سريّه
((ابوسلمه
))
اول محرّم : رسول خدا به وسيله
مردى از قبيله
((طيّى ء))
خبر يافت كه
((طليحه
)) و
((سلمه
)) مردم را به جنگ عليه اسلام
فراخوانده اند. رسول خدا
((ابوسلمه
)) را با 150 مرد از مهاجر و
انصار فرستاد تا در سرزمين بنى اسد بر آنان بتازند. ابوسلمه شب
و روز راه پيمود تا حدود
((قطن
)) رسيد و بر گلّه اى از ايشان
غارت برد و سه غلام از شبانان را دستگير كرد، امّا ديگران
گريختند و مردان قبيله را بيم دادند. ابوسلمه و يارانش بى آن
كه با دشمنى برخورد كنند، با شتران و گوسفندانى چند باز گشتند.
سريّه
((عبداللّه بن انيس انصارى
))
دوشنبه پنجم محرّم : رسول خدا خبر يافت كه
((سفيان بن خالد))(183)
مردمى را در
((عرنه
)) براى جنگ عليه اسلام فراهم
ساخته است ، پس
((عبداللّه بن
انيس
)) را براى كشتن وى فرستاد.
((عبداللّه
))
گفت : براى من توصيفش كن تا او را بشناسم . گفت : كه ديدى از
هيبتش بيمناك مى شوى و شيطان را به ياد مى آورى .
((عبداللّه
))
مى گويد: شمشير خود را بر گرفتم و رو به راه نهادم ، هنگام عصر
او را ديدم كه مى خواست در جايى فرود آيد، پس چون به او رسيدم
، پرسيد: كيستى ؟ (چنان كه رسول خدا گفته بود، لرزه اى بر من
افتاد)، گفتم : مردى از
((خزاعه
))،
((عبداللّه
)) مى گويد: اندكى با وى راه
رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير حمله بردم و او را
كشتم ، سپس در حالى كه زنانش بالاى نعش او افتاده بودند
بازگشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، گفت : رو سپيد باشى .
سريّه رجيع
صفر سال چهارم : چند نفرى از دو طايفه
((عضل
)) و
((قاره
))
به مدينه آمدند و اظهار اسلام كردند و به رسول خدا گفتند: در
ميان ما مسلمانانى پيدا شده اند، پس چند نفر از اصحاب خود را
همراه ما بفرست تا ما را تعليم دين دهند و قرآن بياموزند. رسول
خدا هم شش يا ده نفر از اصحاب خود را همراه ايشان فرستاد كه
((مرثد بن ابى مرثد))
(فرمانده سريّه ) يكى از آنها بود. هنگامى كه فرستادگان رسول
خدا به آبگاه
((رجيع
(184)
)) رسيدند،
((عضل
))
و
((قاره
))
عهد خود را شكستند و از قبيله
((هذيل
)) كمك گرفتند و با شمشيرهاى
كشيده بر سر ايشان تاختند و سرانجام چند نفر از فرستادگان ، به
نامهاى :
((عاصم
)) و
((مرثد))
و
((خالد))
(185) به شهادت رسيدند و
((زيد
بن دثنه
)) و
((خبيب بن عدىّ)) و
((عبداللّه بن طارق
)) نيز تن به اسارت دادند.
((عبدالله
))
بر اثر سنگباران دشمن از پاى درآمد و به شهادت رسيد و
((زيد))
را
((صفوان بن اميّه
)) به پنجاه شتر خريد تا به جاى
پدرش
((اميّه
)) بكشد و غلام خود
((نسطاس
)) دستور كشتن او را داد، همچنين
((خبيب
))
را
((حجير بن ابى اهاب
)) براى
((عقبة
بن حارث
)) به هشتاد مثقال طلا
يا پنجاه شتر خريد، تا او را نيز به جاى پدر خود
((حارث بن عامر))
كه در جنگ بدر كشته شده بود، بكشد.
