پيامبرى و جهاد  
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


جنگ احد

در مكه  
چون مشركان ازبدر به مكه باز مى گردند بار كاروانى كه ابو سفيان از شام آورده است طبق معمول همچنان در دارالندوه متوقف است و ابو سفيان بعلت نبودن صاحبان كالاها از توزيع آنها خوددارى كرده است . اشراف قريش : اسود بن مطلب ، جبير بن مطعم ، صفوان بن اميه ، عكرمه پسر ابوجهل ، حارث بن هشام ، عبدالله بن ابى ربيعه ، حويطب بن عبدالعزى ، و حجير بن ابى اءهاب ، پيش ابو سفيان رفته مى گويند: اين كاروانى كه آورده اى و بارش را نگهداشته اى مى دانى كه اينها اموال مردم مكه و سرمايه تجارتى قريش است . آنان با رضايتى از ته دل مى خواهند تا بوسيله سود اين اموال لشكرى براى جنگ با محمد تدارك كنند. و خود مى دانى كه چه كسانى از پدران و فرزندان و خويشاوندان ما كشته شده اند. ابو سفيان مى پرسد: واقعاقريش اين را از ته دل مى گويند؟ جواب مى دهند: آرى . مى گويد: اگر اينطور باشد من و عشيره ام بنى عبد مناف اولين كسانى هستيم كه با اين پيشنهاد موافقت كنند. زيرا من داغديده و در پى خونخواهيم ، پسرم حنظله و بزرگان خانواده ام در بدر كشته شده اند.
كاروان مركب از يك هزار شتر است ، و كالاهايى كه بار دارد پنجاه هزار دينار است و در تجارت خويش كه همواره به مقصد غزه است دينارى يك دينار سود مى برند. پس پنجاه هزار دينار سود اين سفر تجارتى را به تدارك سپاه اختصاص مى دهند. پس از فروش كالاها، سود را تبديل به طلاى ناب مى كنند و نزد ابو سفيان امانت مى ماند.
ابو سفيان ، از تحويل دادن كالاهى عشيره زهره بدليل اين كه از نيمه راه بدر بازگشته اند خوددارى مى كند. آنچه مال مخزمه نوفل و خويشاوندانش هست و آنچه متعلق به بنى عبد مناف بن زهره است به آنها تحويل مى دهد. مخزمه مى گويد تا اموال بنى زهره را تا به آنها تحويل ندهى من حاضر به گرفتن اموال خويش نيستم . اخنس به ابو سفيان مى گويد: از ميان اموال قريش چرا اموال بنى زهره را به آنان نمى دهى ؟ مى گويد: چون در نيمه راه از سپاه قريش جدا شدند. مى گويد: تو خودت براى قريش پيغام فرستادى كه حالا كه كاروان از خطر جست برگرديد، و بى جهت لشكر نكشيد. ماهم برگشتيم . در نتيجه ، عشيره زهره هم كالاى خويش را تحويل مى گيرد. افرادى هم كه عشيره و پشت و پناهى ندارند و تنگدست هستند كالاهى خويش را با سودى كه كرده است مى گيرند.
درباره اين صرف مال كه توانگران و مشركان مكه مى كنند بعدهاخداوند چنين مى فرمايد:
ان الذين كفروا ينفقون اموالهم ليصدوا عن سبيل الله ... (303)
چون تصميم به لشكركشى مى گيرند با خود مى گويند: در ميان قبائل بيابانگرد مى گرديم و از آنها كمك مى خواهيم چه عبد مناه كه محكم ترين پيوندهاى خويشاوندى را با ما دارند ما تنها نخواهند گذاشت . همچنين هر كس از احابيش با ما همراه شود. اتفاق نظر بر اين پيدا مى كنند كه چهار نفر از قريش را به ميان قبائل بيابان نشين بفرستند تا از آنها دعوت به همراهى و كمك كنند، و عبارتند از: عمروعاص ، هبيره پسر ابو وهب ، ابن زبعرى ، و ابو عزه . سه نفر اول مى پذيرند و ابو عزه جمحى نمى پذيرد و مى گويد: پس از جنگ بدر، محمد تنها بر من منت نهاده بى گرفتن فديه مرا آزاد ساخت و سوگند خوردم تا ابد از هيچ دشمنى در برابر وى پشتيبانى نكنم . صفوان بن اميه پيش او رفته مى گويد: بيا برو! نمى پذيرد و مى گويد: پس از جنگ بدر به محمد تعهد سپرده ام كه از هيچ دشمنى در برابر وى پشتيبانى نكنم . و من به تعهد خويش وفادارم . او بر من منت نهاده آزادم ساخت و هيچكس را آزاد نكرد و يا كشت و يا فديه گرفت . مى گويد: با ما همراه شو، اگر سالم برگشتى هر قدر پول بخواهى به تو خواهم داد و اگر كشته شدى سرپرستى خانواده ات بر عهده من خواهد بود. نمى پذيرد. فردايش صفوان بن اميه جبير بن مطعم مى آيد پيش او، و پس از تكرار گفتگوى روز قبل ، جبير به او مى گويد: من فكر نمى كردم زنده بمانم و روزى را ببينم كه شخص محترمى مثل صفوان پيش تو بيايد و تقاضايى بكند و تو نپذيرى ! ابو عزه با شنيدن اين حرف ، مى پذيرد و مى گويد به ماءموريت ميروم . به ميان قبائل بيابان نشين ميرود و آنها را تشويق و بسيج مى كند، و اين ابيات را مى خواند:
يا بنى عبد مناه الرزام             انتم حماه و ابوكم حام
لا تسلمونى لا كل اسلام        لا تعدونى نصركم بعدالعام

آن سه نفر هم به تحريك و بسيج آن قبائل همت مى گمارند. به قبيله ثقيف مى روند و آنها را بسيج مى كنند. (304)
از طرفى پس از هجرت پيامبر به مدينه ، ابو عامر زشتكار به عشيره خويش ‍ مى گويد: محمد در اينجا مسلط است بياييد به مكه و پيش قريش رفته آنها را يارى دهيم . و با پنجاه نفر از قبيله اوس كوچ كرده به مكه مى رود و قريش را عليه مسلمانان تحريك كرده مى گويد كه آنها بر حق هستند و آنچه محمد آورده باطل است . در لشكركشى قريش به بدر شركت نمى كند، ولى وقتى قريش آهنگ احد مى كنند با آنها همراه مى رود، و مى گويد: اينها پنجاه نفرند از عشيره من ، ووقتى به سرزمين قوم خويش برسم همه آنها به طرفدارى من بر خواهند خاست
. قريش حرف او را باور كرده به كمكش ‍ اميد مى بندند. (305)
چون آهنگ لشكركشى مى كنند بر سر مساءله بردن يا نبردن زنان خويش ‍ ميان آنها اختلاف مى افتد. صفوان بن اميه مى گويد: زنهايتان را با خدتان به جنگ ببريد، و من پيش از همه اينكار را خواهم كرد. چه آنها براى شما از كشته هاى جنگ بدر ياد مى كنند و باعث مى شوند كه در ميدان استوار بمانيد. خون كشته هاى ما تازه است و ما مردمى هستيم دل به مرگ سپرده كه نمى خواهيم پيش از اين كه انتقام خويش بستانيم يا در اينراه كشته شويم به خانه برگرديم . عكرمه پسر ابوجهل مى گويد: من نخستين كسى هستم كه با پيشنهاد تو موافقت مى نمايم . عمروعاص هم موافقت مى نمايد. نوفل بن معاويه ديلى به مخالفت با اين پيشنهاد برخاسته در ميان انجمن هاى قريش مى گويد: اى گروه قريش ، اين عاقلانه نيست كه زنانتان را به دم تيغ دشمن ببريد، و من خوف دارم كه جنگ را دشمن ببرد و زنانتان به اسارت درآمده سر شكسته شويد. صفوان مى گويد: نمى گذارم جز آن شود كه من مى گويم . نوفل پيش ابوسفيان رفته مخالفت خويش را تكرار مى كند.
هند دختر عتبه - زن ابوسفيان - فرياد بر مى آورد كه تو از جنگ بدر جان بدر برده پيش زنت برگشته اى . آرى ، ما در ميدان جنگ حاضر خواهيم شد. در لشكركشى به بدر، كنيزهاى نوازنده را از جحفه برگرداندند و آن عزيزان ما به كشتن رفتند. ابوسفيان مى گويد: من با تصميم دسته جمعى قريش ‍ مخالفت نخواهم كرد و تابع تصميمات آنها خواهم بود. بدينسان زنان خويش را با خود به جنگ مى برند. ابوسفيان دو زن همراه خود مى برد: هند دختر عتبه ، و اميمه دختر سعدبن وهب . صفوان بن اميه هم دو زن همراه مى برد: برزه دختر مسعود ثقفى ، و بغوم دختر معذل بن كنانه . طلحه بن ابى طلحه ، همسرش سلافه را كه از قبيله اوس است همراه مى برد. عكرمه پسر ابوجهل زنش ام جهيم را همراه مى برد. عمروعاص با زنش هند دختر منبه بن حجاج مى رود. خناس دختر مالك با پسرش ابو عزيز مى رود... غراب بن سفيان زنش عمره را همراه مى برد كه بعد در جنگ وقتى قريش عقب نشينى مى كنند و پرچم آنها مى افتد را برداشته بالا مى برد... (306)
قبيله بنى كنانه هم بسيج مى شوند. از قبيله ثقيف صد نفر بسيج مى شوند. سپاه قريش و متحدانش مركب است از سه هزار مرد جنگى كه هفتصد نفر شان زره پوشند. دويست اسب يدك مى كشند و سه هزار شتر دارند با ساز وبرگ و اسلحه بسيار. يگانه پرچم سياه در دست طلحه بن ابى طلحه است .
گزارش عباس  
وقتى سپاه آهنگ حركت مى كند عباس بن عبدالمطلب - عموى پيامبر- نامه اى نوشته سر آن را مى بندد و مردى از بنى غفار را به مزد مى گيرد و با او قرار مى گذارد كه آن نامه را سه روزه به رسول خدابرساند. در آن به وى خبر مى دهد كه قريش تصميم به لشكركشى به مدينه گرفته اند و اقدامات لازم را براى مقابله با آنها انجام دهد، و تعدادشان سه هزار نفر است ، دويست اسب يدك مى كشند، هفتصد نفر زره پوشند و سه هزار شتر دارند و ساز و برگ بسيار برداشته اند. پيك به مدينه مى رسد و مى بيند پيامبر در شهر نيست . به قبا مى رود، و حضرت را بر درب مسجد قبا مى بيند كه مى خواهد سوار الاغ شود، نامه را تقديم مى كند. پيامبر نامه را به ابى بن كعب مى دهد تا برايش بخواند. بعد به ابى سفارش مى كند كه نگذارد كسى از مضمون آن مطلع شود. سپس به سراى سعد بن ربيع در مى آيد و از او مى پرسد: در خانه كسى هست ؟ سعد مى گويد: نه ، هر چه مى خواهى بگو. گزارشى را كه عباس بن عبدالمطلب داده است برايش شرح مى دهد. سعد مى گويد: اى پيامبر خدا، اميدوارم اين پيشامد خوبى باشد. يهوديان مدينه و منافقان خوشحال مى شوند و شايعه مى پراكنند كه به محمد گزارش بدى آمده است ! پيامبر پس از اين كه به سعد بن ربيع سفارش ‍ مى كند كه خبر را پنهان نگهدارد راه مدينه را در پيش مى گيرد. وقتى مى رود همسر سعد آمده به وى مى گويد: پيامبر خدا به تو چه گفت ؟ مى گويد: به تو چه مربوطاست ! مى گويد: من داشتم گوش مى كردم ! و آنچه را شنيده است براى او باز مى گويد: ديگر نبينم وقتى به پيامبر خدا مى گويم هر چه مى خواهى بگو، كسى در خانه نيست ، استراق سمع كنى ! آنگاه گريبان زنش را گرفته او را دوان مى برد تا در سر پل بطحان به پيامبر مى رسد در حاليكه براى آن زن رمقى نمانده است . و عرض مى كند: اى پيامبر خدا، زنم از من پرسيد كه پيامبر با تو چه گفت . من حاضر به گفتن نشدم . آنوقت گفت كه گفتگوى ما را شنيده است و همه آن خبر را برايم باز گفت . من ترسيدم كه پاره اى از آن خبر افشا شود و تو گمان برى كه من رازت را افشا كرده ام . پيامبر به او مى فرمايد: اين زن را رها كن . چيزى نمى گذرد كه مردم از لشكركشى قريش با خبر مى شوند. (307)
سپاه قريش در راه  
عمرو بن سالم خزاعى با چند نفر از قبيله اش از مكه سفر مى كنند، و قريش ‍ را در ذى طوى مى بينند كه اردو زده اند. در مدينه ، مشهودات خويش ‍ را به پيامبر خبر مى دهند، و بر مى گردند. در برگشتن قريش را در رابغ كه چند روز با مدينه فاصله دارد مى بينند و راه خود را كج مى كنند. در ابواءبه ابو سفيان خبر مى رسد كه عمرو بن سالم و چند دوستش ديروز به طرف مكه راه افتاده اند. مى گويد: سوگند مى خورم كه آنها نزد محمد رفته از لشكركشى ما به او خبر داده اند و به او هشدار داده اند و تعداد ما را گفته اند. و آنها اكنون به قلعه و برج و باروهاى خويش پناه برده اند. من فكر نمى كنم در اين سفر بتوانيم به آنها دسترسى پيدا كنيم . صفوان بن اميه مى گويد: اگر در دشت با ما روبرو نشدند رو به نخلستان اوس و خزرج مى آوريم و همه درختانش را قطع مى كنيم تا هيچ ملك و مزرعه اى براى آنها باقى نماند و تا آخر عمرشان نتوانند باغ و نخلستانى مانندش بوجود آورند. و اگر در دشت با ما روبرو شدند نفرات ما بيش از آنهاست و سلاح و ساز و برگ ما بيشتر از آنهاست و ما اسب داريم و آنها ندارند، و ما به انگيزه خونخواهى با آنها مى جنگيم و آنها چنين انگيزه اى ندارند. (308)
زنان هم دايره برداشته با سپاه همراه شده اند و در هر نقطه اى كه فرود مى آيند مردان را با ياد آوردن از كشته هاى بدر تحريك مى كنند. سپاه بر سر هر آبى اردو مى زند، و شتر سر مى برند و مى خورند و توشه راه مى كنند واز توشه اى كه با سود كالاهاى كاروان خريده اند نيز استفاده مى كنند. چون به ابواءمى رسند عده اى به ديگران مى گويند: شما زنانتان را همراه آورده ايد و ما از اين كه زنانمان اسير شوند نگرانيم . بياييد گور مادر محمد را بشكافيم . زيرا زنان نقطه ضعف ما هستند. اگر يكى از زنانتان را به اسارت در آورد توانيد گفت كه استخوانهاى مادرت در دست ماست . اگر مادرش را چنانكه ادعا دارد دوست داشته باشد در ازاى آن استخوانها اسيرتان را آزاد خواهد كرد. و اگر هيچيك از زنانتان را اسير نكرد اگر مادرش را دوست داشته باشد با پرداخت پولى هنگفت آن استخوانها را از شما تحويل خواهد گرفت . ابوسفيان درباره اين پيشنهاد با عده اى از صاحبنظران قريش مشورت مى كند. آنها مى گويند: حرفش را نزن كه اگر اين كار را بكنيم دو قبيله بنى بكر و خزاعه گور مرده هاى ما را خواهند شكافت .
