اين فضائل به مراتب بيش از آنان باشند، و مخصوصا على عليه السلام ، كه ترديدى در اسبقيت ايمان او بر ديگران ، و خويشاوند حقيقى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و يارى دهنده او در بسيارى از مواقف حتى در مرحله فدا كردن نفس خويش ، در راه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قبل از هجرت ، و بعد از هجرت بخصوص در جنگ احد.
و على عليه السلام خود به اين موضوع اشاره مى كند: اگر ملاك فضيلت و برترى در آن است كه به انصار گفته ايد، وبه آن استدلال نموده ايد، من به مراتب بيش از آن را دارم ، و به مانند آن با شما احتجاج مى كنم . و آنان خوب مى دانستند كه به زودى با چنين استدلالى مواجه خواهند شد، بنابراين بايد پايه هاى حكومت خود راسخت استوار سازند كه اگر با چنين برنامه اى مواجه شوند، حكومتشان متزلزل نگردد.

1 - 2 - 10 بيعت دوم
لذا فرداى سايبان بنى ساعده ، در مسجد با حضور مردم اجتماع بزرگى تشكيل داده ، ابوبكر بالاى منبر نشست ، و عمر برخاست و پس از درود بر خداوند گفت : من ديروز سخنى گفتم ، كه از انديشه خودم نشاءت گرفته بود، و من آن را در كتاب خداوند نديده بودم ، و نه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين باره سخنى شنيده بودم ، و من فكر مى كردم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آخرين شخص ماست كه از دنيا مى رود، و اينك كتاب خداوند را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مردم را با آن هدايت مى نمود، در ميان شما گذارد (عمر از عترت سخن نمى گويد)،... و خداوند امور شما را به وسيله ابوبكر فراهم نمود (برآورده ساخت ) و او بهترين شماست ، او معاشر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و همراه او در غار، هنگام هجرت بود، پس برخيزيد و با او بيعت نمائيد، پس مردم با ابى بكر بعد از بيعت سقيفه ، بيعت نمودند.(779) سپس ابوبكر بعد از حمد و ستايش پروردگار و درود به رسول اكرم ، چنين گفت : اى مردم !!!... من زمام امور شما را در دست گرفتم ، در حالى كه از شما برتر نمى باشم مرا در كارهاى نيك يارى دهيد، و از كارهاى بد باز داريد...(780)
ابن ابى الحديد گويد: اينكه ابوبكر گفت : من از شما بهتر نيستم ... اعتراف به يك حقيقت انكار ناپذير است ، زيرا على عليه السلام از همه آنان بهتر بود.(781)
ابوبكر ديروز براى دست يابى به حكومت ، خود را در شمار بهترين افراد مى دانست ، و هنگامى كه جمعى از مردم با او بيعت ننمودند، گفت : چه چيز شما را از بيعت باز مى دارد؟ الست اءحقكم بهذا الامر؟ الست اول من اسلم ؟ الست ..؟ الست ..؟
آيا من از همه شما سزاوارتر نيستم ؟ آيا پيش از همه شما ايمان نياوردم ؟ آيا من ...؟ و آيا من ...؟(782)
جلال الدين سيوطى اين جمله را نيز به خطبه ابى بكر مى افزايد: ان لى شيطانا يعترينى فاذا راءيتمونى غضبت فاچتنبونى : من شيطانى دارم ، كه عارض من مى شود، هرگاه مشاهده كرديد خشمگين مى شوم ، از من اجتناب كنيد.(783)
ابن جرير، اين خطبه ابى بكر را يك روز بعد از رحلت بيان داشته است : ان لى شيطانا يعترينى فاذا اءتانى فاجتنبونى .(784)
ابوبكر با ذكر اين جمله در واقع مى خواهد مخالفين خود را تهديد كند، تا فكر نكنند او داراى نرمش است ، اما در عين حال اين خود اعتراف به يك نقطه ضعف است ، كه نمى تواند خويشتن دار باشد، و ضمنا هشدارى است كه كسى حق اعتراض ندارد، و خشونت و استبداد به راءى را به شيطان نسبت مى دهد.
