سوره
مباركه انفال كه نخستين آيه آن
بعد از ظهر جمعه هفدهم رمضان در ميدان جنگ بدر، فرود آمده است
نازل مى شود:... كسانى كه نماز را بر پا مى دارند و از آنچه
روزيشان كرده ايم انفاق مى كنند. اينان هستند كه واقعامومنند،
نزد پروردگارشان مرتبه ها دارند و آمرزشى و روزيى بزرگمنشانه .
همانگونه كه پروردگارت تو را از خانه ات با حق بيرون كرد حال
آنكه جمعى از مومنان آنرا خوش نميداشتند و با تو درباره حق پس
از آنكه روشن شده بود مجادله مى كردند پنداشتى آنان را در
حاليكه نگرانند بسوى مرگ مى رانند. و هنگامى كه خدا يكى از دو
دسته كاروان يا سپاه كفار را به
شما وعده ميداد كه از آن شما خواهد بود و شما دوست مى داشتيد
كه دسته بى آسيب غير مسلح از آن
شما باشد در حاليكه خدا مى خواست حق را با كلماتش بتحقيق آرد و
ريشه كافران را بر كند تا حق را بتحقيق پيوندد و باطل را نابود
كند گرچه تبهكاران نا خوش دارند. آنهنگام كه از پروردگارتان
مدد خواستيد پس پاسخ مثبت داد كه اينك بر آنم تا شما را به
يكهزار فرشته شت سر آينده مدد رسانم . و آنرا خدا جز مژده و جز
براى اين نكرد تا دلهايتان را بدان محكم و آرام كند، و پيروزى
جز از جانب خدا نيست زيرا خدا مقتدرى حكيم است . آنهنگام كه
خواب سبكى شما را فرا ميگيرد كه آرامشى از اوست و آبى از آسمان
بر شما فرو مى بارد تا شما را بدان پاك كند و پليدى شيطان را
از شما بزدايد و پيوند دلهايتان را محكم سازد و گامهايتان را
بدان استوار دارد. آندم كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كند كه
من با شما هستم پس كسانى را كه ايمان آوردند استوار داريد،
بزودى در دل كسانى كه كافر شدند وحشت افكنم تا فراز گردنها را
بزنيد و از آنان هر سر انگشتى بزنيد، آن بدين بدليل است كه
آنان با خدا و پيامبرش مخالفت نمودند و هر كس با خدا و
پيامبرش مخالفت كند بداند كه خدا سخت كيفر است . آن شما راست ،
اينك بچشيد آنرا و بيشك براى كافران عذاب آتش است . هان اى
كسانى كه ايمان آوردند، چون در حال پيشروى با كسانى كه كافر
شدند برخورديد نبايد كه پشتتان را به آنها كنيد. و هر كس در
آنهنگام پشت بدانها كند- مگر در حاليكه براى جنگيدن به يكسو
ميشود يا جانب واحدى را مى گيرد- بيقين گرفتار خشمى از خدا شود
و آشيانش دوزخ باشد و بد سرنوشتى است . اينك شما آنان را
نكشيد بلكه خدا آنان را كشت ، و چون تير افكندى تو تير
نيافكندى بلكه خدا تير افكند و تا مومنان را با آزمايش خوبى از
جانب خويش بيازمايد، زيرا خدا شنوايى داناست . اين است ، و
بيگمان خدا سست كننده تدبير خصمانه كافران است .
اى مشركان اگر جوياى فتح بيابيد
اينك فتح بسراغتان آمد، و اگر دست باز كشيد آن برايتان بهتر
است ، و اگر دوباره به جنگ آييد
مانيزباز آييم در حاليكه سپاهتان هر چند پر شمار باشد هيچ
بكارتان نيايد و بيگمان خدا با مومنان است . هان اى كسانى كه
ايمان آوردند، از خدا و پيامبرش فرمان بريد و روى ازاو- در
حاليكه فرمانش مى شنويد- بر متابيد. و مانند كسانى نباشيد كه
گفتند شنيديم ، در حاليكه نمى شنيدند.
بيگمان ، بدترين جانوران نزد خدا كران گنگى هستند كه نمى
انديشند. و اگر خدا ميدانست كه در آن خيرى هست حتمابه آنان مى
شنوانيد، و اگر آنانرا مى شنوانيد باز در حاليكه رويگردان
بودند از پى كار خود مى رفتند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند،
دعوت خدا و پيامبررا اجابت كنيد آندم كه شما را به آنچه زنده
تان ميكند فرا مى خواند، و بدانيد كه خدا ميان آدمى و دلش حايل
ميشود و اين كه به سوى او فراهم بر انگيخته مى شويد. و از بلاى
آزماينده اى بهراسيد كه فقط گريبانگير كسانى كه از شما كه ستم
كردند نميشود، و بدانيد كه خدا سخت كيفر است . و بياد آريد
هنگامى را كه شما گروهى اندك و مستضعفان روى زمين بوديد، مى
ترسيديد كه آدميان كافران شما را
در ربايند، آنگاه شما را ماوا داد و با يارى خويش پشتيبانى كرد
و از پاكيزه ها به شما روزى بخشيد تا مگر شما سپاس بريد. هان
اى كسانى كه ايمان آوردند، به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و به
امانتهايتان - در حاليكه آگاهيد- خيانت نكنيد. و بدانيد كه
اموالتان و فرزندانتان در حقيقت جز آزمايشى نيست و بيگمان
خداست كه پاداشى عظيم نزد اوست . هان اى كسانى كه ايمان آوردند
اگر از خدا پروا گيريد براى شما مايه تميزى قرار ميدهد و
گناهانتان را از شما ميزدايد و شما را مى آمرزد، و خدا داراى
دهشى عظيم است . و آنگاه را بياد آوريد
كه كسانى كه كافر شدند عليه تو توطئه مى چيدند تا ترا زندانى
كنند يا ترا بكشند يا ترا بيرون كنند، و تدبير خصمانه مى كنند
و خدا تدبير مى كند و خدا بهترين تدبير كننده است . و چون آيات
ما بر آنان تلاوت شود گويند: شنيديم ، اگر بخواهيم البته مثل
اين قرآن را خواهيم گفت ، اين جز
افسانه هاى پيشينيان نيست . و آندم كه گفتند: خدايا، اگر اين
همان حق از جانب تو است بر ما سنگى از آسمان بيار يا عذابى
دردناك را براى ما پيش آور. و خدا بر آن نيست كه در حاليكه
تو در ميان آنان هستى آنان را عذاب كند و نه بر آن است كه در
حاليكه آمرزش مى طلبند عذابشان كند. و چه ميشود آنان را كه خدا
با اينكه راه مسجدالحرام بر مى بندند بى آنكه متوليان آن باشند
عذابشان نكند؟ متوليان مسجد جز پرهيزگاران نيستند ولى بيشترشان
نمى دانند. و نماز آنان نزديك خانه كعبه
جز سوت زدن و كف زدنى نباشد، پس عذاب را بچشيد بسب آن
كفرها كه مى ورزيديد.
بيگمان كسانى كه كافرشدند اموالشان خرج مى كنند تا راه خدا را
بر بندند، پس بزودى همه را خرج كنند، سپس برايشان حسرتى خواهد
گشت بعلاوه اين كه شكست خواهند خورد، و كسانى كه كافر شدند به
دوزخ فراهم بر انگيخته شوند. تا خدا پليد را از پاك جدا سازد و
پليد را يكى بر ديگرى نهد و همه را انبارد تا آنرا در دوزخ
اندازد، اينان هستند كه زيانكارند. به كسانى كه كافر شدند بگو:
اگر دست بكشند آنچه سابقاكرده اند
برايشان بخشوده شود، و اگر تكرار كنند بيقين سنت پيشينيان
و آنچه بر آنها رفت بتحقيق پيوست
. و با آنان بجنگيد تا شكنجه از دين بيرون بردن نماند و دين
و پرستش همه اش براى خدا باشد.
پس اگر دست كشيدند بيشك خدا بدانچه مى كنند بيناست . و اگر رو
بر تافتند بدانيد كه خدا مولاى شماست چه خوش مولايى و چه
نيكوياورى . و بدانيد كه هر چيزى را كه به غنيمت گرفتيد خمس آن
مال خدا و پيامبر و خويشاوندان پيامبر
و يتيمان و بيچارگان و راه ماندگان است اگر به خدا و به آنچه
روز جنگ جدا كننده روزى كه آندو
سپاه روبرو گشتند بر بنده مان فرو فرستاديم ايمان آورده باشيد،
و خدا به هر چيزى تواناست ، آنهنگام كه شما در كناره نزديكتر
دره بوديد و آنان در كناره دورتر دره ، و كاروان پايين تر از
شما بود، و اگر با هم قرار جنگ
گذاشته بوديد در وعده گاه با هم نميشديد، ولى
چنين شد تا خدا فرمانى را كه
ميبايست بشود بتحقيق آرد تا كسى كه گمراه شود از روى دليل روشن
گمراه شود و كسى كه زنده ميشود از روى دليل روشن زنده شود، و
بيگمان خدا البته شنوايى داناست ، يادكن
آنگاه را كه خدا آنان را در خواب به تو اندك نمود و اگر
آنان را به تو بسيار نموده بود قطعاسست مى شديد و در كار جنگ
با هم كشمكش مى كرديد، ولى خدا شما را سلامت بخشيد زيرا او به
طبيعت ضمير آدمى داناست . و آنگاه را كه آنان را چون روبرو
شديد در ديده تان اندك نمود و شما را درديده آنان اندك آورد تا
فرمانى را كه ميبايست گزارده آيد به تحقق رساند. و كارها به
خدا باز گردانده ميشود.
هان اى كسانى كه ايمان آوردند، اگر با دسته سپاهى روبرو شويد
پايدارى كنيد و خدا را بسيار ياد آوريد باشد كه شما رستگار
شويد. و از خدا و پيامبرش فرمان بريد و با هم كشمكش مكنيد كه
شكست خواهيد خورد و نيرويتان از بين خواهد رفت ، و شكيبايى
كنيد زيرا خدا با شكيبايان است . و مانند كسانى مباشيد كه از
سرزمين خويش بحال گردنفرازى و خود نمايى به مردم بيرون آمدند و
راه خدا را بر مى بندند حال آنكه خدا بآنچه مى كنند احاطه
دارد. و آنگاه را كه شيطان كردارشان را براى آنان آراسته جلوه
گر ساخت و گفت : امروز هيچكس از آدميان بر شما چيرگى نيارد و
من پناه شمايم ،اما وقتى دو سپاه رودرروى هم شدند پشت گردانده
گفت : من از شما بيزارم زيرا من اينك چيزى مى بينم كه شما نمى
بينيد، من بيگمان از خدا مى ترسم و خدا سخت كيفر است . آنگاه
كه منافقان و كسانى كه در دلشان بيماريى است مى گفتند: اينان
مومنان را دينشان بفريفت - حال
آنكه هر كس بر خدا توكل كند بيگمان خدا مقتدرى حكيم است . و
اگر ميديدى آنهنگام كه فرشتگان كسانى را كه كافر شدند مى
ميراندند، بر رويشان و پشتشان مى زدند كه بچشيد عذاب شعله
سوزان را، آن بسبب آنكارهاست كه بدست خويش كرده ايد و بيشك خدا
ستم كننده بندگان نيست . مانند رويه كسان فرعون و كسانى كه پيش
از ايشان بودند، به آيات خدا كافر گشتند در نتيجه خدا آنان را
به كيفر گناهانشان بگرفت زيرا خدا نيرومندى سخت كيفر است . آن
بدين سبب است كه خدا نعمتى را كه به مردمى ارزانى داشته بود
دگرگون نمى ساخت تا آنكه خويشتن را دگرگون كنند و خدا شنوايى
داناست .
همچون رويه كسان فرعون و كسانى كه پيش از اينان بودندت آيات
پروردگارشان را تكذيب نمودند در نتيجه آنان را بكيفر گناهانشان
منقرض كرديم و كسان فرعون را غرق كرديم در حاليكه همگى ستمكار
بودند.
(221)
تقسيم غنائم بدر
چون آيه 41 انفال
(222)متضمن حكم تقسيم غنائم و چگونگى آن است
رسول خدابه تقسيم آنها مى پردازد. اين غنائم عبارتست از يكصد و
پنجاه شتر،
(223)ده اسب ، و تعدادى اسلحه ،
(224)مقدارزيادى چرم كه قريش براى تجارت با
خود حمل كرده بودند و به چنگ مسلمانان افتاد،
(225)و مقدارى لباس و پارچه .
(226)
پيش از تقسيم ، پيامبر شمشير منبه بن حجاج را كه ذوالفقار نام
دارد براى خود بر مى گزيند.
(227)
بعضى از يارانش خواهش مى كنند تا قطعه اى از غنائم را جزو سهم
ايشان كند. ارقم پسر ابوارقم از پيامبر خواهش مى كند شمشير پسر
عائذ مخزومى را كه مرز بان نام دارد و داراى ارزش و اهميت است
جزو سهم وى كند. با اين كه مرز بان را ابو اسيد ساعدى به غنيمت
گرفته است و دوست مى دارد كه پيامبر در موقع تقسيم غنائم آن را
به وى بدهد چون پيامبر هر چه را كسى خواهش كند كه از آن او
باشد به وى مى دهد مرزبان نيز به ارقم پسر ابوارقم مى دهد.
(228)سعد بن معاذ هم از پيامبر خواهش مى كند كه
شمشير عاص بن منبه را در سهم وى كند، و موافقت مى فرمايد.
(229)
با اين كه مجاهدان بدر سيصده
سيزده نفرند غنائم را به سيصدو هفده بخش مى كند و چهار سهم
اضافى را به صاحبان دو اسبى كه به جنگ آورده شده اند اختصاص مى
دهد. براى هشت نفر هم كه حضور نيافته اند سهم يا بهره اى مقرر
مى دارد. سه نفر از مهاجرانند: عثمان بن عفان ، طلحه بن
عبيدالله ، و سعيد بن زيد پسر عمرو بن نفيل . عثمان را پيامبر
پيش از حركت براى سرپرستى همسرش رقيه - دختر پيامبر- بجا
گذاشته است . طلحه و سعيد را پيامبر براى خبرگيرى از كاروان
قريش فرستاده است كه تا حوراء(230)رسيده
اند. از انصار، ابولبابه است كه پيامبر ادره مدينه را در غياب
خويش به وى سپرده است . و عاصم بن عدى كه براى اداره قباء(231)و
ساكنان منطقه بالاى مدينه گماشته شده است . و حارث بن حاطب كه
پيامبر در مورد بنى عمرو بن عوف به وى ماءموريتى داده است . و
خوات بن جبير و حارث بن صمه كه در روحاءدچار عارضه اى شده باز
مى گردند. شايد علاوه بر اينها به سعد بن عباده سعد بن مالك
ساعدى و يكى ديگر از انصار و شخص ديگرى سهمى و بهره اى مى دهد.
(232)
به خانواده يكايك شهيدان - كه چهارده نفرند- سهمى مى دهد. سهم
خانواده شهيد سعد بن خيثمه را عويم بن ساعده به آنان مى رساند،
و سهم خانواده شهيد مبشر بن عبدالمنذر را معن بن عدى مى رساند.
(233)
اسيران
اسيران چهل و نه نفرند.
(234)وقتى آنها را به مدينه مى آورند سعد بن
معاذ از ديدن آنها ناراحت مى شود. پيامبر به او مى فرمايد:
بنظر مى رسد از اين كه اينها را به
اسارت آورده اند ناراحت شده اى ؟ مى گويد:
آرى اى پيامبر خدا، اين اولين جنگى است
كه با مشركان درگير آن شده ايم ، دلم مى خواست خدا آنها را
پايمال سازد و از آنها كشتارى سخت كند!
(235)
قريش به يكديگر مى گويند: براى آزاد
كردن اسيرانتان عجله نكنيد، چون اگر عجله كنيد دشمن براى آزادى
هريك از آنها مبلغ هنگفتى مطالبه خواهد كرد.
(236)پيامبر درباره ابووداعه كه اسير است مى
فرمايد: او در مكه پسر با هوش و
ثروتمندى دارد و براى او فديه هنگفتى در نظر مى گيرد.
