پيامبرى و جهاد  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


پيامبر فقط كلمه آخر مصرع اول را با آنان همصدا مى شود و مى فرمايد: عمرا.
در حاليكه مسلمانان به كندن خندق مشغولند و زيد بن ثابت با ديگران زنبه هاى خاك را مى برد سعد بن معاذ كه در كنار پيامبر نشسته است نگاهى به زيد افكنده مى گويد: خدا را شكر مى كنم اى پيامبر خدا كه مرا زنده نگهداشت تا به تو ايمان آوردم . من در جنگ بعاث با پدر همين زيد- يعنى ثابت بن ضحاك - گلاويز شدم و او بود كه به زمين در غلتيد! پيامبر مى فرمايد: براستى او نوجوان نيكرفتارى است .
پيامبر كلنگ را از دست مسلمانى مى گيرد و بر صخره اى كه او مشغول كندن آن است مى زند تا صدايى از صخره بر مى خيزد. مى خندد. مى پرسند: اى پيامبر خدا، از چه مى خنديد؟ مى فرمايد: از اين كه مردمى را از مشرق با بند و زنجير مى آورند و در حاليكه دلشان نمى خواهد آنان را به سوى بهشت مى برند!
عمربن خطاب در كنار كوه بنى عبيد مشغول كلنگ زدن است . به صخره اى بر مى خورداستوار. پيامبر كلنگ را از دست او مى گيرد و بر صخره مى زند. برقى از آن مى جهد سوى شام . با ضربه سوم برقى سوى مشرق مى جهد و صخره مى شكند سلمان فارسى كه آنجا ايستاده است با چشمش آن برق را كه چون گرد سيمينى مى پاشد دنبال مى كند. بعد از پيامبر مى پرسد: هر بار كه كلنگ را بر سنگ زدى ديدم برقى از زير آن مى جهد. مى پرسد: مگر نه اين است كه آن را ديدى ؟ عرض مى كند:آرى . مى فرمايد: در پرتو جهش نخستين برق ، كاخهاى يمن را ديدم . در پرتودومى كاخهاى شام را ديدم . در پرتو سومى كاخ سفيد خسرو را در مدائن ديدم . و چگونگى آن كاخها را براى سلمان شرح مى دهد. سلمان مى گويد: قسم به آنكه ترا به حق بر انگيخت راست مى گويى ، و خصوصيات آنها همين است كه تومى فرمايى . گواهى مى دهم كه تو پيامبر خدايى . آنگاه مى فرمايد: اينها فتوحاتى است كه خداوند پس از من نصيب شما مى گرداند اى سلمان ! هراكليوس به دورترين نقطه كشورش ‍ مى گريزد. شما بر شام سوريه ، لبنان ، اردن ، فلسطين ، مسلط مى شويد و هيچ قدرتى رقيب شما در آنجا نيست . يمن فتح مى شود. اين مشرق كشور بزرگ ايران فتح مى شود و پس از آن خسرو كشته مى شود. بعدها سلمان مى گويد:همه اين فتوحات ووقايع را به چشم خودم ديدم .
كارگران به زمين سختى بر مى خورند كه كلنگ در آن كارگر نيست . آنقدر مى زنند تا كلنگ مى شكند. از پيامبر مى خواهند تا آنجا را بازديد فرمايد. دستور مى دهد آب بياورند. آب را بر آن مى ريزد تا سست مى شود و به صورت خاك فشرده اى در مى آيد.
جابر بن عبدالله مى بيند پيامبر كلنگ مى زند. گرد و خاك بر چين هاى شكمش نشسته است و شكمش از گرسنگى به پشت چسبيده است . به خانه رفته به همسرش مى گويد: كه شكم پيامبراز گرسنگى به پشت چسبيده است . همسرش مى گويد: بخدا چيزى نداريم جز همين يك گوسفند و هيجده كيلو جو. مى گويد: جوها را آرد كن و خوب نرم كن . بخشى از گوسفند را بريان مى كنند و قسمتى را آبگوشت مى كنند. نان جو هم مى پزند. جابر مى آيد به خدمت پيامبر، و آنقدر صبر مى كند تا اطمينان مى يابد كه غذا پخته است . آنگاه عرض مى كند: اى رسول خدا، براى شما غذايى درست كرده ايم . با هر تعداد از يارانت مى خواهى تشريف بياور. پيامبر انگشتان خويش را در انگشتان جابر حلقه مى زند و رو به يارانش مى فرمايد: جابر شما را به ميهمانى مى خواند. بياييد. همراه او مى آيند. جابر با خود مى گويد: حالا يك رسوايى ببار مى آيد! و پيش ‍ همسرش رفته جريان را مى گويد. همسرش مى پرسد: تو آنان را دعوت كردى يا او آنان را دعوت فرمود؟ جواب مى دهد: نه ، او آنان را دعوت فرمود. مى گويد: بگذار بيايند. او داناتر است به امور! پيامبر مى آيد و به يارانش مى فرمايدتا در دسته هاى ده نفره بيايند. به جابر و همسرش ‍ مى فرمايد: آبگوشت را ظرف كنيد وهر بار كه در ظرفى مى ريزيد روى هر كاره را بپوشانيد. همين كار را مى كنند. پيوسته در ظرفى مى ريزند و روى هر كاره را مى پوشانند و سپس رويش را كنار زده ظرفى ديگر پر مى كنند، و مى بينند چيزى از آن كم نمى شود. نانى از تنور بيرون آورده بر آن مى نهند. و مى بينند كم نمى شود. بطوريكه همه مى خورند و سير مى شوند و خانواده جابر هم خورده سير مى شوند. مسلمانان اين روز را با پيامبر دسته جمعى كار مى كنند، و انصار اين سرود را بر لب دارند:
نحن الذين بايعوا محمدا                    على الجهاد ما بقينا اءبدا
ماييم كه با محمد بيعت كرديم كه        تا زنده ايم و براى هميشه جهاد كنيم

پيامبر در جوابشان چنين مى خواند:
اللهم لا خير الاخير الآخره                 فاغفرللانصار و المهاجره
خدايا، خوب آن است كه در آخرت است - پس بر انصار و مهاجران ببخشاى
پس از شش روز كار مستمر كار حفر خندق و ايجاد خط دفاعى به پايان مى رسد. خندق از دامنه كوه بنى عبيد- در خربى - تا راتج امتداد دارد. مدينه را كه از هر سو با خانه هايى پوشيده است با پر كردن فواصل خانه ها به صورت دژى در مى آورند. بنى عبدالاشهل جلو محله خويش كه پس از راتج قرار دارد خندق مى كنندتا خندق به پشت مسجد مى رسد. عشيره بنى دينار هم از انتهاى خربى تا جايى كه امروز(475)خانه ابن ابى الجنوب است خندق مى كنند.
مسلمانان ، زن و بچه خود را در باروها و خانه هايى كه بر فراز بلندى است مى برند. بنى حارثه ، زن و بچه خود را در برج هاى مستحكم خويش جاى مى دهند. عائشه هم در آنجا قرار مى گيرد. عشيره بنى عمرو بن عوف هم زن و بچه خود را در برج ها قرار مى دهند. بعضى عشاير به دور برج هاى خويش ‍ كه در قباءاست خندقى حفر مى كنند. عشاير خطمه ، بنى اميه ، وائل ، واقف ، و بنى عمروبن عوف پس از جاى دادن زن و بچه در برجها، خط دفاعى براى خويش مى سازند.
پيامبر پسران نابالغى را كه در حفر خندق شركت داشته اند اجازه شركت در جنگ نمى دهد. از نوجوانانى كه اجازه شركت بدست مى آورند، عبدالله بن عمرو، زيد بن ثابت ، و براءبن عازب هستند كه پانزده سال دارند.
مجاهدان كه سه هزار نفرند به فرمان پيامبر در پشت كوه كوچك سلع مستقر مى شوند بطوريكه آن كوه پشت سر ايشان و خندق پيش روى ايشان قرار مى گيرد. جلو مسجدى كه بر فراز كوه احزاب است براى وى خيمه اى چرمين بر پا مى كنند. در ايام جنگ هر چند روز يكى از سه همسر پيامبر در اين خيمه بسر مى برد: عائشه ، ام سلمه ، و زينب دختر جحش . ديگر همسرانش در برجهاى بنى حارثه جاى دارند.
ارتش كفار 
ارتش ده هزار نفره كفار كه به فرماندهى ابوسفيان عازم مدينه شده است پس از چند روز به نزديكى آن شهر مى رسد. قريش و متحدانش و كسانى از عشاير صحرانشين كه به آن پيوسته اند در رومه - ميان جرف و زغابه (476)- و دره عقيق اردو مى زنند. قبيله غطفان با فرماندهش در زغابه به كناره كوه احد مستقر مى شود. قريش ، شترانش را در ميان بوته هاى بلند خاردار دره عقيق رها مى كند. چيزى براى چريدن اسبان نيست ، و تنها ذرتى كه براى اسبان از مكه آورده اند براى آنها هست . غطفان هم شترانش را به درختزار بى گياه جرف رها مى كند. اينها در زمانى آمده اند كه در منطقه مزروعى مدينه هيچ كشته اى يافت نمى شود و يكماه از موسم درو مى گذرد و مردم همه خرمنها را با كاه و علوفه به انبارهاى شهر برده اند. غطفان ،اسبهاى خود را كه سيصد راءس است به ميان ته مانده كشته درو شده مى راند تا چيزى براى خوردن بيابند. شترهاى آنها هم پس از چند روز بى علفى لاغر مى شوند و در آستانه مردن قرار مى گيرند. شبهاى اين ايام هم خشك و بى باران است .
