سياهترين هفته تاريخ   

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


فصل چهاردهم : فاطمه عليها السلام در جبهه مخالف

1- 14 فاطمه عليها السلام در كنار على عليه السلام
در فصل هاى پيشين دانستيم كه كار بيعت در سايبان بنى ساعده به انجام رسيد، اكنون تنها يك سنگر محكم باقى مانده است ، و آن خانه فاطمه عليها السلام كه على عليه السلام با تعدادى از ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و نيز مردانى از بنى هاشم ، در آن سنگر پناه گرفته اند.(988)
سنگرى در كنار مسجد، مقر اصلى حكومت ، و نيز در كنار خانه رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، خانه اى كه اكنون سكوت كرده ، اما تمام خاطره هاى يك امت بزرگ را در خود به يادگار گذاشته است ، و خانه فاطمه عليها السلام ، كه نه تنها در كنار مسجد قرار گرفته ، بلكه ديوار مسجد و بلكه درب آن ، طبق دستور خداوند به مسجد باز مى شود، و اين خود نه يك تصادف بوده است ، و بلكه طرحى است كه با نقشه الهى و از منبع وحى ، انجام گرفته بود، بايستى خانه فاطمه عليها السلام در كنار مسجد، و پيوسته به آن باشد تا به اين آسانى نتوان آن همه خاطره ها را زدود و از بين برد، و چه مى دانيم اگر خانه فاطمه عليها السلام در كنار مسجد، مقر حكومت و پارلمان ملت قرار نداشت ، و جسم پاك پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در چند قدمى فاطمه عليها السلام به خاك سپرده نمى گشت ، شايد ناله ها، و فريادهاى خشم آگين زهرا عليها السلام هرگز به گوش ، جهانيان نمى رسيد؟ فاطمه عليها السلام در خانه خود دست به گريبان دو غم بزرگ است : غم از دست دادن پدر كه اندوهى است جانكاه ، و غمى ديگر كه از آن نيز گرانتر است ، انزواى على عليه السلام ، و ناديده گرفتن فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى تواند خود را تسكين دهد، اما فشار غم دوم و بزرگتر از اول ، يك لحظه آرامش را نيز از فاطمه عليها السلام سلب مى كند، چرا كه فاطمه عليها السلام در فكر آينده امت بزرگ است ، و رهبريت صالحى كه امت او را از دست داده ، و خدا مى داند فردائى نه چندان دور، دچار چه مشكلاتى خواهد گرديد؟(989)
فاطمه عليها السلام به گريبان اين اندوه بزرگ است ، كه ناگهان غمى ديگر به پيشوازش مى شتابد، صداى كوبيدن در و همهمه مردان را مى شنود، آرى فرياد عمر است كه بانگ برآورده : هر كه در خانه است خارج شود، و آنگاه دستور مى دهد هيزم بياورند، و به جان خود سوگند ياد مى كند، كه بايد از خانه بيرون آيند، وگرنه آن را به آتش خواهد كشيد، تا هر كه در آن جاى گرفته در قهر آتش بسوزد، به او گفتند:اى پدر حفص ، فاطمه عليها السلام در اين خانه است ! و او گفت : و گر چه او باشد.... و على عليه السلام در كنار فاطمه عليها السلام مى ماند و از خارج نمى شود،.... و ابوبكر گويد: تا هنگامى كه فاطمه عليها السلام در كنار على عليه السلام است ، او را به چيزى مجبور نخواهم كرد.(990)
طبرى مى نويسد: تا هنگامى كه فاطمه عليها السلام در كنار على عليه السلام بود (زنده بود) مردم توجه خاصى به على عليه السلام داشتند، و چون فاطمه عليها السلام وفات يافت ، چهره هاى سرشناس مردم از او روى برتافتند.
و فاطمه عليها السلام بعد از پدر، شش ماه بزيست ، و على عليه السلام و همه بنى هاشم ، در اين مدت بيعت ننمودند....(991)
ابن ابى الحديد مى نويسد: چون خواستند على عليه السلام را به زور از خانه بيرون بكشند، فاطمه عليها السلام در خانه ايستاد، و مانع آنان كه خواهان على عليه السلام بودند گرديد، و آنان پراكنده شدند.(992)
2- 14 تهديد به آتش
داستان به آتش كشيدن ، و يا تهديد به آن ، مسئله اى است كه از ديرزمان اذهان مسلمين را به خود مشغول داشته است كه آيا امكان دارد مسلمين صدر اسلام چنين عملى را در مورد دخت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه اين همه احاديث در فضائل او از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت نموده اند، به اجرا در آوردند؟ و يا نه حداقل چنين تهديدى را روا دارند، و اينجانب در اين رساله در صدد تحقيق آن نيستم ، فقط يكى دو مورد از اقوال علماى اهل سنت را در اين مورد بيان مى دارم ، و از خود هيچ گونه اظهار نظرى نمى نمايم : ابن ابى الحديد، از علماى حنفى مذهب اعتزال گويد:
اما داستان به آتش كشيدن (خانه فاطمه عليها السلام ) و امور دردناك ديگر، و نيز آنكه گويد: على عليه السلام را دستگير نموده و در حالى كه مردم گردش جمع شده بودند، عمامه به گردنش افكنده و او را كشان كشان مى بردند، بسيار بعيد است كه چنين كارى انجام داده باشند، اينها رواياتى هستند كه فقط شيعه آن را بيان داشته اند، گر چه گروهى از اهل حديث نيز، همانند آن را بيان داشته اند، كه ما آن را بيان مى كنيم .(993)
و در چند صفحه بعد ابن ابى الحديد، از احمد بن عبدالعزيز جوهرى در كتاب (سقيفه ) نقل كرده گويد:
چون با ابوبكر بيعت شد، زبير و مقداد در معيت گروهى ، نزد على عليه السلام رفت و آمد نموده ، (در حالى كه على عليه السلام در خانه فاطمه عليها السلام بود) و با يكديگر درباره مسائل روز به مشورت مى نشستند، و يكديگر را در جريان حوادث قرار مى دادند.
عمر به نزد فاطمه عليهاالسلام آمد، و گفت :اى دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هيچ يك از مردم را به اندازه پدرت دوست نداريم ، و پس از او هيچ كس را به اندازه تو دوست نداريم ، و به خدا سوگند هيچ يك از اين مسائل مانع نمى شود كه اگر همچنان اين گروه در خانه تو جمع شوند، دستور ندهم كه خانه را بر آنان به آتش نكشم ....(994)
جوهرى گويد: عمر به همراه گروهى از انصار و تعدادى اندكى از مهاجرين به خانه فاطمه عليها السلام آمد و گفت :
سوگند به آنكه جان عمر در اختيار اوست ، براى بيعت با ابى بكر از خانه خارج شويد، و يا اينكه خانه را بر شما به آتش خواهم كشيد. زبير با شمشير كشيده از خانه خارج گرديد، زيادبن لبيد انصارى و مرد ديگرى با او گلاويز شد، و شمشير از دست زبير افتاد، عمر شمشير را گرفت و به سنگ كوبيد، و در حالى كه گريبان آنان را گرفته ، به زور آنان را مى برد تا اينكه با ابوبكر بيعت كردند.
و ابوبكر جوهرى در روايت ديگر، داستان را مشروح تر بيان داشته گويد:
ابوبكر به عمر گفت : خالد بن وليد كجاست ؟ عمر گفت : او در اينجاست ، پس ابوبكر گفت : برويد على عليه السلام و زبير را بياوريد، سپس عمر وارد منزل گرديد، و خالد، بيرون در منتظر ماند، عمر به زبير گفت : اين شمشير براى چيست ؟ گفت : آن را براى بيعت با على عليه السلام آماده نموده ام ، گويد: و مردم زيادى درون خانه بودند، از آن جمله مقداد بن اسود، و همه بنى هاشم ، پس عمر شمشير را از دست زبير، بيرون كشيد، و آن را به سنگى كه در درون خانه قرار داشت كوبيد و آن را شكست ، پس از آن دست زبير را گرفت و او را به پا داشت ، سپس او را هل داد و از خانه بيرون راند و به خالد گفت او را نگه دار، خالد به همراه گروه زيادى كه ابوبكر براى حفاظت فرستاده بود، حضور داشتند، دوباره عمر وارد منزل گرديد و به على عليه السلام گفت : برخيز و بيعت كن و على عليه السلام خوددارى ورزيد، عمر دست او را گرفت ، و گفت : برخيز، و او امتناع ورزيد، و او همانند زبير با على عليه السلام رفتار كرد، و خالد زبير و على عليه السلام را نگه داشت ، و آنگاه عمر و همراهان آنها را به زور(995) بردند، در حالى كه خيابانهاى مدينه مملو از مردم بود، و همگى تماشا مى كردند، چون فاطمه عليها السلام اين منظره را مشاهده نمود فرياد كرد و ناليد، و بسيارى از زنان بنى هاشم ، و زنان ديگر فاطمه عليها السلام را گرفته بودند، او به در خانه خود آمد و فرياد برآورد: اى ابوبكر چه زود اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را مورد هجوم قرار داديد، به خدا سوگند با عمر سخن نمى گويم تا هنگامى كه با خداى خود ملاقات كنم .(996)
و ابوبكر از اينكه به خانه فاطمه عليها السلام هجوم برده است ، اظهار تاءسف كرد و مى گفت :اى كاش به خانه فاطمه عليها السلام هجوم نمى بردم گرچه اعلان جنگ مى نمود.(997)
در آخر عمر مى گفت :اى كاش سه چيز را كه انجام دادم ، انجام نمى دادم ، حرمت خانه فاطمه عليها السلام را نگه مى داشتم ، گرچه براى جنگ با من آن را بسته بودند و كاش ...(998)
و قاضى القضاة معتزلى در صدد دفاع بر آمده گويد:
و اما داستان آتش زدن ، در صورتى كه صحت داشته باشد، هيچ گونه ايراد و اشكالى متوجه عمر نمى نمايد، زيرا او مى تواند هر كه را از بيعت امتناع ورزد، و بخواهد در ميان مسلمين اختلاف ايجاد كند، تهديد نمايد، اما اين مطلب ثابت نشده است .
پايان سخن قاضى القضاة .(999)
و قاضى القضاة حديث زدن عمر، فاطمه عليها السلام را با تازيانه ، طبق نقل ابوعلى (ره ) تكذيب مى كند، و در واقع خود در صدد تكذيب آن بر آمد، در حاليكه از تهديد به آتش ، و يا به آتش كشيدن ، دفاع نكرده و آن را امرى جايز مى داند.(1000)
سيد مرتضى (ره ) در اين رابطه گويد:
در مورد حديث سوزاندن ، ما پيش از اين بيان داشتيم كه غير از شيعه نيز آن را روايت نموده است . و اين كه قاضى القضاة گويد: (جايز است سوزاندن خانه حضرت فاطمه عليها السلام اين سؤ ال مطرح است كه ) چگونه سوزاندن خانه على عليه السلام و فاطمه عليها السلام جايز است ؟ و آيا در اين مورد عذر قابل توجيهى وجود دارد؟ و آيا على عليه السلام و اصحابش بر خلاف اجماع و مسلمانان حركت كنند، اگر اجماعى ثابت شده باشد؟ در حاليكه در صورت مخالفت على عليه السلام به تنهايى هرگز اجماعى صورت نپذيرد، چه رسد به اينكه گروهى موافق و همراه على عليه السلام باشند، و ديگر اين كه چه فرقى بين تهديد به آتش زدن ، و زدن فاطمه عليهاالسلام به دليل ياد شده دارد؟ زيرا سوزاندن منازل ، وحشتناك تر از زدن يك و يا دو تازيانه است ، بنابراين دليلى ندارد كه نامبرده ، حديث را انكار و احراق را جايز بداند.(1001)
 

3- 14 نگرشى كوتاه به فدك

فدك روستائى است كه در فاصله دو يا سه روز طى مسافت از مدينه قرار دارد، داراى چشمه آب و درختان خرماى فراوانى است ، فدك از آن يهود بود، و خداوند آن را از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم قرار داد، زيرا سرزمينى كه مردم آن بدون جنگ تسليم شوند. اگر اسلام اختيار كنند، زمين هاى آنان به خود آنان تعلق دارد، و اگر مسلمان نشوند، و قرارداد صلح را به امضاء رسانند، همه زمين هاى آنان ، و يا بخشى از آن طبق قرداد از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواهد بود.