شب پنجشنبه پنجم شوال ، پيامبر دو ديده بان بنام انس و مونس پسران فضاله را براى كسب اطلاعات درباره دشمن مى فرستد. آن دو، قريش را در عقيق مى بينند و از پى آنها مى آيند تا قريش در وطاءاردو مى زنند. از آنجا براى عرض گزارش به خدمت پيامبر باز مى گردند.
سپاه قريش پس از ده روز راهپيمايى روز پنجشنبه پنجم شوال به ذو الحليفه مى رسد. آنها سه هزار شتر و دويست اسب همراه دارند. صبحگاهان از ذوالحليفه به وطاءآمده اردو مى زنند. (309)
در مدينه  
عبدالله بن عمرو بن حرام - پدر جابر بن عبدالله انصارى در خواب مبشر بن عبد المنذر را مى بيند. مبشر به او مى گويد: چند روز ديگر تو پيش ما مى آيى . از او مى پرسد: تو در كجايى ك جواب مى دهد: در بهشت . به هر جاى آن كه دلمان مى خواهد مى رويم و مى گرديم . مى پرسد: مگر تو در جنگ بدر كشته نشدى ؟ مى گويد: آرى ، بعد زنده شدم . عبدالله بن عمرو اين خواب را براى رسول خداداستان مى كند. مى فرمايد: ابوجابر! اين يعنى شهادت . (310)
مسلمانان زمينى را كه از وطاءواقع در احد تا جرف و عرصه امتداد دارد كاشته اند. در اين زمين وسيع ، عشاير بنى سلمه و حارثه و ظفر و عبدالاشهل ساكنند. آب فراوانى هم در جرف هست در چاههايى كه كم عمق است و با يك حركت دست ميتوان سطل آبى از آن كشيد. اسيد بن حضير تنها زمينى را كه بيست شتر آب مى دهند جو كاشته است . گندم و جو مى رود كه خوشه ببندد. مسلمانان كه از غارت مشركان بيمناكند شب پنجشنبه وسائل آبيارى و كشت و كار و شترانى را كه در مزارع كار مى كنند و كارگرانشان را به مدينه مى آورند. مشركان شتران و اسبهاى خود را در ميان مزارع گندم و جورها مى كنند و تمام روز پنجشنبه را مى چرند. شبانگاه آنها را گرد آورده براى آنها علف درو شده مى ريزند. صبح روز جمعه دوباره شتران و اسبها را در كشتزاررها مى كنند بطوريكه تا شب هيچ سبزه اى در آن بر جا نمى ماند. (311)
بمحض اين كه سپاه مشركان در آنحدود اردو مى زند و استقرار مى يابد پيامبر، حباب بن منذر را مخفيانه ماءموريت مى دهد تا نيروى دشمن را ارزيابى كند و اطلاعات لازم را گرد آورده گزارش دهد. و تاءكيد مى فرمايد كه گزارش خود را در حضور ديگران ندهد مگر اين كه نيروى دشمن اندك باشد. حباب خود را به سپاه دشمن نزديك كرده آن را بدقت برسى و ارزيابى مى كند، و برگشته پيامبر را به تنهايى ملاقات مى كند. پيامبر از او مى پرسد: چه ديدى ؟ مى گويد: سپاه پرشمارى را ديدم اى رسول خدا. به سه هزار نفر تخمين زده ام . كمى بيشترند يا اندكى كم تر. دويست اسب دارند. زره هايى ؟ پوشيده اند نمايان است و به هفتصد تا تخمين زده ام . مى پرسد: زن هم ديدى ؟ مى گويد: زنانى ديدم كه دايره تنبك همراه داشتند. مى فرمايد: اين زنها مى خواهند مردها را تحريك كنند و كشته هاى جنگ بدر را به خاطر آنها بياورند. اينطور به من گزارش ‍ داده اند. كلمه اى از اين احوال با كسى در ميان مگذار. خدا براى پشتيبانى ما كافى است و او بهترين پاسدار است . خدايا، حركت و حمله من به مدد تو است . (312)
شب جمعه ، چهرهاى برجسته اوس و خزرج : سعد بن معاذ، و اسيد بن حضير، و سعد بن عباده ، همراه عده اى مسلح در مسجد و بر درب خانه پيامبر به نگهبانى مى ايستند از ترس اين كه مشركان شبيخون بزنند. و شهر مدينه آن شب تا به صبح پاسدارى مى شود. در آن شب ، پيامبر خوابى مى بيند. بامدادان كه مسلمانان گرد مى آيندبه منبر بر مى آيد و پس از ستايش ‍ و سپاس خداوند مى فرمايد: مردم ، من در خواب ديشبم رويايى ديدم . ديدم در دژى مستحكم قرار دارم ، و ديدم يكطرف شمشيرم ذوالفقار شكسته است ، و ديدم گاوى را سر مى برند، و ديدم قوچى را بر ترك خويش ‍ بسته دارم . مردم مى پرسند: اى رسول خدا، روياى خويش را چه تعبير كرده اى ؟ مى فرمايد: دژ مستحكم ، مدينه است . بنابراين در آن بمانيد. شكستن يكطرف شمشيرم مصيبتى است كه بر من وارد مى آيد. گاو سر بريده شده حكايت از كشته هايى است كه در ميان يارانم رخ مى دهد. قوچى كه بر ترك خويش بسته داشتم اين است كه سردار سپاه دشمن را انشاءالله خواهيم كشت .
آنگاه پيامبر به يارانش مى فرمايد: در اين باره نظر بدهيد، در حاليكه بر اثر آن خواب مايل است كه از مدينه بيرون نرود، و دوست مى دارد كه نظر يارانش با نظر وى يكى باشد و با تعبيرى كه از خواب خويش كرده است مطابقت داشته باشد. عبدالله بن ابى برخاسته مى گويد: اى پيامبر خدا، ما در دوره جاهليت در درون اين شهر مى جنگيديم . زن و بچه هايمان را در درون اين برجها مى گذاشتيم و سنگ در كنارشان مى نهاديم . گاهى پسران ما يك ماه تمام سنگ به درون برجها مى بردند براى روبرو شدن با دشمن . و شهر را از هر سو ديوار مى كشيديم تا مثل يك دژ مى شد. زن و بچه ما از فراز برج ها سنگ مى پراندند و ما در كوچه با شمشيرها مى جنگيديم . اى پيامبرخدا، اين شهر ما تا كنون باكره مانده است و هيچ دشمنى نتوانسته است آن را بگشايد. هر بار كه از شهر بيرون رفته و در دشت با دشمن مصاف داده ايم از دشمن شكست خورده ايم و هر بار كه دشمن خواسته به شهر ما در آيد ضرب شستى به او نشان داده ايم . بنابراين اى پيامبر خدا، آنها را به حال خودشان بگذار تا اگر ماندند در بدترين وضعى مانده اند و اگر بازگشتند سر شكسته و نوميد و بدون كوچكترين موفقيتى برگشته باشند. اى پيامبرخدا، در اين امر از نظريه من پيروى كن و بدان كه من اين نظريه را از بزرگان قبيله ام و از مردان كار آزموده شان به ميراث برده ام و آنان مردان جنگ و داراى تجربه رزمى بوده اند. پيامبر با عبدالله بن ابى همراءى است و راءى اصحاب بزرگ پيامبر چه مهاجران و چه انصار نيز بر همين است . از اينرو مى فرمايد: در مدينه بمانيد. زنان و بچه ها را در برج و باروها بگذاريد. اگر به ما حمله كردند در كوچه ها خواهيم جنگيد. ما بهتر از آنها با كوچه هاى شهرمان آشناييم . از فراز برج و باروها نيز به طرف آنها سنگ پرتاب كنيد. مدينه از هر سو با ديواره اى سد كرده اند تا مانند دژى شده است . عده اى از نوجوانان كه در جنگ بدر شركت نداشته اند و مشتاق شهادتند و شيفته برخورد و رويارويى با دشمنند از رسول خدا مى خواهند كه آنها را به ميدان رزم با دشمن ببرد، و مى گويند: نا را براى رويارويى با دشمن از شهر بيرون ببر. مردانى بزرگسال و دل به شهادت بسته از جمله حمزه بن عبدالمطلب ، سعد بن عباده ، نعمان بن مالك و عده ديگرى از اوس و خزرج مى گويند: اى پيامبر خدا، ما مى ترسيم دشمن ما خيال كند كه ما از روبرو شدن با او ترسيده ايم و نخواسته ايم از شهر بيرون برويم . و اين باعث شود كه بر ما دلير شوند. از طرفى در جنگ بدر سيصد مرد جنگى بيشتر همراه نداشتى و خدا ترا بر آنان پيروز ساخت و ما امروز عده اى بيشماريم . ما مدتها بود كه آرزوى اين روز را داشتيم و از خدا مى خواستيم چنين روزى را پيش آورد. و اينك خدا آن را پيش روى ما آورده است . پيامبر از اصرار آنان خوشش نمى آيد، و آنان در حاليكه لباس رزم پوشيده اند شمشيرهاى خود را در هوا حركت مى دهند و مثل شير تمرين حمله مى كنند. مالك بن سنان - پدر ابو سعيد خدرى - مى گويد: اى پيامبر خدا، ما بخدا قسم بر سر دو راهى خوشبختى قرار گرفته ايم : يا خدا ما را بر آنها پيروز مى گرداند و به مراد خويش مى رسيم كه در آنصورت خدا آنها را به خاك ذلت نشانده است و جنگى مثل جنگ بدر رخ داده است و از آنها جز گريز پايى نمى ماند. و يا خدا شهادت را نصيب ما مى گرداند. بخدا قسم اى پيامبر خدا، من ذره اى نمى انديشم كه كداميك از اين دو اتفاق مى افتد، زيرا در هر دوى اينها خير است . پيامبر همچنان خاموش مى ماند و كلمه اى بر زبان نمى آورد. حمزه بن عبدالمطلب كه روزه دار است مى گويد: قسم به آنكه قرآن بر تو فرستاد تا بيرون مدينه با شمشير خويش با آنها نجنگم لب به غذا نخواهم زد. حمزه آن جمعه و شنبه را روزه دار است . نعمان بن مالك مى گويد: اى پيامبرخدا، من گواهى مى دهم كه آن گاو سر بريده كه در خواب ديده اى كشته هايى از ياران توست و من از جمله آنها هستم . پس ‍ چرا ما از بهشت محروم مى سازى ؟ قسم به آنكه خدايى جز او نيست من به بهشت در خواهم آمد. پيامبر از او مى پرسد: به چه دليل ؟ پاسخ مى دهد: به اين دليل كه من خدا و پيامبرش را دوست مى دارم و بهنگام پيشروى نمى گريزم . مى فرمايد: درست مى گويى . و فردايش در احد به شهادت مى رسد. اءياس بن اوس مى گويد: اى پيامبر خدا، ما عشيره بنى عبدالاشهل از همان گاو سر بريده ايم . اميداواريم اى پيامبر خدا كه سر از دشمن ببريم و سرمان بدست دشمن بريده شودتا به بهشت در آييم و آنها به آتش در آيند. وانگهى من اى رسول خدا خوش نمى دارم كه قريش پيش ‍ كس و كارشان برگردند و بگويند محمد را در برج و باروهاى يثرب محاصره كرديم ! و اين قريش را گستاخ و بر ما دلير كند. اينك كشتزارهاى ما را لگدمال كرده اند. اگر از كشتزارمان دفاع نكنيم ديگر نبايد آن را بكاريم . ما اى رسول خدا در دوره جاهليت وقتى كه عرب به ما حمله مى آورد و قصد كشتزار ما را مى كرد با شمشير بيرون مى تاختيم و آنها را پس مى رانديم . امروز كه خدا ما را بوسيله تو مدد كرده است و سر نوشت و آينده ما را به ما شناسانده است سزاوارتريم به اين كه از نبرد با دشمن استقبال كنيم . ما خودمان را در خانه هايمان محبوس و در حصار نخواهيم ساخت . خيثمه - پدر سعد بن خيثمه - برخاسته مى گويد: اى رسول خدا، قريش يك سال تمام است كه نيرو فراهم مى آورد و صحرانشينان را در باديه و نيز كسانى از احابيش را كه با او همراهى مى كنند بسيج مى كند تا اينك در حاليكه شتر و اسب همراه دارند به جنگ ما آمده اند و در زمين ما اردو زده اند. اگر ما را در خانه هاو برج و بارو هايمان محاصره كنند بعد با بارهايى از غنيمت برگردند بدون اين كه زخمى بردارند باعث مى شود كه بر ما دلير شوند و در صدد تاخت و تاز به قلمرو ما بر آيند و بر هر سوى منطقه ما دست اندازند و در اطراف ما ديده بان و گروههاى گشتى ضربتى بگمارند، بعلاوه آنچه اينك با كشتزارهاى ما كرده اند. در نتيجه ، قبائلى كه پيرامون ما هستند اگر ديدند كه به ميدان نبرد با اينها نرفتيم و اينها را از كنار خويش نرانديم بر ما دلير خواهند شد و در هستى ما طمع خواهند بست . اگر به ميدان نبرد آنها برويم اميد هست كه خدا ما را بر آنها چيره گرداند زيرا سابقه رفتار خدا با ما چنين بوده است و گرنه به شهادت نائل خواهيم گشت . من كه مشتاق بودم كه در جنگ بدر شركت كنم فرصت شركت نيافتم . من آنقدر مشتاق بودم كه پسرم را در آن لشكركشى شركت دادم و افتخار شهادت نصيب او گشت نه من كه سخت شيفته شهادت بودم . ديشب پسرم را در خواب ديدم كه در نيكوترين جلوه اى بود و زير درختان ميوه بهشت و كنار جويبارانش مى گشت و مى گفت : به ما بپيوند تا در بهشت به كنار ما باشى كه من وعده خدا را با خويشتن به تحقق يافتم . بخدا سوگند اى پيامبر خدا من به اين كه در بهشت به كنار او باشم سخت مشتاقم و سالخورده و فرتوت گشته ام و دوست مى دارم كه به ديدار پروردگارم نائل آيم . اى پيامبر خدا، از خدا بخواه تا شهادت و همدمى با سعد را در بهشت را نصيبم گرداند. پيامبر همين دعا را در حقش مى فرمايد. و او در احد به شهادت مى رسد.
