تاريخ اسلام به روايت امام علي عليه السلام  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

دعايى در آستانه جنگ صفين

[ چون عازم صفين شديم از خدا خواستم:] بار خدايا، از رنج سفر و ناكامى در بازگشت و زشت نمايى و فروپاشيدگى خانواده، به تو پناه مى برم.

بار خدايا، تنها و تنها تويى كه هم همراه منى و هم در ميان خانواده برجاى مانده ام به جانشينى حاضرى، كه اين جامعيت، تنها و تنها، ويژگى خاص تو است. چرا كه جز تو هر كه جانشين شود، مسافر را همراهى نمى تواند و اگر همراه شود، امكان جانشينيش نمى ماند.

ستايش فرماندهى مالك اشتر

[ به دو تن از امرايم نوشتم كه:] اينك، مالك اشتر فرزند حارث را بر شما و بر هر كه زير فرمان شما است فرماندهى مى دهم، پس گوش به فرمانش باشيد و او را زره و سپر خويش گيريد، كه او از فرماندهانى باشد كه هيچ نگرانى از سستى و سقوطش نباشد،

همچنان كه در مورد او اين نگرانى نيست كه به گاهى كه شتاب، خردمندانه است، سستى كند يا در مواردى كه درنگ خردپذيرتر است، شتاب ورزد.

سفارشى به دهقانان انبار

[ در گذر از انبار و در ميانه راه، دهقانان انبار را ديدم كه پياده شده و پيشاپيش مى دوند. به ايشان گفتم:] اين چه كارى است؟ گفتند: اين در فرهنگ ما، براى بزرگداشت فرمانروايان، رسمى است. گفتم: به خدا سوگند كه با اين كار زمامدارانتان را سودى نرسانيد، با اين كار در دنيا خود را به رنج مى افكنيد و در آخرت به بدبختى و شقاوت دچار مى آييد. رنجى كه كيفرى را پى آمد دارد، چه زيانبار باشد، و چه پرسود آسايشى كه با ايمنى از آتش همراه آيد!

گزارش جنگى به لشكريان

من، جلودارانى گسيل داشته ام و به آماده ماندن در كناره فرات ـ تا دريافت دستور بعدى ـ فرمانشان داده ام. اينك بر اين انديشه ام كه با شكافتن آب [فرات] و عبور از آبراهه، نزد عده اى از شما (مسلمانان) روم كه در اطراف دجله (اهل مدائن) ساكن هستند؟ و آنگاه با بسيج گسترده و پيوسته تمامى آنها و شما ـ از آنان چونان نيروى پشتيبانى شما ـ در يورش به دشمن سود جويم.

آزادسازى شريعه فرات

[ چون از كناره شرقى فرات عبور كرديم و به صفين رسيديم، ديدم معاويه و يارانش پيشدستى كرده بر شريعه چيره شده اند] به سپاهيانم گفتم:

اينك دشمن شما را طعمه پيكار خويش خواسته است، و بر سر دو راهى تان نگاه داشته. يا با پذيرش ذلت، واپس نشينيد، يا شمشيرهاتان را از خون و خود را از آب سيراب سازيد. آرى، آن زندگى كه در آن ديگرى بر انسان چيره است، مرگ است و مرگى كه انسان در گزينش آن چيره مى شود، جوهر زندگى است.

هش داريد، كه معاويه ـ در موضع رهبرى، مشتى فريب خورده ـ چنانشان در بى خبرى وانهاده است، كه بى هيچ شناختى گلوهاشان را به تيغ سپرده اند.

شفقت در جنگ با شاميان

[ شريعه فتح شد و مقابله به مثلى صورت نگرفت. ياران از اين كه در رخصت جنگ با شاميان درنگ مى كنم گله منداند.] به ايشان گفتم:

امّا در پاسخ اين سخن و باورتان كه درنگ مرا، به بدآمد از مرگ تعبير و تفسير مى كنيد، به خدا سوگند كه چنين نيست و برايم تفاوتى نمى كند كه مرگ به سوى من بشتابد، يا كه من مرگ را در آغوش گيرم.

و اما در پاسخ ديگر سخنتان كه در شناخت شاميان به ترديد دچارم. به خدا سوگند كه اگر هر روز ـ به بهانه اى ـ جنگ را به تأخير مى اندازم، آزمند آنم كه عده اى از ايشان فرا خود آيند و به من بپيوندند و به دستم هدايت شوند. و در روشناى حق، از ظلمت برهند، كه اين مرا بس خوش آيندتر از آن است كه در حال گمراهى، راهى ديار مرگشان كنم، هرچند كه به هر روى خودْ بار گناهان خويش را بر دوش مى كشند.

دعوت از معاويه براى رويارويى انفرادى

مرا به نبرد خوانده اى، پس مردم را در يك سو واگذار و خود به سوى من بيرون آى! دو گروه را از پيكار معاف دار، تا روشن شود چه كسى بر صفحه قلبش زنگار و بر چشمانش حجاب آويخته است!

آرى، من ابوالحسن، كشنده جد، دايى و برادر تو در جنگ بدرم! همان شمشير امروز نيز با من است و با همان قلب با دشمن خويش رو برو مى شوم. بى آنكه دين تازه اى آورده باشم يا پيامبر ديگرى گزيده باشم. و اين نيز واقعيت مسلمى است كه من در همان راستاى روشنى هستم كه شما امروزش به دلخواه وانهاده ايد و نشان داده ايد كه انتخاب ديروزينتان از سر ناگزيرى بود.

از ديگر سو، تو باورت شده كه به راستى به خونخواهى عثمان برخاسته اى! تو زمينه ها و جايگاه اصلى اين جنايت را نيك مى شناسى. اگر به راستى آهنگ خونخواهى دارى، آن را از همان جا بايد بجويى!

بارى، گويى مى بينمت كه چون جنگ تو را بگزد، همانند اشترانى كه زير بار گران مانده اند، از جنگ فرياد برآرى، و پندارى هم اكنون تو با گروهت ـ بى تاب از ضربه هاى پياپى و قضاى حتمى الهى و مشاهده ياران كه يكى پس از ديگرى به خاك و خون مى غلتند ـ مرا به حكميت كتاب الهى فرا مى خوانيد، در حالى كه آن لشكريان يا در موضع كفر و انكار حق هستند، يا بيعت كنندگانى كه از بيعت خويش دست برداشته اند.

مناجاتى با پروردگار و تهييج لشكر به رويارويى

بار خدايا، اى پروردگار آسمان برافراشته و فضاى نگهداشته كه آن را زمينه جوشش روز و شب، بستر جريان خورشيد و ماه و مسير آمد و شد ستارگان سيار قرار داده اى و دسته اى از فرشتگانت را ساكنانش ساخته اى كه در بندگيت نستوه اند. و اى پروردگار زمين كه آن را جايگاه امن آدميان و بستر رشد حشرات و دام ها، و پديده هاى بى شمار دينى و ناديدنى ساخته اى. و اى پروردگار كوه ها كه ميخ هاى زمين و تكيه گاه خلقشان قرار داده اى. اگر بر دشمنان پيروزمان ساختى، از هر تجاوزى دورمان بدار و در رعايت حق، پايداريمان بخش. و اگر آنان را بر ما چيره گرداندى، شهادت را روزيمان كن و از غلتيدن در فتنه ها مصونمان دار! كجايند رزمندگانى كه به دفاع از شرف بر مى خيزند و در برخورد با واقعيت هاى تلخ، غيور و خوددارند؟ اينك، ننگ در پشت سر و بهشت فرارويتان است.

سخنى با مردم

[ روزى شنيدم كه برخى از سپاهيانم، شاميان را دشنام مى گويند.] گفتم: خوش ندارم كه شما بدزبان و دشنام گويان باشيد. اگر عملكرد دشمن و چگونگى شرايط شان را منطقى توصيف كنيد و يادآور شويد، گفتارتان به صواب نزديك تر است. و خود از توجيهى رساتر بهره مندايد. بهتر است به جاى دشنام، بگوييد:

بار خدايا، تو خود خون ما و جبهه ما و جبهه مقابل مان را حفظ نما. روابط مان را اصلاح فرما و اينان را، كه گرفتار گمراهى اند، هدايت كن، تا آنان كه حق را نمى شناسند، بازش شناسند و آنان كه به گمراهى و تجاوز آلوده اند، باز ايستند

سفارش به عدم آغاز جنگ

[ لشكريان در مقابل يكديگر صف آرايى كرده اند،] به سپاهيانم گفتم:

پيش از آنكه دشمن پيكار را بياغازد، شما نبرد را آغازگر مشويد; چراكه شما ـ خداى را سپاس ـ در موضع منطقى نيرومندى قرار داريد. و رهاكردن دشمن تا به هنگامى كه خود درگيرى را آغاز كند، دليل ديگرى است به سود شما و به زيان آنان.

نكته ديگر اين كه چون به خواست خداوند دشمن گريزان شد، مبادا كه فراريان را بكشيد، يا بر واماندگان بتازيد، يا زخميان را نابود كنيد و زنهار كه زنان را ـ حتى اگر ناموستان را دشنام دادند و به فرماندهتان جسارت كردند ـ بيازاريد و برانگيزيد، كه آنها در تمامى نيروهاى بدنى و روانى و عقلانى كم توان اند و ما به روزگارى كه اينان در موضع شرك بودند، به خوددارى از برخورد و آزارشان مأمور بوديم، چنان كه اگر مردى در دوران جاهليت زنى را با سنگ يا چماق مى زد، اين اقدام همواره لكه ننگى بود كه بر دامن او و خاندانش مى ماند كه او و نسل هاى بعد از او بدان، مورد سرزنش قرار مى گرفتند.

به هنگام رويارويى با دشمن، هريك از شما كه در خود استوارى و صلابتى احساس كرد، و در همرزم خويش، سستى و ضعفى ديد، بايد كه به شكرانه برترى بر همرزم، از برادر خويش چنان دفاع كند كه از جان و هستى خود، كه اگر خدا مى خواست هر دو همسان مى شدند.

بى ترديد، مرگ جوينده اى جدى است كه نه بر جاى ماندگان را از دست مى دهد و نه از فراگرفتن فراريان ناتوان مى شود. و در اين ميان، بى گمان مرگ سرخ ارجمندترين مرگ ها است. سوگند به آن كه جان پسر ابى طالب به دست او است كه مرا تحمل هزار زخم شمشير آسان تر از مرگ در بسترى است كه در راستاى پيروى از غير خدا است.

دستورات جنگى

[ قبل از آغاز جنگ به اصحاب و ياران خود سفارش كردم كه] زره پوشان را در صفوف مقدّم جاى دهيد، و پشت سرشان ديگر نيروها را پشتيبان سازيد. دندان ها را به هم بفشريد تا مقاومت جمجمه ها را در برابر شمشيرها فزونى بخشيد. در برابر نيزه ها پيچ و خم به خود دهيد; زيرا با اين كار سر نيزه هاى دشمن مى لغزد و كم تر كارگر مى شود. چشم ها را فروبنديد كه ايستادگى در مقابل سختى ها را افزون مى كند و قلب را استوارى مى بخشد. دم فرو بنديد و صداها را بميرانيد كه در طرد سستى تأثيرى به سزا دارد. پرچم را برافراشته داريد و تنها مگذاريد و جز به شجاعان و دليرمردانتان كه در مصاف با دشمن شرف و آبرويتان را پاس مى دارند، مسپاريد; چرا كه تنها كسانى كه بر واقعيت هاى تلخ جنگ شكيبايند، پيرامون پرچم خويش حلقه مى زنند و از چهار سو ـ چپ و راست، پيش و پس ـ حراستش مى كنند، نه واپس مى كشند تا پرچم به دشمن تسليم شود و نه از آن پيشى مى گيرند كه در ميان خصم تنهايش بگذارند.

هركس هماورد خود را پاسخگو باشد و برادر همرزمش را با ديده مواسات بنگرد، و مبادا كه حريف را به برادر خود وا نهد و او را تنها به دو هماورد بسپارد.

به خدا سوگند كه اگر از شمشير دنيا بگريزيد، از شمشير آخرت گريزى نداريد. شما، برجستگان عرب و بلندپايگان گرانقدر اين نژاديد. بى شك در فرار، خشم خداوند، خوارى هميشگى، و ننگ جاودان نهفته است و گريزنده نه لحظه اى بر عمر خويش مى افزايد و نه مى تواند ميان مرگ و خويش حايلى باشد.

مجاهدان شهادت طلب چنان به سوى خدا پر مى كشند كه تشنگان به جانب آب. بهشت در پرتو آذرخش نيزه ها است. امروز، خبرها در بوته آزمون ارزيابى شوند و به خدا سوگند كه اشتياق من به رويارويى با دشمن، بيش از شوقى است كه آنان به خان و مان دارند.

بار خدايا، سرانجام، اگر اين قوم پذيراى حق نشدند، جماعتشان را پراكنده و شعارهاشان را گونه گون ساز، و خطاهاشان را دست و پا پيچ خودشان كن! اينك، ترديدى نمانده است كه اينان از مواضع باطل بازپس ننشينند، جز اينكه با نيزه هاى پياپى، كالبدشان از جان تهى شود و كاسه سرهاشان با ضربه هاى شمشير درهم شكافد و استخوان هاشان خرد و دست و پاهاشان بريده شود، يا هدف يگانهاى پى در پى ارتش اسلام قرار گيرند و با نيروى لشكريان پيروز ما سرزمين شان به تصرف درآيد، و خاك شان را سم كوب اسبان كنند و راه ها و چراگاه هاشان را ـ گرداگرد ـ فرو كوبند.

حفظ سلسله امامت

[ چون جنگ آغاز شد فرزندم حسن به صف دشمن زد.] به يارانم گفتم:

به جاى من شما اين جوان را دريابيد، تا با شهادت خود مرا درهم نشكند; چراكه من اين دو (حسن و حسين(عليهما السلام)) را از مرگ دريغ مى دارم، كه مبادا با نابودى شان نسل رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ منقطع شود.

تشويق سپاهيان

در آغاز پيكار، تماشاگرِ حركت هاى بى هدف و پراكندگى صفوفتان بودم. آن جا كه جفاكاران بدنام و مردم بى فرهنگ شام شما را ـ كه پيشتازان عرب و سران شرف هستيد و در ارزش چونان مغز و در بلندى و برترى قله هاى سرفراز را همانندايد ـ به هر سو مى راندند. ولى آن چه، در پايان، شراره هاى اندوه سينه ام را فرو نشانيد، اين بود كه ديدم آنك شماييد كه آنان را از سويى به سويى مى رانيد و از عقب نشينى سنگر به سنگرشان، ناگزير مى سازيد، هم بدان سان كه در آغاز شما را مى راندند و عقب مى نشاندند. با رگبار تيرها و ضربه هاى مرگ آفرين نيزه هاتان برهم آوار مى شدند، چونان شتران تشنه اى كه در برابر رگبار تير از آبشخور خود رانده و گريزان شده باشند.

ردّ معامله اى ديگر با معاويه

[ معاويه در تنگنا قرار گرفته و به حكومت شام راضى شده است. به وى نوشتم:] امّا در مورد درخواست واگذارى شام، بايد بگويم: نشدنى است كه آن چه را ديروز از تو دريغ داشته ام، امروز ارزانيت دارم.