ابن اسحق : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم از كار جنگ خيبر فراغت يافت ، خداوند در دل هاى مردم فدك ترس و وحشت ايجاد كرد، نمايندگانى نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم اعزام داشتند. و نصف سرزمين فدك را با رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم مصالحه نمودند، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز قرداد صلح را پذيرفت ، و به اين گونه فدك به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم انتقال يافت ، زيرا بدون جنگ و لشكركشى اين پيروزى بدست آمد.(1002)
طبرى مى نويسد: چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم تمامى اموال و دژهاى خيبر را تصرف كرد، دو قلعه بنام هاى (وطيح ) و (سلام )(1003) باقى ماند، كه يهود خيبر در آن پناه گرفتند و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم هر دو قلعه را محاصره كرد، يهود دانستند كه همگى نابود خواهند شد، از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواستند، با آنان كارى نداشته باشد و آنان را اخراج كند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز از آنان پذيرفت ، و چون طبق اين قرارداد از قلعه هاى خود بيرون آمدند، پيشنهاد دادند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم اموالشان را به دو نصف تقسيم كند، مشروط بر اينكه هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بخواهد، آنان را براند، و گفتند نظر به اين كه ما به كشاورزى اين سرزمين آگاهى بيشترى داريم ، اين سرزمين به ما واگذار شود تا ما آن را از قرار 50 بكاريم ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نيز پذيرفت .
مردم فدك نيز چون از اين قرارداد آگاه شدند، از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواستند با آنان نيز همين معامله را انجام دهد، و به اين گونه خيبر از آن مسلمين و فدك از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم گرديد، زيرا در مورد فدك جنگ و لشكركشى صورت نگرفته بود.(1004)
ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى گويد:(1005)
باقى مانده اى از اهل خيبر در قلعه خود پناه گرفتند، و از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم خواستند، به آنان امان دهد و آنان را از آنجا تبعيد نمايد، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اين درخواست را پذيرفت ، و چون اين خبر به گوش مردم فدك رسيد، آنان نيز همين پيشنهاد را دادند، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از آنان نيز پذيرفت ، و چون تصرف فدك بدون جنگ و خونريزى انجام شد، به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم تعلق يافت .
ابوبكر جوهرى در روايتى ديگر گويد:
نمايندگان فدك در خيبر، و يا در راه ، و يا در هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به مدينه بازگشت ، پيشنهاد را به رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم داده و او بر اساس نصف قرارداد صلح را امضاء نمود.
و ابن ابى الحديد گويد: روايت شده است ، قرارداد صلح بر اساس همه سرزمين فدك صورت گرفت ، و خداوند آگاهتر است كه كدام يك از اين دو،
صورت گرفته است (1006) ، يعنى آيا مصالحه در مورد نيمى از فدك و يا همه آن انجام پذيرفته است .
و به اين گونه فدك در اختيار رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم قرار گرفت ، و پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ابوبكر به ادعاى اين كه فدك از اموال صدقه است آن را در اختيار خود قرار داد و گفت : من از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيده ام كه فرمود: هرچه را از خود به جاى گذارده ايم صدقه است و ما چيزى به عنوان ارث به جاى نمى گذاريم ، و من جز آنچه را ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در مورد آن انجام داد، انجام نخواهم داد، و بحث در اين است كه آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم آن را به عنوان بيت المال و صدقه برداشت ، و به اين كيفيت با آن عمل مى كرد، اين موضوعى است كه در سطور آينده متعرض آن مى شويم .
به هر حال ابوبكر فدك را به عنوان اموال صدقه برداشت و پس از او عمر و بعد عثمان و در زمان على عليه السلام نيز به دلائلى كه بعدا روشن مى شود به همان گونه عمل نمود. و در زمان معاويه و پس از شهادت امام حسن عليه السلام ، معاويه فدك را به سه بخش تقسيم نمود؛ يك سوم را در اختيار مروان ، و يك سوم ديگر را در اختيار عمر و بن عثمان بن عفان ، و يك سوم را در اختيار فرزندش يزيد قرار داد، و همچنان فدك را دست بدست نمودند، تا اين كه همه آن در دوران خلافت مروان ، به مروان انتقال يافت ، و او نيز آن را به فرزندش عبدالعزيز واگذار نمود، و او آن را به فرزندش عمر بن عبدالعزيز بخشيد. و چون خلافت به عمر عبدالعزيز منتقل گرديد، اولين ستمى را كه بازداشت ، بازگرداندن فدك بود، و به اين منظور حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام را فراخواند، و گفته شده : على بن الحسين عليه السلام را فرا خواند، و فدك را به او بازگرداند و در مدت خلافت عمر بن عبدالعزيز در اختيار فرزندان فاطمه عليهاالسلام قرار داشت ، تا اين كه خلافت به يزيد بن عاتكة رسيد، او فدك را از فرزندان فاطمه عليهاالسلام گرفت ، و در اختيار بنى مروان قرار گرفت و همچنان دست به دست مى شد، تا اين كه دولت بنى اميه منقرض گرديد، و چون خلافت به ابوالعباس سفاح اولين خليفه عباسى ، انتقال يافت ، فدك را به عبدالله بن الحسن بن حسن ، بازگرداند، و ابوجعفر منصور، مجددا آن را بازپس گرفت ، فرزندش مهدى عباسى دوباره آن را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام بازگرداند، پس از او موسى فرزند مهدى عباسى ، و برادرش هارون آن را باز پس گرفت ، تا اين كه خلافت به ماءمون رسيد، روزى ماءمون براى دادخواهى كرسى تشكيل داده بود، اولين نامه اى كه بدستش آمد، در آن نگاه كرد و گريه نمود، سپس به ملازم خود كه بالاى سرش ايستاده بود رو كرد و گفت : ندا دهد، وكيل فاطمه عليهاالسلام كجاست ؟ پيرمردى برخاست و نزد ماءمون آمد، ماءمون با او به احتجاج پرداخت ، پس از آن ماءمون فدك را به فرزندان فاطمه عليهاالسلام بازگرداند، دعبل كه در آنجا حضور داشت برخاست و به اين مناسبت قصيده اى سرود كه آغاز آن چنين است :

اءصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد ماءمون هاشم فدكا:

چهره روزگار خندان گرديد بر اثر بازگرداندن ماءمون فدك را به هاشم ((آل على عليه السلام ))
و همچنان در اختيار فرزندان فاطمه عليهاالسلام قرار گرفت ، تا اين كه متوكل عباسى مجددا آن را از آنان باز پس گرفت و در اختيار عبدالله بن عمر (بازيار) قرار داد.(1007)
4 - 14 باز خواست فدك
ابن بابويه از ابى سعيد خدرى روايت كرده گويد: چون آيه (وآت ذالقربى حقه ): حق خويش و قوم را به او واگذار(1008) ، نازل گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: اى فاطمه عليهاالسلام فدك از آن تو مى باشد. و در روايت ديگرى از ابى سعيد، همانند آن روايت شده .
و از (عطيه ) است ؛ چون آيه شده نازل گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فاطمه عليهاالسلام را فرا خواند و فدك را به او داد.
و از على بن الحسين عليه السلام است : رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذار نمود.
و به اين گونه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذار نمود، و به همين دليل است كه فاطمه عليهاالسلام قبل از ادعاى ارث ، حق خود را مطالبه مى كند، و فدك را بخششى از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم و در زمان حيات خود او مى داند،(1009) و ابوبكر نيز او را تصديق مى نمايد.(1010)
از ابى سعيد خدرى است : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم وفات يافت ، فاطمه عليهاالسلام به نزد ابى بكر آمد و خواستار فدك گرديد، و ابوبكر در پاسخ گفت : من مى دانم كه تو انشاءالله ، جز حق نمى گوئى ، وليكن شهود و گواه خود را بياور و او على عليه السلام ، و بعد اءم ايمن را آورد و هر دو شهادت دادند، ابوبكر گفت : زنى ديگر، يا مردى ديگر بايد شهادت دهند، كه من سند آن را براى تو صادر كنم .(1011)
ابوبكر جوهرى گويد: هشام بن محمد، از پدرش روايت كرده گويد: فاطمه عليها السلام به ابى بكر گفت : اءم ايمن ، شهادت مى دهد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فدك را به من واگذار نمود، ابوبكر پاسخ داد؛ اى دخت رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به خدا سوگند هيچ كسى را به اندازه پدرت دوست ندارم ، و دوست داشتم آن روزى كه پدرت از دنيا رفت ، آسمان بر زمين فرود مى آمد، به خدا سوگند، من فقر و تنگدستى عايشة را بيش از فقر و تنگدستى تو مى پسندم ، تو فكر مى كنى حق سرخ پوست و سفيد پوست را بدهم و تو را از حقت باز دارم ؟ در حالى كه تو دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم هستى ؛ اين مال متعلق به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نبود، و بلكه اموال مسلمين بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به آنان مى داد، و در راه خداوند اتفاق مى كرد، و چون وفات يافت من متصدى آن گشتم چنانچه او بود، فاطمه گفت : به خدا سوگند من هرگز با تو سخن نخواهم گفت ؛ ابوبكر گفت : به خدا سوگند من هرگز تو را رها نخواهم كرد؛ فرمود: به خدا سوگند تو را نفرين مى كنم ، و ابوبكر پاسخ داد: من تو را دعا مى كنم . و چون وفات فاطمه عليهاالسلام فرا رسيد، وصيت نمود ابوبكر بر او نماز مگذارد، پس او را شبانه دفن كردند، و بين وفات فاطمه عليهاالسلام و پدرش هفتاد و دو روز فاصله بود.(1012)
در روايت ديگرى از محمد بن زكريا است ، گويد: چون فاطمه عليهاالسلام با ابوبكر سخن گفت ، ابوبكر گريه كرد و گفت : اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، به خدا سوگند پدرت درهم و دينارى به ارث نگذارد، و او فرمود: پيامبران ارثى از خود به جاى نمى گذارند، فاطمه عليهاالسلام فرمود: فدك را پدرم به من بخشيد (يعنى كه نه ادعاى ارث است بلكه ادعاى ملك دارم - م -)، ابوبكر گفت : چه كسى در اين مورد گواهى مى دهد؟ على عليه السلام حاضر شد و شهادت داد، و اءم اءيمن آمده و شهادت داد...