انس بن قتاده مى گويد: اى پيامبر خدا، اين يكى از دو خوشبختى است : يا شهادت است يا غنيمت و موفقيت در كشتن آنها. پيامبر مى فرمايد: من از اين نگرانم كه شكست بخوريد. (313)
چون بر بيرون رفتن از شهر اصرار مى ورزند پيامبر نماز جمعه را با مسلمانان اقامه مى كند، سپس به زبان اندرزشان مى گشايد و آنان را به جديت و جهاد سفارش مى كند و مى فرمايد كه اگر شكيبايى ورزند پيروزى از آن ايشان خواهد بود. مردم از اين فرمايشات خشنود مى شوند چون مى فهمند كه پيامبر تصميم دارد به ميدان نبرد با دشمن بشتابد. عده كثيرى از ياران وى نيزاز اين امر ناراضى اند. پيامبر به مسلمانان دستور مى دهد خودشان را براى جنگيدن با دشمن آماده سازند. آنگاه نماز عصر را به جماعت برگزار مى فرمايد، در حاليكه مردم بسيج شده اند و اهالى منطقه بالاى مدينه زنان را در برج و باروها گذاشته اند و خود در شهر حاضرگشته اند. بنى عمرو بن عوف ووابستگان آنان و عشيره نبيت و وابستگان آنان در حاليكه جامه رزم بر تن دارند آمده اند. پيامبر به درون خانه مى رود تا جامه رزم بپوشد... مجاهدان از درب خانه تا به كنار منبرش به انتظار بيرون آمدنش صف بسته اند. سعد بن معاذ و اسيد بن حضير آمده به آنان مى گويند: شما آن حرفها را به پيامبر زديد و او را مجبور ساختيد تااو از شهر بيرون برود در حاليكه براى او فرمان از آسمان مى آيد. بنابراين تصميم گيرى را به او واگذاريد تا هر چه فرمان داد اجرا كنيد و هر كارى را كه ديديد به آن مايل است يا نظر به آن دارد انجام دهيد. در همين احوال ، و در حاليكه بعضى به ديگران مى گويند: سخن درست همين است كه سعد مى گويد و بعضى نظر به بيرون رفتن از مدينه دارند و برخى آن را نمى پسندند پيامبر كلاهخود برسر و زره برتن و بند چرمين شمشير بر كمر و عمامه بر سر و شمشير به كمر از خانه بيرون مى آيد. وقتى بدين حال بيرون مى آيد همگى از كرده خويش پشيمان مى شوند، و كسانى كه قبلابر بيرون رفتن از شهر اصرار ورزيده بودند با خود مى گويند: حق نداشتيم اصرار بر امرى بورزيم كه پيامبر تميل به خلاف آن دارد. صاحبنظرانى هم كه قبلامى گفتند كه بهتر است در شهر بمانيم زبان به سرزنش آنان مى گشايند و مى گويند: اى پيامبر خدا، ما حق نداشتيم نظرى بر خلاف نظرت بدهيم . بنابراين تصميم با تو است . شايسته نبود كه ترا به كارى كه درست نمى بينى . واداريم حال آنكه فرمان بدست خداست و پس از خدا به دست تو. مى فرمايد: من شما را به همين كه مى گوييد خواندم اما نپذيرفتيد. هر پيامبرى چون جامه رزم بپوشد تا خدا سر نوشت جنگ او با دشمنانش را روشن نساخته است شايسته نباشد كه آن جامه ازتن بدر كند. آنگاه مى افزايد: دقت كنيد تا چه فرمان مى دهم آن را بكار بنديد. در پناه نام خدا حركت كنيد كه در صورت شكيبايى پيروزى با شما خواهد بود. (314)
در همين روز، مالك بن عمرو نجارى مى ميرد. پيامبر وقتى با جامه رزم از خانه بيرون مى آيد نعش وى در جايگاه جنازه ها نهاده است . بر او نماز مى گزارد. در همين حال ، جعال بن سراقه در حاليكه آهى از درد بر مى آورد به او مى گويد: اى پيامبر خدا، در رويا به من گفته شد كه تو فردا كشته خواهى شد! پيامبر با زدن دستى بر سينه وى مى فرمايد: مگر فردا روزگار آينده را سراسر در بر نمى گيرد؟ (315)
آنگاه دستور مى دهد تا سه نيزه بياورند. سه پرچم مى سازد. پرچم اوس را به اسيد بن حضير مى سپارد، پرچم خزرج را به حباب بن منذر و پرچم مهاجران را به على ابن ابيطالب .
به سوى ميدان نبرد  
به دستور پيامبر اسبش را مى آورند و سوار مى شود. كمان خويش بدوش ‍ مى گيرد و نيزهاى با پيكان مسين در دست . مسلمانان جامه رزم پوشيده اند و يكصدتن زره بر تن دارند. سعد بن عباده و سعد بن معاذ زره پوشيده پيشاپيش سردار شتابانند و مجاهدان از راست و چپ وى در حركتند و از بدائع عبور مى كنند و از زقاق حى گذشته به دو برجك شيخان مى رسند كه در جاهليت پيرمردى و پيرزنى نابينا در آن نشسته بودند و سخن مى گفتند. از آنجا هم گذشته به سر گردنه مى رسند. ناگهان مى بيند واحدى انبوه با همهمه اى بلند از پشت سر مى آيند. مى پرسد: اينها چه كسانى هستند؟ مى گويند: اى پيامبر خدا، اينها همپيمانان يهودى ابن ابى هستند. مى فرمايد: براى جنگيدن با مشركان يارى جستن از مشركان روا نباشد.
عمرو بن جموح مردى لنگ است ، چهار پسر دارد كه با پيامبر در جنگها مثل شير مى جنگند. چون جنگ احد پيش مى آيد خويشاوندانش مانع شركت وى شده مى گويند: پايت لنگ است ووظيفه جهاد از دوش تو برداشته شده است و پسرانت با پيامبر به جنگ مى روند
. مى گويد: به ! آنان به بهشت بروند، و من اينجا پيش شما بمانم ! همسرش - هند دختر عمرو بن حرام - وى را مى بيند كه سپرش را حمايل كرده به جنگ مى رود در حاليكه اين دعا را بر لب دارد: خدايا، مرا سر افكنده پيش خويشاوندانم بر مگردان . پسرانش خود را به او رسانده اصرار مى كنند كه از شركت در جنگ خوددارى كند. به خدمت پيامبر آمده عرض مى كند: اى رسول خدا، پسرانم مى خواهند نگذارند در اين سفر جنگى همراه تو شركت كنم . بخدا آرزوى من اين است كه همين پاى لنگم را بر زمين بهشت بسايم . پيامبر مى فرمايد: تو را خداوند متعال معذور داشته ووظيفه جهاد را از دوش تو برداشته است . نمى پذيرد. در نتيجه پيامبر به پسران وى مى فرمايد: گناهى بر شما نيست اگر مانع او نشويد. شايد خدا شهادت را نصيب او گرداند. آزادش مى گذارند، و شركت مى كند و به شهادت مى رسد. (316)
در گردنه اردو مى زند. نوجوانانى داوطلب جهاد به حضور وى مى آيند كه عبارتند از: عبدالله بن عمرو، زيد بن ثابت ، اسامه بن زيد، نعمان بن بشير، زيدبن ارقم ، براءبن عازب ، اسيد بن ظهير، عرابه بن اوس ، ابو سعيد خدرى ، سمره بن جندب ، و رافع بن خديج . با شركت آنان در جنگ موافقت نمى فرمايد. ظهير بن رافع اشاره به رافع بن خديج مى گويد: اى پيامبر خدا، او تير انداز است . رافع هم در حاليكه دو موزه بر پاى دارد تظاهر به بلند قدى مى كند. پيامبر به او اجازه شركت مى دهد. سمره بن جندب به ناپدرى اش - مرى بن سنان حارثى - مى گويد: پدرجان ، پيامبر خدا به رافع بن خديج اجازه شركت مرحمت فرمود و به من اجازه نفرمود حال آنكه من رافع را در كشتى بر زمين مى زنم . مرى بن سنان حارثى مى گويد: اى پيامبر خدا، پسرم را منع فرمودى و به رافع اجازه شركت دادى حال آنكه پسرم او را بر زمين مى زند. رسول خدا مى فرمايد: كشتى بگيريد. سمره ، رافع را بر زمين مى زند، و رسول خدا به وى - كه مادرش ‍ ازبنى اسد است - اجازه شركت مى دهد.
ابن ابى آمده در آن طرف اردو فرود مى آيد. همپيمانان او و منافقانى كه همراه اويند به او مى گويند: تو نظر صائب را به وى دادى و راهنمايى دلسوزانه كردى و گفتى كه اين راءى نياكان تو نيز بوده است . راءى او هم با راءى تو يكى بود ولى سر از پذيرفتن آن پيچيد و از اين نوجوانانى كه با او هستند تبيعت كرد! مى بينند نا خالصى و نفاق مى نمايد.
عبدالله بن جحش به پيامبر عرض مى كند: اى رسول خدا، دشمن در آنجا كه ميدانى اردو زده است . من قبلااز خداى عزوجل و پيامبرش تمنا كرده ام كه خدايا، ترا قسم مى دهم كه فردا با دشمن درگير شويم و مرا بكشند و شكمم را بدرندو پيكرم را مثله كنند تا تو را با چنين وضعى ديدار كنم و بپرسى : در چه راهى با تو چنين كرده اند؟ و بگويم : در راه تو. من اى پيامبر خدا تقاضاى ديگرى از تو دارم و آن اينست كه متولى ميراثم شوى . مى فرمايد: مى پذيرم . (317)پيامبر شب را در شيخان مى گذارند، و ابن ابى نيز همراه دارودسته اش مى ماند. پيامبر از سپاهيانش بازديد مى كند. چون خورشيد ناپديد مى گردد بلال اذان مغرب مى گويد و پيامبر نماز را به جماعت مى خواند. سپس اذان گفته مى شود و نماز عشاءرا به جماعت مى خوانند. پيامبر بنى نجار را در برگرفته اند. آنشب ، محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مجاهد ماءمور پاسدارى مى فرمايد تا به گرد اردو در گشت و ديده بانى باشند.
مشركان مراقب پيامبر و اردو زدن وى در شيخان اند. اسبها و شتران خود را گرد مى آورند و عده اى از سواره نظام خود را به فرماندهى عكرمه بن ابى جهل به نگهبانى مى گمارند. سراسر شب اسبها شيهه مى كشند. هرگاه طلايه داران آنها پيش مى آيند و به حره نزديك مى شوند هنوز چيزى بالا نرفته اسبها از مشاهده پاسدارانى كه به فرماندهى محمد بن مسلمه در حره متمركزند رميده و پس مى نشينند. سحرگاهان پيامبر مى پرسد: راه بلدها كجايند؟ چه كسى مى تواند راهى نشان ما بدهد تا به نقطه اى برويم كه دشمن را از نزديك و دقيق ببينيم ؟ ابو حثمه مى گويد: من . پيامبر سوار بر اسب از محله بنى حارثه مى گذرد، سپس از مزارع عبور مى كند تا به باغ مربع بن قيظى كه منافقى نابيناست مى رسد. چون با يارانش وارد باغ وى مى شود بنا مى كند خاك پاشيدن بر چهره آنان و مى گويد: اگر تو پيامبر خدايى نبايد وارد باغ من شوى ! سعد بن زيد اشهلى با كمانى كه در دست دارد بر سر او مى كوبد تا خون از آن مى ريزد. يكى از بنى حارثه كه هم مسلك اوست به خشم آمده مى گويد: اى بنى عبدالاشهل ، اين از دشمنى ديرينه اى است كه با ما داريد و از آن دست بردار نيستيد. اسيد بن حضير مى گويد: نه بخدا، بلكه از نفاق شماست . بخدا قسم چون نميدانم كه پيامبر راضى است يا نه گردن تو و گردن كسانى را كه با تو هم عقيده اند نمى زنم . در نتيجه ، لب فرو مى بندد.