همچنان كه ارتش كفار در راه است حيى بن اخطب به ابو سفيان و ديگر سران قريش مى گويد: همكيشان من - يعنى بنى قريظه - كه اسلحه و ساز و برگ فراوان دارند و نيروى آنها به هفتصد وپنجاه مرد جنگى مى رسد با شما خواهندبود! چون به نزديك مدينه مى رسند ابو سفيان به حيى مى گويد: برو پيش همكيشانت ووادارشان كن تا پيمانى را كه با محمد دارند نقض و لغو كنند. پيمان مورد اشاره وى پيمانى است كه پيامبر پس ‍ از رسيدن به مدينه با قبائل يهودى بنى قريظه و بنى نظير و ديگران بسته است بدين مضمون كه نه متحد وى و نه دشمن او باشند يا بدين مضمون كه در برابر هجوم خارجى به او كمك كنند و قرارها و روابط ديرينه خويش را با اوس و خزرج حفظ كنند. حيى بن اخطب به منطقه بنى قريظه مى رود. از ذوالحليفه راه خود را كج كرده از عصبه مى گذرد تا به درب خانه كعب ابن اسد- كه نماينده بنى قريظه در بستن قرار داد و پيمان است - برسد. حيى بن اخطب مردى بدبختى آور است ، و هم اواست كه قبيله خويش - بنى نضير- را به بلا و بدبختى در انداخت ، و اينك مى خواهد همان سر نوشت را براى بنى قريظه پيش آورد. آدمى است رياست طلب و سلطه گر، و نظيرش در ميان قريش ابوجهل بن هشام است ! وقتى حيى به محله بنى قريظه مى آيد از آمدنش ناراحت مى شوند. اولين كسى كه به او برمى خورد غزال بن سموئيل است . حيى به او مى گويد: چيزى برايت آورده ام تا از دست محمد راحت شوى ! بيا اين قريش است كه در دره عقيق اردو زده است و اين غطفان كه در زغابه فرود آمده است ! غزال مى گويد: بخدا تو براى ما ذلت روزگار آورده اى . حيى مى گويد: اين حرف را نزن ! آنگاه به درب خانه كعب بن اسد رفته در مى زند. كعب او را شناخته با خود مى گويد: آمدن حيى به خانه من چه فايده اى داد! او مرد بدبختى آورى است كه قبيله خود را بيچاره كرد، و حالا آمده است تا پيمان شكنى كنم ! حيى دوباره در مى زند. كعب به او مى گويد: تو مرد بدبختى آورى هستى كه قبيله خودت را با پيشنهادهاى شومت به بيچارگى و نابودى انداخته اى . از اينجابرو، چون تو مى خواهى مرا و قبيله مرا بيچاره كنى ! حيى حاضر نمى شود برود. كعب به او مى گويد: من با محمد قرارى نهاده و با او پيمان بسته ام و از او جز درستى ووفاى به عهد و قرار نديده ام . بخدا قسم نه ماده اى از پيمان ما را نقص كرده است و نه به ما بى احترامى نموده است بلكه با ما رابطه حسن همجوارى داشته است . حيى مى گويد: واى بر تو! من برايت يك دريا لشكر و قدرت بيهمتاى زمان را آورده ام . من قريش را به همه فرماندهان و مهترانش آورده ام . قبيله كنانه را آورده و در رومه جاى داده ام . غطفان را با همه فرماندهان و بزرگانش آورده ور زغبه در نقمى مستقر كرده ام . تعداد زيادى اسب و شتر با خود آورده اند. به ده هزار مى رسند. يكهزاراسب همراه دارند با اسلحه و ساز و برگ بسيار. محمد از اين حمله كه ما آورده ايم جان سالم به در نخواهد برد. اينها با هم پيمان بسته اند كه تا ريشه محمد و پيروانش را نكنند بر نگردند. كعب مى گويد: واى برتو! بخدا قسم تو ذلت روزگار را براى من آورده اى وابرى آورده اى كه رعد و برق دارد و قطره اى باران نمى بارد! حال آنكه من در يك درياى سهمگين غرقه ام و نمى توانم پا از خانه ام بيرون بگذارم ، اموال و مزارع و زن و بچه هايمان نيز با ما هستند. بر پى كارت . من به آنچه تو آورده اى احتياجى ندارم . حيى اصرار مى كند كه واى بر توگ بگذار با تو حرف بزنم . مى گويد: حاضر نيستم ! حيى مى گويد: تو براى اين حاضر نيستى درب خانه ات را برويم باز كنى كه مى ترسى بيايم از آش ‍ برغولت بخورم ! من تعهد مى كنم دست به غذاى تو نزنم ! كعب كه از اين حرف سخت به خشم آمده است درب را مى گشايد تا به درون آيد. آنقدر حرفهاى چرب و نرم مى زند و حقه بازى مى كند تا كعب را نرم مى سازد و به او مى گويد: حالا امروز برو تا با روساى يهود مشورت كنم . مى گويد: آنها حق عقد قرار داد و پيمان را به تو واگذار كرده اند و تو در اين زمينه صاحب اختيارى ! و چندان اصرار مى كند و دنبال حرفش را مى گيرد تا كعب از تصميم خود بر مى گرداند. كعب به او مى گويد: اى حيى ، چنانكه مى بينى من با بى ميلى به پيشنهاد تو تن در مى دهم . من مى ترسم كه محمد كشته نشود و قريش به كشور خويش بر گردد و تو بروى پيش كس و كارت ، و من بمانم تك و تنها در قلب منطقه دشمن ، و خودم و همه كسانى كه با من هستند به كشتن برويم ! حيى سوگند مى خورد كه به آنچه در توراتى است كه موسى روز رفتنش به طور سيناءنازل شده است سوگند كه اگر در اين حمله ، محمد كشته نشد و قريش و غطفان پيش از كشتن محمد به ديارشان بازگشتند همراه تو وارد دژ تو خواهم شد تا به من آن رسد كه به تومى رسد. بدينسان ، كعب پيمانى را كه ميان او و محمد است مى شكند. حيى مى گويدتا عهدنامه اى را كه پيامبرميانشان نوشته است مى آورند و آن را پاره مى كند. پس از پاره كردن آن مى فهمند كه رابطه بنى قريظه و مسلمانان تيره و خراب شده و كارشان به جنگ كشيده است . به فراز بنى قريظه كه دور تا دور خانه كعب بن اسد جمع شده اند بر مى آيد و الغاى پيمان را به آنان خبر مى دهد. زبير بن باطابه به شنيدن آن خبر، فرياد بر مى آورد كه يهوديان بيچاره شدند! قريش و غطفان بر خواهند گشت و ما و اموال و زن وبچه هاى ما را در همينجا و ميان دشمن رها خواهند كرد در حاليكه تاب پايدارى در برابر محمد را نداريم ! ديگر هيچ مرد يهودى از اين پس در امان نيست و ديگر هيچ زن يهودى در يثرب نخواهد ماند! آنگاه كعب بن اسد به پنج نفر كه روساى يهود هستند تعهدى را كه حيى بن اخطب كرده است خبر مى دهد، به زبير بن باطات نباش بن قيس ، غزال بن سموئيل ، عقبه بن زيد، و كعب بن زيد، به آنها مى گويدكه حيى چنين كرده است در صورت بازگشت آن سپاه ، همراه آنان حصارى شود تا در سرنوشت آنان شريك باشد. زبير بن باطا به او مى گويد: چه نيازى هست به اين كه تو كشته بشوى و حيى نيز همراه تو كشته بشود! اين چه فايده اى دارد! كعب جوابى ندارد كه بدهد. چهار نفر ديگر مى گويند: ما مايل نيستيم كه تصميم تو را مورد ريشخند قرار دهيم يا با آن مخالفتى كنيم ، اما تو خودت مى دانى كه حيى پيشنهادها و نظريات بدبختى آورى دارد. كعب بن اسد از الغا و شكستن آن پيمان پشيمان مى شود. ولى كار بالا مى گيرد چون خداوند اراده فرموده است كه آنها تصميم به جنگ بگيرند و منقرض شوند!

در حاليكه مجاهدان در طول خندق و خط دفاعى خويش به نوبت نگهبانى مى دهند و سى و چند اسب سوار در دوسوى خندق گشت مى زنند و بر كار دسته هايى كه در نقاط معينى گماشته اند نظارت مى نمايند عمر بن خطاب و ابو بكر به خيمه چرمين پيامبر كه در جلو مسجد و دامنه كوه بر پاست در مى آيند و گزارش مى دهند كه اطلاع يافته ايم كه بنى قريظه پيمان خود را شكسته و اعلام جنگ داده اند! اين خبر بر پيامبر گران مى آيد. مى پرسد: چه كسى را مى توانيم بفرستيم كه اطلاعاتى درباره آنها براى مابياورد؟ عمر مى گويد: زبير بن عوام . پيامبر به او مى فرمايد: برو به ديده بانى و خبرگيرى از بنى قريظه . رفته بررسى مى كند و مى آيد عرض مى كند: اى پيامبر خدا، ديدم دارند برجها و دژها خود را آماده مى كنند و راههاى خود را درست مى كنند و مى بندند و رمه هاى خود را نيز از بيابان جمع كرده و به آغل برده اند! در اين هنگام ، پيامبر، سعد بن معاذ، سعد بن عباده ، و اسيد بن حضير را فرا خوانده به آنان مى فرمايد: اطلاع يافته ام كه بنى قريظه پيمانى را كه ميان ما و آنها بوده است گسسته و حالت جنگ به خود گرفته اندم برويد ببينيد آيا آنچه به من گزارش آورده اند حقيفقت دارد يانه ؟ اگر بى اساس بود موقع آمدن آشكارا بيان نماييد كه من متوجه امر شوم ، و كارى نكنيد كه اراده مسلمانان سست شود! مى روند پيش كعب بن اسد. مى بينند يهوديان پيمان را شكسته اند. آنها را به خدا قسم مى دهند كه بر سر پيمانى كه بسته اند بمانند و پيش از اين كه كار به جنگ بكشد به وضع سابق برگردند، و به پيشنهاد حيى بن اخطب عمل نكنند. كعب بن اسد مى گويد: هرگز به آن پيمان باز نمى گرديم ! من آن را مثل اين بند اشاره به بند كفش ‍ خودش گسسته ام ! و بنا مى كند به فحاشى به سعد بن معاذ! اسيد بن حضير به او مى گويد: دشمن خدا! به سرور خودت فحش مى دهى ! تو همشاءن او نيستى ! يهودى زاده اى ! بخدا انشاءالله قريش رو به گريزخواهندنهاد و ترا همين جا در توى خانه ات رها خواهند ساخت تا بر سر تو لشكر بكشيم و تو را مجبور سازيم از لانه خدت پايين آمده سر به حكم بلا شرط ما فرو نهى ! خودت ميدانى بنى نضير چه كسانى بودند. در اين منطقه از تو نيرومندتر و بزرگ تر بودند، خونبهاى تو نصف خونبهاى هر فرد آنها بود. و ديدى كه خدا با آنها چه كرد! پيش از آنها هم بنى قينقاع ناگريز سر به حكم بلا شرط ما فرو نهادند. كعب مى گويد: پسر حضير! مرا از لشكر كشى بر سر ما مى ترسانى ! به تورات قسم ، پدرت در جنگ بعاث شاهد بود كه اگر ما نبوديم قبيله خزرج او را از اين سرزمين بيرون مى راند. شما تا به حال با مردان جنگ آزموده روبرو نشده ايد. ما بخدا قسم بلديم چطور با شما بجنگيم !))و زبان به ناسزاگويى به پيامبر و به مسلمانان دراز مى كنند و بدترين فحشها را مى دهند. فحشهاى زشتى به سعد بن عباده مى دهند كه به خشم مى آيد. سعد بن معاذ به سعد بن عباده مى گويد: ولشان كن ! ما براى فحش دادن نيامده ايم . كار ما با اينها شديدتر از تبادل دشنام است ، كار ما به شمشير بسته است ! يهوديى كه به سعد بن عباده ناسزا مى گويدنباش بن قيس است كه ركيك ترين فحش را مى دهد. و سعد بن عباده به خشم و خروش در مى آيد. سعد بن معاذ به آنها مى گويد: من براى شما از اين نگرانم كه به جنگى نظير آنچه براى بنى نضير پيش آمد گرفتار شويد. غزال بن سموئيل فحش بسيار ركيكى به او مى دهد. سعد بن معاذ به او مى گويد: هر حرف ديگرى بهتر از اين است كه گفتى ! آنگاه بر مى گردندبه خدمت پيامبر. وقتى به حضورش مى رسند سعد بن عباده مى گويد: عضل وقاره ! و كلمه ديگرى برلب نمى آورند. و مقصودش از عضل و قاره خيانت و حمله ناجوانمردانه اى است كه در كنار چاه رجيع به خبيب و يارانش كرده اند. باگفتن اين دو كلمه ، مى نشينند. رسول خدا تكبير مى گويد و مى فرمايد: به شما اى جماعت مسلمانان مژده مى دهم كمك و يارى خدا را. خبر عهد شكنى بنى قريظه به گوش ‍ مسلمانان مى رسد، و بر ترس و گرفتارى آنان مى افزايد.
با سخت تر شدن اوضاع و افزايش گرفتارى مسلمانان سست مى گردد و بيم آن مى رود كه حمله به شهر و خانه صورت گيرد و زنان و بچه ها از دست بروند. وضع چنان مى شود كه بعدها خداوند مى فرمايد:
اذجاءكم من فوقكم و من اءسفل منكم واذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر...
آنگاه كه دشمنان از فرازتان و از فرودتان به سراغتان آمدند و آندم كه چشم خيره گشت و جان به گلوگاه رسيد و به خدا گمانها مى برديد، آنجا بود كه مومنان آزموده شدند و تكان خورد تكانى سخت .(477)
در حالى اين خبر مى رسد كه پيامبر و مسلمانان روبرو با دشمنند و نمى توانند از مواضع خويش تكان بخورند و پيوسته از كناره خندق پاسدارى و مراقبت مى كنند. پيامبر در اين شدت گرفتارى و سختى اوضاع و احوال ، خوشبين ترو اميدوارتر از پيش مى شود، و مى فرمايد: من اميدوارم به دور آن خانه كهن كعبه طواف كنم و كليدش را بگيرم ، و بيشك خسرو و قيصر نابود و منقرض خواهند گشت و البته شما دارايى آنان را درراه خدا مصرف خواهيد كرد. معتب بن قشير- كه از منافقان است - با شنيدن اين سخن ، مى گويد: محمد، گنجهاى خسرو وقيصر را به ما وعده مى دهد حال آنكه هيچيك از ما جراءت اين را ندارد كه براى رفتن به كنار آب از سنگر خويش بيرون آيد. خدا و پيامبرش به ما وعده فريبنده داده اند!
