چکیده  تاريخ پيامبر اسلام (ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال چهارم هجرت

سريّه ((ابوسلمه ))  
اول محرّم : رسول خدا به وسيله مردى از قبيله ((طيّى ء)) خبر يافت كه ((طليحه )) و ((سلمه )) مردم را به جنگ عليه اسلام فراخوانده اند. رسول خدا ((ابوسلمه )) را با 150 مرد از مهاجر و انصار فرستاد تا در سرزمين بنى اسد بر آنان بتازند. ابوسلمه شب و روز راه پيمود تا حدود ((قطن )) رسيد و بر گلّه اى از ايشان غارت برد و سه غلام از شبانان را دستگير كرد، امّا ديگران گريختند و مردان قبيله را بيم دادند. ابوسلمه و يارانش بى آن كه با دشمنى برخورد كنند، با شتران و گوسفندانى چند باز گشتند.
سريّه ((عبداللّه بن انيس انصارى ))  
دوشنبه پنجم محرّم : رسول خدا خبر يافت كه ((سفيان بن خالد))(183) مردمى را در ((عرنه )) براى جنگ عليه اسلام فراهم ساخته است ، پس ‍ ((عبداللّه بن انيس )) را براى كشتن وى فرستاد. ((عبداللّه )) گفت : براى من توصيفش كن تا او را بشناسم . گفت : كه ديدى از هيبتش بيمناك مى شوى و شيطان را به ياد مى آورى .
((عبداللّه )) مى گويد: شمشير خود را بر گرفتم و رو به راه نهادم ، هنگام عصر او را ديدم كه مى خواست در جايى فرود آيد، پس چون به او رسيدم ، پرسيد: كيستى ؟ (چنان كه رسول خدا گفته بود، لرزه اى بر من افتاد)، گفتم : مردى از ((خزاعه ))، ((عبداللّه )) مى گويد: اندكى با وى راه رفتم و چون كاملا بر او دست يافتم با شمشير حمله بردم و او را كشتم ، سپس در حالى كه زنانش بالاى نعش او افتاده بودند بازگشتم و چون نزد رسول خدا رسيدم ، گفت : رو سپيد باشى .
سريّه رجيع  
صفر سال چهارم : چند نفرى از دو طايفه
((عضل )) و ((قاره )) به مدينه آمدند و اظهار اسلام كردند و به رسول خدا گفتند: در ميان ما مسلمانانى پيدا شده اند، پس چند نفر از اصحاب خود را همراه ما بفرست تا ما را تعليم دين دهند و قرآن بياموزند. رسول خدا هم شش يا ده نفر از اصحاب خود را همراه ايشان فرستاد كه ((مرثد بن ابى مرثد)) (فرمانده سريّه ) يكى از آنها بود. هنگامى كه فرستادگان رسول خدا به آبگاه ((رجيع (184) )) رسيدند، ((عضل )) و ((قاره )) عهد خود را شكستند و از قبيله ((هذيل )) كمك گرفتند و با شمشيرهاى كشيده بر سر ايشان تاختند و سرانجام چند نفر از فرستادگان ، به نامهاى : ((عاصم )) و ((مرثد)) و ((خالد)) (185) به شهادت رسيدند و ((زيد بن دثنه )) و ((خبيب بن عدىّ)) و ((عبداللّه بن طارق )) نيز تن به اسارت دادند. ((عبدالله )) بر اثر سنگباران دشمن از پاى درآمد و به شهادت رسيد و ((زيد)) را ((صفوان بن اميّه )) به پنجاه شتر خريد تا به جاى پدرش ((اميّه )) بكشد و غلام خود ((نسطاس )) دستور كشتن او را داد، همچنين ((خبيب )) را ((حجير بن ابى اهاب )) براى ((عقبة بن حارث )) به هشتاد مثقال طلا يا پنجاه شتر خريد، تا او را نيز به جاى پدر خود ((حارث بن عامر)) كه در جنگ بدر كشته شده بود، بكشد.
سپس چهل پسر از فرزندان كشته هاى بدر را فراخواندند و به دست هر كدام نيزه اى دادند تا يكباره بر
((خبيب )) حمله برند و روى او به طرف كعبه برگشت و گفت : الحمدالله ، آنگاه ((ابوسروعه : عقبة بن حارث )) بر وى حمله برد و نيزه اى به سينه اش كوبيد كه از پشتش درآمد و ساعتى با ذكر خدا و ياد محمد زنده بود و شهادت يافت .
((خبيب )) قبل از شهادت اجازه خواست تا دو ركعت نماز بگزارد، گفته اند: وى نخستين كسى بود كه دو ركعت نماز را در هنگام كشته شدن سنت نهاد.
درباره سريه رجيع و رد منافقان آياتى از قرآن مجيد نازل شده (186) و شعرا (حسان بن ثابت ) نيز اشعارى در خصوص اين سريه و نيز در مرثيه
((خبيب )) و همراهانش سروده اند.
سريه بئر معونه 
صفر سال چهارم :
((ابوبراء)) به مدينه نزد رسول خدا آمد و گفت : اى محمد! اگر مردانى از اصحاب خويش را براى دعوت مردم به ((نجد)) مى فرستادى كه آنان را به دين تو دعوت مى كردند، اميدوار بودم كه اجابت مى كردند. رسول خدا گفت : از مردم نجد بر اصحاب خويش مى ترسم . ((ابوبراء)) گفت : در پناه من باشند.
رسول خدا
((منذر بن عمرو)) و ((المعنق ليموت ))(187) را با چهل مرد از اصحاب خود فرستاد تا در ((بئر معونه )) فرود آمدند و ((حرام بن ملحان )) يكى از فرستادگان ، نامه رسول خدا را نزد ((عامر بن طفيل )) برد، اما ((عامر)) بى آن كه نامه را بخواند، ((حرام )) را به قتل رسانيد و از ساير قبايل كمك گرفت و بيدريغ بر مسلمانان حمله بردند، اصحاب سريه با اين كه شمشير كشيدند و به دفاع پرداختند، لكن همگى ، بجز يكى دو نفر كه اسير شدند، به شهادت رسيدند.
((جبار بن سلمى )) كه نام او در شمار صحابه ذكر مى شود، مى گويد: آنچه مرا به اسلام آوردن وادار كرد، آن بود كه در ((بئر معونه )) نيزه ام را در ميان دو شانه مرد مسلمانى فرو بردم و پيكان نيزه را ديدم كه از سينه او بيرون آمد، در اين حال شنيدم كه مى گفت : به خدا قسم ، رستگار شدم . ((جبار)) كشنده ((عمر بن فهيره )) بود و خودش مى گفت : ديدم كه پيكرش بعد از شهادت به آسمان بالا رفت و بدين جهت مسلمان شدم .