رسول خدا در راه است كه اسب ابو برده دمش را تكان مى دهد و به ميخى كه در قبضه شمشير اوست گير مى كند و شمشير از نيام كشيده مى شود. پيامبر كه فال نيك را دوست مى دارد و از فال بد زدن نفرت دارد مى فرمايد: اى صاحب شمشير، شمشيرت را ببوى كه من چنين مى بينم كه شمشيرها بسيار از نيام كشيده خواهد گشت . (318)
پيامبر كه از شيخان تا رسيدن به احد يك زره پوشيده است ، زره ديگرى مى پوشد و كلاهخودى بر سر مى نهد.
سپاه مشركان با اطلاع از حركت پيامبر از شيخان ، در مواضع خويش مستقر مى شوند و تا زمينى كه امروز اواخر قرن دوم متعلق به ابن عامر است پيش مى آيند. سپاه اسلام هم چون به احد و محل پل كنونى مى رسند هنگام نماز مى شود و پيامبر در حاليكه مشركان را مى بيند به بلال دستور مى دهد تا بانگ اذان و اقامه بر دارد. آنگاه نماز صبح را به جماعت بجا مى آورد. ابن ابى هم در حاليكه چون شتر مرغى پيشاپيش ادرودسته خويش روان است باز مى گردد. عبدالله بن عمرو بن حرام از پى آنان روانه شده به آنها مى گويد: خدا و دينتان و پيامبرتان را به يادتان مى دهم و آن تعهداتى را كه كرديد كه از او چون خودتان و فرزندان و زنانتان دفاع كنيد. ابن ابى مى گويد: فكر نمى كنم جنگى بين آنها اتفاق بيافتد. اگر گوش به من بسپارى تو هم بايد برگردى چون صاحبنظران و اشخاص خردمند همه برگشته اند. ما در شهر خويش از او دفاع مى كنيم . با اين كه راءى صحيح را به او نشان داديم باز بر خلاف آن و مطابق ميل نوجوانان عمل كرد. وقتى حاضر نمى شوند به توصيه عبدالله بن عمرو عمل كنند ووارد كوچه هاى مدينه مى شوند به آنها مى گويد: خدا شما را گم گرداند، بيشك خدا پيامبر و مومنان را از كمك شما بى نياز خواهد فرمود. ابن ابى در حاليكه مى گويد: حرف مرا گوش نمى كند و گوش به حرف بچه ها مى كند! راه خود را مى گيرد. عبدالله بن عمرو هم دوان باز مى گردد و به پيامبر كه در حال آراستن سپاه اسلام است مى رسد.
آرايش جنگى  
پيامبر صفوف سپاه را مى آرايد و پنجاه كماندار را به فرماندهى عبدالله بن جبير بر كوه عينين مى گمارد. تكيه سپاه را به كوهستان احد مى دهد و روى آن را به مدينه مى نهد بطوريكه كوه عينين در سمت چپ سپاه قرار مى گيرد. سپاه مشركان آمده در دره احد پشت به مدينه و رو به احد متمركز مى شوند. پس از صف آرايى ، خالدبن وليد را به فرماندهى جناح راست ، و عكرمه بن ابى جهل را به فرماندهى جناح چپ ، و عبدالله بن ابى ربيعه را به فرماندهى يكصد تيرانداز خويش مى گمارند. پرچم را به طلحه بن ابى طلحه مى سپارند. ابوسفيان فرياد بر مى آورد كه آى بنى عبد الدار، ما مى دانيم كه شما به پرچمدارى بيش از ما سزاواريد. لكن در جنگ بدر، شكست ما از ناحيه پرچم رخ داد، و شكست در هر سپاهى از ناحيه پرچم آن رخ مى دهد. بنابراين ، به دور پرچمتان با صفوف فشرده گرد آييد و از آن دفاع كنيد و ما را بگذاريد تا حساب خودمان را با تسويه كنيم ، زيرا ما جمعى خونخواه هستيم و در پى خونى كه تازه ريخته شده است و بر سر اين كار دست از جان شسته ايم . و پيوسته اين حرف را تكرار مى كند كه اگر پرچم سپاهى درغلتد ديگر آن سپاه براى چه مى خواهد دوام آورد! بنى عبد الدار از اين حرف او به خشم مى آيند و مى گويند: ما پرچم خويش را رها مى كنيم ؟! اين محال است . اما اين كه از آن دفاع كنيم ، خواهى ديد كه چه خواهيم كرد! آنگاه بنى عبد الدار گرداگرد پرچم را مى گيرند و نيزه هاى خود را به آن تكيه مى دهند، و به ابو سفيان كلمات تند مى گويند. ابو سفيان مى گويد: بگذاريد پرچم ديگرى هم ترتيب دهيم . مى گويند: باشد، ولى آن را هم بايد يكى از بنى عبدالدار بر دوش گيرد، و جز اين نتواند بود! (319)
پيامبر پياده به تنظيم صفوف مى پردازد و مواضع رزمى مجاهدان را مشخص مى سازد، و مى فرمايد: فلانى جلو بيا. فلانى عقب برو. حتى گاهى كه شانه يكى جلو آمده است آن را به عقب مى راند. آنان را چنان منظم مى سازدكه گويى تيرها را مرتب مى سازد. پس از ترتيب صفوف مى پرسد: پرچم مشركان در دست كيست ؟ جواب مى دهند: در دست بنى عبدالدار. مى فرمايد: ما به وفادارى و پاسدارى سزاوارتراز آنهاييم . مصعب بن عمير كجاست ؟ جواب مى دهد: اينجا هستم من . مى فرمايد: اين پرچم را بگير. آن را مى ستاند و پيشاپيش رسول خدا افراشته مى دارد. (320)
قزمان كه از منافقان است با سپاه اسلام همراه نشده و در مدينه مانده است . زنان بنى ظفر او را سر زنش مى كنند و مى گويند: اى قزمان ، همه مردان با لشكر رفته اند و تو مانده اى ! تا او را به خشم مى آورند. او كه مردى است با آوازه دليرى ، به خانه خويش رفته كمان و تركش و شمشيرش را مى آورد، و دوان مى رود تا وقتى مى رسد كه پيامبر سرگرم تنظيم صفوف سپاه است . (321)
حنظله پسر ابو عامر، با جميله دختر عبدالله بن ابى ازدواج مى كند. شب شنبه شب زفاف اوست . از پيامبر اجازه مى گيرد تا آنشب را در مدينه بماند. به او اجازه مى دهد. پس از خواندن نماز صبح شنبه مى خواهد كه به ميدان جنگ بشتابد جميله او را مى گيرد و به اطاق باز مى برد. حنظله بى آنكه فرصت غسل كردن پيدا كند به ميدان نبرد مى رود. پيش از اين ، جميله به چهار نفر از خويشاوندانش پيغام فرستاده تا گواه باشند كه عروسى آنان به انجام رسيده است . بعدها از او مى پرسند: چرا چهار شاهد براى عروسى خويش گرفتى ؟ جواب مى دهد: آنشب در خواب ديدم كه آسمان بشكافت و حنظله بدرون آن رفت آنگاه دو پاره آسمان به هم پيوست . با خود انديشيدم كه اين شهادت است . از اينرو، شاهد گذراندم كه وى عروسى كرده است . عبدالله بن حنظله از اين ازدواج به دنيامى آيد.
حنظله در حالى به ميدان جنگ مى رسد كه پيامبر مشغول منظم كردن صفوف سپاه است . (322)
مخيريق كه از احبار يهود است روز شنبه اى كه پيامبر در احد است رو به يهودان كرده مى گويد: بخدا قسم شما مى دانيد كه محمد پيامبر است و كمك به او وظيفه شماست . مى گويند: امروز روز شنبه است ! مى گويد: اين كار تعطيل بردارنيست ! آنگاه ساز و برگ خويش برداشته وصيت مى كند كه اگر كشته شدم دارايى و باغ ومزرعه من از آن محمد خواهد بود تا در هر راهى كه خدا به او مى فرمايد مصرف كند. و به ميدان جنگ رفته كشته مى شود. بعدها بخش اعظم صدقه هاى پيامبر از دارايى مخيريق است . (323)
آنگاه پيامبر برخاسته نطقى بدين شرح ايراد مى فرمايد: هان اى مردم ، شما را به آنچه خدا در كتابش به من سفارش فرموده است سفارش مى كنم ، و آن كار كردن به فرمان اوست و دورى از آنچه حرام فرموده است . وانگهى اينك شما در موقيعت پاداش برى و اندخته گرى قرار گرفته ايد پاداش و اندوخته براى كسى كه وظيفه خويش فرياد آرد و تصميم خويش بر انجام آن وضيفه استوار گرداند در نهايت شكيبايى و يقين و جديت و تلاش . زيرا جهاد عليه دشمن كارى سخت دشوار است و ناراحتى هاى بسيار دارد، و كسانى كه در صول آن شكيبا بمانند كم اند مگر كسى كه خدا آهنگ رشد او كرده باشد. بيگمان ، خدا با كسى است كه از او فرمان برد، و بيشك در جريان جهاد آغاز كنيد و بدين كار در پى آن باشيد كه خدا به شما وعده فرموده است . و آنچه را كه خدا انجامش را به شما فرمانداده است پاس داريد. زيرا من سخت دلبسته و شيفته رشد شما هستم . اختلاف و كشمكش و سست كردن اراده يكديگرمايه كوتاهى و ناتوانى است كه خدا دوستش نمى دارد و يارى و پيروزى را بر آن مترتب نمى گرداند. هان اى مردم ، در اندرون خويش چنين مى بينم كه هر كس برحرام باشد خدا ميان او و آن جدايى مى اندازد و هر كه بخاطر خدا از روى حرام بگرداند خدا از گناه وى در گذرد، و هر كس بر من درود فرستد خدا و فرشتگانش بر او ده بار درود مى فرستند، و هر مسلمان يا كافرى كه كار نيك كند پاداش وى بر عهده خدا باشد كه يا در دنيا كنونى او دهد يا در باز پسين زندگانى او كه مدتى بعد بيايد، و هر كس به خدا و دوران باز پسين ايمان دارد موظف است كه نماز جمعه را در روز جمعه بر پا دارد مگر كودكى باشد يا زنى يا بيمارى يا برده اى در تصرف ديگرى . هر كس ‍ خويشتن را از نماز جمعه بى نياز انگارد خداوند او را بى نياز باشد و خداوند توانگرى ستوده است . هر كارى كه بدانم شما را به خدا نزديك مى گرداند شما را بدان فرمان خواهم داد و هر عملى كه بدانم شما را به آتش ‍ نزديك مى گرداند شما را از آن بر حذر خواهم ساخت . روح الامين در دلم چنين دميده است كه تاكسى روزى خويش را تا به آخر مصرف نكند نخواهدمرد، و هيچ از اين روزى كاسته نخواهدگشت هر چند دستيابى بدان زمانى به تاءخير افتد. بنابراين از خدا كه پروردگار شماست پروا گيريد و در جستجوى روزى نيكرفتار باشيد، دير رسيدن روزى شما را بر آن ندارد كه از طريقى كه نافرمانى پروردگار شماست از پى آن بر آييد، زيرا به آنچه نزد اوست جز از طريقى كه فرمانبردارى اوست دست نتوان يافت . اينك حلال و حرام را براى شما بيان داشته است اما امورى ميان ايندو هست كه به آنها شباهت دارد و بسيارى از مردم آنها را نمى شناسند مگر كسانى كه خدا آنان را در عصمت داشته است . پس هر كس آنها را ترك گويد آبرو ودينش را در امان داشته باشد و هر كس در آنها فرو غلتد مثل چوپانى خواهد بود كه در كنار چراگاه قرقى بچراند كه بيم آن مى رود كه به آن در آيد. هر شهريارى منطقه ممنوعه اى دارد، و بدانيد كه منطقه ممنوعه خدا كارهاى حرام شده اوست . رابطه مومن با مومنان مانند رابطه سر با تن است ، چون به درد آيد همه اندامهاى ديگر از هرسو براى رفع آن هماهنگى خواهند كرد. با درود بر شما. (324)
پيامبر نزديك تير اندازان آمده به آنها مى فرمايد: پشت جبهه ما را حراست كنيد، زيرا بيم آن داريم كه از پشت سر به ما حمله شود. موضع خودتان را محكم نگاه داريد و از آن تكان نخوريد. حتى اگر ديديد آنان را شكست داده ووارد اردوگاهشان شده ايم از جاى خودتان تكان نخوريد. و اگر ديديد دارند ما را مى كشند به كمك ما نياييد و از ما دفاع نكنيد. خدايا، تو را بر اينها شاهد مى گيرم . شما بايد اسبهاى آنها را با تير بزنيد و برمانيد زيرا اسبها از برابر تير مى گريزند.(325)
چون مشركان جناح راست و جناح چپ ترتيبداده اند پيامبر خدا براى سپاه اسلام دو جناح راست و چپ تشكيل مى دهد.(326)چهار نفر در موقع حمله ، نشانه اى بر سر مى نهند. على ابن ابيطالب عليه السلام پارچه پشمين سپيدى بر سر مى بندد. زبير بن عوام پارچه زردى وابودجانه پارچه سرخى بر سر مى بندند. حمزه پر شتر مرغى بر كلاهخود خويش مى نهد.(327)
پيش از شروع درگيرى ، زنهاى مشرك پيشاپيش صفوف جنگجويان آمده ضرب مى گيرند ودايره مى زنند. سپس با پيشروى سپاه ، خود را عقب و به پشت صفوف مى كشانند. در اثناى جنگ بدر او را تشويق و تحريك به جنگيدن مى كنند.(328)
درگيرى  
اولين كسى كه باعث درگيرى دو سپاه مى شودابوعامر است . با پنجاه نفر از عشيره اش و عده اى از بردگان قريش پيش آمده فرياد مى زند: آى آل اوس ، من ابو عامرم ! مى گويند: گمشو اى زشتكار! مى گويدن در غياب من ، قوم من دچار بد بختى شدند! مسلمانان و اينها به طرف يكديگر سنگ مى پرانند تا ابو عامر و دارودسته اش مى گريزند.(329)
طلحه بن ابى طلحه فرياد برمى دارد كه چه كسى به نبرد من مى آيد؟ على ابن ابيطالب عليه السلام از او مى پرسد: مايلى نبرد تن به تن كنيم ؟ جواب مى دهد: آرى . در ميان دو سپاه به نبرد مى پردازند، در حاليكه رسول خدازير پرچم نشسته است و دو زره برتن و كلاهخودى بر سر دارد. درگير مى شوند، و على پيشدستى كرده ضربه شمشيرى بر سر او وارد مى آورد كه فرق او را شكافته تا چانهاو پايين مى آيد، و بر زمين مى غلتد. و على عليه السلام باز مى گردد. از او مى پرسند: چرا ضربه نهايى را بر او وارد نساختى ؟ مى فرمايد: وقتى بر زمين غلتيد عورت او در برابرم نمايان گشت و پيوند خويشاونديمان ترحم مرا به او بر انگيخت ، و ضمنامى دانستم كه خداى تبارك و تعالى او را خواهد كشت ، چه او قوچ (330)سپاه دشمن است .
