1-7 ابوبكر و درب مسجد...!
پيش از اين مى دانستيم كه روز
پنجشنبه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم درخواست قلم و كاغذ
نمود كه با جو سازى مانع آوردن آن و انصراف رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم از پيگيرى و نگارش وصيت گرديد....و بعد مى
بينيم كه دو و يا سه روز بعد درحاليكه بيمارى پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم شدت مى يابد، و به قول عايشه هفت مشك آب از
هفت چاه مختلف ، روى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خالى مى
كنند، تا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بتواند به مسجد برود
و با مردم نماز گذارد، و خطبه ايراد كند، و براى شهداى احد طلب
مغفرت نموده و پس از سفارش راجع به انصار از رحلت خود خبر دهد
و ابوبكر گريان شود، آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به
او دلدارى داده بگويد: ابوبكر؛ خود را آزار مده ، همه درهائى
كه به مسجد باز مى شود بنديد، جز در ابوبكر را...!
(476) .
در حالى كه قبل از جنگ احد، يك بار پيامبر اكرم صلى الله عليه
و آله وسلم همه درها را بسته بود، و حتى شخصا به دنبال ابوبكر
فرستاده و او را احضار نمود و به او گفت : درى كه از خانه ات
به مسجد باز است آن را ببند (ديوار بكش و آن را مسدود نما)، و
ابوبكر گفت : چشم و اطاعت مى نمايم ، و در خود را مسدود نمود،
سپس فرستاد به دنبال عمر، و به او نيز دستور داد كه در خود را
ببندد، و او نيز پذيرفت و در را مسدود كرد، و به دنبال عباس
فرستاد و او نيز چنين كرد، حمزه امتناع ورزيد، پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله وسلم به على دستور داد به حمزه پيغام رسول
خداى را برساند، و چون پيغام به او رسيد او نيز پذيرفت .
به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم عرضه داشتند: همه
درها را بستى ،
به جز درى كه از آن على عليه السلام است ؟ و پيامبر اكرم صلى
الله عليه و آله وسلم فرمود: من درهاى شما را نبستم ، خداوند
آن ها را مسدود ساخت و در روايتى ديگر فرمود: من درهاى شما را
نيستم ، و در على را نگشودم ، وليكن خداوند آن ها را بست و در
على را گشود.(477)
و روايت شده : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم خطبه اى
ايراد نمود:
من ماءمور شدم اين درها را ببندم بجز در على عليه السلام برخى
از شما اعتراض كردند، و من بخدا سوگند چيزى را نبستم ، و چيزى
را نگشودم ، وليكن من يك ماءمور هستم به من دستورى داده شد، آن
را انجام دادم ، و من جز از وحى الهى پيروى نمى كنم ،(478)
.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل . اما نه اجازه دهيد، با
هم اين حديث مجمل را مفصل نمائيم ...!
يك نكته ...!
و قبل از تفصيل لازم است در همين جا توجه خود را به يك نكته
مبذول داريم ، و آن اين كه گفته شد: دستور بستن درهاى مسجد،
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، توسط پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم ، در روزهاى آخر زندگى خود، و در هنگامى بود
كه دستور داد جز به ابابكر، به ديگرى در نماز اقتداء نكنند،(479)
.
و ترديدى نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در روز
دوشنبه بدرود زندگى گفت ،(480)
.
و نيز گفته شده : ابابكر، هفده نماز با مردم گذارد،(481)
. و در بعضى روايات سه روز نماز گزارد. و با اين كيفيت حديث
(بستن درها بجز در ابى بكر) بايد در روز جمعه و يا دوشنبه ) از
سوى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم (بر اساس گمان آنان )
صادر شده باشد، و ما در هر دو مورد، هم حديث بستن درها، و هم
در بخش نماز ابى بكر سخنى خواهيم داشت .
و نيز ترديدى نيست كه جسارت به پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم روز پنجشنبه بوده است ، و مصيبت روز پنجشنبه كه توسط ابن
عباس اعلان شده مشهور است .
و نيز اين يك مسئله طبيعى است كه هر روز بيمارى پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم شديدتر مى شده ، چنانچه عايشة گفت : هفت
مشك آب ، از هفت چاه آب ، روى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
خالى كرديم . و اكنون به اين نكته توجه شود: چرا حديث بستن
درها دچار سرنوشت ، حديث كاغذ و قلم نگرديد، و در اينجا به
ساحت قدس نبوى اهانت نشد؟ در حالى كه بيمارى پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم شديدتر بود.
علامة امينى گويد: من كه مى دانم چرا، و منجمين نيز مى دانند،
و حتى خواب آلودگان نيز مى دانند، و ابن عباس از همه بهتر مى
داند، كه مى گويد: مصيبت ، و تمام مصيبت آن است كه بين پيامبر
صلى الله عليه و آله وسلم و نگارش نامه فاصله انداختند و
نگذارند پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم وصيت خود را بنمايد.(482)
.
2 - 7 در گشوده مسجد رسول صلى الله عليه
و آله وسلم
در زمينه بستن همه درهائى كه به مسجد رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم باز مى شد، به جز در خانه على عليه السلام ،
روايات بسيارى در كتاب هاى حديث و آثار اهل سنت آمده است كه ما
نمونه اى از آن را در اينجا مى آوريم :
- 1- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور داد: همه درهائى
را كه به مسجد باز مى شوند، بجز در خانه على عليه السلام ،
بسته شود،(483)
. ترمذى گويد: اين حديث غريبى است . اين حديث با الفاظى ديگر،
و به اسنادى ديگر نيز روايت شده است كه به زيد بن ارقم منتهى
مى شود، زيد بن ارقم گويد: در خانه تعدادى از اصحاب رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم به مسجد باز مى شد، روزى پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: اين درها را به بنديد، جز در
خانه على عليه السلام .
زيد گويد: مردم در اين رابطه اعتراض نمودند، پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم برخواست ، و پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود:
به من دستور داده شد همه اين درها را به بندم بجز در خانه على
عليه السلام . گوينده اى از شما در اين مورد سخنى گفت ؛ و من
چيزى را نبستم ، و نگشودم ، وليكن به انجام چيزى ماءمور شدم ،
و از آن دستور پيروى كردم ،(484)
.
علامة امينى در رابطه اين حديث گويد: رجال اين حديث ، صحيح است
بجز ابى عبدالله ميمون كه او نيز مورد اطمينان است ، بنابراين
، حديث ياد شده طبق تصريح حافظان احاديث ، صحيح است ، و رجال
حديث مورد اطمينان هستند، رجال حديث عبارتند از: محمد بن جعفر،
از عوف از ميمون ، از زيد بن اءرقم ،(485)
.
ابن حجر در رابطه با اين حديث گويد: ابن جوزى اين حديث را از
كانال نسائى ذكر كرده ، و حديث را به دليل وجود (ميمون ) در
سلسله سند، صحيح ندانسته است .
ابن حجر گويد: ابن جوزى اشتباه مى كند، و دچار اشتباه آشكارى
شده است ، زيرا (ميمون ) را بسيارى از محدثين توثيق نموده اند.
و ترمذى نيز در حديثى ديگر، بجز اين حديث ، او را صحيح دانسته
است .
و در فتح البارى ج 7 - ص 12 آن را روايت نموده ، و گفته است
رجال اين حديث همگى مورد اطمينان هستند. و (بدخشى ) در نزل
الابرار آن را روايت نموده ، و گويد: احمد، و نسائى و حاكم و
ضياء با سندهائى كه همه آن ها مورد اطمينان هستند، اين حديث را
روايت نموده اند،(486)
.
- 2- عبدالله بن عمر بن خطاب گويد: سه خصلت به على بن ابى طالب
داده شد، اگر يك صفت از اين اوصاف سه گانه به من داده مى شد،
بهتر از شتران سرخ موى مى باشد. رسول خدا صلى الله عليه و آله
وسلم دخترش فاطمة را به او تزويج نمود، كه فرزندانى براى او
آورد، و همه درهاى مسجد را بست بجز در او را، و پرچم پيروزى را
در جنگ خيبر به او سپرد،(487)
.
رجال حديث : وكيع از هشام بن سعد، از عمر اءسيد، از فرزند عمر
بن خطاب .
هيثمى گويد: احمد بن حنبل ، و ايويعلى اين حديث را روايت نموده
اند، و رجال هر دو صحيح است ،(488)
.
ابن حجر گويد: ابن جوزى حديث ياد شده را به دليل وجود هشام در
ميان سلسله سند آن ، صحيح ندانسته است ، در حالى كه او مردى
است راستگو،
و حديثش را شواهد تاءييد مى كند، و نسائى به سند صحيح آن را
روايت نموده است ،(489)
.
- 3- ابوهريرة گويد: عمر گفت : سه چيز به على بن ابى طالب داده
شد، اگر يك صفت از اين اوصاف سه گانه را مى داشتم ، نزد من
بهتر از شتران سرخ موى مى بود، گفته شد: و آن ها چيستند؟ در
پاسخ گفت : ازدواجش با فاطمه (س ) دختر رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم ، و سكونتش در مسجد، همراه رسول خدا صلى
الله عليه و آله وسلم ، كه حلال شد براى او آنچه براى رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم حلال بود، و پرچم پيروزى در جنگ
خيبر،(490)
.
حاكم در مستدرك اين حديث را صحيح دانسته ، و بسيارى از اهل
حديث ، نيز آن را از طريق حاكم روايت نموده اند،(491)
.