پسرش مطلب نخستين كسى است كه از مكه براى آزاد كردن اسيرش به
مدينه مى آيد. وقتى شتر ووسائل سفر خود را آماده مى كند قريش
به او مى گويند: عجله نكن ، چون مى
ترسيم كار آزاد سازى اسيران ما را دشوار كنى ، و محمد ببيند كه
علاقه زياد و رقابتى در اين كار داريم و مبلغ فديه را بسيار
افزايش دهد. اگر وضع مالى تو خوب است همه افراد قبيله ات چنين
وضع مالى وضع مالى خوبى ندارند. مى گويد:
من پيش از اين كه شما به مدينه سفر كنيد
سفر نخواهم كرد و بدينوسيله آنها را مى فريبد. چون
بدنبال كار خويش مى روند شبانه سوار بر شتر به سوى مشرق حركت
مى كند و ظرف چهار شب به مدينه مى رسد. با پرداخت چهارهزاردرهم
پدرش را آزاد مى سازد. وقتى به مكه باز مى گردد قريش او را
سرزنش مى كنند. مى گويد: من حاضر
نبودم بگذارم شما هيچ اقدامى براى آزادى اسيران نكنيد و پدرم
همچنان در اسارت دشمن بماند. ابوسفيان اشاره به مطلب به
قريش مى گويد: اين جوانى بى تجربه است و
از خود راضى كه كار آزاد سازى اسيران شما را دشوار ساخت . من
براى پسرم عمروبن ابوسفيان اگر يك سال هم بماند فديه اى نخواهم
پرداخت تا اين كه محمد او را پيش من بفرستد، درحاليكه من از
شما فقيرترنيستم . ولى من نمى خواهم كارى كنم كه شما به زحمت
بيافتيد و نه شما كارى كنيد كه من به زحمت بيافتم . پسر عمرو
مثل يكايك اسيران شماست .
(237)
ولى سه روز پس از سفر مطلب بن ابى وداعه ، چهارده نفر ديگر
يكايك براى آزادى اسيران خويش از مكه به مدينه مى آيند.
(238)
سائب بن عبيد و عبيد بن عمرو، دو مشركند كه سلمه بن اسلم آنها
را اسير كرده است . مالى ندارند. و هيچكس هم براى آزادى آنان
نمى آيد. رسول خدا آنها را بدون هيچ فديه اى آزاد و روانه مكه
مى سازد.
(239)صيفى بن ابى رفاعه هم كه مالى ندارد مدتى
در اسارت مى ماند، بعد پيامبر او را آزاد مى كند. مطلب بن حنطب
كه بدست ابو ايوب انصارى اسير شده است مالى ندارد. پس از مدتى
آزاد مى شود.
(240)ربيعه بن دراج هم كه ثروتى ندارد با
پرداخت مبلغ نا چيزى آزاد مى شود.
(241)
ابو عزه اسير است . پيامبر او را قسم مى دهد كه با سپاه هيچ
دشمنى همراه نشود، و او را بدون اين كه فديه اى بگيرد آزاد مى
سازد. ولى بعد در جنگ احد همراه سپاه مشركان ميآيد و اسير
ميشود، و او را گردن مى زنند.
(242)
عمرو پسر ابوسفيان كه بدست على اسير شده است در قرعه كشى تقسيم
اسيران و غنائم جزو سهم پيامبر مى شود. پيامبر او را با سعد بن
نعمان كه براى عمره به مكه رفته و توسط مشركان دستگير و زندانى
شده است مبادله مى كند.
(243)
وليد پسر عقبه بن ابى معيط براى آزادى حارث بن ابى وجزه به
مدينه مى آيد و با پرداخت چهارهزاردرهم او را آزاد مى كند.
(244)و عده اىديگر از اسيران كه هر يك با پرداخت يكهزار تا چهار هزار درهم
آزاد مى شوند.
(245)
وليد پسر وليد بن مغيره بدست عبدالله بن جحش اسير شده است . دو
برادرش خالد بن وليد و هشام بن وليد بر سر فديه او با عبدالله
بن جحش چانه مى زنند. هشام نمى خواهد از سه هزار درهم بيشتر
بپردازد. برادرش خالد با پرداخت چهار هزار درهم او را آزاد
مى سازد. و به برادرش هشام مى گويد: او
برادر ناتنى تو است و با تو از مادر جداست ، من اگر به هر
مبلغى مى شد او را آزاد مى ساختم . وليد همراه دو
برادرش تا ذوالحليفه مى آيد. در آنجا از چنگ دو برادرش گريخته
خود را به پيامبر مى رساند و مسلمان مى شود. از او مى پرسند:
چرا پيش از اين كه براى تو فديه اى بپردازند مسلمان نشدى ؟ مى
گويد: دلم مى خواست اول با همان مبالغ
هنگفتى كه براى خويشاوندانم پرداخت ميشود آزاد شوم بعد مسلمان
شوم !
(246)
عثمان پسر عبدالله بن مغيره كه در حادثه نخله گريخته است در
جنگ بدر اسير مى شود. اسيركننده ، واقد بن عبدالله تميمى است .
به او مى گويد: خداى را سپاس كه تو را
به چنگ من انداخت . تو بودى كه بار اول در نخله از دست ما
گريختى ! عبدالله بن ابى ربيعه كه براى آزادى او و چند
نفر ديگر آمده است با پرداخت چهار هزار درهم براى هريك آنها را
آزاد مى كند.
(247)سهيل بن عمرو بدست مالك بن وخشم اسير شده
است . مالك از خوشحالى چنين مى سرايد:
اسرت سهيلافلم ابتغ
به غيره من جميع الامم
و خندف تعلم ان الفتى
سهيلافتادها اذا تظلم
ضربت بذى السيف حتى انحنى
و اكرهت نفسى على ذى العلم
مكرز بن حفص براى آزادى او مى آيد و با مالك به مبلغ چهار هزار
درهم توافق مى كند. به مكرز مى گويند: مبلغ را بپرداز. مى
گويد: باشد مرا به جاى او نگهداريد و او
را آزاد سازيد. او را زندانى و سهيل را آزاد مى كنند.
سهيل ازمكه آن مبلغ را به مدينه مى فرستد، و مكرز باز مى گردد.(248)
ابو عزيز پسر عمير كه بدست ابو اليسر اسير شده است در قرعه كشى
سهم محرز بن نضله مى شود. ابو عزيز برادر ناتنى مصعب بن عمير-
نخستين استاد قرآن مردم مدينه
(249)- است . مصعب بن محرز مى گويد:
او را محكم نگهدار، چون در مكه مادرى
دارد ثروتمند. ابو عزيز به مصعب مى گويد:
برادر، سفارش تو درباره من همين است !
مصعب اشاره به محرز مى گويد: او برادر
من است نه تو! مادرش از افراد قريش مى پرسد:
بالاترين مبلغى كه تا كنون براى آزادى
اسير پرداخته اند چيست ؟ به او مى گويند:
چهار هزار درهم . با فرستادن
همين مبلغ ، پسرش - ابو عزيز- را آزاد مى كند.
(250)
ابوالعاص بن ربيع - داماد پيامبر- بدست عبدالله بن جبير يا
خراش بن صمه اسير شده است . برادرش - عمرو بن ربيع - براى
آزادى وى به مدينه مى آيد. زينب دختر پيامبر، گردنبندى را كه
از سنگهاى قيمتى ظفار است و مادرش خديجه در وقت عروسى به او
داده است همراه وى كرده است . چون چشم پيامبر به آن گردنبند مى
افتد آن را مى شناسد و خيلى متاءثر مى شود، از خديجه ياد مى
كند و بر او رحمت و درود مى فرستد، و رو به يارانش كرده مى
فرمايد: اگر مايل باشيد اسير زينب را
بخاطر او آزاد كنيد و گردنبندش را برايش پس بفرستيد. مى
گويند: به چشم اى پيامبر خدا.
ابوالعاص بن ربيع را آزاد مى كنند، و گردنبند زينب را هم پس
مى فرستند. پيامبر از ابو العاص تعهد مى گيرد كه زينب را آزاد
بگذارد تا به مدينه بيايد. و او مى پذيرد.
(251)
جبير بن مطعم كه براى آزاد كردن اسيران به مدينه آمده است
نزديك غروب در مسجد دراز مى كشد و از فرط خستگى به خواب مى
رود. نماز مغرب بر پا مى شود و جبير از بانگ قرائت پيامبر
بيدار مى شود. پيامبر اين سوره را مى خواند: بسم الله الرحمن
الرحيم . و الطور و كتاب مسطور... جبير در حاليكه برخاسته از
مسجد بيرون مى رود اين سوره را مى شنود و براى اولين بار تحت
تاءثير اسلام قرار مى گيرد.
(252)
كشتن ابو عفك
در مدينه بهنگام هجرت پيامبر، پيرمردى سالخورده است به
نام ابو عفك . وى نه تنها مسلمان نمى شود بلكه مردم را به
دشمنى با پيامبر تحريك مى كند. وقتى رسول خدا از جنگ بدر
پيروزمند بر مى گردد ابوعفك به او حسد برده بناى تعدى وتوطئه
را مى گذارد، و چنين ابياتى مى گويد:
قدعشت حيناو ما ان ارى
من الناس داراو لا مجمعا
اجم عقولاوااتى الى
منيب سراعااذامادعا
فسلبهم امرهم راكب
حراماحلالالشتى معا
فلوكان بالملك صدقتم
و بالنصرتابعتم تبعا
سالم بن عمير- يكى از مسلمانان بنى نجار- مى گويد:
نذر مى كنم كه ابو عفك را بكشم يا در
اين راه كشته شوم . و در پى فرصت مناسبى مى گردد. شبى
از شبهاى تابستان - در ماه شوال - كه ابو عفك در محله بنى عمرو
بن خوف به كنار ديوارى خفته است سالم بن عمير آمده شمشير را بر
شكم او مى فشارد تا از آنطرف در بسترش فرو مى برد، و آن دشمن
خدا فريادى مى كشد تا عده اى از كسانى كه با او همزبانند به
دورش جمع شوند و او را به اندرون خانه اش برده به گور مى كنند.
و با خود مى گويند: چه كسى او را كشته
است ؟ اگر بفهميم چه كسى او را كشته است او را خواهيم كشت !
نهديه كه خواهر مسلمانى است اين ابيات را مى سرايد:
تكذب دين الله و المرءاحمدا
لعمر الذى امناك اذ بس ما يمنى
حباك حنيف آخر الليل طعنه
ابا عفك خذها على كبر السن
فانى و ان اعلم بقاتلك الذى
اباتك حلس الليل من انس او جنى
(253)
تروريست تائب
روزى عمير بن وهب جمحى آمده به
كنار صفوان بن اميه در حجر مى
نشيند. صفوان مى گويد: زندگى پس از كشته
هاى بدر تلخ است . عمير بن وهب مى گويد:
آرى ، زندگى پس از آنان لطفى ندارد. اگر
نه اين بود كه قرضى دارم كه نمى توانم بپردازم ، و خانواده اى
دارم كه چيزى براى آنها ذخيره نكرده ام مى رفتم پيش محمد تا
اگر فرصتى دست مى داد او را مى كشتم ، چون اطلاع پيدا كردم كه
او در كوچه و بازار راه مى رود، مى گويم : آمده ام درباره
آزادى پسرم كه اسير شماست گفتگو كنم . صفوان از اين حرف
او خوشحال مى شود و مى گويد: آيا واقعااين كار را مى كنى ؟
جواب مى دهد: آرى به پروردگار اين خانه
! صفوان مى گويد: قرضى كه دارى
بر عهده من ، و خانواده ات در رديف خانواده من ، و تو خود مى
دانى كه در مكه هيچكس بيش از من در خرج خانواده اش بريزو بپاش
ندارد. عمير مى گويد: من اين
را مى دانم . صفوان مى گويد:
پس خانواده ات با خانواده من باشد و نمى
گذارم چيزى داشته باشم و آنها از آن محروم باشند. قرضت هم به
عهده من . آنگاه صفوان او را سوار شترى مى كند و توشه
راهى به او مى دهد، و هر آنچه به خانواده خويش مى دهد براى
خانواده وى نيز مقرر مى دارد. عمير شمشيرش را مى دهد تا برايش
تيز كنند و به زهر بيالايند. سپس رهسپار مدينه مى شود. قبل از
رفتن به صفوان سفارش مى كند كه اين راز را چند روزى پنهان دارد
تا او به مدينه برسد. عمير مى رود و صفوان نامى از او نمى برد.
عمير به مدينه مى رسد. بر درب مسجد پياده مى شود، و شترش را
پابند مى زند، و شمشيرش را بر گرفته حمايل مى كند. و به طرف
رسول خدا به راه مى افتد. عمربن خطاب با چند نفر نشسته است ،
داستان مى گويند و از نعمت خدا در بدر ياد مى كنند. چشم عمر بن
خطاب به او مى افتد، مى بيند عمير با شمشير حمايل دارد مى آيد.
وحشت مى زند و به دوستانش مى گويد:
جلو اين سگ را بگيريد! اين همان دشمن خدايى است كه روز بدر دو
سپاه را تحريك به درگيرى مى كرد، و مارا براى دشمن ارزيابى كرد
و سپاه ما را از هر سو ورانداز كرد و به قريش گزارش داد كه نه
نيروى ذخيره اى
داريم و نه كمينى . برخاسته به طرف اومى روند و او را
مى گيرند. عمر هم به خدمت پيامبر رفته مى گويد:
عمير بن وهب اينجاست ، مسلحانه وارد
مسجد شده است ، و او همان نابكار پليدى است كه به هيچ وجه قابل
اطمينان نيست . مى فرمايد: او را
پيش من بياور. عمر رفته بند شمشير او را مى گيرد و
بدينحال او را به خدمت پيامبر خدا مى آورد. پيامبر با ديدن او
مى فرمايد: عمر! دست از او بردار!
عمير نزديك آمده مى گويد: صبح بخير!
مى فرمايد: خداوند، ما را كرامت بخشيده
و برى از عبادت خوشامدگويى اهل بهشت است . عمير مى
گويد: دير زمانى نيست كه تو همين عبارت
را بكار مى برى ! پيامبر از او مى پرسد:
به چه منظور آمده اى ؟ مى گويد:
آمده ام درباره اسيرى كه در دست شما
دارم گفتگو كنم تا شما كه با من همعشيره و خويشاوند هستيد در
اين مورد ما را رعايت كنيد. مى فرمايد:
پس چرا با شمشير آمده اى ؟ جواب
مى دهد: گم شود اين شمشير! مگر بدرد
خورده است ؟! اين به گردنم آويخته بود كه از شتر پياده شدم و
فراموش كردم از خودم دور سازم . بجان خودم من در انديشه ديگرى
غرقم ! مى فرمايد: راست بگو،
براى چه آمده اى ؟ مى گويد: فقط
براى آزاد كردن اسيرم آمده ام . مى فرمايد:
در حجر(حجر اسماعيل بكنار كعبه )با
صفوان بن اميه چه قرار و مدارى گذاشتى ؟ در حاليكه لرزه
بر اندام عمير افتاده است مى گويد: چه قرار و مدارى با او
گذاشته ام ؟ مى فرمايد: در برابر
تعهد كردى كه مرا بكشى بدين شرط كه قرض ترا بپردازد و هزينه
خانواده ترا متكفل شود، و خدا ميان من و تو سپر شده است !
عمير مى گويد: گواهى مى دهم كه تو
پيامبر خدايى و تو راستگويى ، و گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى
يگانه نيست . ما اى پيامبر خدا اين را كه وحى به تو برسد و
آنچه را كه از آسمان به تو مى رسد دوروغ مى شمرديم ، حال آنكه
اين گفتگوها فقط ميان من و صفوان رفته است و جز من واو هيچكس
از آن خبر دار نشده است ، و من به او دستور دادم كه چند شبى را
كه من در راهم آنرا مكتوم بدارد. پس خدا تو را از آن مطلع
گردانيد. بدين سبب به خداى يگانه و پيامبرش ايمان آوردم و
گواهى دادم كه آنچه آورده اى حق است . خدا را سپاس مى برم كه
مرا به اين را كشانيد!