و روايت شده : فاطمه عليهاالسلام ، پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به نزد ابوبكر آمد و به او گفت : هرگاه تو بميرى چه كسى از تو ارث مى برد؟ گفت : خانواده و فرزندانم ، فاطمه فرمود: پس چگونه است كه من از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ارث نمى برم ؟
ابوبكر گفت : اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ارثى از خود به جاى نمى گذارد، و آنچه از رسول خداى بر جاى مانده است ، در آن موردى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم پرداخت مى كرد، من مى پردازم ، فاطمه عليهاالسلام فرمود: به خدا سوگند تا هنگامى كه زنده هستم هرگز با تو سخن نخواهم گفت ، و با ابوبكر سخنى نگفت تا اين كه بدرود زندگى گفت .(1013)
و در روايتى ديگر است : فاطمه عليهاالسلام به او فرمود: آيا سليمان از داود ارث نبرده است ؟ ابوبكر خشمگين شد و گفت : پيامبر از خود ارثى به جاى نمى گذارد؛ فرمود: آيا زكريا نمى گويد: فهب لى من لدنك وليا يرثنى من آل يعقوب (1014) : به من (ولى ) عطا كن كه از من و از آل يعقوب ارث برد؟ ابوبكر گفت : پيامبر از خود ارثى به جاى نگذارد؛ فرمود: خداوند نفرموده است : يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين (1015) : خداوند در مورد فرزندانتان وصيت مى كند، كه فرزند دكور معادل دو سهم اناث دارند؟ و ابوبكر گفت : پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ارثى از خود به جاى نگذارد.(1016)
از اين دو گونه روايت متوجه مى شويم كه حضرت فاطمه عليها السلام به دوگونه ادعاى فدك نموده است : ادعاى ملكيت آنكه از سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به او واگذار شده ، و ادعاى ارث آن ، زيرا ترديدى نبوده است كه فدك از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بوده ، و پس از او به فرزندانش منتقل مى شود.
ابن ابى الحديد در اين مورد گويد:
فاطمه عليهاالسلام پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، دوبار فدك را مطالبه نمود، يك بار به عنوان ارث ، و بار دوم به عنوان ملك كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم آن را به او واگذار نموده بود.(1017)
و اما اين كه مطالبه ارث پيش از مطالبه و ادعاى واگذارى بوده است ، ابن ابى الحديد در اين رابطه گويد:
اخبار در اين مورد متعارض است ، برخى گويند، ادعاى ميراث بعد از ادعاى واگذارى بوده است ، و برخى از اين اخبار دلالت دارند كه ادعاى واگذارى پس از ادعاى ارث بوده است ، و من در اين باره نظرى ندارم .(1018)
ابوعلى استاد ابن ابى الحديد، مدعى است كه ادعاى ارث قبل از ادعاى واگذارى بوده است ، در آغاز ادعاى ارث مى كند، و چون ابوبكر آن پاسخ مى دهد، زهرا عليهاالسلام ، ادعاى واگذارى مى كند.
سيد مرتضى از اين ادعاى ابوعلى در شگفت مانده كه چگونه ادعاى ارث را قبل از ادعاى واگذارى دانسته است ، در حالى كه وضعيت ايجاب مى كند، كه اولا ادعاى واگذارى و ملكيت آن نمايد، زيرا ادعاى ملكيت و واگذارى فدك از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مقتضى مالكيت منحصر به فرد او خواهد شد، در حالى كه ادعاى ارث ، موجب مشاركت ديگران با او خواهد گرديد، و لذا طبيعت مسئله ايجاب مى كند؛ اولا مطالبه واگذارى نمايد، و چون ممنوع مى شود، ادعاى ارث مى نمايد.(1019)
ابن ابى الحديد ادعاى ابوعلى را توجيه نموده و گويد: ابوعلى به دليل يك قاعده اصولى ، چنين ادعائى نموده است ، يعنى در واقع اين ادعاى او مدركى ندارد، براى اين كه قاعده اصولى كه (قرآن با خبر واحد تخصيص مى شود) و اجماع در اين امر قائم است ، ناچار شده اين ادعا را بپذيرد.
و به همين دليل است كه ابن ابى الحديد توجيه سيد مرتضى (ره ) را قابل قبول دانسته است ، و ادعاى واگذارى ، را قبل از ادعاى ارث صحيح مى داند.
شيخ اربلى (ره ) كه با دو گونه پاسخ ابى بكر در مورد ادعاى زهراى مرضيه عليهاالسلام مواجه شده است ، زيرا در يك روايت ابوبكر، از فاطمه عليهاالسلام درخواست شهود مى كند، و از سوى ديگر اظهار مى دارد: پيامبران ارثى از خود بر جاى نگذارند.
چرا كه فاطمه عليهاالسلام مطالبه ارث نموده است ، نيازى به شهود ندارد، زيرا مستحق ارث نيازى به گواه ندارد، مگر در صورتى كه نسب او معلوم نباشد، و ترديدى نيست كه همگان مى دانستند زهرا عليهاالسلام دختر رسول خداست و كسى در اين مورد ترديدى نداشت كه از او گواه بخواهند.
و اگر درخواست نموده است كه ملك واگذارى شده به او را پس دهند. درخواست گواه درست است ، اما اين سخن ابوبكر ناسازگار است كه حديث (پيامبران ارثى از خود بر جاى نمى گذارند) را بر زبان جارى سازد.(1020)
پر واضح است ، چنانچه از دوگونه مكالمه زهرا عليهاالسلام با ابوبكر روشن شد، زهراى مرضيه عليهاالسلام دو ادعا داشته است ، و به دو گونه فدك را مطالبه نموده است ، يعنى دو استحقاق داشته است ، و لذا ابوبكر نيز دو گونه پاسخ مى دهد.
5 - 14 ارث عايشة
روايت شده : عايشة و حفصة كسانى بودند كه شهادت دادند: پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است : (ما پيامبران الهى ارثى از خود بر جاى نمى گذاريم ، و مالك بن اوس نضرى نيز همين شهادت را داد).(1021)
ابن ابى الحديد نيز همين مطلب را از عايشة و مالك نقل مى كند،(1022)
و چون خلافت به عثمان انتقال يافت ، عايشة به او گفت : مبلغى را كه پدرم و عمر به من دادند، به من عطا كن ، عثمان پاسخ داد: من در كتاب و سنت چيزى در اين باره نديده ام ، وليكن پدرت و عمر با رضاى خاطر خود، آن را به تو پرداخت مى كردند، و من چنين كارى نمى كنم ، عايشة گفت : پس ارث مرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به من واگذار؟ عثمان به او گفت : مگر نه اين بود كه تو و مالك آمديد و شهادت داديد، كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرموده است : ما پيامبران الهى ارثى از خود بر جاى نمى گذاريم ، و به اينگونه حق فاطمه عليهاالسلام را از بين برديد، و اكنون آمده اى مطالبه اى ارث دارى ؟ و من هرگز اين كار را نخواهم كرد.
و از آن به بعد هرگاه عثمان به طرف نماز مى رفت ، عايشة پيراهن
((پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم )) را روى دست بلند مى كرد، و مى گفت : عثمان ، با صاحب اين پيراهن مخالفت نموده است ، و چون عثمان را اذيت نمود، عثمان به منبر رفته و از عايشة انتقاد مى كرد و...(1023)
و عايشه گويد: زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خواستند عثمان را نزد ابى بكر بفرستند، و از او ميراث خود را از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم مطالبه كنند، و من به آنان گفتم : آيا نمى دانيد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم گفته است : ما پيامبران الهى چيزى از خود براى ارث بر جاى نمى گذاريم .(1024)
و در روايت ديگرى است از مالك بن اوس ، عايشة گفت : زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم عثمان بن عفان را نزد ابى بكر فرستادند تا ميراثشان را از او بخواهد، و عايشة به آنها گفت : مگر نمى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: آنچه را ما از خود بر جاى بگذاريم صدقه است .(1025)
و عثمان و سعد و عبدالرحمن و زبير، و پس از آن على عليه السلام ، و عباس به نزد عمر آمده ، و عمر به آنان گفت : شما را به خدا سوگند مى دهم آيا نمى دانيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: آنچه را ما از خود بجاى مى گذاريم صدقه است ... و آنان گفتند: آرى ، چنين چيزى فرمود.(1026)
و در روايتى ديگر است هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر فدك را مطالبه مى نمايد و مى فرمايد: پدرم آن را به من داده است ، ابوبكر پاسخ مى دهد: اين اموال متعلق به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نبوده است و اموال مسلمين است ، و پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فقط واسطه اى در اين رابطه بوده است كه اموال ياد شده را به مسلمين برساند.(1027)
چند سؤ ال ؟
1- عايشة كه خود شهادت مى دهد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چيزى به ارث نمى گذارد، و به زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اين مطلب را يادآورى مى كند، چرا خود مطالبه ارث دارد؟
2 - عثمان كه خود مى داند پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم چنين چيزى فرموده است چرا به نزد عمر رفته و خواهان ارث زنان پيامبر است ، مگر اين كه گفته شود، تصديق نمودن عمر از باب پيروى از گفته ابوبكر است ، و نيز سعد و عبدالرحمن و زبير به همين دليل پاسخ مثبت مى دهند.
3 - و آيا درست است كه بگوئيم على عليه السلام نيز عمر را تصديق كرده ، در حالى كه خود در ادعاى فاطمه عليهاالسلام گواه اوست ، و آيا ممكن است بگوئيم زهراى مرضيه بدون اجازه همسرش چنين ادعائى را مطرح مى كند؟ اگر نگوئيم زهراى مرضيه طبق آيه تطهير معصوم است .
4 - و آيا اگر اين حديث از پيامبر است ، به كدام مجوزى بعضى از اموال رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را در اختيار على عليه السلام مى گذارد، و ابوبكر خود به اين موضوع تصريح مى نمايد كه من ابراز جنگى و اسب و كفش پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را در اختيار على عليه السلام قرار دادم ، و بجز اين موارد را، من خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيدم كه فرمود: ما پيامبران الهى چيزى از خود به ارث نمى گذاريم .(1028)
5 - و هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام به ابوبكر گفت : فدك را پدرم به من داده است ، ابوبكر مى گويد: (اين اموال از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نبوده است )، چه معنائى دارد؟ مگر نه اين است كه طبق صريح قرآن ، مواردى چون فدك ، خاصه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم است ؟ و آيا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نمى تواند ملك ديگرى را به هر عنوان در اختيار دخترش و يا غير او قرار دهد؟ به هر دليلى كه باشد به دليل وحى ، و يا اجتهاد شخصى خود؟ معناى اين پاسخ اين است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نمى تواند مال خدا را به ديگرى واگذاد. كه اين مطلب را نه عقل مى پذيرد و نه هيچ فرد مسلمانى .
6- و آيا خانه عايشة كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در آن مدفون است ، متعلق به عايشه بود؟ و چگونه ؟ آيا به ارث از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم برد، و يا پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در زمان حيات خود آن را به او واگذار نموده بود؟ و چگونه است كه عايشة از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ارث مى برد كه بيش از يك سهم از يك هشتم كه متعلق به همه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است بهره اى ندارد، و زهرا عليها السلام ارث نمى برد، و چگونه است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم مى تواند به عايشة ببخشد، ولى به فرزندنش نمى تواند، چيزى را ببخشيد؟.