با كشته شدن طلحه ، پيامبر خوشحال مى شود و بانگ تكبير بر مى دارد و مسلمانان به تكبير وى بانگ تكبير بر مى آورند. آنگاه ياران پيامبر بر واحدهاى رزمى مشركان حمله مى برند و چندان شمشير مى زنند كه صفوف آنها از هم مى پراكند، ولى كشته اى ، جز طلحه نمى دهند. پرچم را پس از طلحه ، برادرش عثمان بن ابى طلحه - كه ابو شيبه لقب دارد- برمى دارد، و پيشاپيش زنهاى آوازه خوان اين سرود رزمى را مى خواند:
ان على اهل اللواءحقا         اءن تخضب الصعده اءو تندقا
او با پرچم پيش مى آيد، و زنها دايره مى زنند و با خواندن شعرى لشكريان را تشويق مى كنند. چنين مى خوانند:
ن
حن بنات طارق                نمشى على النمارق
ان تقبلوا نعانق                  اءو تدبروا نفارق

فراق غيروامق
حمزه بن عبدالمطلب به پرچمدار جديد حمله مى برد و ضربه شمشيرى بر شانه او وارد مى آورد كه دست و شانه را تا پاره اى از تنه او قطع مى كند بطوريكه ريه او نمايان مى شود. حمزه در حاليكه مى گويد: من پسر ساقى حاجيانم باز مى گردد. پرچم را ابوسعد پسر ابو طلحه بر دوش مى گيرد. زنهاى مشرك از پى او چنين مى خوانند:
ضربابنى عبدالدار                  ضرباحماه الادبار
ضربابكل بتار
سعد بن ابى وقاص به او حمله مى برد و با وارد آوردن ضربه شمشيرى دست راستش را قطع مى كند. او با دست چپ پرچم را مى گيرد. سعد با ضربه اى دست چپ او را قطع مى كند. او با دو بازويش پرچم را به سينه مى فشارد و خود را خم مى كند.سعد سر كمانش را به ميان زره و كلاهخود او فرو برده كلاهخود را از سرش پايين مى اندازد، آنگاه با ضربه شمشيريكه بر سرش مى زند او را مى كشد. بعد مى خواهد زره و ابزار جنگ او را بر گيرد كه سبيع بن عبد عوف با چند نفر آمده مانع وى مى شوند، و ابزار جنگى وى بهترين ابزار جنگى در سپاه مشركان است .(331)
آنگاه پرچم را مسافع پسر طلحه بن ابى طلحه بر مى دارد. عاصم پسر ثابت بن ابى اقلح ، او را به تير مى زند در حاليكه مى گويد: اين تير را از من كه پسر ابو اقلح هستم بگير!
كلاب پسر ديگر طلحه بن ابى طلحه پرچم را بدست مى گيرد. مسافع را كه تير خورده است پيش مادرش سلافه دختر سعد كه همراه زنان مشرك است مى برند. از او مى پرسد: چه كسى تو را به تير زد؟ مى گويد: نمى دانم . فقط شنيدم كه مى گفت : اين تير را از من كه پسر ابو اقلح هستم بگير! سلافه مى گويد: آه . از خانواده اقلح و از خويشاوندان خود ماست ! مسافع مى ميرد، و مادرش سلافه سوگند مى خورد كه در كاسه سر عاصم بن ثابت شراب بنوشد! و مى گويد: هر كس سر عاصم بن ثابت را برايم بياورد به او يكصد شتر جايزه خواهم داد!
تيراندازان نامدارى در سپاه اسلامند: سعد بن ابى وقاص ، سائب پسر عثمان بن مظعون ، مقداد بن عمرو، زيد بن حارثه ، حاطب بن ابى بلتعه ، عتبه بن غزوان ، خراش بن صمه ، قطبه بن عامر، بشر پسر براءبن معرور، ابونائله - سلكان بن سلامه - ابو طلحه ، عاصم پسر ثابت بن ابى الاقلح ، و قتاده بن نعمان .
عده اى از تيراندازان مشرك ، سپاه اسلام را با تير اندازى خود به ستوه مى آورند، از جمله حبان بن عرقه ، و ابو اسامه جشمى . ازينرو پيامبر سعد بن ابى وقاص را تشويق مى كند كه به دامن ام ايمن - كه براى آب دادن به زخميان آمده است - مى خورد و او به زمين مى غلتد و بدنش هويدا مى شود، و حبان از آن منظره قهقهه سر مى دهد. اين امر بر پيامبر گران مى آيد. تيرى بى پيكان به سعد بن ابى وقاص داده مى فرمايد: تير اندازى كن . آن تير بر گلوگاه حبان خورده به پشت در مى غلتد و عورتش هويدا مى شود. پيامبر با خنده اى مى فرمايد: سعد، انتقام ام ايمن را گرفت . و در حق وى دعا مى كند. مالك بن زهير جشمى - برادر ابو اسامه جشمى - هم تير اندازى مى كند. او و حبان بن عرقه با تير اندازى خود عده اى از ياران پيامبر را مى كشند. پشت صخره ها پنهان مى شوند و به طرف كسلمانان تير اندازى مى كنند. در يكى از اين حالات ، سعد بن ابى وقاص ، مالك بن زهير را پشت صخره اى مى بيند كه تير انداخته و سر بر آورده است . تيرى به طرف مالك پرتاب مى كند كه بر چشم او نشسته از پس گردنش بيرون مى آيد، و بلندشده بر زمين مى افتد، و مى ميرد.
پيامبر هم چندان تيراندازى مى كند تا تيرى در تركش او نمى ماند و كمان وى مى شكند و زه آن پاره مى شود. عكاشه بن محصن ، آن را گرفته درست مى كند و تقديم مى نمايد. پيامبر به تير اندازى ادامه مى دهد. ابو طلحه جلو پيامبر و كسانى كه با اويند ايستاده و خود را سپر آنان ساخته است . پيامبر در حق وى كه تير اندازى ماهر است و صدايى رسا دارد مى فرمايد: صداى رساى ابو طلحه در ارتش ارزنده تر از چهل مرد جنگى است . او پنجاه تيرى را كه در تركش دارد پيش پاى پيامبر مى ريزد و مى گويد: اى پيامبر خدا، جانم فداى جانت . خدامرا فداى تو كند.
تيرى از دشمن بر گلو گاه ابو رهم غفارى مى نشيند. به خدمت پيامبر مى شتابد. پيامبر زخم وى را با آب دهان نوازش مى دهد، و بر اثرش بهبود مى يابد. بهمين جهت بعدها ابو رهم منحور يعنى كسى كه تير بر گلوگاهش خورده است - لقب مى دهند.
تير ديگرى بر كنار چشم قتاده بن نعمان مى نشيند بطوريكه چشمش روى گونه اش مى آويزد. به خدمت پيامبر مى شتابد و مى گويد: اى رسول خدا، من زن جوان زيبايى دارم كه دوستش مى دارم و او هم مرا دوست مى دارد. مى ترسم ، بخاطر اين چشمم محبتش با من كم شود. پيامبر، چشم او را به جاى اولش باز مى گرداند تا شفا مى يابد و به حالت نخست باز مى گردد. بعدهادر سالخوردگى مى گويد: بخدا سوگند اين چشمم از آن ديگرى بيناتر است !(332)
نخستين شهيد بر خاك مى افتد. عبدالله پسر عمرو بن حرام - پدر جابر بن عبدالله انصارى - بدست سفيان بن عبد شمس - ملقب به ابو اعور سلمى - به شهادت مى رسد. پيامبر در كشاكش نبرد بر او نماز مى گزارد.(333)
پيامبر در حاليكه شمشيرى را نشان يارانش مى دهد مى پرسد: چه كسى حق اين شمشير را ادا مى كند؟ مى پرسند: حق آن چيست ؟ مى فرمايد: دشمن را با آن زدن . عمر مى گويد: من . پيامبر روى از او گردانده همان شرط را تكرار مى فرمايد:زيبر مى گويد: من . از او هم روى مى گرداند بطوريكه عمر و زيبر هر دو دلگير مى شوند. در سومين بار، ابو دجانه مى گويد: من اى پيامبر خدا حق آن را ادا مى كنم . آن را به وى مى سپارد. ابو دجانه با آن شمشير در ميان دو سپاه مى خرامد. پيامبر مى فرمايد: اين راه رفتنى است كه خدا جز در چنين موقعيتى منفور مى دارد. چون با دشمن روبرو مى شود به عهد خويش وفاو حق آن شمشير را ادا مى كند. يكى از آندونفر كه از گرفتن شمشير محروم شده اند مشاهده مى كند كه ابو دجانه خيلى خوب مى جنكد، ووقتى شمشير كند مى شود و بيم آن مى رود كه نبرد به كنارى رفته آن را بر سنگ تيز مى كند و باز به سراغ دشمن مى شتابد. تا در پايان جنگ آن را كه بصورت داسى در آمده است تحويل مى دهد.(334)
ابو دجانه كه شمشير اهدايى پيامبر را در دست دارد عمره دختر حارث را مى بيند كه به مسلمانان سنگ مى پراكند و بيرحمانه به آنان حمله مى برد بطوريكه از برابرش عقب مى نشينند. متوجه نمى شود كه زن است . شمشير بر آورده او را مى زند.(335)
مشركى از بنى كنانه كه سراپا زره پوش است پيش مى آيد. وى مى گويد: من پسر عويم هستم ! سعد آزاد شده حاطب به مقابله او مى رود. مشرك با يك ضربه او را دو پاره مى كند. رشيد فارسى - آزاد شده بنى معاويه - پيش رفته ضربه اى بر شانه او فرود مى آورد كه زره را شكافته او را دوپاره مى كند، و مى گويد: اين ضربه را از من كه جوانى فارسى ام بگير! پيامبر كه شاهد اين صحنه است به رشيد مى فرمايد: چرا نگفتى از من كه جوانى انصاريم بگير؟ لحظاتى بعد، برادر آن مشرك مثل سگى پيش ‍ مى رود و مى گويد: من پسر عويم هستم ! رشيد شمشير بر كلاهخود او مى كوبد تا فرقش مى شكافد، و مى گويد از من كه جوانى انصاريم بگير! رسول خدا با لبخندى مى فرمايد: آفرين بر تو اى ابو عبدالله !- در حاليكه وى هنوز صاحب پسرى نشده است !(336)
سعد بن ابى وقاص بيش از هر چيز سعى دارد تا برادر كافرش - عتبه بن ابى وقاص - را بكشد، برادرى را كه بد اخلاق و با پدر بد رفتار است . دوبار براى دست يابى بر برادر وارد صفوف سپاه دشمن مى شود ولى او مثل روباهى مى گريزد و پنهان مى شود. بار سوم ، پيامبر به او هشدار مى دهد و مى فرمايد: چه مى خواهى بكنى ؟ مى خواهى خودت را به كشتن بدهى !