صاحب طبقات مى نويسد: در يك شب خبر شهداى
((بئر معونه )) و شهداى ((رجيع )) به رسول خدا رسيد، بيش از هر پيش آمدى سوگوار و داغدار شد و تا يك ماه در قنوت نماز صبح قاتلان مشرك را نفرين مى كرد.(188)
سريه عمرو بن اءميه ضمرى براى كشتن ابوسفيان  
رسول خدا صلى الله عليه و آله
((عمرو بن اميه )) را به همراهى ((جبار بن صخر انصارى )) به مكه فرستاد تا ((ابوسفيان )) را بكشد. ((عمرو)) مى گويد: در مكه طواف كرديم و دو ركعت نماز خوانديم و سپس به قصد ابوسفيان بيرون رفتيم ، در مكه راه مى رفتيم كه مردى مرا شناخت و گفت : ((عمرو بن اميه )) است و به خدا قسم جز با نظر سوئى به اين شهر نيامده است .
پس به رفيق راه خود گفتم : شتاب كن و از مكه بيرون رفتيم تا بر فراز كوهى برآمديم و درون غارى رفتيم و شب را گذرانديم . همچنان كه در غار بوديم ، مردى از قريش را ديديم كه به طرف ما مى آيد، گفتم : اگر ما را ببيند فرياد مى كند و ما را به كشتن مى دهد، آنگاه با همان خنجرى كه براى كشتن ابوسفيان همراه داشتم به سينه او فرو بردم ، چنان فريادى كشيد كه اهل مكه شنيدند، مردم فراهم آمدند و از او پرسيدند: چه كسى تو را كشت ؟ او نام مرا برد ولى نتوانست جاى ما را نشان دهد ا پس او را بردند، چون شب رسيد به رفيق راه خود گفتم : شتاب كن و شبانه از مكه آهنگ مدينه كرديم و در بين راه به دو مرد از قريش كه براى جاسوسى به مدينه مى رفتند برخورديم و چون تسليم نشدند يكى از آنها را با تير كشتم و ديگرى را بستم و به مدينه آوردم . (189)
غزوه بنى نضير  
ربيع الاول سال چهارم : رسول خدا صلى الله عليه و آله با چند نفر از اصحاب خويش براى كمك خواستن از بنى نضير (190) به سوى ايشان رهسپار شدند و آنها قول مساعد دادند، ولى در پنهان در باب كشتن رسول خدا به مشورت پرداختند و راه تزوير و نفاق پيش گرفتند.رسول خدا به وسيله وحى از تصميم
((بنى نضير)) خبر يافت و به مدينه برگشت ، آنگاه اصحاب را فرمود تا براى جنگ با ايشان آماده گردند.رسول خدا ((محمد بن مسلمه )) را نزد ايشان فرستاد كه از شهر من بيرون رويد، تا ده روز به شما مهلت مى دهم و پس از اين مدت هر كس ديده شود گردنش را مى زنم ، آنها در تهيه وسايل سفر بودند، اما گروهى از منافقان ، از جمله ((عبدالله بن اءبى )) نزد ايشان رفتند و گفتند: بمانيد و از خود دفاع كنيد و ما شما را تنها نمى گذاريم و تا پاى جان ايستادگى مى كنيم . حيى بن اخطب به پيام منافقان مغرور شد و نزد رسول خدا پيام فرستاد كه ما رفتنى نيستيم . رسول خدا تكبيرگويان با مسلمانان رهسپار قلعه هاى بنى نضير شد و آنان را شش روز (يا 15 روز) محاصره كرد و از طرف منافقان هم كمكى به ايشان نرسيد، پس نزد رسول خدا فرستادند كه دست از ما بردار تا بيرون رويم . رسول خدا با شرايطى پيشنهاد آنها را پذيرفت و آنها رهسپار خيبر شدند، برخى هم به جانب شام رفتند. رسول خدا اموال يهوديان بنى نضير را بر مهامجران قسمت كرد.
از طايفه بنى نضير فقط دو مرد به نامهاى :
((يامين بن عمير)) و ((اءبوسعد بن وهب )) اسلام آوردند و اموال خود را به دست داشتند. نوشته اند كه رسول خدا به ((يامين بن عمير)) گفت : نديدى كه پسر عمويت (عمرو بن جحاش ) (191) درباره من چه تصميمى داشت ؟ پس ((يامين )) مردى از ((قيس )) را به ده دينار (يا چند بار خرما) بر آن داشت كه رفت و ((عمرو بن جحاش )) را كشت .
غزوه ذات الرقاع  
جمادى الاولى سال چهارم : رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از غزوه
((بنى نضير)) به قصد ((بنى محارب )) و ((بنى ثعلبه )) از قبيله ((غطفان )) كه گزارش رسيده بود، سپاهيانى براى جنگ با مسلمين فراهم ساخته بودند، آهنگ ((نجد)) كرد و ((ابوذر غفارى )) را در مدينه جانشين گذاشت و پيش مى رفت تا در ((نخل )) فرود آمد و با سپاهى عظيم از قبيله غطفان برخورد و هر چند با هم روبرو شدند، اما جنگى پيش ‍ نيامد و رسول خدا با همراهان خويش به سلامت بازگشت .
وجه تسميه غزوه ((ذات الرقاع )) 1 - براى اين كه مسلمانان در اين غزوه پرچمهاى پينه دار برافراشتند.
2 - به نام درختى كه آن جا بود و آن را
((ذات الرقاع )) مى گفتند. (192)
3 - براى اين كه رسول خدا تا محل تجمع دشمنان در
((ذات الرقاع )) پيش رفت و آن كوهى است نزديك ((نخيل )) كه قسمتهايى سرخ و سفيد و سياه داشت .(193)
4 - براى اين كه مسلمانان پاهاى خود را كه از پياده روى سوده گشته بود، كهنه پيچ كردند.(194)
5 - براى اين كه نماز خوف در اين غزوه مقرر شد و چون نماز تكه پاره و وصله دار شد
((ذات الرقاع )) گفتند.
سوءقصد نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله  
مردى از بنى محارب به نام
((غورث )) تصميم گرفت كه رسول خدا را بكشد. پس نزد رسول خدا آمد و او را نشسته يافت . گفت : اى محمد! شمشيرت را ببينم ، آنگاه شمشير رسول خدا را برداشت كه قصد سوء خود را انجام دهد، اما خدايش نصرت نمى داد. سپس گفت : اى محمد! از من نمى ترسى ؟ گفت : نه ، چرا از تو بترسم ؟ خدا مرا حفظ مى كند. آنگاه شمشير رسول خدا را بازداد و پى كار خود رفت . آيه 11 سوره مائده در اين باره و به روايتى درباره سوءقصد ((عمرو بن جحاش )) نازل شده است .
