سيره اخلاقى پيامبر(ص) 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

عفو با قدرت

پيامبر صلى اللّه عليه و اله بردبارترين مردم و علاقه مندتر از همه به عفو در عين توانايى بود. تا آن جا كه گلوبندهايى از طلا و نقره خدمت آن حضرت آوردند و آنها را ميان اصحابش تقسيم كرد. مردى از صحرانشينان برخاست و گفت : اى محمّد! به خدا قسم ، هر چند خدا تو را به عدالت فرمان داده است من تو را عادل نمى بينم ، فرمود: واى بر تو! اگر من عادل نباشم ، چه كسى عادل خواهد بود! چون آن مرد رو گرداند، فرمود: او را به آرامى بر من بازگردانيد.(۵۳۱)

جابر نقل كرده است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله روز حنين طلاهايى را كه در دامن بلال بود، مشت مشت به مردم مى داد. مردى گفت : اى پيامبر خدا عدالت كن ! فرمود: واى بر تو، اگر من عدالت نكنم چه كسى خواهد كرد! اگر من عادل نباشم تو نااميد خواهى شد و زيان خواهى ديد. پس عمر برخاست و گفت : گردنش را بزنم كه او منافق است . فرمود: پناه بر خدا، آن وقت مردم بگويند من اصحابم را مى كشم .(۵۳۲)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله درگير جنگى بود، دشمن متوجه غفلت مسلمانان شد. مردى - از فرصت استفاده كرده - با شمشير بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ايستاد و گفت : چه كسى مانع كشتن تو مى شود؟ فرمود: خدا، (راوى مى گويد:) شمشير از دست او افتاد و رسول خدا صلى اللّه عليه و اله شمشير را برداشت و فرمود: اكنون چه كسى جلو كشته شدن تو را مى گيرد؟ عرض كرد: شما لطف كنيد و با من به نيكى رفتار كنيد. فرمود: بگو، گواهى مى دهم كه خدايى به جز خداى يكتا نيست . آن مرد عرب گفت : نه با تو مى جنگم و نه به طرفدارى تو مى آيم و نه در صف كسانى كه با تو مى جنگند، شركت مى كنم ، پس راهش را گرفت و نزد قبيله خود رفت و گفت : از نزد بهترين مردم به نزد شما آمدم .(۵۳۳)

انس نقل مى كند كه زن يهوديى گوشت مسموم گوسفندى را خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله آورد تا از آن تناول كند، پيامبر از آن زن علت را پرسيد. او در جواب گفت : من قصد كشتن تو را داشتم ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: خداوند تو را بر اين عمل توفيق نمى دهد به پيامبر صلى اللّه عليه و اله گفتند: آيا آن زن را نمى كشى ؟ فرمود: نه .(۵۳۴)

مردى از يهود پيامبر را جادو كرد، جبرئيل قضيه را به آن حضرت خبر داد تا آن را بيرون آورد و گره هايش را باز كرد و بدان وسيله سبكى در خود احساس كرد ولى مطلب را به مرد يهودى نگفت و هرگز به روى او نياورد.(۵۳۵)

على عليه السلام مى فرمايد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله من و زبير و مقداد را فرا خواند و فرمود: برويد تا به روضه خاخ (۵۳۶) برسيد، در آن جا زنى ميان هودج است كه با خود نوشته اى دارد، نوشته را از آن زن بگيريد. ما رفتيم تا به روضه خاخ رسيديم و ناگاه زنى را در هودجى ديديم ، پس به او گفتيم نوشت را بيرون آور. گفت : نوشته اى همراه من نيست . گفتيم : بايد نوشته را در بياورى وگرنه كشته مى شوى و با جامه هايت را در مى آوريم ، پس نوشته را از ميان موهاى بافته اش در آورد. آن را خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله آورديم . نامه از حاطب بن ابى بلتعه به گروهى از مشركين مكه بود كه آنها را در جريان يكى از كارهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرار داده بود. پيامبر صلى اللّه عليه و اله حاطب را طلبيد و فرمود: حاطب ! اين نامه چيست ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه ، زود درباره من تصميم نگيريد، من مردى بيگانه بودم كه از خارج ميان قوم خويش وارد شده بودم ولى تمام مهاجران همراه شما خويشاوندانى در مكه دارند كه از فاميلشان حمايت مى كنند؛ اين بود كه خواستم اگر خويشاوندى ميان آنها ندارم نفوذى بين آنها داشته باشم تا به جاى خويشاوندى پشتيبان من باشند و اين كار را به سبب كفر و يا پس از مسلمان شدن بر اساس ترجيح كفر بر اسلام و يا رو بر تافتن از دينم انجام ندادم . پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: او به شما راست گفت . عمر گفت : اجازه بفرماييد گردن اين منافق را بزنم . پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((او در جنگ بدر حاضر بود، چه مى دانى شايد خداى تعالى به اهل بدر خبر داده باشد كه هر چه خواستيد، بكنيد، من شما را آمرزيده ام .))(۵۳۷)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله مالى را تقسيم كرد. مردى از انصار گفت : اين تقسيم براى خدا انجام نگرفته است . چون سخن آن مرد را به اطلاع پيامبر رساندند، رنگ صورتش سرخ شد و فرمود: ((خدا برادرم موسى را بيامرزد مكه او را بيش از اينها آزردند و او صبر كرد.))(۵۳۸)

بارها مى فرمود: ((كسى از شما درباره فردى از اصحابم چيزى به من نگويد؛ زيرا من دوست دارم ميان شما در حالى بيايم كه دلم از طرف شما آرام است .))(۵۳۹)


پاورقى ها :

۵۳۱- اين حديث را بخارى ، در ج ۴، ص ۲۴۳ و ابوالشيخ بن حيان از حديث ابن عمر با اسناد نيكو نقل كرده اند؛ (( (المغنى ). ))
۵۳۲- به تاريخ طبرى ، ج ۳، ص ۳۹۰ در شرح غزوه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله با قبيله هوازن در حنين مراجعه كنيد.
۵۳۳- اين حديث را احمد در مسندش ج ۳، ص ۳۹۰ از حديث جابر و بخارى در ج ۵، ص ۱۴۷ نقل كرده اند.
۵۳۴- اين حديث را مسلم د رج ۷، ص ۱۴ و ابن سعد در (( الطبقات )) ج ۲ بخش اول ص ۷۸ و ۸۳ نقل كرده اند.
۵۳۵- اين حديث را بخارى ، در ج ۷، ص ۱۷۶ و مسلم در ج ۷، ص ۱۴ آورده اند.
۵۳۶- روضه خاخ ، نام محلى است بين مكه و مدينه ((( لسان العرب )) ج ۳، ص ۱۴) م .
۵۳۷- اين حديث را ابى عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال حاطب به طور مرسل و بخارى ، در ج ۵، ص ۱۸۴ به اسناد خويش از عبيداللّه بن ابى رافع از على عليه السلام نقل كرده است .
۵۳۸- اين حديث را احمد در مسند و بخارى در صحيح ج ۵، ص ۲۰۲ از قول ابن مسعود به سند صحيح نقل كرده است .
۵۳۹- اين حديث را ابوداوود، در ج ۲، ص ۵۶۴ و ترمذى در ج ۳، ص ۲۶۲ از حديث ابن مسعود نقل كرده و مى گويد: از اين جهت عجيب است ، و در مسند احمد، ج ۱، ص ۳۹۶ نيز آمده است .

فهرست

چشم پوشى پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ناپسنديها

پيامبر صلى اللّه عليه و اله نرمخو، خوش ظاهر و خوش باطن بود و خشم و رضايتش در چهره اش پيدا بود. (۵۴۰) وقتى كه زياد خوشحال بود بيشتر دست به محاسن مى كشيد. (۵۴۱) آنچه را نمى پسنديد، به كسى رو در رو به زبان نمى آورد. مردى بر آن حضرت وارد شد كه لباس سياهى بر تن داشت ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله از ديدن او ناراحت شد ولى چيزى نگفت . وقتى كه از خانه بيرون رفت ، به يكى از افراد فرمود: ((خوب بود شما به اين مرد مى گفتيد اين لباس را از تن بيرون كند.))(۵۴۲) مرد بيابان نشينى در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله ميان مسجد، بول مى كرد، اصحاب به او اعتراض ‍ كردند، فرمود: بولش را قطع نكنيد، سپس گفت : ((اين مسجدها جاى نجاست و بول و ادرار كردن نيست .)) و در روايتى آمده است كه فرمود: ((نزديكش برويد اما از جا بلندش نكنيد.))(۵۴۳)

روزى مرد بيابان نشينى نزد آن حضرت آمد و چيزى خواست او مرحمت كرد و سپس فرمود: به تو احسان كردم ؟ آن مرد عرب گفت : نه ، هيچ خوبى نكردى ! راوى مى گويد: مسلمانان خشمگين شدند و به او حمله بردند، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به ايشان اشاره كرد كه متعرضش نشويد سپس جا برخاست و وارد منزل شد و دنبال آن مرد فرستاد و كمك بيشترى كرد، آنگاه فرمود: آيا به تو احسان كردم ؟ مرد بيابان نشين گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد، پس پيامبر صلى اللّه عليه و اله به آن مرد گفت : تو آنچه را خواستى گفتى ولى در دل ياران من كدورتى پيدا شده است حال اگر مايلى چيزى را كه نزد من گفتى ، در حضور ايشان بگو تا كدورت از دل آنها بيرون رود، گفت : مى گويم ، همين كه فردا شد و با شامگاه ، آن مرد آمد؛ پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: اين مرد صحرانشين گفت آنچه گفت ولى بعد كه ما بيشتر به او عطا كرديم راضى شد. مرد بيابانى گفت : آرى ، خداوند از خانواده و قبيله ات به تو جزاى خير دهد. آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: ((مثل من و اين مرد صحرانشين بمانند آن مردى است كه شترى داشت كه رم كرد و مردم به دنبال شتر مى دويدند و اين عمل جز اين كه شتر را بيشتر فرارى كند، فايده ديگرى نداشت . از اين رو صاحب شتر صدا زد: اى مردم ، بين من و شترم فاصله نشويد، چون من به حال شتر خود واردتر و آشناترم ، آنگاه صاحب شتر از مقابل ، رو به شتر رفت ، مقدارى خار و خاشاك از زمين برداشت و آرام ، آرام او را بازگرداند، تا آن جا كه شتر آمد و زانو زد و باربر روى آن بست و خود هم بر آن سوار شد، و من اگر شما را به حال خود گذاشته بودم - وقتى كه آن مرد گفت آنچه گفت - شما او را مى كشتيد و او داخل آتش دوزخ مى شد.))(۵۴۴)


پاورقى ها :

۵۴۰- اين حديث را صدوق در معانى ، ص ۸۱ و عيون ، باب سى ام ضمن حديثى طولانى از حسن بن على از دايى اش نقل كرده مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله همواره گشاده رو و نرمخو و خوش ‍ برخورد بود و هيچ گاه ، خشن و درشتخو نبود - و نيز - در آن حديث آمده است ، هرگاه خشمگين مى شد، صورتش را بر مى گرداند و اظهار نفرت مى كرد و هرگاه خشنود مى شد، چشمش را مى بست . و در صحيح بخارى ، ج ۴، ص ۲۲۹ و ۲۳۰ نظير اين حديث آمده است .
۵۴۱- اين حديث را ابوالشيخ با سند نيكو - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - از عايشه نقل كرده است .
۵۴۲- اين حديث را ابوداوود، در ج ۲، ص ۵۵۰ و ترمذى در (( الشمائل ، )) ص ۲۵ نقل كرده اند.
۵۴۳- اين حديث را نسائى در ج ۱، ص ۱۷۵ و بخارى در ج ۱، ص ۶۳ نقل كرده اند.
۵۴۴- اين حديث را به تفصيل ابوالشيخ و بزاز از قول ابوهريره با سند ضعيف - چنان كه در (( المغنى )) آمده - نقل كرده اند.

