پيشگفتار مؤلّف
الحمد للَّه، وصلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرين.
هر كس كه در برابر شخصيت ارجمند رسول اكرم حضرت محمّدصلى الله
عليه وآلهقرار گيرد، شخصيتى كه خداوند او را به عنوان پر
افتخارترين انسان در پهنههستى آفريد، به حيرت و شگفتى دچار
مىشود.
شخصيت پيامبرصلى الله عليه وآله در حقيقت تابلوى زيبا و
ارزشمندى است كه بر آنتمام نشانههاى ارزشهاى الهى و آيات
كمال و جمال نقش بسته است وچشم ودل بينندگان را به خود خيره
مىسازد.
خواه اين بيننده مسلمان باشد يا غيرمسلمان.
اين تابلوى خيره كننده خود آنچنان آشكار وروشن است كه هر
كسبدان چشم بدوزد مجذوب زيباييهاى آن مىشود.
اين تابلوى شكوهمندى كه اينك بر سر آنم تا به وسُع خود گوشهاى
از آنرا بنمايانم، چيزى نيست مگر تابلوى تاريخ و زندگى پيامبر
اسلام، حضرتمحمّدصلى الله عليه وآله، كه البته انجام چنين
كارى براى من بسيار دشوار است.
چرا كهمن در حقيقت مىخواهم تمام مظاهر جمال و كمال را در
قطعهاى كوچكبگنجانم!! از اين رو يادآورى مىكنم كه هرگونه
نقص وكاستى در هر گوشه از اينتابلوى حيرتانگيز، به معنى
كمبود ونارسايى در حقيقت تاريخ نبوى نيست،بلكه نقص از جانب
قلمى است كه كوشيده است اين تابلو را ترسيم كند.
چونمن خواستهام دنيا را با تمام وسعت و عظمتش، در مكانى كوچك
و تنگجاى دهم! بنابراين در همين جا از هر كمبودى كه به چشم
مىخورد، پوزشمىطلبم و از خداى توانا خواهانم كه اين توشه را
به ديده قبولاز من بپذيرد.
وهو المستعان سيّد محمّدتقى مدرّسى
نام: محمد، احمد پدر و مادر: عبداللَّه - آمنه شهرت: رسول
اللَّه، خاتم پيامبران كنيه: ابوالقاسم زمان ومحل تولد:
سحرگاه روز جمعه 17 ربيع الاول 571 ميلادى )چهل سال قبل از
بعثت( در مكّه.
دوران نبوت: 23 سال، از 40 سالگى تا 63سالگى، 13سال در مكّه،
10سال در مدينه، آغازنبوت، 27 ماهرجب.
زمان و محل رحلت: روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجرى، در مدينه
منوره در سن 63 سالگى رحلت نمود.
محل دفن: مرقد شريفش، كنار مسجد النبى در مدينه منوره مىباشد.
دوران عمر: در سه بخش: 1 - قبل از نبوت )چهل سال(.
2 - بعد از نبوت در مكه (13 سال(.
3 - بعد از هجرت از مكّه به مدينه، وتشكيل حكومت اسلامى )حدود
ده سال(.
پيش از بعثت
مكّه مكرّمه شهرى از ديار حجاز كه سابقه بناى آن به دوران
حضرت ابراهيمخليلعليه السلام باز مىگردد.
ابراهيم به امر خدا مأمور شد تا همراه با شمارى ازفرزندانش به
سرزمين حجاز كوچ كنند؛ و در آنجا خانهاى براى خداوندبنيان
نهند تا در آن خداى يگانه را پرستش كنند، و براى او انباز و
همتايىقرار ندهند.
ابراهيم بدان ديار آمد و خانهاى در آنجا بنا كرد؛ كه
"كعبه"نام گرفت.
سپس از سُلاله ابراهيم عليه السلام، قبايل ديگرى پديد آمدند كه
بعداً هويتعربى به خود گرفتند.
يكى از اين قبيلهها "قريش"(1) نام داشت.
اين قبيله به ده شاخه تقسيم مىشد و هريك از آنها از
سياستواستقلال ويژهاى برخوردار بودند.
و نظام قبيلهاى خاصى بر هريك ازآنها حكومت مىكرد.
بنابراين هر قبيله رئيس با نفوذ و مقتدرى داشت،كه ديگر افراد
قبيله كاملاً در زير فرمان وى بودند.
بنىهاشم يكى از اين قبايل دهگانه قريش، "بنى هاشم" نام داشت.
همچنان كهقبيلهاى ديگر از آنان "بنى اميه" خوانده مىشد.
قبيله "بنى هاشم" همانقبيلهاى است كه پيامبر صلى الله عليه
وآله بدان انتساب دارد.
زيرا او از نوادگانعبدالمطلب بود كه در زمان خود، در ميان
فرزندان هاشم، بزرگ قبيله بهشمار مىآمد.
عبداللَّه و آمنه چنانكه گفته شد، عبدالمطلب، بزرگ و
فرمانفرماى بنى هاشم بود.
وى ده فرزند داشت، كه كوچكترين و برترين آنان "عبداللَّه"
خواندهمىشد.
در نزديكى مكّه قبيلهاى به اسم "بنى زهره"، منشعب از نسل"زهرة
بن كلاب بن جرة" زندگى مىكرد.
در ميان اين قبيله زنى به نام"آمنه" دختر يكى از بزرگان قبيله
زهره به نام "وهب بن عبد مناف" نيزمىزيست.
چون عبداللَّه، جوانى برومند شد، پدرش "آمنه" را بههمسرى وى
برگزيد، و مراسم ازدواج به بهترين شكل انجام گرفت.
ميلاد فرخنده هنوز مدتى سپرى نشده بود كه "آمنه" باردار شد و
نطفه پاك بهترينمخلوق خداوند در رحم او جاى گرفت.
امّا عبداللَّه پدر بزرگوارآنحضرت، براى بازرگانى به سوى شام
روانه شد؛ چون به شهر "يثرب"-كه بعداً "مدينة الرسول" نام
گرفت- رسيد دنيا را بدرود گفت و پيامبريتيم به دنيا آمد.
ميلاد مبارك آنحضرت، با حوادث شگفتانگيزى همراه بود.
چونبه دنيا آمد آتشكده فارس به سردى و خاموشى گرائيد و درياچه
ساوه(2)خشك شد وكنگرههاى كاخ كسرى، پادشاه ايران، درهم شكست و
بتهاواژگون شدند.
دوران شيرخوارگى با به دنيا آمدن اين كودك، خاندان بنى هاشم
جشنى باشكوه برگزاركردند.
چراكه عبداللَّه بيش از ديگر فرزندان بنى هاشم در نزد
آنانمحبوب بود و از اين گذشته، دست تقدير نهال عمر وى را در
عنفوانجوانى از بيخ بركنده بود.
فوت عبداللَّه، در قلب بنى هاشم شكافى بزرگودر جانهاشان زخمى
عميق برجاى نهاده بود.
بنابراين، ميلاد محمدصلى الله عليه وآلهمىتوانست مرهمى براى
اين همه درد وجراحت باشد.
او مىتوانستجاى خالى پدرش را پُر كند و ياد آن جوان بزرگوار
را در دلها زنده سازد.
يكى از عادات بزرگان مكّه آن بود كه از ميان قبايل صحرانشين
دايهاىبراى پرورش فرزندان شيرخوار خود برمىگزيدند تا
فرزندان آنهاتحت تأثير تربيت اين قبايل، قوى و به دور از
هرگونه ناتوانى جسمىوروحى پرورش يابند.
از اين رو، عبدالمطلب، بزرگ بنىهاشم وسرپرست محمد، زنىپاك
دامن از بهترين قبايل عرب وخوش خوىترين آنها برگزيد، تا
محمدرا شير دهد و او را در دامان پاك خود تربيت كند.
اين زن "حليمه" نامداشت و به قبيله "بنىسعد" كه در اطراف شهر
طائف زندگى مىكردند،منسوب بود.
اين كودك خجسته، در دامان قبيلهاى صحرانشين جاى گرفت.
آنان بهديده محبت و دوستى به وى مىنگريستند.
چراكه قدوم مبارك محمد،خير و بركت بسيارى براى آنان به ارمغان
آورده بود.
محمد در ميان آنقبيله به سرعت رشد مىكرد و پرورش مىيافت.
چون به شش سالگى رسيد، همراه مادرش در سفرى آكنده از مهرومحبت
عازم يثرب )مدينه( شد.
و چون از يثرب بازگشتند "آمنه" در"ابواء" بدرود حيات گفت و
پسرش را يكّه و تنها در دنيا باقى گذارد.
بدينسان آنحضرت پدر ومادر خود را در كودكىاز دست داد و يتيم
ماند.
هنگامى كه به هشت سالگى رسيد، سرپرست و جدش عبدالمطلب نيزاز
دنيا رفت و كفالت آنحضرت را بر عهده ابوطالب نهاد.
بعلاوه رياستقبيله بنى هاشم، و نيز مسئوليّت پذيرايى از حجاج
خانه خدا به ابوطالبواگذار گرديد.
ابوطالب تنها، سرپرست پيامبر نبود.
بلكه مانند پدرى مهربانودلسوز با آنحضرت رفتار مىكرد.
او به خاطر وفادارى به حقوقبرادرش و اطاعت از امر پدر و اداى
مسئوليّت، رياست بر بنى هاشم و نيزبه خاطر عمل به وظيفه انسانى
مقدّس خويش لحظهاى در رسيدگى بهمحمد كوتاهى نمىورزيد.
او محمد را با خود به انجمنهاى عمومى، وحتى جاهايى كه ورود
بهآنجا براى غير اشراف و بزرگان ممنوع بود، مانند دارالندوه
كه به مثابهتشكيلات نخست وزيرى در مملكت بود وكسى جز سران
قبايل را در آنراه نمىدادند، با خود مىبرد.
اين همه براى آن بود كه ابوطالب بسيار برزندگى و نحوه تربيّت
محمّد، دقت به خرج مىداد.
تا آنجا كه وقتى مىخواست همراه با كاروان بازرگانى قريش كه هر
سالهدر زمستان به سوى يمن و در تابستان به سوى شام در حركت
بود همراهشود، مجبور شد محمّد را نيز با خود ببرد درحالى كه
محمد چندان سنوسالى نداشت، و هنوز آمادگى لازم براى چنين سفر
پرخطرى را در خودنيافته بود.
وقتى كاروانيان راه سفر در پيش گرفتند، امرى شگفتآور كه
قبلاًنظير آن را نديده بودند، توجهشان را به خود جلب كرد.
آنان متوجّهشدند پارهاى ابر در طول راه بر سر قافله سايه
گسترده و آنان را از گرماىآزاردهنده خورشيد در امان نگه داشته
است و بدينترتيب آن سفر پر رنجرا به مسافرتى خوش و راحت
تبديل كرده است.
بحيراى راهب در نزديكى شهر قديمى بُصرى، معبدى بود كه عابدى
مسيحى در آنزندگى مىكرد.
در ميان مردم مشهور بود كه اين عابد صاحب كراماتوپيشگوييهاى
راستين است.
اين راهب، به كاروانهاى تجارى كه از اين منطقه به سوى شام
ياحجاز مىرفتند، هرگز توجهى نمىكرد.
زيرا وى خود را در وقتى كه آنانبدو محتاج بودند، از ايشان
بىنياز مىديد.
كاروان تجارى قريش نيز چندين بار از اين منطقه گذشته بود، ولى
اينراهب نه بدانان نگريسته، و نه درباره آنان انديشه كرده
بود.
امّا اين بارگويى همه چيز تغيير يافته بود.
پيش از آنكه كاروان قريش برسد، حاضران مشاهده كردند كه
راهبچشم به صحرا دوخته و منتظر است، سپس صورت خود را به
آسمانمتوجه كرد گويى چيزى در زمين و چيزى در آسمان مىجويد.
هنگامى كهكاروان نزديك شد، مردم ديدند كه راهب به پاره ابرى
كه در آسمان باقدمهاى اسبان و شتران همراهى مىكند، مىنگرد.
وقتى كاروان قريش بهميدان مقابل معبد رسيد، راهب از آنان دعوت
كرد آن شب را در صومعهوى به صبح برسانند.
حاضران از اين كار بى سابقه وى شگفتزده شدند.
امّا اندكى بعد راهب با سخنان صريحى كه بر سر سفره شام ايراد
كرد،شگفتى آنان را از ميان برد.
وى گفت علّت گراميداشت قريش از سوى منتنها به خاطر وجود اين
كودك خجسته در ميان ايشان است.
آنگاهرسالت مقدّس آنحضرت را درآينده، بدانان نويد داد.
اين بشارت، بار ديگر در شام تكرار شد.
در آنجا پيامبر صلى الله عليه وآله با راهبديگرى به نام
"ابوالمويعب" ديدار كرد و آن راهب به مردم مژده داد كهاين
"پيامبر آخرالزمان" است.
خردمند و پاكدامن پيامبر از اين سفر به مكّه بازگشت.
همراهانش كه در اين سفر از وىكرامتها و بزرگواريهاى بسيار
ديده بودند چون بازگشتند، برخى از آنچهرا كه رخ داده بود براى
ديگر مردمان بازگفتند.
و بدينترتيب پيامبر درميان آنان به نيكى و بزرگى شهره شد.
