پيامبرى و جهاد
 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


آيات قرآن

سوره مباركه بقره ادامه مى يابد:
هر آيه را كه نسخ كنيم يا به فراموشى سپاريم يااعلام حكم آن را به تاءخير افكنيم آيه اى بهتر از آن يا مانند آن بياوريم . مگر نمدانى كه خدا بر هر چيز تواناست ؟ مگر نمى دانى كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست و شما جز خدا هيچ ولى و مددكارى نداريد؟ يا مى خواهيد از پيامبرتان سواءل چنان كنيد كه پيشتر از موسى سواءل شد، حال آنكه هر كس كفر را در عوض ايمان بگيرد بيقين راه راست را گم كرده باشد. بسيارى از اهل كتاب از راه حسدى كه در اندرونشان هست دوست داشتند شما را پس از ايمانتان به حالت كفار برگردانند آنهم پس از آنكه حق براى آنان نمودار گشت .پس ، ببخشيد و در گذريد تا آنكه خدا فرمانش را بتحقيق آرد زيرا كه خدا بر هر چيز تواناست . و نماز را به پا داريد، و آنچه از خيربراى خويشتن از پيش ‍ مى فرستيد نزد خدا خواهيد يافتنش زيرا كه خدا بدانچه مى كنيد بيناست . و گفتند: هيچكس به بهشت در نيايد مگر كسى كه يهودى يا مسيحى گشت . آن تمناهاى ايشان است . بگو: اگر راست مى گوييد برهان خويش ارائه دهيد. آرى ، هر كس در حالى كه نيكوكاربود وجود خويش تسليم خدا كرد پاد(ره ) را نزد پروردگارش خواهد داشت و نه بيمى بر آنان خواهد بود و نه آنان اندوه خورند. و يهوديان گفتند: مسيحيان بى پايه اند. و مسيحيان گفتند: يهوديان بى پايه اند، در حالى كه آنان كتاب آسمانى مى خوانند. همينگونه كسانى كه كتاب آسمانى نمى دانند نظير سخن آنان گفتند. پس خداوند در دوران رستاخيز درباره آنچه بر سرش اختلاف داشتند حكم خواهد كرد. و ستمكارتر از آنكسى كيست كه نگذارد در مساجد خدا نام او برده شود و تلاش در خرابى آنها كند، اينها حق ندارند كه وارد آن مساجد شوند مگر ترسان ، در دنيا ننگ و خوارى دارند و در آخرت عذابى سهمگين دارند. مشرق و مغرب از آن خداست ، پس بهر سو روى آوريد همانجا ذات خداهست ، زيرا خدا محيطى يا گشايشگرى داناست . و گفتند: خدا پسرى بر گرفت . منزه است او. در واقع ، آنچه در آسمانهاو زمين است از آن اوست و همگى فرمانبردار اويند، پديد آورنده آسمانها و زمين از عدم ، و چون فرمانى براند جز اين نيست كه به آن فرمايد: باش ، پس مى شود. و كسانى كه كتاب آسمانى نمى دانند گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد يا آيتى براى ما نمى آيد؟ همينگونه كسانى كه پيش از ايشان بودند مانند گفته ايشسان گفتند، دلهايشان شبيه يكديگراست ، بيقين آيات را براى مردمى كه يقين مى آورند بيان نموديم . بيگمان ما ترابا حق ، مژده دهنده و بيم دهنده فرستاديم و از تو درباره همدمان دوزخ پرسيده نخواهد شد. و يهوديان و مسيحيان هرگز از تو خشنود نخواهند شد مگر كيش آنان را پيروى كنى . بگو: هدايت همان هدايت خداست . و اگر پس از آن دانش كه به تو رسيد پيروى تمايلات آنان كنى هيچ ولى و مددكارى از جانب خدا نخواهى داشت . كسانى كه به ايشان كتاب آسمانى رسانديم آن را چنان تلاوت مى كنند كه سزاوار آنست ، اينان بدان قرآن مى گروند. و كسانى كه بدان قرآن كافر مى شوند پس زيانكار آنان هستند. اى بنى اسرائيل ، نعمت مرا كه براى شما ارزانى داشتم ياد كنيد و اين را كه من شما را بر عالمهاى آفريدگان فزونى بخشيدم . و از دورانى پروا گيريد كه هيچكس ‍ چيزى از كيفر ديگرى را پذيرا نتواند گشت و نه از روى تاوانى پذيرفته مى شود و نه وى را شفاعتى سود دهد و نه آنان يارى شوند. (51)
لشكركشى به ذوالعشيره (52) 
در جمادى الآخر- سال دوم هجرت - خبر مى رسد كه كاروانى از مكه آهنگ شام دارد و همه اموال قريش در آن گرد آمده است . يارانش را فرا مى خواند و همراه 105يا200 نفر به راه مى افتند تا به بيوت السقيا (53)مى رسند بقصد تهديد آن كاروان . (54)
سرگذشت ابراهيم  
و به ياد آور آنگاه را كه ابراهيم را پروردگارش با فرمانهايى آزمود پس ‍ وى آن فرمانها را به انجام رسانيد. فرمود: من برآنم تا تو را امام آدميان گردانم . گفت : و از فرزندان من هم ؟ فرمود: پيمان من به ستمكاران نرسد. و آنگاه را كه آن خانه را پناهگاه و ماءمن آدميان قرار داديم ، و شما از مقام ابراهيم براى خويشتن نماز گاه بگيريد. و به ابراهيم و اسماعيل سفارش ‍ كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان و معتكفان و ركوع كنندگان و سجده كنندگان پاكيزه سازيد. و آنگاه را كه ابراهيم گفت : پروردگارمن ، اينجارا شهرى ايمن قرار بده و ساكنانش را از ميوه ها روزى ده كسانى از آنان را كه به خدا و دوران آخرت ايمان آوردند. فرمود: و كسى را كه كافر شد نيز اندكى بهره ور مى سازم سپس او را بقهرى سوى عذاب آتش مى برم و بد سر نوشتى است . و آن هنگام را كه ابراهيم پايه هاى آن خانه كعبه را با اسماعيل بالا مى برد گفتند: پروردگار ما، از ما بپذير زيرا كه شنواى دانا تويى تو. پروردگار ما، بگذار تا كه تسليم شده تو باشيم و از فرزندان ما امتى تسليم شده تو باشند، و آداب حج ما را به ما بنمايان ، و توبه ما بپذير زيرا كه توبه پذير مهربان تويى تو. پروردگار ما، و به ميان آنان پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان تلاوت كنند و به ايشان كتاب آسمانى و حكمت بياموزد و پاكيزه شان كند زيرا كه مقتدر حكيم تويى تو. و كيست كه روى از كيش ابراهيم بگرداند مگر آنكس كه عقل خويشتن سبك كند. و بيقين او را در دنيا بر گزيديم و بيشك او در آخرت نيز از شايسته كرداران است . چون پروردگارش به او فرمود: تسليم باش ، گفت : تسليم پروردگار عالمهاى آفريدگان شدم . و بدان ابراهيم فرزندانش و يعقوب را سفارش كرد كه اى فرزندان من ، بيگمان خدا براى شما اين دين را برگزيد، پس جز در حال تسليم و فرمانبردارى نمير يد. مگر شما حاضر بوديد آندم كه يعقوب را مرگ فرا رسيد؟ آندم كه به فرزندانش گفت : پس از من كه را خواهيد پرستيد؟ گفتند: معبود تو و معبود نياكانت ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را مى پرستيم كه معبودى يگانه است و ما تسليم او هستيم . آن امتى است كه بگذشت ، او راست آنچه بدست آورد وكرد و شماراست آنچه بدست آورديد، و از شما درباره آنچه مى كردند باز خواست نشود. و گفتند: يهودى يا مسيحى شويد تا هدايت شده باشيد. بگو: در واقع كيش پاك گرايى ابراهيم كه از مشركان نبود مايه هدايت است . بگوييد: به خداى يگانه ايمان آورديم و به آنچه بسوى ما فرود آمد و آنچه بسوى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط فرود آمد و آنچه به موسى و عيسى رسيد و آنچه به پيامبران از پروردگارشان داده شد، هيچك از آنان را استثنا نمى كنيم ، و ما به او تسليم هستيم . پس اگر ايمان آوردند به همه آنچه شما ايمان آورديد بيقين هدايت يافته اند، و اگر روى گردانيدند پس جز اين نيست كه آنان در ستيزه اند، در آن صورت خدا بزودى شر آنان را از تو باز دارد و او شنواى داناست . (55)
رنگ آميزى الهى  
مسيحيان ، هر وقت خداوند به آنان فرزندى مى دهددر هفت روزگى او را در آب زرد رنگى غسل مى دهند و آن را غسل تعميد مى نامند و مى پندارند بدينوسيله او را تطهيرمى كنند، و معتقدند كه اين غسل تعميد بجاى ختنه است . و چون فرزند را غسل تعميد مى دهند مى پندارند كه او نصرانى حقيقى شده است ! خداوند اشاره به غسل دادن آنان در آب رنگين مى فرمايد كه رنگ آميزى خدا بدين صورت است كه شخص را به ايمان اسلامى در آورد:
صبغه الله ، ومن احسن من الله صبغه و نحن له عابدون . (56)
رنگ آميزى خداست ، و كيست بهتر از خدا به رنگ آميزى ، و ما پرستنده اوييم . بگو: با ما درباره خدا مجادله مى كنيد حال آنكه او پروردگار ما و پروردگار شماست ، و كارهاى ما ما راست و كارهاى شما شماراست ، و ما پرستشمان را يكسره خاص او كرده ايم . يا مى گوييد: ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط، يهودى يا مسيحى بودند؟ بگو: آيا شما دانا تريد يا خدا؟ و ستمكارتر از آنكس كيست كه شهادتى از خدا را كه نزد اوست كتمان كند حال آنكه خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست . آن امتى است كه بگذشت ، او راست آنچه بدست آورد وكرد و شما راست آنچه بدست آورديد، و از شما درباره آنچه مى كردند باز خواست نشود. (57)
تغيير قبله  
روز دوشنبه پانزدهم رجب - سال دوم هجرى - در حاليكه رسول خدا مشغول خواندن نماز ظهر است و در مسجد بنى سالم بن عوف - كه نخستين نماز جمعه در آنجا اقامه شده است - فرمان خدا از راه وحى به پيامبر مى رسد كه روى از بيت المقدس به كعبه آورد. وى كه ركعت دوم نماز ظهر را به پايان برده است روى به كعبه مى گرداند و مسلمانان هم چنان مى كنند و دو ركعت آخر نماز ظهر به سوى كعبه خوانده مى شود. (58)
و اين آيات كريمه فرود مى آيد:
بزودى از آدميان ، سبك مغزان گويند چه عاملى يا دليلى آنان را از قبله اى كه بر آن بودند بگردانيد؟ بگو: مشرق ومغرب از آن خداوند است ، هر كه را كه بخواهد به راهى راست هدايت كند. و بدينسان شما را امتى وسط قرار داديم تا گواهان بر آدميان باشيد و پيامبر بر شماگواه باشد. و قبله اى را كه بر آن بودى برقرار نكرديم مگر تا كسانى را كه پيروى پيامبر كنند از كسانى كه بر پاشنه پاى خويش وا پس كى گردند باز شناسيم و گرچه آن قبله مسجدالاقصى سخت گران بود مگر بر كسانى كه خدا هدايت كرد و خدا بر آن نبود كه ايمانتان را ضايع كند زيرا كه خدا به آدميان البته پر راءفتى مهربان است ، بيقين ، گرويدن رويت را در آسمان مى بينيم ، پس تو را به قبله اى كه مى پسندى مى گردانيم ، اينك رويت را بسوى مسجدالحرام بگردان و هر جا كه بوديد رويتان را به جانبش بگردانيد، و بيشك كسانى كه كتاب آسمانى داده شدند البته مى دانند كه آن حقى است از پروردگار شان و خدا از آنچه مى كنند بى خبر نيست . و اگر براى اهل كتاب هر آيتى بياورى قبله تو را پيروى نكنند و تو پيروى كننده قبله آنان نيستى و آنان پيروى كننده قبله يكديگرشان نيستند. و اگر پس از آن دانشى كه به تو رسيد از تمايلات آنان پيروى كنى تو بيشك در آن صورت از ستمكاران باشى . كسانى كه كتاب آسمانى دريافت كرده اند او يعنى پيامبر را چنان مى شناسند كه پسرانشان را مى شناسند. و بيگمان گروهى از آنان البته حق را در حالى كه مى دانند كتمان مى كنند. حق از جانب پروردگار تو است ، پس تو نبايد از ترديد كنندگان باشى . و هر گروهى را طريق و قبله اى است كه روسوى آن كند، پس بسوى نيكويى ها بشتابيد. هر كجا باشيد خدا همه تان را فراهم مى آورد زيرا كه خدا بر هر چيز توانا است . و از هر جا بيرون آمدى رويت را به جانب مسجدالحرام بگردان . و بيگمان آن قرآن حقى است از جانب پروردگارت ، و خدا از آنچه مى كنيد غافل نيست . و از هر جا بيرون آمدى رويت را به جانب مسجدالحرام بگردان . و هر جا كه باشيد رويتان را به جانب آن بگردانيد تا آدميان را بهانه اى عليه شما نباشد مگر كسانى از آنان كه ستم كردند، و از آنان مترسيد و از من بترسيد، و براى اين كه نعمتم رابر شما تمام كنم و تا باشد كه راه بيابيد، چنانكه به ميان شما پيامبرى از خودتان فرستادم كه آيات مرا برايتان تلاوت مى كند و شما را پاكيزه مى سازد و به شما كتاب آسمانى و حكمت مى آموزد و به شما آنچه نمى دانستيد مى آموزد. پس يادم كنيد تا يادتان كنم و مرا شكر گذاريد و مرا ناسپاسى مكنيد. هان اى كسانى كه ايمان آوردند، از شكيبايى روزه و نماز يارى بجوييد زيرا كه خدا با شكيبايان است . و درباره كسانى كه در راه خدا كشته مى شوند مگوييد مرده اند. در واقع زنده اند اما ادراك نمى كنيد.و البته شما را با چيزى از ترس و گرسنگى و كاهش اموال و جانها و ميوه ها آزمايش مى كنيم ، و شكيبايان را مژده بده ، آنانكه چون مصيبتى بايشان در رسد گويند: بيگمان ما از خداييم و براستى كه بسوى او باز مى گرديم .
