|
محمد ص كه رسالت خود را به پايان آورده بود به مدينه
بازگشت.
در اين بازگشت بودكه بين راه، در جايى به نام غدير خم توقف
كرد(18 ذى الحجه).
فرمان داد تامنبرى از جهاز شتر درست كردند.
به منبر رفت،على را هم كه از يمن آمده بود و درمراسم حج به او
ملحق شده بود به منبر برد.
بعد روى به ياران كرد و گفت آيا من برمؤمنان از خود آنها
اوليتر نيستم گفتند چرا يا رسول اللّه.
پيغمبر گفت هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست.
آن گاه دعا كرد به آن كه على را يارى كند و نفرين بدان كه او
را فروگذارد و دشمن دارد.
اين ستايش و بزرگداشتى كه از على ع كرددست كم نوعى راى اعتماد
پيغمبر بود در حق على.
از آن پس كسانى كه با على ازيمن آمده بودند و از سختگيريهاى وى
در امر غنايم و در كار حق ناراضى بودنددم فرو بستند.
اين ناراضيها كسانى بودند كه آنجا در غيبت على از آنچه به دست
آمده بودجامه هايى چند برگرفته بودند و وقتى وى آنها را ديده
بود با عتاب تمام فرمان داده بود تا جامه ها را بيرون آورند.
اين فرمان بر آنها گران آمده بود و ازعلى ع نزد پيغمبر شكايت
برده بودند.
پيغمبر آنها را از شكايت باز داشته بود اما آنها دردل همچنان
از على ع ناراضى مانده بودند.
وقتى پيغمبر از على ع بدين گونه قدردانى كرد ديگر براى آنها
مجال شكايت نماند.
حاضران ديگر به تهنيت على رفتند و بر اوبه عنوان مولا سلام
كردند.
حتى گويند عمر بن خطاب نزد وى رفت و در مباركبادگفت خوشا به
حال تو،از امروز مولاى من شدى و مولاى هر مؤمن و مؤمنه يى.
داستان غدير حيثيت على ع را نزد مسلمانان افزود و سروصدايى را
كه همراهان ناراضى راه انداخته بودند خاتمه داد.
اگر چه بعضى منافقان باز ناراضى شدند و درپشته يى هم براى سوء
قصد كمين كردند اما پيغمبر آگاه شد و آنها نتيجه يى نگرفتند.
به هر حال بر حسب روايات شيعه همين جا بود كه آيه آمد به اين
مضمون كه امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خويش بر شما تمام
داشتم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد.
داستان غدير در روايات اهل سنت نيز آمده است و در اصل آن جاى
خلاف نيست،سخن در آنست كه معنى لفظ مولا چيست بارى بعد از غدير
خم كه آب و سبزه يى بود در سه ميلى جحفه پيغمبر با ياران راه
مدينه را پيش گرفت درحالى كه احساس مى كرد رسالت خويش را ادا
كرده است و كار پيغمبرى را به پايان برده است.
با اين همه اسلام هنوز در دلهاى اعراب چنان كه بايد راه نيافته
بود.
اخبارى هم كه از اطراف مى رسيد حكايت داشت از سركشى اعراب و
ظهور مدعيان پيغمبرى.
در يمامه مسلمة بن حبيب كه نزد مسلمانان مسيلمه كذاب خوانده مى
شدبه دعوى برخاسته بود و بنى حنيفه به طاعت او گراييده بودند.
بنى اسد هم در نجد گرديك مدعى ديگرطليحة بن خويلد نام فراز
آمده بودند.
در يمن نيز اسود عنسى برخاسته بود و عامل ايرانى پيغمبر را هم
كشته بود.
با اين همه حتى در چنين حالى كه عربستان به هم برآمده بود محمد
باز در صدد برآمد كه لشكرى تجهيز كند و به شام بفرستد.
لشكر فراهم آمد و امارتش را هم به جوانى هجده يا يست ساله نامش
اسامة بن زيدكه پدرش زيد بن حارثه در جنگ مؤته شام كشته شده
بود،داد و همه بزرگان مهاجر و انصار را فرمان داد تا با اين
جوان همراه شوند.
درين ميان پيغمبررنجور گشت و بيمارى وى سبب شد كه بعضى
مسلمانان از پيوستن به لشكر اسامه خوددارى كنند، بعضى هم شايد
از اين كه پيغمبر جوانى نورسيده را بر اين همه مهاجرين و انصار
امير كرده است ناخرسند بودند.
پيغمبر با وجود نالانى از خانه بيرون آمد.
براى اسامه چنان كه رسم بودلوا بست و او را فرمان عزيمت داد.
اسامه هم اندكى بعد بيرون آمد و در يك فرسنگى مدينه لشكرگاه
زد.
اما بيمارى پيغمبر اندك اندك روبه شدت نهاد:تب و سردرد.
قواى او نيز در اين زمان تدريجا به كاستى مى رفت;موهايش سپيدى
گرفته بود و قامتش به خمى گراييده بود.
پيش از وقت پيرى به سراغش آمده بود و البته مرارتهاى زندگى
گذشته او آن مايه بود كه پيش از وقت وى را پير كند.
در اين هنگام با آسايش و رضايتى كه از حسن ختام رسالت خويش
داشت بى دغدغه و بى تزلزل تن به مرگ داد.
در آغاز بيمارى به رسم هميشه به نوبت در خانه زنهاى خويش بسر
مى برد.
زنهاى وى در اين زمان نه تن مى شدند،كه جز عايشه همه پيش از
ازدواج بيوه بودند.
از آن جمله سوده دختر زمعه و ام حبيبه دختر ابى سفيان
شوهرانشان در مهاجرت حبشه نصرانى شده و مرده بودند.
صفيه و ميمونه پيش از وى دو بار شوهر كرده بودند.
جويريه و حفصه نيز وقتى به خانه پيغمبر مى آمدند بيوه بودند.
ام سلمه نخست زن ابو سلمه خويشاوند وصحابى پيغمبر بود و چون او
وفات يافت، محمد ص زنش را تحت سرپرستى گرفت.
زينب بنت جحش هم در آغاز در حباله زيد بن حارثه پسر خوانده
پيغمبر بود و ازدواج با او كه در قرآن نيز به آن اشارت رفته
است منشاء حكمى شد در باب مساله زنان پسر خواندگان.
محبوبترين زنان پيغمبر عايشه بود دختر ابوبكر كه در هنگام وفات
پيغمبر هجده سال داشت و دخترى نه ساله بود كه به خانه وى آمد.
پيغمبر او رابيشتر از زنان ديگر دوست مى داشت و در داستان افك
كه تهمت بر وى نهادندنيز از باب او اندوه و نگرانى بسيار داشته
بود.
در اين پايان عمر محمد در خانه ميمونه بيمار شد (1) و در نوبت
زينب بنت جحش بيماريش شدت يافت.
آخر با اذن و رضايت ديگر زنان در خانه عايشه بسترى شد و گويند
ابوبكر را هم فرمود تا در نماز به جاى وى ايستد.
وقتى او را به خانه عايشه مى آوردند بر دوش على ع و فضل بن
عباس تكيه داشت.
سرش را بسته بود و پاهايش را بر زمين مى كشيد.
در خانه عايشه بيماريش طولانى شد و يك چند از رفت و آمد مردم
كنار ماند.
اين بار چنين مى پنداشت كه ازبيمارى برنخواهد خاست.
در آغاز نالانى يك شب كه خواب به چشمش راه نمى يافت برخاست و
با يارى يك تن خادم ابو مويهبه يا با ديگران به بقيع،گورستان
مدينه،رفت.
آنجا كه آن همه دوستان و پيروانش در خواب ابدى غنوده بودند يك
چند به انديشه و عبرت پرداخت.
با مردگان به زبان دل سخن گفت و براى آنها دعاخواند و آمرزش
طلبيد.
با ابو مويهبه هم گفت كه مرا مخير كرده اند بين زندگى دردنيا و
لقاى خدا اما من لقاى خدا را برگزيدم.
در بازگشت به خانه تب و درد وى برافزود.
اما حتى در بيمارى نيز خوشخويى خود را از دست نمى داد.
آن شب كه ازقبرستان باز مى گشت عايشه از سر درد مى ناليد.
پيغمبر به دلداريش گفت كه من بيش ازتو حق دارم كه از سر درد
بنالم;با اين همه باك مدار،اگر تو پيش از من بميرى تراكفن
خواهم كرد بر تو نماز خواهم خواند و ترا به خاك خواهم سپرد.
عايشه با شوخ طبعى يى كه از طعنه و ملامت خالى نبود گفت بعد هم
كه به خانه مى آيى زن ديگرى مى گيرى (2) .
و پيغمبر كه شوخى و ظرافت را خوش مى داشت لبخند زد.
نيز در دوره بيمارى يك روز روزه داشت;وقتى زنانش دارويى براى
وى درست كردند وى بيهوش بود،دوا را از كنار دهان به حلقش
ريختند و او چون به هوش آمد برآشفت ليكن با خوش طبعى و زنده
دلى كه داشت خشم خويش ظاهر نكرد اما واداشت تازنان همان دارو
را در پيش روى او بنوشند و آنها نيز دارويى را كه براى
بيمارساخته بودند تا ته نوشيدند (3) .
حتى در بيمارى نيز از حال بينوايان غافل نبود.
ثروت خود و مكنت خديجه را پيش از اين در همين راه باخته بود و
آنچه نيز از سهم غنيمت و خمس به دست آورد به صدقه داده بود.
با اين همه پيش از بيمارى وجه مختصرى به عايشه داده بود تا
نگاه بدارد.
در بيمارى از وى خواست تا آن را به محتاجان دهد.
پس از آن چند لحظه بيهوش شد و در اين بيمارى مكرر اين حال
برايش پيش مى آمد.
چون به هوش باز آمد از عايشه پرسيد كه آيا آن وجه را به
محتاجان رسانيده است زن گفت هنوز نه.
پيغمبر وى را واداشت تا آن مال را حاضر آورد و آن را به كسانى
كه مستحق بودند فرستاد (4) پس از آن گفت اكنون آسوده شدم از آن
كه شايسته نبود كه پيش پروردگار خويش بروم و اين اندازه مال
داشته باشم.
يك بار كه ابوبكر با مردم نماز مى خواند پيغمبر به مسجد وارد
شد.
لرزان و ناتوان بود و فضل بن عباس و على ابن ابى طالب زير
بازويش را گرفته بودند.
مردم كه در آن وقت انتظار ديدار وى رانداشتند از شادى ديدار او
نزديك بود صف نماز را بر هم زنند اما وى نگذاشت.
در كنار ابوبكر نشست و نماز خواند.
به قولى ابوبكر را كنار زد و خود با مردم نمازبه جاى آورد.
بعد از آن روى به مردم كرد و با حالتى رنجور، با رنگى پريده و
درحالى كه پارچه يى به سر خويش بسته بود با مسلمانان سخن راند.
يك جا اشارت به نزديكى وفات خويش كرد و گفت خداوند بنده يى را
مخير كرد بين دنيا و آنچه نزد خداست،آن بنده چيزى را كه نزد
خداست برگزيد.
در اينجا گويند ابوبكربگريست و گفت جان ما و پدران ما فداى تو
باد.
پيغمبر سخن را ادامه داد،به مهاجران سفارش كرد در باب انصار،و
با مردم وداع كرد.
در ضمن سخن هم گفت كه آدمى را از مرگ گريزى نيست اما بعد از
مرگ حسابى در كار هست كه در آن برهيچ كس نخواهند بخشود.
به خدا سوگند كه من هيچ چيز را حلال نكرده ام مگر آنچه خدا
حلال كرده است و چيزى را حرام نكرده ام مگر آنچه خدا حرام كرده
است.
اكنون اگر كسى هست كه من بر وى ستم كرده ام هم امروز از من
درخواهد تا دادوى بدهم.
اگر كسى هست كه بدو وام دارم هم اكنون از من طلب كند تا آن وام
به وى بازدهم.
اگر كسى هست كه من بر پشت وى تازيانه زده ام هم اكنون برخيزدو
به جاى آن بر پشت من تازيانه زند.
پيغمبر اين سخنان را آرام و با آوايى شمرده مى گفت.
با وجود بيمارى ممتد صدايش رسا بود چنان كه در بيرون مسجد نيز
شنيده مى شد.
گويند در اين هنگام در مسجد صدايى برخاست كه گفت:اى پيغمبر!در
فلان وقت بر پشت من تازيانه زده يى.
مى خواهم كه به جاى آن تازيانه ات بزنم.
حاضران مسجد در حيرت و تاثر فرو رفته بودند.
مرد تازيانه برگرفت و به جانب پيغمبر آمد.
چون نزديك محمد فرا رسيد تازيانه را به كنار افگند.
بر شانه پيغمبر خم شد و درحالى كه اشك مى ريخت بر و دوش وى را
بوسه داد.
يكى ديگر برخاست و از وى سه درهم طلب كرد كه پيغمبر داد.
پس از آن برخاست و به خانه رفت.
تب و رنجوريش سخت تر شد و باز به بسترش انداخت.
يك روز جمعى از ياران به عيادتش رفتند.
ازديدار آنها چنان شادمان شد كه اشك شوق در چشمانش درخشيد.
با خوشحالى وشايد غرورى آميخته به نجابت به آنها خوشامد گفت و
اندرزهاشان داد با دستورى چند در باب كفن و دفن خويش.
گفته اند در آخرين روز عمر هم خواست در باب جانشينى خويش
دستورى دهد.
سر و صدا بلند شد كه پيغمبر هذيان مى گويد و بدين گونه شايد
براى آن كه سخن مرگ را از زبان وى نشنونداو را از اين كار مانع
آمدند.
در اين روزها پيغمبر در تب داغى مى سوخت چنان كه از شدت حرارت
كسى دست بر دست وى نمى توانست نهاد.
ظرف آبى كنار بسترش بود كه گاه از آن به صورت خويش مى زد و
ناله يى مى كرد.
فاطمه ع يگانه فرزندش در نزديك بستر پدرمى گريست.
وقتى محمد ص بيتابى او را دريافت دختر را پيش خواند و چيزى
آهسته درگوش او گفت.
فاطمه ع بگريست پيغمبر ديگر بار او را پيش خواند و باز پنهانى
چيزى در گوش او گفت.
اين بار دختر بخنديد.
بعدها وقتى عايشه از وى پرسيد كه آن گريه و خنده چه بودگفت آن
روز پدرم اول به من گفت كه مى ميرد و من از درد گريستم.
بعد گفت من هم بزودى به او مى پيوندم از شادى خنديدم.
بدين گونه بيمارى پيغمبرشدت يافت.
آخرين روز در حالش اندك بهبودى پديد آمد.
مردم شادمان شدند وگمان كردند كه مگر از بيمارى برخاست.
ابوبكر كه نگرانى بسيار داشت آسوده خاطر شد و به خانه خويش در
خارج شهربازگشت.
اما اين بهبود ظاهرى وبيدوام بود.
پيغمبر باز در صدد برآمد كه به مسجد رود اما نتوانست.
نزد عايشه بازگشت و به بستر افتاد.
زن سرش را در كنار گرفت و پيغمبر محتضرانه دعايى چندخواند.
پس از آن ساكت شد و گويى به خواب رفت.
هنوز ظهر نشده بود كه حركتى خفيف كرد.
بر پيشانيش عرق نشست و نفسى كشيد.
آخرين سخنش اين بود:بل الرفيق الاعلى بل آن يار برترين! (5) پس
از آن خاموشى گزيد و سرش بر سينه عايشه افتاد.
.
.
و عايشه آن را بر بالش نهاد تا برخيزد و با ديگر زنها بر مرگش
شيون كند! (6)
وفات محمد ص در دوازدهم ربيع الاول اتفاق افتاد به سال يازدهم
هجرت;قولى هم هست كه بيست و هشتم ماه صفر بود.
اقوال ديگر نيز گفته اند كه ضعيف است.
هنگام وفات شصت و سه سال داشت و جز فاطمه از وى فرزندى نماند.
پسرش ابراهيم كه از يك كنيزك مصرى ماريه قبطيه يافته بود هنوز
دو سالش به پايان نيامده بود كه درگذشت و پيغمبر نيز بعد از او
يك سالى بيش نزيست.
دو دختر ديگرش كه به نوبت در حباله عثمان در آمدند پيش از پدر
از جهان رفته بودند.
چون پسران خديجه نيز هم در كودكى فرو شده بودند جز فاطمه ع و
فرزندان وى از محمد ص هيچ كس در جهان باقى نماند.
كسان ديگرش عبارت بودند از عمش عباس با فرزندان او و همچنين
فرزندان ابوطالب:على و عقيل.
اما على در حقيقت هم پسر عم وى بود هم دامادش و هم بر خلاف
عباس در اسلام سابقه قديم داشت.
على بن ابى طالب،اسامة بن زيد، عباس بن عبد المطلب،فضل بن
عباس،و شقران غلام محمد در غسل و كفن او يارى كردند.
پس از آن چند روزى بر وى نماز گزارده شد.
مردم مى آمدندو دسته دسته بر وى نماز مى خواندند.
بعد هم جنازه مقدس را هم در خانه اوخانه عايشه دفن كردند.
در وصف سيما و بالاى محمد ص گفته اند:پيشانى بلند داشت و دست و
پاى درشت.
ميانه بالا بود و فراخ شانه.
رنگى روشن داشت آميخته به سرخى و چشمانى سياه و گشاده با مژه
هاى پرمو.
موى سرش غالبا تا بناگوش و به روايتى تا شانه ريخته بود.
ريشى داشت انبوه كه در نزديك چانه و بناگوش به سپيدى گراييده
بود.
لباسش بيشتر دوپاره برد بود كه يكى را بر ميان مى بست و آن
ديگر را بر دوش مى افكند.
گاه نيزپيرهن مى پوشيد و گويند پيرهن را دوست مى داشت.
بعضى اوقات عمامه بر سر مى نهادو گاه قلنسوه.
سر را كمتر بالا مى گرفت و بيشتر به زمين مى نگريست.
نه كم سخن بودو نه پرگو.
خنده اش هم مختصر بود و به تبسم مى مانست.
هرگز با تمام دهان نمى خنديد.
شيرين سخن بود و در آوازش هم اندك گرفتگى داشت.
در هنگام خشم روى خويش برمى گاشت و در وقت راه رفتن مثل آن بود
كه از صخره كنده مى شود يا چون آبى بود كه از كوه فرود آيد.
به شست و شوى و خوشبويى و پاكيزگى علاقه تمام داشت و در اين
كار چنان بود كه غالبا در هر جا كه مى گذشت پيش از آن كه خودش
ديده شود آمدنش را از بوى خوشى كه همواره با حضور او همراه بود
مى دانستند.
با اين همه در غايت سادگى مى زيست.
روى زمين مى نشست و روى زمين غذا مى خورد.
در بازارها راه مى رفت عبا بر تن مى كرد و با بينوايان مى
نشست.
مى گفت بنده ام،مثل بنده مى خورم و مثل بنده مى نوشم.
در معاشرت مهربان و مؤدب و در غذا ساده و قانع بود.
مكرر گرسنگى مى كشيد و غذا را نيز تا حد سيرى نمى خورد.
به روايت عايشه در تمام عمر هرگز دو گونه غذا را با هم
نخورد،وقتى خرما مى يافت نان نمى خورد و وقتى نان مى خورد خرما
برنمى گرفت.
با اين همه پرهيز رهبانان را هم دوست نداشت.
وقتى،چند تن از ياران پيش او سخن از زهد و پرهيز خويش مى
گفتند.
يكى گفت من زن نگرفته ام،ديگرى گفت من گوشت نمى خورم،سومى
افزود كه من برزمين خشك مى خوابم،و چهارمى گفت من پيوسته روزه
دارم.
پيغمبر گفت شكر خدامن روزه مى دارم و هم مى خورم و شب زنده
دارى مى كنم و هم مى خوابم و زن هم دارم و هر كس نمى خواهد از
سنت من پيروى كند نيز از من نيست.
.
.
هر پاره ازلباس و هر تكه از سلاح او نامى جداگانه
داشت:شمشيرها،اسبها،و حتى جبه و عمامه او هر يك به نام خاصى
خوانده مى شد.
از آن كه دوست داشت براى هر چه داردنامى بگذارد.
.
.
زندگى او در خانه بى تكلف و آگنده از عشق و صلح و محبت
خانوادگى بود.
كسانى كه در سيرت او خواسته اند محققانه سخن برانند شيوه زندگى
او راكه در مدينه داشت با سيرتى كه در مكه نشان مى داد تفاوت
نهاده اند.
البته در مدينه كه وى عنوان رهبر و پيشواى امت داشته است شيوه
زندگيش با روش زندگى مردى كه در مكه عرضه جور و استخفاف
مخالفان بوده است تفاوت داشته است ليكن اين نكته رانمى توان
نشانه دوگونگى احوال روحانى او دانست.
با تفاوتى كه در زندگى مكه و زندگى مدينه او هست در هر دو جا
سيرت وى بر پايه پاكى و درستى بوده است (7) .
در هر دو جارفق و مدارا و جوانمردى و شفقت دستور كارش به شمار
مى آمده است.
بارى،سيره او سرمشق واقعى نيكى و پاكى بود.
محققان اروپا رفتار او را با يهود بنى قريظه كه تقريبا همه را
كشت بر خلاف مروت شمرده اند اما گويى فراموش كرده اند كه حتى
در روزگار ما پيشوايان آزادى اروپا و آمريكا گاه اهل يك قبيله
يا يك شهر را بكلى نابود مى كنند تا صلح و آزادى را براى
ديگران تامين كنند.
در وجود محمد شور وايمانى خلل ناپذير بود كه او را بر تحمل هر
سختى و هر خطر دل مى داد.
با اين همه تا كار به صلح برمى آمد از خونريزى اجتناب داشت.
در سختى و اندوه بردبارى واستوارى به خرج مى داد.
در مكه و طائف كه آزار و بيداد مشركان را با آرامش تحمل مى كرد
هنوز به پيرى نرسيده بود اما در مدينه هم در روزهاى پيرى
بردبارى وشكيبايى را در مرگ يگانه پسر خويش ابراهيم كه از
ماريه قبطيه يافته بودنشان داد.
وقتى اين كودك شيرخواره كه در آن ايام پيرى مايه اميد و شادى
دل وى مى توانست بود وفات يافت پيغمبر اندوهگين بود اما هيچ
زارى نكرد و چيزى نگفت كه خدا را به خشم آورد (8) .
در چنين حالى هم سالارى و بزرگوارى خود را پديد آورد.
برترى او بر همه يارانش آشكار بود با اين حال در هر مشكلى با
آنها مشورت مى كرد.
سيرت و حديث او چنان مطبوع بود كه تا سالها بعد از او همه جا
نقل مى شد و پس از او براى رفتار و كردار مسلمانان حجت و مستند
شد.
پى نوشتها
1.
در اين باب و در غالب جزئيات مربوط به بيمارى و وفات پيغمبر
اقوال مختلف آمده است كه تفصيل آنها در كتب سيره ذكر شده است.
2.
سيره،چاپ مصر ج 4/292،تاريخ طبرى طبع دخويه 4/1800 3.
تاريخ طبرى،طبع دخويه 4/1809.
4.
به روايتى آن مبلغ را كه هفت يا شش ديناربود نزد على فرستاد تا
به مستحقان دهد،السيرة الحلبيه 3/390.
5.
اقوال ديگر هم در باب آخرين سخنان پيغمبر هست،مثلا رجوع شود به
السيرة الحلبيه 3/388 و 3/391.
6.
روايات راجع به ايام بيمارى و وفات او بسيارست و در كتب تواريخ
و سير مثل السيرة النبويه ابن هشام،تاريخ الامم و الملوك
طبرى،انساب الاشراف بلاذرى،كامل ابن الاثير، تاريخ الخميس حسين
بن محمد دياربكرى،السيرة الحلبيه على بن برهان الدين الحلبى و
جز آنهابا جزئيات و تفصيلات متفاوت آمده است و به هر حال تمام
آنهابا وجود تفاوتى كه درتفصيلات جزيى بين آنها هست عبرت
آميزست و تاثرانگيز،و حاكى از قدرت اخلاقى محمد در زندگى و در
مرگ.
7.
تاريخ ايران بعد از اسلام،تاليف نگارنده 1/310.
8.
ابن واضح اليعقوبى،التاريخ اليعقوبى،2/70.
جز مساله
خلافت كه از همان روز وفات پيغمبر بين امت تا حدى
جدايى افكندهنگام وفات او در هيچ چيز ديگر در ميان قوم
اختلاف پديد نيامد.
از آن كه پيغمبرهر چند خود ديگر در ميان مردم نبود اما
چيزهايى براى مردم باقى گذاشته بود كه بعد از او رهبر
و هادى مسلمانان به شمار مى آمد:قرآن كه كلام خدا
شناخته مى شد،و سنت كه گفتار و كردار پيامبر بود.
اين هر دو يادگار پيغمبر هم دين او رازنده نگه مى داشت
و هم ياد او را هر روز درخشانتر مى كرد.
ازين رو بود كه جدايى ظاهرى وفات پيغمبرياد او و دوستى
او را از دلها نبرد.
ياران او كه سالها ازصحبتش بهره يافته بودند دين او و
كتاب او را همچنان حفظ كردند.
با وجود گفت و گوهايى كه در باب جانشينى پيش آمد اسلام
همچنان باقى ماند،بى تغيير و بى خلل.
ارتداد اعراب هم كه يك چند مدينه و اسلام را تهديد كرد
ياران را ازانديشه نشر و بسط اسلام باز نداشت.
صداى اذان كه شهادت به يكتايى خدا بود وبه پيغمبرى
محمدهر صبحگاه،هر نيم روز،و هر شامگاهان در مكه، مدينه
و طائف و حتى در بين قبيله هاى بدوى همه جا مسلمانان
را به نام او و به پيروى از او به اجتماع مى خواند.
مراسم حج همچنان همه ساله با شكوه و خلوص سالهاى آخر
عمراو اجرا مى شد و روزه و زكوة هم هيچ اهميت سابق خود
را از دست نداد.
جهاد درراه خدا كه جنگ مقدس بودجنگ با كفر و نفاق و
جاهليت همچنان دوام داشت.
ياد پيغمبر و روح بزرگوار او در دلهاى تربيت يافتگانش
همچنان درخشان ماند.
در بين اين تربيت يافتگان او از هر طبقه مردم وجود
داشت:پيران فرتوت بودند كه در جوانى بت پرستيده بودند
و بعد در فتح مكه شاهد و ناظر شكست وانهدام بتهاى خويش
شده بودند.
جوانان نوخاسته بودند كه در كودكى روى به دين خدا
آورده بودند و در جزم و يقين خويش پيغمبر را فرستاده
خداى يكتا مى شمردند.
كسانى بودند كه از آيين يهود يا كيش نصرانى به اسلام
گرويده بودند و از دين گذشته خويش يادها داشتند و
نشانها.
كسانى هم بودند كه از دهليز دين حنفا به روشنى اسلام
راه يافته بودند.
هنگام وفات پيغمبر بسيار بودند كسانى كه يك مدت كوتاه
يادرازبه صحبت پيغمبر رسيده بودند،با او بيعت كرده
بودند،چهره او را ديده بودند،پشت سرش نماز خوانده
بودند،با او به جنگ و سفر رفته بودند و از او سخنهااز
وعده و وعيد و از امر و نهى شنيده بودند.
در جنگهايى كه بعد از رحلت او پيش آمد:جنگهاى اهل
رده،جنگهاى شام و مصر،جنگهاى ايران و عراق،البته كسانى
از اين قوم تباه مى شدند پير و جوان.
اما هر چه از رحلت پيغمبر مى گذشت ياد او وياد سخنان
او نزد مسلمانان همچنان مطلوب بود.
ياران او با توسعه فتوحات و بعد باپيدايش اختلافات در
مدينه نماندند اما هر جا رفتند غير از قرآن كه وحى
خدايى ورهنماى مسلمانان بود خاطره او را نيز همه جا با
خويش مى بردند.
در هر جا مجمعى از مسلمانان مى شد صحبت از پيغمبر بود
و از حديث او.
البته اين ياران از جهات گونه گون با هم تفاوت مى
داشتند:سن و سال آنها متفاوت بود،كسب و كارشان تفاوت
داشت،سابقه اسلامشان فرق مى كرد و اين همه،بر روايات
آنها و بر خاطراتى كه از پيغمبر داشتند سايه مى
انداخت.
با اين همه حديث پيغمبر در مجلسى نبود كه نبود.
درمسجد گاه مساله يى پيش مى آمد و خليفه نمى دانست در
آن باب تكليف چيست كسى بر مى خاست،حديثى از پيغمبر در
اين باب نقل مى كرد;اگر ديگران هم آن را شنيده بودند و
به خاطرشان مى آمد شهادت مى دادند و بر موجب آن البته
با دقت و احتياطى كه سزا بودرفتار مى شد.
در اردو،گاه ترديد يا اختلافى روى مى داد راجع به
تقسيم غنيمتى يا عقد پيمانى.
اگر قرآن در اين باب چيزى نداشت حديث پيغمبر نقل مى شد
واگر پذيرفته مى آمد دستورى بود براى عمل.
در اخلاق و آداب گفتار و كردار پيغمبرهمه جا يادآورى
مى شد و همه جا سرمشق مى بود.
حديث او و سيرت او نمونه اعلاى ادب و اخلاق شمرده مى
شد و آرزوى پرهيزگاران قوم آن بود كه بتوانند در هركار
پاى خود را در جاى پاى او بگذارند.
احترام فوق العاده يى كه درباره او رعايت مى كردند و
ذوقى كه در نقل و تكرار سخن او مى يافتند سبب مى شد كه
كلام او راهمچنان كه خود او گفته بودبى زياد و كم نقل
و روايت كنند.
حافظه قوى بدوى كه خطبه ها و شعرهاى دراز را بى كم و
كاست نقل مى كرد و كم آشنايى با خط و سوادآن را جلا مى
داد آنها را بدين كار قدرت مى بخشيد.
اين روايات با دقت و حرمت شنيده مى شد و با دقت و حرمت
دهان به دهان مى گشت.
حديث پيغمبر براى دوستان او محبوبترين حديثها بود.
از نقل و روايت آن لذت مى بردند،آن را همه جا نقل مى
كردند و در همه كارهاى خويش از آن دستور مى گرفتند.
حديث پيغمبر در مجالس ياران از هر صحبت ديگر مطلوبتر
بود.
در مهمانيها،در اردوگاهها،در مساجد و درقبرستانها،در
هر جا كه جمعى از مسلمين مى بودند،در هر جا كه فرصتى
دست مى دادنقل مجلس قوم،ياد پيغمبر بود:ياد پيغمبرى كه
از ميان قوم رفته بود،ياد سخنهاى اوو ياد كارهاى او.
هر كس چيزى از او به خاطر داشت نقل مى كرد و ديگران
اگر ازآن آگاه بودند يا نبودند به آن گوش فرا مى
دادند:
صحبت از زنان بود:ابى هريره مى گفت كه پيغمبر فرمود هر
كس دو زن داردو از آن دو به يكى بيشتر ميل كند روز
قيامت نيمى از او به يك سوى مايل باشد (1) ;گفت و گو
از لباس بود و خودنمايى بدان:عبد اللّه بن عمر روايت
مى كرد از پيغامبركه گفت خداوند به آن كس كه از
خودبينى دامن كشان مى رود نظر نمى كند (2) ;حكايت
خودبينى و فروتنى در ميان بود عبد اللّه بن مسعود نقل
مى كرد كه پيغمبر فرمودبه بهشت در نيايد آن كس كه در
دلش به قدر ذره يى كبر باشد (3) ;سخن از تصوير بودو
نقش و نگار:على روايت مى كرد كه وقتى من طعامى ساختم و
پيغمبر را دعوتى كردم چون درآمد پرده يى ديد كه بر آن
تصويرها بود پيغمبر بيرون رفت و گفت فرشتگان به خانه
يى كه در آن تصاوير باشد در نيايند (4) ،بحث از بيمارى
بود و علاج آن:ابو هريره يادآورى مى كرد كه پيغمبر گفت
خداوند دردى نفرستاد الا كه درمانى براى آن فرستاد (5)
، حديث جنگ در ميان بود و كشتن زنان و كودكان:ابن عمر
روايت مى كرد كه در جنگى زنى را كشته يافتند پيغمبر از
كشتن زنان و كودكان منع كرد.
(6) .
البته آنها كه مدتى بيشتر صحبت پيغمبر را درك كرده
بودند سخنان وى رابراى گوشهايى كه هميشه مشتاق آن
سخنان بودندنقل مى كردند.
اين حديثها راسينه به سينه نقل مى كردند، بى آنكه آنها
را بنويسند از آن كه پيغمبر در اين باب دستورى نداده
بود.
از آن گذشته پايبندى به قرآن اشتغال به حديث را نزد
بعضى بدعت جلوه مى داد.
عمر بن خطاب كسانى را كه در نقل اين حديثها افراط مى
كردند نمى پسنديد،ابو هريره بعدها گفت كه تا عمر زنده
بود نمى توانستيم قال رسول اللّه بگوييم.
گويندعمر يكبار هم ابو هريره را تازيانه زد و گفت
زياده روايت مى كنى.
كسى نزد عبد اللّه ابن عباس آمد و حديث گفتن گرفت.
ابن عباس بدو ننگريست.
مرد گفت به حديث پيغمبرگوش ندارى عبد اللّه گفت وقتى
بود كه چون حديث پيغمبر نقل مى شد چشم و گوش ما به سوى
آن مى رفت اما بعد كه مردم هر گونه سخنى را نقل كردند
ديگر چيزى ازكسى نپذيريم جز آن كه بشناسيمش (7) .
با اين همه در حديث طى سالهاى دراز درست و نادرست به
هم آميخته شد و كار تميز دشوار گشت.
از آن كه حديث پيغمبر طالب داشت و حتى در كشمكشهاى
فرقه ها و احزاب نيز مى توانست چون حربه يى به
كاربرود.
مجموعه هايى كه بعدها ازين حديثها پرداخته آمد ازين
سخنها كه بر ياران ياپيغمبر بسته بودند پر بود;با اين
همه از ياران و تربيت يافتگان پيغمبر كمتر كسى به
عمدبيپروايى مى كرد.
اين بيپروايى كار نسلهاى بعد بود و ياران پيغمبر غالبا
از شوق و علاقه يى كه به وى مى ورزيدند در دل جز
انديشه نيكى نمى پروردند.
پى
نوشتها
1.
سنن نسايى 7/63.
2.
صحيح بخارى 7/141.
3.
صحيح مسلم 1/65.
4.
سنن نسايى 8/213.
5.
صحيح بخارى 7/122.
6.
صحيح مسلم 5/144و نقل اين احاديث از كتب صحاح در اين
جا فقط جهت ذكر نمونه است، نمونه احاديث.
7.
صحيح مسلم 1/10
|
|
بسيارى ازين ياران سالهاى دراز در دوستى پيغمبر
پايدارى و فداكارى نشان داده بودند.
ارقم بن ابى الارقم در مكه در بحبوحه تضييقات و
محدوديتهاى قريش خانه خود را به پيغمبر واگذاشته بود.
در خانه او بود كه اولين دسته مسلمانان بر رغم فشارها
و سختيهاى مخالفان با پيغمبر خويش ارتباط مى
يافتند،دين خود را از وى تعليم مى گرفتند و پشت سر وى
نماز مى خواندند.
اين ارقم از خاندان بنى مخزوم بود و با آنكه مخزوميها
در آن هنگام با محمد به شدت دشمنى مى ورزيدند ارقم
ازپذيرايى و خدمتگزارى نسبت به پيغمبر هيچ كوتاهى
نداشت.
ابو بكر بن ابى قحافه كه بعدها خليفه پيغمبر و
فرمانرواى مسلمانان شد قسمت عمده مالى را كه طى سالها
در تجارت اندوخته بود در راه محمد ص و دوستى او خرج
كرد.
طلحة بن عبد اللّه كه بعدها داستان جنگ جمل نام او را
مشهور كرد در روز احد به دست و تن خويش سپر پيغمبر
شدچندان كه دستش آسيب سخت ديد و بيست و چهار زخم بر
تنش وارد آمد.
على بن ابى طالب شبى كه پيغمبر از مكه به مدينه هجرت
مى كرد در بستر او غنود و از خطرنهراسيد.
بسيارى از ياران ديگر نيز در راه پيغمبر از هيچ
جانبازى دريغ نمى ورزيدند.
عده يى از آنها مخصوصا در مكه براى خاطر دين خويش
سختيها ديده بودند.
بعضى چون كس و كارى نداشتند زياده مورد آزار مشركان مى
شدند.
بسيارى را قريش ريشخند مى كردند،پست و فرومايه مى
خواندند و حتى برخى را شكنجه مى كردند.
غالب اين ياران بعدها نيز همچنان ثابت قدم ماندند و
وفادار.
سرگذشت بعضى ازآنها سرگذشت فداكارى و ايمان بود.
از جمله عمار بن ياسر كه پدر و مادرش درراه مسلمانى و
از صدمه مشركان تباه شده بودند خود نيز در مكه بخاطر
دين سختى بسيار ديد.
در مدينه هم در تمام غزوه ها با پيغمبر همراه بود.
بعدها كه عمر بن خطاب او را امارت كوفه داد باز در
نهايت پارسايى مى زيست.
در دوره عثمان مثل بسيارى از مسلمين ديگر ناخشنودى
داشت و يك بار عثمان را نيز دشنام داد.
سرانجام هم در جنگ صفين كه همراه على آمده بود كشته
شد.
خباب بن ارت در مكه به بندگى افتاده بود و آزادى
يافته.
مشركان قريش شكنجه اش دادند تا ترك اسلام كند و
اونكرد.
در مدينه هم از پيغمبر جدا نشد.
بعدها به كوفه رفت و آنجا وطن گزيد تا مرد.
على به هنگام بازگشت از صفين بر وى نماز خواند.
صهيب بن سنان هم آزاد كرده يى بود در مكه و چون يك چند
در روم به اسارت افتاده بود او را رومى مى خواندند.
در مكه چون بى پشت و پناه بود مورد آزار مشركان شد و
از دين بازنگشت.
وقتى آهنگ هجرت به مدينه داشت اهل مكه مانع شدند.
گفت اگر من همه مال خويش به شماواگذارم به من كارى
نداريدگفتند نه،صهيب مال بداد و به مدينه رفت و
پيغمبرچون او را بديد گفت صهيب سود كرد،صهيب سودكرد.
بلال بن رباح بنده يى زنگى بود از آن امية بن خلف و او
وى را به سبب مسلمانى شكنجه هاى سخت مى كرد.
ابو بكرش از مال خويش بخريد و آزاد كرد و وى به خدمت
پيغمبر پيوست.
در مدينه مؤذن پيغمبربود اما بعد از وى ديگر اذان
نگفت.
از ابوبكر رخصت يافت و در شام سكونت جست.
گويند وقتى عمر به شام رفت از او درخواست تا اذان
بگويد.
چون صدايش بلند شد عمر بگريست و مسلمانان نيز.
از آنكه صداى او پيغمبر را به ياد مردم مى آورد،
پيغمبر را كه آن همه محبوب بود.
كسانى كه بخاطر مسلمانى در مكه دستخوش آزارو بيداد
مشركان شدند عده شان به همين چند تن محدود نمى شد.
با اين همه در بين ياران پيغمبر كسانى هم بودند كه در
مهاجرت به حبشه امتحان وفا و ثبات خويش را دادند.
بعضى از اين ياران در راه مهاجرت خويش بلاهاى سخت
ديدند،وراى غربت و آوارگى.
از آن جمله بود سلمة بن هشام برادر ابو جهل.
اين سلمه در نوبت دوم به حبشه رفت و آنجا با ديگر
مسلمانان سختيها ديد و رنجها.
چون به مكه بازگشت ابوجهل وى را بگرفت و حبس كرد و او
تا به هنگام غزوه خندق نتوانست به مدينه رود.
نظير اين سختگيرى را ابوجهل به كمك برادر ديگرش حارث
نسبت به عياش بن ابى ربيعه كرد.
عياش پسر عم ابوجهل بود و برادر او از جانب مادر.
وى نيز در نوبت دوم به حبشه رفت.
وقتى از حبشه به مكه آمد هنگام هجرت مسلمين بود به
مدينه.
وى نيز راه مدينه پيش گرفت و با عمر بن خطاب همراه شد.
چون نزديك مدينه رسيد ابوجهل و برادرش حارث با يك تن
از ياران خويش پيش وى آمدند و گفتند:مادرت بيمار شده
است و نذر كرده است كه تا ترا نبيندنه از آفتاب به
سايه رود نه موى خويش را شانه كند و نه چيزى بخورد جز
پاره نانى خشك.
عياش متاثر شد و آهنگ بازگشت كرد عمر گفت اينها راست
نمى گويندقصدشان آنست كه ترا از دين خويش بگردانند.
اما سخن عمر در عياش نگرفت.
گفت ناچار به مكه مى روم و باز مى گردم.
پس با قوم راه مكه پيش گرفت.
آنها درراه وى را گرفتند و بند كردند.
عياش در مكه گرفتار شد و نتوانست به مهاجران مدينه
بپيوندد.
گويند يك پاى او را با يك پاى سلمه در قيدى بسته بودند
و آنها رادر تنگنايى به زندان افگنده بودند تا چند سال
بعد كه پس از وقعه احد به مدينه رفت وآنجا بود تا بعد
از رحلت پيغمبر در مكه وفات يافت.
نظير اين ماجرا براى هشام برادر كهتر عمرو بن عاص هم
پيش آمد.
اين هشام نيز در نوبت دوم به حبشه رفت و چون به مكه
آمد با ديگر مسلمانان آهنگ هجرت مدينه داشت.
اما در راه پدرش او را بگرفت و بند كرد.
وقتى پدرش وفات يافت وى در صدد فرار برآمد اما كسانش
او را بگرفتند و باز به حبس افگندند و او همچنان در
حبس بود تا بعد از واقعه خندق كه توانست به مدينه
رود،نزد پيغمبر.
كنيه او ابو العاص بود و پيغمبر او را ابو المطيع
خواند.
بارى كسانى از مسلمانان كه در اين دو نوبت به حبشه
رفتند غالبا در غربت ودر وطن سختى بسيار ديدند.
حتى مشركان تا پيش نجاشى فرمانرواى حبشه هم آنها را
دنبال كردند.
داستان آنها سرگذشت سختى و آوارگى بود،در راه خدا و
دردوستى پيغمبر.
از جمله كسانى كه در نوبت اول به حبشه رفتند عثمان
بود،داماد پيغمبر.
زنش رقيه هم كه دختر پيغمبر بود در اين هجرت با او
همراه شد.
جعفر بن ابى طالب پسرعمّ پيغمبر نيز به حبشه رفت.
اما در نوبت دوم،و مدتى آنجا ماند.
وقتى بازگشت مقارن فتح خيبر بود و پيغمبر كه از ديدار
او زياده خشنود شده بود گفت نمى دانم از فتح خيبربيشتر
خوشحال شدم يا از ديدار جعفر.
گذشته از اينها ابو عبيده جراح،عبد الرحمن بن عوف،زبير
بن عوّام،مقداد بن اسود،ابو موسى اشعرى،و عبد اللّه بن
مسعود هم از كسانى بودند كه به مهاجرت حبشه رفتند و در
آن راه سختيها ديدند.
ابوبكر نيز يك بار به قصد حبشه بيرون آمد اما منصرف شد
و در مكه ماند.
روى هم رفته كسانى كه به مهاجرت حبشه رفتند تعدادشان
بسيار بود.
اين ياران رسول در مكه از دست مشركان آزار بسيار ديده
بودند و با اين همه در راه دين پايدارى و استوارى
بسيار نشان مى دادند.
از كسانى كه هر دو نوبت به مهاجرت حبشه رفتند عثمان بن
مظعون بود،دايى حفصه بنت عمر از زنهاى پيغمبر.
اين عثمان بن مظعون تمايلات زاهدانه داشت واز پيشروان
زهاد اسلام بود.
گويند وى يك بار در صدد برآمد خويشتن را از مردى
بيندازد زن و خانه را هم رها كند و سر به بيابان
بگذارد اما پيغمبر وى را از اين كارهامنع كرد.
در واقع پيغمبر با آن كه خود در نهايت سادگى مى زيست
با شيوه رهبانى موافق نبود.
حديثها هست حاكى از آن كه ياران را از افراط در زهد بر
حذر مى داشت چنان كه عبد اللّه پسر عمرو بن عاص را كه
مى خواست خويشتن را تسليم روزه هاى طولانى و شب زنده
داريهاى مستمر كند نيز از اين كارها باز داشت.
با اين همه تمايلات زاهدانه در نزد بعضى از ياران
همراه بود با فقر و قناعت.
كسانى از ياران كه اصحاب صفّه خوانده مى شدند مخصوصا
ازين حيث شهرت دارند.
اينها جماعتى بودند از مهاجران فقير كه در مدينه خانه
نداشتند و از اين رو در صفه مسجد زندگى مى كردند.
در باب فقر و زهد اين اصحاب صفه بعدها صوفيه روايات
زياد نقل كردندكه بعضى از آنها خالى از اغراق نيست.
تعداد آنها را نيز به اختلاف ذكر كرده اند وبيشك عده
شان كم و زياد مى شده است.
گويندو ظاهرا از مبالغات صوفيه است كه اين قوم بيشتر
اوقات برهنه بودند و خود را ميان ريگ پنهان مى كردند
حتى چون هنگام نماز مى رسيد آنها كه جامه يى داشتند
نماز خويش به جاى مى آوردند و در ريگ پنهان مى شدند تا
ديگران آن جامه ها بپوشند و به نماز بروند.
به هر حال اين جماعت كسانى بوده اند كه در مدينه كس و
كارى نداشته اند خواه از مهاجرين مكه و خواه ازاعراب
باديه كه به ديدار پيغمبر مى آمده اند.
چون جايى براى آنها معين نبود در مسجدصفه يى ساخته شد
تا آنجا به سر برند و از مسلمانان مدينه كسانى كه ثروت
و مكنتى مى داشتند آنها را دستگيرى مى كرده اند.
شروع به غزوات و نيل به غنايم رفته رفته بسيارى از
آنها را توانگر كرد اما نام اهل صفه بر آنها ماند و
خود آنها نيز ظاهرا به اين نام افتخار مى كردند.
از جمله كسانى كه نامشان در شمار اهل صفّه آمده است
ابو عبيده جرّاح است و زيد بن خطّاب برادر عمر خطاب.
چنان كه بلال بن رباح و خباب بن الارت و صهيب بن سنان
نيز به موجب روايات مشهور يك چند جزو اين طايفه بوده
اند.
ابوذر غفارى هم از اين طايفه بود.
از او نقل كرده اند كه گفت من از اهل صفه بودم چون شام
هنگام فرا مى رسيد به در خانه پيغمبر مى رفتيم و او مى
فرمود تا هر يك از ما با يك تن از ياران باز گردد.
آنگاه ده تن يا كمتر كه از اهل صفه باقى مى مانديم
پيغمبر خود ما را به خانه مى برد و چون از خوردن فارغ
مى شديم مى فرمود تا در مسجدبخوابيم (1) .
نيز از كسانى كه جزو اهل صفه محسوب شده اند مقداد بن
اسود،عمار بن ياسر،ابو دردا،ابا هريره و سلمان فارسى
را مى توان ياد كرد.
گويند پيغمبر با آنها دلنوازيهامى كرد و ايشان را به
بهشت مژده ها مى داد.
عده يى از اصحاب صفه آزادگان فقيربودند و عده يى بيشتر
كسانى بودند كه پيغمبر يا ديگر مسلمانان آزادشان كرده
بودند.
در حقيقت اين آزادكردگان هم خواه از اهل صفه و خواه
غير از آن نزدپيغمبر با ساير مسلمانان تفاوتى نداشتند.
از آن كه محمد ص در حق همه محبت داشت وحتى پسر خوانده
خود او يك آزاد كرده بود:زيد بن حارثه.
اين زيد در جاهليت دردست غارتگران به اسارت افتاده بود
او را در عكاظ فروخته بودند و براى خديجه كه بعدها زن
پيغمبر شدخريده بودندش به چهار صد درهم و به قولى
ششصد.
خديجه هم وقتى به محمد پيوست غلام را بدو بخشيد.
بعدها پدر كه نشان فرزند راگم كرده بود از وجود او
آگاه شد به مكه آمد و او را از محمد درخواست.
محمدزيد را مخير كرد كه نزد وى بماند يا همراه پدر و
كسان خويش بازگردد.
زيد ترجيح داد كه هم نزد محمد بماند.
محمد نيز او را به فرزندى گرفت و مردم زيد بن
محمدخواندندش.
چون محمد دعوت خويش آشكار كرد زيد كه هم در خانه او مى
زيست اسلام آورد.
بعدها پيغمبر دختر عمه خويش زينب بنت جحش را به عقد او
درآورد.
اما چندى بعد زيد زن را طلاق داد و پيغمبر او را براى
خود گرفت.
اين داستان مجالى داد به بدخواهان كه براى آن شاخ و
برگها درست كردند.
گزافگويان گفتند محمد ص زنى را كه از آن پسر باشد بر
پدر حرام مى داند اما خود زنى را كه ازآن زيدست به زنى
مى كند.
وحى خدايى آمد كه پسر خوانده در حكم پسر نيست ومحمد هم
پيغمبر خداست پدر كسى نيست.
از اين پس زيد را به نام پدرش خواندند:زيد بن حارثه.
پيغمبر زيد را كه دست پرورده و آزاد كرده اش بود بسيار
دوست مى داشت.
مكرر او را در لشكركشيها ماموريت داد و فرماندهى.
وقتى هم كه وى در غزوه مؤته كشته شد پيغمبر از خبر
مرگش به سختى گريست.
پسر اين زيدنامش اسامة بن زيدنيز نزد پيغمبر زياده
محبوب بود.
از اين رو او را اسامة الحب مى خواندندچنان كه پدرش
زيد الحب خوانده مى شد.
پيغمبر درباره او مهربانى بسيار مى كردچنان كه گويند
در هنگام سوارى بسا كه او را در ترك خويش مى نشاند.
در آخرين روزهاى عمر خويش نيز او را سركردگى مسلمين
داد،براى جنگ شام.
در حالى كه او بيست سالى بيش نداشت و پيران سالخورده
در زير فرمانش بودند.
يك تن ديگر از آزاد كردگان وى سلمان بود،سلمان فارسى.
اين سلمان پيش از اسلام خويش مجوسيى بود ايرانى.
گويند از رامهرمز بود در ولايت استخر وبعضى هم گفته
اند از اصفهان بود از ديه جى.
پدرش دهقان بود و دهقان زاده فارسى يك چند نزد راهبى
ترسا مى رفت.
سرانجام آيين نصرانى گزيد و در دنبال راهب به شام
افتاد.
از آنجا چندى در شام و عراق مى گشت.
آخر به اسارت افتاد،يهوديى بخريدش و به مدينه اش برد.
سليمان در آنجا به پيغمبر پيوست مسلمانى گزيد و پيغمبر
اورا بازخريد.
وقتى وى به مدينه آمد جنگ احزاب بود و گويند به اشارت
وى بود كه دور مدينه خندق كنده شد و بلاى احزاب دفع
گشت.
در تمام غزوات همراه پيغمبربود و پيغمبر او را محرم مى
شناخت و از اهل بيت خويش مى خواندش.
در رحلت پيغمبر چون شنيد كه خلق با ابوبكر بيعت كرده
اند به فارسى خويش گفت «كرديد ونكرديد!»گويى اشارت
داشت به اختلافهايى كه در پى آن بيعت پيش آمد.
بجز اين سلمان چند تن ديگر از آزادكردگان پيغمبر هم
ايرانى بودند مثل:باذام،هرمز،كركره، وردان،مهران و يك
تن از آنهانامش ابو ضيمره نسب و تبار خويش را به
گشتاسپ پادشاه افسانه هاى ايران مى رسانيد (2) .
آزاد كرده يى ديگرثوبان نام داشت كه سالها بعد از
پيغمبر زنده بود و به روزگار معاويه در شام وفات يافت.
گويند (3) وقتى پيغمبر گفت كيست كه براى من يك خصلت را
بر عهده گيرد تا من براى او بهشت را بر عهده گيرم
ثوبان گفت من،اى پيغمبر خداى.
محمد ص گفت بر عهده گير كه از خلق چيزى طلب نكنى.
ثوبان پذيرفت و گويند بسا كه وقتى سوار بود تازيانه از
دستش مى افتاد از هيچ كس در نمى خواست تا آن را بردارد
و به دستش دهد خودش فرود مى آمد و آن را بر مى داشت.
سخن پيغمبر در وى و در ديگر ياران تا بدين پايه تاثير
مى كرد.
با يارانى كه تا اين حد چشم بر حكم و گوش بر فرمان او
بودند پيغمبر دوستانه مى زيست و بى تكلف.
به خانه هاشان مى رفت،در شادى و سوكشان حاضر مى شد به
آنهاهديه مى داد و آنها را عيادت مى كرد.
از روى محبت آنها را خطاب دوستانه مى كردو لقبهاى محبت
آميزشان مى نهاد.
يك تن از ياران را كه نامش ابو العاص بود ابو المطيع
خواند ديگرى را كه بچه گربه يى در بغل داشت ابا هريره
نام نهاد.
خالد بن وليد راسيف اللّه خواند و او بدين لقب
افتخارها مى داشت.
على بن ابى طالب ع را در مسجد برروى خاك خفته يافت وى
را ابو تراب خواند:نامى كه بعدها معاويه آن را چون
دشنامى در حق وى به كار مى برد و على در واقع بدان فخر
مى كرد.
با ياران در هر جايى دلنوازيها مى كرد و مهربانيها.
در باب ابو عبيده جراح نقل مى شد كه گفت هر امت را
امينى هست و امين اين امّت ابو عبيده جراح است.
راجع به ابوذر غفارى گفته بودكه آسمان بر كسى كه
راستگوى تر از اباذر باشد سايه نيفگنده است.
وقتى هم گفته بود:بهشت به سه تن از ياران من مشتاق
است:على ع و عمار و بلال (4) .
به موجب روايات مشهور به ده تن از ياران مژده بهشت
داده بود و نام اينهاكه عشره مبشره خوانده شده انددر
حديثها به اختلاف آمده است و در آن باب جاى سخن هست
(5) ليكن كسانى كه نامشان در هر صورت جزو اين ده تن
آمده است عبارتند از:ابو
بكر،عمر،عثمان،على،طلحه،زبير،عبد الرحمن بن عوف،سعد بن
ابى وقاص،و سعيد بن زيد.
اين تربيت يافتگان پيغمبر بعدها در پارسايى و پرهيز
سرمشق مسلمانان شدند و قصه هااز احوال آنها نقل مى
شد،درست يا گزاف.
در بين اين ياران كه غالبا دوستداران واقعى پيغمبر
بودند مردم از هر دستى بودند:با مايه ها و استعدادهاى
گونه گون.
از جمله كسانى بودند كه از خط و سوادبهره داشتند.
پيغمبر آنها را نويسندگى مى داد:نويسندگى وحى و
نويسندگى نامه.
اولين كس كه براى وى نويسندگى كرد ابى بن كعب بود از
انصار و هر وقت كه اوحاضر نبود زيد بن ثابت كار او را
مى كرد.
ابى بن كعب و زيد بن ثابت هر دو اهل مدينه بودند و
بعدها نيز در كار تدوين قرآن كوشيدند.
بعد از رحلت پيغمبر ابى ازدوستداران على شد و زيد به
عثمان علاقه مى ورزيد.
خود عثمان نيز از كاتبان بودچنان كه دو خويشاوند او
معاوية بن ابى سفيان و عبد اللّه بن سعد بن ابى السرح
هم براى پيغمبر نويسندگى كردند.
عبد اللّه بن سعد چندى نويسنده وحى بود اما در دل
انكارى پنهان مى داشت.
آخر انكار خويش آشكار كرد و مرتد شد و نزد قريش رفت و
مدعى شد كه آنچه بر محمد فرود مى آيد براى او نيز مى
رسد.
بعد از فتح مكه پيغمبر در صددبود كه او را هلاك كند
اما به شفاعت عثمان بخشودش.
نام عده يى ديگر از ياران نيزذكر شده است كه پيغمبر
گهگاه آنها را به كار نويسندگى وا مى داشت.
كار ديگرى كه به مستعدان قوم حواله مى رفت سركردگى بود
در دسته هاى جنگى.
در واقع بعضى از ياران استعداد خاصى در كار جنگ و
فرماندهى نشان مى دادند.
زيد بن حارثه رامخصوصا مكرر سركردگى داد و او نيز در
اين كارها كفايت تمام ابراز مى كرد.
عبد اللّه بن جحش،ابو سلمه مخزومى،محمد بن مسلمه،عكاشة
بن محصن،عبد الرحمن بن عوف على بن ابى طالب ع نيز از
كسانى بودند كه به اين گونه ماموريتها گسيل مى شدند.
بعضى از اين سركردگان مثل خالد بن وليد،ابا عبيده جراح
و عمرو بن عاص بعدها درفتوحات عهد خلفا استعداد نظامى
كم نظيرى از خود نشان دادند.
عده ديگر از ياران نيز بودند كه براى وصول و جمع آورى
زكات گسيل مى شدند و كسانى هم بودند كه جهت تعليم دين
و قرآن ميان قبايل فرستاده مى شدند.
چنان كه يك وقت هم پيغمبرچندين تن را به سفارت فرستاد
با نامه و دعوت براى پادشاهان و فرمانروايان،ازعرب و
غير عرب.
در اين ماموريتها ياران ورزيدگى و تجربه يافتند جهت
كارهايى بزرگتر كه مقدر بود بزودى براى آنها پيش
بيايد.
زيرا پيغمبر آنها را براى كارهاى بزرگ آماده كرده
بود:كار فتح و نشر اسلام.
پى
نوشتها
1.
ابن الجوزى،تلبيس ابليس 157 2.
ابن اثير،الكامل 2/2123.
3.
بلاذرى،انساب الاشراف 481.
4.
بلاذرى،انساب الاشراف 160 5.
عنوان مبشره در اصل صحاح راجع به اين عشره كه در
نامشان هم اختلاف هست - نيامده.
محب الدين الطبرى،در باب آنها رساله يى مفرد دارد به
نام الرياض النضره فى مناقب الاصحاب العشره،كه در
قاهره به سال 1327 ه.
چاپ شده است.
در هر حال راجع به اصل روايت نيز،شيعه سخنها دارند.
 |
|
رحلت
پيغمبر براى اهل مدينه خلاف انتظار بود.
مردم كه در مسجد مدينه حاضر بودند نخست يك لحظه آن را
باور نكردند.
حتى عمر بن خطاب در خشم و هيجانى كه از انديشه فقدان
پيغمبر داشت گفت كه محمد ص نمرده است و چنان كه موسى
به كوه طور رفت وى نيز غايب گشته است.
اما بزودى بازخواهد آمد ودست و پاى آنان را كه گويند
وى مرده است خواهد بريد.
اين گفته عمر شايدپيشنهادى بود براى آن كه فكر فقدان و
غيبت پيغمبر را براى عامه مسلمانان قابل تحمل كند و
كسانى را كه هنوز لرزان و ضعيف بودند از انديشه ارتداد
باز دارد.
ظاهرانزديك بود جمعى نيز اين گفته عمر را بپذيرند.
در اين هنگام ابوبكر بن ابى قحافه يارغار پيغمبر فرا
رسيد.
وى خشم و هيجان عامه را فرو نشاند و با صدايى كه اندوه
وتاثر از آن مى باريد روى به مردم كرد و گفت:هر كس
محمد ص را مى پرستيد بداند كه او مرد و آنكه خداى را
پرستش مى كرد بداند كه او جاويدان و بيمرگ است.
عباس عم پيغمبر نيز به مسجد آمد و مرگ محمد را تاييد
كرد.
محمد مرده بود و مرگ اواهل مدينه را سخت ناراحت مى
داشت.
اكنون مردم يقين كردند كه ديگر هرگز محمد(ص)را نخواهند
ديد.
محمد رحلت كرده بود اما با رحلت او سايه اختلافات
ديرين وتعصبات قديم خاندانها-كه حتى برادران مهاجر و
انصار را نيز رها نكرده بوددو باره بر سر شهر پيدا شد.
بين مسلمانان مدينه و آنها كه از مكه آمده بودند رشگ و
رقابتى كه از چندى قبل مخصوصا در مواقع تقسيم غنايم
پيدا شده بود آشكارترشد.
حتى پيش از آن كه پيغمبر را به خاك بسپارند در باب
جانشينى او اختلاف پديد آمد.
انصار كه ظاهرا بيمشان از آن بود كه كار امارت به دست
دشمنان آنها بيفتد براى خوداميرى پيشنهاد كردند:سعد بن
عباده از رؤساى خزرج،و مهاجرين در اين باب هنوز اتفاق
نظر پيدا نكرده بودند.
على بن ابيطالب ع داماد و پسر عم پيغمبر كه محمد مكرر
وآخر بار در غدير خم هنگام بازگشت از حجة الوداع خويش
او را ستوده بود و درحقش سفارش بسيار كرده بود مورد
توجه عده يى بود اما بسيارى نيز با خلافت وامارت او هر
يك به جهاتى همداستان نبودند.
در سقيفه بنى ساعده كه محل سرپوشيده يى بود مخصوص
اجتماعات قوم،در باب امارت جرّ و بحث پيش آمد
واختلافات كهن تجديد شد.
آيا احساس بروز همين تعصبات كهن بود كه پيغمبر رامطابق
روايات مشهور-وا داشته بود از انتخاب جانشين خويش به
صراحت وچنان كه جاى هيچ ترديد نباشد خوددارى كند و كار
را به مردم واگذارد؟احتمالى است كه داده اند و اين
رشته سر دراز دارد.
در حقيقت نگرانى كارگردانان ماجراكه در سقيفه گفته
بودند:اگر خلافت و پيغمبرى هر دو در يك خاندان باشد
هاشميان بر ساير قريش چيره خواهند شد،حكايت از آن دارد
كه انصار و مهاجرين هر دوخلافت بنى هاشم را مايه خشم و
رنجش اعراب مى پنداشته اند و شايد در حقيقت براى حفظ
وحدت و اتفاق اعراب بوده است كه خلافت على ع را قربانى
كرده اند،با آنكه بسيارى به او ميل باطنى داشته اند و
يا او را شايسته تر مى ديده اند.
در صورتى كه غير از ياران على(ع)كه در خلافت او اصرار
داشته اند بعضى از كسانى هم كه علاقه آنها به مسلمانى
محل تامل است-مثل ابو سفيان-بر خلاف راى بيشترينه
مهاجرين و انصار على را به مطالبه حق خويش تحريك مى
كرده اند.
در هر حال لحظه يى بحرانى بود و اختلافى كه پديد آمده
بود،ممكن بود وحدت اعراب و وجود اسلام و مدينه را به
خطر اندازد.
آخر ابوبكر-با پشتيبانى و كمك عمر خطاب و ابو عبيده
جراح كه ظاهرا با او نهانى سازشى داشتند و با هم به
اين مجلس آمده بودند-به خلافت رسيد.
نفوذ دخترش عايشه كه زوجه محبوب پيغمبر بود و با على
بن ابى طالب ع هم كه نامزد ديگر خلافت بود دشمنى كهنه
داشت،ظاهرا در اين انتخاب بى تاثيرنبود.
اين انتخاب قاطع-خاصه در آن لحظه هاى ترديد و
اختلاف-چيزى شبيه به كودتا بود.
با انتخابى كه در اين سقيفه انجام يافت ياران على ع
همداستان نشدند.
طلحه و زبير و بنى هاشم كه در خانه على ع بودند از
بيعت با خليفه ابا كردند.
سلمان فارسى چون از اين انتخاب خبر شد با خشم و تهديد
گفت:كرديد و نكرديد.
ابو سفيان وبعضى ديگر از بنى اميه نيز كه شايد در دل
جوياى فتنه و اختلاف بودند ياران على ع را به مخالفت
تشويق مى كردند.
با اين همه،لحظه بحرانى بود و فقط چيزى شبيه كودتابود
كه مى توانست مدينه و اسلام را از خطر تهديد و تجزيه
برهاند.
در واقع اين كودتا هر چند حق على را كه در سقيفه حاضر
نبود و با وجود اصرار و تشويق عباس و ابو سفيان در
مطالبه خلافت هم شتابى نداشت (1) ضايع كرد ليكن اسلام
را از خطرى بزرگ-خطر جنگ داخلى-نجات داد.
اين نكته را حتى در اولين روز بيعت باابو بكر كه گويند
على ع با آن به مخالفت برخاست و حق خويش را بدو يادآور
شد،خليفه به صراحت گفت و تاكيد كرد كه براى احتراز از
فتنه بود كه وى قبول خلافت كرد باآن كه حق على را مى
دانست (2) .
ظاهرا به همين سبب هم بود كه على ع و يارانش نيز با آن
كه يك چند از بيعت با ابو بكر خوددارى كردند و از
ابوبكر تهديد و فشار هم ديدند وبا آن كه فاطمه دختر
پيغمبر از ابوبكر نارضايتيها داشت و تا فاطمه زنده بود
با همه تهديد و فشارى كه در كار آمد على با خليفه بيعت
نكرد،ليكن سرانجام وى و ياران هم به انتخابى كه در
سقيفه شد راضى شدند و در مخالفت با اين انتخاب پافشارى
ننمودند.
سعد بن عباده هم كه حاضر به بيعت نشد به شام رفت و
بعدها كشته شد،ظاهرا به اشارت عمر.
بدين گونه خلافت كه در روزهاى آخر حيات پيغمبر نزد
بسيارى حق على بن ابى طالب ع شناخته مى شد از دست وى
خارج گشت و در بين ديگران دست به دست شد و على ع هم
چندى بعد كه فاطمه وفات يافت بيعت كرد،خواه و ناخواه.
اما خلافت ابوبكر از اولين روزهاى شروع مواجه شد با
ارتداد اعراب.
ارتداد كسانى كه اداى زكات را نوعى باج به مدينه تلقى
مى كردند و از به جا آوردن نماز و خاكسارى و ستايشگريى
كه در آن نسبت به اللّه و رسول مى شد ابا داشتند
وظاهرا اين هر دو كار-زكات و نماز-را براى خويش نوعى
ذلت و به هر حال هردو را خلاف مقتضاى مروت عربى خويش
مى شمردند.
ظهور و قوت مدعيان نبوت هم كه مخصوصا از اواخر حيات
پيغمبر عربستان را برآشفته بود تكيه گاه اين مرتدان
شد.
بعضى از اين مرتدان نزد خليفه پيغام فرستادند كه نماز
مى خوانند اما زكات نمى دهند.
بعضى ديگر گرد مدعيان نبوت فراز آمدند و از آيين محمد
بيرون شدند.
بدين گونه در فتنه اهل ردّه-كه مدينه و خلافت را تهديد
مى كرد-هم دواعى دينى در كار بود هم اغراض سياسى.
اما مدينه در حقيقت مركز خلافتى بود كه حكومت وسياستش
هم بر دين و احكام خدا مبتنى بود.
از اين رو هرگونه مخالفتى كه با آن مى شد ناچار جنبه
دينى نيز داشت.
مقارن اوايل خلافت ابوبكر در شش جا اين اهل ردّه در
مقابل مدينه صف آرايى كردند (3) از آن جمله در چهار
جاى كسانى كه در راس مرتدان بودند خود دعوى نبوت
داشتند:اسود عنسى در يمن،مسلمة بن حبيب در يمامه،سجاح
بنت حارث دربين تميم و طليحة بن خويلد در بين اسد و
غطفان.
جاهاى ديگر هم اهل رده اگر چه براى اسلام مدعى تازه يى
نتراشيدند ليكن از پرداخت زكات و از قبول كسانى كه
ازمدينه جهت «جبايت »آن فرستاده مى شدند خوددارى
كردند.
سركشى در برابر قدرت مدينه در واقع از اواخر عهد حيات
پيغمبر شروع شده بود ليكن با وفات پيغمبر اين روح
عصيان تقريبا در سراسر عربستان مجال جلوه يافت.
بدين گونه ابوبكر در آغازخلافت از همه سوى با فتنه و
عصيان مواجه شد.
بسيارى از مسلمانان در آن روزهانگرانى و نوميدى خود را
نشان مى دادند،اما خليفه با وجود دشواريها كه در پيش
داشت خود را نباخت و خونسردى و آرامش خويش را از دست
نداد.
با آن كه حتى مدينه در معرض تجاوز و غارت بود، وى بى
ترديد و تزلزل اسامة بن زيد را به شام روانه كرد.
در روزهايى كه عمده لشكريان اسلام همراه اين اسامه و
براى اجراى آخرين دستور پيغمبر به سوى شام رفته بود
مدينه مورد تهديد طوايف غطفان و اسد شداما خليفه پير
از دشوارى موقع نينديشيد و غطفان و اسد را كه در صدد
هجوم به مدينه و نزديك مدينه بودند در ذو القصه مغلوب
كرد.
بعد از بازگشت لشكر اسامه هم دردفع اهل رده به جدّ
اهتمام نمود.
بعضى مشاورانش مصلحت چنان مى ديدند كه به خاطر زكاة با
اعراب جنگ نكند اما او نپذيرفت و گفت اگر حتى از آنچه
در زمان پيغمبر مى داده اند زانوبند شترى كم كنند براى
گرفتن آن با آنها جنگ خواهم كرد.
سردار او خالد بن وليد-كه پيغمبر هم وقتى او را سيف
اللّه خوانده بود-در دفع اهل رده خدمات درخشانى كرد.
هم طليحه مغلوب شد هم سجاح متوارى.
مسيلمه نيزدر طى جنگى خونين كشته شد و بعد از زد و
خوردها و كشتارهاى سخت باز در جزيرة العرب وحدت و صلح
استقرارى يافت و در دنبال تعقيب اهل رده خالد آهنگ
عراق كرد و پس از غارت عراق راه شام را پيش گرفت.
خشونتى كه ابوبكر در دفع فتنه اهل رده نشان داد اعراب
را متوجه كرد كه اسلام ديگر راه بازگشت به عهد جاهلى
را بر آنها فرو بسته است.
ابوبكر هم به محض فرو نشاندن فتنه مرتدان براى آن كه
اين نيروى پر جوش و خروش كه اسلام آن را متحد و
يكپارچه كرده بود بيحركت نماندو عاطل و ضايع نشود
ياران را-به عنوان بسط فتوحات و نشر دعوت اسلام به
جانب عراق و شام روانه كرد و اين كارى بود كه ابوبكر
آن را به پايان نبرد و بعد ازدو سال و چند ماه خلافت
وفات يافت(جمادى الاخره سنه 13 هجرت).
اما جانشين اوعمر بن خطاب كار او را دنبال كرد.
اين خليفه ثانى بعد از ابوبكر و در واقع به حكم وصيت
او به خلافت رسيد.
مقارن آغاز خلافت او در شام فتح يرموك روى داد و در
عراق و سواد نيز خالد كر و فرى كرد.
در طى چهار سال بعد شام و فلسطين از دست روميها گرفته
شد و خليفه خود به بيت المقدس در آمد و سادگى و مهابت
او مورد تحسين و توجه نصارى گشت.
اما فتح قادسيه كه منتهى به سقوط مدائن شد بر دست
سردار وى سعد بن ابى وقاص انجام شد و در دنبال آن با
جنگ جلولا و نهاوند فتح ايران تقريبا خاتمه يافت.
مصر هم در دوره خلافت وى به دست عمرو بن عاص فتح شد.
در دنبال اين فتوح نيز غنايم و اسراى بسيار به مدينه
آمد و لشكريان اسلام بصره و كوفه را در عراق و فسطاط
را در مصر قرارگاه خويش ساختند و ديرى نگذشت كه اين هر
سه جا شهرهايى بالنسبه مهم شد.
دوره خلافت عمر(23-13)كه روى هم رفته ده سالى طول كشيد
نه فقط دوره طلايى فتوح اسلام بلكه نيز روزگار ايجاد
بسيارى از رسوم و ترتيبات راجع به حكومت و سياست
اسلامى بود.
چنان كه مقررات و ترتيبات راجع به اهل ذمّه در دوران
خلافت وى و براساس حكم قرآن و دستور پيغمبر نهاده شد.
همچنين وضع اساس ديوان و تعيين مبلغى كه از بيت المال
به هر كس از مسلمانان داده مى شد،يادگار عهد خلافت
اوست.
نيز ايجاد پايگاه هاى نظامى كه بعدها به نام امصار
اسلامى خوانده شد-كوفه،بصره وفسطاط-و هم تاسيس تاريخ،و
تعيين هجرت پيغمبر جهت مبدا تاريخ مسلمانان ازكارهاى
اوست.
بدين گونه در مدتى كمتر از سيزده سال كه از وفات
پيغمبر مى گذشت اسلام كه با رحلت محمد در خطر نابودى
بود نه فقط خود از خطر جست بلكه براى دشمنان خود خطرى
بزرگ شد و نه تنها سرتاسر جزيرة العرب را تسخير كرد
بلكه هم شام و مصر را از دست امپراطور روم بيرون آورد
هم تقريبا سراسر ايران را فتح كرد.
اما مرگ بيهنگام خليفه كه بر دست يك اسير ايرانى-نامش
فيروز و مشهوربه ابو لؤلؤ-كشته شد دشواريهاى تازه يى
پيش آورد.
خاصه كه جانشين او عثمان بن عفان نيز كه در يك شوراى
پنج شش نفرى به خلافت انتخاب شده بود نتوانست سيرت اين
دو شيخ-ابوبكر و عمر-را دنبال كند و اين امر سبب بروز
نارضاييهادر بين مسلمين شد.
سيرت شيخين-بر حسب روايات عامه-نمونه يى شمرده شد از
يك حكومت الهى،دقيق و عاقلانه:دور از ميل و هوى و دور
از جانبدارى و تعصب.
ابوبكر از همان اول كار از مردم خواست كه در كار خلافت
اگر وى به راه راست مى رود او را يارى كنند و اگر به
كژى مى گرايد به راه راست بازش آورند.
شيوه يى هم كه در تمام مدت خلافت خويش ورزيد پيروى بود
از آنچه سنت پيغمبر خوانده مى شد.
در ايام حيات پيغمبر وى در سنح-جايى در بيرون
مدينه-خانه يى محقر داشت وقتى هم خليفه شد تا شش ماه
همچنان در آن خانه مى زيست.
هر روز پياده-و گاه سواره به شهر مى آمد،به كار مردم
رسيدگى مى كرد،مراسم نماز را بجاى مى آورد،به بازارمى
رفت و خريد و فروخت مى كرد و شب هنگام به سنح باز مى
گشت.
در سنح پيش ازخلافت،شتران و گوسفندان اهل محله را مى
دوشيد.
وقتى خليفه شد از كوچه كه مى گذشت كنيزكى گفت ابوبكر
ديگر براى ما شير نخواهد دوشيد.
خليفه برگشت وگفت به جان خودم كه باز براى شما شير
خواهم دوشيد و اميد آن دارم كه از اين پس كارى كه بر
دست گرفته ام مرا از آنچه پيش از آن بدان مشغول بوده
ام باز ندارد.
بااين همه ادامه اقامت سنح با كثرت مشغله يى كه برايش
پيش آمد ممكن نشد:چند ماه بعد هم سنح را رها كرد و هم
از تجارت دست كشيد.
به شهر آمد و با مقررى ساليانه يى كه از بيت المال مى
گرفت معيشت كرد و تا پايان عمر هم در مدينه ماند.
اما درهنگام وفات وصيت كرد تا پاره يى زمين را كه از
آن وى بوده بفروشند و بجاى آنچه در مدت خلافت گرفته
بود به بيت المال پس دهند.
در پايان حيات غير از غلامى كه اورا خدمت مى كرد از
مال دنيا شترى داشت كه از شير آن مى خورد و قطيفه يى
كه پنج درهم بيش نمى ارزيد.
ابوبكر در بستر مرگ وصيت كرد كه آن هر سه را نيزبه
خليفه يى كه بعد از وى به خلافت مى نشيند بدهند.
مى گويند وقتى اينها را نزد عمربردند بگريست و گفت
خداى ابوبكر را بيامرزاد كسى را كه بعد از وى آمد به
تعب انداخت.
اما عمر بن خطاب هم كه بعد از وى آمد مانند او كار
خلافت را سخت به جدگرفت.
مثل ابوبكر ساده و فروتن بود و هم مثل او از شادخوارى
و آسايش طلبى مى گريخت.
جبه پشمين او غالبا از چرم پينه داشت و پاى افزارش
پاره چوبى بود كه تسمه يى بدان بسته بود.
در غذا چندان قناعت داشت كه هيچكس دوست نداشت يك لقمه
از طعام خاص او بخورد.
جامه يى را كه بر تن داشت تا سوده و فرسوده نمى شد نمى
كند و به جاى آن چيز ديگر نمى پوشيد.
با اين همه تندخوى و سختگير بود ودر رسيدگى به كار
عامه مبالغه يى به حد افراط مى ورزيد.
روزها با تازيانه يى كه دردست داشت در كوى و بازار مى
گشت و هر جا پيش او شكايت مى آوردند همان جامى ايستاد
و رسيدگى مى كرد.
شبها در شهر و بيرون مدينه مى گشت و از هر چه مى رفت
آگاهى مى يافت.
در قحطى يى كه در سال پنجم خلافتش اعراب را به خوردن
مردار و استخوان و راسو و سوسمار و گربه انداخت خود با
آن كه تهيدست نبودگرسنگى مى كشيد.
حتى به تن خود براى بينوايان مدينه خوردنى مى برد.
گاه انبان خوردنى-آرد و روغن-را به دوش مى كشيد و تا
به بيرون شهر مى برد.
در همه مدت خشكسالى زن و فرزند خويش را نيز در سختى مى
داشت و نمى گذاشت درحالى كه مسلمانان ديگر گرسنه اند
آنها غذاى خوب بخورند.
خودش هم غالبا گرسنه مى ماند و گاه شكمش از گرسنگى صدا
مى كرد.
در تمام عهد خلافت خويش در كارعاملان و حكام نهايت دقت
مى ورزيد.
هر كس از ولايات مى آمد و از دست عاملى شكايت داشت وى
آن عامل را مى خواست و او را با آن كس كه از وى شكايت
داشت مى نشاند و رسيدگى مى كرد،اگر حق با شكايتگر بود
بى هيچ ملاحظه يى داد او رامى داد و حق او را از ظالم
مى گرفت.
با چنين قدرت و غلبه يى كه داشت دلش نمى خواست در رديف
فرمانروايان به شمار آيد.
مى خواست سيرت پيغمبر را بورزد وخليفه پيغمبر باشد.
مى گويند وقتى از سلمان فارسى پرسيد كه من خليفه ام يا
پادشاه سلمان گفت اگر يك درهم از آنچه به مردم تعلق
دارد برگيرى و در آنچه جاى آن نيست به كار برى پادشاهى
نه خليفه.
عمر ازين سخن بگريست زيرا آرزويش آن بودكه خليفه باشد
و گويى پادشاهى را نه سزاى خويش مى ديد.
پى نوشتها
1.
بلاذرى،انساب الاشراف 583.
2.
بلاذرى،انساب الاشراف 582.
3.
تفصيل اخبار اهل رده،در كتب تواريخ،غالبا ماخوذ است از
روايات وثيمه،كه هونرباخ متفرقات آن را از كتاب الاصابة
ابن حجر جمع كرده است،با ملاحظات مفيد در باب اهل رده: Dr.
H.
W.
Hoenerbach, |Watima|s Kitab ar Ridda aus Ibn Hagar|s
Isaba, Wiesbaden,1951.
|
|
|
|