سيد مرتضى (ره ) اين جمله ابى بكر را دليل بر عدم عصمت او دانسته ، ابن ابى الحديد نيز آن را مى پذيرد، و عصمت را شرط در امامت نمى داند، و گويد: اما اينكه سيد مرتضى (ره ) گفته است كسى كه نمى تواند خويشتن دار باشد، چگونه زمام امور مردم را در دست مى گيرد؟(785)
12 - 2 - 10 پيشتاز در بيعت با ابى بكر
زبير بن بكار گفت : محمد بن اسحق يادآورى كرده است : قبيله اوس ‍ اعتقاد دارد كه بشير بن سعد، از قبيله خزرج اولين كسى است كه با ابوبكر بيعت نموده است ، و خزرج اعتقاد دارد، اولين شخصى كه بيعت نمود، اسيد بن حضير، رئيس قبيله اوس بوده است .
ابن ابى الحديد گويد: بشير بن سعد از قبيله خزرج ، و اءسيد بن حضير از قبيله اوس بوده است .
ابن ابى الحديد گويد: بشير بن سعد از قبيله خزرج ، و اءسيد بن حضير از قبيله اوس بوده است ، و اينكه هر يك اولين بيعت را به گروه ديگر نسبت مى دهد، به خاطر سعد بن عبادة است ، زيرا هر كدام از اين دو قبيله دوست ندارند، كه خود را عامل شكست سعد بن عباده بمشار آورند، چون قبيله خزرج ، قبيله سعد بن عباده است ، اقرار نمى كنند كه اولين بيعت كننده بشر بن سعد باشد كه موجبات شكست سعد را فراهم نمود، و آن را به اسيد بن حضير حواله مى دهند، زيرا اءوس از دشمنان خزرج بوده است . و اما اءوس نيز دوست ندارند، اولين بيعت كننده معرفى شوند، تا آنان را متهم به حسادت نسبت به خزرج بنمايند.
و نظر من اين است كه اولين بيعت كننده ، عمر، و پس از او بشير بن سعد، و بعد از او اسيد بن حضير، و سپس ابوعبيدة بن الجراح ، و بعد سالم مولى ابى حذيفة ، و از آنچه گذشت ، روشن شد كه اولين بيعت كننده ، بشير بن سعد بوده ، البته ممكن است اولين بيعت كننده را عمر بدانيم ، اما نه در اجتماع انصار، كه در جاى ديگر، و قبل از حضور در اجتماع انصار بوده است .
زبير بن بكار گويد: دو نفر از انصار كه در جنگ بدر نيز حضور داشتند، ابوبكر و عمر را وادار نمودند كه موجبات شكست سعد بن عباده را فراهم نمايند، و آن دو، عويم بن ساعده ، و معن بن عدى بودند.
ابن ابى الحديد گويد: اين دو نفر، در زمان خدا صلى الله عليه و آله وسلم به ابى بكر علاقه مند بودند، و اين دوستى با ابوبكر تواءم با دشمنى با سعد بن عباده بود، و انگيزه اين دشمنى ، در كتاب (القبائل ) نوشته ابى عبيده معمر بن المثنى ذكر شده است .
و عويم بن ساعده همان كسى است كه در اجتماع انصار، هنگامى كه انصار سعد بن عباده را براى خلافت كانديد نمودند، به انصار اعتراض ‍ كرد، و انصار به او ناسزا گفتند، و او را طرد نمودند، و از همانجا با شتاب خود را ابى بكر رساند. و او را چنانچه در آغاز اين فصل گذشت در جريان همايش سايبان بنى ساعده قرار داد.