كارهاى نيكى كه از پيامبر سر مىزد، موجب مىشد كه وى در
ديدهمردم صاحب ارج و احترام گردد.
وقتى سيل، ساختمان كعبه را ويرانكرد، قريش دست به كار ترميم
خرابيها شد؛ امّا درباره اينكه چه كسى"حجرالاسود" را در جاى
خود نصب كند و اين افتخار را به خوداختصاص دهد، اختلاف درگرفت.
اين اختلاف به جاى باريكى منتهىشد، تا آنكه خردمندان قريش
گفتند: بايد به فرمان نخستين كسى كه بدينجا داخل مىشود تسليم
شويم.
ديگران نيز اين رأى را پذيرفتند و چشم به راه نخستين كسى
ماندند كهاز در وارد شود.
ناگهان چهره محمد صلى الله عليه وآله پديدار شد و همه آنان
يكصداگفتند: اين امين است.
ما به حكم او راضى هستيم.
پيامبر فرمود:پارچهاى آوردند و سپس دستور داد هريك گوشهاى از
آن پارچه راگرفتند و خود سنگ را در ميان آن نهاد و چون پارچه
را بلند كردند و بهمحاذى ديوار رساندند، آنحضرت با دست خود
سنگ را در جايگاهشقرار داد و با اين داورى عادلانه حقوق همه
قبايل را حفظ كرد، و خود نيزبه افتخار نصب حجرالاسود نايل آمد.
قريش با اجراى اين حُكم بهافتخار و سرورى فراوان دست يافتند.
در آن زمان اخلاق زشت و ناپسند به صورتى زننده در ميان
جوانانشايع بود، به گونهاى كه در ميان اعراب آن روز، به جز
شمارى اندك،همه جوانان به محيط فاسد و گناهآلود زمان خود
گرفتار بودند، امّا با اينوجود هيچ يك از اعراب معاصر پيامبر
و كسانى كه روزگار جوانىآنحضرت را زير نظر داشتند، يك مورد
گرايش به باطل يا شركت درمجامع لهو و لعب براى او ثبت
نكردهاند، بلكه برعكس مردم همه معانىبزرگوارى و شرف و
ارزشهاى والاى انسانى را در وجود اين جوان بزرگوارمشاهده
مىكردند.
معروف است كه آنحضرت از بزرگان و رؤساى مكّه درخواستكرد،
مجمعى براى دفاع از حقوق ضعيفان و كمك به آنان تشكيل دهند.
افراد پاك سرشت از پيشنهاد حضرت استقبال كردند و براى پرداختن
بهاين مهم سوگند شرف خوردند.
اين پيمان به نام "حلف الفضول" خواندهشد.
اين پيمان چه با پيشنهاد پيامبر استوار شده باشد يا با پيشنهاد
شخصىديگر، پيامبر همواره در آن حضور مىيافته، و پس از رسالتش
نيز آن راتمجيد كرده است.
آنحضرت درباره اين پيمان مىفرمود: "با عموهاىخود در خانه
عبداللَّه بن جدعان شاهد انعقاد اين پيمان بودم، من اين
پيمانرا با شتران سرخ موى هم عوض نخواهم كرد.
و اگر در زمان اسلام همبدين پيمان فراخوانده مىشدم، بازهم
بدان پاسخ مىگفتم".
امين و دانا چون مكّيان بر برتريهاى اخلاقى و بزرگواريهاى
معنوى آنحضرتواقف شدند، وى را بر كارهاى خود امين شمردند و
امانتهاى خود را به اوسپردند و او را محرم اسرار خود دانستند و
در مسايل مهم خويش با وى بهمشورت نشستند.
محمّد در ميان آنان به فردى امين، راستگو و دانامشهور بود.
درباره كفيل وى، ابوطالب، نيز بايد بدانيم كه پيامبر نسبتبه
او وفادار بود و در حقّ او نيكى مىكرد.
ابوطالب مردى تنگدستوعيالمند بود.
از آنجا كه وى مسئوليّت سنگين رياست بنى هاشم رابرعهده داشت
پيش از هر چيز به مال نيازمند بود و با اين حال درآمداندكى
داشت.
به اين سبب پيامبر از اوان كودكى در اين انديشه بود كهكارى
انتخاب كند تا اندكى از بار سنگين مسئوليّت كفالت
ابوطالببكاهد.
از اين رو به شبانى روى آورد كارى كه در شأن كودكان عرب درمكّه
بود.
با اين تفاوت كه وى با اين كار شايستگيهاى لازم را براى بهدوش
گرفتن بار سنگين رسالت را نيز كسب مىكرد.
چراكه خداوند هيچپيامبرى را به رسالت برنيانگيخت مگر آنكه
روزگارى از زندگىاش را بهشبانى پرداخته بود.
ازدواج فرخنده روزها گذشت.
پيامبر جوانى برومند شد و پيشه شبانى شايسته كسىبه سن و سال
او نبود.
از اين رو به بازرگانى روى آورد.
او نيز مانند ديگرتجّار مكّه كه مالى از خديجه، زن ثروتمند
مكى، مىگرفتند و با آن بهتجارت مىپرداختند وسود حاصل از آن
را ميان خود و خديجه تقسيممىكردند، مالى از خديجه گرفت و به
تجارت پرداخت.
هنگامى كه محمد صلى الله عليه وآله با مال خديجه به تجارت روى
آورد، كاروانتجارى او موفقترين كاروانهايى شد كه تا آن وقت
با مال خديجه تجارتكرده بودند.
در اين سفرهاى تجارى، معجزات فراوانى از پيامبر صادر شده بود
كهچون آنها را براى خديجه بازگو كردند، وى به ازدواج با محمّد
تمايلفراوان پيدا كرد.
پيامبر پيشنهاد خديجه را پذيرفت و عمويش، ابوطالب نيز با
اينپيوند موافقت كرد.
اين پيوند فرخنده در بيست و پنجمين سال از زندگىآنحضرت، صورت
پذيرفت.
اين پيوند تحولاتاجتماعىبزرگىدر زندگىپيامبر پديد آورد.
زيرا از اين پس پيامبر تنها صاحبِ خانه وفرزند نبود،بلكه علاوه
بر اينها ثروتى سرشار و فراوان نيز به دست مىآورد.
پيامبر از خديجه صاحب شش فرزند به نامهاى زينب، ام
كلثوم،فاطمه، رقيّه، قاسم و طاهر شد.
بهترين پيوندها در واقع اين پيوند مناسبترين ازدواج صدر اسلام
به شمار مىرود.
خديجه با اين ازدواج عنوان سرور بانوان جهان و مادر بزرگ
مسلمانان رابه خود اختصاص داد و با اشرف مخلوقات جهان ازدواج
كرد.
پيامبر نيز با ازدواج با خديجه از مواهب و مزاياى ويژهاى
برخوردارشد.
خديجه نخستين كسى بود كه به دعوت پيامبر پاسخ گفت و او را
يارىداد و مال و جاه و فكر خود را در راه رسالت مقدّس پيامبر
و گسترش آنهديه كرد.
از اين رو پيامبر همواره و تا واپسين دم حياتش به نيكويى
ازخديجه ياد مىكرد.
وفات خديجه كه در دهم رمضان سال دهم بعداز بعثت اتفاق
افتاد،براى پيامبر به اندازه مرگ عمويش ابوطالب، جانكاه و
آزاردهنده بودوفقدان اين دو، آن هم در يك سال و در زمانى كه
پيامبر بيش از هروقت ديگر به يارى آنان نيازمند بود، تأثير و
اندوهى بيش از حد براىآنحضرت به يادگار گذاشت.
پس از بعثت
عصر تاريكى.
..
جهانِ امروز به يك آيين و يك پيامبر بيش از هر چيز ديگر
نيازدارد.
اين قوم عرب است كه دختران را زنده به گور مىكند و
فريادمىزند: "قبر عجب داماد خوبىاست"! بسيار جنگ مىكرد
ومىپنداشتكه اين خونريزيها موجب افتخار اوست.
به خرافات و بتها وكاهنانوپيشگوها اعتقاد تام داشت.
ظلم وستم درميان آنان شايع بود.
عدهاى بهبهرهكشى مىپرداختند و براى مطامع ستمگرانه خود هيچ
حد ومرزىنمىشناختند.
گروهى نيز با رنج فراوان تلاش مىكردند و از زندگى جزسختى و
مشقت بهرهاى نمىبردند.
در نقاط ديگر نيز اوضاع بهتر از اين نبود.
آتش بيداد و تباهى و فسادوفحشا كشور روم و امپراتورى ايران را
در خود فرو برده بود.
چشم انتظاران حكما و دانايان عرب، همچون ورقه بن نوفل،
عبداللَّه بن جحش،وعثمان بن حويرث، كه كتابهاى آسمانى را
مىخواندند، ظهور پيامبرىرا مژده مىدادند كه بشريت را از اين
پرتگاه مخوف نجات مىدهد.
يهوديان يثرب نيز به وجود پيامبرى كه درميان آنان برانگيخته
مىشودوكتابى بزرگ مىآورد و جهان را زير فرمان خود مىگيرد، و
آنان را درزندگى سربلند و عزتمند مىكند، بر اعراب فخر
مىفروختند و به خودمىباليدند.
كاهنان و پيشگويان هم پيوسته به ظهور پيامبرى كه آخرين
حلقهپيامبران وسرور آنان است، مژده مىدادند.
پس اين پيامبر كيست و چه هنگام برانگيخته خواهد شد؟!
در حريم خلوت اينجا در خانه خديجه، در شهر مكّه و در سرزمين
حجاز، مردىزندگى مىكند كه هيچگاه در باطلى شركت نجسته، و
هرگز از يارى حقكوتاهى نكرده است.
هرگز به گرد گناه نگشته و نيكى و نيكوكارى ازحضرتش دور نبوده
است.
همه شايستگيهاى لازم براى بر دوش گرفتن بار سنگين رسالت،
دروجود اين مرد فراهم آمده است.
همه نشانههايى كه در كتابهاى آسمانىذكر شده، در شخصيت او
ديده مىشود.
او از نظر فخر و عظمت ازاصيلترين اعراب و از نظر شرافت و
كرامت از والاترين خانواده عرب،واز نظر اخلاق نيكوترين، و از
نظر كردار برترين، و نزديكترين آنان بهحق و دورترين آنان از
باطل است.
بسيار اتفاق مىافتاد كه در مكّه ناپديد مىشد امّا در
"حراء"مىيافتندش كه به عبادت و اطاعت خداوند سرگرم است و به
مراسمعبادى خاصّى كه براى مكّيان ناشناخته بود مشغول.
در شمال شرقى مكّه، كوه "حراء" سربرافراشته بود.
در آن كوه غارىبود كه پيامبرصلى الله عليه وآله عادت داشت
هرسال چند روزى در آن بماند و بهعبادتى بپردازد كه در نزد
مردم ناشناخته و مجهول بود.
بعثت در يكى از اين روزها، پيامبر دوباره از كوه حراء بالا
مىرود امّا گويىهمه اشياء را دگرگون مىبيند.
روحانيتى تازه همه وجود او را فراگرفتهوبر شعور واحساساتش
چيره شده است.
ناگاه به آسمان مىنگرد.
درهاى آسمان باز شده است، و فرشتگان بر كنارههاى آن
ايستادهاند،وجبرئيل به سوى او فرود مىآيد و به وى مىگويد:
بخوان.
..
پيامبر از او مىپرسد: چه بخوانم؟ جبرئيل مىگويد: بِسْمِ
اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ )اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ
الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ
وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ *الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ
الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ(3)).
"به نام خداوند بخشنده مهربان * بخوان به نام پروردگارت كه
آفريد *بيافريد آدمى را از خون بسته * بخوان و پروردگار تو
گرامىترين است *هم او كه بياموخت به وسيله قلم * بياموخت به
انسان آنچه را كه نمىدانست.
" اين رويداد بزرگ در بيست و هفتم ماه رجب به وقوع پيوستكه
مسلمانان اين روز را به عنوان "روز بعثت پيامبر" بدين اعتبار
كهزندگى سعادتمندانه انسان برروى كره خاكىاست، با شكوه
تمامجشنمىگيرند.
آغاز حياتى تازه بدينگونه پيامبر به رسالت برانگيخته شد و
مرحلهاى نوين از زندگىمبارك آنحضرت آغاز شد.
زيرا از اين پس وى تنها به عنوان انسان پاكنهادى كه كار نيكو
مىكند، و امانتها را به صاحبانش باز مىگرداند، و درسخن گفتن
راستگو است، و از نزديكان سرپرستى مىكند، به شمارنمىآمد.
بلكه وى اكنون پيامبر نويدبخش و بيم دهندهاى بود كهمسئوليّت
رهبرى انسان به سمت خير و سعادت، و صيانت آنان از شرورو آفات،
بر دوش وى سنگينى مىكرد.
بعلاوه با بعثت پيامبر، جزيرةالعرب، وحتى همه جهان قدم
بهمرحله نوينى گذارد.
ديرى نخواهد پاييد كه ستم و ستمگرى و شر وطغياناز جهان رخت بر
مىبندد، و درهاى خير و نيكى كه به حكومت عدلونور و خير و
خوبى منتهى مىشود، گشاده مىگردد.
