|
|
محرم سال هفتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله پس
از بازگشت از
((حديبيه
)) و مدتى اقامت در
مدينه در محرم سال هفتم رهسپار
((خيبر))
شد و در اين سفر
((ام
سلمه
)) را با خود
برد و رايت را به على بن ابيطالب سپرد و در راه
خيبر
((عامر بن اكوع
)) براى رسول خدا
شعر مى خواند و چنين مى گفت :
|
((
والله لولا الله ، ما اهتدينا |
|
و ثبت الاقدام
ان لاقينا(256)
)) |
پس رسول خدا درباره او دعا كرد و گفت : يرحمك الله
. صحابه از اين دعا چنين فهميدند كه وى به شهادت
مى رسد و او در خيبر به شهادت رسيد.رسول خدا نيز هنگامى كه نزديك خيبر رسيد توقف
فرمود و گفت :
((پروردگارا!
از تو مى خواهيم خير اين قريه و خير اهلش را و خير
آنچه در آن است و به تو پناه مى بريم از شر اين
قريه و شر اهلش و شر آنچه در آن است
))؛ سپس فرمود: به
نام خدا پيش رويد.
مسير
رسول خدا صلى الله عليه و
آله از مدينه تا خيبر
رسول خدا از مدينه
ابتدا رهسپار
((عصر))
شد (نام كوهى است )، سپس به
((صهباء))
رسيد، آنگاه با سپاه خويش تا وادى
((رجيع
))
پيش رفت و ميان اهل خيبر و قبيله
((غطفان
))
فرود آمد كه اين قبيله را از كمك دادن به اهالى
خيبر بازدارد، زيرا قبيله غطفان مى خواست با كمك و
پشتيبانى خويش ، يهوديان را عليه رسول خدا بشوراند
و سرانجام توفيق نيافت و يهوديان تنها ماندند.
فتح
قلاع خيبر
1 - قلعه
((ناعم
)) كه پيش از قلعه
هاى ديگر فتح شد و
((محمود
بن مسلمه
)) در فتح
همين قلعه به شهادت رسيد.
2 - قلعه
((قموص
)) كه پس از قلعه
ناعم فتح شد.
3 - قلعه
((صعب بن
معاذ)) كه
ثروتمندترين قلعه ها بود و روغن و خواربارى كه در
خود ذخيره داشت ، در هيچ يك از قلعه هاى ديگر به
دست نيامد.
4 - قلعه
((نطاة
)) كه رسول خدا از
صبح تا شب با اهل قلعه جنگيد و پنجاه نفر مسلمان
زخمى شدند و رسول خدا سرانجام به فتح آن توفيق
يافت و در اين قلعه منجنيقى به دست مسلمانان افتد.
5 - قلعه
((شق
)) كه پس از قلعه
نطاة فتح شد.
6 - قلعه
((نزار))
كه به وسيله منجنيق به غنيمت يافته ، فتح شد.
7 -
((كتيبه
)) كه خود داراى
قلعه هايى بوده است .
8 - قلعه
((اءبى
)) كه صاحب طبقات آن
را نام برده است .
9 و 10 - قلعه
((وطيح
)) و قلعه
((سلالم
)) كه به روايت ابن
اسحاق در آخر از همه فتح شد. در اين دو قلعه بود
كه صد زره و چهارصد شتر و هزار نيزه و پانصد كمان
عربى به دست مسلمانان افتاد.
(257)
سرفرازى على عليه السلام
كار فتح يكى از قلعه هاى
((خيبر))
(258) دشوار شد و رسول خدا صلى
الله عليه و آله ابتدا دو مرد از مهاجران و مردى
از انصار يا به ترتيب
((ابوبكر))
و
((عمر))
را براى فتح آن فرستاد، اما فتح قلعه صورت نگرفت و
رسول خدا گفت :
((البته
فردا همين رايت را به مردى خواهم داد كه خدا به
دست وى فتح را به سرانجام رساند، مردى كه خدا و
رسولش را دوست مى دارد و خدا و رسولش هم او را
دوست مى دارند.))
رسول خدا
((على
)) را خواست و گفت :
اين رايت را بگير و پيش رو تا خدا تو را پيروز
گرداند.
على عليه السلام نزديك قلعه رفت و با آنان نبرد
كرد و چون شيرش بر اثر ضربت يك نفر يهودى از دست
وى افتاد، درى از قلعه را برداشت و سپر قرار داد و
تا موقعى كه فتح به انجام رسيد، همچنان در دست وى
بود و پس از آن كه از كار جنگ فارغ شد آن را
انداخت .
((ابورافع
)) مى گويد: من و
هفت مرد ديگر هر چه خواستيم آن را از جاى بلند
كنيم نتوانستيم .
صفيه
از اسيران غزوه
((خيبر))
يكى
((صفيه
)) دختر
((حيى بن اخطب
)) يهودى و همسر
((كنانة بن ربيع
)) بود كه رسول خدا
او را از
((دحية بن
خليفه كلبى
)) خريد
و مسلمان شد و او را آزاد كرد و سپس به همسرى گرفت
. دو دختر عموى
((صفيه
)) نيز در جنگ
((خيبر))
اسير شدند.
(259)
|
سريه
((غالب بن عبدالله كلبى
ليثى )) بر سر بنى ملوح
صفر سال هشتم : جندب بن
مكيث جهنى مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله ،
((غالب بن عبدالله كلبى
)) را فرماندهى سريه اى
داد كه من هم در آن شركت داشتم . او را فرمود تا بر
((بنى ملوح
)) كه در
((كديد))
بودند، غارت برد. رهسپار شديم تا به
((قديد))
رسيديم ، در آن جا ((ابن
برصاء ليثى )) را دستگير
كرديم ، سپس رهسپار شديم تا به ((كديد))
رسيديم ، آنگاه مرا به عنوان ديده بان فرستادند و من
شب هنگام به پشته اى رسيدم كه مشرف به دشمن بود، روى
پشته به پهلو آرميده بودم . در همين موقع مردى از دشمن
از خيمه خود بيرون آمد و به همسرش گفت : روى تپه سياهى
مى بينم ، كمان مرا با دو تير بيرون بياور و زن تير و
كمان وى را آورد، تيرى رها كرد و بر پهلوى من نشست
(279) ، اما آن را در آوردم و بر جاى
ماندم سپس تيرى ديگر رها كرد كه بر شانه من جاى گرفت ،
آن را هم در آوردم و همچنان بر جاى ماندم ، مرد به
همسرش گفت : اگر كسى مى بود حركت مى كرد، سپس داخل
خيمه شد و به خواب رفتند، سحرگاهان بر آنان غارت برديم
و كسانى از ايشان را كشتيم و چهارپايان را غنيمت
گرفتيم و بازگشتيم ، اما دشمن در تعقيب ما پيش تاخت و
به ما بسيار نزديك شد. در اين هنگام بى آن كه ابر و
بارانى ببينيم ، خداى متعال آب سيلى فرستاد كه گذشتن
از آن امكان پذير نبود. مردان ((بنى
ملوح )) در آن طرف
رودخانه ماندند، در حالى كه يك نفر از ايشان هم نمى
توانست از آن بگذرد و تعقيب ايشان بى نتيجه ماند و ما
به سلامت وارد مدينه شديم .
سريه
((غالب بن عبدالله ليثى
))
صفر سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله
ابتدا ((زبير بن عوام
)) را با دويست مرد
آماده ساخت تا از ((بنى
مره )) انتقام گيرد. در
همين حال ((غالب بن
عبدالله ليثى )) از سريه
اى كه خدا آنان را پيروز ساخته بود بازگشت ، رسول خدا
به جاى ((زبير))،
((غالب بن عبدالله
)) را فرستاد. ايشان بر
((بنى مره
)) تاختند و عده اى را
كشتند و چهارپايانى را به غنيمت گرفتند، در همين سريه
بود كه ((مرداس بن نهيك
)) با اين كه كلمه توحيد
را بر زبان جارى ساخته بود به دست
((اسامة بن زيد))
شهيد شد.
(280)
سريه
((كعب بن عمير غفارى
))
ربيع الاول سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه
و آله ((كعب بن عمير))
را با پانزده نفر فرستاد تا به ((ذات
اطلاع )) از اراضى شام
رسيدند و با گروهى از دشمن برخورد كردند و آنها از
پذيرفتن اسلام امتناع ورزيدند و مسلمانان را تيرباران
كردند و همگى به شهادت رسيدند، فقط يك نفر كه در ميان
كشته ها افتاده بود رسول خدا را از پيش آمد باخبر ساخت
.