فهرست

فصل يازدهم : دفاع از تصميمات سايبان

 دفاع از تصميمات سايبان آنچه مسلم به نظر مى رسد، و هيچگونه ترديدى در آن وجود ندارد، اينكه تصميمات اتخاذ شده زير سايبان ياد شده بدون هيچگونه دستور و سفارش از سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم انجام گرفته است ، و گزينش ابوبكر به منظور خلافت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، طبق سفارش و دستورات قبلى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نبوده است ، و اين مطلب را مى توان از مذاكرات طرفين درگير در مسئله خلافت دريافت ، كه هرگز براى دستيابى به خلافت متوسل به وصيت و سفارش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نشدند، و به آميزه هاى ديگرى توسل جستند كه از آنها به (دليل عام ) اشاره مى كنيم ، و پس از آن به رواياتى كه بعضا از سوى اهل سنت نقل شده است اشاره مى كنيم ، و از آنها به (دليل خاص ) تعبير مى نمائيم : 1 - 11: دليل عام : گروهى از مهاجرين در همايش (سايبان بنى ساعده ) به دليل اينكه ابوبكر با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از يك ريشه و نژاد بوده ، و اينكه او رفيق غار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود، و يا به اين جهت كه او از پيروان قوم است ، و نيز گاهى به اين دليل كه پيشوايان از قريش ‍ هستند، و او نيز از قريش است ، ابوبكر را شايسته خلافت دانسته ، و او را به اين منظور برگزيدند. ابوبكر در همايش سقيفه گويد: مهاجرين دوستان و خويشان پيامبرند، و شايسته ترين مردم به امر خلافت بعد از او مى باشند، و كسى منازع آنان نخواهد بود، مگر ظالمى ستمگر.(786) و عمر گويد: چه كسى در امر خلافت از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با ما نزاع خواهد داشت ، در حالى كه ما دوستان و خويشان او هستيم .(787) و ابو عبيده گويد: آگاه باشيد؛ محمد صلى الله عليه و آله و سلم از قريش ‍ است ، و خويشان او در اين امر (خلافت ) سزاوارتر از ديگرانند.(788) و ابوعبيده به على عليه السلام گويد: اينان پيران قوم تو هستند، تو تجارب آنان را ندارى و همچون آنان به مسائل آگاه نيستى و...(789) به ابى قحافة پدر ابى بكر، خبر دادند، كه فرزندت خلافت را به دست گرفت ؛ ابو قحافة اين آيه را تلاوت نمود: قل اللهم مالك الملك ، تؤ تى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء. (790) بگو خداوند مالك جهان هستى است ، حكومت را به هر كه خواهد واگذارد، و از هر كه بخواهد سلب مى كند، سپس سؤ ال كرد: چرا او را خليفه ساختند؟ به او گفتند: به خاطر سن و سال او، پدر ابوبكر گفت : من از او مسن تر هستم . (791) و عمر در جمع انصار به ابوبكر گفت : تو به خلافت ، از ما سزاوارتر مى باشى ، مصاحبت تو با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، از ما همه جلوتر بوده و از همه ما (در بذل ) مال برتر بوده اى و تو برتر از همه مهاجرين هستى ، و تو دومين آن دو بوده اى . (792) و در همايش سايبان بنى ساعده ، ابوبكر به سعد بن عباده گفت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: قريش خلافت را به دست مى گيرند، قريش متصديان خلافت هستند.(793) و نيز ابوبكر گفت : خلافت جز براى قريش ، براى ديگرى صلاحيت ندارد.(794) اينها مجموعه اى ادله اى كه براى صلاحيت ابوبكر در مورد خلافت به آن استدلال شده است . 2- 11 پاسخ 1- پاسخ كلى به همه اين ادله را بعضى از فرزندان ابى لهب بن عبد المطلب بن هاشم ، در قالب چند شعر داده است كه توجه عزيزان را به آن جلب مى كنم : ما كنت اءحسب ان الامر منصرف عن هاشم ثم منها عن اءبى حسن من گمان نمى كردم خلافت از خانواده هاشم برگردانده شود، و سپس از ابو الحسن على عليه السلام : اءليس اءول من صلى لقبلتكم و اءعلم الناس بالقرآن و السنن ؟ آيا على عليه السلام اولين كسى نيست كه رو به قبله شما نماز گذارد؟، او آگاه ترين مردم به قرآن و دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است . و اقرب الناس عهدا بالنبى و من جبريل عون له فى الغسل و الكفن ؟ و آخرين كسى كه با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در دم مرگ ملاقات نمود، و آن كه جبرئيل در غسل دادن و كفن نمودن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را يارى كرد. ما فيه فيهم لا يمترون به وليس فى القوم ما فيه من الحسن آنچه او دارد، ديگران ندارند و ترديدى در آن ندارند، و خوبى هاى او در قوم وجود ندارد. ما ذا الذى ردهم عنه فنعلمه ها ان ذا غبننا من اءعظم الغبن چه چيز آنان را از او باز داشت ، تا ما آن را بدانيم ، ضرر و زيان ما از بزرگترين ضررهاست . زبير بن بكار گويد: على عليه السلام ، او را از اين كار باز داشت و به او سفارش كرد ديگر تكرار نكند، و فرمود: سلامتى دين و آئين اسلام را بيش از هر چيز ديگر دوست داريم .(795) و نيز گويد: محمد بن اسحاق روايت نموده است : چون با ابوبكر بيعت شد، تيم بن مرة افتخار نمود، از اينكه خلافت در قبيله تيم قرار گرفته است . زبير بن بكار گويد: مهاجرين و انصار ترديد نداشتند كه على عليه السلام خليفه بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى باشد. پس فضل بن عباس گفت :اى گروه قريش ، و به خصوص اى فرزندان تيم ؛ شما خلافت را به دليل نبوت گرفتيد (كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از قبيله شماست ) در حالى كه ما اهل نبوت هستيم نه شما، و اگر ما خلافت را به دست مى آورديم ، مردم از روى حسد و حقد با ما بيش از شما دشمنى مى ورزيدند، و ما مى دانيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيمانى با على عليه السلام دارد كه خلافت به او منتهى خواهد شد.(796) 3-11 پاسخ تفصيلى استدلال به خويشاوندى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را على عليه السلام خود به آن پاسخ داده است : هنگامى كه اخبار سايبان بنى ساعده پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به گوش على عليه السلام رسيد، فرمود: انصار چه گفتند؟ پاسخ دادند كه انصار خواستار تجزيه در حكومت شده گفتند: از ما اميرى و از شما اميرى انتخاب شود، حضرت فرمود: آيا با آنان استدلال ننموديد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در مورد انصار سفارش نمود؟ كه با نيكان انصار به نيكى رفتار شود، و از گنه كاران آنان در گذرند و مورد عفو قرار دهند؟ عرض كردند: اين چه استدلالى است و چگونه از آن مى شود، بر عليه استدلال انصار استفاده كرد؟ فرمود: لو كانت الامامة فيهم لم تكن الوصية بهم : اگر آنان در امامت حقى داشتند، و خلافت را حق آنان مى دانست در مورد آنان سفارش نمى نمود، زيرا حاكمان نياز به سفارش ندارند. و سپس فرمود: قريش چه گفتند؟ استدلال آنان چگونه بود؟. گفتند: آنان استدلال نمودند كه اصل درخت رسالت از ماست . حضرت فرمود: به درخت استدلال نمودند، و ثمره آن را از بين بردند: احتجوا بالشجرة و اءضاعوا الثمرة . (797) ابن ابى الحديد گويد: نظير اين سخن ، در كلمات حضرت ، به گونه مكرر آمده است : اگر مهاجرين قرابت و خويشى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دليل بر شايستگى خود براى احراز مقام خلافت بدانند، ما با همين گونه استدلال مى كنيم ، و دليل ما در مقابل مهاجرين ثابت و استوار است ، فان فلجت حجتهم كانت لنا دونهم ، و الا فالانصار على حجتهم : اگر دليل و حجت مهاجرين ظفرمند و پيروز و استوار باشد، خلافت از آن ما خواهد بود، نه از آن مهاجرين ، و اگر دليل ناتمام باشد، استدلال انصار به قوت خود باقى است .