نخستين گامها پيامبر به مكّه بازگشت و خديجه را از رسالت خويش
آگاه كرد.
خديجه پس از شنيدن ماجرا به رسالت وى ايمان آورد.
همچنين پيامبر،رسالت خود را به آگاهى پسر عمويش على بن ابيطالب
نيز رساند.
علىكودكى نابالغ بود كه پيامبر تربيت او را برعهده داشت.
على هم به دعوتپيامبر پاسخ گفت پس از او برادرش، جعفر ابن
ابيطالب ايمان آورد.
آنگاه با نزول آيات: )يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ
فَأَنذِرْ * وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ(4)).
"اى جامه درسركشيده * برخيز و بيم ده * و پروردگار خويش را به
بزرگىياد كن.
" دعوت خود را آشكار ساخت و چون آيه: )وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ
الْأَقْرَبِينَ(5))؛ "و خويشان نزديكت را بيم ده.
" نزول يافت آنحضرت بستگانش را به آيين خويش دعوت كرد.
پيامبر صلى الله عليه وآله بر فراز كوه صفا رفت و مردم را به
سوى خود فراخواند.
همه قريشيان به نزدش گرد آمدند و از او پرسيدند: ترا چه
مىشود؟گفت: اگر به شما خبر دهم كه دشمن قصد دارد بامدادان يا
شامگاهانبر شما بتازد، آيا گفته مرا تصديق مىكنيد؟ گفتند:
آرى.
گفت: پس من شما را از عذاب سختى كه در پيش است بيم مىدهم.
سپس ابولهب، يكى از عموهاى پيامبر، برخاست و گفت: نابود
شوىآيا به خاطر همين ما را صدا كردى؟ پيامبر بار ديگر با آنان
سخن گفت و فرمود: "اى مردم! ديدهبان هرگز به كسان خود دروغ
نمىگويد و اگر مندروغگو هم باشم به شما دروغ نمىگويم.
سوگند به خدايى كه جز اومعبودى نيست، من فرستاده او به سوى شما
و مردم مىباشم.
به خداقسم، شما همانطور كه به خواب مىرويد خواهيد مرد و
همانگونه كه ازخواب بيدار مىشويد برانگيخته خواهيد شد و به
پاسِ كردارهايتان موردمحاسبه قرار مىگيريد.
در برابر احسانى كه كردهايد، به شما احسانمىشود و در برابر
بدى كه از شما سر زده، مجازات خواهيد شد.
اينبهشت جاودان و اين جهنم ابدى است.
بدانيد كه شما نخستين كسانىهستيد كه بيمشان دادم"(6).
ستيز ارزشها امّا پاسخ قوم عرب چيزى جز جواب ابولهب نبود.
آنان از پيامبر كنارهگرفتند و او را مسخره كردند و به رسالتش
ريشخند زدند.
امّا پيامبراستوار و مقاوم و با شيوههاى گوناگون دعوتش را
ادامه داد تا آنكه آوازهرسالت او در مكّه وشهرهاى اطراف آن
پيچيد.
از اين گذشته فريادرسالت آنحضرت به گوش برخى از افراد پاك و
صالحى كه خواهان حقّو خير بودند، رسيد و آنان به نداى وى پاسخ
مثبت دادند، و با ايمان بهآيين او از وى پيروى كردند.
بيشترين پيروان دعوت آنحضرت از طبقهتنگدست بودند كه هيچ مال
و منالى در اختيار نداشتند.
اما رؤسا و بزرگان عرب، بهرهكشان و ربا خواران و كسانى
كهمنافعشان با بتپرستى و فساد گره خورده بود، و سنگدلان خشك
مغز،دعوت آنحضرت را فتنه و شر تلقى كردند و تصميم گرفتند تمام
نيروىخود را براى مقابله با آن كار برند و با هر وسيلهاى به
جنگ آن برخيزند.
از اين رو آنان نه تنها از پذيرش آيين آنحضرت سرباز زدند،
بلكه دربرابر آن موضعى ستيزهجويانه نيز اتخاذ كردند.
جبهه آنان كاملاً با جبههمسلمانان تفاوت داشت.
هركس را كه به اسلام مىگرويد آماج فشاروشكنجههاى دردناك خود
قرار مىدادند و تلاش مىكردند او را به آيينخرافى و توخالى
خود بازگردانند.
چه بسيار مسلمانان مستضعف صبوروروشندلى كه به حقّانيت رسالت
پيامبر اعتراف كردند و خود رادر معرض شكنجه و مجازات قريش قرار
دادند؟! چه بسيار برده و كنيزىكه به پيامبر ايمان آورد و خونش
به ناحقّ ريخته شد، و خود را فداىدين وايمانش كرد؟! عمّار،
يكى از همين گروه بود كه قريش او رابه سختى شكنجه دادند و ياسر
و سميّه، پدر و مادرش را، با وضعى فجيعبه شهادت رساندند.
استوار و مقاوم در راه رسالت پيامبر نيز از اين شكنجهها و
آزارها، بهره كمى نداشت.
هرگاهمىشنيد يكى از يارانش شكنجه شده يا در راه رسالت او
مورد آزار قرارگرفته، اندوهگين و متأثّر مىشد و چه بسا اشك از
چشمانش جارىمىگشت.
علاوه بر اين، قريش شخص پيامبر را هم مورد آزار و اذيّتخود
قرار مىداد.
ابولهب به پيامبر سنگ پرتاب مىكرد، و همسرش دررهگذر آنحضرت
خار و خاشاك مىگسترد.
برخى ديگر سعى مىكردند،خشم آنحضرت را شعلهور سازند.
از اين رو وقتى به نماز مىايستاد؛محتويات شكمبه گوسفند را بر
سر او مىريختند و يا وقتى غذا مىخوردخوراك آنحضرت را آلوده
مىكردند(7).
يكى از كافران سر مبارك آنحضرت را با كمان شكست به طورى
كهخون بر چهره شريفش جارى شد.
برخى ديگر ديوار خانه آنحضرت رابه كثافت مىاندودند، وگاهى
نيز كثافاترا در آستانه خانهاش مىريختند.
دهانهاى بىدر و دروازه كفار از ناسزا و ريشخند و سخنان
زنندهوزشت پر بود كه هر آن، آنها را نثار پيامبر مىكردند.
تلاش كافران پيامبر صلى الله عليه وآله با استوارى و شكيبايى
تمام و صبر و تحمّلى پيامبرانه دربرابر اين همه آزار و شكنجه
ايستادگى مىكرد.
اگر گروهى از كافران بهنزد آنحضرت مىآمدند، وى با گشاده
رويى از آنها استقبال مىكرد و بابهترين شيوه آنان را به دين
خدا فرا مىخواند.
اگر دعوتش رانمىپذيرفتند؛ از آنان مىخواست كتابى مانند قرآن
بياورند و سپس اينآيه را بر آنها تلاوت مىكرد: )قُل لَّئِنِ
اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ
هذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَبِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ
بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً(8)).
"بگو اگر آدميان و پريان گرد آيند بر آن كه مانند اين قرآن را
بياورند،نتوانند مانندش را بياورند اگرچه برخى از ايشان
پشتيبان برخى ديگر باشند.
" بسيارى از اوقات كفار او را مورد تمسخر قرار مىدادند و
دعوتش را بهريشخند مىگرفتند، امّا پيامبر بدون آن كه از آنان
خشمناك شود يامنقلب گردد اندرزشان مىداد و به سوى خداوندشان
فرا مىخواند.
گاه در مجامع و درميان قبايل مىرفت و مردم را به
سوىپروردگارشان دعوت مىكرد، امّا كفار قريش در دعوت او از دو
راه ايجادخلل مىكردند.
نخست آن كه مردم را از اين كه تحت تأثير قرار بگيرند،
برحذرمىداشتند.
به مردم مىگفتند اين مرد از خود ماست؛ او جادوگر و ديوانهاست
يا اينكه مىگفتند دروغگوست.
اين تبليغات چنان مؤثر افتاده بود،كه مردم در گوشهاى خود پنبه
مىگذاشتند تا مبادا سخن پيامبر را بشنوند.
دوم اينكه مردى از كفار پُشت سر پيامبر به راه مىافتاد و
بانگبرمىداشت كه او دروغگوست.
بدينترتيب گفتار پيامبر به گوش مردمنمىرسيد و كسى به دعوتش
پاسخ نمىگفت.
تدبير كوتهفكران كفار قريش با اين مخالفتها نتوانستند، از
حركت اين رسالت و آوازهآن جلوگيرى كنند.
بنابراين چاره ديگرى انديشيدند، تا شايد مردم را ازگرايش به
اسلام منع كنند.
آنها نزد پيامبر صلى الله عليه وآله آمده به او گفتند:اى محمد!
تو خدايان ما را ناسزا گفتى و عقلهاى ما را پوك خواندىوجماعت
ما را پراكنده ساختى.
اگر با چنين كارها در پى كسب ثروتهستى ما به تو ثروت مىدهيم؛
و اگر خواهان سيادت و بزرگى هستى تورا سيادت خواهيم داد و اگر
بيمارى تو را درمان خواهيم كرد.
امّا پيامبر در پاسخ فرمود: "هيچ كدام از اينها كه گفتيد در
كار نيست.
بلكه خداوند مرا به پيامبرى به سوى شما برانگيخته و كتابى
نيزفروفرستاده است.
اگر آنچه را كه آوردهام بپذيريد، همان در دنياوآخرت بهره
شماست و اگر آن را نپذيريد من همچنان صبر مىكنم تاخداوند ميان
ما داورى كند".
ابوطالب.
..
نگاهبان و پشتيبان كافران اين بار انديشه كردند كه اين درخت
پاك را از بيخ ريشهكنكنند و شخص پيامبر را از پاى درآورند.
امّا پيامبر تكيهگاهى نيرومندداشت كه كفار نمىتوانستند از پس
او برآيند.
اين تكيهگاه عمو و ياورشابوطالب، رئيس قريش و بزرگ بنى هاشم
بود.
بنابراين، آنان در گام اول خواستند ابوطالب را بفريبند به وى
گفتند:"ما يكى از فرزندان زيباى خود را به تو مىدهيم و محمد
را از تومىگيريم و مىكشيم"! ابوطالب پاسخ داد: شما به انصاف
معامله نمىكنيد.
من فرزند شما را بگيرم و آبوخوراكش دهم و شما فرزند مرا
بگيريد و بكشيد؟! كافران گفتند: برادرزادهات به خدايان ما
دشنام مىگويد، بر دين ما عيب مىگيرد، عقلهاى مارا پوك
مىخواند و پدران ما را به گمراهى متهم مىكند.
يا تو او را از اينكارها بازدار و يا آن كه خودت را كنار بكش
وبگذار تا ما او را از اين كاربازداريم.
امّا ابوطالب كه در راستى گفتار برادرزادهاش و پيامبرى كه به
سوى اوبرانگيخته شده بود، ترديد نداشت گفتار آنان را رد كرد و
هيچ يك ازپيشنهادهاى آنان را نپذيرفت و خطاب به پيامبر فرمود:
مردم را به سوىپروردگارت فراخوان و بدان كه من هرگز از يارى
تو دست برنمىدارم.
محاصره وقتى قريش ديد كه ابوطالب از يارى پيامبر دست بردار
نيست نقشهديگرى كشيد.
آنان تصميم به قطع رابطه با پيامبر و ياوران هاشمىاشگرفتند،
وعهدنامهاى نيز در اين باره نوشتند، و مردم را از فروش كالا
بهبنىهاشم منع كردند.
ابوطالب، بنى هاشم را جمع كرد و آنان را در درهاىكه در اطراف
مكّه داشت، جاى داد.
پيامبر و بنى هاشم مدت سه سالودر سختترين شرايط در اين دره
به سر بردند.
ترس و اضطراب به قدرى زياد بود كه ابوطالب در هر شب، چندينبار
بستر خود را با بستر پيامبر عوض مىكرد تا مبادا حيات
پيامبردستخوش حادثهاى گردد.
خداوند اراده كرد كه مدّت اين تبعيد و محاصره پايان يابد.
پس بهموريانهاى فرمان داد تا خطوط ملعونى را كه بر روى
عهدنامه نوشته شدهبود، بخورد.
موريانه آن خطوط را خورد.
آنگاه خداوند، پيامبرش را ازاين ماجرا آگاه كرد.
پيامبر نيز اين خبر را با ابوطالب درميان نهادوابوطالب هم به
سوى كفار رفت وآنان را از آنچه روى داده بود مطلعساخت و گفت:
اين علامت راستگويى فرزند برادرم در دعوتش و نشانهدروغ شما در
انكار رسالت اوست.
كفار جريان پيماننامه را به عنوان داور در كار خود گرفتند.
بدينترتيب كه اگر پيماننامه، همانگونه كه رسول خدا خبر داده
بود، از بينرفته باشد، مسلمانان را از تبعيد بيرون آورند و
اگر چنان نبود، پيامبرو همه يارانش را همچنان در شعب ابى طالب
نگهدارند.
وقتى قريش به سراغ پيماننامه رفتند، آن را همانگونه كه
پيامبر گفتهبود، يافتند و طبق قرار، بنى هاشم از تبعيدگاه خود
آزاد شدند.
بدينترتيب يكىاز طاقتفرساتريندورههاىرسالت پيامبرپايان
پذيرفت.