و چندين روايت ديگر كه ضرورتى براى ذكر آن نمى بينم ، و در
همين بخش ، نيز دوباره برخى از اين احاديث را ذكر خواهيم نمود.
3- 7 نقد و
پاسخ
برخى از علماى اهل سنت به دليل
تصور صدور دستور بازگذاردن درب ابوبكر توسط پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم ، در آخرين روزهاى زندگانى ، به دو گروه تقسيم
شده اند، گروهى اندك ، مانند ابن تيمية و ابن جوزى احاديث
متواتره اى در مورد اميرالمؤ منين را، از مجعولات شيعة دانسته
اند، و گفته اند: نظر به اين كه بين اين دو نوع حديث تعارض
است ، احاديث مربوط به على از مجعولات شيعه است ، زيرا احاديث
به گونه اى است ، كه هر يك ديگرى را نفى مى كند، پس بايد
احاديث مربوط به على عليه السلام را ناروا دانست ، و...
گروهى ديگر كه تقريبا شامل همه علماى اهل سنت است ، چون ديده
اند كه نمى شود احاديث مربوط به على عليه السلام را ناديده
انگاشت ، اقدام به جمعى نموده اند، كه هر دو نوع را معتبر مى
داند، ما نيز بر اين باوريم كه هيچ دليلى براى اين جمع وجود
ندارد، و اين جمع صرفا جمعى تبرعى است ، و بدون هيچ شاهد.
گروه اول :
ابن تيمية از كسانى است كه حديث (سدالابواب الا باب على عليه
السلام ) را تكذيب نموده و گويد: اين حديث از جعليات شيعة است
، تا با حديثى كه در همين رابطه در مورد ابوبكر آمده است ،
مقابله نمايند،(492)
.
سخنى پيش از اين در مورد ابن تيمية ، راجع به حديث منزلت
داشتيم ، و اكنون اشاره اى به آن مى نمائيم :
ابن حجر در مورد ابن تيمية گويد: او كسى است كه خداوند او را
بيچاره و گمراه و كور و كر و ذليل نموده است ، و بزرگان و
پيشوايان به اين موضوع تصريح نموده اند و...(493)
.
ابن كثير نيز از جمله كسانى است كه در صحت حديث ياد شده نسبت
به اميرالمؤ منين عليه السلام ترديد داشته و آن را اشتباه مى
داند، او پس از اين كه حديث ياد شده را به ابوبكر نسبت داده
گويد: و آن كه اين حديث را به على عليه السلام نسبت داده است ،
اشتباه است و درست آن است كه در صحاح به ثبت رسيده است ،(494)
.
و ابن جوزى نيز از جمله افرادى است كه مدعى جعلى بودن حديث ياد
شده در مورد اميرالمؤ منين عليه السلام است ،(495)
.
با بررسى هائى كه در زمينه حديث ياد شده در مورد اميرالمؤ منين
عليه السلام انجام شده است ، اين حديث را در حد تواتر يافته
اند، و ما چند نمونه از روايات ياد شده را كه ذكر نموديم و
شواهدى نيز از علماى اهل سنت در مورد صحت احاديث ، و تاءييد
راويان آنها بيان داشتيم ، با توجه به اين مطالب چگونه ابن
تيميه و ابن كثير و ابن جوزى بخود اجازه مى دهند كه احاديث ياد
شده را از جعليات شيعة بدانند، در حالى كه حتى يك حديث از
موارد ياد شده ، از طريق راويان شيعة بدانند، در حالى كه حتى
يك حديث از موارد ياد شده ، از طريق راويان شيعه نمى باشد، و
حتى طرق اهل سنت به مراتب بيش از طرق راويان شيعه است ، مرحوم
سيد هاشم بحرانى روايت ياد شده را به بيست و نه طريق از اهل
سنت ، و تنها پانزده طريق از شيعة نقل نموده ،(496)
.
سيوطى حدود چهل طريق براى اين حديث ذكر كرده است ،(497)
.
و مرحوم علامة امينى 23 - طريق از اهل سنت بيان داشت ، و
بسيارى از راويان حديث را طبق اعتراف بزرگان اهل سنت معتبر و
صحيح دانسته است ، و حتى نظريات آنان را مطرح نموده است ، و در
پايان مى گويد:
با بررسى اين احاديث ، و اين كه ائمه حديث آن را بيان داشته
اند، و راويان آن را معتبر دانسته و به صحت آن اعتراف نموده
اند، و افزون بر آن گفته ابن حجر در فتح البارى ، و تسطلانى در
ارشاد السارى ج 6 ص 81: هر يك از اين روايات صلاحيت احتجاج به
آن را داراست ، چه رسد به مجموعه اين احاديث ، با توجه به آنچه
بيان شد، آيا مجوزى براى ابن تيمية باقى مى ماند كه ادعا كند
كه اين حديث از جعليات شيعه است ؟ آيا در ميان آنچه بيان شد،
حتى يك نفر از راويان شيعه وجود دارد؟ و يا اينكه احتمال مى
رود، در خلال ابحاث كتابهاى ياد شده ، مطالبى از شيعه وجود
داشته باشد؟ و آيا بايد از شيعه انتقام گرفته شود به دليل
موافقت آنان با اهل سنت در حديثى كه به شيوه و به طريق خاص خود
و راويان معتبر نزد خودشان آن حديث را استخراج نموده اند؟(498)
.
بد نيست در اينجا سخنان سيوطى را در (لئالى ) كه متضمن پاسخ
ادعاى ابن جوزى ، در مورد جعلى بودن استثناى اميرالمؤ منين از
بسته شدن در خانه اش به مسجد مى باشد، ياد نمائيم . در ضمن
پاسخ ابن حجر را نيز به ابن جوزى مطرح مى نمايد، و اينك خلاصه
اى از بيانات سيوطى در لئالى :
سيوطى از ابن جوزى نقل مى كند كه او هشت حديث از احاديث ياد
شده را، احاديث مجعوله مى داند، دو حديث از مسند احمد بن حنبل
، به روايتى سعد بن ابى وقاص و ديگرى به روايت ابن عمر، و دو
حديث از نسائى ، يك حديث به روايت سعد، و ديگرى به روايت زيد
بن ارقم ، و دو حديث از ابى نعيم ، هر دو به روايت ابن عباس ،
و يك حديث از خطيب به روايت جابر بن عبدالله ، و يك حديث از
ابن مردويه ، به روايت ابن سعيد، ابن جوزى گمان دارد، همه
احاديث ياد شده جعلى است ، و باطل است ، او گويد: اين احاديث
را شيعيان جعل نموده اند تا با حديث صحيحى (به گمان ابن جوزى )
كه در مورد ابى بكر آمده است ، مقابله كنند.
پس از اين مطلب ، سيوطى گفته ابن حجر را در كتاب (قول المسدد)
در دفاع از مسند احمد ذكر مى كند، كه ابن حجر گويد:
گفتار ابن جوزى در مورد جعلى ، و باطل بودن اين حديث ، ادعائى
است كه هيچ دليل و شاهدى ندارد، جز اين كه مخالف حديثى است كه
در صحيحين (راجع به ابى بكر) مى باشد، و اين حركت اقدامى است
براى رد كردن احاديث به صرف يك توهم .
سپس گويد:
و اين حديث مشهور است ، و به طرق گوناگون از سوى اهل حديث
روايت شده است ، و هر طريقى جداگانه كمتر از حديث (حسن ) نمى
باشد، و از مجموع آنها به صحت آن قطع حاصل مى شود.
تا آنجا كه گويد:
گونه هاى فراوان طرق حديث از راويان مورد اطمينان دلالت دارد
بر صحت حديث ياد شده ، تا آنجا كه گويد: اگر چنين اقدامى در
مورد احاديث انجام دهيم ، و (به مجرد يك توهم ) آن را باطل
بدانيم ، بسيارى از احاديث صحيح را بايد باطل اعلان كنيم ، و
اين مطلبى است كه نه خداوند آنرا قبول دارد، و نه مؤ منين آن
را مى پسندند.