فهرست

سخاوت و بخشندگى پيامبر صلى اللّه عليه و اله

پيامبر صلى اللّه عليه و اله بخشنده ترين و با سخاوت ترين فرد بود و در ماه رمضان چون باد وزان (هرچه را داشت مى پراكند و)، چيزى را باقى نمى گذاشت .(۵۴۵)

على عليه السلام وقتى كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله را وصف مى كرد، مى گفت : بخشنده تر و دست و دل بازتر از همه مردمان و راستگوتر و با وفاتر و نرمخوتر از همه بود و از همه قبائل قبيله اش محترمتر بود، هر كه او را ناگهان مى ديد، مى ترسيد و هر كه با او معاشرت مى كرد، دوستش ‍ مى داشت ، و در وصف او مى گفت : پيش از او و بعد از او كسى را نظير او نديده ام .(۵۴۶)

هرگز چيزى را كه بر طبق موازين اسلام بود از آن حضرت نخواستند مگر آنكه مرحمت كرد. زمانى مردى خدمت آن حضرت رسيد و درخواستى كرد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله گوسفندى از گوسفندان بين جبلين (ناحيه اى بين كوه طى و كوه سلمى ) را به او مرحمت كرد و از ميان قوم خود برگشت و گفت : مسلمان شويد كه محمّد به قدرى مى بخشد كه كسى از تنگدستى نهراسد.(۵۴۷)

هرگز چيزى از وى درخواست نكردند كه در جواب ، نه بگويد. (۵۴۸) هفتصد درهم خدمت آن حضرت آوردند، پولها را روى حصير قرار داد؛ سپس از جا برخاست و آنها را تقسيم كرد و هيچ مستمندى را نااميد نكرد تا پولها تمام شد. (۵۴۹) مردى خدمت آن حضرت آمد و درخواست كرد، فرمود: چيزى نزد ما نيست ولى به حساب ما بخر، هر وقت چيزى دست ما آمد، آن را ادا مى كنيم . عمر گفت : يا رسول اللّه ، خداوند شما را بر چيزى كه توان آن را نداريد مكلف نكرده است ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله از شنيدن اين سخن ملول شد. مرد سائل گفت : انفاق كنيد و براى خداى بزرگ از تنگدستى بيمى نداشته باشيد. پيامبر لبخندى زد و آثار شادمانى در چهره اش نمودار شد.(۵۵۰)

وقتى كه از حنين مراجعت فرمود، عربها مى آمدند و چيزى مى خواستند تا آن جا كه به درختى پناه آورد و عباى حضرت به درخت گير كرد. رسول خدا صلى اللّه عليه و اله ايستاد و فرمود: ((عباى را بدهيد، اگر من به شمار اين خارها نعمت داشتم همه را بين شما تقسيم مى كردم وانگهى شما هرگز مرا بخيل ، دروغگو و ترسو نمى يابيد.))(۵۵۱)


پاورقى ها :

۵۴۵- اين حديث را بخارى ، در ج ۴، ص ۲۲۹ و مسلم در ج ۷، ص ۷۳ از قول ابن عباس نقل كرده اند.
۵۴۶- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل ، )) ص ۱ از ابراهيم بن محمّد به نقل از على عليه السلام روايت كرده است .
۵۴۷- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۷۴ از حديث انس نقل كرده است .
۵۴۸- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۷۴ از قول جابر و دارمى در ج ۱، ص ۳۴ از حديث سهل نقل كرده اند.
۵۴۹- ابوالحسن بن ضحاك در (( الشمائل )) به طور مرسل از قول حسن نقل كرده است كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله هشتاد هزار درهم بحرين آوردند كه پيش از آن اين مقدار مال كسى نياورده بود، آن روز هيچ كس درخواست نكرد مگر چيى به او داد و هيچ سائلى را رد نكرد ولى به كسى كه درخواست نكرده بود چيزى نداد. بخارى اين حديث را در ج ۴، ص ۱۲ ذيل حديث انس آورده كه مالى از بحرين نزد پيامبر صلى اللّه عليه و اله آوردند؛ بيشترين مالى بود كه تا آن زمان آورده بودند....
۵۵۰- اين حديث را ترمذى از عمر بن خطاب در (( الشمائل ، )) ص ۲۶ نقل كرده است .
۵۵۱- اين حديث را بخارى ، در ج ۴، ص ۱۱۵ از قول جبير بن مطعم نقل كرده است .

فهرست

شجاعت آن حضرت

پيامبر صلى اللّه عليه و اله دليرترين و شجاعترين مردم بود، (۵۵۲) على عليه السلام مى گويد: روز جنگ بدر ما به پيامبر صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم در حالى كه او از ما به دشمن نزديكتر بود و در آن روز از همه كسى نيرومندتر بود.

و نيز فرمود: هرگاه كار بر ما دشوار مى شد و مردم با دشمن رو به رو مى شدند به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پناه مى برديم و هيچ كس به دشمن نزديكتر از آن حضرت نبود.(۵۵۳)

گويند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله كم سخن و كم گفتار بود و هرگاه به مردم دستور پيكار مى داد خود نيز دامن به كمر مى زد. (۵۵۴) از همه كس دليرتر بود و آن كس شجاع بود كه در جنگ نزديك پيامبر صلى اللّه عليه و اله باشد، چون آن حضرت نزديك دشمن بود.(۵۵۵) عمران بن حصين مى گويد: هيچ وقت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله گروه سربازى را نديد مگر نخستين كسى بود كه حمله مى برد. (۵۵۶) گفته اند: پيامبر صلى اللّه عليه و اله در حمله تيز رو بود و چون مشركان با او درگير مى شدند از استرش پياده مى شد و مى فرمود:

من پيامبرم ، اهل دروغ نيستم

من پسر عبدالمطلبم

هيچ كس در آن روز استوارتر از او نبود.(۵۵۷) 


پاورقى ها :

۵۵۲- اين حديث را دارمى در ج ۱، ص ۳۰ از حديث ابن عمر نقل كرده است .
۵۵۳- طبرى اين حديث را به طور مسند در (( التاريخ )) ، ج ۱، ص ۱۳۵ و ابوالشيخ در (( اخلاق النبى صلى اللّه عليه و اله )) نقل كرده اند.
۵۵۴- اين حديث را ابوالشيخ از قول سعد بن عياض ثمالى . چنانكه در مغنى آمده - مرسلا نقل كرده است .
۵۵۵- مسلم در ج ۵، ص ۱۶۸ از حديث براء نقل كرده است : وقتى كه كار بر ما سخت مى شد به او پناه مى برديم و از ما كسى شجاع بود كه در كنار او مى ماند.
۵۵۶- اين حديث را - به طورى كه در (( المغنى )) آمده است - ابوالشيخ بن حبان نقل كرده است .
۵۵۷- اين حديث را طبرى در (( التاريخ ، )) ج ۲، ص ۳۴۸ به اسناد خود از براء بن عازب نقل كرده است .

فهرست

تواضع آن حضرت

پيامبر صلى اللّه عليه و اله با همه بلندى مقامش ، سخت متواضع بود، (۵۵۸) ابن عامر گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله را ديدم كه سوار بر ناقه بورى بود، نه آن را مى زد و نه هى مى كرد و نه زودباش مى گفت (و در اين حال ) رمى جمره را انجام مى داد. (۵۵۹) هرگاه بر الاغ سوار مى شد؛ زيراندازش پارچه اى بود، با اين حال يك نفر را هم در ترك خود سوار مى كرد. (۵۶۰) به عيادت بيماران مى رفت ، تشييع جنازه مى فرمود و دعوت بردگان را اجابت مى كرد. (۵۶۱) كفش و جامه اش را وصله مى زد و در خانه با خانواده در كارهاى مورد نيازشان همكارى مى كرد. (۵۶۲) اصحاب آن حضرت چون مى دانستند ناراحت مى شود براى او از جا بلند نمى شدند.(۵۶۳) وقتى كه از كنار كودكان عبور مى كرد به آنها سلام مى داد. (۵۶۴) مردى را خدمت آن حضرت آوردند، وى از هيبت آن بزرگوار بر خود مى لرزيد. فرمود: ((بر خود آسان بگير، من پادشاهى نيستم ، بلكه پسر زنى از قريشم كه گوشت خشك مى خورد.))(۵۶۵) ميان اصحاب ، چنان آميخته با آنان مى نشست كه گويى يكى از آنهاست . به طورى كه شخص ناشناسى كه مى آمد نمى دانست پيامبر صلى اللّه عليه و اله كدام فرد است تا اين كه مى پرسيد عاقبت اصحاب از آن حضرت خواستند به گونه اى بنشيند كه شخص غريب او را بشناسد. اين بود كه آن حضرت سكويى از گل درست كردند تا روى آن بنشيند، (۵۶۶) عايشه عرض كرد: غذا را در حالى كه تكيه داده ايد ميل كنيد كه بر شما آسانتر است . مى گويد: سر مباركش را پايين آورد به حدى كه نزديك بود پيشانى اش به زمين بخورد، سپس فرمود: ((من غذا را چنان مى خورم كه بندگان مى خورند و چنان مى نشينم كه بندگان مى نشينند.))(۵۶۷) روى سفره و در ظرف كوچك غذا نمى خورد تا از دنيا رفت .(۵۶۸) و هيچ كس از اصحاب و ديگران او را صدا نمى زدند مگر آن كه مى فرمود: لبيك .(۵۶۹) و چون با مردم مى نشست ، اگر آنها راجع به آخرت صحبت مى كردند با آنها همراهى مى كرد و اگر درباره خوردنى يا نوشيدنى گفتگو مى كردند، هم صحبت مى شد و اگر درباره دنيا سخن مى گفتند از باب مدارا و تواضع با آنها هم سخن مى شد. (۵۷۰) گاهى در محضر آن حضرت شعر مى خواندند و چيزهايى از كارهاى جاهليت را ذكر مى كردند و مى خنديدند و چون مى خنديدند، پيامبر صلى اللّه عليه و اله لبخند مى زد.(۵۷۱) و غير از كار حرام آنها را از چيزى جلوگيرى نمى كرد.


پاورقى ها :

۵۵۸- اين حديث را ابوالحسن بن ضحاك ، در (( الشمائل )) از سخن ابوسعيد خدرى ضمن حديث طولانى در وصف پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل كرده در آن جا گويد: تواضع بدون ذلت داشت ، چنانكه در (( كنوزالحقايق )) مناوى آمده است .
۵۵۹- اين حديث را ترمذى در سنن ، ج ۴، ص ۱۳۶ از قول قدامة بن عبداللّه و ابن ماجه به شماره ۳۰۳۵ و نسائى در ج ۵، ص ۲۷۰ نقل كرده اند.
۵۶۰- اين حديث را بخارى در ج ۷، ص ۲۱۷ از حديث اسامة بن زيد نقل كرده است .
۵۶۱- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) ، ص ۲۳ از حديث انس بن مالك نقل كرده است .
۵۶۲- اين حديث را احمد در مسند از حديث عايشه نقل كرده و قبلا گذشت .
۵۶۳- اين حديث را ترمذى در سنن ، ج ۱۰، ص ۲۱۲ باب مربوط به ناپسندى بلند شدن كسى براى كسى نقل كرده است .
۵۶۴- اين حديث را بخارى ، در ج ۸، ص ۶۸ باب سلام دادن به كودكان از انس نقل كرده است .
۵۶۵- اين حديث را حاكم در ج ۲، ص ۴۶۶ از قول جرير نقل كرده است و مى گويد: بنابر روش بخارى و مسلم اين حديث صحيح است و طبرانى در (( الاوسط )) - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ، ج ۹ ص ۲۰ آمده است - اين حديث را نقل كرده است .
۵۶۶- اين حديث را ابوداوود، در ج ۲، ص ۵۲۷ از حديث ابوذر نقل كرده است .
۵۶۷- اين حديث را ابوالشيخ از روايت عبداللّه بن عبيداللّه بن عمير به نقل از عايشه نقل كرده است ؛ (( (المغنى ). ))
۵۶۸- اين حديث را بخارى ، در ج ۷، ص ۹۱ از قول انس روايت كرده است .
۵۶۹- اين حديث را - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ج ۹، ص ۲۰ آمده - ابويعلى (( در الكبير )) نقل كرده است .
۵۷۰- اين حديث را ترمذى در (( الشمائل )) از كلام زيد بن ثابت نقل كرده است .
۵۷۱- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۷۸ و ترمذى در (( الشمائل )) ، ص ۱۷ از قول جابر بن سمره - بدون جمله (( (( و لا يزجرهم الا عن حرام )) )) يعنى بجز از حرام منع نمى كرد - نقل كرده اند.