سختى و تنگدستى كه در شعب ابى طالب بر خاندان بنى هاشم وارد
شددر نهايت بسيار دشوار و غمانگيز بود.
آنان همچنين خسارتهاى فراوانىنيز متحمل شدند.
زيرا محاصره اقتصادى و اجتماعى بنى هاشم در نهايتبهمرگ
خديجههمسر پيامبر، وابوطالب عمو و كفيل آنحضرت انجاميد.
خديجه، در همه دردها و آرزوهاى پيامبر شريك آنحضرت بودوپيامبر
را در برابر آزار و اذيتهايى كه از مردم متحمل مىشد،
تسلّىمىبخشيد و آنحضرت را در برابر دسيسههاى قريش ياورى
مىكرد.
ابوطالب نيز حامى پيامبر بود و سدّى بزرگ در ميان او و قريش
ايجادكرده بود.
ابوطالب سرور قريش و بزرگ بنى هاشم بود.
از نظر منطق نظاماجتماعى آن روز، حق مشروع وى بود كه از
پيامبر دفاع كند، چراكه وىپيامبر را به مثابه فرزند خود
مىدانست.
در اين نظام انسان مىتواند، ازهر راه و در همه احوال از
فرزندش دفاع كند، حتى اگر فرزندش از طريقهمردم آن ديار و
دينشان به دور باشد.
مرگ ابوطالب و خديجه درنظر پيامبر مانند ويران شدن دژى
استواربود كه بر دو پايه محكم قرار داشت.
از اين رو، اين سال را به نام"عامالحزن" )سال اندوه( نامگذارى
كردند.
زيرا پيامبر در اين سال بهخاطر مرگ دو پشتيبان ومدافع بزرگ
رسالتش، شديداً متأثر واندوهگينشد.
اين حادثه در بين سالهاى هفتم وهشتم بعثت به وقوع پيوست.
هجرت به حبشه پس از مرگ ابوطالب، پيامبر صلى الله عليه وآله
با بحرانهاى سختى روبهرو شد.
قريش همه نيروى خود را براى نابود كردن مسلمانان و از ميان
بردننهضت اسلامى به كار گرفت و فشارهاى سختى بر مسلمانان وارد
آورد.
آزارهاى فراوانى بر پيامبر روا داشت.
چند بار نيز كمر به قتل پيامبربست امّا خداوند از اجراى نقشه
آنان جلوگيرى مىكرد.
پيامبر دربارهبحرانهايى كه گريبانگير او و مسلمانان شده بود،
تدابيرى انديشيد.
بهمسلمانان فرمان داد تا به حبشه هجرت كنند.
اين نقشه با هجرت دو گروهبزرگ از طريق دريا به حبشه، اجرا شد.
مسلمانان بدينترتيب از شركفار و مكر و حيله آنان جان سالم
بهدربردند.
پادشاه حبشه نيز آنان راپناه داد و مقدمشان را گرامى داشت.
پيامبر در مورد خود نيز تصميم گرفت به "طائف"، شهرى نزديكمكّه
كه قبيله بزرگ و نيرومند ثقيف در آنجا زندگى مىكرد، برود.
پيامبر بدين اميد به طايف رفت كه مردم آنجا را هدايت كند؛ تا
آنان نيزپيامبر را از آزار و اذيت قريش در امان نگاهدارند.
امّا اين طرح،با موفقيت روبهرو نشد.
قبيله ثقيف نه تنها اسلام نياورد بلكه ديوانگانونادانان خود
را بر پيامبر گماشت تا آنحضرت را به بدترين شكل آزاردهند.
آنان كسانى به مكّه فرستادند تا ماجراى دعوتشان به اسلام از
سوىپيامبر را براى قريش نقل كنند.
قريش بار ديگر دست به كار نابودىآنحضرت شد.
پيامبر كه از بيم جان خود نمىتوانست به صورت معمولىبه مكّه
بازگردد، ناگزير شد به تنى چند از بزرگان و رؤساى قريش
پيغامدهد و از آنان بخواهد كه وى را در مقابل قريش پناه دهند.
يكى از آنانتقاضاى پناهندگى پيامبر را پذيرفت و آنحضرت
توانست در زير چترحمايت او به مكّه وارد شود.
دعوت قبايل ديگر سرانجام پيامبر صلى الله عليه وآله دريافت كه
مردم مكّه نمىتوانند پرچمدارانرسالت مقدّس اسلام در سراسر
جهان باشند.
زيرا مىديد كه دعوتمصرّانه و پيگير او در حدود ده سال هيچ
سودى دربر نداشته، و همچنين،بر پافشارى كفار ومعاندان نيز
افزوده است.
بنابراين، رسول اسلام تصميم گرفت دعوت خود را درميان ساير
قبايلعربى گسترش دهد.
اگر آنحضرت مىتوانست قبيلهاى را به سوى اسلامراهنمايى كند
به سوى آن قبيله مىرفت و نور تابناك اسلام را از طريقافراد
آن قبيله انتشار مىداد.
بدين منظور آنحضرت در مراسمى كهاعراب براى عبادت يا تجارت
تشكيل مىدادند، در جمع آنها حضورمىيافت؛ و خطاب به افراد
قبيله مىفرمود: "اى بنى فلان! من فرستادهخدايم به سوى شما.
خداوند به شما مىفرمايد كه او را پرستش كنيد،وهمتايى براى او
قائل نشويد، جز او هرچه را كه مىپرستيد كنار گذاريدو به من
بگرويد و مرا تصديق كنيد و از شر دشمنانم در امان نگاه داريد
تامن نيز به شما بگويم چرا خداوند مرا مبعوث كرده است".
قريش براى خنثى كردناثر دعوت پيامبر، كسانى را به دنبال
آنحضرتروانه مىكردند تا مردم را از طاعت او برحذر دارند و
دعوتش را لوثكنند.
اكثر اوقات ابولهب، عموى پيامبر، اينوظيفه را برعهده
مىگرفت(9).
قبيلههاى عرب نيز بر عبادت خدايان خيالى خويش پا
مىفشردندوتعصب مىورزيدند و پيروى از آيين پدران خود را ترجيح
مىدادند.
ازطرف ديگر آنها از قريش هم مىترسيدند.
چون اگر اسلام مىآوردند بطورقطع بايد خود را براى جنگ با قريش
آماده مىكردند.
از اين رو دعوتپيامبر را نمىپذيرفتند و آنحضرت را به نيكى
يا بدى از خود مىراندند.
يثرب.
.
.مشرق اسلام تنها يك قبيله دعوت پيامبر را پذيرفت.
اين قبيله در يثرب )مدينه(مسكن داشتند، و به دو طايفه اوس و
خزرج تقسيم مىشدند.
همواره بيناين دو طايفه جنگ و خونريزى برپا بود بطورى كه هر
دو از اينهمه ستيزهو نزاع به ستوه آمده بودند.
مردم "يثرب" سخن پيامبر را پذيرفتند و به دعوت او گردن
نهادندوبدينگونه اسلام در شهر "يثرب" مانند طلوع خورشيد
تابناك پس ازشبى دراز، آغاز به انتشار كرد.
سپس دومين بيعت مسلمانان "يثرب" با حضرت محمد صلى الله عليه
وآله در عقبه"منى" شكل گرفت و در همان جا پيمانى نظامى ميان
پيامبر و هوادارانيثربىاش منعقد شد.
به موجب اين پيمان، مسلمانان "يثرب" موظفشدند باتمام قواى
جنگى خود، از پيامبر و ساير مسلمانان دفاع كنند.
هجرت به مدينه پيامبرصلى الله عليه وآله برنامه هجرت بهمدينه
را ترتيب داد.
آنحضرت يارانش رايكى پس از ديگرى به دور از چشم قريش، به سوى
مدينه رهسپار مىكرد.
وقتى كفار از اين حركت آگاه شدند، باخود گفتند: اگر مسلمانان
درمدينه گرد آيند، پايگاه نيرومندى برضد ما ايجاد خواهند كرد و
جانومال ما را به شدّت تهديد خواهند نمود.
در جستجوى راه چارهاى برآمدند تا مسلمانان را از راه
تشويقودلجويى و يا تهديد از هجرت به مدينه بازدارند.
امّا مسلمانان بااستفاده از تاريكى شب از چنگال قريش
مىگريختند.
كفار با خودمىگفتند: "محمد هنوز در چنگ ماست و چيزى مانع از
دسترسى ما به اونيست.
اگر او بتواند به مدينه هجرت كند و يارانش را به دور خود
گردآورد كشتن او براى ما بسيار مشكل خواهد شد".
بنابراين در"دارالندوة" گرد آمدند و درباره اين مسأله به مشورت
پرداختند.
درنهايت تصميم گرفتند از هر قبيله يك نفر داوطلب شود و سپس
همگى بهيكباره بر پيامبر يورش برند و او را بكشند و خون او را
به گردن همهقبايل عرب اندازند و بدينوسيله آن را پايمال كنند.
در اين صورت بنىهاشم هم نمىتوانست تنها يك قبيله را مسئول
قتل پيامبر بشناسد و دستبه انتقام گشايد.
كفار از هر قبيله فردى انتخاب كردند.
آنان خانه پيامبر را در محاصرهخود گرفتند.
امّا وحى بر پيامبر فرود آمد، و آنحضرت را از
طرحهاوبرنامههاى قريش آگاه كرد و به او فرمود تا شبانه شترى
اختيار كند و بهسوى مدينه هجرت نمايد.
پيامبر، حضرت على عليه السلام را در بستر خويش خواباند تا كفار
گمان برندكه آنحضرت در خانه آرميده و چون سرگرم نگهبانى از
آنحضرتشدند، وى از راهى ديگر بگريزد.
امام على عليه السلام در بستر پيامبر آرميدوچشم به راه سرنوشت
دوخت.
درهمين حال پيامبر در تاريكى شب بهسوى غار "ثور" حركت كرد و
چند روز در آنجا به سر برد و سپس ازبيراهه به سوى مدينه روانه
شد تا مبادا قريش يا مزدورانشان كه به طمعگرفتن جايزه براى
دستگيرى محمد به تعقيب آنحضرت پرداخته بودند،وى را دستگير
كنند.
هجرت.
..
آغاز حياتى نوين وقتى پيامبر به مدينه رسيد، جشن باشكوهى از
سوى مردم آن شهر بهافتخار حضرت برپا شد.
كاروانهاى سرور و شادى به راه افتاد و نغمههاىشادمانه به
آسمان رفت.
هجرت پيامبر بدينسان پايان يافت و خود آغازگر حيات نوينى
براىمسلمانان شد.
حياتى عزّتمند و گرامى براى مسلمانان، حيات دفاع ازحقوقشان و
جهاد با دشمنانشان، حيات گسترش و پويايى در سرتاسرجهان.
در واقع هجرت پيامبر، آغاز شكلگيرى امّت يكتاپرست اسلامىبود.
به اين دليل است كه مسلمانان هجرت پيامبر را مبدأ تاريخى -
دينىخود قرار دادند، چرا كه هجرت درنظر آنان يكى از مهمترين
رويدادها بهشمار مىرفت.
در مكّه هنوز گروهى از مسلمانان باقى مانده بودند كه آنان نيز
پس ازپشتسر گذاردن دشواريهاى بسيار، به رهبرى حضرت على عليه
السلام به سوىمدينه هجرت كردند.
قريش كه از طرحها و توطئههاى پيشين خود سودىنبرده بود، براى
از بين بردن اسلام و مسلمانان دست به طرح نقشههاىديگر زد.
توطئههاى قريش نقشههاى جديد آنها در دو برنامه خلاصه مىشد
كه قريش آنها رايكى پس از ديگرى دنبال مىكرد.
برنامه اوّل: آنها نامههايى به مردم مدينه نوشته و با اندكى
تشويقوتهديد خواستار تسليم پيامبر صلى الله عليه وآله به آنها
شدند امّا مسلمانان اين نقشه رابه ريشخند وطراحان آن را به باد
مسخره گرفتند و قصيدهاى هجوآميز بهقريش نوشتند، وپس از آنكه
حقيقت پيامبر و نيز انگيزههاى دشمنىقريش را تشريح كردند، با
بيانى روشن پاسخ آنها را گفتند.
برنامه دوم: از آنجا كه قريش امور تجارت سرزمينهاى عربى را
دردست داشت؛ مدينه را در محاصره اقتصادى قرار داد.
قريش كه ايمنىراههاى تجارى را باهمپيمانى با قبايل صحرانشين
كه در راه شام و راه يمنمسكن داشتند، تأمين مىكرد بيانيهاى
به همه اين قبايل صادر كرد، و آنانرا از فروش مواد غذايى به
مردم مدينه منع كرد.
همچنين در اين بيانيههشدار داده شده بود، كه به كاروانهاى
بازرگانى كه قصد بردن مواد غذايىبه مدينه را دارند، اجازه رفت
و آمد ندهند.
امّا پيامبر كه مسئوليّت دفاع از مدينه بر دوش او بود و به
خوبىدريافته بود كه محاصره اقتصادى كه مردم مدينه بدان دچار
آمدهاند بهخاطر اوست در صدد برنامهريزى براى دفاع در برابر
اين محاصره برآمدو اين امر، چنانكه بعداً خواهيم گفت، به جنگ
بدر منتهى شد.