و او پس از ذكر طرق ديگرى براى حديث ياد شده ، در حدود چهل
طريق براى آن ذكر مى كند، كه مستند به گروهى از اصحاب رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم است ، از آن جمله اميرالمؤ منين عليه
السلام ، ابن عباس ، سعد بن ابى وقاص ، زيد بن ارقم ، جابر بن
عبدالله ، ابن مسعود، ابن عمر، ابوسعيد، انس بن مالك ، بريدة
اسلمى ، جابر بن سمرة ، ام سلمه و عايشه ، به اضافه براء بن
عازب ، و حذيفة بن اسيد، چناچه در حديث ابن المغازلى آمده اند
و به اين گونه چه گونه مى توان نسبت جعل به اين حديث وارد كرد،
و حديث ابوبكر را صحيح دانست ،كه نسبت جعل به آن حديث مناسب تر
است ، به دليل راويان ضعيف حديث .(499)
مرحوم علامه امينى گويد: من انگيزه اى براى نسبت دادن جعل به
اين حديث نمى يابم ، جز جو سازى و جار و جنجال و گزافه سرايى ،
تا اينگونه ، حقايق ثابت و خدشه ناپذير را از بين ببرند زيرا
كتابهاى بزرگان مذهب و اهل سنت در اختيار دوست و از آن جمله
مسند احمد بن حنبل امام و پيشواى مذهب او، كه با سندهاى مختلف
صحيح و حسن ، از گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم روايت نموده كه تعداد آنان بيش از تعداد راويانى است كه
اصولا با اين تعداد از نظر آنان حديثى به تواتر مى رسد،(500)
گروه دوم :
كسانى هستند كه نتوانسته اند، حديث ياد شده را در مورد
اميرالمؤ منين عليه السلام انكار نمايند و نيز نخواسته اند
حديثى مشابه همين را كه در مورد ابى بكر روايت نموده اند، از
آن صرف نظر نمايند. و به همين دليل خواسته اند، هر دو حديث را
تاءييد كنند، و به گونه اى تناقض بين آن دو را از ميان بردارند
پيش از اين سخنى از سيوطى درباره صحت اسناد روايات حديث حديث
سدالابواب در مورد على عليه السلام ، و در ضمن آن سخنى از ابن
حجر در مورد قوت اسناد آن ، به ميان آورد، و اكنون سخنى از ابن
حجر در مورد پيشنهاد جمع بين اين دو روايات ، گرچه اين جمع در
نظر ما صحيح نيست ، زيرا صرفا تبرعى بوده ، و هيچ نقطه اشتراكى
بين اين دو وجود ندارد، با مسائل ديگرى كه از آن بحث خواهيم
نمود:
ابن حجر در فتح البارى گويد: ابن جوزى در اين كه احاديث صحيحى
را رد نموده است دچار خطاى بزرگى گرديده ، در حالى كه جمع بين
اين دو داستان امكان پذير بود، و (بزاز) در مسند خود به اين
موضوع اشاره كرده و بگويد:
رواياتى با سندهاى نيكوئى در مورد داستان على عليه السلام از
سوى راويان اهل كوفه آمده است ، و رواياتى از اهل مدينه در
مورد ابى بكر وارد شده است ، پس اگر روايات اهل كوفه ثابت
باشد، نظر به اينكه عبور على عليه السلام از مسجد رسول ، مانند
خود پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم جايز است ، و دليل آن ،
روايتى است از ابى سعيد خدرى ، (يعنى همان روايتى كه ترمذى آن
را استخراج نموده ) كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود:
جايز نيست كسى به جز من و على عليه السلام در حال جنابت وارد
مسجد شود، و تاءييد اين مطلب روايت اسماعيل قاضى است ، در
(احكام القرآن ) از مطلب بن عبدالله بن حنطب است : پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم به كسى اجازه نمى داد در حال جنابت از
مسجد عبور كند، مگر براى على بن ابى طالب عليه السلام زيرا
خانه اش در مسجد قرار داشت .
در اين صورت مى گوئيم : بايد دستور بستن درهاى مسجد، دوبار از
سوى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم صورت گرفته باشد،
بار اول در خانه على عليه السلام به دليل ياد شده استثنا شده
است ، و بار دوم در خانه ابوبكر، استثنا شده . وليكن اين جمع
در صورتى درست است كه واژه (باب ) را در داستان على عليه
السلام به معناى حقيقى آن حمل نمائيم ، در داستان ابوبكر به
معناى دريچه بدانيم ، چنانچه در بعضى از اين روايات به پنجره
تعبير شده است .
و گويا پس از دستور اوليه بستن درها پنجره هائى باز نمودند، تا
به اين گونه رفتن به مسجد براى آنان آسان شود، و پس از آن
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور داد، پنجره ها نيز بسته
شوند. و به اين گونه مى شود تعارض بين دو روايت را از بين برد،
و اشكالى نيز پديد نخواهند آمد. ابوجعفر طحاوى در مشكل الاثار،
در آغاز ثلث سوم آن ، نيز بين دو حديث ياد شده را به اين گونه
جمع نموده است ، و همچنين ابوبكر كلاباذى ، در معانى الاخبار،
تصريح نموده به اين كه ابوبكر درى به خارج از مسجد، و پنجره اى
به درون مسجد داشته ، و خانه على عليه السلام تنها يك در داشته
است ، و آن هم به درون مسجد باز مى شده است . خداوند بهتر مى
داند،(501)
.
ابن حجر گويد: اين كه ابن جوزى گويد، اين حديث باطل ، و جعل
شده است ، ادعائى است بدون دليل ، مگر حديثى كه در (صحيحين )
است با آن مخالفت دارد، و باطل دانستن آن به صرف يك توهم اقدام
جسورانه اى در رد احاديث صحيح است ، و سزاوار نيست حديث (صحيحى
) را باطل بدانيم ، و جعلى بشماريم ، مگر در صورتى كه جمع آن
امكان پذير نباشد، و در صورتى كه در مثل اين مورد، جمع امكان
پذير نباشد، ضرورتى ندارد حكم به بطلان آن داده شود، بلكه در
اين مورد توقف مى شود و اظهار نظرى صورت نمى پذيرد تا ديگران
بيايند و آن را آشكار كنند، و حديث داستان (سدالابواب ) در
مورد على عليه السلام از اين قبيل است ،(502)
.
نظريه ابن حجر با صرفنظر از اشكالاتى كه در آن وجود دارد، يك
حقيقت را ثابت مى كند كه حديث داستان على يك رويداد انكار
ناپذير است ، اما اين جمع مورد پذيرش ما نمى باشد، زيرا: - 1-
اصل داستان استثناء در خانه ابى بكر ترديد دارد و محل اشكال
است .
- 2- آيا انحصار راه خروج خانه على عليه السلام از مسجد مجوزى
براى ارتكاب گناه مى شود؟
او مى توانست درى ديگر بگشايد، و يا خانه خود را تغيير دهد كه
ناچار نباشد در هنگام خروج از منزل مرتكب گناه گردد. چنانچه
ابن كثير گويد،(503)
و يا اينكه دليل ديگرى داشته كه بزودى با آن آشنا مى شويم وجود
داشته است ،(504)
- 3- چگونه و چه موقع اصحاب پس از بستن درب ها، اقدام به گشودن
پنجره نمودند؟ و آيا مجرد حدس و گمان كفايت مى كند، مگر نه اين
است كه عباس تقاضاى چنين چيزى نمود، و عرض كرد به اندازه اى كه
خود به تنهائى بتوانم به مسجد بروم ، و پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم فرمود: چنين دستورى به من داده نشده ،(505)
.
- 4- به كدام قرينه (باب ) را به معناى دريچه بدانيم .
4 - 7 قصه در گشوده ابى بكر
حديث داستان بستن درها، بجز در ابى بكر مسئله اى است كه
در روزهاى آخر زندگانى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مطرح
شده است ،(506)
.
و نيز ترديدى وجود ندارد كه حديث در خانه على عليه السلام ،
مربوط به سالها پيش بوده ، چنانچه با اعتراض حمزة سيدالشهداء
مواجه شده است ،(507)
و معلوم است كه حمزة در جنگ احد به شهادت رسيد.
در اين صورت همه ماءمور بودند درهاى خود را به بندند، و ديگر
مجالى براى دستور دوم نمى ماند، و كسى نمى تواند بگويد، با اين
دستور مخالفت ورزيدند، و در خود را هم چنان تا هنگام رحلت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بازگذادند، اگر مقصود از
(باب ) را در حديث مربوط به ابى بكر عبارت از در بدانيم ، و در
روايتى كه با لفظ (خوخة ) است ، (خوخة ) را عبارت از در كوچك
بدانيم چنانچه خود مى گويند، و چنانچه عمر بعد از صدور اين
دستور (به گمان خود) به پيامبر عرضه مى دارد: اجازه دهيد،
روزنه اى براى خود باز گذارم ؟ و پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم پاسخ منفى مى دهد،(508)
.
و اگر گفته شود: زمان صدور دو حديث ، يكى بوده است ، بايستى
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى فرمود: (مگر در خانه على
عليه السلام و در خانه ابوبكر)، و هر دو را با هم استثناء مى
نمود، و كسى چنين ادعائى ننموده است . و اگر مقصود از (در)،
روزنه بوده است ، كه اولا با مشكل سند حديث بمانند صورت اول ،
برخورد مى كنيم و ديگر اين كه فضيلتى را ثابت نمى كند.
برهان الدين حلبى شافعى گويد: از ابن عباس روايت شده است كه
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور داد همه درها بسته شود
بجز در خانه على بن ابى طالب عليه السلام .
ترمذى گويد: اين حديث غريبى است ، و ابن جوزى گويد: اين حديث
جعلى است و شيعة آن را جعل نموده است ، تا با حديث ابوبكر
مقابلة شود، (در حالى كه دانستيم حديث على عليه السلام سالها
قبل از حديث ابوبكر بوده ) و برخى بين اين دو حديث جمع نموده
اند، به اين كه داستان مربوط به على عليه السلام پيش از اين
زمان بوده و خانه هر يك از اصحاب دو در داشته ، يكى به مسجد
باز مى شد، و ديگرى به خارج مسجد مگر خانه على عليه السلام كه
فقط يك در داشت و به درون مسجد باز مى شد، پس پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم دستور داد، همه درها بسته شود، زيرا خانه عليه
السلام بجز يك در نداشت و آن هم ، در مسجد رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم باز شد، چنانچه گذشت : و پيامبر دستور نداد آن
را به روزنه تبديل نمايند، پس از آن بود كه پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم دستور داد، تمام روزنه ها نيز بسته شود، مگر
روزنه ابوبكر، و اين كه برخى گفته اند دستور بسته شدن روزنه ها
شامل روزنه خانه على عليه السلام نيز شده است ، جاى تاءمل است
، زيرا چنانچه دانستيم خانه على عليه السلام جز يك در نداشت ،
بنابر آنچه گذشت مقصود از (باب ) در داستان ابوبكر، روزنة ، و
در داستان على عليه السلام حقيقة در خانه است و نه روزنة ،(509)
.