نماز خوف  
روايات در كيفيت نماز خوف در غزوه
((ذات الرقاع )) اختلاف دارد، مضمون روايتى چنين است كه : دسته اى در مقابل دشمن قرار مى گيرند و دسته ديگر با امام ركعتى از نماز را مى خوانند و ركعت دوم را به طور فرادى تمام مى كنند و به جاى دسته اول مى روند، سپس دسته اول آمده و آنان هم با امام ركعتى را درك كرده و ركعت ديگر را فرادى مى خوانند، به طورى كه هر كدام از دو دسته ركعتى را با امام و ركعتى را فرادى خوانده باشند و امام هم بيش از يك نماز نخوانده باشد، اما روايتى ديگر تصريح دارد كه رسول خدا با هر كدام از دو دسته نمازى تمام خوانده است .(195)
داستان جابر انصارى  
((جابر بن عبدالله )) گفت : در غزوه ((ذات الرقاع )) سوار بر شتر ناتوانى بودم و با رسول خدا همراه مى رفتم و در بازگشت به مدينه همراهان پيش ‍ مى رفتند و من واپس مى ماندم ، تا اين كه رسول خدا به من رسيد و گفت : تو را چه شده ؟ گفتم اى رسول خدا! شترم دنبال مانده است . گفت : شترت را بخوابان ، و چون شتر خود را خواباندم ، رسول خدا هم شتر خود را خواباند و گفت : عصاى خود را به من ده ، چون عصا را به او دادم چند بار شترم را به آن برانگيخت و سپس گفت : سوار شو. چون سوار شدم به خدايى كه او را به پيامبرى فرستاد: با شتر رسول خدا بخوبى مسابقه مى داد.
نمودارى از پايدارى مهاجر و نصار  
((جابر بن عبدالله )) مى گويد: در غزوه ((ذات الرقاع )) مردى از مسلمانان بر زنى از مشركان دست يافت و او را اسير كرد. شوهر زن سوگند خورد تا خونى از ياران محمد بريزد و با اين تصميم در تعقيب رسول خدا رهسپار شد. رسول خدا در دره اى فرود آمد و گفت : كدام مرد است كه امشب ما را پاسدارى كند؟ مردى از مهاجران و مردى از انصار داوطلب شدند، يكى ((عمار بن ياسر)) و ديگرى ((عباد بن بشر)) بود كه به محل ماءموريت خويش رفتند و به نوبت پاسدارى مى دادند، مرد انصارى كه بيدار مانده بود به نماز مشغول شد، در اين ميان آن مرد مشرك رسيد، تيرى به سوى او انداخت كه در بدن وى جاى گرفت ، اما مرد انصارى تير را كشيد و بيرون افكند و تا سه بار بر بدن او تير افكند و او همچنان در نماز بر پاى ايستاده بود، سپس به ركوع و سجود رفت ، آنگاه رفيق خود را از خواب بيدار كرد و گفت : برخيز كه من از پاى درآمدم . مرد مهاجرى برخاست ، مرد مشرك با ديدن او دانست كه جاى وى را شناخته اند و گريخت .
غزوه بدرالوعد  
شعبان سال چهارم : اين غزوه به نامهاى : غزوه بدرالاخره ، غزوه بدر الثالثه و غزوه بدرالصغرى ناميده شده است . رسول خدا پس از غزوه
((ذات الرقاع )) بر حسب وعده اى كه با ابوسفيان كرده بود، رهسپار بدر شد. سپاه اسلام 1500 نفر بودند و لواى مسلمين را على بن ابى طالب به دست داشت . رسول خدا هشت شب در بدر به انتظار ابوسفيان ماند، اما ابوسفيان با 2000 نفر از مردم مكه بيرون آمد و در ((مجنه )) منزل كرد سپس تصميم گرفت كه بازگردد، گفت : اى گروه قريش ! امسال با اين قحطى و خشكسالى به جنگ رفتن روا نيست ، بهتر همان كه بازگرديد. سپاه قريش ‍ بازگشتند و مردم مكه آنها را ((جيش سويق )) ناميدند و گفتند: شما براى ((سويق )) رفته بوديد.

فهرست

سال پنجم هجرت (سنة الاءحزاب )

غزوه دومة الجندل  
ربيع الاءول سال پنجم : رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر يافت كه گروهى عظيم در ((دومة الجندل )) (196) فراهم آمده اند و بر مسافران و رهگذران ستم مى كنند و قصد مدينه را دارند، براى دفع ايشان با 1000 مرد از مسلمانان بيرون رفت ، اما با نزديك شدن آنان معلوم شد كه دشمن به طرف مغرب كوچيده است و جز بر مواشى و شبانان ايشان دست نيافت و اهل ((دومة الجندل )) خبر يافتند و پراكنده شدند. رسول خدا به مدينه بازگشت و اين نخستين جنگ با روميان بود، زيرا زمامدار دومة الجندل (اكيدر بن عبدالملك كندى ) كيش مسيحى داشت و زير فرمان ((هرقل )) (197) پادشاه روم بود.
در همين سفر بود كه رسول خدا با
((عيينة بن حصن فزارى )) كه در سرزمين خود به قحطى گرفتار آمده بود، قراردادى بست و به او حق داد كه از تغلمين تا مراض (از نواحى مدينه ) را چراگاه گيرد.
غزوه خندق  
شوال سال پنجم : غزوه
((خندق )) را ((غزوه احزاب )) نيز مى ناميد.(198) جمعى از يهوديان از جمله ((حيى بن اخطب )) رهسپار مكه شدند و بر قريش فرود آمدند و آنان را جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله فراخواندند، قريش به ايشان گفتند: آيا دين ما بهتر است يا دين محمد؟ گفتند: دين شما، و شما از وى به حق نزديكتريد.(199) قريش ‍ شادمان شدند و با آنان قرار همكارى گذاشتند.
احزاب و فرماندهانشان  
1 - قريش و همراهانشان با 4000 سپاهى ، 300 اسب و 1500 شتر به فرماندهى
((ابوسفيان بن حرب )).
2 - بنى سليم با 700 سپاهى ، به فرماندهى
((ابوالاعور سلمى )).
3 - بنى فزاره ، همه شان با 1000 شتر، به فرماندهى
((عيينة بن حصن فزارى )).