و اگر به او تعلق نداشته است چگونه مانع دفن امام حسن مجتبى عليه السلام فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در خانه اى كه طبق فرض متعلق به همه مسلمين است ، و مانع دفن پدرش ابوبكر، و عمر نمى شود؟
توضيح اين كه محل دفن پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم آيا همچنان در مالكيت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم باقى ماند تا اين كه از دنيا رفت ؟ و يا اينكه در دوران حيات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، به عايشة انتقال يافت ، چنانچه ادعا مى شود؟
در صورت اول كه باقى به ملكيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است ، پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، به عنوان ارث از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به جاى مانده ، و يا به عنوان صدقه ، اگر به عنوان ارث بر جاى مانده براى ابوبكر و عمر جايز نيست كه از عايشة رخصت بگيرند، و بلكه بايستى همه ورثه كه در نظر ما همه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم است و فاطمه عليهاالسلام و ديگر ورثه درجه اول او، و طبق نظر اهل سنت ، همه اين گروه به ضميمه عباس عموى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، رضايت دهند، و اگر به عنوان صدقه از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به جاى مانده ، اموال بيت المال است بايستى همه مسلمين رضايت دهند، و از آنان خريدارى شود، در صورتى كه فروش چنين مكانى را جايز بدانيم ، و اگر در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم انتقال يافته ، بايد دليل ، و حجت اقامه شود، چرا كه از فاطمه عليهاالسلام نپذيرفتند و گواه او را نيز رد كردند.
برخى خواستند اين آيه قرآن را: (و قرن فى بيوتكن (1029) : و در خانه هاى خود قرار گيريد)، دليل بر آن بدانند كه خانه هاى زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم متعلق به خود آنان بوده است ، به دليل اضافه (بيوت ) به زنان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، پاسخ اين كه اين اضافه تنها كاربرد آن ، اختصاص است نه ملكيت ، يعنى خانه هائى كه به زنان براى سكونت اختصاص يافته است ، و نظير آن در قرآن به كار برده شده است : (لا تخر جوهن من بيوتهن (1030) : آنان را از خانه هاى خود خارج مكنيد) در حالى كه روشن است خانه تعلق به مرد دارد، وليكن به دليل مصلحتى كه وجود دارد به پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم خطاب مى كند كه هرگاه زنان را طلاق داديد، آنها را از منزل بيرون مرانيد، زيرا اين مسئله ثابت است كه هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم از (قبا) خارج شد و به مدينه آمد اطاقهائى براى زنان و دختران خود ساخت ، اما اين كه آيا اين خانه ها را به آنان بخشيد دليلى بر آن وجود ندارد، پس ‍ همچنان در ملك پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم باقى بوده است . اما در مورد فدك بيان شد كه آن را به فاطمه عليهاالسلام بخشيده و در اين مورد شخصى همانند على عليه السلام و اءم ايمن گواهى دادند.
و نيز نمى توانيم ادعا كنيم كه فدك مال بسيارى است پس تعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نداشته و يا به ارث برده نمى شود، اما مانند اسب و زره پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و خانه هاى زنان ، مال اندك است ، هم به ارث برده مى شود، و هم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى تواند آن را ببخشد و هبه كند، اما در مثل فدك وضع فرق مى كند، اين تفاوتى است كه هيچ گونه دليلى ندارد.
6 - 14 فاطمه عليهاالسلام معصومه است
ترديدى در آن وجود ندارد كه فاطمه عليهاالسلام معصومه است ، يعنى گناه و لغزش و خطا از او صادر نمى شود و از ارتكاب آنچه شايسته نيست مصون و محفوظ است ، و ادعاى باطل نمى كند، و كسى كه داراى چنين صفتى باشد، نيازى به شهود و گواه ندارد، زيرا شهود و گواه ، مفيد ظن بوده ، در حالى كه ابوبكر خود گويد: تو نزد من راستگو و امين هستى ،(1031) يعنى ادعايت موجب علم و يقين من است .
و گرچه اين رساله گنجايش بحث عصمت را ندارد، و در جاى خود بحث شده است ، وليكن بعنوان يادآورى به يكى دو مورد اشاره مى كنيم : آيه تطهير(1032) كه فاطمه عليها السلام يكى از افراد اهل بيت است ،(1033) و اخبار در اين رابطه متواتر است ، و نيز حديث متواتر و معروف : فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است هر كس او را بيازارد مرا آزرده است ، نيز دلالت بر عصمت فاطمه عليهاالسلام دارد، زيرا اگر زهرا عليهاالسلام امكان داشت مرتكب گناه گردد، و طبيعتا، بعضى از گناهان مستوجب اذيت و آزار مرتكب گناه مى گردد، هرگز پيامبر نمى فرمود: آزار او آزار من است .
ديگر اين كه نيازى نيست كه در اين مورد متوسل به عصمت زهرا عليهاالسلام شويم ، زيرا علم به صداقت او در اين مورد كافى است ، چرا كه هيچ كس ترديدى ندارد كه زهرا عليهاالسلام در ادعاى خود جز سخن حق نمى گويد، تنها در اين جهت اختلاف است كه آيا در صورت حصول علم از گفته زهرا عليهاالسلام لازم است مورد ادعاء را بدون شاهد پذيرفت ، و يا لازم نيست ؟ لازم به يادآورى است كه مقصود از شاهد حصول ظن است در صحت ادعا، و به همين جهت عدالت را در شاهد معتبر مى دانند، چون در اين صورت ظن حاصل مى شود، و لذا ترديدى نيست كه حاكم در صورتى كه براى او علم حاصل شود، نيازى به شاهد و بينه ندارد و به همين جهت است كه در صورت اقرار، بينه ساقط مى شود، چون گمان حاصل از اقرار قويتر از گمان حاصل از بينه است .
مؤ يد اين معنى داستان نزاع اعرابى با پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم در مورد شتر است ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به او گفت : اين شتر از من است ، پول آن را نيز به تو پرداخت كرده ام ، اعرابى به حضرت عرضه داشت : چه كسى در اين مورد شهادت مى دهد؟ خزيمة كه ايستاده بود گفت : من شهادت ميدهم ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم به او فرمود: تو از كجا دانستى ، در حالى كه حضور نداشتى ؟ عرضه داشت ، از آن جهت كه مى دانستم تو رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم هستى ، به اين موضوع پى بردم ، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرمود: شهادت تو را نافذ دانستم ، و آن را به جاى دو شهادت قرار دادم .
خزيمه شاهد معامله نبوده است ، اما چون مى داند رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم جز حق نمى گويد، شهادت مى دهد.
داستان فاطمه عليهاالسلام نيز شبيه داستان خزيمه است ، و نظر به اين كه ابوبكر مى دانست فاطمه عليهاالسلام جز حق نمى گويد، نبايد از او شاهد و گواه مى طلبيد، چنانچه در بعضى از روايات نيز آمده است : هنگامى كه اميرالمؤ منين عليه السلام شهادت داد، ابوبكر دستخطى نوشت كه فدك را به فاطمه واگذار كند، اما با عمر برخورد كرد، و آن نامه را گرفت و پاره كرد:
ابراهيم بن سعيد ثقفى روايت كند: فاطمه عليهاالسلام نزد ابى بكر آمد، و فرمود: پدرم فدك را به من واگذارد، على عليه السلام و اءم اءيمن نيز شاهد هستند، ابوبكر گفت : به دنبال پدرت جز حق نمى گوئى آن را به تو واگذاردم ، و دستور داد كاغذى از پوست آوردند و دستور واگذارى فدك را براى فاطمه عليهاالسلام نوشت ، و حضرت خارج شد و عمر با او برخورد و سؤ ال كرد، از كجا مى آئى ؟ و حضرت فرمود: از نزد ابوبكر مى آيم ، به او خبر دادم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم فدك را به من واگذارده است ، و على عليه السلام و ام اءيمن در اين مورد شهادت دادند، عمر كاغذ را گرفت ، و به نزد ابى بكر بازگشت و به او گفت : فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذاردى و به او نوشته اى داده اى ؟ ابوبكر گفت : آرى ، عمر گفت : على عليه السلام به نفع خود شهادت مى دهد، و اءم اءيمن نيز يك زن است و نوشته را با آب دهان پاك نمود و آن را پاره كرد.(1034)
ابن ابى الحديد گويد: از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد سؤ ال كردم : آيا فاطمه عليهاالسلام در اين ادعاى خود صادق و راستگو بود؟ گفت : آرى ؛ گفتم : پس چرا ابوبكر فدك را به او نداد در حالى كه او فاطمه عليهاالسلام را راستگو مى دانست / على بن فارقى لبخندى زد، پس از آن سخن لطيف و زيبائى گفت ، در حالى كه بسيار اندك مزاح مى نمود، گفت : اگر امروز به مجرد ادعايش ، فدك را به او واگذار مى كرد، فردا آمده خلافت را براى همسر خود ادعا مى نمود و او را از مقام خلافت كنار مى زد، و ابوبكر عذرى براى خود نمى يافت ، زيرا صداقت فاطمه عليهاالسلام را در ادعاهايش هرچه باشد، بدون شهود و بينه پذيرفته بود.
ابن ابى الحديد گويد: اين سخن ، كلام صحيحى است گرچه از روى شوخى و مزاح آن را بيان داشته است .
7- 14 حق وراثت پيامبران
آيا پيامبران الهى حق دارند چيزى به عنوان ارث از خود بر جاى بگذارند، و يا اين كه اين حق از آنان سلب شده است ؟
آياتى كه متعرض حكم ارث شده اند تفاوتى بين پيامبران الهى و ديگر مسلمين نگذاشته اند و پيامبران در اين امر با ديگران اشتراك دارند، جز اين كه خطاب متوجه پيامبران صلى الله عليه و آله وسلم بوده تا خود به آن عمل نموده و آن را به ديگران ابلاغ كند، و اين خود مى رساند كه عمل به اين دستورات براى شخص پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم اولويت داشته ، و شايسته است كه او بيش از ديگران به آنها التزام داشته باشد، از آن جمله است : (للرجال نصيب مما ترك الوالد ان و الاقربون ، و للنساء نصيب مما ترك الوالدن و الا قربون مما قل منه او كثر نصيبا مفروضا)(1035) :
مردان از آنچه پدر و مادر و نزديكان از خود بر جاى گذارند بهره اى دارند، و زنان از آنچه پدر و مادر و نزديكان از خود بر جاى گذارند بهره اى معين دارند، چه اندك و چه بسيار باشد. و نيز: (يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل خظ الانثيين ) (1036) : خداوند به شما در مورد فرزندانتان وصيت مى كند، مردان دو برابر زن بهره دارند.