فهرست

سيما و شمايل پيامبر صلى اللّه عليه و اله

از جمله اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه قامتش نه زياد بلند بود و نه كوتاه بلكه چون تنها راه مى رفت ، ميان بالا به نظر مى آمد. با وجود اين ، ممكن نبود يك فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر اين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله برازنده تر از او به نظر مى رسيد و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولى باز هم از آنها برجسته تر مى نمود و چون از او جدا مى شدند، آنها بلند قامت مى نمودند، و آن حضرت ميان بالا، آن حضرت مى فرمود: همه نيكى در بلند بالايى قرار گرفته است .

اما رنگ چهره آن حضرت ، بسيار دلپذير بود، نه گندم گون و نه خيلى سفيد و روشن ، بلكه سفيدى يكدستى بود كه به زردى ، سرخى و رنگهاى ديگر آميخته نبود.(۵۷۲)

عموى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ابوطالب او را ستوده ، مى گويد:

(( و ابيض يستسقى الغمام بوجهه

ثمال اليتامى عصمة للا رامل )) (۵۷۳)

برخى كه آن حضرت را توصيف كرده اند، رنگ پوست حضرتش را آميخته به سرخى ذكر كرده ، گويند: آنچه از صورت آن بزرگوار آشكار و در معرض ‍ آفتاب و باد بود، به رنگ سرخ آميخته بود، و آنچه از بدن شريفش زير لباس ‍ بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخى بود. 

قطرات عرق در چهره آن حضرت همانند دانه هاى مرواريد و خوشبوتر از مشك

بود.(۵۷۴)

اما موى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، موهاى نيكو صافى داشت ، نه زياد نرم و نه زياد پيچ در پيچ ، (۵۷۵) چنان بود كه وقتى شانه مى كرد، گويى راه هاى شنى است . بعضى گفته اند: موهايش تا شانه ها مى رسيد اما بيشتر روايات بر آنند كه تا نرمه گوشش مى رسيد و گاه موها را چهار رشته مى كرد كه هر گوشش را ميان دو رشته قرار مى داد و گاه موهايش را روى گوشها قرار مى داد، پايين موها مى درخشيد و موهاى سفيد سر و ريشش هفده مو بو و چيزى بر آن افزون نگشت .(۵۷۶)

از همه كس خوش صورت و نورانى تر بود، هيچ وصف كننده اى او را توصيف نمى كرد مگر اين كه به ماه شب چهارده تشبيه مى كرد، (۵۷۷) خشنودى و خشمش به دليل درخشندگى سيمايش در چهره نمودار بود.(۵۷۸) پيامبر صلى اللّه عليه و اله پيشانى گشاده اى داشت . ابروانش ‍ باريك و پرپشت بود، (۵۷۹) ميان دو ابرويش باز و چنان بود كه گويى ، نقره خالص است (۵۸۰) و چشمانش فراخ و سيه فام بود و در چشمانش رنگى آميخته به سرخى بود و مژگان بلندى داشت كه از فزونى نزديك بود به هم بپيوندند، (۵۸۱) استوار بنى (۵۸۲) و گشاده دندان بود، به طورى كه به هنگام خنديدن همچون برق در وقت درخشندگى مى درخشيدند و لبهايش از همه بندگان خدا نيكوتر و انتهاى دهانش از همه لطيف تر بود (۵۸۳) و برآمدگى گونه هايش كوتاه و نرم و هموار بود، نه صورتش دراز و نه گرد كم گوشت ، (۵۸۴) و محاسنش كوتاه و پرپشت بود. محاسن را به حال خود مى گذاشت و شارب را مى گرفت . گردنش از همه بندگان خدا بهتر بود، نه دراز و نه كوتاه ، آنچه از گردن وى در برابر آفتاب و باد پيدا بود، گويى گلابپاش نقره اى است كه مايع نوشيدنى درون آن به رنگ طلا باشد در سفيدى چون نفره و در سرخى چون طلا مى درخشيد.(۵۸۵)

فراخ سينه بود، گوشتهاى پيكر مباركش به روى هم چين نخورده بود بلكه چون آينه صاف و چون ماه سفيد بود، باريكه اى از مو، از گودى گلو تا سر نافش همچون تركه اى كشيده بود كه جز آن در سينه و شكمش موى ديگرى نبود. (۵۸۶) سطح شكمش سه قسمت بود كه شلوار يك قسمت آن را مى پوشاند و دو قسمت ديگر بيرون بود.

شانه هاى سترگ و پر مو داشت ، سر استخوانهاى شانه ها، آرنجها و كفلهايش ‍ درشت بود.(۵۸۷)

پشتش پهن و مابين دو كتفش مهر نبوت بود يعنى پشت شانه راستش ‍ برآمدگى سياه مايل به زردى بود كه اطراف آن را موهايى در پى هم همچون يال اسبان پوشانده بود.(۵۸۸)

بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهايش دراز و دستها باز و اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخه هايى نقره فام بود، كف دستش نرمتر از ابريشم و چنان بود كه گويى دست عطر فروش است - چه عطر زده باشد يا نه - خوش بو، بوده است هر كه با او مصافحه مى كرد، تمام آن روز بوى آن را استشمام مى كرده دست بر سر كودكى كه مى كشيد، ميان كودكان بوى خوش از سر وى به مشام مى رسيد. (۵۸۹) اندامهاى پوشيده اش همچون رانها و ساقها، زيبا (۵۹۰) و در چاقى ميانه اندام بود، در آخر زندگى تنومند شد ولى عضلات گونه هايش نظير آغاز زندگى محكم بود، بدون آن كه چاقى به او زيانى رسانده باشد.

اما راه رفتنش ، چنان راه مى رفت كه گويى از سنگى جدا مى شود و در سرازيرى حركت مى كند، بدون شتابزدگى و آرام راه مى رفت ، نه از روى تكبر.(۵۹۱)

پيامبر مى فرمود: ((من از همه كس بيشتر به حضرت آدم شباهت دارم و پدرم ابراهيم از نظر سيما و خلق و خو، بيش از همه مردم به من شباهت داشت .))(۵۹۲)

بارها مى فرمود: ((من در نزد خدا ده نام دارم : من محمّد، احمد و آن ماحى هستم كه خداوند به وسيله من كفر را نابود مى كند و من آن عاقبت هستم كه پس از او كسى نيست و من آن (( حاشرم )) كه بندگان خدا با آمدن من (با يكديگر) محشور مى شوند، و منم پيام آور توبه ، پيام آور اخبار غيبى و آن شخص در پى آمده اى كه تمام مردم در پى او بيايند و منم (( قثم )) (۵۹۳) ابوالبحترى مى گويد: (( قثم )) يعنى كامل و جامع .


پاورقى ها :

۵۷۲- تا اين جا را ابونعيم در (( الدلائل ، )) ص ۲۳۰ نقل كرده است . به (( معانى الاخبار، )) ص ۷۹ و (( عيون اخبار الرضا، )) آخر ج ۱، و (( مكارم الاخلاق ، )) ص ۹ و كافى ج ۱، ص ‍ ۴۴۳ و (( الشمائل )) ترمذى ، ص ۱ و صحيح مسلم ، ج ۷، ص ۸۳ مراجعه كنيد.
۵۷۳- اين مطلب را ابن هشام در (( السيرة النبوية و طبرسى در (( اعلام الورى )) به طور مرسل نقل كرده و كلينى در كافى ، ج ۱، ص ۴۴۹ با سند آورده است : او سفيد رويى است كه به احترام او طلب باران مى كند. او فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است .
۵۷۴- در صحيح مسلم ، ج ۷، ص ۸۲ اخبارى وجود دارد كه بر مطالب وارده در متن دلالت مى كند.
۵۷۵- اين حديث را در (( الشمائل ، )) ص ۱ نقل كرده است . اين مطلب در حديث مكرر آمده است .
۵۷۶- به اين عبارت در مصادر موجود دست نيافتم ، آرى ابونعيم در (( الدلائل )) ص ۲۳۱ و مسلم در صحيح خود، در باب پيرى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، ج ۷، ص ۸۴ اخبارى را به اين مضمون نقل كرده اند.
۵۷۷- در حديث هند بن ابى هاله و على بن ابى طالب عليه السلام كه آخر همين باب ، ص ۱۵۸ خواهد آمد، چنين است .
۵۷۸- به كتاب كافى ، ج ۱، ص ۴۴۹، (( معانى الاخبار، )) ص ۸۰، (( عيون الاخبار )) ، آخر ج ۱، (( الشمائل ترمذى ، )) ص ۲، (( دلائل النبوه ابونعيم ، )) ج ۳، ص ۲۲۸ و (( طبقات ابن سعد، )) ج ۱، بخش ۱، ص ۵۴ و ۱۵۶ و بخش ۲، ص ۱۲۱ و ۱۳۱ مراجعه كنيد.
۵۷۹- اين حديث را صدوق در (( المعانى )) و ترمذى در (( الشمائل )) از حديث حسين بن على عليه السلام از هند بن ابى هاله نقل كرده اند، در كافى ، ج ۱، ص ۴۴۳ عبارت (( (( مقرون الحاجبين )) )) آمده است .
۵۸۰- حاكم در مستدرك ، ج ۳، ص ۹ و زمخشرى در (( ربيع الابرار )) حديث ام معبد (( (( كان ابلج الوجه )) )) آورده اند، در حالى كه اين سخن ام معبد نيست ؛ زيرا كه ام معبد پيامبر صلى اللّه عليه و اله را در حديث خويش به (( قرن )) توصيف كرده است ؛ (( (نهايه ) )) .
۵۸۱- در (( النهاية )) راجع به وصف پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى گويد: مژگانش بلند بود.
۵۸۲- در معانى صدوق آمده است : (( (( اقنى العرنين )) )) يعنى وسط بينى اش برجستگى داشت ، بنابراين معنايى كه مؤ لف اين كتاب كرده ، معناى مستقيم نيست بلكه نقل به مضمون است .
۵۸۳- در صحيح مسلم ، ج ۷، ص ۸۴ و معانى صدوق ، ص ۸۰ و (( الدلائل ابونعيم ، )) ج ۳، ص ‍ ۲۲۸ و مكارم ص ۱۰ و كافى ، ج ۱، ص ۴۴۳ در وصف پيامبر صلى اللّه عليه و اله آمده است : (( (( ضليع الفم )) )) يعنى دهان بزرگ و در (( نهايه )) آمده است : از اوصاف آن حضرت ، بزرگ دهان و به قولى فراخ دهان بوده است و عرب دهان بزرگ را مى ستايد و دهان كوچك را مذمت مى كند، شاعر در هجو مردى گويد: (( ان كان كدى و اقدامى لفى جرذ؛ بين العواسج اجنى حوله المصع ؛ )) يعنى : اگر رنج و تلاشم براى مردى باشد كه دهانش مانند دهان موش صحرايى ميان بوته هاى خار كه ميوه آنها را مى چيند، كوچك است !
۵۸۴- اين مطلب را ترمذى در سنن ، ج ۱۳، ص ۱۱۷ آورده است .
۵۸۵- اين حديث پيش از اين كتاب از كتاب (( المعانى )) و كتب ديگر نقل شد و از كافى خواهد آمد.
۵۸۶- در كافى ، ج ۱، ص ۴۴۳ آمده است : باريكه مويى از گودى گلو تا سر نافش كشيده مانند خط ميان صفحه اى از نقره درخشان ، و از گردن تا شانه مانند ابريقى از نقره بود. و در كتاب (( المعانى ، )) ص ۸۰ آمده است : بين گودى گلو و سر نافش با موهايى مرتبط بود.
۵۸۷- اين حديث را احمد در مسند، ج ۱، ص ۹۶ و ۱۱۶ از حديث على بن ابى طالب عليه السلام و مسلم در ج ۷، ص ۸۵ نقل كرده اند.
۵۸۸- اين حديث را بخارى در ج ۱، ص ۵۷ و مسلم در ج ۷، ص ۸۶ و ابن سعد در (( طبقات ، )) ج ۱، بخش ۲، ص ۱۳۱ و احمد در ج ۲، ص ۲۲۶ و ۲۲۷ نقل كرده اند.
۵۸۹- اين حديث را ابونعيم در (( الدلائل ، )) آخر جزء ۱، ص ۲۳۲ نقل كرده است . و دارمى در مقدمه سنن خويش ، ص ۳۱ و ابن سعد در (( الطبقات )) ، ج ۱، ق ۲، ص ۹۹ و ۱۲۳ و احمد در مسند، ج ۳، ص ۱۰۷، ۲۰۰، ۲۲۲، ۲۲۷، ۲۲۸ و طيالسى در مسند خود، ص ۱۵۷ به شماره ۱۲۴۸ و هيتمى در (( مجمع الزوائد، )) ج ۸، ص ۲۸۲ مطلبى به اين مضمون آورده اند.
۵۹۰- در بعضى از نسخه ها بجاى (( (( جميل )) عبل )) يعنى ستبر، آمده است .
۵۹۱- در حديث هند بن ابى هاله آمده است : هرگاه حركت مى كرد از جا كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو مى كرد با تمام بدن رو مى آورد. در (( مجمع الزوائد، )) ج ۸، ص ۲۷۲ به نقل از بزاز در مسند خود آورده است : هرگاه راه مى رفت چنان بود ك گويى در سرازيرى راه مى رود.
۵۹۲- اين حديث را ابونعيم آخر كتاب (( الدلائل )) نقل كرده است و ابويعلى و ابن عساكر از ام هانى در خبر طولانى آورده اند: (( اما ابراهيم ، به خدا سوگند كه من از همه مردم در خلق و خو شباهت بيشترى به او دارم .)) به (( درالمنثور، )) ج ۴، ص ۱۸۸ مراجعه كنيد.
۵۹۳- به (( مجمع الزوائد، )) ج ۸، ص ۲۸۴ و صحيح مسلم ، ج ۷، ص ۸۹ و بخارى ، ج ۶، ص ‍ ۱۸۸ مراجعه كنيد.