مسلمانان از هدايت شدن وى شادمان مى شوند و عمر بن خطاب مى
گويد: اولى كه آمد برايم از خوك منفورتر
بود و الآن برايم از بعضى از فرزندانم دوست داشتنى تر است
. پيامبر به يارانش مى فرمايد:
به برادرتان قرآن بياموزيد و اسيرش را آزاد سازيد.
چند روز بعد
(254)به پيامبر مى گويد:
من براى اين كه نور خدا را خاموش سازم سخت مى كوشيدم . اكنون
او را سپاس مى برم كه مرا هدايت فرمود. به من اجازه بده تا
بروم تا پيش قريش و آنها را به خدا و به اسلام دعوت كنم شايد
خدا آنها را هدايت كند و از گمراهى و هلاكت برهاند.
پيامبر به وى اجازه مى دهد. عمير مى رود به مكه . صفوان - در
غياب عمير-
(255)از هر كس كه از مدينه مى رسد مى پرسد:
آيا حادثه اى در مدينه اتفاق افتاده است
؟ و به قريش مى گويد: به شما
مژده مى دهم حادثه اى رخ خواهد داد كه مصيبت جنگ بدر را فراموش
خواهيد كرد! روزى مردى از مدينه فرا مى رسد. صفوان از
او درباره عمير مى پرسد. آن شخص مى گويد:
مسلمان شده است . صفوان ، زبان
به دشنام عميرمى گشايد و مشركان مكه نيز به او دشنام داده مى
گويند: عمير از دين اجدادى بدر شده است ! صفوان سوگند مى خورد
كه تا ابد كلمه اى با او سخن نگويد، و هيچ خدمتى و كمكى به او
نكند. و خانواده اش را طرد مى كند. در اين احوال ، عمير به مكه
مى آيد و بدون اين كه به سراغ صفوان بن اميه رود يكسره مى رود
به خانه خويش . اعلام مى كند كه مسلمان شده است ، و مردم را به
اسلام دعوت مى كند. خبر به صفوان مى رسد. مى گويد:
از همين كه ابتدا پيش من نيامد با اين
كه از خانه من رخت سفر بر بست فهميدم كه او چپه شده است ! تا
ابد با او حرف نخواهم زد و تا زنده ام هيچ خدمتى و كمكى به او
يا خانواده اش نخواهم كرد. ساعتى كه صفوان در حجر نشسته
است به كنارش مى ايستد و او را مخاطب مى سازد، صفوان روى از او
مى گرداند. عمير مى گويد: تو يكى از
مهتران ما هستى . آيا هيچ انديشيده اى كه چگونه سنگ را مى
پرستيديم و برايش قربانى مى گذرانديم ؟ آيا اين دين و شيوه
پرستش است ؟ گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست و اين
كه محمد بنده او و پيامبر اوست . صفوان در جواب وى كلمه
اى بر زبان نمى آورد.
(256)
آمدن زينب به
مدينه
پيامبر با دامادش -ابوالعاص بن ربيع - قرار گذاشته است
كه پس از رسيدن به مكه زينب را آزاد بگذارد تا به مدينه آيد.
اين امر پنهان مى ماند، ولى پس از رفتن وى ، پيامبر، زيد بن
حارثه و مردى از انصار را مى فرستد تا در ياءجج - هشت ميلى مكه
- بمانند تا زينب از مكه به آنجا برسد و او را همراه خويش
نزد پيامبر بياورند. درحدود يكماه پس از جنگ بدر، اين دو از
مدينه رهسپار ياءجج مى شوند. ابوالعاص هم در مكه به زينب مى
گويد آماده سفرشده پيش پدرش برود. در حاليكه زينب مشغول تدارك
سفر خويش است هند دختر عتبه به ديدنش مى آيد و مى گويد:
اى دختر محمد! نميدانستم كه تو مى خواهى
پيش پدرت بروى . مى گويد: من
چنين قصدى ندارم . مى گويد: دختر
عموجان ! پنهان نكن . اگر براى سفرت به چيزى احتياج دارى يا به
پولى كه خرج كنى تا به پدرت برسى من همه چيز دارم و از من شرم
نكن ، چون آنچه در ميان مردان مى گذرد ربطى به ما زنان ندارد.
زينب كه احتمال قوى مى دهد او در گفتارش صادق است باز از ترس
افشاى قضيه ، سفر خويش را انكار مى كند. و همچنان در تدارك سفر
است . چون دختر پيامبر آماده سفر مى شود برادرشوهرش كنانه بن
ربيع شترى مى آورد و او سوار مى شود، ووى تركش و كمان خويش بر
مى گيرد و در حاليكه عنان شتر را در دست دارد وسط روز به راه
مى افتد. خبر به محفل قريش مى برند و به تعقيب آنها مى
پردازند، و در ذى طوى به آنها مى رسند. اولين كسى كه به آنها
مى رسد هبار بن اسود است . با زدن نيزه خويش به اطاقكى كه زينب
در آن است باعث وحشت او مى شود، و او كه حامله است سقط جنين مى
كند. برادر شوهرش - كنانه - تيرهاى تركش خود را مى ريزد و آنها
را تهديد مى كند كه هر كس به من نزديك شود تيرى در دلش خواهم
نشاند. مهاجمان فاصله مى گيرند. ابوسفيان با تنى چند از مهتران
قريش سر مى رسند. به كنانه مى گويد: اى
مرد، تير اندازى نكن تا با تو حرف بزنم . دست از كمان
بر مى دارد. ابوسفيان پيش مى آيد و مى گويد:
تو درست عمل نكرده اى . روز روشن و پيش
روى مردم اين زن را از شهر بيرون مى برى حال آنكه مى دانى چه
مصيبت و چه بدبختى بر سر ما آمده است و محمد چه به روز ما
آورده است . اگر دختر او را روز روشن و پيش روى ما ببرى مردم
فكر مى كنند كه بر اثر آن مصيبت كه بر ما وارد شده است پاك
بيچاره شده ايم ، و اين از ضعف و سستى ماست . به جان خودم ما
نمى خواهيم دخترش را از او جدا كنيم و نه مى خواهيم انتقام
خودمان را از او از دخترش بگيريم . تو اين زن را به شهر
برگردان تا سرو صداها بخوابد، و مردم بگويند كه ما او را
برگردانديم . آنوقت او را پنهان بيرون ببر و به پدرش برسان .
كنانه مى پذيرد. زينب چند شبى را مى گذراند تا سروصداها مى
خوابد بعد كنانه شبانه او را از شهر بيرون برده به زيد بن
حارثه و همراهش مى سپارد. و آنها او را به خدمت رسول خدا مى
برند.
(257)
جنگ قينقاع
وقتى پيامبر به مدينه آمده يهوديان با وى صلحى بسته اند
و تعهداتى از آنها گرفته است . از جمله اين كه از هيچيك از
دشمنان او پشتيبانى نكنند. چون در بدر
دشمن را شكست مى دهد و پيروزمندانه به مدينه باز مى آيد بناى
تعدى را مى گذارند و عهد و پيمانهاى گذشته را مى شكنند.
(258) رسول خدا آنها را در بازار بنى قينقاع
گرد مى آورد و براى آنها نطقى بدين شرح مى كند:
اى گروه يهود، بترسيد از خدا كه بلايى
را كه بر سر قريش وارد آورد بر سرتان بياورد، و پشيمان شويد
زيرا مى دانيد كه من پيامبرى صاحب رسالتم كه در كتاب آسمانيتان
و سفارشى كه خدا به شما كرده است وصفش را مى خوانيد. مى
گويند: اى محمد، تو خيال مى كنى ما
قبيله تو هستيم ! اشتباه نكن و مغرور نشو. تو با قومى روبرو
گشتى كه هيچ از جنگ نمى دانند و در نبردى بر آنها پيروز شدى .
بخدا اگر ما با تو بجنگيم خواهى فهميد كه ما مرد جنگيم !
(259)چند روز بعد زنى از قبائل عرب كه با همسر
انصارى خويش در مدينه بسر مى برد
(260)چند تكه جنسى را براى فروش به بازار بنى
قينقاع مى برد. بعد براى خريد به مغازه يك زرگر يهودى مى
نشيند. چند يهودى كه در مغازه اند تلاش مى كنند تا آن زن حجاب
از چهره بر گيرد، و او بر نمى گيرد. زرگر آهسته دامن آن زن را
از پشت با سوزنى به بالاى جامه مى بندد. وقتى زن بر مى خيزد
بدنش نمايان مى شود ويهوديان قهقهه سرداده او را مسخره مى
كنند. زن مسلمان فرياد بر مى دارد. مرد مسلمانى به زرگر حمله
برده او را مى كشد. يهوديان به مرد مسلمان حمله برده او را به
شهادت مى رسانند. خانواده آن شهيد، مسلمانان را به انتقام گيرى
از يهود مى خوانند. مسلمانان سخت به خشم مى آيند.
(261)
پس اين آيات فرود مى آيد:
ان شر الدواب عندالله الذين كفرو فهم لا يومنون ، الذين عاهدت
منهم ثم ينقضون عهدهم فى كل مره و هم لا يتقون ...
بيگمان بدترين جانوران نزد خدا كسانى هستند كه كافر شدند و
آنان ايمان نياورند، همانان كه از ايشان پيمان گرفتى سپس
پيمانشان را هر بار مى شكنند در حاليكه آنان پروا نمى گيرند.
پس هرگاه در جنگ بر آنان دست يافتى با آنان چنان كن كه كسانى
كه پشت سرشان هستند پراكنده شوند مگر آنان پند گيرند. و هرگاه
از مردمى بيم خيانت در پيمان برداشتى به آنان اعلام كن كه
پيمان گسسته است زيرا كه خدا پيمان شكنان
خائنان را دوست نميدارد. و كسانى
كه كافر شدند نپندارند كه پيشى جسته واز
چنگمان بدر رفته اند، بيشك آنان بستوه نياورند. و براى
بازدارندگى آنان هر چه از نيرو و
از اسبان پروارى بهترين وسائل كه
مى توانيد تدارك كنيد تا بوسيله اش دشمن خداو دشمنتان و
ديگرانى را كه جز آنان هستند و شما نمى شناسيد و خدا آنان را
مى شناسد بترسانيد واز تجاوز باز داريد،
و هر چيزى كه در راه خدا انفاق كنيد بتمامى به شما باز مى
گرداند در حاليكه هيچ ستمى بر شما نميرود. و اگر به صلح
گراييدند به آن بگرا و بر خدا توكل كن زيرا اوست شنواى دانا. و
اگر بخواهند كه ترا بفريبند بدان كه خدا تو را كفايت است ،
اوست كه تو را يارى خويش و با مومنان پشتيبانى كرد، و دلهايشان
را بهم الفت بخشيد، اگر همه آنچه را كه در روى زمين است خرج
كرده بودى دلهايشان را بهم الفت تنوانستى داد اما خدا دلهايشان
را بهم الفت داد زيرا كه او مقتدرى حكيم است . هان اى پيامبر
خدا، خدا و هر كس از مومنان كه پيروى تو كرد تو را كفايت است
. هان اى پيامبر، مومنان را به جنگيدن تشويق كن . اگر از شما
بيست تن شكيبا باشند بر دويست تن غلبه كند و اگر از شما يكصدتن
باشند بر دو هزار تن از كسانى كه كافرشدند غلبه كنند بدين سبب
كه آنان مردمى هستند دين نشناس ...
(262)
رسول خدا به استناد اين آيه روز شنبه پانزدهم شوال لشكر به سوى
بنى قينقاع مى كشد.
(263)
عبدالله بن ابى - كه همپيمان ايشان است - به آنها سفارش مى كند
كه حصارى شوند و قول مى دهد كه به آنان بپيوندد. عباده بن صامت
- همپيمان ديگر آنها- به حضور پيامبر رسيده مى گويد:
من بيزارى خود را از آنها و از پيمانى
كه با آنها دارم اعلام مى كنم . عبدالله بن ابى به
عباده بن صامت مى گويد: از پيمانى كه با
دوستانت دارى بيزارى مى جويى و آن را مى گسلى ؟ اين آن قرارى
نيست كه با آنها دارى و جنگهايى را به يادش مى آورد
كه در آنها در دفاع از عشيره آندو سخت كوشيده اند. عباده مى
گويد: دلها دگرگون گشته است و اسلام
پيمانها ى جاهليت را ابطال كرده است . بخدا تو به كارى آويخته
اى كه فردا عاقبت تلخش را خواهى ديد!
(264)
پيامبر، ابو لبابه را به ادراه مدينه در غياب خويش مى گمارد و
خود با سپاهى از شهر بيرون آمده يهود بنى قينقاع را در دژهاى
آنها به مدت پانزده روز محاصره مى كند. عبدالله بن ابى هم
جراءت اقدامى نمى يابد. تا خداوند وحشت به دلهاى آنها مى
افكند، و مى گويند: اجازه مى دهى از
دژها بيرون آمده كوچ كنيم ؟ مى فرمايد:
نه فقط بايد تسليم حكم من شويد!
روز اول ذيقعده از دژها بيرون آمده خود را تسليم حكم وى مى
كنند. بدستور پيامبر، آنها را كت بند مى كنند. مسوول اين كار،
منذر بن قدامه سالمى است . عبدالله بن ابى به سراغشان مى رود،
و مى گويد: اينها را باز كنيد!
منذر مى گويد: مى خواهيد افرادى را
بازكنيد كه پيامبر خدا بسته است ؟! بخدا هركس آنها را باز كند
گردنش را مى زنم . عبدالله بن ابى از آنجا به خدمت
پيامبر مى آيد و از پشت سر دست خويش را به پهلوى زره وى مى برد
و مى گويد: اى محمد، با دوستان متحد من
خوشرفتارى كن ! پيامبر در حاليكه به خشم آمده و خشم در
چهره اش نمايان است بر مى گردد و تشر مى زند كه
دست بكش ! مى گويد:
تا با دوستان متحد من خوشرفتارى نكنى
دست نمى كشم ، چهارصد زره پوشند و سيصد بى زره كهدر جنگ حدائق
و جنگ بعاث در برابر مهاجمان گوناگون از من حمايت و دفاع كرده
اند و تو مى خواهى آنها را در يك روز درو كنى ؟ اى محمد، من
كسى هستم در معرض حوادث ناگوار و حملات دشمن ! مى
فرمايد: رهايشن كنيد، خدا آنها را لعنت
كند، واين را هم با آنها لعنت كند! آنگاه دستور مى دهد
تا آنها را از مدينه كوچ دهند. وقتى آماده كوچ مى شوند عبدالله
بن ابى با همپيمانانش آمده مى خواهد با پيامبر گفتگو كند تا
بگذارد آنها در مدينه بمانند. بر درب خانه پيامبر، عويم بن
ساعده ايستاده است . عبدالله مى خواهد وارد خانه شود عويم به
او مى گويد: تا پيامبر اجازه نداده است
نمى توانى وارد بشوى . عبدالله ، او را با دست به كنار
مى زند. عويم با او گلاويز مى شود و صورت او را به ديوار مى
زند تا خون از آن جارى مى شود. يهوديان همپيمان او فرياد بر مى
آورند كه ما هرگز در سرزمينى زندگى
نخواهيم كرد كه صورت تو اينطور شود و نتوانيم جلوگيرى كنيم
. عبدالله بن ابى در حاليكه خون صورتش را پاك مى كند
فرياد مى زند كه واى بر شما، بمانيد!
و آنها پيوسته فرياد بر مى آورند كه ما
هرگز در سرزمينى زندگى نخواهيم كرد كه صورت تو اينطور شود و
نتوانيم جلوگيرى كنيم !
محمد بن مسلمه بدستور پيامبر اموال آنها را از دژها و خانه
هايشان بيرون مى آورد. آنها زمين و كار كشاورزى ندارند و
بيشترشان زرگرند. در دژهاى آنها اسلحه و ابزار زرگرى بسيارى
كشف مى كنند. پيامبر، از سلاحهاى آنها سه كمان و دو زره و سه
شمشير و سه نيزه بر مى دارد. كمانها كتوم و روحاءو بيضاءنام
دارند. زرهى صغديه نام دارد و ديگرى سيمين است . شمشيرى قلعى و
شمشيرى بنام بتار است . زرهى را به محمد بم مسلمه و ديگرى را
بنام سحل به سعد بن معاذ هديه مى كند. سپس خمس آن غنائم را
برداشته بقيه را ميان مسلمانان تقسيم مى كند.