اين حكم الهى نيز مانند ديگر احكام الهى عام بوده و شامل همگان مى شود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نيز يكى از اين افراد است ، چنانچه در مسئله روزه و نماز و غيره كه در قرآن كريم آمده است : (كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم ) (1037) : روزه بر شما واجب شده است ، چنانچه بر پيشينيان از شما واجب شده بود، جز اين كه در اين مورد، بر تعداد گروههائى واجب نشده ، و اين دستور شامل حال همگان مى شود، مگر استثنائى صورت گيرد، كه در اين صورت ، بااستثناء اين دستور از عموميت خود باز مى ايستد؛ (فمن كان منكم مريضا اءو على سفر فعدة من اءيام اءخر) : پس كسى از شما كه مريض است ، و يا در سفر مى باشد روزهاى ديگرى روزه دار باشد، و اگر در مورد ارث نيز پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم استثناء باشد، بايد در قرآن از آن يادآورى به عمل مى آمد، و يا دستورى در اين رابطه از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله وسلم صادر مى گرديد، و اگر چنين دستورى مبنى بر عدم اشتراك پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم در اين حكم از سوى حضرتش صادر مى شد، پاره تنش زهرا عليهاالسلام را به آن آگاه مى نمود، زهرائى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم او را در زير سايه رحمت خود پناه داده ، بارها نفس نفيس خود را فداى او مى نمود،(1038) كه آنچنانچه در تعليم و تهذيب و تكريم او، كمال جديت را بخرج مى داد، و چيزى را از او پوشيده نمى داشت به آن گونه كه او را به اوج فضيلت رساند، آيا امكان داشت اين مسئله را از او كتمان كند، و او را در معرض فتنه اى قرار دهد كه موجب اهانت او در ميان مسلمين گردد و ادعائى نمايد كه حق او نبوده ، و مستوجب اهانت او گردد؟ هرگز چنين پندارى در مورد پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و زهراى اطهر عليه السلام امكان پذير نمى باشد.
و چگونه است كه همسرش ، دوست و برادر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، با آن علم و حكمت و سبقت در اسلام ، و خويشاوندى با پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و داماد عزيزيش ، از اين مسئله آگاه نباشد؟ و چه شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او را از اين موضوع آگاه نساخت ، آنكه او را رازدار خود دانست ، و باب علم و حكمتش ناميد، كسى كه او را آگاه ترين افراد امت به امور قضائى خواند كه مستلزم علم و آگاهى به همه مسائل است و چرا كشتى نجات امت را آگاه نساخت تا از اين طوفان خشمگين حوادث امت را به ساحل سلامت برساند؟ و چه شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمويش عباس را از اين موضوع آگاه نسازد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين قاعده مستثنى است ، تا او و على عليه السلام ، براى ارث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، به خدمت به نزد عمر نروند، و عمر به آنان بگويد: كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از خود چيزى به جاى نمى گذارد، و نيز چه شد كه همه بنى هاشم از اين موضوع آگاهى نداشتند، و به ناگهان و بعد از رحلت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به آن پى بردند، و نيز چه شد كه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز كه وارثان اويند، نمى دانستند كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارثى نمى برند، و به اين منظور از عثمان مى خواهند كه ميراثشان را بستاند؟ و آيا ممكن است رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اين حكم را براى غير از وارث خود بيان كند، و از وارث خود آن را پوشيده بدارد كه آن جنجال و فتنه بر پا شود، و فاطمه صلى الله عليه و آله و سلم آن خطبه بليغ را كه پس از اين با آن آشنا خواهيم شد ايراد كند، و هيئت حاكمه را به استيضاح بكشاند؟ هرگز چنين نبوده است ، و شيوه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين چيزى را ايجاب نمى كرد كه امور دين را ابلاغ نكند، چنانچه عبد و قاتل استثناء شده و ارث نمى برند، و دليل آن روشن و واضح و معلوم است ، و اگر وارث رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيز ارث نمى بردند، بايستى اين چنين دليلى قاطع و روشن ، آن قاعده كلى ارث را تخصيص مى داد، نه همچون روايتى كه از ابوبكر به تنهائى در اين باب آمده كه با آيات صريح قرآن در تعارض است ، و در سطور آينده بيشتر با آن آشنا خواهيم شد.
دسته دوم از آيات قرآن صريحا و به طور آشكارا از ارث پيامبران الهى سخن به ميان كشيده است :
(فهب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا (1039) :
به من فرزندى عطا كن ، از من و فرزندان يعقوب ارث برد و خدايا او را مورد رضاى خود قرار ده .
زكريا از بنى اعمام خود هراس داشت كه پس از او وارث او گردند، از خدا خواست تا به او فرزندى عطا كند كه از او ارث برد، و آن فرزند، شايستگى لازم را داشته باشد به گونه اى كه مورد رضايت پروردگار باشد.
تكيه كلام زكريا بر اين كه فرزند اعطائى خداوند مورد رضايت پروردگار باشد، دليل بر اين است كه مورد ارث نبوت نمى باشد، زيرا روشن است كه خداوند تا از كسى رضايت نداشته باشد، او را نبى خود نمى گرداند. و تاءييد مطلب ، ترس زكريا از عموزاده هاى خود مى باشد، و اگر ارث مورد نظر چيزى بجز مال باشد، زكريا نبايد نگران باشد، زيرا خداوند علم و حكمت و نبوت را به كسى كه شايستگى نداشته واگذار نمى كند، و ديگر اين كه پيامبران الهى مبعوث شده اند تا علم و حكمت را در ميان مردم منتشر كنند، چگونه زكريا هراس دارد كه علم الهى او به ديگران انتقال يابد. و هرگز نبايد تصور شود كه چنين درخواستى از سوى زكريا كه اموالش به عموزاده هايش انتقال نيابد، نشانه بخل زكرياست ، بنابراين نبايد مورد ارث مال دنيا باشد، اولا چنين خواسته اى بخل نبوده زيرا خداوند نيز دستور مى دهد كه خويشان نزديك اولويت دارند، و به دليل همين اولويت زكريا چنين تقاضائى مى كند، ديگر اين كه چون زكريا به اخلاق و آداب عمو زاده هاى خود آشنا بوده ، ترس آن داشت كه اموالش ‍ در معصيت خداوند به مصرف برسد. زيرا واژه ارث در لغت و در اصطلاح شريعت جز در مواردى كه انتقال حقيقى از موروث به وارث صورت مى گيرد اطلاق نمى شود، مگر در مواردى كه دليلى بر انصراف از معناى حقيقى آن به معناى مجازى ديگر، وجود داشته باشد، مانند: (ثم اورثنا الكتاب الذين ...) (1040) ،
مورد ارث در اينجا كتاب است ، البته مقصود از كتاب ، نوشتار نيست كه جزء امور مالى باشد، بلكه علم است ، و نيز العلماء ورثه الانبياء: علماء وارثان پيامبر هستند، زيرا در هر دو مورد قرينه دلالت بر معناى غير حقيقى دارد، ذكر لفظ (كتاب ) مى رساند كه مقصود معناى حقيقى نبوده كه ارث مالى پيامبران به آنان انتقال يابد، پس ‍ معناى حقيقى مورد نظر نمى باشد.
و نيز: (و ورث سليمان داود) (1041) : سليمان از داود ارث برد، و چنانچه گفته شد، لفظ ارث به معناى انتقال اموال است ، مگر اينكه دليلى وجود داشته باشد كه معناى حقيقى واژه مراد نيست .
ابن ابى الحديد در اين رابطه گويد: ظاهر اين آيه اقتضاى وراثت نبوت ، يا سلطنت ، و يا علم را دارد، زيرا در آغاز آيه گويد: (و لقد آيتنا داود و سليمان علما): به داود و سليمان علم داديم .(1042)
پاسخ اين كه اولا نبوت قابل انتقال به وراثت نمى باشد، زيرا از جانب خداوند مستقيما به كسانى كه شايستگى آن را دارند داده مى شود، و علم پيامبران نيز چنين است ، زيرا اعطائى مستقيم خداوند، و ليكن علوم فكرى و بشرى را مى توان با آموزش به ديگران انتقال داد، كه در اين مورد مجازا مى توانيم واژه ارث را به كار بريم ، و بگوئيم فلانى وارث علم فلان دانشمند است ، زيرا شاگرد ممتاز او بوده است ، اما در مورد علوم هر يك از پيامبران چنين چيزى صحت ندارد.
ديگر اين كه در آيه قبل (و نه در آغاز آيه مورد نظر) صريحا ياد شده است كه ما به داود و سليمان ، هر دو علم داديم ، يعنى علم سليمان نيز مانند علم داود، مستقيما از سوى خداوند، و بدون واسطه بوده است .
سوم اين كه آيا بيان حكمى در آيه قبل ، نشان وجود ارتباط با حكمى در آيه بعد است ،
گر چه هيچ گونه تناسبى بين آن وجود نداشته باشد؟. از ابن ابى الحديد چنين اظهار نظرى بعيد است .
و لذا مى بينيم عرف نزديك به زمان وحى و آشناى به آن ، جز ارث مالى از دو آيه فوق ، در مورد زكريا و سليمان ، چيز ديگرى نمى فهمد، و تمام كسانى كه سخنان زهرا عليه السلام را مى شنوند، و به استدلال او گوش ‍ فرا مى دهند چنين اعتراضى نمى كنند.
8- 14 احتجاج زهرا عليها السلام
از احتجاج حضرت زهرا عليه السلام در خطبه اى كه به منظور استرداد فدك در جمع مهاجرين و انصار در حضور ابى بكر ايراد نموده است متوجه مى شويم كه مورد ارث در آيات ياد شده ، امور مالى است ، و اين كه هيچ گونه تفاوتى بين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ديگر مسلمين وجود ندارد، و كليه حاضرين در استدلال زهراى مرضيه عليه السلام اشكال ننموده ، تنها خبرى است كه ابوبكر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده گويد: پيامبران الهى ارث نمى برند، كه در صفحات آينده نيز از اين خبر ياد خواهيم كرد، اكنون بخشى از خطبه حضرت فاطمه عليهاالسلام كه مخالف و موافق آن را بيان داشته اند، و ما متن بخشى از خطبه را به نقل كشف الغمة ، كه همه خطبه را به طور كامل از كتاب (سقيفه ) ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى نقل نموده است ذكر مى نمائيم : (1043)
ثم انتم اولاء تزعمون ، ان لا ارث ليه ، (1044) افعلى عمد تركتم كتاب الله و نبدتموه وراء ظهوركم ، يقول الله جل ثناؤ ه : (و ورث سليمان داود) (1045) معما اقتص من خبر يحيى و زكريا اذ قال رب هب لى من لدنك وليا يرثنى و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيا (1046) و قال تبارك و تعالى : (يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين (1047) ، فزعمتم ان لا ارث لى من اءبيه (1048) .
افحكم الله بآية اخرج ابى منها ام تقولون اهل ملتين لا يتوارثان ؟ ام انتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من ابى صلى الله عليه و آله و سلم و سلم ؟ (افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من الله حكما لقوم يوقنون )(1049) ايها معاشر المسلمة اءر اءبتز ارثيه ؛ اءالله ان ترث اباك و لا ارث ابيه ؟ لقد جئتم شيئا فريا فدونكها مرحولة مخطومة مزمومة ، تلقاك يوم حشرك فنعم الحكم الله و الزعيم محمد صلى الله عليه و آله و سلم ، و الموعد القيامة ، وعند الساعة يخسر المبطلون ما توعدون ، و لكل نباء مستقر، و سوف تعلمون من ياءتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم (1050)
و پس از آن شما گمان داريد من ارثى ندارم ، آيا از روى عمد و آگاهى كتاب خداى را ترك گفتيد، و آن را پشت سر انداختيد؟ خداوند متعال گويد: سليمان از داود ارث برد، به ضميمه داستان يحيى و زكريا، هنگامى كه گفت : خدايا فرزندى به من عطا كن تا از من و فرزندان يعقوب ارث برد، و او را مورد رضايت خود به وجود آور، و خداوند متعال گويد: خداوند شما را در مورد فرزندانتان سفارش مى كند، كه به مردان دو برابر زنان دهيد، با وجود اين آيات گمان داريد من از پدرم ارث نمى برم ؟
آيا پدرم با آيه اى از اين حكم كلى الهى خارج شده است ؟ و يا اين كه مى گوئيد: ما و شما پيروان دو ملت هستيم كه از يكديگر ارث نمى برند؟ آيا خواهان حكم جاهليت هستند؟ و چه نيكوست حكم خداوند براى كسانى كه يقين دارند.