پس از آن حلبى روايتى را در مورد دستور پيامبر اكرم صلى الله
عليه و آله وسلم راجع به بستن درها بجز در خانه على عليه
السلام كه متضمن اعتراض حمزة است بيان مى دارد، و مى گويد: اين
خود دليل است كه داستان على عليه السلام با فاصله زمانى زيادى
مقدم بر داستان در مورد ابى بكر است ، زيرا حمزه (ره ) در جنگ
احد به شهادت رسيد، و اين كه مقصود از بستن درها، كوچك نمودن
آنان است ، نه بستن آن ، و آن ها را به صورت (خوخة ): در كوچك
درآوردن ، وليكن اين نيز مشكل است ، زيرا هنگامى كه عباس تقاضا
مى كند به اندازه رفت و آمد او فقط اجازه دهد، در خانه اش به
مسجد باز ماند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم امتناع مى
ورزد، و دستور ميدهد همه آن را به بندند.
حلبى گويد: در صورت صحت اين حديث ، نيازمند به تهيه پاسخ در
اين زمينه هستيم ، (كه پاسخى وجود ندارد، زيرا درها به دستور
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بسته شد - م -).
و سپس گويد: و بنابراين جمع در خانه على عليه السلام هم زمان
با روزنه ابوبكر، گشوده ماند، زيرا دانستيم خانه اش على عليه
السلام جز آن در ديگرى نداشت ، وليكن با اشكال ديگرى روبرو مى
شويم ، و آن اينكه برخى گويند: اين حديث اشاره اى است به خلافت
ابى بكر پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، زيرا او
براى خواندن نماز در مسجد به اين در نياز دارد، و اينكه پيامبر
صلى الله عليه و آله وسلم اجازه داده است ، چون او را خليفه
بعد از خود دانسته ، و فقط اوست كه به در مسجد نياز دارد
(بنابراين چرا بايد درب خانه على همچنان به مسجد گشوده بماند).
اما ابن كثير پاسخى نيز براى اين منظور در نظر گرفته گويد:
هيچ گونه منافاتى در ميان حديث على عليه السلام و ابى بكر وجود
ندارد زيرا فاطمه در دوران پدرش نيازمند آمد و شد به مسجد براى
ديدار پدرش بود، اما چنين نيازى ندارد، ولى ابوبكر به اين در
نياز داد زيرا او خليفه است و بايد به مسجد برود و با مسلمين
نماز بخواند. پايان سخن ابن كثير.
حلبى گويد: اين گفتار دلالت دارد بر اين كه در خانه على ، با
روزنه هاى ديگر بسته شده ، و فقط روزنه ، (و يا در كوچك ابى
بكر) گشوده مانده ، و در ديگرى براى خانه على عليه السلام
گشودند حلبى اضافه مى كند: ابى سعيد خدرى گويد، پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم فرمود: اى على عليه السلام توقف در مسجد
براى هيچ كس جز من و تو جايز نمى باشد،(510)
.
سخنان حلبى را با طول و تفصيل بيان داشتيم ، تا با تاءملى اندك
در اين گفتار، دست و پا زدن ها را خود مشاهده كنيد، من تصور مى
كنم ، جزر و مدهاى سخنان حلبى ، و قرار دادن احاديث در كنار يك
ديگر، و ايجاد اشكال بدون پاسخ ، نشانه آن است كه با احتياط
كامل حركت مى كند:
- 1- بى نتيجه ماندن تلاش عباس براى بازگذاردن اندك روزنه اى
توسط رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم گواه بر اين است كه
حتى روزنه اى باز نمانده ، و همه آن بسته شده است ، بنابراين
معنا ندارد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مجددا دستور
بستن روزنه و يا در كوچك را صادر كند، و در نتيجه دريچه ابى
بكر باز بماند.
- 2- علت بازگذاردن درب على عليه السلام به خاطر عبور و مرور
نياز و از اين قبيل مسائل نبوده بله به دليلى است كه ديگران
فاقد آن هستند، و آن عبارت از طهارت معنوى على از جنابت و مجاز
بودن توقف او در مسجد هم چون رسول خدا صلى الله عليه و آله
وسلم ، و ديگران مجاز نبودند پس نه درى و نه در كوچكى براى هيچ
كس باز نمانده ، زيرا در مورد ابوبكر نيز چنين طهارتى وجود
ندارد، و حلبى هم چنان به سخن ادامه داده گويد: و مقصود اجازه
عبور در مسجد نيست ، بلكه مقصود توقف در مسجد براى على عليه
السلام و پيامبر است ، و به اين مقدار اكتفاء ننموده و گويد:
سيوطى نيز به اين موضوع اشاره كرده ، و يادآورى نمايد،
فرزندانش حسن و حسين نيز مثل اويند، زيرا سيوطى گويد: و هم
چنين على و دو فرزندش حسن و حسين در اين حكم ، اختصاصى دارند،
و مجازند در حال جنابت در مسجد رسول صلى الله عليه و آله وسلم
توقف نمايند، والله اءعلم ؛ خداوند آگاه تر مى باشد،(511)
.
- 1- ترديدى نيست كه (باب ): در، و (خوخة ): در كوچك ، در وسط
در بزرگ ، و يا روزنه و پنجره
(512) ، دو واژه مختلف و داراى دو معناى مختلف
هستند، (باب ): محل ورود و خروج به منزل ، راه ورودى راحت و
آسان ، مخصوصا اگر با قيد (شارعة ) مقيد باشد، و خوخة روزنه ،
پنجره و يا در كوچك كه دولا دولا از آن رفت و آمد مى كنند، در
كوچك ، در وسط بزرگ .
حديث مربوط به ابى بكر، در بعضى روايات با لفظ (باب )، و در
برخى با لفظ (خوخة ) آمده است
(513) در هر صورت اگر با لفظ باب باشد، و در
مورد ابابكر معناى مجازى باب اراده شود (بر فرض صحت اراده
معناى مجازى در مثل مورد) و در مورد على عليه السلام به معناى
حقيقى آن ، چه گونه معناى حقيقى و مجازى در يك اطلاق فهميده مى
شود، مثل اين است كه بگوئى : جائنى اسد: شير به نزد من آمد، و
مقصود شير درنده ، و انسان شجاع باشد، در حالى كه يك موجود
بيشتر نمى باشد، درها را ببنديد، و مقصود از آن ، هم در باشد،
و هم پنجره .
و در صورتى كه با لفظ (خوفة ) آمده باشد: پنجره ها را ببنديد،
و مقصود در و پنجره هر دو باشد؟.
مگر اين كه گفته شود، دوبار دستور صادر شده ، يك بار با لفظ
(خوفة )، كه تمام پنجره هاى فرضى بسته شود، و بار ديگر با لفظ
(باب ) كه در خانه على بسته شود. كه باز هم با اشكال ديگرى
برخورد مى كنيم ، زير ابابكرى درى نداشته كه استثناء شود، و
راه ورودى على (روزنة ) نبوده است كه با لفظ (خوفة ) بسته شود.
مگر اين كه گفته شود: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم جداگانه
دستور بستن در خانه على را داده كه چنين چيزى مطرح نمى باشد.
-2- و آيا با فرض و احتمال مى شود دستورى از سوى پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم در مورد بازگشائى دريچه هائى ، بوجود
آورد، تا دستور بستن آنها راست آيد؟ به چه دليل بعد از بستن
درها پنجره را باز نمودند.
چگونه شد كه بستن درها اين چنين مطرح مى شود و به گونه تواتر
نقل مى شود، اما گشودن پنجره ها بعد از بستن درها را كسى مطرح
نكند، و حتى مجاز نبودن گذرگاهى تنگ و يا روزنه را نيز مطرح
نكند، و حتى مجاز نبودن گذرگاهى تنگ و يا روزنه را نيز مطرح
نموده اند، اما سخنى از گشودن پنجره ننموده اند.
-3- ترديدى نيست كه واژه مستثنى به همان معنائى است كه در
مستثنى منه بوده است ، اگر حديث با لفظ (باب ) باشد، همان
معنائى كه در مستثناء مى باشد، به همان معنا در مستثنى منه
بوده ، يعنى باب ، و يا (خوخة ) در هر دو قسمت به يك معناست ،
در اين صورت اگر لفظ باب به معناى پنجره باشد، شامل در خانه
على نيست ، و اگر به معناى حقيقى خود باشد، ابوبكر فاقد آن است
.
-4- ديگر آن كه با تشديد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در
مورد بستن درها، حتى دستور مجاز نبودن باز گذاردن باريكه راه ،
و اگر روزنه اى باز مى كردند، قطعا آثار نويسان متعرض آن مى
شدند.
-5- ديگر اين كه حلبى خود گويد: دليل باز گذاردن در خانه على
طهارت معنوى آنان است چنانچه گذشت و اين معنا در ديگران وجود
نداشته پس به كدام انگيزه دستورى از سوى پيامبر صلى الله عليه
و آله وسلم صادر مى شود.
