چکیده  تاريخ پيامبر اسلام (ص)  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال دوم هجرت (سنة الامر)

غيير قبله و وجوب زكات و روزه  
هفده ماه پس از ورود رسول خدا به مدنه بود كه روز دوشنبه نيمه ماه رجب ، در مسجد ((بنى سالم بن عوف )) كه نخستين نماز جمعه در آن خوانده شد، قبله از ((بيت المقدس )) به كه گشت و رسول خدا دو از نماز ظهر را به سوى بيت المقدس و دو ركعت را به سوى كعبه گزارد(141) چه نمازهاى چهار ركعتى كه در مكّه دو ركعتى بود، يك ماه پس از هجرت چهار ركعت شده بود. وجوب زكات مال و زكات عطره و روزه ماه رمضان و مقرّر شده نماز عيد فطر عيد قربان و دستور قربانى را نيز در سال دوم هجرت نوشته اند.
دستور جهاد و آغاز غزوه ها و سريّه ها(142)  
ابن اسحاق مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال 53 سالگى ، سيزده سال بعد از بعثت ، روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول نزديك ظهر وارد مدينه شد و بقيه ماه ربيع الاول ، ربيع الاخر، دو جمادى ، رجب ، شعبان ، رمضان ، شوال ، ذى القعده ، ذى الحجه و محرم را همچنان بدون پيشامد جنگى در مدينه گذراند و در ماه صفر سال دوم ، دوازده ماه پس از ورود به مدينه براى جنگ بيرون رفت . (143)
شماره غزوه هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله  
مسعودى مى نويسد: غزوه هايى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خود همراه سپاه اسلام بود غزوه است و برخى آن را 27 غزوه نوشته اند، جهت اختلاف آن است كه دسته اول بازگشت رسول خدا را از
((خيبر)) به ((وادى القرى )) با غزوه خيبر يكى دانسته اند.
شماره سريه هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله 
ابن اسحاق مى گويد: سريه هاى رسول خدا 38 سريه بود. مسعودى از
((جمعى )) 35 سريه و از ((طبرى )) 48 و از بعضى ديگر 66 سريه نقل مى كند. طبرسى در اعلام الورى 36 سريه مى نويسد. (144)
مسعودى مى نويسد: سرايه هاى رسول خدا از 3 تا 500 نفر است كه در شب بيرون روند. سوارب : دسته هايى است كه روز بيرون روند و مناسر: بيش از 500 نفر و كمتر از 800 نفر. جيش : سپاهى است كه شماره اش به 800 نفر برسد. خشخاش : بيش از 800 و كمتر از 1000 نفر. جيش ازلم : سپاهى است كه به 1000 نفر برسد. جيش جحفل : سپاهى است كه به 4000 نفر برسد. جيش جرار: سپاهى است كه به 12000 نفر برسد. كتيبه : سپاهى است كه فراهم گشته و پراكنده نشود و، حضيره : از 10 نفر به پايين را گويند كمه به جنگ فرستاده شوند و، نفيضه : آنان را كه سپاهى بسيار نيستند و، اءرعن : سپاه بزرگ بى مانند را، و خميس : سپاه عظيم را گويند.
غزوه ودان يا غزوه ابواء 
تاريخ غزوه : صفر سال دوم هجرتجانشين رسول خدا: سعد بن عبادهمقصد: قريش و بنى ضمرة بن بكر
نتيجه : قرار صلحى با
((بنى ضمره )) به امضاى ((مخشى بن عمرو ضمرى )): سرور ((بنى ضمره )) در آن تاريخ .
سريه ((عبيدة بن حارث بن مطلب ))  تاريخ سريه : شوال سال اول .عده سپاهيان : 60 يا 80 نفر فقط از مهاجران .
مقصد: دسته اى از قريش كه ممكن بود به اطراف مدينه تجاوز كنند.
نتيجه :
((عبيده )) در محل آبگاهى با گروه انبوهى از قريش كه ((عكرمة بن ابى جهل )) فرماندهشان بود، روبرو شد، اما جنگى پيش نيامد، فقط ((سعد بن ابى وقاص )) تيرى انداخت و نخستين تيرى بود كه در تاريخ اسلام از كمان رها شد.
سريه ((حمزة بن عبدالمطلب ))  تاريخ سريه : رمضان سال اول .عده سپاهيان : 30 نفر از مهاجران .نتيجه : ((حمزه )) تا ساحل دريا در ناحيه ((عيص )) پيش رفت و آن جا با 300 سوار از مشركان مكه كه ((ابوجهل بن هشام )) فرماندهشان بود، روبرو شد، اما ((مجدى بن عمرو جهنى )) كه با هر دو دسته قرار صلح و متاركه داشت ، در ميان افتاد و بى آن كه جنگى روى دهد، هر دو سپاه بازگشتند.غزوه ((بواط))  تاريخ غزوه : ربيع الاول سال دوم هجرت . جانشين رسول خدا در مدينه ((سائب بن عثمان بن مظعون )) يا ((سعد بن معاذ)) بود.عده سپاهيان : 200 نفر.مقصد: كاروانى از قريش (شامل 100 مرد) بودند كه مدينه در خطر تجاوز ايشان قرار داشت و 2500 شتر داشتند.
نتيجه : رسول خدا تا
((بواط)) پيش رفت و چون با دشمنى برخورد نكرد به مدينه بازگشت .
غزوه ((عشيره ))  تاريخ غزوه : جمادى الاولى ، سال دوم هجرت . جانشين رسول خدا در مدينه ((ابوسلامة بن عبدالاسد)) بود.عده سپاهيان اسلام : 150 يا 200 نفر.مقصد: كاروان قريش كه رهسپار شام بود.
نتيجه : رسول خدا با سپاهيان اسلامى تا
((عشيره )) پيش رفت ، ماه جمادى الاولى و چند روزى از جمادى الاخره آن جا ماند و با قبيله ((بنى مدجل )) و هم پيمانانشان از ((بنى ضمره )) قرار صلحى منعقد ساخت و سپس بى آن كه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
سريه ((سعد بن ابى وقاص ))  تاريخ سريه : ذوالقعده سال اول .عده سپاهيان : 8 نفر فقط از مهاجران .
مقصد: احتياط و جلوگيرى از حمله دشمن .
نتيجه :
((سعد بن ابى وقاص )) تا سرزمين ((خرار)) پيش تاخت و بى آن كه به دشمنى برخورد كند، بازگشت .
غزوه ((سفوان ))، عزوه ((بدر اولى ))  تاريخ غزوه جمادى الاخره (145) يا ربيع الاول سال دوم (146) . جانشين رسول خدا در مدينه ((زيد بن حارثه )) بودمقصد: از بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه ((عشيره )) ده روز نمى گذشت كه ((كرز بن جابر فهرى )) رمه مدينه را غارت كرد. رسول خدا در تعقيب وى تا وادى ((سفوان )) از ناحيه بدر شتافت و بر وى دست نيافت و به مدينه بازگشت .
سريه ((عبدالله بن جحش ))  تاريخ سريه : رجب سال دوم هجرت .عده سپاهيان : 8 نفر (يا 11 نفر) از مهاجران .
مقصد: رسول خدا صلى الله عليه و آله عمه زاده خود
((عبدالله بن جحش )) را با 8 نفر از مهاجران ماءمور كرد تا در ((نخله )) ميان مكه و طائف فرود آيد و در كمين قريش باشد و اخبارشان را جستجو كند. عبدالله به همراهان خود گفت : هر كدام از شما كه با ميل و رغبت در آرزوى شهادت است با من رهسپار شود و هر كس كه نمى خواهد بازگردد. از همراهان هيچ يك بجز ((سعد بن ابى وقاص )) و ((عتبة بن غزوان )) تخلف نورزيد. عبدالله با همراهان در نخله فرود آمد و همان جا ماند تا كاروانى از قريش كه كالاى تجارت داشت در رسيد. آن روز آخر رجب بود ((واقد بن عبدالله تميمى )) به طرف ((عمرو بن حضرمى )) تيراندازى كرد و او را كشت و در نفر اسير نيز از ايشان گرفتند. ((عبدالله بن جحش )) كالاى تجارتى را با دو اسير به مدينه آورد و خمس آن را به رسول خدا داد و بقيه را بر اصحاب خود تقسيم كرد. رسول خدا گفت : ((من شما را به جنگ كردن در ماه حرام فرمان نداده بودم )) و به همين جهت از مال غنيمت و اسيران چيزى تصرف نكرد و اسيران را آزاد فرمود. يكى از آنان ((حكم بن كيسان )) بود كه اسلام آورد و در سريه ((بئرمعونه )) به شهادت رسيد و ديگرى ((عثمان بن عبدالله بن مغيره )) بود كه به مكه بازگشت و كافر از دنيا رفت
غنيمت اين سريه نخستين غنيمتى بود كه به دست مسلمانان رسيد و
((عمروبن حضرمى )) نخستين كافرى بود كه به دست مسلمانان كشته شد و ((عثمان )) و ((حكم )) نخستين اسيرانى بودند كه به دست مسلمانان اسير شدند.