بنى قريظه تصميم مى گيرند شبانه به قلب مدينه يورش برند. بدين منظور بوسيله حيى بن اخطب به قريش پيغام مى دهند كه هزار نفر از آنها و هزار نفر از لشكر غطفان به محله آنها بيايندتا همراه آنان حمله خود را انجام دهند. اين خبر به پيامبر مى رسد. ووضع بسيار وخيم مى شود. پيامبر، دويست نفر به فرماندهى سلمه پسر اسلم بن حريش اشهلى و سيصد نفر را به فرماندهى زيد بن حارثه براى حراست از شهر مى گمارد تا شبها پيوسته بانگ تكبير بر آرند و سواره نظام اسلام هم در كمك آنان باشد. بامدادان از ماءموريت خويش مى آسايند و اطمينان مى يابند كه زمان شبيخون سپرى شده است .
خطر حمله از جانب بنى قريظه به شهر و نسبت به زن و بچه هاى مسلمانان بيشتر از خطر عبور ارتش كفار از خندق است . اما چون واحدهايى در شب به حال آماده باش بسر مى برند و بانگ الله اكبر سر مى دهند دشمن جراءت و فرصت حمله به شهر پيدا نمى كند. و بدين شيوه ، خطر حمله به مدينه از آنسو دفع مى شود.
پيامبر، خوات بن جبير را خواسته به او مى فرمايد:به منطقه بنى قريظه رفته ببين در مواضع آنها نقطه نفوذى مى يابى يا فرصتى براى حمله غافلگيرانه ، تا به من اطلاع دهى ؟ غروب آفتاب از خدمت پيامبر مى رود و از كوه سلع فرود مى آيد، نماز مغرب را مى خواند، بعد از راتج حركت مى كند و از محله بنى عبدالاشهل و سپس محله بنى زهره مى گذرد و بعاث را پشت سر مى نهد تا به محله يهوديان نزديك مى شود. با خود مى انديشد در همان نقطه به ديده بانى و مراقبت بپردازد. همانجا سنگر مى كند و زمانى به بررسى دژهاى آنها مى نشيند. سپس او را خواب در مى ربايد. و هنگامى كه به خود مى آيدكه مردى او را بر پشت خويش نهاده مى برد. وحشت مى كند و مى فهمد كه ديده بان بنى قريظه او را ديده و آمده ربوده است . از پيامبر شرم مى كند كه در ماءموريت نظامى خويش اهمال كرده است . بعد به ياد مى آورد كه خواب او را در ربوده است . ديده بان يهودى همچنان كه او را بر دوش خويش مى برد به يهودى ديگرى مى گويد: گوسفند چاقى آورده ام ! خوات از زبان وى پى مى برد كه يهودى است . مى انديشد كه اگر او را به درون دژ ببرد كشته و مثله خواهد شد. از اثر همين ترس به ياد مى آورد كه يهودى هميشه كلنگچه اى به كمر دارد. دست خويش پايين كمر وى آورده و در حاليكه يهودى با ديگرى كه در بالاى برج است حرف مى زند آن را از كمر او بالا مى كشد و بر سينه او فرود مى برد تا سست شده بر زمين مى غلتد و فرياد بر مى آورد: درنده ! به صداى او يهوديان بر فراز دژها و برجهاى خويش شاخه هاى خشك خرما را افروخته فضا را روشن مى سازند. خوات كه مى بيند يهودى مرده است از همان راهى كه آمده است آهنگ بازگشت مى كند. او مردى است كه هيچكس در دويدن و پياده روى به گرد وى نمى رسد. پيامبر از طريق وحى بر احوال وى خبر مى يابد و بانگ بر مى دارد كه موفق شدى اى خوات ! و از خيمه بيرون آمده ماجراى خوات را براى يارانش بيان مى فرمايد. چند ساعت بعد خوات فرا مى رسد. پيامبر در ميان ياران مجاهدش به گفتگو نشسته است . به ديدن خوات مى فرمايد: رويت خندان ! مى گويد: روى شما خندان باشد اى پيامبر خدا. مى فرمايد: بگو ببينم چه خبر؟ خوات همه آنچه را كه برايش ‍ پيش آمده است شرح مى دهد. پيامبر مى فرمايد: فرشته وحى همينگونه به من خبر داد. يارانش هم مى گويند: پيامبر براى ما همينگونه پيشگويى فرمود. پيامبر شبها در نقطه اى از خندق به پاسدارى مى نشيند. وقتى از سرماى سخت شب ناراحت مى شود به درون خيمه خويش ‍ مى رود و پس از گرم شدن به موضع خود باز مى گردد. او مى انديشد كه اين نقطه براى حمله دشمن مناسب ترين نقطه است . شبى در لحظاتى كه به خيمه باز گشته است سر و كله سعد بن ابى وقاص پيدا مى شود. به او مى فرمايد: مواظب اين نقطه باش ، و در آنجا پاسدارى كن . و خود به استراحت مى پردازد.
ام سلمه - همسر پيامبر- بعدها خاطره آن شبها را چنين بيان مى كند: من در جنگ خندق همراه پيامبر بودم و در سراسر آن ايام از او جدا نشدم . خودش به پاسدارى در كناره خندق بر مى خاست . سرما سخت بود. شبى در خيمه اش به نماز ايستاده و مدتى نماز خواند. سپس از خيمه بيرون رفته مدتى به نظاره خط دفاعى پرداخت . ناگهان صدايش را شنيدم كه مى فرمود: اين سواره نظام دشمن است كه در آن سوى خندق حركت مى كند. چه كسى به مقابله آنها مى رود؟ آنگاه فرياد بر مى آورد كه آى عباد بن بشير! عباد بيدرنگ گفت :بله . فرمود: كسى همراه توهست ؟ گفت :آرى ، ما چند نفر هستيم كه از خيمه شما پاسدارى مى كنيم . فرمود: با نفرات خودت برو به كناره خندق ، چون واحدى از سواره نظام دشمن در گردش و در پى آن است كه نقطه و فرصتى براى حمله غافلگيرانه پيدا كند. خدايا، شر آنها را از ما دفع كن ! ما را بر آنها پيروز گردان و آنها را مغلوب ساز، كه هيچكس جزتو، آنها را مغلوب نمى سازد. عباد بن بشير با يارانش پيش رفت و ديد ابو سفيان با واحدى از سواره نظام مشركين در كناره خندق در گردشند، و مسلمانان كه از وجود آنها خبريافته اند تير و سنگ به طرف آنها پرتاب مى كنند. آنان به يارى آن دسته از پاسداران برخاستند و با تير اندازى و پرتاب سنگ آنها را رماندند تا بازگشتند. سپس عباد به خدمت پيامبر آمد، و ديد نماز مى خواند. وقتى نماز خويش را به پايان برد عباد گزارش عمليات را به عرض رسانيد. آنگاه پيامبر خوابيد و تا سپيده دمان كه بلال بانگ اذان بر آورد از جا بر نخاست . خداوند عباد بن بشر را رحمت فرمايدكه بيش از ديگران در پاسدارى خيمه رسول خدا مى كوشيد و لحظه اى از آن غفلت نمى كرد!.
شبى نباش بن قيس با ده نفر از گردن كلفتهاى يهود از دژ بيرون مى آيد تا فرصت و جاى مناسبى براى حمله غافلگيرانه بيابد. مى رسند به بقيع . عده اى از مسلمانان را مى بينند كه از واحد سلمه بن اسلم بن حريش ‍ هستند. با آنها به زد و خورد مى پردازند و به طرف هم تير اندازى مى كنند. سپس يهوديان شكست خورده مى گريزند. خبر به اسلمه بن اسلم كه نيرويش در محله بنى حارثه متمركز است مى رسد. با نفرات خويش حركت كرده به پايين دژهاى آنها مى رود و در اطراف دژها به گردش مى پردازد بطوريكه يهوديان سخت به وحشت مى افتند و مشعلهاى خود را بر بالاى برجهاروشن مى كنند و به هم مى گويند:شبيخون ! واحد مجاهدان ، پايه هاى چرخ چاهى را كه مال يهوديان از ترس حركتى بكنند يا از دژ به مقابله آنان فرود آيند.
بنى حارثه گرد هم آمده اوس بن قيظى را به نمايندگى به خدمت پيامبر مى فرستند. مى گويد: اى پيامبر خدا، خانه هاى ما قابل دفاع نيست . و هيچيك از خانه هاى انصار مثل خانه هاى ما قابل نفوذ دشمن نيست . ميان خانه هاى ما و قبيله غطفان هم نيرويى از مسلمانان نيست كه در برابر حمله آنها بايستد. بنابراين اجازه بده تا به خانه هاى خويش بازگشته از زن و بچه هايمان دفاع كنيم . پيامبر به آنان اجازه مى دهد. از خدمت وى رفته خود را آماده مى كنند تا به محله خويش باز روند. خبر به سعد بن معاذ مى رسد. خود را به پيامبر مى رساند و عرض مى كند: به اينها اجازه نده ، زيرا بخدا قسم در گذشته هم هر وقت چنين خطر مشتركى پيش مى آمد همين كار را مى كردند! و رو به آنها كرده مى گويد:شما هميشه اين كار را مى كنيد. هر وقت خطر مشتركى براى ما و شما پيش مى آيدهمين كار را مى كنيد. در نتيجه ، پيامبر به آنها دستور مى دهد به مواضع خويش ‍ برگردند و از رفتن به محله خود منصرف شوند.
اسيد بن حضير با عده اى در قسمتى از خندق نگهبانى مى دهند. به نقطه اى ى رسند كه تنگ است و امكان دارد سواره نظام دشمن از آن بگذرد. ناگهان طليعه سواره نظام مشركان فرا مى رسد كه در حدود يكصد نفرندبه فرماندهى عمروعاص و مى خواهند به سپاه اسلام حمله ببرند. اسيد و يارانش در همان نقطه به دفاع بر مى خيزند و با سنگ و تير آنها را عقب مى نشانند تا مى گريزند. سلمان فارسى كه از نفرات اسيد است به وى مى گويد: اين نقطه از خندق تنگ است و بيم آن مى رود كه سواره نظام دشمن از آن عبور كند و اسبها از آن بگذرند. ما در حفر آن عجله داشته ايم و بقدر كافى گود و پهناور نساخته ايم . آنشب را به كندن و پهناور ساختن آن قسمت مى گذرانند تا بشكل بقيه نقاط خندق در مى آيد و اطمينان مى يابند كه اسبهاى دشمن قادر نيستند از آن عبور كنند.
همنگونه كه دسته هاى سپاه اسلام به نوبت به گشت و پاسدارى خندق حركت مى كنند و به دنبال فرصت و نقطه مناسبى براى عبور و حمله اند. بيشتر دو دسته سواره نظامى كه يكى به فرماندهى عمرو عاص و ديگرى به فرماندهى خالد بن وليد است در پى حمله غافلگيرانه و يافتن نقطه عبور هستند. شبى خالد بن وليد در راءس يكصد سواربه همين قصد مى آيد و در نقطه اى تصميم مى گيرد سواره نظامش را عبور دهد. جابر بن عبدالله انصارى كه با عده اى مشغول پاسدارى هستند با تير اندازى شديد مانع حركت آنها شده آنها را عقب مى نشانند.