آنان هستند كه درودها از پروردگارشان و رحمتى بر آنهاست و راه يافته هم ايشانند. بيگمان ، صفاو مروه از شعائر خداست ، پس هر كس حج آن خانه كعبه كند يا عمره كند باكى بر اونيست كه بر آندو طواف كند، و هر كس ‍ داوطلبانه كار خيرى كند بيشك خدا سپاس پذيرى داناست . بيگمان ، كسانى كه آن دلايل روشن و هدايت را كه فروفرستاديم پس از آنكه آن را براى آدميان در كتاب آسمانى بيان نموديم كتمان مى كنند آنان را خدا لعنت مى كند و هم ايشان را لعنت كنندگان لعنت مى فرستند. مگر كسانى كه توبه آوردند و شايسته كردار شدند و بيان كردند آنچه را كه قبلاكتمان كرده بودند پس اينان را من توبه بپذيرم و منم توبه پذير مهربان . براستى كسانى كه كافرشدند. و در حالى كه كافر بودند مردندآنان هستند كه لعنت خدا و فرشتگان و آدميان همگى بر ايشان است ، در آن آتش ماندگارند و عذاب آنان كاهش نگيرد و نه آنان مهلت يابند. و خداى شما خدايى يگانه است ، خدايى جز آن بخشاينده مهربان نيست .
بيگمان ، در آفرينش آسمانها و زمين و آمد وشد شبو روز و كشتى هايى كه در دريا بسود آدميان در حركت است و آن آبها كه خدا از آسمان فرو باريد تا بوسيله اش زمين را پس از مردنش زنده كرد و در آن از هرگونه جنبنده اى بپراكند و گردش بادها و ابرهايى كه ميان آسمان و زمين مسخر است آيت هاست براى مردمى كه مى انديشند. و از آدميان كسانى هستند كه بجاى خدا همتايانى مى گيرند، آنان را چنان دوست مى دارند كه خدا را بايسته است ، و كسانى كه ايمان آوردند عشقى شديدتر به خدادارند، و اگر كسانى كه ستم كردند عذاب را ببينند در يابند كه نيرو همه از آن خداست و خدا سخت كيفر است ، بدان هنگام كه پيروى شدگان از كسانى كه پيروى كردند بيزارى جويند و عذاب را ببينند و هر سبب و پيوندى از ايشان گسيخته باشد، و كسانى كه پيروى كردند گويند: كاش بازگشتى به دنيا مى داشتيم تا از آن بيزارى مى جستيم همانگونه كه آنان اينك از ما بيزارى جستند. بدينسان خدا كارهايشان را بصورت حسرتهايى برايشان مى نماياند در حالى كه آنان از آتش بيرون آمدنى نيستند. هان اى آدميان ، از آنچه در روى زمين حلال و پاكيزه هست بخوريد و از پى گامهاى شيطان مرويد كه او براى شما دشمنى نمايان است ، جز اين نيست كه شما را به بدى و فحشاءفرمان مى دهد و به اين كه عليه خدا چيزهايى بگوييد كه نمى دانيد. و چون به آنان گفته شود كه آنچه كه آنچه را خدا فرو فرستاد پيروى كنيد گويند: نه ، ما آنچه را كه پدرانمان را بر آن يافته ايم پيروى مى كنيم .
آيا حتى اگر پدرانشان چيزى نفهمند و راه نيابند؟ و داستان كسانى كه كافر شدند داستان كسيى است كه بانگ بر گوسفندى زند كه جز آواز و بانگ نمى شنود، كرندگنگند كورند بدينجهت در نمى يابند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند از پاكيزه هايى كه روزيتان كرديم بخوريد و خدا را سپاس بريد اگر فقط او را مى پرستيد. جز اين نيست كه مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را كه جز با نام خدا بر آن برده شده باشد بر شما حرام كرد، پس آنكس كه ناچار شد بى آنكه زياده طلبد يا از حد احتياج در گذرد بر او گناهى نيست ، زيرا كه خدا آمرزنده اى مهربان است . بيگمان ، كسانى كه آنچه را كه خدا از كتاب آسمانى فرو فرستاده است كتمان مى كنند و بهايى اندك از اين كار بدست مى آورند آنان جز در آتش در شكمهاى خود نمى خورند و خدا در دوران قيامت با آنان سخن نمى گويد و پاكشان نمى نماياند و عذابى دردناك دارند. اينان هستند كه گمراهى را ببهاى هدايت ، و عذاب را در ازاى آمرزش ‍ خريده اند، پس چه شكيبايند بر آتش ! آن بدين سبب است كه خدا كتاب آسمانى را بحق فرو فرستاد و كسانى كه درباره كتاب آسمانى اختلاف كردند در ستيزه اى دور و درازند. نيكوكارى اين نيست كه رويتان را سوى مشرق ومغرب بگردانيد، بلكه نيكوكاركسى است كه به خداى يگانه ايمان آورد و به دوران آخرت و فرشتگان و كتاب آسمانى و پيامبران ، و مال را در دوستى او يا با همه دوست داشتنى بودنش به خويشاوندان و يتيمان و بيچاره گان و راه ماندگان و گدايان و در آزادى بردگان داد و نماز را بپا داشت و زكات بداد، و كسانى كه چون پيمان بندند به پيمان خويش وفا كنند و آنان كه در بينوايى و بيمارى و سختى كارزار شكيبايند، اينان هستند كه راست گفتند و پرهيزگار اينان هستند. (59)
اعزام واحد رزمى به نخله (60) 
در روزهاى آخر ماه رجب ، شبى پس از نماز عشاءپيامبر خدا عبيدالله بن جحش را فرا مى خواند و به او مى فرمايد: صبح در حالى كه سلاح خويش ‍ همراه دارى بيا تا ترا به نقطه اى بفرستم . عبدااله بامدادان در حاليكه شمشير و سپر و كمان و تركش خويش همراه دارد به درب خانه پيامبر مى رود. پيامبر نماز صبح را با مردم مى خواند و به خانه باز مى گردد. مى بيندعبدالله آنجا همراه با تنى چند از قريش ايستاده است . نخست ابى بن كعب را احضار مى كند و دستور مى دهد. تا فرمانى را بنويسد. سپس ‍ عبدالله را احضار مى كند و فرمانى را كه بر چرمى خولانى نوشته است به وى مى دهد و مى فرمايد: تو را به فرماندهى اين عده گماشته ام . حركت كن ، وقتى دوشب پيمودى فرمان كتبى مرا بگشا و بخوان و به آن عمل كن . عبدالله مى پرسد: اى رسول خدا، از كدام سو حركت كنم ؟ مى فرمايد: ازراه نجديه آهنگ ركيه كن .
عبدالله درراءس آن گروه رزمى حركت مى كند. هشت نفرند: عبدالله بن جحش ، ابو حذيفه پسرعتبه بن ربيعه ، عامربن ربيعه ، واقد بن عبدالله تميمى ، عكاشه بن محصن ، خالد بن ابى بكير، سعد ابى بن وقاص ، و عتبه بن غزوان . چهار شتر بيشتر ندارند. هر دونفرى بريك شتر سوارند. در بحران كه از بخشهاى تابعه قبيله بنى سليم است فرود مى آيند و شتران را رها مى كنند. شتر عتبه بن غزوان كه با سعدابى بن وقاص مشتركاسوارند گم مى شود. اين دو در پى شتر مى گردند و شش نفر ديگر به سفر جنگى خويش ‍ ادامه مى دهند. عتبه و سعد پس از دو روز جستجو رد همرزمان خويش ‍ مى گيرند ولى رد را گم مى كنند.
گروه شش نفره چون به چاه ابن ضميره مى رسد عبدالله فرمان كتبى را مى گشايد و مى خواند. در آن چنين آمده است : برو تا به نام خدا و با بركاتش ‍ به نخله برسى . هيچيك از همزمانت را مجبور به حركت با خويش مساز. با آنان كه همراه تو شدند در جهتى كه به تو فرمان داده ام پيش رو تا به نخله برسى . در آنجا حركت كاروان قريش را زير نظر بگير.
وقتى فرمان را براى آنان مى خواند مى افزايد كه من هيچيك از شما را مجبور به همراهى نمى كنم .
هر كس خواستار شهادت است در اجراى فرمان رسول خدا كمر بندد و هر كس مى خواهد برگردد هم اينك برگردد. يكصدامى گويند: ما فرمانبردار خدا و پيامبرو توهستيم . با بركت الهى به هر سو كه مى خواهى به راه بيافت . حركت مى كند تا به نخله مى رسد و كاروان قريش را مى يابد كه عمروبن حضرمى ، حكم بن كيسان مخزومى ، عثمان بن عبدالله مخزومى ، و نوفل بن عبدالله مخزومى در آن هستند. كاروانيان چون چشمشان به اينها مى افتد مى ترسند و ناراحت مى شوند. عكاشه سر خود را مى تراشد تا كاروانيان آرامش پيدا كنند. نظر واقدبن عبدالله وعكاشه اين است كه به كاروانيان حمله برند، ولى مى گويند: آنان براى عمره آمده اند و اينك ماه محرم است . عكاشه نزديك مى آيد و مشركان با ديدن وى با خود مى گويند: اينها عده اى هستند كه بقصد عمره آمده اند، خطرى از ناحيه آنان سر نخواهد زد. آرامش ‍ خاطر پيدا مى كنند و شتران خويش را آزاد مى سازند و به پختن غذا سرگرم مى شوند. مسلمانان در كار خويش به مشورت مى نشينند. روز آخر رجب يا روز اول شعبان است . يكى مى گويد: اگر امروز را از دست بدهيد آنها وارد منطقه حرم مى شوند و در امان مى مانند، و اگر دست به طرف آنها دراز كنيد در ماه حرام جنگيده ايد. ديگرى مى گويد: امروز را همواره از ماه حرام مى شماريم و معتقديم نبايد به طمع مالى كه دل به آن بسته ايد حرمتش را پايمال كنيد.
سرانجام كسانى كه در پى مال دنيا هستند اكثريت پيدا مى كنند و ديگران را تشويق به جنگيدن مى كنند. واقدبن عبدالله پيشاپيش ديگران در حاليكه كمان در دست دارد و تير در چله كمان نهاده است به راه مى افتد و او كه تيرش به خطا نمى رود تيرى به طرف عمروبن حضرمى انداخته او را مى كشد و ديگران بر سر كاروانيان مى تازند. عثمان پسر عبدالله بن مغيره و حكم بن كيسان دستگير مى شوند و نوفل پسر عبدالله بن مغيره به چنگ آنان نمى آيد. و بر كاروان دست يافته همراه خود مى برند. بار آن شراب و چرم و مويز است كه از طائف آورده اند.
حكم بن كيسان را مقداد بن عمرو به اسارت گرفته است . فرمانده گروه مى خواهد او را گردن بزند. مقدادبه او مى گويد: دست از او بردار، و بگذار تا او را به خدمت پيامبر ببريم ...
به خدمت پيامبر مى رسند. پيامبر، حكم بن كيسان را دعوت مى كند كه اسلام را بپذيرد. حكم مى پرسد: اسلام چيست ك مى فرمايد: خداى يگانه بيشريك را بپرستى و گواهى دهى كه محمد بنده او و پيامبر اوست . پيامبر به تبليغ وى ادامه مى دهد، و حكم پاسخ موافق نمى دهد. عمر بن خطاب مى گويد: اى پيامبر خدا، تو با اين حرف مى زنى ؟! بخدا اين تا ابد مسلمان نخواهد شد. اجازه بده گردن او را بزنم تا به ژرفاى دوزخ در آيد!
پيامبر اعتنايى به عمر نمى كند، تا حكم بن كيسان مى گويد: مسلمان شدم . آنگاه رو به عمر مى گرداند كه اگر پيشنهاد تو را در حق وى پذيرفته و او را كشته بودم به آتش دوزخ در مى آمد.
عمر مى گويد: وقتى ديدم او مسلمان شد ناراحت گشتم و با خود انديشيدم كه چگونه در مورد كارى كه پيامبر بهتر از من مى داند در برابر وى سخن مى گويم . گفتم : من با آن حرفم پيشنهادى ازره خيرخواهى براى خدا و پيامبرش دادم . حكم بن كيسان مسلمان شد و مسلمان خوبى هم شد. در راه خدا جهاد كرد تا در جنگ چاه معونه به شهادت رسيد در حاليكه رسول خدا از وى خشنود بود، و به بهشت در آمد.
قريش تبليغات به راه مى اندازند كه محمد حرمت ماه حرام را پايمال كرد. هم خون ريخت و هم اموال ما را تصاحب كرد، در حاليكه قبلاآن ماه را محترم مى شمرد و بزرگ مى داشت . بعضى از مسلمانان در جواب آنها مى گويند: در شب ماه شعبان و نه در آخر رجب به شما آسيب وارد آمده است .
چون اسيران و كاروان را به مدينه مى آورند پيامبر آن كالاهارا توقيف مى كند و در آن تصرف نمى كند و دو اسير را نگاه مى دارد، و به افراد گروه رزمى مى فرمايد: من به شما دستور ندادم در ماه حرام بجنگيد.
آنان سخت ناراحت مى شوند و گمان مى برند كه به گمراهى رفته اند. كسانى هم كه مى آيند اين كاررا كارى ناپسند مى شمارند و به آنان پرخاش و سرزنش ‍ مى كنند، و مدينه يكپارچه آتش مى شود. يهوديان هم شايعه مى سازند كه واقد بن عبدالله تميمى ، عمروبن حضرمى را كشت ! عمرو بناى جنگ ريخت ! حضرمى جنگ را حاضر كرد! واقد افروزه جنگ آورد!(61)
قريش نماينده اى به خدمت پيامبر مى فرستد تا با دادن فديه اى دو اسير خويش را آزاد كنند. پيامبر مى فرمايد تا دودوست ما- يعنى سعد ابى بن وقاص و عتبه بن غزوان - نيايند اين دو اسير را با گرفتن فديه آزاد نخواهيم كرد، و اگرآندو را بكشيد اين دو رفيقتان را خواهم كشت .