غزوه بدر كبرا 
تاريخ غزوه : رمضان سال دوم هجرت . جانشين رسول خدا در نماز
((عبدالله بن ام مكتوم )) و جانشين آن حضرت در مدينه ((ابولبابه )) بودند.عده سپاهيان : 313 نفر (مهاجرى اءوسى و خزرجى ).سپاه دشمن : 950 مرد جنگى كه 600 نفر زره پوش و 100 اسب داشتند.مقصد: رسول خدا خبر يافت كه ((ابوسفيان )) همراه 30 يا 40 نفر از قريش با كاوان تجارت ، از شام به مك برمى گردند به اصحاب خويش چنين فرمود: ((اين كاروان قريش و حامل اموال ايشان است ، به سوى آن رهسپار شويد، باشد كه خدا آن را نصيب شما گرداند.))
ابو سفيان چون از چنين تصميمى آگاه شد،
((ضمضم بن عمرو غفارى )) را براى دادرسى به مكه فرستاد، قريش همداستان آماده دفاع از مال خويش ‍ شدند و از اشراف قريش كسى جز ((ابولهب )) باقى نماند كه براى جنگ بيرون نرود.
رسول خدا چون از حركت قريش اطلاع يافت با اصحاب خود مشورت كرد تا اين كه
((مقداد بن عمرو)) به پا خاست و گفت : به خدا قسم اگر ما را تا نواحى يمن ببرى تا آن جا راه تو را از دشمن هموار خواهيم ساخت و رسول خدا درباره وى دعاى خير كرد روز دوشنبه هشتم ماه رمضان بود كه رسول خدا از مدينه بيرون رفت و على بن ابى طالب پرچمدار سپاه بود. ((سعد بن معاذ)) در حالى كه رسول خدا را از صميم قلب همراهى مى كرد، گفت : اكنون به نام خدا ما را رهسپار ساز، اگر ما را امر كنى كه به اين دريا بريزيم به دريا خواهيم ريخت . رسول خدا شادمان شد و فرمود ((هم اكنون گويى به كشتارگاه مردان قريش مى نگرم )).رسول خدا ابتدا در محل ((ذفران )) و بعد از چند منزل ديگر نزديك بدر فرود آمد و در همان شب اول ، دو غلام از قريش به دست مسلمانان افتاد و آنها اطلاعاتى از دشمن در اختيار گذاردند.
ابوسفيان با بيم و هراس در آبگاهى نزديك بدر فرود آمد و چون از آثار دو سوار اطلاع يافت راه كاروان تجارت را تغيير داد و هنگامى كه كاروان تجارت را از خطر گذراند، به قريش پيام داد كه : منظور شما از اين حركت ، حمايت از كاروان و حفظ اموالتان بود، اكنون كه كاروان از خطر گذشته ، بهتر همان كه به مكه بازگرديد.
((بنى زهره )) كه در ((جحفه )) بودند همگى از ((جحفه )) بازگشتند و حتى يك نفر از ايشان در بدر شركت نداشت ، از ((بنى عدى )) هم كسى همراه قريش بيرون نيامده بود، ((طالب بن ابى طالب )) هم كه همراه قريش بيرون آمده بود با گفتگويى كه ميان او و قريش درگرفت ، به او گفتند: به خدا قسم ، ما مى دانيم كه شما بنى هاشم ، هر چند كه با ما همراه باشيد، هواخواه ((محمد)) هستيد پس ((طالب )) با كسانى كه برمى گشتند به مكه بازگشت .
فرود آمدن قريش در مقابل مسلمين  
قريش با تجهيزات كامل همچنان به طرف بدر پيش مى رفتند تا در
((عدوه قصوا)) كه دورتر از مدينه بود در پشت تپه اى به نام ((عقنقل )) فرود آمدند و چاههاى بدر در ((عدوه دنيا)) كه نزديكتر به مدينه بود، قرار داشت . در همان شب بارانى رسيد كه زمين شنزار را زير پاى قريش غير قابل عبور ساخت ، رسول خدا پيشدستى كرد و در كنار نزديكترين چاه بدر فرود آمد، ((حباب بن منذر)) گفت : اى رسول خدا! آيا خدا فرموده است كه اين جا منزل كنيم ؟ رسول خدا گفت : نه امرى در كار نيست ، بايد طبق تدبير و سياست جنگ رفتار كند، سپس بنا به پيشنهاد ((حباب )) سپاه اسلام در كنار نزديكترين چاه به دشمن فرود آمد. ((سعد بن معاذ)) نيز با اجازه رسول خدا سايبانى براى آن حضرت بساخت .
روز جنگ و آمادگى قريش  
بامداد روز جنگ ، مردان قريش از پشت تپه
((عقنقل )) برآمدند و در مقابل مسلمين آماده جنگ شدند كه رسول خدا گفت : ((خدايا! اين قبيله قريش است كه با ناز و تبختر خويش روى آورده است و با تو دشمنى مى كند و پيغمبرت را دروغگو مى شمارد. خدايا! خواستار نصرتى هستم كه خود وعده كرده اى ، خدايا! در همين صبح امروز نابودشان ساز)).
صف آرايى رسول خدا صلى الله عليه و آله  
رسول خدا خود چوبى به دست داشت و صفهاى سپاهيان اسلام را منظم مى ساخت در اين هنگام
((سواد بن غزيه )) را از صف جلوتر ديد و چوب را به شكم وى زد كه در جاى خود راست بايستد. ((سواد)) گفت : اى رسول خدا! مرا به درد آوردى با آن كه خدا تو را به حق و عدالت فرستاده است ، پس مرا اذن قصاص ده . رسول خدا شكم خود را برهنه ساخت و گفت : بيا قصاص كن . ((سواد)) شكم رسول خدا را بوسيد و رسول خدا درباره وى دعاى خير كرد.
رسول خدا پس از منظم ساختن صفوف خطبه اى ايراد كرد كه متن آن را مورخان نقل كرده اند (147) سپس به سوى سايبان خود رفت و به دعا و انابه پرداخت .
صلح جويان قريش و آتش افروزان جنگ  
قريش ،
((عمير بن وهب )) را براى بازديد لشكر اسلام فرستاد خبر آورد كه 300 مرد، اندكى بيش يا كم اند و خطاب به قريش ، گفت : اى گروه قريش ! شترانى ديدم كه بارشان مرگ است سپاهى ديدم كه جز شمشيرهاى خود وسيله دفاعى و پناهى ندارند به خدا قسم تصور نمى كنم مردى از ايشان بى آن كه مردى از شما را بكشد كشته شود اكنون ببينيد نظر شما چيست ؟
((حكيم بن حزام )) نيز نزد ((عتبه )) آمد و گفت تو سرور و بزرگ قريشى ، حرف تو را مى شنوند، اگر مى خواهى نام نيكت تا آخر روزگار در ميان قريش بماند، امر ديه ((عمرو بن حضرمى )) را بر عهده بگير، تا آتش ‍ جنگ خاموش شود. ((عتبه )) گفت : پذيرفتم .((عتبة بن ربيعه )) پس از پيشنهاد ((حكيم بن حزام )) برخاست و سخنرانى كرد و گفت : اى گروه قريش ! شما از جنگ با ((محمد)) و يارانش طرفى نمى بنديد، پس بياييد و بازگرديد و ((محمد)) را با ساير عرب واگذاريد.
((ابوجهل )) پس از شنيدن پيام ((عتبه )) گفت : به خدا قسم باز نمى گرديم تا خدا ميان ما و محمد حكم كند، ((عتبه )) هم نظرش غير از آن است كه اظهار مى دارد، او ديده است كه پسرش با محمد و يارانش ‍ همراه است ، از كشته شدن وى بيم دارد. در اين هنگام ((عامر بن حضرمى )) به اغواى ابوجهل در ميان سپاه قريش برخاست و داد زد و آنان را جنگ برانگيخت .
آغاز خونريزى و جنگ تن به تن  
((اءسود بن عبدالاءسد مخزومى )) نخستين مردى بدخو و گستاخ بود كه پيش تاخت و ((حمزة بن عبدالمطلب )) در مقابل وى بيرون شد و با شمشير خود پاى او را از نصف ساق بينداخت و او همچنان مى خزيد تا به درون حوض بيافتاد و حمزه در همان حوض او را كشت .((عتبة بن ربيعه )) و برادرش ((شيبه )) و پسرش ((وليد)) از لشكر قريش پيش تاختند، سه تن از جوانان انصار: ((عوف )) و ((معوذ)) (پسران حارث ) و نيز ((عبدالله بن رواحه )) در برابرشان به نبرد بيرون شدند، اما همين كه خود را معرفى كردند، جنگجويان قريش گفتند: ما با شما نمى جنگيم ، رسول خدا ((عبيدة بن حارث )) و ((حمزه )) و ((على )) عليه السلام را در مقابل آن سه نفر فرستاد و ايشان آنان را از پاى درآوردند.