عباده بن صامت راماءمور كوچاندن آنها مى كند. بنى قينقاع از او
گله مى كنند كه از ميان دو قبيله اوس و
خزرج ، تو كه همپيمان ما هستى اين رفتار را با ما كنى ؟
عباده مى گويد: وقتى كمر به جنگ با رسول
خدا بستيد به حضورش رفته عرض كردم : من بيزارى خودرا از آنها و
پيمانى كه با آنها دارم اعلام مى كنم . يهود قينقاع از
پيامبر مهلت مى خواهند تامطالبات خويش را از مردم مدينه وصول
كنند. مى فرمايد: عجله كنيد و فعلادست
از آن بكشيد! عبده آنها را وادار به كوچ مى كند. از او
خواهش مى كنند مهلت بيشترى دهد. مى گويد:حتى
يك ساعت هم مهلت بيشتر نمى دهم . سه روز وقت داريد تا كوچ
كنيد. اين دستور پيامبر است . اگر من هم بودم بيش از اين به
شما وقت نمى دادم . پس از سه روز، در پى آنان مى رود تا
به اردن
(265)مى رسند. همچنان كه در پى آنها روان است
مى گويد: دورتر، دورتر! تا به
اذرعات - واقع در نزديكى امان -
(266)مى رسند.
(267)
آيه 66 سالها بعد مى آيد. و سه آيه 67،68،69 در مورد غنائم و
اسيران نخله است كه تا اين زمان بلا تكليف مانده است :
ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض تريدون عرض
الدنيا و الله يريدالاخره و الله عزيز حكيم . لولا كتاب من
الله سبق لمسكم فى ما اخذتم عذاب عظيم . فكلوامما غنمتم
حلالاطيباو اتقوالله ان الله غفور رحيم .
هيچ پيامبرى را نسزد كه اسيرانى داشته باشد مگر اين كه در زمين
پيكارى سخت خونين كند، شما متاع گذارى دنيا را مى خواهيد و خدا
آخرت را مى خواهد و خدا مقتدرى حكيم است . و اگر نبود كه
فرمانى از خدا رقم زده شد قطعابسبب آنچه بر گرفتيد عذابى
سهمگين به شما ميرسيد. اينك از آنچه به غنيمت گرفته ايد بخوريد
كه حلال و پاكيزه است و از خدا پروا گيريد زيرا خدا آمرزنده اى
مهربان است . هان اى پيامبر، به اسيرانى كه در دست شما هستند
(268)بگو: اگر خدابداند كه در دلهاى شما خيرى
هست به شما چيزى بهتر از آنچه از شما گرفته شده است مى دهد و
شما را مى آمرزد و خدا آمرزنده اى مهربان است . و اگر بخواهند
به تو خيانت كنند بيقين پيش از آن به خدا خيانت كردند و آنان
را به چنگ آورد و خدا دانايى حكيم است . بيگمان ، كسانى كه
ايمان آوردند و هجرت كردند و با مال و جان در راه خدا جهاد
كردند و كسانى كه ماءوا دادند و يارى نمودند اينان
اولياءيكديگرند، و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت نكردند هيچ از
ولايت آنان با شما نيست تا آنكه هجرت كنند، و هرگاه بر سر دين
از شما يارى بجويند وظيفه شماست كه يارى دهيد مگر عليه مردمى
كه ميان شما و آنان پيمانى هست ، و خدا بدانچه مى كنيد بيناست
. و كسانى كه كافر شدند اولياءيكديگرند، اگر اينكار
ولايت ميان مومنان و قطع آن از كافران
را انجام ندهيد شرايط از دين بدر رفتنى و فسادى سهمگين
در روى زمين خواهد بود. و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند
و در راه خدا جهاد كردند و كسانى كه ماءوا دادند و يارى نمودند
اينان همان مومنان راستين باشند، آمرزشى و روزيى بزرگمنشانه
دارند. و كسانى كه بعداايمان آوردند و هجرت كردند و همراهتان
جهاد كردند ايشان از شما هستند و خويشاوندان را در كتاب خدا
ولايت بيكديگر بيشتر است ذيحق ترند
زيرا خدابه هر چيزى داناست .
(269)
هياءت مسيحيان
نجران
هياءتى از مسيحيان نجران مركب از شصت نفر به مدينه و
خدمت پيامبر مى آيند. چهارده نفرشان افراد برجسته اى هستند
بدين نام : عبدالمسيح ملقب به عاقب ، ايهم ملقب به سيد،
ابوحارثه از قبيله بكر بن وائل ، اوس ، حارث ، زيد، قيس ،
يزيد، نبيه ، خويلد، عمرو، خالد، عبدالله ، يوهانس ، رئيس
هياءت و صاحبنظر آنان عاقب است كه جز به مشورت وى كارى انجام
نمى دهند. سيد، كارواندارو مسوول جلسه آنهاست . ابوحارثه ، حبر
و پيشوا و استاد و استاد درس دين آنهاست . وى كه مطالعات عميقى
در كيش مسيحيت دارد با مقام علمى خويش از احترام مسيحيان
نجران برخودار است . پادشاهان مسيحى روم هم به او كمكهاى مالى
داده و از هيچ خدمتى به وى كوتاهى ننموده اند، كليساها براى وى
ساخته اند و هدايا برايش فرستاده اند، و اينهمه را بخاطر
دانش وى در دين مسيحيت وتلاش پيگيرش در نشر اين آيين كرده
اند.
وقتى ابو حارثه بر قاطر سوار مى شود تا رهسپار مدينه گردد پاى
قاطر مى لغزد. برادرش كوز بن علقمه كه در كنار او ايستاده است
مى گويد: سر نگون شود آن خائن به قوم !
و مقصودش رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم است . ابوحارثه مى
گويد: نه ، تو سرنگون شوى ! مى
پرسد: چرا مى گويد:
چون بخدا سوگند او همان پيامبرى است كه
ما انتظارش را مى كشيديم . كوز مى پرسد:
تو كه اين را مى دانى پس چرا به او
ايمان نمى آورى ؟ جواب مى دهد:
اين حكام مى بينى كه ما را چه احترامى مى كنند و چه پولهايى به
ما مى دهند و چه قدر ما را گرامى مى دارند. اينها مخالف او
هستند. اگر من به او ايمان بياورم همه اين امتيازاتى را كه به
ما داده اند از ما پس خواهند گرفت ! كوز بن علقمه ، اين
سخن برادرش را در دل نگهميدارد ودرباره آن به تاءمل مى نشيند
تا سر انجام مسلمان مى شود، و اين ماجرا را نيز خود وى بعدها
براى ديگران داستان مى كند.
اين هياءت وقتى به مدينه مى آيند يكراست به مسجد وارد مى شوند.
پيامبر نماز عصر را تمام كرده است . در حاليكه جامه اى از برد
يمانى بر تن دارند و با آراستگى هر چه تمامتر به مسجد در مى
آيند. بعضى از ياران پيامبر كه آنها را مى بينند بعدها مى
گويند: پس از اين هياءت هيچ هياءتى را
نديديم كه بدين شكوه و آراستگى باشند! چون هنگام نيايش
آنان فرا رسد در همان مسجد به نيايش مى ايستند. رسول خدا به
يارانش مى فرمايد: كارى به آنها نداشته
باشيد و بگذاريد به عبادت بپردازند. آنها رو به سوى
مشرق نيايش مى كنند. سپس ابو حارثه و عبدالمسيح ملقب به عاقب ،
و ايهم ملقب به سيد،- كه هرسه معتقد به مسلكى از كيش مسيحند كه
مسلك پادشاه است - با پيامبر به گفتگو مى نشينند. و چون
عقايدشان مختلف است سه نظر مى دهند: مسيح ، خداست . مسيح پسر
خداست . مسيح سومين خداست پس از خداى
پدر و مريم . در استدلال بر اين كه
مسيح ، خداست مى گويند:
او مردگان را زنده مى كرد، بيماران را
شفامى بخشيد، و از غيب خير مى داد، پرنده اى گلين مى ساخت و در
آن مى دميد تا پرنده اى جاندار مى گشت حال آنكه همه اين
امور را وى به امر خداى تبارك و تعالى كرد تا به فرموده قرآن
وى آيتى براى آدميان باشد. در
اثبات اين كه مسيح پسر خداست مى
گويند: براى وى پدر سراغ نداريم ، در
گهواره سخن مى گفت ، و اين كارى است كه هيچ آدميزادى پيش از وى
نكرده است ! در اثبات اين كه او
سومين خداست مى گويند: خداوند مى
فرمايد: انجام داديم . فرمان داديم . افريديم . مقدر ساختيم !
در حاليكه اگر خداوند، يگانه مى بود مى فرمود: انجام دادم .
فرمان دادم . افريدم . مقدر ساختم . اما چون او وعيسى و مريم
سه خدايند چنين مى فرمايد.
بعد از اين كه آن دو حبر سخن مى گويند، رسول خدا به آنها مى
فرمايد: به اسلام در آييد. مى
گويند: ما پيش از تو حق را پذيرفته و
تسليم شده ايم ! مى فرمايد: دروغ
مى گوييد. آنچه باعث مى شود به دين اسلام در نياييد اين است كه
براى خداوند پسرى قائل شده ايد و صليب
را مى پرستيد و گوشت خوك
مى خوريد وشراب مى خوريد(270)-
و به روايتى : عشقتان به صليب و شرابخوارى و خوردن گوشت خوك .
(271)
مى پرسند: اى محمد، پس پدر عيسى كه بود؟ رسول خدا پاسخى به
آنها نمى دهد. سپس خداوند متعال درباره حرفهاى آنها و عقايد
مختلفشان صد سوره آل عمران را تا هشتاد و چند آيه فرو مى
فرستد:
(272)
بنام خداوند بخشاينده مهربان
الف . لام . ميم . خداى يگانه ، جز او كه زنده بر پا دارنده
است معبودى نيست . كتاب را با حق بر تو فرستاد كه تصديق كننده
آن كتاب است كه پيش از آن بود، و بيشتر تورات و انجيل را كه
هدايتى براى آدميان است فرو فرستاد و فرقان را اينك فرو
فرستاد. بيگمان كسانى كه به آيات خدا كافر شدند عذابى شديد
دارند و خدا مقتدرى انتقامگير است . بيشك هيچ چيز چه در زمين
باشد و چه در آسمان بر خدا پوشيده نيست . اوست كه شما را در
رحم چنانكه بخواهد شكل مى دهد، جز او كه مقتدر حكيم است معبودى
نيست . اوست كه آن كتاب قرآن را
بر شما فرو فرستاد، از آن آياتى محكم است و اصل كتاب را تشكيل
ميدهند و آيات ديگرى متشابه است ، اما كسانى كه در دلهايشان
كژيى هست آنچه از آن را كه متشابه است بمنظور از دين بيرون
بردن و بمنظور تاءويل آن پيروى مى كنند حال آنكه تاءويل آن را
جز خدا نمى داند و راسخان در علم گويند: بآن ايمان آورديم ،
همه اش از جانب پروردگار ماست . و جز خردمندان پند نگيرند. اى
پروردگار ما، دلهاى ما را پس از آنكه ما را هدايت كردى به كژى
مايل مساز، و از درگاهت رحمتى نصيبمان فرما زيرا نعمت بخش تويى
تو. پروردگارما، بيگمان تو آدميان را براى دورانى كه درباره آن
ترديدى نيست گرد آورى زيرا كه خداوند وعده را خلاف نكند. بيشك
كسانى كه كافر شدند نه اموالشان و نه فرزندانشان در برابر خدا
هيچ بكارشان نيايد و اينان هستند كه هيمه دوزخند. مانند رويه
كسان فرعون و كسانى كه پيش از اينان بودند، آيات ما را دروغ
شمردند در نتيجه خدا آنان را به كيفر گناهانشان بگرفت و خدا
سخت كيفر است . به كسانى كه كافر شدند بگو: بزودى شكست مى
خوريد و بسوى دوزخ فراهم بر انگيخته مى شويد و بد گسترده گاهى
است .
بيقين در دو سپاهى كه با هم روبرو شدند براى شما آيتى است :
سپاهى در راه خدا مى جنگد، و سپاه ديگر كافر كه آنان را به چشم
دو برابر خويش مى ديدند، و خدا با يارى خويش هر كه را بخواهد
پشتيبانى مى كند، بيگمان در آن عبرتى است براى صاحبان بصيرت .
عشق به خواسته ها از زن و فرزند و گنجينه هاى زر و سيم و اسبان
نشاندار و رمه و كشتزار براى آدميان آراسته جلوه كرده است حال
آنكه اينها بهره وريهاى زندگى دنياست و فرجام نيك نزد خداست .
بگو: بهتر از آنها را به شما خبر دهم ؟ براى كسانى كه
پرهيزگارى كردند نزد پروردگارشان بوستانهاست كه از زير آنها
جويباران روان است ، در آن جاويدانند و همسرانى پاك است و
خشنوديى از جانب خدا، و خدا به حال بندگان بيناست . آنكسان كه
مى گويند: پروردگارما، براستى ما ايمان آورده ايم ، پس از
گناهانمان در گذر و ما را از عذاب آتش محفوظ دار. آن
شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق كنندگان و بسحر
آمرزش خواهان . خدا گواهى داده است كه معبودى جز او نيست و
فرشتگان و صاحبان دانش دينشناسى
هم ، آن دادگستر كه جز آن مقتدر حكيم معبودى نيست .
دين نزد خدا اسلام است و كسانى كه كتاب
آسمانى دريافت كردند تنها پس از اينكه علم به آنان رسيد
ازره حسد و تجاوز ميان خويش اختلاف كردند، و هر كس به آيات خدا
كافر شود بداند كه خدا زود حساب است . ازينرو اگر با تو بهانه
آوردند بگو: من همه وجود را تسليم خدا كرده ام و هر كس كه
پيروى من كرده است نيز. و به كسانى كه كتاب
آسمانى دريافت كرده اند و به
مردم بى كتاب آسمانى بگو: آيا اسلام آورده ايد؟ پس اگر اسلام
آوردند بيقين راه يافته اند، و در صورتيكه رو گردانيدند بدان
كه بر عهده تو جز پيام رسانى نيست و خدا به حال بندگان بيناست
. بيگمان ، كسانى كه به آيات خدا كافرمى شوند و پيامبران را
بنا حق مى كشند و كسانى از آدميان را كه دستور دادگرى مى
دهندمى كشند، پس آنان را به عذابى دردناك مژده بده . اينان
هستند كه اعمالشان در دنيا و آخرت بر باد رفته است و هيچ
ياورانى ندارند. آيا ننگريستى به كسانى كه پاره اى از كتاب
آسمانى دريافت كرده اند به كتاب
خدا فرا خوانده مى شوند تا ميانشان حكم رود آنگاه عده اى از
آنان در حاليكه رويگردانند پشت مى كنند.
آن بدينجهت است كه گفتند: آتش جز چند روزى با ما تماس نيابد. و
آنان را آنچه بافترا مى گفتند از دينشان بفريفت . پس چگونه
باشد اگر آنان را براى دورانى كه ترديدى در آن نيست گرد آوريم
و به هر كس هر چه را انجام داده بتمامى پاداش دهيم بى آنكه
ستمى بر آنان رود؟ بگو: اى خداى صاحب شهريارى ، شهريارى را به
هر كه خواهى دهى و شهريارى از هر كه خواهى بازگيرى ، هر كه را
خواهى اقتدار بخشى و هر كه را خواهى خوار سازى ، دارايى بدست
قدرت تو است زيرا كه تو بر هر چيزى قادرى . شب را در روز، در
آورى و روز را در شب ، و زنده را از مرده بيرون آورى و مرده را
از زنده ، و هر كه را خواهى بيشمار روزى دهى . مومنان ، كافران
را بجاى مومنان ، ولى نگيرند، و هر كه چنين كند نزد خدا هيچ
نيارزد، مگر اين كه از آنان كافران
پروايى داشته باشيد و خدا شما را از خودش بر حذر مى
دارد و سر انجام بسوى خداست . بگو: چه آنچه را كه در اندرون
شماست پنهان سازيد و چه آنرا آشكار نماييد خدا آنرا ميداند و
آنچه را در آسمانهاست و آنچه را در زمين است ميداند و خدا بر
هر چيزى تواناست .