شبى خالد بن وليد با يكصد سوار مى آيد. از عقيق گذشته در مذاد برابر خيمه پيامبر مى ايستند. محمد بن مسلمه كه خبر دار مى شود آماده باش ‍ مى دهد و به عباد بن بشير كه فرمانده واحد حفاظت فرماندهى كل است و سرگرم نماز است مى گويد:حمله شد! عباد به ركوع رفته سپس سجده مى گزارد. خالد بن وليد با سه نفر ديگر پيش تر آمده به هم مى گويند: اين خيمه محمد است ! تيراندازى كنيد! و تيراندازى مى كنند عده اى از سپاه اسلام كه در آنجا هستند به مقابله آنها شتافته بر بلندى لبه خندق مى ايستند. آن چهار نفر مشرك هم در لبه ديگر خندقند. به طرف هم تير اندازى مى كنند. مسلمانان به كمك اين دسته از ياران خويش مى شتابند. سواره هاى دشمن هم به كمك رفقاى خويش مى دوند. عده اى از طرفين زخمى مى شوند. سپس كفار كناره آنسوى خندق را گرفته مى روند. از اين سو مسلمانان آنها را تعقيب مى كنند و به هر محور كه مى رسند عده اى از مجاهدانى كه در آن مستقر هستند با ايشان همراه مى شوند و ديگران در موضع خويش مى مانند. واحد دشمن به راه خود ادامه مى دهد تا به راتج مى رسد. در آنجا دير زمانى توقف مى كنند در اين انتظار كه يهوديان بنى قريظه به قلب مدينه حمله برند. در اين اثنا سواره نظام اسلام به فرماندهى سلمه بن اسلم كه در حال گشت است از پشت راتج فرا مى رسد. آنان با خالدبن وليدبر مى خورند و با آنها مى جنگند و مخلوط مى شوند. دقايقى بيش نمى گذرد كه سواره نظام خالد بن وليد عقب مى نشينند، سلمه بن اسلم به تعقيب آنها مى پردازد تا به همانجا كه موضع آنهاست بر مى گردند. صبح ، قريش و غطفان شروع به سرزنش و تحقير خالد بن وليد مى كنند كه نه به كسانى كه در كناره خندق بودند توانستى ضربه اى بزنى و نه نسبت به كسانى كه در دشت به جنگ تو شتافتند كارى پيش بردى ! خالد كه ناراحت شده است مى گويد: امشب من از جايم تكان نمى خورم . شما سواره نظام ديگرى بفرستيد تا ببينم چه كارى مى توانند انجام بدهند!
شعارى كه براى مهاجران تعيين شده است آى سواره نظام الهى است . شبى در حاليكه پيامبر در خيمه اش به خواب فرو رفته است صداى پيشروى دشمن به گوش مى رسد و از پى آن اين بانگ بر مى آيد كه آى سواره نظام الهى ! پيامبر به شنيدن اين صدا، هراسان از خيمه فرماندهى بيرون مى آيد. از چند تن از يارانش كه ماءمور حراستند از جمله عباد بن بشر مى پرسد:چه خبر است ؟ عباد عرض مى كند: اين صداى عمر بن خطاب است . امشب نوبت اوست كه بانگ بر آورد. او بانگ بر مى آوردكه آى سواره نظام الهى ! و مسلمانان به دور او جمع مى شوند. او در ناحيه حسيكه - بين ذباب و مسجد فتح - است . به عباد مى فرمايد: برو به آنجا- ناحيه حسيكه - ووضع را بررسى كرده انشاءالله برگرد و گزارش بده . و همچنان جلو خيمه ايستاده مى ماند تا عباد بن بشر بر مى گردد و عرض مى كند:عمرو بن عبدود با سواره نظامى از مشركان است و مسعود بن رخيله با سواره نظام غطفان . و مسلمانان آنها را با تير و سنگ مى زنند.پيامبر به درون خيمه رفته زره و كلاهخود را مى پوشد و بر اسب نشسته با جمعى از يارانش حركت مى كند تا به آن محور مى رسد. ساعتى بعد شادمان بر مى گردد و به همسرش ام سلمه مى فرمايد: خدا آنها را پس از اين كه زخم بسيار برداشتند باز پس راند. و به خواب مى رود. ساعتى بعد به شنيدن همهمه اى از خواب برخاسته به عباد بن بشر دستور مى دهد تا رفته وضع را مشاهده و سپس گزارش كند. پس از بازگشت عرض مى كند: اين ضرار بن خطاب است با سواره نظام مشركان كه با عيينه بن حصن فرمانده سواره نظام غطفان آمده است به دامنه كوه بنى عبيد، و مسلمانان آنها را با تير و سنگ مى زنند. پيامبر بار ديگر زره خويش را پوشيده بر اسب مى نشيند و با يارانش به آن محور مى رود. سحرگاهان باز مى گردد و به همسرش ام سلمه مى فرمايد:شكست خورده و زخمى شده گريختند. آنگاه نماز صبح را به جماعت برگزار مى كند و آمده در خيمه فرماندهى مى نشيند.
مسلمانان سخت ترين جنگى را كه به فرماندهى پيامبر خدا داشته اند مى گذرانند در حاليكه از هر سو با واحدهاى سهمگين دشمن احاطه شده اند و بيم حمله ناجوانمردانه از ناحيه يهوديان بنى قريظه مى رود كه بيايند و زن و بچه را اسير كنند، مدينه از سر شب تا صبح تحت حراست و مراقبت است و دمبدم بانگ تكبير دسته جمعى بر مى آيد تا دشمن احساس ‍ كند مسلمانان به حال آماده باشندو از شبيخون صرف نظر كند.(478)
شبهاى محاصره و جنگ خندق ، براى مسلمانان كه يكسره به كار پاسدارى و ديده بانى و جنگ و زد و خورد مى گذرد مثل روز است و لحظه اى استراحت براى آنان امكان پذير نيست .(479)
شبى در حاليكه پيامبر مشغول استراحت است چند اسب سوار بر فراز كوه سلع پديدار مى شوند. عباد بن بشر آنها را مى بيند. به محمدبن مسلمه و عده اى كه در آن نزديكى هستند خبر مى دهد. محمد بن مسلمه به سرعت به آن نقطه مى رود. عباد درحاليكه دست بر قبضه شمشير دارد و بر درب خيمه فرماندهى ايستاده است نگران محمد بن مسلمه است . پس از چند دقيقه ، محمد بن مسلمه بازگشته اطلاع مى دهد كه سواره نظام اسلام به فرماندهى سلمه بن اسلم به بلندى بر آمده است و سپس به موضع خود بازگشته است .
دسته هاى سپاه كفار روزها به نوبت آهنگ حمله مى كنند و به اين منظور به گشت زدن در كناره خندق مى آيند. يك روز ابو سفيان بن حرب با افراد خويش مى آيد، ديگر روز هبيره بن ابى وهب مى آيد، روز سوم عكرمه بن ابى جهل ، و روز چهارم ضرار بن خطاب . هر روز، سوارهاى خود را از مذاد تا راتج به حالت پراكنده به گشت وامى دارند. گاهى پراكنده مى شوند و زمانى گردهم مى آيند و به حالت فشرده حركت مى كنند. اين حركات نظامى آنها باعث وحشت مسلمانان مى شود و دفاع از محورهاى خندق را براى آنان دشوار مى سازد.
روزى تيراندازان خود را كه عبتارتند از حبان بن عرقه ، ابو اسامه جشمى ، و عده اى از افراد بيابانگرد به خط مقدم جبهه مى فرستند تا زمانى به تير اندازى متقابل مى گذرد. آنها در يك محور و مقابل خيمه فرماندهى مستقر مى شوند و شروع به تيراندازى مى كنند. در همين حال پيامبر زره بر تن وكلاهخود بر سر جلو خيمه ايستاده است . حبان بن عرقه تيريبه طرف سعد بن معاذ پرتاب كرده مى گويد: بگير اين تير را از من كه پسر عرقه ام ! تير بر دست سعد مى نشيند و رگ آن را قطع مى كند. پيامبر، ابن عرقه را نفرين مى كند كه خدا بر پيشانى تو در دوزخ عرق بنشاند! سعد بن معاذ چندى بعد از همين زخم به شهادت مى رسد.
روزى ديگر، روساى سپاه شرك تصميم مى گيرند همه با هم به نزديك خط دفاعى مسلمانان آمده حمله كنند. ابوسفيان بن حرب ، عكرمه پسر ابوجهل ، ضرار بن خطاب ، خالد بن وليد، عمرو عاص ، هبيره پسر ابو وهب ، نوفل بن عبدالله مخزومى ، عمرو بن عبدود، نوفل بن معاويه ديلى ، و عده اى ديگرمى آيند و كناره خندق را بررسى مى كنند. روساى قبيله غطفان هم با آنها آمده اند: عيينهبن حصن ، مسعود بن رخيله ، و حارث بن عوف . روساى قبيله بنى سليم هم هستند. از قبيله بنى اسد، طليحه بن خويلد آمده است . نفرات خود را در موخره به جا گذاشته اند. اينها مى آيند تا نقطه اى را در خط دفاعى بيابند كه تنگ باشد و اسبها به آسانى بتوانند از آن بجهند و بدين ترتيب سواره نظام آنها بر پيامبر و يارانش بتازند. به نقطه اى مى رسند كه مسلمانان از آن غافل مانده اند. اسبهاى خود را وادار مى كنند كه از آن بگذرند. با خود مى گويند:اين حيله نظامى است كه عرب با آن آشنايى نداشته و هيچگاه هم بكار نبرده است ! يكى به آنها مى گويد:مردى ايرانى با او هست كه اين را به آنان پيشنهاد كرده است . مى گويند:پس اينطور! از آن كشور اين تدبير نظامى آورده شده است ! عكرمه پسر ابو جهل ، نوفل بن عبدالله ، ضرار بن خطاب ، هبيره بن ابى وهب ، و عمرو بن عبدود سواره از آن نقطه خندق مى گذرند و ديگر مشركان در پشت خندق مى مانند و عبور نمى كنند. به ابو سفيان مى گويند: تو عبور نمى كنى ؟ مى گويد:حالا شما عبور كرده ايد. اگر احتياجى به ما پيدا كرديد عبور خواهيم كرد! عمرو بن عبدود- كه در جنگ بدر بشدت زخمى شده بطوريكه نتوانسته است در جنگ احد شركت كند و اكنون در پى انتقام است - بنا مى كند به دعوت كردن به جنگ تن به تن ، و اين دعوت را تكرار مى كند، و مى گويد:
از بس به صداى بلند از سپاه شما مبارز طلبيدم صدايم گرفت !
او كه پير مردى نود ساله اى است و جنگاور و شجاع ، و پس از جنگ بدر با سوگندى آرايش و روغن را بر خود حرام نموده است تا از محمد و پيروانش ‍ انتقام بگيرد چنان هراسى در دلها افكنده است كه هيچكس حاضر به مقابله با او نمى شود جز على ابن ابيطالب عليه السلام كه هر بار او بانگ دعوت به جنگ تن به تن بر مى آورد از پيامبر خدا اجازه مى طلبد تا به نبرد او برود، و اين پيشنهاد را سه بار تكرار مى نمايد. بار سوم ، رسول خدا شمشير خويش ‍ را به او عطا مى فرمايد و عمامه بر سر او مى پيچد و دست بر دعا بر مى دارد كه خدايا وى را بر او چيره گردان . عمرو بن عبدود سواره پيش مى آيد. على پياده است . على عليه السلام به او مى گويد:تودر دوره جاهليت مى گفتى : هر كس به من سه پيشنهاد بدهد يكى از آنها را مى پذيرم ! مى گويد: آرى . مى فرمايد: من تو را دعوت مى كنم گواهى دهى به اين كه معبودى جز خداى يگانه نيست و محمد پيامبر خداست ، و اين كه خود را به خدايى كه پروردگار عالمهاى آفريدگان است تسليم كنى . مى گويد: برادرزاده ! اين پيشنهادرا بگذار كنار! مى فرمايد: پيشنهاد دوم اين است كه به ديار خودت باز گردى . چه اگر محمد راست مى گفت تو بوسيله او از خوشبخت ترين آدمها خواهى شد، و اگر جز آن بود تو به مقصودخود رسيده اى . مى گويد: اين چيزى است كه نخواهم گذاشت زنان عرب بر زبان آورند مخصوصاكه عهد بسته و سوگند خورده ام كه آرايش و روغن بر من حرام باشد!پيشنهاد سوم تو چيست ؟ مى فرمايد: جنگ تن به تن ! عمرو مى خندد و مى گويد: اين چيزى است كه فكر نمى كردم كسى از عربها مرا از آن بترساند! من دلم نمى خواهد آدمى مثل تو را بكشم . پدرت همنشين من بود. برگرد و برو! تو نوجوان كم تجربه اى هستى ! من ميخواستم يكى از آن دو رئيس عشيره قريش يعنى ابو بكر و عمر به جنگ من بيايند. على عليه السلام مى فرمايد: ولى من تو را به جنگ تن به تن دعوت مى كنم چون من دوست دارم تو را بكشم ! عمروبن عبدود در حاليكه اظهار تاءسف مى كند از اسب پياده شده آن را پابند مى زند. سپس به هم نزديك شده از حركات آنها گرد و غبار شديدى بر مى خيزد بطوريكه از ديده ها پنهان مى شوند. ناگهان از ميان آن گرد و غبار بانگ تكبير بر مى آيد و همه مى فهمند كه على او را كشته است . با كشته شدن او، همدستانش به طرف خندق رو به گريز مى نهند و اسبهايشان از روى خندق مى پرند جز نوفل بن عبدالله كه اسبش به ميان خندق در مى غلتد. مسلمانان هم دويده او را با سنگ چندان مى زنند تا مى ميرد. زبير بن عوام و عمربن خطاب و چند نفر ديگر سواره به تعقيب آنها بر مى خيزند و مدتى با آنها زد و خورد مى كنند. در اثناى زد و خورد، ضرار بن خطاب در حاليكه نيزه اى بدست دارد به عمربن خطاب حمله ورمى شود و همين كه نوك تيز در پوست عمرو فرو مى رود آن را بيرون مى كشد و به او مى گويد: خيلى بايد ممنون من باشى كه تو را نكشتم اى پسر خطاب ! زيرا من سوگند خورده ام كه تا ابد هيچ مرد قرشى را بدست خويش نكشم . آنگاه همگى مى روند پيش ابو سفيان و دار و دسته اش كه در دامنه كوه بنى عبيد به انتظار ايستاده اند. ابوسفيان مى گويد: امروز روزى بود كه در آن موفقيتى نصيب ما نگشت . برگرديم به اردوى خويش . سپاه قريش به اردوگاه خويش در عقيق باز مى گردد، و سپاه غطفان هم به اردوى خويش پس مى نشيند، و قرار مى گذارند فردا همگى يكپارچه حمله ببرند.