وقتى سعد وعتبه ، سالم به مدينه مى رسند پيامبر با گرفتن چهل اوقيه نقره براى هر يك از دو اسير آنها را تحويل نماينده قريش مى دهد.
غنائم نخله را پيامبر نگاه مى دارد و پس از جنگ بدر، آنها را همراه با غنائم بدر ميان مسلمانان تقسيم مى كند. (62)
فرمان روزه  
مجموعه ديگرى از آيات فرود مى آيد همراه با فرمان روزه :
هان اى كسانى كه ايمان آوردند، قصاص در مورد كشتگان بر شما چنين مقرر گرديد: آزاد به آزاد، و بنده به بنده ، و زن به زن ، پس هر كس كه از برادرش چيزى به او بخشوده گشت قصاص را تبديل به ديه كرد سزاوار است كه شيوه اى پسنديده پيش گيرد و در پرداخت به وى نيكويى كند. آن ، تخفيف و رحمتى است از پروردگاتان . از اين پس هر كس تجاوز كند. عذابى دردناك دارد. و براى شما اى خردمندان در قصاص زندگيى است باشد كه شما پرهيزگار شويد. بر شما مقرر گرديد كه چون يكى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى بر جا مى نهد براى پدر ومادر و خويشاوندان به گونه پسنديده وصيت كند، حقى است بر عهده پرهيزگاران . پس كسى كه آن وصيت را بعد از شنيدن تبديل كرد گناهش تنها بر كسانى است كه تبديلش مى كنند، زيرا كه خدا شنوايى داناست . پس كسى كه از وصيت كننده بيم آن كرد كه رغبتى به يكى از ورثه در دادن سهم بيشتر يا گناهى كند يا اختصاص ‍ مالى به امرى نامشروع آنگاه ميان آنان ميراث بران را به صلاح در آورد ديگر گناهى بر او نخواهد بود زيرا كه خدا آمرزنده اى مهربان است . هان اى كسانى كه ايمان آوردند، بر شما روزه مقرر گرديد تا مگر پرهيزگار شويد، چند روزى معدود، پس هر كه از شما بيمار يا در سفر باشد بايد كه چند از ديگر روزها روزه بدارد، و بر كسانى كه تحمل آن برايشان دشوار باشد باندازه طعام يك بيچاره بايد فديه بپردازند، پس هر كس داوطلبانه مالى دهد آن برايش بهتر خواهد بود، و اگر روزه بداريد برايتان بهتر است اگر مى دانستيد. ماه رمضان كه در آن قرآن فرود آمد كه هدايت است براى آدميان و دلايل روشنى است از هدايت وفرقان ، پس هر كس از شما كه آن ماه را دريافت بايد كه آن را روزه بدارد، و هركس بيمار يا در سفر بود بايد چندى از ديگر روزها روزه بدارد، خدا براى شما آسانى مى خواهد و براى شما دشوارى نمى خواهد، و بايد كه شماره روزه ها را كامل كنيد و بايد كه خدا را به بزرگى ياد كنيد بشكرانه هدايتى كه شما را كرد و باشد كه شما سپاس گزاريد. و چون بندگانم از تو درباره من پرسند بگو كه من نزديكم ، دعاى نيايشگر را چون مرا بخواند اجابت مى كنم ، پس بايد كه دعوت مرا اجابت كنند و بايد كه به من ايمان آورند باشد كه آنان ره كمال پويند. براى شما آميزش با زنانتان در شب روزه حلال گشت ، آنان جامه مصونيت شمايند و شما جامه مصونيت آنان . خدا بدانست كه شما با خويشتن خيانت مى كرديد، پس توبه شما بپذيرفت و از شما در گذشت . پس اينك با آنها بياميزيد و آنچه را خدا برايتان مقرر كرده است بجوييد و بخوريد و بياشاميد تا هنگامى كه رشته سپيدگاه از رشته سياه باز نموده شود، آنگاه روزه را تا به شب به پايان بريد. و در حاليكه در مسجد معتكف هستيد با زنان مياميزيد. اين ، منع هاى خداست ، پس به آنها نزديك نشويد بدينسان خدا يا آتش را براى آدميان روشن مى سازد مگر پرهيزگار شوند. و اموال خود را بنا حق در ميان خودتان مخوريد كه پاره اى به حكام مى دهيد تا بخشى از اموال مردم را از ره گناه بخوريد در حالى كه مى دانيد. از تو درباره ماههاى نو مى پرسند، بگو: آنها ميقات هايى است براى آدميان و براى حج ، ونيكوكارى بدين نيست كه به خانه از بامش در آييد، بلكه نيكوكار كسى است كه پرهيزگارى كرد، و به خانه از درش در آييد واز خدا پروا گيريد مگر رستگار شويد. و در راه خدا با كسانى كه با شما مى جنگند بجنگيد و تجاوز مكنيد زيرا كه خدا تجاوز كاران را دوست نمى دارد. و هر جا كه آنان را يافتيد بكشيدشان و از هر جا كه شما را بيرون كردند بيرون برانيدشان ، و شكنجه از دين بيرون بردن بدتر از كشتن است . و نزديك مسجدالحرام با آنان نجنگيد مگر با شما در آنجا بجنگند، پس هرگاه با شما جنگيدند آنان را بكشيد، چنين است جزاى كافران . پس هرگاه باز ايستادند آنك خدا آمرزنده اى مهربان است . و با آنان بجنگيد تا شكنجه از دين بيرون بردن نباشد و دين يا پرستش براى خداى يگانه باشد، پس چون باز ايستادند آنك دشمنى عليه ستمكاران نباشد.
ماه به ماه حرام ، و حرامها با هم برابرند. پس ‍ هر كس به شما تجاوز كرد بمانند تجاوزى كه به شما كرد به او تجاوز كنيد و از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است . و در راه خدا انفاق كنيد و نيروهايتان را به نابودى نيافكنيد، و نيكى كنيد زيرا خدانيكوكاران را دوست مى دارد. و حج وعمره را براى خدا بپايان بريد، پس اگر باز مانده شديد هر چه از قربانى براى شما مسير است بگذرانيد و موى سرتان را نتراشيد تا وقتى كه قربانى به جايگاهش برسد. پس كسى از شما بيمار بود يا زخمى برسرش بود بايد از روزه يا صدقه يا قربانى فديه اى دهد. پس ‍ هنگامى كه ايمن شديد هر كه پس از عمره تمتع آهنگ حج كند بايد كه از قربانى آنچه مسير باشد بگذراند، و كسى كه نيابد قربانى بايد سه روز در حج و هفت روز پس از برگشتن روزه بدارد، آن ده روزه كامل است . اين حكم براى كسى است كه خاندان وى نزديك مسجدالحرام نباشند. و از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا سخت كيفر است . حج گزاردن در ماههاى معينى است . پس هر كس در اين ماهها احرام حج بست پس بداند كه نه نزديكى با زن هست در حج و نه زشتكارى و نه مجادله ، و هر كار نيكى كه بكنيد خدا آن را مى داند، و توشه برداريد كه بهترين توشه پرهيزگارى است و از من پروا گيريد اى خردمندان . باكى بر شما نيست كه در پى فزونيى از خدا رويد. پس چون از عرفات روانه شويد بايد كه خدا را نزديك مشعر الحرام ياد كنيد و او را چنان ياد كنيد كه شما را هدايت كرد و گر چه پيش از آن از گمگشتگان بوديد.
آنگاه از آنجا كه آدميان روانه شوند روانه شويد و از خدا آمرزش بخواهيد زيرا خدا آمرزنده اى مهربان است . پس چون اعمال حجتان را بپايان رسانديد بايد كه خدا را چنان ياد كنيد كه پدرانتان را ياد مى كنيد يا يادى محكم تر. و از آدميان كسى هست كه مى گويد: پروردگار ما، در دنيا به ما چيزى بده و او در آخرت نصيبى ندارد. و از آنان كسى هست كه مى گويد: پروردگار ما، در دنيا براى ما پيشامد خوب آور و در آخرت پيشامد خوب ، و ما را از عذاب آتش در امان دار. اينان نصيبى از آنچه كرده اند دارند و خدا زود حساب است . و خدا را در روزهايى معين شده سه روز تشويق ياد كنيد، پس كسى كه بشتاب در دو روز بجاى آورد گناهى بر او نباشد، و كسانى كه تاءخير كرده باشند در بيرون آمدن از احرام بر آنكس ‍ كه پروا گرفته باشدگناهى نباشد و از خدا پروا گيريد و بدانيد كه شما بسوى او فراهم بر انگيخته مى شويد. و از آدميان كسى هست كه سخنش درباره زندگى دنيا تو را خوش آيد و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مى گيرد حال آنكه او سر سخت ترين دشمن است ، و چون روى از تو بگرداند در روى زمين تلاش كند تا در آن فساد انگيزد و كشتزار و نسل را تباه گرداند، و خدا فساد را دوست نمى دارد. و چون به او گفته شود كه از خدا بترس ، او را غرور گنهكارى بگيرد. پس دوزخ او را كفايت كند و براستى چه بد بسترى است . و از آدميان كسى هست كه خويشتن در طلب خشنودى خدا بفروشد، و خدا با بندگانش پر راءفت است .
هان اى كسانى كه ايمان آوردند، همگى به اطاعت در آييد و پيروى گامهاى شيطان مكنيد كه او براى شما دشمنى آشكار است . هر گاه پس از آنكه دلايل روشن به شما رسيد لغزيديد، بدانيد كه خدا مقتدرى حكيم است . مگر جز اين انتظار دارند كه خداوند و فرشتگان در سايه هايى از ابر نزدشان بيايند و كاگزارده آيد؟ و كارها بسوى خدا باز مى گردد. از بنى اسرائيل بپرس چند از آيات روشن به ايشان داديم ؟ و هر كس نعمت خدا را پس از رسيدنش تبديل كند پس بداند كه خداوند سخت كيفر است . زندگى دنيا براى كسانى كه كافر شدند جلوه آراست تا كسانى را كه ايمان آوردند مسخره مى كنند حال آنكه كسانى كه پرهيزگارى نمودند در دوران رستاخيز بر فراز آنها هستند و خداوند هر كه را بخواهد بيشمار روزى دهد. آدميان امت واحد بودند، پس خداوند پيامبرانى مژده آور و بيم دهنده بر انگيخت و با ايشان كتاب آسمانى با حق فرود فرستاد تا آدميان درباره آنچه بر سرش اختلاف داشتند حكم فرمايد و درباره آن فقط كسانى اختلاف كردند كه آن را دريافت داشتند آنهم پس از آنكه دلايل روشن به ايشان رسيد و از ره تعدى بيكديگر. پس خدا كسانى را كه ايمان آوردند به اذن خويش بدانچه از حق كه بر سرش اختلاف داشتند هدايت نمود، و خدا هر كه را كه بخواهد به راهى راست هدايت مى كند. (63)
اذان  
چون پيامبر در مدينه استقرار مى يابد و برا دران مهاجرش به گرد وى فراهم مى آيند و انصار متحد مى شوند امر اسلام استحكام مى پذيرد.
نماز بر پا مى شود. زكات و روزه واجب مى آيد. قوانين كيفرى به اجرا گذاشته مى شود. حلال وحرام بر قرار مى گردد. و آئين اسلام در ميان آنان جريان مى يابد. همين دسته از انصارند كه در سراى هجرت و ايمان جاى مى گزينند.
ابتداى ورود پيامبر به مدينه ، مردم بدون اينكه كسى آنان را بانگ دهد براى نماز به دور پيامبر گرد مى آيند. سپس بر آن مى شود كه براى فراخواندن مردم به نماز مانند يهوديان بوقى فراهم آرد اما آن را نمى پسندد. آنگاه دستور مى دهد تا ناقوسى بسازند تا بابصدا در آوردنش مسلمانان براى نماز گرد آيند، و مى سازند. در اين احوال ، عبدالله بن زيد بن ثعلبه از قبيله بلحارث بن خزرج در رويا پيامى دريافت مى كند و به خدمت پيامبر آمده مى گويد: اى رسول خدا، ديشب رويايى ديدم ، مردى كه دو جامه سبز در بر و ناقوسى در دست داشت بر من بگذشت . از او پرسيدم : اى بنده خدا، اين ناقوس را مى فروشى ؟ گفت : به چه كارت مى آيد؟ گفتم : با آن نماز فرا مى خوانيم . گفت : مى خواهى بهتر از اين را به تو سراغ دهم ؟ گفتم : آن چيست ؟ گفت : مى گويى :
الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، اشهدان لا اله الاالله ، اشهد ان لااله الاالله ، اشهدان محمد رسول الله ، اشهدان محمد رسول الله . حى على الصلاه ، حى على الصلاه . حى على الفلاح ، حى على الفلاح . حى على خير العمل ، حى على خير العمل (64)الله اكبر، الله اكبر. لا اله الا الله .
چون روياى خويش را براى پيامبر باز مى گويد، مى فرمايد: بيشك اين روياى صادقى است ان شاءالله . اينك تو با بلال بر خيزيد و اين را به وى بياموز تا آن را به اعلان بخواند زيرا صداى تو رساتر از تو است . چون بلال اين اذان مى گويد عمر بن خطاب كه در خانه خويش است آنرا مى شنود. پس بر خاسته در حاليكه پيراهنش بر روى زمين كشيده مى شود به خدمت پيامبر مى شتابد و مى گويد: اى پيامبر خدا، سوگند به آنكس كه ترا به حق بر انگيخت من نيز روياى مانند وى ديده ام . پيامبر مى فر مايد: سپاس خدايرا بر اين حادثه .
