|
در پايان روزگار ساسانيان كه ايران و بيزانس دو دولت بزرگ آن
روز جهان آخرين رمق خود را در جنگهاى خونين بيفايده چندين صد
ساله خويش از دست داده بودند و تعدى و نفاق و پريشانى آنها را
به ورطه سقوط مى كشانيد در وراى ريگزارهاى خشك عربستان،در
سرزمين حجاز كه تقريبا فراموش عالمى بود نيروى تازه يى پديد
آمد كه بزودى باليد و بركشيد و ديرى برنيامد كه طومار قدرتهاى
بزرگ جهان را در هم نوشت.
اين نيروى تازه،اسلام بوددين محمد ص كه در مكه پديد آمد و به
اندك زمان سرنوشت جهان را دگرگون كرد.
مكه شهرى كوچك بود در سرزمين حجاز عربستان كه در انتهاى دره يى
دراز بين كوه ها واقع بود:كوه ابو قبيس در جنوب شرقى و كوه
قعيقعان در غرب.
قسمت كهنه شهر در ته اين دره بود كه وادى و بطن مكه خوانده مى
شد و مركز آن بطحا نام داشت.
خانه هاى اين قسمت به كعبه معبد قديم عرب نزديك بود و درعرصه
يى كه بين كعبه و اين خانه ها قرار داشت مجلس يا«نادى »قوم
بوددارالندوه،كه رؤساى خانواده ها و كسانى كه سنشان از چهل
كمتر نبود در آنجا گرد مى آمدند ودر باب كارهاى عام تبادل نظر
مى كردند.
خانه هاى واقع در نشيب تپه ها و دامنه كوه هاغالبا محقر بود و
تعلق به خانواده هاى كم مايه داشت.
گرماى خفه كننده يا رمضاءمكه با قلت آب،باد سموم،و كثرت پشه
هواى شهر را مخصوصا براى كسانى كه كم مايه نيز بودند تحمل
ناپذير مى كرد.
ندرت باران البته غالبا سبب خشكيهاى مستمر متوالى بود و در
دنبال آنها قحطى.
اما وضع بناى شهر چنان بود كه رگبارهاى معمول مناطق حارّه،هر
وقت كه رخ مى داد، آن را دستخوش سيل مى كرد.
اين ماجرى،با گرماى كشنده تابستان،غالبا منتهى مى شد به بروز
وباهاى عام.
ازين رو بود كه بسيارى از خانواده ها نوزادان خويش را به دايه
هايى از اهل باديه مى سپردند تا كودك در هواى باديه پرورده شود
و از عفونت و وباى شهر در امان بماند.
اهل مكه درين زمان غالبا قريش بودند (1) و در بين آنها خانواده
هايى چندقدرت و نفوذ بيشتر داشتند.
بنى هاشم،بنى اميه،بنى زهره،بنى مخزوم،بنى اسد،بنى نوفل،بنى
جمح،بنى تيم،بنى سهم،و بنى عدى ازين چند خانواده به شمار مى
آمدند.
اين خانواده ها اكثر در مركز شهر،در ته دره كه بطحا خوانده مى
شد،سكونت داشتند و ابطحى يا قريش بطحا خوانده مى شدند.
اين قسمت كه مركز شهر محسوب مى شد و چاه زمزم و كعبه نيز آنجا
بود محله اشراف شهر و مسكن خانواده هاى مهم و قديم به شمار مى
آمد.
خانواده هاى ديگر در محله هايى واقع در دامنه كوه ها و نشيب
دره هاى مشرف بر بطحا مى زيستند و قريش ظواهر خوانده مى شدند.
اين قريش ظواهر البته از نفوذ و حيثيت قريش بطحا بى بهره بودند
اما در دلاورى و جنگجويى نام و آوازه بيشتر داشتند.
خانواده ها در محله ها و برزنهاى خويش آزادى و استقلالى
داشتند.
افرادشهر مثل اعراب باديه نسبت به شيخ خانواده تا حدى تبعيت مى
كردند.
تجاوز و قتل اگر روى مى داد قانون ثاركه قانون باديه است قصاص
را تحميل مى كرد و اگرقاتل تسليم نمى شد خانواده او مسؤول
شمرده مى شد.
شهر نه پليس داشت نه حكومت،اما سوگند و پيمان كه خانواده ها را
با هم متحد مى كردمى توانست اجراى عدالت را تامين كند و كسانى
را كه از مصلحت عام پيروى نكنند به انزوا و عزلت محكوم دارد.
كارهاى عام،در مجلسى كه نزديك كعبه بودو ملاء و نادى قوم
خوانده مى شد موضوع بحث مى گشت.
درين مجلس كه حكومت واقعى اين جمهورى تجارتى را در دست داشت
رؤسا و شيوخ خانواده هاى متنفذ اعتبار و حيثيت بيشترى داشتند.
قدرت بيان و فصاحت كلام نيز در اين سناى قريش البته تاثير داشت
ليكن رايى كه اين دارالندوه در مسائل مختلف اظهار مى كرد غالبا
فقط نوعى مصلحت بينى تلقى مى شد و جز قدرت و نفوذ راى دهندگان
ضمانت اجرايى نداشت.
مكه در سر راه تجارت بين مشرق و دنياى مديترانه واقع بود و به
همين عنوان در طى قرون شهرت و رونقى يافته بود.
هم عراق و شام را به يمن متصل مى كرد وهم ارتباط بين افريقا و
آسيا را سبب مى شد.
ازين گذشته،قافله هاى تجارتى اهل مكه دايم بين شام و يمن در
جريان بود و تهيه و تدارك اين قافله ها عمده ترين اشتغال قريش
بود.
كمتر قافله يى از مكه به شام و يمن عزيمت مى كرد كه اكثر قريش
مكه زن و مرددر آن سرمايه يى نگذاشته باشند و در مراجعت بهره
يى و نفعى از آن چشم نداشته باشند.
ازين رو غالبا گزارش عزيمت و بازگشت قوافل و احوال تجار
وكاروانيان در طى اين راههاى دور و دراز مورد توجه عام بود و
از جزئيات كارشان در صورت لزوم دايم به وسيله قاصدان به شهر
خبر مى رسيد.
كاروانها در بعضى موارد بسيار بزرگ بود و با ثروتهايى هنگفت.
بعضى از آنها تا نزديك دو هزار وپانصد شتر زير بار داشت و
تعداد كاروانيان در پاره يى موارد به سيصد نفر و بيشترنيز مى
رسيد.
اين كاروانها از مكه پوست و چرم و ادويه و عطر و صمغ و سنا و
نقره و طلا با خويش مى بردند كه بعضى ازين امتعه محصول يمن يا
هند يا حبشه بود وآنچه از شام و مصر و فلسطين مى آوردند،البسه
كتان يا ابريشم،اسلحه، غلات،و زيت بود كه همه مطلوب بدويان بود
و در اسواق عرب خريدار بسيار داشت.
ثروت بعضى ازين قافله ها گاه تا پنجاه هزار دينار و بيشتر مى
رسيد و غالبا سودى كه از آن عايد اهل مكه مى شد بقدر نيمى از
سرمايه و گاه بيشتر بود.
مخارج كاروان هم عبارت بود از كرايه شتر،اجرتى كه به «دليل
»و«خفير»پرداخته مى شد،و هديه يى كه به شيوخ و امرا و قبايل سر
راه مى دادند.
اما حاصل تجارت خوب بود و حتى گاه هر دينارى يك دينار سود مى
داد.
ازين تجارت،خانواده هاى بزرگ مكه بنى اميه،بنى مخزوم و ديگران
ثروتهاى گران اندوخته بودند و اين ثروتها را ربا بر افزون مى
كرد.
ربا را تجار قريش نوعى بيع تلقى مى كردند و بهره آن را دينارى
يك دينار مطالبه مى كردند.
مضاربه هم در مكه رواج داشت و بدين گونه هر اندك سرمايه يى هم
مى توانست براى صاحب خود عايديى قابل ملاحظه تامين كند.
در مكه تجارت شغل همه بود و كس كه تاجرنبود نزد قوم به چيزى
شمرده نمى شد.
حتى زنها نيز به كار تجارت شوق و علاقه تمام مى ورزيدند.
چنان كه مادر ابوجهل به تجارت عطريات مشغول بود، زن ابوسفيان
با كلبيهاى شام معامله داشت،و خديجه بنت خويلد از سالها پيش از
آن كه به ازدواج محمد ص درآيد با شام تجارت مى كرد.
وجود كعبه نيز كه از قديم پرستشگاه اعراب به شمار مى آمد از
اسباب عمده رونق تجارت و امنيت طرق در مكه بود و قريش كه متولى
اين معبد بودند بيش ازساير اعراب از مواهب و عوايد آن بهره مى
بردند.
با اين همه،كعبه اختصاص به قريش نداشت و زيارتگاه اعراب به
شمار مى آمد.
هر قبيله يى در آنجا بتى داشت و بالغ برسيصد بت درين خانه بود.
حتى نصارى هم آنجا بر روى ستونها و ديوارها صورت مريم و عيسى و
تصوير فرشتگان و داستان ابراهيم را نقش كرده بودند.
در اين پانتئون جاهلى (2) ،اللّه خدايى بزرگ به شمار مى آمد
اما نه يكتا بود و نه بى همتا.
خدايان ديگر نيز در رديف او بيش و كم پرستش مى شدند.
از جمله،وجود لات،منات و عزّى كه قريش آنها را دختران خدا مى
شمردند مورد پرستش خاص آنها بود.
لات ظاهرا خداى شمس بود و مادر خدايان به شمار مى آمد.
معبدش نزديك طائف قرار داشت و لات در آنجا به صورت سنگى سفيد
پرستش مى شد.
منات خداى سرنوشت وعلى الخصوص پروردگار مرگ و اجل بود.
معبدش هم بين مكه و مدينه بود در محلى به نام قديد نزديك دريا
و آن را به صورت سنگى سياه مى پرستيدند.
عزى هم خداى زهره بود و معبدش در محلى بود به نام وادى نخله
بين طائف و مكه.
اين خدايان البته اختصاص به قريش نداشتند اما قريش در تعظيم
آنها اهتمام خاص مى ورزيدند.
لات و عزى را ابوسفيان در روز احد همراه خويش آورده بود.
با اين همه در مكه،قريش و ديگر اعراب هيچ خدايى را بقدر عزى
تكريم نمى كردند.
گويند يك تن ازبنى اميه نامش ابواحيحه سعيد بن عاص در بستر مرگ
مى گريست.
ابوجهل كه به عيادتش آمده بود گفت اين گريه براى چيست آيا از
مرگ مى ترسى كه هيچ كس را از آن گزيرى نيست گفت نه،ليكن از آن
مى ترسم كه بعد از من مردم عزى رانپرستند.
ابوجهل گفت عزى را مردم به سبب حيات تو نپرستيده اند تا به سبب
مرگ تو از پرستش وى دست بردارند (3) .
غير از عزى خدايان ديگر هم در بين اين اعراب البته مورد تكريم
واقع مى شدند.
چنان كه قريش در جوف كعبه خدايى داشت كه «هبل »خوانده مى
شد:بتى بود از عقيق سرخ و به صورت آدمى.
اما دست راستش از قديم شكسته بود و قريش براى آن دست ديگرى از
طلا درست كرده بود.
درروز احد ابوسفيان نام اين بت را به بلندى و عظمت ياد مى كرد
و در واقع از وى يارى مى خواست.
در كعبه و در ساير معابد اين بتها مورد رجوع و توجه قريش و
سايراعراب بودند.
نسبت به آنها مراسم طواف و مسح و قربانى بجا آورده مى شد.
زنهاى ناپاك درين مراسم كنار مى ايستادند و به بتها نزديك نمى
شدند.
آداب حج و طواف كه قسمتى از آن در اسلام نيز باقى ماند،مورد
توجه تمام اعراب بود اما قريش درترتيب حج بيش از ساير اعراب بر
خود سخت مى گرفت و اين را براى خود مزيتى مى شمرد.
فال زدن با چوبه هاى تير كه از لام و ميسر خوانده مى شد نيز در
نزديك اين بتها انجام مى يافت و هر وقت مسافرت يا امر خيرى پيش
مى آمد اعراب به اين نوع فال دست مى زدند.
غير از اين خدايان كه سيصد و شصت تا از آنها در جوف كعبه مورد
پرستش بود اللّه هم مورد تعظيم و پرستش واقع مى شد.
اللّه البته دربسيارى احوال به انسان شباهت داشت اما خالق
آسمان و زمين،فرستنده باران ومدبر عالم بود.
مع هذا پرستش اللّه را مانع از عبادت و تعظيم خدايان ديگر نمى
دانستند.
حتى قربانيها و هديه ها و نذرهاى خود را نيز غالبا به اين
خدايان و خدايان ديگر تقديم مى كردند.
چنان كه بين جن و خدا نيز رابطه نسبت و خويشاوندى مى پنداشتند
و در بعضى موارد به آنها استعانت مى نمودند و هدايا و نذور
تقديمشان مى كردند.
اين جنيها در نزد آنها عبارت بوده اند از موجوداتى نامرئى و
قاهر كه غالبا در غارها،كنار چشمه ها،و نزديك صخره ها زندگى مى
كرده اند و در بعضى موارد به صورت جانوران نيز در مى آمده اند.