آنشب سران قريش ، نفرات خود را آماده مى سازند و سران غطفان نيز به تهيه مقدمات نبرد و آمادگى سرگرم مى شوند. پيش از بر آمدن آفتاب ، نيروهاى دشمن به كناره خندق مى آيند براى جنگ . رسول خدا هم يارانش ‍ را آرايش نظامى مى دهد و به جنگيدن تشويق مى فرمايد و به آنان وعده پيروزى بشرط مقاوت مى دهد. نيروهاى مشركان از هر سو مسلمانان را مثل ديوار دژى احاطه مى نمايند و سر تاسر كناره خندق را اشغال مى كنند. تيپ هاى خود را در محورهاى مختلف خندق مستقر مى سازند و نيرومندترين تيپ خود را كه به فرماندهى خالد بن وليد است در برابر قلب سپاه اسلام و مقابل خيمه فرماندهى مستقر مى كنند. آنروز را تا به پاسى از شام گذشته مى جنگند بطوريكه نه پيامبر و نه هيچيك از پاسداران اسلام نمى توانند موضع خويش را ترك كنند. حتى پيامبر نمى تواند نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشا را به جاى آورد.(480)و يارانش پيوسته مى گويند:اى رسول خدا، نماز نخوانديم ! و او مى فرمايد:و نه من بخدا توانستم بخوانم .(481)تا اين كه خداوند شكست در صفوف آنها مى افكند و پراكنده به اردوگاه خويش باز مى گردند. مسلمانان هم به دور خيمه فرماندهى باز مى گردند. تنها اسيد بن حضير با دويست پاسدار بر خط دفاعى مى مانند. در حاليكه آنان از اين خط دفاع مى كنند دسته اى از سواره نظام دشمن به فرماندهى خالد بن وليد كه در پى فرصت غافلگيرانه اى است پيش مى آيد. مدتى به زد و خورد از دور مى پردازند. وحشى كه همراه مشركان است زوبين خويش را به طرف طفيل بن نعمان - از بنى سلمه - پرتاب كرده او را به شهادت مى رساند.
پيامبر كه با مجاهدان به قرارگاه فرماندهى بازگشته است به بلال دستور مى دهد تا اذان بگويد. براى نماز ظهر اذان و اقامه مى گويد، و نماز را پيامبر چنان بجاى مى آورد كه بهترين نماز حالت امنيت باشد. سپس بلال براى نماز عصر اذان و اقامه مى گويد، و پيامبر آن را به بهترين شكلى كه در گذشته بجا مى آورده است به جا مى آورد. همين گونه نمازهاى مغرب و عشا را.
عشيره بنى مخزوم به پيامبر پيغام مى فرستند كه حاضرند لاشه نوفل بن عبدالله را به مبلغى معادل خونبهاى او بخرند. رسول خداحاضر نمى شود پول چنان چيزى را بستاند و مى فرمايد:اين لاشه الاغ است !
از آنشب كه مشركان از كناره خندق باز مى گردند ديگر براى حمله عمومى و دستجمعى نمى آيند. اما هر شب دسته هاى سواره نظام خود را براى يافتن فرصت و نقطه مناسب حمله مى فرستند. در اين ايام ، شبى دو دسته پيشاهنگ و پيشتاز از سپاه اسلام در كناره خندق به گردش مى پردازد. وقتى به هم مى رسند به گمان اين كه ديگرى از دشمن است به جان هم مى افتند تا كشته و زخمى برجاى مى نهند. ولى نام كشته و زخميان در تاريخ ثبت نشده است . ناچار شعار اسلامى را كه عبارتست از حا.ميم .لا ينصرون بر زبان مى آورند و پى مى برند كه خودى هستند. آمده به پيامبر گزارش مى دهند. مى فرمايد:زخمتان در راه خداست ، و هر كه كشته شده است شهيد است . از آنپس هر وقت به هم مى رسند نخست شعار مى دهند و دست به اسلحه نمى برند و نه تير و نه سنگ مى پرانند. دسته هاى سواره و پياده هر شب به نوبت گشت مى زنند تا بامدادان . كار مشركان نيز همينگونه است .
مردانى از ساكنان محله هاى مرتفع مدينه براى سر زدن به خانواده خويش از پيامبر كسب اجازه مى كنند.رسول خدا مى فرمايد:من مى ترسم بنى قريظه به شما صدمه اى بزنند. اصرار مى كنند كه بروند. مى فرمايد:هر كس ‍ مى رود بايداسلحه خودرا همراه داشته باشد، چون بنى قريظه بر سر راه شما هستند و من اطمينان ندارم كه صدمه اى به شما نزنند. هر كس از اينها مى خواهد پيش خانواده خويش برود از كوه سلع بالامى رود وارد مدينه مى شود و از آنجا به محله هاى مرتفع و فراز شهر مى رود.
نيمروزى جوانى تازه داماد از پيامبر اجازه مى گيرد تا به خانه رود. به او مى فرمايد:اسلحه ات را بردار، چون مى ترسم بنى قريظه تو را بكشند. جوان ، مسلح به خانه مى رود. با تعجب مى بيند همسرش ميان درب حياط و درب اطاق نشسته است .به خشم مى آيد و نيزه را بالا مى برد تا همسرش را بزند، زن فريادمى زند كه دست نگهدار تا ببينى در خانه ات چيست ! وارد خانه مى شود مى بيند مارى بر روى بستر چنبره زده است ! نيزه را بر آن فرود مى برد و آورده در صحن حياط آويزان مى كند. مار بر سر نيزه حركت سريعى به خود مى دهد كه جوان از ديدن آن غش مى كند و مى ميرد. بطوريكه معلوم نيست مار زودتر از او مرده است يا او پيش از مار! خبر به پيامبر مى برند و تمنا مى كنند كه اى رسول خدا، از خداوند بخواه تا او را زنده گرداند! مى فرمايد: براى اين دوستتان آمرزش بخواهيد.
گرسنگى و سرما دست به دست هم داده مسلمانان را تحت فشار مى گذارند هر كه در سنگرى پاس مى دهد در سرماى سخت شبانه بى تاب مى شود و ناچار به زير لحافى پناه مى برد. بعضى لحاف هاى بزرگ وسيله گرم شدن چندين نفر است .
قدامه خواهر زاده خود را كه پسر عمر باشد بر اى آوردن غذا و لحاف به شهر مى فرستد. وقتى از دامنه كوه سلع سرازير مى شود او را خواب مى گيرد. مى خوابد. و قدامه نگران سرنوشت او مى شود. از پى او مى رودو اول صبح مى بيند كه بر روى زمين خسبيده و آفتاب بر او تابيده است . او را بيدار مى كند كه نماز! نماز صبح را خوانده اى ؟ مى گويد: نه . مى گويد: بر خيز و نمازت را بخوان . به شتاب به سراغ آب مى رود ووضو گرفته نماز قضايش را مى خواند. قدامه خود به خانه رفته لحافى و مقدارى خرما مى آورد. كسانى كه در سنگرهاى كناره خندق پاسدارى مى دهند چون از سرما ناراحت مى شوند آمده خود را زير آن لحاف گرم مى كنند.
در سرماى شديد شب ، زيد بن ثابت در سنگرى خوابيده است . او را خواب مى ربايد. همرزمانش كه در آن محور پاسدارى مى دهند او را بدون توجه به حال خواب رها كرده به گشت در طول آن بخش از خط دفاعى مى پردازند. عماره بن حزم كه از كنار او مى گذرد آمده سپر و كمان و شمشير او را بر مى دارد و مى برد. زيد وقتى بيدار مى شود و مى بيند اسلحه اش نيست سخت به تشويش مى افتد. خبر به پيامبر مى رسد. او را احضار مى كند و مى فرمايد:اى پدر خفتگان ! خفتى تا اسلحه ات را از دست رفت ! بعد مى پرسد:چه كسى از اسلحه اين جوان خبر دارد؟ عماره بن حزم مى گويد:من اى رسول خدا،اسلحه اش پيش من است . مى فرمايد:آن را به او برگردان . آنگاه دستور اكيد صادر مى فرمايد:كه هيچكس حق ندارد چه به شوخى و چه جدى مسلمانى را بترساند ياوسائل او را بر دارد.
سپاه اسلام بيش از ده شبانه روز در محاصره بسر مى برند و همگى بدون استثناءمتحمل سختى و ناراحتى مى شوند. پيامبر خدا- فرمانده كل قوا- دست به دعا بر مى دارد:
اللهم انى اءنشدك عهدك ووعدك . اللهم انك ان تشا لا تعبد!