فهرست

صورت و سيرت پيامبر صلى اللّه عليه و اله با همنشينان به روايت حسنين عليهماالسلام

(مرحوم فيض مى گويد:) اين بخش را ما افزوديم

در (( مكارم الاخلاق ع(( (۵۹۴) از كتاب محمّد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى به نقل از حسن بن على عليه السلام آمده است كه فرمود: از دايى خود هند بن ابى هاله تميمى (۵۹۵) كه مردى آگاه به اوصاف بود، از سيماى پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم و من مشتاق بودم كه مقدارى از آن را برايم توصيف كند تا دلبستگى پيدا كنم . او گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بسى بزرگ و در خور تعظيم بود، چهره اش چون ماه شب چهارده مى درخشيد. بلندتر از ميان بالا و كوتاهتر از دراز قامت ، سر بزرگ ، موها صاف ؛ هرگاه گيسوان آن حضرت تارتار مى شد بهم مى پيوست ، اگر نه ، وقتى كه تمام موها را رها مى كرد از نرمه گوشهايش تجاوز نمى كرد. رنگ چهره صاف ، پيشانى پهن ، ابروان باريك ، پرپشت ، بدون پيوستگى بلكه در ميان ابروانش رگى بود كه حالت خشم آن را به حركت در مى آورد، وسط استخوان بينى اش برجستگى داشت ، نورى بر آن مستولى بود كه هر كس ‍ دقت نمى كرد آن را برآمدگى روى بينى مى پنداشت . محاسنش پرپشت ، گونه ها هموار، چشمها سياه ، فراخ دهان ، دندانها سفيد و گشاده ، باريكه اى از مو از وسط سينه تا شكم داشت ، گويى گردنش همچون تصويرى آراسته به رنگ سرخ بود كه در ظرف نقره صاف منعكس گردد. با اندامى معتدل ، تنومند منسجم ، با شكم و سينه اى هموار، ستبر سينه ، ميان شانه ها با فاصله زياد، دست و پا قوى و نورانى ترين فرد بود گودى گلو تا سر نافش به باريكه مويى مربوط مى شد كه همچون خطى كشيده شده بود، دو سوى سينه و شكمش جز آن مو چيزى نداشت ، دو ساق دست و دو شانه و بالاى سينه اش موى بيشتر داشت ، مچهاى دست بلند، كف دست گشاده ، استخوان جمجمه از دو طرف كشيده ، دو دست و دو پا ستبر، ميانه اندام بود، وسط كف پايش به زمين نمى رسيد، اول و آخر پاها برابر، بگونه اى كه آب روى آنها نمى ماند، در وقت حركت از جا كنده مى شد، بى شتاب گام بر مى داشت و به آرامى راه مى رفت ، به گونه اى كه گويى در سرازيرى حركت مى كند و هرگاه به سمتى رو مى كرد با تمام بدن رو مى آورد، چشم به سمت پايين ؛ نگاهش بيش از آن كه به سمت آسمان باشد به سوى زمين بود، تمام نگاههايش ملاحظه بود. اصحاب را در راه رفتن جلو مى انداخت و هر كه را مى ديد در سلام به او پيشى مى گرفت .

امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد: به دايى خود گفتم : سخن گفتنش را برايم تعريف كن . گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و اله همواره غمين بود و دايم در انديشه ؛ آسودگى نداشت .

تا ضرورت نداشت سخن نمى گفت ، سكوتش طولانى بود و با فصاحت سخن را آغاز مى كرد و به پايان مى رساند و سخن جامع كم لفظ و پر معنى ، بدون زياد و كم مى گفت ، نرمخو بود، تندخويى نمى كرد به ديگران بى اعتنا نبود. نعمت را هر چند اندك بود، بزرگ مى شمرد، هيچ نعمتى را نكوهش ‍ نمى كرد و از طعم غذا بد نمى گفت و يا آن را ستايش نمى كرد، دنيا و آنچه مربوط به دنيا بود او را خشمناك نمى ساخت ولى اگر به حريم حق تجاوز مى شد كسى را نمى شناخت (۵۹۶) و چيزى جلوى خشمش را نمى گرفت تا انتقام آن را مى گرفت . نه براى خودش خشمگين مى شد و نه براى خود انتقام مى گرفت و اگر مى خواست اشاره كند، با تمام دست اشاره مى فرمود و هرگاه تعجب مى كرد دگرگون مى شد و هرگاه سخن مى گفت به خود اشاره مى كرد و كف دست راستش را به داخل شست چپش مى زد و چون خشم مى گرفت رو بر مى گرداند و اظهار نفرت مى كرد و در وقت خوشحالى به پايين نگاه مى كرد. همه خنده هايش لبخند بود، و نرم و سرد مى شد مانند قطرات بارانى كه از ابر مى چكد.

امام حسن عليه السلام مى گويد: من مدتى اين مطلب را به حسين عليه السلام نگفتم ، بعد كه گفتم ، معلوم شد او جلوتر از من آنچه را كه من از هند بن ابى هاله پرسيده ام ، پرسيده است و راجع به ورود و خروج و از كيفيت مجلس و شكل و شمايل آن حضرت آنچه لازم ديده از پدرم پرسيده و چيزى را فروگذار نكرده است .

امام حسين عليه السلام مى گويد: از پدرم راجع به ورود پيامبر صلى اللّه عليه و اله پرسيدم ، فرمود: ورودش به منزل خود برايش مجاز بود و وقتى كه وارد مى شد ساعتهايى را كه در منزل بود سه قسمت مى كرد: يك قسمت براى خداى تعالى و يك قسمت براى خانواده و يك قسمت براى خودش ، سپس قسمت خود را بين خود و مردم تقسيم مى كرد و بر توده مردم و خواص مى رسيد (و چيزى را از ايشان مضايقه نمى كرد) روش آن حضرت در بخش مربوط به امت آن بود كه دستور مى داد براى صاحبان فضيلت رجحان قائل شوند و آنان را به قدر فضيلت دينيشان بهره مند سازند. بعضى از آنان يك حاجت و بعضى دو، و برخى چندين حاجت داشتند، آن حضرت به آنها مى پرداخت و از طريق سؤ ال و جواب و خبر دادن از پاداش ‍ عملشان آنان را بدانچه بيشتر به صلاح ايشان و صلاح امت بود مشغول مى ساخت و مى فرمود: ((حاضران به غايبان برسانند، شما حاجت كسى را كه نمى تواند حاجتش را ابلاغ كند، به من برسانيد زيرا هر كه حاجت كسى را كه قادر بر ابلاغ حاجت خود به حاكم نيست ، به او برساند خداوند او را در روز قيامت ثابت قدم بدارد)) در حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله چيزى جز اين ها گفته نمى شد. و از كسى جز آن پذيرفته نبود. گروه هاى پيشقراول قبيله ها وارد مى شدند و از حلاوت علوم و معارف در محضر پيامبر صلى اللّه عليه و اله برخوردار مى شدند و با كسب بصيرت هدايت به راه خبر پراكنده مى شدند و بيرون مى رفتند.(۵۹۷)

امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم درباره بيرون رفتن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از منزل ، پرسيدم و اينكه در بيرون از منزل چه مى كرد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله جز به گفتن سخنى كه به او مربوط بود، زبان نمى گشود. با مردم انس داشت و از مردم جدا نبود - به عبارت ديگر از مردم دورى نمى كرد - بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت او را به سرپرستى ايشان مى گمارد. مردم را از آشوب بر حذر مى داشت و بدون اين كه كسى را از خوشرويى و خوشخوئى اش محروم سازد حريم حرمت خويش را نگه مى داشت ، از اصحابش دلجويى مى كرد و از خود مردم آنچه را كه در بين آنها بود مى پرسيد، در نتيجه خوب را تحسين و تقويت و بد را نكوهش ‍ مى كرد و حقير مى شمرد. كارش بر اساس اعتدال بود نه زياد و نه كم . از ترس ‍ اين كه مبادا آنها غفلت ورزند و يا افسرده شوند، خود غفلت نمى ورزيد. براى هر حالتى ، آمادگى خاصى داشت ، از حق كوتاه نمى آمد و تجاوز هم نمى كرد. هر كه از مردم جانشين او مى شد، بهترين مردمان بود. برترين مردم در نزد آن حضرت كسى بود كه خيرخواه همگان باشد و ارجمندتر از همه در نزد او كسى بود كه بهتر با مردم مواسات و با ايشان هميارى كند.

امام حسين عليه السلام مى فرمايد: از پدرم راجع به نشست آن حضرت پرسيدم . فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نمى نشست و از جا بر نمى خاست مگر به ياد خداى تعالى . در چند جا سكنا نمى گرفت و از ساكن شدن در چند جا نهى مى كرد و هر گاه به انجمنى مى رسيد هر جاى مجلس ‍ كه بود مى نشست و به اين عمل ديگران را امر، مى فرمود. به هر يك از همنشينان بهره اش را مى داد (به طورى كه ) همنشينش تصور نمى كرد كه كسى به نزد پيامبر گرامى تر از اوست . هر كه با آن حضرت همنشين يا در مورد حاجتى هم سنخ مى شد، با او درنگ مى كرد تا آن شخص انصراف پيدا كند، و هر كه حاجتى از آن حضرت داشت دست رد به سينه اش نمى زد يا حاجتش را برآورده مى ساخت و يا با سخنى ملايم او را پاسخ مى داد با همه مردم با روى گشاده و حسن خلق برخورد داشت و براى همگان پدرى بود كه همگى در نزد آن حضرت از حقى مساوى برخوردار بودند. در مجلسش مجلس بردبارى ، حيا، صبر و امانت بود، در محضر آن حضرت كسى صدايش را بلند نمى كرد، به كسى بى حرمتى نمى شد و لغزشهاى كسى آشكارا گفته نمى شد. همگى در برابر هم به عدالت رفتار مى كردند و امتيازشان به تقوا بود. نسبت به هم فروتن بودند، بزرگسال را تعظيم مى كردند و خردسال را مورد شفقت قرار مى دادند، حاجتمند را بر خود ترجيح مى دادند، غريب را حمايت مى كردند، - به قولى : در ميان مى گرفتند..