ناچار دست از تعقيب او بر مى دارد. (337)
ابى بن خلف در مكه به رفقايش مى گويد: اسبى دارم كه هر روز به آن مقدارى ذرت مى خورانم و آن را مى پرورانم تا بر آن سوار شده محمد را بكشم . خبر به پيامبر در مدينه مى رسد، مى فرمايد: انشاءالله من او را در حاليكه سوار بر آن اسب است خواهم كشت ! چون رسول خدادر ميدان جنگ معمولاواپس نمى نگرد، به يارانش مى گويد من از اين نگرانم كه ابى بن خلف از پشت سرم حمله كند، بنابراين اگر او را ديديدبه من اطلاع بدهيد. ابى چشمش به پيامبر مى افتد و او را مى شناسد. در حاليكه بر اسب پيش مى تازد با تمام قدرت فرياد مى زند: آى محمد! بميرم اگر بگذارم از چنگم بگريزى ! رزمندگان اسلام مى گويند: اى رسول خدا، اگر به تو برسد چه خواهى كرد؟ دارد مى رسد! اگر بفرمايى يكى از ما به مقابله او بشتابد. پيامبر نمى پذيرد، و ابى نزديك مى رسد. پيامبر نيزه كوتاهى از حارث بن صمه - يا زيبر بن عوام - گرفته نهيبى به يارانش مى زند تا مثل يك مشت پشه از دور او مى پراكنند- و چون آهنگ نبردى سخت كند هيچكس به صولت پيامبر نيست - آنگاه با آن نيزه كوتاه به گلوى ابى كه سوار بر اسب است مى زند تا چون گاو نرى خروش بر مى آورد و مى گريزد. پيش رفقايش كه ميرسد.با تعجب به او مى گويند: آخر تو را كه چيزى نشده است ! اگر اى زخم كه بر گلوى تو است در چشم يكى از ما هم مى بود گزندى به او نمى زد! ابى مى گويد: به لات و عزى سوگند اگراين گزند كه به من رسيده است به شركت كنندگان بازار ذوالمجاز(338)برسد همه را بكشد! مگراو به من نگفته بود كه حتماترا خواهم كشت ؟. او را بر دوش خود حمل كرده مى برند...(339)
در ميان زنان و كودكانى كه در برج و باروهاى مدينه پنهان شده اند صفيه دختر عبدالمطلب است كه در برج فارع جاى گرفته است . حسان بن ثابت هم آنجاست . در ابتداى جنگ كه پيشروى با مسلمانان است حسان پيش آمده به كنار ديوار برج به تماشاى ميدان جنگ مى ايستد. وقتى صفوف مسلمانان پراكنده مى شود از ترس به عقب برج پناه مى برد، و صفيه همچنان به تماشاى كشمكش مى ايستد. عده اى از يهوديان به كناره برج آمده بناى سنگ پرانى و تير اندازى مى گذارند. صفيه بر سر حسان بن ثابت فرياد مى كشد كه پسر فريعه !برخيز و كارى بكن . مى گويد: نه بخدا، نمى توانم . چرا نتوانم با پيامبربروم به احد! يكى از يهوديان بالا آمده خود را به درب برج مى رساند. صفيه به حسان بن ثابت مى گويد: شمشير را به دست من بده و كارى نداشته باش . همين كار را مى كند. صفيه با شمشير برگردن آن يهودى مى زند، آنگاه سر او را به پايين پيش ‍ رفقايش پرت مى كند. وقتى سر رفيقشان را مى بينند رو به فرار مى گذارند. صفيه همچنان كه در فارع است به ديگر برجها كه پايين ترند مى نگرد. از همان دور ميدان نبرد را هم مى بيند. مشاهده مى كند كه زوبين پرتاب مى شود. با خود مى گويد: مگر دشمن زوبين هم بكار مى برد؟ نكند زوبينى بر پيكر برادرم - حمزه - فرود آيد(340)
وحشى برده حبشى است متعلق به جبير بن مطعم . هند دختر عتبه هر وقت به او مى رسد مى گويد: انتقام مرا از اينها بگير! وحشى مى انديشد كه چه كسى را بكشد؟ به رسول خدا كه دسترسى ندارم و يارانش هرگز نخواهند گذاشت دست من به وى برسد. حمزه بن عبدالمطلب را اگر خفته هم ببينم جراءت بيدار كردنش را ندارم . پس على ابن ابيطالب را به چنگ آورم . چون جنگ احد در مى گيرد وحشى بدنبال على ابن ابيطالب مى گردد تا او را بيابد. ناگهان على پديدار مى شود. وحشى مى بيند جنگاورى است هوشيار وورزيده و نگران همه سوى . با خود مى گويد: اين نه آن كسى است كه بدنبالش مى گردم ! در آن سو مى بيند حمزه مشركان را از دم تيغ مى گذراند. پشت صخره اى كه بر فراز پشته اى شنى قرار دارد كمين مى كند. سباع پسر ام انمار- كه مادرش ختنه گر دختران مكه است - به نبرد حمزه مى آيد. حمزه خشمگين به او پرخاش مى كندكه حتى تو اى پسر ختنه گر دختران مكه به نبرد ما آمده اى ؟! بيا جلو! آنگاه او را گرفته بلند مى كند و بر زمين مى كوبد و بر سينه او زانو زده او را مثل گوسفندى سر مى برد. سپس ‍ برخاسته چشمش به وحشى مى افتد، و به طرف او پيش مى رود. پيش پاى او آبراهه اى است . چون قدم بر لبه آبراهه مى گذارد لبه خاكى آن فرو ريخته به روى در مى لغزد. وحشى از فرصت استفاده كرده زوبين خود را نشانه مى رود، ووقتى آن خوب نشانه مى رود به طرف او پرتاب مى كند تا بر زير ناف او فرود مى آيد. عده اى از مسلمانان به طرف او رفته صدا مى زنند: ابو عماره ! اما جوابى از او بر نمى آيد. وحشى يقين مى كند كه حمزه كشته شده است . به ياد هند و ناراحتى او از كشته شدن پدر و عمو و برادرش ‍ مى افتد. آن چند مسلمان وقتى مى فهمند حمزه به شهادت رسيده است از پى نبرد مى روند. وحشى بر سر نعش حمزه آمده شكم او را مى شكافد و جگرش را بيرون مى كشد و براى هند دختر عتبه مى برد. از او مى پرسد: اگر قاتل پدرت را بكشم به من چه مى دهى ؟ مى گويد: هر چ در بردارم از زيور و جامه . مى گويد: بيا اين جگر حمزه است ! هند آن را مى گيرد و مى جود، ولى آن را از دهان بيرون مى افكند. آنگاه هر چه جواهر و زيور و جامه بر تن دارد بيرون آورده به وحشى مى دهد. و مى افزايد: وقتى به مكه رسيديم ده دينار هم به تو خواهم داد. حالا بيا نعش او را نشانم بده . وحشى او را با خود بر سر نعش حمزه مى برد. هند، اندامهاى مردى و بينى و گوشهاى حمزه را قطع مى كند. و از آنها دو دستبند و دو بازو بند و دو خلخال مى سازد و در حاليكه خود را با آنها آراسته است و جگر حمزه را در دست دارد به مكه در مى آيد.
زبير بن عوام ، پرچمدار سپاه كفر- كلاب پسر طلحه بن ابى طلحه - را از پاى در مى آورد. درگيرى در اطراف پرچم سپاه كفر به شدت ادامه دارد. ارطاه بن شر حبيل هم كه پرچم را بدست گرفته است به شمشير على عليه السلام بر خاك مى افتد. آنگاه شريح بن قارظ آن را بر مى دارد كه او هم بدست مجاهد ديگرى به هلاكت مى رسد. سپس صواب كه برده آن قبيله است آن را بر مى دارد كه قزمان او را مى كشد.(341)
وقتى پرچمداران سپاه شرك يكى پس از ديگرى كشته مى شوند صفوف سپاه گسيخته مى شود و روى به هزيمت مى نهند. مسلمانان به تعقيب آنها مى پردازند و آنها از دم تيغ مى گدرانند و از اردوگاهشان پس مى رانند و بنا مى كنند بع ه غنيمت گرفتن آنچه در اردوگاه است .(342)
حنظله پسر ابو عامر به ابو سفيان حمله مى برد و با پى كردن اسب وى او را در مى غلتاند، و مى رود تا او را سر ببرد. ابوسفيان فرياد بر مى دارد كه آى قريش ! من ابوسفيان پسر حربم ! اما قريش كه در حال گريزند با اين كه صداى استمداداش را مى شنوند اعتنايى به او نمى كنند. تا آنكه اسود بن شعوب به كمك او مى آيد و با نيزه اى كه در دست دارد بر پشت حنظله فرو مى برد. اما اسود با ضربه ديگرى او را از پاى در مى آورد. ابوسفيان مى گريزد و خود را به يكى از مشركان قريش مى رساند. مشرك ازاسب پياده شده ابوسفيان را مى نشاند و خود بر ترك وى سوار مى شود.(343)
تغيير مسير جنگ  
در اين حال ، بعضى از تيراندازان به ديگران مى گويند: چرا اينجا بيكار نشسته ايد؟ اينك خدا دشمن را به شكست كشاند و اين برادران شما هستندكه دارند اردوى دشمن را به غنيمت مى برند. به اردوگاه مشركان در آييد و با بردرانتان در غنيمت شركت بجوييد. بعضى مى گويند: مگر نمى دانيد كه پيامبر به شمافرمود: پشت سپاه ما را پاسدارى كنيدو از جاى خودتان تكان نخوريد. و اگر ديديد ما داريم غنيمت مى بريم با ما شركت نجوييد و پشت سپاه را پاسدارى كنيد؟ عده اى مى گويند: مقصود رسول خدا اين نبوده است . اكنون خدا مشركان را خوار ساخته و به شكست كشانده است ، بنابراين به اردوى دشمن در آييد و همراه برادرانتان غنيمت برگيريد. چون كارشان به اختلاف مى كشد فرماندهشان - عبدالله بن جبير- كه خود را با جامه اى سپيد نشاندار ساخته است زبان به نطقى مى گشايد، و پس از سپاس و ستايش خداوند، به آنان سفارش مى كند و دستور مى دهد كه از خدا فرمان برند و از پيامبر فرمان برند و هيچيك از دستورهاى رسول خدا را نافرمانى نكنند. آما آنها نافرمانى نموده از موضع خويش سرازير مى شوندو از آنها با فرماندهشان جز چند نفرى كه به ده نمى رسند باقى نمى ماند كه از آنجمله حارث پسر انس بن رافع كه مى گويد: اى ياران ، سفارشى را كه پيامبرتان به شما كرده است بياد آوريد و از فرمانده خويش فرمان بريد. سر مى پيچند و براى غنيمت بردن رو ب اردم وى دشمن مى نهند و كوه را خالى مى گذارند و سرگرم برداشتن اين چيز و آن چيز مى شوند.
نسطاس - آزاد شده صفوان بن اميه كه بعدها مسلمان خوبى مى شود- مى گويد: من برده اى بودم كه مرا همراه عدهاى ديگر در اردوگاه گذاشته بودند. در آن روز هيچيك از بردگان در جنگ شركت نجستند جز وحشى و صواب - برده بنى عبدالدار- چون ابوسفيان گفته بود: اى گروه قريش ، بردگانتان را به حفاظت از بار بنه و نگهدارى ستوران بگماريد. ما شتران را گرد آورديم وپابندزديم . و سپاهيان به ترتيب دادن جناح راست و جناح چپ پرداختند، و ما بر روى بنه و پالانها رو پوشى كشيديم . دو سپاه به هم نزديك و با هم در گير شدند و ساعتى جنگيدند، بعد سپاهيان ما شكست خوردند و رو به گريز نهادند، و ياران محمد به اردوى ما در آمدنددر حاليكه ما نگهبان اثاثيه و اردو بوديم . دور ما را گرفتند، و خودم جزو اسيران بودم . اردو را به بدترين شكلى به غارت گرفتند بطوريكه يكى از آنان از من پرسيد: اموال صفوان بن اميه كجاست ؟ گفتم : جز بقدر مخارج با خود بر نداشته است كه آنهم در آن خورجين است . مرا جلو انداخته برد تا نشانش دهم و آنرا كه يكصد و پنجاه مثقال بود از خورجين بيرون آوردم . سپاهيان ما پشت كرده مى رفتند چنانكه ما از آنها نوميد شديم ، و زنها و پريشان و سراسيمه شدند و در چادر خويش تسليم هركسى بودند كه بيايد و آنها را بگيرد. دستهاى مجاهدان آكنده از غنيمت شده بود. ما بدين حال و چنين تسليم بوديم كه ناگهان به كوه نگرستيم و ديدم سواره نظام ما از آنسو وارد مى آيد، و به اردو در آمدند بى آنكه كسى بتواند جلوگير آنها باشد. مراكز دفاعى تيراندازان در آن كوه برچيده شده بود و آمده بودند براى غنيمت بردن و داشتند مى بردند، و من آنان را مى ديدم كه كمان و تركش خويش را زير بغل گرفته بودند و هر يك در دستها يا در بغل خويش چيزى را گرفته بودند. وقتى سواره نظام ما آمد بر جمعى تاختن آورد كه در نهايت آسودگى خاطر مشغول غارت بودند. بهمين سبب آنان را به دم شمشير گرفتند و بشدت كشتار كردند، و مسلمانان به هر طرف پراكنده شدند و هر چه به غنيمت گرفته بودند گذاشتند و از اردوگاه ما بيرون رفتند. ما هم اثاقيه و بار بنه خويش را گرد آورديم بى هيچ كم و كاست . آنان اسيران ما را نيز رها كردند. آن طلاها را هم در ميدان يافتيم . من مرد مسلمانى را ديدم كه صفوان بن اميه را گرفته بود و بشدت به خود مى فشرد بطوريكه فكر كردم خواهد مرد. هنوز رمقى در او باقى بود كه سر رسيدم و با خنجرى كه همراه داشتم بر او زدم تا در غلتيد. بعدها درباره او پرسيدم .به من گفتند: مردى از بنى ساعده است . سپس خداى عزو جل مرا به اسلام ره نمود.(344)
واقعه چنين است كه وقتى تير اندازان براى بدست آوردن غنيمت موضع خويش را رها مى كنند و عده كمى مى مانند خالد بن وليد مى بيند كه كوه خالى شده است و جز تنى چند بر آن نيستند. با سواره نظام خويش حمله مى برد. عكرمه نيز با سواره نظام خويش از پى او حمله مى آورد تا با همان چند تير انداز درگير مى شوند. تير اندازان آنقدر مقاومت مى كنند تا از پا در مى آيند. عبدالله بن جبير هم هر چه تيردارد پرتاب مى كند، بعد با نيزه مى جنگد تا نيزه اش مى شكند، سپس با شكستن غلاف شمشيرش بنا مى كند به جنگيدن تا كشته مى شود. جعال بن سراقه و ابو برده بن نيار كه شاهد كشته شدن عبدلله بن جبير از كوه سرازير مى شوند و به همرزمان خويشس مى پيوندند. مشركان سواره مى تازند و صفوف مسلمانان را از هم مى پراكنند...