4 - بنى اشجع با 400 سپاهى ، به فرماندهى
((مسعود بن رخيله .)) (200)
5 - بنى مره با 400 سپاهى ، به فرماندهى
((حارث بن عوف )).
6 - بنى اسد بن خزيمه با عده اى به فرماندهى
((طليحة بن خويلد)). از همه قبايل ده هزار نفر (به گفته مسعودى : از قريش و قبايل ديگر و بنى قريظه و بنى نضير، 24 هزار نفر فراهم آمدند سه لشكر بودند و فرمانده كل ((ابوسفيان بن حرب )) بود كه اكثر اين فرماندهان بعدها اسلام آوردند.
تصميم رسول خدا صلى الله عليه و آله 
سواران خزاعى از مكه به مدنيه آمدند و رسول خدا را از حركت قريش و احزاب باخبر ساختند رسول خدا با اصحاب مشورت كرد كه آيا از مدينه بيرون روند و هر جا با دشمن برخورد كردند، بجنگند يا در مدينه بمانند و پيرامون شهر را خندق بكنند. پيشنهاد سلمان فارسى براى كندن خندق به تصويب رسيد. رسول خدا با 3000 مرد سپاهى كار كندن خندق را آغاز كرد.
مسلمانان ، با شتاب و كوشش فراوان دست به كار شدند و رسول خدا نيز شخصا كمك مى كرد و كار هر دسته اى را تعيين فرمود، حفر خندق در شش ‍ روز به انجام رسيد. به استنباط برخى از نويسندگان : طول خندق در حدود پنج و نيم كيلومتر و عرض آن به حدسى كه زده اند در حدود ده متر و عمق آن پنج متر بوده است . يعنى آن مقدارى بوده كه سواره يا پياده اى نتواند از آن بجهد يا از طرفى پايين رود از طرف ديگر بيرون آيد.
ابن اسحاق مى گويد: در واقعه كندق خندق ، معجزاتى به ظهور پيوست كه مسلمانان شاهد آن بودند، از جمله جابر بن عبدالله گويد: در يكى از نواحى خندق سنگى بسيار بزرگ پديدار شد كه كار كندن آن به دشوارى كشيد. رسولخدا صلى الله عليه و آله ظرف آبى خواست و آب دهان در آن افكند و دعايى خواند سپس آب را بر آن سنگ پاشيد (به گفته كسى كه خود شاهد اين قضيه بوده است و بر ديدن آن سوگند مى خورد) آن سنگ چنان از هم پاشيد كه به صورت توده ريگى درآمد و ديگر در مقابل هيچ بيل و تبرى سختى نمى كرد و معجزات ديگرى به وقوع پيوست كه چون بنا بر اختصار اين كتاب است از ذكر آنها خوددارى مى شود.رسول خدا، چون از كار كندن خندق فراغت يافت به سپاهيان دستور داد تا در دامن كوه
((سلع )) پشت به كوه اردو ساختند و زنان و كودكان را در برجها جاى دادند.
در اين هنگام ، رسول خدا صلى الله عليه و آله از عهدشكنى
((بنى قريظه )) خبر يافت و براى تحقيق حال و اتمام حجت ، ((سعد بن معاذ)) (سرور اءوس ) و ((سعد بن عباده )) (سرور خزرج ) را فرستاد. فرستادگان رسول خدا رفتند و معلوم شد كه كار عهدشكنى ((بنى قريظه )) از آنچه مى گفته اند هم بالاتر است . آنگاه نزد رسول خدا بازگشتند و پيمان شكنى ((بنى قريظه )) را گزارش دادند. رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : الله اكبر، به روايت ديگر، گفت : (( حسبنا الله و نعم الوكيل )) .(201)

فهرست

سال ششم هجرت

در اين سال كه ((سنة الاستئناس )) ناميده مى شود، شماره سريه ها بسيار است و ما هر كدام را به ترتيب در جاى خود ذكر خواهيم كرد.
سريه ((محمد بن مسلمه انصارى )) 
دهم محرم سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((محمد بن مسلمه )) را با سى سوار بر سر ((قرطاء)) طايفه اى از ((بنى بكر بن كلاب )) كه در ((بكرات )) در ناحيه ((ضريه )) (كه تا مدينه هفت شب فاصله دارد) منزل داشتند، فرستاد و او را فرمود تا بر ايشان غارت برد. ((محمد)) شب را راه مى رفت و روز پنهان مى شد تا بر آنان غارت برد و كسانى از ايشان را كشت و ديگران گريختند متعرض زنان نشد و چهارپايان و گوسفندانى را به مدينه آورد (150 شتر با سه هزار گوسفند)، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله خمس آنچه را آورده بود جدا كرد و بقيه را بين همراهان وى قسمت فرمود.
سريه ((عكاشة بن محصن ))  
ربيع الاول سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((عكاشه )) را با چهل مرد از اصحاب به ((غمر)) (209) فرستاد و او هم با شتاب رهسپار شد، اما دشمن از رسيدن وى خبر يافت و گريخت و ((عكاشه )) منزلگاهشان را خالى يافت ، پس ((شجاع بن وهب )) را طليعه فرستاد و او هم رد پاى چهارپايانشان را ديد و تعقيب كرد، در نتيجه دويست شتر به دستشان افتاد و شتران را به مدينه آوردند و زد و خوردى پيش نيامد.
سريه ((محمد بن مسلمه ))  
ربيع الاخر سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((محمد بن مسلمه )) را با ده نفر بر سر ((بنى ثعلبه )) و ((بنى عوال )) به ((ذى القصه )) (210) فرستاد. محمد و همراهان وى شبانه بر سر دشمن رسيدند و خوابيدند. دشمنان كه صد نفر بودند، اطراف مسلمانان را گرفتند و ساعتى تيراندازى كردند، سپس اعراب با نيزه ها بر ايشان حمله بردند و همه را كشتند و برهنه ساختند. خود ((محمد)) در ميان كشته ها بى حركت افتاد و مردى از مسلمانان كه از آنجا عبور مى كرد او را برداشت و به مدينه برد.
سريه ((سعد بن عباده خزرجى ))  
ربيع الاول سال ششم : مسعودى مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در ماه ربيع الاول سال ششم ، ((سعد بن عباده )) را فرستاد و تا محلى معروف به ((غميم )) پيش رفتند.(211)
سريه ((اءبو عبيدة بن جراح ))  
ربيع الاول سال ششم : مسعودى مى گويد: سريه ((ابوعبيدة بن جراح )) به دو كوه ((اجاء)) و ((سلمى )) در ماه ربيع الاول سال ششم روى داد.(212)
سريه ((اءبو عبيدة بن جراح )) به ذى القصه 
ربيع الاخر سال ششم : پس از شهادت يافتن اصحاب ((محمد بن مسلمه )) به دست ((بنى ثعلبه )) و ((بنى عوال )) و بازگشتن ((محمد)) به مدينه ، رسول خدا صلى الله عليه و آله ((ابوعبيده )) را با چهل مرد به ((ذى القصه )) بر سر شهدا فرستاد، اما دشمن گريخته بود و كسى را نديدند و با شتران و گوسفندانى به مدينه بازگشتند.