دورانى كه هر كس آنچه را از خوبى كرده است حاضر يابد و هر چه
از بدى كرده است آرزو مى كند كه ميان آن و وى فاصله اى دور
باشد، و خدا شما را از خودش بر حذر مى دارد و خدا با بندگان پر
راءفت است . بگو: اگر خدا را دوست ميداشتيد اينك از من پيروى
كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد و خدا
آمرزنده اى مهربان است . بگو: از خدا و پيامبر فرمان بريد.
آنگاه اگر روى گردانيدند بدانند كه خدا كافران را دوست
نميدارد.
بيگمان ، خدا آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر
عالمهاى آفريدگان برگزيد، ذريه اى كه از يكديگرند و خدا شنوايى
داناست . بياد آر آنگاه را كه زن
عمران گفت : پروردگار من ، من آنچه را در شكم دارم آزاد شده
نذر تو كردم ، اينك از من بپذير زيرا شنواى دانا تويى تو. پس
وقتى دخترى بزاد گفت : پرودگار من ، من دخترى زاده ام - و خدا
داناتر است بآنچه آنزن زاد- و پسر مثل دختر نيست و من او را
مريم نام نهادم و من او و فرزندانش را از
شر شيطان مطرود به پناه تو مى
سپارم . پس پروردگارش آندختر را به نيكى پذيرفت و او را به
نيكى پرورش داد و سر پرستى او را زكريا بعهده گرفت . هر گاه
زكريا در محراب بر او وارد ميشد مى ديد كه خوراكى نزد اوست ،
گفت : اى مريم ، از كجا اين به تو رسيدك گفت : آن از جانب
خداست ، بيگمان خدا هر كه را خواهد بيشمار روزى دهد. در اين
هنگام بود كه زكريا پروردگارش را بخوانده گفت : پروردگار من ،
فرزندانى پاك از درگاهت نصيب من ساز، زيرا كه تو شنونده دعايى
. پس فرشتگان او را در حاليكه در محراب ايستاده نماز مى گزارد
ندا دادند كه خدا ترا به يحيى مژده ميدهد كه به گفته اى از خدا
تصديق كننده است و سرور است و خوددار است كه پير شده ام و زنم
نازا است كجا مرا پسرى تواند بود؟ گفت : همينگونه است ، خدا
آنچه را كه خواهد بانجام رساند. گفت : پروردگار من ، برايم
آيتى قرار بده . فرمود: آيت تو اين است كه سه روز با آدميان
سخن نگويى مگر به اشاره ، و پروردگارت را بسيار ياد كن و هر
شبانگاه و بامدادان تسبيح گوى . و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى
مريم ، بيگمان خدا ترا برگزيد و ترا پاك گردانيد و ترا بر همه
بانوان عالمهاى آفريدگان برترى بخشيد.
اى مريم ، پيوسته بفرمان پروردگارت باش و سجده برو با ركوع
كنندگان ركوع كن . آن از سر گذشتهاى گذشته نهان
غيب است ، آنرا به تو وحى مى
كنيم حال آنكه تو نزد آنان نبودى بهنگامى كه قلمهاى خود را
براى قرعه مى انداختند تا كداميك مريم را سرپرستى كند، و
نزدشان نبودى بگاهى كه با هم دعوا داشتند. آنگاه كه فرشتگان
گفتند: اى مريم ، خدا تو را به كلمه اى از خويش مژده ميدهد
بنام عيسى بن مريم كه در دنيا و آخرت آبرومند است و از مقربان
است ، و در گهواره و در ميانسالى با آدميان سخن گويد و از
شايسته كرداران باشد. گفت : پروردگارمن ، مرا كه هيچ انسانى
نسوده كجا پسرى تواند بود؟ گفت : چنانى ، خدا هر چه كه خواهد
بيافريند، چون فرمانى براند جز اين نيست كه فرمايدش باش ، پس
ميباشد.
و به او كتاب آسمانى و حكمت و
تورات و انجيل مى آموزد و بسوى بنى اسرائيل برسالت مى فرستد كه
اينك من برايتان آيتى از پروردگارتان آورده ام ، اينك من
برايتان از گل بمانند هيكل پرنده اى مى سازم ، بعد در آن مى
دمم تا باذن خدا پرنده اى شود، و كور مادرزاد و پيس را شفامى
بخشم و مردگان را زنده مى كنم باذن خدا، و به شما خبر مى دهم
كه چه مى خوريد و چه ذخيره مى كنيد در خانه هايتان ، بيگمان در
آن البته آيتى است براى شما اگر مومن باشيد. و تصديق كننده
توراتى هستم كه پيش از من آمده است و تا پاره اى از آنچه را كه
براى شما حرام شده است برايتان حلال گردانم در حاليكه برايتان
آيتى از پروردگارتان آورده ام ، پس از خدا پروا گيريد و مرا
فرمان بريد، زيرا خداى يگانه پروردگار من و شماست ، پس او را
بپرستيد، اين راهى راست است . پس همينكه عيسى احساس كرد كه
كافرند گفت : ياوران من بسوى خدا چه كسانى هستند؟ حواريون
گفتند: ما ياوران خداييم ، به خداى يگانه ايمان آورديم و گواه
باش كه ما تسليم شده ايم .
پروردگار ما، به آنچه فرو فرستادى گرويديم و پيامبر را پيروى
كرديم ، پس تو ما را در رديف شاهدان ثبت كن . و
كافران تدبير خصمانه كردند و خدا
هم تدبير كرد و خدا بهترين تدبير كننده است . آنگاه كه خدا
فرمود: اى عيسى ، من بر آنم كه روح تو را بگيرم و ترا بسوى
خويش فرا برم و تو را از كسانى كه كافر شدند مبرا سازم و كسانى
كه پيروى تو كردند برتر از آنان قرادهم كه كافر شدند تا به
دوران رستاخيز، سپس بازگشتتان بسوى من است آنگاه ميان شما
درباره آنچه بر سرش اختلاف داشتيد حكم خواهم راند. آنوقت كسانى
را كه كافر شدند در دنيا و آخرت عذاب خواهم كرد عذابى شديد و
هيچ ياورانى نخواهند داشت . و اما كسانى كه ايمان آوردند و
كارهاى شايسته كردند پاداششان را بتمامى خواهد داد و خدا
ستمكاران را دوست نميدارد. آن كه بر تو مى خوانيم از آيات است
و از قرآن پندآموز محكم . بيگمان
، داستان عيسى نزد خدا همچون داستان آدم است كه او را از خاك
آفريد سپس به او فرمود: باش ، پس بود.
اين حق از جانب پروردگار تواست ، از اينرو از ترديدكنندگان
مباش . پس هر كه با تو درباره آن به بهانه آورى برخاست پس از
آن دلش كه به تو ريسد بگو: بياييد فرزندانمان و فرزندانتان و
زنانتان و خودمان و خودتان را فراخوانيم آنگاه مباهله نماييم و
لعنت خدا را بر دروغگويان نهييم . بيشك اين همان سرگذشتهاى
راست است و معبودى جز خداى يگانه نيست و خداست كه مقتدر حكيم
است .
(273)
وقتى رسول خدا اين حقائق و اطلاعات را از جانب پروردگار در اين
خصوص مى آورد و آنچه كه حل و فصل قطعى در اختلاف نظر ميان وى و
آنهاست بيان مى دارد و فرمان مباهله
را به اطلاعشان مى رساند و آنها را دعوت به
مباهله مى كند، مى گويند:
اى ابوالقاسم ، اجازه بفرما تا اين
موضوع را برسى كنيم و در مورد پيشنهادى كه مطرح ساختى نظر قطعى
خويش را بدهيم . و رفته با عاقب كه صاحبنظر و رئيس
آنهاست به مشورت مى پردازند. از او مى پرسند:
اى عبدالمسيح ، نظر تو چيست ؟ مى
گويد: دوستان مسيحى ! بخدا قسم شما مى
دانيد كه محمد بيشك پيامبر و فرستاده خداست و درباره پيامبرتان
حقائق و يقينى آورده است ، باز مى دانيد هر قومى كه با پيامبرى
مباهله كرده است نه بزرگشان مانده است و نه كوچكشان به بزرگى
رسيده است . و اگر شما هم مباهله كنيد ريشه كن خواهيد گشت .
اگر هم بخواهيد بر كيش خويش بمانيد و عقيده اى را كه درباره
پيامبرتان داريداز دست ندهيد با اين مرد پيمان آشتى و ترك
مخاصمه ببنديد و به كشورتان برگرديد.
(274)
فرداى آنروز، رسول خدا صلى الله عليه و
آله و سلم در حاليكه دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفته
است مى آيد و به دنبال آن دو نفر مى فرستد تا براى مباهله
بيايند. آنها حاضر به آمدن نمى شوند، و مى پذيرند كه به وى
ماليات ارضى بپردازند. رسول خدا مى فرمايد: سوگند به آنكه مرا
به حق بر انگيخت اگر مباهله كرده بودند باران آتش بر سراسر اين
دره مى ريخت !
(275)
پيامبر بدين كار باز نمود كه فرزندانمان
يعنى حسن وحسين ، و زنانمان
يعنى فاطمه ، وخودمان
يعنى على ابن ابى طالب .
(276)
پس چنين وحى مى آيد:
فان قولوا فان الله عليم بالمفسدين ...
پس اگر روى گردانيدند بدانند كه خدا به حال مفسدين داناست .
بگو: اى اهل كتاب ، بسراغ عقيده اى بياييد كه ميان ما و شما
يكسان است اين كه جز خداى يگانه را نپرستيم و هيچ چيز را با وى
شريك ندانيم و هيچيك از ما ديگرى را بجاى خدا
ارباب نگيرد. پس اگر روى
گردانيدند بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم . اى اهل كتاب ،
چرا درباره ابراهيم جدال مى كنيد حال آنكه تورات و انجيل جز پس
از وى فرود نيامده است آيا باز هم نمى انديشيد؟ اينك همين شما
بوديد كه درباره آنچه بدان علم داريد جدال كرديد، پس چرا
درباره آنچه بدان علم نداريد جدال مى كنيد؟ حال آنكه خدا
ميداند و شما نميدانيد. ابراهيم يهودى نبود و نه مسيحى ، بلكه
پاكدين و مسلمان بود و از مشركان نبود. بيشك ، نزديك ترين
آدميان به ابراهيم همان كسانى هستند كه پيروى او كردند و اين
پيامبر و كسانى كه ايمان آوردند، و خدا ولى مومنان است . گروهى
از اهل كتاب آرزو دارند كه شما را از راه بدر كنند و جز خويشتن
را گمراه نكنند در حاليكه خود شهادت مى دهيد كافر مى شويد. اى
اهل كتاب ، چرا حق را با باطل مى پوشانيد و حق را در حاليكه مى
دانيد و آگاهانه كتمان مى كنيد؟
(277)
نيرنگ و توطئه
يهود
دوازده نفر از احبار يهود خيبر
توطئه مى چينند و مى گويند: بامدادان بدون اعتقاد و فقط به
زبان وارد دين محمد شويد و شامگاهان به آن كافر شويد و بگوييد
ما در كتابهايمان مطالعه كرديم و با علماى خويش مشورت نموديم و
ديديم محمد پيامبر نيست و دروغگويى وى و باطل بودن دينش بر ما
آشكار گشت . چون اگر چنين كنيد پيروانش در دين او دچار شك و
ترديد خواهند گشت و با خود خواهند گفت : اينها صاحب كتاب
آسمانى هستند و بهتر از ما حقيقت پيامبرى و پيامبران خبر
دارند. و از دين خويش بدر گشته به دين شما در خواهند آمد.
خداوند متعال در اين خصوص آيه اى فرو فرستاده پيامبرش محمد
ص و مومنان را از اين توطئه آگاه
مى سازد:
و قالت طائفه من اهل كتاب آمنوا بالذى انزل على الذين آمنوا
وجه النهار و اكفروا آخره لعلهم يرجعون ...
(278)
گروهى از اهل كتاب گفتند: در آغاز روز به آنچه بر آنان
كه ايمان آوردند و فرو فرستاده شد ايمان آوريد و در پايان روز
بدان كافر شويد شايد آنان مومنان
بر گردند، و جز كسانى را كه دين شما را پيروى كردند باور
مكنيد- بگو: هدايت ، هدايت خداست - و نه اين را كه به كسى مثل
آن دهند كه به شما داده شد يا كسانى بتوانند نزد پروردگارتان
عليه تان حجت آورند. بگو: فزونى و برترى
به دست خداست آنرا به هر كه خواهد بدهد و خدا فراخى
دهنده اى داناست ، هر كه را خواهد به رحمت خويش اختصاص دهد و
خدا داراى دهشى بيكران است . و كسانى ازاهل كتاب هستند كه اگر
او را گنجينه اى به امانت بسپارى آنرا به تو باز مى دهد، و از
آنان كسانى هم هستند كه اگر او را دينارى به امانت بسپارى آنرا
به تو باز ندهد مگر تا زمانى كه بالاى سرش ايستاده باشى ، اين
بدان سبب است كه گفتد: در حق مردم بى كتاب آسمانى هر چه كنيم
بر ما گناهى نباشد! و بر خدا دروغ مى بندند در حاليكه آنان
ميدانند. آرى ، كسى كه به عهد خويش وفا كند و پر هيز گارى
نمايد بيشك خدا پرهيزگاران دوست ميدارد.
(279)
دين فروشى يهود
عده اى از علماى يهود كه فقيرند
دچار قحطى مى شوند و به مدينه پيش كعب بن اشرف مى آيند. كعب
از آنها مى پرسد: بنظر شما بنابر نوشته
كتابهايتان اين مرد پيامبر خداست ؟ مى گويند:
آرى ،، مگر تو اين را نمى دانى ؟
مى گويد: نه ! مى گويند:
ما گواهى مى دهيم كه او بنده خدا و
فرستاده اوست . مى گويد: با اين
حرف ، خدا شما را از نعمت بسيارى محروم ساخت . وقتى شما
پيش من آمديد من تصميم گرفتم به شما خواروبار بدهم و به افراد
خانواده تان لباس بدهم . اما خدا شما وافراد خانواده تان را
محروم ساخت . مى گويند: امر او
بر ما مشتبه شده است . اجازه بده تا با او ملاقات كنيم !
آنگاه رفته خصوصياتى را در كتاب مى نويسند كه با خصوصيات
پيامبر موعود تفاوت دارد، و به خدمت پيامبر آمده با او گفتگو
كرده سوالهايى را مطرح مى سازند. بعد پيش كعب برگشته مى گويند:
ما فكر مى كرديم او فرستاده خداست . اما
وقتى پيش او رفتيم ديديم او خصوصياتى را كه براى ما شرح داده
شده بود ندارد و ديديم خصوصيات وى بر خلاف آن چيزهايى است كه
در كتابهاى ما مكتوب است . و آنچه را بدست خويش نگاشته
اند بيرون آورده و به او نشان مى دهند. كعب ، خوشحال مى شود و
به آنها خواروبار و پول خرجى مى دهد. اشاره به اين واقعه ،
چنين وحى مى رسد:
ان الذين يشترون بعهدالله و ايمانهم ثمناقليلااولئك لا خلاق
لهم فى الآخره و...