امّا پيشاز پرداختن به علل وقوع جنگ بدر، بهتر است نگاهى گذرا
به وضعيتمردم مدينه و امكانات مادى و معنوى آنان داشته باشيم.
پيامبر در مدينه با سه طايفه روبهرو شد: 1 - مسلمانان كه از
سه گروه اوس، خزرج و مهاجران تشكيل مىشدندونسبت به هم بيگانه
بودند.
پيامبر صلى الله عليه وآله توانست آنان را در بوتهاى واحدذوب
كند بطورى كه به صورت برادرانى يكدل و آهنين صف درآمدندودر
"مساوات و تعاون، امتى يگانه همچون دانههاى شانه گرديدند".
2 - منافقان، اينان گروه بزرگى از اعراب را تشكيل مىدادند.
اظهاراسلام مىكردند ولى در نهان كفر مىورزيدند.
پيامبر توانست جلوىتحركات اين گروه را بگيرد.
بعضىاوقات با آنها همراه مىشد ومسئوليتهاو مناصبى به ايشان
مىسپرد، تا آنها را بدينوسيله مشغول سازد، وحى نيزبا آياتى كه
در شأن منافقان نازل مىكرد، در ارزيابى آنها شركتمىجست و
تأكيد مىكرد كه: )إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ
الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ(10)).
"منافقان در پستترين طبقات دوزخ جاى دارند.
" 3 - يهود، آنان نيرويى رعبانگيز بودند كه مال و سلاح و
امكاناتفراوانى در اختيار داشتند.
پيامبر صلى الله عليه وآله قراردادهايى سياسى و نظامى باايشان
بسته بود كه براى هر دو طرف ضامن زندگى مسالمتآميز و
دفاعمشترك از شهر و مردم آن بود.
پيامبر.
.
معلّم و مربّى مسئوليتهاى پيامبر صلى الله عليه وآله در مدينه
بيشتر از مكّه بود اگرچه در آنجافشار بيشترى به آنحضرت وارد
مىشد.
چون پيامبر مىخواست پيش از آنكه پايه حكومتى استوار را
پىريزىكند، امّتى پىريزى كند كه مسئوليتهاى بزرگى را كه در
پيش رو داشت،تحمل كند.
مسئوليّت تبليغ اسلام براى غير مسلمانان، مسئوليّت
تهذيبمسلمانان، مسئوليّت اجرا و تطبيق نظام اسلامى، مسئوليّت
دفاع ازمسلمانان جزيرةالعرب مكانى كه انديشه مردمانش بر محور
جنگهاوغزوات و شمشيرها و نيزهها دور مىزد.
اين همه، مسئوليتهاى خطيرىبود كه بر دوش پيامبر سنگينى
مىكرد.
درهمان حالى كه پيامبر لشكراسلام را به طرف جبهههاى نبرد،
رهبرى مىكرد، آنان را به امانتدارىووفاى به عهد حتى در قبال
دشمن ستيزهگر سفارش مىنمود.
درهمانهنگامى كه به يارانش درس فداكارى و جهاد مىآموخت،
معانى گذشتو چشمپوشى را نيز به آنان آموزش مىداد، و بر رواج
صلح و گفتار نيكتأكيد مىفرمود.
در لحظه دفن شهداى احد مسلمانان با ديدن اجسادشهدايى كه به طرز
فجيعى توسط كفار مُثله شده بودند، دچار خشموغضب شدند و درصدد
انتقام از كفار برآمدند؛ امّا پيامبر آيات عفووتحريم مُثله را،
اگرچه نسبت به سگى هار باشد، بر آنان مىخواند.
از همه اين قراين مىتوان به بزرگى و سنگينى مسئوليّت پيامبر
صلى الله عليه وآله درتكوين امتى موحد، چونان برترين و
بزرگوارترين امتها در هستى، پىبرد.
مقابله به مثل به مسأله محاصره اقتصادى كه كفار قريش آن را بر
مردم مدينه تحميلكرده بودند، باز مىگرديم تا بدانيم موضع
پيامبر در برابر اين محاصرهچه بود وچگونه توانست از آن رهايى
يابد.
طرحى كه پيامبر براى دفع اين محاصره پياده كرد همان مقابله به
مثلبود.
چراكه كاروانهاى تجارى كه مىخواستند از مكّه به شام بروند
ناگزيربودند، از تنگه بيابانى ميان درياى سرخ و مدينه بگذرند.
پيامبر همگروهى از افراد مسلح را براى نگهبانى از اين منطقه
به كار گماشت.
نگاهبانان اين منطقه گاهى از مهاجران و گاهى از نصار انتخاب و
تعيينمىشدند.
اين گروه وظيفه داشتند جلوى حركت كاروانهاى تجارى رابگيرند.
امّا اين كاروانها با قبايل صحرانشين پيمان بسته بودند كه
اينقبايل آنان را از حمله و هجوم دزدان محافظت كنند ودر برابر
هر سالمبلغى معين به آنها بپردازند.
از اين رو اين نقشه چندين بار با شكست روبهرو شد.
چون هرگاهافراد مسلح مىخواستند به كاروانى حمله كنند اين
قبايل صحرانشين بهحكم پيمانى كه با كاروانيان بسته بودند،
دخالت مىكردند و به يارى آنهامىشتافتند.
امّا پيامبر به ميان اين قبايل صحرانشين رفت و در زمينهمسايل
جنگى با آنان پيمانى منعقد كرد و بدين ترتيب از دفاع اين قبايل
ازكاروانهاى بازرگانى آسوده شد.
اوّلين غنيمت پيامبر عدهاى از يارانش را به محلى بين مكّه و
طائف فرستاد تا بهانتظار يكى از كاروانهاى تجارى قريش، در
كمين بنشينند.
همچنيننامهاى محرمانه نوشت و آن را به فرمانده اين دسته به
نام "عبداللَّه بنجحش" داد و به او فرمود: "به سوى مكّه عزيمت
كن.
چون دو روز از راه را سپرى كردى آنگاهنامه را بگشا ومطابق با
دستورى كه در آن آمده، رفتار كن".
"عبداللَّه" همچنان كه پيامبر فرموده بود، عمل كرد و چون نامه
راگشود اين دستورالعمل را ملاحظه كرد: "چون نامه مرا خواندى به
راهخود ادامه ده، تا به نخلستانى در بين راه مكّه و طائف
برسى.
در همانجافرودآى، و در كمين كاروان قريش به انتظار باش.
و ما را از خبرهاىمربوط به قريش آگاه كن".
"عبداللَّه" به سوى نخلستان پيش رفت و كاروانى را ديد كه به
سوىمكّه در حركت است.
وى با ياران خود بر كاروان حمله بردند.
يك تن ازآنان را كشتند ودو تن را اسير كردند و يك تن نيز از
صحنه نبرد گريخت.
عبداللَّه بر كاروان دست يافت و آن را با خود به مدينه آورد.
گرچه پيامبر از اقدام "عبداللَّه بن جحش" خرسند نبود امّا از
اموالبدست آمده استفاده كرد.
زيرا اين اموال در وقتى به دست پيامبر افتاد كهآنحضرت پيش از
هر زمانى بدان نيازمند بود.
از طرفى اين كار ترسىبزرگ در دل كافران پديد آورد.
تلاش و استقامت اين بار پيامبر شخصاً فرماندهى گروهى از افراد
مسلح را برعهده گرفتو در كمين كاروان بازرگانى قريش به انتظار
نشست.
آنحضرت چندينگزارش درباره مسير حركت كاروانهاى بازرگانى قريش
شنيده بود امّا هربار كه براى حمله به سوى كاروانها مىرفت،
كاروانها رفته بودندوآنحضرت بدانها دست نيافته بود.
چنانكه پيش از اين نيز گفتيمجلوگيرى از حركت كاروانهاى تجارى
قريش، دفاعى مشروع براى پيامبربه شمار مىآمد.
زيرا اين كار در واقع مقابله به مثل با كار قريش بود كه ازحركت
كاروانهاى تجارى مردم مدينه جلوگيرى مىكردند.
همچنينهدف ديگر پيامبر رهايى از بنبست اقتصادى بود كه قريش
آن را برمسلمانان تحميل كرده بودند.
از سوى ديگر قريش در مكّه اموال مسلمانان را مصادره كرده
بودندوآنها را به مسلمانان باز نمىگرداندند، با اجراى اين طرح
تا حدودىاموال از دست رفته مسلمانان به آنان باز مىگشت.
بدر.
..
شكوه قدرت روزى به پيامبر خبر رسيد كه يكى از كاروانهاى تجارى
قريش از آنحدود عبور مىكند.
پيامبر به قصد حمله به كاروان و تصرف آن از شهربيرون آمد.
از طرفى خبر حركت پيامبر به كاروانيان رسيد و آنان نيز
بهطريقى اين خبر را به مكّه رساندند و مكّيان را هشدار دادند
كه اموالشاندر معرض خطر قرار گرفته است.
مكّيان هم كه از دادن جان براى حفظاموالشان دريغ نداشتند چون
اين خبر را شنيدند، شتابان به سوى مدينهحركت كردند.
رياست اين كاروان با ابوسفيان بود.
وى از راه اصلى خارج شد و بهبيراهه زد و از كنارههاى ساحل
درياى سرخ به دور از چشم پيامبر و يارانمسلحش به حركت خود
ادامه داد و بدين وسيله از حمله مسلمانان بهكاروان رهايى
يافت.
كفار قريش با آنكه از نجات كاروان تجارى خود آگاه شدند،
همچنانبه سوى مدينه حركت مىكردند و به خود اجازه نمىدادند
پيش از سركوبمسلمانان وشكستن ابهّت آنان، به مكّه بازگردند.
پيامبر به قصد تصرف كاروان قريش به سوى مكّه حركت مىكردوقريش
به قصد سركوب مسلمانان به طرف مدينه مىآمد.
درهمين حالاين دو سپاه در سر چاهى موسوم به "بدر" با يكديگر
روبهرو شدند.
پيامبر خود را براى جنگ به معناى واقعى، آماده نكرده بود، ولى
قصدداشت بر اموال تجارى قريش دست يابد.
امّا با اين وجود، وى بازگشتبه مدينه را شكست تلقى مىكرد؛
وبراى آنكه مبادا كفّار، با اين كار طمعنابودى مسلمانان را
درسر بپرورانند، به خود اجازه عقبنشينىوبازگشت نداد.
اين نخستين ميدانى بود كه مسلمانان در تاريخ جديد خود، در
آندست وپنجه نرم مىكردند.
اين جنگ در سال دوّم هجرى روى داد.
شمار نيروى كفار از مرز 950 تن مىگذشت درحالى كه تعداد
مسلمانانتنها به 313 تن مىرسيد.
با همه اين احوال، مسلمانان با پيروزى تماماين نبرد را به
پايان رساندند وخسارتهاى فراوانى به دشمن وارد آوردندوبا عنايت
خداوند آنها را تار و مار كردند.
تاكتيك جنگ در جزيرةالعرب بدينگونه بود كه نخست دو نفر
درميدانى كه هر دو گروه متخاصم نظارهگر آن بودند، به نبرد
مىپرداختند.
زمانى كه پهلوانان كشته مىشدند، يك فرد يا يك جبهه به جبهه
دشمنهجوم مىبرد واينكار تا آنجا دنبال مىشد كهيكىاز دو
گروه تارومار شود.
با اين حال پيامبر در جنگ بدر شيوه جديدى را به اجرا گذارد.
وى مثلثهاى جنگى را ترتيب داد كه در نوع خود بىنضير بودند.
آنحضرت دستور داد صفوف مسلمانان به شكل مثلثى بزرگ آرايشيابد
به شرطى كه پشت هر فرد به طرف داخل مثلث، يعنى به طرف
ديگرافراد مثلث، وصورت او رو به خارج مثلث يعنى به طرف كفار
باشد.
خداوند نيز با سپاهيانى از ملائكه، كه آنان را براى يارى
پيامبرفرستاده بود، آنحضرت را يارى داد.
سپاه كفار پس از آن كه پهلوانانشان به دست نيرومند حضرت على
عليه السلاماز پاى درآمدند، راه گريز در پيش گرفتند و فرار را
بر قرار ترجيح دادند.
سرانجام اين جنگ با هفتاد كشته از سپاه كفار، كه اكثر آنان از
سرانودلاوران بودند، و چهارده شهيد از سپاه اسلام، هشت شهيد
از انصاروشش شهيد از مهاجران، پايان يافت(11).
توطئه نافرجام اين نبرد خونين، باب جنگهاى ديگر را به روى
پيامبر كه خود بادليرى ونيرومندى و استقامت آنها را رهبرى
مىكرد گشود.
درحالى كهاين جنگ قريش را درپى انتقام و خونخواهى از
كشتههايشبرمىانگيخت، مسلمانان را به يارى خداوند مطمئن
مىكرد و به آنان نيرومىبخشيد، تا در برابر هر هجومى، از هر
نوع كه باشد، پايدارىواستقامت ورزند.
شكست قريش در اين جنگ موجب شد، كه آنان در انديشه توطئهوحيله
بر ضد پيامبر باشند.
به همين منظور آنان يكىاز پهلوانان ودليرانخود را به مدينه
فرستادند تا پيامبر را بفريبد و او را بكشد.