جنگ مغلوبه  
پس از نبردى تن به تن ، دو سپاه به جان هم افتادند، در اين گيرودار
((مهجع )) نخستين شهيد بدر و سپس ((حارث بن سراقه )) با تير دشمن به شهادت رسيدند. رسول خدا از زير سايبان بيرون آمد و مسلمين را به جهاد تشويق كرد، آنگاه ((عمير بن حمام )) و ((عوف بن حارث )) شمشيرهاى خود را گرفتند و جنگيدند تا به شهادت رسيدند. رسول خدا مشتى ريگ برداشت و گفت : خدايا! دلهاشان را بترسان و پاهاشان را بلرزان و آنگاه ريگها را به سوى قريش پاشاند و ياران خود را فرمود تا سخت حمله كنند، در اين موقع شكست دشمن آشكار گشت و گردنگشان قريش كشته و يا اسير شدند.
وضع رسول خدا در جنگ بدر 
ابن اسحاق و واقدى مى نويسند: رسول خدا در زير سايبان به سر مى برد و
((سعد بن معاذ)) با چند نفر از انصار، بر در سايبان نگهبانى مى دادند، اما روايتى كه مسند احمد(148) و طبقات (149) از على عليه السلام نقل شده بر خلاف اين است .على عليه السلام مى گويد: چون روز بدر فرارسيد، رسول خدا پيشاپيش ما قرار داشت و او از ما به دشمن نزديكتر بود و از همه بيشتر تلاش ‍ مى كرد.(150) در نهج البلاغه آمده است : ((هرگاه كار جنگ به سختى مى كشيد، ما به رسول خدا پناه مى برديم و هنچ كس از ما به دشمن نزديكتر از او نبود.(151) ))
آيات مربوط به غزوه ((بدر كبرا)) 
1 - سوره آل عمران / 12 - 13 و 123.
2 - سوره نساء / 77 - 78.
3 - اءنفال / 1 - 19، 36 - 51، 67 - 71.
4 - حج / 19. آيات 124 - 127 سوره آل عمران و در نزول فرشتگان براى نصرت مؤ منان و آيات 9 - 12 سوره اءنفال نيز در نزول فرشتگان و كشته شدن كافران به دست ايشان است . (152)
دستور خاصّ  
روز بدر رسول خدا صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: مى دانم كه مردانى از
((بنى هاشم )) و ديگران را بدون آن كه به جنگ با ما علاقه مند باشند به اكراه بيرون آورده اند، بنابراين هر كسى از شما با يكى از ((بنى هاشم )) برخورد كند او را نكشد و هر كس ((ابوالبخترى بن هشام )) را ببيند او را نكشد و هر كس ((عبّاس )) (عموى رسول خدا) را ببيند او را نكشد، امّا به تفصيلى كه در كتب تاريخ نوشته اند، ابوالبخترى بر اثر طرفدارى از همسفر خود ((جناده )) به دست ((مجذّر)) كشته شد.
معاذ بن عمرو و ابوجهل  
((معاذ بن عمرو)) مى گويد: در حالى كه پيرامون ((ابوجهل )) را سخت گرفته بودند، شنيدم كه مى گفتند: كسى نمى تواند امروز بر ((ابوالحكم )) دست يابد، پس همّت خود را بر آن داشتم كه بر وى حمله كنم ، بر او تاختم و ضربتى بر وى نواختم كه پايش از نصف ساق از زير شمشير من پريد، در همين حال پسرش ((عكرمه )) شمشيرى بر بازوى من نواخت و دست مرا پراند، چنان كه با پوستى به پهلوى من آويخته شد، امّا همچنان تا آخر روز جنگ مى كردم و آن را پشت سر خود مى كشيدم و آخر كار كه مرا آزار مى داد پاى روى آن نهاده و خود را كشيدم تا پاره شد و افتاد.
((ابوجهل )) همچنان افتاده بود كه ((معوّذ بن عفرا)) رسيد و با ضربتى كار او را ساخت و سپس خود جنگيد تا به شهادت رسيد، آنگاه كه كار جنگ پايان گرفت رسول خدا فرمود تا ((ابوجهل )) رادر ميان كشته ها جستجو كنند.
((عبداللّه بن مسعود)) مى گويد: من در جستجوى ابوجهل بر آمدم ، او را يافتم و شناختم و پا روى گردن وى نهادم و به او گفتم : اى دشمن خدا! آيا خدا تو را خوار ساخت ؟ گفت چه شده است كه خوار باشم ؟ از اين مردى كه مى كشيد بزرگتر كيست ؟ و به روايتى ((ابوجهل )) گفت : اى مردك گوسفندچران ! مقامى بس بلند و ارجمند را اشغال كردى .
((عبداللّه )) مى گويد: سر او را بريدم و نزد رسول خدا آوردم و آن حضرت خدا را ستايش كرد.
ابن اسحاق مى نويسد:
((عكاشه )) كه شمشيرش در روز بدر در هم شكست نزد رسول خدا آمد و رسول خدا چوب خشكى به او داد و گفت : با همين جنگ كن ، پس آن را گرفت و تكانى داد و به صورت شمشيرى بلند و محكم درآمد و تا پايان جنگ كه مسلمانان فاتح گشتند با همان شمشير مى جنگيد و آن را ((عون )) مى گفتند. وى در جنگى با مرتدّان به دست ((طلحة بن خويلد اءسدى )) به شهادت رسيد.(153)
كشتگان قريش در چاه بدر 
به دستور خدا كشته هاى دشمن را در چاه بدر افكندند مگر
((امية بن خلف )) كه او را زير خاك و سنگ كردند.
رسول خدا بر سر چاه بدر ايستاد و گفت : اى به چاه افتادگان (يك يك را نام برد) بد خويشانى براى پيامبر خود بوديد مردم مرا راستگو دانستند و شما دروغگو مردم مرا پناه دادند و شما مرا بيرون كرديد، مردم مرا يارى كردند و شما به جنگ من برخاستيد، سپس گفت : آيا آنچه پروردگار به شما وعده داده بود، حق يافتيد؟ من آنچه پروردگارم به من وعده داده بود، حق يافتم . كسانى از صحابه گفتند: اى رسول خدا! آيا با لاشه هاى مردگان سخن مى گويى ؟ فرمود: شما گفتار مرا از ايشان شنواتر نيستيد، ليكن ايشان نمى توانند پاسخ دهند.
مسلمانان دوزخى  
جوانانى از قريش هنگامى كه رسول خدا در مكه بود به دين اسلام در آمدند، اما بر اثر حبس و شكنجه پدران و خويشان خود توفيق هجرت نيافتند و از دين اسلام بازگشتند و همراه قريش به جنگ بدر آمدند و روز بدر كشته شدند و درباره ايشان آيه اى نازل كشد كه مضمون آن اين است :
((كسانى كه در حال ستمكارى بر خويش ، فرشتگان جانشان را گرفتند، بدانها گفتند: شما را چه مى شود؟ گفتند: ما در سرزمين (مكه ) زبون و بيچاره بوديم . فرشتگان گفتند: مگر زمين خدا وسعت نداشت تا در آن هجرت كنيد؟ اينان جايشان دوزخ است و چه بد سرانجامى است .)) (154)
غنيمتهاى بدر  
پس از آن كه غنيمتهاى جنگ بدر به دستور رسول خدا جمع آورى شد در كيفيت تقسيم آن اختلاف پيش آمد و هر كس مدعى خدمتى بود و حق تقدم را با خود مى پنداشت . رسول خدا
((عبدالله بن كعب مازنى )) را بر غنيمتها گماشت تا آنها را طبق دستور ميان همه سپاهيان تقسيم كند. براى هر مرد يك سهم و براى هر اسب از دو اسبى كه داشتند دو سهم و براى هر يك از هشت نفرى كه به عذر موجه در جنگ حاضر نبودند سهمى از غنيمت قرار داد. اسامى آن هشت نفر از اين قرار است : 1 - عثمان بن عفان ، 2 - طلحة بن عبيدالله ، 3 - سعيد بن زيد، 4 - حارث بن صمه ، 5 - خوات بن جبير، 6 - حارث بن حاطب انصارى ، 7 - عاصم بن عدى انصارى ، 8 - ابولبابه .