سپس چهل پسر از فرزندان كشته هاى بدر را فراخواندند و به دست
هر كدام نيزه اى دادند تا يكباره بر
((خبيب
)) حمله برند و روى او به طرف
كعبه برگشت و گفت : الحمدالله ، آنگاه
((ابوسروعه
: عقبة بن حارث
)) بر وى حمله
برد و نيزه اى به سينه اش كوبيد كه از پشتش درآمد و ساعتى با
ذكر خدا و ياد محمد زنده بود و شهادت يافت .
((خبيب
))
قبل از شهادت اجازه خواست تا دو ركعت نماز بگزارد، گفته اند:
وى نخستين كسى بود كه دو ركعت نماز را در هنگام كشته شدن سنت
نهاد.
درباره سريه رجيع و رد منافقان آياتى از قرآن مجيد نازل شده
(186) و شعرا (حسان بن ثابت ) نيز اشعارى در
خصوص اين سريه و نيز در مرثيه
((خبيب
)) و همراهانش سروده اند.
سريه بئر معونه
صفر سال چهارم :
((ابوبراء))
به مدينه نزد رسول خدا آمد و گفت : اى محمد! اگر مردانى از
اصحاب خويش را براى دعوت مردم به
((نجد))
مى فرستادى كه آنان را به دين تو دعوت مى كردند، اميدوار بودم
كه اجابت مى كردند. رسول خدا گفت : از مردم نجد بر اصحاب خويش
مى ترسم .
((ابوبراء))
گفت : در پناه من باشند.
رسول خدا
((منذر بن عمرو))
و
((المعنق ليموت
))(187)
را با چهل مرد از اصحاب خود فرستاد تا در
((بئر
معونه
)) فرود آمدند و
((حرام بن ملحان
)) يكى از فرستادگان ، نامه رسول خدا را نزد
((عامر بن طفيل
)) برد، اما
((عامر))
بى آن كه نامه را بخواند،
((حرام
)) را به قتل رسانيد و از ساير
قبايل كمك گرفت و بيدريغ بر مسلمانان حمله بردند، اصحاب سريه
با اين كه شمشير كشيدند و به دفاع پرداختند، لكن همگى ، بجز
يكى دو نفر كه اسير شدند، به شهادت رسيدند.
((جبار بن سلمى
)) كه نام او در شمار صحابه ذكر مى شود، مى
گويد: آنچه مرا به اسلام آوردن وادار كرد، آن بود كه در
((بئر معونه
)) نيزه ام را در ميان دو شانه مرد مسلمانى فرو
بردم و پيكان نيزه را ديدم كه از سينه او بيرون آمد، در اين
حال شنيدم كه مى گفت : به خدا قسم ، رستگار شدم .
((جبار))
كشنده
((عمر بن فهيره
)) بود و خودش مى گفت : ديدم كه
پيكرش بعد از شهادت به آسمان بالا رفت و بدين جهت مسلمان شدم .
صاحب طبقات مى نويسد: در يك شب خبر شهداى
((بئر
معونه
)) و شهداى
((رجيع
)) به رسول
خدا رسيد، بيش از هر پيش آمدى سوگوار و داغدار شد و تا يك ماه
در قنوت نماز صبح قاتلان مشرك را نفرين مى كرد.(188)
سريه عمرو بن
اءميه ضمرى براى كشتن ابوسفيان
رسول خدا صلى الله عليه و آله
((عمرو
بن اميه
)) را به همراهى
((جبار بن صخر انصارى
)) به مكه فرستاد تا
((ابوسفيان
))
را بكشد.
((عمرو))
مى گويد: در مكه طواف كرديم و دو ركعت نماز خوانديم و سپس به
قصد ابوسفيان بيرون رفتيم ، در مكه راه مى رفتيم كه مردى مرا
شناخت و گفت :
((عمرو بن اميه
)) است و به خدا قسم جز با نظر
سوئى به اين شهر نيامده است .
پس به رفيق راه خود گفتم : شتاب كن و از مكه بيرون رفتيم تا بر
فراز كوهى برآمديم و درون غارى رفتيم و شب را گذرانديم .