سريه ((اءبو عبيدة بن جراح )) به ذى القصه 
ربيع الاخر سال ششم : ((بنى ثعلبه )) و ((اءنمار)) به قحطى گرفتار شده بودند و آن ناحيه را ابرى فرا گرفت ، اين قبايل به سرزمين هاى ابرى رهسپار شدند و تصميم گرفتند كه بر گله مدينه كه در ((هيفا)) (213) چرا مى كرد غارت برند. رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ((عبيده )) را با چهل مرد از مسلمانان فرستاد و در تاريكى صبح به ((ذى القصه )) رسيدند و بر دشمنان غارت بردند و آنها به كوهها گريختند، آنگاه چهارپايان ايشان به غنيمت گرفته ، به مدينه آوردند.
سريه ((زيد بن حارثه )) به جموم (214)  
ربيع الاخر سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((زيد بن حارثه )) را بر سر ((بنى سليم )) فرستاد هنگامى كه به ((جموم )) رسيد، زنى به نام ((حليمه )) محله اى از ((بنى سليم )) را به ايشان نشان داد، در آن جا شتران و گوسفندان و اسيرانى به دست آوردند، شوهر حليمه از همان اسيران بود، چون زيد بن حارثه به مدينه بازگشت ، رسول خدا آن زن و شوهر را آزاد كرد.
سريه ((زيد بن حارثه )) به عيص  
جمادى الاخره سال ششم : كاروانى از قريش از طرف شام مى رسيد، رسول خدا ((زيد بن حارثه )) را با 170 سوار گسيل داشت . مسلمانان بر كاروان و هر چه در آن بود دست يافتند و نقره بسيارى از ((صفوان بن اميّه )) به دست ايشان افتاد و از آنها اسير گرفتند، از جمله ((ابوالعاص بن ربيع )) (شوهر زينب ، دختر بزرگ رسول خدا) كه زيد آنان را به مدينه آورد. ((ابوالعاص )) به همسرش زينب پناه برد و زينب او را پناه داد.
غزوه بنى لحيان 
جمادى الاءولى سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله به خونخواهى شهداى رجيع با 200 مرد كه 20 اسب داشتند بر سر ((بنى لحيان )) رفت ، سرانجام پس از طى طريق ، در سرزمين ((غران )) منزلگاه ((بنى لحيان )) در جايى به نام ((سايه )) فرود آمد، اما دشمن خبر يافته ، به كوهها گريخته بود، پس با همراهان ، پس از توقف كوتاه در ((عسفان )) به مدينه بازگشت .
سريه ((اءبوبكر بن اءبى قحافه )) به غميم  
جمادى الاءولى سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله از ((عسفان ))، ابوبكر را با ده سوار فرستاد تا قريش را بدين وسيله مرعوب سازد و آنان تا ((غميم )) پيش رفتند و سپس بى آن كه به دشمنى برخورد كنند، بازگشتند.(215)
سريه ((عمر بن خطّاب )) بر سر ((قاره ))  
جمادى الاءولى سال ششم : مسعودى مى گويد: در همين غزوه ((بنى لحيان )) بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به قولى ، ((عمر بن خطاب )) را با سريه اى بر سر ((قاره )) فرستاد و آنها نيز به كوه گريختند.(216)
غزوه ذى قرد (217) در تعقيب ((عيينة بن حصن فزارى ))  
جمادى الاءولى سال ششم : چند شبى از غزوه ((بنى لحيان )) بيش نگذشته بود كه ((عيينه )) با سوارانى از ((غطفان )) بر شتران ماده شيرده رسول خدا صلى الله عليه و آله در ((غابه )) غارت بردند و مردى از بنى غفار را كشتند و زنش را با خود بردند.
((ابوذر)) از رسول خدا اجازه خواست كه به ((غابه )) برود و شتران را سرپرستى كند. رسول خدا گفت : من از طرف ((عيينه )) ايمن نيستم ، ولى ابوذر اصرار كرد و با زن و پسرش رهسپار شد و در آن جا پسرش را كشتند و زنش را بردند.
نخستين كسى از اصحاب كه خبر يافت ((سلمة بن عمرو)) بود كه با تير و كمان خويش رهسپار ((غابه )) شد و بر ناحيه اى از كوه ((سلع )) بالا رفت و فرياد برآورد و به دشمن تيراندازى مى كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرياد او را شنيد و در مدينه نداى : ((الفزع ، الفزع )) و نيز نداى ((يا خيل الله اركبى )) (218) در داد. رسول خدا و اصحاب در تعقيب دشمن تا ((ذى قرد)) تاختند و ده شتر را پس گرفتند و در زد و خوردهايى كه پيش آمد كسانى از دو طرف كشته شدند.
شهداى اين غزوه عبارت بودند از: 1 - محرز بن نضله ، 2 - وقاص بن مجزز، 3 - هشام بن صبابه . و كشتگان دشمن عبارت بوة ند از: 1 - حبيب بن عيينه ، 2 - عبدالرحمان بن عيينه ، 3 - اءوبار، 4 - عمرو بن اءوبار، 5 - مسعده ، 6 - قرفة بن مالك .
رسول خدا در ((ذى قرد)) نماز خوف خواند و يك شب و روز آن جا ماند و در ميان اصحاب خود كه 500 يا 700 نفر بودند، به هر 100 نفر يك شتر داد كه براى خوراك خود بكشند، آنگاه روز دوشنبه به مدينه بازگشت و همسر ابوذر كه او را اسير كرده بودند سوار بر شتر ((قصواء)) رسول خدا صلى الله عليه و آله به مدينه آمد.
سريه ((زيد بن حارثه )) به ((طرف ))  جمادى الاخره سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((زيد بن حارثه )) را به فرماندهى 15 مرد از صحابه بر سر ((بنى ثعلبه )) فرستاد و ((زيد)) تا ((طرف )) كه آبى است نزديك ((مراض )) نرسيده به ((نخيل )) در 36 ميلى مدينه پيش رفت و شتران و گوسفندانى غنيمت گرفت ، اما چون اعراب گريخته بودند، بى آن كه جنگى روى دهد، پس از چهار شب به مدينه بازگشت و 20 شتر غنيمت آورد.