زنى از قبيله بنى النجار مى گويد: خانه من بلندترين خانه اطراف مسجد بود. بلال هر سپيده دم از فراز آن اذان مى گفت . او سحرگاه مى آمد و بر فراز خانه مى نشست به انتظار سپيده دم . و چون سپيده را مى ديد دستهاى خويش را بلند كرده ، مى گفت : خدايا ترا مى ستايم و از تو عليه قريش كمك مى جويم كه نگذارى بر دينت چيره شوند. (65)
تحكيم اراده  
مسلمانان در شرايط دشوارى بسر مى برند. براى خشنودى خدا و پيامبرش ‍ ترك مال و خانه و كاشانه و خويشاوندگفته اند و دارايى خود را در دست مشركان رها كرده اند تا ايمان خويش به سلامت برند. يهوديان هم آشكارا دشمنى و بد گويى مى كنند و در پى آزار روحى مومنانند. عده اى از ثروتمندان هم رفتارى نفاق آميز دارند و حاضر نيستند ثروت خويش را در خدمت اسلام و مهاجران تنگدست بگذارند. خداوند، مومنان را با تذكر رويدادهاى سختى كه بر نسلهاى مومن گذشته است دلدارى مى دهد:
ام حسبتم ان تدخلوا الجنه و لما ياتكم مثل الذين خلوا من قبلكم مستهم الباءسا و الضراءو زلزلوا حتى يقول الرسول و الذين آمنوا معه متى نصرالله ؟ اءن ان نصرالله قريب . (66)
آيا پنداشته ايد كه به بهشت در مى آييد حال آنكه هنوز سر گذشت كسانى كه پيش از شما بودند برايتان پيش نيامده است ، بينوايى كشيدند و بيمارى و چنان زيرو زبر شدند كه پيامبر و كسانى كه همراهش ايمان آورده بودند مى گفتند: يارى خدا كى خواهد رسيد؟ هان ! بيگمان يارى خدانزديك است .
حدانفاق  
عمرو بن جموح انصارى كه پيرمردى كهنسال و ثروتمند است از رسول خدا مى پرسد كه چه مبلغ انفاق كند و به چه كسانى بدهد؟ اين آيت فرود مى آيد:
يسلونك ماذا ينفقون ؟ قل ماانفقتم من خير فللوالدين و الاقربين و اليتامى و المساكين و ابن السبيل ، و ما تفعلوا من خير فان الله به عليم . (67)
از تو مى پرسند چه چيز را انفاق كنند؟ بگو: آنچه از مال انفاق مى كنيد بايد براى پدرو مادر و خويشاوندان نزديك و پدر مردگان و بيچارگان و راه ماندگان باشد، و آنچه از كار نيك كنيد بيگمان خدا به آن داناست .
امر جهاد مسلحانه  
وظيفه جهاد مسلحانه مقرر مى گردد:
پيكار بر عهده تان مقرر گشت حال آنكه آن را خوش نمى داريد، و بسا كه چيزى راخوش نمى داريد و آن برايتان خير است و بسا كه چيزى را دوست مى داريد و آن براى شما شر است ، و خدا مى داند و شما نمى دانيد. (68)
باز مساءله جنگيدن در ماه حرام مطرح مى شود و كارى را كه گروه رزمى عبدالله بن جحش كرده است پيش مى كشند و آن را بهانه اى مى سازند براى متهم كردن مومنان به بى حرمتى نسبت به عرف جارى در جنگ وصلح : از تو درباره جنگيدن در ماه حرام مى پرسند. بگو: جنگيدن در آن گناهى سهمگين است و بر بستن راه خدا و كافر شدن به آن و بر بستن راه مسجدالحرام و بيرون كردن اهالى آن از آن نزد خدا سهمگين تر است . و شكنجه از دين بيرون بردن سهمگين تر از كشتن است . و هنوز هم با شما مى جنگند تا اگر بتوانند شما را از دينتان بر گردانند. و هر كس از شما كه از دينش برگردد پس در حالى كه كافر است بميرد پس اينان كار هايشان در دنيا و آخرت بباد رفته باشد و اينان همدم آتش باشند، آنان در آن ماندگارند. بيگمان ، كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند آنان رحمت خدا را انتظار مى برند، و خدا آمرزنده اى مهربان است . (69)
شراب ، قمار، يتيمان ، و...  
عمر بن خطاب و معاذ بن جبل و چند نفر از انصار به خدمت رسول خدا آمده عرض مى كنند: براى ما درباره شراب و قمار نظر بدهيد، چون اينها هم عقل را از بين مى برند و هم مال را به هدر مى دهند. خداوند اين آيت را فرو مى فرستد:
يسلونك عن الخمر و الميسر. قل فيهما اثم كبير و منافع للناس ، و اثمهما اكبر من نفعهما... (70)
از تو درباره شراب و قمار مى پرسند. بگو: در آن دو، گناهى سهمگين و سودهايى براى آدميان است و گناه آن دو از سود ان دو بزرگتر است . و از تو مى پرسند كه چه چيز را انفاق كنند؟ بگو: اضافه در آمدرا. بدينگونه خدا آيات را براى شما بيان مى كند باشد كه شما بينديشيد، در دنيا و آخرت . و از تو درباره يتيمان مى پرسند. بگو: اصلاح كارشان نيكواست و اگر با آنان معاشرت كنيد برادران شمايند و خدا مفسد را از مصلح باز مى شناسد، و اگر خدا مى خواست البته كار را بر شما دشوار مى ساخت ، بيگمان خدا مقتدرى حكيم است . و با زنان مشرك ازدواج نكنيد تا ايمانتان بياورند، و البته كنيزى مومن بهتر از مشرك است گر چه از او خوشتان بيايد.و به مردان مشرك زن ندهيد تا ايمان بياورند. و ابته برده اى مومن بهتر از مرد مشرك است گر چه از او خوشتان بيايد. اينان بسوى آتش مى خوانند و خدا بفرمانش بسوى بهشت و آمرزش مى خواند، و آياتش را براى آدميان بيان مى دارد مگر آنان پند گيرند. و از تو درباره حيض مى پرسند. بگو: آن رنجوريى است ، ازينرو از زنان بهنگام حيض كناره بگيريد و با آنان نزديكى نكنيد تا زمانى كه پاك شوند. پس چون پاك شدند با آنان از آنجا كه خدا فرمودتان بياميزيد، زيرا خدا توبه كنندگان را دوست مى دارد و پاكى جويان را دوست مى دارد. زنانتان براى شما كشتزارند، پس به كشتزارتان چنانكه خواهيد در آييد و براى خويشتن پس انداز كنيد و از خدا پروا گيريد و بدانيد كه شما ديدار كننده اوييد، و مومنان را مژده بده . و خدا را به سوگندهايتان در مياوريد كه نكوكارى كنيد و پرهيزگارى كنيد و ميان آدميان به صلاح و آشتى آوريد، و خدا شنوايى داناست .
خدا شما را به سوگندهاى بيهوده بى قصد و ناآگاهانه تان باز خواست نمى كند بلكه بدان سوگندها باز خواست كند كه دلهايتان قصد آن كرده باشد، و خدا آمرزنده اى بردبار است . كسانى كه سوگندمى خورند از زنان خويش كناره گيرند چهار ماه مهلت دارند، پس چون برگشتند از قصدشان بيگمان خدا آمرزنده اى مهربان است . و اگر تصميم طلاق گرفتند بيگمان خدا شنوايى داناست . و زنان طلاق داده شده ، خود سه پاكى درنگ كنند، و براى آنان - اگر به خدا و دوران آخرت باور داشته باشند- روا نباشد كه آنچه را خدا در رحم آنان آفريده است پنهان سازند، و شوهرانشان اگر قصد اصلاح و آشتى داشته باشند ذيحق ترند باين كه آنان را در آن فترت به خود باز گردانند و در آنصورت براى آن زنان حقوقى مشخص همسنگ وظائفشان خواهد بود و براى مردان بر عهده زنان يكدرجه بالاتر، و خداى مقتدر حكيم است . طلاق دوبار است ، و پس از آن يا نگاهداشتن بخوشى يا روانه كردن با دهشى نيكو. و براى شما روا نباشد كه چيزى از آنچه به زنان داده ايد باز ستانيد مگر هر دو بيم آن داشته باشند كه نتواند حدود خدا را بر پاى دارند. پس اگرتر سيديد از اينكه آن دو حدود خدا را بر پاى ندارنددر آن صورت باكى بر آن دو نيست كه زن با دادن مالى خود را برهاند. آن ، حدود خداست ، پس نيايد كه از آن تجاوز كنيد. و كسانى كه از حدود خدا تجاوز كنند آنان هستند كه ستمكارند. پس اگر زن را طلاق داد. بار سوم ديگر آن زن تا با همسرى جز او زناشوئى نكند براى وى حلال نمى شود، و اگر شوهر جديد آن زن را طلاق دادباكى بر آن دو نيست كه اگر مى بيند مى توانند حدود خدا را بر پاى دارند بيكديگر باز گردند. و آن ، حدود خداست ، آن را براى مردمى كه مى دانند بيان مى كند. و چون زنان را طلاق داديد و به پايان مدت خود رسيديد پس آنان را بوجهى پسنديده نگه داريد يا بوجهى پسنديده روانه كنيد. و مبادا آنان را براى زيان رساندن نگاه داريد تا به آنان تعدى كنيد، و هر كس چنان كند بيقين بر خويشتن ستم كرده است ، و مبادا آيات خدا را به مسخره بگيريد، و نعمت خدا بر خودتان را ياد كنيد و آنچه از كتاب و حكمت بر شما فرو فرستاد تا شما را بدان پند دهد، و از خدا پروا گيريد و بدانيد كه خدا به همه چيز داناست . و چون زنان را طلاق داديد و به پايان مدت خود رسيدند از اين كه با شوهران خويش ازدواج كنند- در صورتى كه با هم به وجهى پسنديده توافق نمودند- بازشان نداريد، اين كار همان است كه هر كس از شما كه به خدا و دوران آخرت ايمان مى آورد بدان اندرز داده مى شود، اين كارتان برايتان پاكى آورتر و پاكيزه تر است ، و خدا مى داند و شما نمى دانيد. و مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند براى كسى كه بخواهد شير دادن را تمام كند، و خوراك وپوشاك مادران بوجهى پسنديده بر عهده پدر است . بر هيچكس تكليفى جز باندازه تواناييش نمى شود، نه مادرى بخاطر فرزند زبان ببيند و نه پدرى بخاطر فرزندش . وچژبر عهده وارث همينگونه است .
پس اگر پدر ومادر با رضايت و مشورت يكديگر خواستند فرزند را از شير بگيرند گناهى بر آن دو نيست ، و اگر خواستيد براى فرزندانتان دايه بگيريد گناهى بر شما نيست در صورتى كه آنچه را بوجهى پسنديده قرار گذاشته ايد بپردازيد، و از خدا پروا گيريد و بدانيد كه خدا بدانچه مى كنيد بيناست . و كسانى از شما كه مى ميرند و همسرانى بجا مى گذارند آن همسران بايد چهار ماه و ده روز انتظار كشند عده نگاهدارند، و چون به پايان مدت خويش رسيدند در اين كه آن زمان در مورد خويش كارى بوجهى پسنديده انجام دهند بر شما گناهى نيست ، و خدا بدانچه مى كنيد آگاه است . در اين كه بكنايه از زنان خواستگارى كنيد يا در ذهن خويش بگذرانيد بر شما گناهى نيست ، خدا مى داند كه شما از آن زنان ياد مى آوريد، ولى با آنان وعده مگذاريد كه در نهان ديدار كنيد مگر سخنى پسنديده بگوييد، و قصد عقد ازدواج مكنيد تا آنكه مدت مقرر در كتاب بپايان آيد و بدانيد كه خدا آنچه را در ذهن شماست مى داند، پس از وى بر حذر باشيد و بدانيد كه خدا آمرزنده اى بردبار است . گناهى بر شما نيست كه زنان را تا با آنان نزديكى نكرده ايد يا مهرى برايشان تعيين نكرده ايد طلاق دهيد، و به آنان مالى به خوشى بدهيد، وظيفه توانگر باندازه توان اوست و وظيفه فقير بقدر امكانش ، مال دادنى بوجهى پسنديده كه حقى است بر گردن نيكوكاران . و اگر آنان را پيش ‍ از نزديكى با ايشان طلاق دهيد و مهرى براى آنان تعيين كرده بوديد بايد نصف آنچه را كه تعيين كرده ايد بدهيد مگر اين كه زن گذشت كند يا آنكه عقد نكاح را بدست دارد گذشت كند، و اينكه گذشت كنيد به پرهيزگارى نزديك تر است ، و بخشندگى يا برترى مالى را ميان خويش از ياد نبريد، بيگمان خدا بآنچه مى كنيد بيناست . نمازها و نماز ميانه نماز ظهر را نگاهداريد و براى خدا در حالى كه دست بدعا داريد بر پاى ايستيد.
پس ‍ هرگاه بيمى داشتيد پياده يا سواره باشيد در نماز پس چون ايمن شديد خدا را ياد كنيد چنانكه بشما چيزهايى آموخت كه نمى دانستيد. و مردانى از شما كه مى ميرند و همسرانى بجا مى گذارند سفارش خدا در مورد همسرانشان اين است كه بدون بيرون كردن از خانه يكسال بهره مندشان سازند، و اگر خود بيرون رفتند براى شما در آنچه كه با خويشتن بوجهى پسنديده كردند گناهى نيست ، و خدا مقتدرى حكيم است . و براى زنان طلاق داده شده بهره مند شدن بوجهى پسنديده است ، حقى است بر عهده پرهيزگاران . بدينگونه خدا آياتش را براى شما بيان مى دارد باشد كه بيانيشيد. آيا نيانديشيدى به كسانى كه چندين هزار بودند و باز از ترس مرگ از ديارشان بيرون رفتند و خدا به آنان گفت : بميريد! آنگاه زنده شان ساخت ؟ بيگمان خدا آدميان را فزونى دهى است ولى بيشتر آدميان سپاس ‍ نمى گزارند. و در راه خدا بجنگيد و بدانيد كه خدا شنوايى داناست . كيست آن كس كه خدا را وامى نيكو دهد تا خدا آن وام را برايش بسى چند برابر گرداند؟ و خدا مى بندد و مى گشايد و بسوى او باز گردانده مى شويد. آيا به اشرف بنى اسرائيل پس از موسى ، نيانديشيدى كه به پيامبرى كه داشتند گفتند: پادشاهى براى ما برانگيز تا درراه خدا بجنگيم . گفت : آيا ممكن است در صورتى كه جنگيدن بر شما مقرر شود نجنگيد؟ گفتند: چرا در راه خدا نجنگيم با اينكه ما وفرزندانمان از ديارمان رانده شده ايم ؟ اما وقتى جنگيدن بر آنان مقرر گشت روى بر تافتند جز عده كمى از آنان ، حال آنكه خدا به ستمكاران داناست . و پيامبرشان به آنان گفت : خدا طالوت را بعنوان شهريار شما بر انگيخت .