(280)
بيگمان ، كسانى كه عهد خدا و سوگند هايشان را به بهاى اندكى مى
فروشند آنان نصيبى در آخرت ندارند و خدا در دوران رستاخيز با
آنان سخن نگويد و به آنان نظر نكند و آنان را بى آلايش نگرداند
و عذابى دردناك دارند. و بيشك از آنان دسته اى هستند كه زبان
با كتاب چنان مى چرخانند كه شما آن را از كتاب
آسمانى بپنداريد در حاليكه آن از
كتاب آسمانى نيست . و مى گويند:
اين از جانب خداست ، حال آنكه آن از جانب خدا نيست ، و به خدا
دروغ مى بندند در حاليكه آگاهند. هيچ انسانى را نسزد كه خدا به
او كتاب و حكم و پيامبرى دهد آنگاه به آدميان بگويد: بجاى خدا
بنده من باشيد! بلكه بايد بگويد:
بخاطر اين كه كتاب آسمانى مى
آموختيد و بخاطر اين كه مطالعه و تدريس مى كرديد بايد خدا پرست
باشيد. و نه به شما فرمان دهد كه فرشتگان و پيامبران را ارباب
خويش گيريد. آيا پس از اينكه شما مسلمان شده ايد شما را به كفر
فرمان مى دهد؟! و آنگاه كه خدا از پيامبران پيمان گرفت كه آنچه
از كتاب و حكمت به شما دادم آنگاه پيامبرى نزدتان آمد كه تصديق
كننده آن بود كه با شماست بايد كه به وى ايمان آوريد و بايد كه
به وى كمك كنيد، فرمود: آيا اقرار داريد و قيد پيمانم را به
گردن گرفتيد؟ گفتند: اقرار داريم . فرمود: گواه باشيد كه من هم
با شما گواهم . پس كسى كه بعد از آن روى بگردانيد، آنان
هستند كه زشتكارند. آيا با وجود اين جز دين خدا دينى مى جويند؟
حال آنكه هر كس در آسمانها و زمين است خواه و نا خواه تسليم وى
است و بسوى او باز گردانده ميشوند. بگو: به خدا و آنچه بر ما
فرود آمده و آنچه به موسى و عيسى و پيامبران از طرف
پروردگارشان داده شده است ايمان آورديم ، ميان هيچيك از آنان
با ديگران جدايى قايل نميشويم ،
و ما به او تسليم هستيم . و هر كس دينى جز اسلام بجويد هرگز از
او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است . چگونه
خدا قومى را كه پس از ايمانشان و اين كه شهادت دادند به اين كه
پيامبر حق است و دلائل روشن به ايشان رسيد كافر شدند هدايت مى
كند؟ حال آنكه خدا قوم ستمكار را هدايت نمى كند. آنان كيفرشان
اين است كه لعنت خدا و فرشتگان و آدميان همگى بر آنان باشد. در
آن آتش ماندگارند، عذاب از آنان
كاستى نپذيرد و نه آنان مهلت داده شوند، مگر كسانى كه پس از آن
توبه آوردند و كار شايسته كردند كه بيگمان خدا آمرزنده اى
مهربان است . بيگمان كسانى كه پس از ايمانشان كافر شدند آنگاه
بر كفر خويش افزودند هرگز توبه شان پذيرفته نشود و ايشان همان
گمراهانند. بيشك كسانى كه كافر شدند و در حاليكه كافر بودند
مردند هرگز از هيچيك از آنان اگر همه زمين را آكنده از طلا
فديه بدهد پذيرفته نشود، اينان عذابى دردناك دارند و هيچ يارى
كننده اى ندارند. هرگز به نيكوكارى نرسيد مگر آنگاه كه از آنچه
دوست ميداريد انفاق كنيد، و هر چيز كه انفاق كنيد بيگمان خدا
به اان داناست . هر خوراكى براى بنى اسرائيل حلال بود مگر آنچه
اسرائيل يعقوب پيش از آنكه تورات
فرود آيد بر خود حرام كرد. بگو: تورات را بياوريد آنگاه آنرا
بر خوانيد اگر راست مى گوييد. پس هر كس بعد از آن دروغى را به
خدا بهتان بست آنان ستمكاران باشند. بگو: خدا راست گفت . پس
كيش توحيد گرايى ابراهيم را پيرويى كنيد كه از مشركان نبود.
بيشك ، نخستين پرستشكده اى كه براى اين آدميان بنا نهاده شد
همان است كه در بكه است ، مبارك است . مقام ابراهيم . و هر كه
بدان در آيد در امان باشد، و براى خدا بر عهده آدميان حج آن
خانه است بر هر كس كه راه به سويش تواند برد. و كسى كه كافر
شود بيگمان خدا از عالمهاى آفريدگان بى نياز است . بگو: اى اهل
كتاب ، چرا به آيت هاى خدا كفر مى ورزيد حال آنكه خدا بر آنچه
مى كنيد شاهداست ؟ بگو: اى اهل كتاب ، چرا كسى را كه ايمان
آورده از راه خدا باز ميداريد و آن را كژ مى خواهيد حال آنكه
شما گواهيد و خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست ؟
(281)
توطئه يهود
براى برهم زدن وحدت مسلمانان
شاس بن قيس يهودى سالخورده اى است كه رگ و ريشه اش در
جاهليت رشد كرده است و در كفر سر سخت است و نسبت به مسلمانان
كينه اى شديد دارد و سخت حسد مى ورزد. بر انجمنى متشكل از
ياران پيامبر كه از دو قبيله اوس و خزرج هستند مى گذرد. آنان
سر گرم گفتگويند. وقتى مى بيند مردان اوس و خزرج پس از آنهمه
جنگ و ستيز كه در دوره جاهليت داشته اند چنين با الفت و
مهربانى ووحدت در سايه اسلام گرد هم جمعند به خشم مى آيد و با
خود مى گويد: مردم يثرب در اين متحد و همدرد شده اند و ما
يهوديان در صورتى كه آنان متحد باشند آرامش و آسايش نخواهيم
داشت ! آنگاه به جوان يهوديى كه همراه اوست مى گويد: برو در
جلسه آنها شركت كن ، آنوقت داستان جنگ بعاث را پيش بكش و حوادث
آن جنگ را داستان كن ، و پاره اى از اشعارى را كه عليه
يكديگرساخته بودند بخوان - جنگ بعاث جنگى است كه از ميان اوس و
خزرج اتفاق افتاده است و غلبه با اوس و شكست با خزرج بوده است
. جوان يهودى همى كار را مى كند. آنان هم سخن از وقايع و اشعار
آن جنگ را بر زبان مى آورند تا كارشان به كشمكش و تفاخر مى كشد
و اوس بن قيظى از قبيله اوس با جابر بن صخر از قبيله خزرج بناى
پرخاش را مى گذارند و گلاويز مى شوند، و يكى به ديگرى مى گويد:
اگر دلت بخواهد آن جنگ را تكرار خواهيم كرد! بطوريكه هر دو
قبيله بر آشفته و خشمگين مى گردند و به همديگر مى گويند برويم
به سراغ اسلحه مان ! وعده ما با شما فردا در حره . اين را مى
گويند و به طرف ميدا موعود پيش مى روند در حاليكه افراد عشاير
مختلف اوس و خزرج مثل همان ادعاهاى جاهلى به خويشاوندان خود مى
پيوندند و در برابر هم صف آرايى مى كنند. خبر به پيامبر مى
رسد. با عده اى از مهاجران كه همراه او هستند شتابان به طرف
آنها مى رود و بانگ بر مى دارد: آى مردم
مسلمان ! شعارهاى جاهلى مى دهيد حال آنكه من در ميان شما هستم
آنهم پس از اين كه خدا بوسيله اسلام شما را به كرامت و عزت
رسانده است و كينه ها و آثار جاهليت را از ميان شما ببرده است
و دلهاى شما را به هم الفت بخشيده است تا به صورت يك عده كافر
بر مى گرديد به اوضاع و احوالى كه داشتيد؟! خدايرا به ياد
آوريد! خدايرا به ياد آوريد! مسلمانان كه به خود مى
آيند مى فهمند كه اين وسوسه شيطان و توطئه اى از طرف دشمنان
بوده است . اسلحه را به زمين مى افكنند و گريه سر مى دهند و
همديگر را در آغوش مى گيرند، و بعد همراه پيامبر خدا با نهايت
فرمانبردارى و انضباط به شهر بر مى گردند. جابر بن عبدالله
انصارى كه شاهد واقعه است بعدها مى گويد:
ابتدا براى ما ناخوشايندتر از اين نبود
كه سر و كله رسول خدا پيدا شود. او با دست به ما اشاره كرد و
ما را به آرامش و سكوت خواند، و ما دست از پيكار نگهداشتيم و
خدا ميانه ما را به آشتى آورد، تا چهره اى خوشايندتر از رسول
خدا براى ما نبود. من روزى را به يادندارم كه ابتداى آن زشت تر
و وحشتناك تر از آن روز و پايانش زيباتر و خوش تر از آن روز
باشد! در اين باره ، خداوند چنين وحى مى فرستد:
يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقامن الذين اوتوالكتاب
يردوكم بعد ايمانكم كافرين و...
(282)
هان اى كسانى كه ايمان آوردند، اگر دسته اى از كسانى را كه
كتاب آسمانى دريافت كرده اند
پيروى كنيد شما را پس از ايمانتان بصورت جمعى كافر بر مى
گردانند. و چگونه كافر ميشويد حال آنكه آيت هاى خدا بر شما
خوانده ميشود و پيامبرش در ميان شماست و هر كس به خدا چنگ
آويزد قطعابه راهى راست ره برده باشد؟ هان اى كسانى كه ايمان
آوردند از خدا پروا گيريد انسان كه در خور پروا گرفتن باشد و
جز در حاليكه مسلمان باشيد نميريد. و همگى چنگ به ريسمان خدا
بزنيد و از هم مپراكنيد و نعمت خدا را بر خويشتن بياد آوريد
آنگاه كه دشمن يكديگربوديد و دلهايتان را بهم الفت بخشيد تا در
پرتو نعمتش برادر شديد و بر لبه پرتگاهى از آتش بوديد تا شما
را از آن برهانيد، بدينسان خدا آياتش را براى شما بيان ميدارد
تا مگر شما راه يابيد. و بايد كه از شما گروهى باشند كه دعوت
به خير مى كنند و امر به معروف و نهى از منكر مى كنند، و
ايشانند كه رستگارند. و مانند كسانى مباشيد كه پراكنده شدند و
پس از آنكه دلايل روشن به ايشان رسيد اختلاف پيدا كردند، و
اينان عذابى سهمگين دارند، در دورانى كه رويهايى سپيد گردد و
رويهايى سياه گردد، اما كسانى كه رويهايشان سياه گشت
به آنان گفته شود: آيا پس از
ايمانتان كافر شديد! پس اينك عذاب را بسبب آن كفر كه مى ورزيد
بچشيد. و اما كسانى كه رويهايشان سپيد گشت در رحمت خدا قرار
دارند، آنان در آن ماندگارند.
اين ، آيت هاى خداست كه آن رابر تو مى خوانيم و خدا آن نيست كه
ستمى براى عالمهاى آفريدگان بخواهد. و آنچه در آسمانها ست و
آنچه در زمين است از آن خداست و كارها بسوى خدا باز برده
ميشود. شما بهترين امتى هستيد كه براى آدميان پديد آورده شده
است ، امر به معروف مى كنيد و نهى از منكر مى كنيد و به خدا
ايمان مى آوريد. و هرگاه اهل كتاب ايمان آورده بودندالبته براى
آنان بهتر بود، از آنان عده اى مومنند و بيشترشان زشتكارند.
هرگز زيانى به شما نزنند جز رنجاندن ، و اگر با شما بجنگند پشت
به شما كرده بگريزند آنگاه هيچ يارى نشوند. ذلت بر آنان
مقررگشت هر جا كه يافته شوند مگر به سببى از خدا و سببى از
آدميان ، و گرفتار خشمى از خدا گشتند و بيچارگى و فقر بر آنان
سيطره يافت . آن بدين سبب است كه به آيات خدا كفر مى ورزيدند و
پيامبران را بنا حق مى كشتند، آن بسبب نافرمانيى است كه
ورزيدند و تجاوز از احكام خدا مى
كردند. برابر نباشند، از اهل كتاب گروهى هستند كه
به پرستش ايستاده آيات خدا را
سراسر شب تلاوت مى كنند در حاليكه آنان در سجده اند، به خدا و
دوران آخرت ايمان ميآورند و امر بمعروف مى كنند و نهى از منكر
مى كنند و در كارهاى خير شتاب مى ورزند، و آنان از شايسته
كردارانند، و هر چه از خير كنند هرگز ناسپاسى نبينند و خدا به
احوال پرهيزگاران داناست .
بيگمان كسانى از اهل كتاب كه
كافر شدند اموالشان و فرزندانشان در برابر خدا هيچ بكارشان
نيايد و ايشان همدم آتشند، آنان در آن ماندگارند، مثل آنچه در
اين زندگى دنيا انفاق مى كنند چون مثل بادى است كه در آن سرما
باشد و به كشتزار عده اى كه بر خود ستم كردند بورزد تا آن را
از بين ببرد، و خدا به آنان ستم نكرده باشد بلكه به خودشان ستم
كنند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند همرازى جز از خودتان
مگيريد، در تباهى انديشه تان هيچ كوتاهى نكنند، آنچه شما را به
زحمت اندازد دوست ميدارند، اينك كينه از دهانشان آشكار است و
آنچه دلهايشان در بر دارد سهمگين تر است . اينك آيات را براى
شما روشن ساختيم اگر شما به خرد دريابيد. هان اين شماييد. كه
آنان را دوست ميداريد حال آنكه شما را دوست نميدارند و به همه
كتابها ى آسمانى ايمان مى آوريد،
و چون با شما ديدار كنند گويند: ايمان آورديم . و چون به خلوت
روند عليه شما انگشت از خشم بدندان گزند. بگو: از خشمتان
بميريد، زيرا كه خدا به آنچه در ضمير است بسيار داناست . اگر
پيشامد خوبى برايتان رخ دهد آنان را ناراحت ميسازد و اگر
پيشامدبدى به شما برسد از آن شادمان شوند. و اگر شكيبايى ورزيد
و پرهيزگارى كنيد حيله بد خواهانه آنان هيچ آسيبى به شما
نرساند زيرا كه خدا به آنچه مى كنند احاطه دارد.
(283)
جنگ سويق
وقتى ابو سفيان به مكه آمده است و دسته هاى سپاه شكست
خورده به مكه رسيده اند ابوسفيان نذر كرده است كه غسل جنابت
نكند تا آنكه لشكر به قلمرو محمد بكشد. پس براى وفاى نذرش در
راءس چهل يا دويست سواره
(284)از مكه حركت مى كند و راه اصلى مدينه را
پيموده روز شنبه چهارم ذيحجه به مادر چاه قناتى مى رسد كه در
دامنه كوه ثيب به فاصله تقريبى
يك منزل از مدينه قرار دارد. شب به محله يهود بنى نظير رفته
درب خانه حيى ابن اخطب را مى كوبد. وى كه از او ترسيده است درب
را برويش نمى گشايد. ابو سفيان به خانه سلام بن مشكم مى رود
كه رئيس قبيله بنى نضير و صندوقدار آنهاست . با كسب اجازه وارد
مى شود. سلام از او پذيرايى گرمى كرده برايش شراب مى آورد و
اطلاعاتى را كه از مسلمانان دارد به او مى رساند. آخرهاى شب ،
ابو سفيان رفقايش برگشته عده اى از آنها را به اطراف مدينه مى
فرستد. آنها به عريض كه نزديك شهر است آمده نخلهايى كه در
آنجاست و دوخانه
(285)را آتش مى زنند. مردى از انصار را كه با
همپيمانانش سر گرم كشاورزى هستند مى كشند، و آنگاه بر مى
گردند.
مسلمانان خبر دار مى شوند. رسول خدا ابولبابه را به اداره
مدينه مى گمارد و خود با سپاهى ب تعقيب مهاجمان مى پردازد تا
قرقره الكدر- هشت منزلى مدينه - پيش مى رود. چون دار و دسته
ابو سفيان رفته اند باز مى گردد، و شب
جمعه دهم ذيحجه به مدينه مى رسد.
(286)
در طريق تعقيب ، كيسه هايى از خرماى به روغن عجين شده مى بينند
كه سپاه فرارى براى سبك كردن بار خود پياپى فرو مى افكند.
بهمين مناسبت اين لشكر كشى را سويق
ناميده اند. چون به مدينه مى رسند از پيامبر مى پرسند:
اميد مى رود كه اين هم جنگى به حساب
آيد؟ مى فرمايد: آرى .
(287)
لشكر كشى به كدر
گزارش مى آورند كه جمعيتى از دو قبيله غطفان و سليم در
قراره الكدر- واقع در پشت سد معونه به فاصله هشت منزلى مدينه -
متمركز شده اند. در نيمه محرم با دويست مجاهد از مدينه حركت مى
كند و به آن منطقه مى رسد. مى بيند آثار شتران و آب خوردن آنها
نمودار است اما هيچكس در آنجا نيست . چند نفر را به فرازه دره
مى فرستد تا ديده بانى كنند، و رسول خدااز ته دره به طرف بالا
مى رود. مى بيند چند چوپان هستند از جمله برده اى بنام يسار.