5-7 بار معنوى
گشودن درى ، چه فضيلت و امتيازى مى تواند در بر داشته ،
كه دستور گشودن آن از جانب پروردگار صادر مى شود، پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم آن همه تاءكيد دارد كه فقط يك در بايد
باز بماند و درهاى ديگر بايد بسته شود، و چرا اصحاب اين چنين
در تلاشند كه حتى سهمى ناچيز از آن بدست آورند، و آيا فقط راهى
است براى كسب افتخار، و بدست آوردن امتياز بر ديگران ، و خود
را يك سر و گردن بلندتر از ديگران دانستن ، و اگر آنان چنين
بودند، ما امروز چرا چنين باشيم ، ما بايد تلاش كنيم حقيقت
امر را در يابيم كه اين امتياز در واقع متعلق به چه كسى بوده
است ؟ اما نه ...! با اندكى تاءمل در اين رويداد، مسئله بسيار
مهم ترى براى ما كشف مى شود كه در واقعيت زندگى اجتماعى ما
اثرى بس گران بهاء در پى دارد.
گشودن درى ، و بستن درهاى ديگر حكايت از يك امتياز حقيقى دارد،
و چنين اقدامى براى اعلان چنان منظورى است ، براى صاحب در
گشوده ، و آن طهارت معنوى ، و پاكيزگى ذاتى و درونى صاحب در
است ، كه بناست در آينده بعد از رحلت رسول گرامى صلى الله عليه
و آله وسلم زمام امور مردم را به دست گيرد، و راه پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم را ادامه دهد، و اين معنا به وضوح ، در
آثار و حديث اين رويداد مشهود است :
-1- بستن درهائى كه به مسجد باز مى شد، به جهت تطهير مسجد از
آلودگى هاى ظاهرى و درونى است ، كه حق ندارد شخص جنب ، زن و
مرد از مسجد عبور كند، و در مسجد جنب شود.
-2- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و على و فرزندانش به دليل
آيه تطهير(514)
از هر نوع آلودگى ظاهرى و درونى مبرا هستند، حتى انى كه جنابت
باعث آلودگى معنوى آنان نمى شود، و بايستى اين معنا به گوش
مسلمين برسد، و به همين دليل است كه ديگران تلاش مى كنند سهمى
از اين فضيلت نصيب آنان شود.
ممنوعيت جنابت در مسجد رسول صلى الله عليه و آله وسلم :
-1- ابى سعيد حدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ،
فرمود:اى على جايز نيست كسى جز تو و من در اين مسجد جنب شود(515)
،
-2- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: آگاه باشيد؛ مسجد
من بر هر زن حائض و مرد جنبى ، بجز محمد و اهل بيتش على و
فاطمه و حسن و حسين حرام است ،
(516) .
-3- و فرمود صلى الله عليه و آله وسلم ، آگاه باشيد: اين مسجد
براى هيچ جنب و حائض حلال نيست ، مگر براى رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم و على و فاطمه و حسن و حسين ، آگاه باشيد، من
اسم بردم تا گمراه نشويد،(517)
.
و روايات ديگرى در اين مورد:
ممنوعيت خواب در مسجد:
ابونعيم در فضائل الصحابه از ابن مسعود روايت كند:
گروهى از اصحاب ، شبى در مسجد بوديم ، رسول خدا صلى الله عليه
و آله وسلم بر ما عبور كرد، ابوبكر و عمر و عثمان و حمزة و
طلحه و زبير و گروهى ديگر از اصحاب حضور داشتند، نماز عشاء را
خوانده بوديم ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: اين
اجتماع براى چيست ؟
در پاسخ گفتند: نشسته ايم مشغول صحبت هستيم ، بعضى از ما مى
خواهند نماز بخوانند، و برخى ديگر بخوابند؛ فرمود: مسجد جاى
خوابيدن نيست ؛ برويد به منازل خودتان ، و هر كس مى خواهد نماز
بخواند در منزلش بخواند، و هر كس توان آن را ندارد، بخوابد،
زيرا نماز پنهانى دو برابر نماز آشكار ثواب دارد، ما بر
خواستيم و پراكنده شديم ، على عليه السلام نيز در ميان ما بود،
و با ما بر خواست ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دست او را
گرفت و فرمود: اما تو؛ براى تو جايز است آنچه براى من در مسجد
من جايز است ، و بر تو حرام است آنچه بر من حرام است حمزة بن
عبدامطلب عرضة داشت :اى رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ،
من عموى تو هستم ، و به تو از على عليه السلام نزديك تر هستم ؛
فرمود: راست گفتى ، عمو، و ليكن اين دستور از جانب من نمى
باشد، و از سوى پروردگار است ،
(518) .
على عليه السلام مطهر مسجد رسول صلى الله عليه و آله وسلم :
در برخى از اخبار آمده است : على عليه السلام مطهر و پاك كننده
مسجد است :
بزاز از على عليه السلام : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
دست مرا گرفت و فرمود: موسى از خداوند در خواست نمود مسجدش را
بوسيله هارون پاك گرداند، و من از خداوند درخواست نمودم ، مسجد
مرا بوسيله تو، و فرزندانت پاك نمايد، پس از آن به دنبال
ابوبكر فرستاد كه در خانه خود را كه به مسجد باز مى شد ببندد،
و او گفت : انا لله و انا اليه راجعون ، و در خانه خود را
مسدود نمود، پس از آن به دنبال عمر و بعد عباس فرستاد، و آنگاه
فرمود: اين من نيستم كه در شماها را مى بندم ، و در خانه على
را گشودم ، و ليكن خداوند اين در را گشود، و درهاى شما را بست
،
(519) .
از مجموع روايات چنين به دست مى آيد كه اين خصوصيت از آن على و
فرزندانش عليهم السلام است و به دليل آيه تطهير است كه در جاى
خود ثابت شده كه در مورد اهل بيت عزت و طهارت است . و هيچ كس
در اين خصوصيت با آنان شريك نمى باشد.
بنابراين به چه دليل ابوبكر استثناء مى شود، و با اهل بيت
عليهم السلام در اين امر شريك مى شود، در حالى كه او از اهل
بيت طهارت نيست ، و آيه تطهير شامل حال او قطعا نمى شود حتى
اگر عايشه را به دليل اين كه زن پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم است ، جزء اهل بيت بدانيم (و گفتيم اهل بيت حتى شامل زنان
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز نمى باشد - در بخش ثقلين
گذشت ) اما پدر زن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را كسى
نگفته است از اهل بيت است .
6- 7
نگرشى كوتاه به حديث ابوبكر
اضافه بر آنچه گذشت ، حديثى كه
ابوبكر را استثناء نموده است سند آن طبق نظريه علماى اهل سنت
ضعيف و قابل اعتماد نيست ، بخصوص با ضميمة آنچه در اين مورد
گذشت ، بخارى در دو مورد از حديث ابى بكر ياد مى كند: مورد اول
كه از واژه (باب ) در آن استفاده شده ، فليح بن سليمان از جمله
راويان حديث است ، ذهبى در ميزان الاعتدال ، و ابن حجر عسقلانى
در تهذيب التهذيب درباره فليح بن سليمان گويند: ابن معين
درباره اش گاهى مى گويد: به احاديث او احتياج نمى شود، و گاهى
گويد: ضعيف است ، و گاهى او و نسائى و ابو حاتم گويند: احاديث
او قوى نيست ، و او از دشمنان آل محمد صلى الله عليه و آله
وسلم است ، و ابن المدينى درباره اش گويد: او و برادرش هر دو
ضعيف هستند(520)
.
ابن معين گويد: مورد اطمينان نيست ، و از حديث او اجتناب مى
شود،(521)
.
ابو داود گويد: حديث او مورد اطمينان نيست ، و گويد: طبرى مى
گويد: منصور او را متصدى صدقات نمود، زيرا او از منصور خواست
فرزندان حسن را به حبس افكند(522)
.
روايت دوم صحيح بخارى كه از واژه (خوخة ) استفاده شده است ،
اسماعيل بن عبدالله از راويان اين حديث است .(523)
ابن معين درباره اش گويد: به دو فلس (پلك ماهى ) نمى ارزد، و
نيز گويد: او و پدرش دزد حديث بودند، و دولابى در (راويان ضعيف
) گويند: نضر گفت : او دروغگو است ، ابن حجر در تهذيب التهذيب
گويد: ابن معين درباره اش گفته است : قاطى مى كند، دروغ مى
گويد: به او اعتناء نمى شود. سيف بن محمد گويد: او حديث جعل مى
نمود، و سلمة بن شبيب گفت : شنيدم كه او مى گفت : گاهى من حديث
جعل مى نمودم ،(524)
.
ترمذى نيز اين حديث را از عايشه نقل نموده و گويد: اين حديث از
اين كانال حديث غريبى است و گويد: اين حديث از كانال ابوسعيد
نيز روايت شده است ،
(525) .
انصاف اين كه حديثى با اين وضعيت قدرت معارضة با حديث صحيح
متواتر در مورد اميرالمؤ منين عليه السلام ندارد، چه رسد به
اين كه آن را باطل نمايد، چنانچه ابن جوزى و ابن تيمية و
شاگردش ابن كثير چنين ادعائى نمودند.