(281)
سريه
((شجاع بن وهب اسدى
))
ربيع الاول سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه
و آله ، ((شجاع بن وهب
)) را با بيست و چهار
مرد، بر سر جمعى از ((هوازن
)) فرستاد كه در
((سى
)) واقع در ناحيه ((ركبه
)) منزل داشتند، از آن
جا تا به مدينه پنج روز راه بود، در اين سريه
چهارپايان و گوسفندان بسيارى به غنيمت آوردند. سهم هر
مردى پانزده شتر شد و ده گوسفند را به جاى يك شتر حساب
كردند.
(282)
سريه
((قطبة بن عامر بن حديده
))
رسول خدا صلى الله عليه و آله ،
((قطبة بن عامر))
را با بيست مرد بر سر طايفه اى از
((خثعم ))
فرستاد كه در ناحيه ((تباله
)) منزل داشتند، پس از
جنگى سخت ، اسيران و چهارپايانى به مدينه آوردند.
غزوه
((موته
(283) ))
جمادى الاولى سال هشتم : رسول خدا صلى الله
عليه و آله ، ((حارث بن
عمير ازدى )) را با نامه
اى نزد پادشاه ((بصرى
)) فرستاد و چون
((حارث
)) به سرزمين ((موته
)) رسيد
((شرحبيل بن عمرو))
او را كشت . كشته شدن ((حارث
)) سخت بر رسول خدا
دشوار آمد و مردم را به جهاد فراخواند و سه هزار مرد
فراهم گشت . رسول خدا ((زيد
بن حارثه )) را بر آنان
امارت داد و فرمود تا به همان جايى كه
((حارث ))
شهادت يافته است رهسپار شوند و مردم آن سرزمين را به
اسلام دعوت كنند و اگر نپذيرفتند به يارى خدا با آنان
بجنگند.
((عبدالله بن رواحه )) گفت : اى رسول خدا!
مرا دستورى فرما تا آن را حفظ كنم و به كار بندم .
فرمود: فردا به سرزمينى مى رسى كه سجده خداوند در آن
سرزمين كم است ، پس بسيار سجده كن . گفت : بيشتر
بفرما. فرمود: خدا را ياد كن كه ياد خدا در راه رسيدن
به مطلوب ياور تو است . ((عبدالله
)) بار ديگر گفت :
نصيحتى ديگر بر آن دو نصيحت كه فرمودى بيفزا. رسول خدا
فرمود: اى پسر رواحه ! از هر كارى كه عاجز ماندى از
اين كار عاجز مشو، كه اگر ده كار بد مى كنى ، يك كار
نيك هم انجام دهى . عبدالله گفت : ديگر پس از اين سخن
كه فرمودى از تو چيزى نخواهم پرسيد.
(284)
((عبدالله
)) كه از شعراى صحابه
بود اشعارى گفت به اين مضمون كه : آرزوى من جز آمرزش و
شهادت نيست و اميدوارم كه نااميد بازنگردم .
(285)
سپس مردان سريه رهسپار شدند تا در سرزمين شام به
((معان
)) رسيدند و آن جا خبر يافتند كه
((هرقل
)) پادشاه روم در سرزمين
((بلقا))
با صد هزار رومى فرود آمده است و از قبايل مختلف نيز
صد هزار نفر به فرماندهى ((بلى
)) و طايفه
((اراشه
))
(286) به نام ((مالك
بن زافله ))
(287) بديشان پيوسته است .
مسلمانان خواستند، رسول خدا را كه در
((ثنية الوداع )) مانده بود، از شماره دشمن با خبر سازند، اما
((عبدالله بن رواحه
)) مردم را دلير ساخت و
گفت : ما به اتكاى شماره و نيرو و فزونى سپاه با دشمن
نمى جنگيم و تنها اتكاى ما به اين دينى است كه خدا ما
را بدان سرافراز كرده است ، پس پيش رويد، يا پيروزى بر
دشمن يا شهادت يافتن ، مردم همگى پذيرفتند و رهسپار
شدند.
روز جنگ
مسلمانان پيش مى رفتند تا در مرزهاى
((بلقاء))
با سپاهيان ((هرقل
)) از روم و عرب روبرو
شدند و چون دشمن نزديك شد، مسلمانان خود را به قريه
((موته
)) كشيدند و همان جا روز جنگ فرارسيد.
جنگ به سختى درگرفت و ((زيد
بن حارثه )) پياده جنگ
كرد تا در ميان نيزه داران دشمن به شهادت رسيد، سپس
((جعفر بن ابيطالب
)) پيش تاخت و همچنان
مى جنگيد و رجز مى خواند و در حالى كه نود و چند زخم
برداشته بود به شهادت رسيد.
نوشته اند كه ((جعفر))
عليه السلام در اين جنگ دو دست خود را از دست داد و
خدا وى را به جاى دو دستى كه در راه خدا داد، دو بال
عنايت فرمود تا در هر جاى بهشت كه بخواهد با آن دو
پرواز كند.
پس از شهادت ((جعفر بن
ابى طالب ))،
((عبدالله بن رواحه
)) رايت را برگرفت و پيش
تاخت و سوار بر اسب خويش مى جنگيد. در اين هنگام چون
ترديدى براى وى پيش آمد، در چند شعرى كه گفت
(288) خود را ملامت كرد و همچنان پيش
مى تاخت سرانجام به شهادت رسيد. پس از شهادت سه امير
سريه ، ((ثابت بن ارقم
)) گفت : اى مسلمانان !
مردى را از ميان خود به فرماندهى برگزينيد،
((خالد بن وليد))
را به فرماندهى برگزيدند، او هم مسلمانان را به مدينه
بازگرداند.
در اين جنگ ((مالك بن
زافله )) فرمانده روميان
، به دست ((قطبان بن
قتاده )) كشته شد.
پس از بازگشت اصحاب سريه به مدينه ، رسول خدا با عده
اى به استقبال آنان بيرون شدند، مسلمانان مدينه به روى
اصحاب سريه خاك مى پاشيدند و مى گفتند: اى گريزندگان ،
از جهاد در راه خدا گريختيد؟ اما رسول خدا مى گفت :
اينان گريختگان نيستند، بلكه اگر خدا بخواهد حمله
كنندگانند.
(289)
((حسان بن ثابت
)) اشعارى در مرثيه
شهيدان ((موته
)) سروده است .
شهداى
غزوه موته
1 - جعفر بن ابى طالب ؛ 2 - زيد بن حارثه ؛ 3 -
مسعود بن اءسود؛ 4 - وهب بن سعد؛ 5 - عبدالله بن رواحه
؛ 6 - عباد بن قيس ؛ 7 - حارث بن نعمان ؛ 8 - سراقة بن
عمرو؛ 9 - ابوكليب ؛ 10 - جابر: پسر عمرو بن زيد؛ 11 -
عمرو؛ 12 - عامر: پسر سعد بن حارث ؛ 14 - سويد بن
عمرو؛ 15 - عبادة بن قيس ؛ 16 - مسود بن سويد؛ 17 -
هبار بن سفيان .
سريه ذات
السلاسل (290)
جمادى الآخره سال هشتم : رسول خدا صلى الله
عليه و آله خبر يافت كه گروهى از قبيله
((قضاعه ))
فراهم گشته اند و مى خواهند نسبت به مسلمانان دستبردى
بزنند، پس ((عمرو بن عاص
)) را با سيصد مرد از
بزرگان مهاجر و انصار كه سى اسب داشتند، روانه ساخت و
تا نزديك دشمن پيش تاختند، ((عمرو))
در آن جا خبر يافت كه جمعيتى بسيارند، پس به رسول خدا
پيام فرستاد و كمك خواست . رسول خدا
((ابوعبيدة بن جراح
)) را با دويست مرد فرستاد، از جمله
((ابوبكر))
و ((عمر))
را همراه وى گسيل داشت و آنها را فرمومد تا به
((عرو))
ملحق شوند و اختلاف نكنند.
((ابوعبيده
)) به
((عمرو))
همچنان پيش مى تاخت تا سرانجام با جمعى از مشركان
برخورد كرد و مسلمانان بر آنان حمله بردند و به شكست
مشركان انجاميد، سپس ((عمرو))
راه مدينه را در پيش گرفت .
ابن اسحاق مى نويسد: ((غزوه
(سريه ) ذات السلاسل ))
در سرزمين ((عذره
)) روى داد .
((ذات السلاسل
)) يا
((ذات السلسل ))
آبگاهى بود پشت ((وادى
القرى )) كه ميان آن تا
مدينه ده روز راه بوده است .
در همين سريه بود كه ((رافع
بن ابو رافع طائى )) با
((ابوبكر))
رفيق شد و در بازگشتن به مدينه از
((ابوبكر))
درخواست چند نصيحت كرد و ((ابوبكر))
او را به پرستش خداى يگانه و نماز و روزه و زكات و حج
اندرز داد.