سريه ((زيد بن حارثه )) به ((حسمى )) بر سر جذام  
جمادى الاخر سال ششم : دحية بن خليفه كلبى از نزد قيصر روم باز مى گشت ، چون به سرزمين ((جذام )) رسيد، ((هنيد بن عوص )) و پسرش (از قبيله جذام ) بر وى تاختند و كالايى را كه همراه داشت به غارت بردند، اما چند نفر از ((بنى ضبيب )) كه قبلا اسلام آورده بود بر هنيد و پسرش حمله بردند و كالاى به غارت رفته را از ايشان گرفته و به ((دحيه )) تسليم كردند، ((دحيه )) هنگامى كه به مدينه رسيد ماجرا را به رسول خدا گزارش داد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله ((زيد بن حارثه )) را با 500 نفر به ((جذام )) فرستاد، چون به سرزمين جذام رسيدند بر آنان حمله بردند، هنيد و پسرش را كشتند و 100 زن و كودك را اسير كردند و 1000 شتر و 5000 گوسفند به غنيمت گرفتند.
((رفاعة بن زيد جذامى )) چون وضع را چنين ديد با چند نفر از قبيله خويش نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتند و نامه اى را كه رسول خدا در موقعى كه ((رفاعه )) نزد وى آمده و اسلام آورده بود و براى او و قومش نوشته بود تقديم داشت و گفت : اين همان نامه اى است كه پيش از اين نوشته شده و اكنون نقض شده است .
رسول خدا، ((على )) عليه السلام را فرومود تا رهسپار آن سرزمين شود و زنان و كودكان و اموالشان را به ايشان پس دهد. ((على )) خود را به ((زيد)) و سريه رسانيد و هر چه در دست ايشان بود پس گرفت و به صاحبانش مسترد داشت .
سريه اوّل ((زيد بن حارثه )) به وادى القرى  رجب سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ((زيد بن حارثه )) را به فرماندهى سريه اى بر سر ((بنى فزاره )) كه در ((وادى القرى )) عليه مسلمين فراهم شده بودند فرستاد. كار اين سريه با ((بنى فزاره )) به زد و خورد كشيد و كسانى از اصحاب زيد به شهادت رسيدند و خود او از ميان كشته ها جان بدر برد. در اين سريّه بود كه ((ورد بن عمرو بن مداش )) (219) به شهادت رسيد.(220)
سريّه ((زيد بن حارثه )) به مدين  
تاريخ سريه دقيق روشن نيست : رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ((زند بن حارثه )) را به ((مدين )) فرستاد، ((زيد)) اسيرانى از مردم ساحل نشين ((ميناء)) به مدينه آورد، چون اسيران فروخته شدند و ميان مادران و فرزندانشان تفرقه افتاد، رسول خدا ديد كه آنها بر اثر اين تفرقه گريه مى كنند. پس دستور داد كه مادران و فرزندانشان را جز با هم نفروشند.
سريّه ((عبدالرّحمان بن عوف )) به دومة  الجندل
شعبان سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله ((عبدالرحمان بن عوف )) را با سريه اى به ((دومة الجندل )) بر سر ((بنى كلب )) فرستاد و به او فرمود: ((اى پسر ((عوف )): لوا را بگير و همه در راه خدا رهسپار جهاد شويد، با هر كس به خدا كافر شده بجنگيد، خيانت نكنيد، مكر نورزيد، كسى را مثله نكنيد، كودكى را نكشيد، عهد خدا و رفتار پيامبرش در ميان شما همين است )) (221) اضافه فرمود: اگر دعوت تو را پذيرفتند، دختر سرورشان را به زنى بگير.
((عبدالرحمان )) رهسپار شد تا به ((دومة الجندل )) رسيد و سه روز آن جا ماند و به اسلام دعوتشان كرد، پس ((اصبغ بن عمرو كلبى )) (سرورشان كه مسيحى بود) اسلام آورد و بسيارى از قبيله اش به دين اسلام درآمدند،
پس ((عبدالرحمان )) با ((تماضر)) دختر ((اصبغ )) ازدواج كرد و او را به مدينه آورد.

سريه ((على بن ابى طالب )) به فدك  
شعبان سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر يافت كه ((بنى سعد بن بكر)) فراهم گشته اند تا يهوديان خيبر را كمك دهند، پس ‍ ((على بن ابى طالب )) را با صد مرد بر سر ايشان فرستاد، على رهسپار شد تا به ((همج )) - آبگاهى ميان خيبر و فدك - رسيد (222) و چون جاى دشمن را شناختند بر آنان حمله بردند و پانصد شتر و 2000 گوسفند غنيمت گرفتند و بنى سعد با خوانواده هايشان گريختند. على عليه السلام خمس غنايم را جدا كرد و بقيه را ميان اصحاب قسمت فرمود و بى آنكه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
غزوه بنى المصطلق  
شعبان سال ششم : رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز دوشنبه دوم شعبان از مدينه رهسپار جنگ با طايفه ((بنى المصطلق )) شد از قبيله خزاعه شد. مسلمانان بى درنگ به راه افتاند و سى اسب هم با خود بردند و عده اى هم از منافقان در اين غزوه همراه شدند. ((بنى المصطلق )) از حلفاى بنى مدلج بودند و بر سر چاهى به نام ((مريسيع )) (223) منزل داشتندرئيس ((بنى المصطلق )) حارث بن ابى ضرار بود كه هر كه را توانست از عرب به جنگ رسول خدا دعوت كرد و آنان هم دعوت او را پذيرفتند و چون خبر يافتند به سوى ايشان رهسپار شده ، سخت ترسان و هراسان شدند.
رسول خدا تا ((مريسيع )) پيش رفت ، صفهاى جنگ آراسته شد و پس از ساعتى تيراندازى ، رسول خدا دستور حمله داد، حتى يك نفر از افراد دشمن هم نتوانست فرار كند، ده نفر كشسته شدند و ديگران اسير گشتند و از مسلمانان يكنفر به نام ((هشام بن صبابه )) به شهادت رسيد.اسيران ((بنى المصطلق )) دويست خانواده بودند و دو هزار شتر و پنج هزار گوسفندشان به غنيمت گرفته شد.
نزاع مهاجر و انصار  
هنوز رسول خدا بر سر آب ((مريسيع )) بود كه ((جهجاه بن مسعود غفارى )) با ((سنان بن وبرجهنى )) بر سر آب زد و خورد كردند، ((جهنى )) انصار را و ((جهجاه )) مهاجران را به كمك خواست . قبايل قريش و اءوس و خزرج به كمك ايشان شتافتند و شمشيرها كشيده شد. اما به وساطت مردانى از مهاجر و انصار، سنان كه جهجاه او را زده بود از حق خود صرف نظر كرد و نزاع از ميان برخاست .