و اما در پاسخ اين سخنت كه: «جنگ تمامى اعراب را ـ جز از نيم جان هايى كه برجاى مانده اند ـ فرو خورده است»، فاش مى گويم: هركه را كه حق خورد، راهى بهشت شده است و قربانى باطل راهى جهنم!

اما در ادعاى برابريت در جنگ و مردان جنگى با ما، نه پيشروى تو در شك با پيشروى من در يقين قابل مقايسه است و نه شاميان در حرص به دنيا، با عراقيان در حرص به آخرت قياس پذيراند!

و اما در اين كه گفته اى: «ما، فرزندان عبدمناف»، بى ترديد ما نيز چنانيم، ولى با اين تفاوت ها و امتيازها: نه اميه همسنگ هاشم، نه حرب همشأن عبدالمطلب و نه ابوسفيان همتاى ابوطالب است. آرى، مهاجر كجا و اسير رهاشده كجا؟ پاك تبار كجا و تبارآلوده كجا؟ ايستاده در موضع حق كجا و طرفدار باطل كجا؟ و سرانجام مؤمن كجا و دغلكار كجا؟ و چه بديادگارى باشد اويى كه نياى خويش را در سقوط به آتش دوزخ پيروى كند.

از اين همه كه بگذريم، ما را امتياز نبوت است كه با آن عزيزان جاهليت را زبون كرديم و فرودستان را فراز آورديم. روزى كه خداوند عرب را گروه گروه به دين خويش درآورد و اين امت، خواه ناخواه، سرتسليم فرود آورد. شما امويان از كسانى بوديد كه با انگيزه هاى ترس و آز به كيش توحيد درآمديد. به هنگامى كه پيشتازان به يمن پيشتازيشان كامياب شدند و مهاجران پيشگام امتياز ويژه خويش را يافتند.

اينك مباد، كه شيطان را در خود سهمى بگذارى، و يا بر خويشتن خويش چيره اش گردانى

ترغيب سپاهيان در «ليلة الهرير»

[ پيكار امشب، بسيار مهم است.] اَلا اى انبوهه هاى مسلمان، درون را با جامه زيرينى از خشيت و برون را با جامه زيرينى از متانت و آرامش بپوشانيد. دندان ها را برهم بفشريد كه در برابر شمشيرهاى دشمن، جمجمه هاتان را مقاومتى افزون مى بخشد. پوشش دفاعى تان را كامل و كامل تر كنيد. پيش از آختن، شمشيرها را در نيام بجنبانيد تيز و خشم آكند بر دشمن بنگريد، و از چپ و راست، با نيزه بر سپاه خصم بتازيد و چالاك و پرتحرك، دشمن را نشانه تيغتان بگيريد و گام فراپيش نهيد و آگاهى خويش را به اين حقيقت لحظه اى فرو مگذاريد كه خدايتان زير چشم دارد و شما همراه و همرزم پسرعموى رسول خداييد، و از گريز شرم داريد كه گريز مايه ننگ و سرافكندگى است براى نسل آينده تان، و در روز حساب، خويشتنتان را آتشى سوزان. خود را خرّم و سرخوش داريد و به سوى شهادت، رها و سبكبال بشتابيد.

شماييد كه بايد بر آن انبوهه عظيم دشمن و آن سراپرده به طناب پيچيده يورش آريد و ستون آن خرگاه را نشانه گيريد كه در گوشه اى از آن شيطان زمان كمين كرده است، كه بى گمان از سويى تهاجم را چنگال پيش مى آورد و از ديگر سو پاى گريز را واپس مى كشد. پس شما چندان پايدارى ورزيد تا (از پس فرو ريختن آن ستون سياه) نور حق سر برآورد و روشنايىْ پرتو افكند كه «نيروى برتر شماييد و خداوند با شما است و اعمالتان را وا نمى نهد»

حيله عمرو بن عاص

[ معاويه كه از جنگ سودى نبرد و در زير ضربات پياپى چند روز اخير خرد شده دست به حيله زده قرآن ها را بر سر نيزه كرد و سپاهيان را به حكميت قرآن فرا خوانده است. در پى اين ترفند عده اى از سپاهيان به فرماندهى اشعث بن قيس دست از جنگ كشيدند. به ايشان ]گفتم:

اى مردم! بى گمان حكومت من بر شما در روندى دلخواه بود تا آن كه در جنگ نيروى تان كاستى گرفت. هرچند بى گمان جنگ شما را گاه درگير ساخته، گاه رهاتان كرده، اما دشمن را بيش از شما فرسوده كرده است.

بارى، حقيقت اين است كه تا ديروز من فرماندهى داشتم، اما امروز اين منم كه فرمان پذيرم. تا ديروز نهى كننده بودم، اينك امروز نهى پذير گرديده ام. واقعيت اين است كه شما ماندن را دوست داريد و مرا نسزد كه به شما تحميل كنم آن چه را خوش نداريد. اى اهل عراق، واقعيت اين است كه شما زن آبستنى را مانندايد كه در پى دوران باردارى، درست به هنگام زادن، جنين خويش را سقط كند و شويش نيز بميرد و روزگار بيوگى اش به درازا كشد، و سرانجام ميراث او به دورترين ها رسد.

فاش مى گويم كه من خود به اختيار خويش به سوى شما نيامدم، بلكه در بازى سرنوشت به اين سرزمين كشيده شدم.

مرا گزارش رسيده است كه مى گوييد: «على دروغ مى گويد!» خداى شما را بكشد من به كه دروغ بسته ام؟ به خدا كه اولين ايمان آورنده به او بودم يا به پيامبرش؟ كه در تصديق او نيز پيشتاز بوده ام. نه، به خدا سوگند هرگز! آنچه را كه شما دروغ پنداشته ايد، زبان فرهنگى ديگر است كه شما را در آن حضورى نيست و با آن بيگانه ايد.

مادر به واىواى سوگتان بنشيند كه چنين نسنجيده پيمانه مى كنيد. اگر بتوان گفت كه پيمانه اى داريد! «ديرى نپايد كه از پس دورانى خبرش را دريابيد» و از اين بى خبرى بيرون آييد

درباره پذيرش حكميت

[ به معاويه در باب اين كه چگونه به حكميت راضى هستيم] نوشتم:

بى گمان قانون شكنى و منطق ستيزى، آدمى را در دين و دنيايش به گرداب تباهى مى كشاند و ناتوانى هايش را در برابر عيب جويانش به نمايش مى گذارد. تو نيك مى دانى كه آب رفته را به جوى باز نتوانى آورد. پيش از تو نيز گروه هايى به ناحق جريانى را هدف گرفتند و تأويل بر خدا را وسيله نيل بدان كردند، اما خدا دروغشان را افشا كرد!

زنهار از روزى كه در آن هركه فرجام كارش ستوده باشد، مورد رشك قرار مى گيرد اما آن كه زمام خويش را به شيطانى سپرده، با او درنياويخته باشد، پشيمان مى شود.

تو ما را به داورى قرآن فرا مى خوانى، هرچند كه خود اهل آن نباشى، و ما، نه تو را كه داورى قرآن را پاسخ مثبت مى دهيم.

پيشنهاد ابن عباس به عنوان حكم

[ اى مردم!] شاميان مشتى جفاكار و اوباش و برده و فرومايه اند كه هريك از سويى گرد آمده اند و آميزه اى از گرايش ها و ضعف هاى گوناگون دارند. در زمره آنان اند كه بايد ژرف انديشى در دين، ادب، دانش و تجربه آموزند و با سياستى سالم چندى دستگيرى شوند; چراكه اينان نه از مهاجران و انصاراند و نه از كسانى كه در ايمان و سرايش جايگاهى داشته باشند.

هش داريد، كه دشمن توانست كسى را برگزيند كه به چهره دلخواهش نزديك ترين باشد. اما شما كسى را برگزيده ايد كه نقطه مقابل چهره دلخواهتان را ماند. اين خاطره ديروز شماست كه عبداللّه پسر قيس پيرامون جنگ جمل مى گفت: «اين فتنه است، پس كمان هاتان را زه مكنيد و شمشيرهاتان را از نيام برنكشيد!» اگر ديروز راست مى گفت، پس امروز كه به نزد ما آمده، داوطلب شركت در جنگ شده است در اشتباه است، و اگر دروغ مى گفته است كه بايد به او بدبين بود.

پس شما عبداللّه پسر عباس را در برابر عمرو پسر عاص سپر سازيد. از فرصت هاى طلايى روزگار بهره گيريد و مرزهاى دور اسلام را مرزبانى كنيد.

مگر نمى بينيد كه به شهرهاتان تاخت و تاز شود و دژهاتان آماج تيرها باشد؟

نامه اى به ابوموسى اشعرى

[ ابوموسى از دومة الجندل نامه اى برايم فرستاد كه در پاسخ وى] نوشتم:

بى گمان در اين زمان مردمان در بهرهوريشان دگرگونى هاى بسيار يافته اند. به دنيا گرويده اند و براساس هوس سخن مى گويند! حقيقت اين است كه در جريان حكميت، من در موضع شگفت انگيزى جاى گرفتم. گروه هايى خودخواه، در حالى همدست شدند كه من در كار درمان دملى بودم كه از تبديلش به غده اى نگرانى داشتم. اين نكته را بدان كه هيچ كس از من بر اتحاد و همبستگى امت محمد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ حريص تر نيست كه بدان ثواب مى جويم و فرجام نيك مى طلبم و زود باشد كه به آنچه در درون باور دارم، وفا كنم!

اينك اگر تو چهره دگر كرده باشى و جز آن سيماى صالحى باشى كه از من جدا شدى، آن بدبختى هستى كه از داده هاى عقل و تجربه محروم شده است و من در بندگى خدا استوارتر از آنم كه با سخن ياوه گويى، جريانى را به تباهى كشم كه خداش سامان داده است. پس آنچه را كه شناختى از آن ندارى وانه، و بدان كه مردم بدخواه همواره بدگويى ها را به سويت پرواز مى دهند.

اطلاع رسانى به مردم

به مردم شهرها نوشتم:

جريان كارمان با درگيرى با گروهى از اهل شام آغاز شد، در حالى كه به ظاهر پروردگارمان، پيامبرمان و دعوت اسلامى مان يكى بود. در ايمان به خدا و تصديق رسولش هيچ كداممان بر ديگرى برترى نداشتيم، و در تمام كارها يكى بوديم، و جز در خون عثمان ـ كه ما را گناهى نبود ـ اختلافى نداشتيم! پس پيشنهاد كرديم كه بياييد با خاموشى آتش جنگ و آرام كردن انبوه مردم، به چاره جويى و درمان بنشينيم، تا كار مسلمانان قوام و انسجام يابد و ما براى اجراى حق و عدالت نيرومند شويم. اما آنان پاسخ گفتند كه جز ستيز چاره اى نمى شناسيم. در نتيجه جنگ آغاز شد و پا گرفت و آتش زبانه كشيد.

آنك چون ديو جنگ ما و آنها را دندان فشرد و بر گوشتمان چنگ فرو برد، دعوتمان را پذيرفتند و ما نيز دعوتشان را پذيرفتيم و به سوى آنچه خواست آنان بود، شتافتيم تا حجت تمام كنيم و رشته توجيه آنان را بگسليم. چنين بود كه استواران در پيمان از هلاكت و بيچارگى در امان ماندند، و هركدامشان كه در لجاجت خود پاى فشردند، خداى دلشان را در پرده ناآگاهى فرو پيچيد و حلقه تيره روزى را بر گردنشان آويخت.

عدم پذيرش رأى حكمين

[ نصايح به ابوموسى كارساز نبود، شد آنچه شد و كرد آنچه كرد.] به مردم گفتم: بى گمان نافرمانى از نصيحت ناصحى دلسوز و دانا و پرتجربه، برگ و بارى جز سرگردانى ندارد و پيامدى جز پشيمانى اش نباشد. در جريان اين حكميت من رأى خود را با شما در ميان نهادم و عصاره انديشه هايم را بى پرده بيان كردم، «اى كاش كه از قصير اطاعت مى شد!» ولى شما در مقابل، چونان مخالفانى ستمكار و پيمان شكنانى عصيان گر، از پذيرش رأى من سر باز زديد، تا آنجا كه نصيحت گر در خيرانديشى خويش به ترديد افتاد، و جرقّه در سنگ چخماق فرو مرد، و داستان من و شما چنان شد كه آن برادر هوازنى، سروده است:

در مُنعَرج چو پند مرا ناشنيده اند فردا سزاى سركشى خويش ديده اند

پس سرانتان در گزينش دو مرد، هم رأى شدند و ما از آن دو تعهد گرفتيم كه بى هيچ قيد و شرطى در برابر قرآن تسليم باشند و از آن تجاوز نكنند. زبانشان با قرآن، همسو و دلهاشان پيرو آن باشد. اما آن دو، از راستاى قرآن به گمراهه درافتادند، و به رغم آن كه حق را مى ديدند، رهايش كردند. گرايش شان به جور بود و روش شان كجروى. در عين حال شرطى كه با آنان در حكم به عدالت و عمل به حق كرده بوديم، بر بدانديشى و داورى ستم گرانه شان پيشى جست و اينك كه آنان در راستاى حق راهشان را از ما جدا نموده اند و به گونه اى ناشناخته، حكمى وارونه صادر كرده اند، اين ماييم كه سندى خدشه ناپذير ـ به سود خويش ـ در دست داريم

نهى از زارى بر كشته شدگان صفين

[ در صفين كارى نمانده حركت كرديم، هنگام گذر از شباميان، صداى شيون زنان را شنيدم. در جهت جلوگيرى از تضعيف روحيه سپاهيان به حرب بن شرحبيل شبامىكه از مهتران مردم خود بود] گفتم: آيا زنان شما ـ چنان كه شيونشان را مى شنوم ـ بر شما چيره شده اند؟ چرا از اين گريه و زارى عاجزانه بازشان نمى داريد؟

[ حرب پياده به همراهم مى آمد و من سوار بر مركب بودم] گفتم: برگرد كه چنين حركتى از چونان تويى با چون منى، زمامدار را عامل انحراف خواهد بود و مؤمن را موجب زبونى.

فهرست

گفتار ششم : پيدايش مارقين

خوارج و حكميت

[ خوارج در اردوگاهشان بر انكار حكومت حكمين پاى مى فشردند به آنجا رفتم و ]گفتم: «آيا تمامى شما در صفين بوده ايد؟» گفتند: خير. امّا بعضى از ما آرى. گفتم: «پس دو گروه شويد تا با هر گروه مناسب آن سخن گويم.» آنگاه به ايشان گفتم: «دم فرو بنديد و نه تنها با گوش كه با قلب هاتان نيز سخنانم را بشنويد. در اين ميان، از هر كه نيز گواهى طلبيدم به اندازه دانش و آگاهى اش گواهى دهد».

هنگامى كه با توطئه و نيرنگ و مكر و فريب قرآن را بر نيزه كردند، آيا اين شما نبوديد كه مى گفتيد: اينان برادران و همكيشان مايند كه از ما پوزش مى خواهند و به كتاب خدا پناه آورده اند تا در سايه اش بيارامند، پس بايد رأيشان را پذيرفت و زيرفشارشان نگذاشت؟ اما من شما را گفتم كه اين جريانى دو چهره است كه نمود آشكارش، ايمان و بود پنهانش، ستم و دشمنى است. آغازش مهربانى و پايانش پشيمانى است. پس، در موضع كنونى تان پاى بفشاريد و به خط خويش همچنان وفادار باشيد و ادامه جهاد را، دندان به دندان بساييد، و بر بانگ ناهنجارى كه اگر پاسخى بيابد، به گمراهى مى كشاند و اگر نه، خود خوار و زبون مى شود، بى اعتنا بمانيد. ـ و ديديم كه تجربه نيز اين باور را تأييد كرد ـ اما دريغ كه شما در برابر چشم و نگاه من، به مخالفتم ايستاديد و به خواست دشمن تن داديد.

به خدا سوگند كه اگر آن روز ـ به رغم سماجت و اصرار شما ـ از پذيرش آن پيشنهاد سر باز مى زدم، مسؤول پيامدهايش نبودم، و خداوند گناه آن را بر پرونده من نمى افزود. اينك نيز كه به سبب مصالح امت آن را پذيرفته ام، باز هم حقى را صاحبم و بايد مورد پيروى قرار گيرم; چراكه قرآن با من است و از روزى كه توفيق همدمى اش را يافته ام، لحظه اى از آن جدا نشده ام.

در كنار رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ در صحنه پيكارهايى بوديم كه كشتار بر محور پدران، پسران، برادران و خويشاوندان مى چرخيد و هر مصيبتى كه پيش مى آمد، جز افزايش ايمان و ايجاد انگيزه براى پيشروى در راه حق، رشد پيوستگى مان به جريان بعثت و افزونى صبر و مقاومت مان براى پذيرش زخم هايى بيشتر، اثرى بر ما نمى نهاد. اما امروز با پيدايش زنگارها، كژى ها و نفوذ شبهه ها و تأويل ها در دين، با برادران مسلمان خويش به پيكارى خونين كشيده شده ايم. چنين است كه در آرزوى پر شدن شكاف ها و فراهم آمدن بازمانده نيروهاى اسلام، تا بهانه اى بيابيم، بدان روى مى آوريم و ديگر راه حل ها را رها مى كنيم.

تفسير لاحكم اِلاّ لِلّه

روزى ديگر مردى ندا در داد كه حق حاكميت جز براى خدا نيست و تو و اصحاب را نشايد كه حكومت كنيد. گفتم:

سخن حقى است كه آهنگ باطل دارد. آرى جز فرمان خداوند، فرمانى نباشد. اما آنچه اينان مى گويند، مرادشان حكومت و اجراى فرمان خدا است. در حالى كه مردم ـ نيكوكار يا بدكار ـ نيازمند فرماندهى هستند تا در پناه فرماندهى او، مؤمن بكوشد و كافر نيز زندگى را سينه بدوشد، خداوند هر چيزى را به سرانجام مقدرش برساند، و از اين رهگذر اموال عمومى گردآورى و دشمن سركوبى شود. راه ها امن گردد و حق ناتوان از زورمند گرفته شود، تا نيكان بياسايند و بدان فرصت آزردن ديگران را نيابند.

در مورد شما، فرمان خدا را چشم دارم، اما به روزگار حاكمى نيكوكار و شايسته. خويشتن بانان در تلاش انجام كار شايسته اند، و در حكومت بد و بدكار، پليدان امكان كاميابى از زندگى مى يابند تا روزگار هركدامشان به سرآيد و آنان را مرگ در ربايد.

پاسخى به پسر مسهر طايى

[ و آنگاه كه پسر مسهر طايى فرياد برآورد: لاحكم الاّ لِلّه به گوشش رساندم:]

ساكت شو، اى شكسته نيش، كه خداى زشت رويت كند. به خدا سوگند، روزى كه حق ظهور كرد تو مردك بى شخصيتى بودى كه صدايت به گوشى نمى رسيد، تا آن كه باطل نعره برآورد و تو چونان شاخ بزى سر كشيدى

خواسته هاى خوارج

اينان گمراهند، از من خواسته اند از كفر توبه كنم. به طوفان وبا آلوده دچار آييد، و از شما هيچ نهال تنومندى برجاى نماند! از پس ايمانم به خداوند، و جهاد دوشادوشم با رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ كفر خويش را گواهى دهم؟ اگر به چنين خواستى تن سپارم خويشتن را به مغاك گمراهى فرو كشانم و در صف هدايت يافتگان جايگاهى ندارم.

اينك به فروتر جايگاه باز گرديد و در گامجاى پيشين خويش به واپس گراييد. زنهار كه آنچه پس از من فراروى داريد، ذلتى است فراگير همگان، شمشيرى بران، و هم خودكامگى خودكامگان، چونان سنت ديرپاى ستمگران. حال، گيرم كه شما جز به تخطئه من بسنده نكنيد، ديگر چرا تمامى امت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ گمراه مى دانيد و آنان را به گناه من مى گيريد و تكفيرشان مى كنيد؟ شمشيرهاتان را بر دوش همى كشيد و بر مواضع سالم و ناسالم فرود مى آوريد و بى گناه و گناهكار را درهم مى آميزيد؟ و شما نيك مى دانيد كه رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ آلوده زناى محصنه را، سنگسار مى كرد و سپس خود بر او نماز مى گزارد و ميراثش را به خاندانش مى سپرد. ميراث قاتل را در پى اعدام، در اختيار ميراث برانش مى گذاشت. دزد را دست مى بريد، زناكار غيرمحصن را حد مى زد، اما از ثروت بازيافته، سهمش مى داد. بدين سان رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ مجرمان را بر حسب جرمشان كيفر مى داد و قوانين الهى را درباره شان اجرا مى كرد، بر آنكه از سهمى كه در اسلام داشتند، محرومشان كند، يا از ميان ياران، نامشان را بزدايد. اما شما، شرورترين مردمان ايد كه سرگردان وادى شيطنت و سكوهاى تير پرتاب شيطان شده ايد و بدانيد كه در آينده اى نه چندان دور، دو گروه از اين امت، در ارتباط با شخص من، به ورطه هلاك مى افتند: يكى دوستداران افراطى كه با مهر از راه حق بيرون مى افتند، و ديگر كين توزانى كه كينه به انحرافشان مى كشاند، و در اين ميان بهترين شكل ارتباط با من از آن مردمانى است كه در راستاى تعادل حركت مى كنند. شما نيز همپاى آنان گام زنيد و همواره با انبوه مردم همسو باشيد كه دست خدا بر سر جماعت است. از گروه گرايى بپرهيزيد، كه تك روان سهم شيطان اند، هم بدان سان كه گوسفندان بريده از رمه، سهم گرگ هاى بيابان. به هوش باشيد، از اين پس، هركه چنين شعارى را مطرح سازد، بكشيدش، هرچند در زير عمامه من پناه گرفته باشد.

واقعيت جز اين نبود كه داورى به آن دو سپرده شد تا آنچه را كه قرآن زنده كرده است، زنده كنند، و آنچه را كه قرآن به مرگ سپرده است، بميرانند. احياى قرآن، جز اتحاد بر محور آن مفهومى ندارد، چنان كه معنى ميراندن قرآن، جز جدايى از آن نباشد. حال اگر قرآن ما را به سوى آنان مى كشاند، پيروى شان مى كرديم و اگر آنان را به جانب ما مى كشيد، پيروى ما تكليف مى شد. پس اى بى پدران، من شرى پديد نياورده ام و به نيرنگى دست نيازيده ام و به اشتباهتان نيفكنده ام. جز اين چيزى نبود كه سران شما آن دو تن را به داورى برگزيدند و ما تنها با آن دو، شرط كرديم كه از حدود قرآن تجاوز نكنند، و حركت شان همه در درون مرزهاى آن باشد. اما آنان از هدايت قرآن دور شدند و حق را ـ در حالى كه مى ديدند ـ رها كردند، و چون گرايش شان به ستم بود، بر اين اساس پيش رفتند، ولى كور خوانده اند، چون در حكميت محدود به پاسدارى ازعدالت و حق طلبى بوده اند، تا ستم و بدانديشى را فرصتى نيابند.

گفتوگو با خوارج

[ فتنه بالا گرفته، ضرورت دارد اين شكاف ترميم شود. ابن عباس را احضار كردم به وى گفتم:] «قرآن را وسيله جدل با آنان مساز; چرا كه در تفسير، وجوه گوناگونى را پذيرا باشد، و گفتوگوى تو با آنان به جايى نمى رسد. ولى با سنت احتجاج كن كه راه گريزى از آن نتوانند يافت.

پاسخ به شبهات

حال كه آماده نبرد با خوارج ايم يكى از سپاهيان بپا خواست و گفت: در آغاز تو خود از پذيرش حكميت بازمان مى داشتى، اما بعد فرمان پذيرفتن دادى ... و ما در اين ميانه مانده ايم و راه به جايى نبرده ايم، و نمى دانيم كه كدامين فرمانت به رشد نزديكتر بود! گفتم:

آرى، اين مزد كسى است كه پيمان مى شكند! به خدا سوگند، اگر آن روز كه نه گفتن و نپذيرفتن را فرمان دادم، خواست خويش را ـ كه شما خوش نمى داشتيد. اما خداوند خير فراوان در آن رقم زده بود ـ به زور تحميلتان مى كردم، آنگاه به فرض پيشروى در راستاى مطلوب، رهنمودتان مى دادم و در صورت گرايش به كژى، راستتان مى كردم و اگر از راست شدن تن مى زديد، به قدرت دست مى يازيدم. تنها در اين صورت وضعيتى استوار و مطمئن داشتيم. اما دريغ، با كدام نيرو و از كدامين راه؟ من مى كوشم كه دردها را با شما درمان كنم، ولى شما خود درد بى درمان من شده ايد. به كسى مانندم كه خار در پايش خليده است و او مى خواهد با كمك خارى ديگر، خار از پاى بيرون كشد. در حالى كه مى داند كه خار به خار مى گرايد.

بار خدايا، اينك پزشكان اين درد به ستوه آمده اند و آب كشان ـ كه با دلو و پاره ريسمان و چاهى، در انديشه فرونشاندن عطش كوير بودند ـ ناتوان شده اند.

كو آن همرزمانى كه تا به اسلام دعوت شدند، پذيرفتنش را آغوش گشودند؟ و با قرآن حركت كردند نه اين كه به خواندن آن بسنده كنند. دعوت حماسى و پرجذبه جهاد را با شيفتگى و عشق پاسخ گفتند ـ به سان اشترانى كه نوزادانشان را پذيرا مى شوند ـ شمشيرها را از نيام بيرون كشيدند و در صفوفى منظم و فشرده و با يورش هاى پياپى، كران تا كران اين سرزمين را از آلايش كفر پاك كردند و به تصرف حق درآوردند. گروهى شان با مرگ راهى شدند و گروهى زنده ماندند، بى آنكه زندگان براى زنده ماندن خويش به شادمانى بنشينند يا شهيددادگان نيازمند تسليتى باشند. از گريه بسيار، چشمه چشم ها فروخشكيده، از روزه دارى، شكم هاشان فرو رفته بود و از نيايش، لبانشان خشكيده، شب زنده دارى ها چهره هاشان را زرد كرده بود و از شدت خشوع، سخت تكيده و در هاله اى از تيرگى گم بود. آنان برادران ره پوى و همپاى من بودند. به جاست كه به ياد و آرزوشان چونان تشنگان بى تابى كنيم و از درد فراقشان انگشت به دندان گزيم.

اينك، اين شيطان است كه راه هاى ناهموارش را در نگاهتان هموار مى نماياند، و بر آن شده است كه بند از بند دينتان بگسلاند، و پراكندگى را به جاى يك دلى بنشاند و از پراكندگى تان، فتنه ها بيافريند. پس، از افسون و وسوسه هايش بپرهيزيد و پند و اندرز و هشدار را ـ از كسى كه اين همه را هديه تان مى دهد ـ پذيرا شويد و آويزه گوش جان كنيد.

[ آرى] ما، نه مردان، كه تنها قرآن را به داورى پذيرفتيم و اين قرآن نيز خطى نگاشته است در ميان دو پاره جلدى. خود، زبان به سخن نمى گشايد و براى فهمش مترجمى نياز باشد. و اين تنها مردان اند كه از جانب او سخن مى گويند و چون اين گروه ما را به داورى قرآن فراخواندند، نخواستيم كه از پشت كردگان به قرآن باشيم كه خداوند سبحان مى فرمايد: «... و چون در چيزى اختلاف كرديد، آن را به خدا و پيغمبر ارجاع كنيد.» ارجاع هر موضوعى به خداوند، حكم كردن به كتاب او است و ارجاع به رسول، تمسك به سنت پيامبر است. پس هرگاه به راستى بر مبناى كتاب خدا حكم شود، ما سزاوارترين مردميم به آن، و اگر بر مبناى سنت رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ حكم شود، باز هم ماييم نزديك تر كسان.

اما اين كه مى گوييد: «چرا در حكميت ميان خود و آنان مهلتى تعيين كرده اى؟» پس تنها فلسفه اش اين بود كه نادان را فرصت پرسوجو باشد و آگاه، بيش از پيش، ثبات يابد. باشد كه خداوند جريان كار امت را سامان بخشد و مردم در تنگنا، چنان گلوشان فشرده نشود، كه در جستوجوى حق ناگزير از شتاب شوند و با اولين جلوه هاى فريب، تسليم گمراهى گردند.

بى گمان، در پيشگاه خداوند برترين مردم كسى باشد كه اجراى حق را بيشتر از باطل دل بسپارد; هرچند كه اجراى حق او را كاستى و زيان آورد و باطل برايش فزاينده و سودآور باشد. پس بنگريد كه در روند كنونى چه سان به پريشانى دچار مى شويد، و از كجا بدين جا آورده شديد؟

براى حركت به سوى كسانى آماده شويد كه در شناخت حق سرگردان اند و بينشى ندارند. در باتلاق تجاوز فرو مانده اند و خلاصى نمى يابند. از كتاب فاصله گرفته اند و از راه بيرون افتاده اند!

اما دريغ كه نه شما قابل اعتماديد، نه تكيه گاه مطمئن. و نه يارانى سزاوار ياراى خواستن. آرى، در افروختن آتش نبرد با ستم گران، بد نيروهايى هستيد. اف بر شما، كه از نارسايى هاتان به تنگ آمده ام! روزى با فرياد به ياريتان مى خوانم و ديگر روز، به رازگويى با شما مى نشينم. اما شما نه نيروهاى آزاده اى هستيد كه با آن فريادها به پا خيزيد و نه چنان برادران مطمئنى كه اين راز و رازگويى را پاس بداريد.

كاربرد علم نجوم

يكى از اصحاب به هنگام خروج براى نبرد با خوارج گفت: «اى اميرمؤمنان اگر در اين ساعت حركت كنى، بيم آن دارم كه به مراد خود دست نيابى». گفتمش: «آيا چنين مى پندارى كه تو به ساعتى آگاهى كه اگر نيكش بخوانى و مسافرى را رخصت سفر بدهى، بدى ها از او دور مى شود و چون از ساعتى بيم دهى و او راه سفر پيش گيرد زيان به او رسد؟ آنكه اين ادعايت را تصديق كند، قرآن را تكذيب كرده است و از يارى جستن از خدا ـ در دستيابى به خوشايندها و راندن ناخوشايندها ـ روى برتافته است. اگر كسى بر سخن تو اعتماد كند و آن را به كار گيرد، بايد تو را سپاس گويد نه پروردگار خويش را; چرا كه با تكيه بر باورهاى تو سود يافته، يا از زيان ديدن رسته است.

اى مردم، جز از آنچه (با شناخت علمى ستارگان) در خشكى و دريا، آدمى را به كار مى آيد، زنهار گرد آموزش اخترشناسى نگرديد; چراكه اخترشناسى به كهانتتان مى كشاند، و اخترشناس چونان كاهن. كاهن همانند ساحر و ساحر در حكم كافر است و كافر در آتش. به نام خدا، به پيش!

تكذيب شايعات

[ خبر رسيد كه خوارج از پل نهروان گذشته اند; اما چنين نيست:] «پيش از رسيدن به آب، گورهاشان را خواهم كند. به خدا سوگند كه حتى ده تن آنان نيز از مرگ نتوانند رهيد، اما شمار تلفات شما به ده نيز نخواهد رسيد».

نكوهش و تهديد خوارج

[ لشكريان مقابل يكديگرند. به خوارج گفتم:] «از اين بيمتان مى دهم كه مباد بى تكيه بر برهان روشنى از پروردگارتان و بى همراهى برهانى پرتوان، در گوشه و كنار رود نهروان و در اندرون اين گودالان از شما برجاى نماند جز تنهايى بى جان. دنيا، شما را به ورطه تباهى مى كشد و تقدير الهى بر گذرگاهتان دام مى گسترد. نه آيا كه من از حكميت نهى تان كردم و شما گستاخانه از رأيم سرباز زديد و موضع منفى گرفتيد، تا آن جا كه من انديشه خويش را به پيروى از هوس شما سبك مغزانِ پوچ انديش ناگزير ساختم. آخر اى بى پدران، من كه اين فاجعه را به بار نياورده ام و هرگز زيان شما را نخواسته ام.

درباره كشتگان خوارج

[آتش جنگ فروكش كرده، از ميان كشتگان مى گذرم به آنها مى گويم:] «بدى ارزانى تان باد كه هر آسيبى كه ديديد از اوست كه فريبتان داد.» مى پرسند: «چه كسى اينان را فريفت.» مى گويم: «شيطان گمراه گر با همكارى نفسهايى كه با اصرارى بدى را فرمان مى دهند، آرزوها را ابزار فريبشان كرد. سركشى را ميدانى فراخ به آنان نمود، با وعده پشتيبانى دلگرمى شان داد و سرانجام به آتششان درافكند

توصيه اى درباره خوارج

پرسيدند: «آنان به تمامى نابود شدند؟» گفتم: «نه، هرگز. به خدا سوگند كه خوارج نطفه هايى در صلب مردان و زهدان زنان اند، بدان سان كه اگر شاخه اى از آنان بريده شود، دگرباره برويند و سرانجام به هيأت گروه هايى دزد و راهزن سربرآورند.

پس از من، خوارج را مكشيد، چه آنكه [كسى كه] در جستوجوى حق، به گمراهه مى رود، همسان كسى نباشد كه هدف باطلى را پى مى گيرد و بدان دست مى يابد.

اى مردم! اين تنها من بودم كه چشم اين فتنه را از حدقه بيرون كشيدم. و جز من هيچ كس را جرأت چنين برخوردى نبود، آن گاه كه امواج سياهى هايش بالا گرفت و هارى آن سخت شد. پس تا مرا از دست نداده ايد تمامى پرسش هاتان را با من در ميان بگذاريد. به حق خدايى سوگند كه جانم در دست او است، اگر از امروز تا قيامت ـ و از گروه هايى كه صدها تن را هدايت مى كنند و صدها تن را گمراه ـ از من بپرسيد. از تمامى ريزه كارى ها ـ همانند دعوت گر، جلودار، به پيش راننده، نقطه فرود سواران و بارانداز آنان، و آنهايى كه به قتل مى رسند و كسانى كه به مرگ طبيعى مى ميرند، ـ به كمال آگاهتان خواهم ساخت. اما اگر از دستم بدهيد، درهنگامه جريان هاى ناخوشايند و مشكلات سهمگين، بسيارى از پرسش گران به دام مى افتند و بسيارى از پاسخگويان به كارشان درمى مانند. و آن، هنگامى است كه جنگ و ستيزتان اوج مى گيرد و به پيكارى خونين مبدّل مى شود. دنيا در تنگناهاى سختتان قرار مى دهد و دوران گرفتاريتان به درازا مى كشد تا سرانجام خداوند فتح و پيروزى را به روى نيكان بازمانده تان دربگشايد. آرى داستان فتنه ها چنين است.

وفات خباب پسر ارت

خباب پسر ارت كه در صفين و نهروان حضور داشت به درود حيات گفت: «خداى او را مشمول رحمت خويش كند كه با گرايش قلبى اسلام آورد. هجرت را داوطلب شد. به آنچه نيازش را بسنده بود، قناعت مى كرد. از خدا خشنود بود و مجاهد مى زيست.

فهرست

گفتار هفتم : از دست رفتن مصر

پيمان نامه محمد بن ابى بكر

چون محمد بن ابى بكر را براى اداره امور مصر برگزيدم، پيمانى چنين برايش نوشتم:

در برابر مردم فروتن باش و با آنان نرم خويى و انعطاف پذيرى پيشه كن و در برخورد با آنان گشاده رو باش و برابرى را ـ هرچند در نگاه و اشاره هاى تعارف آميز ـ پاس دار، تا زورمندان در ظلم تو طمع نبندند و ناتوانان از عدالتت نوميد نشوند كه خداى متعال شما انبوهه بندگانش را از كارهاى كوچك و بزرگ و پنهان و آشكارش مورد سؤال قرار مى دهد. پس اگر عذاب كند اين شماييد كه ستمكارترين ايد و اگر ببخشايد اين خداوند است كه كريم ترين است.

و شما اى بندگان خدا، بدانيد كه پرهيزكاران نقد دنيا و آينده آخرت را يكجا بردند. با دنياداران در دنيايشان شركت جستند، بى آنكه اهل دنيا در آخرت آنان شركت جويند. از خانه و خوراك دنيا چنان بهره بردند كه بهترين است. از همانى كه رفاه زدگان بهره برند، بهره مندند و به دستاوردهايى همانند دستاورد خودكامگان مستكبر، دست يابند. سپس با توشه اى رساننده و كالايى پرسود از اين جهان رخت بربندند. لذت زهد دنيا را ـ در همين جهان ـ مى چشند و به يقين بر اين باورند كه فردا ـ در حيات آخرت ـ با خدا همسايه اند. هر دعايى كه كنند پذيرفته باشد و سهم شان از هيچ لذتى كم و كاستى ندارد.

پس اى بندگان خدا، مرگ و نزديكى اش را همواره هشداريد و آن را ساز و برگى درخور فراهم آريد; زيرا كه مرگ جريانى سترگ و مشكلى بس سنگين به همراه مى آورد. خيرى مطلق كه هيچ گاه شرى همراهش نباشد يا شرى كه هرگز خيرى به همراه ندارد.

پس چه كسى به بهشت نزديك تر از كسى است كه براى آن كوشيده است؟ و چه كسى به آتش نزديك تر از كسى است كه براى آن تلاش كرده است؟ و شما، همه، در پى گرد مرگ ايد، اگر بمانيد و بايستيد فراتان مى گيرد و اگر بگريزيد به چنگتان مى آورد، و او از سايه تان به شما وابسته تر باشد!

آرى، مرگ به زلفانتان گره خورده است و طومار دنيا در پى شما درهم نورديده مى شود. پس، هش داريد از آن آتشى كه عمقى ژرف، سوزشى سخت و شكنجه هايى تازه دارد. سرايى كه با مهر بيگانه باشد، در آن گوش به صدايى سپرده نمى شود و رنج و گرفتارى كسى پايان نمى گيرد.

اگر مى توانيد، همراه ترس شديد از خداوند، خوش بينى تان را نيز حفظ كنيد و بيم و اميد خود را از كف منهيد; زيرا كه خوش بينى بنده به پروردگار، درست به مقدار ترس او است از پروردگارش. و خوش بين ترين مردمان به خداوند كسى است كه خداترسى او از همه سخت تر است.

اى محمد پسر ابى بكر! اين را بدان كه سرپرستى و فرماندهى مصريان را به تو سپرده ام كه عظيم ترين لشكر خويشش مى دانم. از اين رو سزا است كه با من خويش از در مخالفت در آيى و با او درآويزى و بدين وسيله از دين خود دفاع كنى، هرچند كه فرصت فرمانرواييت تنها ساعتى از عمر تاريخ باشد.

خداى را براى خشنودى هيچ يك از آفريده هايش خشمگين مكن، چراكه با نگه دارى خدا، هركه و هرچه جز خدا را از دست داده باشى جبران خواهد شد; اما هيچ چيزى جايگزين خدا نمى تواند شد.

هر نمازى را در وقت خاصش ـ كه مقرر شده است ـ به جاى آر، نه براى داشتن وقت آزاد، نمازى را زودتر از وقتش بگذار، و نه به دليل درگيرى هاى ديگر، نمازى را از زمان ويژه اش به تأخير انداز. و بدان كه هر كار ديگرت در ارزش، تابع نمازت خواهد بود.

بى گمان رهبرى كه به رستگارى خواند چون رهبرى نيست كه به گمراهى راند. همچنان كه دلداده پيامبر با دشمنش نمى تواند برابر باشد. پيامبر خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ مرا سخنى گفت و بر سخنش تأكيد داشت كه: «من بر امت خود نه نگران مؤمنم و نه نگران مشرك، چراكه مؤمن در حريم ايمان خويش مصونيت الهى دارد و مشرك را خداوند با شركش ريشه كن مى كند. نگرانى من تنها از هر آن كسى است كه درونى دو چهره و زبانى عالمانه دارد. حرف و شعارش مطابق ارزش هاى شناخته شما باشد; اما اعمالش با ضدارزش هايى هماهنگى دارد كه با فرهنگ شما بيگانه است.

معامله معاويه و عمرو بن عاص

[ عمروعاص طمع به مصر دارد.] شگفتا از فرزند آن زن بدنام كه در باور شاميان از من چهره اى دلقك و مسخره گر ساخته است كه عمر را به شوخى و هرزگى مى گذرانم!

در اين ترديدى نيست كه ياوه سرايى مى كند و به گناه لب مى گشايد. هش داريد كه بدترين گفتارها دروغ زنى است و او لب به دروغ مى آلايد. همواره وعده هاى خويش مى شكند. بر خواست هاى خود از ديگران بيش از حد پاى مى فشارد. و از انجام دادن خواست هاى ديگران دريغ مىورزد. و در پيمان خويش ناپايدار است. و از خويشاوندان بريده است. در ميدان جنگ پيش از آغاز نبرد و خالى شدن نيام ها و چكاچاك شمشيرها، در هياهو و امر و نهى، بى مانند است! اما همين كه پيكار آغاز مى شود و صداى پولاد و شمشيرهاى از نيام برآمده، طنين مى افكند، شاهكارش، همه اين است كه از بى شرمى خويش و شرم دلاورمردان سود جويد و كمر بگشايد و پايين تنه را عريان كند (و خود را برهاند.)

آگاه باشيد و به حق سوگند كه ياد مرگ، از شوخ طبعيم باز مى دارد، در حالى كه فراموشى آخرت، او را از حق گويى دور مى كند. آرى، او با معاويه بيعت نكرد، مگر در پى اين شرط كه از دهشهاى خود بهره اى ارزانى داردش، و در برابر دين فروشى رشوه

اعزام مالك اشتر به فرماندارى مصر

[ اشتر به مقابله با عمرو بن عاص مناسب تر از محمدبن ابوبكر است. لذا وى را به آن سامان گسيل داشتم. و] به مردمى كه براى خدا به خشم آمدند [نوشتم:]

آنگاه كه خداوند را بندگانش در روى زمين نافرمانى كردند و حقش پايمال شد و در نتيجه،ستم بر سر نيك و بد، و مقيم و مسافر خيمه زد و اوضاعى پيش آمد كه نه آسودن در سايه ارزش ها و معروف ممكن بود و نه از منكر و ضدارزش ها جلوگيرى مى شد!

اما بعد، در اين جاى كم تر ترديد نيست كه من بنده اى از بندگان خدا را به سويتان گسيل داشته ام كه در لحظه هاى حساس و سرنوشت ساز، خواب را به چشمانش راهى نباشد. و در هنگامه خطر، در رويارويى و نبرد با دشمنان خدا ترديدى نمى كند و تحمل او از شراره آتش سخت تر باشد. او كسى جز مالك بن حارث ـ از قبيله مذحج ـ نباشد. پس به دو گوش بسپاريد، فرمانش را ـ در صورت انطباق با حق ـ اطاعت كنيد، كه شمشيرى از شمشيرهاى خدا باشد كه نه تيزى اش كند مى شود و نه زخم هايش به خطا مى رود. اگر به كوچتان فرمان داد، كوچ كنيد و اگر به ماندنتان خواند، بمانيد. چراكه او هر پيشروى، روى گردانى و پس و پيش رفتن را تنها به فرمان من انجام مى دهد. جاى هيچ شك نيست كه من با اعزام اشتر به آن سامان، نياز شما را بر خود مقدم داشتم و توجيه اين ايثار، تنها خيرخواهى او براى شما و توان بالاى او در مهار كردن دشمنان شما است.

نامه اى به مردم مصر

اما بعد، اين واقعيتى مسلم است كه خداوند سبحان محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به عنوان فريادرس جهانيان و ناظرى بر فرستادگان و رسالت يافتگان، مبعوث كرد. اما همين كه حضرتش درگذشت، مسلمانان به كشمكش پرداختند. به خدا سوگند آن چه بر ذهنم نمى گذشت و به خاطرم خطور نمى كرد اين بود كه عرب جريان خلافت را از خاندان او بركند، يا آن كه پس از آن حضرت، از منش دريغ دارد. از اين رو تنها رويدادى كه پس از پيامبر نگرانم كرد، شتافتن مردم به سوى فلانى و بيعت با او بود. اما من دست نگه داشتم تا زمانى كه مرتجعان را ديدم كه از دين محمد روى گردانيده اند و به نابودى دين او ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ فرا مى خوانند. اينجا بود كه بيمناك شدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، شكاف يا ويرانيش را شاهد باشم كه گناهش بسى گران تر از اين است كه زمامدارى بر شما از دست رود، كه كالايى چندروزه و اندك باشد، چون سراب ناپديد مى شود يا چونان پاره هاى ابر مى پراكند. چنين بود كه در آن اوضاع بپا خواستم تا باطل نابود و ناپديد شد و دين ثبات و استقرار يافت.

به خدا سوگند چنانم كه اگر به تنهايى با سپاه دشمن روبه رو شوم، در حالى كه آنان تمامت پهنه گيتى را آكنده باشند، نه اهميتى مى دهم و نه مى ترسم; چراكه با بينش درونى و يقين خدادادى در اين واقعيت ترديدى ندارم كه آنان در گمراهى اند و من در راستاى هدايت الهى در حركتم. به ديدار خداوند خويش مشتاقم، و با اميدوارى پاداشش را چشم دارم. اما نگرانيم همه اين است كه هرزگان و سبك مغزان اين امت، بر آنان فرمانروايى سياسى يابند. مال خدا را چونان ثروت شخصى خويش، دست به دست بگردانند و بندگان خداى را به بردگى گيرند. شايستگان را رو در رو و فاسقان را در كنار خود و عضوى از حزب خويش بنگارند. چه در ميان اينان كسانى هستند كه در ميان شما حرام نوشيده اند و حدّ خورده اند، و نيز كسانى كه اسلام را گاهى پذيرا شدند كه بر سر سفره اش نشستند. اگر اين نگرانى نبود، گردآوردن و برانگيختن و سرزنش و هشدارتان را چنين فراوان و به تكرار نمى كوشيدم، و چون پا پس كشيدن و سستى تان را مى ديدم، رهاتان مى كردم.

آيا پيرامونتان مرزها را نمى بينيد كه پى در پى فرو مى شكند و شهرهاتان كه يكى پس از ديگرى گشوده مى شود؟ دستاورد ساليانتان به چنگ دشمن مى افتد و سرزمينتان ميدان تاخت و تازش باشد؟ خدايتان بيامرزد، پيكار با دشمن را فراهم آييد و حركت كنيد. به زمين نچسبيد كه به مغاك زبونى درافتيد، و پست ترين دستاورد را نصيب بريد. بى گمان مردِ جنگ بيدار و هوشيار باشد و هر آن كه بخوابد، بايد بداند كه دشمنش در كمين او، خفته نماند.

شهادت مالك

مالك در راه مسموم شد و به شهادت رسيد. مالك كه بود؟ اگر به كوه يا صخره هايش همانند سازيم بايد بگوييم كوهى سخت و قله اى تسخيرناپذير بود، كه در تسخير بلنداى آن چهارپايان را سُم مى شكست و پرندگان را ياراى پرواز نبود.

دلجويى از محمد

[ محمد بن ابى بكر چون شنيده بود كه به جاى وى مالك بن اشتر را كارگزار مصر كرده ام آزرده خاطر شده بود.] به وى نوشتم:

به من گزارش داده اند كه در رابطه با گماردن اشتر به جاى تو آزرده شده اى، اما مطمئن باش كه اين جابه جايى نه به دليل كندكارى تو بوده است و نه براى واداشتنت به تلاش بيشتر. اگر آنچه را كه در اختيارت بود از تو باز ستاندم، ولايت جايى را به تو سپردم كه سنگينى اش كم تر و در عين حال برايت خوشايندتر و جالب تر بود.

بى گمان مردى كه سرپرستى سياست مصر را بدو سپرده بودم، ما را مردى خيرانديش بود و بر دشمنان سخت و خشمگين. خدايش رحمت كند، كه عمرش را در حالى به پايان برد و با مرگ روبه رو شد كه از او خشنود بوديم. خداى خشنودى خويش را ارزانيش دارد و ثوابش را فزاينده كند. پس، اينك تو به صحنه در آى و با بينش خاص خويش به پيش بتاز و براى پيكار با هر آن كه با تو به جنگ برخاسته است، دامن همت به كمر زن و مردم را به راه پروردگارت بخوان و از خدا يارى بسيار بخواه تا در آن چه برايت مهم است، كفايتت كند و در برابر آن چه بر تو فرود مى آيد، ياريت دهد.

شهادت محمد

شنيدم كه محمد بن ابى بكر نيز كشته شد. در اين فاجعه اندوه ما با شادى دشمن برابر است، جز اين كه با مرگ محمد از آنان دشمنى كاسته شد و از ما دوستى.

بازگويى سقوط مصر

به عبداللّه پسر عباس ـ فرماندار بصره ـ ماجرا را نوشتم:

امّا بعد، مصر سقوط كرد و محمد پسر ابى بكر ـ كه خدايش رحمت كند ـ به شهادت رسيد. در پيشگاه خداوند فرزندى دلسوز، كارگزارى تلاش گر، شمشيرى برّان و ستونى از نيروى دفاعى خود مى شماريمش.

همواره پيش از اين فاجعه مردم را با تأكيد در پيوستن به او بر مى انگيختم. يارى دادنش را فرمان مى دادم. پنهان و آشكار به اين مهم فراشان مى خواندم و فراخوانى را مدام تكرار مى كردم. گروهى در پاسخ، با اكراه حضور مى يافتند. جمعى بهانه مى تراشيدند و شمارى با بى تفاوتى همچنان برجاى مى ماندند. از خدا مى خواهم كه به زودى از يارانى چنين آسوده ام كند، كه به خدا سوگند اگر رويارويى با دشمن و رسيدن به فيض شهادت را اميد نبسته بودم و به اين دلخوشى خود را براى مرگ آماده نمى كردم، حتى ماندن يك روزه را با اينان دوست نمى داشتم و يك بار ديدنشان را هم تحمل نمى كردم.

درباره هاشم بن عتبه

بى هيچ نكوهشى از محمد پسر ابى بكر ـ كه دوست و ناپسرى عزيز من بود ـ تأكيدم بر اين نكته است كه بر آن بودم تا ولايت مصر را به هاشم پسر عتبه بسپارم كه اگر چنين مى كردم، او عرصه را براى دشمن وا نمى نهاد و براى اشغال اين سرزمين فرصتشان نمى داد.

دلدارى سهل پسر حنيف انصارى

[ در اين ايام عده اى از مردم مدينه سوى معاويه شتافتند، به سهل بن حنيف انصارى كارگزار مدينه] نوشتم:

به من گزارش داده شده است كه جمعى از ياران و اطرافيانت يكى پس از ديگرى به معاويه پناه مى برند. مبادا كه براى از دست دادن آنها و نيرويشان، افسوس بخورى! همين تو را در دلدارى و آنان را به عنوان سند گمراهى بس، كه آنان از هدايت و حق گريزان شده اند و به سوى نابينايى و جهل شتافته اند. واقعيت جز اين نيست كه آنها اهل دنيايند. آن را قبله خويش گرفته اند و به سويش مى شتابند! ترديدى نيست كه آنان عدل را شناخته اند و با چشم و گوش دريافته اند و احساسش كرده اند و بدين حقيقت نيز آگاهى يافته اند كه در دستگاه ما، مردم در برابر حق و عدالت برابرند. با اين همه به سوى خودكامگى و انحصارطلبى گريخته اند. پس دورباش و لعنت بر آنان باد!

به خدا سوگند كه آنان از جور نگريخته اند و به عدالت نپيوسته اند. از اين رو، در اين جريان اميد هميشگى مان خداوند است كه با خواست خود چموش اين بحران را رام، سختى و ناهمواريش را نرم و هموار سازد.

فهرست

گفتار هشتم : توطئه ها، توصيه ها و توبيخ ها

توطئه اى ديگر از معاويه

[ معاويه در راستاى توطئه هاى مختلف خود به فريب دادن زياد بن ابيه روى آورده است و مى خواهد با «برادر» خواندن وى او را نزد خود بخواند. ]به وى نوشتم:

آگاهى يافته ام كه معاويه براى لغزانيدن انديشه و ربودن هوشت، با تو به نامه نگارى پرداخته است. زنهار از او دورى گزين كه او همان شيطان باشد كه از پيش و پس و چپ و راست به سراغ انسان آيد تا بر غفلت او يورش آورد و هوشش را بربايد.

اين بى گمان سخنى نسنجيده بود از ابوسفيان، به روزگار عمر پسر خطاب، برخاسته از هوس هاى نفسانى و اثرپذير از جذبه هاى شيطانى، كه نه با آن پيوندى ثابت شود و نه حق ارثى شايستگى يابد. كسى كه به استناد آن سخن، به خاندانى وابسته شود، ميهمانى ناخوانده را ماند كه خويش را در بزم رندان افكند، كه هر دم به هر بهانه از جمع خود برانندش و دمى آسوده نگذارندش.

توصيه اى به زياد بن ابيه

اقتصاد را پاس دار و اسراف را واگذار. و هم امروز، فردا را به ياد آر. از اين مال در حد نياز نگه دار و بيش از آن را براى روز نيازت پيش بفرست.

آيا در حالى كه به پيشگاه خدا در عمل از متكبرانى، پاداش متواضعان را از او چشم دارى؟ و در حالى كه خود در ناز و نعمت غوطهورى و از قشرهاى كم توان و بيوه زنان دريغشان مى دارى، مزد انفاق كنندگان را از خدايت انتظار دارى؟ واقعيت جز اين نباشد كه انسان فراخور آن چه از پيش فرستاده است، مزد مى يابد و بر همان فرود مى آيد.

خداى را سوگند، سوگندى مؤكد و راست، كه اگر به من گزارش رسد كه در ثروت عمومى مسلمانان از تو خيانتى ـ كوچك يا بزرگ ـ سر زده باشد، چنان برخورد سختى از من بينى كه كم ارج و گرانبار منزوى شوى و از متن جريان هاى اساسى جامعه بيرون افتى.

توبيخ مَصقَله بن هبيره شيبانى

مرا درباره تو گزارشى رسيده، كه در آن از خلافى سخن رفته است كه اگر به راستى مرتكب آن شده باشى، خدايت را خشمگين كرده اى و بر آشفتگى پيشوايت را سبب شده اى! براساس اين گزارش ثروت بازيافته مسلمانان را كه دستاورد نيزه داران و سواركاران پيكارگر آنان است، و بر سر آنها خون هاى شان ريخته شده است، ميان خويشاوندان باديه نشينت ـ كه تو را برگزيده اند ـ تقسيم كرده اى.

به حق او كه از پيدايش جوانه تا جان، قلمرو آفرينش او است سوگند، كه اگر اين گزارش درست باشد، بى گمان از من برخوردى زبون ساز بينى و كفه اعتبارت را نزدم سخت سبك يابى. پس هرگز مباد كه حق پروردگارت را دست كم بگيرى، و مبادا كه دنيايت را به بهاى دينت سامان دهى و آبادان كنى، كه در اين صورت از زيانكارترين كسان باشى.

هش دار، كه آن مردم كه در قلمرو تو يا مايند، در اين دستاورد، سهمى برابر دارند، و در ارتباط با آن، به حق با من در رفت و آمد باشند.

پناهندگى مصقله به شام

[ مصقله كه در جريان صفين، اسيران بنى ناجيه را از كارگزار ما، خريدارى كرده و آزادشان نموده بود چون مبلغ مورد تعهد از وى خواسته شد به شام پناهنده شد.]

خداى مصقله را روسياه كند كه نخست رفتارى چون شريفان و بزرگان پيشه ساخت، آنك بردهوار به راه گريز شتافت و پيش از آنكه افراد به ثنايش لب بگشايند، دهانشان را فرو بست و به سرزنش واداشت.

اگر نمى گريخت، در حد توانش از او چيزى مى گرفتيم و تا فزونى ثروت و امكان پرداخت بدهيش، صبر مى كرديم.

خيانت منذر

به منذر بن جارود عبدى نوشتم:

بى گمان شايستگى هاى پدرت مرا فريفته تو كرد، و چنين پنداشتم كه تو نيز راه او را پى مى گيرى و روش پدر را دنبال مى كنى. اما به ناگهان از تو و كاركردت گزارشى به من رسيد و تو را در اين چهره ديدم كه هوس هايت به تمام مهارها گسيخته اند و نمى كوشى كه آخرتت را توشه اى بگذارى! دنيايت را به بهاى ويرانى آخرتت آبادان مى كنى و با گسستن از دين و قطع رشته هاى ديانتت تنها به خويشاوندان خويش مى رسى!

اگر اين گزارش رسيده، درست باشد، شتر قبيله تو و ميخ كفشت در نزد من باارزش تر از خود تواند، و كسى كه ويژگى هايى چون تو داشته باشد، شايسته آن نيست كه روزنه هاى نفوذ دشمن با وجود او سد شود، قانونى به اجرا درآورد، بهايى والا بيابد، در امانتى شريك شود، يا از ارتكاب هر خيانتى مصون انگاشته گردد.

پس به محض دريافت اين نامه به سوى من بشتاب.

استرداد بيت المال

[ نظر من در مورد اموال نامشروع روشن است در وقت خود درباره اموالى كه عثمان تيول بعضى كرده بود يادآور شدم كه:]

به خدا سوگند! اگر بدان قطايع دست يابم ـ حتى اگر به كابين زنان رفته باشد، يا به كار خريد كنيزان گرفته شده باشد ـ با قاطعيت، همه را به بيت المال باز مى گردانم، چراكه عدل را پهنه گسترده اى است، و كسى كه عدالت بر او تنگ آيد، بى ترديد حلقه جور او تنگ تر باشد.

تقسيم تساوى بيت المال

[ اينان مى خواهند دست از عدالت بردارم و از اين راه به پيروزى نائل آيم:]

«آيا بر آنيد كه مرا واداريد تا پيروزى را به بهاى ستم بر كسانى فراچنگ آورم كه مسؤوليت سرپرستى شان بر دوشم سنگينى مى كند؟ به خدا سوگند كه تا روزگار در گردش است، و ستارگان آسمان، پياپى هم، روان اند على فراگرد چنين ناروايى نگردد. اگر اين مال، ثروت شخصى من بود در پخش آن برابرى را پاس مى داشتم، چه رسد كه مال، مال اللّه باشد.

زنهار كه بخشش مال جز در راه بايسته، از نشانه هاى روشن اسراف و تبذير باشد، كه بخشنده را در دنيا برترى مى بخشد، و نزد خدا زبون مى سازد. نشود كه كسى ثروتش را به پاى نااهلان و در مسير ناحق ريزد، جز آن كه خداوندش از سپاسشان محروم كند و دوستى شان را معطوف ديگرى سازد، چنان كه اگر روزى پايش بلغزد و به يارى و همراهى شان نيازمند شود، آنان را بدترين ياران و پست ترين دوستان خود يابد.»

انتقادى از يك آشنا

بى ترديد من تو را در امانت خويش شريك كردم و همراز خود گرفتم، به گونه اى كه هيچ يك از يارانم را در مواسات و يارى متقابل و اداى امانت و تعهد بدان مطمئن تر از تو نمى شناختم. اما تو، همين كه ديدى روزگار بر عموزاده ات پارس كرد، دشمن به اوج خشونت رسيد، امانت مسلمانان را شكوه و ارجى نماند و امت به گستاخى گراييد و پراكنده شد، چهره ديگر كردى و همراه و هماهنگ با ياران نيمه راه، بى تفاوت ها و خيانتكاران، به كناره گيرى و بى تفاوتى گراييدى و خيانت كردى، بى كم ترين همراهى با عموزاده ات يا كوششى در اداى امانت و انجام دادن مسؤوليت خويش. گويى از روز نخست نيز مبارزه و جهادت براى خدا، و بر مبناى برهانى روشن از پروردگارت نبوده است. و از اولين روز، حضورت در مبارزات، نيرنگى براى فريب اين امت بوده است تا دنيايشان را بربايى و بيت المالشان را به تاراج برى! چنين بود كه تا اوضاع سخت كنونى، تو را ـ در خيانت به اين امت ـ فرصتى فراهم ساخت، به واپس شتافتى و شتاب زده يورش آوردى، و تا در توانت بود، دارايى شان را ـ كه بايد براى بيوه زنان و يتيمانشان مى ماند ـ ربودى، به گونه اى كه گرگ هاى تيزگام، گوسفندان شكسته پا را مى ربايند، سينه گشاده و بى كم ترين احساس گناهى آن همه را در ربودى و به حجاز بردى. دشمنت بى پدر باد! گويى ارث پدر و مادرت را در سراشيب خانه خويش روان ساخته اى. سبحان اللّه، آيا معاد را باور ندارى؟ آيا از وارسى هاى روزشمارت نه بيم دارى؟

اى كسى كه روزى در نزد ما از معدود صاحب دلان بودى، خوردن و نوشيدن را چگونه به خود رخصت مى دهى، در حالى كه مى دانى حرام مى خورى و حرام مى نوشى؟ از ديگر سو با اموال يتيمان و مسكينان و مؤمنان مجاهدى كه خداوند اين دارايى ها را به آنان بازگردانيده، و اين شهرها را به نيروى دست هاى آنان در تصرف اسلام نگاه داشته، به خريد كنيزكان و زناشويى با زنان پرداخته اى. پس تقواى الهى پيشه كن و اموال اين مردم شريف را به آنان بازگردان، كه اگر چنين نكنى، و بر تو خداوند چيره ام كند، در پيشگاه خدا عذرى روشن خواهم داشت. و بى اندكى ترديد با شمشير خويش خواهمت زد. همان شمشيرى كه با آن كسى را نزده ام كه يكسره راهى دوزخ نشده باشد! خداى را سوگند كه اگر حسن و حسين كارى همانند تو مى كردند، با آنان كم تر سازشى نمى كردم و با هيچ تصميمى بر من چيره نمى شدند، تا اين كه حق را از آنان باز مى ستاندم و باطلى را كه از ستم آنان پديد آمده بود، ناپديد مى كردم.

به نام خدا ـ پروردگار تمامى جهان ها ـ سوگند كه اگر اموال مسلمانانى كه تو در اختيار گرفته اى بر من حلال مى بود و مى توانستم به عنوان ميراث براى ورثه خويش باقى بگذارم، به هيچ روى خوشايندم نبود. پس اشتر نيمروزت را آرام بران كه گويا به پايان راه رسيده اى و در دل خاك مدفون شده اى و هم اكنون كارنامه ات بر تو عرضه شده است، جايى كه در آن ستم گر، افسوس كنان فرياد مى زند و تباهكار بازگشت را آرزو مى كند، اما فرصت گريزى نمى يابد.

توطئه هاى معاويه

[ معاويه تلاشى ديگر آغاز كرده است و وحشيانه به بلاد اسلامى حمله مى آورد. اخيراً سوارانش از «هِيْت» بدون درگيرى گذشته و به «انبار» حمله كرده اند. به كارگزار خود كميل بن زياد] نوشتم:

بى گمان اين روش كه مرد، مأموريت و مسؤوليت خويش را تباه كند و درگير كارى ديگر شود كه مسؤوليت آن را ندارد، سند ناتوانى به شمار آيد و بيانگر انديشه اى ويران گر باشد! اقدام تو به تاراج قرقيسا و وانهادن مرزهايى كه مسؤوليتش را به تو سپرده بوديم، در حالى كه براى دفاع از آن نقاط و راندن دشمن، در آن جا نيرويى نبود، جز پراكندگى انديشه نباشد. مسلم است كه تو با اين كار دشمنانت را پلى شده اى كه تاراج دوستانت را فرصت يابند، با شانه هايى نااستوار و پيرامونى بى شكوه، بى آنكه رخنه مرزى را فروبندى يا شوكت دشمن را درهم بشكنى، نه نياز شهروندانت را برآورده اى و نه انتظار فرمانده خويش را پاسخى درخور داده اى.

گزارشى از عملكرد معاويه

پياده به نُخيله رفتم. مردم در آنجا به من پيوستند. به مردم كوفه در خصوص تلاش هاى معاويه گفتم:

بى ترديد، جهاد درى از درهاى بهشت است كه خدايش تنها به روى اولياى خاص خويش گشوده است، و آن، جامه خويشتن بانى است و زره نفوذناپذير الهى بر پيكر پيكارجويان و سپراطمينان بخش او براى مجاهدان.

پس هر آنكه از سر بى ميلى جهاد را وانهد، خداى جامه ذلت بر اندامش فرو پوشد، و در گرفتاريش بپيچد. از درون به خود كم بينى و بلاهت آلوده شود و پرده اى از كم انديشى و پرگويى بر قلبش فرود آيد. به كيفر تباه كردن جهاد، حق از او روى بگرداند. به سختى و رنج گرفتار شود و از عدل و انصاف محروم بماند.

به هوش باشيد كه من در هر شب و روز و در پنهان و آشكار، شما را به پيكار با اين قوم فرا خواندم، و به تأكيد گفتم كه در پيكار با آنان ابتكار عمل را در دست خود بگيريد، و پيش از آنها، شما يورش بريد، چراكه، به خدا سوگند، هر ملتى كه در قلب سرزمينش مورد تهاجم قرار گرفت، بى هيچ استثنايى خوار و زبون شد. اما شما از قبول مسؤوليت ها سرباز زديد و به ديگرانش وا نهاديد و همديگر را تنها گذاشتيد، تا سرانجام دشمن يورش آورد و تاخت و تاز آغازيد و پايگاه هاتان را، يكى پس از ديگرى، به تصرف خويش كشيد.

اينك اين نابرادر غامدى است كه با نيروى سوارش به انبار درآمده است و با كشتن حسّان پسر حسان بَكرى، لشكريانتان را از مواضع مرزى، واپس رانده است.

گزارش تأييدشده اى دريافت كرده ام كه مردان مهاجم بر زنان آن سرزمين ـ كه بعضى مسلمان و بعضى از اقليت هاى رسمى و ذمى بوده اند ـ حمله مى آورده اند و خلخال و دستبند و گردنبند و گوشواره هاشان را بر مى گرفته اند، و زنان، جز شيون و زارى و التماس، هيچ مدافع و پناه و پناهگاهى نداشته اند. و از پس اين همه، دشمن متجاوز، بى آنكه زخمى بردارد و از بينى يكى شان قطره خونى بريزد، سالم و با دست هاى پر، به پايگاه هاى خويش بازگشته است.

به خدا سوگند كه اين گزارش چنان تلخ و تحمل ناپذير است كه اگر مسلمانى در پى شنيدن اين فاجعه از شدت اندوه جان بسپارد، نه تنها سرزنشى را سزاوار نباشد كه ـ از ديدگاه من ـ واكنشى فراخور او باشد.

اى شگفتاشگفت! به خدا سوگند كه چنين وضعى، قلب را مى ميراند و از هر سو غم و اندوه بر مى انگيزد، كه اين قوم بر باطل خويش متحد و همداستان اند و شما از محور حقتان پراكنده ايد.

رويتان سياه و نامتان ننگ آلود باد، كه خود در آماج تيرهاى تجاوز دشمن نشسته ايد، بر شما مى تازند بى آنكه در مقابل تاخت و تازى داشته باشيد. غارتتان مى كنند و شما ننگ نداريد. در برابر چشمانتان فرمان خدا را سر مى زنند و گناه مى كنند و شما با سكوتتان رضايت مى دهيد. در گرماى تابستان به بسيجتان فرمان مى دهم، مى گوييد: اينك هوا در اوج گرما است، بگذار تا كاستى گيرد و چون در زمستان حمله را فرمان مى دهم، مى گوييد: اينك اوج سرما است، مهلتى ده تا سرماى سخت بگذرد.

تمامى فرصت هامان در فرار از سرما و گرما گذشت. شما كه چنين از سرما و گرماى هوا مى گريزيد، در برق شمشيرها چگونه پايمردى را توانا باشيد؟

اى مردنمايان نامرد، كه در خام رأيى، كودكان را مانيد و در عقل، عروسان حجله آراى را. اى كاش نه شما را ديده بودم و نه مى شناختمتان، شناختى كه ـ قسم به خدا ـ گرفتار پشيمانيم ساخت و اندوهى جانكاه در پى داشت.

خداى شما را بكشد كه قلبم را پرخون كرديد و سينه ام را به خشم و كين آكنديد، و همراه هر نفسى پيمانه اى از شرنگ رنج و اندوه به كامم فرو ريختيد و رأى و تدبير مرا، با سركشى و بى اعتنايى، چنان به تباهى كشيديد كه قريش گستاخى چنين گفتارى را يافت: «بى ترديد پسر ابى طالب مردى دلير است، ولى دانش نظامى ندارد.»

خداى پدرشان را بيامرزد! آيا كسى از اين ياوه گويان تجربه هاى جنگى سخت مرا دارد؟ يا در پيكار، توان پيشى گرفتن از مرا داشته است؟ هنوز پا به بيست سالگى نگذاشته بودم كه در معركه حضور داشتم، تا اينك كه مرز شصت سالگى را پشت سر گذاشتم، اما دريغ كه هر آنكه را يارانى گوش به فرمان نباشد، سررشته امور از دستش برون است.

مردم در پاسخ من گفتند: اى امير مؤمنان، پاسخگوى دشمن خواهيم بود. گفتم:

به خدا سوگند كه شما مرا پاسخگوى خود نيستيد، چگونه پاسخگوى ديگران توانيد بود؟ اگر پيش از من همواره رعايا از ستم حكومت ها شكوه داشتند، اينك منم كه از تجاوز رعيت خويش گلايه دارم. گويى كه من پيروم و پذيراى فرمان و آنان جلودار و حكمران!

حمله بُسر بن ارطاة

[ شبيخونى ديگر از سوى ياران معاويه به وقوع پيوست. عبيداللّه بن عباس و سعيد بن نمران كارگزارانم در يمن از پيش روى بسر بن ارطاة گريخته اند! چه كنم؟]

اينك از قلمرو خلافت اسلامى جز كوفه ـ كه مسائل ناچيزش درگيرم داشته است ـ چيزى به جاى نمانده است. اى كوفه، با اين گردبادهاى رنج آورت، اگر قلمرو خلافت اسلامى، تنها در تو خلاصه مى شود، خدات روسياه كند.

عمرو، بنگر مروت ياران ظرف آلوده سهم ما از خوان!

به من گزارش رسيده كه بسر بر يمن چيره شده است. به خدا سوگند كه با چنين اوضاع و احوالى، به گمان خويش، آينده را چنين مى بينم كه آنان، با استفاده از نقطه هاى ضعف شما، دولت را در اختيار گيرند; چراكه آنان بر محور باطل خويش فراهم اند و شما از محور حقتان پراكنده ايد. آنان در راه باطلشان مطيع رهبر خويش اند، اما شما در راه حق خود از رهبرتان سر مى تابيد. آنان در كشور و شهرهاى خود به عمران و آبادى پرداخته اند و شما حوزه حاكميت خويش را به تباهى كشيده ايد و هم بدين سبب است كه آنان در رابطه با فرماندهانشان، نسبت به اداى امانت ها و مسؤوليت هاشان متعهدند، اما شما خيانت مىورزيد و كار را به جايى رسانيده ايد كه اگر به يكى از شما اعتماد كنم و قدحى چوبين به او بسپارم، نگرانم كه دستگيره آن را بربايد!

خداوندا! من و اصحابم يكديگر را سخت رنجيده و خسته كرده ايم. خداوندا! به جاى اينان، مرا يارانى بهتر ارزانى دار! و به جاى من، بر آنان رهبرى بدتر بگمار. بار خدايا، به گونه اى كه نمك در آب حل مى شود، دل هاى اينان را در غصه آب كن!

به خدا سوگند، آرزو دارم كه به جاى تمامى شما، هزار سوار سلحشور ـ چونان سلحشوران بنى فراس پسر غنم ـ مى داشتم.

گه خطر چو به پيكارشان فرا خوانى سبك به صحنه رزم آورند رو چو شهاب

[ حملات همچنان ادامه دارد.] به مردم گفتم: «شما را چه مى شود مگر گنگ ايد؟» گروهى از حاضران گفتند: «اى امير! اگر شما شخصاً حركت كنيد و در جبهه نبرد حاضر شويد ما نيز همراه شما حركت خواهيم كرد.» گفتم:

«شما را چه آفت زده است كه رشد را، استوارى كافى نداريد و پذيراى هدايت در راستاى تعادل نيستيد؟ آيا در چنين پيكارى كوچك، مرا سزاوار است كه شخصاً بيرون شوم؟ در اين گونه كارزارها تنها به حضور يكى از فرماندهان دلير و جنگ آورتان، كه مرا پسنديده باشد، مى توان بسنده كرد. هرگز مرا نسزد كه امور لشكرى و كشورى و بيت المال و گردآورى خراج و داورى ميان مسلمانان و دقت در حقوق دادخواهان را رها كنم، سپس در ميان ستونى كه در پى ستونى ديگر روان است، بيرون شوم و به سان تيرى در تيردان به اين سو و آن سو جابه جا شوم، درحالى كه واقعيت جز اين نيست كه من قطب آسيابم، چرخ هاى كشور بايد بر محورم همواره بچرخد و من در جاى خويش ثابت بمانم. اگر لحظه اى جايگاهم را رها كنم، مدارش سرگردان مى شود و سنگ زيرين آن به لرزش مى گرايد اين ـ به حق خدا سوگند ـ پيشنهاد بسيار بدى است! به خدا سوگند كه اگر اين اميد نبود كه در يكى از ديدارهاى سخت كه با دشمن در پيش است، شهادت را بهره برم، اسب خويش زين مى نهادم و از ميان شما براى هميشه كوچ مى كردم و ديگر تا آن زمان كه نسيمى از شمال يا جنوب بوزد، شما را جستوجو نمى كردم كه شما گروهى هستيد پرخاش گر، عيب جو، حق گريز و پرفريب!

بى شك تا آن گاه كه قلب هاتان هماهنگ نباشد بسيارى شمارتان به كار نيايد. با اين همه من شما را بر آن راه روشن رهبرى كرده ام كه در آن راستا هيچ كس ـ جز آن نگون بخت كه او را تباهى سرنوشتى محتوم است ـ به هلاكت دچار نشود. حال هر كس در اين راستا استقامت ورزد، راهى بهشت است، و هر آن كس بلغزد، راهى آتش خواهد بود.

فهرست

گفتار نهم : سرانجام

ترغيب مردم براى رويارويى نهايى با معاويه

[ كار بايد از ريشه چاره شود و معاويه خود مركز فتنه است. بايد به مصاف وى رفت و آيا مردم مرا همراهى خواهند كرد؟] به ايشان مى گويم:

پيش از اين چنين بود كه ما، همراه و همرزم با رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ پدران، پسران، برادران و عموهاى خود را مى كشتيم، و اين همه بر ما نمى افزود جز تسليم و ايمان و پيش روى در راستاى آن و مقاومت بر دردهاى فراوان و تلاش روزافزون در جهاد با دشمنان.

گاه بود كه مردى از ما با ديگرى از دشمن، بسان دو اشتر نر به هم مى پيچيدند، تا در آن پيكار مرگ و زندگى، شرنگ مرگ را به هماورد خويش بنوشانند. در اين مسابقه، گاه پيروزى از ما بود و گاه سهم دشمن.

پس چون خداوند صداقت ما را ديد، پيروزى و نصرت را بر ما و شكست و زبونى را براى دشمنانمان فرو فرستاد، تا آنكه اسلام ثبات يافت. پايگاه هايش را به تصرف درآورد، و سينه بر زمين نهاد.

به جان خويش سوگند كه اگر ما را نيز كارنامه اى چونان شما بود، نه دين بر پاى مى ايستاد و نه جوانه هايى بر نهال ايمان مى رست و خرمى مى يافت.

به خدا سوگند (با چنين كارنامه) از پستان اين نظام به جاى شير، خون بدوشيد و در پيامد آن به پشيمانى دچار شويد.

اف بر شما كه از نكوهشتان به ستوه آمدم! از اين روست كه شما به زندگى دنيا و زبونى، به جاى آخرت و عزت، خشنود باشيد؟ چون شما را به جهاد با دشمنتان فرا مى خوانم، چنان چشمانتان گرد مى شود كه گويى به مرداب مرگ افتاده ايد و از فرط مستى از خود بيگانه شده ايد. باب فهم سخنانم بر شما بسته شده است. از اين رو به سرگردانى دچاريد. گويى قلب هاتان چنان آفت زده است كه توان انديشه نداريد! ديگر نه در محافل سرى مى توانيد همرازان من باشيد، نه در اداره كشور نيروى مورد اعتمادى هستيد، و نه در صحنه پيكار سپاهيانى بالنده و كارامديد. تنها و تنها اشتران بى ساربانى را ماننديد كه از هر سو گردشان آورند، از ديگر سو پراكنده شوند! خداى را سوگند كه در افروختن شراره جنگ نيروى بسيار بدى هستيد. همواره بر ضد شما طرح ريزى مى شود و شما را طرحى نباشد. مرزهاتان پيوسته در كاهش است و كسى از شما به خشم نمى آيد. دشمن را لحظه اى خواب نيست و شما را روزگار همچنان در بى خبرى و سهو به سر آيد! به خدا سوگند كه هر مسؤوليت گريز بى تفاوت، محكوم به شكست باشد!

به خدا سوگند كه با اين وضع جز اين هيچ گمانم نيست كه چون نبرد اوج گيرد و سوز مرگ بوزد، فرزند ابى طالب را چونان سر بى تن وا نهيد!

خداى را سوگند، آن كس كه دشمن را فرصت دهد تا گوشتش را بجود، استخوانش را خرد كند و پوستش را بكند، مردى است ناتوان و درمانده با دلى ضعيف در قفسه سينه. تو اگر مى خواهى چنين باش، ولى من پيش از ارزانى داشتن چنين فرصتى به دشمن، با چنان ضربه هاى پرآوازه بر او يورش آورم كه خُرد استخوان هاى سرش را به هر سو بپراكند و بازوها و مچ هايش قلم شود. پس از آن همه چيز در گرو مشيت الهى باشد.

اى مردم! بى گمان مرا بر شما، و شما را بر من حقى است. حق شما بر من، خيرانديشى و دلسوزى مخلصانه و فراهم آوردن امكان بهره گيرى كامل از ثروت بازيافته تان است، و نيز آموزشتان تا از جهالت برهيد، و تأديب و تربيتتان تا به آموختن تن دهيد.

و اما حق من بر شما پايبندى به بيعت است و نصيحت كردن در حضور و غيبت! چون به بسيجتان مى خوانم، بى درنگ پاسخ مثبت دهيد، و چون فرمانى صادر مى كنم، گوش به فرمان باشيد.

اى مردمى كه بدن هاتان در كنار هم و گرايش هاتان ناهمگون و ناهمسو است، سخن و شعارتان، سنگ سخت را نرم مى كند و عملكردتان، ديگ طمع دشمن را به جوش مى آورد.

در نشست هاى سياسى تان، طرح كننده تندترين شعارهاييد و در هنگامه نبرد جز فرار، فرار، شعار نداريد!

كسى را كه چونان شمايش مخاطب هايى باشد، دعوتش را هيچ ارجى نماند، و دلى كه همپاى رنج شما تپيد، هرگز نياسايد. عذرهاتان پوچ و بى راه است و به بهانه تراشى هاى بدهكاران بدحساب مى ماند! آنكه تن به خوارى داده چگونه دفع ستم كند كه حق جز با تلاشى سخت فراچنگ نيايد.

اگر امروز از خانه خود دفاع نكنيد، مى خواهيد مرزبان كدام وطن باشيد؟ اگر همپاى من از پيكار دريغ ورزيد، دوشادوش كدام رهبر به پيكار بر مى خيزيد؟ آنكه شما فريبش دهيد، راستى را كه چه ابله و فريب پذير باشد، و كسى كه با تكيه بر شما آهنگ پيروزى كند، با كندترين پيكان به ميدان آمده باشد، و آنكه دشمن را با شما نشانه گيرد، با تيرى شكسته دشمن را در آماج نشاند.

من، ديگر نمى توانم هيچ سخنى از شما را راست بينگارم، و به يارى شما هيچ اميدى ندارم، و در تهديد دشمن نيروى شما را پشتوانه ندارم!

راستى، شما را چه مى شود؟ دارويتان چيست؟ و شيوه درمانتان چه باشد؟

دشمن كه جز مردانى چون شما نباشد.

بس كنيد ديگر اين همه گفتار بى دانش، غفلت بى پارسايى و آزمندى ناروا را!

اينك، دچار يارانى شده ام كه نه مرا فرمان مى برند و نه دعوتم را پذيرايند.

اى بى پدران، در يارى پروردگارتان چه را چشم داريد؟ آيا دينى نيست كه فراهمتان آرد؟ يا غيرتى كه شما را برانگيزد؟

در ميانتان فرياد مى زنم و عاجزانه به ياريتان مى خوانم، اما شما به سخنم گوش نمى سپاريد و فرمانم را گردن نمى نهيد، تا آنگاه كه پيامدهاى شوم را پديدار بينيد.

چنين است كه نه با ياراى شما مى توان به خونخواهى خونى رسيد و نه در پيشبرد مرامى كوشيد. شما را به يارى برادرانتان مى خوانم، اما در پاسخ، جز آه و ناله اى ـ چونان ناله شتران بيمار دل خسته ـ نمى شنوم. واكنشتان رفتار اشتران كوهان كوفته را ماند. و سرانجام، سپاهى اندك، نگران و ناتوان، به سويم مى آيد كه از نگاهشان دلهره مى بارد، چنان كه پندارى هريك، رانده شدن خويش را به مسلخ در تماشا باشد!

تا چند با شما مدارا كنم، چنان كه با اشتران كوفته كوهان و با جامه هاى ژنده ـ كه چون از سويى وصله اش كنند از ديگر سو پاره شود ـ مدارا كنند؟ هرگاه لشكركى از شامى ها به سرزمينتان نزديك شود، هنر مردانتان همه اين است كه خانه هاى خويش را در فرو بندند و چونان سوسماران به سوراخ هاى خويش خزند، يا همانند كفتاران گريزگاهى بجويند و در مغاك امنشان پنهان شوند! به خدا سوگند كسى را كه يارانى چون شما باشد، خوار مى شود و هر آنكه دشمن را با شما در آماج نشاند، بى ترديد با كمان هاى شكسته پيكان هدف را نشانه رفته باشد.

شما در صحنه حرف و شعار بسياريد، اما در پس پيكار اندك. و من راه راست كردن كژى هاى شما را نيك مى دانم، اما به خدا سوگند كه خواستار اصلاح شما به بهاى فاسد كردن خويش نباشم.

خداى آبرويتان را ببرد و بهره تان را ناچيز سازد كه حق را نمى شناسيد، آن گونه كه باطل را، و باطل را نمى كوبيد، آن چنان كه حق را.

ستم گر را هرگز از سرپنجه پرقدرت عدل الهى گريزى نباشد، هرچند خداوندش چندى مهلت دهد، كه در گذرگاهش همواره در كمين است و چونان استخوانى ناى او بفشارد و فرود آب خوش از وى دريغ دارد.

هش داريد، به حق خدايى كه جانم در دست اوست، اين قوم بر شما چيره خواهد شد، نه بدين روى كه موضع شان به حق نزديك تر از شما است، بلكه به دليل شتافتن آنان در اجراى دستورهاى رهبرشان كه بر باطل است و كندى شما در اجراى فرمان هاى من كه بر حقم.

اين مسلم است كه در تاريخ همواره ملت ها از ستم زمامداران شان در هراس بوده اند، جز امروز، كه اين منم كه از ستم رعيت خويش، بيمناكم. به جهاد فرا مى خوانمتان، اما بسيج نمى شويد. مى كوشم كه حقايق را در گوش هاتان فرو خوانم، اما گوش شنوايى نداريد. آشكارا و پنهان دعوتتان مى كنم و پاسخ مثبتى نمى دهيد. همواره پندتان مى دهم و شما پندپذير نباشيد.

آخر اين چه حضورى در صحنه است كه با نبودن، يكى است. و اين چه نمايش سرورى است كه ماهيت آن بردگى است؟ گونه گون حكمت ها را برايتان بيان مى كنم و شما بى زارى نشان مى دهيد. با رساترين پندها موعظه تان مى كنم و شما بيش از پيش پراكنده مى شويد. با سخنانم مى كوشم كه براى جهاد با سركشان برانگيزمتان، اما پيش از آنكه سخنم را به پايان برسانم، مى بينمتان كه چونان سيل زدگان قوم سبا، تار و مار شده ايد، و به محفل هاى خاص خويش بازگشته ايد، و در كوبيدن يك ديگر ـ با بهره گيرى از آن چه بدان پندتان داده ام ـ به نيرنگ مى نشينيد.

هر بامداد كژى هاتان را راست مى كنم و هر شامگاهى كه به سويم باز مى گرديد همانند ماران، كژ و كوژتان مى بينم. كژى هاى شما هر روز پيچيده تر مى شود و توان من در راست كردنتان كاستى مى گيرد.

با شمايم، كه بى خرد و با گرايش هاى متضاد و ناهماهنگ، تنها با تن هاتان در صحنه ايد و بلاى جان فرماندهان خويش ايد. ياور شما، فرمانبر خدا است و شما از دستورهايش سرپيچى مى كنيد، در حالى كه صاحب شاميان، با اين كه خداى را نافرمان است، آنان سر به فرمانش دارند. چنان كه دوست مى دارم، معاويه شما را با ياران خويش مبادله كند، به سانى كه صرافان درهم را با دينار تعويض مى كنند، ده تن از شما را بازگيرد و در برابر، تنها يك مرد شامى به من دهد.

اى كوفيان! گرفتارى من با شما در دو سه چيز خلاصه شدنى است: كرهايى صاحب گوش، گنگانى زبان دار و كورانى چشم دارايد. نه در برخوردها آزردگى و صداقتى داريد، و نه در هنگامه گرفتارى برادرانى مورد اعتماديد. جز خاك تيره، دستاورديتان مباد، كه داستانتان، بيش از هر چيز، داستان اشتران بى صاحبى را ماند كه از هر سو فراهمشان آرى، از ديگر سو پراكنده شوند.

به خدا سوگند، در تصويرى كه از شما بر پرده پندار دارم، چنانتان مى بينم كه چون پيكار اوج گيرد و شعله هاى جنگ زبانه كشد. پسر ابى طالب را در برابر دشمن، تنها، وا مى نهيد، چونان زنان هرزه اى كه پرواى شرف و ناموسشان نيست. با اين همه، من بى هيچ ترديدى، بر برهانى روشن از پروردگارم تكيه دارم و در راستاى روشن خط پيامبر خويشم، و در راه روشنى ـ كه چونان عزيز گمشده اى بازش يافته ام ـ به پيش مى تازم.

خاندان پيامبرتان را ژرف بنگريد و خود را به همسويى با آنان ملزم كنيد و گام بر گامجاشان بگذاريد. چراكه آنان هرگز از راه هدايت بيرونتان نمى برند و ديگر بار به مغاك جاهليت فروتان نمى افكنند. پس نشست و برخاستنتان را با آنان هماهنگ كنيد و با نهضتشان همراه شويد. نه بر آنان پيشى گيريد كه به گمراهى درافتيد و نه از آنان واپس مانيد كه تباه شويد.

من، همگى ياران محمد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ را ديده ام، و اينك هيچ يك از شما را همانند آنان نمى يابم. آنان در حالى كه همه شب را با سجده و قيام مى گذراندند، ژوليده موى و غبارآلوده، خود را به روشناى صبح مى رساندند. گونه و پيشانى را، به نوبت بر خاك مى نهادند و ياد معاد، چونان گدازه آتشفشانى، از جا مى كندشان و به پاى مى جستند. پيشانى و فاصله دو چشمشان چنان پينه بسته بود كه مى پنداشتى نه پيشانى كه زانوان بزان است و هرگاه از خداوند ياد مى شد، از هراس كيفر و اميد پاداش، چنان مى گريستند كه گريبانشان را اشك فرو مى گرفت، و چونان بيد در گذر تندبادها به خود مى لرزيدند.

[ و زمانى ديگر به ايشان گفتم:]

خداى را بر قضا و قدرش ـ كه به جريان هاى جهان و كنش هاى انسان حاكم است ـ سپاسگزارم. و هم بر اين خواستش كه مرا به گروهى چون شما مبتلا ساخته است، كه از من فرمان نمى بريد، دعوتم را پاسخ نمى گوييد، و با بيهوده گرى فرصت ها را از دست فرو مى نهيد و چون هنگامه كارزار پيش آيد خود را مى بازيد، و اگر روزى بر محور رهبرى، مردم را اتحادى فراهم آيد، در موضع انتقاد و تخريب قرار مى گيريد و با اين همه ادعا، در برخورد با ساده ترين تنگناها و سختى ها، واپس مى نشينيد.

اى شمايى كه دشمنتان را ريشه اى نيست. اينك كه مى توان دو راهى مرگ و ذلتش ناميد، در يارى من و جهاد حق طلبانه خود، چه را چشم داريد؟ خداى را سوگند، كه اگر هم اكنون روز موعود فرا رسد ـ كه بى شك مرا فرا مى رسد ـ درست درحالى ميان من و شما جدايى مى اندازد كه از همدمى تان به ستوه آمده ام و با وجودتان احساس تنهايى مى كنم.

به خدايتان حواله مى دهم! دينى نيست كه فراهمتان كند يا غيرتى نداريد كه شما را برانگيزد؟ آيا اين شگفتى آور نباشد كه معاويه مشتى اوباش ستم پيشه را فرا مى خواند، پس بى هيچ چشمداشتى به عطايا و كمك ها پيروى اش مى كنند. اما من شما را ـ كه ميراث اسلام و يادگار مردم راستين ماييد ـ با تداركات در خور و بخششى مناسب، فرا مى خوانم و شما در مخالفت با من به گروه بندى مى پردازيد؟ ميان من و شما چنان ناهماهنگى است كه در خشم و خشنودى، حتى در يك مورد، احساسى مشترك نداريم. و در اين اوضاع، در آغوش كشيدن مرگ را از هر چيز ديگرى خوش تر مى دارم. عمرى را با شما به بررسى قرآن و گشودن باب برهان نشستم، با حقايقى كه برايتان ناشناخته بود، آشناتان كردم و لقمه جويده به دهانتان نهادم، چنان كه مى بايست كور، بينا مى شد و خفته، بيدار! اما افسوس! چه نادان مردمى كه رهبرشان معاويه است و آموزگارشان فرزند نابغه!

به خدا سوگند كه معاويه هوشمندتر از من نباشد، اما از پيمان شكنى و هرزگى باك ندارد، و اگر ناپسندى پيمان شكنى نبود، من از تمامى مردم هوشمندتر بودم، اما هر پيمان شكنى نوعى هرزگى، و هر هرزگى گونه اى كفر است و هر عهدشكنى را در روز قيامت درفشى است كه بدان شناخته مى شود. با اين همه، خداى را سوگند كه نه هرگز در چنبر توطئه اى غافلگير مى شوم و نه در هيچ سختى و شدتى به ستوه مى آيم!

دلتنگ از دورى ياران

اى بندگان خدا، تمامى شما را به تقواى خدايى توصيه مى كنم كه بدن هاتان را جامه ها پوشاند، و ابزار زيست را فراوان ارزانيتان داشت. اگر بنا بود كسى را ياراى رسيدن به جاودانگى و راندن مرگ باشد، مى بايستى سليمان فرزند داوود ـ كه بر او درود باد ـ بود، كه با پيامبرى و آن مقام قرب معنوى، فرمانروايى جن و انس را نيز در اختيار داشت. با اين همه تا پيمانه عمرش لبريز گرديد و دورانش به پايان رسيد، كمان هاى نيستى، با تيرهاى مرگ، آماجش ساختند و ناگهان شهرها با فقدان وجودش روبه رو شدند و خانه ها از او تهى ماندند و همگى به مغاك تعطيل فرو افتادند، و گروهى ديگر آن همه را به ميراث بردند.

بى شك تاريخ قرون گذشته، براى شما بسى عبرت آور و آموزنده است! كجايند عمالقه و فرزندانشان؟ كجايند فرعون ها و فرعونيان؟ كجايند دار و دسته شهرهاى رَسّ، همان ها كه پيامبران را كشتند. سنت هاى رسولان را خاموش كردند و به جايشان سنت هاى جباران و خودكامه هاى تاريخ را زندگى بخشيدند؟ كجايند آن زورمداران تاريخ كه ارتش هاى عظيمى را بسيج مى كردند، رقباى خويش را، هزار هزار، در هم مى شكستند، لشكرها آرايش مى دادند و شهرهايى پى مى نهادند؟

اى مردمان! بى گمان، من بذر همان مواعظى را در ميانتان افشاندم كه پيامبران، امت هاى خويش را بدانها پند دادند. و به انجام همان كوشيدم، كه جانشينان پيامبران، پس از آنان انجام دادند. در تأديبتان از تازيانه خود نيز مدد گرفتم، اما شما به خط مستقيم درنيامديد. با هشدارهاى تند و تكان دهنده، نهيبتان زدم و متحد نشديد!

به خدايتان وا مى گذارم! آيا امامى جز مرا در انتظاريد تا راه را براى شما هموار سازد و به راستى هدايتتان كند؟

زنهار كه آنچه از دنيا روى آورده بود، پشت كرد، و آنچه پشت كرده بود، ديگر بار روى آورد. بندگان نيك خدا آهنگ رفتن فرو كردند، و ارزش هاى ناچيز و ناپايدار دنيا را بر ارزش هاى فراوان و فناناپذير آخرت برگزيدند.

آرى، برادران همرزمى كه خونشان در صفين فرو ريخت، از اين كه امروز زنده نيستند ـ تا خوراكشان غم و نوشابه شان خوناب دل باشد ـ هيچ زيانى نكرده اند. با جرأت، بر اين حقيقت تأكيد مى كنم كه آنان به ديدار خداوند شتافتند، پس پاداششان را به كمال پرداخت و در پى دورانى نگرانى و ترس، در سراى امنيت مقامشان داد. كجايند آن برادران من كه در راه روشن حركت كردند و بر مبناى حق پيش رفتند؟ عمار كجاست؟ ابن تَيهان كجاست؟ ذوشهادتين كجاست؟ و كجايند همانند آن ياران عزيز و برادران همرزمشان كه با مرگ پيمان بستند و سرهاشان چونان پيامى به سوى بدان و ددان روانه شد؟

آوخ بر آن برادران عزيزم كه قرآن را تلاوت مى كردند و از آن دريافتى استوار داشتند. وظيفه الهى خويش را با ژرف انديشى اجرا كردند. سنت را زنده ساختند و بدعت را ميراندند. آرى، آنان به جهاد دعوت شدند، پس با دل و جان پذيرايش گشتند و با اعتمادى كه به رهبر خود داشتند، حركتش را پى گرفتند.

[ سپس با آوايى بلند فرياد زدم:]

اى بندگان خدا! جهاد، جهاد! بدانيد كه امروز من به آرايش نظامى لشكر خويش مى پردازم، پس هركه آهنگ رفتن به سوى خدا دارد، بيرون شود.

[ پس از اين سخنرانى، براى حسين، قيس بن سعد و ابوايوب هريك ده هزار سپاه قرار دادم و براى ديگران هم كم و بيش تا ببينم خدا چه خواهد.]

قبل از ترور

نشسته، خوابم در ربود. پس سيماى رسول خدا در نگاهم نشست. بى درنگ گفتم: «اى رسول خدا، از كج روى و كين توزى هاى امتت چه ها كه نديدم.»

فرمود: «نفرين شان كن!»

و من در همان حال گفتم: «خدايا، به جاى اينان مرا يارانى بهتر ارزانى دار و به جاى من بر اينان زمامدارى بدتر از من برگمار.»

به ياد مى آوردم روزى را كه از رسول خدا پرسيدم: اى رسول خدا! كى فتنه اى كه خداوند از آن خبرت داده، روى مى دهد؟ حضرتش پاسخ داد: اى على! پس از من، امتم به فتنه دچار خواهد آمد.»

پس گفتم: اى رسول خدا! مگر جز اين است كه در روز احد، آن جا كه گروهى از مسلمانان به شهادت رسيدند و من از شهادت بى نصيب ماندم و سخت بر من گران آمد، فرمودى: شاد باش، كه شهادت را در پيش خواهى داشت؟

پس پيامبر پاسخم داد كه: آرى، بى گمان چنان است كه گفته ام، بدان هنگام، شكيبايى تو چگونه خواهد بود؟

گفتم: اى رسول خدا، اين نه جاى صبر و شكيبايى، كه جاى مژده و سپاسگزارى است. پس پيامبر در ادامه سخن خويش گفت:

اى على! اينها در آينده اى بس نزديك با دارايى هاشان دچار فتنه مى شوند. هم ديندارى خود را بر پروردگار خويش منت مى گذارند و هم رحمت او را آرزو دارند، و از خشم و يورش قهرش احساس امنيت مى كنند. با شبهه هاى دروغين و هوس هاى غفلت آفرين حرامش را حلال مى شمارند. مى را نبيذ، رشوه را هديه و ربا را سودا مى نامند و حلال مى دانند.

پس گفتم: اى رسول خدا! بدان هنگام من چگونه شان تلقى كنم؟ در موضع ارتداد، يا گرفتار فتنه؟

حضرتش فرمود: در جايگاه فتنه.

در بستر شهادت

[ انتظار به سر آمد و محاسنم به خون سر خضاب شد.] اى مردم! هركسى از آنچه مى گريزد، در همان گريزگاهش با آن رودررو شود; چراكه اجل در گلو و گذرگاه نفس به كمين نشيند و گريز، همانا در آغوش كشيدن باشد.

وه كه چه روزگارانى در پى گشودن راز نهفته اش بودم، اما خواست خداوند جز پنهان داشتنش نباشد. هيهات، كه اين دانشى سر به مهر باشد.

اما وصيت من:

خداى را هيچ شريكى مگيريد، و سنت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ ضايع مگذاريد. اين دو استوانه و دو چراغ را برپا و فروزان نگاه داريد كه ديگر سزاوار هيچ نكوهشى نباشيد، مگر به پراكندگى دچار آييد. هر كدامتان بار گران خويش را بردارد و بار ناآگاهان را سبك كند، كه شما را پروردگارى مهربان، دينى استوار و رهبرى آگاه است.

ديروز، شما را همراه بودم. امروز مايه عبرت شمايم. و فردا، براى هميشه از شما جدا شوم. براى خود و شما آمرزش خدا را خواستارم.

اينك در اين پرتگاه، اگر پاى جاى استوار بماند كه خوب، اما اگر پاها بلغزيد نيز چه غم؟ كه ما در زير شاخساران و در بستر بادها و در سايه انبوهه هاى ابرى كه در فضا گم شوند و اثرى از آنها در زمين نماند، چند صباحى زيستن را فرصت يافتيم.

آرى، واقعيت جز اين نيست كه من با تن خويش، چندى همسايه تان بودم و ديرى نمى پايد كه از من جز كالبدى بى جان بر جاى نمى ماند، كه از پى دورانى تكاپو و سخنورى، اينك آرام گرفته، خاموشى گزيند. اميد كه همين آرامش و سكون و سكوت اندام هايم نيز شما را پندى ديگر باشد، چراكه اين، پندپذيران را، از هر منطق روشنگر و از هر گفتار شنيدنى اى پندآموزتر است.

شما را وداع مى گويم. وداع مردى كه ديدارى ديگر را منتظر است. فردا است كه روزگارم را بشناسيد و رازهايم برون افتد و از پس آنكه خلأ وجودى مرا دريابيد و در جايگاهم ديگرى را ببينيد، از من شناخت درستى بيابيد

آخرين سفارش به حسنين(عليهما السلام)

پيش از هر چيز توصيه تان مى كنم كه به خدا شرك مورزيد و سنت محمد را ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ تباه مكنيد. اين دو ستون را برپا و اين دو چراغ را فروزان داريد، كه در اين صورت سزاوار هيچ سرزنشى نباشيد.

ديروز همراهتان بودم و امروز مايه عبرتتانم و فردا از شما جدا مى شوم! اگر بمانم كه خودْ ولىِّ خون خويشم، و اگر نابود شوم كه نيستى وعده گاه من است. اگر درگذرم، گذشت، پروازى است در نزديكى به حق، و براى شما نيز ارزشى است. بگذريد، «مگر نمى خواهيد كه خدايتان بيامرزد؟»

به خدا سوگند كه مرگ، مرا پيشامدى غافلگيركننده و ناخوشايند نبود. و در افقش هيچ طليعه زشتى نمايان نشد; زيراكه داستان من و مرگ، داستان جستوجوگر شبانه آب را ماند كه به آن دست يابد و خواستگارى را كه معشوقه خود را در آغوش كشد. آرى، «آنچه نزد خدا است، ابرار را ارزشمندتر باشد.»

[ و در گاه ديگر گفتم:]

شما هر دو فرزندم را به تقواى الهى توصيه مى كنم. دنيا را پى مگيريد، حتى اگر به شما روى آورد. و از هرچه از دنيا است و از دست مى دهيد افسوس مخوريد. براى حق بگوييد و به انگيزه پاداش كار كنيد، ستمگر را دشمن و ستم ديده را يار باشيد.

شما هردو، و ديگر اعضاى خانواده و تمام كسانى را كه اين وصيتنامه مرا دريافت خواهند كرد به تقواى الهى، به نظم در جريان كارها و ايجاد صلح و وحدت در ميان صفوف خود، توصيه مى كنم كه از جدتان شنيدم كه مى فرمود: «آشتى ميان دو تن از هر نماز و روزه اى ارزشمندتر است.»

خداى را، خداى را، درباره يتيمان، مباد كه گاه به گاه دهان هاشان را بى قوت بگذاريد يا در حضورتان تباهى شان را شاهد باشيد.

خداى را، خداى را، درباره همسايگانتان، كه مورد وصيت پيامبر شمايند. همواره درباره آنان سفارش مى كرد، چنان كه پنداشتيم كه ديرى نپايد كه در رديف ميراث برانشان نشاند.

خداى را، خداى را، درباره قرآن، مباد كه در عمل بدان، بيگانگان بر شما پيشى گيرند.

خداى را، خداى را، درباره نماز، كه ستون پايه دين شما است.

خداى را، خداى را، درباره خانه پروردگارتان، تا هستيد خلوتش مگذاريد، كه اگر خانه را وانهيد، جايگاه چشمگيرى در جهان نيابيد.

خداى را، خداى را، درباره جهاد در راه خدا، با خواسته و جان و زبان هاتان، و بر شما باد همبستگى و فداكارى متقابل و زنهار از گسستى و پشت كردن به همديگر! هرگز از امر به معروف و نهى از منكر دست برمداريد، كه در آن صورت، سلطه بدان بر شما شكل گيرد و از آن پس هيچ دعايتان مستجاب نشود.

اى فرزندان عبدالمطلب، مباد كه با بازگفت پياپى «امير مؤمنان كشته شد، امير مؤمنان كشته شد» در خون مسلمانان غوطهور شويد. به هوش باشيد كه به خون خواهى من، جز از قاتلم هيچ كسى نبايد كشته شود.

هرگاه از اين ضربت او جان دادم، ژرف بنگريد كه در برابر ضربت او، تنها يك ضربت بزنيد، مباد كه آن مرد مثله شود كه من خود از رسول خدا ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ شنيدم كه فرمود: «از مثله كردن ـ هرچند سگى گزنده باشد ـ بپرهيزيد!»

سخن پايانى

پايان راه، شما را فراروى باشد، و رستاخيز، از پى، شما را به پيش مى راند. سبك بار شويد تا به پيشتازان بپيونديد; چراكه اولين فرد اين كاروان آخرين فردتان را چشم به راه ماند.

فهرست منابع

1. قرآن كريم.

2. احداث التاريخ الاسلامى، عبدالسلام ترمانينى، چاپ دوم، 1408 ـ 1988، جزء اول.

3. اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ابن اثير، مكتبة الاسلاميه، تهران.

4. العقد الفريد، ابن عبدربه، ج 3.

5 . امام على صداى عدالت انسانى، جرج جرداق، ترجمه خسروشاهى، چاپ دوم، نشر خرّم، قم، 1375.

6 . پيكار صفين، نصر بن مزاحم، ترجمه اتابكى، انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، چاپ سوم، 1375.

7 . تاريخ سياسى اسلام، حسن ابراهيم حسن، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات جاويدان، چاپ پنجم، 1362.

8 . تاريخ يعقوبى، احمد بن محمد بن واضح يعقوبى، ترجمه محمدابراهيم آيتى، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ سوم، 1362.

9 . ترجمه نهج البلاغه، شهيدى، انتشارات علمى و فرهنگى، چاپ چهاردهم، 1378.

10. رهبرى امام على(عليه السلام) از ديدگاه قرآن و سنت، علامه سيد شرف الدين، ترجمه محمدجعفر امامى، انتشارات اسلامى.

11. سيره صحيح پيامبر بزرگ اسلام، علامه جعفر مرتضى عاملى، ترجمه حسين تاج آبادى، مؤسسه فرهنگى انتشاراتى آزاد گرافيك، قم، چاپ اول، 1373.

12. سيرى در سيره ائمه اطهار(عليهم السلام)، مرتضى مطهرى، انتشارات صدرا، چاپ اول، 1367.

13 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء التراث العربى، بيروت.

14. عبداللّه بن سبا، علامه سيد مرتضى عسكرى، ترجمه محمدصادق نجمى و هاشم هريسى، دفتر نشر كوكب، پاييز 1360.

15. فدك در تاريخ، محمدباقر صدر، ترجمه محمود عابدى، انتشارات روزبه، 1360.

16. مروج الذهب، مسعودى، دارالمعرفة، بيروت.

17. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، منشورات المكتبة الحيدريه، نجف اشرف.

18. ملل و نحل، شهرستانى، چاپ ايران، ج 1.

19. نقش عايشه در تاريخ اسلام، علامه سيد مرتضى عسكرى، ترجمه محمدعلى جاودان، دفتر نشر كوكب، پاييز 1362.

20. نهج البلاغه، ترجمه عبدالمجيد معاديخواه، نشر ذره، قم، چاپ اول، 1374.

21. نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام.

 
صفحه قبل فهرست صفحه بعد