ابن ابى الحديد در رابطه با حديث (سدّ الابواب الاباب ابى بكر)
گويد: اين حديث و نظاير آنها از جعليات (بكرية ) است كه در
مقابل حديث اميرالمؤ منين وضع نموده اند، اين حديث در مورد على
عليه السلام بوده ، و (بكريّه ) آن را براى ابوبكر روايت نموده
اند، چنانچه حديث (برادرى ابوبكر با پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم ) و حديث قلم و كاغذ براى وصيت كردن در مورد ابى بكر،
و حديثى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابى بكر مى
گويد: من از تو راضى هستم ، و آيا تو نيز از من راضى مى باشى ؟
و از اين قبيل موارد كه براى مقابله با شيعه جعل نموده اند.(526)
1- 8 احضار على عليه السلام
طبرى در كتاب (الولاية )
(527) و دارقطنى در صحيح و سمعانى در فضائل ، و
گروهى از راويان شيعه ، و عبدالله بن عباس و ابى سعيد خدرى و
عبدالله بن حارث ، روايت نموده اند، (متن حديث از صحيح است )
عايشه گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: دوست
مرا فرا خوانيد (پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در خانه
عايشه بود)، من به دنبال ابوبكر فرستادم ، به او نگاه كرد، و
سر خود را بر زمين نهاد، سپس فرمود: دوست مرا فرا خوانيد؛
عمر را صدا زدند، و چون به او نگاه كرد فرمود: دوستم را فرا
خوانيد؛ من گفتم : واى بر شما، على بن ابى طالب عليه السلام را
مى خواهد، بخدا سوگند، جز او كسى ديگر را نمى طلبد، و چون على
عليه السلام را مشاهده نمود، لباس و روانداز خود را گشود، و او
را به درون آن برد، و همچنان او را در آغوش داشت تا اينكه
بدرود زندگى گفت .(528)
احمد در مسند خود از ابن عباس : چون پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم بيمار شد در آن بيمارى كه از دنيا رفت فرمود: على را
بگوئيد بيايد، عايشه گفت ابوبكر را مى خوانيم ؛ حفضة گفت : عمر
را مى گوئيم بيايد؟ و ام الفضل گفت : عباس را صدا كنيم ؟ و چون
همگى جمع شدند پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خود را بلند
نمود، و على عليه السلام را در ميان آنان نديد، ساكت شد، و عمر
گفت : از كنار رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم برخيزيد...(529)
.
و از طريق اهل بيت عليه السلام آمده است : عايشه پدرش را فرا
خواند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از او روى گرداند، و
حفصة پدرش را فرا خواند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از
او نيز روى گرداند، و حفصه پدرش را فرا خواند و پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم از او نيز روى گرداند ام سلمه على عليه
السلام را فرا خواند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به
مدت زيادى با او به آهستگى سخن مى گفت
(530) .
2- 8 نماز ابوبكر...؟
1- طبرى گويد: ارقم بن شر حبيل ، از ابن عباس روايت
كرده : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: على را به نزد
من بفرستيد، پس او را بخوانيد، عايشه گفت : اگر به دنبال
ابوبكر مى فرستاديد حفصة گفت : اگر به دنبال عمر مى فرستاديد،
پس همگان نزد او جمع شدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم
فرمود: برويد، اگر به شما نيازى داشتم به دنبالتان مى فرستم ،
پس آنان از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بيرون رفتند.
ابن ابى الحديد در مورد اين روايت سخنى شايان توجه دارد، گويد:
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گويا تصميم داشته است به على
عليه السلام وصيت نمايد، كه عايشه با او به رقابت برخواسته و
از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى خواهد به دنبال پدرش
بفرستد، و حفضة با عايشه به رقابت بر مى خيزد و از پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم مى خواهد به دنبال پدرش بفرستد، و پس از
آن حضور پيدا مى كنند بدون اينكه از آنان بخواهد، پس ترديدى
نيست كه دخترانشان آنان را طلبيده اند، و اينكه رسول خدا صلى
الله عليه و آله وسلم به آنان مى گويد: (برويد اگر نيازى بود
به دنبال شما مى فرستم ) سخن كسى است كه ناراحت و خشمگين شده
باشد(531)
دنباله حديث طبرى
و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم گفت : هنگام نماز
فرا رسيده ؟ كسى گفت : آرى ، فرمود: به ابابكر دستور دهيد، با
مردم نماز بخواند، عايشه گفت : ابوبكر مردى رقيق القلب است ،
به عمر دستور دهيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: به
عمر بگويئد، و عمر گفت : من بر ابوبكر مقدم نخواهم شد، مادامى
كه او حضور دارد، پس ابوبكر جلو افتاد، و پيامبر صلى الله عليه
و آله وسلم احساس نمود از شدت تب او كاسته شده است ، پس از
منزل بيرون آمده ، و چون حركت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
به گوش ابوبكر رسيد، خود را به عقب كشاند، و پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم پيراهن او را كشيد، و خود در جاى او قرار گرفت
، و رسول الله نشست (نماز را نشسته خواند) و از همان جائى كه
ابوبكر انجام داده ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نماز را
ادامه داد؟...(532)
.
و علامه مجلسى دنباله حديث را چنين بيان مى كند:
و آن دو (ابوبكر و عمر) به دختران خود روى نموده گفتند: نمى
بينيم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم با ما كارى داشته باشد؟
و در پاسخ گفتند: آرى چنين است ، پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم فرمود: دوست مرا بگوئيد بيايد، و ما فكر مى كرديم و
اميدوار بوديم شما دوست او هستيد(533)
.
2- ابن اسحاق گويد: عبدالله بن زمعة گفت : با تنى چند از
مسلمين نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بوديم ، بلال
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را براى اقامه نماز دعوت
نمود، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: به كسى
بگوئيد، با مردم نماز بخواند، عبدالله بن زمعة گويد: من بيرون
آمدم ، عمر را ديدم با گروهى از مردم است ، و ابوبكر حضور
نداشت ، پس به عمر گفتم : برخيز و با مردم نماز گذار، پس او به
نماز ايستاد، و چون تكبير گفت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله
وسلم صداى او را شنيد، و صداى عمر بلند بود، گويد: رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: پس ابوبكر كجاست ؟ خداوند و
مسلمانان ، قبول ندارند. گويد: پس به دنبال ابوبكر فرستاده شد،
و او پس از اين كه عمر، آن نماز را انجام داده حاضر شد، و با
مردم نماز گذارد.
عمر به عبدالله بن زمعة گفت : واى بر تو با من چه كردى ؟ وقتى
به من گفتى با مردم نماز بخوانم تصور نمى كردم بجز پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم به من دستور داده باشد، و اگر چنين فكر
نمى كردم هرگز با مردم نماز نمى خواندم ، عبدالله گفت : رسول
خدا صلى الله عليه و آله وسلم به من چنين دستورى نداده بود اما
هنگامى كه ديدم ابوبكر حضور ندارد، تو را شايسته ترين افراد
براى اين منظور دانستم .(534)
3- زهرى گويد: عايشه گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
فرمود: به ابوبكر بگوئيد با مردم نماز بخواند، و من گفتم : او
مردى است رقيق القلب ، صدايش ضعيف است و هرگاه قرآن مى خواند
گريه مى كند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: به او
دستور دهيد با مردم نماز بخواند، عايشه گويد: من سخن خود را
تكرار نمودم ، پس پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: شما
همنشينان يوسف هستيد، به او بگويند با مردم نماز بخواند.
عايشه گويد: من اين سخن را نگفتم جز اين كه دوست داشتم ، اين
دستور از ابوبكر منصرف گردد، و دانستم ، مردم هرگز دوست ندارند
كسى جاى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بايستد...(535)
.
4- بلال اذان مى گويد، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور
ميدهد: ابوبكر با مردم نماز بخواند؛ و عايشه مى گويد: ابوبكر
شخصى با عاطفه و حساس است ، (نماز نخواهد خواند)؛ و پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم ، دستور مى دهد ابوبكر با مردم نماز
بخواند. و ابوبكر مشغول نماز مى شود، و پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم با كمك فضل بن عباس و شخص ديگرى (على عليه السلام )
به مسجد مى رود، ابوبكر در جاى خود مشغول خواندن نماز است ، و
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در كنار او به نماز مى ايستد،
ابوبكر به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اقتداء مى كند، و
مردم به ابوبكر(536)
.
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابوبكر دستور داده بود
با مردم نماز بخواند:
1- چرا با زحمت كه حتى قادر به راه رفتن نمى باشد به مسجد مى
رود، و به نماز مشغول مى شود؟
2- اگر ابوبكر به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اقتدا نموده
است ، چنانچه روايت گويد، امامت او معنى ندارد و آيا ممكن است
شخصى در زمان واحد و در يك نماز هم امام باشد، و هم ماءموم ؟.
5- ابن اسحق و زهرى گويد: چون روز دوشنبه شد، روزى كه پيامبر
صلى الله عليه و آله وسلم در آن روز بدرود زندگى گفت ، به سوى
مردم رفت ، در حالى كه آنان نماز صبح مى خواندند، پرده را كنار
زد، و در را گشود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم از
خانه خارج گرديد، و دم در خانه عايشه ايستاد، و نزديك بود مردم
از خواندن نماز دست بردارند، بخاطر شادمانى ديدار رسول اكرم
صلى الله عليه و آله وسلم ، و لبخندى بر چهره رسول خدا صلى
الله عليه و آله وسلم نشست ، و پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم به آنان اشاره نمود كه در نماز خود پايدار بمانند(537)
.