مژده فتح در مدينه  
رسول خدا صلى الله عليه و آله
((عبدالله بن رواحه )) و ((زيد بن حارثه )) را با مژده فتح نزد مردم مدينه فرستاد. ((اسامه )) فرزند زيد مى گويد: خبر رسيدن پدرم ((زيد)) هنگامى به ما رسيد كه از دفن ((رقيه )) دختر رسول خدا فارغ شده بوديم . نزد وى آمدم ، ديدم كه مردم پيرامون او را گرفته اند و او كشتگان قريش را يكايك نام مى برد.
اسيران قريش در مدينه  
رسو ل خدا صلى الله عليه و آله اسيران قريش را در ميان اصحاب خود پراكنده ساخت فرمود: با اسيران به نيكى رفتار كنيد.
مكه در عزاى جگرگوشه هاى خود 
نخستين كسى كه خبر شكست قريش را به مكه آورد،
((حيسمان بن عبدالله خزاعى )) بود و چون اشراف كشته شده قريش را يكايك نام مى برد ((صفوان بن اميه )) گفت : شما را به خدا قسم ، اگر عقل دارد از او درباره من سؤ ال كنيد. از او پرسيدند: صفوان بن اميه چطور شد؟ گفت خودش همين است كه در حجر نشسته ، اما - به خدا قسم - پدر و برادرش ‍ را ديدم كه كشته شدند.
اندوه ابولهب و هلاكت او  
ابورافع آزاد شده رسول خدا مى گويد چون مژده فتح بدر به ما رسيد، شادمان گشتيم و در خود نيرو يافتيم و ابولهب ، دشمن خدا رسوا گشت . من در حجره زمزم با ام الفضل نشسته بودم ناگاه ابولهب با تكبر رسيد و پشت به پشت من نشست در هنگام
((ابوسفيان بن حارث )) وارد شد و ابولهب كه خود در جنگ بدر حضور نداشت . اخبار صحيح را از ابوسفيان خواست و به او گفت كار مردم به كجا كشيد؟ پاسخ داد آنها هر كس را از ما خواستند كشتند و هر كس را خواستند اسير گرفتند، مردانى سفيد بر اسبان سياه و سفيد ديدم كه در ميان زمين و آسمانند، چيزى را باقى نمى گذاشتند و كسى نمى توانست در مقابلشان ايستادگى كند. ابورافع مى گويد: من به آنها گفتم : به خدا قسم آنها فرشتگان خدا بوده اند، پس ابولهب دست خويش را بلند كرد و سخت به روى من نواخت و مرا بر زمين كوبيد، در اين ميان ((ام الفضل )) ستونى از ستونهاى خيمه را برگرفت و چنان بر سر ابولهب نواخت كه شكافى بزرگ در سر وى پديد آمد، او جز هفت شب ديگر زنده نبود و خدا او را به آبله اى طاعون مانند به هلاكت رساند.
دو دستور سياسى 
بزرگان قريش دستور دادند تا، اولا اهل مكه بر كشته هاى خويش اشك نريزند و سوگوارى نكنند او از اين راه خود را به شماتت مسلمين گرفتار نسازند و ثانيا در بازخريد اسيران خود شتاب نورزند تا مبادا مسلمانان در بهاى آنان سختگيرى كنند.
((اسود بن مطلب )) كه سه فرزند خود را از دست داده بود، وقتى كه شنيد، زنى به خاطر گم شدن شترش شيون مى كند، اشعارى بدين مضمون گفت : ((شگفتا كه زنى حق دارد بر شتر گمشده خويش گريه كند اما من حق ندارم بر پسران دلير خود اشك بريزم .))
اقدام قريش در خريد اسيران  
نخستين كسى كه در خريد وى اقدام شد
((ابووداعه )) بود كه پسرش ‍ ((مطلب )) شبانه از مكه بيرون آمد و به مدينه آمد و به مدينه رفت و پدرش را به چهار هزار درهم بازخريد و با خود به مكه برد.
((سهيل بن عمرو)) از اسيرانى بود كه ((مكرز بن حفص )) مقدار فديه او را با مسلمانان قرار گذاشت و سپس خود به جاى وى تن به اسيرى داد تا ((سهيل بن عمرو)) برود و بهاى خود را بفرستد.
((عمرو بن ابى سفيان )) از اسيرانى بود كه پدرش ابوسفيان حاضر نشد براى آزادى او فديه دهد. در اين ميان ((سعد بن نعمان )) براى عمره رهسپار مكه شد، ابوسفيان وى را گرفت و به جاى پسر خود ((عمرو)) زندانى كرد. رسول خدا به تقاضاى اصحاب ((عمرو بن ابى سفيان )) را آزاد فرمود و ((ابوسفيان )) هم ((سعد)) را رها كرد.
به همين ترتيب ، بيشتر اسيران بدر و به گفته يعقوبى 68 نفرشان سربها دادند و آزاد شدند سربهاى اسيران بدر به تناسب وضع مالى آنها از هزار درهم تا چهار هزار درهم بود اماكسانى بودند كه نمى توانستند حتى حداقل سربها را كه هزار درهم بود بپردازند و در عين حال چون با سواد بودند رسول خدا فرمود تا هر كدام از ايشان ده پسر از پسران انصار را از خواندان و نوشتن نيك بياموزد و سپس آزاد گردد.
((زيد بن ثابت )) از همين راه باسواد شده بود.(155)
داستان عمير بن وهب  
((عمير بن وهب جمحى )) كه از شياطين قريش بود، روزى پس از واقعه بدر با ((صفوان بن اميه )) در حجر نشسته بود و از مصيبت ((اصحاب قليب )) (156) . سخن مى گفت . ((صفوان )) گفت : راستى كه پس از ايشان در زندگى خيرى نديديم ، ((عمير)) گفت : به خدا قسم : اگر قرض هاى بى محل و بيچاره شدن خانواده ام نبود بر سر محمد مى رفتم و او را مى كشتم . ((صفوان )) گفتار او را غنيمت شمرد و گفت : تمام اينها را بر عهده مى گيرم و خانواده ات را تا زنده باشند همراهى مى كنم . ((عمير)) پذيرفت و گفت پس اين مطلب را پوشيده دار سپس دستور داد شمشيرش ‍ را تيز و زهرآگين كردند و آنگاه رهسپار مدينه شد و به حضور رسول خدا رسيد. رسول خدا پرسيد: به چه كار آمده اى ؟ گفت : تا درباره اين اسير كه گرفتار شماست ، محبت كنيد. رسول خدا فرمود: چرا شمشير به گردن آويخته اى ؟ گفت : خدا اين شمشير را لعنت كند كه هيچ به درد ما نمى خورد. رسول خدا دوباره سبب آمدن او را سؤ ال كرد، او گفت جز اين منظورى ندارم . فرمود: اين طور نيست تو و ((صفوان )) در حجر نشسته و بر اصحاب قليب تاءسف خورديد و چنين و چنان گفتگو كرديد و اكنون براى كشتن من آمدى اما خدا تو را مجال نمى دهد. عمير گفت : گواهى مى دهم كه تو پيامبر خدايى زيرا جز من و صفوان كسى از اين راز اطلاع نداشت اكنون يقين كردم كه اين خبر را جز از طرف خدا به دست نياورده اى آنگاه شهادتين بر زبان راند.
نزول سوره اءنفال  
ابن هشام از ابن اسحاق روايت مى كند كه تمام سوره انفال يكجا پس از واقعه بدر كبرا نزول يافت .
فهرست سپاهيان اسلامى و شهداى بدر 
طبق فهرست جامعى كه در كتاب
((تاريخ پيامبر اسلام )) آمده است ، عده سپاهيان اسلامى در بدر، جمعا از تمام قبايل 314 نفر و عده شهداى مسلمانان نيز 14 نفر بوده است . (157)
كشته هاى قريش در بدر 
روز بدر 70 نفر از مردان قريش به دست مسلمانان و فرشتگان كشته شدند كه ابن اسحاق فقط 50 نفر آنها را نام برده و ابن هشام 20 نفر ديگر را هم ذكر كرده است .(158)
شيخ مفيد در ارشاد 36 نفر از كشته هاى بدر را نام مى برد و مى گويد: راويان عمامه و خاصه به اتفاق نوشته اند كه : اين 36 نفر را على بن ابى طالب عليه السلام كشته است .
اسيران قريش در بدر 
روز بدر 70 نفر از مردان قريش به دست مسلمانان اسير شدند كه ابن اسحاق فقط 43 نفر ايشان را نام برده و ابن هشام 17 نفر ديگر بر وى استدراك كرده است و
((عباس بن عبدالمطلب هاشمى )) را جزء اسيران مشرك بدر نشمرده اند.