اينها كه مخصوصا شبها و آن هم غالبا در جاهاى خلوت و دور
افتاده به گشت و گذار مى آمده اند مى توانسته اند براى انسان
منشاء سود و زيان و خير و شر شوند.
ازين رو لازم بوده است كه توجه و عنايت آنها جلب گردد و
باعبادت و تقديم هديه و نياز از مضرت و آسيب آنها اجتناب شود.
به موجب پاره يى روايات،تكريم درختان حرم از خيلى قديم نزد
اعراب شايع بود چنان كه بريدن و كندن آنها تا مدتها بعد از
اسلام نيز مكروه شناخته مى شد و مايه جلب آفات و بلايا (4) .
پرستش سنگ هم در بين بيشتر طوايف رواج داشت چنان كه وقتى عرب
به سفر مى رفت،سنگى همراه خويش مى برد تا آن را پرستش كند.
با اين همه اگر در راه سنگى ديگر مى يافت كه از آنچه همراه
داشت زيباتر مى نمود همان را برمى داشت و اولى را دور مى
انداخت (5) .
اين نيايش سنگ در نزد اعراب بازمانده يى بود از آنچه نزد
عبرانيهاى قديم رايج بود كه از سنگ براى تقديم قربانيهاى خويش
استفاده مى كردند (6) چنان كه تقديم نذورو قربانيها بين اعراب
نيز تداول داشت.
اما نزد آنها اين هدايا و نذور و اين مراسم حج و قربانى كه در
مورد نيايش جن و بت و خدايان به عمل مى آمد بكلى مربوطبه حوائج
دنيوى و لوازم معيشت و زندگى بود.
اعتقاد به بقاى روح و دنياى ديگرنزد عرب مقبول نبود.
نزد آنها زندگى با مرگ پايان مى يافت و آن سوى مرگ ديگرچيزى
نبود.
اگر چيزى ازين مقوله به گوش عرب خورده بود از قول يهود و نصارى
بود و كسى نيز آن را باور نداشت.
اين فكر را هم يهود ظاهرا از ايرانيان آموخته بودندو ازين رو
بعضى از فرقه هاى قوم آن را لازمه ديانت نمى شمردند.
به هر حال اعتقادبه حيات بعد از موت را اعراب خرافه تلقى مى
كردند و از آن بابت دغدغه يى به خاطرراه نمى دادند.
درست است كه آداب و مراسم طواف و قربانى را نسبت به بتان بجامى
آوردند اما به ديانت چندان علاقه يى نمى ورزيدند.
با اين همه به سبب احترام وعلاقه يى كه به خون و نسب و آباء و
اجداد خويش نشان مى دادند به ديانت پدران نيزعلاقه يى مى
ورزيدند و بدگويى از عقايد پدران خويش را در حكم بدگويى از
آنها تلقى مى كردند.
همين نكته از اسباب عمده مخالفت قريش و ساير اعراب بود با
اسلام.
سبب ديگر آن بود كه با تسليم به اسلام خود را از تمام لذتهايى
كه بى اعتقادى به حيات بعد از موت آنها را در ارتكاب آن لذات
مجاز كرده بود محروم مى ديدند.
در واقع هيچ چيزجز آنچه مروت خوانده مى شدعرب جاهلى را از لذات
و منافع خويش باز نمى داشت.
زنا البته مذموم نبود اما آن را به مثابه تجاوزى به ملك و حق
شوهرزن تلقى مى كردند.
از قتل نيز اگر اجتناب مى شد به سبب بيم از قصاص و حميت بود.
سرقت و غارت هم مخصوصا اگر با جنگ و زور همراه بود عيب و عارى
به شمارنمى آمد.
قمار تفريح عام بود و گاه ممكن بود برنده بازى كسى را كه در
بازى مى باخت ببرد (7) .
چنان كه ربا حتى به صورت اضعاف مضاعف كه داشت رايج بود و نوعى
معامله شمرده مى شد و بسا كه تاجر قريش در اين كار مروت عربى
را هم فراموش مى كرد.
رباخوران قريش فقراى مكه و اهل باديه را در واقع غارت مى
كردند.
درمواقع تنگدستى بدهكار غالبا از پا در مى آمد و خود و كسانش
برده و مزدور طلبكارمى شدند.
اينها موظف بودند براى او مجانى كار كنند و با اين بيگارى وام
خويش رانيز بپردازند.
وام را به تفاريق از دسترنج خويش مى دادند و ضريبه يا خراج نام
داشت.
اين سرنوشت غالبا مخصوص بدهكار اهل شهر بود اما بدوى كه باديه
را در پشت سر داشت مى توانست طلبكار را مدتها دل مشغول بدارد و
آخر نيز از آنچه طمع دارد جز اندكى بدو نپردازد (8) .
زيرا براى بدوى تعهد و سوگند را اعتبارى نبودچنان كه تاجر قريش
نيز از اين حيث دست كمى از بدوى نداشت و بسا كه مال مردم را مى
خورد و ورشكست مى شد،بعد هم ادعا مى كرد كه بدويان راه را زده
اندو كالايش را برده اند.
البته بدوى هم از راهزنى ابايى نداشت على الخصوص درمواقع تنگى
و سختى كه طريقى ديگر براى معيشت نمى شناخت.
تاجر قريش بدوى را كه از راههاى صحرا و منازل بين راه به خوبى
آگاه بود غالبا براى راهنمايى وحمايت كاروان خويش همراه مى برد
اما از منافع بازرگانى خويش چيزى به او نمى داد.
در معامله او را مغبون مى كرد و در هنگام حاجت هم جز با بهره
سنگين به اووام نمى پرداخت.
به همين جهت بدوى همواره از تاجر قريش شكايت داشت و او رادر
حرص و طمع به سگ ماهى( قرش يا قريش)مانند مى كرد كه جانوران
دريارا به دندان مى درد و مى خورد.
اين شكايت همواره و در هر جايى كه بين كار وسرمايه برخوردى
چنين ظالمانه و دور از عدالت بوده است وجود داشته است (9) .
مكه مقارن پيدايش اسلام تقريبا زيارتگاه همه اعراب بود و
سرزمينى ايمن و مقدس محسوب مى شد.
آنجا هيچ كس مورد تعرض و تجاوز نمى شد و هيچ حيوانى عرضه قتل و
آزار نمى گشت.
سالى چهار ماه در ماههاى حرام از تمام نواحى ونقاط جزيره،اعراب
به مكه مى آمدند و مراسم و آداب عبادت و طواف خويش را بجا مى
آوردند.
خانه كعبه البته مركز اين مراسم بود و به همين جهت از قديم
اعراب بر سر تولى آن كشمكش كرده بودند:اين كار در قديم يك چند
در دست عمالقه بود بعد از آن به ترتيب در دست جرهميها و
خزاعيها افتاد تا به قريش رسيده بود كه درين زمان تولى آن را
در دست داشتند.
در همين ايام بود كه به موجب روايات مشهورابرهه سردار حبشى كه
در يمن فرمانروايى داشت ظاهرا به قصد عبور از مكه و شايد حمله
به ايران نيزبه اين شهر رسيد و در صدد خراب كردن خانه كعبه
برآمد:با تعدادى فيل،اما كارش از پيش نرفت و عبدالمطلب كه
متولى كعبه بود با او گفت و شنود كرد،با تفصيلى كه در روايات
به اختلاف نقل شده است.
وجود كعبه از اسباب عمده توجه اعراب به مكه بود و به همين سبب
از اطراف جزيره همه ساله اعراب به مكه مى آمدند و در بازارها و
منازل بين راه امتعه و افكارخود را نيز عرضه مى كردند.
اين رفت و آمد مستمر اعراب در مكه،آنجا را تا حدى مركز مبادله
افكار و تمايلات دينى نيز كرده بود.
قافله يى كه از مكه بيرون مى آمد در سر راه خويش واحه ها و
شهرهايى مى يافت.
در راه شام،از يثرب شهرى كه بعدها مدينه خوانده شدعبور مى كرد
و درراه يمن،از طائف.
بيرون ازين راه كه در شمال از حجاز و در جنوب از تهامه مى گذشت
در يك سوى وى درياى احمر بود و در سوى ديگر صحراهاى قفر،نجد و
يمامه در مشرق و دو باديه هولناك نفوذ و دهناء در شمال و جنوب
آنها.
راه بازرگانى هم كه از يثرب و طائف مى گذشت جاى جاى صحرا بود و
ريگهاى تفته.
البته در حواشى صحراها كوههايى بود غالبا خشك و برهنه كه فقط
گاه گاه و با فاصله هاى زياد در آنها نشانه هايى از حيات و
نبات ديده مى شد.
صحرا كه فقط رگبارهاى مناطق حاره گه گاه آن را سيراب مى كرد به
ندرت مرتعى داشت كه شتر اعرابى در آن مى چريد و شايد نيز شتر
مرغى يا غزالى به سرعت از كنار آن مى گذشت.
در واحه هاى كنار راه شام از خيلى قديم طايفه هايى از اعراب
زندگى كرده بودند كه تاريخ احوال آنها در روزگار محمد ص فراموش
گشته بود.
ازين اقوام الواح و قبور و آثار و نشانه هايى باقى بود كه از
آن ميان آنچه هم اكنون باقى است نشان مى دهد كه اين طوايف عرب
يا نبطى بوده اند اما در عهد پيغمبر كه داستان اين اقوام از
ياد رفته بود اين آثار را متعلق به اعراب بائده مى شمردند كه
غالبا قوت و هيكل غريب و غير عادى مى داشته اند و در بلاى
طوفان هلاك شده بودند.
داستانهايى ازاحوال آنها نيز در حكايات راجع به طسم و جديس و
عاد و ثمود نقل مى شد كه مشحون بود از افسانه هاى جالب و عبرت
انگيز.
در جاى اين نسلهاى فراموش شده و در صحراها و واحه هاى اطراف در
روزگارى كه محمد ص مى زيست اعراب بدوى زندگى مى كردند.
خيمه هاو شترهايى كه در اطراف خيمه ها مى چريدهمه جاتعداد آنها
را نشان مى داد.
بدويها غالبا بت پرست بودند و به ندرت در بين آنها طوايف نصارى
ديده مى شد.
يهود بيشتر در يثرب و قراى مجاور آن زندگى مى كردند واعراب بت
پرست غالبا بدوى بودند.
كار بدويها شتر چرانى بود و جنگ.
اين جنگها هم يا براى دست يافتن به آب و چراگاه همسايه بود و
يا به خاطر انتقام گرفتن از تجاوز او.
و به سبب اين جنگهاكه گاه تا چندين نسل دوام مى يافت قبيله هاى
منسوب و مجاور متحد مى شدند يا ازهم جدا مى شدند.
جنگ كه به پايان مى رسيد از دشمن مغلوب نشانى نبود.
كشته وغنيمت داده بود اما با تصميم انتقام و تلافى به دامان
صحرا گريخته بود.
قبيله غالب هم در واحه هايى كه به دست آورده بود چادرهايش را
مى زد و شترهايش را به مرتع مى فرستاد.
شترهاى غارتى داغشان عوض مى شد و غنيمتهايى كه به دست آمده
بودبين جنگجويان تقسيم مى گشت.
اما باز اسب تازى در نزديك چادر شيهه مى كشيدتا اگر جنگ ديگر
پيش آيد قبيله فاتح غافلگير نشود.
وقتى صلح و امنيتى بود بدوى بيخيال درون خيمه يا كنار چشمه با
كسان و ياران خويش مى نشست.
نبيذ خرما و شيرشتر مى نوشيد و غذايى را كه از پيه شتر و خرما
يا گوشت قديد و آرد درست مى شدمى خورد.
گاه نيز در شهر مجاور به تجارت مى رفت،عياشى و قمار مى كرد و
شراب مى خورد و به شعرهاى پوچ و گزافه آميز شاعران كه از
غارتگريها،باده گساريها وعشقبازيهاى خويش ياد مى كردند،گوش مى
داد و لذت مى برد.
اين زندگى براى اومجالى براى انديشيدن به خدا،به سرنوشت انسان
و به زندگى ماوراء قبر نمى داد واين گونه انديشه ها در خاطرش
نيز نمى گنجيد.
در انتهاى راه بازرگانى جنوب كه از طائف مى گذشت سرزمين يمن
بود:عربستان خوشبخت (10) و مركز عطر و ادويه.
با همين سرزمين بود كه داستان بلقيس ملكه سبا و سليمان پادشاه
يهود مربوط مى شد;و تاريخها و داستانهاى بسيار با اين اعراب
جنوب يمانيهاارتباط پيدا مى كرد.
در همين نواحى بود كه اقوام معين قدرت و دولت به هم رسانيده
بودند و حتى با مصر نيز رابطه يى پيدا كرده بودند.
حميريهاى اينجا نيزمدتها قبل از عهد محمد ص با ايران و روم
مراوده يافته بودند واين روابط آنها را با آيين نصارى و يهود
آشنا كرده بود.
حبشيها و در دنبال آنها نيزايرانيها به اين سرزمين آمده بودند
و عربستان سعيد به دست اجانب افتاده بود.
چنان كه مقارن عهد پيغمبر يك والى ايرانى نامش باذان در آنجا
حكمرانى داشت.
اعراب اين ناحيه نيزمثل اعراب حجاز و شام بت پرست بودند با
همان رسوم و آدابى كه نزد قريش و ساير اعراب مكه رايج بود.
تجار قريش كه بين يمن و شام نوعى ييلاق و قشلاق تاجرانه
داشتند،البته درطى سفرهاى خويش از عقايد و آداب و همچنين از
قصص و حكايات اهل كتاب چيزى به گوششان مى خورد.
اما اين عقايد و حكايات كه از خدا و رستاخيز و حساب و كتاب
آخرت خبر مى داد در قلوب آنها كه آگنده از منفعت جويى و لذت
طلبى بود تاثيرى نداشت.
گذشته از اين سفرهاى بازرگانى، چيزهاى ديگر نيز بود كه قريش را
با عقايد و افكار ساير اعراب آشنا مى كرد:حج و اسواق.
مخصوصا درين اسواق كه قبايل مختلف امتعه خويش را جهت معامله
عرضه مى كردند متاع شعر وخطابه نيز خريدار داشت و افكار و
عقايد هم در طى شعر و خطابه مبادله مى شد.
زندگى عرب در آنچه مخصوصا ازين شعر جاهلى مانده تصوير شده است.
اگر هم در ميراث ادب جاهلى چيزهايى هست كه ساخته ذوق و خيال
راويان بعد باشد بازبيشك نشانى است از آنچه عرب جاهلى داشته
است.
هيجانى وحشى و سركش درعشق شاعر جاهلى و در شعر و ترانه او هست
كه رنگ تندى به سخن او مى دهد.
قصايدى كه به نام معلقات مشهور است روشنگر اين دعويست.
با اين همه هيچ شعرى مانند قصيده شنفرى روح و ذوق واقعى عرب
جاهلى را نشان نمى دهد وعبث نيست كه آن چكامه را لاميه عرب
خوانده اند.
در تمام اين گونه اشعار كه غالبامشحون است از عشق،از شراب،از
شكار و از جنگ آنچه بيشتر به چشم مى خوردفقدان احساسات دينى
احساسات صادقانه و صميمى است.
حتى سايه مرگ كه شاعر جاهلى را در بيابان بى فرياد دنبال مى
كند روح او را به آرامش و سكون دين نمى خواند،به شور و آشوب
زندگى دعوت مى كند و همين نكته است كه دعوت محمد ص و قبول پيام
او را تا آن حد براى عرب جاهليت دشوار مى كرده است.
پى نوشتها
1.
نام مكه را بطلميوس Makaraba ضبط كرده است و گويند آن لفظ عربى
از يك ريشه قديمى جنوبى است متضمن معنى قدس و مقدس و پيداست كه
جنبه مذهبى شهر همان گونه كه در روايات اسلامى آمده است بسيار
قديمى است.
در باب احوال مكه در دوره قبل اسلام رجوع شود به كتاب لامنس
كشيش،هر چند در باب تحقيقات وى سخنها هست: Lammens, La Mecque
a| la veille de l|Hegire, Beyrouth, 1924.
2.
پانتئون Pantheon :مجمع خدايان يونان قديم است،و در اين جا به
معنى مجموعه خدايان اعراب جاهلى به كار رفته است،مجازا.
3.
كلبى،الاصنام/23.
4.
ابن برهان الحلبى،السيرة الحلبيه 1/15.
5.
بلاذرى،انساب الاشراف/132.
6.
Tor Andrae, Mobammed, 1956, 13-14 7.
ابن واضح يعقوبى،تاريخ يعقوبى 2/34.
8.
Lammens,La Mecque,146 9.
تاريخ ايران بعد از اسلام، تاليف نگارنده 1/85-284.
Arabia Felix.
10
به موجب روايات مشهور،در سالى كه ابرهه سردار حبشى با
فيل و لشكر به مكه آمدو به قولى ديگر سالى چند بعد از
آن در خانه عبد المطلب بن هاشم،از رؤساى قريش،نوزادى
به دنيا آمد كه محمد ص نام گرفت.
كودك دو ماهه بود و به قولى هنوز به دنيانيامده بود
(1) كه پدرش عبد اللّه بن عبد المطلب در بازگشت از
مسافرت شام در شهريثرب وفات يافت.
چهار ماه بيشتر هم از ولادتش نگذشته بود كه او را به
رسم اهل مكه به دايه يى دادند حليمه نام از اهل باديه
و از بنى سعد بن بكر بن هوازن تا كودك درباديه پرورش
بيابد و از هواى ناسالم شهر در امان بماند.
چهار ساله و به بعضى روايات پنج ساله بود كه او را نزد
مادر باز آوردند.
در شش سالگى يا چندى بعداز آن بود كه مادرش آمنه بنت
وهب هم وفات يافت.
چندى بعد جدش عبد المطلب بن هاشم را نيز كه عهده دار
تربيت وى بود از دست داد.
كودك يتيم كه هشت سال بيش نداشت به عمش ابو طالب سپرده
شد و او در نگهداشت وى سعى بسيار كرد.
ابو طالب با وجود آبرو و اعتبارى كه در مكه به عنوان
پير قريش داشت از نعمت و ثروت كم بهره بود و برادرانش
خاصه عبد العزى كه ابو لهب نيز خوانده مى شدو عباس،از
وى آسوده تر مى زيستند.
اما يتيم عبد اللّه در خانه ابو طالب بزرگ شد و وى يك
بار نيز كودك راكه نه ساله و به ديگر قولها دوازده يا
سيزده ساله بودهمراه خويش به سفر شام برد.
در خانه ابو طالب كه خود پيرى كم مايه بود و از عهده
عيشت خاندان خويش برنمى آمد،محمد ص ناچار شد كارى پيش
گيرد.
شبانى پيش گرفت كه اهل مكه آن را كارى حقير مى شمردند
و به زنان و يتيمان اختصاص داشت.
بدين گونه در نزدابو طالب محمد ص در فقر و آزادگى بزرگ
شد و به زيركى و امانت شهرت يافت.
دربيست سالگى در يك جنگ محلى جنگ فجاركه ده قبيله از
اعراب اطراف مكه در آن به هم ريخته بودند با ابو طالب
حاضر شد و از آن جا با رسم و راه جنگ آشنايى يافت.
بيست و پنج ساله بود كه بيوه زنى از قريش خديجه بنت
خويلدرا كه چهل ساله بود و از ثروت و مكنت بهره يى
داشت به همسرى برگزيد.
اين خديجه با ثروتى كه از ميراث پدر و شوهر سابق خويش
اندوخته بود با شام تجارت مى كرد و گويند:يك بار نيز
محمد ص را پيش از اين ازدواج با كالاى خويش به شام
فرستاده بود.
دراين مسافرت شام بود كه گفته اند راهبى نصرانى با وى
صحبت داشته بود.
در بازگشت ازين سفر كه خديجه را به زنى گرفته بود
زندگى محمد ص تا حدى آرام و خالى ازدغدغه بود.
از خديجه فرزندان يافته بود و وجود او و فرزندانش
زندگى وى را كه آغاز آن در يتيمى و تنگدستى گذشته بود
آسايش و رفاه مى بخشيد.
درين زمان محمد ص ديگر نه انديشه معيشت داشت نه اندوه
تنهايى.
نزد عامه به امانت موصوف بود وآبرومند و موجه شناخته
مى شد.
مردم وى را محمد امين مى خواندند و او نيز درجلب
اعتماد عامه توفيق تمام داشت.
پارسا و مهربان و خوش خوى بود و به سبب خوى و طبعى كه
داشت و شايد تا حدى تحت تاثير آنچه طى مسافرتهاى شام
ديده بود به انزوا و تفكر علاقه يى تمام مى ورزيد.
از اخبار به درستى دانسته نيست كه معاشرتش با چه كسانى
بود.
به موجب روايات با ورقة بن نوفل كه آيين عيسى گزيده
بود گفت و شنود داشت.
چنان كه مصاحبت زيد بن عمرو بن نفيل هم كه در اين ايام
در غارهاى مجاور مكه عزلت گزيده بود و از قريش و بتان
آنها پيوند خويش بريده بود بى شك در وى تاثير داشت.
درين زمان در بين اهل مكه كسانى مانند اين زيد بن عمرو
ديده مى شدند كه ديانت قريش و بتهاى بيجان آنها نمى
توانست دلهاشان را خشنود و مطمئن كند و ازين رو پرستش
خداى يگانه اللّه و اعتقاد به رستاخيزو حساب و كتاب
آنها را از شرك و جاهليت دور مى داشت.
همين زيدكه با محمد ص خويشاوندى داشت مطابق بعضى
روايات وى را در جوانى از قريش و ديانت آنهاتحذير كرده
بود.
(2)
اما گذشته از صحبت حنفاء و نصارى ميل به عزلت و تفكر
نيز وى را به سوى درون مى خواند.
درين زمان در آسايش و فراغتى كه از زندگى با خديجه
يافته بود،گه گاه مثل حنفاءدر كوه حرى معتكف مى شد و
به خلوت و تفكر مى پرداخت.
ماههاى رمضان را مخصوصا بيشتر درين خلوت و انزوا مى
گذرانيد.
اندك اندك انديشه هايى در درونش راه مى يافت كه در
محيط مادى و منفعت جوى مكه غريب وبيسابقه بود.
اين انديشه ها با افكار بت پرستان قريش شباهت نداشت
اما به هر حال باآنچه يهود و نصارى مى انديشيدندو محمد
ص در سفرهاى شام و گردش در اطراف مكه با آنها آشنايى
يافته بودبى شباهت نبود.
چهل ساله بود كه روشنى الهام درون جانش تافت.
اين روشنى در دلش شورو انقلابى پديد آورد و زندگى او
را كه از آن پيش در عزلت و آرامش مى گذشت دگرگون كرد.
خدايى كه وى به معرفت او دست يافته بود نمى خواست كه
وى آن معرفت را به مثابه رازى عظيم و پوشيدنى در دل
خويش نگه دارد.
مى خواست كه آن را فاش كند و باز گويد و مخصوصا به
كسانى كه در اطراف او درون گناه و فسادجاهليت غرق شده
بودند تعليم كند.
اين انديشه نوعى مسؤوليت،نوعى ماموريت دشوار و سنگين
را بر وى تحميل مى كرد كه فكر اجراى آن وى را به وحشت
و ترديدمى افكند.
سرانجام يك شب از شبهاى رمضان كه در كوه عزلت گزيده
بود ودرون غارى آرميده بود چنان به نظرش آمد كه فرشته
يى بر وى ظاهر شد،با صحيفه يى نورانى كه در دست داشت.
فرشته وى را گفت:«بخوان،مردم را به خدا بخوان.
»پاسخ محمد ص اين بود كه:«خواندن نمى توانم،چه بخوانم
»گفته فرشته كه جبرئيل بودتكرار شد و جواب محمد ص نيز.
هر بار كه وى مى گفت خواندن نمى توانم،فرشته در وى مى
آويخت و وى را فشارى سخت مى داد كه گفتى حال مرگ بر وى
فرا مى رسيد.
اما چون محمد ص بر سر پاسخ خويش ايستاده بود فرشته با
وى سخن گفت و چيزى را كه پيام الهى بود بر وى خواند.
محمد برخاست،آگنده از وحشت و بيم.
اين ماجرا در خاطر وى تاثيرى شگرف كرده بود.
از غار بيرون آمد،گريخت و به خانه خديجه رفت تا در
كنار او آرام و تسلى يابد.
آيا اين پيام آور غيبى امين وحى الهى بود يا جنى كه به
شاعران و كاهنان الهام مى دهدشك و اضطرابى روحانى در
خاطر وى راه جسته بود.
تصور آن كه وهمى خالى بر وى راه يافته باشدمضطربش مى
داشت.
انديشه آن كه جنى در صدد آزارش آمده باشد به ترديدش مى
افكند.
يكبار از ياس و وحشت خواست تا خود را از فراز صخره هاى
كوه به پايين بيندازد،فرشته او را بازداشت.
اين فرشته مكرر بر وى ظاهر شد و ديگر جاى ترديد نماند.
در خواب و در بيدارى،در روز و در شب،در شهر و در كوه
همه جافرشته پيش وى مى آمد.
با وى سخن مى گفت و وى را به سخن گفتن وا مى داشت.
حالتى روحانى،شگفت،و وراى توصيف براى وى پيش آمده بود.
اين كه بعضى كوشيده اند آن را نوعى غش يا صرع (3) تلقى
كنند خطاست.
اين حالت نظير نوعى خلسه و بيخودى بود با آثارى از
هيجانات روحانى:چشمهايش از حدقه بيرون مى آمد وبر مى
افروخت،دهانش كف مى كرد و عرق بر پيشانيش مى نشست.
مدتها پيش در دوره كودكى نيز وقتى چنين حالى بر وى
عارض گشته بود در آن حالت چنان پنداشته بود كه گويى
فرشتگان سپيد از آسمان فرود آمده بودند،دل وى را از
سينه برآورده بودند،شسته بودند و آن را هم بر جاى
نهاده بودند.
اين خاطره از سابقه هيجانات روحانى او حكايت داشت اما
اين احساس اواحساس وحى و الهام هيجانى عميق و عالى
بود:پر از شور و نور و پر از حال و ذوق.
آسمان و زمين بااو سخن مى گفت،از سنگ و كوه و درخت هم
صداى فرشته را مى شنيد و همه چيزاو را در ايمان به
پيغمبرى خويش راسخ مى داشت.
در حالتى كه به كشف و شهودعارفان مى مانست و از آن نيز
قويتر بود وحى الهى بدو فراز مى آمد و او را وا مى
داشت كه بزرگى خداى يگانه، ناچيزى بتان بيجان،و آلودگى
بت پرستان را برملا كندو همشهريان خويش را از شرك و
كفر و شقاق باز آورد.
مى كوشيد قوم را بيم دهد واز آلايش شرك و از گزند گناه
كه هواى مكه را آلوده بود برحذر دارد.
با لحنى پر ازتهديد و عتاب با مردم سخن مى گفت و آنها
را از روز رستاخيز و از عذاب دوزخ بيم مى داد.
آيات خدا كه فرشته بر وى فرود مى آورد همه آگنده بود
از اين لحن تهديد و عتاب.
دعوت وى در آغاز حال سرى بود و از اهل خانه به بيرون
نمى رفت.
ليكن طولى نكشيد كه در بيرون خانه نيز دعوت خويش را
شروع كرد و به خواندن و گفتن وحى الهى پرداخت.
آيات الهى را نخست در خانه خويش و سپس در خانه آشنايان
وكسان خويش بر هر كس كه مى پنداشت گوش شنوايى دارد فرو
مى خواند.
بعدهاجبرئيل وى را واداشت تا پيام خدايى را در كوى و
برزن و بر سر انجمنها و بازارهافروخواند.
درين آيات كه قدرت تعبير با لطف بيان آميخته بود وى به
زبان وحى سخن مى گفت،قدرت و عظمت خدا را ياد مى كرد و
تسليم به حكم «اللّه »راكه جز او خدايى ديگر نيست
تعليم مى داد.
اين تسليم به حكم خدا بود كه اسلام خوانده مى شد و
زبده تعليم وى و نتيجه پيام الهى بود.
پيام الهى كه نيكان و فرمانبرداران راوعده پاداش بهشت
مى داد و كافران و نافرمانان را به عذاب جهنم تهديد مى
كرد.
اين آيات خدايى روشن و با شكوه،شيوا و خيره
كننده،دلنواز و گاه بيم انگيز مى نمود.
نه شعر بود و نه خطبه،با سخنان كاهنان و خطيبان تفاوت
داشت و با اين همه موجى از شعر و رنگى از يك هنر بى
نام در آن جلوه داشت و ازين رو در دلهايى كه از ذوق
سخن بى بهره نبود تاثير مى كرد و از فرط قدرت و نفوذ
چيزى از مقوله اعجاز تلقى مى شد.
كسانى كه اين سخنان را مى شنيدند اگر باور نمى كردند
اين اندازه بود كه از آنها به شگفتى در مى آمدند.
بعضى او را به سبب اين سخنان شاعر يا كاهن مى شمردند و
بعضى گمان مى كردند كه مثل شاعران و كاهنان وى نيز
دستخوش جنيها شده است.
اما اين سخنان وراى طور شاعران بود.
با اين همه شعرى كه درسراسر آنها موج مى زد لطف و
بلاغت بى نظيرى به آنها مى داد.
قدرت و شور شاعرانه سخن مخصوصا در سوگندهايى بود كه
بيان تند و آتشين گوينده را جلوه مى داد.
اين سوگندها به همه چيز خورده مى شد زيرا همه چيز به
خداى يكتابه اللّه تعلق مى داشت:سوگند به آسمان،سوگند
به ستاره ها،سوگند به شب و روز،سوگند به فجر و
عصر،سوگند به كوه طور،سوگند به ابرهاى گرانبار.
.
.
و اين همه با بيانى آتشين و آگنده از شور و زيبايى.
مايه شعرى كه درين سوگندها بود علو و عظمت خاصى
بدانهامى بخشيد.
مضمون اين سخنان اين آيات الهى نيز يكسره عبارت بود از
توصيه نيكى و تحذير از بدى،تسليم به فرمان خدا و
اجتناب از نافرمانى او.
در طى اين سخنان تاكيد مى شد كه حيات آخرت از زندگى
اين جهانى بهترست و عذاب آخرت نيز از سختيهاى اين
جهانى بيشتر.
پرهيزگاران نزد پروردگار خويش بهشتها دارند آكنده از
نعمت
از نعمتهايى كه پروردگارشان به آنها داده است لذت مى
برند و از اين كه آنها را از عذاب جحيم باز داشته است
شادمانند
با اين همه درين جهان انسان از آنچه رويدادنى است غافل
است.
زيرا وى ستمكار و نادان،گمراه و نافرمان است.
اگر خداوند روزى بندگانش را بيفزايد اينان سركشى مى
كنند.
ازين روست كه خداوند هر چيز را كه بخواهد به اندازه
فرو مى فرستد
البته آنچه در اين جهان به انسان داده اند متاع زندگى
اين جهان است،اما آنچه نزد خدا هست براى آنها كه ايمان
مى ورزند و به پروردگار خويش توكل دارند بهتر و
پايدارترست.
اما تبهكاران در عذاب جهنم جاويد مى شوند،عذابشان سبك
نشود و در آنجا نوميدگردند
وصف اين عذاب هولناك جهنم چنان كه درين آيات الهى (4)
مى آمد موجب بيم و وحشت مى شد.
اين آيات را محمد ص بر مردم فرو مى خواند،آنها را بيم
و اميدمى داد،به پرستش خداى يگانه دعوت مى كرد و از بت
پرستى،و از زندگى آكنده ازفساد و گناه بت پرستان برحذر
مى داشت.
درين سخنان آن مايه قدرت و تاثير بود كه دلهاى مستعد
را منقلب مى كرد.
اما اهل مكه كه اهل تجارت و مرد دنيا بودند غالبابه
اين سخنان به خداى واحد و بر بهشت و دوزخ اوبا شك و
تمسخر مى نگريستند.
نخست تا مدتها جز عده يى معدود هيچ كس به اين دعوت
توجه نكرد.
زنش خديجه،پسر عمش على بن ابى طالب ع،پسر خوانده اش
زيد بن حارثه و دوستى از آن اونامش ابوبكر بن ابى
قحافه در بين اولين كسانى بودند كه رسالت او را تصديق
كردند.
در آغاز كار دستورى يافت كه تا خويشان و نزديكان را به
دين خدا بخواند.
نخست درين باره ترديد كرد و بعد خويشان را همه جمع
كرد:فرزندان عبد المطلب وديگران را.
گويند وقتى آنها را به دين خويش خواند و گفت از شما
كيست كه مرا دراين كار يارى كند،تا وزير و حتى خليفه
من باشد،هيچ كس از حاضران كه بيش ازچهل تن بودند دعوتش
را اجابت نكرد.
تا على ع كه كودكى نو رسيده بيش نبود پيش آمد و بدين
كار زبان داد (5) .
ديگران بر وى استهزا كردند يا به سردى و خشكى از نزد
او رفتند.
دعوت او در بين مردم انتشارى نمى يافت.
دعوت يك چند پنهانى بود،بعد علنى شد و وقتى پيغمبر
شروع به بدگويى از بتهاى قوم كرد در اهل مكه نارضايى
پديد آمد و خشم.
با اين همه،كينه توزى و ناباورى اهل مكه وى را مايوس
نكرد.
طى سالهاى دراز آيات الهى را بر مردم فرو مى خواند و
داستان پيغمبران گذشته و ستيزه يى را كه منكران با
آنها كرده بودند براى مردم باز مى راند:داستان نوح و
لوط را كه مورد آزار و بيداد قوم واقع شدند و خداوند
قوم آنها رابه سبب اين بيداديهابه عذاب گرفت،داستان
هود و صالح كه قومشان عاد و ثمود با آنها مخالفت
ورزيدندو سرانجام كيفر الهى به آنها در رسيد.
با اين همه در اهل مكه كه اهل حساب وكتاب و اهل لذت و
تجارت بودنداين آيات و اين سخنان چندان تاثيرى
نداشت،نه قصه هاى شگفت عبرت انگيز او را كسى باور كرد
و نه معراج پرشكوه او را كسى در خور توجه ديد.
گاه كه بعضى مردم براى شنيدن قصه هاى پيغمبران نزد وى
گردمى آمدند نضر بن حارث كه با وى دشمنى داشت مردم را
نزد خود مى خواند وداستانهاى رستم و اسفنديار را كه در
ايران شنيده بود بر آنها فرو مى راند و بسا كه عامه
اهل مكه به اين داستانهاى ديرينه ايرانى بيش از سرگذشت
پيغمبران يهود علاقه مى ورزيدند.
گذشته از مشركان قريش،يهود و نصارى نيز كه در مكه و
اطراف آن مى زيستند دعوت محمد را به چشم رضا و قبول
نمى ديدند.
يهود اگر چند ظهورپيغمبرى را انتظار مى كشيدند اما
يقين داشتند كه آن پيغمبر جز از ميان يهود
برنخواهدخاست و نصارى نيز كه داستان دعوت و دعوى وى را
مى شنيدند بيش از آن به مسيح خويش سرگرم بودند كه به
پيغمبرى نوخاسته توجه كنند.
اما مشركان آنچه را محمد درباب بتان مى گفت دشنام
ناروايى در حق خود و پدران خويش تلقى مى كردند.
از آن گذشته سخنان او را مانع لذتها و هوسهاى خود مى
ديدند و هم آن سخنان را به زيان تجارت خويش و زيان
خدايان خويش مى شمردند.
ازين رو مدتى نگذشت كه با اوبه معارضه و ستيز
برخاستند.
محمد ص را تهديد و تحقير كردند و پيروانش را تعقيب و
تعذيب نمودند.
با آن كه ابو طالب و بعد حمزه در دفاع از برادر زاده
خويش به جدّايستاده بودند مخالفان در آزار محمد از هيچ
چيز فروگذار نمى كردند.
در ملاء عام او را دروغزن مى خواندند.
پيش چشم ديگران مسخره اش مى كردند،سنگبارانش مى
كردند،خاك و خاشاك و سرگين و شكنبه شتر بر سر و رويش
مى ريختند.
نضر بن حارث سخنانش را افسانه هاى كهن مى خواند،وليد
بن مغيره او را به جادوگرى منسوب مى داشت،عاص بن وائل
او را ابتر مى خواند و دشنام مى داد،عقبة بن ابى
معيطپليدى به خانه اش مى ريخت،ابوجهل در آزار او به هر
گونه مى كوشيد و حتى ابو لهب كه پسر عبد المطلب و عم
وى بوددايم او را دروغزن مى خواند و به هر بهانه اش مى
آزرد.
ابو جهل همه جا دنبال مسلمانان مى رفت،اگر مسلمانى اهل
خاندان بود اورا سرزنش مى كرد كه دين پدران را رها مى
كنى و به آنها دشنام مى دهى اگربازرگان بود تهديدش مى
كرد كه بازارت به كساد مى گرايد و مالت بزودى تلف مى
شود.
چنان كه از مسلمانان كسانى كه بى پشت و پناه بودند،از
آسيب و گزند اين مشركان در امان نبودند.
اسود بن عبد يغوث وقتى اين ضعيفان شهر را مى ديد،به
طعنه و سخريه روى به ياران خويش مى كرد و مى گفت
پادشاهان روى زمين رابنگريد!اينها هستند كه محمد
وارثان ملك كسرى و قيصر مى خواندشان;و همه برقوم مى
خنديدند (6) .
توانگران و قويدستان قريش اين بيچارگان را مى زدند و
حبس مى كردند و تشنه و گرسنه در زير آفتاب سوزان نگه
مى داشتند.
ابو جهل زنى سميّه نام راكه مادر عمّار ياسر بودبا
نيزه به وضع فجيعى كشت.
خود عمار و پدرش ياسركه هم بر دست مشركان كشته
شدهمچنين بلال،صهيب،خبّاب بن ارت و ابو فكهيه كه
مسلمانان ضعيف و بى پناه بودندنيز از دست قريش عذابهاى
سخت ديدند.
چند نفر هم از اين گونه مسلمانان از بس شكنجه ديدند از
اسلام برگشتند.
عاقبت از پيروان معدود وى كسانى كه با قريش طاقت
مقاومت نداشتند،با چند تن ديگر به اشارت او روانه حبشه
شدند (7) .
نوشته اند كه قريش حتى تا پيش نجاشى به دنبال آنها
رفتند.
اما كسانى كه در مكه ماندند با خود پيغمبر عرضه
محدوديت و فشارپيمانى شدند كه قريش با يكديگر كردند بر
مخالفت با فرزندان هاشم و عبد المطلب،واين پيمان كه بر
صحيفه يى نوشته شد و آن را بر ديوار كعبه آويختند
خويشان پيغمبر را از داد و ستد و رفت و آمد با ديگران
محروم داشت و درون دره يى كه شعب بنى هاشم يا شعب ابى
طالب خوانده مى شد به سختى و تنگى در انداخت.
پيش ازين محاصره،قريش از ابوطالب درخواستند تا محمد ص
را از آنچه آنها بدگويى در حق پدران و گمراه كردن
فرزندان خويش مى خواندند،باز دارد و چون ابو طالب
محمدرا از تحريك خشم قريش بر حذر داشت و به ترك آن كار
خواند محمد گريست وگفت اگر خورشيد را در يك دست من و
ماه را در ديگر دست من گذارند ازين كار باز نخواهم
ايستاد.
ابوطالب متاثر شد،او را به حمايت خويش اميدوار كرد وبه
پايدارى تشويق نمود.
اسلام آوردن حمزه و عمر هم پشت وى را درين زمان
بيشترگرم كرد و او را بيشتر به پايدارى خواند.
همين پايدارى محمد ص بود كه ابو طالب وبنى هاشم را با
محمد ص در محاصره اقتصادى سخت افكند و در طى آن
پيغمبرو كسانش بنى هاشم همه دارايى خود را از دست
دادند و گرفتار بيچيزى شدند،از گرسنگى به جان آمدند،و
گويند حتى عده يى از آنها هلاك شدند (8) .
دوران اين محاصره دراز شدو سختى حال هاشميان دلهاى
دشمنان را نرم كرد.
اندك اندك صحيفه پيمان هم فراموش شد و طعمه موريانه
گشت.
كسانى از قريش پنهانى خوردنيها مى فرستادندبراى اهل
شعب،از آن كه خويشان خود را عرضه مرگ و گرسنگى مى
ديدند.
اين سختيها دلها را نرم كرد و قوم در صدد برآمد تا
پيمان و صحيفه شوم را ناديده گيرند.
آخر محاصره اقتصادى به پايان رسيد و مسلمانان از شعب
بيرون آمدند.
اماچندى بعد ابوطالب نگهدارنده و عم و پشتيبان پيغمبر
وفات يافت و ديرى نگذشت كه خديجه همسر پيغمبر نيز در
پى او رفت.
محمد ص كه درين هنگام پنجاه ساله بود تنها وتقريبا بى
پناه در مكه عرضه جور و آزار قريش گشت.
به طائف رفت و كوشيد تا درآنجا دوستان و پيروان به دست
آورد.
اما آنجا نيز جز خشم و ريشخند و آزارچيزى به دست
نياورد:بيخردان شهر سنگبارانش كردند و پايش از آسيب
سنگ مجروح شد.
در بازگشت به مكه،باز همچنان عرضه تهديد و آزار قريش
بود و بااين حال همه جا به دنبال متحد و مدافعى مى
گشت.
در مراسم حج كسانى را كه به مكه مى آمدند دعوت مى كرد
و از آنها يارى و حمايت مى خواست.
اما اعراب به رعايت جانب قريش و يا به سبب كراهت از
قبول دينى جديد به سخن او چندان التفات نمى كردند.
درين ميان از يثرب كه سالها بود در آنجا بين دو قبيله
اوس و خزرج رقابت و خصومت در كار بود جمعى به حج
آمدند.
برخورد و گفت و شنود محمد ص با شش تن از اينها روزنه
اميدى بر روى او گشود.
با اينها محمد از خداى يكتا سخن گفت وآنها را به اسلام
خواند.
اين خزرجيها دعوت او را پذيرفتند و سال ديگر كه باز
درموسم حج به مكه آمدند شش تن ديگر از قبيله خويش را
همراه داشتند.
اينها در جايى موسوم به عقبه با پيغمبر بيعت
كردند:بيعت بر آن كه به خداوند شرك نورزند،دزدى
نكنند،فرزند نكشند،در كار خير سر از فرمان خدا نپيچند
و بدين گونه با اطمينان تمام قول به قبول و نشر اسلام
دادند.
درين زمان دوازده سال از شروع دعوت مى گذشت و دين او
گذشته از مكه و حبشه در يثرب نيز عده يى پيروان داشت.
آنچه انتشار ديانت وى را سبب مى شد آن بود كه پيام او
جوابهاى كافى براى مسائل عصرى داشت،بعلاوه قوم و حيات
عرب را وحدت و نظام مى داد و براى كسانى كه زندگيشان
بين بدويت و شهرنشينى مى گذشت،قوانين و اصولى عرضه مى
كرد بسى استوارتر وروشنتر از آنچه نزد آنها بود.
ازين رو بود كه پيروان او اندك اندك مى افزود.
با اين همه اين پيروان هنوز عده شان بسيار محدود بود و
با آنها نه اميدى به نشر اسلام بود نه اطمينانى به جان
پيغمبر.
از آن كه قريش مخصوصا از شنيدن خبر نشر اسلام در يثرب
سخت برآشفته بودند و در صدد كشتن محمد برآمده بودند.
اما در يثرب با مراجعت اين دوازده خزرجى كار اسلام
بالا گرفت و در بين اوس و خزرج انتشارى يافت.
سال ديگر در موسم حج هفتاد تن از بزرگان يثرب به مكه
آمدند و باز در عقبه بامحمد ص بيعت كردند.
در اين دومين بيعت عقبه ملتزم شدند كه محمد را مانند
كسان وفرزندان خود حمايت كنند.
اين دفعه قريش از پيشرفت محمد ص آگاه شدند و با آن كه
گفتگوها محرمانه بود از آنها مخفى نماند.
چون اين بار مشركان مكه دست به آزارمسلمانان گشودند
محمد ص بفرمود تا ياران دسته دسته به يثرب هجرت كنند.
كم كم همه رفتند و در مكه تنها پيغمبر ماند با ابوبكر
و على.
خشم و هيجان قريش درين ماجرى چندان بود كه در صدد
برآمدند محمد را بكشند.
حتى شب هنگام خانه او را محاصره كردند.
اما پيش از آن،محمد ص از خانه خويش بيرون آمده بود و
در خارج شهر درغارى به نام ثوربر سر راه مدينه با
ابوبكر پنهان گشته بود.
صبحگاهان قريش كه به كشتن محمد ص درون رفتند در بستر
محمد ص و در خانه او على را خفته يافتند.
از تعقيب محمد ص هم نتيجه يى حاصل نكردند و بعد از سه
روز چون غوغاى تعقيب قوم فرو نشست محمد با ابوبكر از
غار بر آمد و از بيراهه به يثرب رفت.
پى نوشتها
1.
اقوال ديگر هم در اين باب هست كه در كتب سيرت آمده
است،و نقل آنها در اينجا ضرورت ندارد.
براى تفصيل مثلا رجوع شود به السيرة الحلبيه تاليف على
بن برهان الدين الحلبى 1/5862.
2.
رجوع شود به روض الانف سهيلى و مغازى ابن بكير،و براى
مآخذ ديگر مقايسه شود با تاريخ ايران بعد از
اسلام،تاليف نگارنده 1/28789 و مآخذ آن.
نام عده يى از حنفاء قديم عرب هم در كتب سيره و تاريخ
هست مثلا: ابن هشام السيرة النبويه 1/9-143، ابن
قتيبه، معارف /30-28.
3.
مثل اشپرنگر و دوزى كه ادعاى آنها امروز ديگر طرفدار
ندارد،رك به تاريخ ايران بعد از اسلام 1/293،706.
4.
در اين صفحه جاهايى كه با ستارهי?شان شده است ماخوذ
است از قرآن كريم،سوره ها و آيات:
98/23،52/17،42/26،42/35،43/4-73 5.
بعضى در صحت اين روايت ترديد كرده اند و گفته اند اگر
درست بود على در امر خلافت به آن احتجاج مى كرد.
با اين همه ظاهرا عدم احتجاج على به اين سابقه را دليل
بر مجعول بودن آن نمى توان شمرد.
رك:كامل ابن اثير 2/42.
6.
انساب الاشراف،32-131 7.
سبب مهاجرت به حبشه گذشته از مسيحيت حبش،و وجود راه
دريايى شايد استفاده بود ازرقابت موجود بين حبشه(ل در
واقع حامى آن،بيزانس)با ايران در امور راجع به
عربستان.
چون در نزاع بيزانس و ايران شهر مكه نسبت به ايران
اظهار علاقه مى كرد و مسلمين به حبشه و روم،كه مسيحى
بودند،چنان كه در فتح اورشليم به دست خسرو پرويز به
سال 614 تمام مكه از شكست بيزانس خوشحال بود،در صورتى
كه پيغمبر جانب مسيحيهاى روم را داشت و غلبه آنها را
به زبان وحى پيشگويى مى كرد.
8.
بلاذرى،انساب الاشراف 234.
 |
|
|
اين هجرت از مكه به يثرب كه بعدها مدينة النبى و مدينه
خوانده شداسلام رابه راه تازه يى افكند و براى
مسلمانان و همه جهانيان تاريخ جديدى را آغاز كرد.
به همين سبب بود كه چند سال بعددر عهد خلافت عمر بن
خطاب مبدا تاريخ اسلام گشت.
اين شهر يثرب كه در شمال مكه در درون وادى القرى واقع
بود مجموعه يى بود از خانه هاى محقر كه اطراف آنها
مزرعه ها و نخلستانها وجود داشت.
بارو وحصارى هم نداشت و همين نخلستانها بود كه آن شهر
را از هجوم دشمن مى توانست حفظ كند.
در جانب شمال و غرب شهر كه ازين نخلستانها نشانى نبود
پاره يى استحكامات بنا شده بود زيرا همواره از همين دو
جانب بود كه اين مدينه ممكن بودتهديد شود.
يهود كه از قديم درينجا مسكن گزيده بودند قلعه هايى در
بيرون شهربرآورده بودند.
اين قلعه ها مانند خيبر،تيماء و فدك پناهگاه يهود بود
اما در داخل شهرنيز عده يهود كمتر از طوايف عرب نبود.
طوايف يمانى اوس و خزرج در اوايل قرن چهارم ميلادى به
اينجا آمده بودند و از مدتهاى دراز بين خود آنها نيز
رقابت وخصومت بود (1) .
در اين ايام اختلاف بين آنها تا حدى نقصان يافته بود و
هر دوقبيله حاضر شده بودند يكى از اشراف خزرج نامش عبد
اللّه بن اُبَىّ را به امارت بردارند.
اما پيدايش اسلام و هجرت محمد به آنجا،هم امارت اين
عبد اللّه بن ابى رااز بين برد و هم اختلاف اوس و خزرج
را.
در يثرب،اول كار محمد آن بود كه جامعه يى تازه
بسازد:جامعه يى نمونه،عارى از جاهليت و منزه از مفاسد
حيات قريش و مكه.
تاسيس چنين جامعه يى با عادات و رسوم گذشته ناساز بود
و دشوارى بسيار داشت.
محمد ص نخست بين مسلمانان عقد برادرى بست و بدين گونه
ميان مهاجرين كه از مكه آمده بودند با انصار كه از اهل
مدينه بودند رابطه دوستى پديد آمد.
با يهودمدينه نيز به شرط مسالمت پيمان دوستى نهاد،و
مسجد مدينه محل اجتماع مسلمين شد.
از اعراب مدينه كسانى كه مخالف اسلام بودند از شهر
بيرون رفتند و بعضى كه مخالفت باطنى را آشكار نمى
كردند و در قرآن منافق خوانده شدند با اكراه و نارضايى
شاهد توفيق محمد ص در نشر و بسط اسلام شدند.
درين جامعه جديد، دين اصل خويشاوندى و پيوند گشت و
خويشاوندى و پيوند كهن تقريبا قطع شد و اين قطع ارتباط
با جاهليت و خويشان جاهلى بود كه مسلمين مدينه را
آماده كرد تا در راه نشراسلام با قريش مكه و اعراب مكه
نيز در صورت لزوم به جنگ برخيزند و در راه دين،پدر و
پسر هم از حمله به يكديگر نپرهيزند.
در روزهايى كه محمد ص از مكه به يثرب آمد تقريبا پنجاه
و سه ساله بود و تاريخ ميلادى سال 622 را نشان مى داد.
مسلمانان كه امت وى بودنددر يثرب آزادى و آسايش به دست
آوردند.
يثرب مدينة النبى خوانده شد و محمد ص كه در واقع رفته
رفته حاكم مطلق مدينه و قائد امت شده بود اكنون ديگر
از قريش و تعرض آنها در امان مى زيست و مى توانست
جامعه يى را كه مى خواست به وجود آورد و پيريزى كند.
ازين روسعى كرد تا براى امت خويش هم عقيده بياورد و هم
شريعت،و چندى نگذشت كه اسلام براى نشر دعوت و هم براى
دفاع از قلمرو خويش ناچار شد دست بزندبه جنگ،به جنگها.
اين جنگها چند ماه بعد از هجرت آغاز شد و در ابتدا جز
همان زد و خوردهايى كه هميشه از قديم بين قبايل عرب
روى مى داد چيزى نبود.
قصد مسلمين غالباآن بود كه كاروانهاى قريش را از رفتن
به شام بازدارند و بدين گونه تا حدى به تجارت مكه كه
آنها را از خود رانده بودبه قدر امكان لطمه وارد
سازند.
وقتى از نزديك شدن قافله قريش به حوالى مدينه خبر مى
رسيد پيغمبر يكدسته چهل پنجاه نفرى ازمسلمين را تجهيز
مى كرد،پارچه لوايى بر نوك نيزه سر دسته شان مى بست و
آنها رااز مدينه بيرون مى فرستاد تا در خارج شهر در
مسافت دو يا سه روز راه بر سر چاه هايى كه معمولا
توقفگاه كاروانها بود در انتظار قافله قريش بنشينند.
از آن ميان كسانى هم به عنوان طلايه جدا مى شدند و
براى كسب خبراز مسير كاروان و موقعيت كاروانيان پنهانى
به استقبال قافله مى رفتند.
بعضى اوقات معلوم مى شد كه كاروان رفته است واز دستبرد
سريّه مسلمين ايمن مانده.
گاه نيز عُدّت و قوت كاروان مانع از حمله مسلمين مى
شد.
با اين همه پاره يى اوقات نيز زد و خورد روى مى داد و
غالبا به كاروان قريش لطمه وارد مى شد.
در مواردى كه جنگ اهميتى داشت پيغمبر خود نيز در معركه
حاضر مى شد.
با اين همه در چهار ساله اول هجرت حتى در مواقعى كه
پيغمبر خود نيزدر جنگ شركت داشت تعداد مسلمين از هزار
نفر تجاوز نمى كرد.
از بين اين جنگهاكه غزوه خوانده مى شد مخصوصا دو وقعه
در سالهاى خست شهرت و آوازه بسياريافت:بدر و احد.
غزوه بدر در سال دوم هجرت روى داد.
قضيه ازين قرار بود كه مسلمين در صدد برآمدند بر يك
كاروان قريش كه از شام مى آمد و ابوسفيان ابن حرب
ازشيوخ بنى اميه سرپرست آن بود دستبردى بزنند.
نزديك سيصد و بيست تن از مسلمانان در جايى به نام
بدركه عبارت بود از چند حلقه چاه در مسير كاروان با
عده بسيارى از قريش كه از مكه،به يارى كاروان ابوسفيان
آمده بودند و نزديك هزارتن مى شدند برخوردند.
بر خلاف ميل مسلمين كه به سبب كثرت قريش مايل به جنگ
نبودند زد و خورد روى داد.
اما نتيجه خلاف انتظار بود،زيرا قريش مغلوب شد.
هفتاد تن از آنها كشته شد و همين اندازه هم به اسارت
مسلمين درآمد.
خسارت ومصيبت قريش زياد بود و در سوگ كشتگان بدرتا
چندى بعد از اين واقعه صداى نوحه از خانه هاى مكه بلند
بود.
اين شكست،قريش را به شدت خشمگين كرد وبه كشيدن انتقام
برانگيخت.
سال ديگر قريش كه در ميان ديگر قبايل عرب همدستانى
يافته بودند آهنگ مدينه كردند.
عده آنها بالغ بر سه هزار تن مى شد كه از آن ميان
هفتصد تن زره پوشيده بودند.
ابوسفيان،شيخ خاندان اميد، سردسته آنها بود از آن كه
ابوجهل در وقعه بدر كشته شده بود و ابولهب هم بعد از
واقعه بدربه اندك مدت وفات يافته بود.
قريش در اين اردوكشى لات و عزى دو بت بزرگ خويش را
نيزبار شترى كرده بودند و همراه خويش آورده بودند.
پانزده تن از زنان نام آور را هم آورده بودند تا در
پيش بنه و پشت صف آواز بخوانند و دف زنان آنها را به
جنگ وانتقام تشويق كنيد.
محمد ص با ترديدى كه در بين يارانش بود براى مقابله با
اينان بانزديك هزار تن از صحابه خويش از مدينه بيرون
آمده بود.
نزديك سيصد تن از اينها در نيمه راه وى را رها كرده
بودند و به مدينه بازگشته بودند.
نيروى مسلمين با سپاه مشركان طرف نسبت نبود و پيغمبر
در شروع جنگ تامل داشت.
در جنگ كه نزديك احد روى داد يك بار نزديك شد قريش
مغلوب شوند.
بت بزرگ آنهابه خاك درغلطيد،زنها به وحشت افتادند،و
بيم اسارت مى رفت.
اما از تهور بيجاى بعضى مسلمين وضع عوض شد.
مشركين آنها را به عقب راندند.
عده يى از مسلمين وحشت زده هزيمت گرفتند.
آوازه درافتاد كه پيغمبر و بعضى از نزديكانش كشته شده
اند اما او در ميان معركه مانده بود و مسلمانان را به
پايدارى مى خواند.
وحشت و تزلزل كار خود را كرده بود و عده بسيارى از
مسلمين كشته شده بودند.
خود پيغمبر نيز مجروح شده بود;قريش بدين گونه تفوق
يافته بودند.
در دنبال شكست وتزلزل مسلمين ميدان جنگ به دست قريش
افتاد.
زنهاشان به تماشاى اجساد كشتگان آمدند و به دست خويش
گوش و بينى بعضى از كشتگان را بريدند.
هند زن ابوسفيان جگر حمزه عم پيغمبررا كه درين جنگ
هلاك شده بود به انتقام خون پدر خويش بيرون آورد و به
دندان كشيد.
شب دو لشكر جدا شدند و صبح چون هيچ يك براى ادامه جنگ
آماده نبود پشت به هم كردند با وعده آن كه سال ديگر
باز در بدرملاقات كنند.
سال بعد اين جنگ كه بدر ميعاد آن بود روى نداد.
پيغمبر درين فرصت يهودبنى النضير را كه با دشمنانش
همپيمان بودند در قلعه هاشان محاصره كرد و آخر ازحوالى
مدينه راند.
چنان كه اعراب بنى محارب و بنى ثعلبه را هم در نجد
تهديد كرد وسال ديگر در دومة الجندل نيز كر و فرى كرد
و حتى بنى المصطلق را هم در غزوه يى كه در مريسيع
نزديك بحر احمر روى نمود گوشمالى داد.
درين زمان كه هنوز دوسالى از واقعه احد نگذشته بود
براى قلع و قمع مسلمين كه درين مدت بازقوتى گرفته
بودنداتحادى از مشركين قريش با اعراب،قبايل،و حتى يهود
و نصارى درست شد كه احزاب خوانده مى شد و لشكرى نزديك
ده هزار نفر از اين احزاب كه مى توانست مدينه و تمام
اطراف آن را به خطر بيندازد،روى به شهر پيغمبرآورد.
نيروى مسلمين چندان نبود كه با قوه عظيم اين احزاب
مقابله كند و اين امرموجب وحشت و نگرانى شديد اهل
مدينه بود.
درين ميان اشارت و ارشاد يك مسلمان ايرانى مشهور به
سلمان فارسى كه از چندى پيش در مدينه مى زيست و از
ياران نزديك پيغمبر بودكار مسلمين را آسان كرد.
وى اشارت كرد كه بر گردشهر خندقى حفر كنند عميق و عريض
تا مانع از حمله احزاب به شهر شود.
اشارت او را پيغمبر پذيرفت و چنان شد كه او گفته بود.
احزاب عرب كه نزديك شهر رسيدندبا اين تعبيه تازه روبرو
شدند و از حمله و هجوم بازماندند.
اما از دور مدينه نرفتندو شهر در خطر محاصره افتاد.
چند هفته يى هم اين محاصره طول كشيد و جززد و خوردهاى
كوچك روى نمى داد.
عاقبت بسيارى از قبايل كه تا حدى به بوى غارت و غنيمت
آمده بودند سر خود در پيش گرفتند و بازگشتند.
آنها كه باقى ماندندحمله هايى كردند اما كارى از پيش
نبردند و مغلوب شدند.
بدين گونه واقعه خندق كه در شوال سال پنجم هجرت روى
دادبه شكست معنوى احزاب خاتمه يافت.
اما يهود بنى قريظه كه درين ماجرا با قريش همداستانى
كرده بودندكفاره خيانت خويش را به بهاى گران دادند.
مسلمين كه از واقعه خندق به شهر آمده بودندهنوز سلاح
از تن برنگرفته بودند كه پيغمبر به دفع بنى قريظه
شتافت.
قلعه آنها نزديك يك ماه در محاصره مسلمانان افتاد و
بعد كه تسليم شدند همگى را از دم شمشيرگذرانيدند.
با برانداختن بنى قريظه نتيجه يى كه از غزوه احزاب
حاصل شد براى مسلمين قابل ملاحظه بود.
اين غزوه ها كه طى چند سال اول هجرت روى داد مسلمانان
را تدريجاجنگ آزموده كرد و پيغمبر براى نشر اسلام و
قهر مشركان اين جنگها را دنبال كرد.
بر قبايل عرب كه در هر فرصت نسبت به مسلمانان تعدى مى
كردندبه وسيله سريه هايى كه گسيل مى كرد و غزوه هايى
كه خود در آنها شركت داشت حمله مى برد و چون غالبا نيز
فاتح مى شد تفوق و غلبه او در تمام اطراف مدينه
محرزگشت.
از جمله اعراب قرطاء را به دست محمد بن مسلمه،بنى كلب
را به دست عبد الرحمن بن عوف،بنى فزاره را به دست زيد
بن حارثه،و بنى سعد را به دست على ابن ابى طالب
گوشمالى داد.
پى نوشت
1.
در باب احوال مدينه در اين زمان،و همچنين اختلافات
طوايف و وضع يهود مدينه، مخصوصامطالعات يوليوس و
لهاوزن قابل توجه است.
رجوع شود به تحقيقات او در اين باب: Wellhausen, J.
, Medina uor dem Islam, Berlin, 1889.
 |
شش سالى بيشتر از هجرت نگذشته بود كه قدرت و عدت
پيغمبر مى توانست مكه راهم تهديد كند.
درين هنگام محمد ص با عده كثيرى از اصحاب آهنگ مكه كرد
به اميدزيارت كعبه و تا حديبيه نزديك مكه پيش رفت.
البته به مكه مجال ورودنيافت.
اما با قريش پيمان نهاد براى يك صلح ده ساله و با اين
قرار كه سال ديگر بيايد و مراسم زيارت كعبه بجاى آورد.
با وجود نارضايى كه از اين پيمان وازين بازگشت بى
نتيجه در بين مسلمين پديد آمد در واقع ماجراى حديبيه
يك فتح معنوى بود و آينده اهميت آن را نشان داد.
در بازگشت از اين سفر پيغمبر به عنوان پيشواى مسلمين و
تمام اهل مدينه شناخته شد و با اين پيمان صلح،وى فرصت
و امكان آن را يافت كه اسلام را همه جاحتى در مكه نشر
كند و فتوح خود را هم در تمام جزيرة العرب دنبال
نمايد.
چنان كه بعد از بازگشت به مدينه در صدد برآمد كه
يهودرا گوشمالى دهد.
آنها را در آخرين قلعه هايى كه در دستشان مانده بود
محاصره كرد:يهود خيبر قلعه هاى خويش را در جنگى سخت از
دست دادند و يهود فدك به صلح تسليم شدند.
پس از آن چون محمد ص از كار يهود بپرداخت و از بابت
قريش نيز باپيمان حديبيه آسوده خاطر شد چشم به خارج از
جزيره دوخت.
نامه ها و پيامها فرستادو فرمانروايان
مجاورايران،مصر،حبشه و روم شرقى را به اسلام خواند.
اين دعوتها اگر چندجز در جوابهاى ملايم حاكم مصر و
نجاشى جواب مساعدى نيافت ليكن خود موفقيتى به شمار مى
آمد:از آن كه در واقع به منزله اعلام ظهور اسلام
بود،به دنيا.
به دنيايى كه ظهور اسلام را با سردى و بى اعتنايى تلقى
كرد،در صورتى كه مقدر بود قسمت عمده اش در مقابل آن كه
حكم خدا بودتسليم شود.
هفت سال بعد از هجرت در ماه ذى القعده محمد با دو هزار
نفر مسلمان عازم مكه شد.
قريش به موجب پيمان حديبيه دروازه شهر را بر روى او
گشودند.
پيغمبر با ياران به مكه در آمد و سه روز در آنجا به
اجراى مراسم پرداخت.
در همان مدت نيز هم زن گرفت و هم مى خواست مهمانى
بدهد.
اهل بطحا به تپه هاى مجاوررفته بودند تا از دور شاهد
مراسم حج وى باشند.
اما وقتى پيغمبر خواست تا بر خلاف شرط بيش از سه روز
در مكه بماند قريش راضى نشدند.
پيغمبر به تقاضاى قريش ازمكه بيرون آمد اما ديگر قوت
اسلام و ضعف قريش آشكار شده بود.
درين سفر بودكه خالد بن وليد و عمرو بن عاص دو تن از
نام آوران عرب مسلمان شدند.
اگر چه چند ماه بعد لشكرى كه پيغمبر به شام فرستاد در
مؤته از غسانيها شكست خورد و سرداران وى زيد بن
حارثه،جعفر بن ابى طالب،و عبد اللّه بن رواحه يكايك
كشته شدند اما اين شكست چيزى از اعتبار و قدرت محمد
نكاست و حتى اعراب مجاور شام در يك اردوكشى ديگر تسليم
شدند و سر به انقياد آوردند.
سال بعد كه دو سالى از صلح حديبيه مى گذشت پيغمبر
بهانه يى يافت كه تا آن را نقض كند.
بهانه اين شد كه در نزديك مكه قبيله يى از اعراب خزاعه
كه مسلمان و تحت حمايت وى بودند مورد تجاوز طايفه بنى
بكر شدند كه متحد قريش بودندو حتى عده يى از قريش
نيزبطور ناشناخته با تجاوزكاران همراهى و همداستانى
كرده بودند.
قبيله يى كه مورد تجاوز واقع شده بود از پيغمبر يارى
خواست و محمد ص آماده حركت به جانب مكه گشت.
اهل مكه پشيمان و وحشت زده ابو سفيان را به مدينه
فرستادند تا محمد ص را از اين آهنگ منصرف دارند.
اما ديگر دوران صلح گذشته بود و تا اهل مكه خبر شدند
پيغمبر با ده هزار مسلمان خويش در ظرف يك هفته نزديك
دروازه شهرشان رسيده بود.
مكه در مقابل وى مقاومت نكرد.
ابو سفيان هم پيش ازورود مسلمين به مكه اسلام آورده
بود.
اين بار محمد به عنوان فاتح اما باز مثل يك پيغمبربه
شهر در آمد:بدون غارت و بدون خونريزى.
انتقامى اگر رفت مختصربود اما كعبه از بتان پرداخته
آمد.
از بام كعبه صداى اذان برخاست و نام اللّه و رسولش
اعلام شد.
بتهاى كعبه خرد شدند و نقشهاى آن محو گشت.
كسانى هم به محل قبيله هاى مجاور فرستاده آمد تا
بتهاشان شكسته شود.
رفتار محمد ص با اهل مكه شهرى كه بيست سال او را به
انواع گونه گون آزار و تحقير كرده بوددرست و نجيبانه
ودر خور يك پيغمبر بود.
بدخواهان و دشمنان راجز ده دوازده نفرعفو كرد و از آن
ميان هم بجز چهار تن هيچ كس را نكشت.
با فتح مكه براى محمد ص در تمام جزيرة العرب ديگر
مخالف قابل توجهى نماند.
چنان كه هوازن از مقاومت سختى كه در حنين در مقابل او
كردند سودى نبردند و ثقيف طائف هم گرچه يك چند اورا بر
دروازه خويش نگهداشتند و حتى از محاصره طائف منصرف
كردند امامقاومتشان حاصلى نداد.
اكنون اسلام فاتح جزيره بود و مقابله با آن براى اعراب
ممكن نمى شد.
پيغمبر از مكه باز به مدينه رفت و آنجا كارها در پيش
داشت.
از آن پس ديگر از هر سوى «وفد»هاى عرب به مدينه مى
آمدند و دسته دسته در دين خداداخل مى شدند.
قبايل دور دست و حتى قبايل نصارى نيز به طوع و رغبت
قبول اسلام كردند.
از مدينه عاملان پيغمبر به ميان قبايل عرب گسيل مى
شدند،براى اخذصدقات و زكوة.
چندى بعد محمد ص با سى هزار نفر مسلمان عازم شام شد
براى مقابله با لشكرى كه گفته مى شد در بلقاء شام
روميها بر ضد او تهيه ديده اند و تا حدى نيزبراى تلافى
شكستى كه پيش از فتح مكه در مؤته شام به مسلمين وارد
شده بود.
با اين لشكر تا تبوك رفت اما در آنجا معلوم شد كه از
جانب دشمن تهيه و تعبيه يى در كارنبوده است.
ازين رو بى جنگى بازگشت و در سر راه با نصارى صلح
كرد،با قبول جزيه از آنها.
در بازگشت از توطئه يى كه منافقان براى هلاكش كرده
بودند جست و مثل يك فاتح با لشكر كثير به شهر خويش
درآمد.
باز وفدهاى عرب براى قبول اسلام آمدند و بعد از گفت و
گوهاى دراز اسلام پذيرفتند.
و بعد از آن هم وفدهاى ديگر از شمال و جنوب به مدينه
مى آمدند و با پيغمبر بيعت مى كردند.
شيوخ و امراءطوايف شخصا نزد پيغمبر مى آمدند و اسلام
مى آوردند و بتهاى خود را مى شكستند.
در سال دهم هجرت،اواخر ذيقعده،محمد ص به آهنگ حج روانه
مكه شد.
اين دفعه با عده يى بسيار به مكه رفت و با تشريفات
تمام مراسم حج را بجاى آورد.
تمام اهل خانه را همراه داشت،با هفتاد شتر براى
قربانى.
از تمام نواحى عربستان هم اعراب براى اجراى حج و ديدار
پيغمبر به مكه آمدند.
پيغمبر مناسك طواف و استلام را بجاى آورد.
شترها كشت و آداب حج را يك به يك انجام داد.
در عرفات بر ناقه خويش سوار شد و خطبه يى ايراد كرد.
در طى اين خطبه مردم را به پيروى از دين خداتوصيه كرد
و لزوم اقامه نماز و ضرورت برادرى بين مسلمانان را به
تاكيد بيان داشت.
گويند بعد از پايان اين خطبه از مردم پرسيد كه آيا
رسالت خويش ادا كرده ام همه گفتند آرى اداكرده يى.
در حقيقت درين زمان رسالت محمد ص انجام يافته بود:شرك
جاهليت جاى خود را به توحيد اسلام داده بود،اعتقاد به
پيغمبر و ملائكه و اعتقاد به حساب و كتاب به مردم
تبليغ شده بود، احكام و آداب نماز و روزه و حج و زكات
آموخته شده بود،قوانين راجع به معاملات و حدود مقرر
گشته بود،جزيرة العرب فتح شده بود و مكه به اسلام تعلق
يافته بود.
مسلمين با پيوند اخوت به يكديگر پيوسته بودند و شوق
مقدسى همه را به نوعى وحدت هدف كشانيده بود.
نفاق و شقاق ديرين كه زاييده جاهليت و عصبيت بود جاى
خود را به مساوات و حريت داده بود و ازين رو بود كه
وقتى پيغمبر از اين همه اعراب كه در مراسم حج حاضر
آمده بودند سؤال كرد كه آيا رسالت خويش را تمام كرده
است يا نه همگى با صدق و ارادت و بدون مجامله و تعارف
گفتند آرى رسالت خويش بجا آورده يى و محمد ص هم به اين
سخن اعراب،خدارا گواه گرفت.
اين رسالت كه محمد ص در طى بيست و سه سال ادا كرده
بود عبارت بود از دعوت به اسلام: ديانت خداى يكتا.
دعوت به اين خداى يكتا بود كه اساس اسلام به شمار
مى آمد.
اسلام عرب را از كفر و عصيان و نفاق و شقاق
جاهليت،به ايمان و يگانگى ودوستى و برادرى مى
خواند.
حيات جاهلى قريش را كه آگنده از جور و تعدى وعصيان
و شرارت و باده خوارى و زناكارى و بيباكى و آدمكشى
بود راه خطا مى خواند و راه نيكى را كه صراط
مستقيم مى خواند عبارت مى دانست از تسليم به حق و
گردن نهادن به آنچه اراده اوست.
اراده خدا هم كه تسليم به آن شرط اسلام راستين به
شمار مى آمدآن بود كه مردم به آنچه «عمل صالح
»خوانده مى شود روى آورندو از بدى و ناروايى و
گناه و ستمكارى پرهيز واجب دارند:اينجاست كه خوف
خدانشانه واقعى مسلمان راستين و بيباكى و ناترسى
نشانه كفر و بى ايمانى به شمارست.
آن كه به حكم خدا تسليم است از خوف او آرام و قرار
ندارد و آن كس كه در زمين فساد و بيداد مى كند از
آنست كه به اراده خدا تسليم نيست.
خداى محمد ص خداى يكتاست كه خدايى جز او نيست و
زنده و پاينده استי?ر چه در آسمانها و هر چه در
زمين هست تسبيح گوى اوست ملك از آن اوست وسپاس نيز
از آن اوست و او بر هر چيزى تواناستי?رزندى نگرفته
است و او رادر فرمانروايى خويش هيچ انباز نيست.
وى هر چيزى را آفريد و آن را به اندازه كردט?وست
كه در ميان اعراب امى رسولى از خود آنها فرستاد كه
تا آيات وى را برآنها فرو خواند و آنها را پاك كند
و كتاب و حكمت به آنها بياموزد و گر چه پيش از آن
در گمراهى نمايانى بوده اندט?ين فرستاده او محمد ص
است كه رسول خدا و بنده اوست.
مثل همه مردم ديگرست كه طعام مى خورد و در بازارها
راه مى رودי?ه گنجى از آسمان براى وى فرود مى آيد
و نه باغى كه از آن بخوردט?ا ديگران هيچ تفاوت
نداردجز آن كه بدو وحى مى رسد.
اين وحى كه پيام خداى يكتاست كتاب اوست:قرآن عربى
كه مژده بخش و بيم رسانستי?تابى كه در آن شك نيست
و هدايت است براى كسانى كه پرهيزگارندי?سانى كه به
غيب باور دارند.
نماز مى گزارند و از آنچه روزيشان هست انفاق مى
كنند.
كسانى كه به دين وى و دينهاى گذشته ايمان آورده
اندو به جهان ديگر يقين مى ورزند از پروردگار خويش
هدايت مى يابند و رستگارهمانهايندט?ستگارى البته
خاص مؤمنان است:آنها كه در هنگام نماز ترسگارند،از
ياوه روى مى گردانند،زكات خويش مى دهند و خويشتن
را از ناشايست نگه مى دارند.
.
.
آنها كه زنهار و پيمان خويش را پاس مى دارند و
هنگام نماز را نگاه مى دارندט?ما واى بر كافران از
عذابى سخت:آنها كه زندگى اين جهان را از جهان ديگر
دوست تر مى دارند و از راه خدا مى گردند و آن را
منحرف مى خواهند درضلالتى دور و دراز
گرفتارندי?فرين خدا بر اين ستمكاران باد.
آنها كه از راه خدامى گردند و آن را منحرف مى
خواهند و جهان ديگر را انكار مى كنندט?ما دوستان
خدانه بيم دارند و نه اندوه مى برند.
اينها كسانى هستند كه ايمان دارند و پرهيز مى
ورزند.
بشارت در زندگى اين جهان و هم در جهان ديگر از آن
اينهاستי?سانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته
بجا آورده اند،نماز بر پا داشته اند و زكات داده
اند،پاداش آنها نزد پروردگارشان است،نه بيم دارند
نه اندوهگين مى شوندט?ما كافران كه با كفر و
ناسپاسى خو كرده اند تفاوتشان نمى كند كه بيمشان
دهند يا نه،گويى خداوند بر دلهاشان مهر زده است و
گوشها و چشمهاشان را فرو پوشيده استך?ون به اينها
گفته شود كه در روى زمين تبهكارى روا ندارندگويند
ما مصلحانيم.
.
و چون به آنها گفته شود كه شما نيز چون ديگر
مردمان ايمان بياوريد گويند چگونه همچون بيخردان
ايمان آوريمט?ه اينها چون گفته آيد كه ازآنچه خدا
فرستاده است پيروى كنيد گويند نه،ما از آن آيين
پيروى مى كنيم كه پدران خويش را بر آن يافته ايم
هرچند پدرانشان چيزى نمى يافته اند و بر راه راست
نبوده اندט?ينان كرند و گنگ و كورند و در نمى
يابندי?سانى كه كافر شده اند هرگز خواسته وفرزندى
كه دارند در پيش (خشم) خدا آنها را سود نخواهد كرد
و آنها هيمه دوزخ خواهند بود.
ترس از خدا منشاء و اساس اخلاق تازه يى بود كه
محمد ص تعليم و توصيه مى كرد.
اين ترس از خدا در نزد اوبر خلاف پندار برخى از
اهل تحقيق تنها حربه يى براى تهديد مخالفانش نبود
بلكه مخصوصا منشاء و اساس زهد و پرهيز بود.
با اين وحى كه اساس زندگى آگنده از لهو و ظلم
اشراف قريش را متزلزل مى كرد و راه تازه يى براى
ضعفا و فقرا مى گشود نبايد تعجب كرد كه قريش و
كسانى كه تحت تاثيرسخنان آنها بوده اند تا بدان حد
در مقابل پيام محمد در ايستند و او را بدان اندازه
بيازارند و گزند و خوارى بر وى روا دارند.
براى كسانى كه آن گونه در فساد و گناه غرقه بودند
اين پيام الهى مى بايست تكان دهنده و ترس آور
باشد.
درين آيات لهى حكايت خشم و قهر خداوند دايم تكرار
مى شد و عذاب هول انگيز قيامت دايم به رخ مشركين
كشيده مى شد.
اين عذاب بودنى و رويدادنى كه محمد ص وعده مى داد
از كافران دور نبود.
به موجب وعده يى كه وى از وحى خويش مى داد هر لحظه
و هر روز ممكن بود براهل مكه نيز مثل قوم عاد،مثل
قوم نوح،و مثل قوم لوط اين قهر الهى نازل شودو همه
را در آتش خشم وى نابود كند.
روزها و ماهها مى گذشت و اثرى از اين خشم خداى
ظاهر نمى شد.
كافران مى خنديدند كه پس آن روز كى فرا مى
رسدپيغمبر اگرهنگام قيامت «ساعت »را نمى دانست
بارى وحى الهى به او دل مى داد كه آن روز آخرخواهد
آمد:آن روز بودنى و آن كار بودنى.
كافران آن را دور مى پندارند اما ديريا زود آن را
خواهند ديد.
بگذار اكنون سرگرم بازيهاى خويش باشند تا آن روز
فرارسد.
آن روز بودنى كه هيچ چيز و هيچ كس خداى را از
آوردن آن باز نتواند داشت.
در آن روز بودنى وقتى درون صور فرو مى دمند واى بر
آنها كه سخن پيغمبر را دروغ انگاشته اند.
در آن روز كه بيشك آمدنى است آسمان سست و تباه مى
شود.
مثل در دزيت يا چون مس گداخته به نظر مى رسد.
كوه به رفتار مى آيد و بر جاى آن كور آب مى ماند.
خاك را با كوه برمى دارند و درهم مى كوبند.
زمين بارهاى خويش را بيرون مى افگندو خبرهاى خويش
را باز مى نمايد.
آسمان به كردار درى از هم فرو مى شكافد.
كوه ها چون پنبه رنگين كه آن را زده باشند به هوا
پران مى شود.
مردم به شتاب از گورهاى خويش بيرون آيند:چشمها از
بيم فرو شده و خوارى بر ايشان نشسته.
اينها چون پروانه هاى پراكنده گروه گروه فراز مى
آيند.
نه سايه يى در آنجا هست و نه چيزى كه تف آتش را از
انسان باز دارد.
در چنان روزى ديگر كس به ياد خويش و پيوندنيست.
گنهكار دوست مى دارد كه زن و فرزند و برادر و
پيوند خويش را بدهد وجان خود را از عذاب باز خرد.
اما هيهات آتش زبانه مى زند و آنان را كه در جهان
روى از حق برگاشتند و به گرد آوردن مال كوشيدند
طلب مى كند و اين جهنم است كه به كافران وعده داده
اند.
جهنم گذرگاه آنها و جايى است كه بازگشت آنها
بدانست و سالهاى بسيار در آن خواهند ماند.
در آنجا نه طعم خوابى خواهند چشيد و نه جرعه آبى
مگر آبى گرم و خونابه يى سرد.
اين پاداشى است فرا خور اينان كه پيام خدا وپيغمبر
وى را درين جهان دروغ انگاشتند.
بدين گونه ستمكاران جزاى خويش خواهندديد و نيكان
به پاداش خود خواهند رسيد (1) .
مبانى اخلاقى اسلام كه منشاء تحول در سرنوشت اعراب
و همه جهان شد بر همين پاداش اخروى مبتنى است.
درست است كه قدرت و عظمت خداى يكتا بر همه چيزمحيط
است و همه چيز به مشيت و اراده اوست اما انسان نيز
مسؤول كردار خويش است و در پيشگاه خداوند بايد از
هر چه كرده است جواب بدهد.
نيكى و بدى حساب دارد و آنچه در آن جهان براى
انسان مى ماند همانست كه از ثمره كار و كردار خويش
به دست آورده است.
در اين جهان البته نيكى همه آن نيست كه روى به
مشرق يا مغرب كنند.
نيك آنست كه به خداى و روز رستاخيز و به فرشتگان و
كتاب و پيغمبران ايمان آورد و مال خويش را در راه
خدا به خويشاوندان و يتيمان و فقيران و درماندگان
وبندگان بدهد و نماز و زكاة را بجاى آورد و نيز
آنان كه به پيمان خويش وفا مى كنندو در كارزارها و
سختيها شكيبايى مى ورزند و راست مى گويند و
پرهيزگار راستين به شمارند (2) .
همين نكته هاست كه در پيام محمد ص اخلاق را با دين
در يك ترازو مى نهد.
درست است كه بخشايش و گذشت آن چنان كه در آيين
عيسى آمده است در وحى محمد نيست اما كينه جويى و
سنگدلى نيز در آيين محمد نارواست.
كسانى كه ازگناهان بزرگ و كارهاى زشت اجتناب مى
كنند و چون خشم گيرند از گناه در مى گذرند اهل
ايمان شمرده مى شوند (3) چنان كه نوميدى از رحمت
خداوند نيز پسنديده نيست.
پيام قرآن پيام نوميدى و گوشه گيرى نيست، پيام كار
و پيام اميد است.
پيام بخشش و بخشايش خدايى است كه گنهكار را به
عقوبت گناه خويش مى گيرد اما اورا يكسره نيز نوميد
نمى كند.
در برابر اين خدايى كه بخشنده و بخشانيده اما هم
سختگير و خرده بين است تكليف انسان عبارتست از
پارسايى و نيكوكارى.
اجتناب از خمر،اجتناب از قمار،اجتناب از زنا و
فحشا،اجتناب از ربا،اجتناب از تعدى،اجتناب از غارت
ودزدى چيزهايى است كه بى آنها پارسايى و نيكوكارى
ممكن نيست.
اما آنچه از همه اين گناهان بزرگتر است و هرگز
بخشوده نمى شود شرك به خداست.
اين شرك كه ديگرى را با خدا انباز بشمارند ظلم
ناروايى است در حق خدا و ازين رو ترك شرك و پيكار
با شرك اولين تكليف هر مسلمان است.
جنبه اجتماعى كه در اخلاق و تعليم قرآن هست قابل
توجه است.
در اين تعليم نيكى و داد تكليف دينى است.
توانگر وظيفه دارد كه درويش و ارزانى رايارى و
دستگيرى كند.
يتيمان و درماندگان و بينوايان از صدقه يى كه بر
هر توانگرواجب است بهره يى دارند.
آزاد كردن بندگان كارى است كه نزد خداوند مزد
دارد.
كشتن فرزندان از بيم درماندگى نارواست و خداوند در
آن باب مؤاخذه خواهدكرد.
نيكى در حق مادر و پدر نه فقط وظيفه اخلاقى است
تكليف الهى هم هست.
درباره زن كه مرد مى تواند دو و سه و چهار تن
بگيرد عدل شرط است و حق محبت و حرمت وى را فراموش
نبايد كرد.
در اين تعليم اصل قصاص كه بنياد حيات بدوى برآنست
البته هست اما اسلام مبناى آن را بر عدالت استوار
مى نهد.
ليكن رسم ربا وقاعده وراثت فرزند ارشد را كه در
نزد عرب رايج بود و سبب تراكم ثروت مى شددر دست
عده يى معدود و فقر را هم نزد عده يى ديگر
جاويدگونه و ديرپاى مى ساخت اسلام بر مى اندازد و
براى ارث قاعده يى ديگر مى نهد.
تسليم به اين قاعده هاى الهى است كه اسلام نام
دارد و رسالتى كه محمد ص در طى بيست و سه سال مدت
دعوت خويش ادا كرد آن بود كه مردم را به اين تسليم
- تسليم به اراده خدا - دعوت كند.
كسانى كه اين دعوت او را به درست اجابت مى كردند
مؤمن و مسلم خوانده مى شدند.
با اينهاست كه قرآن به زبان وحى سخن مى گويدو آنها
را با شريعت و حلال و حرام آشنا مى كند:شما كه
ايمان داريد ازچيزهاى پاكيزه كه روزى تان شده است
بخوريد و اگر خدا را مى پرستيد از وى سپاس بداريد.
مردار و خون و گوشت گراز و هم آنچه نام خدا بر آن
نخوانده باشندبر شما حرام است اما هر كس ناچار
باشدنه افراط كار و نه تجاوزگرگناهى ندارد،از آن
كه خداوند بخشنده و رحيم است (4) .
شما كه ايمان داريد چون به نماز برخاستيدرويها و
دستهاى خويش تا آرنجها بشوييد و سرها و پاها را تا
به كعبين مسح كنيدט?ماكه ايمان داريد روزه بر شما
مقررست چنان كه بر كسانى كه پيش از شما بوده اند
مقرربوده است و اين براى آنست كه شايد بپرهيزيد
ماه رمضان كه در آن قرآن فرودآمده است تا مايه
هدايت و نشانه فرقان باشد هر كس از شما درين ماه
به شهر خويش باشد آن را روزه دارد و هر كس كه
بيمار يا مسافر باشد چندى از روزهاى ديگر راروزه
بدارد
شما كه ايمان آورده ايد از بين كسانى كه پيش از
شما به آنها كتاب داده شده است آنها كه دين شما را
به مسخره و به بازى گرفته اند به دوستى مگيريد و
اگرايمان داريد از خدا بترسيدט?ما كه ايمان آورده
ايد از خدا بترسيد و اگر ايمان داريداز ربا هر چه
باقى مانده است فرو گذاريد
بدين گونه در طى آيات الهى تدريجا هم مبادى دين
نازل مى شد هم شريعت و قانون الهى مقرر مى گرديد.
در واقع قسمتى از اين احكام و قوانين در مكه نازل
گشته بود.
چنان كه در هنگام هجرت حبشه گذشته از نماز بعضى
آداب و مراسم ديگر نيز بر مسلمانان مكه واجب گشته
بود.
از جمله جعفر بن ابى طالب حرمت زنا وربا،حرمت خون
و مردار،حرمت خون ريختن به ناروا،و لزوم عدل و
احسان رادر جزو احكام مسلمانى براى نجاشى بر مى
شمرد و در بيعت با اوس و خزرج هم پيروى از بعضى
احكام از انصار خواسته مى شد.
اما مخصوصا در مدينه و در طى اسباب و حوادث گونه
گون بين امت بود كه قسمت عمده احكام اسلام تعيين
گشت.
پيش از آن كه محمد ص به مدينه قدم گذارد مسلمانان
در جايى به نام قبا مسجدى درست كرده بودند براى
اداى نماز.
محراب اين مسجد به سوى بيت المقدس بود و تا مدتى
بعد از غزوه بدر نيز مسلمانان همه در نماز خويش
روى به اين قبله مى كردند.
چندى بعد از آن در ميان نمازپيغمبر روى خويش به
جانب مكه كرد.
از آن پس به حكم وحى،كعبه قبله نماز مسلمانان شد.
به فاصله كمى حكم روزه ماه رمضان هم نزول يافت.
پيش از آن روزه عاشورادهم محرم هر سال مقرر بود.
حكم نماز عيد وزكات فطر هم مقارن همين اوقات فراز
آمد.
احكام ديگر در طول سالها تدريجابه مناسبت اسباب و
مقتضيات نازل مى شد.
چنان كه در همان سال نخست ظاهرابراى آن كه از
اختلاف و عصبيت بين مهاجران و انصار جلوگيرى شود
حكم قصاص و ديه نازل شد.
با اين حال در باب عفواز قصاص نيز تاكيد رفت.
نشر اسلام و حمايت از مسلمين قتال با مشركان را
ايجاب مى كرد و در آغاز كار چنان مى نمايد كه
بيشتر دفع هجوم دشمن مورد نظر بود.
اما سازش مشركان مكه بايهود و ساير اعراب،اسلام و
مدينه را به خطر مى انداخت.
اين نكته سبب شد كه درسال دوم هجرت حكم جهاد آمد و
در دنبال آن هم غزوات بود و احكام راجع به تقسيم
غنيمت و خمس.
چندى بعد حكم ارث نازل شد درباره فرزندان سعد بن
الربيع كه ميراث آنها را عمّشان تصرف كرده بود و
هم در باب تركه اوس بن ثابت كه عم زادگانش مايل
نبودند به زن و دختران وى چيزى بدهند.
به سال چهارم هجرت هم در داستان بنى النضير حكم
آمد به رمت خمر.
اگر چه پيش از آن نيز به گناه آن اشارت رفته بود و
از خواندن نماز به هنگام مستى منع شده بود.
چنان كه در همين سال در باب سرقت نيز حكم حدّ
آمد:قطع دست سارق.
قضيه در باب يك زره بودكه مسلمانى از خانه ديگرى
دزديد.
حكم راجع به حدّ زنا در مدينه آمد اگر چه حرمت زنا
در مكه هم بيان شده بود.
داستان عايشه و تهمتى كه بر وى نهادند نيز در
دنباله وقعه بنى المصطلق سروصدايى راه انداخت و
منتهى شد به حكم قذف.
در سال هشتم هجرت هم حكم زكاة آمد با ذكر ترتيب و
تفصيل آن.
سال بعد از جانب پيغمبرعاملانى به اطراف گسيل شد
تا از مردم زكاة بستانند.
چنان كه حكم حج نيز در سال نهم هجرت نازل شد و اگر
چه پيغمبر خود پيش از آن عمره به جاى آورده بود
احكام حج را يك سالى بعد از فتح مكه ابلاغ كرد.
در سال سوم هجرت اندكى بعد از واقعه احد هم حكم
تعدد زنها آمد و هم حكم در باب محارم و كسانى كه
ازدواج با آنهاروا نيست.
اما احكام اسلام در باب ازدواج تا حد زيادى آداب و
قواعد جاهليت!47 را اصلاح و تعديل كرده بود.
غير از اينها در امور ديگر نيز در هر فرصت كه پيش
مى آمد تدريجا حكم خدايى نازل مى شد.
از آن جمله هر چه در طى آيات الهى نبوددستور
پيغمبر آن را تعيين مى كرد.
اين بود شريعت و عقيده يى كه در رسالت محمد ص بيان
مى شد و پيغمبر بيست و سه سال در تبليغ آن رنج
برد.
اين رسالت زندگى عرب را يكسره ديگرگون كرد و كسانى
را كه در غرور و فساد جاهليت خويش گويى به نفاق و
شقاق ابدى محكوم شده بودند به وحدت و اتحاد
كشانيد.
تعصب و اختلاف جاهليت را در بين آنها از ميان برد
و آنها را با رشته برادرى و برابرى به هم پيوست.
و بدين گونه حق با اين حاجيان مسلمان بود كه وقتى
پيغمبر در آخرين حج خويش از آنها پرسيد كه آيا من
رسالت خويش را ادا كرده ام همه گفتند:آرى،ادا كرده
يى.
پى نوشتها
ט?ر اين دو صفحه آنچه به علامت נممتاز است ترجمه و
نقل است از قرآن كريم كه عين سوره هاو آيات آنها
به ترتيب در قرآن چنين است: 3/2، 64/12، 25/2،
62/2، 25/257/8، 41/2، 2/2، 2/24، 22/29، 14/23،
11/19، 10/6263، 3/277، 2/67، 2/1113، 2/169،
2/170، 3/10.
1.
بيشتر اين عبارات اقتباس و ترجمه يى است از قرآن
كريم،و براى اصل آنها رجوع شود به تفصيل آيات
القرآن الحكيم 458-395 2.
قرآن 2/176.
3.
قرآن كريم 42/37 4.
قرآن كريم 2/171،5/6،2/182،2/184،5/57،3/278.
|
|
|
|
|