از آنها درباره تمركز دو قبيله مى پرسد. يسار مى گويد:
من اطلاعى ندارم . من براى آبگيرى آمده
ام و امروز از روزهاى بهار ووقت آبگيرى است و همه بدين كار
رفته اند. مادور از محله قبيله با اين شتران بسر مى بريم
. رمه هاى شتر را كه پانصد راءساست مى گيرند و به طرف
مدينه رهسپار مى شوند. چون صبح نماز مى خوانند پيامبر مى بيند
كه يسار به نماز ايستاده است . به سپاه دستور مى دهد غنائم را
تقسيم كنند. مى گويند: آسان تر اين است
كه شتران را با هم و يكجا برانيم ، چون كسانى در ميان ما هستند
كه نمى توانند سهميه خويش را برانند! مى فرمايد:
تقسيم كنيد! عرض مى كنند:
اى پيامبر خدا، اگر بخاطر آن برده اى
است كه ديدى نماز مى خواند ما آن را در سهميه تو قرار مى دهيم
. مى پرسد: از دل و جان اين كار
را مى كنيد؟ مى گويند: آرى
. پيامبر مى پذيرد و او را آزاد مى كند. شتران را مى
رانند و پيش مى آيند. در صرار- سه ميلى مدينه - خمس رمه ها را
جدا مى كند و بقيه را كه چهار صد راءس است ميان مجاهدان تقسيم
مى كند. به هر نفرى دو راءس مى رسد. پس از پانزده روز به مدينه
باز مى گردند.
در اين ايام ، ابن ام مكتوم كه از طرف پيامبر به اداره شهر
گماشته شده است نماز جماعت وجمعه را برگزار مى كند. خطبه نماز
جمعه را در كنار منبر مى خواند بطوريكه منبر در سمت چپ او قرار
مى گيرد.
(288)
كشتن پسر اشرف
وقتى پيامبر به مدينه هجرت مى كند مردم آن شهر مختلط
اند. عده اى مسلمانند و دعوت اسلام آنان را به هم مى پيوندد.
عده اى اهل جنگند و در دژها و برج و باروهايى بسر مى برند. و
عده اى با هر دو قبيله اوس و خزرج پيمان حمايت و دفاع مشترك
دارند. پيامبر مى خواهد همه آنها را با هم به آشتى و مسالمت
آورد و با همه آنها به آشتى بسربرد. زيرا مثلامسلمان است و
پدرش مشرك . اما مشركان و يهوديانى كه در مدينه بسر مى برند و
پيوسته پيامبر و پيروانش رامى آزارند و خيلى اذيت مى كنند.
خداوند، پيامبر و مسلمانان را به شكيبايى و گذشت و عفو آنان مى
خواند... در وصف آزار و بد خواهى آنها هم مى فرمايد:
ود كثير من اهل كتاب لو يردونكم من بعد
ايمانكم كفاراحسدامن عند انفسهم من بعد ما تبيين لهم الحق .
فاعفوا و اصلحوا حتى ياتى الله بامره ، ان الله على كل شى قدير
(289)
بسيارى از اهل كتاب از راه حسدى كه در اندرونشان هست دوست
داشتند شما را پس از ايمانتان به حالت كفار برگردانند آنهم پس
از آنكه حق براى آنان نمودار گشت . پس ، ببخشيد و در گذريد تا
آنكه خدا فرمانش را به تحقق آرد زيرا كه خدا بر هر چيز تواناست
.
از يهوديانى كه در پى آزار و اهانت مسلمانانند كعب پسر اشرف
است كه شعردر هجاى پيامبر و يارانش مى گويد و كفار قريش را
عليه مسلمانان تحريك و تشويق به انتقام و جنگ مى كند، و
بهيچوجه حاضر نيست دست از كارش بردارد. وقتى زيد بن حارثه ،
مژده فتح بدر و مرگ مشركان و
اسارت عده اى از آنان را مى آورد، و پسرف اشرف مى بيند كه اشرف
مكه را دسته بسته آورده اند سر افكنده و دل شكسته مى شود و به
يهوديان مى گويد: اينك ديگر شكم زمين
براى شما بهتر از روى آن است ! اينها سروران مردم اند كه چنين
كشته و اسير شده اند. چه خواهيد كرد؟ مى گويند:
دشمنى با اوتا جان داريم . مى
گويد: با او كه قبيله خويش را مالانده
و شكست داده است از شما چه بر مى آيد! من پيش قريش مى روم تا
آنها را تحريك كنم و گريه آنها را بر كشته هايشان در آورم ،
شايد براى انتقامگيرى بسيج شوند و من با آنها همراه شوم
! رخت سفر بر مى بندد و به مكه مى رود. به ميهمانى ابو وداعه
سهمى در مى آيد كه شوهر عاتكه دختر اسيد است ، و بنا مى كند به
مرثيه سازى براى كشته هاى قريش . و اين ابيات را مى گويد:
طحنت رحى بدر لمهلك اهله
و لمثل بدر تستهل و تدمع
قتلت سراه الناس حول حياضه
لا تبعدواان الملوك تصرع
حسان بن ثابت - شاعراسلام - در جوابش چنين مى سرايد:
ابكى لكعب عل بعبره
منه و عاش مجدعالا يسمع
و لقد راءيت ببطن بدر منهم
قتلى تسح لها العيون و تدمع
فابكى فقد ابكيت عبداراضعا
شبه الكليب للكليبه يتبع
و لقد شفى الرحمن منهم سيدا
و احان قوماقاتلوه و صرعوا
و نجاو اءفلت منهم من قلبه
شغف يظل لخوفه يتصدع
و نجاو اءفلت منهم متسرعا
فل فليل هارب يتهزع
پيامبر، حسان را فرا مى خواند و به او اصلاع مى دهد كه پسر
اشرف به سراى چه كسى در آمده است . حسان شعرى در نكوهش آن
خانواده مى سرايد:
الا ابلغوا عنى اسيدارساله
فخالك عبد بالسراب مجرب
لعمرك ما اءوفى اسيد بجاره
و لا خالد و لا المفاضه زينب
و عتاب عبد غير موف بذمه
كذوب شوون اراءس قرد مدرب
چون اين پيام نكوهش به عاتكه مى رسد رخت سفر پسر اشرف را از
خانه بيرون مى افكند و مى گويد: ما را
چه به اين يهودى ! مگر نمى بينى كه حسان چه به روز ما مى آورد؟
پسر اشرف به سراى ديگرى مى رود. به هر جا مى رود پيامبر حسان
را فرا مى خواند و به او مى گويد: پسر
اشرف به خانه فلانى رفته است . و او در نكوهش صاحبخانه
پيوسته شعر مى سرايد و منتشر مى كند تا ناچار ترك آن خانه مى
گويد. وقتى جايى براى ماندن پيدا نمى كند به مدينه باز مى
گردد. با آمدن پسر اشرف به حوالى مدينه ، پيامبر چنين دعا مى
كند: خدايا، شر پسر اشرف را كه
علناتحريك مى كند و چنين اشعارى مى گويد به هر طرقى كه صلاح مى
بينى دفع بفرما. و به يارانش مى فرمايد:
پسر اشرف مرا خيلى اذيت مى كند. چه كسى
برايم كارش را يكسره مى كند؟ محمد بن مسلمه مى گويد:
من كارش را يكسره خواهم كرد اى پيامبر
خدا، و من او را مى كشم . مى فرمايد:
بكش . محمد بن مسلمه چند روزى
دست به غذا نمى برد. پيامبر او را احضار مى كند و مى فرمايد:
اى محمد، تو دست از غذا خوردن و آشاميدن
كشيده اى ؟ مى گويد: آرى پيامبر
خدا، من به تو قولى دادم و نمى دانم مى توانم از عهده اش بر
آيم يا نه ؟ مى فرمايد: آنچه بر
عهده تو است فقط كوشش است و مى افزايد:
در اين كار، با سعد بن معاذ مشورت كن
. در نتيجه آن مشورت ، محمد بن مسلمه و چند نفر از
قبيله اوس از جمله ، عباد بن بشر، ابو نائله ، حارث بن اوس ، و
ابو عبس ، دسته جمعى به خدمت پيامبر مى روند و عرض مى كنند:
ما او را مى كشيم . اما به ما اجازه بده
سخنانى كه لازم است به دروغ بگوييم براى فريب دشمن . زيرا چاره
اى جز آن نيست . مى فرمايد:
بگوييد.
ابو نائله - كه برادر شيرى پسر اشرف است - از مدينه به قصد پسر
اشرف بيرون مى رود. تا چشم وى كه در انجمن عشيره اش نشسته است
به ابو نائله مى افتد به شك مى افتد و چيزى نمى ماند كه به
وحشت افتد، و فكر مى كند پشت او دسته اى مترصد حمله باشند.
ابونائله به او مى گويد: نيازى به تو
پيدا كرده ايم . پسر اشرف در حاليكه رنگ و رويش از ترس
باخته است او را دعوت مى كند تا نزديك آمده مطلب خود را بگويد.
ساعتى سخن مى گويند و براى هم شعر مى خوانند. و پسر اشرف
خوشحال مى شود و در ميان سخن و شعر پيوسته مى پرسد:
نيازت چيست ؟ اما ابو نائله هم
چنان به مبادله شعر ادامه مى دهد. سر انجام پسر اشرف مى گويد:
مطلب چيست ؟ شايد مى خواهى حاضران از پيش ما بروند؟ حاضران به
شنيدن اين سخن ، بر مى خيزند. ابونائله مى گويد:
من نخواستم اينها با شنيدن پاره اى از
گفتگوى ما به شك و گمان در افتند. آمدن اين مرد به شهر ما
بلايى بود. بر اثرش مردم عرب به جنگ ما برخاستند و يكپارچه
عليه ما شدند. راههاى داد و ستد و مبادلات ما بسته شده است
بطوريكه جانمان به لب رسيده و زن و بچه مان دارند از دست مى
روند. چيزى نداريم بخوريم از ما ماليات صدقه يا زكات مى گيرد.پسر
اشرف مى گويد: من قبلابه تو مى گفتم كه
عاقبت كار به همين جا خواهد كشيد. ابو نائله مى افزايد:
من دوستانى دارم كه با من همعقيده اند.
مى خواستم آنها را با خود بياورم تا از تو مقدارى خواروبار يا
خرما بخرند و در اين معامله با ما ارزان حساب كنى ، و چيزهايى
ارزش داشته باشد به تو گرو دهيم . مى گويد:
انبارهاى من از خرما لبريز است از
آنگونه خرماى پر گوشت كه دندان در آن پنهان مى شود! ولى تو از
هر كس برايم عزيزترى ، تو برادر من هستى و با تو بر سر پستان
مادر رقابت داشته ام ، و نمى خواستم تو را به اين وضع و حال
ببينم . ابونائله مى گويد: آنچه
درباره محمد با تو گفتم پنهان بدار و نگذار كسى از آن خبر دار
شود. قول مى دهد كه كلمه اى از
آن را با كسى نخواهم گفت . و اصرار مى كند كه
ابو نائله ! آنچه در دل دارى با من در
ميان بگذار، شما با او چه مى خواهيد بكنيد؟ مى گويد:
مى خواهيم از همكارى با او خوددارى كنيم
و از او كناره بگيريم . با خوشحالى مى گويد:
مرا دلشاد ساختى اى ابو نائله ! چه چيز
را به من گرو مى دهيد؟ پسرانتان و زنانتانرا؟ مى گويد:
مى خواهى ما را افشاو رسوا كنى ؟ نه ،
از اسلحه و زره هر قدر بخواهى گرو مى گذاريم . پسر اشرف
مى پذيرد و مى گويد: اسلحه و زره ، كافى
است . ابو نائله اين پيشنهاد را از آنجهت مى كند كه اگر
اسلحه اى با خودشان آوردند او شك نكند و نترسد. سپس با او
قرارى گذاشته از آنجا مى رود، و نزد دوستانش آمده با هم تصميم
مى گيرند كه شب موعودش پيش او بروند. آنگاه آخر شب چهاردهم
ربيع الاول به حضور پيامبر رسيده جريان را با وى در ميان مى
گذارند. آنان را تا بقيع مشايعت مى كند آنگاه به آنان مى
فرمايد: با اتكا به بركت و كمك خدا
برويد.
زير پرتو ماه شب چهاردهم به سوى دژى كه پسر اشرف در آن بسر مى
برد پيش مى روند. پاى ديوار دژ، ابو نائله او را به نام صدا مى
زند. پسر اشرف كه تازه داماد است از بستر بر مى خيزد تا برود.
زنش گوشه ملافه اى را كه به دور خود پيچيده است مى كشد كه
كجا مى روى ؟تو مردى جنگجو يى ، و مردى
مثل تو در اين وقت شب از دژ پايين نمى رود! مى گويد:
قرارى داريم . او ابونائله برادر من است
. اگر مى دانست در خوابم هرگز مرا بيدار نمى كرد و در
حاليكه ملافه را با ضربه دستش به يكسو مى زند مى گويد:
جوانمرد را اگر براى ضربه اى دعوت كنند
دعوت را رد نمى كند! آنگاه از دژ پايين آمده به آنها شب
بخير مى گويد، و مى نشينند به حرف زدن . پس از ساعتى حرف زدن
كه شاد و آرام مى شود به او مى گويند:
موافقى تا تپه عجوز قدم زنان برويم و تا آخر شب به صحبت
بگذرانيم ؟ قبول مى كند، و قدم زنان مى روند تا به
نزديك آن تپه مى رسند. ابو نائله دست خود را به موهاى سر پسر
اشرف مى مالد و مى گويد: چه عطر خوشبويى
دارى پسر اشرف ! او كه جوانى زيبا با موهاى مجعد است
هميشه با مشكى كه در آب حل كرده و با عنبر آميخته است سر و موى
خويش را مى آرايد تا موى بنا گوشش آكنده است . چند دقيقه بعد،
در اثناى قدم زدن ، ابو نائله همين كار را تكرار مى كند، تا
اعتماد او را جلب كند. بالاخره هر دو دست خود را در موهاى او
فروبرده كاكل او را محكم مى چسبد، و به يارانش مى گويد:
بكشيد اين دشمن خدا را! شمشير
هايشان را بر او فرو مى آرند، اما به هم مى خورند و كارگر نمى
افتند، و او خود را به ابو نائله مى چسباند. محمد بن مسلمه به
ياد كارد باريكى مى افتد كه به كنار شمشير اوست . آن را بيرون
كشيده بر ناف او مى گذارد و با همه توانش مى فشارد تا به مثانه
او مى رسد. آن دشمن خدا چنان نعره اى مى كشد كه به همه قلعه
هاى يهودى نشين آن سامان مى رسد و همه آنها آتش روشن مى كنند.
ابن سنينه - از يهوديان بنى حارثه - در سه ميلى - آن نقطه ،
صدا را مى شنودو مى گويد: من بوى خونى
مى شنوم كه در اطراف يثرب ريخته شده است ! يكى از شمشير
هايى كه فرود آورده اند بر پاى حارث بن اوس خورده و آنرا چاك
داده است . پس از كشتن ، سر او را بريده با خود مى برند، و از
ترس اين كه نگهبانان قلعه هاى يهودى نشين براى دستگيرى آنها
بيايند به شتاب باز مى گردند. نخست از محله بنى اميه بن زيد مى
گذرند، سپس از محله يهوديان قريظه كه بر بالاى برجهاى خود آتشى
افروخته اند، آنگاه از مزرعه اى به كنار قلعه اى بنام بعاث در
دو ميلى مدينه ، تا به سنگستان عريض مى رسند. چون خونريزى حارث
بن اوس شديد است عقب مى ماند، و به دوستانش مى گويد:
سلام مرا به پيامبر خدا برسانيد!
دلشان به حال او مى سوزد. او را بر دوش خويش گرفته مى برند.
همين كه به گورستان بقيع مى رسند بانگ تكبير بر مى دارند.