(798) و نظير اين استدلال را، عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دارد، در هنگامى كه ابوبكر و عمر به خانه او رفته و به او پيشنهاد مشاركت در امر خلافت را نمودند، و ابوبكر به عباس گفت : درخت رسالت از ماست ، عباس به او پاسخ داد: شما همسايگان آن هستيد، و ما شاخه هاى آن .(799) و استدلال به اينكه ابوبكر از پيران اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى آمد؟ تصور نمى شود،سن و سال دخالتى در امر زعامت و رهبرى مسلمين داشته باشد، ممكن است اين تصور، در جاهليت ريشه داشته باشد، و بزرگسالى عنوانى داشته باشد، اما دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و اجراى عملى شيوه هائى متضاد با آن توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم هر گونه ارزشمندى آن را از بين مى برد، چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دستور فرماندهى اسامه كه حداكثر بيست سال ، و طبق معروف هفده سال بيشتر از عمر او نمى گذشت ، بر سپاهى كه حتى ابوبكر، صحابى پير نيز در ضمن آن سپاه حضور داشت ، خود بزرگترين گواه است . (800) و نيز عزل ابوبكر، صحابى پير، از نمايندگى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در ابلاغ آغاز سوره برائت به مشركين ، در هنگام موسم حج ، و واگذارى آن به اميرالمؤ منين عليه السلام ، طبق دستور خداوند به جبرئيل ، كه اين ماءموريت را كسى انجام ندهد، جز رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و يا كسى از خاندان او.(801) بحث در اين روايت ، و چگونگى دلالت آن بر فضائل على بن ابى طالب عليه السلام ، نياز به بحثى جداگانه دارد، و آنچه در اينجا مورد نظر است اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شرط سنى ابوبكر را در نظر نگرفته ، و ملاك در انجام اين ماءموريت بزرگ سياسى را، توانائى شخص دانسته است ، و لذا على عليه السلام را براى اين منظور انتخاب مى كند. و اينكه مصاحبت و همراهى ابوبكر با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را دليلى براى احراز مقام خلافت به عنوان يك امتياز به حساب آورده اند. در اين مورد بايد گفت : به فرض اينكه اين نوع مصاحبت را فضيلتى برتر بدانيم ، زيرا مراجعه اوليه به آيه ، چنين نتيجه گرفته مى شود كه همراه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دچار ترس و هراس شده كه مبادا دستگير شوند، گر چه گفته شود ترس او براى خود نبوده است ، بلكه ترس داشته است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستگير شود، كمترين نتيجه اى كه به دست مى دهد اين است كه مرتبه ايمانش لااقل ايمان اميرالمؤ منين عليه السلام نبوده است ، زيرا، طبق اعتراف همه مورخين و محدثين ، در همين رابطه ، على عليه السلام در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، آرميد، در حالى كه مى دانست مشركين قصد جان او را دارند، و خانه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به محاصره خود در آورده اند، و على عليه السلام هيچ گونه اضطراب و ترسى ندارد. (802) و خداوند اين موقف را مورد ستايش قرار داده ، و صريحا از آن به عنوان يك فداكارى ياد مى كند؛ و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله . (803) برخى از مردم خود را فداى رضاى پروردگار مى كنند. با توجه به آنچه در مورد حديث غار ابى بكر گذشت ، اولا فضيلتى ندارد، دوم بر فرض اينكه فضيلت باشد، معيارى براى تقدم بر ديگران نمى شود، سوم بر فرض اينكه اين نوع فضيلتها را معيار شايستگى در امر خلافت بدانيم ، فضيلت على عليه السلام به مراتب برتر و شايستگى خلافت را بيشتر دارا است ، به ضميمه فداكارى هاى ديگر كه در حفظ جان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، در هنگامى كه ديگران ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در ميان دشمن رها كردند.