نفاق عبدالله بن ابى 
((عبدالله بن ابى )) از پيش آمدن نزاع ((جهجاه )) و ((سنان )) و مخصوصا از اينكه ((جهجاه ))، ((سنان )) را زده بود، خشم گرفت و در حضور جمعى از مردان قبيله خود، از جمله : ((زيد بن اءرقم )) كه جوانى نورس بود، گفت : آيا كار به جايى كشيده است كه اينان در سرزمين ما و در شهر ما بر ما برترى جويند و در مقابل ما ايستادگى كنند؟ اين كارى است كه خودمان بر سر خودمان آورده ايم ، به خدا قسم كه : مثل ما و اين مهاجران قريش همان است كه گفته اند (( سمن كلبك ياءكلك . )) ((سگت را فربه كن تا تو را بخورد.))
به خدا قسم كه اگر به مدينه بازگرديم اين مهاجران زبون و بيچاره را بيرون مى كنيم و به مردان قبيله خويش گفت : شما بوديد كه اينان را در شهر و خانه هاى خود جاى داديد و هر چه داشتيد ميان خود و ايشان قسمت كرديد، اگر مال خود را از ايشان دريغ مى داشتيد، به جاى ديگر مى رفتند.
((زيد بن اءرقم )) گفتار نفاق آميز ((عبدالله )) را به رسول خدا گزارش ‍ داد، ((عمر)) كه در آنجا بود گفت : ((عباد بن بشر)) را بفرما تا عبدالله را بكشد. رسول خدا گفت : چگونه دستورى دهم كه مردم بگويند: محمد اصحاب خود را مى كشد؟! پس نابهنگام دستور حركت صادر فرمود. ((اسيد بن حضير)) گفت : چرا در اين ساعت نامناسب به راه افتاده اى ؟ گفت : مگر نشنيده ايد كه ((عبدالله )) گفته است كه هرگاه به مدينه بازگردد ((انصار))، بيچارگان مدينه يعنى مهاجران را بيرون خواهند كرد. ((اسيد)) گفت : به خدا قسم ، اگر بخواهى مى توانى ((عبدالله )) را از مدينه بيرون كنى ، چرا كه بيچاره و دليل خود اوست ، سپس گفت : بهتر است با وى مدارا كنى .
از سوى ديگر، چون ((عبدالله )) از گزارش ((زيد بن اءرقم )) خبر يافت نزد رسول خدا رفت و قسم خورد كه چنان سخنانى نگفته است و چون در ميان قبيله خود محترم بود، مردان انصار از او طرفدارى و حمايت كردند و گفتند: شايد اين پسر - يعنى : زيد بن اءرقم - اشتباه كرده و در نقل آن گرفتار خبط و خطا شده است .
رسول خدا به منظور آن كه مردم را مشغول كند و ديگر در قصه ((عبدالله بن ابى )) چون و چرا نكنند، آن روز تا شب و آن شب را تا بامداد و فرداى آن روز را نيز به حركت ادامه داد و راه مدينه پيش گرفت .
 
تفاوت پسر با پدر  
((عبدالله بن عبدالله بن ابى )) نزد رسول خدا آمد و گفت : شنيده ام كه مى خواهى كه پدرم را به كيفر آنچه گفته است بكشى . اگر اين كار شدنى است مرا بفرما تا خود او را بكشم و سرش را نزد تو آورم ، به خدا قسم قبيله خزرج مى دانند كه در ميان آن قبيله ، مردى نيكوكارتر از من نسبت به پدرش ‍ نبوده است ، اما مى ترسم كه ديگرى را ماءمور كشتن وى فرمايى و نتوانم كشنده پدرم را ببينم كه در ميان مردم راه مى رود و او را بكشم و در نتيجه مردى با ايمان را به جاى كافرى كشته باشم و به كيفر اين گناه به دوزخ روم .
رسول خدا گفت : نه با وى مدارا مى كنيم و با او به نيكى رفتار خواهيم كرد و سپس به ((عمر بن خطاب )) كه پيشنهاد كشتن او را داده بود، فرمود: مى بينى ((عمر))؟ به خدا قسم اگر آن روز كه گفتى او را بكش او را مى كشتم كسانى به خاطر او آزرده خاطر و رنجيده مى شدند ولى اگر امروز دستور دهم همانان او را مى كشند.
سوره منافقون يا فرج زيد بن اءرقم  
پس از آن كه ((عبدالله بن ابى )) گفتار نارواى خود را انكار كرد و بر دروغ گفتن ((زيد بن ارقم )) اصرار ورزيد و او را به عذر آن كه كودك است ، به خطا و اشتباه منسوب ساخت ، كار زيد بسيار دشوار شد و به ملامت اين و آن گرفتار آمد، اما خداى متعال راضى نشد كه به خاطر مردى دروغگو و منافق ، كودكى امين و راستگو مورد ملامت و سرزنش مردم قرار گيرد و نزد رسول خدا سرافكنده باشد، لذا سوره منافقون را نازل فرمود. (224)
داستان مقيس بن صبابه  
((مقيس بن صبابه )) برادر ((هشام بن صبابه )) از مكه به مدينه آمد و اظهار اسلام كرد و گفت : اى رسول خدا آمده ام تا ديه برادرم ((هشام )) را كه در جنگ ((بنى مصطلق )) به خطا كشته شده مطالبه كنم . رسول خدا فرمود تا ديه برادرش هشام را به او دادند. ((مقيس )) مدت كوتاهى در مدينه ماند و سپس بر كشنده برادرش حمله برد و او را كشت و از اسلام هم برگشت و به مكه گريخت . او در اين باب اشعارى گفت و به اين كه هم ديه برادرش را گرفته و هم كشنده اش را كشته افتخار كرد.(225)
امّالمؤ منين جويريه  
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اسيران ((بنى المصطلق )) را قسمت كرد، ((جويريه )) دختر ((حارث بن ابى ضرار)) (سرور بنى المصطلق ) در سهم ((ثابت بن قيس )) افتاد و با وى قرار گذاشت مبلغى بدهد و آزاد شود.