خدايا، من از تو به سوگند همى خواهم كه عهد ووعده ات را به انجام برسانى . خدايا شك نيست كه تو اگر بخواهى كه مورد پرستش نباشى توانى . سعى در تجزيه صفوف دشمن
در اين احوال ، پيامبر به عيينه بن حصن و حارث بن عوف پيغام مى فرستدكه آيا حاضريددر صورتيكه يك سوم محصول خرماى مدينه را به شما بدهم همراه افراد عشيره تان بر گرديد و ميان قبائل بيابانگرد تبليغ كنيد كه آنها هم دست از جنگ بر دارند؟ در جواب پيشنهاد مى كنند كه آيا حاضرى نصف خرماى مدينه را بدهى ؟ پيامبر حاضر نمى شود بيش از يك سوم بپردازد. همان يك سوم را مى پذيرند وهمراه ده نفر از افراد عشيره شان مى آيند. پيامبر هم عده اى از يارانش را دعوت كرده است تا حضور داشته باشند. كاغذ و قلم و دوات هم آورده است . عثمان بن عفان را هم گفته است تا براى نوشتن قرارداد مصالحه حاضر باشد. عباد بن بشر هم در حاليكه سرا پا در زره است در كنار وى ايستاده است . اسيد بن حضير كه هيچ اطلاعى از مذاكرات انجام شده ندارد مى آيد به خدمت پيامبر. عيينه بن حصن كه آمده پاهايش را در حضور پيامبر دراز كرده است . اسيد وقتى مى فهمد قضيه از چه قرار است در حاليكه نيزه اى در دست دارد به عيينه پرخاش مى كند كه بوزينه زاده !پاهايت را جمع كن ! در حضور پيامبر پاهايت را دراز مى كنى ! بخدا اگر رسول خدا حضور نمى داشت اين نيزه را در زير شكمت فرو مى بردم ! بعد، رو به پيامبر گردانده عرض مى كند:اگر اين ،امرى است كه از آسمان رسيده است انجامش بده . اما اگر چنين نيست بدان كه بخدا قسم به آنها چيزى جز شمشير نمى دهيم ! كجا اينها چنين اميدى در مورد ما داشته اند! رسول خدا به او جوابى نمى دهد و سعد بن معاذ و سعد بن عباده را فرا مى خواند و در حاليكه دست بر شانه آندو نهاده و از هياءت طرف مذاكره فاصله گرفته است با آنان مشورت مى كند، و آهسته سخن مى گويد تا آن هياءت كه نشسته اند نشوند. مى فرمايد كه مى خواهد با اينعده قرار آشتى بگذارد. مى گويند: اگر اين ، امرى است كه از آسمان آمده است انجامش بده ، و در صورتيكه كارى است كه حكمى درباره اش ‍ دريافت نكرده اى ولى خودت به انجامش تمايل دارى باز هم انجامش بده و ما گوش بفرمان و فرمانبرداريم . اگر كارى است كه بايد درباره اش انديشيد و نظر داد و تصميم گرفت نظر ما اين است كه به آنها چيزى جز لبه تيز شمشير ندهيم ! سعد بن معاذ رفته ، نوشته را از دست عثمان بن عفان مى گيرد. رسول خدا به دو سعد مى گويد: من ديدم قبائل عرب عليه شما همپشت شده اند، با خود انديشيدم دست از جنگ با بخشى از آنان بردارم و كار با آنان را به آشتى بگزارم . مى گويند:اى رسول خدا، اينها در دوره جاهليت از فرط تنگدستى و خشكسالى پشكل شتر رابا خون مخلوط كرده بر آتش سرخ كرده مى خورند و هرگز به طمع دست درازى به اموال و محصولات ما نمى افتادند. حتى اميد اين را نداشتند كه يكدانه خرما را جز با خريد يه به ميهمانى از ما بدست آورند. تا چه رسد به حالا كه خداوند متعال تو را براى ما رسانده و به وسيله تو هدايت فرموده است . حالا بياييم و تن به خوارى بدهيم ؟جز لبه تيز شمشير به آنها نمى دهيم ! رسول خدا به سعدبن معاذ مى فرمايد:آن نوشته را پاره كن . سعد، آب دهان بر آن نوشته افكنده آنرا پاره مى كند، و به آن هياءت مى گويد:بين ما و شما شمشير در كار است ! عيينه در حال برخاستن مى گويد:بدانيد آنچه كه نپذيرفته ايد برايتان بهتر از آن تدبيرى است كه اينك اتخاذ كرديد. شما تاب ايستادگى در برابر چنين دشمن بزرگى را نداريد. عباد بن بشر به او تندى مى كند كه عيينه ! تو ما را از شمشير مى ترسانى ! خواهى ديد كه ما ناله مان در خواهد آمد يا شما! خودت مى دانى كه در خشكسالى و هنگام تنگدستى تو و قبيله ات از گرسنگى پشكل شتر مخلوط با خون را مى خوريد ووقتى اينجاآمديد جراءت باجگيرى از ما را نداشتيد و خرماى ما را يا مى خريديد و يا ميهمان ما مى شديد تا بخوريد! آنوقتى كه ما معبودى نداشتيم . حالا كه خدا ما را بوسيله محمد هدايت و تاءييد و تقويت فرموده است آمده ايد چنين مطالباتى داريد! بخدا سوگند اگر مقام و تصميم رسول خدا نبود سالم به قبيله تان نمى رسيديد! پيامبر با صداى بلند به آنها مى فرمايد:برويد. بين ما و شما شمشير در كار است ! عيينه و حارث از آنجا مى روند. در راه ، حارث به عيينه مى گويد:بنظر مى رسد كه چيزى از آنها عايد ما نخواهد شد. آنان تدبير درست واقع بينانه اى به نظرشان رسيده است . من راضى به آمدن در اين سپاه نبودم اما افراد قبيله مرا به زور وادار به اين كار كردند. ماندن ما در اينجا بى فايده است . وانگهى قريش وقتى خبردار شوند كه ما چه پيشنهادى به محمد كرده ايم مى فهمند كه ما دست از پشتيبانى آنها كشيده و راه خود را جدا كرده ايم . عيينه نظر او را تاءييد مى نمايد. حارث ادامه مى دهد:
اين كه ما آمديم از قريش در برابر محمد پشتيبانى كرديم ودر صف آنها قرار گرفتيم كار درستى نبود. زيرا اگر قريش محمدرا شكست بدهند حكومت در ميان قبائل مختلف عرب در انحصار آنها خواهد بود. علاوه بر اين كه به عقيده من نهضت محمد در حال پيشرفت است و خود پيرورز خواهد گشت . سالها بود كه احبار يهوديان خيبر مى گفتند كه در كتابهاى آسمانى خويش چنين نوشته مى بينند كه پيامبرى در منطقه حرم مكه با همين خصوصياتى كه او دارد ظهور خواهد كرد.
ما كه نيامده ايم به كمك قريش . اگر ما در برابر يك دشمن از قريش ‍ دعوت مى كرديم كه به كمك ما بشتابند هرگز به كمك ما نمى آمدند و از حرم خويش براى همرزمى ما خارج نمى شدند. در حقيقت ، من اميد به اين بسته بودم كه با اين حركت نظامى به محصول خرماى مدينه دست يابيم و بدين وسيله علاوه بر استفاده اى كه از اين غنيمت مى بريم آوازه افتخارمان در همه جا بپيچد، ضمنابا اين كار به همپيمانان يهودى خويش كمك كرده ايم و آنها هستند كه ما را به اينجا كشانده اند.
حال ديدى كه دو قبيله اوس و خزرج راهى جز ادامه جنگ پيش ‍ نگرفتند. يقين دارم كه تا آخرين نفر از نخلستانهاى خويش دفاع خواهند كرد. اينك اين ناحيه خشكيده و بى گياه است و شترها و اسبهاى ما دارند از گرسنگى مى ميرند.
آرى ، هيچ چيزى در دسترس نيست !
چون به اردوگاه خويش مى رسند نفرات غطفان آمده مى پرسند:چه خبر شد؟ جواب مى دهند:قرارداد به امضاءنرسيد. ديديم آنان مردمى با بصيرت و به كار جنگ آگاهند و حاضرند جان خويش را فداى رهبرشان كنند. كار ما به شكست كشيده است ، كار قريش نيز همچنين . قريش بدون اين كه با محمد مذاكره كنند باز خواهند گشت . گزند محمد تنها به بنى قريظه خواهد رسيد. همين كه ما باز گرديم بر سر آنها خواهند تاخت . يك هفته آنها را محاصره خواهد كرد تا تسليم بلا شرط شوند. حارث مى افزايد:بگذاربميرند و از ميان بروند! محمد براى ما دوست داشتنى تر از يهوديان است
تيره كردن رابطه بنى قريظه با مشركان  
پيامبر در كنار سعى خويش براى تجزيه قبائل مشركى كه به جنگ وى آمده اند مى كوشد تا روابط بنى قريظه با مشركان مكه را نيز تيره سازد و با بدبين كردن آنها نسبت به يكديگر و بى اعتماد ساختن بنى قريظه به دوام اتحاد نظاميشان با كفار مكه در آنها تزلزلى ايجاد كند. در اين اثنا فرصت زرينى پيش مى آيد و يكى از افراد جبهه دشمن بنام نعيم بن مسعود به اسلام مى گرود.(482)
او از قبائل بيابانگردى است كه نخلستان و تاكستان ندارند و به گوسفنددارى و شتر بانى مشغولند.گاهى به ميان يهوديان بنى قريظه كه باغدار و صنعتگر و تجارت پيشه اند مى آيد. چند روزى ميهمان كعب بن اسد مى شود. از شراب و غذايشان مى خورد. بعد با كيسه هاى خرما پيش ‍ عشيره و خانواده اش باز مى گردد. وقتى قبائل مشرك و مهاجم براى جنگيدن با مسلمانان به مدينه مى آيند نعيم بن مسعود هم كه مشرك است با قبيله خويش مى آيد. پس از گذشت چند روز و در حالى كه زمين بكلى از گياه و خاشاك تهى شده است و شترها و اسبها مى روند تا از گرسنگى بميرند دل نعيم بن مسعود با توفيق الهى به اسلام مى گرايد. گرايش خود را به اسلام از افراد قبيله پنهان مى دارد و با هيچكس از آن به ميان نمى آورد و از اردوى خويش بيرون آمده خود را سر شب - بين مغرب و عشاء- به خيمه پيامبر مى رساند. مى بيند در حال نماز است . پس از نماز وقتى چشمش به نعيم مى افتد مى نشيند و مى فرمايد:براى چه آمده اى نعيم ؟
آمده ام تا ترا تصديق نمايم و گواهى دهم پيامى كه آورده اى حق است . اينك اى رسول خدا هر فرمانى مى خواهى به من بده تا به انجام رسانم ، زيرا به خدا سوگند هر فرمانى كه صادر كنى اجرا مى كنم . نه قبيله من مى دانند كه من مسلمان شده ام و نه قبائل ديگر.
هر قدر مى توانى اراده نفرات دشمن را در جنگ سست كن و آنها را پراكنده ساز.
چشم . اما اى رسول خدا، بايد دروغ مصلحت آميز بگويم . اجازه مى فرمايى ؟
هر چه بنظرت لازم آمد بگو، برايت روا خواهد بود.
نعيم بن مسعود مى رود به محله بنى قريظه . با ديدن او خوشحال مى شوند و از او استقبال كرده مقدمش را گرامى مى دارند. غذا و شراب برايش ‍ مى آورند. مى گويد: من براى چيزهايى از اين قبيل نيامده ام . براى چاره كار شما و بخاطر نگرانيى كه نسبت به شما دارم آمده ام تا تدبير درستى به شما نشان دهم . شما خودتان مى دانيد كه چقدر به شما محبت دارم و چه رابطه صميمانه اى ميان من و شما هست .
اينها را كاملامى دانيم . نظر ما درباره تو خيلى خوب است . تو راستگوو نسبت به خود نيكوكارمى دانيم .
بايد آنچه را مى گويم كاملاپنهان نگهداريد.
باشد.
كار اين شخص - يعنى رسول خدا- سهمگين و عبرت انگيز است . ديديد با بنى قينقاع و بنى نضير چه كرد و چگونه داراييشان را گرفت و آنها را از خانه و سرزمينشان كوچ داد. پسر ابو الحقيق آمد به ميان ما و ما را تبليغ كرد تا كمر به جنگ ببنديم تا براى كمك به شما با او متحد شديم . كار جنگ را مى بينم و مى بينيد كه چگونه بالا گرفته و به وضع بدى رسيده است . موقعيت شما نسبت به محمد با موقعيتى كه قريش يا غطفان در برابر وى دارند بكلى فرق مى كند. قريش و غطفان دو قبيله اند كه از مناطق دور دست آمده و در اينجا براى جنگ اردو زده اند. اگر فرصتى براى مصالحه بيابند از آن استفاده خواهند كرد. اگر جنگى در گيرد يا شكستى بخورند يا وضع بدى برايشان پيش آيد بساطشان را بر چيده به ديار خود خواهند رفت . اما شما چنين كارى نمى توانيد بكنيد. اينجا كشور شماست . كشتزار و باغ و نخلستان و زن و بچه هاى شما در اينجاست . اينك لشكر محمد كار را با آنها به درشتى و غلبه كشانده است . ديروز همه نيروهاى خود را براى جنگ با او آوردند و تا شب هم جنگيدند، عمربن عبدود كه يكى از سران آنهاست كشته شد و ديگران زخمى رو به گريز نهادند. آنها بخاطر وضعى كه داريد قادر به دفع خطر از شما نيستند. بنابراين در كنار قريش يا غطفان نجنگيد تا عده اى از سران آنها را به گروگان نزد خود نگاهداريد و بدينوسيله نگذاريد با محمد پيمان صلح بسته شما را تنها و بى دفاع رها كنند و پى كار خويش بروند.
پيشنهاد هوشيارانه و دلسوزانه اى به ما مى دهى ! از تو سپاسگزاريم و برايت آرزوى سلامت داريم . همين پيشنهادى را كه دادى به كار خواهيم بست .