ساكت باشيد (چون چيزى براى گفتن نداريد)اى جمع مسلمانان ، مى بينم ارث پدرم را به غارت بردند ترا به خدا سوگند مى دهم (اى ابابكر) تو از پدرت ارث مى برى و من از پدرم ارث نمى برم ؟ چيز شگفت آورى ، آورده اى ، پس آن را (فدك ) زين و برگ و مهار شده بدست گير، روز قيامت تو را ديدار مى كند، در آن روز بهترين داور خداوند است ، و رئيس دادرسى محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى باشد، وعده گاه روز قيامت است ، در آن هنگام بيهوده گران زيان بينند، و هر خبرى جايگاهى دارد، و به زودى خواهيد دانست چه كسى دچار عذابى خواهد شد كه او را بيچاره كرده ، و عذاب جاودانى نصيبش ‍ خواهد شد.
ترديدى نيست كه احتجاج حضرت زهرا عليه السلام با ابى بكر در مورد فدك بوده است ، و او به دو آيه داود و زكريا براى مدعاى خود كه امرى مالى است استدلال مى كند، داود و زكريا كه بى ترديد از پيامبران هستند از خود ارثى به جاى گذارده و همه فرزندانشان از آنان ارث برده اند، پس ‍ پيامبران نيز در اين حكم با ديگران برابرند و تفاوتى ندارند.
و نيز روشن است كه فاطمه عليهاالسلام ، نسبت به ديگران به قرآن و مفاد آن آشناتر است و لذا واژه ارث را در دو آيه ياد شده در معناى حقيقى خود به كار مى برد، و اگر مقصود از آن ، ارث نبوت و علم حكمت كه معناى مجازى آن است مى بود، ابوبكر رسما آن را ياد آورى نموده ، و يا بعضى از مهاجرين و انصار كه در آن جمعيت انبوه حضور داشتند اعتراض كرده مى گفتند، مقصود ارث مالى نبوده است .
و نيز با توسل به عموم آيات ارث و وصيت ، مدعى استحقاق ارث پدر مى شود، كسى اعتراض نكرده كه بگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از اين قاعده مستثنى است . و چگونه شد كه در ميان اين همه مهاجر و انصار، و نيز خانواده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه على عليه السلام ، و فاطمه عليهاالسلام در ميان آنان است ، روايت ابوبكر را كه گفت : پيامبر فرموده است : (ما پيامبران الهى ارثى از خود بر جاى نمى گذاريم ...) نشنيدند، و فقط ابوبكر اين سخن را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شنيد، زيرا اين خبر را جز ابى بكر كسى روايت نكرده است ، (1051) و عمر و عثمان و طلحة و زبير و سعد و عبدالرحمن ، با تمسك به اين خبر كه از ابوبكر روايت شده بود، به نفى ميراث استشهاد نمودند، چنانچه در صفحات پيشين گذشت . سيد مرتضى (ره ) نيز همين گونه بيان داشته ، و ابن ابى الحديد نيز منصفانه اين سخن سيد را تاءئيد نموده است ،
گر چه در بسيارى از موارد نخواسته است گفته هاى سيد را تاءييد نمايد.
9-14 سكوت اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم
ممكن است اين سؤ ال مطرح شود، كه اگر ابوبكر در مورد ارثيه فاطمه عليهاالسلام به خطا حكم نمود، و روايتى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل نمود، حجت نبوده و قدرت معارضه با صريح قرآن را ندارد، و جز او ديگرى اين روايت را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نشنيده است ، چرا همگى در اين رابطه سكوت نموده و دم نزدند و به ابوبكر اعتراض نكردند؟
سيد مرتضى (ره )، در اين رابطه پاسخى از ابوعثمان جاحظ از كتاب (العباسية ) او نقل نموده است كه خلاصه اى از آن را در اينجا ذكر مى كنيم : ابوعثمان جاحظ (1052) گويد:
عده اى گمان دارند، دليل بر صدق خبر ابوبكر و عمر در مورد منع فدك از فاطمه عليهاالسلام سكوت اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، و ترك اعتراض آنان است .
سپس گويد: اگر ترك اعتراض به ابى بكر و عمر از سوى اصحاب دليل بر صدق گفتار آن دو باشد، ترك اعتراض به فاطمه عليهاالسلام در هنگام احتجاج با ابى بكر نيز، دليل بر صحت گفتار فاطمه عليهاالسلام است . بخصوص اين كه گفتگوى آنان در اين رابطه به درازا كشيده شد، مراجعه و اصرار فراوان گرديد، و شكايت ها شد، و موجبات خشم و غضب فراهم گرديد، و از سوى فاطمه عليهاالسلام ، به نقل اوج رسيد كه حتى سفارش نمود ابابكر بر او نماز نگذارد، و هنگامى كه براى مطالبه حق خود، با ابوبكر و همراهانش احتجاج نمود به او گفت : در هنگامى كه مردى ، چه كسى از تو ارث مى برد؟ و او گفت : خانواده ام ؛ حضرت فرمود: پس چه شده است كه ما از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ارث نمى بريم ؟ و بالاخره پس از اين كه او را از ارث محروم نمود، و در حق او بخل ورزيد، و بر عليه او دليل اقامه نمود، و مسئله را آشكارا كرد، و فاطمه عليهاالسلام ظلم و ستم را مشاهده كرد، و خود را بدون يار و ياور ديد، گفت : به خدا سوگند بر تو نفرين خواهم كرد، و ابوبكر گفت : من در حق تو دعا مى كنم ، و فاطمه عليهاالسلام گفت : هرگز با تو سخن نمى گويم ، و او گفت : من هرگز تو را ترك نمى گويم .
بنابراين اگر عدم اعتراض اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دليل بر صحت گفتار ابوبكر است ، ترك اعتراض به فاطمه عليهاالسلام نيز دليل بر صحت خواسته اوست ، زيرا حداقل واجب ، بر اصحاب اين بود كه اگر خواسته فاطمه عليهاالسلام بى مورد بود و به آن آگاهى نداشت ، او را آگاه مى كردند و اگر ادعايش از روى فراموشى بود، او را يادآورى مى كردند و به او تذكر مى دادند كه اعتراض نكند، و راه ناصواب نرود، و اين كه مى بينيم در هر دو جانب سكوت اختيار نموده اند، سكوت آنان را دليل هيچ چيز نمى پنداريم ، و رجوع به اصل حكم خداوند در مورد ارث ، در اين صورت ، تنها راه درست است ، و بر همگان واجب است كه به اين اصل مراجعه شود...
ديگر اين كه چگونه ترك اعتراض اصحاب را دليل و حجت قاطع بدانيم ، در حالى كه عمر صريحا اعلان مى دارد: دو نوع متعة در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وجود داشت ، متعة حج و زنان ، و من از آن جلوگيرى مى كنم ، و آن را تحت پيگرد قرار مى دهم ، و هيچ كس در اين رابطه اعتراض نمى كند، و ممانعت از اجراى اين دو حكم الهى را ناپسند نمى داند، و حتى از او سؤ ال نيز نمى كنند، و شگفتزده نمى شود كه چگونه دستور پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را اين چنين ناديده گرفته و صريحا بر خلاف آن دستور مى دهد؟ و چگونه ترك اعتراض اصحاب را مى توان دليل بر چيزى دانست ، در حالى كه عمر صريحا پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم ، در سايبان بنى ساعدة اظهار مى دارد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: پيشوايان از قريش هستند، (يعنى غير از قريش به خلافت نمى رسند) و چگونه در هنگام مرگ خود گويد: اگر (سالم ) زنده مى بود هرگز در مورد او براى خلافت ترديد نداشتم ، در حالى كه سالم برده اى متعلق به زنى از انصار بوده كه آن زن او را آزاد ساخت ، و از قريش نبوده است ، و هيچ كس در اين مورد به او اعتراض ننمود و با او مقابله نكرد و از كارش در شگفت نماند.
ترك اعتراض و سكوت مردم ، دليل تصديق كسى است كه داراى قدرت و شكوت نباشد، اما كسى كه صاحب قدرت و شكوت است اگر سخنى گويد، و مردم سكوت كنند هرگز اين سكوت و عدم اعتراض نشانه تصديق گفتار صاحب قدرت نمى باشد.
ابوعثمان گويد: ممكن است گفته شود: بلكه دليل بر صدق گفتار، و درستى كار آنان ، خوددارى اصحاب از خلع آنان از حكومت ، و عدم شورش بر آنان است ، همان كسانى كه بر عثمان شوريدند، به خاطر كارى كه از انكار قرآن ، و مخالفت با دستورات صريح پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم گناه آن به مراتب كمتر بود، و اگر مسائل آنچنان است كه مى گويند، و توصيف مى نمايند، امت همان روشى را در مورد ابوبكر و عمر به كار مى بردند، كه در مورد عثمان انجام دادند، در حالى كه عثمان ، داراى نيروى بيشتر، و قومى شريف تر، با تعداد بيشتر و ثروتى افزون تر، و تجهيزاتى بيش از آنان داشت .
پاسخ اين كه : آنان قرآن را (به صورت ظاهر) منكر نشدند، و دستورات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را (در ظاهر امر) انكار نكردند، بلكه پس از اقرار به حكم ميراث ، مدعى روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم شدند كه (عقلا) محال نبوده و ادله عقلى وجود اين روايت ، و آن تاءويلات در حديث را ممتنع ندانسته ، و نيز شايد برخى از اصحاب آنان را به خاطر اين كه در ميان قوم خود عادلش مى پنداشتند، تصديق نموده ، زيرا ظاهرشان مصون از لغزش بود، و پيش از اين نيز گناه و خيانتى مشاهده ننموده ، بنابراين تصديق آنان از جهت حسن ظنى بوده كه داشتند. و نيز به اين جهت كه بسيارى از آنان از حقيقت ادله اطلاع نداشتند، و به همين جهت اعتراض اندك گرديد، و مردم مسائل را واگذار كردند، و همين امر باعث شد كار مشتبه شود، و موجب شد كه جز آگاهانى پيشتاز نتوانند مسائل را دريابند.
و نيز به اين جهت كه ابوبكر و عمر كمتر از بيت المال استفاده كرده ، و از آن بهره مى جستند، و مردم خواهان آن هستند كه سلطان در مسائلى كه موجب ازدياد اموال آنان شده سخت گير نباشند، و ماليات هائى را كه از آنان مى گيرند به مصرف شخصى خود نرسانند، بر خلاف عثمان كه چنين نبود، و نيز ممانعت ابوبكر و عمر از استرداد حق عترت ، موافق با خواسته بزرگان قريش و عرب بود. و نيز عثمان خود داراى ضعف نفسانى بوده ، قدر و منزلت و مقام خود را نمى دانست ، و با مخالفين خود شدت عمل نشان نمى داد، و اين مسائل باعث شد كه مردم در مورد عثمان از خود جراءت نشان دهند، در حالى كه اگر چند برابر آن كارهائى را كه عثمان انجام داد، اگر آنان انجام مى دادند، كوچكترين عكس ‍ العملى از سوى مردم رخ نمى داد. پايان سخن جاحظ، (1053)
10 - 14 ديدگاه اميرالمؤ منين عليه السلام در مورد فدك
پيش از اين گفتيم ، على عليه السلام در زمينه فدك نيز در كنار فاطمه عليهاالسلام قرار داشت ، و گواهى مى داد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به فاطمه عليهاالسلام واگذار نموده است ، و نيز مى بينيم هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام به تعدادى از آيات قرآن ، استشهاد مى كند كه پيامبران نيز مانند ديگران از خود ارث مى گذارند، و فرزندانشان نيز از آنان ارث مى برند، على عليه السلام ادعاى فاطمه عليهاالسلام را تكذيب نمى كند، در حالى كه اگر ادعاى فاطمه عليهاالسلام جز آن بود كه خداى گفته است ، لازم بود كه حضرت آن را اصلاح كند، بنابراين اگر حضرت در هنگام خلافت خود، فدك را تصرف ننموده ، و يا نخواسته است در اين مورد با گذشتگان مخالفت كند، به دلايلى بوده است كه به آن اشاره مى شود، و ما قبلا سخنى را از على عليه السلام در اين رابط بيان مى داريم كه خالى از صراحت در مورد ملكيت فدك نمى باشد:
بلى كانت فى ايدينا فدك من كل ما اظلته السماء. فشحت عليها نفوس قوم ، و سخت عنها نفوس آخرين ، و نعم الحكم الله ، و ما اءصنع بفدك و غير فدك ، و النفس مظانها فى غد جدث نتقطع فى ظلمته آثارها، و تغيب اءخبارها...(1054)
آرى تنها از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده ، فدك را در اختيار داشتيم (در دست ما بود)، پس گروهى در مورد آن بخل ورزيدند، (آن را از دست ما ربودند - م -)، و گروهى آن را سخاوتمندانه رها كردند، و بهترين داور خداوند است .
مرا با فدك و غير از فدك چه كار، در حالى كه جايگاه فرداى انسان قبر است كه در تاريكى آن همه آثارش از بين مى رود، و اخبارش ناپديد مى گردد.
ظاهر عبارت مى رساند كه يد مزبور، يد ملكيت بوده است ، و نه يد ولائى و نظارت سرپرستى ، زيرا حضرت مى فرمايد: من با فدك و غير از فدك ، يعنى با اموال ديگر چه مى خواهيم بكنم ، در حالى كه سرنوشت انسان عالم قبر است .

ديگر اين كه سرپرستى و نظارت بر چگونگى مصرف ، مورد بخل و حسادت نيست كه حضرت بفرمايد: از روى بخل و حسادت ، نظارت بر چگونگى مصرف بيت المال را از ما گرفتند. و نيز هيچ كس چنين مطلبى را نگفته است ، جز اين كه قاضى عبدالجبار معتزلى گويد:
عمر آن را در اختيار على عليه السلام قرار داد تا غلات آن را به مصرف صدقات برساند، و او مدتى اين كار را انجام داد، و سال آخر زندگى عمر، آن را به او بازگرداند، (1055) نه اين كه فدك را از او گرفتند، خلاصه اين جريان چنين است : عباس و على عليه السلام نزد عمر آمده ، و در مورد فدك گفتگوئى داشتند، عمر به آنان گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم محصولات فدك را صدقه مى داد، و مازاد آن را تقسيم مى نمود، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم وفات يافت ، و ابوبكر متصدى آن گرديد، و به همان گونه در مورد آن عمل مى كرد، و اكنون شما مى گوئيد، ابوبكر خطا كرد و ظلم نمود، در حالى كه او راه صواب پيمود، و پس از آن من متولى فدك شدم ، و به شما گفتم : اگر مى خواهيد شما را قبول دارم كه به همان گونه عمل كنيد و شما پذيرفتيد، و اكنون نزد من آمده و مى گوئيد: من ارث فرزند برادرم را مى خواهم ، و آن ديگرى گويد: من سهم همسرم را مى خواهم (1056) ابن ابى الحديد گويد: اين حديث تصريح است به اين كه عباس و على عليه السلام ، جهت مطالبه ارث آمده اند، و نه اين كه خواستار سرپرستى بر فدك هستند.(1057)
و گويد: اين حديث در صحاح ذكر شده است ، و ترديدى در آن وجود ندارد، و اگر چنين نبود از مضمون آن در شگفت نمى بودم ، و شگفتى خود را، ادامه نمى دادم .(1058)
زيرا ابن ابى الحديد خود اعتقاد دارد كه گفتگوى عباس و على عليه السلام ، نزد عمر در مورد سرپرستى آن بوده است ، و نه ميراث خواهى .
با توجه به گفتگوى ياد شده بين عمر، از يك طرف و على عليه السلام و عباس از سوى ديگر، كه تصريح به ادعاى ارث دارد، چگونه و به چه دليلى ابن ابى الحديد، اين گفتگوى را مربوط به سرپرستى فدك و صدقات ديگر مى داند.(1059)
در هر صورت ، كسى ولايت و سرپرستى فدك را از على عليه السلام نگرفت بود كه حضرت ، در نامه خود به عثمان بن حنيف بنويسد: فدك را از من گرفتند، يعنى (يد) ولائى آنرا، پس مقصود (يد) ملكيت بوده است .
اما سكوت چرا؟:
چرا على عليه السلام ، در دوران خلافت خود، فدك را باز نگرداند؟ سئوالى است كه گه گاه مطرح مى شود، گر چه حضرت ، در نامه خود به عثمان بن حنيف بى اعتنائى خود را نسبت به مسائل مادى مطرح مى كند، كه آن نيز مى تواند دليل قانع كننده اى باشد، اما دلائل ديگرى نيز داشته است كه به آن اشاره مى شود:
محمد بن اسحاق گويد: از ابوجعفر محمد بن على عليه السلام ، سؤ ال نمودم : هنگامى كه على عليه السلام حكومت عراق را در دست داشت ، و خلافت را عهده دار گرديد، در مورد سهم ذوى القربى (سهمى كه ابوبكر و...عترت را از آن منع نمودم -) چگونه عمل كرد؟
فرمود: همان روشى را كه ابوبكر و عمر طى كردند، پيمود: گفتم : چگونه ؟ و چرا؟ در حالى كه شما اظهار مى داريد آن مسائلى را كه مى گويند؛ فرمود: آگاه باشيد، افرادش جز طبق نظر او عمل نمى كردند؛ گفتم : پس چه چيز مانع او گرديد؟ فرمود: او دوست نداشت مردم بگويند بر خلاف ابوبكر و عمر عمل نمود.(1060)
سيد مرتضى در پاسخ اين اعتراض كه اگر فدك و ديگر اموال صدقه و يا ميراث بود، چون خلافت به على عليه السلام انتقال يافت آن را تغيير مى داد، (1061) گفته است : اين كه اميرالمؤ منين عليه السلام آن را تغيير نداد به همان دليلى است كه احكام ديگر آن گروه را تغيير نداد، و به همان گونه عمل كرد، زيرا اگر چه حكومت به او انتقال يافت ، اما وضعيت تقيه هنوز به قوت خود باقى بود، و اين مطلب را ما قبلا بيان داشتيم . (1062) و ما نيز قبلا در فصل پيشين به وجود تقيه اشاره اى داشتيم .
11- 14 خشم فاطمه عليهاالسلام
(خشم فاطمه عليهاالسلام خشم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ، اذيت و آزار فاطمه عليهاالسلام نيز اذيت و آزار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است ). اين مطلبى است كه همه علماى اهل سنت ، و در نتيجه همه علماى اسلام به آن اعتقاد دارند و كتب حديث همگى اين گونه روايت و مضمون آن را از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل نموده اند، و ما نمونه اى از آنها را در اينجا ذكر مى نمائيم ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
(فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است ، دلجوئى از او، دلجوئى از من است ، و آزار به او آزار به من است ).(1063)
(فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است ، مى آزارد مرا، آنكه او را آزار مى دهد، و خسته و وامانده مى كند مرا، آنچه او را خسته و وامانده مى كند).(1064)
فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است .
دخترم فاطمه عليهاالسلام پاره تن من است دلجوئى از او دلجوئى از من است ، و آزار او آزار من است . (1065)
با توجه به اين احاديث كه نمونه اى از آن را مشاهده نموديم و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود نيز به آن آگاهى كامل داشتند چرا كه آنها را بازگو نموده اند، ببينيم پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با فاطمه عليهاالسلام چگونه عمل نمودند.
بلاذرى در تاريخ خود گويد: پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وسلم لبخندى در چهره فاطمه عليهاالسلام ديده نشد، و ابوبكر و عمر از مرگ فاطمه عليهاالسلام خبردار نشدند.(1066)
ابوبكر و عمر، در بيمارى فاطمه عليهاالسلام از او خواستند به آنان اجازه دهد، تا او را عيادت كنند، و او از دادن اجازه خوددارى كرد، و چون اين خوددارى به درازا كشيده شد، نزد اميرالمؤ منين عليه السلام آمده از او خواستند، واسطه شود،
اميرالمؤ منين عليه السلام در اين مورد با فاطمه عليهاالسلام مذاكره كرد و اصرار نمود، فاطمه عليهاالسلام به آنان اجازه ورود داد، پس از ورود آنان ، حضرت فاطمه عليهاالسلام از آنان روى گرداند، و با آنان سخن نگفت ، و چون از منزل بيرون رفتند، فاطمه عليهاالسلام به اميرالمؤ منين عليه السلام گفت : آيا انجام دادم آنچه را مى خواستى ؟ اميرالمؤ منين عليه السلام پاسخ داد: آرى ، فاطمه عليهاالسلام گفت : آيا آنچه را من مى خواهم انجام مى دهى ؟ پاسخ داد: آرى ؛ فاطمه عليهاالسلام گفت : من تو را به خداوند سوگند مى دهم ، كه اين دو بر جنازه من نماز نگذارند، و بر سر قبر من حضور پيدا نكنند.
ابن ابى الحديد كه مدافعان قاضى عبدالجبار، و پاسخ ‌هاى سيد مرتضى را نقل نموده ، در برخى از موارد، پاسخ ‌هاى سيد (ره ) را نخواسته است بپذيرد، اما در اين مورد خاص گويد: تمام گفته هاى سيد (ره ) در اين مورد صحيح است ، زيرا روايات صحيح در اين مورد بسيار است ، از قبيل پنهان داشتن قبر، و وفات فاطمه عليهاالسلام و خشم و ناراحتى او از ابوبكر و عمر، همه اين مطالب درست است ، و روايات صحيح بسيارى در اين موارد آمده است . (1067)
ابن قتيبه روايت ياد شده را با توضيح بيشترى نقل نموده است ، گويد:
پس از ورود ابوبكر و عمر، و روى گرداندن فاطمه عليهاالسلام از آنان ، حضرت به آنان فرمود: اگر حديثى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم براى شما بازگو كنم ، آن را تصديق نموده و به آن عمل مى كنيد؟ گفتند: آرى ؛ فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا شما از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشنيديد كه فرمود: رضاى فاطمه عليهاالسلام رضاى من است ، و خشم فاطمه عليهاالسلام خشم من است ، پس هر كس فاطمه عليهاالسلام را دوست داشته بدارد مرا دوست داشته ، و هر كس فاطمه عليهاالسلام را راضى كند مرا راضى نموده ، و هر كه فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است ؟ گفتد: آرى آن را از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيديم فرمود: خداوند و فرشتگانش را گواه مى گيرم ، كه شما دو نفر مرا به خشم آورديد...(1068) ، تمام حديث را در فصل پيش بيان داشتيم ، از تكرار صرف نظر مى شود.