شعراى مسلمين و قريش درباره بدر اشعارى گفته اند كه در تاريخ ثبت شده است .
غزوه بنى سليم در ((كدر))  
ابن اسحاق مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از بدر، پس از هفت شب اقامت در مدينه براى ((غزوه بنى سليم )) از مدينه بيرون رفت تا به آبگاهى از بنى سليم كه به آن ((كدر)) مى گفتند، رسيد در آن جا سه شب اقامت گزيد و سپس بى آن كه جنگى روى دهد به مدينه بازگشت .
ابن سعد مى نويسد: اين غزوه بدان جهت روى داد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيد كه جمعى از بنى سليم و غطفان بر ضد مسلمانان فراهم آمده اند، اما با كسى برخورد نكرد، ولى 500 شتر در اين غزوه به دست مسلمانان افتاد كه پس از اخراج خمس به هر مردى از اصحاب كه جمعا 200 نفر بودند دو شتر سهم رسيد، مدت اين غزوه پانزده روز بود. (159)
سريه ((عمير بن عدى ))  
((عصماء)) دختر ((مروان )) زنى بود شاعر و زبان آور كه در هجو اسلام و مسلمانان شعر مى گفت و دشمنان اسلام را تحريك مى كرد. رسول خدا روزى گفت : كسى نيست داد مرا از دختر مروان بگير؟ ((عمير)) كه مردى نابينا بود شبانه بر آن زن تاخت و او را كشت و بامداد نزد رسول خدا آمد و گفت : من ((عصماء)) را كشتم . رسول خدا گفت : خدا و رسولش را يارى كردى . رسول خدا ((عمير)) را پس از اين واقعه ((عمير بصير)) ناميد(160) .
سريه ((سالم بن عمير))  
((اءبوعفك )) كه مردى يهودى و 120 ساله بود، پس از آن كه رسول خدا ((حارث بن سويد)) را كشت ، نفاقش آشكار شد و در اشعار خود شيوه ناسزاگويى به مسلمانان و تحريك دشمنان اسلام را در پيش گرفت . رسول خدا روزى گفت : كيست كار اين پليد را بسازد؟ ((سالم بن عمير)) نذر كرد يا ابوعفك را بكشد و يا خود نيز در اين راه كشته شود، در يك شب تابستانى كه ابوعفك بيرون خوابيده بود، سالم بر وى درآمد و او را كشت . اين سريه در ماه شوال سال دوم (بيست ماه پس از هجرت ) واقع شد.(161)
غزوه ((بنى قينقاع )) 
يهود ((بنى قينقاع )) از همه يهوديان شجاعتر بودند، شغلشان زرگرى بود و با رسول خدا پيمان سازش و عدم تعرّض داشتند، اما پس از واقعه بدر، از راه نافرمانى و حسد درآمدند و پيمان خود را نقض كردند. رسول خدا آنها را فراهم ساخت و به آنان گفت : اى گروه يهود! از آنچه بر سر قريش آمد بترسيد و اسلام آوريد...
بزرگان طايفه در جواب رسول خدا گفتند: اى محمّد! چنان گمان مى برى كه ما همچون قريش خواهيم بود، به خدا قسم : اگر ما با تو جنگ كرديم ، خواهى فهميد كه مرد ميدان ماييم نه ديگران . (162)
رسول خدا بعد از پاسخ درشتى كه از سران اين طايفه شنيد،
((ابولبابه )) را در مدينه به جانشينى خود گماشت و با سپاه اسلام ، آنان را محاصره كرد تا به تنگ آمدند و تسليم شدند، ولى از كشتن آنان در گذشت ، فرمود تا از مدينه بيرونشان كنند و اموالشان پس از اخراج خمس بر مسلمانان قسمت شد.
غزوه سويق  
ذى حجّه سال دوم :
((ابوسفيان )) در بازگشت از بدر به مكّه ، نذر كرد كه تا با محمّد جنگ نكند و انتقام بدر را نگيرد، با زنان آميزش نكند، پس با 200 سوار از قريش بيرون آمد و راه ((نجديّه )) را در پيش گرفت تا در يك منزلى مدينه فرود آمد، آنگاه به سوى مدينه تاختند و در ناحيه اى به نام ((عريض )) چند خانه را آتش زدند و مردى از انصار را با هم پيمانش در كشتزار كشتند و سپس به مكّه بازگشتند.
رسول خدا با 200 نفر از مهاجر و انصار، ابوسفيان و همراهانش را تا
((قرقرة الكدر)) تعقيب كرد، امّا بر دشمن دست نيافت و پس از پنج روز به مدينه بازگشت و چون ابوسفيان و همراهان در حال گريختن ، به منظور سبكبارى قسمتى از بار و بنه خود را ريخته بودند و از جمله مقدار زيادى ((سويق )) (آرد جو يا گندم ) به دست مسلمانان افتاد، اين غزوه را ((غزوه سويق )) گفتند.(163) (ذى حجّه سال دوم ، 22 ماه بعد از هجرت ).

فهرست

ديگر حوادث سال دوم هجرت

1 - وجوب روزه ماه رمضان در شعبان اين سال ، 2 - برگشتن قبله از بيت المقدس به كعبه در ركوع ركعت دوم نماز ظهر روز سه شنبه نيمه شعبان ، 3 - مقرر شدن اذان اسلامى ، 4 - مرگ ابولهب در روز خبر فتح بدر به مكه ، 5 - دستور پرداختن زكات فطره ، 6 - عروسى اميرمؤ منان و فاطمه در ذى حجه اين سال ، 7 - دستور قربانى در عيد اضحى و قربانى كردن رسول خدا، 8 - جنگ ميان قبيله بكر بن وائل و سپاه خسروپرويز و شكست سپاه ايران .

فهرست

سال سوم هجرت

صف آرايى قريش  
سه هزار مرد جنگى به صف ايستادند، فرماندهى ميمنه را ((خالد بن وليد)) و فرماندهى ميسره را ((عكرمة بن ابى جهل )) برعهده گرفت و پرچم قريش را ((طلحة بن ابى طلحه عبدرى )) به دست داشت .
خطبه رسول خدا صلى الله عليه و آله  
رسول خدا در روز احد پس از آن كه سپاه خود را منظم ساخت و صفها را آراست پيش روى سپاه ايستاد و خطبه اى ايراد كرد كه در متون تاريخ اسلام ذكر شده است .(170)
نقش زنان قريش در جنگ  
هنگامى كه دو لشكر به روى هم ايستادند و جنگ در گرفت ، زنان قريش به رهبرى
((هند)) همسر ابوسفيان ، نقش دف زدن و تصنيف خواندن پشت سر مردان سپاهى را به عهده گرفتند و از اين راه آنان را بر جنگ دلير مى ساختند و كشتگان بدر را به يادشان مى آوردند.(171)
ابتدا پرچمداران قريش يكى پس از ديگرى به دست سپاهيان اسلام كشته شدند و با كشته شدن 11 نفر از پرچمداران قريش ، ساعت بيچارگى قريش ‍ فرا رسيد، مردان جنگى و زنان ، همگى رو به گريز نهادند و اگر دختر
((علقمه )) پرچم را به دست نگرفته بود و تيراندازان مسلمين شكاف كوه را رها نمى كردند، پيروزى مسلمانان قطعى به نظر مى رسيد.
نتيجه معصيت و نافرمانى  
پس از گريختن سپاه قريش ، بعضى از تيراندازان مسلمين گفتند: ديگر چرا اين جا بمانيم ؟، اينك برادران شما به جمع آورى غنيمت پرداخته اند، ما هم با آنها شركت كنيم و سخن رسول خدا را كه فرموده بود:
((همان جا بمانيد، اگر كشته شديم ما را يارى ندهيد و اگر غنيمت برديم با ما شركت نكنيد)) فراموش كردند و بيشتر 50 نفر به ميدان جمع غنيمت سرازير شدند و جز ((عبدالله بن جبير)) با كمتر از 10 نفر باقى نماندند كه آنها بر اثر حمله ((خالد بن وليد)) و ((عكرمة بن ابى جهل )) به شهادت رسيدند. گريزندگان قريش ديگر بار به جنگ پرداختند، در اين ميان فريادى برآمد كه محمد كشته شد و ((عبدالله بن قمئه )) گفت : من محمد را كشتم و كار مسلمانان به پريشانى و دشوارى كشيد و دشمن به رسول خدا راه يافت و ((عتبة بن ابى وقاص )) دندان پيشين رسول خدا را شكست و روى او را مجروح ساخت و لبش را شكافت و رسول خدا در يكى از گودالهايى كه ابوعامر براى مسلمانان كنده بود افتاد. پس على بن ابى طالب دست رسول خدا را گرفت و مالك بن سنان خون روى رسول خدا را مكيد و فرو برد.
