منتهي الامال

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما


  فـصـل هـفـتـم : در وقـوع مـصـيـبـت عظمى يعنى وفات پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم

 بدان كـه اكـثـر عـلمـاى فـريـقـيـن را اعـتـقـاد آن اسـت كـه ارتـحـال سيد انبياء صلى اللّه عليه و آله و سلّم به عالم بقادر روز دوشنبه بوده است و اكثر علماى شيعى را اعتقاد آن است كه آن روز بيست و هشتم ماه صفر بوده است و اكثر علماى اهـل سـنـت دوازدهم ماه ربيع الاول گفته اند. و در كشف الغمّه از حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت در سال دهم هجرت به عالم بقا رحلت نمود و ازعمر شـريـف آن حـضـرت شـصـت و سـه سـال گـذشـتـه بـود؛ چـهـل سـال در مـكـه مـانـد تـا وحـى بـر او نـازل شـد و بـعـد از آن سـيـزده سـال ديـگـر در مـكـه مـانـد و چـون بـه مـديـنـه هـجـرت نـمـود پـنـجـاه و سـه سـال از عـمـر شـريـفـش گـذشـتـه بـود و ده سـال بعد از هجرت در مدينه ماند و وفات آن حضرت در دوم ماه ربيع الاوّل روز دوشنبه واقع شد؛
مـؤ لف گـويـد: كـه واقـع شـدن وفـات آن حـضـرت در دوم ربـيـع الا وّل مـوافـق بـا قـول بـعـضـى از اهـل سـنـت اسـت و از عـلمـاى شـيـعـه كـسـى قـائل بـه آن نـشـده پـس شـايـد ايـن فـقـره از روايـت محمول بر تقيه باشد. و بدان كه در كيفيّت وفات آن سرور و وصيّت هاى آن بزرگوار روايـت بـسـيار وارد شده (329) و ما در اينجا اكتفا مى كنيم به آنچه شيخ مفيد و طبرسى رضوان اللّه عليهما اختيار كرده اند.

گـفـتـه انـد(330) كه چون حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از حجّة الوداع مـراجـعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد كه رحلت او به عالم بقا نزديك شده است پـيوسته در ميان اصحاب خطبه مى خواند و ايشان را از فتنه هاى بعد از خود به مخالفت فـرمـوده هاى خود حذر مى نمود و وصيّت مى فرمود ايشان را كه دست از سنّت و طريقه او بـر نـدارنـد و بـدعـت در ديـن الهـى نـكـنـنـد و مـتـمـسـّك شـونـد بـه عـتـرت و اهل بيت او به اطاعت و نصرت و حراست ، و متابعت ايشان را بر خود لازم دانند و منع مى كرد ايشان را از مختلف شدن و مرتد شدن و مكّرر مى فرمود كه ايّها النّاس من پيش از شما مى روم و شـمـا در حـوض كـوثـر بـر مـن وارد خـواهـيـد شـد و از شـمـا سـؤ ال خـواهم كرد كه چه كرديد با دو چيز گران بزرگ كه در ميان شما گذاشتم : كتاب خدا و عـتـرت كـه اهـل بيت من اند، پس نظر كنيد كه چگونه خلافت من خواهيد كرد در اين دو چيز؛ بـه درسـتى كه خداوند لطيف خبير مرا خبر داده است كه اين دو چيز از هم جدا نمى شوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند؛ به درستى كه اين دو چيز را در ميان شما مى گذارم و مـى روم پـس سـبـقـت مـگيريد بر اهل بيت من و پراكنده مشويد از ايشان و تقصير مكنيد در حق ايـشان كه هلاك خواهيد شد و چيزى تعليم ايشان مكنيد؛ به درستى كه ايشان داناترند از شـمـا و چـنين نيابم شما را كه بعد از من از دين برگرديد و كافر شويد و شمشيرها بر روى يـكـديـگـر بـكـشـيـد پـس مـلاقـات كـنـيـد مـن يا على عليه السّلام را در لشكرى مانند سـيـل در فراوانى و سرعت و شدّت . و بدانيد كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصّى من اسـت و قـتـال خـواهـد كـرد بـر تـاءويـل قـرآن چـنـانـكـه مـن قـتال كردم بر تنزيل قرآن . و از اين باب سخنان در مجالس متعدّده مى فرمود؛ پس اُساَمة بن زيد را امير كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غير ايشان براى او ترتيب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بيرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنـجـا شـهـيـد شـده بـود و غـرض حـضـرت از فرستادن اين لشكر آن بود كه مدينه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام منازعه نكند تا امر خلافت بـر آن حضرت مستقر گردد و مردم را مبالغه بسيار مى فرمود در بيرون رفتن و اُسامه را به جُرْف (331) فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقف نمايد تا لشكر نزد او جـمـع شـونـد و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بيرون كنند و ايشان را حذر مى فرمود از ديـر رفـتـن ؛ پـس در اثـنـاى آن حـال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحـمـت الهـى واصل گرديد، چون آن حالت را مشاهده نمود دست اميرالمؤ منين عليه السّلام را گـرفـت و مـتـوجـّه بـقـيـع گـرديد و اكثر صحابه از پى او بيرون آمدند و فرمود كه حق تـعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقيع چون به بقيع رسيد گفت : اَلسَّلامُ عـَلَيـْكـُمْ، اى اَهـْل قـبـور گـوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده ايد در آن و نجات يافته ايد از فتنه هائى كه مردم را در پيش است ، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم فتنه هاى بسيار مانند پاره هاى شب تار؛ پس مدّتى ايستاد و طلب آمرزش براى جـمـيـع اهـل بـقـيـع كرد و رو آورد به سوى حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و فرمود كه جـبـرئيـل در هـر سـال قـرآن را يـك مـرتـبـه بـه مـن عـرضـه مـى كـرد و در ايـن سـال دو مـرتـبـه عرضه نمود و چنين گمان دارم كه اين براى آن است كه وفات من نزديك شـده اسـت ؛ پـس فرمود كه يا على به درستى كه حق تعالى مرا مخيّر گردانيده است ميان خـزانـه هاى دنيا و مخلّد بودن در آن يا رفتن به بهشت ، و من اختيار لقاى پروردگار خود كـردم چـون بميرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود؛ پس بـه مـنـزل خـود مـراجعت نمود و مرض آن حضرت شديد شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عـصـابـَه بـه سر بست و به دست راست بر دوش اميرالمؤ منين عليه السّلام و به دست چپ بر دوش فضل بن عبّاس تكيه فرموده بود تا آنكه بر منبر بالا رفت و نشست و گفت : اى گـروه مـردم ! نـزديـك شـده اسـت كـه من از ميان شما غايب شوم هر كه را نزد من وعده باشد بيايد وعX.بـه نـزد حـضـرت آمـد و التماس كرد و آن حضرت را به خانه خود برد و چون به خانه عايشه رفت مرض آن حضرت شديد شد.
پـس بـلال هـنـگـام نـمـاز صـبـح آمـد و در آن وقـت حـضـرت مـتـوجـّه عـالم قـدس بـود چـون بـلال نـداى نماز در داد حضرت مطلع نشد پس عايشه گفت كه ابوبكر را بگوئيد كه با مـردم نـمـاز كـند و حفصه گفت كه عمر را بگوئيد كه با مردم نماز كند! حضرت چون سخن ايـشـان را شنيد و غرض ايشان را دانست فرمود كه دست از اين سخنان بداريد كه شما به زنـانـى مـى مـانـيـد كـه يوسف را مى خواستند گمراه كنند و چون حضرت امر كرده بود كه شـيـخـَيـْن با لشكر اُسامه بيرون روند و در اين وقت از سخنان آن دو زن يافت كه ايشان به مدينه برگشته اند بسيار غمگين شد و با آن شدّت مرض برخاست كه مبادا يكى از آن دو نـفـر بـا مـردم نـمـاز كند و اين باعث شبهه مردم شود و دست بر دوش اميرالمؤ منين عليه السّلام و فضل بن عبّاس انداخته با نهايت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنين خود را مى كشيد تا به مسجد درآمد و چون نزديك محراب رسيد ديد كه ابوبكر سبقت كرده است و در محراب بـه جـاى آن حـضـرت ايـسـتـاده اسـت و به نماز شروع كرده است ؛ پس به دست مبارك خود اشـاره كرد كه پس بايست و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نكرد به آن مـقـدار نمازى كه سابق شده بود و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت و شيخَيْن و جـمـاعـتـى از مـسـلمـانـان را طلبيد و فرمود كه من نگفتم كه با لشكر اسامه بيرون رويد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه ! چنين گفتى . فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نكرديد؟ ابوبكر گـفت كه من بيرون رفتم و برگشتم براى آنكه عهد خود را با تو تازه كنم . عمر گفت : يـارسـول اللّه ! مـن بـيـرون نرفتم براى آنكه نخواستم كه خبر بيمارى ترا از ديگران بـپـرسـم . پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه روانه كنيد لشكر اسـامـه را و بـيـرون رويد با لشكر اسامه .(332) و موافق روايتى فرمود خدا لعـنـت كـنـد كـسـى را كـه تـخـلّف نـمـايـد از لشـكـر اسـامـه سـه مـرتبه اين سخن را اعاده فـرمـود(333) و مـدهـوش شـد از تـعـب رفـتـن بـه مسجد و برگشتن و از حزن و اندوهى كه عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملايماتى كه مشاهده نمود؛ پس مسلمانان بـسـيـار گـريـسـتـنـد و صداى نوحه و گريه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد و شـيـون از مـردان و زنـان مـسـلمـانـان برخاست ؛ پس حضرت چشم مبارك گشود و به سوى ايـشـان نـظـر كـرد و فـرمـود كـه بـيـاوريـد از براى من دواتى و كتف گوسفندى تا آنكه بـنـويسم از براى شما نامه اى كه گمراه نشويد هرگز؛ پس يكى از صحابه برخاست كـه دوات و كـتف را بياورد عمر گفت : برگرد كه اين مرد هذيان مى گويد! و بيمارى بر او غـالب گـرديـده اسـت ! و مـا را كـتاب خدا بس است !(334) پس اختلاف كردند آنـهـا كـه در آن خـانـه بـودنـد بـعـضـى گـفـتـنـد كـه قـول ، قـول عـُمـر اسـت و بـعـضـى گـفـتـنـد كـه قـول ، قـول رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت و گـفـتـنـد كه در چنين حالى چگونه مخالفت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم روا باشد؛ پس بار ديگر پرسيدند كـه آيا بياوريم آنچه خواستى يا رسول اللّه ؟ فرمود كه بعد از اين سخنان كه از شما شـنـيـدم مـرا حـاجـتـى بـه آن نـيـسـت ولكـن وصـيـّت مـى كـنـم شـمـا را كـه بـا اهـل بـيـت مـن نـيكو سلوك كنيد. و حضرت رو از ايشان گردانيد و ايشان برخاستند و باقى مـانـد نـزد او عـبـّاس و فـضـل پـسـر او و عـلى بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام و اهـل بـيـت مـخـصـوص آن حـضـرت . پـس عـبـّاس گـفـت : يـا رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم اگـر ايـن امـر خـلافـت در ما بنى هاشم قرار خواهد گـرفـت پـس مـا را بشارت ده كه شاد شويم و اگر مى دانى كه بر ما ستم خواهند كرد و خلافت را از ما غصب خواهند كرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بكن . حضرت فرمود كه شـمـا را بـعـد از مـن ضـعـيـف خواهند كرد و بر شما غالب خواهند شد، و ساكت شد پس مردم برخاستند در حالى كه گريه مى كردند و از حيات آن حضرت نااميد گرديدند.
پ
س چون بيرون رفتند حضرت فرمود كه برگردانيد به سوى من برادرم على و عمويم عـبـّاس را؛ پـس فـرسـتـادنـد كـسـى را كـه حـاضـر كـرد ايشان را همين كه در مجلس ‍ قرار گـرفـتـنـد حـضـرت رو بـه عـبـّاس كـرد و فـرمـود: اى عـمّ پـيـغـمـبـر! قـبـول مـى كـنـى وصيّت مرا و وعده هاى مرا به عمل مى آورى و ذمت مرا برى مى گردانى ؟ عـبـّاس گـفـت : يـا رسـول اللّه ! عـمـوى تـو پـيـرمـردى اسـت كـثـيـر العـيـال و عـطـاى تـو بـر بـاد پـيـشـى گـرفـته و بخشش تو از ابر بهار سبقت كرده و مـال مـن وفا نمى كند به وعده ها و بخششهاى تو. پس حضرت روى مبارك را گردانيد به سـوى امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام و فـرمـود: اى بـرادر! تـو قـبـول مـى كـنـى وصـيـت مـرا و بـه عـمـل مـى آورى وعـده هـاى مـرا و ادا مـى كنى ديون مرا و ايـسـتـادگـى مـى كـنـى در امور اهل من بعد از من ؟ اميرالمؤ منين عليه السّلام گفت : بلى ، يا رسـول اللّه ! فـرمـود: نـزديـك مـن بـيـا، چـون نـزديـك آن حـضـرت رفـت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را به خود چسبانيد پس بيرون كرد انگشتر خود را و فـرمـود: بگير اين را و بر انگشت خود كن و طلبيد شمشير و زره و جميع اسلحه خود را و بـه امـيـرالمؤ منين عليه السّلام عطا كرد و پس طلبيد آن دستمالى را كه بر شكم خود مى بـسـت وقتى كه سلاح مى پوشيد در حَرْب و به اميرالمؤ منين عليه السّلام داد؛ پس فرمود برخيز برو به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى ؛ پس چون روز ديگر شد مرض آن حضرت سنگين شد و مردم را منع كردند از ملاقات آن حضرت و اميرالمؤ منين عليه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود و از او مفارقت نمى نمود مگر براى حاجت ضرورى ؛ پس حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم به حال خود آمد فرمود: بخوانيد براى من برادر و يـاور مـرا؛ پـس ‍ ضـعف او را فرو گرفت و ساكت شد. عايشه گفت : بخوانيد ابوبكر را! پس ابوبكر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست چون حضرت چشم خود را باز كرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانيد. ابوبكر برخاست و بيرون شد و مى گفت : اگر حاجتى بـه من داشت اظهار مى كرد. باز حضرت كلام سابق را اعاده فرمود؛ حفصه گفت : بخوانيد عـمـر را! چـون عـمـر حـاضـر شـد و حـضـرت او را ديد از او هم اعراض فرمود؛ پس فرمود بـخـوانـيد از براى من برادر و ياورم را؛ امّ سلمه گفت : بخوانيد على را همانا كه پيغمبر غير او را قصد نكرده .
چون اميرالمؤ منين عليه السّلام حاضر شد اشاره كرد پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بـه سـوى او كـه نـزديـك مـن بـيـا؛ پـس امـيـرالمؤ منين عليه السّلام خود را به آن حضرت چـسـبـانـيـد و پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به او راز گفت در زمان طويلى ؛ پس امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـرخـاسـت و در گـوشـه اى نـشـسـت و حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم در خواب رفت . پس اميرالمؤ منين عليه السّلام بيرون آمد مردم به او گفتند: يا اباالحسن چه رازى بود كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم با تو مى گفت ؟ حضرت فرمود كه هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار بـاب مـفـتـوح مـى شـود و وصيّت كرد مرا به آن چيزى كه به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى .
پـس چـون مـرض حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم سنگين شد و رحلت او به ريـاض جـنـّت نزديك گرديد، حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام را فرمود كه يا على سر مرا در دامن خود گذار كه امر خداوند عالميان رسيده است و چون جان من بيرون آيد آن را به دست خود بگير و بر روى خود بكش پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهيز من شو و اوّل تو بر من نماز كن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى و در جميع اين امور از حـق تـعـالى يارى بجوى ؛ چون حضرت امير سر مبارك آن سرور را در دامن خود گذاشت حـضـرت بـى هـوش شـد، پـس حـضـرت فـاطـمـه عـليـهـاالسـّلام نـظـر بـه جمال بى مثال آن حضرت مى كرد و مى گريست و ندبه مى كرد و مى گفت :
شعر :

وَاَبْيَضُ يُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ

ثِمال الْيَتامى عِصْمَةٌ لِلاَرامِلِ(335)

؛ يـعـنـى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم سفيد روئى است كه مردم به بركت روى او طـلب بـاران مـى كـنند و فريادرس يتيمان و پناه بيوه زنان است ؛ چون آن حضرت صـداى نـور ديـده خـود فـاطـمه را شنيد ديده خود گشود و به صداى ضعيفى گفت كه اى دختر! اين سخن عمّ تو ابوطالب است اين را مگو بلكه بگو:
(وَمـا مـُحَّمـَدٌ اِلاّ رَسـُولٌ قـَدْ خـَلَتْ مـِنْ قـَبـْلِهِ الرُسـُلُ اَفـَاِنْ مـاتَ اَوْقـُتـِلَ انـْقـَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ).(336)
پس فاطمه بسيار گريست ، پس حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را اشاره كـرد كـه نـزديك من بيا؛ چون فاطمه عليهاالسّلام نزديك او رفت ، رازى در گوش او گفت كه صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گرديد! پس چون روح مقدّس ‍ آن حضرت مفارقت كرد حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام دست راستش در زير گلوى آن حضرت بود، پس جان شـريـف رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم از مـيان دست اميرالمؤ منين عليه السّلام بـيـرون رفـت ، پـس دسـت خـود را بـلنـد كـرد و بـر رُوى خـود كشيد؛ پس ديده هاى حقّ بين پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عليه و آله و سلّم را پوشانيد و جامه بر قامت باكرامتش كشيد، پس مشغول گرديد بر امر تجهيز آن حضرت .
روايـت شـده كـه از حضرت فاطمه عليهاالسّلام پرسيدند كه اين چه راز بود كه پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـا تـو گـفـت كـه انـدوه تـو مـبـدّل بـه شـادى شد و قلق و اضطراب تو تسكين يافت ؟فرمود كه پدر بزرگوارم مرا خبر داد كه اول كسى كه از اهل بيت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدت حيات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به اين سبب شدت اندوه و حزن من تسكين يافت ! پس ‍ اميرالمؤ منين مـتـوجـه غـسـل او شـد و طـلبـيـد فـضـل بـن عباس را و امر كرد او را كه آب به او بدهد پس غـسـل داد او را بـعد از اينكه چشم خود را بسته بود. پس پاره كرد پيراهن آن حضرت را از نـزد گـريبان تا مقابل ناف مبارك آن حضرت ، و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام مباشر غـسـل و حنوط و كفن آن حضرت بود و ((
فضل )) آب به او مى داد و اعانت مى كرد آن حضرت را بـر غـسـل دادن ؛ پـس چـون امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام از غـسـل آن حـضـرت فـارغ شد پيش ايستاد و به تنهايى بر آن حضرت نماز كرد و هيچ كس مـشـاركـت نكرد و آن حضرت در نماز كردن بر پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مردم درمـسجد جمع شده بودند و گفتگو مى كردند در باب اينكه چه كسى را مقدم دارند در نماز بـر آن حـضـرت و در كـجـا دفـن كـنند آن جناب را ؛ پس ‍ حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بيرون آمد و رفت نزد ايشان و فرمود: كه همانا پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم امام و پـيـشـواى مـا اسـت در حال حيات و بعد از ممات پس دسته دسته مردم بيايند بر آن حضرت نـمـاز كـنـند بدون تقدم امامى و بروند به درستى كه حق تعالى قبض روح نمى فرمايد پـيـغـمـبـرى را در مكانى مگراينكه پسنديده آن مكان را از براى قبر او و من پيغمبر را دفن خواهم نمود در حجره اى كه وفات آن حضرت در آن واقع شده .
پس مردم تسليم كردند اين امر را و راضى شدند به آن پس چون مسلمانان از نماز بر آن حـضرت فارغ شدند عباس عموى پيغمبر مردى را روانه كرد به سوى ابوعبيده جرّاح كه ((قـبـر كـن )) اهـل مـكـه بـود و ديـگـرى را فـرسـتـاد بـه سـوى زيـد بـن سـهـل كـه ((قبر كن )) اهل مدينه بود و آنها را طلبيد از براى كندن قبر پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ؛ پـس زيـد بـن سـهـل را مـلاقـات نـمود و امر كرد او را به حفر قبر آن حـضـرت ، پـس ‍ چـون زيـد از حـفـر قـبـر فـارغ شـد امـيـرالمـؤ مـنـيـن عليه السّلام و عبّاس وفـضـل بن عباس و اسامة بن زيد داخل در قبر شدند براى آنكه آن حضرت را دفن نمايند. طـايـفه انصار چون چنين ديدند صدا بلند كردند و قسم دادند اميرالمؤ منين عليه السّلام را كـه يـك نـفـر از مـا نـيـز بـا خـود مـصـاحـب كـن در دفـن كـردن حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم تا آنكه ما نيز از اين حظّ و بهره دارا شويم ؛ پس امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام اَوْسِ بـْن خـَوْلىّ را كـه مـردى بـَدْرى و از افـاضـل قـبـيـله خَزْرج بُود امر كرد كه داخل قبر شود؛ پس اميرالمؤ منين عليه السّلام جَسَد نـازنـيـن پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را برداشت و به اَوْس داد كه در قبر بگذرد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر كرد او را كه از قبر بيرون بيايد پس اَوْس بيرون آمـد و حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام در قـبـر نازل شد و صورت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را از كفن ظاهر گردانيد و گـونـه مبارك آن حضرت را بر زمين مقابل قبله نهاد پس خشت لحد را چيد و خاك بر روى او ريـخـت و ايـن واقـعـه هـايـله در روز دوشـنـبـه بـيـسـت و هـشـتـم مـاه صـفـر سـال يـازدهـم از هـجـرت بـود. و سـنّ شـريـف آن حـضـرت شـصـت و سـه سـال بـود و بـيـشـتـرمردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت كه مابين مهاجر و انصار واقع بود. انتهى .(337)

آيا پيامبر به شهادت رسيد؟
در احـاديـث مـعـتـبره وارد شده است كه آن حضرت به شهادت از دنيا رفت چنانكه صفّار به سـنـد مـعـتـبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه در روز خيبر زهر دادند آن حـضـرت را در دسـت بـزغـاله چـون حـضـرت لقـمـه اى تـنـاول فـرمـود آن گـوشـت بـه سـخـن آمـد و گـفـت : يـا رسـول اللّه ! مـرا بـه زهـر آلوده اند؛ پس حضرت در مرض موت خود مى فرمود كه امروز پـشـت مـرا در هـم شـكـست آن لقمه كه در خيبر تناول كردم و هيچ پيغمبر و وصىّ پيغمبرى نـيـسـت مـگـر آنـكـه بـه شـهادت از دنيا بيرون مى رود.(338) و در روايت ديگر فرمود كه زن يهوديه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد كه من زهرآلوده ام پس حضرت آن را انداخت و پيوسته آن زهر در بـدن آن حـضـرت اثـر مـى كـرد تـا آنـكـه بـه هـمـان عـلت از دنـيـا رحـلت فرمود.(339) صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ.
و مـسـتـحـب است زيارت آن حضرت از نزديك و دور چنانكه شيخ شهيد در ((
دروس )) فرموده كـه مـستحب است زيارت پيغمبر و ائمه در هر روز جمعه اگرچه زائر از قبرهاى ايشان دور بـاشـد و اگـر در بـالاى بـلنـدى بـايـسـتـد و زيـارت كـنـد افضل است انتهى .(340)
و نـيـز سـزاوار اسـت زيـارت حـضـرت رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در عقب هر نمازى به اين الفاظى كه حضرت امام رضا عليه السّلام تعليم ابن ابى نصر بَزَنْطى ، فرمودند:
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللّه اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا حَبيبَ اللّهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يا صَفْوَةَ اللّهِ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَمينَ اللّهِ اَشْهَدُ اَنَّكَ رَسُولُ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللّهِ وَاَشْهَدُ اَنَّكَ قـَدْ نـَصَحْتَ لاُِمَّتِكَ وَجاهَدْتَ في سَبيلِ رَبِّكَ وَعَبَدْتَهُ حَتّى اَتي كَ الْيَقينُ فَجَزاكَ اللّهُ يا رَسـُولَ اللّهِ اَفـْضـَل مـا جـَزى نـَبـِيا عَنْ اُمَّتِهِ، اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَفْضَلَ ما صَلَّيْتَ عَلى اِبْراهيمَ وَ آلِ اِبْراهيمَ اِنَّكَ حَميدٌ مَجيدٌ.
 

فهرست

  فصل هشتم : در بيان احوال اولاد امجاد پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم

.ّدر ((قُرْب الا سْناد)) از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است (341) كه از بـراى رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از خديجه متولد شدند: طاهر و قاسم و فـاطـمـه و ام كـلثـوم و رقـيـّه و زيـنب . و تزويج نمود فاطمه را به حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام و زينب را به ابى العاص (342) بن رَبيع كه از بنى اميّه بود و امّ كـلثـوم را بـه عـثـمـان بـن عـُفـّان و پيش از آنكه به خانه عثمان برود به رحمت الهى واصـل شـد و بـعـد از او حـضـرت ، رقـيـّه را بـه او تـزويـج نمود . پس از براى حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در مدينه ابراهيم متولّد شد از ماريه قبطيّه كه به هـديـه فـرسـتـاده بـود از بـراى آن حـضـرت او را پـادشـاه اسكندريّه با اَسْتر اشهبى و بعضى از هداياى ديگر.
فـقـيـر گـويـد: آنـچـه مشهور است و مورّخين نوشته اند تزويج امّكلثوم به عثمان بعد از وفات رقيّه است و رُقيّه در سال دوم هجرى در هنگامى كه جنگ بدر بود وفات كرد. و شيخ طـبـرسى و ابن شهر آشوب روايت كرده اند كه اولاد امجاد آن مفخر عِباد از غير خديجه به هم نرسيد مگر ابراهيم كه از ماريه به وجود آمد و مشهور آن است كه براى آن حضرت سه پـسر به وجود آمد: اوّل قاسم و به اين سبب آن حضرت را ابوالقاسم كُنْيَت كردند و او پـيـش از بـعـثـت آن جـناب متولّد شد؛ دوم عبداللّه كه بعد از بعثت متولّد شد او را ملقّب به طـيـّب و طـاهـر گـردانـيـدنـد و هـر دو در طـفـوليـّت در مـكـّه بـه بـهـشـت ارتحال نمودند و بعضى طيّب و طاهر را نام دو پسر ديگر مى دانند غير عبداللّه و بر اين قـول وقـعـى نـگـذاشـتـه انـد؛ سـوم ابراهيم عليه السّلام و روايت شده كه چون رقيّه دختر رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم وفـات يـافـت حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم او را خطاب نمود كه ملحق شو به گذشتگان شايسته مـا عـثـمان بن مظعون و اصحاب شايسته او و جناب فاطمه عليهاالسّلام بر كنار قبر رقيّه نـشـسـتـه بـود و آب از ديـده اش در قـبـر مـى ريـخـت ، حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم آب از ديده نور ديده خود پاك مى كرد و در كنار قبر ايـسـتـاده بود و دعا مى كردپس فرمود كه من دانستم ضعف و ناتوانى او را و از حق تعالى خواستم كه او را امان دهد از فشار قبر(343) و مشهور آن است كه ولادت ابراهيم عـليـه السـّلام در مـديـنـه شـد در سـال هـشـتم هجرت و ابورافع بشارت اين مولود را به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم داد، حضرت غلامى به او بخشيد و آن فرزند را ابـراهيم نام نهاد و در روز هفتم از براى او عقيقه فرمود و سرش را تراشيد و به وزن موى سرش نقره تصدّق نمود بر مساكين و فرمود كه مويش را در زمين دفن كردند. و زنان انصار در شير دادن او نزاع كردند، پس حضرت او را به ((امّ برده )) دختر منذربن زيد داد كـه او را شـيـر بـدهـد و ابـراهـيـم عـليـه السـّلام در دنـيـا چـنـدان مـكـث نـكـرد در سـال دهـم هـجـرى در روز هـيـجـدهـم مـاه رجـب وفـات يـافـت و مـدّت عـمـر شـريـفـش ‍ يـك سـال و ده مـاه و هـشـت روز بـود. و بـه روايـتـى يـك سـال و شـش مـاه و چـنـد روزى ؛ و او را در بقيع دفن كردند(344) و در فوت او سه امر غريب به ظهور آمد كه در موضع خود به شرح رفته .(345)
و ابـن شـهـر آشـوب رحـمـه اللّه از ابن عبّاس روايت كرده است (346) كه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود و بر ران چپش ابراهيم پسرش ‍ را نـشـانـيـده بـود و بـر ران راسـت خـود امـام حـسـين عليه السّلام را و يك مرتبه اين را مى بـوسـيـد و يك مرتبه او را ناگاه آن جناب را حالت وحى عارض شد و چون آن حالت از او زايـل گـرديد فرمود كه جبرئيل از جانب پروردگار من آمد و گفت : اى محمّد! پروردگارت تـرا سـلام مـى رسـانـد و مـى فرمايد كه اين هر دو را براى تو جمع نخواهم كرد يكى را فـداى ديگرى گردان پس حضرت نظر كرد به سوى ابراهيم و گريست و نظر كرد به سـوى سـيـّدالشهداء عليه السّلام و گريست پس فرمود كه ابراهيم ، مادرش ماريه است و چون بميرد به غير از من كسى محزون نخواهد شد. و مادر حسين ، فاطمه است و پدرش على اسـت كـه پـسـر عـمّ مـن و بـه منزله جان من و گوشت و خون من است و چون او بميرد دخترم و پسر عمم هر دو اندوهناك مى شوند و من نيز بر او محزون مى گردم و من اختيار مى كنم حزن خود را بر حز ن ايشان ؛ اى جبرئيل ! ابراهيم را فداى حسين كردم و به فوت او رضا دادم ! پـس بـعـد از سه روز مُرغ روح ابراهيم به جنّات نعيم پرواز نمود و بعد از آن حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم هـرگـاه امـام حسين عليه السّلام را مى ديد او را بر سـيـنـه خـود مـى چـسـبـانـيد و لبهاى او را مى مكيد و مى گفت : فداى تو شوم اى كسى كه ابـراهيم را فداى تو كردم . و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه چون ابراهيم از دنـيـا رحـلت كـرد آب از ديـده هـاى مـبـارك حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرو ريـخـت و فـرمـود كـه ديـده مـى گـريـد و دل اندوهناك مى شود و نمى گويم چيزى كه باعث غضب پروردگار گردد؛ پس خطاب به ابـراهـيـم كـرد كـه مـا بـر تو اندوهناكيم اى ابراهيم ؛ پس در قبر ابراهيم رخنه اى مشاهده نـمـود و بـه دست خود آن رخنه را اصلاح كرد و فرمود كه هرگاه احدى از شما عملى بكند بـايـد كـه مـحـكـم بـكـند پس ‍ فرمود كه ملحق شو به سلف شايسته خود عثمان بن مظعون رحـمـه اللّه تـعـالى . بـيـايـد ذكـر عـثـمـان بـن مـظـعـون در ذيل شهادت عثمان بن اميرالمؤ منين عليه السّلا
م .
 
فهرست

فـصـل نـهـم : در بـيـان مـخـتـصـرى از احـوال خويشان پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم

شـيخ طبرسى و ديگران روايت كرده اند كه آن حضرت را نُه عمو بود كه ايشان فرزندان عـبـدالمـطـّلب بـودنـد، حـارث و زبـيـر و ابـوطـالب و حـمـزه و غَيداق (347)و ضِرار(348) و مُقَوّم (349) و ابولهب و عبّاس ، و حارث بزرگترين فرزندان عبدالمطّلب بود و عبدالمطّلب را به آن سبب ((ابوالحارث )) مى گفتند و با او در حـفـر جـاه زمـزم شـريـك بـود و فـرزنـدان حـارث ، ابـوسـفـيـان و مـُغـَيـْرَه و نـَوْفـل (بـر وزن جـوهر) و ربيعه و عبد شمس بودند(350) و ابوسفيان برادر رضـاعـى پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم بود به سبب شيرى كه از حليمه سعديّه خـورده بـود، و به حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شبيه بود، در سنه بيست وفـات كـرد و در بـقـيـع بـه خـاك رفـت و بـه قـولى در خـانـه عـقيل بن ابى طالب مدفون شد. و از نَوْفَل چند فرزند بماند از جمله فرزندان او ، مغيرة بـن نـوفل است و او همان است كه ابن ملجم مرادى ملعون را گرفت بعد از آنكه ضربت بر آن حضرت زده بود و فرار مى كرد. در تاريخ است كه او قاضى بود در زمان عثمان و در صـفـّيـن بـا حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام حاضر بود و بعد از اميرالمؤ منين عليه السّلام اُمامه بنت ابى العاص بن ربيع را تزويج كرد؛ امامه از براى او يحيى را بزاد و ربيعة بن حارث همان است كه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در فتح مكّه فرمود:
((اَلا اِنَّ كـُلَّ مُاثَرَةٍ كانَتْ فِي الْجاهِلِيَّةِ مَوْضُوعَةٌ تَحْتَ قَدَمَىّ وَدِمآء الْجاهِلِيَّةِ مَوْضُوعَةٌ وَاِنَّ اَوَّلَ دَمٍ اَضَعُ دَمَ اِبْنِ رَبيعَةِ بْنِ الحارثِ)).
چـه آنـكـه يـك پـسرش در جاهليت به قتل رسيده بود. و عبّاس بن ربيعه شجاعتش در صفين مشهور است و عبدشمس بن حارث را حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم عبداللّه نام كـرد و گـفـتـه شـده كـه فـرزنـدان او در شام هستند، و ابوطالب با عبداللّه پدر حضرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم و زبير از يك مادر بودند و مادر ايشان فاطمه دختر عَمرو بْنِ عائذِ بْن عِمْران بْن مَخْزوُم بود، و نام ابوطالب عبدمناف بود و او را چهار پسر بـود، طـالب و عـقـيـل و جـعـفـر و عـلى عـليـه السـّلام و نـقـل شـده كـه مـابـيـن هـر يـك از ايـن چـهـار بـرادر ده سـال فـاصـله بـوده و ابـوطـالب دو دخـتـر داشـت ، امـّهـانـى كه نامش فاخته بود و جُمانه (351) و مـادَرِ هـمه فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبدمناف بود. و از همه فرزند مـانـد بـغـيـر از طـالب ، و جـُمـانه زوجه سفيان بن الحارث بن عبدالمطّلب بوده و امّهانى زوجـه ابـو وهـب هـُبـَيْرَة بن عمرو مخزومى بوده و از او اولاد آورد كه يكى از آنها جُعدة بن هـُبـَيـْرَه اسـت كـه فـارِس مـيـدان حـرب و شجاع بوده و از جانب حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام امـارت خـراسـان داشـت . و ابـوطـالب پـيـش از هـجـرت حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـه سـه سـال بـه رحـمـت الهـى واصـِل شـد و بـه قـولى بعد از سه روز از وفات او، وفات خديجه واقع شد و حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم آن سـال را ((عامُ الْحُزْن )) نام نهاد و ما ذكر كرديم وفات اين دو بزرگوار را در فصل شش .
و امـّا عباس ؛ كُنْيَت او ابوالفضل بود و سقايت زمزم با او بود و در جنگ بدر اسلام آورد و در مدينه در آخر ايّام عثمان وفات يافت و در آخر عمر نابينا شده بود و مادر او و ضرار، نـُتـَيـْله بـود و او را نـُه پـسـر و سـه دخـتـر بـود، عـبـداللّه و عـبـيـداللّه و فـضـل و قـُثـَمـْ(352) و مـَعْبد(353) و عبدالرّحمن و تَمّام و كُثَيِّر و حـارث و امـّحـبـيـب و آمـنـه و صـفـيـّه . و مـادر امـّحـبـيـب و شش برادر كه اسمشان مقدّم ذكر شد امـّالفـضـل لُبـابـَه دخـتـر حارث هلالى خواهر ميمونه دختر حارث زوجه پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بوده و با آنكه امّالفضل ايشان را در يك خانه بزاد مدفن ايشان از هم دور افـتـاده ، قـبـر فـضـل در ((اجـنـاديـن )) از اراضـى روم اسـت ، و مـَعـْبد و عبدالرّحمن در ((افريقيّه )) است ، و عبداللّه در طائف ، و عبيداللّه در يَمَن ، و قُثَم در سمرقند است .
و بَغَوى گفته كه امّالفضل زنـى اسـت كـه بـعـد از خـديجه ـ رضى الله عنهاـ اسلام آورده . و بعضى اولاد عبّاس را ده پـسـر گـفـتـه انـد بـه زيـادتى عون ؛ و مؤ يّد اين كلام تصريح عبّاس است به عدد آنها؛ چـنـانـچـه شـيـخ شـهيد ثانى در ((شرح دِرايه ))(354) خود فرموده كه ((تَمام ))(355) از همه پسران عبّاس كوچكتر بوده و عبّاس او را در برمى گرفت و مى گفت :
شعر :

تَمُّوا بِتَمامٍ فَصاروُا عَشَرة
يا رَبِّ فَاجْعَلْهُمْ كِراما بَررَة

وَاجْعَلْ لَهُمْ ذِكْرا وَاَنْمِ الشَّجَرَة (356)
و امـّا ابـولَهـَب پـس فـرزنـدان او عـُتـْبـَه و عـُتـَيْبَه و مُعْتَبّ و دُرَّة بودند و مادر ايشان امـّجـمـيـل ـ خـواهـر ابـوسـفـيـان ـ است كه حق تعالى او را ((
حَمَّالة الْحَطَب )) فرموده است . و حـضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را شش عمه بود از چند مادر اُمَيْمَه و امّحكيم يا اُمّ حـكـيـمـه و بـَرَّة و عـاتـكـه و صـفيه و اَرْوى (357). امّا اميمه كه بعضى او را فاطمه گفته اند پس او زوجه جحش بن ريان بوده ، و از او عبداللّه و عُبيداللّه و ابواحمد و زينب و حَمْنَه (358) و امّحبيبه آورده . و زينب همان است كه زوجه زيد بن حارثه بـود، زيـد او را طـلاق داد و حـق تـعـالى او را بـه پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم تزويج فرموده .
و امـّا ام حـكـيم بن عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه كُزَيْر(359) بن ربيعة بن حبيب بن عـَبـْد شـمـس بـن عـبـدمناف بوده ، و از او عامر را آورد و او پدر عبداللّه عامر است كه والى عراق و خراسان بود از جانب عثمان . و امّا بَرَّة بنت عبدالمطّلب ؛ پس زوجه اَبُورُهْم بوده و بـعـد از او زوجـه عـبـدالاسـد بـن هـلال مـخـزومـى شـده و از بـراى او زائيـده ابوسلمه را و ابـوسـلمـه اسـمـش عـبـداللّه اسـت و او اوّل كس است كه مهاجرت كرد به حبشه با زوجه اش اُمّسَلَمه پس از آن هجرت كرد به مدينه و در بَدْر و اُحُد حاضر بود و در اُحُد جراحتى يافت و به آن زخم وفات كرد و بعد از او ، حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم زوجه اش اُم سَلَمه را تزويج فرمود.
و امـّا عـاتـكه بنت عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه عُمَيْر بْن وَهَب بوده پس از آن زوجه كلدة بن عـبـدمناف بن عبدالدّار شد و امّا صفيّه بنت عبدالمطّلب ؛ پس او زوجه حارث بن حرب بن اميّه بود و بعد از او عوّام بن خُوَيْلد ـ برادر حضرت خديجه ـ او را خواست و از وى زُبَيْر به هـم رسـيـد. و روايـت شده كه در وقت وفات حضرت عبدالمطّلب اين شش دختر همگى حاضر بـودند، عبدالمطّلب با ايشان فرمود كه بر من بگرئيد و مرثيه بگوئيد و بخوانيد كه قبل از مرگ بشنوم . پس هر يك قصيده اى در مرثيه پدر بگفتند و بخواندند، عبدالمطّلب آن مرثيه را بشنيد آنگاه از جهان بگذشت .
فضائل و مقامات ابوطالب رضى اللّه عنه
و در مـيـان عموهاى حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، حضرت ابوطالب و حمزه از هـمـه افـضـل بـودنـد. و ابوطالب اسمش عبدمناف است و كنيتش ابوطالب چنانكه پدرش عبدالمطلّب فرموده :
شعر :

وَصَيْتُ مَنْ كَنَّيْتُهُ بِطالِبٍ
عَبْدَ مَنافٍ وَ هُوَ ذوتجارُبٍ(360)

و آن بزرگوار سيّد بطحاء و شيخ قريش و رئيس مكّه و قبله قبيله بود.
وَ كانَ رَحِمَهُ اللّهُ شَيْخا جسيما وَسيما، عَلَيْهِ بَهاءُ الْمُلُوكِ وَوقارُ الْحُكَمآءِ.
گـويـند: به اكثم بن صيفى حكيم عرب گفتند از كه آموختى حكمت و رياست و حلم و سيادت خـود را؟ گـفـت : از حـليـف حـلم و ادب ، سـيـّد عـجم و عرب حضرت ابوطالب بن عبدالمطّلب (361) و در روايـات بـسـيـار اسـت كـه مـَثـَلش مَثَل اصحاب كهف است ، ايمان خود را پنهان كرد تا بتواند پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم را نـصـرت كـنـد و شـرّ كـفـّار قريش را از آن حضرت بگرداند و ابوطالب مستودع وصـايـا و آثـار انـبـيـاء بـود و آنـهـا را بـه پـيـغـمـبـر صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم ردّ كرد.(362)
و در خبر است كه نور آن جناب خاموش كند نورهاى خلايق را مگر پنج نور (كه نور محمّد و عـلى و حـسن و حسين و ائمه عليهماالسّلام مى باشد) و اگر گذاشته شود ايمان ابوطالب در كـفّه ترازوئى و ايمان اين خلق در كفّه ديگر، هر آينه رجحان و زيادتى پيدا كند ايمان ابـوطـالب بـر ايـمـان ايـشان ! و اميرالمؤ منين عليه السّلام دوست مى داشت كه روايت شود اشـعـار ابـوطـالب و تدوين شود و مى فرمود: بياموزيد آن را و تعليم كنيد اولاد خود را؛ زيرا كه آن جناب بر دين خدا بود و در اشعارش علم بسيار است .(363)
بـالجمله ؛ خدمات ابوطالب در دين و نصرتش از حضرت سيّد المرسلين صلى اللّه عليه و آله و سلم از آن گذشته است كه بيان شود و بس است در اين مقام فرمايش ‍ پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـه فـرمـوده : پيوسته قريش از من جبان و ترسان بودند يعنى جرئت بر اذيّت مرا نداشتند تا وفات كرد ابوطالب ؛ يعنى آن وقت جرئت بر من يافتند و بر اذيّت من اقدام كردند.
ابن ابى الحديد گفته :(364)
شعر :

وَلَوْلا اَبُوطالِبُ وَابْنُهُ
لَما مَثَّلَ الدّينَ شَخْصٌ فَقاما
فذاكَ بِمَكّةَ آوى وَحامى
وَذاكَ بِيَثْرِبَ جَسّ الْحَماما(365)

و امـّا حـمزة بن عبدالمطّلب پس جلالتش بسيار است و در غزوه اُحُد شهيد شد و ما شهادت او را نگاشتيم .
و جـعـفـر بـن ابـى طـالب عـليـهـمـاالسـّلام در مـُوْتَه شهيد شد و ما در ذكر معجزات حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و وقـايـع سال هشتم هجرى شهادت او را ذكر كرديم .
فضائل حضرت حمزه و جعفر طيّار عليهماالسّلام
اينك به مختصرى از فضائل حمزه و جعفر اشاره مى كنيم :
ابـن بـابـويـه از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام روايـت كـرده اسـت كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمود كه بهترين برادران من على است و بهترين عـموهاى من حمزه است و عبّاس با پدرم از يك اصل برآمده است و فرمود كه حضرت در نماز بر حمزه هفتاد تكبير گفت و در ((
قُرْب الا سناد)) از حضرت صادق عليه السّلام مروى است كـه حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام فـرمـودنـد كـه از مـا اسـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه سيّد پيشينيان و پسينيان است و خاتم پيغمبران اسـت و وصـىّ او كـه بـهـتـريـن اوصـيـاى پـيـغـمـبران است و دو فرزند زاده او حسن و حسين عليهماالسّلام كه بهترين فرزندزاده هاى پيغمبرانند و بهترين شهيدان حمزه كه عمّ او است و جـعـفـر كـه بـا مـلائكـه پـرواز مـى كـنـد و قـائم آل مـحـمـّد صـلوات اللّه عـليـهـم اجـمعين (366). و روايات به اين مضمون بسيار وارد شده است .
و عـلىّ بـن ابراهيم روايت كرده كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه پـروردگـار مـن بـرگـزيـد مرا با سه نفر از اهل بيت من كه من بهترين و پرهيزكارترين ايـشـانم و فخر نمى كنم ، برگزيد مرا و على و جعفر دو پسر ابوطالب را و حمزه پسر عبدالمطّلب را الخ .(367)
و ايضا روايت كرده است از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام در تفسير آيه :
(مـِنَ الْمـُؤ مـِنـيـنَ رِجـالٌ صـَدَقـُوا م ا عـاهـَدُوا اللّهَ عـَلَيـْهِمْ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً).(368)
كـه مـراد از ((مـَنْ قـَضـى نـَحـْبـَهُ)) حـمـزه و جعفر ((مَنْ يَنْتَظِرُ)) علىّ بن ابى طالب است .(369)
و نيز از آن حضرت در ((بصائر))(370) روايت شده كه بر ساق عرش نوشته است كه حمزه شير خدا و شير رسول خدا و سيّدالشّهداء است .
و شـيـخ طوسى از جابر انصارى روايت كرده است كه عبّاس مرد بلند قامت و خوشرو بود، روزى به خدمت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد چون حضرت را نظر بر او افـتـاد تـبـسـّم نـمـود و فـرمـود كـه اى عـمّ! تـو صـاحـب جـمـالى . عـبـّاس ‍ گـفـت : يـا رسـول اللّه ! جـمـال مـرد بـه چه چيز است ؟ فرمود: به راستى گفتار در حقّ؛ پرسيد كه كـمـال مـرد بـه چـه چـيـز اسـت ؟ فـرمـود كـه پـرهـيـزكـارى از مـحـرّمـات و نـيـكـى خـُلق .(371) و از حـضـرت امـام رضـا عـليـه السـّلام روايـت شـده كـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم فرمودند كه حرمت مرا در حق عبّاس رعايت كنيد كه او بقيه پدران من است .(372)
و ابـن بـابـويـه روايـت كـرده اسـت كـه روزى جـبـرئيـل بـر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نازل شد و قباى سياهى پوشيده بود و كمربندى بـر روى آن بـسـتـه بـود و خـنـجـرى بـر آن كـمـربـنـد زده بـود، حـضـرت فـرمـود: اى جبرئيل ! اين چه زىّ است ؟ جبرئيل گفت : زىّ فرزندان عمّ تو عبّاس است ؛ يا محمّد واى بر فـرزنـدان تـو از فـرزنـدان عـمّ تـو عـبـّاس . پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلم از خانه بيرون آمد و با عبّاس ‍ گفت : اى عمّ من ! واى بـر فـرزنـدان مـن از فـرزنـدان تـو، عـبـّاس گـفـت :يـا رسـول اللّه ! اگـر رخصت مى دهى آلت مردى خود را قطع مى كنم . حضرت فرمود كه قلم (373)جارى شده است به آنچه در اين امر واقع خواهد شد.(374)

و از ابـن عـبـّاس روايـت كـرده اسـت كـه روزى عـلى بـن ابى طالب عليه السّلام از حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم پـرسـيـد كـه يـا رسـول اللّه ! آيا تو عقيل را دوست مى دارى ؟ فرمود: بلى ، واللّه او را دوست مى دارم به دو دوستى : يكى دوستى او، ديگرى آنكه ابوطالب او را دوست مى داشت و همانا فرزند او كـشـتـه خـواهـد شـد در مـحـبّت فرزند تو و ديده هاى مؤ منين بر او خواهد گريست و ملائكه مـقـرّبـان بـر او صـلوات خـواهـنـد فـرسـتـاد؛ پـس حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم آن قدر گريست كه آب ديده اش بر سينه اش جارى شـد و فـرمـود: بـه خـدا شـكـايـت مـى كـنـم آنـچـه بـه اهـل بـيت من خواهد رسيد بعد از من .(375) و در ذكر اصحاب حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام بيايد ذكر عقيل و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عبّاس ان شاء اللّه تعالى .

فهرست

فـــصـــل دهـــم : در ذكـــر احـــوال چـــنـد نـفـر از اصـحـاب پـيـغـمـبـر (ص ) و اشـاره بـهفضائل جناب سلمان

شرح حال جناب سلمان رحمه اللّه
اوّل ـ سـلمـان مـحـمـّدى اسـت رضـوان اللّه عـليـه (376)، كـه اوّل اركـان اربـعـه و مـخـصوص به شرافت ((
سَلْمانُ منَّا اَهْلَ الْبَيْتِ))(377) و مـنـخـرط در سـِلك اهـل بـيـت نـبـوّت و عـصـمـت اسـت و در فـضـيـلت او، جـنـاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده :
سـَلْمـانُ بـَحـْرٌ لايـُنـْزَفٌ وَكـَنـْز لايـُنـْفَدُ، سلمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ يَمْنَحُ الْحِكمَةَ وَيُؤ تى الْبُرهانَ.(378)
و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام او را مثل لقمان حكيم بلكه حضرت صادق عليه السّلام او را بـهـتـر از لقـمـان فـرمـوده و حـضـرت بـاقـر عـليـه السـّلام او را از ((مـتـوسـّمـيـن ))(379)شـمـرده اسـت .(380) و از روايـات مـسـتـفـاد شده كه آن جناب ((اسـم اعـظـم )) مـى دانـسـت (381)و از مـُحـدَّثـيـن (382) (بـه فـتـح دال ) بـوده . و از بـراى ايمان ده درجه است و او در درجه دهم بوده و عالم به غيب و منايا و از تـُحـَف بـهـشـت در دنـيـا مـيـل فـرمـوده و بـهـشـت مـشـتـاق و عـاشـق او بـوده و خـدا و رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را دوست مى داشتند. و حق تعالى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم را امر فرموده به محبّت چهار نفر كه سلمان يكى از ايشان است و آياتى در مـدح او و اَقـران او نـازل شـده و جـبـرئيـل هـر وقـت بـر حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم نـازل مـى شـد امر مى كرده از جانب پروردگار كه سـلمـان را سـلام بـرسـانـد و مـطـّلع گـردانـد او را بـه عـلم مـنـايـا و بـلايـا و اَنـسـاب (383)؛ و شـبها براى او در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجلس خلوتى بوده و حضرت رسول و اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليهما و آلهما چيزهائى تعليم او فـرمـودنـد از مـكـنـون و مـخـزون عـلم اللّه كـه احـدى غـيـر او قابل و قوّه تحمّل آن را نداشته ؛ و رسيده به مرتبه اى كه حضرت صادق عليه السّلام فرموده :
((اَدْرَكَ سـَلْمـانُ الْعـِلْمَ الاَوَّلَ وَالْعـِلْمَ الا خـِرَ وهـُوَ بـَحـْرٌ لا يـُنـْزَحُ وَهـُوَ مـِنـّا اَهـْلَ الْبَيْتِ)).(384)
سـلمـان درك كـرد عـلم اوّل و آخـر را و او دريـائى اسـت كه هرچه از او برداشته شود تمام نشود و او از ما اهل بيت است .
قـاضـى نـوراللّه فـرموده : ((سلمان فارسى از عنفوان صبا در طلب دين حقّ ساعى بود و نزد علماء اديان از يهود و نصارى و غيرهم تردّد مى نمود و در شدائدى كه از اين ممَرّ به او مـى رسيد صبر مى ورزيد تا آنكه در سلوك اين طريق زياده از ده خواجه او را فروختند و آخـر الا مـر نـوبـت بـه خـواجـه كـايـنـات ـ عـليـه و آله افـضـل الصـّلوة ـ رسـيـد و او را از قوم يهود به مبلغى خريد و محبّت و اخلاص و مودّت و اخـتـصـاص او نـسـبـت بـه آسـتـان نـبـوى به جائى رسيد كه از زبان مبارك آن سرور به مضمون عنايت مشحون سَلْمانُ مِنّا اَهْلَ الْبَيْتِ سرافراز گرديد وَلَنِعْمَ م ا قيلَ:
شعر :

كانَتْ مَوَدَّةُ سَلْمان لَهُ نَسَبا
وَلَمْ يَكُنْ بَيْنَ نُوحٍ وَابْنِه رَحِما)).(385)

شيخ اجلّ ابوجعفر طوسى ـ نَوَّرَاللّهُ مَشْهَدَهُ ـ در كتاب ((امالى )) از منصور بن بزرج روايت نـمـوده كـه گـفـت بـه حـضـرت امام جعفر صادق عليه السّلام گفتم كه اى مولاى من از شما بـسـيار ذكر سلمان فارسى مى شنوم سبب آن چيست ؟ آن حضرت در جواب فرمودند كه مگو سـلمـان فـارسى بگو سلمان محمّدى و بدان كه باعث بر كثرت ذكر من او را سه فضيلت عـظـيـم اسـت كـه به آن آراسته بود، اوّل اختيار نمودن اوهواى اميرالمؤ منين عليه السّلام را بـر هواى نفس خود، ديگر دوست داشتن او فقرا را و اختيار او ايشان را بر اغنياء و صاحبان ثروت و مال ، ديگر محبّت او به علم و علماء.
اِنَّ سَلْمانَ كانَ عَبْدا صالحا حَنيفا مُسْلِما وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ(386)
و هـمـچـنـيـن روايت نموده به اسناد خود از سُدَيْر صيرفى از حضرت امام محمّد باقر عليه السـّلام كـه جـمـاعتى از صحابه با هم نشسته بودند و ذكر نسب خود مى نمودند و به آن افـتـخـار مى كردند و سلمان نيز در آن ميان بود، پس عُمر رو به جانب سلمان كرد و گفت : اى سلمان ! اصل و نسب تو چيست ؟

فـَقـالَ سـَلْمـانُ: اَنـَا سـَلْمـانُ بْنُ عَبْدِاللّهِ كُنْتُ ضالاً فَهَد انِىَ اللّهُ بِمُحمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عـَلَيـْهِ وَ آلِهـِوَكـُنـْتُ عـائِلاً فـَاَغـْنانِىَ اللّهُ بِمُحمَّدِّ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَكُنْتُ مَمْلوكا فـَاَعـْتـَقـَنـى اللّهُ تـعـالى بـِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَهذا حَسَبي وَنَسَبي يا عُمَرُ. انتهى .(387)
و در خـبـر اسـت كـه وقـتـى ابـوذر بـر سـلمـان وارد شـد در حـالتـى كه ديگى روى آتش ‍ گذاشته بود ساعتى با هم نشستند و حديث مى كردند ناگاه ديگ از روى سه پايه غلطيد و سـرنـگون شد و ابدا از آنچه در ديگ بود قطره اى نريخت ، سلمان آن را برداشت و به جاى خود گذاشت ؛ باز زمانى نگذشته بودكه دوباره سرنگون شد و چيزى از آن نريخت ؛ ديـگـر باره سلمان آن را برداشت و به جاى خود گذاشت . ابوذر وحشت زده از نزد سلمان بـيـرون شـد و بـه حالت تفكّر بود كه جناب اميرالمؤ منين عليه السّلام را ملاقات نمود و حكايت را براى آن حضرت بگفت ، آن جناب فرمود: اى ابوذر! اگر خبر دهد سلمان ترا به آنـچه مى داند هرآينه خواهى گفت رَحِم اللّهُ قاتِلَ سَلْمانَ! اى ابوذر سلمان باب اللّه است در زمين ، هر كه معرفت به حال او داشته باشد مؤ من است و هركه انكار او كند كافر است و سلمان از ما اهل بيت است .(388)
و هـم وقـتـى مقداد بر سلمان وارد شد ديد ديگى سر بار گذاشته بدون آتش ‍ مى جوشد، بـه سلمان گفت : اى ابوعبداللّه ! ديگ بدون آتش مى جوشد؟! سلمان دودانه سنگ برداشت و در زيـر ديـگ گـذاشـت سـنـگـهـا شعله كشيدند مانند هيزم ديگ جوشش زيادتر شد. سلمان فـرمـود: جـوش ديـگ را تـسكين كن . مقداد گفت : چيزى نيست كه در ديگ بزنم تا جوش او را فـرو نـشـانـم . سـلمـان دسـت مـبـارك خـود را مـانـنـد كـفـچـه داخـل در ديـگ كـرد و ديـگ را بـر هـم زد تا جوشش ساكن شد و مقدارى از آن آش برداشت با دسـت خـود و بـا مـقـداد مـيـل فـرمـود. مـقـداد از ايـن واقـعه خيلى تعجّب كرد و قصّه را براى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم نقل كرد.(389)
بـالجـمـله ؛ روايـات در مـدح او زيـاده از آن اسـت كـه ذكـر شود و بيايد جمله اى از آنها در احوال حضرت ابوذر رضى اللّه عنه .
در سـَنـَه 36 در مدائن وفات كرد و حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام در همان شب از مدينه بـه ((
طـىّ الارض )) بـر سـر جـنـازه او حـاضـر شـد و او را غـسـل داد و كـفـن كـرد و نـماز بر او خواند و در همانجا به خاك رفت . و در روايتى است كه چـون امـيـرالمـؤ منين عليه السّلام بر سر جنازه سلمان وارد شد رِداء از صورت او برداشت سلمان به صورت آن جناب تبسّمى كرد حضرت فرمود:
((مـَرْحـَبـا ي ااَبا عَبْداللّهِ اِذا لَقيتَ رَسُولَ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وآلِهِ فَقُلْ لَهُ مامَرَّ عَلى اَخيك مِنْ قَوْمِكَ)).
پـس حـضـرت او را تـجـهـيز كرد و بعد از تجهيز و تكفين ايستاد به نماز بر او، حضرت جـعفر طيّار و حضرت خضر در نماز حضرت سلمان حاضر شدند در حالتى كه با هر كدام از آن دو نـفـر هـفـتـاد صـف از مـلائكـه بـود كـه در هـر صـفـى هـزار هـزار فـرشـتـه بـود.(390) و حـضرت امير عليه السّلام در همان شب به مدينه مراجعت فرمود و فعلاً قبر شريف سلمان در مدائن بابقعه و صحن بزرگى ظاهر و مزار هر بادى و حاضر اسـت . و مـن در ((هـديـة الزّائريـن )) و ((مـفـاتـيـح )) زيـارت آن جـنـاب را نقل كرده ام .(391)

شرح حال ابوذر غفارى
دوم ـ اَبُوذَر رضى اللّه عنه است ، اسم آن جناب جُندب بن جُناده (392) از قبيله بـَنـى غـِفار است و آن جناب يكى از اركان اربعه و سوم كس و به قولى چهارم يا پنجم كـس اسـت كـه اسـلام آورد(393) و بعد از مسلمانى به اراضى خود شد و در جنگ بـَدْر و اُحـُد و خـَنـْدق حـاضـر نـبـود آنـگـاه بـه خـدمـت حـضـرت رسـول خـداى صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم شـتـافت و ملازمت خدمت داشت و مكانت او در نزد رسول خداى صلى اللّه عليه و آله و سلّم زياده از آن است كه ذكر شود و حضرت در حق او فـراوان فـرمـايـش كرده و او را ((صِدّيقُ امّت ))(394) و ((شبيه عيسى بن مريم ))(395)در زهـد گـرفـتـه و در حـق او حـديـث مشهور ((ما اَظَلَّتِ الخَضْراء الخ )) فرموده .(396)
عـلامـه مـجـلسى در ((عين الحياة )) فرموده كه آنچه از اخبار خاصّه و عامّه مستفاد مى شود آن اسـت كـه بـعـد از رتـبـه مـعـصومين عليهماالسّلام در ميان صحابه كسى به جلالت قدر و رفـعـت شـاءن سـلمـان فـارسـى و ابـوذر و مـقداد نبود و از بعضى اخبار ظاهر مى شود كه سلمان بر او ترجيح دارد و او بر مقداد.(397)
و فـرمـوده از حـضـرت امـام مـوسـى كاظم عليه السّلام مروى است كه در روز قيامت منادى از جـانـب ربـّالعـزّة نـدا كند كه كجايند حوارى و مخلصان محمّد بن عبداللّه كه بر طريقه آن حـضـرت مـسـتـقـيـم بـودنـد و پـيمان آن حضرت را نشكستند؟ پس برخيزد سلمان و ابوذر و مـقـداد.(398) و مـروى اسـت از حـضـرت صـادق عليه السّلام كه حضرت پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم فـرمـود كـه خـدا مـرا امر كرده است به دوستى چهار كس از صحابه ، گفتند: يا رسول اللّه كيستند آن جماعت ؟ فرمود كه علىّ بن ابى طالب و مقداد و سـلمـان و ابوذر.(399) و به اسانيد بسيار در كتب سنى و شيعه مروى است كه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم فرمود كه آسمان سايه نكرده بر كسى و زمين برنداشته كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.(400)
و ابـن عـبـدالبـرّ كـه از اعاظم علماى اهل سنت است در كتاب ((استيعاب )) از حضرت رسالت صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم روايـت كـرده است كه فرمود: ابوذر در ميان امّت من به زهد عيسى بن مريم است . و به روايت ديگر شبيه عيسى بن مريم است در زهد.(401) و ايضاً روايت نموده است ك حضرت اميرالمؤ منين عليه السّلام فرمودند كه ابوذر علمى چند ضـبـط كـرد كـه مـردمـان از حـمـل آن عـاجـز بودند و گرهى بر آن زد كه هيچ از آن بيرون نيامد.(402)
ابن بابويه رحمه اللّه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه روزى ابـوذر رحـمـه اللّه بر حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و آله و سلّم گذشت ، جبرئيل به صورت دحيه كلبى در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخنى در ميان داشت ، ابـوذر گـمـان كـرد كـه دحـيـه كـلبـى اسـت و بـا حـضـرت حـرف نـهانى دارد بگذشت ، جبرئيل گفت : يا رسول اللّه ! اينك ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد اگر سلام مى كرد ما او را جـواب سـلام مـى گـفـتـيـم بـه درسـتـى كـه او را دعـائى هـسـت كـه در مـيـان اهـل آسـمـانـهـا مـعـروف اسـت ، چـون مـن عـروج كـنـم از وى سـؤ ال كـن . چـون جـبـرئيـل برفت ابوذر بيامد، حضرت فرمود كه اى ابوذر! چرا بر ما سلام نكردى ؟ ابوذر گفت : چنين يافتم كه دحيه كلبى در حضرتت بود و براى امرى او را به خـلوت طـلبـيـده اى نـخـواسـتـم كـلام شـمـا را قـطـع كـنـم ؛ حـضـرت فـرمـود كـه جبرئيل بود و چنين گفت ، ابوذر بسيار نادم شد، حضرت فرمود: چه دعا است كه خدا را به آن مى خوانى كه جبرئيل خبر داد كه در آسمانها معروف است ؟ گفت اين دعا را مى خوانم :
اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ الايمانَ بِكَ وَالتَّصْديقَ بِنَبِيِّكَ وَالْعافِيَةَ مِنْ جَميعِ الْبَلاءِ وَالشُّكْرَ عَلى الْعافيَةِ وَالْغِنى عَنْ شِرار النّاسِ.(403)
از حـضـرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه ابوذر از خوف الهى چندان گريست كـه چـشـم او آزرده شـد، بـه او گـفتند كه دعا كن كه خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت : مرا چـنـدان غـم آن نـيـسـت . گفتند چه غم است كه ترا از چشم خود بى خبر كرده ؟ گفت : دو چيز عظيم كه در پيش دارم كه بهشت و دوزخ است !(404)
ابـن بـابـويـه از عـبـداللّه بـن عـبـّاس روايـت كـرده كـه روزى رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا نشسته بود و جمعى از صحابه در خـدمـت او بـودنـد فـرمـود: اوّل كـسـى كـه از ايـن در درآيـد در ايـن سـاعـت ، شـخـصـى از اهـل بـهـشـت بـاشـد! چـون صـحـابـه اين را شنيدند جمعى برخاستند كه شايد مبادرت به دخـول نـمـايـنـد؛ پس فرمود: جماعتى الحال داخل شوند كه هر يك بر ديگرى سبقت گيرند هـركـه در مـيـان ايـشـان مـرا بـشـارت دهـد بـه بـيـرون رفـتـن آذرمـاه ، او از اهل بهشت است ؛ پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به ايشان فرمود: ما در كدام ماهيم از مـاهـهـاى رومـى ؟ ابـوذر گـفـت كـه آذر بـه در رفـت يـا رسـول اللّه . حـضـرت فرمود كه من مى دانستم وليكن مى خواستم كه صحابه بدانند كه تو از اهل بهشتى و چگونه چنين نباشى و حال آنكه ترا بعد از من از حرم من به سبب محبّت اهـل بـيت من و دوستى ايشان بيرون خواهند كرد، پس تنها در غربت زندگانى خواهى كرد و تـنـهـا خـواهـى مـرد، و جـمـعـى از اهـل عـراق سعادت تجهيز و دفن تو خواهند يافت آن جماعت رفيقان من خواهند بود در بهشتى كه خدا پرهيزكاران را وعده فرموده .(405)

ارباب سِيَر معتمده نقل كرده اند كه حاصلش اين است كه ابوذر در زمان عُمَر به ولايت شام رفـت و در آنـجـا بـود تـا زمـان خلافت عثمان و بنابر آنكه مُعاوية بن ابى سفيان از جانب عـثـمـان والى آن ولايـت بـود و بـه تـجـملات دنيا و تشييد مبانى و عمارات عُليا مشعوف و مـايـل بـود زبـان به توبيخ و سرزنش او گشاده و مردم را به ولايت خليفه بحق حضرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام تـرغـيـب مـى نـمـود و مـنـاقـب آن حـضـرت را بـر اهـل شـام مـى شـمـرد بـه نـحـوى كـه بـسـيـارى از ايـشـان را بـه تـشـيـّع مـايـل گـردانـيـد و چـنـيـن مـشـهـور اسـت كـه شـيـعـيـانـى كـه در شـام و ((جـَبـَل عـامـل ))انـد بـه بـركـت ابـوذر اسـت . مـُعـاويـه حـقـيـقـت حـال را بـه عـثمان نوشت و اعلام نمود كه اگر چند روز ديگر در اين ولايت بماند مردم اين ولايـت را از تـو مـنـحـرف مـى گـردانـد. عـثـمان در جواب او نوشت كه چون نامه من به تو برسد البتّه بايد كه ابوذر را بر مركبى درشت رَوْ نشانى و دليلى عنيف با او فرستى كه آن مركب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذكر من و ذكر تو از خاطر او فـرامـوش شود. چون آن نامه به معاويه رسيد ابوذر را بخواند و او را بر كوهان شترى درشت رَوْ و برهنه بنشاند و مرد درشت عنيف را با او همراه كرد. ابوذر رحمه اللّه مردى دراز بـالا و لاغـر بود و آن وقت شيب و پيرى اثرى تمام بر او كرده بود و موى سر و روى او سـفـيـد گشته ضعيف و نحيف شده . ((دليل )) شتر را به عنف مى راند و شتر جهاز نداشت از غايت سختى و ناخوشى كه آن شتر مى رفت رانهاى ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بيفتاد و كـوفـتـه و رنـجـور بـه مـديـنـه داخـل شـد و بـا عـثـمـان مـلاقـات نـمـوده آنـجـا نـيز بر اعمال و اقوال عثمان اعتراض مى كرد و هرگاه او را مى ديد اين آيه را مى خواند:
(يـَوْمَ يـُحـْمـى عـَلَيـْهـا فـى نـار جـَهـَنَّمَ فـَتـُكـْوى بـِهـا جـِبـاهـُهـُمْ وَجـُنـُوبـُهـُمـْ وَظُهُورُهُمْ..).(406)
و غرضش تعريض بر عثمان بود الى غير ذلك .(407)
بـالجـمـله ؛ عـثـمان تاب امر به معروف و نهى از منكر ابوذر نياورد و حكم به خروج او و اهـل و عـيال او را از مدينه به رَبَذَه ـ كه بهترين مواضع نزد او بود ـ نمود و به اين اكتفا نكرده او را از فتوى دادن مسلمانان منع نمود و به اين نيز اكتفا ننموده در حين خروج ابوذر، حـكـم نـمـود كـه هـيـچ كـس بـر تـشـيـيـع او اقدام ننمايد. اميرالمؤ منين عليه السّلام و حسنين عليهماالسّلام و عقيل و عمّار ياسر و بعضى ديگر به مشايعت او بيرون رفتند و مروان بن الحـكـم در راه ايـشـان را پـيـش آمـده گـفـت : چرا از شما حركتى صادر گردد كه خلاف حكم خـليـفـه عثمان باشد؟ و ميان اميرالمؤ منين عليه السّلام و مروان گفتگويى شد حضرت امير عـليـه السـّلام تـازيـانـه در ميان دو گوش اشتر مروان زد، مروان نزد عثمان رفته شكايت كـرد. چـون حـضـرت امير عليه السّلام و عثمان با هم ملاقات كردند عثمان به حضرت امير عليه السّلام ، گفت كه مروان از تو شكوه دارد كه تازيانه در ميان دو گوش اشتر او زده اى ؟ آن حـضـرت جـواب دادنـد كـه ايـنـك شـتر من بر دَر سراى ايستاده است حكم بفرماى تا مروان بيرون رود و تازيانه در ميان دو گوش او زند.(408)
بـالجـمـله ؛ ابـوذر در رَبـَذَه شـد و ابتلاى او به جائى رسيد كه فرزندش ((ذَرّ)) وفات يـافـت و او را گـوسـفـنـدى چـنـد بـود كـه مـعـاش خـود و عـيال به آنها مى گذرانيد آفتى در ميان آنها به هم رسيد و همگى تلف شدند و زوجه اش نـيـز در رَبـَذَه وفـات يـافـت . هـمـيـن ابـوذر مانده بود و دخترى كه نزد وى مى بود، دختر ابـوذر گـفـت كـه سـه روز بـر مـن و پدرم گذشت كه هيچ به دست ما نيامد كه بخوريم و گـرسـنـگـى بـر مـا غـلبـه كـرد پـدر بـه مـن گـفـت كه اى فرزند، بيا به اين صحراى ريـگـسـتـان رويم شايد گياهى به دست آوريم و بخوريم ؛ چون به صحرا رفتيم چيزى بـه دسـت نيامد؛ پدرم ريگى جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاى او را ديدم مى گردد و به حال احتضار افتاده ، گريستم و گفتم : اى پدر من ! با تو چه كنم در اين بـيـابـان بـا تـنـهـائى و غـربـت ؟ گـفـت : اى دخـتـر! مـتـرس كـه چـون مـن بـميرم جمعى از اهـل عـراق بـيـايـنـد و مـتـوجـّه امـور مـن شـونـد و بـه درسـتـى كـه حـبـيـب مـن رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا در غزوه تَبوك چنين خبر داده ؛ اى دختر چون من بـه عـالم بـقـاء رحـلت كـنـم عبا را بر روى من بكش و بر سر راه عراق بنشين چون قافله پـيـدا شـود نـزديـك بـرو و بـگـو ابـوذر كـه از صـحـابـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـت وفـات يـافـتـه . دخـتـر گـفـت كـه در ايـن حـال جمعى از اهل رَبَذَه به عيادت او آمدند و گفتند: اى ابوذر! چه آزار دارى و از چه شكايت دارى ؟ گفت : از گناهان خود. گفتند: چه چيز خواهش دارى ؟ گفت : رحمت پروردگار خود مى خـواهـم . گفتند: آيا طبيبى مى خواهى كه براى تو بياوريم ؟ گفت : طبيب مرا بيمار كرده ، طـبـيـب خـداونـد عـالميان است درد و دوا از اوست ! دختر گفت كه چون نظر وى بر ملك الموت افتاد گفت : مرحبا به دوستى كه در هنگامى آمده است كه نهايت احتياج به او دارم و رستگار مـبـاد كـسـى كـه از ديـدار تو نادم و پشيمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خويش برسان به حق تو سوگند كه مى دانى كه هميشه خواهان لقاى تو بوده ام و هرگز كارِهْ مـرگ نـبـوده ام . دخـتـر گـفـت كـه چـون بـه عـالم قـدس ارتحال نمود عبا را بر سر او كشيدم و بر سر راه قافله عراق نشستم ، جمعى پيدا شدند بـه ايـشـان گـفـتـم كـه اى گـروه مـسـلمـانـان ! ابـوذر مـصـاحـب حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم وفات يافته ؛ ايشان فرود آمدند و بگريستند و او را غـسـل دادنـد و كـفـن كـردنـد و بـر او نماز گزارده و دفن كردند و مالك اشتر در ميان ايشان بود.(409)

مـروى اسـت كـه مـالك گفت من او را در حلّه اى كفن كردم كه با خود داشتم و قيمت آن حلّه چهار هـزار درهـم بـود.(410) و ابـن عـَبـْدالبـرّ ذكـر كـرده است كه وفات ابوذر در سـال سـى و يـكـم يـا سـى و دوم هـجـرت بـود و عـبـداللّه بـن مـسعود بر او نماز گزاشت .(411)
شرح حال مقداد
سـوم ـ ابـومـعـبـد مـقـداد بـن الاسـود است ، اسم پدرش عمرو بَهْرائى است و چون اسود بن عـبـديـغوث او را تبنّى نموده معروف به مقداد بن الاسود شده است . آن بزرگوار قديم الا سـلام و از خـواصّ اصحاب سيّد اَنام و يكى از اركان اربعه و بسيار عظيم القدر و شريف المنزله است ؛ ديندارى و شجاعت او از آن افزون است كه به تحرير آيد سُنّى و شيعه در فـضـيـلت و جـلالت او هـمـداسـتانند. از حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده اند كه فرمود خداوند تعالى مرا به محبّت چهار تن امر فرموده و فرموده كه ايشان را دوسـت بـدارم ، گفتند: ايشان كيستند؟ فرمود: على عليه السّلام و مقداد و سلمان و ابوذر رضوان اللّه عليهم اجمعين .(412) و ضُباعة بنت زبيربن عبدالمطّلب كه دختر عـمـوى رسـول خـدا بـاشـد زوجـه او بـوده و در جـمـيـع غـزوات در خـدمـت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مجاهده كرده و او يكى از آن چهار نفر است كه بهشت مشتاق ايشان است (413) و اخبار در فضيلت او زياده از آن است كه در اينجا ذكر شـود و كـافـى است در اين باب آن حديثى كه شيخ كَشّى از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده كه فرمود:
((
اِرتَدَّ النّاسُ اِلاّ ثَلاثَ نَفَرٍ سَلْمانُ وَ اَبُوذَر وَالْمِقْدادُ، قالَ فَقُلْتُ عَمّار؟ قالَ كانَ حاصَ حـَيـْصـَةً ثـُمّ رَجـَعَ ثـُمّ قـالَ اِنْ اَرَدْتَ الذي لَمْ يـَشـُكَّ وَلمْ يـَدْخـُلْهُ شـَىٌ فَالمِقدادُ))؛(414)
يعنى حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود كه مردم مرتد شدند مگر سه نفر كه آن سـلمـان و ابـوذر و مـقـداد است ، پس راوى پرسيد كه آيا عمّار بن ياسر با ظهور محبّت او نـسـبـت بـه اهـل البـيـت عـليـهـمـاالسـّلام در ايـن چـنـد كـس داخـل نـبـود؟ حضرت فرمود كه اندك ميلى و تردّدى در او ظاهر شد بعد از آن رجوع به حق نـمـود؛ آنـگـاه فـرمـود كـه اگـر خـواهـى آن كـسـى را كـه هـيـچ شـكـّى بـراى او حـاصـل نـشـد پـس بـدان كـه او مـقـداد اسـت و در خـبـر اسـت كـه دل مقدّس او مانند پاره آهن بود از محكمى .
وَعـَنْ كـِتاب ((الاِخْتِصاص )) عَنْ اَبى عَبْدِاللّهِ عليه السّلام قالَ إِنَّما مَنْزِلَةُ الْمِقْدادِ بْنِ الاَسـْوَدِ في ه ذِهِ الاُمَّةِ كَمَنْزلَةِ اَلِف فِى الْقُرْآنِ لا يَلْزَقُ بِها شَىٌ.(415) جايگاه مقداد در اين امّت مانند جايگاه الف در قرآن است كه حرف ديگر به آن نمى چسبد
در سـنـه 33 در ((جـُرْف )) كـه يـك فـرسـخـى مـديـنـه اسـت وفـات كـرد. پـس جـنازه او را حـمـل كـردند و در بقيع دفن نمودند و قبرى كه در شهر ((وان )) به وى نسبت دهند واقعيّت ندارد بلى محتمل است كه قبر فاضل مقداد سيورى يا قبر يكى از مشايخ عرب باشد.

پسر مقداد دشمن على عليه السّلام بود
و از غـرائب آن اسـت كـه مـقـداد بـا ايـن جـلالت شـاءن پـسـرش مـعـبـد نـااهـل اتـّفـاق افـتـاد و در حـَرْب جـَمـَل بـه هـمراهى لشكر عايشه بود و كشته شد و چون امـيـرالمـؤ مـنين عليه السّلام بر كشتگان عبور فرمود به معبد كه گذشت فرمود: خدا رحمت كند پدر اين را كه اگر اوزنده بود راءيش اَحْسَن از راءى اين بود. عمّار ياسر در خدمت آن جـنـاب بود عرضه داشت كه الحمد للّه خدا معبد را كيفر داد و به خاك هلاكش انداخت به خدا قـسـم يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن كـه مـن بـاك در كـشـتـن كـسـى كـه از حـق عـدول كـنـد از هـيـچ پـدر و پـسـرى نـدارم ، حضرت فرمود: خدا رحمت كند ترا و جزاى خير دهد.(416)
شرح حال بلال
چهارم ـ بِلالِ بْنِ رِياح مؤ ذّن حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم ، مادرش ‍ جُمانَة ، كُنْيَتش ابو عبداللّه و ابوعمر و از سابقين در اسلام است و در بدر و اُحُد و خندق و ساير مـَشـاهـد بـا حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بـوده و نـقـل شـده كـه ((شـيـن )) را ((سـيـن )) مـى گـفـت و در روايـت اسـت كـه ((سـيـن )) بـلال نـزد حـق تـعـالى ((شـين )) است .(417) و از حضرت صادق عليه السّلام مـروى اسـت كـه فـرمـود: خـدا رحـمـت كـنـد بـلال را كـه مـا اهل بيت را دوست مى داشت و او بنده صالح بود و گفت اذان نمى گويم براى اَحَدى بعد از رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم پـس از آن روز تـرك شـد ((حـَىَّ عـَلى خـَيـْر الْعـَمـَلِ))(418) و شـيـخ مـا در ((نـفـس الرّحـمـن )) نـقـل كـرده كـه چـون بـلال از حـبـشـه آمـد در مـدح حـضـرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم خواند:
شعر :

اره بره كنكره
كرا كرامندره

حـضـرت فـرمـود بـه حـَسـّان كـه مـعـنـى ايـن شـعـر بـالا را بـه عـربـى نقل كن . حَسّان گفت :
شعر :

اِذِ الْمَكارِمُ فى آف اقِن ا ذُكِرَتْ
فَاِنَّما بِكَ فينا يُضْرَبُ الْـمَثَلُ(419)شعر :

وفات كرد بلال در شام به طاعون در سنه 18 يا سنه 20 و در باب صغير مدفون شد. فقير گويد: اينك قبر او مزارى است مشهور و من به زيارت او رفته ام .
شرح حال جابربن عبداللّه انصارى
پـنـجـم ـ جـابـر بـْنِ عـَبـْدِ اللّه بـن عـمـرو بـن حـرام الانـصـارى ، صـحـابـى جـليـل القـدر و از اصـحـاب بـَدْر است . روايات بسيار در مدح او رسيده و او است كه سلام حـضـرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلّم را به حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام رسـانـيـده و او اوّل كـسـى اسـت كـه زيـارت كرده حضرت امام حسين عليه السّلام را در روز اربعين و اوست كه لوح آسمانى را كه در اوست نصّ خدا بر ائمّه هدى عليهماالسّلام در نزد حـضـرت فـاطـمـه ((
صـلوات اللّه عليها)) زيارت كرده و از آن نسخه برداشته . از ((كشف الغـمـّه )) نـقـل اسـت كه حضرت امام زين العابدين عليه السّلام با پسرش امام محمّد باقر عـليـه السّلام به ديدن جابر تشريف بردند و حضرت باقر در آن وقت كودكى بود پس حـضـرت سـجـاد عـليه السّلام به پسرش فرمود كه ببوس سر عمويت را، حضرت باقر عـليـه السـّلام نزديك جابر شد و سر او را بوسيد، جابر در آن وقت چشمانش نابينا بود عرض كرد كه كى بود اين ؟ حضرت فرمود كه پسرم محمّد است . پس جابر آن حضرت را به خود چسبانيد و گفت : يا محمّد! محمّد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا سلام مـى رسـانـد. و از روايـت ((اختصاص )) منقول است كه جابر از حضرت باقر عليه السّلام درخـواسـت كـرد كـه ضـامـن شـود شـفـاعـت او را در قـيـامـت ، حـضـرت قبول فرمود.(420) و اين جابر در بسيارى از غزوات پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سـلّم بـود و در غـزوه صـِفّين با اميرالمؤ منين عليه السّلام همراه بود و در اعتصام بـه حـبل اللّه المتين و متابعت اميرالمؤ منين عليه السّلام فروگذار نكرد و پيوسته مردم را بـه دوسـتـى امـيـرالمـؤ مـنـين عليه السّلام تحريص مى نمود و مكرّر در كوچه هاى مدينه و مـجـالس مـردم عـبـور مـى كـرد و مـى گـفـت :عـَلِىُّ خـَيـْرُ الْبـَشـَر فـَمـَنْ اَبـى فـَقـَد كـَفـَر(421) و هـم مـى فـرمـود: مـعـاشر اصحاب ، تاءديب كنيد اولاد خود را به دوستى على عليه السّلام ، پس هر كه اباء كرد از دوستى او ببينيد مادرش چه كرده .
شعر :

محبّت شه مردان مَجُو زبى پدرى
كه دست غير گرفته است پاى مادر او(422)

در سـنـه 78 وفـات كـرد و در آن وقـت چـشـمـان او نـابـيـنـا شـده بـود و زيـاده از نـود سـال عـمـر كـرده بـود و او آخـر كـسـى اسـت از صحابه كه در مدينه وفات كرد و پدرش عـبـداللّه انـصارى از نُقَباء حاضرين بَدْر و اُحُد است و در اُحُد شهيد شد و او را با شوهر خواهرش عمروبن الجموح در يك قبر دفن كردند و قصّه شكافتن قبر او با قبور شهداء اُحُد در زمان معاويه براى جارى كردن آب معروف است .
شرح حال حُذيفه
شـشـم ـ حـُذيـفـة بن اليمان العنسى است كه از بزرگان اصحاب سيّدالمرسلين و خاصّان جـنـاب امـيـرالمـؤ منين عليهما و آلهما السّلام است و يكى از آن هفت نفرى است كه بر حضرت فاطمه عليهاالسّلام نماز گذاشتند و او با پدر و برادر خود صفوان در حرب اُحُد در خدمت حـضـرت رسـالت پـنـاه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم حـاضر بوده و در آن روز يكى از مـسـلمـانـان ، پـدر او را بـه گـمان آنكه از مشركين است در اثناى گرمى جنگ شهيد كرده و بنابر سرّى كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم با او در ميان نهاده بود به حال منافقين صحابه معرفت داشت (423) و اگر در نماز جنازه كسى حاضر نمى شـد خـليفه ثانى بر او نماز نمى گزاشت و از جانب او سالها در مدائن والى بود، پس او را عـزل كـرد و حـضـرت سـلمـان رضـى اللّه عـنـه والى آنجا شد، چون وفات كرد دوباره حُذيفه والى آنجا شد و مستقر بود تا نوبت به شاه ولايت على عليه السّلام رسيد، پس از مـديـنـه رقـمـى مـبـارك بـاد و فـرمـان هـمـايـونـى بـه اهـل مـداين صادر شد و از خلافت خود و استقرار حُذيفه در آنجا به نحوى كه بود اطّلاع داد ولكـن حُذيفه بعد از حركت آن حضرت از مدينه به جانب بصره به جهت دفع شرّ اصحاب جَمَل و قبل از نزول موكب همايون به كوفه ، وفات كرد و در همان مداين مدفون شد.
و از ابوحمزه ثمالى روايت است كه چون حذيفه خواست وفات كند فرزند خود را طلبيد و وصـيـّت كـرد او را بـه عـمل كردن اين نصيحتهاى نافعه فرمود: اى پسرجان من ! ظاهر كن ماءيوسى از آنچه كه در دست مردم است كه در اين ياءس ، غنى و توانگرى است و طلب مكن از مردم حاجات خود را كه آن فقر حاضر است و هميشه چنان باش كه روزى كه در آن هستى بهتر باشى از روز گذشته ، و هر وقت نماز مى كنى چنان نماز كن كه گويا نماز وداع و نماز آخر تو است و مكن كارى را كه از آن عذر بخواهى .(424)

و از ((رجـال ابـن داود)) و غيره نقل شده كه فرموده حُذَيفه بن اليمان يكى از اركان اربعه است . و بعد از وفات حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم در كوفه ساكن شد و بـعـد از بـيـعـت بـا حـضـرت امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه چـهـل روز در مـدائن وفـات يـافت (425) و در مرض موت ، پسران خود صفوان و سـعـيـد را وصـيـّت نـمـود كـه با حضرت امير عليه السّلام بيعت نمايند و ايشان به موجب وصيّت پدر عمل نموده در حرب صِفّين به درجه شهادت رسيدند.(426)
شرح حال ابوايّوب انصارى
هفتم ـ اَبُو ايَّوب انصارى خالد بن زيد است كه از بزرگان صحابه و حاضر شدگان در بـَدر و سـايـر مـَشـاهـد اسـت و او هـمـان اسـت كـه جـنـاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در وقت هجرت از مكّه و ورود به مدينه به خانه او وارد شـد و خـدمـات او و مادرش نسبت به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مادامى كه در خـانـه او تـشـريـف داشـت مـعـروف اسـت (427) و در شـب زفـاف حـضـرت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم به صفيّه ، ابوايوب سلاح جنگ بر خود راست كرده بـود و در گـرد خـيـمـه پـيـغـمـبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم به حراست بود بامداد كه پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم او را ديد براى او دعا كرد و گفت : اَللّهُمَّ احْفَظْ اَبا اَيُّوبَ كَما حَفِظَ نَبِيَّكَ.(428)
سـيـّد شـهـيـد قـاضـى نـوراللّه در ((
مـجـالس )) در ترجمه او فرموده : ابوايوب بن زيد الانـصـارى ، اسـم او خـالد اسـت امـّا كُنْيه او بر اسم غلبه نموده ، در غزاى بدر و ديگر مـَشـاهـد حـضـرت پـيـغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر بوده و آن حضرت از خانه ابوايّوب نقل نموده و در حرب جَمَل و صِفّين و خوارج در ملازمت حضرت اميرالمؤ منين عليه السـّلام مـجـاهـده مـى نـمـوده (429) و در ((تـرجـمـه فـتـوح ابـن اعـثـم كـوفـى ))(430) مـسطور است كه ابوايّوب در بعضى از ايّام حرب صفين از لشكر امير عـليـه السـّلام بـيرون آمد و در ميدان حرب مبارز خواست هر چند آواز داد از لشكر شام كسى بـه جـنگ او روى ننهاد و بيرون نيامد چون هيچ مبارزى رغبت محاربه او نكرد ابوايّوب اسب راتازيانه زد و بر لشكر شام حمله كرد هيچ كس پيش ‍ حمله او نايستاد روى به سراپرده مـعاويه آورد. معاويه بر دَرِ سراپرده خود ايستاده بود ابوايّوب را بديد بگريخت و به سـراپـرده درآمـد و از ديـگـر جانب بيرون شد، ابو ايوب بر در اوبايستاد و مبارز خواست جـماعتى از اهل شام روى به جنگ او آوردند ابو ايوب بر ايشان حمله ها كرد و چند كس نامى را زخمهاى گران زد پس به سلامت بازگشت و به جاى خويشتن آمد. معاويه با رنگى زرد و رويـى تـيـره بـه سراپرده خود در آمد و مردم خود را سرزنش بسيارنمود كه سوارى از صـف عـلى عـليـه السـّلام چـنـديـن تـاخت كه به سراپرده من در آمد مگر شما را بند كرده و دسـتـهـاى شـما را بسته بودند كه هيچ كس را ياراى آن نبود كه مشتى خاك بر گرفتى و بـر روى اسـب او پـاشـيـدى . مردى از اهل شام كه نام او مُتَرَفَع بن منصور بود گفت : اى معاويه دل فارغ دار كه من همان نوع كه آن سوار حمله كرد و به سراپرده تو در آمد حمله خـواهـم كـرد و بـه در سـراپـرده عـلى بـن ابـى طالب عليه السّلام خواهم رفت اگر على رابـبـيـنـم و فـرصـت كـنـم او را زخـمـى زنـم و تـو را خـوش دل گردانم ؛ پس اسب براند و خويشتن را در لشكرگاه اميرالمؤ منين عليه السّلام انداخت و بـه سـراپرده او تاخت . ابوايّوب انصارى چون او را بديد اسب به سوى او براند چون بدو رسيد شمشيرى بر گردن او زد، گردن او ببريد و شمشير به ديگر سو بگذشت و از صـافى دست و تيزى شمشير سر او بر گردن او بود چون اسب سكندرى خورد سر او بـه يـك جانب افتاد و تنه او بر جانبى ديگر به زمين آمد و مردمان كه نظاره مى كردند از نيكوئى زخم ابوايّوب تعجّبها نمودند و بر وى ثناها كردند.
ابوايّوب در زمان معاويه به غزاى روم رفت و در اثناى ورود به آن ديار بيمار گرديد و چـون وفات يافت وصيّت نمود كه هرجا با لشكر خصم ملاقات واقع شود او را دفن كنند بـنـابراين در ظاهر استانبول نزديك به سُور آن بلده او را مدفون ساختند و مرقد منوّر او مـحل استشفاى مسلمانان و نصارى است . صاحب ((استيعاب ))(431) در باب كُنى آورده كه چون اهل روم از حرب فارغ شدند قصد آن كردند كه نبش قبر او نمايند، مقارن آن حـال بـاران بـسـيـار كـه يـاد از قهر پروردگار مى داد بر ايشان واقع شد و ايشان متنبّه شدند دست از آن بداشتند(432)انتهى .
فـقـيـر گويد: كه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم از مدفن ابوايّوب خبر داده در آنـجـا كـه فـرمـوده دفـن مـى شـود نـزد قـسـطـنـطـنـيـّه مـرد صـالحـى از اصـحـاب مـن .(433)
شرح حال خالد بن سعيد
هـشتم ـ خالد بن سَعيد بن العاص بن اُميّة بن عبدالشمس بن عبدمناف بن قصّى القرشى الا مـوى ، نـجـيـب بـنـى امـيـّه و از سابقين اوّلين و متمسّكين به ولايت اميرالمؤ منين عليه السّلام بوده . و سبب اسلام او آن شد كه در خواب ديد آتش افروخته است و پدرش ‍ مى خواهد او را در آن آتـش افـكند حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم او را به سوى خود كشيد و از آتـش نـجـاتـش داد. خـالد چـون بـيدار شد اسلام آورد.(434)و او با جعفر به حـبـشـه مـهـاجـرت كرد و با جعفر مراجعت نمود و در غزوه طائف و فتح مكّه و حُنَين بوده و از جانب حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم والى بر صدقات يمن بوده و اوست كه بـا نـجـاشـى پـادشـاه حـبـشـه ، امّ حـبـيـبـه دخـتـر ابـوسـفـيـان را در حـبـشه براى حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم عـقـد بستند. خالد بعد از وفات پيغمبر صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم با ابوبكر بيعت نكرد تا آنگاه كه اميرالمؤ منين عليه السّلام را اكراه بـر بـيعت نمودند او از روى كراهت بيعت نمود و او يكى از آن دوازده نفر بود كه انكار بر ابـوبـكـر نـمـودنـد و مـحاجّه كردند با او در روز جمعه در حالى كه بر فراز منبر بود و حديث آن در كتاب ((احتجاج ))و ((خصال )) است .(435)
در ((مـجـالس المـؤ مـنـين )) است كه دو برادران او ابان و عمر نيز از بيعت با ابوبكر ابا نـمـودنـد و مـتـابـعـت اهل بيت نمودند. وَقالُوا لَهُمْ اِنَّكُمْ لَطُوالُ الشَّجَرِ طَيِّبَةُ الثَّمَر وَ نَحْنُ تَبَعٌ لَكُمْ.(436)
نـهـم ـ خـُزيـمَة (437) ابن ثابت الا نصارى مُلَقَّب به ((ذوالشَّهادَتَيْن ))؛ به سـبـب آنـكه حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم شهادت او را به منزله دو شهادت اعتبار فرموده در غزاى بدر و مابعد آن از مَشاهد حاضر بوده و از سابقين كه رجوع كردند بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام مـعـدود اسـت . از ((كـامـل بـهـائى )) نـقـل اسـت كـه در روز صـِفـّيـن خـُزَيمة بن ثابت و ابوالهيثم انصارى جِدى مى نمودند در نـصـرت عـلى عـليـه السـّلام ، آن حـضـرت فـرمـود: اگـرچـه در اوّل امـر مـرا خـذلان كـردنـد امـّا بـه آخـر، تـوبـه كـردنـد و دانـسـتـنـد كه آنچه كردند بد بـود.(438) صـاحـب ((اسـتـيـعـاب ))(439) آورده كـه خزيمه در حرب صـفـيـن مـلازم حـضـرت امـيرالمؤ منين عليه السّلام بود و چون عمّار ياسر شهيد شد او نيز شـمـشـيـر كـشـيده با دشمنان كارزار مى كرد تا شربت شهادت چشيد رضوان اللّه تعالى عليه .
و روايت شده كه اميرالمؤ منين عليه السّلام در هفته آخر عمر خود خطبه خواند و آن آخر خطبه حضرت بود و در آن خطبه فرمود:
اَيـْنَ اِخـْوانـِى الَّذيـنَ رَكـِبـُوا الطَّريقَ وَمَضَوْا عَلَى الحَقِّ؟ اَيْنَ عَمّارُ؟ وَاَيْنَ ابْنُ التَّيِهانُ؟ وَاَيـْنَ ذُو الشَّهـادَتـَيـْنِ؟ وَاَيـْنَ نـُظـَرآؤُهـُمْ مـِنْ اِخـْوانـِهِمُ الَذينَ تَعاقَدوُا عَلَى الَمَنِيَّةِ وَاُبْرِدَ بِرُؤُسِهِمْ اِلَى الْفَجَرَةِ. ثُمَّ ضَرَبَ عليه السّلام يَدَهُ اِلى لِحْيَتِهِ الشَريفَةِ فَاَطالَ البُكاءَ ثـُمَّ قـالَ اءَوْهِ عـَلى اِخـْوانـِىَ الَّذيـنَ تـَلَوُا الْقـُرآنَ فـَاَحـْكـَمُوهُ.
(440)nn4nn يعنى : كجايند برادران من كه راه حق را سپردندو با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ كجاست عمّار؟ كـجـاسـت پسر تيهان ؟ و كجاست ذوالشَّهادتَيْن ؟ و كجايند همانندانِ ايشان از برادرانشان كـه بـا يـكـديـگر به مرگ پيمان بستند و سرهاى آنان را به فاجران هديه كردند؟ پس دسـت بـه ريش مبارك خود گرفت و زمانى دراز گريست سپس ‍ فرمود: دريغا! از برادرانم كه قرآن را خواندند و در حفظ آن كوشيدند.
شرح حال زيد بن حارثه

دهم ـ زيد بن حارثة بن شُراحيل الكَلْبى ، و او همان است كه در زمان جاهليت اسير شد حكيم بن حزام او را در بازار عُكاظ از نواحى مكّه بخريد از براى خديجه آورد؛ خديجه ـ رضى الله عـنـهـاـ او را بـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم بخشيد. حارثه چون اين بدانست خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و خواست تا فديه دهد و پسر خود را برهاند، حضرت فرمود: او را بخوانيد و مختار كنيد در آمدن با شما يا ماندن به نزد من ؛ زيـد گـفت : هيچ كس را بر محمّد صلى اللّه عليه و آله و سلم اختيار نكنم ! حارثه گفت : اى فرزند! بندگى را بر آزادگى اختيار مى نمائى و پدر را مهجور مى گذارى ؟ گفت : من از آن حضرت آن ديده ام كه ابدا كسى را بر آن حضرت اختيار نخواهم كرد. چون حضرت رسـول صلى اللّه عليه و آله و سلم اين سخن از زيد شنيد او را به حجر مكّه آورد و حضّار را فرمود: اى جماعت ! گواه باشيد كه زيد فرزند من است ، ارث از من مى برد و من ارث از او مى برم . چون حارثه اين بديد از غم فرزند آسوده گشت و مراجعت كرد. از آن وقت مردم او را زيـد بـن مـحـمد صلى اللّه عليه و آله و سلّم نام كردند. اين بود تا خداوند اسلام را آشكار نمود و اين آيه مباركه فرود شد: (ما جَعَلَ اَدْعِيآءَكُمْ اَبْنآءَكُمْ..).(441)
چـون حـكـم بـرسـيـد فى قَوْلِهِ تعالى : ((
اُدْعُوهُمْ لابائهِمْ)) كه فرزند خوانده را به اسم پدرش ‍ بخوانند، اين هنگام زيد بن حارثه خواندند و ديگر زيد بن محمّد صلى اللّه عليه و آله و سـلّم نـگـفـتـنـد(442) و آيـه شـريـفـه (مـا كـانَ مـُحـَمَّدٌ اَبـا اَحـَدٍ مـِنـْ رِجـالِكـُمْ)(443)نـيـز اشـاره به همين مطلب است نه آنكه مراد آن باشد كه پدر حـسن و حسين نيست ؛ چه آنها پسران رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مى باشند به حكم (اَبْنآئَنا)(444) در آيه مباهله و غيره . و زيد، كُنْيَه اش ‍ ابواُسامه است به نـام پـسـرش اُسـامه و شهادتش در مؤ ته واقع شد در همان جائى كه جعفر بن ابى طالب عليه السّلام شهيد گشته .(445)
شرح حال سَعْد بن عُباده
يـازدهم ـ سَعْد بْن عُبادَة بْن دُلَيْم بْن حارِثَةِ الْخَزْرَجى الا نصارى ، سيّد انصار و كريم روزگـار و نـقـيـب رسول مختار صلى اللّه عليه و آله و سلّم بوده ؛ در عقبه و بدر حاضر شده و در روز فتح مكّه رايت مبارك حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم به دست او بـوده و او مـردى بـزرگ بـوده وجـودى بـه كـمـال داشت و پسرش قيس و پدر و جدّش نيز ((جـواد)) بـودنـد و در اطـعام مهمان و واردين خوددارى نمى فرمودند؛ چنانچه در زمان دُليم جـدّش مـنادى ندا درمى داد هر روز در اطراف دارضيافت او ((مَنْ اَرادَ الشَّحْمَ وَاللَّحْمَ فَلْيَأْتِ دارَ دُلَيـْم )). بـعـد از دُلَيـْم ، پـسـرش عُباده نيز به همين طريق بود و از پس او سعد نيز بـديـن قـانـون مـى رفـت و قـيـس بـن سـعـد از پـدران بـهـتـر بـود. و دُلَيـْم و عـُبـاده هـر سال ده نفر شتر از براى صنم منات هديه مى كردند و به مكّه مى فرستادند و چون نوبت بـه سـعـد و قـيـس رسـيـد كـه مـسـلمـانـى داشـتـنـد آن شـتـران را هـمـه سـال بـه كـعـبـه مـى فـرسـتـادنـد. و وارد شـده كـه وقـتـى ثـابـت بـن قـيـس بـا رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ، گـفـت : يـا رسول اللّه ! قبيله معد در جاهليّت پيشوايان جوانمردان ما بودند، حضرت فرمود:
النـّاسُ مـَعـادِنُ كـَمـَعـادِنِ الذَّهـَبِ وَالفـِضَّةِ خـِيـارُهـُمْ فـِى الْجاهِلِيَّةِ خِيارُهُمْ فِى الاِسْلامِ اِذا فَقَهُوا.
و سعد چندان غيور بود كه غير از دختر باكره تزويج نكرد و هر زنى كه طلاق گفت كسى جرئت تزويج او نكرد.(446)
بـالجـمـله ؛ ايـن سعد همان است كه در روز سقيفه او را آورده بودند در حالتى كه مريض ‍ بود و خوابانيده بودند و خَزْرَجيان مى خواستند با او بيعت كنند و مردم را نيز به بيعت او مـى خـواندند لكن بيعت از براى ابوبكر شد و چون مردم جمع شدند كه با ابوبكر بيعت كنند بيم مى رفت كه سعد در زير قدم طريق عدم سپارد، لاجَرَم فرياد برداشت كه اى مردم مـرا كـشـتـيد! عُمر گفت : اُقْتُلُوا سَعْدا قَتَلَهُ اللّهُ؛ بكشيد او را كه خدايش ‍ بكشد. قيس بن سـعـد كـه چـنـيـن ديـد بـرجـست و ريش عمر را بگرفت و بگفت : اى پسر صَهّاك حبشيّه و اى ترسنده گريزنده در ميدان و شير شرزه امن و امان ! اگر يك موى سَعد بن عُباده جنبش كند از ايـن بـيـهـوده گـوئى يـك دنـدان در دهـان تـو بـه جـاى نـمـانـد از بـس دهـانـت بـا مـشـت بكوبند.(447) و سعد بن عباده به سخن آمد و گفتا: اى پسر صَهّاك ! اگر مرا نيروى حركت بود در كيفر اين جسارت كه ترا رفت هرآينه تو و ابوبكر در بازار مدينه از مـن نعره شيرى مى شنيديد كه با اصحاب خود از مدينه بيرون مى شديد و شما را ملحق مـى كـردم بـه جـمـاعـتـى كـه در مـيـان ايـشـان بـوديـد ذليـل و نـاكـس تـر مـردم بـه شـمـار مـى شديد. آنگاه گفت : يا آلَ خَرْزَج احْمِلُوني مِنْ مَكانِ الْفـِتـْنـَةِ. او را بـه سـراى خـويـش حـمـل كـردنـد و بعد هم هرچه خواستند كه از وى بيعت بگيرند بيعت نكرد و گفت : سوگند به خداى كه هرگز با شما بيعت نكنم تا هرچه تير در تـيـركـش ‍ دارم بر شما بيندازم و سنان نيزه ام را از خون شما خضاب كنم و تا شمشير در دسـتـم اسـت بـر شما شمشير زنم و با اهل بيت و عشيره ام با شما مقاتلت كنم و به خدا سـوگـنـد كـه اگـر تمام جن و انس با شما جمع شوند من با شما دو عاصى بيعت نكنم تا خـداى خود را ملاقات كنم . و آخر الا مر بيعت نكرد تا در زمان عمر از مدينه به شام رفت و او را قـبـيـله بـسـيـار در حـوالى دمـشق بود هر هفته در دهى پيش خويشان خود مى بود در يك وقـتـى از دهـى به دهى ديگر مى رفت از باغى كه در رهگذر او بود او را تير زدند و به قتل رسانيدند و نسبت دادند قتل او را به جنّ و اززبان جنّساختند:
شعر :

قَدْ قَتَلْنا سَيّدَ الخَزْرَج سَعْدَ بْنَ عُبادَه
فَرَمَيْناهُ بِسَهْمَيْن فَلَمْ نَخْطَ فُؤ ادَهُ(448)

شرح حال ابودُجانه
دوازدهم ـ اَبُودُجانه (449) اسمش سِماك بن خَرَشَة بن لَوْذان است و از بزرگان صـحابه و شجاعان نامى و صاحب حِرْز معروف است و او همان است كه در جنگ يمامه حاضر بـود و چـون سپاه مُسَيْلمه كذّاب در حديقة الرّحمن كه به حديقة الموت نام نهاده شد پناه بـردنـد و در بـاغ را اسـتـوار بـسـتـنـد، ابـودُجـانـه كـه دل شـيـر و جگر نهنگ داشت مسلمانان را گفت كه مرا در ميان سپرى برنشانيد و سر نيزه ها را بـر اطـراف سـپـر مـحكم داريد آنگاه مرا بلند كنيد و بدان سوى باغ اندازيد. مسلمانان چـنـيـن كـردنـد پس ابودجانه به باغ جستن كرد و چون شير بخروشيد و شمشير بكشيد و هـمـى از سـپـاه مـسـيـلمـه بـكـشـت . بـَراءِ بـن مـالك از مـسـلمـانـان داخـل بـاغ شـد و دَرِ بـاغ را گـشـود تـا مـسـلمـانـان داخـل بـاغ شدند ولكن ابودُجانه و بَراء هر دو در آنجا كشته شدند وبه قولى ابُودُجانه زنده بودچندانكه درصِفّين ملازم ركاب اميرالمؤ منين عليه السّلام گشت .(450)
شـيـخ مـفـيد در
((ارشاد)) فرمود: روايت كرده مفضّل بن عمر از حضرت صادق عليه السّلام كـه فـرمود: بيرون مى آيد با قائم عليه السّلام از ظَهْر كوفه بيست و هفت مرد ـ تا آنكه فرموده ـ و سلمان و ابوذر و ابودُجانه انصارى و مقداد و مالك اشتر پس مى باشند ايشان در نزد آن حضرت از انصار و حُكّام .(451)
شرح حال ابن مسعود
سـيـزدهـم ـ عـبـداللّه بـْن مـسـعـُود الْهـُذَلى حـليـف بنى زهره از سابقين مسلمين است و در ميان صـحـابـه به علم قرائت قرآن معروف است . علماى ما فرموده اند كه او مخالطه داشته با مـخـالفـيـن و بـه ايـشـان مـيـل داشـتـه و عـلمـاى سـنـّت او را تـجـليـل بـسـيـار كـنـنـد و گـويـنـد كـه او اَعـْلَم صحابه بوده به كتاب اللّه تعالى ؛ و رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كه قرآن را از چهار نفر اخذ كنيد و ابتدا كـرد بـه ابـن امّ عـبـد كـه عـبـداللّه بـن مـسـعـود بـاشـد و سـه نـفـر ديـگـر مـُعـاذ بـن جَبَل و اُبَىّ بن كَعْب و سالم مولى ابوحُذيفه . وَقالُوا قالَ صلى اللّه عليه و آله و سلّم : مَنْ اَحَبَّ اَن يَسْمَعَ الْقُرآنَ غَضَّا فَلْيَسْمَعْهُ مِنْ ابْنِ اُمّ عَبْدٍ(452)
و ابـن مـسـعـود هـمان است كه سر ابوجهل را در يوم بَدْر از تن جدا كرد(453) و اوست كه به جنازه حضرت ابوذر رضى اللّه عنه حاضر شده (454) و اوست از آن جـمـاعـتـى كـه انكار كردند بر ابوبكر جُلوسش را در مجلس خلافت (455)؛ اِلى غـَيْر ذلك . و او را اَتباع و اصحابى بود كه از جمله ايشان است رَبيع بن خُثَيْم كه معروف است به خواجه ربيع و در مشهد مقدّس مدفون است .
شرح حال عمّار
چهاردهم ـ عَمّار بْن ياسِر الْعَنسى (بالنّون ) حليف بنى مخزوم مُكَنّى به ابى يَقْظان از بزرگان اصحاب رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم و از اَصْفياء اصحاب اميرالمؤ مـنين عليه السّلام و از معذّبين فى اللّه و از مهاجرين به حبشه و از نمازگزارندگان به دو قـبله و حاضر شدگان در بدر و مَشاهد ديگر است . و آن جناب و پدرش ياسر و مادرش سـُمـيَّه و بـرادرش عبداللّه در مبدء اسلام ، اسلام آوردند و مشركين قريش ايشان را عذابهاى سـخت نمودند، حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بر ايشان مى گذشت ايشان را تـسـلّى مـى داد و امـر بـه شـكـيـبـائى مـى نـمـود و مـى فـرمـود: صـَبـْرا يـا آل يـاسـِر فـَاِنَّ مـَوْعـِدَكـُمْ الْجـَنَّةُ(456) و مـى گـفـت : خـدايـا! بـيـامـرز آل ياسر را و آمرزيده اى .
((ابن عبدالبرّ
)) روايت كرده كه كفّار قريش ياسر و سميّه و پسران ايشان عمّار و عبداللّه را بـا بـلال و خَبّاب و صُهَيْب مى گرفتند و ايشان را زره هاى آهنين بر تن مى كردند و بـه صـحـراى مـكّه در آفتاب ، ايشان را نگاه مى داشتند به نحوى كه حرارت آفتاب و آهن بـدن ايـشان را مى پخت و دماغشان را به جوش مى آورد طاقتشان تمام مى شد با ايشان مى گـفـتـنـد اگـر آسـودگـى مى خواهيد كفر بگوئيد و سَبّ نَبىّ نمائيد، ايشان لاعلاج تقيّهً اظـهـار كـردنـد. آن وقـت قـوم ايـشان آمدند و بساطهائى از پوست آوردند كه در آن آب بود ايـشـان را در مـيـان آن آبـهـا افـكـنـدنـد و چـهـار جـانـب آنـهـا را گـرفـتـنـد و بـه منزل بردند.
فقير گويد: كه قوم ياسر و عمّار ظاهرا بنى مخزومند؛ چه آنكه ياسر قحطانى و از عنس ‍ بـن مـذحـج است و با دو برادر خود حارث و مالك به جهت طلب برادر ديگر خود از يمن به مكّه آمدند، ياسر در مكّه بماند و دو برادرش برگشتند به يمن و ياسر حليف ابوحُذيفة بن المغيرة المخزومى گرديد و سميّه كنيز او را تزويج كرد و عمّار متولّد شد ابوحذيفه او را آزاد كـرد لاجـَرَم ولاء عـمـّار بـراى بنى مخزوم شد و به جهت همين حلف و ولاء بود كه چون عـثـمان ، عمّار را بزد تا فتق پيدا كرد و ضلعش شكست بنى مخزوم اجتماع كردند و گفتند: واللّه اگر عمّار بميرد ما احدى را به مقابل او نخواهيم كشت مگر عثمان را!(457)
شهادت سميه رحمة اللّه عليها
بالجمله ؛ كفّار قريش ياسر و سميّه را هر دو را شهيد كردند و اين فضيلت از براى عمّار اسـت كـه خـودش و پـدر و مـادرش در راه اسـلام شـهـيـد شـدنـد. و سميّه مادر عمّار از زنهاى خـَيـْرات و فـاضـلات بـود و صـدمـات بـسـيـار در اسـلام كـشـيـد آخـرالا مـر ابـوجـهـل او را شـتـم و سـَبّ بـسـيـار نـمـود و حـربـه بـر او زد و او را شـقـّه نـمـود و او اوّل زنى است كه در اسلام شهيد شده .
وَ فـى الْخَبَر اَنَّهُ قالَ عَمّارُ لِلنَّبِىِّ صلى اللّه عليه و آله و سلّم : يا رَسُولَ اللّهِ! بَلَغَ الْعَذابُ مِنْ اُمّي كُلَّ مَبْلَغٍ فَقالَ صَبْرا يا اَبّا الْيَقْظانِ اَللّهُمَّ لا تُعَذِّبْ اَحَدا مِنْ آلِ ياسِرٍ بِالنّار(458)
و امـّا عـمـّار؛ نـقـل اسـت كـه مـشـركـيـن قـريـش او را در آتـش افـكـنـدنـد رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: يا نارُ كوني بَرْدا وَسَلاما عَلى عَمّار كَما كُنْتِ بَردا وَسَلاما عَلى اِبْراهيمَ.(459)

آتـش او را آسـيـب نـكرد. و حمل كردن عمّار در وقت بناء مسجد نبوى صلى اللّه عليه و آله و سـلّم دو بـرابـر ديـگـران احـجـار را و رجـز او و گـفـتـگـوى او بـا عـثـمـان و فـرمـايـش ‍ رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم در جـلالت شـاءن او مـشهور است و از ((صحيح بـخـارى )) نـقـل اسـت كـه عـمـّار دو بـرابـر ديـگـران حـمـل اَحْجار مى نمود تا يكى از براى خود و يكى در ازاى پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم باشد؛ آن حضرت گرد از سر و روى او مى سترد و مى فرمود:
وَيـْح عـَمـّار تـَقـْتـُلُهُ الْفـِئَةُ الْبـاغـِيـَة يـَدْعـُوهـُمْ اِلَى الْجـَنَّةِ وَيـَدْعـُونـَهُ اِلَى النـّ ارِ.(460)
و هم روايت است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم در حق او فرموده :
عـَمـّارٌ مـَعَ الْحـَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَمّار حَيْثُ كانَ عَمّار جَلَدة بَيْنَ عَيْنى وَاَنْفى تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ البـاغـِيـَة .(461) و نـيـز فـرمود كه عمّار از سر تا پاى او مملو از ايمان است .(462)
بـالجـمـله ؛ عـمـّار در نـهـم صـفر سنه 37 به سن نود در صِفّين شهيد شد رضوان اللّه عـليـه و در ((مـجالس المؤ منين )) است كه حضرت امير عليه السّلام به نفس نفيس بر عمّار نـمـاز كـرد و بـه دسـت مـبـارك خـود او را دفـن نـمـودومـدّت عـمـرعـمـّاريـاسـرنـودويـك سال بود.(463)
و بـعـضى از مورّخين آورده اند كه عمار ياسر رضى اللّه عنه در آن روزى كه به سعادت شـهـادت فـائز شد روى سوى آسمان كرد و گفت : اى بار خداى ! اگر من دانم كه رضاى تـو در آن اسـت كـه خـود را در آب فـرات انـداخته غرقه گردانم چنين كنم و نوبتى ديگر گـفـت كه اگر من دانم كه رضاى تو در آن است كه من شمشير بر شكم خود نهاده زور كنم تا از پشت من بيرون رود چنين كنم و بار ديگر فرمود كه اى بار خداى ! من هيچ كارى نمى دانـم كـه بـر رضاى تو اقرب باشد از محاربه با اين گروه و چون از اين دعا و مناجات فـارغ شـد بـا يـاران خـويـش گـفـت كـه مـا در خـدمـت رسـول صـلى اللّه عليه و آله و سلّم سه نوبت با اين عَلَمها كه در لشكر معاويه اند با مـخـالفين و مشركين حرب كرده ايم و اين زمان با اصحاب اين رايات حرب مى بايد كرد و بر شما مخفى و پوشيده نماند كه من امروز كشته خواهم شد و من چون از اين عالم فانى رو به سراى جاودانى نهم كار من حواله به لطف ربّانى كنيد و خاطر جمع داريد كه اميرالمؤ مـنـيـن عليه السّلام مقتداى ما است ، فرداى قيامت از جهت اَخيار با اَشرار خصومت خواهد كرد. و چـون عـمـّار از گـفـتـن امـثال اين كلمات فارغ گشت تازيانه بر اسب خود زد و در ميدان آمده قـتـال آغـاز نهاد و على التّعاقب و التّوالى حمله ها مى كرد و رجزها مى گفت تا جماعتى از تـيـره دلان شـام به گرد او درآمدند و شخصى مُكَنّى به اَبى العاديه زخمى بر تهيگاه وى زد و از آن زخـم بـى تـاب و تـوان شـد و به صف خويش ‍ مراجعت نمود و آب طلب داشت غلام او ((رشد)) نام قَدَحى شير پيش او آورد، چون عمّار نظر در آن قدح كرد فرمود: صَدَقَ رَسـُول اللّه صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم و از حـقـيـقـت ايـن سـخن استفسار نمودند، جواب فـرمـود كـه رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم مرا اخبار نموده كه آخر چيزى كه از دنيا روزى تو باشد شير خواهد شد؛ آنگاه قدح شير را بر دست گرفته بياشاميد و جان شـيـريـن نـثـار جـانـان كـرده بـه عـالم بـقـا خـرامـيـد و امـيـرالمؤ منين عليه السّلام بر اين حال اطلاع يافته بر بالين عمار آمد و سر او را به زانوى مبارك نهاده فرمود:
شعر :

اَلا اَيُّهَا الْـمَوْتُ الَّذي هُوَ قاصِدي
اَرِحْنى فَقَدْ اَفْنَيْتَ كُلَّ خَليلٍ
اَراكَ بَصيرا بِالَّذينَ اُحِبُّهُمْ
كَانَّكَ تَنْحُو نَحْوَهُمْ بِدَليلٍ

پـس زبان به كلمه اِنا للّه و اِنا اِلَيْه راجِعُونَ گشوده فرمود هركه از وفات عمّار دلتنگ نشود او را از مسلمانى نصيب نباشد خداى تعالى بر عمّار رحمت كند در آن ساعت كه او را از بـدو نـيك سؤ ال كنند، هرگاه كه در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم سه كس ديده ام چهارم ايشان عمار بوده و اگر چهار كس ديده ام عمّار پنجم ايشان بوده ، نه يك بار عمار را بهشت واجب شد بلكه بارها استحقاق آن پيدا كرده جَنّات عَدْن او را مُهَيّا و مُهَنّا باد كـه او را بـكـشـتـنـد و حـق بـا او بـود و او بـا حـق بـود؛ چـنـانـكـه رسـول خـدا صـلى اللّه عـليـه و آله و سلّم در شاءن او فرموده : يَدُورُ مَعَ عَمّارٍ حَيْثُ دارَ و بعد از آن على عليه السّلام فرمود كشنده عمّار و دشنام دهنده و رباينده سلاح او به آتش ‍ دوزخ مـعـذب خواهد شد. آنگاه قدم مبارك پيش نهاد بر عمّار نماز گزارد و به دست همايون خويش او را در خاك نهاد. رَحْمَةُ اللّهِ وَرِضْوانُه عَلَيْه وَطُوبى لَهُ و حُسْنُ مآب .
شعر :
 

خوش دمى كز بهر يار مهربان ميرد كسى
چون ببايد مُردبارى اين چنين ميرد كسى
چون شهيد عشق را در كوى خود جا مى دهند
جاى آن دارد كه بهر آن زمين ميرد كسى (464)

شرح حال قيس بن عاصم
پـانـزدهـم ـ قـيـس بـْن عـاصـِم الْمِنْقَرىّ در سال نهم با وَفْد بنى تَميم به خدمت حضرت رسـول صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم اسـلام آورد حـضـرت فـرمـود: ه ذ ا سـَيِّدُ اَهـْلِ الْوَبـَر.(465)و او مـردى عـاقـل و حـليم بود؛ چندان كه احنف بن قيس معروف به كـثرت حلم ، حلم را از او آموخته ؛ چنانكه در تاريخ است كه وقتى از احنف پرسيدند كه از خود حليم تر كسى يافته اى ؟ گفت : آرى من اين حلم را از قيس بْن عاصم منقرى آموخته ام . يـك روز بـه نـزد او آمـدم او با مردى سخن مى گفت ناگاه چند تن از مردم بَرادَر او را با دسـت بـسـتـه آوردنـد و گـفـتـنـد هـم اكـنـون پـسـرت را مـقـتول ساخت او را بسته آورديم ، قيس اين بشنيد و قطع سخن خويش نكرد آنگاه كه سخنش تـمـام گـشـت پـسـر ديـگـرش را طـلبـيد و گفت : قُمْ يا بُنَىَّ اِلى عَمِّكَ فَاَطْلِقْهُ وَاِلى اَخيكَ فـَاَدْفـِنـْهُ؛ يـعنى برخيز اى پسرك من ، دست عمويت را بگشا و برادرت را به خاك سپار! آنـگـاه فـرمـود: مـادر مقتول را صد شتر عطا كن باشد كه حزن او اندك شود اين بگفت و از طرف اَيمَن به سوى اَيْسَر تكيه زد و بگفت :
شعر :

اِنّي امْرؤْ لايَعْتَري خُلْقي
دَنَسٌ يُفَنِّدُهُ ولا اءَفِنُ(466)

و ايـن قـيـس هـمـان اسـت كـه بـا جـمـاعـتـى از بـنـى تـمـيـم خـدمـت حـضـرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيدند و از آن حضرت موعظه نافعه خواستند آن حـضـرت ايـشان را موعظه فرمود به كلمات خود، از جمله فرمود: اى قيس ! چاره اى نيست از بـراى تـو از قـرينى كه دفن شود با تو و او زنده است و دفن مى شوى تو با او و تو مـرده اى پـس او اگـر ((كريم )) باشد گرامى خواهد داشت ترا و اگر او ((لئيم )) باشد واخـواهـد گـذاشت ترا و به داد تو نرسد و محشور نخواهى شد مگر با او و مبعوث نشوى مـگـر بـا او و سـؤ ال كـرده نـخـواهـى شـد مـگـر از او؛ پـس قـرار مـده آن را مـگـر عـمـل صـالح ؛ زيـرا كه اگر صالح باشد اُنس خواهى گرفت با او و اگر فاسد باشد وحشت نخواهى نمود مگر از او و او عمل تو است . قيس عرض كرد: يا نبى اللّه ! دوست داشتم كـه ايـن مـوعـظه به نظم آورده شود تا ما افتخار كنيم به آن بر هر كه نزديك ما است از عـرب و هـم آن را ذخيره خود مى كرديم . آن جناب فرستاد حَسّان بن ثابت شاعر را حاضر كـنـنـد كـه بـه نـظم آورد آن را؛ صَلْصال بن دَلْهَمِسْ حاضر بود و به نظم درآورد آن را پيش از آنكه حَسّان بيايد، و گفت :
شعر :

تَخَيَّرْ خليطا مِنْ فِعالِكَ اِنَّما
قَرينُ الْفَتى فِي الْقَبْر ما كانَ يَفْعَلُ
ولابُدَّ قَبْلَ الْمَوْتِ مِنْ اَنْ تُعِدَّهُ
لِيَوْمٍ يُنادِى المَرْءُفيهِ فَيُقْبِلُ
فَاِنْ كُنْتَ مَشْغُولاً بِشَى ءٍ فلا تَكُنْ
بِغَيْرِ الَّذي يَرْضى بِهِ اللّهُ تَشْغَلُ
فَلَنْ يَصْحُبَ الاِنْسانَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِهِ
وَمِنْ قَبْلِهِ اِلا الَّذي كانَ يَعْمَلُ
اَلا اِنَّمَا الا نسانُ ضَيْفٌ لاَهْلِهِ
يُقيمُ قَليلاً بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَرْحَلُ(467)

شرح حال مالك بن نُوَيْره
شـانـزدهـم ـ مـالِكِ بـْنِ نـُوَيـْرَة الحـنـفـى اليـربوعى از ارداف ملوك و شجاعان روزگار و فـُصـحاى شيرين گفتار و صحابه سيّد مختار و مخلصان صاحب ذوالفقار بوده . قاضى نـوراللّه در ((مـجـالس )) شـطـرى از احـوال خـيـر مآل او و شهادت يافتن او به سبب محبّت اهـل بـيـت در دسـت خـالد بـن وليـد ذكـر كـرده و هـم در احـوال او گـفته از برآء بن عازب روايت كرده اند كه گفت در اثناى آنكه حضرت رسالت صـلى اللّه عـليه و آله و سلّم با اصحاب خود نشسته بودند رؤ ساى بنى تميم كه يكى از ايـشـان مـالك بـن نـُوَيـْره بـود درآمـدنـد و بـعـد از اداى خـدمـت گـفـت : يـا رسول اللّه ! عَلِّمْنِى الايمانَ فَقالَ لَهُ رَسُولُ اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم : الا يمانُ اَنْ تـَشـْهـَدَ اَنْ لااِل هَ اِلا اللّهُ وَاَنـّي رَسـُولُ اللّهِ وَتُّصـَلِّىَ الْخـَمْسَ وَتَصُومَ شَهْرَ رَمَضانَ وَتـُؤَدِّىَ الزَّك وةَ وَتـَحـُجَّ الْبـَيـْتَ وَتُوالى وَصِيّى هذا. وَاَشارَ اِلى عَلِىّ بْنِ ابى طالب عليه السّلام .
؛ يعنى مالك به حضرت رسالت گفت : مرا طريق ايمان بياموز، آن حضرت فرمود: ايمان آن اسـت كـه گـواهـى دهـى بـه آنـكـه لا اِلهَ اِلا اللّه و بـه آنـكـه مـن رسـول خـدايـم و نماز پنجگانه بگزارى و روزه ماه رمضان بدارى و به اداى زكات و حجّ خانه خداى رو آورى و اين را كه بعد از من وصِىّ من خواهد بود دوست دارى و اشاره به على بـن ابـى طـالب عـليـه السـّلام كـرد، و ديـگـر آنـكه خون ناحق نريزى و از دزدى و خيانت بپرهيزى و از خوردن مال يتيم و شُرْب خَمْر بگريزى و ايمان به احكام شريعت من بياورى و حلال مرا حلال و حرام مرا حرام دانى و حقگذارى ضعيف و قوى و صغير و كبير به جا آرى . آنـگاه شرايع اسلام و احكام آن را بر او شمرد تا ياد گرفت . آنگاه مالك برخاست و از غايت نشاط دامن كشان مى رفت و با خود مى گفت : تَعَلَّمْتُ الايمانَ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ؛ يعنى به خـداى كـعـبـه كـه احكام دين آموختم و چون از نظر حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم دور شد آن حضرت فرمودند كه :
((مَنْ اَحَبَّ اَنْ يَنْظُرَ اِلى رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ الجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ اِلى هذا الرّجُلِ
))
دو نفر از حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم دستورى طلبيده از عقب او رفتند و آن بشارت به وى رسانيدند و از او التماس نمودند كه چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم ترا از اهل جنّت شمرده مى خواهيم كه جهت ما طلب مغفرت كنى ، مالك گفت : لا غَفَرَ اللّهُ لكُم ا؛خداى تعاى شما را نيامرزد كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم كه صاحب شفاعت است مى گذاريد و از من درخواست مى كنيد كه جهت شما استغفار كنم !؟ پـس آن دو نـفـر مـُكَدَّر بازگشتند چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را نظر بر روى ايشان افتاد گفت كه فِى الْحَقِّ مَبْغضَةٌ؛ يعنى شنيدن سخن حق گاه است كه آدمـى را خـشـمـنـاك و مـُكَدَّر سازد. و آخر چون حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم وفـات يـافت مالك به مدينه آمد و تفحّص نمود كه قائم مقام حضرت رسالت صلى اللّه عـليـه و آله و سـلّم كـيـسـت ؟ در يكى از روزهاى جمعه ديد كه ابوبكر بر منبر رفته و از براى مردم خطبه مى خواند، مالك بى طاقت شد با ابوبكر گفت كه تو همان برادر تيمى مـا نـيستى ؟ گفت : بلى ، مالك گفت : چه كار پيش آمد آن وصّى حضرت صلى اللّه عليه و آله و سلّم را كه مرا به ولايت او ماءمور ساخته بود؟ مردم گفتند: اى اعرابى ! بسيار است كه كارى از پس كارى حادث مى شود. مالك گفت : واللّه ! هيچ كارى حادث نشده بلكه شما خـيـانـت كـرده ايـد در كـار خـدا و رسـول خـدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم بعد از آن متوجه ابـوبـكـر شـد و گـفـت : كـيـسـت كـه تـرا بـر ايـن مـنـبـر بـالا بـرده و حـال آنـكـه وصـّى پـيغمبر نشسته است ، ابوبكر به حاضران گفت كه اين اعرابى بَوالٌ عـَلى عـَقـِبـيـه را از مسجد رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم بيرون كنيد. پس قُنْفُذ و خـالد بـن وليـد بـرخـاسـتند و مالك را پى گردنى زده از مسجد بيرون كردند. مالك بر اشـتـر خـود سوار شد صلوات بر حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرستاد و بعد از صلوات اين ابيات بر زبان راند:
شعر :

اَطَعْنا رَسُولَ اللّهِ ما كانَ بَيْنَنا
فَي ا قَوْمِ ما شَاْني وَشَاْنِ اَبى بَكْر
اِذا ماتَ بَكْرٌ قامَ بَكْرٌ مَقامَهُ
فَتِلْكَ وَبَيْتِ اللّهِ قاصِمَةُ الظَّهْرِ(468)

مـؤ لف گـويـد: كـه شـيـعـه و سنى نقل كرده اند كه خالد بن وليد، مالك را بى تقصير بـكـشـت و سـر او را ديـك پـايـه نـمـود و در هـمـان شـب كـه او را بـه قـتـل رسـانـيـد با زوجه اش همبستر شد و طايفه مالك را بكشت و زنان ايشان را اسير كرده به مدينه آوردند و ايشان را اهل ((رِدَّه )) ناميدند.(469)

 

صفحه قبل فهرست صفحه بعد