ولى بهيچوجه نگذاريد كسى بفهمد كه پيشنهاد من بوده است .
باشد. نخواهيم گذاشت .
نعيم سپس از آنجا پيش ابو سفيان كه با عده اى از رجال قريش نشسته است مى رود و به او مى گويد:من پيشنهاد مشفقانه اى برايت آورده ام . حاضرى كارى كنى كه كسى نفهمد من آنرا آورده ام ؟
آرى ، پنهان مى دارم .
مى دانى كه بنى قريظه از كارى كه در رابطه خود با محمد كرده اند پشيمان شده اند و مى خواهند اشتباه خود را جبران كرده ، به دوستى سابق خويش برگردند. من پيش آنها بودم كه به او پيغام فرستادند: ما از قريش و غطفان هفتاد تن از اشرافشان را مى گيريم و به تو تحويل مى دهيم تا گردنشان را بزنى به اين شرط كه بال ما را كه شكستى - يعنى قبيله يهودى بنى نضير را- به ديارشان باز آورى ، ما اينك همراه تو عليه قريش مى جنگيم تا آنها را پس برانيم . بنابراين اگر بنى قريظه به شما پيغام دادند كه عده اى را بعنوان گروگان به آنها بسپاريد مبادا چنين كارى بكنيد و كسى از اشرافتان را به آنها تحويل دهيد كه خواهند كشت . از شما خواهش مى كنم اسم مرا نياوريد و كلمه اى از آنچه گفتم با كسى در ميان نگذاريد.
خاطر جمع باش . كلمه اى بر زبان نخواهيم آورد.
نعيم از آنجا به اردوى غطفان مى رود و به آنها مى گويد:اى سران غطفان ! من مردى از قبيله شما هستم . بايد حرفم را پنهان نگهداريد. اطلاع داشته باشيد كه بنى قريظه به محمد پيغام داده اند كه ...- همانچه به قريش گفته است - بنابراين مبادا هيچيك از رجال خودتان را به آنها بسپاريد. چون وى عضو قبيله آنهاست حرفش را باور مى كنند.
از آنطرف ، يهوديان بنى قريظه - غزال بن سموئيل را به نمايندگى نزد ابو سفيان و اشراف قريش مى فرستند با اين پيغام :ماندن شما در اينجا خيلى طول كشيده و كارى هم از پيش نبرديد. روشى كه پيش گرفته ايد موفقيت آميز نيست . روش درست اين است كه روزى را معين كنيد براى حمله عمومى به محمد، و به ما اطلاع بدهيد تا شما از يك طرف حمله بياوريد و غطفان از طرف ديگر و ما هم از طرف سوم حمله ببريم . در اين صورت او نخواهد توانست از چنگ ما رهاى يابد. اما تنها به شرطى حاضريم در اين حمله با شما شركت كنيم كه چند تن از اشرافتان را بعنوان گروگان پيش ما بگذاريد، زيرا نگرانى ما از اين است كه اگر در جنگ تلفات سنگين بدهيد يا صدمات كارى بخوريد راه خود را گرفته باز مى گرديد و ما را در اندرون خانه هايمان در حالى رها كنيد كه با محمد دشمنى نموده و اعلان جنگ داده ايم . نماينده بنى قريظه بدون اين كه جوابى دريافت كند به ناحيه خويش باز مى گردد. ابوسفيان به سران قريش مى گويد:اين همان برنامه اى است كه نعيم به ما گفت .
نعيم پيش بنى قريظه رفته مى گويد:من پيش ابوسفيان بودم كه نماينده شماآمد و تقاضاى چند نفر بعنوان گروگان كرد. ابوسفيان هيچ جوابى به او نداد. وقتى نماينده از حضوراو برفت گفت :اگر از من تقاضا كنند ماده بزغاله اى را بعنوان گروگان به آنها بدهم نخواهم داد تا چه رسد به اين كه برجسته ترين شخصيت هاى قبيله ام را تحويل آنها بدهم تا تسليم محمد كنند و او آنها را بكشد! بنابراين تصميم بگيريد راهى پيدا كنيد كه از آنها گروگان بستانيد. زيرااگر با محمد نجنگيد و ابو سفيان و سپاهش از اينجا بروند شما خواهيد توانست با همان قرار و مدارى كه سابقابا محمد داشتيد بگذرانيد. از او مى پرسند:تو اميدوارى كه چنين چيزى امكان پذير باشد؟ جواب مى دهد:آرى . كعب بن اسد مى گويد:ما با او نخواهيم جنگيد. بخدا من مخالف اين كار بودم ، ولى حيى بن اخطب آدمى است كه توصيه هاى بد عاقبت مى كند. زبير بن باطا مى گويد:اگر قريش ‍ و غطفان از جبهه جنگ با محمد عقب بنشينند محمد از ما جز به جنگيدن رضايت نخواهد داد. نعيم به او اميدوارى مى دهد كه اين نگرانى را از خودت دور كن ! مى گويد:به تورات قسم كه همينطور خواهد شد كه من پيش بينى مى كنم . اگر يهوديان توجه كنند به اين راءى درست خواهند رسيد كه با بالا گرفتن جنگ بقصد جنگيدن با محمد بيرون آيند بدون اين كه از قريش تقاضاى سپردن گروگان كنند. زيرا قريش هرگز گروگانى به ما نخواهند سپرد. معقول نيست قريشى كه شماره شان بيش از ماست و اسبان جنگى دارند و ما نداريم و آنان قادر به گريختن هستند و ما قادر به آن نيستيم بيايند و به ما گوگان بدهند! اما راجع به آينده ما در صورت بازگشت قريش و غطفان ، اينك مى بينيم غطفان به محمد پيشنهاد مى كنند بخشى از محصول خرماى مدينه را به آنها بدهد تا دست از جنگ برداشته بروندولى محمد هيچ پيشنهادى جز ادمه جنگ را نمى پذيرد، و سران غطفان بدون گرفتن نتيجه اى از پيش او بر مى گردند.
نزديك غروب جمعه - هيجدهم ذيعقده - ابو سفيان به سران قريش ‍ مى گويد:زمين از بوته و گياه تهى شده است و شتران و اسبها دارند تلف مى شوند. يهوديان هم خيانت كرده و دروغ گفته اند. ديگر جاى ماندن نيست . بياييد برگرديم ! مى گويند:پيش از بازگشت ببين يهوديان چه اطلاعاتى دارند و چه تصميمى گرفته اند. عكرمه بن ابى جهل را بهنگام غروب جمعه مى فرستند تا شب شنبه - نوزدهم ذيقعده - پيش سران بنى قريظه مى رسد و مى گويد:ماندن در اينجا طول كشيد و شترها و اسبها از گرسنگى به لب مرگرسيده اند و زمين از بوته و خاشاك عارى شده است ، و ما در اينجا نمى توانيم بيش از اين بمانيم . بياييد فردا دسته جمعى به جنگ اين مرد برويم و حمله عمومى كنيم . مى گويند:فردا شنبه است . ما روز شنبه نمى جنگيم و نه هيچ كار ديگرى انجام مى دهيم . بعلاوه شنبه هم كه بگذرد در كنار شما نخواهيم جنگيد مگر اين كه چند نفر از رجالتان را به ما بدهيد تا پيش خود نگاه داريم تا اين سرزمين را پيش از جنگيدن با محمدترك نكنيد. زيرا ما بيم آن داريم كه درصورت تجمل تلفات راه خويش ‍ گرفته به ديارتان برويد و ما را با او در اينجا كه كشور ماست تنها بگذاريد در حاليكه ما به تنهايى تاب پايدارى در برابر او را نداريم و كشتزاران و باغها و دارايى زن وبچه هايمان در اينجاست . عكرمه پيش ابو سفيان بر مى گردد. از او مى پرسند:چه خبر؟ مى گويد:يقين دارم كه خبرى كه نعيم آورد حقيقت دارد. براستى اين نامزدها به عهدشان با ما خيانت كرده اند! ابو سفيان ، حيى بن اخطب را مى خواند و به او مى گويد:چه شد آن وعده ها كه مى دادى كه همكيشانت به ما كمك خواهند كرد؟ ما را اينجا گذاشته اند و مى خواهند به ما خيانت كنند! حيى مى گويد:نه ، به تورات قسم اينطور نيست . حقيقت اين است كه فردا شنبه است و ما حرمت شنبه را زير پا نمى گذاريم . اگر حرمت شنبه را زير پاگذاشتيم ديگر چطور مى خواهيم پيروز بشويم ! وقتى يكشنبه شد همه تان مثل شعله هاى آتش بر سر محمد و پيروانش بريزيد. سپس مى رود پيش بنى قريظه و مى گويد:قربان شما بروم ! قريش شمارا متهم به خيانت مى كنند و مرا نيز با شما خائن مى شمارند. حالا كه كار ما با دشمنتان به اينجا رسيده است چه مى شود اگر حرمت شنبه را يكبار نگاه نداريد؟ كعب بن اسد به خشم آمده مى گويد:اگر محمد همه قريش و غطفان را بكشد تا يك نفر از آنها باقى نماند حرمت شنبه را زير پا نخواهيم گذاشت . حيى بر مى گردد پيش ابو سفيان و جريان مذاكره را به او اطلاع مى دهد. ابو سفيان بر سر اوفرياد مى كشد كه به تو اى يهودى نگفتم كه هم كيشانت قصد خيانت به ما دارند!
نه بخدا، آنها قصد خيانت ندارند. مى خواهند روز يكشنبه لشكر بكشند.
قضيه روز شنبه چيست ؟
روز شنبه روزى است براى يهوديان كه جنگيدن در آن حرام است . ماجرا اين است كه يكى از تيره هاى قوم يهود قرنها پيش در روز شنبه به ماهيگيرى رفته ماهى مى خورند. به كيفر اين كار، خداوند آنها را مسخ و تبديل به بوزينه و خوك مى كند.
من كسى نيستم كه از افراد طايفه بوزينه و خوك كمك نظامى بگيرم ! من عكرمه بن ابى جهل و چند نفر ديگر را براى مذاكره پيش آنها فرستادم . آنها گفتند. تا چند نفر از اشرافتان را بعنوان گروگان به ما ندهيد دست به جنگ نخواهيم زد. قبل از آن هم غزال بن سموئيل به نمايندگى آنها آمده همين پيغام را داد. به لات قسم كه اين برنامه ، برنامه اى است كه براى خيانت چيده ايد! و من فكر مى كنم كه تو هم با آنها در اين خيانت دست دارى !
به توراتى كه در طور سينا بر موسى فرود آمد قسم ياد مى كنم كه من خيانت نكرده ام ! به تشخيص من بنى قريظه با محمد بيش از هر قبيله اى دشمنند و براى جنگيدن با او بيش از همه اصرار و علاقه دارند. خوب چه مى شود اگر تنها يك روز صبر كنى تا همراه تو لشكر بكشند؟
نه ، حتى حاضر نيستم يك ساعت هم صبر كنم . من در انتظار اين كه شما خيانت كرده و از پشت خنجر بزنيد اين سپاه را در اينجا نگاه نمى دارم !
حيى بن اخطب كه مى بيند ابو سفيان و همكارانش او را خائن و دست اندر كار دسيسه مى دانند فكر مى كند اگر بخواهد از اردوگاه قريش بيرون رود ابو سفيان يقين خواهد كرد كه او همدست بنى قريظه در آن دسيسه است و او را خواهد كشت . پس در اردوى قريش مى ماند. و از آنجا قدمى بيرون نمى گذارد.