پيامبر كه آنشب را به نماز بسر آورده به شنيدن بانگ تكبيرشان
از بقيع ، تكبير مى گويد و مى فهمد كه او را كشته اند. آنگاه
دوان خود را به پيامبر مى رسانند كه بر درب مسجد ايستاده است .
مى فرمايد: چهره تان رخشان ! مى
گويند: و چهره تو اى پيامبر خدا!
و آن كله را نثار قدمش مى كنند. خداى را بر كشته شدن او سپاس
مى برد. سپس آمده دوستانش حارث را به خدمت وى مى برند. با
نوازشى بر زخم وى آن را شفا مى بخشد، و بزودى التيام مى يابد.
فرداى آنروز پيامبر به مسلمانان مى فرمايد:
بر هر مرد يهودى كه دست يافتيد او را
بكشيد. يهوديان سخت مى ترسند، و هيچيك از سران آنها خود
را نشان نمى دهد و دم نمى زند، و مى ترسند كه مثل پسر اشرف
غافلگيرانه كشته شوند.
عده اى از يهوديان به خدمت پيامبر آمده مى گويند:
ديشب اين رئيس ما كه از سران يهود است
غافلگيرانه كشته شده است بدون اينكه تا جايى كه مى دانيم جرمى
مرتكب شده يا آشوبى براه انداخته باشد. مى فرمايد:
اگر او مثل ديگر هم مذهبانش سر جاى خود
نشسته بود كشته نميشد، ولى او دائماما را اذيت مى كرد و اشعارى
در نكوهش ما مى گفت . هر كس از شما هم چنين كارى بكند سر و
كارش با شمشير خواهد بود.
ابن سنينه از يهوديان بنى حارثه و همپيمان حويصه پسر مسعود است
و حويصه هنوز مسلمان نشده است . برادرش محيصه بن مسعود دست
برده ابن سنينه را مى كشد. حويصه كه بزرگتراز اوست شروع مى كند
به زدن وى كه او را كشتى ! بسيارى از
چربيهاى شكم تو از مال اوست ! محيصه مى گويد:
آرى بخدا،اگر آن شخصى كه به من دستور
قتل او را داد دستور بدهد تو را هم خواهم كشت . سراسيمه
مى پرسد: اگر محمد به تو دستور بدهد مرا
هم خواهى كشت ؟ مى گويد: آرى
. حويصه مى گويد: دينى كه اثرش
تا بدين پايه باشد براستى دين شگفت آور و خوبى است ! و
مسلمان مى شود.
محيصه در اين باره چنين مى سرايد:
يلوم ابن امى لو امرت بقتله
لطبقت ذفراه باءبيض قاضب
حسام كلون الملح اءخلص صقله
متى ما تصوبه فليس بكاذب
و ما سرنى انى قتلتك طائعا
و لواءن لى مابين بصرى و ماءرب
سپس پيامبر از يهوديان دعوت مى كند تا قراردادى بنويسند كه به
شرايط آن عمل كنند. در خانه رمله دختر حارث ، زير درخت خرمايى
كه خوشه آويخته است قرارداد مى نويسند. يهوديان از آنروز بر
حذر مى مانند و در ترس و زبونى بسر مى برند.
(290)
لشكر كشى به ذى
امر
به پيامبر گزارش مى رسد كه جمعيتى از ثعلبه و محارب ،
در ذى امر متمركز شده اند و قصد تاخت و تاز در منطقه مدينه
دارند، و فرماندهى آنها با مردى به نام دعثور است . فرمان بسيج
مى دهد، و روز پنجشنبه دوازدهم ربيع الاول در راءس سپاهى مركب
از چهار صد و پنجاه مسلح لشكر به آن نقطه مى كشد. در غياب خويش
، عثمان بن عفان را به اداره شهر مى گمارد. تعدادى اسب همراه
سپاه است . از منقى - كه ميان مدينه و كوه احد است
(291)- مى رود و از تنگه خبيت - واقع در يك
منزلى مدينه
(292)- عبور مى كند، سپس به طرف ذى القصه - كه
در راه مدينه به نجد واقع است - مى رود. يكى از آنها را به نام
جبار كه از بنى ثعلبه است در آنجا مى بينند. از او مى پرسند:
مقصدت كجاست ؟ مى گويد:(( ((يثرب
)). مى پرسند: در يثرب چه كار دارى ؟
مى گويد: در انديشه يافتن چيزى هستم
. مى پرسند: با جمعيتى برخورده
اى يا از قبيله ات خودت خبرى به گوشت رسيده است ؟ جواب
مى دهد: نه . فقط اطلاع پيدا كرده ام كه
دعثور پسر حارث با عده اى از قبيله اش از محله خارج شده است
. او را به خدمت پيامبر مى برند. او را به اسلام دعوت
مى كند. مسلمان مى شود. و مى گويد: اى
محمد، آنها به مقابله با تو نخواهند آمد، و اگر از حركت تو
خبردار شوند به قله هاى كوه خواهند گريخت . من همراه تو مى آيم
و راههاى نفوذى و نقاط ضعف آنها را به تو نشان خواهم داد.
پيامبر او را به بلال مى سپارد و همراه سپاه مى برد. او راهى
را نشان مى دهد كه از فراز يك تپه شنى به آنها مى رسند. بيابان
نشين ها از برابر سپاه به قله هاى كوه مى گريزند، و پيشتر رمه
هاو زن و فرزند خويش را در سر كوهها پنهان كرده اند. در نتيجه
، پيامبر با هيچيك از آنها برخورد نمى كند، و فقط آنها را كه
در سر كوهها هستنداز دور مى بيند. آنگاه در ذى امر اردو مى
زند. باران تندى مى گيرد. جامه پيامبر كه براى كارى از اردو
دور شده است خيس مى شود. در حاليكه دره ذى امر ميان او و سپاهش
فاصله است جامه خويش را بيرون آورده روى درختى پهن مى كند تا
بخشكد و رسول خدازير همان درخت دراز مى كشد. بيابان نشين ها
همچنان از فراز كوه ناظر حال وى اند. به دعثور- كه فرمانده و
شجاع ترين آنهاست - مى گويند: محمد در
دسترس تو قرار گرفته است . از يارانش بقدرى فاصله گرفته است كه
اگر آنها را به كمك بخواند قبل از رسيدن آنها مى توانى او را
بكشى . شمشير برنى برداشته حمايل مى كند و مى آيد تا با
شمشير آخته بالاى سر پيامبر قرار مى گيرد و مى گويد:
اى محمد، اينك چه كسى دارى تا از تو در
برابرم دفاع كند؟ مى فرمايد: خدا
را.دستى از غيب بر سينه او مى خورد تا شمشير از دستش
فرو مى افتد. و پيامبر آن بر گرفته بر فرازش مى ايستد كه
اينك چه كسى از تو در برابرم دفاع خواهد
كرد؟ مى گويد: هيچكس ! اينك
گواهى مى دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد پيامبر اوست
. بخدا سوگند، تا ابد به هيچ سپاهى عليه تو نخواهم پيوست
. پيامبر شمشير او را به خودش مى دهد، و او راه خويش
مى گيرد، سپس برگشته مى گويد: بخدا تو
برتر از منى . مى فرمايد: من
سزاوارتربه اينم . دعثور پيش افراد قبيله اش برمى
گردد. از او مى پرسند:تو كه شمشير بدست
بر او دست يافتى چرا كارى نكردى ؟ مى گويد:
آرى ، همينطور شد، ولى مردى سپيد گون و
بلند بالا ديدم كه بر سينه ام كوفت تا به پشت در غلتيدم . و
دانستم كه فرشته است . و گفتم : خدايى جز خداى يگانه نيست و
محمد پيامبر خداست . و ديگر به هيچ سپاهى عليه او نخواهم پيوست
. آنگاه افراد قبيله خويش را به اسلام دعوت مى كند.
رسول خدا پس از يازده روز به مدينه باز مى گردد.
(293)
لشكركشى به بحران
به پيامبر گزارش مى رسد كه جمعيت انبوهى از قبيله بنى
سليم دربحران
(294)متمركز شده اند. براى يك سفر جنگى آماده
مى شود ولى مقصد خود را آشكار نمى سازد. چند روزى از آغاز
جمادى الاولى گذشته ابن ام مكتوم را به اداره شهر مى گمارد
ودرراءس سپاهى مركب از سيصد رزمنده حركت مى كند. به سرعت پيش
مى رود تا به فاصله يك شب راه با بحران مى رسد. مردى از بنى
سليم رامى بيند. از او درباره آن قبيله و تمركزش مى پرسد. مى
گويد: ديروز از هم جدا شده و به سر آب
خويش برگشته اند. بدستور پيامبر، يكى از سپاهيان وى
را تحت نظر مى گيرد. آنگاه به بحران مى رود، و مى بيند هيچكس
آنجا نيست . چند روز در آنجا مى ماند و بدون اينكه بر خوردى
پيش آيد به مدينه بر مى گردد. آن مرد را نيز آزاد مى كند. سفر
جنگى او، ده روز به طول مى انجامد.
(295)
اعزام واحد رزمى
به قرده
قريش از اين كه راه شام - يا فلسطين - را در سفر تجارتى
خويش بپيمايند بيمناكند و از تعرض سپاه اسلام به كاروان خويش
مى ترسند. صفوان بن اميه با دوستان خود مى گويد:
محمد و پيروانش راه كشور تجارتى ما را
به خطر انداخته اند. نمى دانيم با پيروان او كه راه ساحلى را
زير نظر دارند چه كنيم مخصوصاكه ساكنان كناره اين راه ساحلى با
مسلمانان پيمان دوستى و صلح بسته اند. نمى دانيم از كدام راه
به تجارت برويم . اگر در شهر خود بمانيم و از سرمايه خويش خرج
كنيم بزودى تمام خواهد شد. در حاليكه اكنون سرمايه خويش را در
تجارت به كار مى بريم و تابستان به فلسطين مى رويم و زمستان به
كشور حبشه . اسود بن مطلب مى گويد:
راه ساحلى را ترك كن و راه عراق را در
پيش گير. صفوان مى گويد: من اين
راه را بلد نيستم . ابو زمعه مى گويد:
من كسى را به تو معرفى خواهم كرد كه
بهتر از هر كسى اين راه را مى شناسد و با چشم بسته آن را مى
پيمايد! مى پرسد: چه كسى است او؟
مى گويد: فرات بن حيان عجلى كه صد بار
اين راه را پيموده است . صفوان مى گويد:
راست مى گويى . و به دنبال فرات
مى فرستد. وقتى مى آيد، به او مى گويد:
من مى خواهم از راه عراق بروم . فرات مى گويد:
من تو را از راه عراق مى برم كه پاى
هيچيك از ياران محمد به آن نمى رسد، و راه همه مرتفع و پر آب و
گياه است . صفوان مى گويد: من
چنين راهى را مى خواهم ، ولى چون اكنون فصل بارندگى است به آب
خيلى كم احتياج پيدا خواهيم كرد. و بار وبنه سفر آماده
مى كند. ابو زمعه با كاروان تجارتى وى سيصد مثقال طلا با چند
شمش نقره مى فرستد. عده اى از توانگران قريش هم كالاهايى
همراه او مى كنند. عبدالله پسر ابو ربيعه ، و حويطب پسر
عبدالعزى و چند نفر ديگر ملازم كاروان مى شوند. و صفوان سرمايه
هنگفتى بار مى كند از شمش هاى نقره گرفته تا جامهاى سيمين بوزن
سى هزاردرهم ... و رو به سوى ذات عرق - مرز ميان نجد و تهامه
(296)- مى نهند.
از اين طرف ، نعيم بن مسعود اشجعى كه هنوز كافر است در محله
يهوديان بنى نضير- نزديك مدينه - به خانه كنانه پسر ابو الحقيق
مى آيد و به باده گسارى سرگرم مى شود. سليط پسر نعمان بن اسلم
- كه مسلمان است - گاهى به خانه يهوديان بنى نضير مى آيد و چون
هنوز شراب حرام نشده لبى تر مى كند. اتفاقااو هم به خانه كنانه
يهودى مى آيد و در كنار آندو سرگرم مى شود. نعيم مى گويد كه
صفوان بن اميه همراه كاروانى با اموال بسيار از مكه به راه
افتاده است . سليط بيدرنگ به مدينه و خدمت پيامبر آمده خبر را
گزارش مى دهد. رسول خدا زيد بن حارثه را به فرماندهى يكصد
سواره ماءموريت مى دهد تا آن كاروان را تصرف كنند. شب اول
جمادى الآخر، اين واحد رزمى از مدينه حركت مى كند و خود را به
كاروان مى رساند. سران كاروان مى گريزند، و دو نفر اسير مى
شوند و اموال به مدينه آورده مى شود. پيامبر، خمس آنها را كه
بيست هزار درهم است جدا مى كند و بقيه را كه هشتاد هزار درهم
مى ارزد ميان رزمندگان همان واحد تقسيم مى فرمايد. به فرات بن
حيان پيشنهاد مى شود به دين اسلام در آيد. مى پذيرد و مسلمان
مى شود.
(297)
ازدواج با حفصه و
زينب ام المساكين
در ماه شعبان ، حفصه - خواهر عمر بن خطاب - به همسرى
پيامبر در مى آيد. او كه پنج سال پيش از بعثت به دنيا آمده است
با خنيس بن حذافه ازدواج مى كند و هر دو كه مسلمانند به مدينه
هجرت مى كنند. خنيس پس از جنگ بدر از دنيا مى رود. پيامبر
براى سرپرستى خانواده وى همسرى اين زن را كه بسيار نماز مى
خواند و روزه مى گيرد مى پذيرد.
(298)
در ماه رمضان ، زينب دختر خزيمه هلاليه ملقب به ام المساكين را
به همسرى خويش بر مى گزيند. وى كه زنى سى ساله است همسر عبيده
بن حارث بوده و شوهرش در جنگ بدر به شهادت رسيده است . زينب -
ام المساكين - 9 ماه بعد و در آخر ربيع الآخر سال چهارم هجرى ،
از دنيا مى رود و پيامبر او را در بقيع به خاك مى سپارد.
(299)
كافران در انديشه
انتقام
ضرار بن خطاب از كسانى كه در جنگ بدر شركت داشته اند مى
پرسد: ابو الحكم ابوجهل را چه كسى كشت ؟
مى گويند: پسر عفراءتت . مى پرسد: اميه
بن خلف را چه كسى كشت ؟ جواب مى دهند: حبيب بن يساف . مى پرسد:
عقبه بن ابى معيط را چه كسى كشت ؟ مى گويند: عاصم پسر ثابت بن
ابى اقلح . و همينگونه يكايك مهتران قريش را كه كشته شده اند
نام مى برد، و به او مى گويند كه بدست چه كسى كشته شده است .
مى پرسد: سهيل بن عمرو را چه كسى اسير كرد؟ مى گويند: مالك بن
دخشم .
(300)تصميم مى گيرد كه انتقام خون آنها را از
مومنان بستاند.
در انتظار و
آرزوى شهادت
يتيمى از انصار به خدمت پيامبر
آمده بر سر نخل باردارى عليه ابو لبابه اقامه دعوى مى كند راءى
پيامبر به نفع ابولبابه صادر مى شود. يتيم به التماس مى
خواهد كه آن درخت خرما به او داده شود. پيامبر از ابو لبابه مى
خواهد كه آن درخت خرما را به آن يتيم ببخشد. نمى پذيرد. به او
مى فرمايد: اگر آن را به وى ببخشى درخت
خرماى باردارى در بهشت خواهى داشت . نمى پذيرد. ثابت بن
دحداحه كه اين سخن را مى شنود به خدمت پيامبر آمده عرض مى كند:
اى رسول خدا، اگر آن نخل باردار را به
آن يتيم بدهم چه خواهم داشت ؟ مى فرمايد:
نخل باردارى در بهشت . ثابت بن
دحداحه با دادن يك نخلستان به ابو لبابه ، آن نخل باردار را از
او مى خرد و به آن يتيم مى بخشد. پيامبر مى فرمايد:
ابن دحداحه چه درختان پربار خوشه آويخته
اى در بهشت خواهد داشت . همه انتظار مى كشند كه ثابت بن
دحداحه به افتخار شهادت نائل آيد...
(301)