امّا خداوند،اين نقشه را نقش بر آب كرد.
وقتى وى نزد پيامبر آمد، وآنحضرت با اوبه گفتگو نشست، وى را
از توطئهاى كه در سر داشت مفصلاً آگاه ساخت.
اين پهلوان قريش "عمير بن وهب" نام داشت، او اسلام آورد و به
مكّهبازگشت و فعالانه به تبليغ اسلام همّت گماشت و بدينگونه
توطئهمكارانه قريش خنثى شد.
غزوه سويق قريش دسيسه بىفايده ديگرى را به اجرا گذاشت.
گروهى از آنان كهشمارشان به دويست نفر مىرسيد، به فرماندهى
ابوسفيان، شبانه بر مردممدينه شبيخون زده دو تن از آنان را
كشتند.
چون سپاه اسلام به رهبرى پيامبر، آنها را تعقيب كردند كفار
تابايستادگى نيافتند واز ميدان گريختند وبراى آن كه بتوانند
با راحتى وسبكىبيشتر بگريزند قسمتى از وسايل خود را بر جاى
نهادند و خود فرار كردند.
اين جنگ به "غزوه سويق" شهرت يافت.
زيرا مسلمانان در اين جنگمقدار فراوانى از خوراك سويق كه توشه
كفار بود، به غنيمت گرفتند.
نبرد اُحُد اين بار نيز ابوسفيان فرماندهى قريش را برعهده و
پرچم كفر را بهدست گرفت.
و پنج هزار مرد جنگى در زير آن جمع كرد و به طرف مدينهدر حركت
شد.
وقتى سپاه ابوسفيان به كوه احد در چند كيلومترى مدينهرسيد،
پيامبر با لشكرى كه شمار آن از ششصد تن بيشتر نمىشد،
بهرويارويى وى شتافت.
پيامبر در اين نبرد، نقشه خيره كنندهاى كشيد.
وى از كوه اُحُد به عنوان تكيهگاهى براى سپاهش استفاده برد و
برشكافهاى كوه كه در پشت سرش قرار داشت، گروهى مسلح را
بهفرماندهى "عبداللَّه" گماشت و به آنان فرمود كه چه مسلمانان
پيروزشوند، و يا شكست بخورند، نبايد موقعيت خود را رها كنند.
آنگاهفرمان داد مسلمانان يكپارچه بر كفار يورش برند.
كفار، كه تا آن هنگامبا هجوم يكپارچه برخورد نكرده بودند، پس
از مدتى نبرد خونبار تارومار شدند، و مسلمانان بر غنايم
فراوانى دست يافتند.
كسانى كه پشتسر سپاه در شكاف كوه به نگهبانى مشغول بودند،
ديدند كه همرزمانشاندر جمع غنايم از آنان پيش افتادهاند.
از اين رو آنان نيز به قصد جمعغنيمت موقعيت حساس خود را رها
كردند، و به جمع غنايم پرداختند.
هر چقدر كه "عبداللَّه" آنان را از اين كار منع كرد، مؤثر
نيفتاد.
وقتى كفار به رهبرى خالد بن وليد وضع نگهبانان تنگه را چنين
ديدند ازپشت سپاه مسلمانان، بر آنان حمله بردند و ما بقى ياران
"عبداللَّه" را ازپاى درآوردند وپس از آن بر مسلمانان تاختند و
به كافرانى كه از صحنهنبرد گريخته بودند، بانگ بازگشت
سردادند.
لشكر قريش، مسلمانان رادر محاصره خود گرفتند.
شمار فراوانى از مسلمانان از عرصه نبردگريختند واين درحالى بود
كه مسلمانانى كه از ميدان فرار نكردند، مثلپيامبر وعلىعليه
السلام وعده ديگر از مسلمانان فداكار، از اين
موقعيتبهرهبردارى كردند.
سرانجام حضرت علىعليه السلام ده تن از پرچمداران سپاهكفر را
به هلاكت رساند، تا جايى كه پرچم كفار بر زمين افتاد، و انها
باخوارى، راه گريز در پيش گرفتند.
پس از اين، مسلمانان غنايم زيادى به چنگ آوردند، اگرچه در
اينجنگ خسارتهاى جبرانناپذيرى نيز متوجه مسلمانان شد
همچونشهادت حمزه بن عبدالمطلب پهلوان و دليرمردى كه پس از
پيامبروعلىعليه السلام، سوّمين فرمانده سپاه اسلام به شمار
مىرفت.
پيامبر اسلامپس از شهادت حمزه وى را "سيّدالشهداء" ناميد.
تعقيب دشمن ابوسفيان باقيمانده سپاه خود را در محلى بين مكّه
و مدينه جمع كرد.
پيامبر با آنكه خسارتهاى جنگى سنگينى را متحمل شده بود، و
يارانشنيز دشواريهاى فراوانى را تحمل كرده بودند، بهتعقيب
ابوسفيان پرداخت.
پيامبر به مكانى به نام "روحاء" رسيد و چون به ابوسفيان
دستيافت وى از هيبت آنحضرت دچار ترس و بيم شد و به مكّه
گريخت.
اين حركت پيامبر به انگيزه كسب قدرت و روحيه، آن هم پس ازشكست
اُحُد، و نيز بازگرداندن موقعيت و ارج سپاه اسلام در دل كفار
ازاهميت فراوانى برخوردار بود.
فرار پس از مدتى ابوسفيان هزار مرد جنگى گرد آورده همراه با
آنان بهسوى مدينه حركت كرد.
چون پيامبر اين گزارش را دريافت كرد از مدينهخارج شد تا به
"بدر" رسيد.
امّا كفار كه از آمدن پيامبر اطلاع يافته بودند، گريختند.
بعد از ايننبرد، جنگ ديگرى ميان پيامبر و قريش به وقوع نپيوست
مگر جنگخندق كه در آن قريش با عدهاى ديگر از غير قريش برضد
اسلام باهممتّحد شدند.
جنگ احزاب فرماندهى جنگ خندق را ابوسفيان به عنوان فرمانده
نيروهاى عربدر مكّه به عهده گرفت.
وى قريش و اعراب را جمع كرد و با برخى ازيهوديان مدينه پيمان
بست، و براى سركوب مسلمانان دست به كار شد.
جنگهايى كه مسلمانان در زمان حيات پيامبر در آن شركت
مىجستندبه سه دسته تقسيم مىشدند.
نوع اوّل جنگهايى بودند كه ميان آنانوقريش درمىگرفت و نوع
دوّم جنگهايى كه ميان آنان و يهوديان رخمىداد و نوع سوّم
جنگهايى بود كه بين مسلمانان و ساير اعراب كه مانع ازپيشرفت و
انتشار اسلام بودند، اتفاق مىافتاد.
در جنگ خندق، هر سه نوع اين جنگها به وقوع پيوست از اين روبدان
جنگ "احزاب" هم گفته مىشود.
زيرا قريش با "بنى سليم"و"اسد" و "فزاره" و "اشجع" و "غطفان" و
با "بنى قريظه" و برخىاز يهوديان مدينه براى جنگ با پيامبر هم
پيمان شدند.
نظر مسلمانان بر اين قرار گرفت كه در مدينه بمانند و بين خود
واحزاب )دشمنانشان( خندقى حفر كنند.
لشكر دشمنان همچون سيلى خروشنده و ويرانگرى كه كوه و دشت رافرا
مىگيرد به مدينه رسيد.
چون چشمشان به "خندق" خورد گفتند: اينحيلهاى تازهاى است.
دو تن از دلاوران آنان به نامهاى عمرو بن عبدودّوعكرمة بن
ابوجهل از خندق گذشتند و ميان خندق و مسلمانان ايستادندو فرياد
مبارزخواهى سردادند.
على عليه السلام به سوى شجاعترين دلاور عربدر زمان خود، يعنى
عمرو، رفت و او را بكشت.
با مرگ عمرو، ترسوبيم در سپاه كفر حكمفرما شد.
هر دو سپاه به سوى يكديگر تيرانداختند.
سپاه كفار بيش از بيست روز در پشت خندق اردو زدند، امّاسرانجام
با خوارى و سرافكندگى پس از تحمل خسارتهاى معنوى و مادىفراوان
به ديار خود بازگشتند.
آوازه استقامت و پيروزى مسلمانان در برابر سپاه بىشمار كفر،
درسرتاسر جزيرةالعرب پيچيد.
در اين جنگ تعداد سپاهيان اسلام از سههزار نفر تجاوز نمىكرد،
درحالى كه افراد سپاه كفار به دهها هزار تن بالغمىشد.
امّا با اين همه پيروزى در اين جنگ سرانجام نصيب سپاه
اسلامشد.
با پايان غزوه خندق، سلسله بزرگى از جنگهاى پيامبر با قريش
خاتمهيافت.
و بعد از اين هيچ جنگ ديگرى ميان پيامبر و قريش روى نداد،مگر
فتح مكّه كه آن هم در واقع پيروزى نهايى مسلمانان بر كفار بود
نهجنگ و خونريزى.
در اينجا دو سلسله ديگر از جنگهاى اسلامى باقى مىماند،
نخست:جنگ مسلمانان با يهود و دوّم جنگهاى آنان با قبايل ديگر
عربى.
اكنون بهطور خلاصه به جنگهاى مسلمانان با يهود اشاره مىكنيم.
اسلام در مصاف با يهود
1 - بنىقينقاع يهوديان وصلههاى ناهمگونى بودند كه از ترس
شمشير پادشاهانوسلاطين در اين ديار پديد آمده بودند.
اكثريت قريب به اتفاق آنان كهدر مدينه سكونت داشتند؛ عبارت
بودند از: بنىقينقاع، بنىنضير،بنىقريظه، يهوديان خيبر،
يهوديان فدك، يهوديان وادى قرن و يهوديانتيماء.
بنى قينقاع، قبيله مرفهى بودند كه كار زرگرى جزيرةالعرب را
دراختيار داشتند.
روزى يكى از زنان مسلمان نزد يكى از زرگران آنها رفتزرگر از
وى خواست كه روبندش را بردارد، امّا زن خواستِ او را
اجابتنكرد.
زرگر، بدون آنكه زن بفهمد، گوشه لباس زن را به پشتش گره زد.
چون زن برخاست لباسش بالا رفت و بدنش معلوم شد و زرگر يهودى
بهوى خنديد.
زن مسلمان بناى فرياد گذاشت.
يكى از مردان مسلمان بر آنزرگر هجوم برد و او را كشت.
يهوديان نيز بر آن مرد مسلمان حملهكردند، و وى را از پاى
درآوردند.
ميان مسلمانان و يهوديان آتش نزاع شعلهور شد.
پيامبر به سوىيهوديان رفت و آنان را نصيحت كرد كه به آيين
اسلام بگروند و نظاممقدّس آن را بپذيرند.
امّا يهوديان وى را مسخره كردند و به آن حضرتپيشنهاد جنگ
دادند.
پيامبر به طرف دژهاى آنان روانه شد و 15 روزايشان را در محاصره
خود گرفت.
سرانجام يهوديان به صلح با پيامبر تندر دادند، و قرار شد با
اموال وفرزندان وبستگانشان از مدينه خارجشوند و لوازم و وسايل
خود را براى مسلمانان واگذارند.
يهوديان نيز چنينكردند و از مدينه به اطراف شام رهسپار شدند.
2 - بنى نضير بنى نضير نيز قبيلهاى ثروتمند بود و پول و ثروت
خود را به عنوان وامدر اختيار مردم مىگذاشت.
پيامبر به سوى آنان رفت و از ايشان خواستاروام شد.
يهوديان درصدد برآمدند؛ آنحضرت را بكشند.
از اين رو به وى اصرار بسيار كردند كه به خانهشان داخل شود.
امّاپيامبر دعوت آنان را نپذيرفت و به ديوار تكيه داد.
يهوديان تصميمگرفتند سنگى از بالا بر سر آنحضرت بيفكنند.
امّا سنگ به پيامبر نخوردو آنحضرت بدون آنكه از آنان وامى
بگيرد به مدينه بازگشت و به آنانپيغام داد: "حال كه پيمان مرا
شكستيد از ديار من بيرون شويد و براى اين كار بهشما ده روز
مهلت مىدهم".
به پيامبر گزارش دادند كه يهوديان قصد ترك مدينه را
ندارندومىگويند: تو هرچه مىخواهى بكن.
پيامبر نيز به سوى آنان رهسپار شد و آنها را محاصره و
خانههايشانرا ويران كرد.
يهوديان از دژى به دژ ديگرى نقل مكان مىكردند، تا آن كهعرصه
بر آنها تنگ آمد و از پيامبر خواستند كه به آنها اجازه دهد
اموالولوازمشان را از مدينه خارج نمايند امّا پيامبر اين
خواسته را نپذيرفتوسرانجام يهوديان اموال خود را به عنوان
غنيمت براى مسلمانان برجاىنهادند و خود از مدينه بيرون رفتند.
3 - خيبر.
.
.و دلاورى حضرت على در سال هفتم هجرى با انعقاد پيمان صلح
حديبيه، پيامبر در انديشهجنگ با يهوديان خيبر، كه فشار روانى
بر مسلمانان وارد مىآوردندوبرضد مسلمانان با دشمنان آنان
همدست مىشدند، برآمد.