6- ابن مليكة گويد: چون روز دوشنبه شد در حالى كه پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم دستمالى به سر خود بسته بود وارد مسجد
شد، و در كنار ابوبكر نماز را نشسته خواند، پس از نماز با صداى
بلند، بگونه اى كه صدايش تا بيرون مسجد نيز مى آمد، با مردم
سخن گفت ، او مى فرمود:اى مردم ، آتش بر افروخته شد، و فتنه ها
همچون پاره هاى ظلمانى شب روى آورد، و به خدا سوگند هيچ خورده
اى بر من نخواهيد گرفت ، من حلال ننموده ايم ، جز آنچه را قرآن
حلال نموده ، و حرام ننموده ام جز آنچه را قرآن حرام دانسته
(538) .
7- از ابوبكر بن عبدالله بن ابى سيرة سؤ ال نمودم : ابوبكر چند
نماز، با مردم خواند؟ پاسخ داد: هفده نماز، گفتم : چه كسى اين
خبر را به تو داد؟ گفت : ايوب ، از عباد، از يكى از اصحاب رسول
خدا صلى الله عليه و آله وسلم
(539) .
8- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم سه روز از منزل خارج نشد،
و ابوبكر در اين سه روز با مردم نماز گذارد، و پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم از روزنه خانه نماز ابى بكر را با مردم تماشا
نمود، و پرده را انداخت و ديگر نتوانست به مسجد آيد.
ابن كثير گويد: (مسلم ) نيز اين روايت را نقل نموده ، و اين
خود بهترين دليل است كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم روز
دوشنبه ، نماز در مسجد نخوانده ، و به مدت سه روز از مردم
منقطع بوده است .(540)
3-8 جمع بندى كوتاه
مجموعه اى رواياتى را كه متعرض نماز ابى بكر شده است ،
از طبقات ابن سعد به طور خلاصه يادآور مى شويم :
1- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابوبكر دستور مى دهد با
مردم نماز بخواند، و چون نماز را شروع مى كند، پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم به مسجد آمده و در كنار ابوبكر نشسته مى
خواند، و پس از آن خطبه اى ايراد نموده مردم را از فتنه ها بر
حذر مى دارد(541)
.
2- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در نماز شركت نمى كند، فقط
پرده را كنار زده به آنها نگاه مى كند(542)
.
3- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور مى دهد، ابوبكر نماز
گذارد، عايشه نمى پذيرد، و پيشنهاد مى دهد عمر نماز گذارد،
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مجددا دستور مى دهد ابوبكر
نماز گذارد، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خشمگين زنان را
مؤ اخذه مى كند(543)
.
4- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور مى دهد ابوبكر نماز
گذارد، و او به عمر پيشنهاد مى دهد، و بالاخره خود به نماز
مشغول مى شود، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم وارد مسجد مى
شود، و به خواندن نماز مشغول مى شود، در حالى كه نشسته است ، و
ابوبكر به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اقتداء مى كند، در
حالى كه ايستاده است و مردم به ابوبكر اقتداء مى كنند(544)
.
5- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور مى دهد ابوبكر با
مردم نماز بخواند، و به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
پيشنهاد مى شود، عمر نماز بخواند، و پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم مى فرمايد، خداوند و مؤ منين نمى پذيرند(545)
.
6- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور مى دهد ابوبكر نماز
گذارد، و خود به مسجد آمده ، ابوبكر را مقدم مى دارد، پيامبر
صلى الله عليه و آله وسلم نشسته است و ابوبكر ايستاده است ، و
چون ابوبكر سلام نماز را مى گويد، پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم ركعت دوم را مى خواند (در واقع روايت مى گويد: پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم به ابوبكر اقتداء نمود)(546)
.
7- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ناراحت مى شود، هنگامى كه
صداى عمر را در حال خواندن نماز مى شنود(547)
.
8- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابوبكر اقتداء مى كند،
و مى فرمايد: هيچ پيامبرى نمى ميرد مگر آنكه به فردى از افراد
امت خود اقتداء كند(548)
.
9- ابوبكر هفده نماز با مردم مى خواند(549)
.
10- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دستور مى دهد: عمر نماز
گذارد، و چون نمى پذيرد ابوبكر نماز را مى خواند، و پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم پيراهن او را مى كشد، و خود در جاى او مى
ايستد، و نماز را تمام مى كند(550)
.
11- عبدالله بن زمعة گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
كسى را براى نماز معين ننمود، و فرمود: بگوئيد كسى با مردم
نماز گذارد(551)
.
4- 8 تجزيه و تحليل
از مجموع آنچه گذشت ، نكات زير بدست مى آيد، و متن هر
يك از اين روايات متن ديگرى را تكذيب مى كند، و تناقض آشكار،
در روايات ياد شده به چشم مى خورد زيرا متن مجموع احاديث ياد
شده به ترتيب زير است :
1- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به شخص ابوبكر دستور اقامه
نماز را نداده است . 2- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به
ابوبكر دستور مى دهد نماز را برگزار نمايد 3- پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم به ابوبكر اقتداء نموده است 4- مردم به پيامبر
صلى الله عليه و آله وسلم و ابوبكر هر دو اقتداء نموده اند 5-
ابوبكر به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اقتداء نموده است ،
و ركعت دوم را خود بجا آورده 6- پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم به مسجد نيامده است 7- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
ابوبكر را كنار زده و خود بجاى او ايستاد و نماز را با هم
خوانده اند 8- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم پس از انجام
نماز، از فتنه خبر مى دهد 9- پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
به عمر دستور مى دهد نماز بخواند 10- پيامبر صلى الله عليه و
آله وسلم نماز خواندن عمر را مورد قبول خداوند و مؤ منين نمى
داند 11- و اصلا پيامبر به مدت سه روز از خانه بيرون نيامد.
و در روايات قبل خوانديم كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
دستور داد على عليه السلام دوست و حبيب او بيايد و آنان به جاى
اينكه به دنبال على بفرستند، هر يك طبق نظر خود به دنبال شخص
دلخواه خود فرستاد(552)
و پس از آن مسئله خواندن نماز مطرح مى شود، آيا گمان نمى رود
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خواسته است اين ماءموريت را
به على عليه السلام واگذار نمايد، و هنگامى كه ملاحظه مى شود،
اينچنين ، دستورات او را ناديده مى گيرند، از آن صرف نظر نموده
، مبادا، مسئله اى را كه در مورد(كاغذ و قلم ) پياده كردند، در
اين مورد نيز پياده كنند؟ زيرا طبق برآوردى كه شده است ، اين
جريان بعد از نسبت دادن هذيان به رسول خدا صلى الله عليه و آله
وسلم بوده است ، زيرا چنانچه اظهار مى دارند، ابوبكر سه روز
نماز گذارده
(553) است ، روز وفات دوشنبه ، و حديث (كاغذ و
قلم ) روز پنجشنبه بوده است
(554) بخصوص اين كه گفته مى شود، پيامبر صلى
الله عليه و آله وسلم به كسى دستور نداد نماز گذارد، و عايشه
بود كه چنين موضوعى را پيشنهاد داد، و در حديث عبدالله بن زمعة
نيز خوانديم كه او گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
فرمود: كسى نماز گذارد و شخص خاص را معين نمى كند، و او به
دنبال عمر مى رود و بعد ابوبكر نماز مى گذارد(555)
.
ابن ابى الحديد گويد: و موضوع نماز گذاردن ابوبكر، اين است كه
على عليه السلام نماز گذارد، زيرا رسول خدا صلى الله عليه و
آله وسلم فرمود: (كسى با مردم نماز گذارد) و شخص خاص را براى
اين منظور انتخاب ننمود، و اين موضوع مربوط به نماز صبح بود، و
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خود براى نماز خارج گرديد،
در حالى كه به دوش على و فضل بن عباس تكيه داده و در محراب
براى برپائى نماز ايستاده ، و در همان روز چاشت گاه بدرود
زندگى گفت ، و اين دستور را(كه انجام هم نشد - م -) دليل بر
خلافت ابوبكر دانستند و گفت : كداميك از شما دوست دارد، خود را
مقدم بدارد (بر كسى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم او
را در نماز مقدم داشته است ؟ و بر اساس همين نكته بيعت را
استحكام بخشيدند، و على عليه السلام همه اين مسائل را از سوى
عايشه مى دانست
(556) . به شيخ يوسف ابن يعقوب لمعانى استاد
علم كلام خود، گفتم : مى گوئى : عايشه پدر خود را براى خواندن
نماز معين نمود، و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم او را
تعيين نكرد؟ و او در پاسخ گفت ؛ من چنين چيزى نمى گويم و ليكن
على عليه السلام مى گفت ، و تكليف من غير از تكليف اوست ، او
در آنجا حضور داشت ، و من حضور نداشتم
(557) .
و اگر در واقع پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به ابوبكر
دستور داد نماز را با مردم بخواند، چرا خود با آن حالت تب دار
شديد به مسجد مى آيد، در حالى كه چندين بار دست و پاى خود را
مى شويد، تا از شدت تب كاسته شد، و بتواند در مسجد حضور يافته
و نماز گذارد؟(558)
.
آيا حضور او در مسجد براى تاءكيد ابى بكر است ؟ اگر چنين است
پس چرا او را كنار مى زند، و پيراهن او را مى كشد، و خود جاى
او مى ايستد، و نماز مى خواند، و همين امر باعث مى شود كه
اضطراب و اخلال در روايت بوجود آمده برخى بگويند، ابوبكر به
پيامبر اقتداء نمود و مردم به ابوبكر؟ و آيا چنين چيزى هرگز
ممكن بوده است ، كه يك نماز دو امام داشته باشد، و يا اينكه
گفته شود نصف نماز را ابوبكر امامت نمود، و نيمى ديگر را
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، و يا هر دو با هم امامت
نمودند و...و آيا هرگز نشانى از تاءييد به چشم مى خورد، جز
سخنرانى آتشين پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم كه آنچنان
خشمگين شده كه با آن حال تب دار شديد، فرياد مى كشد كه صدايش
تا بيرون مسجد مى آيد، و از فتنه و آشوب آينده ، خبر مى دهد، و
اعلان مى دارد من از خود چيزى نگفته ، حلالى را حلال و حرامى
را حرام ننموده بجز از سوى خداوند، و همه اين جريانات بعد از
خواندن نماز است
(559) .