چهار نفر از قريش كه بر كشتن رسول خدا همداستان شدند عبارتند از: عبدالله بن شهاب زهرى ؛ عتبة بن ابى وقاص زهرى ؛ عبدالله بن قمئه ؛ ابى بن خلف .
رسول خدا در پناه كوه 
نخستين كس از اصحاب كه بعد از هزيمت مسلمانان و شهرت يافتن شهادت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، رسول خدا را شناخت ،
((كعب بن مالك )) بود، او به چند نفرى كه باقى مانده بودند گفت : اى مسلمانان ! شما را مژده باد كه رسول خدا اين جاست . آنگاه گروهى از مسلمانان ، رسول خدا را طرف دره كوه بردند و على بن ابى طالب سپر خود را از ((مهراس (172) )) پر آب كرد و نزد رسول خدا آورد و رسول خدا سر و روى را با آن شستشو داد. ابن اسحاق مى نويسد كه : رسول خدا نماز ظهر روز احد را به علت زخمهايى كه برداشته بود نشسته خواند و مسلمانان هم نشسته به وى اقتدا كردند.
سخنان اءبوسفيان  
پس از آن كه جنگ پايان يافت ،
((ابوسفيان )) نزديك كوه آمد و با صداى بلند گفت : جنگ و پيروزى نوبت است ، روزى به جاى روز بدر، اى ((هبل )) سرافراز دار. رسول خدا گفت تا وى را پاسخ دهند و بگويند: خدا برتر و بزرگوارتر است ؛ ما و شما يكسان نيستيم ، كشته هاى ما در بهشت اند و كشته هاى شما در دوزخ .
باز
((ابوسفيان )) گفت : ما ((عزى )) دارم و شما نداريد. به امر رسول خدا در پاسخ وى گفتند: خدا مولاى ماست و شما مولا نداريد. آنگاه ((ابوسفيان )) فرياد زد و گفت : وعده ما و شما در سال آينده در بدر. رسول خدا گفت تا به وى پاسخ دادند: آرى و عده ميان ما و شما همين باشد.
ماءموريت على بن ابى طالب  
رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از بازگشتن ابوسفيان ، على بن ابى طالب عليه السلام را فرستاد و به وى فرمود: در پى اينان برو و ببين چه مى كنند. اگر شتران خود را سوار شدند و اسبها را يدك كشيدند، آهنگ مكه دارند و اگر بر اسبها سوار شدند و شترها را پيش راندند آهنگ مدينه كرده اند، اما به خدا قسم كه : در اين صورت در همان مدينه با ايشان خواهم جنگيد.
على عليه السلام رفت و بازگشت و گزارش داد كه شترها را سوار شدند و اسبها را يدك ساختند و راه مكه را در پيش گرفتند.
شهداى احد 
ابن اسحاق شهيدان احد را 65 نفر شمرده است .(173) ابن هشام 5 نفر ديگر را به عنوان استدراك افزوده است .(174)
ابن قتيبه مى گويد: روز احد 4 نفر از مهاجران و 70 نفر از انصار به شهادت رسيدند.(175)
ابن ابى الحديد مى گويد، واقدى از قول
((سعيد بن مسيب )) و ((ابو سعيد خدرى )) گفته است كه : تنها از انصار در احد 71 نفر به شهادت رسيدند، آنگاه 4 نفر شهداى قريش را نام مى برد و 6 نفر هم از قول اين و آن مى افزايد و مى گويد: بنابراين شهداى مسلمين در احد 81 نفر بوده اند.(176)
شهادت حمزة بن عبدالمطلب  
حمزه (سيدالشهداء) از مهاجران ، پس از كشتن چند تن از كفار قريش ، خود به دست
((وحشى )) غلام ((جبير بن مطعم )) به شهادت رسيد و چون وحشى به مكه برگشت به پاداش اين عمل آزاد شد و در روز فتح مكه به طائف گريخت ، اما به او بشارت دادند كه هرگاه كسى شهادت حق بر زبان راند، هر كه باشد محمد او را نمى كشد، پس نزد رسول خدا رفت و بيدرنگ شهادت حق بر زبان راند و خود را معرفى كرد. رسول خدا به او فرمود: ((روى خود را از من پنهان دار كه ديگر تو را نبينم )) و او هم تا رسول خدا زنده بود خود را از نظر آن بزرگوار دور مى داشت .
هند و حمزه 
هند و زنانى كه همراه وى بودند، شهداى اسلام را مثله كردند و هند خلخال و گردنبند و گوشواره هر چه داشت همه را به
((وحشى )) غلام ((جبير)) داد و جگر حمزه را درآورد و جويد اما نتوانست فرو برد و بيرونش انداخت .
ابن اسحاق ، اشعارى از هند نقل مى كند كه در آنها به شكافتن شكم و در آوردن جگر حمزه افتخار مى كند.
ابوسفيان و حمزه  
ابوسفيان ، نيزه خود را به كنار دهان
((حمزة بن عبدالمطلب )) مى زد و سخنى جسارت آميز مى گفت ، كه ((حليس بن زبان )) بر وى گذر كرد و كار ناپسند او را ديد و گفت : اين مرد سرور قريش است كه با پيكر بيجان او چنين رفتار مى كنى ! ابوسفيان گفت : اين كار را از من نهفته دار كه لغزشى بود.
رسول خدا و حمزه  
رسول خدا صلى الله عليه و آله چندين بار پرسيد كه :
((عموى من حمزه چه كرد؟))، على عليه السلام رفت و حمزه را كشته يافت و رسول خدا را خبر داد. رسول خدا رفت و بر كشته حمزه ايستاد و گفت : هرگز به مصيبت كسى مانند تو گرفتار نخواهم شد و هرگز در هيچ مقامى سخت تر از اين بر من نگذشته است ؛ سپس فرمود: ((جبرئيل نزد من آمد و مرا خبر داد كه حمزه در ميان هفت آسمان نوشته شده : (( حمزة بن عبدالمطلب اسدالله و اسد رسوله )) .))
صفيه و حمزه  
((صفيه )) چون با اجازه رسول خدا بر سر كشته برادرش ((حمزه )) حاضر شد و برادر را با آن وضع ديد، بر او درود فرستاد و گفت : (((( انا لله و انا اليه راجعون )) )) و براى وى استغفار كرد.
به خاك سپردن حمزه  
رسول خدا فرمود: تا حمزه را با خواهر زاده اش
((عبدالله بن جحش )) كه او را نيز گوش و بينى بريده بودند، در يك قبر به خاك سپردند.
حمنه و حمزه  
((حمنه )) دختر ((جحش بن رئاب )) (خواهر عبدالله ) چون خبر شهادت برادرش عبدالله را شنيد كلمه استرجاع را بر زبان راند و براى او طلب آمرزش كرد و چون از شهادت خالوى خود ((حمزه )) با خبر شد نيز كلمه استرجاع را بر زبان راند و براى وى طلب آمرزش كرد، اما هنگامى كه از شهادت شوهرش ((مصعب بن عمير)) باخبر گشت فرياد و شيون كشيد. رسول خدا گفت : ((همسر زن را نزد وى حسابى جداست .))
زنان انصار و حمزه  
رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از احد، شنيد كه زنان انصار بر كشته هاى خود گريه و شيون مى كنند. گريست و گفت : ليكن حمزه را زنانى نيست كه بر وى گريه كنند. سعد بن معاذ و اسيد بن حضير كه اين سخن را شنيدند، زنانشان را فرمودند تا بروند و بر حمزه عموى رسول خدا سوگوارى كنند. چون رسول خدا شنيد كه در مسجد براى حمزه گريه و شيون مى كنند، فرمود:
((خدا رحمتتان كند، برگرديد كه در همدردى كوتاهى نكرديد)).
نام چند تن ديگر از شهداى احد 
1 - عبدالله بن جحش : از مهاجران
((عمه زاده رسول خدا)) بود كه در نبرد با دشمن به دست ((ابوالحكم بن اخنس )) كشته شد و گوش و بينى او را بريدند و به نخ كشيدند، چهل و چند ساله بود و به ((المجدع فى الله )) لقب يافت . وى به هنگام نبرد شمشيرش شكست ، رسول خدا چوب خشك خرمايى به او داد و در دست او به صورت شمشيرى درآمد كه ((عرجون )) ناميده مى شد.(177)
2 - مصعب بن عمير: از مهاجران بود كه لواى آنها را بر دست داشت ، به دست
((عبدالله بن قمئه ليثى )) به شهادت رسيد، آنگاه سول خدا لوا را به على بن ابى طالب داد.
3 - شماس بن عثمان : از مهاجران بود كه رسول خدا به هر طرف مى نگريست او را مى ديد كه با شمشير خويش از وى دفاع مى كند و چون رسول خدا افتاد، خود را سپر وى قرار داد تا به شهادت رسيد.