(804) 4 - 11 دليل خاص كوشش شده است رواياتى كه به شايستگى خلافت ابى بكر، اشاره و يا بعضا تصريح داشته باشد، از پيامبر نقل نمايند و ما به يكى دو مورد از آن اشاره مى نمائيم : عايشه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بيماريش به من دستور داد: ابوبكر، پدرت و برادرت را بگو، حاضر شوند، تا در مورد آنان وصيتى بنمايم ، از آن مى ترسم ، مقام و منزلت او را كسى آرزو كند، و بگويد من از او شايسته تر مى باشم ، در حالى كه خدا و مؤ منين بجز ابوبكر را قبول ندارند.(805) از عايشه سؤ ال شد: اگر بنا بود رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى خود جانشينى تعيين كند چه كسى را براى اين منظور انتخاب مى كرد؟ عايشه : ابوبكر را انتخاب مى نمود؛ سؤ ال : پس از او چه كسى را؟ عايشه : عمر را انتخاب مى نمود؛ سؤ ال : پس از او خلافت را به چه كسى واگذار مى نمود؟ عايشه : ابوعبيده جراح را، و از شخص بعد از ابوعبيده ساكت ماند.(806) عايشه خود اظهار نظر مى كند، و گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدرود زندگى گفت : و كسى را جايگزين خود ننمود، و اگر شخصى را انتخاب مى كرد، آن شخص ابوبكر بود.(807) و ما پيش از اين بيان داشتيم كه عايشه بطور كلى وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نفى نموده بود، او گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بدرود گفت ، در حالى كه سرش در دامن من بود، چگونه وصيت كرد كه من ندانستم .(808) سيد مرتضى عسكرى در مورد دو روايت ياد شده گويد: ما زمان انتشار حديث ياد شده را، در دوران شيخين احتمال مى دهيم ، از اين نظر كه نام خلفاى راشدين (ابوبكر و عمر) به همان گونه و ترتيب خلافت ، در اين روايت آمده است .(809) ابن ابى الحديد گويد: روايتى كه در مورد ابى بكر، در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم ذكر شده است صحيح نيست . ابن ابى الحديد، سپس متن روايت را ذكر مى كند، و در پايان اضافه مى كند كه اين مطلب صريح مذهب معتزله است .(810) و ما به دليل رعايت امانت در نقل تمام مطلب ابن ابى الحديد را ذكر مى كنيم . ابن ابى الحديد گويد: اينكه قريش و انصار، براى شايستگى خود متوسل به خويشى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، و بيان فضائل خود مى شوند، و اميرالمؤ منين عليه السلام فقط به بطلان دلائل آنان بسنده مى كند، و متوسل به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد خلافت نمى شود گواهى است بر اينكه دستورى در اين زمينه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم صادر نشده است : زيرا اگر چنين دستورى در مورد اميرالمؤ منين على عليه السلام و يا ابوبكر وجود مى داشت ، ابوبكر هنگام احتجاج با انصار به آن استدلال مى نمود، و اميرالمؤ منين نيز، با آن بر عليه ابى بكر احتجاج مى نمود، زيرا آنان در مقام استدلال از هيچ چيزى فروگذارى نكرده و حتى نسبت ظلم و تعدى نيز داده اند، پس اگر دستورى وجود مى داشت ، در همان موقع به آن استدلال مى شد، زيرا استعمال عطر بعد از عروسى ، فايده اى ندارد و نيز اين خود گواه است بر اينكه حديث روايت شده در مورد ابى بكر در دو صحيح بخارى و مسلم آمده ، صحيح نمى باشد.(811) پاسخ اينكه ما قبلا دليل عدم احتجاج اميرالمؤ منين عليه السلام را در طول دوران قبل از خلافت خود در فصل وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيان داشتيم ، و در اينجا بر آنچه گذشت افزون مى گوئيم : 1- اولا زمينه احتجاج به وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى على عليه السلام ، و ابوبكر يكسان نبوده است ، زيرا شرايط براى ابوبكر كاملا فراهم بوده ، آنان بدون داشتن دستور، بر اوضاع به دلائل شرائط موجود مسلط شدند، و اگر در زمينه خلافت ابوبكر دستورى