و چرا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم زنان خود را سرزنش مى
كند، و آنان را همچون زنانى مى داند كه مى خواستند حضرت يوسف
را گمراه نمايند، آيا به دليل اصرار در امر خير بوده است ، و
يا به دليل مخالفت با پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم رحمت كه
آن همه آزار و ايذاء آنان را تحمل نمود، و حديث (افك ) را
شنيد، و دم نزد تا اينكه آيه بر برائت عايشه نازل گرديد، اما
در اين جا آنان را همانند زنان گمراه كننده يوسف مى داند؟ آيا
همه اين مسائل كافى نيست ما را وادار به انديشه نمايد كه اين
دستورات ، و روايات چگونه بوده اند؟ و كسانى كه جرئت داشته در
روز روشن ، و در حضور اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و
بستگانش نسبت هذيان به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم دهند
حال آنان چگونه است ؟.
5 - 8 انگيزه امامت در نماز
ابن سعد گويد: چون پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
وفات يافت ، انصار گفتند: از ما اميرى انتخاب شود و از شما
اميرى ؟ پس عمر به نزد آنان آمد و گفت : اى گروه انصار آيا نمى
دانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم دستور داد ابابكر
با مردم نماز بخواند؟ گفتند آرى ؛ عمر گفت : پس كدام يك از شما
دوست داد بر ابابكر مقدم شود؟ گفتند: به خدا پناه مى بريم از
اينكه بر او مقدم شويم
(560) .
ابن ابى الحديد گويد: هنگامى كه ابوبكر دست عمر و ابوعبيدة را
مى گيرد، و به مردم مى گويد: من يكى از اين دو نفر را براى
خلافت كانديد مى كنم ، عمر به ابوعبيده مى گويد: تو در اسلام
لغزش و نادانى نداشته اى ، اين پيشنهاد را مى دهى در حالى كه
ابوبكر حضور دارد، كداميك از شما دوست داريد جلو بيفتيد از كسى
كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، او را براى نماز مقدم
داشته است ؟ و بعد ابوبكر را مخاطب نموده گويد: رسول خدا صلى
الله عليه و آله وسلم براى دين ما به تو رضايت داد، و ما براى
دنياى خود به تو راضى نشويم ؟(561)
.
و ما بعد از اين در بخش سقيفه از آن سخن خواهيم گفت .
مى بينيم كه هم تلاش هاى ياد شده به منظور مسائلى است كه در
آينده بعد از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بايد
صورت پذيرد، و نيز متوجه مى شويم حضور پيامبر اكرم در مسجد با
آن وضعيت تب دار نيز براى خنثى كردن اينگونه تلاش ها انجام مى
شود.
محمد حسين هيكل نويسنده معاصر مصرى مى نويسد:
تب آنچنان وجود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم را فرا
گرفته كه تمام وجودش به يك پارچه آتش تبديل شده بود... و آتش
سوزان تب مانع نگرديد كه او به مسجد نرود و با مردم نماز
نگذارد... و با وجودى كه روز به روز درد او زياده مى شد، احساس
مى كرد برود و با مردم سخن بگويد، لذا دستور داد از چاههاى
مختلف آب حاضر نمايند، و او را در طشتى نشانده هفت مشك آب به
رويش خالى كنند، تا از شدت تب او كاسته شود كه بتواند به مسجد
رود، و با مردم نماز بخواند(562)
و سخنرانى كند، و فرياد بكشد كه صدايش از مسجد بيرون رود و
بگويد: اى مردم آتش فتنه شعله ور گرديد، فتنه ها همچون پارهاى
ظلمانى شب روى آورد، و به خدا سوگند شما نمى توانيد بر من خرده
بگيريد، من جز آنچه را قرآن حلال نموده چيزى را حلال ننموده ام
، و جز آنچه را قرآن حرام نموده چيزى را حرام نكرده ام
(563) .
سؤ ال ؟: آخر چرا؟ و باز هم چرا؟ پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم با اين حالت تبدار به مسجد مى رود، و اگر طبق دستور
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عمل شده ، و او دستور داده
است كه شخصى حتى غير معين به مسجد رود چرا نگران است ، چرا
اينچنين سخن مى گويد؟ چرا بر دوش فضل بن عباس و على تكيه داده
و كشان كشان خود را به مسجد مى رساند؟ آيا جز اين است كه احساس
مى كند بايد به مسجد رود، و مردم را بر حذر دارد، و از فتنه
هايى كه در كمين آنان است خبر دهد، و اين كه خود عهده دار نماز
مى شود، و كسانى را كه در محراب پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم و در جاى او ايستاده اند به يك سو مى زند، تا فردا چنين
ادعائى نكنند، و اگر توانستند مدعى شوند، در آينده بتوانند با
شواهد موجود، به استدلال برخيزند، و آيا پيامبر صلى الله عليه
و آله وسلم خود به اين موضوع پى نمى برد، هنگامى كه على را مى
خواهد، و به نام او را صدا نمى كند، بلكه با كلمه دوست و حبيب
او را فرا مى خواند، و در اين گونه خطاب ها، انحصار فهميده مى
شود، يعنى تنها دوست من على عليه السلام است و با او مخالفت مى
كنند، و حضرت از آنان روى مى گرداند... و همه اين مطالب را
حضرت مشاهده مى كند، پس حق دارد با آن حالت تب و ضعف شديد، به
مسجد رفته خود نماز را اقامه نمايد، و آنچنان سخن بگويد، تا
جلو سوء استفاده آيندگان را بگيرد، و يا لااقل راهگشاى آينده
اى دور بشود. و بخصوص با ملاحظه بعضى از روايات ياد شده كه
تناقض آشكار در آن به چشم مى خورد، پيامبر صلى الله عليه و آله
وسلم در يك جا از نماز خواندن عمر نهى مى كند، و در جاى ديگر
به او دستور مى دهد نماز گذارد، و نيز عايشه كه مايل است پدرش
بعنوان دوست منحصر به فرد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
شناخته مى شود، در آن جا كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
دوستش را فرا مى خواند، و عايشه مى داند كه جز على عليه السلام
كسى ديگر مورد نظر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نمى باشد،
اما در عين حال به دنبال ابوبكر مى فرستد، وليكن در هنگامى كه
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم (به اصطلاح ) از ابوبكر مى
خواهد كه به جاى او نماز گذارد، عايشه نمى پذيرد(564)
.
ابن ابى الحديد گويد: چگونه اين دو جريان كه از عايشه نقل شده
است با يكديگر سازش دارند، حرص و ولع عايشه براى احضار پدر، و
پيشنهاد عايشه به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم كه نماز را
به ديگرى ، جز پدرش واگذار نمايد، و اين مسئله صحت گفتار شيعه
را مى رساند كه مى گويند: نماز خواندن ابوبكر به دستور عايشه
بوده
(565) .
همه اين مسائل روى هم ، يك مسئله را ثابت مى كند، و آن اينكه
امامت نماز را دليل بر وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم
در مورد خلافت بدانند، آنان كه دستور صريح پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم را در اين مورد ناديده گرفتند، و از نگارش آن
امتناع نمودند، اكنون به آويزه اى نه چندان مطمئن تمسك جويند.
در حالى كه خواندن نماز، گرچه طبق دستور نيز باشد چيزى را ثابت
نمى كند، زيرا امامت در نماز، با زمامدارى كليه امور مسلمين ،
سياسى ، اجتماعى ، اقتصادى ، نظامى ، فرهنگى و غيره ، ارتباطى
ندارد، بخصوص طبق نظر برادران اهل سنت كه هيچگونه شرايطى جز
اسلام ، براى آن تصور نمى كنند و اگر تصدى بعضى امور عبادى محض
، بخصوص با توجه به اضطرابى كه متن روايات اين باب دارد دليل
بر چيزى باشد، تصدى كليه امور مربوط به تجهيز پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم ، مخصوصا نماز گذاردن بر جنازه پيامبر اكرم
صلى الله عليه و آله وسلم ، كه بدون ترديد طبق دستور رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم ، على عليه السلام بوده است ،
سزاوارتر است كه نشانه چنين امرى باشد، و اگر پيامبر صلى الله
عليه و آله وسلم مى خواست خلافت را به ابى بكر واگذار نمايد،
چه چيزى مانع او مى شد كه به صراحت از آن نام نبرد و به گونه
كنايه و غير مستقيم ، با نشانه و علائم بسيار ضعيف از آن ياد
نمايد در حالى كه زمينه براى ابابكر فراهم بود، و همه كسانى كه
بعدها در استقرار خلافت براى ابى بكر تلاش كردند، حضور داشته و
اگر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم كوچك ترين اشاره اى مى
نمود، آن را با صداى رسا تبليغ مى كردند، چنانچه همه تلاش هاى
پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را در جهت خلافت اميرالمؤ
منين مسكوت گذاردند.
|
 |