4 - عمارة بن زياد: از انصار (از قبيله اوس ) بود. وى همچنان مى جنگيد تا ديگر قادر به حركت نبود، پس رسول خدا به
((عماره )) كه چهارده زخم برداشته بود، گفت : ((نزديك من آى ، نزديك ، نزديك )) تا صورت روى قدم رسول خدا نهاد و به همان حال بود تا جان سپرد.
5 - عمرو بن ثابت : از انصار و معروف به
((اصيرم )) بود كه ركعتى نماز نخواند، چه اين كه پيوسته از قبول اسلام امتناع مى ورزيد، اما چون رسول خدا براى احد بيرون رفت ، اسلام به دلش راه يافت ، پس اسلام آورد و شمشير خود را برگرفت و نبرد همى كرد تا از پاى درآمد و چون قصه او را به رسول خدا بازگفتند، فرمود: او بهشتى است .
6 - ثابت بن وقش : كه خود و برادرش
((رفاعه )) و دو پسرش ((عمرو)) و ((سلمه )) در احد به شهادت رسيدند و داستان شهادت او را در ترجمه پدر ((حذيفه )) ذكر مى كنيم .
7 - حسيل بن جابر: از انصار و معروف به
((يمان )) پدر ((حذيفه )) بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او و ((ثابت بن وقش )) را كه هر دو پير و سالخورده بودند در برجها جاى داده بود، يكى از آن دو به ديگرى گفت : به خدا قسم ، از عمر ما جز اندكى نمانده است ، پس بهتر آن است كه شمشيرهاى خود را برگيريم و به رسول خدا بپيونديم ، باشد كه خدا شهادت را به ما روزى فرمايد، آنها با شمشيرهايشان بيرون آمدند و در ميان سپاه وارد شدند، ثابت به دست مشركان به شهادت رسيد و پدر ((حذيفه )) در گير و دار جنگ با شمشير خود مسلمانان به شهادت رسيد و چون حذيفه گفت : پدرم را كشته ايد، او را شناختند، پس حذيفه براى ايشان طلب مغفرت كرد و چون رسول خدا خواست ديه او را بپردازد، ديه را هم بر مسلمانان تصدق داد و علاقه رسول خدا به وى افزوده گشت .
8 - حنظلة بن ابى عامر: از انصار و معروف به
((غسيل الملائكه )) بود كه در روز جنگ با ابوسفيان نبرد مى كرد، در اين ميان ((شداد بن اءسود)) بر وى حمله برد و او را به شهادت رسانيد. رسول خدا درباره ((حنظله )) گفت : ((حنظله را فرشتگان غسل مى دهند)) و بدين جهت ((غسيل الملائكه )) لقب يافت .
9 - عبدالله بن جبير: از انصار بود كه روز احد فرماندهى 50 نفر تيرانداز را بر عهده داشت ، هرچند تيراندازان براى جمع آورى غنيمت به ميدان كارزار سرازير شدند، اما او تنها كسى بود كه طبق دستور رسول خدا همچنان بر جاى خويش استوار بماند تا به شهادت رسيد.
10 - انس بن نضر: از انصار بود، همچنان كه پيش مى تاخت ، به سعد بن معاذ گفت : اين است بهشت كه بوى آن را از صحنه احد درمى يابم ، آنگاه جنگ مى كرد تا به شهادت رسيد، در حالى كه هشتاد و چند زخم برداشته بود و مشركان چنان مثله اش كرده بودند كه خواهرش
((ربيع )) (دختر نضر) جز به وسيله انگشتان وى نتوانست او را بشناسد.
11 - سعد بن ربيع : از انصار و از قبيله خزرج بود، رسول خدا گفت :
((كدام مرد است كه بنگرد سعد بن ربيع كارش به كجا رسيده ؟)) مردى از انصار برخاست و در جستجوى سعد برآمد او را در ميان كشتگان پيدا كرد و هنوز مختصر رمقى داشت به او گفت : رسول خدا امر فرموده است تا بنگرم كه آيا زنده اى يا مرده ؟ او در حالى كه دوازده زخم كارى كشنده داشت ، گفت : من از مردگانم ، سلام مرا به رسول خدا برسان و به او بگو خدا تو را از ما جزاى خير دهد، بهترين جزايى كه پيامبرى را از امتش داده است و در دم در گذشت . رسول خدا چون از ماجرا باخبر شد، گفت : خدا رحمتش كند.
12 - خارجة بن زيد: از انصار و از قبيله خزرج بود، مالك بن دخشم مى گويد: در حالى كه سيزده زخم كارى برداشته بود به او گفتم : مگر نمى دانى كه محمد كشته شد؟ گفت : خداى او زنده است و نمى ميرد، تو هم مانند او از دين خود دفاع كن .
13 - عبدالله بن عمرو: از انصار، پدر جابر انصارى بود.
((جابر)) مى گويد: پدرم نخستين شهيد روز احد بود و به دست ((سفيان بن عبد شمس )) شهادت يافت و رسول خدا پيش از هزيمت مسلمانان بر وى نماز گزارد.
14 - عمرو بن جموح : از انصار و از قبيله خزرج و پايش لنگ بود و چهار پسر داشت كه در جنگها دلاورانه مى جنگيدند و چون روز احد پيش آمد او را از شركت در جنگ معذور داشتند اما
((عمرو)) نزد رسول خدا رفت و گفت : اميدوارم با همين پاى لنگ در بهشت قدم زنم . رسول خدا گفت : خدا تو را معذور داشته ، جهادى بر تو نيست و آنگاه به پسرانش گفت : او را مانع نشويد، شايد خدا شهادت را به وى روزى كند. پس عمرو به اميد شهادت به راه افتاد و چون به شهادت رسيد، رسول خدا فرمود: ((عمرو)) و ((عبدالله بن عمرو)) را كه در دنيا دوستانى با صفا بوده اند، در يك قبر دفن كنيد.
15 - خلاد بن عمرو: كه با پدرش
((عمرو)) و سه برادرش : ((معاذ))، ((ابوايمن )) و ((معوذ)) در بدر شركت كرده بودند، روز احد خود و پدرش ((عمرو)) و برادرش ((ابوايمن )) به شهادت رسيدند.
16 - مالك بن سنان : از انصار و از قبيله خزرج و پدر
((ابوسعيد خدرى )) بود كه روز احد خون صورت رسول خدا را مكيد. در اخلاق وى نوشته اند: سه روز گرسنه ماند و از كسى سؤ ال نكرد.
17 - ذكوان بن عبد قيس : از انصار مهاجرى بود كه به قول بعضى : او و
((اسعد بن زراره )) نخستين كسانى بودند كه اسلام را به مدينه آوردند.
18 - مخيريق : از اءحبار و دانشمندان يهود و مردى توانگر بود و رسول خدا را بخوبى مى شناخت ، ولى از دين خود دست برنمى داشت . چون روز احد فرارسيد به رسول خدا و اصحاب او پيوست و به خويشان خود وصيت كرد كه اگر امروز كشته شدم ، دارايى من در اختيار محمد است ، پس جهاد كرد تا كشته شد و برحسب روايت : رسول خدا درباره او مى گفت :
((مخيريق )) بهترين يهوديان است .
19 - مجذر بن ذياد بلوى : كه در جاهليت در يكى از جنگها
((سويد بن صامت )) را كشته بود، در روز احد به دست ((حارث )) پسر ((سويد)) به شهادت رسيد و حارث به مكه گريخت ، اما بعدها به دستور رسول خدا كشته شد.
20 - ثابت بن دحداحه : كه در روز احد مسلمانان پراكنده را گرد خود فراهم آورد و سفارش به جهاد كرد، چند نفر از انصار با او همراه شدند و جنگيدند، سرانجام با نيزه
((خالد بن وليد)) به شهادت رسيد.
21 - يزيد بن حاطب : از نيكان مسلمين به شمار مى رفت و روز احد زخمهايى برداشت كه منتهى به شهادت او شد، اما پدرش كه از منافقان
((بنى ظفر)) بود نتوانست نفاق خود را نهفته دارد و گفت : اين پسر را فريب داديد تا جان خود را بر سر اين كار گذاشت .
داستان ام عماره 
ام عماره نسيبه (178) ، دختر
((كعب بن عمرو)) روز احد سپاهيان اسلام را آب مى داد، اما چون مسلمانان و رسول خدا از سوى دشمن در خطر قرار گرفتند، به جنگ پرداخت و شمشير مى زد و زخمهايى برداشت و چون ((عبدالله بن قمئه )) به قصد كشتن رسول خدا پيش تاخت ، همين زن و ((مصعب بن عمير)) سر راه بر وى گرفتند و در اين گير و دار ((عبدالله )) ضربتى بر شانه ((ام عماره )) نواخت كه سالها بعد، جاى آن گود و فرورفته مانده بود.
داستان قتادة بن نعمان  
رسول خدا در جنگ احد، آن همه با كمان خود تيراندازى كرد كه دو سر آن درهم شكست ، پس قتاده آن را برگرفت و نزد وى برد. در همان روز چشم قتاده آسيب ديد، به طورى كه روى گونه اش افتاد. رسول خدا آن را با دست خود جا به جا كرد و از چشم ديگرش زيباتر و تيزبين تر شد.(179)
داستان قزمان منافق  
((قزمان )) در ميان بنى ظفر و هم پيمان ايشان بود، رسول خدا مى گفت : او از مردان دوزخى است . قزمان در روز احد همراه مسلمانان ، سخت جهاد كرد و 7 يا 8 نفر از مشركان را به تنهايى كشت ، امّا با زخم فراوانى او را به محلّه بنى ظفر آوردند، به او گفتند: دل خوش دار كه به بهشت مى روى . گفت : به چه دل خوش كنم ؟ به خدا قسم ، جز براى خاطر شرف قبيله ام ، جنگ نكردم ، آنگاه كه درد زخمها او را به ستوه آورده بود، تيرى از جعبه اش ‍ درآورد و خودكشى كرد.
كشته هاى قريش  
ابن اسحاق 22 نفر از كشته هاى قريش را نام مى برد كه از جمله آنهاست : 1 - طلحة بن ابى طلحه ، 2 - ابوسعد بن ابى طلحه ، 3 - عثمان بن ابى طلحه ، 4 - مسافع بن طلحه ، 5 - جلاس بن طلحه ، 6 - حارث بن طلحه ، 7 - ارطاة بن عبد شرحبيل ، 8 - ابو يزيد بن عمير، 9 - قاسط بن شريح ، 10 - صواب حبشى ، 11 - ابوعزّه : عمرو بن عبداللّه جمحى ، 12 - ابىّبن خلف بن وهب .
آخرين نفر، قصد كشتن رسول خدا را داشت ، ياران رسول خدا گفتند: بر وى حمله بريم ، فرمود: بگذاريد پيش آيد و چون پيش آمد و نزديك رسيد، رسول خدا پيش تاخت و چنان بر او ضربتى زد كه او از اسب بيفتاد و چندين بار در غلتيد.
رسول خدا در مدينه  
چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه اش (مدينه ) بازگشت ، شمشير خود را به دختر خود
((فاطمه )) داد و گفت : دختر جان ! اين شمشير را شستشو ده ، به خدا قسم كه امروز به من راستى كرد. على بن ابى طالب ، همين گفته را به فاطمه نيز تكرار كرد.
ابن هشام روايت مى كند كه روز احد منادى ندا كرد:
(((( لا سيف الّا ذوالفقار ولا فتى الّا على (180) )) )) در همين غزوه بود كه رسول خدا به على گفت : (( ((انّ عليّاً منّى ، و انا منه .)) )) ((همانا على از من است و من از اويم (181) ))
به گفته ابن اسحاق : 60 آيه از سوره آل عمران درباره روز احد، نزول يافته است .
غزوه حمراءالاسد  
روز شنبه هفتم (يا پانزدهم ) شوّال سال سوم هجرت ، جنگ احد پايان پذيرفت و رسول خدا به مدينه بازگشت و شب يكشنبه را در مدينه بود و مسلمانان هم به معالجه مجروحين خود پرداختند. رسول خدا بلال را فرمود تا مردم را به تعقيب دشمن فراخواند و جز آنان كه ديروز همراه بوده اند، كسى همراهى نكند، در اين ميان
((جابر بن عبداللّه )) كه پدرش ‍ در احد به شهادت رسيد بود و بنا به دستور پدر براى سرپرستى خاندانش ‍ در مدينه مانده و از شركت در جنگ احد معذور و محروم گشته بود، از رسول خدا درخواست كرد تا او را به همراهى خويش سرافراز كند و رسول خدا تنها به او اذن داد كه در حمراءالاءسد شركت كند.
ابوسفيان و همراهان وى مشورت مى كردند كه بازگردند و هر كه را از مسلمانان باقى مانده است از ميان ببرند، امّا
((صفوان )) اين راءى را نپسنديد و پيشنهادشان را رد كرد. رسول خدا بعد از شنيدن اين گزارش و مشورت با بعضى از صحابه تصميم حركت و تعقيب دشمن گرفت .
بزرگان اصحاب ، زخمداران را فراخواندند و مردان قبايل با اين كه هر كدام چندين زخم برداشته بودند به راه افتادند و رسول خدا براى ايشان دعا كرد.
رسول خدا
((عبداللّه بن امّمكتوم )) را در مدينه جانشين گذاشت و پرچم را به دست على عليه السلام داد، زره و كلاه خود پوشيد و از در مسجد سوار شد و فرمود: ديگر تا فتح مكّه مانند احد براى ما پيش آمدى نخواهد شد.
پيشتازان سپاه و شهيدان اين غزوه  
رسول خدا سه نفر را طليعه فرستاد: سليط بن سفيان ، نعمان بن خلف و مالك بن خلف كه مالك و نفمان دو برادر بودند و در
((حمراءالاسد)) به دست دشمن گرفتار شدند، و به شهادت رسيدند. رسول خدا هر دو را در يك قبر به خاك سپرد و ((قرينان )) لقب يافتند. رسول خدا تا ((حمراءالاسد)) كه در هشت ميلى مدينه قرار دارد رهسپار شد و سه روز در آن جا ماند و سپس به مدينه بازگشت .
داستان معبد بن ابى معبد خزاعى  
قبيله خزاعه ، چه مسلمان و چه مشرك ، خيرخواه رسول خدا بودند، معبد هنوز مشرك بود كه ديد رسول خدا در تعقيب دشمن است . رسول خدا هنوز در حمراءالاسد بود كه معبد با ابوسفيان ملاقات كرد. ابوسفيان از معبد پرسيد كه : چه خبر دارى ؟ گفت : محمّد با سپاهى كه هرگز نديده ام ، آكنده از خشم در تعقيب شما هستند. ابوسفيان گفت : ما هنوز تصميم بازگشتن داريم تا هر كه را از سپاه ايشان زنده مانده است نابود كنيم . گفت : من اين كار را مصلحت نمى دانم ، با ديدن سپاهيان محمّد اشعارى سروده ام و چون اشعار خود را خواند
((ابوسفيان )) بيمناك شد و فكر بازگشتن را از سر بدر كرد.
فرق حق و باطل  
((ابوسفيان )) به كاروانى كه عازم مدينه بود، رسيد و به آنان وعده داد كه اگر پيامى از وى به محمّد رسانند، فردا در بازار ((عكاظ)) شتران ايشان را مويز بار كند. كاروانيان پذيرفتند و به دستور ابوسفيان در ((حمراءالاسد)) رسول خدا و مسلمانان را بيم دادند كه ابوسفيان و سپاه قريش تصميم دارند تا بر شما بشورند و هر كه را از شما زنده مانده است از ميان ببرند، امّا رسول خدا و مسلمانان چنان كه قرآن مجيد يادآور شده است ، گفتند: (((( حسبنااللّه و نعم الوكيل )) )). (182)
گرفتارى ابوعزّه شاعر  
((ابوعزّه )) كسى بود كه با رسول خدا عهد خويش بشكست و ديگران را عليه مسلمانان تحريك مى كرد، او در غزوه حمراءالاسد اسير شد و چون ديگر بار تقاضاى عفو و اغماض از رسول خدا كرد، در پاسخ وى فرمود: همانا مؤ من دو بار از يك سوراخ گزيده نمى شود، آنگاه به ((زبير)) يا ((عاصم بن ثابت )) فرمود تا گردن وى را بزنند.
داستان معاوية بن مغيره  
((معاوية بن مغيره )) كه ((حمزه )) عليه السلام را مثله كرده بود، در همين غزوه گرفتار شد و به قول مقريزى و ابن هشام ، گريخت و به عثمان پناهنده شد و او از رسول خدا، سه روز براى او مهلت گرفت كه اگر بعد از سه روز ديده شد كشته شود و پس از سه روز زيد بن حارثه و عمّار بن ياسر او را در ((جماء)) يافتند و كشتند.
فهرست

ديگر حوادث سال سوم هجرت

1 - تزويج رسول خدا با ((حفصه )) دختر ((عمر)) (در ماه شعبان ).
2 - ولادت امام حسن عليه السلام در نيمه رمضان .
3 - تزويج رسول خدا با ((زينب )) دختر ((خزيمه )): امّالمساكين (در ماه رمضان ).

صفحه قبل فهرست صفحه بعد