وقتىنيروهاى اسلام به سوى يهوديان خيبر عزيمت كردند ديدند
آنها هفت دژبسيار بلند دارند.
مسلمانان روزهاى متمادى دژهاى يهوديان را درمحاصره خود گرفتند.
با آن كه عرصه بر يهود تنگ آمده بود، امّا آنانهمچنان به
مقاومت خود ادامه مىدادند تا آنكه سپاه اسلام، به
رهبرىاميرالمؤمنين على عليه السلام دژها را يكى پس از ديگرى
گشود.
همچنينآنحضرت شجاعترين پهلوان خيبر را كه "مرحب" نام داشت
از پاىدرآورد و در بزرگ اين دژ را كه چهل جنگاور از بلند كردن
آن ناتوانبودند، يك تنه از جا كند و آن را تا مسافتى دور
پرتاب كرد.
يهوديان بنى قريظه، نخست جزو همپيمانان اوس بودند.
سپس باپيامبر پيمان بستند؛ ولى در جنگ خندق به صفوف كفار
پيوستند.
پس ازآنكه جنگ خندق با پيروزى مسلمانان خاتمه يافت، پيامبر به
لشگرشدستور داد تا به سوى بنى قريظه حركت كند.
سپاه اسلام، بنى قريظه را به مدت بيست و پنج روز در محاصره
خودگرفتند.
سپس اميرالمؤمنين عليه السلام دژهاى آنان را يكى پس از
ديگرىبازگشود ودر نتيجه يهوديان به حكم رسول خدا گردن نهادند.
پيامبر فرمود تا آنها را ببندند.
برخى از افراد قبيله اوس نزد آنحضرتآمده به شفاعت از يهوديان
پرداختند.
آنحضرت فرمود: آيا دوستداريد مردى از ميان شما درباره ايشان
داورى كند؟ گفتند: آرى.
آنها نيزرئيس قبيله اوس، "سعد بن معاذ"، را برگزيدند.
سعد نيز مطابق حكمتورات، كتاب مقدّس يهوديان، فرمان داد
مردانشان را بكشند و زنانشانرا به اسيرى گيرند.
و اين فرمان درباره آنها اجرا شد.
4 - يهوديان فدك، تيماء و وادى قرن اين جنگ با به هلاكت رسيدن
صد نفر از سپاه يهود و شهادت هفدهنفر از سپاهيان اسلام، پايان
يافت و مسلمانان از اين رهگذر مال و سلاحو اسيران فراوانى را
به غنيمت گرفتند.
پس از اين غزوه، يهود ديگر در جزيرةالعرب صاحب آن چنان
ارجوشأنى نبود و آنان كه از مقام سيادت و بزرگى برخوردار
بودند بعد از ايننبرد به خفت بندگى تن در دادند.
به همين سبب يهوديان فدك و يهوديان تيماء رضايت دادند
كهزمينهايشان از آن رسول خدا صلى الله عليه وآله باشد و خود
در آن كار كنند و محصولبه دست آمده را ميان خود و پيامبر نصف
كنند.
طايفه ديگرى از يهوديان در محلى به نام "وادى قرن"
زندگىمىكردند كه تن به تسليم نداده بودند.
پيامبر به عزم جنگ با آنان روانهشد و با آنها جنگيد و سرانجام
اين طايفه نيز مانند ديگر قبايل يهودى سرتسليم فرود آورد.
پيامبر در نبرد با قبايل عرب جنگهاى ديگر پيامبر با ساير
قبايل عرب بود.
1 - "بنى سليم" اين قبيله براى جنگ با پيامبر در جايى به
نام"الكدر" گرد آمده بودند امّا همين كه شنيدند پيامبر به سوى
آنها حركتكرده است، از ترس گريختند.
2 - طوايف "بنى ثعلبه" و "محارب" به فرماندهى مردى كه"دعثور"
خوانده مىشد در "واحه غطفان" در اطراف نجد، براى جنگبا
پيامبر اردو زده بودند.
پيامبر به مقابله آنان شتافت.
پيش از آن كهشعله نبرد افروخته شود، پيامبر بر روى تپهاى
خوابيده بود.
"دعثور" كهاز اين امر آگاه شده بود به سوى محلى كه پيامبر در
آنجا خوابيده بود رفتو با شمشير آخته بر بالاى سر آنحضرت
ايستاد و گفت: اكنون چه كسىمرا از كشتن تو باز مىدارد؟
پيامبر فرمود: اللَّه.
در همان زمانى كه دعثورقصد كرد شمشيرش را بر پيامبر فرود آورد.
جبرئيل او را به كنارى پرتابكرد.
پيامبر نيز فوراً برخاست و شمشير او را برداشت و گفت: اينك
چهكسى مرا از كشتن تو باز مىدارد؟ دعثور گفت: عفو و گذشت تو.
پيامبر از او چشم پوشيد، و دعثور به اسلام گرويد و قومش را نيز
بهاسلام فرا خواند و در نتيجه جنگى ميان آنان رخ نداد.
3 - "بنى سليم" اين طايفه بار ديگر تصميم گرفتند با پيامبر
نبرد كنندپيامبر نيز به جنگ آنان رفت.
امّا پيش از آنكه حضرت با ايشان مواجهشود، از صحنه كارزار
گريخته بودند.
4 - طوايف "بنى ثعلبه" و "محارب" و "بنى غطفان" نيز مجدداًبراى
جنگ با پيامبر در نجد گرد آمدند.
پيامبر به جنگ آنان شتافت؛ولى دشمنان قبل از آغاز جنگ از
رويارويى با آنحضرت گريختند و زنانو اموال خود را به عنوان
غنيمت براى مسلمانان، رها كردند.
5 - صحرانشينان "دومةالجندل" دومةالجندل منطقهاى در
نزديكىشام بود، و صحرانشينان در آنجا دست به غارت و شرارت
مىزدند،بطورى كه آسايش وامنيت آن منطقهرا برهم زده بودند.
پيامبر براىسركوبآنانبه سويشان روانه شد امّا پيش از آن كه
به آنان برسد ايشان ازآن منطقه گريخته بودند.
6 - يكى ديگر از اين جنگها، نبردى بود كه ميان مسلمانان و كفار
درجايى به نام "موته" واقع شد.
با آن كه مسلمانان در اين جنگخسارتهاى فراوانى متحمل شدند،
امّا سرانجام پيروزى را از آن خودكردند.
چون پيامبر مستقيماً در اين نبرد حضور نداشتند، ما سخن
رادرباره آن كوتاه مىكنيم.
همانطور كه درباره ساير جنگهايى كه پيامبر درآن شركت نكرده
بود، چنين كرديم.
اينك مىپردازيم به فعاليتهاى مهم پيامبر كه در دو راستاى
سياسىودينى انجام گرفته بود و به گونهاى مختصر درباره آن سخن
مىگويم:
صلح حديبيه از همان زمانى كه كفار قريش، مسلمانان و در رأس
آنها رسول خدا رااز وطنشان، مكّه، بيرون راندند، آنحضرت در
اشتياق بازگشت به مكّهبود.
چرا كه مكّه سرزمين امن و مقدسى در پيشگاه خداوند به
شمارمىرفت.
از اين گذشته چشم همه اعراب به اين شهر دوخته شده بود.
اما جنگهايى كه در اين هفت سال، تمام توجه و همّ پيامبر را به
خودمشغول داشته بود و نيز ضعفى كه پيامبر در يارانش مىديد،
آنحضرت رااز حركت به سوى مكّه، باز مىداشت.
از اين رو وقتى پيامبر فرصت را مناسب ديد، در انديشه بازگشت
بهمكّه برآمد و مسلمانان را از تصميم خود آگاه كرد و فرمود:
مىخواهدتنها براى اداى مناسك به مكّه رود.
ولى مسلمانان با پيامبر خدا همراهىكردند، و از اين رو پيامبر
با يكهزار و چهارصد تن از مهاجران و انصار بهسوى مكّه رهسپار
شد.
امّا كفار قريش دريافتند كه ورود مسلمانان بدون تحمل هيچ
آزارواذيتى به مكّه، شهرى كه سالها پيش از آن رانده شده بودند،
موجبشكست وسرافكندگى آشكارى براى قريش خواهد شد.
بنابراين در صدد برآمدند تا از ورود مسلمانان به مكّه جلوگيرى
كنند.
وجلوداران سپاه خود را به طرف پيامبر و يارانش گسيل داشتند، تا
دربرابر مسلمانان بايستند.
رسول خدا نيز مسير خود را از جاده اصلى تغييرداد تا با اين
سپاهيان درگير نشود.
كفار وقتى از تغيير مسير پيامبر آگاهىيافتند كه آنحضرت به
بلنديهاى "المرار" در پايين مكّه رسيده بود.
آنگاه پيامبر يكى از مسلمانان را به سوى قريش فرستاد، تا
بدانها پيغامدهد كه وى براى جنگ نيامده بلكه قصد به جاى آوردن
عمره را دارد.
قريش نيز فرستادگانى به سوى آنحضرت روانه كردند، و از
وىخواستند تا از تصميم خود منصرف شود.
پيش از اين نيز گروهى را براىمقاومت در مقابل پيامبر فرستاده
بودند؛ كه مسلمانان آنها را دستگيروهمگى را حبس كرده بودند.
چون قريش بر جلوگيرى از ورود پيامبر به خانه خدا
پافشارىمىكرد، آنحضرت رو به اصحابش كرد و فرمود: ما هيچگاه
از جنگ اينقوم باز نمىگرديم و براى پايدارى در جنگ باز از
مسلمانان تقاضاىبيعت نمود.
مسلمانان نيز براى پيروزى يا شهادت به آنحضرت دستبيعت دادند.
وقتى گزارش بيعت جديد مسلمانان با پيامبر به قريش داده شد،
آناناز اين امر وحشت كرده، عدهاى را براى صلح به نزد او
فرستادند.
پيامبرنيز با آنان صلحنامهاى منعقد كرد كه مهمترين بندهاى
آن از اين قرار بود: 1 - آتش بس ميان دو گروه براى مدت دو سال.
2 - هركس به اردوى مسلمانان پناه برد بايد بازگردانده شود ولى
اگركسى از مسلمانان به نزد كفار آمد، نبايد تحويل مسلمانان
داده شود.
3 - مسلمانان بايد امسال از انجام مناسك منصرف شوند و به جاى
آنسال آينده به مكّه وارد گردند.
4 - هر دو طرف مىتوانند پيمان هركس را كه خواستند بپذيرند.
اين سياست صلحجويانه و مسالمتآميز كه پيامبر آن را دنبال
كرد،توانست راههاى بسته پيشرفت و پيروزى را در مقابل آنحضرت
بگشايد.
زيرا پس از تأمين امنيت و آسايش جبهه داخلى، آنان مىتوانستند
بادنياى خارج )جبهه خارجى( رويارو شوند كه اين امر در گرو
انعقاد اينپيمان بود.
تا فراسوى جزيرةالعرب: 1 - پس از امضاى اين صلحنامه، پيامبر
مستقيماً نامههايى به تمامرهبران و فرمانروايان دولتهاى
همسايه نوشت.
آنحضرت نامههايى بهپادشاه روم، ايران، حبشه و قبط نگاشت.
همچنين نامههايى نيز خطاببه فرمانروايان بُصرى و دمشق و
حكمران بحرين و دو فرمانرواى عمانوحكمران يمامه درباره
مسئوليّت رسالت خود و تبليغ آن ارسال داشت.
اين نامههادر نشر دعوت اسلامى و نابودى كفر از تأثير
شگرفىبرخوردار بودند.
برخى از مخاطبان پيامبر، به دعوت وى پاسخ مثبت گفته،
اسلامآوردند، مانند فرمانرواى حبشه و حكمران بحرين و دو
فرمانرواى عمانكه البته اين امر براى اسلام فتحى بزرگ به شمار
مىرفت.
امّا دستهاىديگر از اين پادشاهان واُمَرا، دعوت آنحضرت را
رد كردند امّا همچنانحرمت پيامبر را پاس داشتند و او را تأييد
نمودند.
همچون پادشاه روموقبط و يمامه.
برخى از آنان نيز نه تنها دعوت آنحضرت را قبول نكردندبلكه وى
را مورد اهانت قرار دادند، و دعوت او را به تمسخر گرفتند،مانند
پادشاه ايران و فرمانروايان بُصرى و دمشق.
2 - در سال بعد پيامبر در رأس يارانش كه با وى در حديبيه
حضورداشتند، به عزم عمره به سوى مكّه روانه شد.
كفار ميدان را براىآنحضرت خالى گذارده و خود از مكّه خارج
شده بودند تا مبادا ميان دوطرف برخوردى ايجاد شود.
در واقع اين عمل به منزله اجراى يكى از مفادصلحنامهاى بود كه
در سال گذشته ميان مسلمانان و كفار به امضا رسيدهبود.
اينك پيامبر پس از هفت سال دورى از مكّه براى نخستين بار به
آنشهر مقدّس گام نهاد.
پيمانشكنى قريش و فتح مكّه پيامبر پس از سه روز اقامت در
مكّه به مدينه بازگشت.
پس از اينسال كفار قريش، برخى از مفاد صلحنامه را زير پا
نهادند.
يكى از آنموارد، حمله آنان به قبيله "خزاعه" بود.