گفتند: چگونه او را بر ما شهريارى باشد با آنكه ما سزاوارتر از او به شهريارى هستيم و او املاك وسيعى ندارد؟ گفت : خدا او را بر شما برگزيد بر وسعت دانش و بر تنومندى وى بيافزود، و خدا شهريارى خويش به هر كه خواهد ارزانى دارد و خدا گشايش دهنده اى داناست . و پيامبرشان به آنان گفت : بيگمان ، آيت شهريارى وى آن است كه آن صندوق چوبين آورده خواهد شد كه در آن آرامشى از جانب پروردگار شماست و باقيمانده آنچه خاندان موسى و كسان هارون بميراث نهاده اند، آن را فرشتگان حمل مى كنند، بيشك در آن براستى آيتى است براى شما اگر مومن باشيد. پس چون طالوت سپاهيان را از شهر بيرون ببرد گفت : خداوند بر آنست كه شما را بوسيله جويبارى بيازمايد، پس هر كس از آن بنوشد ديگر از من نباشد و هر كس از آن نچشد از من خواهد بود مگر كسى كه مشتى از آن بردارد. آنگاه از آن نوشيدند جز عده كمى از آنان . پس چون از آن جويبار در گذشتند او وكسانى كه با وى ايمان آوردند گفتند: ما را امروز ياراى همآوردى جالوت و سپاهيانش نيست . كسانى كه معتقد بودند با خدا روبه رو خواهند گشت گفتند: چه بسا گروه كم شمارى كه باذن خدا بر گروهى بر شما غلبه كنند، و خدا با شكيبايان است . و هنگامى كه با جالوت و سپاهيانش روبه رو گشتند گفتند: پروردگار ما، شكيبايى بر ما فروريز گامهاى ما را استوار بدار و ما را بر مردم كافر پيروزى بخش . پس آنان را باذن خدا شكست دادند و داود جالوت را كشت و خدا به وى شهريارى و حكمت داد و از آنچه بخواست بياموخت ، و اگر نبود كه خدا بعضى از آدميان را بوسيله برخى از آنان دفع مى كند البته زمين فاسد گشته بود، ولى خدا فزونى دهى است براى عالمهاى آفريدگان . آن ، آيت هاى خداست كه بر تو بحق بر مى خوانيم و بيگمان تو از فرستادگانى . آن فرستادگان را بعضى بر بعضى ديگر فزونى بخشيديم ، يكى از آنان هست كه خدا با او سخن گفت و ديگرى را مرتبه ها بالا برد، و عيسى بن مريم را دلايل روشن يا معجزه ها داديم و او را با روح القدس تاءييد كرديم ، و اگر خدا خواسته بود كسانى كه پس از ايشان پيامبران بودند پس از آنكه دلايل روشن به آنان رسيد با هم نمى جنگيدند، اما با هم اختلاف پيداكردند و يكى از آنان ايمان آورد و ديگرى كافر گشت ، و اگر خدا خواسته بود با هم زد و خورد نمى كردند، اما خدا چنان كه اراده فرمايد كند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند از آنچه روزيتان كرديم انفاق كنيد پيش از آنكه دورانى بيايد كه در آن داد وستد نيست و نه دوستى و نه شفاعتى هست و كافرانند كه ستمكارند.
خداى يگانه ، جز او كه زنده بر پادارنده است معبودى نيست ، چرت او را نگيرد و ونه خواب ، هر چه در آسمانهاست و هر چه در زمين است از آن اوست . چه كسى در پيشگاهش جز باذن وى شفاعت كند؟ گذشته آنان را بداند و آينده شان را، و به هيچ از دانش وى احاطه نيابند مگر بدانمقدار كه خواهد، جايگاهش آسمانها و زمين را در بر گرفته است و نگاهدارى آنها بر او كه برتر عظيم است گران نيايد. در دين يا پرستش اجبارى نباشد، اينك راه رشد از بيراهه بر نموده گشته است ، پس هر كس به طاغوت كافر گشت و به خدا گرويد بيقين به پيوندى استوار چنگ آويخته باشد كه گسستنى نيست و خدا شنوايى داناست . خدا ولى كسانى است كه ايمان آوردند، آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى بيرون مى برد، حال آنكه كسانى كه كافر گشتند اولياء آنان طاغوت است آنان را از روشنايى بسوى تاريكيها مى برند، اينان همدم آتشند، آنان در آن ماندگارند. آيا نيانديشيدى به آن كس كه با ابراهيم درباره پروردگارش مجادله كرد از آنجا كه خدا به او پادشاهى داده بود؟ آن زمان كه ابراهيم گفت : پروردگار من آنست كه زنده مى كند و مى ميراند، گفت : من زنده مى كنم و مى ميرانم . ابراهيم گفت : بيگمان ، خدا خورشيد را از مشرق بر مى آورد پس تو آن را از مغرب بر آر. در اين هنگام آنكه كفر ورزيده بود مبهوت ماند، و خدا مردم ستمكار را هدايت نكند. يا چنان مردى كه بر شهرى گذر كرد كه سقف خانه هايش فروريخته بود، گفت : كجا خدا اين شهر را پس از مردنش زنده كند! پس خداوند او را يكصدسال مرده نگهداشت آنگاه او را بر انگيخت ، فرمود: چه مدتى درنگ داشتى ؟ گفت : يك روز يا پاسى از روز درنگ كردم . فرمود: در حقيقت ، يكصد سال درنگ داشتى ، اينك به خوراكت و به آبت بنگر كه فاسدنشده است و به الاغت بنگر، و بايد تراآيتى براى آدميان سازيم ، و به اين استخوانها بنگر كه چگونه آنها را بهم مى آوريم بعد آنها را با گوشت مى پوشانيم . پس چون بر او آشكار گشت گفت : اينك مى دانم كه خدا بر هر چيز تواناست . و چون ابراهيم گفت : پروردگار من ، به من بنما كه چگونه مردگان را زنده مى كنى ؟ فرمود: آيا تو هنوز ايمان نياورده اى ؟ گفت : آرى ، ولى تا دلم قرارگيرد. فرمود: اينك چهار پرنده بر گير و آهنا را پاره پاره كن ، سپس از آنها بر هر كوهى پاره اى بنه ، آنگاه آنها را فراخوان تا روان بسوى تو آيند، و بدان كه خداى مقتدر حكيم است .
داستان كسانى كه اموالشان را در راه خدا انفاق مى كنند مانند دانه اى است كه هفت خوشه بروياند در هر خوشه اى يكصددانه ، و خدا براى هر كس بخواهد دو چندان گرداند و خدا فراخى دهنده اى داناست . كسانى كه اموالشان را در راه خدا انفاق مى كنند و انگهى از پى آنچه انفاق كردند منتى نمى نهند يا نمى رنجانند پاداش آنان نزد پروردگارشان خواهد بود و نه بيمى بر آنان باشد و نه آنان اندوه خورند. گفتارى پسنديده و آمرزش خواستنى بهتر از صدقه اى است كه رنجاندنى بدنبال داشته باشد و خدا بى نيازى بردبار است . هان اى كسانى كه ايمان آوردند، صدقه هايتان را با منت نهادن و رنجاندن تباه مسازيد مثل آن كس ‍ كه مالش را براى نمايش به مردم انفاق مى كند و به خدا و دوران آخرت باور نمى دارد. پس داستان او داستان آن سنگ خاره اى است كه بر آن مشت خاكى است و باران تندى بر آن مى بارد تا آن را صاف واميگذارد، چنين كسانى هيچ از آنچه كه بدست آورده اند در اختيار ندارند و خدا مردم كافر را هدايت نكند. و داستان كسانى كه اموالشان را جوياى خشنودى خدا و بمنظور تثبيت شخصيت خويش انفاق مى كنند بمانند داستان بوستانى است بر تارك تپه اى كه بارانى تند بر آن مى بارد تا ميوهايش دو چندان آيد، و اگر باران تندى هم نبارد باران نرمى رسد، و خدا بدانچه مى كنيد بيناست . آيا يكى از شما دوست مى دارد كه بوستانى از خرما بن و تاك داشته باشد از زير آن جويباران روان ، در آن بوستان از همه ميوه ها داشته باشد و خود به پيرى رسيده فرزندانى ناتوان داشته باشد آنگاه گربادى سخت همراه با آتش ‍ بر آن بزند تا بسوزد؟ بدينگونه خدا آيات را براى شما بيان مى دارد تا مگر بيانديشيد. (71)
انفاق بهترين نعمت ها  
انصارى كه نخلستان دارند شاخه هاى خوشه خرماى نارس و رسيده را آورده بر طنابى مى آويزند كه به دو ستون در مسجد آويخته است تا مهاجران فقير از آن بخورند. بعضى رفته شاخه هايى را مى كنند و مى آورند كه خوشه هاى خرماى خشكيده و دور ريختنى دارد، شاخه هايى كه براى تاءمين رشد شاخه هاى ديگر بايد كنده و به دور افكنده شود. پس درباره آنان چنين مى آيد:
... و لا تيمموا الخبيث منه تنفقون .
يعنى خوشه هاى خرماى دور ريختنى را كه اگر به شما اهدا كنند حاضر نمى شويد آن را بپذيريد! (72)هان اى كسانى كه ايمان آوردند، از پاكيزه هاى آنچه بدست آورده ايد و از آنچه برايتان از زمين بيرون آورديم انفاق كنيد و ناپاكهايش را در نظر مگيريد براى انفاق كه خودتان هم آن را از فروشنده نمى ستانيد مگر از بديش چشم بپوشيد، و بدانيد كه خدا بى نيازى ستوده است . شيطان شما را از بينوايى مى ترساند و شما را به فحشاءمى خواند حال آنكه خدا به شما از خويش آمرزشى و فزونيى وعده مى دهد و خدا فراخى دهنده اى داناست . حكمت را بهر كس كه خواهد مى دهد و هر كس كه حكمت در يابد بيقين خيرى سرشار دريافت كرده باشد. و جز خردمندان پند نگيرند. هر انفاقى كه بكنيد و هر نذرى كه بكنيد خدا آن را مى داند و ستمكاران هيچ ياورانى ندارند. اگر صدقه را آشكاردهيدچه خوبست آن و اگر پنهانش كنيد و به فقيران بدهيد آن براى شما بهتر است و گناهانتان را از شما ميزدايد، و خدا بدانچه مى كنيد آگاه است . هدايت آنان بر عهده تو نيست ، بلكه خداست كه هر كس را بخواهد هدايت كند، و آنچه از مال انفاق مى كنيد بنفع خودتان است و جز براى خشنودى خدا انفاق نمى كنيد، و آنچه از مال انفاق مى كنيد بتمامى به شما بر مى گردد و شما هيچ ستم وكاستى نمى بينيد. براى فقيرانى است كه در راه خدا محصور شده اند بطورى كه نمى توانند سفر كنند، بيخبر آنان را بسبب وارستگى توانگر پندارد، از چهره شان بشناسيشان ، با اصرار از مردم در خواستى نكنند، و آنچه از مال انفاق كنيد بيگمان خدا بدان داناست . (73)
انفاق  
پنهان و آشكار و شبانه روزى  
على ابن ابيطالب كه چهار درهم بيش ندارد درهمى را در شب به نيازمندى مى بخشد و درهمى ديگر را در روز، و درهم سوم را در پنهان و درهم چهارم را آشكارا. رسول خدا از وى مى پرسد: چرا چنين كردى ؟ عرض ‍ مى كند: به اين انگيزه كه خداوند آنچه را به بنده وعده فرموده است مرحمت فرمايد. رسول خدا مى فرمايد: بدان كه آن موعود از آن توست پس خداى تعالى اين آيت را فرو مى فرستد:
الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سراو علانيه فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون . (74)
كسانى كه اموالشان را درشب و روز و در نهان و در آشكار انفاق مى كنند پاداششان را نزد پروردگارشان دارند و نه بيمى برايشان هست و نه آنان اندوه خورند. كسانى كه ربامى خورند از گور بپا نخيزند مگر چنان كه كسى شيطان با دست ماليدن او را ديوانه كرده باشد، آن بدين سبب است كه آنان گفتند كه داد و ستد هم مثل ربا خوارى است حال آنكه خدا داد و ستد را حلال كرده و ربا خوارى را حرام كرده است . پس كسى كه موعظه اى از پروردگارش به وى رسيد و دست باز كشيد آنچه در گذشته گرفته مال اوست و كارش با خداست ، و كسانى كه باز گردند به رباخوارى آنان همدم آتشند، آنان در آن ماندگارند. خدا ربا را به نابودى ميبرد و صدقه ها را رشد مى دهد، و خدا هيچ بسيار نا سپاس گنهورزى را دوست نمى دارد. براستى ، كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند و نه بيمى برايشان هست و نه آنان اندوه خورند. (75)
رباخوارى  
عباس بن عبدالمطلب و عثمان بن عفان ، خرماى نخلستانى را پيش خريد مى كنند. چون فصل برداشت مى رسد صاحب نخلستان به آنان مى گويد: اگر همه آنچه را كه خريده ايد ببريد براى من و خانواده ام چيزى كه با آن گذران كنيم نمى ماند. آيا موافقيد كه نيمى از محصول را برداريد و نيمى را برايم بگذاريد تا در سر موعد با رباى آن به شما بدهم ؟ آنها قبول مى كنند وقتى موعد فرا مى رسد مى آيند و مطالبه ربا مى كنند. خبر به رسول خدا مى رسد. آنها را از اين كار نهى مى فرمايد. و خداى متعال اين آيت را فرو مى فرستد:
يا ايهاالذين آمنوا اتقوالله و ذرواما بقى من الربوا ان كنتم مومنين ... (76)
هان اى كسانى كه ايمان آوردند، از خدا پروا گيريد و اگر مومن هستيد آنچه را از ربا را كه باقى مانده است واگذاريد. پس اگر چنين نكرديد بدانيد كه در حال جنگ با خدا و پيامبرش هستيد، و اگر توبه آورديد در آن صورت سرمايه تان مال خودتان خواهد بود، نه ستم مى كنيد و نه ستم مى بينيد و اگر بدهكار تنگدست بود بايد مهلتى تا بهنگام گشايش باشد، و در صورتى كه طلبتان را صدقه دهيد برايتان بهتر است اگر بدانيد. و از دورانى پروا گيريد كه در آن بسوى خدا باز برده مى شويد آنگاه هر كس آنچه كرده است بتمامى پاداش گيرد در حالى كه ستم نشوند. هان اى كسانى كه ايمان آوردند، وقتى به نسيه معامله كرديد به وامى براى مدتى معين ، بايد آنرا بنويسيد و بايد نويسنده اى ميان شما به دادگرى بنويسد، و نويسنده از نوشتن بدانگونه كه خدا به وى آموخته است سر نپيچد، پس او بايد بنويسد، و بايد آنكه بدهكار است براى نويسنده املا كند و بايد كه از خداى پروردگارش بهراسد و هيچ از آن حق نكاهد. پس در صورتى كه بدهكار نابخرد بود يا ناتوان يا نمى توانست املا كند بايد كه ولى او بدادگرى املا كند، و دو شاهد از مردان بگيرد، و اگر دو مرد نبودند يك مرد و دو زن از آنگونه شاهدان كه مى پسنديد تا اگر يكى از آن دو فراموش كرد ديگرى آن را به ياد او دهد. و شاهدان چون فراخوانده شوند نبايد از گواهى خوددارى نمايند و نبايد از نوشتن خرد وكلان آن تا به مهلتش خسته شويد. اين روش ‍ شما نزد خدا به انصاف نزديكترو براى گواهى استوارتر و به دورى از شبهه و ترديد نزديكتر است ، مگر اين كه تجارتى نقد باشد كه كالا وبها را ميان خود دست بدست بگردانيد كه در آن صورت اگر ننويسند گناهى بر شما نخواهد بود. و چون خريد و فروش كرديد گواه بگيريد. و به نويسنده يا به گواه نبايد زيانى رسانده ، و اگر برسانيد بيشك آن زشتكاريى است در شما، و از خدا پروا گيريد، و خدا به شما مى آموزد، و خدا به هر چيزى داناست . و اگر در حال سفر بوديد و نويسنده اى نيافتيد بايد گروگانى بستانيد. و هر گاه كسى از شما به ديگرى اطمينان نمود بايد آنكس كه امنت به وى سپرده شده امانت او را به وى باز سپارد و از خداى پروردگارش پروا گيرد. و شهادت را كتمان مكنيد، و هر كس شهادت را كتمان كند پس بيشك او دلش ‍ گناهكار است و خدا بدانچه مى كنيد داناست . آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است از آن خداست ، و اگر آنچه را كه در درون شماست آشكار كنيد يا پنهان داريد خدا به حساب آن با شما مى رسد، پس براى كسى كه بخواهد مى آمرزد و كسى را كه بخواهد بر هر چيزى تواناست .پيامبربه آنچه از جانب يگانه و فرشتگان و كتابهايش و فرستادگانش ايمان آوردند: ما هيچيك از فرستادگانش را جدا نسازيم . و گفتند شنيديم و فرمان برديم ، پروردگار ما، آمرزشت را خواهانيم و به سوى تو است پايان دگرگونى .خدا بر هيچكس جز باندازه توانش تكليف ننهد، هر چه (نيكى ) كرده است او را باشد و هر چه (بدى ) كرده است بر عهده او نهاده باشد.پروردگار ما، اگر فراموش كرديم يا خطا كرديم برما مگير. پروردگار ما، بندى بر مامنه چنان كه بر كسانى كه پيش از ما بودند نهادى .پروردگار ما، و آنچه ما تاب آن را نداريم بردوش ما منه ، و از ما درگذر و ما را بيامرز و بر مارحمت آر، تو مولاى مايى ، پس ما را بر مردم كافر پيروزى بخش .