بانگى بر مى آيد كه محمد كشته شد! و سه بار تكرار مى شود...
مسلمانان دست و پاى خود را گم مى كنند و هم بدست دشمن كشته مى شوند و هم نشناخته يكديگر را مى زنند از شدت هراس و از شتابى كه دارند. اسيد بن حضير دوزخم بر مى دارد. يكى را ابو برده ندانسته مى زند و مى گويد: بگيراز من كه جوان انصارى ام ! و ابو زعنه به ابو برده مى تازد و بى آنكه او را بشناسد دوضربه بر او وارد مى آورد و مى گويد: بگير از من كه ابو زعنه ام ! تا او را مى شناسد. بعدها هرگاه او را مى بيند ملامت مى كند كه ببين چه بر سرم آوردى ! و ابوزعنه مى گويد: تو ندانسته اسيد بن حضير را زدى ! و اين زخمى است كه در راه خداخورده اى . چون رسول خدا اين گفتگو را مى شنود مى فرمايد: آن زخم در راه خداست . پاداش آن از آن توست اى ابو برده چنان كه آنرا مشركى زده باشد. و هر كس از چنين زخمى كشته شود شهيد است .
حسيل بن جابر- ملقب به يمان - و رفاعه بن وقش پيرمردان كهنسالى هستند كه همراه زنان در برج و باروهاى مدينه قرار گرفته اند. يكى به ديگرى مى گويد: ما كه امروز و فردا مى ميريم و از عمرمان جز ساعاتى باقى نمانده است چرا بايد جان خويش را حفظ كنيم ؟ اگر شمشيرمان را برداريم و خودمان را به رسول خدابرسانيم ممكن است خدا شهادت را نصيب ما گرداند. همان روزجنگ ، خود را در احد به رسول خدا مى رسانند. رفاعه را مشركان مى كشند، و حسيل بن جابر هنگامى كه مسلمانان با سواره نظام دشمن در مى آميزند و شمشير مجاهدان بى آنكه دوست را از دشمن باز شناسد فرود مى آيد و در حاليكه حذيفه فرياد برداشته است كه اين پدر من است ! اين پدر من است ! كشته مى شود. حذيفه به مسلمانان مى گويد: خداى ارحمالراحمين از شما در گذرد. اين چه كارى بود كه كرديد! اين گفته وى بر منزلتى كه در نظر پيامبر دارد مى افزايد. بعدها رسول خدا دستور مى دهد تا خونبهاى وى را از بيت المال بدهند، اما حذيفه بن يمان از خونبهاى پدر خويش بنفع مسلمانان چشم مى پوشد.
حباب پسر منذر بن جموع فرياد بر مى آوردكه آى آل سلمه ! بصورت گروه فشرده اى روى مى آورند كه بفرمانيم اى دعوت كننده الهى ! جبار بن صخر در آن گير و دار بدون اين كه او را بشناسد ضربه اى مهلك بر سر وى فرود مى آورد. تا آنكه بانگ به شعار خويش بر مى دارند و مى گويند: اءمت ! اءمت ! بدين سان افراد خودى را شناخته يكديگر را نمى زنند.(345)
با پيامبر جز تنى چند نمى مانند. پرچم افراشته اى نمى ماند و نه دسته و گروه متمركزى . واحدهاى مشركان در آن دره در حاليكه مى آيند و مى روند مسلمانان را مى زنند و مى تارانند، با مسلمانان درگير مى شوند و جدا مى شوند، و هيچكس نيست كه در برابرشان تاب ايستادگى داشته باشد.(346)مسلمانان رو به كوه مى گريزند و به نداى پيامبر كه آنان را فرا مى خواند اعتنايى نمى كنند. داد مى زند كه آى فلان بيا! آى فلان بيا! من پيامبر خدايم ! هيچيك از آندو اعتنايى نمى كنند و به راه خود ادامه مى دهند.(347)
مشركان در حاليكه نعره برداشته اند كه آى طرفداران عزى ! آى پيروان هبل ! بر مسلمانان مى تازند و كشتارى بيرحمانه مى كنند.(348)
سى نفر به دور پيامبر مقاومت مى كنند و مى گويند: وجودم سپر وجودت ، و جانم فداى جانت . تو را رها نخواهم كرد! هشت تن با وى پيمان مرگ مى بندند، سه مهاجرو پنج انصارى : على ، زبير، و طلحه . ابودجانه ، حارث بن صمه ، حباب بن منذر بن جموح ، عاصم بن ثابت ، و سهل بن حنيف ، كه هيچيك هم كشته نمى شوند.(349)
عمرو بن جموح با پاى لنگش پيشاپيش ديگران با سواره نظام دشمن مقابله مى كند و درحاليكه پسرش از پى او روان است مى جنگد تا هر دو به شهدات مى رسند.(350)
پيامبر در حاليكه دشمن به او نزديك شده است بانگ بر مى دارد كه چه كسى جان خويش مى فروشد؟ پنج تن از انصار به ياريش مى شتابند از جمله عماره بن زياد بن سكن كه مى جنگد تا از پاى در مى آيد.(351)
مشركى از قبيله بنى عامر بن لوى (352)سوار بر اسبى به رنگ قهوه اى تيره و در حاليكه غرق در آهن است و نيزه بلندى در دست دارد پيش آمده فرياد بر مى دارد كه من ابوذات الودع هستم ! محمد را نشان من بدهيد! طلحه پيش مى رود و با زدن ضربه شمشيرى بر بند پاى اسبش او را در مى غلتاند، و نيزه او را گرفته به چشم او فرو مى برد تا مثل گاونرى بانگ بر مى كشد، آنگاه پاى خويش را بر گونه او نهاده او را مى كشد.(353)
در يك طرف على عليه السلام يك تنه راه بر دسته اى از مهاجمان مى بندد، و در طرف ديگر ابو دجانه دسته اى ر مى راند و در آنسوسعد بن ابى وقاص ‍ بر دسته اى از آنها مى تازد... على به تنهايى شمشير بدست خود را به سواره نظامى كه بفرماندهى عكرمه بن ابى جهل است مى زند تا به ميان آنها مى رود و آنطرف بيرون مى آيد و اين كار را براى باردوم تكرار مى كند تا آنها را به خود مشغول كند و از شخص پيامبر باز دارد.(354)بانگى رسا طنين مى افكند كه لا سيف الا ذوالفقار- و لا فتى الاعلى شمشيرى بهتر از ذوالفقار نيست و رزمنده اى برتر از على .(355)
در حاليكه سواره نظام دشمن از هر سو پيامبر را احاطه كرده است و مى تازد و مدافعان براى دفع حملات آنها از پيامبر دور و نزديك مى شوند طلحه يكدم از او جدا نمى شود. خود را سپر او مى سازد و آماج تير و شمشير و نيزه دشمن مى گرداند(356)و سراسيمه است كه پيش روى او دفاع كند يا پشت سروى . مالك بن زهير جشمى - كه تيرش به خطا نمى رود- تيرى به طرف پيامبر پرتاب مى كند. طلحه دست خويش را برابر صورت پيامبر مى گيرد و تير بر كلك او فرود آمده آن را قطع مى كند. پيامبر اشاره به وى مى فرمايد: او به عهد خويش وفا كرد(357).(358)
در حاليكه تير از هر سو بر پيامبر مى بارد هيچيك به وى اصابت نمى كند. عبدالله بن شهاب زهرى آمده مى گويد: محمدرانشان من بدهيد كه بميرم اگر بگذارم جان بدر ببرد! حال آنكه پيامبر به تنهايى در كنار اوست ، و عبدالله بن شهاب از كنار او مى گذرد. بعد كه مسافتى باز مى گردد و به صفوان بن اميه مى رسد صفوان به او پرخاش مى كند كه بميرى ! تو كه به محمد دست يافتى نتوانستى او را بزنى و ريشه اين بلا را بركنى ؟! با شگفتى مى پرسد: مگر تو او را ديدى ؟! مى گويد: آرى ، تو در كنارش ‍ بودى ! قسم مى خورد كه او را نديده است ، و تاءكيد مى كند كه براستى او را از گزند ما در امان است . چهار نفر از ما با هم پيمان بستيم و قرار قتلش را گذاشتيم اما دست ما به او نرسيد(359)(360)
كعب بن مالك كه زخمى شده است وقتى مى بيند مشركان نعش شهيدان را به بدترين شكلى مثله مى كنند آهسته از ميان كشته ها دور مى شودو خود را در گوشه اى پنهان مى كند. مى بيند خالد بن اعلم عقيلى در حاليكه سراپا در زره است پيش مى آيد و مسلمانان را عقب مى راند و به دارودسته اش ‍ مى گويد: دست و پاى اينها را مثل گوسفند گر ببنديد! آى گروه قريش ! محمد را نكشيد، او را اسير بگيريد تا او را بخاطر كارهايى كه كرده است محاكمه كنيم ! قزمان به مقابله او مى شتابد و شمشير بر شانه او فرود مى آورد كه تا ريه او مى شكافد. آنگاه شمشير او را برداشته بر مى گردد. مشرك ديگرى كه جز دو چشمش پيدا نيست سر مى رسد. قزمان با يك ضربه او را به دو نيم مى كند. بعد معلوم مى شود وليد پسر عاصم بن هشام است .(361)
نسيبه دختر كعب - ملقب به ام عماره - كه بامدادان با مشكى آب به ميدان آمده است وقتى مى بيند اطراف پيامبر خالى شده است و همراهانش به ده نفر نمى رسند خود را به او مى رساند و شمشيرى گرفته مى جنگد و با كمانى تير اندازى مى كند. چون ابن قميئه حمله مى آورد مصعب بن عمير با عده اى از جمله نسيبه به مقابله او مى روند. نسيبه چند ضربه شمشير بر او وارد مى آورد اما چون دو زره پوشيده است كاگر نمى افتد، و او ضربه اى بر شانه نسيبه وارد مى آورد.(362)
همسر و دو پسر وى نيز سر مى رسند و به دفاع از پيامبر كمر مى بندند. عده اى در حال گريز از كنار پيامبر مى گذرند. وقتى مى بيند نسيبه بدون سپر است به اولين فرارى سپر بدستى كه مى رسد مى فرمايد: آى سپر بدست ! سپرت را بينداز براى كسى كه مى جنگد! سپرش را مى اندازد و مى رود. نسيبه سپر را برداشته به حمايت پيامبر مى گيرد. مردى سواره مى آيد و شمشيرى به طرف نسيبه فرود مى آورد، و او با سپر خويش آنرا دفع مى كند و شمشير آسيبى نمى زند. تا مى خواهد برود نسيبه شمشير بر پاى اسبش ‍ مى زند تا به پشت در مى غلتد. پيامبر فرياد بر مى دارد كه آى پسر ام عماره ! به كمك مادرت بشتاب ! به كمك مادرت ! پسر به كمك نسيبه مى آيد و آن مشرك را مى كشند.(363)
پيامبر به عبدالله بن زيد- پسر نسيبه - مى فرمايد: دشمن را بزن . با فلاخن سنگى به سوى سوار مشركى كه در آن نزديكى است پرتاب مى كند. سنگ بر چشم اسب مى خورد و تعادل خويش را از دست داده با سوار به زمين مى غلتد. عبدالله بر فراز او رفته چندان سنگ بر او مى افكند تا در زير آنها مى ماند. پيامبر همچنان شاهد صحنه است و لبخندى بر لب دارد. نگاهى به نسيبه مى افكند و مى بيند شانه اش مجروح شده است . به عبدالله مى فرمايد: بدو سراغ مادرت ! زخمش را ببند. آفرين بر خانواده شما! نقش ‍ مادرت بهتر از نقش فلانشخص و فلانشخص است ! نقش ناپدرى ات ارزنده تر از نقش فلانشخص و فلانشخص است ! نقش تو بهتر از نقش ‍ فلانشخص و فلانشخص است ! رحمت خدا بر خاندان شما باد! نسيبه عرض مى كند: دعايى بفرما تا در بهشت همراه تو باشيم . مى فرمايد: خدايا، ايشان را همراه من در بهشت بگردان . نسيبه مى گويد: ديگر باك ندارم كه در دنيا چه بر سر من مى آيد.(364)
مشركى بلند قامت سواره مى آيد و ضربه اى بر بازوى چپ عبدالله بن زيد- پسر نسيبه - وارد مى سازد و براى ضربه نهايى بر نمى گردد و به راه خود ادمه مى دهد. خون بازوى عبدالله بند نمى آيد. رسول خدا به او سفارش ‍ مى فرمايد كه زخم خود را ببندد. مادرش - نسيبه - با پارچه هايى كه براى زخمبندى همراه داردفرا مى رسد، و در حاليكه رسول خدا نظاره مى كند زخم پسر را مى بندد، آنگاه به او مى گويد: برخيز پسرم و با دشمن بجنگ ! پيامبر به او.ء فرمايد: اى مادر عماره ! تاب و تحملى را كه تو دارى كه دارد! مشركى كه آن ضربه را به بازوى عبدالله زده است برمى گردد. پيامبر به نسيبه مى فرمايد: اين همان است كه پسرت را زخمى كرده است . نسيبه برسر راه او رفته ضربه شمشيرى بر پاى او مى زند تا در مى غلتد. پيامبر در حاليكه مى خندد مى فرمايد: انتقام پسرت را از او گرفتى اى مادر عماره ! آنگاه مادر و پسر به سراغ آن مشرك رفته او را مى كشند. پيامبر به نسيبه مى فرمايد: خدا را سپاس كه تو چيره ساخت و داد تو را از دشمن گرفت تا انتقام خويش را از دشمن ستاندى .(365)