((جويريه )) به منظور تقاضاى كمك در پرداخت آن مبلغ نزد رسول خدا آمد و گفت : آمده ام كه مرا در پرداخت آن مبلغ كمك كنى . رسول خدا گفت : ميل دارى كارى بهتر از اين انجام دهم ؟ گفت : چه كارى ؟ فرمود: پولى را كه بدهكارى مى پردازم و آنگاه با تو ازدواج مى كنم ، گفت : بسيار خوب .(226)
چون خبر ازدواج رسول خدا با ((جويريه )) در ميان اصحاب انتشار يافت ، مردم به خاطر خويشاوندى ((بنى المصطلق )) با رسول خدا اسيران خود را آزاد كردند و از بركت اين ازدواج صد خانواده از ((بنى المصطلق )) آزاد شدند.
اسلام آوردن حارث  
چون رسول خدا از غزوه ((بنى مصطلق )) برمى گشت ، در ((ذات الجيش ))، ((جويريه )) را كه همراه وى بود به مردى از انصار سپرد تا او را نگهدارى كند و چون به مدينه رسيد حارث بن ابى ضرار (پدر جويريه ) براى بازخريد دخترش رهسپار مدينه شد و در ((عقيق )) به شترانى كه براى فديه به مدينه مى آورد نگريست و به دو شتر علاقه مند شد و آن دو را در يكى از دره هاى عميق پنهان ساخت و سپس به مدينه نزد رسول خدا آمد و گفت : اى محمد! دخترم را اسير گرفته ايد و اكنون سر بهاى او را آورده ام . رسول خدا گفت : آن دو شترى كه در فلان دره عقيق پنهان كرده اى كجاست ؟ ((حارث )) گفت : (( اشهد ان لا اله الا الله و انك محمد رسول الله . )) به خدا قسم كه كسى جز خدا از اين امر اطلاع نداشت . ((حارث )) و دو پسرش كه همراه او بودند و مردمى از قبيله اش ‍ به دين اسلام در آمدند و آن دو شتر كه همراه او بودند و مردمى از قبيله اش ‍ به دين اسلام در آمدند و آن دو شتر را هم به رسول خدا تسليم كرد و دختر خود را تحويل گرفت ، دختر هم اسلام آورد، سپس رسول خدا از پدرش ‍ خواستگارى كرد و پدرش او را با چهارصد درهم كابين به رسول خدا تزويج كرد.
وليد فاسق 
پس از آنكه ((بنى مصطلق )) اسلام آوردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ((وليد بن عقبه )) را نزد ايشان فرستاد و چون شنيدند كه وليد به طرف ايشان مى آيد سوار شدند و به استقبال وى شتافتند، اما وليد از ايشان ترسيد و برگشت و به رسول خدا گفت : آنها مى خواستند مرا بكشند و از دادن زكات هم امتناع ورزيدند. رسول خدا تصميم گرفت به جنگ ايشان برود، در اين ميان ((وفد بنى مصطلق )) رسيدند و گفتند: اى رسول خدا! ما شنيديم كه فرستاده ات نزد ما مى آيد، بيرون آمديم كه او را احترام كنيم و زكاتى را كه نزد ماست به وى تسليم داريم ، اما او به سرعت بازگشت و بعد خبر يافتيم كه گفته است : ما براى جنگ با او بيرون آمده ايم ، به خدا قسم كه ما را چنين نظرى نبوده است .
عايشه در غزوه بنى المصطلق 
هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله مى خواست سفر كند ميان زنان خود قرعه مى زد و هركدام قرعه به نامش اصابت مى كرد او را با خود همراه مى برد، در غزوه بنى مصطلق نيز قرعه به نام ((عايشه )) اصابت كرد و او را با خود همراه برد، در اين گونه سفرها زنان را در ميان كجاوه بر پشت شتر مى نشاندند، سپس مهار شتر را مى گرفتند و به راه مى افتادند. در مراجعت از غزوه بنى مصطلق ، رسول خدا نزديك مدينه رسيد و در منزلى فرود آمد و پاسى از شب را گذراند، سپس بانگ رحيل داده شد و مردم به راه افتادند.
عايشه مى گويد: براى حاجتى بيرون رفته بودم و بى آن كه توجه كنم گردنبندم گسيخته ، به اردوگاه بازگشتم زمانى به فكر آن افتادم كه مردم در حال رفتن بودند، پس به همان جا كه رفته بودم بازگشتم و آن را يافتم مردانى كه شترم را سرپرستى مى كردند به گمان اينكه من در كجاوه نشسته ام به راه افتادند و من هنگامى كه به اردوگاه رسيدم همه رفته بودند، ناگزير در آن جا ماندم و يقين داشتم كه در جستجوى من برخواهند گشت .عايشه مى گويد: به خدا قسم در همان حالى كه دراز كشيده بودم ، ((صفوان بن معطل سلمى )) كه براى كارى از همراهى از لشكر بازمانده بود بر من گذر كرد، چون مرا ديد شناخت و در شگفت ماند، گفت : خداى تو را رحمت كند، چرا عقب مانده اى ؟ پاسخ ندادم ، سپس شترى را نزديك آورد و گفت : سوار شو، سوار شدم ، مهار شتر را گرفت و با شتاب در جستجوى اردو به راه افتاد، اما به آنها نرسيديم ، تا بامداد كه اردو در منزل ديگر فرود آمد و ما هم به همان وضعى كه داشتيم رسيديم ، دروغگويان زبان به بهتان گشودند و اردوى اسلام متشنج شد، اما من به خدا قسم بيخبر بودم و چون به مدينه رسيديم ، سخت بيمار شدم و با آن كه رسول خدا و پدر و مادرم از بهتانى كه زده بودند، با خبر بودند به من چيزى نمى گفتند، اما فهميدم كه رسول خدا نسبت به من لطف و محبت سابق را ندارد و در اين بيمارى عنايتى نشان نمى دهد، پس به خانه مادرم رفتم و پس از بيست روز بهبود يافتم و بكلى از ماجرا بيخبر بودم تا آن كه شبى با ((ام مسطح )) براى حاجتى بيرون آمدن ، او گفت : اى دختر ابى بكر! مگر خبر ندارى ؟ گفتم چه خبر؟ پس قصه بهتان را براى من بيان داشت .عايشه مى گويد: به خدا قسم ، ديگر نتوانستم به دنبال كارى كه داشتم بروم و بازگشتم ، چنان مى گريستم كه مى خواست جگرم بشكافد، پس رسول خدا نزد من آمد و گفت : اى عايشه ! تو را بشارت باد كه خدا بيگناهى تو را نازل كرد، گفتم : خدا را شكر. (227) آن گاه رسول خدا بيرون رفت و براى مردم خطبه خواند و آيات نازل شده (228) را بر آنان تلاوت فرمود و سپس دستور داد تا ((مسطح )) و ((حسان بن ثابت )) و ((حمنه )) دختر جحش را كه صريحا بهتان زده بودند، حد زدند.

صفحه قبل فهرست صفحه بعد