حضرتش نه از كسى بد مى گفت و نه از كسى عيبجويى مى كرد و هرگز در صدد كشف راز كسى بر نمى آمد. جز در موردى كه اميد ثواب مى رفت سخن نمى گفت ، وقتى كه سخن مى گفت همنشينانش سكوت مى كردند، گويى پرنده روى سرشان نشسته است و چون ساكت مى شد آنها سخن مى گفتند و در خدمت آن حضرت مشاجره نمى كردند، هركه صحبت مى كرد گوش مى دادند تا حرفش تمام مى شد، سخن همه ايشان در نزد آن حضرت سخن نخستين فرد آنها بود، پيامبر صلى اللّه عليه و اله به خاطر آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه در شگفت مى شدند در شگفت مى شد در برابر تندى گفتار و درخواست شخص ناشناس بقدرى صبر مى كرد، كه اصحاب او را جذب مى كردند. مى فرمود: هرگاه نيازمندى را ديديد كه در پى حاجتى است به او كمك كنيد، ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر آنكه ثناگو، مسلمان واقعى بود.(۵۹۸) سخن كسى را قطع نمى كرد تا پايان يابد يا گوينده از جا بلند شود.

امام حسين عليه السلام مى فرمايد: عرض كردم : سكوت پيامبر صلى اللّه عليه و اله چگونه بود؟ فرمود: سكوت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بر اساس چهار چيز بود: بردبارى ، هشدار، سنجش و تفكر، اما سنجيدن و اندازه گيرى آن حضرت در نگريستن و گوش دادن به سخن همه مردم يكسان بود و اما تفكرش در اين بود كه چه مى ماند و چه از بين مى رود. و حلم و صبر در آن حضرت جمع بود از اين رو هيچ چيز او را خشمناك و ناراحت نمى كرد و هشدار آن حضرت به چهار چيز بود: هشدار به كار نيك تا از آن پيروى كنند و ترك كار بد تا از آن خوددارى كنند و كوشش براى نظرى كه باعث صلاح امتش باشد و اقدام به آنچه براى آنان جامع خير دنيا و آخرت است .

در (( مكارم الاخلاق )) از امام صادق عليه السلام است كه فرمود: ((من نمى پسندم كه كسى از دنيا برود، و خصلتى از خصلتهاى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله باقى بماند كه او انجام نداده باشد.))(۵۹۹)


پاورقى ها :

۵۹۴- باب ۱، فصل ۱، در صورت و سيرت و شمايل پيامبر صلى اللّه عليه و اله .
۵۹۵- هند بن ابى هاله برادر مادرى حضرت فاطمه عليهاالسلام يعنى ناپسرى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله است ، مردى گشاده زبان و بيانگر اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله بود، كه سرانجام در جنگ جمل در ملازمت حضرت على عليه السلام به شهادت رسيد.
۵۹۶- در كتاب (( الشمائل )) ترمذى چنين آمده ولى در (( مكارم الاخلاق و دلائل )) ابونعيم آمده است : (( اگر حق دست به دست مى شد.))
۵۹۷- در نظم (( دررالسمطين )) زرندى متوفاى ۷۵۲، ص ۶۵ آمده است : (( و يخرجون ادلة ، ع(( يعنى از محضر پيامبر صلى اللّه عليه و اله كه بيرون مى آمدند، خود راهنمايان به راه خير بودند.
۵۹۸- در معانى صدوق آمده : هر كه مسلمان واقعى بود، ثنايش در نزد آن حضرت ارزش والايى داشت ، اما اگر در كسى احساس دورويى و ضعف ديانت مى فرمود، ثنايش را مورد توجه قرار نمى داد و بى اعتنايى مى كرد.
۵۹۹- (( مكارم الاخلاق ، )) ص ۴۱ آخر باب اول .

فهرست

معجزات و شواهد صدق آن حضرت

بدان كه هر كس شاهد احوال پيامبر صلى اللّه عليه و اله بوده و يا به اخبارى درباره اخلاق ، عادات ، سجايا، تمشيت امور توده هاى خلق و حفظ و انسجام آنان و نزديك كردنشان به يكديگر و رهبرى ايشان به فرمانبرى خود، به دقت گوش فرا داده و پاسخهاى شگفت آور آن بزرگوار را به مسائل دشوار و تدبيرات جالبش را در زمينه مصالح خلق و اشارات زيبايش را درباره تفصيل شريعت كه فقيهان و خردمندان از دريافت نخستين مراتب از دقايق آنها در طول عمرشان عاجزند شنيده باشد، هيچ شك و ترديدى به خود راه نخواهد داد كه هيچ كدام از اينها با نيروى بشرى حاصل نگرديده است و جز به استمداد از تاءييدات آسمانى و نيروى الهى تحقق چنين امورى قابل تصور نيست و اين همه از فردى دروغگو و دغلباز نمى تواند سر بزند بلكه شمايل و حالات آن حضرت گواهى قطعى بر راستگويى اوست ، تا آن جا كه هرگاه عربى اصيل و خالص آن حضرت را مى ديد مى گفت : به خدا سوگند كه اين سيماى شخص دروغگو نيست و به صرف ديدن شمائل آن حضرت به راستگويى او گواهى مى داد تا چه رسد به كسى كه شاهد اخلاق آن بزرگوار بوده و در همه جا و با هر شرايطى سر و كار با احوال او داشته است . ما برخى از اخلاقيات او را نقل كرديم تا اخلاق نيكوى آن حضرت را بشناسند و به صداقت و ارج و عظمت مقام والايش در پيشگاه خدا توجه پيدا كنند. همه اينها را خداوند به او داده در حالى كه او مردى امّى بوده و سر و كارى با علم و دانش نداشته و هيچ كتابى را نخوانده و هرگز در طلب علم و دانش مسافرت نكرده است و همواره در چشم نادانان عرب ، به عنوان فردى يتيم ، ناتوان و ضعيف جلوه مى نمود. اين همه اخلاق و آداب نيكو و - به طور مثال ، گذشته از علوم ديگر، آگاهى به مصالح فقهى ، - تا چه رسد به شناخت خدا، فرشتگان ، كتابهاى آسمانى و فرستادگان خدا و ديگرى چيزهايى كه از ويژگيهاى نبوتند، اگر صريح وحى نبود، از كجا براى او ميسر است ؟ و از كجا بشرى از پيش خود به اين همه كمالات مى رسيد؟

مى گويم :

اين سخن غزالى مبتنى بر اين كه پيامبر ما امّى بود آنچنان كه ميان عامه مشهور است ، به اين معنى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله خواندن و نوشتن را نمى دانست در حالى كه از اهل بيت عليهم السلام خلاف آن روايت شده است : در كتاب (( بصائر الدرجات )) از محمّد بن حسن صفار - خدايش بيامرزد - به اسناد وى از عبدالرحمن بن حجاج نقل شده كه مى گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: ((همانا پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى خواند و مى نوشت و هر نانوشته اى را نيز مى خواند.))(۶۰۰)

و به اسناد خود از جعفر بن محمّد صوفى نقل كرده ، مى گويد: از ابوجعفر محمّد بن على الرضا عليه السلام پرسيدم : يابن رسول اللّه ! چرا پيامبر را امّى مى گفته اند؟ فرمود: مردم چه مى گويند؟ عرض كردم : مردم گمان مى كنند كه پيامبر را از جهت امى گفته اند كه چيزى ننوشت . فرمود: دروغ گفته اند، لعنت خدا بر ايشان باد! كجا چنين چيزى ممكن است در حالى كه خداى تبارك و تعالى در كتاب استوارش مى فرمايد: (( هو الذى بعث فى الا مين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ، )) (۶۰۱) چگونه ممكن است چيزى را كه خوب نمى دانست به مردم تعليم دهد؟ به خدا سوگند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به هفتاد و دو يا هفتاد و سه زيان مى خواند و مى نوشت و به اين جهت او را امى گفته اند (۶۰۲) كه از مردم مكه - از مراكز بزرگ اجتماع - بوده است و اين همان فرموده خدا در قرآن است : (( لتنذر ام القرى و من حولها. )) (۶۰۳)

غزالى گويد: اگر هيچ چيز براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله جز همين امور ظاهرى نبود، هر آينه كفايت مى كرد، در حالى كه آن قدر آيات و معجزات از آن حضرت پديد آمده كه جاى هيچ شك و ترديدى را براى كسى كه جويا باشد باقى نمى گذارد، اينك به برخى از آنها كه در اخبار بسيارى وارد شده و در كتب (( صحاح )) موجود است با نظرى كلى به مجموعه آنها و بدون آن كه سخن را به درازا كشيم اشاره مى كنيم :

خداوند به دست آن حضرت بارها و بارها خرق عادت كرد: از آن جمله ، چون قريش از آن حضرت معجزه اى خواستند، در مكه (( شق القمر )) كرد (۶۰۴) و در منزل جابر (۶۰۵) و در سراى ابن طلحه و روز خندق (۶۰۶) افراد زيادى را با (اندك طعامى ) غذا داد و يك بار هشتاد نفر را با چهار مد جو و گوشت بزغاله اى كه كمتر از يك سال داشت غذا داد.(۶۰۷)

و يك بار بيش از هشتاد مرد را با چند قرص نان جوى كه انس روى دستش ‍ حمل مى كرد، اطعام كرد (۶۰۸) و يك مرتبه هم تمام سپاهيان را از اندك خرمايى كه بنت بشير، روى دست گرفته بود و خدمت آن حضرت آورد، عطا فرمود، همه آنها بقدرى خوردند كه سير شدند و زياد آمد.(۶۰۹)

از ميان انگشتانش آب جوشيده و تمام لشكر كه تشنه بودند از آن سيراب شدند.(۶۱۰)

همه سپاهيان از قدح كوچكى كه به زحمت ، دست پيامبر صلى اللّه عليه و اله در آن جا مى گرفت ، وضو گرفتند.(۶۱۱)

يك بار آب وضويش را به چشمه تبوك ريخت كه آب نداشت و يك بار هم به چاه حديبيه كه باعث جوشش آب در هر دو جا شد و سربازان سپاه كه هزاران تن بودند از چشمه تبوك نوشيدند تا سيراب شدند و از چاه حديبيه نيز هزار و پانصد تن آب خوردند در حالى كه قبلا آب نداشت .(۶۱۲)

به عمر بن خطاب دستور داد از خرماهايى كه در جايى همانند اسطبل شتران گرد آمده بود به چهارصد سوار توشه راه بدهد و او به همگى از آن خرماها داد و مقدارى كه باقى ماند، اندوخته كرد.(۶۱۳)

به روى سپاه دشمن مشتى خاك پاشيد كه چشمهايشان كور شد و اين آيه شريفه در آن باره نازل گرديد: (( و ما رميت اذ رميت و لكن اللّه رمى . )) (۶۱۴)

با بعثت آن حضرت خداوند كهانت را باطل كرد كه براى هميشه از ميان رفت هيچ اثرى از آن موجود نيست .(۶۱۵)

ستونى كه در وقت خطابه به آن تكيه مى داد، چون منبر ساخته شد، آنچنان به ناليدن افتاد كه تمام اصحاب پيامبر صلى اللّه عليه و اله از آن فريادى مانند صداى شتر مى شنيدند، آن حضرت آن را در بغل گرفت تا آرام شد.(۶۱۶)

يهود را دعوت كرد كه (اگر راست مى گويند) آرزوى مرگ كنند و به آنها اطلاع داد كه آنها چنين آرزويى را نخواهند كرد و در حقيقت از بيان چنين آرزويى آنها را باز داشت و آنها ناتوان شدند، و اين آيه در قرآن آمده است ، مسلمانان از مشرق تا مغرب زمين در تمام اجتماعات روز جمعه با صداى بلند، به خاطر بزرگداشت معجزه اى كه در آيه است ، آن را تلاوت مى كنند.(۶۱۷)

و از امور غيبى خبر داد و از اين كه عمار را گروه ستمگران مى كشند (۶۱۸) و به وسيله امام حسن عليه السلام بين دو گروه بزرگ از مسلمانان ، خداوند صلح ايجاد مى كند.(۶۱۹) و از مردى خبر داد كه در راه خدا جهاد كرده ولى از اهل دوزخ است بعد معلوم شد كه آن مرد خودكشى كرده است .(۶۲۰)

البته اين مطالب چيزهايى هستند كه به هيچ طريق از قبل ، اطلاعى از آنها نبود، نه از راه نجوم و نه كهانت و نه نوشته اى در استخوان شانه و نه فالگيرى با خط كشى و پرنده بلكه از طريق اعلام خداوند بر پيامبر و وحى به آن حضرت بود.