طبرى پس از ذكر كوتاهى از گفتگوى حضرت فاطمه عليها السلام با ابوبكر در مورد فدك و ديگر ارثيه زهرا عليها السلام مى نويسد: پس ‍ فاطمه عليها السلام ابوبكر را ترك گفت ، و در اين مورد با او سخن نگفت ، تا اين كه بدرود زندگى گفت ، پس على عليه السلام او را شبانه دفن نمود، و به ابوبكر خبر نداد.(1069) قبلا گفته شد: فاطمه عليها السلام اصلا با او سخنى نگفت ، نه در اين مورد، و نه در موارد ديگر، مگر مكالمه حضرت در هنگام بيمارى ، چنانچه گفته شد، و خبر ندادن امير المومنين عليه السلام به ابوبكر از مرگ فاطمه عليها السلام نيز به دليل وصيت و سفارش خود حضرت بود.
از عبدالله بن حسن بن حسن ، در مورد خشم فاطمه عليها السلام از ابوبكر و عمر سوال شد؟ پاسخ داد: مادرمان صديقه دختر فاطمه عليها السلام از دنيا رفت ، و او از انسانى خشمگين بود، و ما نيز از خشم او خشمگين هستيم ، و از رضاى او رضاى مى باشيم .(1070)
ابن ابى الحديد گويد: من معتقد نيستم كه فاطمه عليها السلام از نزد ابوبكر راضى برگشت ، چنانچه قاض القضاة عبدالجبار معتزلى گويد، بلكه مى دانم كه او خشمگين بازگشت ، و او از دنيا رفت ، در حالى كه از ابوبكر ناراضى بود.
ابو عثمان جاحظ در كتاب (العباسيه ) گويد: هنگامى كه فاطمه عليهاالسلام به ابوبكر گفت : من تو را نفرين مى كنم ، و ابوبكر گفت : من تو را دعا مى كنم ، و فاطمه عليهاالسلام فرمود: هرگز با تو سخن نخواهم گفت ، و ابوبكر گفت : ولى من هرگز تو را ترك نمى كنم ، دليل بر برائت آنان از ظلم ، و سلامت از جور و ستم نمى باشد، زيرا اين گونه سخنان گاهى ناشى از فريب كارى هاى ستمگران مى باشد در صورتى كه عاقل و زرنگ باشد، و عادت به ستمگرى داشته باشد، مظلومانه سخن مى گويد، و در سيماى انصاف طلبى ظاهر مى شود، و جلب توجه مردم مى كند، و قيافه حق بجانب به خود مى گيرد.(1071)
نكته قابل تذكر اين كه ادعاى فدك توسط حضرت فاطمه عليهاالسلام ده روز پس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم صورت گرفته است .(1072)
12- 14 حقوق ديگر فاطمه عليهاالسلام
در پايان كتاب نظرم بر اين تعلق گرفت تا حقوق از دست رفته ديگر فاطمه عليهاالسلام را نيز ضمن بخش دهم اين فصل بيان كنم ، اما ديدم گرچه اهميت آن به اندازه فدك نمى باشد كه هشت بخش از اين فصل را به آن اختصاص داديم .اما پس از ملاحظه بحث زيادى كه در اين رابطه صورت پذيرفت ، بخش جداگانه اى را به آن اختصاص داديم ، گرچه بسيارى از مطالب بخشهاى گذشته نيز در اين رابطه مطرح مى شود.
گاهى تصور مى شود، زهراى اطهر عليهاالسلام در يك مورد ادعا داشته است و آن ادعاى ارث فدك ، و اموال ديگر بوده است ، زيرا بيشترين تكيه روى اين مسئله بوده است ، حتى حضرت فاطمه عليهاالسلام خود نيز در خطبه هايش بيشتر روى ارث تكيه نموده و به آيات قرآن در اين مورد خاص استدلال نموده است ، در حالى كه در كتب تواريخ و حديث ، سه مورد ادعا براى حضرت فاطمه عليهاالسلام به ثبت رسانده ادعاى واگذارى فدك و سهمى از خيبر، كه اشاره اى به آن داشتيم ، و ادعاى ارث ، و سومين ادعاى حضرت ، سهم ذوى القربى بود، كه ابوبكر، و در پى او عمر، او و همه بنى هاشم را از سهم ذوى القربى محروم نموده بود.
ابن ابى الحديد گويد: در حديث ديده ام كه ابوبكر، حضرت فاطمه عليهاالسلام از سهم محروم نموده و حضرت ، در اين مورد نيز با ابوبكر، گفتگو داشت .(1073)
مسلمين همگى اتفاق دارند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم سهمى از خمس را براى خود، و سهم ديگرى از شش قسمت خمس را به خويشان خود اختصاص مى داد، و تا زنده بود اين شيوه را تغيير نداد، تا اين كه خلافت به ابوبكر انتقال يافت ، سهم پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را حذف نمود، و آنان را مانند يتيمان و مساكين و ابناء سبيل ديگر مسلمين قرار داد.
دو تفسير كشاف آمده است : خمس به شش قسمت تقسيم مى شد، دو سهم براى خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، يك سهم براى خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ، و سه سهم ديگر براى يتيم و مسكين و وامانده در سفر، از همه مسلمين ديگر، و چون خلافت به ابوبكر رسيد، آن را در سه سهم قرار داد، و همچنين عمر و خلفاى بعد از او چنين كردند. و گويد: روايت شده ابوبكر بنى هاشم را از خمس منع نمود.(1074)
امام محمد بن اسماعيل بخارى گويد: فاطمه عليهاالسلام نزد ابى بكر فرستاد و خواستار فدك و باقيمانده خمس خيبر گرديد، ابوبكر امتناع ورزيد كه چيزى از آنها را به او باز گرداند، و فاطمه عليهاالسلام از ابوبكر ناراحت شد و او را ترك گفت : و ديگر با او سخن نگفت ، تا از دنيا رفت ...(1075)
ابن عباس در پاسخ نجدة بن عامر حرورى خارجى نوشت : تو در مورد سهم ذوى القربى كه خداوند آنان را در قرآن ياد نموده است سؤ ال نموده اى كه آنان چه كسانى هستند؟ و ما مى دانيم كه خويشان رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ما هستيم ، كه قوم حق ما را از ما باز داشتند،(1076)
و بسيارى از اهل حديث اين مطلب را روايت نموده اند.
قرآن كريم نيز با صراحت از آن ياد مى كند: و اعملموا غنمتم من شيئى فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى ، واليتامى و المساكين وابن السبيل ... (1077) شش گروه را مستحق خمس دانسته است : خدا، رسول صلى الله عليه و آله وسلم ، خويشان رسول صلى الله عليه و آله وسلم ، يتيمان ، مساكين ، و ابناء سبيل ديگر مسلمانان ، مذهب اهل بيت عليهاالسلام نيز كه از سوى امامان عليهاالسلام به تواتر رسيده است ، چنين است .
وليكن بسيارى از پيشوايان اهل سنت نظريه دو خليفه ، را پيروى نموده ، و سهمى از خمس را به خويشان رسول صلى الله عليه و آله وسلم اختصاص نداده اند:
مالك ابن انس همه خمس را منوط به نظر امام دانسته به گونه كه بخواهد عمل كند، و حقى است براى او و آن را در مصالح مسلمين به مصرف برساند، و حقى براى يتيم و مسكين و ابن السبيل قرار نداده است .
ابوحنيفه و پيروانش ، پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و خويشان پيامبر را حذف و آن را در ميان يتيم و مسكين و ابن سبيل مسلمين قرار داده ، و تفاوتى بين هاشمى و ديگران قائل نشده است .
و شافعى خمس را پنج قسمت نموده ، سهم رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم را در مصالح مسلمين ، و سهمى را براى خويشان پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم از فرزندان هاشم و مطلب ، قرار داده و براى فرزندان عبدشمس و نوفل چيزى قرار نداده ، و سه سهم ديگر را مخصوص يتيم و مسكين و ابن سبيل همگان قرار داده است .
لازم به يادآورى است طبق مذهب شيعه ، هر نوع درآمدى كه از كسب و كار و حرفه و فن ، براى انسان حاصل مى شود، پس از مصرف ساليانه ، به آن خمس تعلق مى گيرد، و نيز استخراج معادن ، پس از كسر هزينه استخراج به آن خمس تعلق مى گيرد، زيرا آيه خمس شامل همه موارد ياد شده مى شود، به اضافه غنايم جنگى ، به كتب فقهيه در اين مورد مراجعه شود.
13 - 14 پايان سخن
سخنى پايانى اين كه با قطع نظر از آنچه گفته شد، در مورد استدلال به آيات قرآن ، در زمينه استحقاق زهرا عليهاالسلام به فدك ، انصاف اين بود كه با زهرا عليهاالسلام كنار آمده ، و نمى گذاشتند، از اين بابت دلگير شود، اين مطلب سخنى است از استاد محمود ابوريه كه در ص 457 مجلة (الرسالة المصرية ) شماره 518 سال 11 به چاپ رسيده است ، او گويد: سخنى به جاى ماند كه لازم است با صراحت از آن نام بريم ، و آن عبارت از حركت ابى بكر در مقابل فاطمه عليهاالسلام دخت گرامى رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در مورد ميراث پدرش مى باشد، زيرا حتى اگر ما تسليم شويم ، كه آيات قطعى الدلالة و صدور، بوسيله خبر واحد ظنى (الصدور) تخصيص داده شود، و ثابت گردد كه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم ارثى از خود بر جاى نمى گذارد، و عموميت اين خبر نيز تخصيص پذير نمى باشد، ابوبكر مى توانست بعضى از اموال به جاى مانده پدر را مانند فدك به او واگذارد، و حق او بود كه چنين كند، و هيچ كس نيز نمى توانست در اين مسئله با او مخالفت كند، زيرا خليفه مى تواند هر چيزى را به هر كه بخواهد واگذار كند، چنانچه چيزهائى را به زبير بن العوام و محمد بن سلمة و ديگران اختصاص داد كه همه آنها از متروكات پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بود (و نيز همه صدقات جمع آورى شده بنى قضاعة را به ابى سفيان بخشود،(1078) - م -) گذشته از اين ديرى نگذشت كه خليفه سوم عثمان ، همين فدك را به مروان بخشيد،(1079) پيش از استاد ابورية ابن ابى الحديد نيز همين نظريه را پسنديده است ، گويد: زيباتر اين بود كه احترام پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و رعايت حق او را به جاى آورند و حفظ عهد و پيمانش ‍ ايجاب مى نمود كه دختر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم را راضى كنند، و اگر حتى از فدك نمى گذشتند، چيزى جايگزين آن به فاطمه عليهاالسلام مى دادند، تا دل او را بدست آورند، و امام (رهبر) بدون مشورت با ديگر مسلمانان نيز مى تواند چنين كند اگر مصلحتى در آن كار بيابد.(1080)
پاسخ به ابن ابى الحديد، و استاد ابورية ، همان پاسخى است كه مدرس ‍ مدرسة غربى بغداد على بن فارقى به ابن ابى الحديد داد: كه اگر امروز ابوبكر فاطمه عليهاالسلام را در ادعاى خود تصديق مى كرد، فردا ادعاى خلافت براى همسرش مى نمود، و ابوبكر را از مقام خود بركنار مى كرد.