همچنان كه در غار بوديم ، مردى از قريش را ديديم كه به طرف ما
مى آيد، گفتم : اگر ما را ببيند فرياد مى كند و ما را به كشتن
مى دهد، آنگاه با همان خنجرى كه براى كشتن ابوسفيان همراه
داشتم به سينه او فرو بردم ، چنان فريادى كشيد كه اهل مكه
شنيدند، مردم فراهم آمدند و از او پرسيدند: چه كسى تو را كشت ؟
او نام مرا برد ولى نتوانست جاى ما را نشان دهد ا پس او را
بردند، چون شب رسيد به رفيق راه خود گفتم : شتاب كن و شبانه از
مكه آهنگ مدينه كرديم و در بين راه به دو مرد از قريش كه براى
جاسوسى به مدينه مى رفتند برخورديم و چون تسليم نشدند يكى از
آنها را با تير كشتم و ديگرى را بستم و به مدينه آوردم .
(189)
غزوه بنى نضير
ربيع الاول سال چهارم : رسول خدا صلى الله عليه و آله
با چند نفر از اصحاب خويش براى كمك خواستن از بنى نضير
(190) به سوى ايشان رهسپار شدند و آنها قول
مساعد دادند، ولى در پنهان در باب كشتن رسول خدا به مشورت
پرداختند و راه تزوير و نفاق پيش گرفتند.رسول خدا به وسيله وحى از تصميم
((بنى
نضير)) خبر يافت و به مدينه
برگشت ، آنگاه اصحاب را فرمود تا براى جنگ با ايشان آماده
گردند.رسول خدا
((محمد بن مسلمه
)) را نزد ايشان فرستاد كه از
شهر من بيرون رويد، تا ده روز به شما مهلت مى دهم و پس از اين
مدت هر كس ديده شود گردنش را مى زنم ، آنها در تهيه وسايل سفر
بودند، اما گروهى از منافقان ، از جمله
((عبدالله
بن اءبى
)) نزد ايشان رفتند و
گفتند: بمانيد و از خود دفاع كنيد و ما شما را تنها نمى گذاريم
و تا پاى جان ايستادگى مى كنيم . حيى بن اخطب به پيام منافقان
مغرور شد و نزد رسول خدا پيام فرستاد كه ما رفتنى نيستيم .
رسول خدا تكبيرگويان با مسلمانان رهسپار قلعه هاى بنى نضير شد
و آنان را شش روز (يا 15 روز) محاصره كرد و از طرف منافقان هم
كمكى به ايشان نرسيد، پس نزد رسول خدا فرستادند كه دست از ما
بردار تا بيرون رويم . رسول خدا با شرايطى پيشنهاد آنها را
پذيرفت و آنها رهسپار خيبر شدند، برخى هم به جانب شام رفتند.
رسول خدا اموال يهوديان بنى نضير را بر مهامجران قسمت كرد.
از طايفه بنى نضير فقط دو مرد به نامهاى :
((يامين بن عمير)) و
((اءبوسعد بن وهب
)) اسلام آوردند و اموال خود را به دست داشتند.
نوشته اند كه رسول خدا به
((يامين
بن عمير)) گفت : نديدى كه پسر
عمويت (عمرو بن جحاش )
(191) درباره من چه تصميمى داشت ؟ پس
((يامين
))
مردى از
((قيس
)) را به ده دينار (يا چند بار خرما) بر آن داشت
كه رفت و
((عمرو بن جحاش
)) را كشت .
غزوه ذات الرقاع
جمادى الاولى سال چهارم : رسول خدا صلى الله عليه و آله
پس از غزوه
((بنى نضير))
به قصد
((بنى محارب
)) و
((بنى
ثعلبه
)) از قبيله
((غطفان
))
كه گزارش رسيده بود، سپاهيانى براى جنگ با مسلمين فراهم ساخته
بودند، آهنگ
((نجد))
كرد و
((ابوذر غفارى
)) را در مدينه جانشين گذاشت و
پيش مى رفت تا در
((نخل
)) فرود آمد و با سپاهى عظيم از
قبيله غطفان برخورد و هر چند با هم روبرو شدند، اما جنگى پيش
نيامد و رسول خدا با همراهان خويش به سلامت بازگشت .