سراقة بن جعشم آن حضرت را دنبال كرد، پاهاى اسبش به زمين فرو رفت و به دنبال آن دودى برخاست او كمك طلبيد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله دعا كرد و اسبش رها شد ولى او را بيم داد كه ديرى نخواهيد پاييد كه به دستهايش دستبند كسرى زده خواهد شد و همان طور شد.(۶۲۱)

و از كشته شدن اسود عنسى كذاب در شب قتلش خبر داد در حالى كه او در صنعاى يمن بود و همچنين خبر داد كه كشنده او كيست .(۶۲۲)

روى در روى صد تن از قريش كه منتظر او بودند بيرون آمد و مشتى خاك بر فرق آنها پاشيد و آنها او را نديدند.(۶۲۳)

شترى در حضور اصحاب آن حضرت شكايت كرد و تواضع نمود.(۶۲۴)

و به گروهى از اصحابش كه اجتماع كرده بودند، فرمود: ((يكى از شما در آتش دوزخ دندانش مانند كوه احد مى باشد)) همه آنها را در راه درست از دنيا رفتند جز يكى كه مرتد كشته شد.(۶۲۵)

و به ديگر افراد آن گروه فرمود: ((آخرين فرد شما به علت افتادن در ميان آتش در دنيا مى رود))، آخرين فرد آنها ميان آتش افتاد و در آن سوخت و مرد.(۶۲۶)

دو درخت را طلبيد، آمدند و كنار هم قرار گرفتند و آنگاه دستور داد از هم جدا شدند.(۶۲۷)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله نصارى را به مباهله خواند و آنها خوددارى كردند و خبر داد كه اگر مباهله مى كردند هلاك مى شدند، و آنها با توجه به درستى گفته پيامبر صلى اللّه عليه و اله خوددارى كردند.(۶۲۸)

عامر بن طفيل و اربد بن قيس كه دو تن از دلاوران و جنگجويان عرب بودند خدمت آن حضرت آمدند و قصد كشتن آن حضرت را داشتند و موفق نشدند پيامبر صلى اللّه عليه و اله نفرين كرد، در نتيجه عامر وسيله اى غده اى از پا در آمد و اربد را صاعقه اى سوزاند.(۶۲۹)

آن حضرت خبر داد كه شخصا ابّى بن خلف جمحى عليه اللعنه را مى كشد و در جنگ احد، مختصر جراحتى به وى وارد كرد كه سرانجام به مرگ او انجاميد.(۶۳۰)

به آن حضرت زهر دادند و كسى كه هم خوراك او بود از پا در آمد ولى پيامبر صلى اللّه عليه و اله چهار سال بعد از آن زندگى كرد و سر دست زهر آلوده گوسفند با او سخن گفت .(۶۳۱)

روز جنگ بدر از موضع به خاك افتادن بزرگان قريش خبر داد و يك يك آنان را بر قتلگاه آنها مطلع ساخت و هيچكدام از آنها از محل تعيين شده فراتر نرفتند.(۶۳۲)

هشدار داد كه گروه هايى از امتش جنگ دريايى خواهند داشت و همان طور شد.(۶۳۳)

زمين براى آن حضرت جمع شد و مشرقها و مغربهايش را بر او نماياندند. خبر داد كه سيطره امتش بزودى بر مجموعه آنها گسترده خواهد شد، (۶۳۴) و همان طورى كه كه خبر داده بود، واقع شد؛ سيطره آنها از اول خاور يعنى بلاد ترك تا آخر باختر يعنى بحر اندلس و بلاد بربر رسيد ولى در جنوب و شمال همان طورى كه فرموده بود بدون كم و زياد، نتوانستند گسترش ‍ دهند.

به دخترش فاطمه عليهاالسلام خبر داد كه او نخستين فرد اهل بيتش است كه به او ملحق خواهد شد، و همان طور شد.(۶۳۵)

به زنانش اطلاع داد، آن كه از همه بخشنده تر است ، زودتر از همه به او ملحق خواهد شد، در نتيجه زينب بنت جحش اسدى كه دستش بيش از همه به دادن صدقه باز بود زودتر از همه به پيامبر صلى اللّه عليه و اله ملحق شد.(۶۳۶)

دست مباركش را به پستان گوسفند نازاى بى شير كشيد، شير جارى شد و همين باعث مسلمان شدن ابن مسعود گشت و يك بار ديگر در خيمه ام معبد خزاعى اين عمل را انجام داد.(۶۳۷)

چشم يكى از اصحاب از جا كنده شد و افتاد آن حضرت با دست مباركش ‍ آن را به جاى اول برگرداند در حالى كه او از چشم ديگرش سالمتر و بهتر بود.(۶۳۸)

در روز جنگ خيبر كه على عليه السلام چشم درد بود، آب دهان بر چشم او ماليد، فورى بهبود يافت و پرچم را به دست وى داد.(۶۳۹)

تسبيح گفتن غذاى جلو حضرت را ديگران مى شنيدند.(۶۴۰)

پاى يكى از اصحاب صدمه ديد، آن حضرت دست كشيد، فورى خوب شد.(۶۴۱)

توشه سپاهى كه همراه او بود، كم شد، دستور داد تا باقيمانده را جمع آورى كنند پس مقدار اندكى جمع شد و دعا كرد تا خداوند به همان اندك بركت دهد، آنگاه دستور داد سپاهيان از آن توشه برگيرند، هيچ ظرفى ميان لشكر نماند مگر از آن پر شد.(۶۴۲)

حكم بن عاص به مسخره اداى راه رفتن پيامبر را در آورد، فرمود: ((همان طور باش ))، همچنان در حال ارتعاش ماند تا از دنيا رفت .(۶۴۳)

دست طلحه و زبير كه مدتها شل بود، در روز جنگ احد موقعى كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله دست كشيد، براى هميشه بهبود يافت .(۶۴۴)

پيامبر صلى اللّه عليه و اله از زنى خواستگارى كرد، پدرش به خاطر اين كه جواب رد بدهد، بهانه گرفت و با اين كه پيس نبود، گفت : پيس است ، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: پس بگذار همچنان باشد! آن زن مبتلا به پيسى شد و او همان ام شبيب معروف به ابن البرصاى شاعر است .(۶۴۵)

و آيات و معجزات بسيارى ديگرى را آن حضرت نقل است ، كه تنها به روايات مستفيض بسنده كرديم .

مى گويم :

از جمله مطالبى كه از طريق اهل بيت عليهم السلام نقل شده ، خبر دادن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از شهادت مولايمان امير مؤ منان عليه السلام است و اين كه در ماه رمضان بر سر مباركش ضربت مى زنند و محاسن شريفش از خون سرش رنگين مى شود، (۶۴۶) و خبر از شهادت نوادگانش ، حسن عليه السلام و حسين عليه السلام كه حسن عليه السلام را مسموم مى كنند و حسين عليه السلام در سرزمين كربلا پس از شهادت يارانش ، تنها و بى كس كشته مى شود. (۶۴۷) و اين كه پاره تن او در توس دفن مى شود، اشاره به مولايمان امام رضا عليه السلام دارد. (۶۴۸) و امامان پس از وى دوازده نفرند و نام يكايك آنها را برده است . (۶۴۹) و اين كه امير مؤ منان عليه السلام بعد از رحلت آن حضرت ، با ناكثين ، قاسطين و مارقين مى جنگد (۶۵۰) و اين كه يكى از همسرانش بر على عليه السلام ستم روا مى دارد و نسبت به وى ستمكار است و سگهاى حواءب در نزد او پارس مى كنند، (۶۵۱) و از تمام آشوبهايى كه پس از وى اتفاق مى افتد و اين كه ابوذر (( - رضى اللّه عنه - )) تنها و بى كس از دنيا مى رود، (۶۵۲) و آخرين رزق عمار از دنيا پيمانه اى از شير است (۶۵۳) و ديگر خصوصياتى كه آن حضرت خبر داد.

از جمله معجزات آن حضرت ، اطاعت خورشيد يك نوبت در غروب نكردن و يك بار در طلوع پس از غروب (۶۵۴) و اطاعت درخت از جا كنده شد و زمين را شكافت ، در حالى كه ريشه هايش درون خاك بود حركت مى كرد، مقابل پيامبر صلى اللّه عليه و اله ايستاد و سلام داد سپس ، همان طورى كه در (( نهج البلاغه )) آمده است ، به دستور آن حضرت به جاى خود برگشت .(۶۵۵)

غزالى گويد: هر كس در انجام خرق عادت به دست پيامبر صلى اللّه عليه و اله ترديد كند و گمان كند كه يكايك اين وقايع به تواتر نقل نشده است بلكه فقط قرآن متواتر است ، مانند كسى است كه در شجاعت على عليه السلام و سخاوت حاتم شك كند، معلوم است كه يكايك اين وقايع به تواتر نرسيده ، ولى مجموع اين رويدادها باعث علم قطعى مى شود، وانگهى هيچ بحثى نيست كه قرآن متواتر است و بزرگترين معجزه باقى در ميان مردم مى باشد و براى پيامبر صلى اللّه عليه و اله معجزه جاويدى جز قرآن نيست از اين رو پيامبر صلى اللّه عليه و اله به وسيله قرآن ، بلغاى دنيا و فصحاى عرب را به مبارزه طلبيده در حالى كه آن روز در جزيرة العرب هزاران تن از بلغاء و فصحاء بودند كنه فصاحت پيشه آنان بود و به آن فخر و مباهات مى كردند، با اين همه در مقابل آنها فرياد مى زد: اگر شك دارند، نظير آن را با ده سوره مثل آن يك يك سوره مانند آن را بياورند (چنانكه در قرآن آمده است ) به ايشان فرمود: (( لئن اجتمعت الانس و الجن على اءن ياءتوا بمثل هذا القرآن لا ياءتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا. )) (۶۵۶)

و اين مطلب را براى ناتوان ساختن ايشان فرمود و آنها ناتوان ماندند و از او رو بر تافتند تا آن جا كه خود را در معرض كشته شدن و زنان و كودكانشان را در معرض اسارت قرار دادند ولى نتوانستند با قرآن معارضه كنند و يا نسبت به روانى و زيبايى عبارات آن اشكالى وارد كنند، سپس اين قرآن در طول قرنها و عصرها در همه جاى عالم در شرق و غرب منتشر شد و تا امروز كه نزديك به پانصد سال (۶۵۷) گذشته هيچ كس قادر بر معارضه با قرآن نبوده است ، بنابراين چقدر نادان است كسى كه به احوال و رفتار و گفتار پيامبر صلى اللّه عليه و اله توجه كند سپس به اخلاق و معجزاتش بنگرد و بعد، استمرار شريعت او را تا امروز و انتشار آن را در سراسر جهان ببيند و اعتراف پادشاهان عصر پيامبر و پس از آن را، به عظمت وى - با وجود ضعف و يتيمى شخص آن حضرت - ملاحظه كند، و با همه اينها در رد صدق نبوتش ‍ لجاجت كند و چه توفيق بزرگى است آن را كه به وى ايمان آورده و نبوتش را تصديق كرده و در هر حال از او پيروى مى كند. ما از خداى تعالى مى خواهيم تا ما را به پيروى از او در اخلاق و رفتار و احوال و گفتار - به لطف و كرم و جود خويش - موفق بدارد كه او شنوا و اجابت كننده دعا است و درخواست كننده و فقير از بخشنده و كريم نااميد نمى شود.