شيخ مفيد مى نويسد: بسيارى از سيره نويسان ذكر كرده
اند كه سوره ((والعاديات
ضبحا)) گفته اند كه على
عليه السلام از دشمنان اسير گرفت و اسيران را چند شانه
بست كه گويى : به زنجيرها (سلاسل ) بسته شده اند و چون
سوره مذكور نازل گشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله
در نماز صبح آن را تلاوت كرد و اصحاب پرسيدند كه اين
سوره را نمى شناسيم ، پس گفت : خدا على را بر دشمنان
ظفر داد و جبرئيل بشارت آن را براى من آورد و چون چند
روزى گذشت ، على عليه السلام با غنيمتها و اسيران وارد
مدينه شد.
(291)
سريه
((ابو عبيده بن جراح
))
(292)
رجب سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ،
((ابوعبيده
)) را با سيصد مرد از
مهاجر و انصار بر سر طايفه اى از ((جهينه
)) به
((قبليه ))
- واقع در ساحل دريا به فاصله پنج روز راه تا مدينه -
فرستاد و مقدارى خرما به ((ابوعبيده
)) سپرد و او هم بر
ايشان تقسيم مى كرد، كار به جايى رسيد كه به هركدام
روزى يك خرما مى رسيد و چون كار گرسنگى به سختى كشيد،
اصحاب سريه ((خبط))
(برگ درخت ) مى خوردند و بدين جهت اين سريه را
((سريه خبط))
گفتند. سرانجام ماهى بزرگى از دريا به دست آوردند و از
گوشت و چربى آن بيست روز مى خوردند. در اين سريه ، جنگ
و زد و خوردى روى نداد.
سريه
((ابو قتادة بن ربعى
انصارى ))
شعبان سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله
، ((ابوقتاده
)) را با پانزده مرد، بر
سر قبيله ((غطفان
)) (به خضره از سرزمين
نجد) فرستاد كه بر آنان هجوم برد. در اين سريه ، دويست
شتر و دو هزار گوسفند به غنيمت گرفتند و كسانى را
كشتند و عده اى را هم اسير گرفتند و غنايم را پس از
اخراج خمس ، بر مردان سريه تقسيم كردند، در سهم
((ابوقتاده
)) دختركى زيبا بود،
رسول خدا از او خواست تا دختر را به وى ببخشد و چون
بخشيد رسول خدا او را به ((محمية
بن جزء)) بخشيد.
سريه
((ابوقتاده
)) به بطن اضم
رمضان سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و آله
پس از آن كه تصميم به فتح مكه گرفت ،
((ابوقتاده ))
را با هشت مرد از جمله ((عبدالله
بن ابى حدرد)) و
((محلم بن جثامه
)) به
((بطن اضم ))
(سه منزلى مدينه ) فرستاد تا مردم گمان كنند كه رسول
خدا قصد حركت به آن ناحيه را دارد.
در ((بطن اضم
)) بود كه
((عامر بن اضبط اشجعى
)) سوار بر شترش با
مختصر لوازم سفر، بر مسلمانان گذشت و سلام مسلمانى
داد، اما ((محلم
)) به سابقه اى كه با او
داشت ، او را كشت و شترش را به غنيمت گرفت ، به همين
جهت آيه 94 سوره نساء نزول يافت ،
((محلم )) را
در ((حنين
)) نزد رسول خدا آوردند
تا براى وى استغفار كند، اما رسول خدا سه بار گفت :
خدايا ((محلم بن جثامه
)) را ميامرز.
(293)
مردان سريه تا ((ذى خشب
)) پيش رفتند و آن جا
خبر يافتند كه رسول خدا رهسپار مكه شده است و آنها در
((سقيا))
به رسول خدا پيوستند.
(294)
غزوه فتح
مكه
رمضان سال هشتم : پس از پيمان شكنى قريش ، رسول
خدا صلى الله عليه و آله تصميم به فتح مكه گرفت و مردم
را فرمود تا براى حركت آماده شوند، اما نمى دانستند كه
مقصد كجاست ، تا آن كه مردم را از قصد خويش آگاه ساخت
و دعا كرد كه خدا قريش را از حركت مسلمانان بيخبر نگه
دارد تا ناگهان به مكه در آيند.
حاطب بن
ابى بلتعه
پس از آن كه صحابه از قصد رسول خدا صلى الله
عليه و آله خبر يافتند ((حاطب
بن ابى بلتعه )) نامه اى
محرمانه به سه نفر از قريش : ((صفوان
بن اميه ؛ سهيل بن عمرو و عكرمة بن ابى جهل
)) نوشت و تصميم رسول
خدا را به آنان گزارش داد و آن را با زنى به نام
((ساره
)) فرستاد و براى وى در رساندن نامه
اجرتى در حدود ده دينار قرار داد.
((ساره ))
نامه ((حاطب
)) را در ميان موهاى
بافته سر خود پنهان كرد و راه مكه در پيش گرفت . در
اين ميان جبرئيل جريان نامه و نامه رسان را به رسول
خدا خبر داد. رسول خدا، على بن ابى طالب و
((زبير بن عوام
)) را فرستاد و به آنان
فرمود: رهسپار شويد و در فلان مكان زنى خواهيد ديد كه
نامه اى همراه دارد، نامه را از وى بگيريد و بياوريد.
على و زبير به امر رسول خدا رهسپار شدند و در همان جا
زنى را ديدند كه رهسپار مكه است ، در جستجوى نامه
((حاطب
)) بر آمدند، اما چيزى نيافتند، على عليه
السلام به او گفت : به خدا قسم ، رسول خدا دروغ نگفته
است ، اگر نامه را ندهى تو را تفتيش مى كنم . پس گفت
: كنار برويد و سپس موهاى خود را باز كرد و نامه را از
لابلاى آن در آورد.
حاطب
گنهكار
چون على عليه السلام نامه را به مدينه آورد و
به رسول خدا صلى الله عليه و آله داد، رسول خدا صلى
الله عليه و آله ، ((حاطب )) را خواست و
به او گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : خدا مى داند كه من
مسلمانم و از دين برنگشته ام ، اما خانواده من در مكه
در ميان قريش اند، خواستم از اين راه بر قريش حقى پيدا
كنم .
در اين موقع يكى از صحابه گفت : بگذار گردن اين منافق
را بزنم . رسول خدا او را به سكوت امر فرمود. درباره
((حاطب
)) كه با دشمنان خدا و رسول دوستى كرده بود
آياتى از جانب خدا نزول يافت و مردم با ايمان را از
دوستى با دشمنان خود و خدا برحذر داشت .
(295)
بسيج
عمومى
رسول خدا صلى الله عليه و آله كسانى را فرستاد
تا باديه نشينان را نيز به همراهى در اين سفر
فراخوانند و به آنان بگويند كه هر كس به خدا و رسول
ايمان دارد، بايد در اول ماه رمضان در مدينه باشد،
قبايل : ((اسلم )) و
((غفار)) و ((مزينه
)) و ((جهينه )) و
((اشجع )) به مدينه آمدند و قبيله ((بنى
سليم )) در ((قديد)) ملحق شدند.
شماره
سپاهيان اسلام
شماره سپاهيان اسلام را ده هزار و از قبايل
مختلف بدين ترتيب نوشته اند:
مهاجران : 700 مرد، 300 اسب .
انصار: 4000 مرد، 500 اسب .
مزينه : 1000 مرد، 100 اسب ، 100 زره .
اسلم : 400 مرد، 300 اسب .
جهينه : 800 مرد، 50 اسب .
بنى كعب : 500 مرد -
بنى سليم : 700 مرد -
بنى غفار: 400 مرد -
از ديگر: قبايل در حدود 1500 مرد. (تميم ، قيس ،
اءسد).
حركت از
مدينه
رسول خدا صلى الله عليه و آله
((عبدالله بن ام مكتوم
)) را در مدينه جانشين گذاشت و در دهم ماه
رمضان از مدينه بيرون رفت و چون به
((كديد)) رسيد افطار كرد و چون در ((مرالظهران
)) فرود آمد، ده هزار مسلمان همراه وى بودند.
هجرت ((عباس بن عبدالمطلب ))
نوشته اند كه ((عباس )) عموى رسول خدا
صلى الله عليه و آله تا اين تاريخ همچنان در مكه مى
زيست و منصب سقايت را بر عهده داشت و رسول خدا هم از
وى راضى بود تا آنكه مقارن حركت رسول خدا براى فتح مكه
، او هم با خانواده خويش به قصد هجرت از مكه بيرون آمد
و در ((جحفه
)) به رسول خدا ملحق شد.