وجود مى داشت ، نياز به تحمل آن همه مسائل نبود كه بخشى از آن در قسمت هاى قبل گذشت ، و بخشى ديگر در قسمت هاى بعدى همين كتاب بيان خواهد شد. 2- به همان دليل كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از اعتراض ‍ عمر در مورد نگارش وصيت ، اصرارى براى نگارش آن نورزيد، على عليه السلام نيز اصرارى نداشت كه متعرض وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شود، و هرگز به صلاح نبود، چون به همان گونه كه گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ناروا دانسته ، و نسبت هذيان به او دادند بعد از رحلت نيز امكان داشت چنين نسبتى بدهند، و در نتيجه احتجاج به نص اصل آن را زير سؤ ال مى برد، اما در مورد ابى بكر چنين مانعى وجود نمى داشت . 3- اصرار در اين امر جان على عليه السلام را به مخاطره مى انداخت ، چنانچه قبلا به آن اشاره شد.(812) چنانچه در مورد سعد بن عباده انجام گرديد. دكتر احمد محمود صبحى در اين رابطه مطلبى دارد كه ذكر آن سودمند خواهى بود؛ گويد: بدون ترديد، جعل در اين روايت (روايت فراخوانى ابوبكر) آشكارا مشهود است و اين حديث را به منظور مقابله با حديثى كه شيعه آن را مورد نگارش پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه عمر مانع آن گرديد، جعل نموده اند، (اين حديث را تنها شيعه نقل ننموده است ، بلكه اهل سنت نيز چنانچه در حديث قلم و كاغذ گذشت به گونه متواتر نقل نموده اند - م -) و اگر چنين مطلبى صحت مى داشت ، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اراده كرده بود در مورد ابى بكر چيزى بنويسد، دستورى آشكارا براى خلافت ابى بكر، منظور مى شد، در حالى كه كسى چنين چيزى نگفته است ، وانگهى چگونه شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دستور داد در مورد ابى بكر چيزى نوشته شود اما به نگارش نيامد، و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن صرف نظر كرد؟ (آيا مانع پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند.) وانگهى ثابت نشده است كه عايشه پدر و برادر خود را فرا خوانده باشد، در حالى كه او فراوان مشتاق بود كه آنان براى چنين منظورى فرا خوانده شوند.(813) روايات ديگرى نيز در اين زمينه ذكر نموده اند كه ما به يك مورد آن اشاره مى كنيم : عبد الملك بن عمير اللخمى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند، كه فرمود: اقتدوا باللذين من بعدى : پيروى كنيد از كسانى كه پس از من خواهيد بود. ابوبكر و عمر. 1- اين دو روايت ضعيف است ، زيرا عبدالملك لخمى را تضعيف نموده اند.(814) 2- واژه اقتداء: پيروى كردن ، هيچگونه تلازمى با پيشوائى و امامت ندارد و اگر چنين باشد، ابوبكر و عمر خصوصيتى ندارند، زيرا روايتى ديگر در اين زمينه هست ، با همين واژه كه شامل همه اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى شود: اءصحابى كالنجوم باءيهم اقتديتم اهتديتم : اصحاب من همانند ستارگان هستند، به هر كدام اقتدا نموديد، هدايت مى شويد.(815) 3- اگر نظير اين روايت و روايات ديگر كه در اين زمينه بيان داشته اند، واقعا از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم صدور يافته ، ابوبكر هنگام مرگ خود وقتى عمر را براى خلافت بعد از خود نصب مى كند، و مهاجرين و انصار به او اعتراض مى كنند، كه چرا عمر را براى خلافت تعيين نموده اى ، در پاسخ مى گويد: بهترين مردم را انتخاب نمودم .(816) و اگر دستورى در مورد عمر صادر شده ، عين دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را نقل مى نمود. و نيز اگر چنين دستورى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى بود هرگز ابوبكر نمى گذشت : دوست داشتم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سؤ ال كنم ، خلافت از آن چه كسى است .(817)