اين بود پايان سخن در بخش اخلاق نبوت و آداب زندگى از كتاب (( محجة البيضاء فى تهذيب الاحياء و ان شاء ع(( )) به دنبال آن بخش ‍ اخلاق امامت و آداب پيروان اهل بيت عليهم السلام خواهد آمد - (( الحمدللّه اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا. ))


پاورقى ها :

۶۰۰- (( بصائر الدرجات ، )) ص ۶۲.
۶۰۱- جمعه / ۲: او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت ، تا آياتش را بر آنها بخواند و آنها را پاكيزه كند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد.
۶۰۲- درباره امى بودن پيامبر صلى اللّه عليه و اله سخن زياد گفته و نوشته شده و مقاله هاى فراوان به رشته تحرير در آمده كه از آن ميان نظر بسيارى از مفسران و متكلمان و متفكران اسلامى و شيعى با نظريه مرحوم فيض مخالف است و بويژه متاءخران از انديشمندان و محققان ما با رد اين دو حديث كه مرحوم فيض و همفكرانش به استناد آن احاديث خواندن و نوشتن پيامبر صلى اللّه عليه و اله را قطعى دانسته اند، به رد اين نظريه پرداخته اند. بنابراين شايد بيجا نباشد كه جهت روشن شدن مطلب به بررسى اين دو حديث و نظرات مختلف درباره آنها دست بزنيم اما چون در كتب مختلف امروز اين بحث مطرح شده و در كتاب مختصر استاد مطهرى (( - رضوان اللّه عليه - )) به نام (( پيامبر امى )) به مقدار كفايت آمده و در دسترس نسل جوان است ، بر آن شديم تا آنچه را كه در تفسير نمونه ، ج ۶ / ذيل آيه ۱۵۷ سوره اعراف آمده است جهت توضيح مطلب عينا نقل ، و به همين مقدار بسنده كنيم : چگونه پيامبر امى بود؟ درباره مفهوم امى ، سه احتمال معروف وجود دارد؛ نخست اين كه به معنى درس نخوانده است ، دوم اينكه به معنى كسى است كه در سرزمين مكه تولد يافته و از مكه برخاسته است . سوم به معنى كسى است كه از ميان امت و توده مردم قيام كرده است . ولى معروف تر از همه تفسير اول است كه با موارد استعمال اين كلمه نيز سازگارتر مى باشد، و همان گونه كه گفتيم ممكن است هر سه معنى با هم مراد باشد. در اينكه پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و اله به مكتب نرفت و خط ننوشت ، در ميان مورخان بحثى نيست و قرآن نيز صريحا در آيه ۴۸ سوره عنكبوت درباره وضع پيامبر صلى اللّه عليه و اله قبل از بعثت مى گويد: (( و ما كنت تتلو من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون : )) پيش از اين نه كتابى مى خواندى و نه با دست خود چيزى مى نوشتى تا موجب ترديد دشمنانى كه مى خواهد سخنان تو را ابطال كنند، گردد. اصولا در محيط حجاز به اندازه اى با سواد كم بود كه افراد با سواد كاملا معروف و شناخته شده بودند، در مكه كه مركز حجاز منسوب مى شد تعداد كسانى كه از مردان مى توانستند بخوانند و بنويسند از ۱۷ نفر تجاوز نمى كرد و از زنان تنها يك زن بود كه سواد خواندن و نوشتن داشت ((( فتوح البلدان )) بلاذرى مصر ص ۴۵۹). مسلما در چنين محيطى اگر پيامبر صلى اللّه عليه و اله نزد معلمى خواندن و نوشتن را آموخته بود كاملا معروف و مشهور مى شد. و به فرض اينكه نبوتش را نپذيريم او چگونه مى توانست با صراحت در كتاب خويش اين موضوع را نفى كند؟ آيا مردم او اعتراض نمى كردند كه درس خواندن تو مسلم است ، اين قريه روشنى بر امى بودن اوست . و در هر حال وجود اين صفت در پيامبر صلى اللّه عليه و اله تاءكيدى در زمينه نبوت او بود تا هرگونه احتمالى جز ارتباط با خداوند و جهان ماوراء طبيعت در زمينه دعوت او منتفى گردد. اين مورد دوران قبل از نبوت و اما پس از بعثت نيز در هيچ يك از تواريخ نقل نشده است كه او خواندن و نوشتن را از كسى فرا گرفته باشد، بنابراين به همان حال امى بودن تا پايان عمر باقى ماند. ولى اشتباه بزرگى كه بايد در اينجا از آن اجتناب كرد اين است كه درس نخواندن غير از بى سواد بودن است و كسانى كه كلمه (( (( امى )) )) را به معنى (( بى سواد)) تفسير مى كنند، گويا توجه به اين تفاوت ندارند. هيچ مانعى ندارد كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به تعليم الهى (( خواندن )) - يا - (( خواندن و نوشتن )) را بداند بى آنكه نزد انسانى فرا گرفته باشد، زيرا چنين اطلاعى بدون ترديد از كمالات انسانى است و مكمل مقام نبوت است . شاهد اين سخن آن است كه در رواياتى كه از امامان اهل بيت عليهم السلام نقل شده مى خوانيم پيامبر صلى اللّه عليه و اله مى توانست بخواند و يا هم توانايى خواندن داشت و هم توانايى نوشتن (تفسير برهان ج ۴ / ۲۳۲ ذيل آيات اول سوره جمعه ). اما براى اينكه جايى براى كوچكترين ترديد براى دعوت او نماند از اين توانايى استفاده نمى كرد. و اينكه بعضى گفته اند توانايى بر خواندن و نوشتن ، كمالى محسوب نمى شود، بلكه اين دو علم كليدى براى رسيدن به كمالات علمى هستند، نه علم واقعى و كمال حقيقى ، پاسخش در خودش نهفته است ، زيرا آگاهى از وسيله كمالات خود نيز كمالى است روشن . ممكن است گفته شود در دو روايت كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام نقل شد، صريحا تفسير (( (( امى )) )) به درس نخوانده ، نفى گرديده است ، و تنها به معنى كسى كه به (( (( ام القرى )) )) مكه - منسوب است ، تفسير شده (تفسير برهان ج ۴، ص ۳۳۲ و (( نورالثقلين )) ج ۲، ص ‍ ۷۸ ذيل آيه مورد بحث - ضمنا اين احاديث همان احاديثى هستند كه مرحوم فيض نقل كرده و به استناد آنها نسبت خواندن و نوشتن را به پيامبر صلى اللّه عليه و اله قطعى دانسته است .) در پاسخ مى گوييم يكى از اين دو روايت به اصطلاح (( (( مرفوعه )) )) است و سند آن فاقد ارزش ، و روايت دوم از (( جعفر بن محمّد صوفى )) نقل شده كه از نظر علم رجال شخصى مجهول و ناشناخته است . و اما اينكه بعضى تصور كرده اند كه آيه دوم سوره جمعه : (( يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ، )) و آيات ديگرى كه به اين مضمون است ، دليل بر آن است كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله قرآن را از روى نوشته بر مردم مى خواند كاملا اشتباه است ، زيرا تلاوت هم به خواندن از روى نوشته گفته مى شود و هم به خواندن از حفظ، كسانى كه قرآن يا اشعار يا ادعيه را از حفظ مى خوانند، تعبير به تلاوت در مورد آنها بسيار فراوان است . از مجموع آنچه گفتيم چنين نتيجه مى گيريم : ۱ - پيامبر صلى اللّه عليه و اله به طور قطع ، نزد كسى خواندن و نوشتن را فرا نگرفته بود، و به اين ترتيب يكى از صفات او اين است كه نزد استادى درس نخوانده است . ۲ - هيچ گونه دليل معتبرى در دست نداريم كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله قبل از نبوت يا بعد از آن عملا چيزى را خوانده يا نوشته باشد. ۳ - اين موضوع منافاتى با آن ندارد كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به تعليم پروردگار بر خواندن يا نوشتن قادر بوده باشد. نقل از تفسير نمونه ج ۶، ص ۴۰۳ - ۴۰۰ - م .
۶۰۳- (( بصائر الدرجات )) ص ۶۲ و صدوق در (( علل الشرايع )) ج ۱، ص ۱۱۸ و معانى ص ۵۴ اين حديث را نقل كرده است . اما آيه : انعام / ۹۲: براى اين كه (مردم ) ام القرى (مكه ) و آنهايى را كه اطراف آن هستند بترسانى .
۶۰۴- اين حديث را بخارى در ج ۴، ص ۲۵۱ و مسلم در ج ۸، ص ۱۳۲ صحيح خود از قول عبداللّه بن مسعود و اسن نقل كرده است .
۶۰۵- به صحيح بخارى ج ۵، ص ۱۳۸ و (( مجمع الزوائد، )) ج ۶، ص ۱۳۱ و مسند احمد ج ۲، ص ۳۷۷ مراجعه كنيد.
۶۰۶- اين حديث را احمد در ج ۳، ص ۱۴۷ و طبرانى - چنانكه در (( مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۳۰۶ آمده - در (( الكبير )) به سند ضعيف و دارمى در ج ۱، ص ۲۲ كتاب خود نقل كرده اند.
۶۰۷- اين حديث را دارمى در ج ۱، ص ۲۴ آورده است .
۶۰۸- اين حديث را بخارى در ج ۴، ص ۲۳۴ نقل كرده است .
۶۰۹- اين حديث را بيهقى در (( الدلائل )) از طريق ابن اسحاق نقل كرده است . (( (المغنى ). ))
۶۱۰- اين حديث را دارمى در سنن خود در ج ۱، ص ۱۴ و احمد در ج ۳، ص ۳۲۹ نقل كرده اند.
۶۱۱- اين حديث را بخارى در ج ۴، ص ۲۳۴ نقل كرده است .
۶۱۲- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۶۰ از قول معاذ و احمد در ج ۵، ص ۲۳۷ و ابن سعد در (( الطبقات )) ج ۱ بخش اول ص ۱۱۸ و ج ۲ بخش اول ص ۷۰ و طيالسى در ص ۲۳۹ به شماره ۱۷۲۹ روايت كرده اند.
۶۱۳- اين مطلب را احمد در ج ۴، ص ۱۷۴ به اسناد صحيح نقل كرده است .
۶۱۴- اين حديث را مسلم ، در ج ۵، ص ۱۶۹ از سخن سلمة بن اكوع بدون نقل آيه آورده است و ابوالشيخ و ابن مردويه از جابر و ابن عباس با ذكر آيه - همان طور كه (( درالمنثور )) ج ۳، ص ‍ ۷۵ آمده - نقل كرده اند. اما آيه از سوره انفال / ۱۷ است : اين تو نبودى (كه خاك و ريگ به صورت آنها) پاشيدى بلكه خدا پاشيد.
۶۱۵- خرائطى از سخنان مرداس بن قيس سدوسى نقل كرده كه گويد: به حضور پيامبر صلى اللّه عليه و اله شرفياب شدم و مساءله كهانت را با دگرگونى كه در زمان بعثت ، پيدا شد خدمت آن حضرت يادآور شدم . (( (المغنى ) ))
۶۱۶- اين داستان را بخارى ، در ج ۴، ص ۲۳۷ و ترمذى در ج ۱۳، ص ۱۱۱ و دارمى در ج ۱، ص ۱۶ كتاب خود نقل كرده اند.
۶۱۷- اين مطلب را ابن منذر و ابن جريح - به طورى كه در (( درالمنثور، )) ج ۶، ص ۲۱۷ آمده - نقل كرده اند.
۶۱۸- اين مطلب را حاكم در ج ۳، ص ۳۸۶ و مسلم در ج ۸، ص ۱۸۵ نقل كرده اند. به شهادت تاريخ جناب عمار در جنگ صفين توسط معاويه و يارانش به شهادت رسيد. - م .
۶۱۹- اين مطلب را بخارى در ج ۵، ص ۳۲ آورده و طبراين در (( الاوسط و الكبير )) و بزاز در مسند خود با سند خوب از جابر و ابوبكره - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ج ۹، ص ۱۷۸ آمده - نقل كرده اند.
۶۲۰- اين حديث را بخارى در ج ۵، ص ۱۶۸ نقل كرده است .