ابوسفيان
بن حارث و عبدالله بن اءبى اميه
((ابوسفيان )) عموزاده و ((عبدالله
)) پسر عمه و برادر زن رسول خدا بودند كه تا اين
تاريخ با رسول خدا دشمنيها كرده بودند. رسول خدا هنوز
در بين راه بود كه آنها نزد وى شرفياب شدند كه از
گذشته خويش معذرت خواهى كنند و ((ام سلمه
)) هم درباره ايشان شفاعت كرد، ولى رسول خدا گفت :
مرا حاجتى به اين عموزاده و عمه زاده نيست .
(296) ((ابوسفيان )) كه
پسركى از خود همراه داشت گفت : به خدا قسم كه اگر مرا
نپذيرد دست اين پسرم را خواهم گرفت و سرگردان از اين
جا به آن جا خواهم رفت تا من و او از گرسنگى و تشنگى
جان دهيم . رسول خدا بر آن دو رقت گرفت و اجازه داد تا
شرفياب شدند و اسلام آوردند.
اسلام
ابوسفيان اموى
نوشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در
((مرالظهران )) فرمود تا شبانه ده هزار جا
آتش افروختند، در همين موقع جاسوسان قريش ، يعنى ((ابوسفيان
بن حرب )) و
((حكيم بن حزام )) و ((بديل بن
ورقاء)) از مكه بيرون آمدند تا اگر رسول خدا
آهنگ مكه كرده است پيش از رسيدن به شهر، از وى براى
اهالى امان بگيرند.
((عباس بن عبدالمطلب )) مى گويد: با خود
گفتم اگر رسول خدا پيش از رسيدن رجال قريش براى امان
گرفتن ، وارد مكه شود، ديگر از قريش چيزى باقى نخواهد
ماند، بدين جهت بر استر سفيد رسول خدا سوار شدم تا
مردم مكه را براى امان گرفتن از رسول خدا باخبر سازم .
((عباس
)) مى گويد: در همين فكر بودم كه صداى ((ابوسفيان
)) را شنيدم و او را شناختم و صدا زدم . چون مرا
شناخت گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، چه خبر است ؟
رسول خداست كه با اين سپاه آمده است ، واى بر قريش ،
گفت : چه چاره اى مى شود كرد؟ گفتم همين قدر مى دانم
كه اگر بر تو ظفر يابد گردنت را خواهد زد، بيا به
دنبال من بر همين استر سوار شو تا تو را نزد رسول خدا
برم و براى تو از وى امان بگيرم . ((حكيم ))
و
((بديل )) بازگشتند و ((ابوسفيان
)) به دنبال عباس سوار شد و همچنان بر آتشهاى
مسلمانان عبور مى كرد، مى پرسيدند: اين كيست ؟ و چون
استر رسول خدا را مى ديدند و عموى او را مى شناختند
كارى نداشتند و عباس با شتاب ، ((ابوسفيان
)) را نزد رسول خدا برد و گفت : من او را امان
داده ام . رسول خدا به ابوسفيان گفت : هنوز ندانسته اى
كه معبودى جز خداى يگانه نيست ؟ گفت : پدر و مادرم
فداى تو باد، چقدر حكيم و كريمى ! راستى اگر جز خدايى
بود بايد به داد من مى رسيد، سپس رسول خدا گفت : هنوز
مرا پيامبر خدا نمى دانى ؟ باز گفت : پدر و مادرم فداى
تو باد، در اين مطلب هنوز ترديدى باقى است . ((عباس
)) گفت : واى بر تو، اسلام بياور و پيش از آنكه تو
را گردن زنند به يگانگى خدا و پيامبرى محمد اعتراف كن
.
بدين ترتيب ((ابوسفيان )) شهادتين بر
زبان جارى كرد و سپس به خواهش عباس ، رسول خدا براى وى
امتيازى قرار داد و گفت : هر كس به خانه ابوسفيان در
آيد در امان است و هركس در خانه خويش را ببندد در امان
است و هر كس به مسجدالحرام در آيد در امان است .
ابوسفيان با شتاب به مكه رفت و دستور امان را ابلاغ
كرد و مردم را از مخالفت و ايستادگى برحذر داشت .
ورود
سپاهيان اسلام به مكه
نوشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در
((ذى طوى
)) سپاه خود را بدين ترتيب دسته بندى كرد:
((زبير بن عوام )) فرمانده ميسره با
سپاهيان خود از ((كدى )) به مكه در آيد.
((سعد بن عباده )) را فرمود تا از ((كداء))
وارد شود.
((خالد بن وليد)) فرمانده ميمنه را
فرمود تا با سپاهيان خود از پايين مكه از ((ليط))
وارد شود.
((ابوعبيدة بن جراح )) با صفوفى از
مسلمانان پيش روى رسول خدا رو به مكه پيش مى رفتند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از ((اذاخر))
وارد مكه شد و در بالاى شهر مكه خيمه وى را
برافراشتند.
(297)
نادانى
جوانان قريش
نوشته اند كه ((صفوان بن اميه ))
و ((عكرمة بن ابى جهل )) و
((سهيل بن عمرو)) كسانى را به منظور جنگ و
مقاومت در مقابل مسلمانان در ((خندمه
)) فراهم ساختند و ((حماس بن قيس ))
نيز اسلحه خود را آماده ساخت و به آنان ملحق شد. اينان
با ((خالد بن وليد)) برخورد كردند و در
نتيجه ((كرز بن جابر)) و ((خنيس
بن خالد)) و ((سلمة بن ميلاء))
كه در سپاه خالد بودند شهادت يافتند و از مشركان قريش
هم دوازده يا سيزده نفر كشته شدند و ديگران گريختند.
پرچم
امان
رسول خدا صلى الله عليه و آله علاوه بر اين كه
خانه ابوسفيان و نيز مسجدالحرام و خانه هاى قريش را
امانگاه مشركان قرار داد، دستور فرمود تا پرچمى براى
((ابورويحه )) بستند تا هر كس در زير پرچم
او در آيد در امان باشد.
(298)
كسانى كه
بايد كشته شوند
رسول خدا صلى الله عليه و آله در فتح مكه
فرماندهان اسلامى را فرمود حتى الامكان از جنگ و
خونريزى پرهيز كنند، مگر در مقابل كسانى را نام برد كه
در هر كجا آنها را ديدند بكشند.
1 - عبدالله بن سعد بن ابى سرح كه قبلا اسلام آورده
بود و سپس مرتد و مشرك شد و پنهان مى زيست و از رسول
خدا امان خواست و بعد اسلام آورد و در خلافت عمر و
عثمان به كار گماشته شد.
2 - عبدالله بن خطل .
3 - فرتنى و قريبه ، دو كنيز خواننده كه بر هجو رسول
خدا آوازه خوانى مى كردند.
4 - حويرث بن نقيذ كه رسول خدا را در مكه آزار مى داد
و دختران رسول خدا (فاطمه و ام كلثوم ) را كه بر شترى
سوار بودند، شتر را رم داد و آنها از بالاى شتر به
زمين افتادند. وى به دست على عليه السلام روز فتح مكه
كشته شد.
5 - مقيس بن صبابه كه به دست ((نميلة بن
عبدالله )) در روز فتح مكه كشته شد.
6 - ساره كه در مكه رسول خدا را آزار مى داد و پيش از
فتح مكه هم نامه ((حاطب )) را به مكه
برد.
7 - عكرمة بن ابى جهل كه زنش ((ام حكيم ))
اسلام آورد و براى شوهرش از رسول خدا امان گرفت .
8 - هبار بن اءسود كه نيزه اى به كجاوه
((زينب )) دختر رسول خدا فرو برده بود و
زينب سخت ترسيد و بچه اى را كه در رحم داشت سقط كرد،
ولى او نزد رسول خدا آمد و عذرخواهى و اظهار ندامت كرد
و شهادتين بر زبان جارى ساخت . رسول خدا گفت : تو را
بخشيدم و اسلام ، گذشته را از ميان مى برد.
9 - هند يكى از چهار زنى كه روز فتح مكه دستور كشتن
آنها داده شد، اين زن در احد گستاخى و هرزگى را از حد
گذراند، ولى نزد رسول خدا آمد و تقاضاى بخشش كرد، رسول
خدا هم از وى درگذشت و اسلام و بيعت او را پذيرفت .
10 - وحشى كشنده حمزه سيدالشهداء كه به طائف گريخته
بود، به مدينه آمد و اسلام آورد، اما رسول خدا به او
گفت : پيوسته روى خود را از من پنهان دار.
علاوه بر اينان كسانى نيز گريختند و يا پنهان شدند كه
بيشترشان امان يافتند و مسلمان شدند كه ما از ذكر در
اين جا صرف نظر مى كنيم .
در خانه
امّهانى
((امّهانى )) مى گويد: چون رسول
خدا صلى الله عليه و آله در بالاى مكه فرود آمد، دو
مرد از خويشان شوهرم : ((حارث بن هشام ))
و ((زهير بن ابى اميه )) گريخته و به
خانه من آمدند، برادرم ((على بن ابى طالب ))
به خانه من هجوم آورد و گفت : به خدا قسم كه اينان را
ميكشم ، اما من در خانه را بستم و نزد رسول خدا رفتم ،
رو به من كرد و گفت : خوش آمدى اى ((امّهانى
))! چه مطلب دارى ؟ پس داستان آن مرد و برادرم
((على )) را بازگفتم . فرمود: ((ما
هم به هركس تو پناه داده اى ، پناه داده ايم و هر كس
را امان داده اى در امان است ، على هم نبايد او را
بكشد)).
(299)
رسول خدا
در مسجدالحرام
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از انجام كار
فتح و آرامش مردم ، به مسجدالحرام رفت و سوار بر شتر
هفت بار طواف كرد و با همان چوبى كه در دست داشت ،
حجرالاسود را استلام فرمود و به هر يك از 360 بت كه در
پيرامون كعبه نصب شده بود، مى رسيد با همان چوب اشاره
مى كرد تا به زمين مى افتاد و در اين ميان مى گفت :
(( جاء الحق و زهق
الباطل ان الباطل كان زهوقا.
))
((حق آمد و باطل نابود شد، همانا نابودشونده
است .)) (اسراء / 81).
تاريخ
فتح مكه
علامه مجلسى مى گويد: روز بالا رفتن ((على
)) عليه السلام بر شانه رسول اكرم صلى الله
عليه و آله براى فرو افكندن بتها و نيز روز فتح مكه
بيستم ماه رمضان بوده است .
(300)
طبرى نيز از ابى اسحاق نقل مى كند كه فتح مكه ده روز
مانده به آخر ماه رمضان سال هشتم روى داد.
(301)
ابن اءبى الحديد هم در يكى از ((قصائد سبع
علويات )) خود كه مربوط به فتح مكه است ، به
بالا رفتن على عليه السلام بر شانه رسول اكرم صلى الله
عليه و آله براى شكستن بتها تصريح كرده است .
 |
|
رسول اكرم صلى الله عليه و
آله پس از فتح مكه ، سريه هايى براى شكستن بتها و
دعوت قبايل به اطراف مكه فرستاد و بتهايى كه در
خانه ها بود و به عنوان تيمن و تبرك دست به آن مى
ماليدند يكى پس از ديگرى شكسته شد، حتى
((هند))
دختر
((عتبه
)) بتى را كه در
خانه داشت با تيشه در هم شكست ، اكنون ، اين سريه
ها را به ترتيب تاريخى ذكر مى كنيم :سريه
((خالد بن وليد))
براى شكست بت عزى
رمضان سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و
آله ،
((خالد بن
وليد)) را براى
ويران ساختن
((بتخانه
عزى
)) با سى سوار
از اصحاب خويش به
((نخله
يمانيه
)) گسيل داشت
.
((خالد))
رفت و بت
((عزى
)) را كه بزرگترين
بت قريش و همه طوايف
((بنى
كنانه
)) بود، ويران
ساخت و خادم
((سلمى
)) چون خبر يافت كه
((خالد))
براى كوبيدن بتخانه فرا مى رسد شمشيرى بر گردن عزى
آويخت و اشعارى بدين مضمون گفت :
((اگر مى توانى خالد را بكش و از
خود دفاع كن
)) و
سپس به بالاى كوه گريخت .
(308)
سريه
((عمرو بن عاص
)) براى شكستن بت
سواع
رمضان سال هشتم :
((سواع
)) بت قبيله
((هذيل
))، در سرزمين
((رهاط))
بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله
((عمرو بن عاص
))
را براى ويران ساختن آن فرستاد، ولى خادم بت
((عمرو))
را از كشتن آن منع كرد.
((عمرو))
گفت : واى بر تو! مگر اين بت مى شنود يا مى بيند؟
پس نزديك رفت و آن را در هم شكست ، اما در مخزن و
جاى نذورات آن چيزى نيافتند، خادم بت هم دست از بت
پرستى برداشت و مسلمان شد.
(309)
سريه
((سعد بن زيد))
بر سر مناة
((مناة
)) در
((مشلل
)) بود و به دو
قبيله
((اوس
)) و
((خزرج
))
و قبيله
((غسان
)) تعلق داشت . رسول
خدا صلى الله عليه و آله
((سعد
بن زيد اشهلى
)) را
با بيست سوار براى شكستن و ويران ساختن آن فرستاد،
آنان بت را شكستند و در مخزن بتخانه چيزى نيافتند.
سريه
((خالد بن سعيد بن
عاص
)) به عرنه
رمضان سال هشتم : نوشته اند كه رسول خدا
صلى الله عليه و آله ،
((خالد
بن سعيد بن عاص
))
را با سيصد مرد از صحابه به طرف
((عرنه
))
فرستاد.
(310)
سريه
((هشام بن عاص
)) به يلملم
رمضان سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و
آله پس از فتح مكه
((هشام
بن عاص
)) را با
دويست مرد از صحابه رهسپار
((يلملم
)) ساخت .
سريه
((غالب بن عبدالله
)) بر سر بنى مدلج
پس از فتح مكه ، سال هشتم : رسول خدا صلى
الله عليه و آله ،
((غالب
بن عبدالله
)) را بر
سر
((بنى مدلج
)) فرستاد تا آنان
را به خداى عزوجل دعوت كند. آنان گفتند: نه ما
طرفدار شماييم و نه با شما سر جنگ داريم . مردم
گفتند: اى رسول خدا با اينان جنگ كن ، فرمود:
اينان را سرورى است بزرگوار و خردمند و بسا مجاهدى
از
((بنى مدلج
)) كه در راه خدا به
شهادت رسد. يعقوبى نيز اين سريه را بدون ذكر تاريخ
نوشته است .
(311)
سريه
((عمرو بن اميه
)) بر سر بنى
ديل
پس از فتح مكه ، سال هشتم : رسول خدا صلى
الله عليه و آله ،
((عمرو
بن اميه ضمرى
)) را
بر سر
((بنى ديل
)) فرستاد تا آنان
را به سوى خدا و رسولش دعوت كنند، اما آنان به هيچ
وجه به قبول اسلام تن ندادند. مردم پيشنهاد جنگ
دادند، ولى رسول خدا گفت :
((بنى
ديل
)) را واگذاريد،
زيرا سرور ايشان سلام مى آورد و نماز مى خواند و
به ايشان مى گويد:
((اسلام
آوريد و آنان هم مى پذيرند.))
(312)
سريه
((عبدالله بن سهيل
)) بر سر بنى محارب
پس از فتح مكه ، سال هشتم : رسول خدا صلى
الله عليه و آله ،
((عبدالله
بن سهيل بن عمرو))
را با پانصد نفر بر سر
((بنى
معيص
)) و
((محارب بن فهر))
و ساحل نشينان اطرافشان فرستاد و چون به اسلام
دعوتشان كرد چند نفرى همراه وى آمدند.
(313) طبرسى مى گويد:
((بنى محارب
)) اسلام آوردند و
چند نفر هم نزد رسول خدا آمدند.
(314)
سريه
((نميلة بن عبدالله
ليثى
)) بر سر بنى
ضمره
شايد پس از فتح مكه ، سال هشتم : رسول خدا
صلى الله عليه و آله ،
((نميله
)) را بر سر
((بنى ضمره
)) فرستاد. آنان
گفتند: نه با او مى جنگيم و نه نبوت او را باور مى
كنيم و نه او را دروغگو مى شماريم . مردم پيشنهاد
جنگ دادند، ولى رسول خدا گفت :
((ايشان را واگذاريد كه در ايشان فزونى
و سرورى است و چه بسا پيرمردى شايسته كار از
((بنى ضمره
)) كه مجاهد راه خدا
است .)) (تاريخ دقيق
اين سريه مشخص نيست .)
سريه
((خالد بن وليد))
به غميصاء بر سر بنى جذيمه
شوال سال هفتم : ابن اسحاق مى نويسد: رسول
خدا صلى الله عليه و آله ، سريه هايى پيرامون مكه
فرستاد تا مردم را به سوى خداى عزوجل دعوت كنند و
آنان را دستور جنگ و خونريزى نداد، از جمله
((خالد بن وليد))
را به سوى بنى جذيمه فرستاد، اما
((خالد))
بنى جذيمه را مورد حمله قرار داد و كسانى از ايشان
را كشت و عده اى را هم اسير گرفت . چون اين خبر به
رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد، دستها را به
آسمان برداشت و گفت :
((خداى
از آنچه
((خالد))
كرده است نزد تو بيزارى مى جويم
)).
(315)
رسول خدا صلى الله عليه و آله
((على بن ابى طالب
)) را خواست و به او فرمود:
((نزد
((بنى جذيمه
)) برو و در كار
ايشان بنگر و سوابق جاهليت را زير پاى خويش بنه .))
على عليه السلام با مالى كه رسول خدا همراه وى
ساخت رهسپار شد و ديه كشتگان آنها را پرداخت و
غرامت هر خسارتى را كه به آنان رسيده بود داد و
چون نزد رسول خدا باز آمد، آنچه را انجام داده بود
گزارش داد. رسول خدا گفت : آفرين ، خوب كارى كرده
اى . سپس به پا خاست و رو به قبله ايستاد و چنان
دستها را بلند كرد كه زير شانه هايش ديده مى شد و
گفت :
((خدايا! از
كار
((خالد بن وليد))
نزد تو بيزارى مى جويم .))
يعقوبى مى نويسد: در همان روز بود كه رسول خدا به
((على
)) گفت :
((پدر و مادرم فداى
تو باد.))
(316)
غزوه
حنين و هوازن
شوال سال هشتم : پس از انتشار خبر فتح مكه
، قبيله
((هوازن
)) به فرماندهى
((مالك بن عوف نصرى
)) كه مردى سى ساله
بود با زنان و فرزندان و اءغنام و اءحشام و اءموال
خويش براى جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله
حركت كردند و در
((اءوطاس
)) فرود آمدند.
((دريد بن صمه
)) كه پيرى فرتوت
بود و او را براى استفاده از تجاربش همراه برده
بودند، به
((مالك
)) گفت : چرا مردم
را با اموال و زنان و فرزندان كوچانده اى ؟ گفت :
خانواده هر كس را پشت سر وى قرار دادم تا ناچار
براى حفظ آن ها بجنگد و از مال و خانواده خويش
دفاع كند.
((دريد))
گفت : اگر جنگ به نفع تو باشد جز از نيزه و شمشير
مردان بهره مند نخواهى بود و اگر جنگ بر زيان تو
برگزار شود به رسوايى اسير شدن زن و فرزند و از
دست رفتن مال گرفتار خواهى شد، پس اينان را به
جايشان بازگردان ، آنگاه به كمك مردان اسب سوار با
مسلمانان جنگ كن تا اگر جنگ را باختى دارايى و
خانواده ات در امان باشند.
((مالك
)) گفت : به خدا قسم
: چنين كارى نخواهم كرد، تو پير شده اى و عقلت هم
فرتوت شده است ، اى گروه
((هوازن
)) يا فرمان مرا
ببريد يا بر اين شمشير تكيه مى كنم تا از پشتم به
در آيد. گفتند: همگى به فرمان توايم . گفت : هرگاه
مسلمانان را ديديد غلافهاى شمشيرها را بشكنيد و
يكباره و همداستان حمله كنيد.
دستور تحقيق
رسول خدا صلى الله عليه و آله با خبر يافتن
از
((هوازن
))،
((عبدالله بن ابى حدرد اسلمى
))
(317) را فرستاد تا ناشناس در ميان
آنان وارد شود و گفتگوى آنان را بشنود و پس از
بررسى كامل بازگردد.
((عبدالله
)) رفت و پس از
تحقيق كافى نزد رسول خدا باز آمد و درستى و صحت
گزارشى را كه رسيده بود به عرض رسانيد.
تصميم حركت
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، پس از روشن
شدن مطلب تصميم گرفت و از
((صفوان
بن اميه
)) كه امان
يافته بود و هنوز مشرك بود، صد زره با ديگر وسايل
آن عاريه گرفت و ضامن شد كه پس از خاتمه جنگ آنها
را سالم به وى باز دهد.
حركت
به سوى حنين
رسول خدا صلى الله عليه و آله براى دفع
((هوازن
)) با دوازده هزار
سپاهى رهسپار شد، مقريزى مى نويسد: مردانى بى دين
از مكه همراه رسول خدا نيز بودند و نگران بودند كه
در اين جنگ كه پيروز مى شود و نظرى جز رعايت
احتياط و به دست آوردن غنيمت نداشتند، از جمله
((ابوسفيان بن حرب
)) و پسرش
((معاويه
)) كه
((ازلام
)) را در جعبه تير
خود همراه داشت و به دنبال سپاه حركت مى كرد و
هرگاه سپرى يا نيزه اى يا چيز ديگرى مى افتاد، مى
ديد جمع آورى مى كرد و بر شتر مى گذاشت .
ذات
اءنواط
((حارث بن
مالك
)) مى گويد:
كافران قريش را درخت سبز بزرگى بود كه آن را
((ذات اءنواط))
مى گفتند و هر سال به زيارت آن مى رفتند اسلحه خود
را بر آن مى آويختند و آنجا قربانى مى كردند. در
راه حنين نيز به درخت سدرى بزرگ برخورديم و به
رسول خدا گفتيم : چنان كه مشركان عرب
((ذات اءنواط))
دارند، براى ما هم
((ذات
اءنواط)) قرار ده .
رسول خدا گفت : الله اكبر! به خدا قسم همان سخنى
را گفتيد كه قوم موسى به موسى گفتند:
((براى ما هم بتى
قرار ده چنان كه اينان بتهايى دارند))
و موسى در پاسخ آنان گفت :
((شما
مردم نادانيد))
(318)
اين روش گذشتگان بود كه شما البته به روش آنان مى
رويد.(319)
مقدمات جنگ
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، شب سه شنبه
دهم شوال به حنين رسيد، سحرگاهان سپاهيان اسلام را
آماده جنگ ساخت ، از جمله پرچمى از مهاجران به دست
((على بن ابى طالب
)) عليه السلام داد،
سه پرچم از انصار به دست
((حباب
بن منذر)) و
((سعد بن عباده
)) و
((اسيد بن حضير))
و نيز هر طايفه اى را پرچمى بود كه مردى از آن
طايفه در دست داشت و رسول خدا از همان روز حركت
((خالد بن وليد))
را بر قبيله
((سليم
)) فرماندهى داد و
به عنوان مقدمه پيش فرستاد.
نوشته اند كه رسول خدا خود بر استر سفيد خود
((دلدل
)) سوار شده ، دو
زره پوشيده و خود بر سر نهاد بود.
(320)
هجوم
ناگهانى هوازن و فرار مسلمانان
در تاريكى صبح بود كه سپاهيان اسلام به
وادى
((حنين
)) سرازير شدند، اما
مردان
((هوازن
)) كه قبلا در دره
ها و تنگناهاى وادى
((حنين
)) پنهان شده بودند
ناگهان بر مسلمانان حمله ور شدند و بيدرنگ سواران
((بنى سليم
)) رو به گريز
نهادند و ديگران هم به دنبال ايشان گريزان و
پراكنده گشتند و چنان كه خداى متعال در قرآن مجيد
خبر داده است ، فراخناى زمين بر آنها تنگ آمد و
هراسان و گريزان پشت به جنگ دادند
(321) و جز ده نفر با رسول خدا كسى
باقى نماند: نه نفر از بنى هاشم و
((ايمن
))
پسر
((ام ايمن
)) و چون
((ايمن
)) به شهادت رسيد،
همان نه نفر هاشمى در ميدان جنگ پايدار ماندند، تا
فراريات نزد رسول خدا باز آمدند و يكى پس از ديگرى
برگشتند و ديگر بار جنگ به نفع آنان در گرفت .
رسول
اكرم در ميدان جنگ
رسول اكرم صلى الله عليه و آله با گريختن
مسلمانان از ميدان جنگ ، همچنان ثابت قدم بود و مى
گفت :
((مردم ! كجا
مى گريزيد؟ بياييد و بازگرديد كه منم پيامبر خدا و
منم
((محمد بن
عبدالله
)) و به
عموى خود
((عباس
)) كه آوازى بس بلند
داشت ، فرمود: فرياد كن : اى گروه انصار! اى اصحاب
درخت خار
(322) ! اى اصحاب سوره بقره !)).
شماتت مكيان
در موقعى كه بيشتر مسلمانان گريختند،
مردانى از اهل مكه كه همراه رسول خدا صلى الله
عليه و آله آمده بودند، زبان به شماتت مسلمانان
گشودند، از جمله :
((ابوسفيان
بن حرب
)) كه مى گفت
: اين فراريان تا لب دريا مى گريزند و ديگر:
((كلدة بن حنبل
)) كه هنوز مشرك بود
و براى مدتى امان يافته بود، گفت : امروز جادوگرى
باطل شد و ديگر
((شيبة
بن عثمان
)) كه پدرش
در جنگ احد كشته شده بود، مى گفت : امروز خون پدرم
را مى گيرم و محمد را مى كشم ...
زنانى كه مردانه مى جنگيدند
((ام عماره
)) شمشيرى به دست
داشت و از رسول خدا دفاع مى كرد و مردى از
((هوازن
)) را كشت و شمشير
او را برگرفت .
(323)
((ام سليم
)) نيز با خنجرى دست
به كار بود،
((ام
سليط)) و
((ام حارث
)) نيز جهاد مى
كردند.
بازگشت فراريان
با پايدارى رسول اكرم صلى الله عليه و آله
و فريادهاى
((عباس
بن عبدالمطلب
))،
مسلمانان يكى پس از ديگرى باز مى گشتند تا آن كه
شماره آنان به صد نفر رسيد و جنگ ديگر بار درگرفت
و رسول خدا گفت : الآن حمى الوطيس .
(324) و نيز مى گفت :
((من پيامبرم دروغ
نيست ، من فرزند عبدالمطلب ام .))
نزول
فرشتگان
صريح قرآن مجيد و روايات اسلامى ، آن است
كه : روز
((حنين
)) فرشتگان خدا براى
نصرت مسلمانان فرود آمدند و همدوش آنان به جنگ
پرداختند.
(325)
نهى
از كشتن زنان و كودكان
رسول خدا صلى الله عليه و آله در جنگ
((حنين
)) زنى كشته ديد و
چون از او جويا شد، گفتند: زنى است كه
((خالد بن وليد))
او را كشته است . پس كسى را فرمود تا خود را به
((خالد))
برساند و بگويد: رسول خدا تو را از كشتن كودك يا
زن يا مزدور نهى مى كند.
(326)
سرانجام هوازن
مردانى از هوازن كشته شدند از جمله :
((ذوالخمار))
كه پرچمدار بود و ديگر:
((عثمان
بن عبدالله
)) و
همچنين
((دريد بن
صمه
)) و
((ابوجرول
)) كه پيشاپيش سپاه
رجزخوانى مى كرد و با كشته شدن او به دست على عليه
السلام مشركان منهزم شدند و مسلمانان فرارى نيز
فراهم گشتند.
على عليه السلام به تنهايى چهل نفر را كشت
(327) و ششهزار از هوازن و ديگر
قبايل ، اسير مسلمانان شدند و باقيمانده نيز
گريختند.
اسيران و غنائم
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود تا
ششهزار اسير و بيست و چهار هزار شتر و بيش از چهل
هزار گوسفند و چهار هزار اءوقيه نقره را جمع آورى
كنند و
((مسعود بن
عمرو غفارى
)) را بر
غنائم گماشت و سپس غنائم را تقسيم و اسيران را
آزاد فرمود.
شهداى غزوه حنين
1 - ايمن بن عبيد؛ 2 - يزيد بن زمعه ؛ 3 -
سراقة بن حارث ؛ 4 - ابوعامر اشعرى ؛ 5 - زهير بن
عجوه ؛ 6 - زيد بن ربيعه ؛ 7 - سراقة بن ابى حباب
؛ 8 - ابى اللحم غفارى ؛ 9 - مرة بن سراقة .
شيماء خواهر شيرى رسول خدا
نوشته اند كه رسول خدا در جنگ حنين فرمود:
اگر
((بجاد))
را ديديد از دست شما بدر نرود، مسلمانان بر وى ظفر
يافتند و او را با خانواده اش اسير كردند، در اين
ميان
((شيماء))
دختر حارث بن عبدالعزى ، خواهر شيرى رسول خدا را
نيز با وى اسير گرفتند و هر چه مى گفت : من خواهر
پيامبرم ، مسلمانان باور نمى داشتند، تا او را نزد
رسول خدا آوردند، گفت : من خواهر شيرى شمايم .
رسول خدا از او نشانى خواست ، پس از دادن نشانى ،
او را فرمود: يا نزد وى عزيز و محترم بماند و يا
به قبيله اش بازگردد.
((شيماء))
صورت دوم را برگزيد و نزد قبيله اش بازگرديد.
(328)
سريه
((ابوعامر اشعرى
))
(329)
شوال سال هشتم : رسول خدا صلى الله عليه و
آله خبر يافت كه دسته اى از فراريان هوازن در
((اوطاس
)) فراهم شده اند،
پس
((ابوعامر اشعرى
)) (عموى ابوموسى
اشعرى ) را در تعقيب آنان گسيل داشت و جنگ ميان
آنان در گرفت و
((ابوعامر))
به وسيله تيرى كه گويند:
((سلمة
بن دريد)) از كمان
رها ساخت به شهادت رسيد.
(330)
سريه
((طفيل بن عمرو دوسى
))
شوال سال هفتم : چون رسول خدا صلى الله
عليه و آله خواست رهسپار طائف شود،
((طفيل
))
را بر سر
((ذى
الكفين
)) بت
((عمرو بن حممه دوسى
)) فرستاد. او بر سر
بتخانه رفت و بت را به آتش كشيد و سپس با چهارصد
نفر از قبيله خويش با شتاب راه طائف را در پيش
گرفت و به رسول خدا پيوست و براى مسلمانان دبابه و
منجنيق آورد.
(331)
سريه
((ابوسفيان
)) بر سر طائف
بعد از فتح حنين : عده اى از مشركان ، پس
از جنگ حنين به
((طائف
)) گريختند، از جمله
قبيله
((ثقيف
)) كه رسول خدا صلى
الله عليه و آله
((ابوسفيان
)) را بر سر آنان
فرستاد، اما
((ابوسفيان
)) از قبيله ثقيف
هزيمت يافت و نزد رسول خدا باز آمد. رسول خدا خود
رهسپار طائف گشت .
(332)
سريه
((امير مؤ منان على
بن ابى طالب
))
براى شكستن بتها در طائف : رسول خدا صلى
الله عليه و آله در ايام محاصره طائف ، على عليه
السلام را با سپاهى فرستاد كه بر بت پرستان حمله
برد و بتها را بشكند. على رهسپار شد و با سپاه
انبوه خشعم روبرو گشت و ميان آنان جنگ در گرفت .
مردى از دشمن به نام
((شهاب
)) هماورد خواست و
چون كسى داوطلب نشد، خود به جنگ وى بيرون شتافت و
او را كشت و پس از شكستن بتها به طائف نزد رسول
خدا بازگشت . رسول خدا با رسيدن وى تكبير گفت و
مدتى با وى در خلوت نشست .
يك
داستان عبرت انگيز
هنگام رفتن به
((جعرانه
))،
((ابورهم غفارى
)) كه نعلين درشتى در پاى داشت و شترش
پهلوى شتر رسول خدا صلى الله عليه و آله حركت مى
كرد، كنار نعلين او ساق پاى آن حضرت را آزرده ساخت
. رسول خدا گفت : پاى مرا به درد آورى . آنگاه
تازيانه اى بر پاى
((ابورهم
)) زد و فرمود: پاى
خود را عقب ببر.
((ابورهم
)) مى گويد: بسيار
نگران شدم كه مبادا درباره آيه اى نازل شود و چون
به
((جعرانه
)) رسيديم ، رسول
خدا مرا احضار فرمود و گفت : پاى مرا به درد آوردى
و تازيانه بر پاى تو زدم ، اكنون اين گوسفندان را
بگير و از من راضى شو.
((ابورهم
)) مى گويد: رضاى او
نزد من از دنيا و آنچه در آن است بهتر بود.
(333)
سراقة بن مالك
((سراقة بن
مالك
)) نزد رسول
خدا صلى الله عليه و آله آمد و نوشته اى را كه از
موقع هجرت در دست داشت ، بلند كرد و گفت : منم
((سراقه
)) و اين نوشته اى
است كه در دست دارم . رسول خدا گفت : امروز روز
وفا و نيكى است ،
((سراقه
)) نزديك آمد و
اسلام آورد و از رسول خدا پرسيد كه اگر شتران
گمشده اى را از حوضى كه براى شتران خود پر آب كرده
ام ، آب دهم اجرى خواهد داشت ؟ رسول خدا گفت : آرى
، براى هر جگر تشنه اى اجرى است .
(334)
غزوه
طائف
شوال سال هفتم : رسول خدا صلى الله عليه و
آله پس از فراغت از كار
((حنين
)) از راه
((نخله يمانيه
)) كه در سرزمين
((ليه
)) واقع است به قصد
طائف رهسپار شد و در سر منزل آخر مسجدى بنا كرد و
در آن جا نماز خواند و در
((ليه
)) برج
((مالك بن عوف
)) را در هم كوبيد و
نزديك طائف فرود آمد و در آن جا اردو زد. مسلمانان
با تيرباران دشمن مواجه گشتند و با اين كه بيست
روز اهل طائف را در محاصره داشتند، نتوانستند وارد
شهر شوند و آن جا را فتح كنند. در اين غزوه جمعى
از مسلمانان به شهادت رسيدند.
بردگان مسلمان
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هر
برده اى از اهل طائف ، نزد ما بيايد آزاد است و در
نتيجه بيش از ده غلام نزد مسلمانان آمدند و آزاد
شدند و سرپرستى آنان در عهده مسلمانان قرار گرفت .
(335)
شهداى غزوه طائف
1 - ثعلبة بن زيد؛ 2 - ثابت بن ثعلبه ؛ 3 -
جليحة بن عبدالله ؛ 4 - حارث بن سهل ، 5 - رقيم بن
ثابت ؛ 6 - سائب بن حارث ؛ 7 - سعيد بن سعيد؛ 8 -
عبدالله بن ابى اميه ؛ 9 - عبدالله بن حارث ؛ 10 -
عبدالله بن عامر؛ 11 - عبدالله بن عبدالله ؛ 12 -
عرفطة بن جناب
(336) ؛ 13 - منذر بن عباد؛ 14 -
منذر بن عبدالله .
اسلام مالك بن عوف نصرى
نوشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله
از فرستادگان
((هوازن
)) پرسيد كه
((مالك بن عوف
)) كجاست ؟ گفتند:
در طائف با قبيله
((ثقيف
)) است . فرمود:
((به او بگوييد كه
اگر مسلمانان نزد من بيايد، اموال و كسان او را به
او پس مى دهم و صد شتر هم به او مى بخشم
)).
((مالك
)) هم پنهان از
((بنى ثقيف
)) شبانه از ميان
آنها گريخت و نزد رسول خدا آمد و اموال و كسان خود
را گرفت و صد شتر هم جايزه دريافت داشت و اسلام
آورد، آنگاه در مقابل
((ثقيف
)) ايستاد و كار را
بر آنان تنگ كرد.
تقسيم غنائم حنين
پس از آزادى اسيران
((هوازن
)) يا پيش از آن ،
تقسيم غنائم حنين و اموال
((هوازن
)) پيش آمد، مردم به
رسول خدا صلى الله عليه و آله هجوم آوردند و
گفتند: اى رسول خدا! غنيمتها و شتران و گوسفندان
را قسمت فرما، و چنان اطراف رسول خدا را احاطه
كردند كه ناچار به درختى تكيه داد و عبا از دوش وى
ربوده شد. پس فرمود:
((اى
مردم ! عباى مرا پس بدهيد، به خدا قسم كه اگر
شما را به شماره درختان
((تهامه
)) گوسفند و شتر
باشد، همه را بر شما قسمت مى كنم و در من بخلى و
ترسى و دروغى نخواهيد يافت .))
سپس پهلوى شتر ايستاد و پاره اى كرك از كوهان شتر
ميان دو انگشت خود برگرفت و آن را بلند كرد و گفت
:
((اى مردم ! به
خدا قسم از كه از غنائم شما و از اين پاره كرك جز
خمس آن حقى ندارم و خمس هم به شما داده مى شود،
پس حتى نخ و سوزن را هم بياوريد كه خيانت در غنيمت
، روز قيامت براى خيانتكار ننگ و آتش و بدنامى است
.))
بعضى اين گفتار را شنيدند و پذيرفتند و آنچه در
نزدشان از غنائم بود، اگر چه چندان ارزشى هم نداشت
آن را در ميان غنائم انداختند.(337)
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، در تقسيم غنائم
((حنين
)) از
((مؤ لفة قلوبهم
)) يعنى :
((دلجويى شدگان
)) شروع كرد و هر
چند مشرك يا منافق يا مردد ميان كفر و ايمان
بودند، به آنان سهمهاى كلان مرحمت فرمود.
(338)
نوشته اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله تمام
اين بخششها را از خمس غنائم داد، سپس
((زيد بن ثابت
)) را فرمود تا مردم
را سرشمارى كند و غنائم را نيز حساب كند. بعد آنها
را تقسيم فرمود، به هر مردى چهار شتر و چهل گوسفند
رسيد و هر كس اسبى داشت دوازده شتر و صد و بيست
گوسفند گرفت .
(339)
خرده
گيرى كوته نظران
1 - نوشته اند كه مردى از اصحاب گفت : اى
رسول خدا!
((عيينه
)) و
((اقرع
))
را صد در صد مى دهى و
((جعيل
بن سراقه
)) را بى
نصيب مى گذارى ! رسول خدا فرمود: از آن دو دلجويى
كردم تا اسلام آورند و
((جعيل
)) را به اسلامش
حواله دادم .
2 - مردى از بنى تميم در حالى كه رسول خدا صلى
الله عليه و آله مشغول غنائم بود بر سر وى ايستاد
و گفت :
((نديدم كه
عدالت كنى
)). رسول
خدا در خشم شد و گفت :
((واى
بر تو، اگر عدالت نزد من نباشد نزد كه خواهد بود؟))
و چون يكى از اصحاب خواست او را بكشد، رسول خدا
فرمود: او را به خود واگذار...
3 - چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردانى
از قريش و ديگر قبايل عرب بخششهايى فرمود و از اين
بابت چيزى به انصار نداد،
((حسان
بن ثابت
)) به خشم
آمد و در گله مندى از اين كار رسول خدا قصيده اى
گفت .
4 - علاوه بر آنچه حسان گفت ، در ميان انصار سخنان
گله آميز و نامناسبى درباره تقسيم غنائم گفته مى
شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور فرمود تا
انصار فراهم آمدند، آنگاه براى آنان سخن گفت و
چنان آنان را تحت تاءثير قرار داد كه همگى گريستند
و گفتند: ما به همين كه رسول خدا همراه ما به
مدينه بازگردد خشنود و سرافرازيم .
(340)
عمره
رسول خدا صلى الله عليه و آله
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از كار
تقسيم غنائم حنين و آزاد كردن اسيران هوازن در
جعرانه ، دوازده روز به پايان ماه ذى قعده ،
رهسپار مكه شد و طواف و سعى انجام داد و سر تراشيد
و همان شب به جعرانه بازگشت .
(341)
بازگشت رسول خدا به مدينه
رسول خدا صلى الله عليه و آله ، پس از
انجام عمره در روز پنجشنبه از راه سرف و مرالظهران
رهسپار مدينه شد و در روز بيست و هفتم ذى قعده
وارد مدينه گشت و پيش از آن ، دو نفر به نامهاى
((حارث بن اوس
)) و
((معاذ بن اوس
))
مژده فتح حنين را به مدينه برده بودند.
اسلام كعب بن زهير
((زهير بن
اءبى سلمى
)) از
فحول شعراى جاهليت بود كه يك سال پيش از بعثت رسول
خدا صلى الله عليه و آله درگذشت . وى دو پسر به
نامهاى
((بجير))
و
((كعب
)) داشت كه آن دو
نيز از شعراى بزرگ اسلام به شمار مى رفتند.
((بجير))
روزى با برادرش كعب بيرون رفت و به برادرش گفت :
در اين جا بمان تا من نزد اين مرد (يعنى : رسول
خدا) بروم و ببينم چه مى گويد. كعب همان جا ماند و
بجير نزد رسول خدا آمد و چون اسلام را بر وى عرضه
داشت مسلمان شد، هنگامى كه خبر اسلام وى به كعب
رسيد، اشعارى در ملامت وى گفت و براى او فرستاد،
بجير آن اشعار را به رسول خدا عرضه داشت . رسول
خدا فرمود:
((هر كه
كعب را بيابد او را بكشد.))
بجير به برادرش كعب نوشت : اگر به زندگى خود علاقه
مند هستى ، بهترين راه اين است كه نزد محمد بازآيى
و توبه كنى ، چه هر كس بر وى درآيد و اسلام آورد
در امان است .
كعب هم قصيده اى در مديحه رسول خدا گفت و راه
مدينه در پيش گرفت و به طور ناشناس دست در دست
رسول خدا نهاد و گفت : اى رسول خدا! كعب بن زهير
آمده است كه توبه كند و اسلام آورد تا او را امان
دهى ، اگر نزد تو آيد توبه اش را قبول مى كنى ؟
فرمود: آرى ، گفت : من خود كعب بن زهيرم . سپس
قصيده معروف خود را كه مبنى بر عذرخواهى و بخشش
بود براى رسول خدا خواند و رسول خدا برده اى به او
داد
(342) كه آن برده تا زمان خلفا
باقى بود و معاويه آن را از اولاد كعب خريد و بعد
خلفا آن را در روزهاى عيد بر تن مى كردند.
(343) |
|
|
|
|