وجه تسميه غزوه
((ذات الرقاع
)) 1 - براى اين كه مسلمانان در اين غزوه پرچمهاى پينه دار
برافراشتند.
2 - به نام درختى كه آن جا بود و آن را
((ذات
الرقاع
)) مى گفتند.
(192)
3 - براى اين كه رسول خدا تا محل تجمع دشمنان در
((ذات الرقاع
)) پيش رفت و آن كوهى است نزديك
((نخيل
)) كه
قسمتهايى سرخ و سفيد و سياه داشت .(193)
4 - براى اين كه مسلمانان پاهاى خود را كه از پياده روى سوده
گشته بود، كهنه پيچ كردند.(194)
5 - براى اين كه نماز خوف در اين غزوه مقرر شد و چون نماز تكه
پاره و وصله دار شد
((ذات الرقاع
)) گفتند.
سوءقصد نسبت به
رسول خدا صلى الله عليه و آله
مردى از بنى محارب به نام
((غورث
)) تصميم گرفت كه رسول خدا را
بكشد. پس نزد رسول خدا آمد و او را نشسته يافت . گفت : اى
محمد! شمشيرت را ببينم ، آنگاه شمشير رسول خدا را برداشت كه
قصد سوء خود را انجام دهد، اما خدايش نصرت نمى داد. سپس گفت :
اى محمد! از من نمى ترسى ؟ گفت : نه ، چرا از تو بترسم ؟ خدا
مرا حفظ مى كند. آنگاه شمشير رسول خدا را بازداد و پى كار خود
رفت . آيه 11 سوره مائده در اين باره و به روايتى درباره
سوءقصد
((عمرو بن جحاش
)) نازل شده است .
نماز خوف
روايات در كيفيت نماز خوف در غزوه
((ذات
الرقاع
)) اختلاف دارد، مضمون
روايتى چنين است كه : دسته اى در مقابل دشمن قرار مى گيرند و
دسته ديگر با امام ركعتى از نماز را مى خوانند و ركعت دوم را
به طور فرادى تمام مى كنند و به جاى دسته اول مى روند، سپس
دسته اول آمده و آنان هم با امام ركعتى را درك كرده و ركعت
ديگر را فرادى مى خوانند، به طورى كه هر كدام از دو دسته ركعتى
را با امام و ركعتى را فرادى خوانده باشند و امام هم بيش از يك
نماز نخوانده باشد، اما روايتى ديگر تصريح دارد كه رسول خدا با
هر كدام از دو دسته نمازى تمام خوانده است .(195)
داستان جابر
انصارى
((جابر بن عبدالله
)) گفت : در غزوه
((ذات الرقاع
))
سوار بر شتر ناتوانى بودم و با رسول خدا همراه مى رفتم و در
بازگشت به مدينه همراهان پيش مى رفتند و من واپس مى ماندم ،
تا اين كه رسول خدا به من رسيد و گفت : تو را چه شده ؟ گفتم اى
رسول خدا! شترم دنبال مانده است . گفت : شترت را بخوابان ، و
چون شتر خود را خواباندم ، رسول خدا هم شتر خود را خواباند و
گفت : عصاى خود را به من ده ، چون عصا را به او دادم چند بار
شترم را به آن برانگيخت و سپس گفت : سوار شو. چون سوار شدم به
خدايى كه او را به پيامبرى فرستاد: با شتر رسول خدا بخوبى
مسابقه مى داد.
نمودارى از
پايدارى مهاجر و نصار
((جابر بن عبدالله
)) مى گويد: در غزوه
((ذات الرقاع
)) مردى از مسلمانان بر زنى از مشركان دست يافت و
او را اسير كرد. شوهر زن سوگند خورد تا خونى از ياران محمد
بريزد و با اين تصميم در تعقيب رسول خدا رهسپار شد. رسول خدا
در دره اى فرود آمد و گفت : كدام مرد است كه امشب ما را
پاسدارى كند؟ مردى از مهاجران و مردى از انصار داوطلب شدند،
يكى
((عمار بن ياسر))
و ديگرى
((عباد بن بشر))
بود كه به محل ماءموريت خويش رفتند و به نوبت پاسدارى مى
دادند، مرد انصارى كه بيدار مانده بود به نماز مشغول شد، در
اين ميان آن مرد مشرك رسيد، تيرى به سوى او انداخت كه در بدن
وى جاى گرفت ، اما مرد انصارى تير را كشيد و بيرون افكند و تا
سه بار بر بدن او تير افكند و او همچنان در نماز بر پاى
ايستاده بود، سپس به ركوع و سجود رفت ، آنگاه رفيق خود را از
خواب بيدار كرد و گفت : برخيز كه من از پاى درآمدم . مرد
مهاجرى برخاست ، مرد مشرك با ديدن او دانست كه جاى وى را
شناخته اند و گريخت .
غزوه بدرالوعد
شعبان سال چهارم : اين غزوه به نامهاى : غزوه بدرالاخره
، غزوه بدر الثالثه و غزوه بدرالصغرى ناميده شده است . رسول
خدا پس از غزوه
((ذات الرقاع
)) بر حسب وعده اى كه با
ابوسفيان كرده بود، رهسپار بدر شد. سپاه اسلام 1500 نفر بودند
و لواى مسلمين را على بن ابى طالب به دست داشت . رسول خدا هشت
شب در بدر به انتظار ابوسفيان ماند، اما ابوسفيان با 2000 نفر
از مردم مكه بيرون آمد و در
((مجنه
)) منزل كرد سپس تصميم گرفت كه
بازگردد، گفت : اى گروه قريش ! امسال با اين قحطى و خشكسالى به
جنگ رفتن روا نيست ، بهتر همان كه بازگرديد. سپاه قريش
بازگشتند و مردم مكه آنها را
((جيش
سويق
)) ناميدند و گفتند: شما
براى
((سويق
)) رفته بوديد.
غزوه دومة الجندل
ربيع الاءول سال پنجم : رسول خدا
صلى الله عليه و آله خبر يافت كه گروهى عظيم در
((دومة الجندل
))
(196) فراهم آمده اند و بر مسافران و رهگذران
ستم مى كنند و قصد مدينه را دارند، براى دفع ايشان با 1000 مرد
از مسلمانان بيرون رفت ، اما با نزديك شدن آنان معلوم شد كه
دشمن به طرف مغرب كوچيده است و جز بر مواشى و شبانان ايشان دست
نيافت و اهل
((دومة الجندل
)) خبر يافتند و پراكنده شدند.
رسول خدا به مدينه بازگشت و اين نخستين جنگ با روميان بود،
زيرا زمامدار دومة الجندل (اكيدر بن عبدالملك كندى ) كيش مسيحى
داشت و زير فرمان
((هرقل
))
(197) پادشاه روم بود.
در همين سفر بود كه رسول خدا با
((عيينة
بن حصن فزارى
)) كه در سرزمين
خود به قحطى گرفتار آمده بود، قراردادى بست و به او حق داد كه
از تغلمين تا مراض (از نواحى مدينه ) را چراگاه گيرد.
غزوه خندق
شوال سال پنجم : غزوه
((خندق
)) را
((غزوه
احزاب
)) نيز مى ناميد.(198)
جمعى از يهوديان از جمله
((حيى
بن اخطب
)) رهسپار مكه شدند و بر
قريش فرود آمدند و آنان را جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و
آله فراخواندند، قريش به ايشان گفتند: آيا دين ما بهتر است يا
دين محمد؟ گفتند: دين شما، و شما از وى به حق نزديكتريد.(199)
قريش شادمان شدند و با آنان قرار همكارى گذاشتند.
احزاب و
فرماندهانشان
1 - قريش و همراهانشان با 4000 سپاهى ، 300 اسب و 1500
شتر به فرماندهى
((ابوسفيان بن
حرب
)).
2 - بنى سليم با 700 سپاهى ، به فرماندهى
((ابوالاعور
سلمى
)).
3 - بنى فزاره ، همه شان با 1000 شتر، به فرماندهى
((عيينة بن حصن فزارى
)).
4 - بنى اشجع با 400 سپاهى ، به فرماندهى
((مسعود
بن رخيله .))
(200)
5 - بنى مره با 400 سپاهى ، به فرماندهى
((حارث
بن عوف
)).
6 - بنى اسد بن خزيمه با عده اى به فرماندهى
((طليحة بن خويلد)).
از همه قبايل ده هزار نفر (به گفته مسعودى : از قريش و قبايل
ديگر و بنى قريظه و بنى نضير، 24 هزار نفر فراهم آمدند سه لشكر
بودند و فرمانده كل
((ابوسفيان
بن حرب
)) بود كه اكثر اين
فرماندهان بعدها اسلام آوردند.
تصميم رسول خدا
صلى الله عليه و آله
سواران خزاعى از مكه به مدنيه آمدند و رسول خدا را از
حركت قريش و احزاب باخبر ساختند رسول خدا با اصحاب مشورت كرد
كه آيا از مدينه بيرون روند و هر جا با دشمن برخورد كردند،
بجنگند يا در مدينه بمانند و پيرامون شهر را خندق بكنند.
پيشنهاد سلمان فارسى براى كندن خندق به تصويب رسيد. رسول خدا
با 3000 مرد سپاهى كار كندن خندق را آغاز كرد.
مسلمانان ، با شتاب و كوشش فراوان دست به كار شدند و رسول خدا
نيز شخصا كمك مى كرد و كار هر دسته اى را تعيين فرمود، حفر
خندق در شش روز به انجام رسيد. به استنباط برخى از نويسندگان
: طول خندق در حدود پنج و نيم كيلومتر و عرض آن به حدسى كه زده
اند در حدود ده متر و عمق آن پنج متر بوده است . يعنى آن
مقدارى بوده كه سواره يا پياده اى نتواند از آن بجهد يا از
طرفى پايين رود از طرف ديگر بيرون آيد.
ابن اسحاق مى گويد: در واقعه كندق خندق ، معجزاتى به ظهور
پيوست كه مسلمانان شاهد آن بودند، از جمله جابر بن عبدالله
گويد: در يكى از نواحى خندق سنگى بسيار بزرگ پديدار شد كه كار
كندن آن به دشوارى كشيد. رسولخدا صلى الله عليه و آله ظرف آبى
خواست و آب دهان در آن افكند و دعايى خواند سپس آب را بر آن
سنگ پاشيد (به گفته كسى كه خود شاهد اين قضيه بوده است و بر
ديدن آن سوگند مى خورد) آن سنگ چنان از هم پاشيد كه به صورت
توده ريگى درآمد و ديگر در مقابل هيچ بيل و تبرى سختى نمى كرد
و معجزات ديگرى به وقوع پيوست كه چون بنا بر اختصار اين كتاب
است از ذكر آنها خوددارى مى شود.رسول خدا، چون از كار كندن خندق فراغت يافت به سپاهيان دستور
داد تا در دامن كوه
((سلع
)) پشت به كوه اردو ساختند و
زنان و كودكان را در برجها جاى دادند.
در اين هنگام ، رسول خدا صلى الله عليه و آله از عهدشكنى
((بنى قريظه
)) خبر يافت و براى تحقيق حال و اتمام حجت ،
((سعد بن معاذ))
(سرور اءوس ) و
((سعد بن عباده
)) (سرور خزرج ) را فرستاد.
فرستادگان رسول خدا رفتند و معلوم شد كه كار عهدشكنى
((بنى قريظه
)) از آنچه مى گفته اند هم بالاتر است . آنگاه نزد
رسول خدا بازگشتند و پيمان شكنى
((بنى
قريظه
)) را گزارش دادند. رسول
خدا صلى الله عليه و آله گفت : الله اكبر، به روايت ديگر، گفت
:
(( حسبنا الله و
نعم الوكيل
)) .(201)
|
 |