فهرست

جنگ بدر

سرزمينى كه قريش در آن تجارت مى كند و كاروانهاى بازرگانى خويش را به آنجا مى فرستد غزه - ايالت جنوبى فلسطين در ساحل مديترانه - است . (77)
قريش كاروان بزرگى به راه انداخته و به طرف غزه مى فرستد، كاروانى كه در آن سرمايه هاى كلان گرد آمده است . هيچ مردو زنى در قبيله قريش نيست كه مبلغى كم يا زياد همراه كاروان نكرده باشد. يعنى هر زنى گرچه كالاى كم ارزشى همرا آن كرده است . مى گويند اموال آن كاروان پنجاه هزار دينار مى رسد. بيشتر بار آن مال خانواده سعيد بن عاص - ابو احيحه - است كه يا مال خود آنهاست يا به شركت با ديگران است . بار دويست شتر آن بقيمتى در حدود چهار تا پنج هزار مثقال طلا مال بنى مخزوم است . حارث پسر عامر بن نوفل كالاهايى ببهاى يكهزار مثقال طلا دارد، و اميه بن خلف ببهاى دو هزار مثقال ، و عشيره بنى عبد مناف ببهاى ده هزار مثقال طلا. (78)
پيامبر چون در انتظار آن است كه كاروان قريش از غزه باز گردد طلحه بن عبيدالله و سعيد بن زيد را روز پنجشنبه دوم رمضان (79)براى خبرگيرى از حركت كاروان مى فرستد و خود يارانش را براى تعرض به كاروان بسيج مى كند...
طلحه و سعيد مى روند و در نخبار از شهرستان حوراء- كه در ساحل درياى سرخ پس از ذو المروه واقع است - ميهمان كشد جهنى مى شوند. وى آن دو را در پناه حمايت خويش مى گيرد و ميزبانى مى كند. در چادرى مى مانند تا كاروان مى رسد. از فراز يك بلندى به كاروانداران و بارهايشان مى نگرند. كاروانداران از كشد مى پرسند: آيا كسى از جاسوسان محمد را ديده اى ؟ مى گويد: اين چه حرفى است ! جاسوسان محمد در نخبار چه مى كنند!
كاروان از نخبار مى گذرد. طلحه وسعيد شب را مى خوابند. صبح در حاليكه كشد بعنوان محافظ و راه بلد همراه ايشان است به راه مى افتند. كشد آن دو را به ذوالمروه مى رساند و بر مى گردد. (80)كاروان هم راه به سوى ساحل درياكج مى كند و از ترس اين كه مورد حمله قرار گيرد بر سرعت خود مى افزايد و شب و روز در حركت است ... (81)
پيامبر، مسلمانان را بسيج مى كند و مى گويد: اينك كاروان قريش كه سرمايه هاى آنان را در بر دارد در راه است ، شايد خدا آن را نصيب شما سازد. عده اى به شتاب آماده حركت مى شوند بطوريكه بعضى همراه پدر خويش به راه مى افتند، مثل سعد بن خيثمه كه با پدرش همراه مى شود، و به پدرش مى گويد: اگر پاى بهشت در ميان نبود مى گذاشتم تا تنها نصيب تو شود. اما من اميدوارم كه در اين سفر به شهادت نائل آيم . پدر مى گويد: بگذار تنها نصيب من شود و تو در كنار زنان خانواده بمان . سعد نمى پذيرد. پدر مى گويد: چاره اى جز اين نيست كه يكى از ما دو نفر براى سرپرستى خانواده بماند. آنگاه قرعه مى كشند و قرعه جهادبنام سعد مى افتد مى افتد. (82)
عده بسيارى از مسلمانان علاقه اى به سفر نشان نمى دهند. اختلاف نظر پيش مى آيد و حرفهاى زيادى زده مى شود. چون فقط به قصد كاروان قريش بيرون مى روند نه به قصد جهاد بعدها هيچكس كسانى را كه در شهر مانده اند سرزنش نمى كند. عده اى از صاحبان بصيرت و حسن نيت در شهر مى مانند كه اگر بدانند در اين سفر جنگى صورت خواهدگرفت هرگز در شهر نمى مانند. از جمله اسيد بن حضير كه وقتى پيامبر از بدر باز مى گردد به حضرتش مى گويد: سپاس خداى را كه ترا شاد و بر دشمنت چيره ساخت . سوگند به آن كه ترا به حق بر انگيخت من باين خاطر در شهر نماندم كه جانم را از جانت عزيزتر بدانم و هرگز نمى پنداشتم كه با دشمنى برخورد كنى ، و در اين انديشه بودم كه تنها مساءله كاروان قريش است . مى فرمايد: راست مى گويى (83)
سعد بن عباده به محله ها و خانه هاى انصار مى رود و آنان را تشويق مى كند كه با پيامبر همراه شوند. در يكى از كوچه ها به زمين مى خورد و بسترى مى شود و نمى تواند همراه مسلمانان سفر كند. (84)
پيامبر، عمروبن ام مكتوم (85)را براى پيشنمازى مردم تعيين مى كند و خود با مسلمانان روز يكشنبه دوازدهم رمضان (86)از مدينه بيرون مى آيد. پرچم سفيدى را به مصعب بن عمير مى دهد، و پيشاپيش حضرتش ‍ دو پرچم سياه در اهتزاز است : يكى بنام عقاب در دست على ابن ابيطالب است و ديگرى بدست سعد بن معاذ.(87)(88)
از نقيب بنى دينار مى گذرند و در بيوت السقيا- كه به خانه هاى مدينه متصل است - اردو مى زنند. به يارانش دستور مى دهد از چاهى كه در آنجاست آب بردارند، و خود پيش از ديگران از آب آن چاه مى نوشد. بعدها هميشه دوست مى دارد كه برايش از آب آن چاه بياورند. رزمندگان را سان مى بيند و يكايك را از نظر مى گذراند. عبدالله بن عمر، اسامه بن زيد، رافع بن خديج ، براءبن عازب ، اسيد بن طهير، زيد بن ارقم ، و زيد بن ثابت را بعلت خردسالى از رده خارج مى سازد.
سعدبن ابى وقاص پيش از اين سان ديدن برادر خردسالش عمير بن ابى وقاص - را مى بيند كه خود را پنهان مى كند. از او مى پرسد: برادرم چه مى كنى ؟ مى گويد: مى ترسم پيامبر خدا مرا ببيند و بگويد خردسالى ، و اجازه همراهى با سپاه به من ندهد در حاليكه كه من دوست ميدارم كه همراه سپاه بيايم شايد خدا شهادت را نصيب من سازد. عمير را به خدمت پيامبر مى برند. مى فرمايد: برگرد! عمير گريه سر مى دهد پيامبر به او اجازه مى دهد بيايد. چون شانزده سال بيشتر ندارد برادرش - سعد ابن ابى وقاص - كمربند شمشيرش را براى او مى بندد. (89)
در بيوت السقيابا مسلمانان نماز مى گزارد و در حق مردم مدينه دعا مى كند: خدايا، بنده و دوستدارو پيامبرت ابراهيم براى مردم مكه به درگاه تو دعا كرد. اينك بنده و پيامبرت محمد به درگاه تو براى مردم مدينه دعا مى كند كه به شير و غله و ميوه آنان بركت دهى . خدايا، عشق مدينه را در دل ما بپروران ، و بيمارى مسرى آن را دور گردان و به خم ببر. خدايا، همانگونه كه دوستدار تو ابراهيم مكه را حرمت بخشيد من محدوده مدينه را حرم مى گردانم . در اينجا، عدى بن ابى الزغباء، و بسبس بن عمرو، به خدمت پيامبر مى آيند.
در همين روز عبدالله پسر عمرو بن حرام به خدمت پيامبر آمده مى گويد: از اين كه در اينجا اردو زدى و يارانت را سان ديدى خوشحال شدم و آن را به فال نيك گرفتم . ما- بنى سلمه - وقتى با يهوديان حسيكه به كشمكش ‍ برخاستيم در همين جا اردو زديم و از رزمندگان خويش سان ديديم و هر كه را قادر به حمل اسلحه بود اجازه داديم و هر كه را خردسال يافتيم باز گردانديم . آنگاه به طرف يهوديان حسيكه كه در آنزمان نيرومندترين يهوديان بودند حركت كرديم و آنها را چنان كه دلمان مى خواست كشتيم بطوريكه از آنوقت تا كنون ساير يهوديان از ما حساب مى برند. من اى رسول خدا اميدوارم كه ما با قريش درگير شويم و خدا ديده تو را به آنچه بر سرشان ميآيد روشن سازد. (90)
نيمروز، خلاد پسر عمرو بن جموح نزد خانواده خويش در خربى (91)باز مى گردد. پدرش از او مى پرسد:فكر مى كنم قصد سفر جنگى داريد؟ مى گويد: اينك پيامبر خدا مردم را در بقع سان مى بيند. عمرو بن جموح مى گويد: به فال نيك بايد گرفت . بخدا من اميدمى برم كه به غنيمت دست يابيد و بر مشركان قريش پيروز شويد. روزى كه بطرف يهوديان حسيكه حركت مى كرديم در همين جا اردوزده بوديم . (92)
شامگاه يكشنبه دوازدهم رمضان پيامبر با مسلمانان از بيوت السقيا حركت مى كند. سيصد وپنج نفرند. هشت نفر هم به اجازه يا به دستور پيامبر در مدينه مانده اند و بعدها سهم و مزد آنان را مى دهد. دو يا سه اسب همراه دارند: يكى مال مقداد بن عمرو بهرانى - همپيمان بنى زهره - كه سبحه نام دارد، و ديگرى متعلق به مرثد بن ابى مرثد غنوى كه سيل نام دارد، و سومى مال زبير بن عوام است . (93)هفتاد شتر نيز همراه دارند كه بيست تاى آن را سعد بن قباده تقديم كرده است . (94)بر هر شترى از يك تا چهار نفر به نوبت سوار مى شوند. عده اى هم همه راه پياده مى روند. سعد بن ابى وقاص كه از پيادگان است بعدها مى گويد: من از كار آمدترين ياران پيامبر بودم ، پياده راه مى پيمودم و ماهرترين تيرانداز بودم ، چه در رفتن و چه در برگشتن حتى يك قدم سوار نشدم .