سران غطفان هم مسعود بن رخيله را همراه هياءتى پيش بنى قريظه مى فرستند با همان پيغام كه ابو سفيان فرستاده است . به اين هياءت همان جوابى را مى دهند كه قبلابه ابو سفيان داده اند. آمدن هياءت نمايندگى غطفان حدسى را كه براى بنى قريظه در مورد قريش و غطفان پيش آمده است تقويت مى نمايد بطوريكه پس از رفتن آنها با خود مى گويند:براستى آنچه نعيم مى گفت درست در آمد! و يقين مى كنند كه قريش تصميم به ماندن و ادامه جنگ ندارد. به وحشت مى افتند. ابو سفيان شخصاپيش آنها مى رود و اطمينان مى دهد كه ما هرگزباز نخواهيم گشت و شما را تنها را نخواهيم گذاشت . اگر واقعامى خواهيد بجنگيد حركت كنيد و بجنگيد. سران بنى قريظه پيشنهاد سابق خود را تكرار مى كنند. سپس با خود مى گويند: حقيقت همان است كه نعيم گفت ! سران قريش و غطفان هم با خود همين را مى گويند:حقيقت همان است كه نعيم گفت ! بنى قريظه از اين كه قريش و غطفان در اتحاد نظامى خويش با آنان بمانند نوميد مى شوند، و قريش و غطفان هم از اين كه بنى قريظه در حمله عمومى به سپاه اسلام با آنها شركت كند نوميد مى گردند. كارشان به اختلاف و جدايى مى كشد! بعدها نعيم بن مسعود مى گويد:من بودم كه قبائل مشرك مهاجم را در كار جنگ به اختلاف و سستى كشاندم تا به هر سو پراكنده شدند. من راز نگهدار رسول خدا بودم ! و بعدها نشان مى دهد كه مسلمانى راستين است .
روزهاى دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه ، بين نماز ظهر و عصر، پيامبر در مسجدى كه بعدها:مسجد احزاب نام مى گيرد دست به دعا بر مى دارد و مى فرمايد:
اللهم منزل الكتاب ، سريع الحساب ، اهزم الاحزاب . اللهم اهزمهم .
خدايا، اى فرفرستنده قرآن ، اى زود حسابرس ! قبائل مشرك مهاجم را شكست بده . خدايا، شكستشان بده ! چون بعد از ظهر سه شنبه - بيست و دوم ذيعقده -(483)اين دعا را مى خواند آثار شادمانى بر چهره اش نمايان مى گردد، و يارانش مى فهمند كه دعايش مستجاب شده است .
پاسى از شب گذشته ،(484)پيامبر رو به يارانش كرده مى فرمايد:چه كسى حاضر است برود ببيند دشمن چه مى كندو برگردد(485)بدين ترتيب پاداش كه خداوند او را در بهشت رفيق من گرداند! حذيفه بن يمان با خود مى گويد:عجيب است كه پيامبر بهشت را مشروط به بازگشت مى كند! هيچكس از جاى خويش بر نمى خيزد! اين سخن سه بار تكرار مى شود. از شدت گرسنگى و سرما وترس ، هيچكس بر نمى خيزد و داوطلب نمى شود! وقتى پيامبر مى بيند هيچكس داوطلب نيست حذيفه بن يمان را صدا مى زند. حذيفه وقتى اسم خود را مى شنود چاره اى جز اين نمى بيند كه برخيزد. در حاليكه قلبش بشدت مى تپد پيامبراو را عتاب مى فرمايدكه سخنم را مى شنوى و بر نمى خيزى ؟! عرض مى كند:نه ، بخدايى كه ترا به حق بر انگيخت از بس گرسنه ام و سر ما مى خورم در خود يارى اين كار را نديدم ! مى فرمايد:برو ببين دشمن مشغول چه كار است . هيچ تيرى نبايدبيندازى ونه سنگى ، و نه نيزه يا شمشير بكار برى تا برگردى . مى گويد:اى رسول خدا، اهميتى به اين نمى دهم كه مرا بكشند. فقط از اين مى ترسم كه مرا مثله كنند. مى فرمايد:خطرى متوجه تو نخواهد شد. حذيفه مى فهمد گرچه پيامبر نخست برگشتن و خبر آوردن را شرط پاداش بهشت شمرده است اما با تاءكيد جديد، بيم خطرى در اين ماءموريت نيست . آنگاه مى فرمايد:برو به ميان دشمن در آى و بنگر كه با هم چه مى گويند. حذيفه براى انجام ماءموريت مى رود. پيامبر دست به دعا بر مى دارد كه خدايا، او را از هر سو محفوظ بدار:از پيش روى و از پشت سر، از راست و از چپ ، از فراز و از زير پايش .
دشمن سرگرم افروختن آتش است كه حذيفه وارد اردوگاه مى شود. گردباد شديدى هم مى وزد و آنها را دستخوش خويش ساخته است . خيمه هايشان را از زمين بر مى كند و خودشان را از جاى . آمده در كنار دسته اى پيش آتشى كه افروخته اند مى نشيند. ابوسفيان برخاسته مى گويد:از جاسوس هاو ديده بان هاى دشمن بر حذر باشيد. هر شخصى دقت كند در كسى كه به كنارش نشسته است تا مطمئن شود كه خودى است ! حذيفه رو مى كند به نفر دست راستى اش كه عمروعاص باشد و مى گويد:تو كيستى ؟ مى گويد:عمروعاص ! و به دست چپى اش رو مى كند كه تو كيستى ؟ مى گويد:معاويه بن ابى سفيان ! آنگاه ابو سفيان مى گويد:اينجا كه شما هستيد جاى ماندن نيست . شترها و اسبها از گرسنگى دارند هلاك مى شوند. زمين سراسر خشكيده و بى گياه است . بنى قريظه هم به قرار خود عمل نكرده اند و گزارش هاى ناراحت كننده اى از آنها به ما رسيده است . از گردباد هم مى بينيد كه چه مى كشيم ! نه خيمه اى براى ما بر پا مى ماند و نه ديگى بر اجاق ! بنابراين ، كوچ كنيد كه من اينك كوچ خواهم كرد. و برخاسته بدون اين كه پاى بسته شترش را بگشايد بر آن مى نشيند و تازيانه اى بر آن مى نوازد تا بر روى سه پايش مى ايستد. آنوقت پاى بسته اش را مى گشايد. حذيفه آنقدر به او نزديك است كه اگر دستور پيامبر كه هيچ كارى نكن تا برگردى نبود مى تواند ابو سفيان را بكشد. عكرمه پسر ابو جهل داد مى زند كه تو رئيس و فرمانده اين ارتشى . مى روى و ارتش را به حال خود رها مى كنى ! ابو سفيان كه از شنيدن اين حرف خجالت كشيده است شترش را مى خواباند و پياده مى شود و در حاليكه دهانه آن را بدست دارد و پيش مى راند فرياد مى زند كه حركت كنيد! او همانطور ايستاده است تا لشكريان بساط خود را جمع كرده حركت مى كنند و اردوگاه كم جمعيت مى شود. آنگاه به عمرو عاص ‍ مى گويد:بايد من وتو با دسته اى از سواره نظام در برابر محمد و سپاهش ‍ بايستيم ، زيرا بيم آن مى رود كه در اثناى كوچ كردن ما آنها دست به تعقيب ما بزنند. بايد با اين حال بايستيم تا همه اردوى نظامى ما حركت كنند. عمرو عاص مى گويد:باشد من مى مانم . از خالد بن وليد هم مى پرسد:نظر تو چيست ؟ مى گويد:من هم مى مانم . پس عمرو عاص و خالد بن وليد با دويست سوار مى مانند تا همه نفرات ارتش كفار حركت مى كنند جز همين دو دسته سواره نظام .
حذيفه خود را به اردوگاه غطفان مى رساند و مى بيند آنها هم آهنگ بازگشت كرده اند.
از سپاه غطفان هم نيز به هنگام حركت ، دسته اى از سواره نظام به فرماندهى مسعود بن رخيله براى تاءمين كوچ كنندگان مى ايستد و حارث بن عوف هم با عده اى از نفرات سواره خود همراه سواره نظام بنى سليم همچنان ايستاده مى مانند تا ديگران بروند. پس ز ساعاتى همه دسته هاى سواره نظام همراه و بدون اين كه از يكديگر جدا شوند از پى لشكريانى كه رفته اند باز مى گردند تا در مراض - در سى و شش ميلى مدينه (486)- از يكديگر جدا مى شوند و هر قبيله رهسپار منطقه و سرزمين خويش مى شود.
حذيفه باز مى گردد به خدمت پيامبر.مى بيند به نماز ايستاده است . چادر پشمينه يكى از همسرانش را بر دوش دارد. به ديدن حذيفه گوشه چادر را برروى او مى اندازد و به ركوع و سجده رفته نمازش را به پايان مى برد.(487)حذيفه وضع دشمن و بازگشت او را به رسول خدا گزارش ‍ مى دهد.
صبح پنجشنبه - بيست و چهارم ذيقعده - در برابر پيامبر و سپاه اسلام كسى از ارتش دشمن نمانده است . همه گريخته و رفته اند. گزارش هاى بعدى گزارش حذيفه را تاءكيد مى نمايد. پيامبر به پاسداران اسلام اجازه مرخصى و رفتن مى دهد. خوشحال رو به خانه هاى خويش مى نهند. سپس لبه ملاحظه استتار و پنهان كردن اين امر از يهوديان بنى قريظه و از بيم اين كه جاسوسان قريش از پراكنده شدن سپاه خبردار شوند دستور مى دهد تا باز گردند. اما چون اين دستور دير به آنان مى رسد كسى باز نمى گردد.
ابوسفيان پيش از بازگشتن ، نامه اى به پيامبر مى نويسدكه در آن چنين آمده است :
باسمك اللهم . من به لات و عزى سوگند مى خورم كه با جمع خويش به سوى تو لشكر كشيديم بدين هدف كه تا تو را ريشه كن نسازيم برنگرديم . ديديم تو مايل نيستى به نبرد ما بيايى ، و بهمين سبب موانع و خند ق ساخته اى . اى كاش ميدانستم چه كسى اين را به تو آموخته است ؟ اگر از جنگ شما بر مى گرديم اين هست كه با شما جنگى مثل جنگ احد داشته ايم كه در آن زنان شكم كشته هاى شما را مى شكافتند! نامه را به دست ابو اسامه جشمى مى فرستد. پس از رسيدن نامه ، پيامبر ابى بن كعب را احضار مى كند تا به خيمه او در مى آيد و نامه ابو سفيان را براى حضرتش ‍ مى خواند. آنگاه پيامبر جوابيه اى تقرير مى فرمايدبدين مضمون :
از محمد پيامبر خدا به ابو سفيان بن حرب ... پس از سپاس و ستايش ‍ آفريدگار، دير زمانى است كه غرور تو را در برابر خدا بفريفته است . اين كه نوشته اى تو با جمع خويش به طرف ما لشكر كشيده اى و نمى خواسته اى تا ريشه ما را نكنده اى باز گردى . بدان كه اين كارى است كه خداوند مانع انجام آن مى شود، و پيروزى نهايى را نصيب ما مى گرداند تا ديگر نامى از لات و عزى برده نشود. اين كه گفتى :چه كسى به ما ياد داد كه خندق بسازيم . بدان كه خداوند متعال چون خواست تا تو و همدستانت را بوسيله آن به خشم آورد آن را به ما ياد داد. بيشك جنگى در خواهد گرفت كه در آن من لات و عزى و اساف و نائله و هبل را بشكنم و خورد كنم ، واين گفته را به ياد تو دهم .
شهداى اسلام  
شهداى جنگ خندق شش نفرند:از عشيره بنى عبدالاشهل ، سعد بن معاذ است كه با تير حبان بن عرقه زخمى مى شود و در مى گذرد. و انس بن اوس ‍ بن عتيك كه با تير خالد بن وليد كشته مى شود. و عبدالله بن سهل اشهلى كه با تير مردى از بنى عوف به شهادت مى رسد. از بنى سلمه ، طفيل بن نعمان است كه به زوبين وحشى شهيد مى شود. و ثعلبه بن غنمه كه بدست هبيره بن ابى وهب مخزومى به شهادت نائل مى آيد. از بنى دينار، كعب بن زيد است كه در كشتار كنار چاه معونه به سختى مجروح گشته و بعد بهبود يافته است و بدست ضرار بن خطاب شهيد مى شود.
كشته هاى مشركان  
عمرو بن عبدود كه به شمشير على ابن ابيطالب عليه السلام به هلاكت مى رسد. نوفل بن عبدالله بن مغيره مخزومى كه بدست زبير بن عوام به كشتن مى رود. عثمان بن منبه كه تير مى خورد و و بعدها در مكه مى ميرد. بدين سان ، مشركان در اين جنگ سه كشته مى دهند.(488)