ابو اسيره پسر حارث بن علقمه با مشركى از بنى عوف بر خورد مى كند. هر يك چند ضربه اى به ديگرى نشانه مى رود و ديگرى آن را به مهارت رد مى كند. مثل دو شير گلاويزند. گاهى مى جنگند و لحظه اى چند باز مى ايستند. تا با هم دست به گريبان مى شوند و يكى ديگرى را بر زمين مى زند. ابو اسيره طرف را به زير مى گيرد، و مثل گوسفند سر مى برد. وقتى از روى لاشه او بر مى خيزد خالد بن وليد كه سوار بر اسب سياهى سوار است و نيزه بلندى در دست دارد فرامى رسد و از پشت سر نيزه را بر او فرو مى برد تا از سينه اش بيرون مى آيد و به شهادت مى رسد، و خالد بن وليد در حاليكه مى گويد: من ابو سليمانم ! راه خويش را مى گيرد.(366)
وهب بن قابوس مزنى با برادرزاده اش - حارث بن عقبه - همراه گله گوسفندشان از كوهستان مزينه به مدينه مى رسند. مى بينند مردم از شهر بيرون رفته اند. مى پرسند: مردم كجايند؟ جواب مى دهند: در احد پيامبر رفته است تا با مشركان قريش بجنگد. با خود مى گويند: منتظر چه بمانيم ؟ و خود را در احد به پيامبر مى رسانند در حاليكه مسلمانان سر گرم جنگيدن با دشمنند و غلبه با ايشان است . همراه مسلمانان به اردوگاه دشمن در مى آيند. ناگهان سواره نظام دشمن از پشت سر حمله مى آورد، و جنگ مغلوبه مى شود. اين دو مجاهد مردانه مى جنگند. دسته اى سواره پيش مى تازند. پيامير مى پرسد: چه كسى جلو آنها را مى گيرد؟ وهب بن قابوس مى گويد: من اى رسول خدا. و برخاسته با پرتاب زوبين آنها را پس مى راند. دسته اى ديگر پيش مى تازند. پيامبر مى پرسد: چه كسى جلو اين دسته را مى گيرد؟ همين مزنى مى گويد: من اى رسول خدا. و برخاسته با شمشير به مقابله آنها مى رود تا عقب مى نشينند. و او بر مى گردد. ناگهان دسته سواره ديگرى پديدار مى شوند. مى فرمايد: چه كسى جلو آنها را مى گيرد؟ همين مزنى مى گويد: من اى رسول خدا. مى فرمايد: انجام بده ، و بهشت ترا مژده باد. مزنى خوشحال مى گويد: دست از اين كار بر نخواهم داشت . آنگاه خود را به آنها مى زند و در حاليكه پيامبر و مسلمانان او را مى بينند شمشير مى زند تا از آن سو بيرون مى آيد،در حاليكه پيامبر مى فرمايد: خدايا، او را رحمت كن ! ناگهان از آن سو دوباره از ميان آنها شمشير زنان مى آيد تا از هر سو او را احاطه كرده با شمشير و نيزه بر سر او مى ريزند و او را به شهادت مى رسانند. بعد كه از نعش شهيدان بازديد بعمل مى آيد مى بينند جاى بيست ضربه نيزه كه همه مهلك است در بدن او پيداست و پيكرش را به بدترين شكلى مثله كرده اند. برادرزاده اش - حارث بن عقبه - نيز مثل او مى جنگد تا به شهادت مى رسد.(367)
ابن قميئه پيش مى تازد و مى گويد: محمد را نشان من بدهيد كه قسم مى خورم اگر او را ببينم خواهم كشت . و شمشيرش را بلند مى كند تا بزند كه عتبه پسرابى وقاص با سنگى كه در فلاخن دارد بر لب مبارك وى مى زند تا لبش از درون مى شكافد و دندان پيشين سمت راست فك زيرين وى مى شكند و پايش در يكى از چاله هايى كه ابو عامر زشتكار كنده است فرو رفته در مى غلتد و زانوهايش آسيب مى بيند و چون دو زره بر تن دارد شمشير در حال افتادن كارگر نمى افتد و تنها شانه او را مى كوبد. حلقه هاى زرهى كه در پايين كلاهخود وى است در گونه وى فرو مى رود.(368)شماس بن عثمان كه شمشير بدست به دور پيامبر مى چررسول خداو در هر سو دفاع مى كند در كنار آن چاله چندان مى جنگد تا به شهادت مى رسد.(369)على ابن ابيطالب خود را به پيامبر مى رساند و دستهاى وى را مى گيرد طلحه زير دو بازوى وى را مى گيرد تا از درون چاله بيرون مى آيد. تنى چند از رزمندگان كه در آن نزديكى هستند خود را به او مى رسانند.(370)
در اين حال ، عبدالله پسر حميد بن زهير در حاليكه سراپا در آهن است اسب خويش را بدانسو مى تازاند و فرياد مى زند: من پسر زهيرم ! محمد را نشان من بدهيد كه سوگند مى خورم يا او را بكشم يا در اين راه كشته شوم ! ابودجانه به مقابله او مى شتابد كه بيا به سراغ كسى كه جان خويش را سپر محمد ساخته است ! و با ضربه شمشيرى اسب او را پى مى كند تااسب در مى غلتد، و شمشير خويش را بالا برده فرود مى آورد و مى گويد: اين ضربه را از من كه پسر خرشه هستم بگير! رسول خدا كه ناظر صحنه است مى فرمايد: خدايا از پسر خرشه همانگونه كه من خرسندم خرسند باش .(371)
سوارى در پى ذكوان بن عبد قيس كه پياده است مى تازد و مى گويد: بميرم اگر بگذارم از دستم بگريزى ! و در حاليكه مى گويد: اين ضربه را از من كه پسر علاجم بگير ضربه اى بر او وارد مى آورد. على ابن ابيطالب خود را به سوار مشرك مى رساند و ضربه شمشيرى بر ران او مى زند و او را در مى غلتاند و با ضرباتى ديگر به زندگى او خاتمه مى دهد، و مى بيند ابوالحكم پسر اخنس بن شريق (372)است .(373)
ضرار بن خطاب سواره و در حاليكه نيزه بلندى در دست دارد پيش مى تازد و نيزه را در بدن عمرو بن معاذ فرو مى برد. عمرو به طرف او مى رود ولى از پا در مى آيد. ضرار با تمسخر به او مى گويد: به ستيز مردى ميا كه تو را همسرى حوريان سيه چشم در مى آورد! و به رفقاى مشرك خويش ‍ مى گويد: ده نفر از ياران محمد را به همسرى حوريان سيه چشم در آوردم ! در واقع ، سه تن از مومنان را به شهادت مى رساند. عمر بن خطاب را در حال گريز مى بيند، با نيزه اش آهسته بر او مى زند. بعدها به او مى گويد: من نمى خواستم ترا بكشم . بايد خيلى ممنون من باشى !(374)
طلحه به مقابله ضرار بن خطاب فهرى كه سواره مى آيد مى شتابد. ضرار شمشيرى بر سر طلحه فرود مى آورد كه چون كلاهخود بر سر دارد شكاف كوچكى مى دهد. سپس در حاليكه بر مى گردد ضربه ديگرى بر سر او وارد مى سازد كه شكاف ديگرى بوجود مى آورد.(375)
ياران پيامبر دوراو را مى گيرند و او را به طرف دره احد بالا مى برند.(376)در حاليكه پيامبر روان است عثمان پسر عبدالله بن مغيره مخزومى سوار بر اسب سپيد وسياهى و با زره كاملى بر تن آهنگ كشتن پيامبر مى كند و فرياد مى زند: بميرم اگر بگذارم جان بدر برى ! پيامبر مى ايستد، و پاى اسب عثمان مخزومى در يكى از چاله هايى كه ابو عامر كنده است فرورفته اسب به رو مى غلتد. اسب آسيب ديده بالا مى آيد و ياران پيامبر او را گرفته پى مى كنند. و حارث بن صمه به طرف عثمان شتافته با او به زد و خورد مى پردازد و با ضربه اى كه بر پاى او مى زند او را مى خواباند و با ضربه هاى بعدى او را مى كشد، و زره و كلاهخود و شمشير گرانبهاى او را بر مى دارد- و اين تنها غنيمت آن جنگ است !- رسول خدا كه شاهد آن كشمكش مسلحانه است از نام مقتول مى پرسد. به عرض ‍ مى رسد كه عثمان پسر عبدالله بن مغيره است . مى فرمايد: خداى را سپاس كه او را به هلاكت رسانيد!(377)عبيدبن حاجز عامرى با ديدن كشته شدن عثمان مثل درنده اى پيش مى رود و ضربه شمشيرى بر شانه حارث بن صمه وارد مى آورد تا زخمگين بر زمين مى افتد، و يارانش آمده او را مى برند. ابودجانه به عبيد بن حاجز حمله مى آورد و لختى زد و خورد مى كنند و هريك ضزبه شمشيرديگرى را با سپر خويش مى گيرد، تا آنكه ابو دجانه بر او تاخته او را در بغل مى گيرد و بر زمين مى كوبد و چون گوسفندى سر مى برد. سپس برخاسته خود را به پيامبر مى رساند.(378)
گريختگان  
عده اى از مسلمانان به شنيدن خبر كشته شدن پيامبر به هر سوى پراكنده مى شوند، و برخى مى گريزند. خالد بن وليد كه در راءس سواره نظامى سرگرم تاختن به مسلمانان است عمربن خطاب را مى بيند كه به تنهايى در حال فرار است . چون خويشاونداوست (379)راه خود را كج مى كند و مى ترسد كه اگر او را به همراهان خويش بشناساند با او در آويزند. مى نگرد كه او به طرف دره احد مى رود.(380)
انس بن نضر- عموى انس بن مالك - به عمر بن خطاب و عده اى از مسلمانان كه نشسته اند مى رسد. از آنها مى پرسد: چرا نشسته ايد؟ مى گويند: رسول خدا كشته شد! مى گويد: زندگى پس از وى به چه دردتان مى خورد! برخيزيد و براى هدفى كه او در راهش كشته شد كشته شويد! آنگاه رفته آنقدر مى جنگد تا به شهادت مى رسد درحاليكه هفتاد ضربه بر پيكرش خورده است بطوريكه شناخته نمى شود و تنها خواهرش او را از روى انگشتان كشيده اش - يا دندانهاى زيبايش - مى شناسد. مالك بن دخشم مى بيند خارجه بن زيد در حال احتضار است ، و سيزده ضربه عميق كشنده برداشته است . به او مى گويد: مگر خبر ندارى كه محمد كشته شد؟ خارجه مى گويد: اگر او كشته شده باشد خداوند زنده است و نمى ميرد. محمد پيام الهى را رساند. تو هم از دين خودت دفاع كن ! مالك به سعد بن ربيع مى رسد كه دوازده زخم عميق جانكاه برداشته است . به او مى گويد: مگر خبر ندارى كه محمد كشته شد؟ سعد بن ربيع مى گويد: من گواهم كه محمد پيام پروردگارش را رسانيد. تو هم از دين خودت دفاع كن ، زيرا خداوند زنده و نمردنى است ! منافقى بانگ بر مى دارد كه رسول خداكشته شد. برگرديد پيش زن وبچه تان ، چون دشمن دارد وارد خانه ها مى شود!(381)
عده اى از گريختگان به مدينه مى رسند. اولين كسى كه وارد مدينه شده مى گويدكه رسول خداكشته شده است ابوعباده - سعد بن عثمان - است . پس از او عده اى مى آيند و پيش زنهاى خويش مى روند. زنان ، آنها را سرزنش مى كنند كه رسول خدا را بيدفاع گذاشته مى گريزيد! از جمله فراريان ، عمر و عثمان (382)هستند و حارث بن حاطب ، ثعلبه بن حاطب ، سوادبن غزيه ، سعد بن عثمان ، عقبه بن عثمان ، خارجه بن عامر- كه تا ملل ميرسد- اوس بن قيظى با چند نفر از بنى حارثه - كه به شقره مى رسند- و ام ايمن آنها را مى بيند و خاك به رويشان مى پاشد و به يكى از آنها مى گويد: بيا اين دوك را بگير و بريس ، و شمشيرت را به من بده ! و همراه عده اى از زنان به احد مى شتابد. ابن ام مكتوم - كه جانشين پيامبر در مدينه است و امام جماعت مردم - فراريان را سر زنش مى كند كه رسول خدارا بيدفاع رها كرده مى گريزد؟!اه !اه !(383)
پيوستن مجدد مجاهدان  
نخستين كسانى كه پس از گريز باز مى گردند قيس بن محرث با جمعى از انصارند كه تا محله بنى حارثه مى رسند و از آنجا به سرعت باز مى گردند. آنان باحمله مجدد مشركان برخورد مى كنند و به درون سپاه دشمن فرو مى روند. هيچيك جان سالم بدر نمى برند و همه كشته مى شوند. قيس بن محرث آنقدر شمشير مى زند كه چند نفرى را مى كشد، بعد هم نيزه داران دشمن او را دوره مى كنند و چاك چاك مى سازند. بعدها در پيكرش چهارده زخم عميق كشنده مى يابندده ضربه آن در تنش .