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وسلم ، و على ابن ابيطالب (عليه السلام )، و زيد بن حارثه به نوبت سوار بر يك شتر مى شوند. حمزه ابن عبدالمطلب ، و ابو كبشه ، و انسه - آزاد شده پيامبر- به نوبت بر شترى سوارند. عبيده بن حارث ، و طفيل و حصين دو پسر حارث ، و مسطح بن اثاثه بر شتر آبكشى كه مال عبيده بن حارث است و از ابو داود مازنى خريده است سوار مى شوند. معاذ، و عوف ، و معوذ پسران عفراء، و آزاد شده شان ابو حمراءبر يك شتر سوار مى شوند و...
پيامبر خدا همين كه از بيوت السقيا آهنگ راه مى كند دست به دعا بر مى دارد كه خدايا، اينان پا برهنه اند، مركبى به آنان بده . برهنه اند، آنان را بپوشان . گرسنه اند، آنان را سير كن . عيالمندند، آنان را از درياى بخشايشت توانگر گردان .
قيس بن ابى صعصعه را به فرماندهى پياده ها مى گمارد و به او دستور مى دهد تا مسلمانان را بشمارد. وى دردر منطقه چاه ابى عنبه - كه يك ميل با مدينه فاصله دارد (95)- آنان را مى شمارد و به پيامبر گزارش مى دهد.
سپاه كه از بيوت السقيا حركت كرده است به عقيق مى رسد. (96)در عقيق حبيب بن يساف و قيس بن محرث به خدمت پيامبر مى آيند. اين دو نفر كه هنوز مشركند پس از حركت پيامبر از مدينه از شهر بيرون مى آيند. پيامبر، حبيب بن يساف را كه سراپا زره پوش است از زير كلاه خودش مى شناسد و از سعد بن معاذ كه در كنارش روان است مى پرسد: اين حبيب بن يساف نيست ؟ مى گويد: آرى . حبيب آمده دست در تنگ شتر پيامبر مى برد. پيامبر رو به آندو كرده مى پرسد: چرا همراه ما آمده ايد؟ مى گويند: تو خواهر زاده ما هستى (97)و همسايه ما. ما با همشهريان خويش همراه شده ايم بقصد بردن غنيمت . مى فرمايد: كسى كه با ما همدين نباشد نبايد با ما همراه شود.
حبيب مى گويد: همشهريان من مى دانند كه كارآيى و ضربه زنى من در جنگ زياد است . مسلمان نمى شوم و همراه تو بقصد بردن غنيمت مى جنگم . مى فرمايد: نه ، اول مسلمان بشو بعد بجنگ ! (98)پيامبر و مسلمانان يكى دو روز روزه داشته اند. آنگاه به آنان دستور مى دهد كه روزه خود بخوريد. بعد مى بيند عده اى همچنان روزه دارند. به منادى خود مى فرمايد تا چنين اعلام كند: اى گروه نافرمانان ! روزه خود بخوريد! (99)
سپاه از عقيق حركت مى كند و راه مكتمن را پيش گرفته به ريگزار ابن ازهر مى رسد. پيامبر زير سايه درختى كه در آنجاست نماز مى گزارد. صبح روز دوشنبه در آنجاست . سپس از ملل مى گذرد و به تربان مى رسد. در تربان ، پيامبر به سعد ابن ابى وقاص آهويى را نشان مى دهد. سعد با تير وكمان خويش به آن نشانه مى رود در حاليكه پيامبرچانه خويش را بر شانه وى نهاده در نشانه گيرى به وى كمك مى كند و مى گويد: بزن . خدايا، تيرش را به هدف افكن . سعد تير را رها مى كند. و راست بر حلقوم آهو مى نشيند. پيامبر لبخندى مى زند. سعد، دوان مى رود و مى بيند كه هنوز رمقى در آهو باقى است . آن را سر مى برد و بر دوش مى آورد. مسافت كوتاهى مى پيمايد، و توقف مى كنند پيامبر دستور مى دهد تا گوشت آهو را ميان سپاهيان قسمت كنند. (100)
سپيده دم چهاردهم رمضان به عرق الظبيه مى رسند (101)در آنجا مرد بيابانگردى را مى بينند. از او درباره كاروان مكه مى پرسند. مى بينند خبرى ندارد. به او مى گويند: بيا به پيامبرى كه درود و سلام خدا بر اوست سلام كن . مى پرسد: پيامبر خدا در ميان شماست ؟ مى گويند:آرى بيا به او سلام كن . آن مرد مى گويد: اگر تو پيامبر خدايى به من بگو كه در شكم اين ماده شتر من چيست ؟ سلمه بن سلامه بن وقش به او مى گويد: از پيامبر خدا مپرس ، بيا پيش من تا جواب سواءل تو را بدهم . تو با اين ماده شتر آميزش كرده اى و از تو ميشكى در شكم دارد! پيامبر خدا مى فرمايد: آه حرف زشت به اين مرد مى زنى ؟ و روى از سلمه مى گرداند. (102)
ميلاد امام حسن مجتبى  
روز پانزدهم رمضان سال دوم هجرى در مدينه ، نخستين فرزند خجسته پيوند همسرى على ابن ابيطالب و فاطمه زهرا سلام الله عليهما در غياب پدر و جد بزرگوارش - كه در سفر جنگى اند- ديده به دنيا مى گشايد.
كاروان قريش  
كاروان قريش كه سى نفر از جمله عمرو بن عاص و مخرمه بن نوفل همراه آنند از غزه به طرف مكه به راه مى افتد. در زرقاءاز شهرستان معان كه در دو منزلى اذرعات است - مردى از قبيله جذام به آنان خبر مى دهد كه محمد همراه يارانش وقتى آنان از مكه به طرف غزه حركت كرده اند به تعقيب آنان پرداخته است . مى گويند: مامتوجه نشديم ! مى گويد: آرى ، چنين شد. يك ماه توقف كرد بعد به يثرب بازگشت . آنوقت كه محمد قصد تعرض به شما كرد كالاى چندانى بار نداشتيد. اينك كه شما گرانباريد احتمال اينكه به شما تعرض كند بيشتر است . او قطعااكنون روزشمارى مى كند، بنابراين از كاروانتان مواظبت كنيد و تدبير لازم را بينديشيد، زيرا من نفرات و سواره و زرهى با شما نمى بينم !
روساى كاروان تصميم خود را مى گيرند، و ضمضمم بن عمرو را با دادن بيست مثقال طلا ماءمور رساندن خبر به قريش مى كنند. ابوسفيان به او مى گويد: به قريش اطلاع بده كه محمد قصد كاروان شمارا دارد. و به او دستور مى دهد كه وقتى به مكه رسيد بينى شترش را ببرد و پالان آن را فرو اندازد و پيراهن خويش را از پشت و رو بدرد و فرياد بر آورد كه كمك ! كمك !(103)
خواب عاتكه دختر عبدالمطلب
سه روز پيش از آنكه ضمضمم به مكه برسد عاتكه دختر عبدالمطلب خوابى مى بيند كه سخت به هراس مى افتد و به برادرش عباس بن عبدالمطلب پيغام مى دهد تا بيايد. به او مى گويد: برادر، بخدا ديشب خوابى ديده ام كه مرا سخت به وحشت انداخته است و مى ترسم اين خواب باعث شر و مصيبتى براى هموطنان تو شود. بنابراين شرحى را كه از اين خواب براى تو مى دهم . با كسى در ميان مگذار. عباس مى پرسد: چه خوابى ديده اى ؟ مى گويد: ديدم سوارى كه بر شتر خويش نشسته است مى آيد تا در ريگزار مكه ايستاد، آنگاه با همه توانش فرياد كشيد كه آى مردم بد عهد! تا سه روز ديگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابيد! سپس ديدم مردم بدور او جمع شدند. بعد در حاليكه مردم به دنبال او روان بودند وارد مسجدالحرام گشت . در حاليكه بدور او جمع بودند شترش او را بلند كرد و برد پشت بام كعبه ، و باز همان فرياد سر داد كه آى مردم بد عهد! تا سه روز ديگر بطرف قتلگاه خودتان بشتابيد! آنگاه شترش او را به فراز كوه ابو قبيس ‍ بر نشاند و او همان فرياد را بر كشيد. بعد صخره اى بر گرفته به پايين كوه غلتاند تا فرو افتاد و پايين كوه تكه تكه شد و خانه اى در مكه نماند كه پاره اى از آن بدان در نرسد.
عباس مى گويد: بخدا اين خواب با تعبيرى است . و تو هم بايد آن را پوشيده دارى و با كسى در ميان نگذارى . آنگاه مى رود و به وليد پسر عتبه بن ربيعه - كه با وى دوست است - بر مى خورد و آن خواب را براى وى داستان مى كند و تاءكيد كه به كسى نگويد. وليد آن را براى پدرش عتبه داستان مى كند و تاءكيد مى كند و خبرش در مكه منتشر مى شود و قريش در انجمن هاى خويش دهان به دهان مى گردانند.
فرداى آن روز، عباس مى رود تا به دور كعبه طواف كند. ابو جهل كه با عده اى از قريش نشسته است و درباره خواب عاتكه ، با هم صحبت مى كنند چون چشمش به عباس مى افتد به او مى گويد: اى ابوالفضل ! وقتى طواف خود را تمام كردى نزد ما بيا. وقتى پس از طواف به كنار آنان مى نشيند ابو جهل به او مى گويد: اى عشيره عبدالمطلب ! اين پيامبر زن چه وقت در ميان شما ظهور كرده است ؟ عباس مى گويد: مگر چه شده است ؟ مى گويد: آن خوابى كه عاتكه ديده است . عباس مى گويد: چيزى نديده است ! ابوجهل مى گويد: اى عشيره عبدالمطلب ! به همين كه مردان شما پيامبرى و پيشگويى كنند بس نكرده ايد كه حالا زنان شما هم پيامبرى و پيشگويى مى كنند! عاتكه با خوابش مدعى شده است كه آن شخص گفته است كه تا سه روز ديگر بشتابيد! بنابراين ماتا سه روز منتظر مى مانيم ، اگر عاتكه واقعاراست گفته باشد اتفاقى خواهد افتاد، اما اگر سه روز گذشت و هيچ اتفاقى نيافتاد سندى عليه شما خواهيم نگاشت كه شما دروغگوترين خانواده عربيد! عباس اين را كه عاتكه خوابى ديده باشد انكار مى كند و از هم جدا مى شوند.
شب ، همه زنان عشيره عبدالمطلب به خانه عباس مى آيند و مى گويند: به اين زشتكار پليد اجازه داديد كه زبان به بد گويى مردان خانواده شما بگشايد تا اينك رو به روى تو به زنان خانواده ما هم بد مى گويد: آرى ، بخدا من كوتاهى كرده ام و هيچ جواب كوبنده اى به او ندادم . اما بخدا سوگند به سراغش خواهم رفت و اگر حرفش را دوباره گفت جواب دندانشكنى به او خواهم داد.
سه روز از خواب عاتكه مى گذرد كه عباس به قصد ابوجهل به راه مى افتد در حاليكه خشمگين است و مى انديشد كه فرصتى را براى حمله به او از دست داده است و بايد هر طور شده آن را جبران كند. به مسجدالحرام در مى آيد و چشمش به ابو جهل مى افتد. به طرف او مى رود تا با او رو به رو شود و بمحض اين كه حرف سابقش را تكرار كند بر او بتازد، و او مردى چابك است با چهره اى درهم و زبانى بران و چشمانى تيز بين . ناگهان مى بيند كه ابو جهل به سرعت بطرف درب مسجد مى دود. عباس با خود مى انديشد كه اين لعنتى فقط از ترس اين كه به او بد و بيراه بگويم اينطور مى دود! نگو كه ابو جهل چيزى شنيده كه عباس نشنيده است ، صداى ضمضمم بن عمرو غفارى را شنيده است كه در دل دره بر فراز شترش - شترى كه بينى اش را بريده و پالانش را فرو افكنده است - و در حاليكه پيراهنش را چاك داده است فرياد مى كشد: آى قريش ! كاروان از دست رفت ! كاروان از دست رفت ! اموال شما كه همراه ابو سفيان است مورد حمله محمد و پيروانش قرار گرفته است ، فكر نكنم كه به آن برسيد! كمك ! كمك !
بسيج شدن كفار مكه  
اين خبر، عباس را از ابو جهل و ابو جهل را از عباس منصرف و به خود مشغول مى سازد. (104)مردم مكه بشتاب آماده جنگ مى شوند و مى گويند: محمد و پيروانش خيال كرده اند اينهم مثل كاروان عمرو بن حضرمى است ! نه ، به آنها مى فهمانيم كه اين مثل آن نيست ! (105)قريش از خواب عاتكه سخت به وحشت مى افتند و بنى هاشم شادمان مى شوند و مى گويند: ديديد كه حرفتان درست در نيامد كه گفتيد ما دروغگو هستيم و عاتكه دروغ مى گويد!
قريش دو يا سه روز خود را آماده سفر جنگى مى كنند، و هر چه اسلحه دارند بيرون مى آورند و مقدارى هم مى خرند و افراد توانگر به كمك اشخاص تنگدست مى شتابند. (106)
سهيل بن عمرو با تنى چند از مردان قريش برخاسته و مردم را بسيج مى كند و مى گويد: اى گروه قريش ، اينك محمد و جوانانى از شما كه از آيين اجدادى بدر شده اند و مردم يثرب به كاروان شما و مال التجاره كاروان قريش حمله آورده اند. بنابراين هركس مركبى مى خواهد اينك مركب حاضر است و هر كس به سلاحى نيازمند است اينك سلاح حاضراست . زمعه بن اسود هم برخاسته مى گويد: به لات و عزى سوگند كه حادثه اى سهمگين تر از اين كه محمد و مردم يثرب بخواهند به كاروانى كه سرمايه هاى حياتى شما در آن است تعرض كنند تا كنون براى شما پيش ‍ نيامده است . بنابراين همگى براى جنگ آماده شويد و حتى يك نفر نبايد در شهر بماند. و اگر كسى مركب و اسلحه ندارد اين مركب و سلاح كه حاضراست . چه اگر محمد به اين كاروان دست پيدا كند انتظاراين را داشته باشيد كه به شهرتان هم در آيد. طعيمه بن عدى مى گويد: اى گروه قريش ، بخدا قسم حادثه اى سهمگين تر از اين برايتان پيش نيامده است كه كاروانتان و مال التجاره قريش كه دارايى و سرمايه هاى حياتى شما در آن است به معرض دستبرد در آيد. بخدا مرد يا زنى از عشيره عبد مناف نمى شناسم كه بيست درهم ببالاداشته باشد و مالى دراين كاروان نداشته باشد. بنابراين هركس مركب و سلاحى ندارد بداند كه ما مركب و سلاح كافى داريم كه او را مجهز و سوار كنيم . آنگاه بيست شتر به داوطلبان جنگ اختصاص ميدهد و اسلحه آنان را تاءمين مى كند و خرجى خانواده آنان را هم مى دهد. سپس حنظله و عمرو دو پسر ابو سفيان برخاسته مردم را به سفر جنگى تشويق مى كنند ولى براى تاءمين سلاح و مركب اظهار آمادگى نمى كنند. از آنان مى پرسند: شما مثل اين خويشاوندانتان براى تاءمين سلاح و مركب اظهار آمادگى نمى كنيد؟ جواب مى دهند: بخدا ما ثروتى نداريم و هر چه هست مال ابو سفيان است .
نوفل بن معاويه ديلى به سراغ توانگران قريش مى رود و از آنان مى خواهد كه در تاءمين مخارج جنگ و مركب سوارى براى داوطلبان شركت كنند. عبدالله بن ابى ربيعه ، پانصد دينار به او مى دهد و مى گويد: اين را به هر مصرفى كه لازم مى بينى برسان . حويطب بن عبد العزى دويست يا سيصد دينار مى دهد نوفل اين پولها را صرف خريد اسلحه و شتر مى كند. (107)مردان با تجربه و صاحب نظر قريش مخالف حركت جنگى هستند و نزد يكديگر رفته به هم مى گويند كه نبايد به جنگ برويم . در آنميان ، حارث بن عامر، اميه بن خلف ، عتبه و شيبه پسران ربيعه ، حكيم بن حزام ، ابوالبخترى ، على بن اميه بن خلف ، و عاص بن منبه بيش از ديگران مخالف رفتن هستند. تا اين كه ابو جهل آنان را متهم به بزدلى مى كند و عقبه بن ابى معيط و نضر بن حارث با او همكارى مى كنند و مى گويند: اين ، كار زنهاست ! در نتيجه ، آن چند نفر با سپاه همراه مى شوند. از جمله دلائلى كه مخالفت حارث بن عامر و عتبه وشيبه را ثابت مى نمايد اين است كه هيچيك از آنها پيشنهاد تاءمين مركب براى داوطلبان را نمى دهند و نه عملامركبى براى كسى تهيه مى كنند، و چون همپيمانى يا همعشيره اى نزد آنان مى آيد كه تنگدست و بى شتر است و از آنان مى خواهد كه مركبى برايش تهيه كنند به او مى گويند: اگر پولى دارى و مى خواهى سفر كنى سفركن و اگر ندارى بنشين ! و قريش از اين عمل خبردار است . (108)
اينها كه با سپاه همراه نمى شوند بجاى خود كسى را مى فرستند، اماابولهب نه خود مى رود و نه كسى را به جاى خود مى فرستد. عده اى نزد او رفته مى گويند: تو يكى از سروران قريش هستى . اگر تو در اين بسيج شركت نكنى ديگر افراد قبيله از تو سرمشق خواهند گرفت . بنابراين يا با سپاه همراه شو و يا كسى را بجاى خودت بفرست . مى گويد: به لات و عزى قسم كه نه ميروم و نه كسى را بجاى خودم مى فرستم ! ابو جهل نزد او رفته مى گويد: پاشو اى ابو عتبه ! چون ما فقط بخاطر دين تو و دين پدرانت به اين سفر جنگى اقدام كرده ايم !
ابو جهل كه از اين مى ترسد كه ابو لهب مسلمان شود با وى تندى نمى كند. ابو لهب هم ساكت مى ماند و نه خود همراه سپاه مى شود و نه كسى را بجاى خود مى فرستد، و اين از ترس خوابى است كه عاتكه ديده است . و همواره مى گويد: خواب عاتكه دست مرا بسته است !
بروايتى هم ابولهب ، عاص بن هشام را كه به او بدهكار است بجاى خود به جنگ مى فرستد و به او مى گويد: تو برو، طلب خودم را از تو به تو بخشيدم . (109)
حكيم بن حزام نيز كه بهيچوجه مايل به حركت نيست و نشانه هايى از عاقبت شوم آن به چشم ديده است بر خلاف ميل قلبى خويش همراه سپاه مى شود. در مرالظهران - يك منزلى مكه (110)ابوجهل چند شتر سر مى برد. يكى از آنها كه هنوز جان مى دهد به هر سو مى پرد و همه چادرهاى اردو را به خون مى آلايد. حكيم بن حزام كه اين حادثه را به فال بد مى گيرد به فكر بازگشت مى افتد ولى باز مى انديشد كه اگر برگردد ابو جهل چه رفتار زشتى با او خواهد كرد، و ناچار به راه خود ادامه مى دهد. وقتى به ثنيه بيضاءمى رسد مى بيند عداس - كارگر مسيحى عتبه بن ربيعه - بر آن صخره نشسته است و افراد سپاه از كنارش مى گذرند، تا عتبه و شيبه پسران ربيعه سر مى رسند دويده خود را به آنان مى رساند و پاهاى آندورا مى گيرد و در حاليكه مى گريد و اشكهايش ر گونه اش روان است فرياد مى زند كه پدرومادرم فداى شما، بخدا و پيامبر خداست و شما به قتلگاه خودتان روانه ايد!
حكيم بن حزام با ديدن اين منظره و شنيدن سخن عداس تصميم مى گيرد برگردد، اما باز به راه خود ادمه مى دهد. چند لحظه بعد، عاص پسر منبه بن حجاج سر مى رسد و عداس را مى بيند كه گريه مى كند. از او مى پرسد: چرا گريه مى كنى ؟ مى گويد: بر اين دو ارباب خودم كه سروران مردم اين منطقه اند گريه مى كنم كه دارند به قتلگاه خويش مى روند و با پيامبر خدا مى جنگند. عاص مى پرسد: آيا محمد براستى پيامبر خداست ؟ عداس در حاليكه بشدت بر آشفته و به خشم آمده است فريادى از گريه بر مى دارد كه آرى بخدا قسم او پيامبر خدابراى همه آدميان است . عاص ‍ بن منبه به اسلام مى گرود، اما بعد در حاليكه در شك و ترديد است به راه خود ادامه مى دهد تا بعد همراه مشركان در حال شك و دودلى كشته مى شود. و عداس از همانجا باز مى گردد. (111)
پيش از اين ، روزى سعد بن معاذ بقصد عمره به مكه مى رود و ميهمان اميه بن خلف مى شود. ابوجهل به خانه اميه مى آيد و به او مى گويد: تو اين را كه محمد را در پناه گرفته و به ما اعلان جنگ داده است ميهمان مى كنى ؟ سعد بن معاذ به او مى گويد: تو هر چه مى خواهى بگو، اما بدان كه راه كاروان شما از ديار ما مى گذرد! اميه بن خلف به سعد مى گويد: به ! اين حرف را به ابو الحكم نزن كه او سرور مردم اين دره است ! سعد بن معاذ مى گويد: تو اى اميه اين حرف را مى زنى ! بخدا سوگند من خودم از محمد شنيدم كه مى فرمود: حتمااميه بن خلف را خواهم كشت ! اميه مى پرسد: تو از او شنيدى ؟ مى گويد: آرى . اين سخن سخت در دل اميه بن خلف اثر مى گذارد. بهمين سبب چون فرمان بسيج صادر مى شود اميه حاضر نمى شود همراه سپاه به بدر برود. عقبه بن ابى معيط و ابو جهل به خانه او مى روند. عقبه منقلى آورده است با بخور. و ابوجهل سرمه دانى در دست دارد. عقبه منقل را پيش او مى گذارد كه بيا با بخور خودت را معطر ساز كه تو زنى ! و ابو جهل مى گويد: سرمه بر ابرو بكش كه تو بانويى ! اميه به خشم مى آيد و دستور مى دهد تا بهترين شتر آن ديار را براى او بخرند. ماده شترى از شتران بنى قشير را به سيصد درهم براى او مى خرند. (112)
كسى كه بيش از همه مخالف رفتن است حارث بن عامر است . مى گويد: اى كاش قريش تصميم بگيرد كه نرود، و آنچه مال در آن كاروان دارم از دست برود و همه اموال عشيره عبد مناف با آن از بين برود. به او مى گويند: تو يكى از روساى اين مردمى . پس چرا مانع رفتن آنها نمى شوى ؟ مى گويد: من مى بينم كه قريش دسته جمعى تصميم به حركت گرفته اند و كسى نيست كه رمقى داشته باشد و با اين سپاه همراه نشده باشد مگر بعلت بيمارى . و من مايل نيستم بر خلاف قريش عمل كنم ، و نه مايلم كه قريش بداند من الآن چه مى گويم ، با اين كه مى دانم هركارى كه ابو جهل بكند بلايى براى اين مردم ببار خواهد آورد و يقين دارم كه او دارد قوم خودش را به دم تيغ مردم يثرب مى دهد. حارث بن عامر، بخشى از اموالش را ميان فرزندانش تقسيم مى كند و به اين فكر مى افتد كه به مكه بر نگردد. ضمضمم بن عمرو- كه مرهون احسان اوست - در ياءجج (113)نزد وى مى آيد و به او مى گويد: من خوابى ديده ام كه مرا ناراحت كرده است . سوار بر شترم بودم و گويى در بيدارى باشد ديدم سيل خون است كه از بالا تا پايين اين دره شما- دره مكه - را فرا گرفته است ! حارث مى گويد: هيچكس آهنگ هيچ مقصدى نكرده است كه چنان از آن بدش بيايد كه من از اين مقصد بدم مى آيد! ضمضمم به او مى گويد: اگر اين خواب را پيش از اين كه از شهر بيرون بيايم از تو شنيده بودم حتى يك قدم هم به پيش بر نمى داشتم .اكنون هم اين امر را پنهان كن و نگذار قريش از آن خبر دار شوند. زيرا هر كس را كه مانع حركت آنان شود متهم به بزدلى مى سازند. (114)
قريش چون تصميم به حركت مى گيرند آنچه را كه ميان آنان و قبيله بنى بكر روى داده است به ياد مى آورند، و چيزى نمى ماند كه از اين كار منصرف شوند. كسى كه بيش از همه بيمناك است عتبه بن ربيعه است . مى گويد: اى گروه قريش ، اگر هم به مقصود خويش دست يابيد باز كسانى كه در شهر مى مانند تاءمين ندارند (115)در اين احوال ، سراقه بن مالك مدلجى - كه از اشرف بنى كنانه است - آمده به آنان مى گويد: من تضمين مى كنم كه در غياب شما كنانه دست به كارى عليه شما نزنند. در نتيجه به سرعت از مكه حركت مى كنند.
جنگى كه ميان قريش و قبيله بنى بكر روى داده است بخاطر پسر حفص بن اخيف است . اين پسر كم سن وسال كه زيبا روى و پاكيزه است و كاكلى بر سر دارد و جامه ابريشمينى بر تن به دنبال شتر گمشده خويش به ضجنان مى رود. عامر بن زيد كه در ضجنان است و رءيس قبيله بنى بكر است چشمش به او مى افتد. از او مى پرسد: تو كه هستى اى پسر؟ جواب مى دهد: من پسر حفص بن اخيف قريشى هستم . وقتى اين پسر دور مى شود عامر بن زيد به افراد قبيله مى گويد: مگر خونى از قريش طلبكار نيستيد؟ مى گويند: آرى ، هستيم و نه يك خون بلكه خونها. مى گويد: هركس اين پسر را در ازاى كشته اى كه بدست قريش دارد بكشد تلافى آن را بتمامى در آورده باشد. يكى از افراد قبيله مى رود و آن پسر را به تلافى فردى از خانواده اش كه توسط قريش كشته شده است مى كشد. قريش در اين باره با بنى بكر مذاكره مى كنند. عامر بن زيد مى گويد: اى گروه قريش ، ما چندين خون از شما طلبكاريم . از ما چه مى خواهيد؟ اگر مى خواهيد خونبهاى كشتگان ما را بدهيد ماهم خونبهاى كشتگان شما را مى دهيم . و اگر هم مى خواهيد كشته هاى يكديگر را با هم حساب كنيم تا شما از كشتگان خويش بگذريد و ما از كشتگان خويش بگذريم . قريش ‍ خون آن پسر را كه يكى از عشاير آنان بود دست كم مى گيرندو مى گويند: عامر بن زيد راست مى گويد. يك تن به يك تن . چشم از انتقام مى پوشند و خونبهاى آن را مطالبه نمى كنند.
روزى مكرزبن حفص - برادر پسرك مقتول - از مرالظهران مى گذرد. چشمش به عامر بن يزيد كه بر شترى سوار است مى افتد. نزديك او مى رود. عامر شمشير حمايل دارد. مكرز او را به شمشير مى زند و مى كشد و سپس ‍ شكمش را با شمشير مى درد. آنگاه شمشير عامر را برداشته به مكه مى آورد و شبانه آن را به پرده كعبه مى آويزد. چون صبح مى شود قريش مى بينند كه شمشير عامر بن يزيد به پرده كعبه آويخته است ، و مى گويند: اين شمشير عامر بن يزيد است كه مكرز بن حفص به وى حمله كرده و او را كشته است .(116)زيرا قبلا در اين باره سخنى از مكرز بن مى شنيده اند. بنى بكر از كشته شدن رئيس خويش سخت بر مى آشوبند و آماده مى شوند تا دو يا سه تن از مهتران قريش را بكشند. وقتى در مكه بسيج داده مى شود قريش ‍ در اين نگرانى بسر مى برند. اما چون سراقه آن را تضمين مى دهد دل قوى مى دارند و به سرعت از مكه بيرون مى روند. (117)