۶۲۱- اين داستان را كلينى در كافى ج ۸، ص ۲۶۳ و بخارى در ج ۵، ص ۷۶ ضمن داستان هجرت پيامبر صلى اللّه عليه و اله به مدينه آورده است .
۶۲۲- بخارى در ج ۵، ص ۲۱۶ از ابوهريره نقل كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: در آن ميان كه خوابيده بودم دو دستبند از طلا به دو دستم ديدم و اين مطلب مهم به نظرم رسيد، تا اين كه در همان عالم خواب ديدم كه خداوند به من وحى كرد، به آنها بدم پس دميدم هر دو پريدند آنها را به دو كذاب تاءويل كردم - يكى عنسى و ديگر مسيلمه - كه پس از من خروج مى كنند. در خبر ديگرى آمده : (صاحب صنعاء و صاحب يمامه ). مى گويم : اين داستان در بيشتر كتب تاريخ و سيره آمده است .
۶۲۳- اين مطلب را ابونعيم در (( الدلائل ((ع و ابن مردويه از ابن عباس در ذيل آيه غار بدون ذكر شماره نقل كرده است . به (( درالمنثور )) ج ۳، ص ۲۴۰ مراجعه كنيد.
۶۲۴- اين داستان را دارمى در مقدمه سنن خود، ج ۱، ص ۱۱ و ابن سعد در (( الطبقات ، )) ج ۱، بخش اول ص ۱۲۴ و احمد در مسند ج ۳، ص ۱۵۸ و ج ۴، ص ۱۷۰ و هيتمى در (( مجمع الزوائد )) ج ۹، ص ۵ ضمن حديث طولانى از احمد نقل كرده اند و طبرانى نظير آن را و در (( اعلام الورى )) طبرسى ص ۳۹ به طور مرسل نقل شده است .
۶۲۵- عراقى گويد: اين داستان را دارقطنى در (( مؤ تلف و مختلف )) بدون سند از قول ابوهريره ضمن شرح حال رجال بن عنفره كه مرتد شد، نقل كرده است . رجال با جيم است اما عبدالغنى آن را با حاء بدون نقطه نوشته است و پيش از او واقدى و مداينى چنين ضبط كرده اند ولى اولى درست تر است چنانكه دارقطنى و ابن ماكولا نقل كرده اند، طبرانى از قول رافع بن خديج به دنبال آن اين عبارت را آورده : يكى از اينها در دوزخ است . در اين روايت واقدى از عبارت عبداللّه بن نوح نقل كرده كه روايت وى متبرك است .
۶۲۶- ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال سمرة بن جندب آورده است : سمره از جمله حافظان احاديث بسيار از رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بوده است ، وفاتش در بصره زمان خلافت معاويه به سال ۵۸ اتفاق افتاد. در ديگ پر از آب داغ سقوط كرد؛ وى كه به كزاز سختى مبتلا بود، ناگزير براى معالجه روى ديگ مى نشست ، پس ميان ديگ افتاد و مرد، اين دليل صدق گفتار رسول خدا صلى اللّه عليه و اله است كه به او و ابوهريره و سومين فرد گفت : آخرين شما در آتش ‍ است .
۶۲۷- اين حديث را دارمى ، در ج ۱، ص ۱۳ از سنن به نقل از ابن عباس آورده است و صفار نيز آن را در بصائر ص ۷۱ نقل كرده است .
۶۲۸- به (( فتوح البلدان )) بلاذرى ، ص ۷۵ و ۷۶ و به (( تفسير الدرالمنثور، )) ج ۲، ص ۳۸ مراجعه كنيد.
۶۲۹- اين حديث را طبرانى در (( الكبير و الا وسط )) از قول ابن عباس - به طورى كه در (( المغنى )) آمده - نقل كرده است ، و در (( سعد السعود، )) ص ۲۱۸ از تفسير كلبى و در مجمع طبرسى ، ج ۶، ص ۲۸۳ نظير آن نقل شده است .
۶۳۰- اين حديث را ابونعيم در (( الدلائل )) ص ۱۷۴ و طبرى در تاريخ ج ۲، ص ۲۰۱ به اسناد خود از سدى نقل كرده است .
۶۳۱- ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال بشر بن براء بن معرور آورده است كه وى در جنگ خيبر به هنگام فتح خيبر سال هفتم هجرى به خاطر غذايى كه با رسول خدا صلى اللّه عليه و اله از گوشت زهر آلوده گوسفند خورد، درگذشت . بعضى گفته اند: از جا بلند نشد تا مرد، و به قولى تا يك سال درد مى كشيد سپس مرد. و دارمى در سنن خود ج ۱، ص ۳۳ اخبار مربوط به سردست مسموم گوسفند را نقل كرده است .
۶۳۲- اين حديث را مسلم در صحيح خود ج ۵، ص ۱۷۰ از حديث انس نقل كرده است .
۶۳۳- اين حديث را بخارى در صحيح ج ۴، ص ۳۹ و احمد در مسند خود ج ۶، ص ۴۲۳ و ابونعيم در (( الدلائل ، )) ص ۲۰۳ از حديث ام حرام بنت ملحان نقل كرده اند.
۶۳۴- اين حديث را ابن ماجه به شماره ۳۹۵۲ و مسلم در ج ۸، ص ۱۷۱ و احمد در ج ۵، ص ۲۷۸ از حديث ثوبان خادم رسول اللّه صلى اللّه عليه و اله روايت كرده اند.
۶۳۵- اين حديث را بخارى در ج ۴، ص ۲۴۸ از قول فاطمه عليهاالسلام و عايشه نقل كرده و ترمذى آن را در ج ۱۳، ص ۲۶۱ از حديث ام سلمه عليهاالسلام آورده است .
۶۳۶- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۱۴۴ از قول عايشه و بزاز به اسناد صحيح - به طورى كه در (( مجمع الزوائد، )) ص ۲۴۸ آمده است - و حاكم در مستدرك ج ۴، ص ۲۵، نقل كرده اند.
۶۳۷- به مسند احمد، ج ۱، ص ۳۷۹ و ۴۶۲، (( طبقات )) ابن سعد ج ۱ بخش اول ص ۱۲۳ و مستدرك حاكم ج ۳، ص ۱۱ مراجعه كنيد.
۶۳۸- اين حديث را ابن سعد در (( طبقاصلى اللّه عليه و اله )) ج ۱ بخش اول ص ۱۲۵ و ابن عبدالبر در (( استيعاب )) ضمن شرح حال قتادة بن نعمان آورده و طبرانى و ابويعلى - چنانكه در (( مجمع الزوائد )) ج ۹ / ۲۹۷ آمده - روايت كرده اند.
۶۳۹- اين حديث را مسلم در ج ۷، ص ۱۲۱ و بخارى در ج ۵، ص ۱۷۱ نقل كرده اند.
۶۴۰- اين حديث را بخارى و احمد در مسند ج ۱، ص ۴۶۰ از قول ابن سعد و ابن شهر آشوب در مناقب - بخش مربوط به معجزات پيامبر صلى اللّه عليه و اله - روايت كرده است .
۶۴۱- اين حديث را احمد در ج ۴، ص ۴۸ از حديث سلمة بن اكوع ، نقل كرده است .
۶۴۲- اين حديث را مسلم در ج ۱، ص ۴۲ و بخارى در ج ۳، ص ۱۷۱ و احمد در ج ۳، ص ۴۱۷ نقل كرده است .
۶۴۳- اين حديث را بيهقى در (( الدلائل )) از حديث هند بن خديج با اسناد نيكو نقل كرده است . (( (المغنى ). ))
۶۴۴- در هيچ ماءخذى به اين داستان برخورد نكردم .
(-۱)"> ۶۴۵- اين داستان را ابن جوزى در (( التفتيح )) نقل كرده و نام آن زن را جمرة بنت حرث بن عوف مازنى دانسته و دمياطى نيز از او پيروى كرده است . در قاموس آمده است كه برصا لقب ام شبيب شاعر است كه اسمش امامه يا قرصافه بوده است .
۶۴۶- اين خبر را صدوق در امالى ضمن خبرى طولانى در ص ۶۹ روايت كرده و حاكم در مستدرك ج ۳، ص ۱۱۳ و طبرانى و ابويعلى - به طورى كه در (( مجمع الزوائد )) ج ۹ / ۱۳۶ آمده - نقل كرده اند.
۶۴۷- اين مطالب را صدوق در امالى ، ص ۷۱ و در (( مجمع الزوائد، )) ج ۹، ص ۱۸۸ از طبرانى در (( الكبير و الاوسط ع(( روايت كرده است . و نيز در امالى صدوق ص ۷۰ و مستدرك حاكم ج ۴، ص ۳۹۸ و (( الدلائل )) ابونعيم ص ۲۰۲ خبر دادن پيامبر صلى اللّه عليه و اله از شهادت امام حسين عليه السلام آمده است .
۶۴۸- اين حديث را صدوق در عيون ، ص ۳۶۲ روايت كرده است .
۶۴۹- اين مطلب را شيخ سليمان حنفى در ينابيع ، باب ۷۶ از كتاب (( فرائد السمطين )) حموينى به نقل از مجاهد، و ابن عباس ضمن حديث آمدن نعثل يهودى خدمت پيامبر و سؤ الش از وى نقل كرده است و در (( كمال الدين )) صدوق ، ص ۱۵۰ نقل شده است .
۶۵۰- اين خبر را محب الدين طبرى در (( ذخائر العقبى )) و حسام الدين متقى هندى در (( منتخب كنزالعمال )) با سند (حاشيه مسند احمد ج ۵، ص ۳۹) و حموينى در (( فرايد ((ع و سيوطى در (( ذيل اللالى ، )) ص ۶۵ و بغوى در (( شرح السنه )) و صدوق در (( معانى )) نقل كرده اند.
۶۵۱- اين خبر را ابن قتيبه در (( الامامة و السياسة )) و ابن ابى الحديد از كتاب (( غريب الحديث ، )) تاءليف ابومحمّد عبداللّه بن مسلم بن قتيبه نقل كرده است ، به شرح نهج البلاغه ، ج ۲، ص ۷۹ چاپ اول و كتاب (( الجمل ، )) ص ۱۱۲ تاءليف مفيد و (( المعانى ، )) ص ۳۷۵ مراجعه كنيد، و ابن عبدربه در (( عقد الفريد )) ج ۲، ص ۲۲۷ آن را نقل كرده است . حواءب نام چاهى است در نزديكى بصره كه بر امّ المؤ منين - در وقت رفتن به جنگ جمل - سگهاى آنجا پارس ‍ كردند (( (لسان العرب ج ۱، فصل حاء مهمله ) )) - م .
۶۵۲- به (( مجمع الزوائد، )) ج ۹، ص ۲۳۱ مراجعه كنيد، اين مطلب را از احمد و بزاز روايت كرده است .
۶۵۳- اين خبر را حاكم در مستدرك ج ۲، ص ۳۸۵ نقل كرده است .
۶۵۴- قاضى در كتاب (( الشفاء، )) آن گونه كه در شرح شفا ج ۱، ص ۵۸۹ آمده ، مى گويد: طحاوى در (( مشكل الحديث )) از اسماء بنت عميس از دو طريق نقل كرده است ، همچنين طبرانى با سندهاى رجالى كه بعضى ثقه اند به اين عبارت نقل كرده است : پيامبر صلى اللّه عليه و اله كه در حال دريافت وحى بود، سرش به دامن على عليه السلام قرار داشت و آن حضرت نماز عصتر به جا نياورده بود، خورشيد غروب كرد، پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: يا على نماز خوانده اى ؟ گفت : نه ، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله عرض كرد: (( خداوندا! على در طاعت تو و طاعت رسول تو بوده است ، خورشيد را بر او بازگردان )) اسماء مى گويد: من ديدم كه خورشيد غروب كرده بود، سپس ديدم بعد از غروب دوباره طلوع كرد و بر زمين تابيد. اين رويداد در صهباء خيبر اتفاق افتاد. قاضى گويد: اين دو حديث ثابت و راويانش ثقه هستند، و طحاوى نقل كرده است كه احمد بن صالح (يعنى ابوجعفر طبرى مصرى حافظ از ابن عيينه و امثال او شنيده و بخارى و ديگران از او نقل كرده اند) وى مى گفت : شايسته نيست آن كه در راه دانش است از حفظ حديث اسماء تخلف كند زيرا كه آن از نشانه هاى نبوت است . اگر تفصيل بيشترى خواستيد به (( الغدير )) ج ۳ / ۱۲۶ تا ۱۴۱ به شرح مطلب در اطراف اين موضوع مراجعه كنيد. در چند صفحه بعد (ص ۲۰۰) خواهد آمد كه على عليه السلام نمازش را در حال نشسته و به ايماء خواند، در پاسخ پيامبر صلى اللّه عليه و اله نيز همين طور گفت ، نه آن كه اصلا نخوانده باشد - م .
۶۵۵- خطبه قاصعه .
۶۵۶- اسراء / ۸۸: اگر انسانها و پريان اتفاق كنند كه همانند قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد هر چند يك ديگر را در اين كار كمك كنند.
۶۵۷- در زمانى كه غزالى اين مطلب را مى نوشته ، از نزول قرآن مجيد پانصد سال گذشته بوده است . - م .
 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد