در
تاريخ بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله قول مشهور شيعه
اماميّه بيست و هفتم ماه رجب و قول مشهور فرق ديگر مسلمين ماه
رمضان است و او در زمان بعثت چهل سال تمام داشت .مسعودى مى نويسد: بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال
بيستم پادشاهى خسروپرويز بوده است
(55) و از ابى جعفر (باقر عليه السلام ) روايت
شده است كه در روز دوشنبه هفدهم ماه رمضان در كوه حراء، فرشته
اى بر رسول خدا كه در آن روز چهل ساله بود، نازل شد و فرشته اى
كه وحى بر وى آورد جبرئيل بود.(56)
آغاز دعوت
برخى گفته اند كه : جبرئيل در
روز دوم بعثت رسول خدا براى تعليم وضو و نماز، نازل شد.
(57) يعقوبى مى نويسد: نخستين نمازى كه بر وى
واجب گشت نماز ظهر بود، جبرئيل فرود آمد و وضو گرفتن را به او
نشان داد و چنان كه جبرئيل وضو گرفت ، رسول خدا هم وضو گرفت ،
سپس نماز خواند تا به او نشان دهد كه چگونه نماز بخواند. آنگاه
خديجه رسيد و رسول خدا او را خبر داد، پس وضو گرفت و نماز
خواند، آنگاه على ابن ابى طالب رسول خدا را ديد و آنچه را ديد
انجام مى دهد، انجام داد.(58)
ابن اسحاق مى نويسد: نماز ابتدا دو ركعتى بود، سپس خداى متعال
آن را در حضر چهار ركعت تمام قرار داد و در سفر بر همان صورتى
كه اوّل واجب شده بود باقى گذاشت .
از
((عمر بن عبسه
)) روايت شده است مى گفت : در آغاز بعثت نزد
رسول خدا شرفياب شدم و گفتم : آيا كسى در امر رسالت ، تو را
پيروى كرده است ؟ گفت : آرى ، زنى و كودكى و غلامى ، و مقصودش
خديجه و على ابن ابى طالب و زيد بن حارثه بود.(59)
ابن اسحاق مى گويد: پس از زيد بن حارثه
((ابوبكر:
عتيق بن ابى قحافه
)) و بر اثر
دعوت وى :
((عثمان بن عفّان بن
ابى العاص
))،
((زبير بن عوّام
))،
((عبدالرّحمان بن عوف زهرى
))،
((سعدبن
ابى وقّاص
)) و
((طّلحة بن عبيداللّه
))
اسلام آورند و نماز گزاردند. اين افراد در پذيرفتن اسلام (بعد
از خديجه و على و زيد بن حارثه ) بر همگى سبقت جسته اند.(60)
سپس مردم دسته دسته از مرد و زن به دين اسلام درآمدند.(61)
اسلام جعفر بن
ابى طالب
ابن اثير مى نويسد كه :
((جعفر
بن ابى طالب
)) اندكى بعد از
برادرش
((على
)) عليه السلام اسلام آورد و روايت شده است كه
ابوطالب ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و على عليه السلام را
ديد كه نماز مى خوانند و على پهلوى راست رسول خدا صلى الله
عليه و آله ايستاده است ، پس به
((جعفر))
گفت :
((تو هم بال ديگر پسر
عمويت باش و در پهلوى چپ وى نماز گزار(62)
)) و جعفر همين كار را كرد(63)
و اسلام جعفر پيش از آن بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله
به خانه
((اءرقم
)) درآيد و در آن جا به دعوت مشغول شود.
اسلام حمزة بن
عبدالمطلب
داستان اسلام آوردن
((حمزة
بن عبدالمطب
)) را ابن اسحاق به
تفصيل آورده ، لكن تاريخ آن را تعيين نكرده است ،
(64) امّا ديگران تصريح كرده اند كه
((حمزه
))
در سال دوم بعثت
(65) و برخى ديگر اسلام حمزه را در سال ششم
بعثت و بعد از رفتن رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه
اءرقم مى نويسند.(66)
دارالتبليغ اءرقم
تا موقعى كه دعوت آشكار نگشته بود، اصحاب رسول خدا صلى
الله عليه و آله نماز خود را پنهان از قريش در دره هاى مكّه مى
خواندند. روزى
((سعد بن ابى وقاص
)) با چند نفر از اصحاب رسول خدا
نماز مى گزارد كه چند نفر از مشركين با آنها به ستيز برخاستند
و جنگ در ميان آنان درگرفت . سعد، مردى از مشركان را با
استخوان فكّ شترى زخمى كرد و اين نخستين خونى بود كه در اسلام
ريخته شد.(67)
پس از اين واقعه بود كه رسول خدا و يارانش در خانه
((ارقم
))
پنهان شدند تا اين كه خداى متعال فرمود تا رسول خدا دعوت خويش
را آشكار سازد.
علنى شدن دعوت
سه سال بعد از بعثت ، براى علنى شدن دعوت ، دو دستور
آسمانى رسيد، بعضى گفته اند اين دو دستور نزديك به هم بوده ،
امّا با توجه به ترتيب نزول سوره هاى قران ، يقين است كه مدتى
ميان اين دو دستور فاصله بوده است .
(68)
انذار عشيره
اءقربين
يعقوبى مى نويسد: خداى عزّوجل رسول خدا صلى الله عليه و
آله را فرمان داد كه خويشان نزديكتر خود را بيم دهد، پس بر كوه
((مروه
(69)
)) ايستاد و
با صداى بلند قبايل مختلف را فراهم آورد و همه طوايف قريش نزد
وى گرد آمدند، آنگاه در يكى از خانه هاى بنى هاشم آنان را
مجتمع ساخت و سپس به استناد آيه شريفه :
(( وانذر عشيرتك
الاقربين
))
(70) ، آنان را بيم داد و به آنان اعلام كرد كه
: خدا آنان را برترى داده و برگزيده و پيامبر خود را در
ميانشان مبعوث كرده و او را فرموده است كه بيمشان دهد، اما پيش
از آن كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سخن بگويد، ابولهب او
را به ساحرى نسبت داد و جمعيت متفرق شدند.(71)
روز ديگر رسول خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام گفت
: اين مرد با سخنانى كه گفت و شنيدى جمعيت را متفرق ساخت و نشد
كه با آنان سخن بگويم ، بار ديگر آنان را نزد من فراهم ساز.
((على
))
عليه السلام با فراهم كردن مقدارى خوراكى آنان را جمع كرد همگى
خوردند و آشاميدند، آنگاه رسول خدا به سخن آمد و گفت : اى
فرزندان عبدالمطلب ، به خدا قسم هيچ جوان عربى را نمى شناسم كه
بهتر از آنچه من براى شما آورده ام ، براى قوم خود آورده باشد،
براستى كه من خير دنيا و آخرت را براى شما آورده ام و خداى مرا
فرموده است كه شما را به جانب او دعوت كنم . اى بنى عبدالمطلب
! خدا مرا به همه مردم عموما و بر شما بالخصوص مبعوث كرده و
گفته است :
((
وانذر عشيرتك الاقربين
))
، و من شما را به دو كلمه اى كه بر زبان ، سبك و در ميزان
سنگين است دعوت مى كنم ، به وسيله اين دو كلمه عرب و عجم را
مالك مى شويد و امتها رام شما مى شوند و با اين دو كلمه وارد
بهشت مى شويد و با همين دو كلمه از دوزخ نجات مى يابيد: لا اله
الا الله و گواهى بر پيامبرى من .
آخرين دستور
با نزول آيه هاى :
((
فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين .
))
((پس تو به صداى بلند آنچه ماءمورى به خلق برسان
و از مشركان روى بگردان ، همانا تو را از شر تمسخر و
استهزاءكنندگان مشرك (كه چند نفر از اشراف قريش بودند) محفوظ
مى داريم
)) در سوره حجر (آيات
94 و 95)، رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور يافت تا يكباره
دعوت خويش را علنى و عمومى سازد و از آزار مشركان نهراسد و
كارشان را به خدا واگذارد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به فرمان پروردگار دعوت خود را
آشكار و علنى ساخت . و در
((اءبطح
)) به پا ايستاد و گفت :
((منم رسول خدا، شما را به عبادت
خداى يكتا و ترك عبادت بتهايى كه نه سود مى دهند و نه زيان مى
رسانند و نه مى آفرينند و نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و
نه مى ميرانند دعوت مى كنم
)).
بعضى روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در بازار
((عكاظ))
به پاخاست و گفت :
((اى مردم !
بگوييد: لا اله الّا اللّه تا رستگار و پيروز شويد. ناگهان
مردى به دنبال او ديده شد كه مى گفت : اى مردم ! اين جوان
برادرزاده من و بسيار دروغگوست ، پس از او برحذر باشيد.
پرسيدند اين مرد كيست ؟ گفتند: اين مرد
((ابولهب
بن عبدالمطلّب
)) عموى اوست .(72)
ولى رسول خدا بى پرده و بى آنكه از مانعى بهراسد، امر خويش را
آشكار ساخت .
سرسخت ترين
دشمنان پيامبر اسلام
الف : از بنى عبدالمطلّب .
1 - ابولهب ، 2 - ابوسفيان بن حارث .
ب : از بنى عبدشمس بن عبد مناف .
1 - عتبة بن ربيعه ، 2 - شيبة بن ربيعه (برادر عتبه )، 3 -
عقبة بن ابى معيط، 4 - ابوسفيان بن حرب ، 5 - حكم بن ابى العاص
، 6 - معاوية بن مغيره .
ج : از بنى عبدالدّار بن قصىّ.
- نضر بن حارث بن علقمه .
د: از بنى عبدالعزّى بن قصىّ.
1 - اسود بن مطّلب ، 2 - زمعة بن اسود، 3 - ابوالبخترى .
ه: از بنى زهره بن كلاب .
1 - اسود بن عبد يغوث (پسر خالوى رسول خدا(73)
).
و: از بنى مخزوم بن يقظة بن مرّه .
1 - ابوجهل ، 2 - عاص بن هشام (برادر ابوجهل )، 3 - وليد بن
مغيرة بن عبداللّه ، 4 - ابوقيس بن وليد، 5 - ابوقيس بن فاكه
بن مغيره ، 6 - زهير بن ابى اميّه (پسر عمه رسول خدا)، 7 -
اسود بن عبدالاسد، 8 - صيفى بن سائب .(74)
ز: از بنى سهم بن هصيص بن كعب بن لؤ ىّ.
1 - عاص بن وائل ، 2 - حارث بن عدى
(75) ، 3 - منبّة بن حجّاج ، 4 - نبيه (برادر
حجّاج ).
ح : از بنى جمح بن هصيص .
1 - امية بن خلف ، 2 - ابىّ بن خلف (برادر اميّه )، انيس بن
معير، حارث بن طلاطله كعدى بن حمراء ابن اصدى هذلى طعيمة بن
عدى حارث بن عامر زكانة بن عبد هبيرة بن ابى وهب اخنس بن شريق
ثقفى .
پيشنهادهاى قريش
به رسول خدا صلى الله عليه و آله
روزى عتبة بن ربيعة بن عبد شمس كه يكى از اشراف مكه
بود، رسول خدا را ديد كه در مسجدالحرام نشسته است پس به قريش
گفت ميخواهم نزد محمد بروم و پيشنهادهايى بر وى عرضه كنم كه
قسمتى از آنها را بپذيرد. گفتند: اى ابو وليد! برخيز و با وى
سخن بگوى .
((عتبه
)) نزد رسول خدا رفت و گفت :
برادر زاده ام ! تو با امرى عظيم كه آورده اى جماعت قوم خود را
پراكنده ساختى و خدايان و دينشان را نكوهش كردى و پدران مرده
ايشان را كافر ناميدى اكنون پند مرا بشنو و آنها رانيك بنگر
باشد كه قسمتى از آنها را بپذيرى . رسول خدا گفت : اى ابو
وليد! بگو تا بشنوم . گفت : اگر منظورت از آنچه مى گويى مال
است ، آن همه مال به تو مى دهم تا از همه مالدارتر شوى
(76) و اگر به منظور سرورى قيام كرده اى ، تو
را بر خود سرورى مى دهيم و هيچ كارى را بى اذن تو به انجام نمى
رسانيم و اگر پادشاهى بخواهى تو را بر خويش پادشاهى دهيم و اگر
چنان كه پيش مى آيد يكى از پريان بر تو چيره گشته و نمى توانى
او را از خويشتن دورسازى پس تو را درمان مى كنيم و مالهاى خويش
بر سر اين كار مى نهيم .رسول خدا گفت : اكنون تو بشنو، گفت : مى شنوم . رسول خدا آياتى
از قرآن مجيد(77)
بر وى خواند و عتبه با شيفتگى گوش ميداد تا رسول خدا به آيه
سجده رسيد و سجده كرد و سپس گفت : اى ابو وليد! اكنون كه پاسخ
خود را شنيدى هر جا كه خواهى برو. عتبه برخاست و با قيافه اى
جز آنچه آمده بود نزد رفقاى خويش بازگشت و گفت : به خدا قسم
گفتارى شنيدم كه هرگز مانند آن نشنيده بودم . اى گروه قريش !
از من بشنويد و دست از
((محمد))
بازداريد، زيرا گفتار وى داستانى عظيم در پيش دارد و اگر پيروز
شود، سربلندى او سربلندى شماست و شما به وسيله او از همه مردم
خوشبخت تر خواهيد بود. گفتند: اى ابو وليد، به خدا قسم كه تو
را هم با زبان خويش سحر كرده است ، گفت : نظر من همين است كه
گفتم .
قريش به رسول خدا گفتند اى محمد! اكنون كه از پيشنهادهاى ما
چيزى را نمى پذيرى ، با توجه به كمى زمين و كم آبى ، از
پروردگارت بخواه تا اين كوهها را از ما دور كند و سرزمينهاى ما
را هموار سازد و رودخانه اى پديد آورد و پدران مرده ما را زنده
كند تا از آنها بپرسيم كه آيا آنچه مى گويى حق است يا باطل ؟
(78) و اگر آنها تو را تصديق كردند به تو ايمان
مى آوريم . رسول خدا گفت : رسول خدا گفت :
((براى اين كارها بر شما مبعوث نشده ام و آنچه را
بدان مبعوث گشته ام از طرف خدا براى شما آورده ام و رسالتى را
كه بر عهده داشتم به شما رساندم ، اكنون اگر آن را بپذيريد در
دنيا و آخرت بهره مند خواهيد شد اگر هم آن را رد كنيد، براى
امر خدا شكيبايى مى كنم تا ميان من من و شما داورى كند)).به اين تربيب قريش از رسول خدا تقاضاهاى ديگرى كردند از قبيل
نزول فرشته و باغ و زر و سيم و نزول عذابهاى آسمانى و امثال آن
، و گفتند تا چنين نكنى ما به تو ايمان نمى آوريم . رسول خدا
گفت
((اين كارها با خداست ، اگر
بخواهد خواهد كرد)).
رسول خدا افسرده خاطر برخاست و از نزد ايشان رفت و ابوجهل بعد
از سخنرانى كوتاه تصميم خود را براى كشتن رسول خدا اعلام داشت
و قريش هم آمادگى خود را براى پشتيبانى وى اظهار داشتند.
فردا كه رسول خدا به عادت هميشه ميان
((ركن
يمانى
)) و
((حجرالاسود))
رو به بيت المقدس به نماز ايستاده و كعبه را نيز ميان خود و
شام قرار داده بود، ابوجهل در حالى كه سنگى به دست داشت با
تصميم قاطع رسيد و هنگامى كه رسول خدا به سجده رفت ، فرصت را
غنيمت شمرده ، پيش تاخت ، اما خدا نقشه وى را نقش بر آب ساخت
و با رنگ پريده ، به نتيجه نارسيده بازگشت .
(79)
نضر بن حارث و عقبه از طرف قريش به مدينه رفتند و از دانايان
يهود راهنمايى خواستند. دانايان يهود گفتند: سه مساءله از وى
بپرسيد تا صدق و كذب وى معلوم شود: از اصحاب كهف ، از
ذوالقرنين و روح .نضر و عقبه به مكه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا پرسش
كردند و رسول خدا هر سه پرسش را پاسخ گفت
(80) ، امّا در عين حال ايمان نياوردند.
|
دو قبيله بت پرست به نام
((اوس
)) و
((خزرج
))
از عرب قحطانى در يثرب سكونت داشتند و پيوسته
جنگهايى ميان اين دو قبيله روى مى داد، تا آنجا كه
به ستوه آمدند و دانستند كه نابود مى شوند و نيز
بنى نضير و بنى قريظه و ديگر يهوديان يثرب بر آنان
گستاخ شدند، جمعى از ايشان به مكه رفتند تا از
قريش يارى بخواهند، اما قريش شرايطى پيشهاد كرد كه
براى ايشان قابل پذيرش نبود، ناچار آنها به طائف
رفتند و از قبيله
((ثقيف
)) كمك خواستند و از
آنها نيز ماءيوس شدند و بى نتيجه بازگشتند.(107)
((سويد بن صامت
اءوسى
)) براى حج يا
عمره از يثرب به مكه آمد و رسول خدا را ملاقات
كرد، رسول خدا او را به اسلام دعوت و قرآن بر وى
تلاوت كرد، آنگاه به يثرب بازگشت و اندكى بعد، پيش
از جنگ بعاث به دست خزرجيان كشته شد.(108)
((ابولحيسر))
با عده اى از جمله
((اياس
بن معاذ)) به منظور
پيمان بستن با قريش ، عليه خزرجيان از يثرب به مكه
آمدند
((اياس
)) اظهار تمايل به
اسلام كرد و اسلام آورد، سپس به يثرب بازگشت و جنگ
بعاث ميان اءوس و خزرج روى داد و اندكى بعد
((اياس بن معاذ))
در حالى كه تهليل و تكبير و تحميد و تسبيح
پروردگار مى گفت از دنيا رفت .(109)
نخستين مسلمانان اءنصار
در سال يازدهم بعثت
رسول خدا در موسم حج با گروهى از مردم يثرب ملاقات
كرد و با آنها به گفتگو پرداخت و نيز اسلام را بر
آنان عرضه داشت و قران را بر ايشان تلاوت كرد اهل
يثرب دعوت رسول خدا را اجابت كردند و اسلام آوردند
و گفتند اكنون به يثرب باز مى گرديم و قوم خود را
به اسلام دعوت مى كنيم ، باشد كه خدا به اين دين
هدايتشان كند.
ابن اسحاق گويد: اينان شش نفر از قبيله خزرج بودند
كه به يثرب بازگشتند و امر رسول خدا را با مردم در
ميان گذاشتند و آنان را به دين اسلام دعوت كردند و
چيزى نگذشت كه اسلام در يثرب شيوع يافت و نخستين
مسلمانان انصار
((اسعد
بن زراره
)) و
((ذكوان بن عبد قيس
)) بودند و
((ابوالهيثم
)) نيز در حالى كه
رسول خدا را نديده بود اسلام آورد و او را به
پيغمبرى شناخت .
نخستين مسجدى كه در مدينه در آن قرآن خوانده شد،
مسجد
((بنى زريق
)) بود. در سال
دوازدهم بعثت ، 12 نفر از انصار در موسم حج ، در
عقبه
((منى
)) با رسول خدا بيعت
كردند، آنها عبارت بودند: 1 - اسعد بن زراره ، 2 -
عوف بن حارث ؛ 3 - رافع بن مالك ؛ 4 - قطبة بن
عامر، 5 - عقبه بن عامر، 6 - معاذ بن حارث (برادر
عوف بن حارث )، 7 - ذكوان بن عبد قيس ، 8 - عبادة
بن صامت ، 9 - ابو عبدالرحمان ، 10 - عباس بن
عباده ، 11 - ابوالهيثم ، 12 - عويم بن ساعده .
اين دوازده نفر پس از انجام بيعت به مدينه
بازگشتند و رسول خدا
((مصعب
بن عمير)) را
همراهشان فرستاد تا به هر كس كه كه مسلمان شد قرآن
بياموزد،
((مصعب
)) بر
((اسعد بن زراره
)) وارد شد و براى
مسلمانان مدينه پيشنمازى مى كرد و او را در مدينه
((مقرى
)) مى گفتند.
اسلام آوردن سعد بن معاذ و اسيد بن حضير
((اسعد بن
زراره
)) همراه
((مصعب بن عمير))
به محله
((بنى
عبدالاشهل
)) و
((بنى ظفر))
رفتند تا
((سعد بن
معاذ)) و
((اسيد بن حضير))
را كه هر دو مشرك و از اشراف قوم خود بودند با
اسلام دعوت كنند.
((اسيد))
حربه خود را برداشت و به سوى آن دو رهسپار شد، به
آنان دشنام و ناسزاگويى آغاز كرد، ولى
((مصعب
)) به او گفت چه
مانعى دارد كه بنشينى تا با تو سخن گويم .
((اسيد))
نشست و با شنيدن دعوت
((مصعب
)) و آياتى از قرآن
مجيد، گفت : براى مسلمان شدن چه بايد كرد؟ آنگاه
به دستور
((مصعب
)) برخاست و غسل كرد
و جامه پاكيزه ساخت و شهادت حق بر زبان راند و سپس
به آن دو گفت ، اگر
((سعد
بن معاذ)) هم به
اسلام درآيد، ديگر كسى از
((بنى
عبدالاشهل
))
نامسلمان نخواهد ماند هم اكنون او را نزد شما
ميفرستم .((سعد))
هم به همان ترتيب ، پس از شنيدن دعوت اسلام و
آياتى از قرآن مجيد، تطهير كرد و شهادت حق بر زبان
جارى ساخت . گفته اند: كه در آن شب ، يك مرد يا زن
نامسلمان در ميان
((بنى
عبدالاشهل
)) باقى
نماند به اين ترتيب كار انتشار اسلام در مدينه به
جايى رسيد كه در هر محله از محله هاى انصار مردان
و زنانى مسلمان بودند.
دومين بيعت عقبه
((مصعب بن
عمير بن هاشم
)) به
مكه بازگشت و اسلام اهل مدينه را به عرض رسول خدا
صلى الله عليه و آله رسانيد و آن حضرت شادمان گشت
، سپس جمعى از انصار در موسم حج به مكه رفتند و
((بيعت دوم عقبه
)) به انجام رسيد.
بيعت دوم عقبه در ذى حجه سال سيزدهم بعثت اتفاق
افتاد.
جريان بيعت
پس از فراهم آمدن 77 نفر (75 مرد و زن
انصار و رسول خدا و عباس بن عبدالمطلبب ) نخستين
كسى كه سخن گفت ، عباس بود، ضمن حمايت از رسول خدا
گروه خزرج را مخاطب قرار داد و آنچه لازمه بيعت و
يارى و وفادارى نسبت به رسول خدا بود برايشان بيان
داشت و حجت را بر آنان تمام كرد.((براء بن معرور))
گفت : آنچه گفتى شنيديم ، ما برآنيم كه از روى وفا
و راستى خونهاى خود را در راه رسول خدا صلى الله
عليه و آله فدا كنيم .
((عباس بن عباده
)) گفت : اى گروه
خزرج ! دست از دامن وى برمداريد، اگر چه اشراف شما
كشته شوند به خدا قسم خير دنيا و آخرت در همين است
پس همگى همداستان در پاسخ او
((آرى
)) گفتند و با فدا
كردن جان و مال و كشته شدن اشراف خويش تن به اين
بيعت دادند.عباس بن عبدالمطلب (عموى پيامبر) از آنان عهد و
پيمان گرفت كه به اين پيمان وفادار بمانند، آنان
نيز پذيرفتند و گفتند: چنان كه از ناموس و زنان
خويش دفاع مى كنيم از رسول خدا دفاع خواهيم كرد.
نخستين كسى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله
بيعت كرد
((براء بن
معرور)) و به قولى
((ابوالهيثم
)) و به قولى
((اسعد بن زراره
)) بود سپس بقيه دست
به دست رسول خدا دادند و بيعت كردند.(110)
زنانى كه در اين بيعت شركت داشتند عبارت بودند از:
1 - ام عماره : نسيبه ، دختر
((كعب
بن عمرو بن عوف
))
از
((بنى مازن بن
نجار)).
2 - ام منيع : اءسماء، دختر
((عمرو
بن عدى بن نابى
))
از
((بنى كعب بن
سلمه
)).
دوازده نفر نقيب اءنصار
چون بيعت اين 75 نفر به انجام رسيد، رسول
خدا صلى الله عليه و آله گفت :
((دوازده نفر نقيب از ميان خود
برگزينيد تا مسؤ ول و مراقب آنچه در ميان قومشان
مى گذرد باشند.(111)
))
به هر صورت ، دوازده نفر نقيب به شرح ذيل برگزيده
شدند:
1 - اءبو امامه : اءسعد بن زراره ، 2 - سعد بن
ربيع ، 3 - عبدالله بن رواحه ، 4 - رافع بن مالك ،
5 - براء بن معرور، 6 - عبدالله بن عمرو (پدر جابر
انصارى )، 7 - عبادة بن صامت ، 8 - سعد بن عباده ،
9 - منذر بن عمرو (اين نه نفر از قبيله خزرج
بودند)، 10 - اسيد بن حضير، 11 - سعد بن خيثمه ،
12 - رفاعة بن عبدالمنذر(112)
(اين 3 نفر از قبيله اءوس بودند.)
رسول خدا به دوازده نفر نقيب انتخاب شده گفت :
((چنان كه حواريون
براى عيسى ضامن قوم خود بودند، شما هم عهده دار هر
پيشامدى هستيد كه در ميان قوم شما روى مى دهد و من
خود كفيل مسلمانانم .))(113)
آغاز
هجرت مسلمين به مدينه
پس از بازگشتن 75 نفر اصحاب (بيعت دوم عقبه
) به مدينه و آگاه شدن از دعوت و بيعتى كه
((اوس
)) و
((خزرج
))
با رسول خدا انجام داده بودند سختگيرى قريش نسبت
به طاقت فرسا گشت تا آن كه از رسول خدا اذن هجرت
خواستند
(114) و رسول خدا آنان را فرمود تا
رهسپار مدينه شوند و نزد برادران انصار خود روند.(115)
مسلمانان دسته دسته رهسپار مدينه شدند و رسول خدا
به انتظار اذن پروردگارش در هجرت از مكه و رفتن به
مدينه باقى ماند. هجرت مسلمانان به مدينه از ذى
الحجه سال سيزدهم بعثت آغاز شد. نخستين كسى كه از
اصحاب رسول خدا به مدينه وارد شد پسر عمه رسول خدا
((ابوسلمه : عبدالله
بن عبدالاسد بن هلال بن عبدالله بن عمربن مخزوم
)) بود كه از حبشه
بازگشت و به مكه آمد چون قريش به آزار او پرداختند
و خبر يافت كه مردمى در مدينه به دين اسلام در
آمده اند، يك سال پيش از
((بيعت
دوم عقبه
)) به
مدينه هجرت كرد.ابن اسحاق گويد: عمر بن خطاب و برادرش زيد بن خطاب
با چند نفر ديگر، بر
((رفاعة
بن عبدالمنذر)) وارد
شدند. طلحة بن عبيدالله و صهيب بن سنان ، در خانه
((حبيب بن اساف
)) (و به قولى يساف
) و يا بعضى گفته اند در خانه
((اسعد بن زراره
))
منزل گزيدند.
ساير ميزبانان كه دسته دسته مهاجران بر آنان وارد
مى شدند، عبارت بودند از
((عبدالله
بن سلمه
)) (در محله
قبا)،
((سعد بن ربيع
))،
((منذر بن محمد))؛
((سعد بن معاذ))؛
((اوس بن ثابت
)) و نيز
((سعد بن خيثمه
)) كه چون مجرد بود،
مهاجران مجرد بر او فرود آمدند.كار هجرت به آن جا كشيد كه مرد مسلمانى جز رسول
خدا و على بن ابى طالب و ابوبكر، يا كسانى كه
گرفتار حبس و شكنجه قريش بودند در مكه باقى نماند.
سوره
هاى مكى قرآن
در ميزان و نيز در شماره سوره هاى مكى و
مدنى و نيز در ترتيب نزول سوره ها اختلاف است ، ما
در اين جا فقط روايت يعقوبى را ذكر مى كنيم و
شماره هر سوره را در ترتيب فعلى قرآن مى نگاريم .
به روايت محمد بن حفص ... از ابن عباس ، 82 سوره
از قرآن در مكه نازل شد.(116)
نخستين سوره اى كه بر رسول خدا فرود آمد
((
اقراء باسم ربك الذى خلق
))
(96) بود و سپس به ترتيب شماره سوره از اين قرار
است :
(68)، (93)، (73)، (74)، (1)، (111)، (81)، (87)،
(92)، (89)، (94)، (55)، (103)، (108)، (102)،
(107)، (105)، (53)، (80)، (97)، (91)، (85)،
(95)، (106)، (101)، (75)، (104)، (77)، (50)،
(90)، (86)، (54)، (38)، (7)، (82)، (36)، (25)،
(35)، (19)، (20)، (26)، (27)، (28)، (17)، (10)،
(11)، (12)، (15)، (6)، (37)، (31)، (40)(117)
، (41)، (42)، (43)، (34)، (39)، (44)، (45)،
(46)، (51)، (88)، (18)، (16)، (71)، (14)، (21)،
(23)، (13)، (52)، (67)، (69)، (70)، (78)، (79)،
(82)، (30)، (29).در غير روايت ابن عباس ، مردم در اين ترتيب اختلاف
دارند ليكن اختلافشان اندك است و نيز از ابن عباس
روايت شده كه قرآن جدا جدا نازل مى شد، نه اينكه
سوره سوره نازل شود، پس هر چه آغازش مكه نازل شده
بود، آنرا مكى مى گفتيم ، اگر چه بقيه اش در مدينه
نازل شود و همچنين آنچه در مدينه نازل شد.(118)
شوراى دارالندوه
((دارالندوه
)) همان بناى
((مجلس شوراى مكه
)) بود كه جد چهارم
رسول خدا (قصى بن كلاب ) آن را ساخت ، بعد معاويه
آن را خريد و دارالاماره قرار داد، سپس جزء
مسجدالحرام شد.(119)
پس از انجام بيعت دوم عقبه و هجرت اصحاب رسول خدا
به مدينه ، رجال قريش دانستند كه يثرب به صورت
پايگاه و پناهگاهى در آمده و مردم آن براى جنگيدن
با دشمنان رسول خدا آماده اند، چند نفر از اشراف
قريش براى جلوگيرى از هجرت رسول خدا از مكه به
مدينه ، در
((دارالندوه
)) فراهم گشتند و به
مشورت پرداختند. (آخر صفر سال 14 بعثت ) بعضى
شماره شركت كنندگان در اين مجلس را از 15 نفر تا
100 نفر نوشته اند.(120)
هر يك در اين مجلس در مورد، حبس ، شكنجه ، حتى
كشتن رسول خدا صلى الله عليه و آله طرحهايى ارائه
دادند، سرانجام با پيشنهاد
((ابوجهل
بن هشام
)) تصميم به
كشتن رسول خدا گرفتند و با همين تصميم پراكنده
گشتند.
ابن اسحاق مى گويد: درباره همين انجمن و تصميم
قريش آيه 30 از سوره انفال نازل گشت ، آنجا كه مى
گويد:
((و هنگامى كه
كافران از روى مكر و نيرنگ درباره تو نظر مى دادند
تا تو را در بند كنند يا تو را بكشند يا تو را
بيرون كنند، آنان مكر مى كنند و خدا هم مكر مى كند
و خدا بهترين مكركنندگان است
)).
دستور هجرت
رجال قريش بر تصميم قاطع خود مبنى بر كشتن
رسول خدا باقى بودند و از طرفى جبرئيل فرود آمد و
گفت : امشب را در بسترى كه شبهاى گذشته مى خوابيدى
مخواب ، قريش پيرامون خانه رسول خدا را در اول شب
(اول ربيع الاول سال 14 بعثت ) محاصره كردند كه به
موقع حمله برند. رسول خدا بر حسب وحى پروردگار و
دستورى كه براى هجرت رسيده بود، على را فرمود تا
در بستر وى بخوابد و روپوش وى را بر خويش بپوشاند
و سپس براى اداى امانات مردم كه نزد رسول خدا
بود در مكه بماند.(121)
در اين موقع رسول خدا مشتى از خاك برگرفت و بر سر
آنان پاشيد و در حالى كه آياتى از سوره يس (1-9)
مى خواند (تا:
((
فاغشيناهم فهم لا يبصرون
))
بدون آن كه او را ببينند از ميان ايشان گذشت ، ولى
مشركان خاك بر سر هنوز دنبال رسول خدا مى گشتند كه
على عليه السلام از بستر رسول خدا برخاست و
دانستند كه نقشه آنان نقش بر آب شده است .(122)
ليلة
المبيت
در شب پنجشنبه اول ماه ربيع (سال 14 بعثت )
رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه بيرون رفت و
در همان شب على عليه السلام در بستر رسول خدا
بيتوته كرد
(123) و دوباره فداكارى اميرمؤ
منان آيه 207 سوره بقره نازل گشت . در همين شب بود
كه رسول خدا، على را به كعبه برد و على پا بر شانه
رسول خدا نهاد و بتها را واژگون ساخت .(124)
نخستين منزل هجرت يا غار ثور
رسول خدا در همان شب اول ربيع رهسپار غار
((ثور))
شد و ابوبكر بن ابى قحافه با وى همراه گشت و پس از
سه روز كه در غار ثور ماندند در شب چهارم ربيع
الاول راه مدينه را در پيش گرفتند.
قريش در جستجوى وى سخت در تكاپو افتادند و تا غار
((ثور))
رفتند و بر در غار ايستادند و چون ديدند كبوترى بر
آن آشيانه نهاده و تار عنكبوت نيز بر در غار تنيده
شده است گفتند كسى در اين غار نيست و بازگشتند.(125)
آنگاه رسول خدا در شب چهارم ربيع با راهنمايى مردى
مشرك به نام
((عبدالله
بن ارقط (يا اريقط) ديلى
))
كه دو شتر با خود آورده بود، به اتفاق ابوبكر و
عامر بن فهيره راه مدينه را در پيش گرفت .
جايزه قريش براى دستگيرى رسول خدا صلى الله عليه و
آله
چون رسول خدا از مكه رهسپار مدينه شد، قريش
براى هر كس كه رسول خدا را دستگير كند صد شتر
جايزه اعلام داشتند.
رسول خدا شب دوشنبه چهارم ربيع الاول از غار ثور
به سوى مدينه بيرون آمد و روز سه شنبه در
((قدير))
بر خيمه
((ام معبد
خزاعى
)) كه زنى
دلير و بخشنده بود منزل كرد، ولى او بر اثر
خشكسالى از پذيرايى ميهمانان عذر خواست رسول خدا
چشمش بر گوسفندى كه در كنار خيمه بود افتاد، به او
فرمود: اين چه گوسفندى است ؟ گفت : اين گوسفند از
گرسنگى و ناتوانى از رمه مانده است و شير نيز
ندارد. رسول خدا نام خدا را بر زبان جارى ساخت و
با اذن آن زن گوسفند را دوشيد و شير گوسفند فراوان
گشت و ريزش گرفت و همه از آن آشاميدند و بار ديگر
ظرف را از شير پر كرد و نزد وى گذاشت سپس به طرف
مدينه رهسپار شدند.(126)
((سراقة بن مالك
)) براى دريافت
جايزه از قريش ، وى را تعقيب مى كرد.(127)
يعقوبى مى نويسد هنگامى كه رسول خدا به آبگاه
((بنى مدلج
)) رسيد
((سراقة بن جعشم
مدلجى
(128)
))
از پى وى تاخت و چون به او رسيد رسول خدا گفت :
((
الهم اكفنا سراقة
(129)
)) .
((خدايا شر سراقة را
از سر ما كوتاه كن
))،
سپس دست و پاى اسب او به زمين فرو رفت و فرياد زد:
اى پسر
((ابوقحافه
)) به همسفرت بگو تا
از خدا بخواهد كه اسبم رها شود، به خدا قسم : اگر
از من خيرى به او نرسد، بدى به او نخواهد رسيد.
سراقه چون به مكه بازگشت ، قصه خود را به قريش گفت
و بيش از همه ابوجهل را تكذيب كرد. سراقه گفت : اى
ابو حكم ! به خدا قسم : اگر هنگامى كه دست و پاى
اسب من فرو رفت تو هم تماشا مى كردى ، دانسته بودى
و شك نداشتى كه محمد فرستاده خداست و معجزه او را
نمى توان پوشيده داشت .(130)
بريدة بن حصيب اءسلمى (از قبيله بنى اسلم )
چون رسول خدا در طريق هجرت به
((غميم
(131)
))
رسيد
((بريده
)) با هشتاد خانواده
از خويشاوندانش نزد وى رسيدند و همگى به دين اسلام
در آمدند آنگاه
((بريده
)) در غزواتى كه بعد
از احد روى داد، حضور داشت .(132)
|
|
 |