اين قبيله با پيامبر همپيمان بودولى طبق مفاد صلحنامه قريش
نمىبايست با همپيمانان پيامبر وارد جنگشوند، و بر ضد ايشان
به دشمنانشان كمك و يارى دهند.
با حمله قريشبه قبيله "خزاعه" بر پيامبر روا بود كه با
قريشيان به جنگ به پردازد.
آنحضرت نيز يارانش را گردآورده به همراه عدهاى از قبايل
مسلمانان كهدر اطراف مدينه سكونت داشتند به سمت مكّه در حركت
شد.
او پيش ازحركت به سوى مكّه، افرادى را به عنوان ديدهبان و
نگهبان بر مسير راهگماشت تا مواظب باشند "جاسوسان" خبر خروج
وى را به مكّيان نبرندوكار بهجنگ نيانجامد زيرا آنحضرت قصد
درگيرى وخونريزى نداشت.
چون پيامبر با سپاهش به "حى ظهران"، در نزديكى مكّه، رسيد
بهافرادش فرمود تا آتش فراوانى بيفروزند آنان نيز چنين كردند.
اين امرهراسى بزرگ در دل كفار انداخت.
ابوسفيان كه راه مكّه را زير نظرگرفته بود، با ديدن آن همه آتش
وحشتزده به نزد عبّاس، عموى پيامبر،رفت.
عبّاس او را به نزد پيامبر برد.
ميان آنها گفتگوهايى رد و بدل شدوسرانجام ابوسفيان اسلام آورد.
با مسلمان شدن ابوسفيان و برخى ازجنگآوران قريش و رؤساى آنها،
مكّه توان خود را براى مقابله از دستداد.
بدينترتيب، ديگر نيروى بازدارندهاى وجود نداشت تا از
ورودپيامبر به مكّه جلوگيرى كند.
پيامبر در اين حمله نظامى، تاكتيكى بىمانند انتخاب كرد و
همينتاكتيك عاملى بود تا از افزايش شمار كشتهها جلوگيرى
نمايد.
تاكتيكپيامبر آن بود كه پيش از ورود به شهر مكّه اعلام كرد
هركس سلاح خود رابر زمين بگذارد يا به خانه ابوسفيان پناهنده
شود، و يا به خانه خودشبرود، يا در كنار كعبه جاى گيرد، و يا
در زير پرچم ابو رويحه درآيد،در امان است.
آنگاه به سپاهيانش فرمود تا شهر را محاصره كنند و از هرطرف
وارد شهر شوند و جز با كسانى كه با آنها به مقابله
مىپردازند،جنگ و ستيز نكنند.
سپس پيامبر، بدون آنكه با حركت مخالفى رودررو شود، به مكّه
قدمنهاد.
تنها برخوردى كه روى داد، برخوردى بود كه ميان خالد بن وليد
كهاز پايين مكّه وارد آن شهر شده بود، با عدهاى از كفار به
وقوع پيوست.
خالد در اين درگيرى دوازده نفر از كافران را به هلاكت رساند و
يك تن ازمسلمانان نيز در اين جنگ شهيد شد.
سپس پيامبر، ضمن خطبهاى كه درخانه كعبه ايراد كرد، فرمان عفو
عمومى نسبت به كليه مشركان را صادرفرمود.
بافتح مكّه، مسلمانان پايههاىحاكميت مطلق خودرا بر
جزيرةالعرب،كه مردم آن مكّه را پايگاه دين و دنياى خود به حساب
مىآوردند،استحكام بخشيدند.
نبرد حنين آنگاه پيامبر فرمود تا بتهايى را كه در حول و حوش
مكّه پرستيدهمىشد درهم كوفته از بين ببرند.
پيامبر اطلاع پيدا كرد، كه گروهى ازقبايل عرب همدست شدهاند،
تا به مكّه يورش آورند و مسلمانان رابكشند.
قبايل هوازن وثقيف نيز جزو همدستان اين گروه بودند.
چون پيامبر نسبت به صحت اين گزارش وقوف يافت، دوازده هزارنفر
از مسلمانان را بسيج كرد و به رويارويى آنان گسيل داشت.
سپاهياندو طرف در وادى حنين با يكديگر روبهرو شدند.
در آنجا تنگهاى بود كهدشمن پيش از مسلمانان، آن تنگه را به
تصرف خود درآورده بود.
وقتى مسلمانان بدان محل رسيدند، سپاه دشمن كه در آن تنگه
كمينكرده بود، بر آنان تاخت.
در اثر اين حمله، گروهى از مسلمانان گريختندوهرج ومرج درميان
لشكريان مسلمان حكمفرما شد.
امّا پيامبر ثابتواستوار، برجاى ماند.
برخى از مسلمانان نيز در كنار آنحضرت باقىماندند.
به تدريج ديگر مسلمانانى كه از ميدان گريخته بودند در
نزدآنحضرت گرد آمدند وهمچون جبههاى واحد بر كفار يورش
بردندوصفوف آنان را درهم شكستند.
دشمنان براى تقويت روحيه سپاهيان خود، همه وسايل و زنان خود
رانيز به ميدان نبرد آورده بودند، با فرار آنان، مسلمانان به
غنايم فراوانىدست يافتند وپيامبر اين غنايم و اموال به دست
آمده را در كار تأليفقلوب قريش به كار گرفت.
پس از پايان اين جنگ، پيامبر در انديشهبازگشت به مدينه شد.
آغاز عصر درخشان جزيرةالعرب پيش از بازگشت به مدينه، آنحضرت
گروهى از لشكريان اسلام را بهتعقيب كفار، كه بار ديگر براى
حمله به مسلمانان و برافروختن آتشجنگ گرد آمده بودند، فرستاد.
يكى از اين لشكرها، به سوى طائف كهكفار را در خود پناه داده
بود، عازم شد.
دژهاى طائف بسى بلندتر از آنبود كه مسلمانان ياراى دستيابى
بدانها را داشته باشند.
بنابراين، بدونآنكه بتوانند به درون دژها قدم نهند، بازگشتند.
همين كه پيامبر به مدينهرسيد، هيأتهايى از نقاط مختلف
جزيرةالعرب بر آنحضرت وارد شدندو يك به يك گرايش خود را به
اسلام اعلان نمودند؛ و از آنحضرتدرخواست مىكردند كه تنى چند
از مبلغان را براى تعليم دستورات اسلامبه ميان آنها گسيل
دارد.
در سال هشتم، سوره برائت )توبه( نازل شد.
با نزول اين سوره،پايان دوره سياهى و تباهى جزيرةالعرب و آغاز
دوره درخشان آن اعلامگرديد.
پيامبر، حضرت على عليه السلام را به مكّه فرستاد تا اين سوره
را درميانحجاجى كه در منى گرد آمده بودند، بخواند.
در آن سوره، به صراحتاعلان شد كه مشركان از اين پس نبايد به
مسجدالحرام وارد شوند.
زيرانجس هستند وخداوند از آنان بيزار است.
همچنين در آن سوره آمده بودكه هيچ عهد وپيمانى از مشركان
پذيرفته نيست و ريختن خون مشركانپس از چهار ماه ديگر، بر
مسلمانان حلال و رواست.
پس از اين اعلان، هيچ كس در جزيرةالعرب نبود كه اظهار شرككند،
مگر گروههايى اندك كه از ترس مسلمانان گريخته بودند و
پنهانىبر كيش گذشته خود پافشارى مىكردند.
پيامبر درصدد جنگ با روم برآمد.
عدهاى از سپاهيان رومى در ديارشام كه امارتى عربى ولى تحت
نفوذ امپراتورى روم بود، به سر مىبردند.
پيامبر همراه سپاهيان اسلام كه تعداد آنان بيش از سى هزار نفر
بود و دههزار تن از آنان سواره و مجهز به سلاحهاى كامل بودند،
به سوى نيروهاىرومى حركت كرد.
اين اقدام پيامبر به خاطر شايعهاى صورت گرفت كه در مدينه بر
سرزبانها افتاده بود.
مردم مىگفتند سپاه روم انديشه جزيرةالعرب و سركوب مسلمانان
رادر سر دارد.
امّا وقتى پيامبر با سپاهيانش به منطقه تبوك رسيد، دانستكه
اين شايعه بىاساس و دروغ بوده است.
لذا با مردم آن ديار از در آشتىدرآمد و بر "رومه" دست يافت.
آنگاه پيامبر پس از آنكه مرزبانانى ازمردم خطه شام و حجاز برضد
دشمنان به كار گماشت و تخم ترس و رعباز حمله ناگهانى مسلمانان
برضد روميان را در دل آنان كاشت، به سوىمدينه بازگشت كرد.
حجةالوداع.
.
تعيين رهبرى در سال دهم هجرى پيامبر تصميم گرفت به حج رود.
مسلمانان كه ازتصميم پيامبر آگاهى يافته بودند، از هر كران به
سوى آنحضرت شتافتند.
چون تعدادشان به اندازه كافى رسيد، پيامبر به همراه ايشان به
سوى مكّهبه حركت در آمد.
در اين سال بود كه پيامبر كيفيت به جاى آوردن حجاسلامى را به
مسلمانان آموخت زيرا مشركان در سال گذشته )نهمهجرى( پيامبر و
يارانش را از اجراى مراسم حج بازداشته بودند.
چونپيامبر مناسك حج را به پايان برد، وخطبهاى درميان
مسلمانان ايرادكرد كه حاوى تعاليم دينى و اخلاقى بود، سپس عزم
بازگشت به مدينهكرد.
چه بسا برخى از ياران آنحضرت كه وى را در اين سفر
مقدّسهمراهى مىكردند، به آشكار مظاهر نگرانى و اضطراب را هر
لحظه درچهره وى مشاهده مىنمودند.
گويا پيامبر مىخواست رازى را آشكار كندكه از آن مىترسيد، يا
در انتظار فرصتى مناسب براى مطرح كردن آن بود.
اين حج، آخرين حجى بود كه پيامبر به جاى آورد.
از اين رو آن را"حجةالوداع" نام نهادند.
بديهى است كه پيامبر بخواهد در اين حج همهچيزهايى را كه به
مصالح مسلمانان و امور سياسى و دينى آنان مربوطمىشد، بيان
كند.
مهمترين مسأله، حكومت اسلامى بود.
چون پيامبر بدرود حياتگويد، اعراب كه هنوز اسلام در ژرفاى دل
آنها ريشه نداونيده دچارتشتت و اختلاف خواهند شد و دو باره به
جنگ و ستيز برخواهندخواست و در نتيجه دين فداى اختلافات خواهد
گشت.
وحى به او خبر داده بود كه پس از وى حكومت از آن على بن
ابىطالباست.
او نخستين كسى بود كه به خدا و فرستادهاش ايمان آورد و در
راهخدا سختيهاى بسيارى تحمل كرد و در قضا و ديگر فضايل انسانى
ازديگران پيشتر بود.
پيامبر خود چندين بار، اين موضوع را به مسلمانانتأكيد كرده
بود.
پيامبر نسبت به آينده امت اسلامى، بسيار احساسنگرانى مىكرد.
زيرا به خوبى مىديد كه برخى از مسلمانان انديشهحكومت بر
مسلمانان را در سر مىپرورانند.
و تنها بدين خاطر اطرافآنحضرت را گرفتهاند.
چون پيامبر به محل "كراع عميم" ازسرزمينهاى "عسفان" رسيد، اين
آيه مباركه نازل شد كه: )فَلَعَلَّكَ تَارِكُ بَعْضَ مَا
يُوحَى إِلَيْكَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُكَ(12)).
"شايد برخى از چيزهايى كه به تو وحى مىشود فروگذارى و سينهات
بدانتنگ شود.
" چون آنحضرت به غديرخم رسيد اين آيه فرود آمد: )يَا أَيُّهَا
الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِن رَبِّكَ وَإِن
لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُوَاللَّهُ
يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ
الْكَافِرِينَ(13)).
"اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت بر تو فرود آمده، تبليغ كن
و اگرچنين نكنى رسالت خود را به انجام نرساندهاى و بدان كه
خداوند تو را از مردمنگه مىدارد وبراستى خداوند گروه كافران
را هدايت نمىكند.
" با نزول اين آيه، پيامبر به يارى خداوند در مورد خلافت
حضرتعلىعليه السلام اطمينان پيدا كرد و كمر به اجراى آن بست
و به مسلمانان دستورداد تا جمع شوند.
چون مسلمانان جمع شدند پيامبر براى ايراد سخنرانىدرميان آنان
برپاى خاست، و پس از خطابهاى ارزشمند به مسأله خلافتعلى بن
أبى طالب اشاره كرد و فرمود: "هركس كه من مولاى اويم على
هممولاى اوست خداوندا دوستدار او را دوست بدار و با دشمن او
دشمنى كن.
محبوبدار هركس كه او را محبوب مىدارد و خشم بگير بر كسى كه
برعلى خشم مىگيرد، كسى كه او را يارى مىدهد، يارى ده و
عزيزدار آنكس را كه به على كمك مىكند و خواردار آن كسى كه وى
را خوارمىدارد، و هرجا كه وى بگردد حق را با وى به گردش
درآر".
آنگاه به مسلمانان دستور داد با على بيعت كنند و به وى به
عنوانصاحب امر )خليفه( مؤمنان سلام كنند.
چون كار بيعت مسلمانان باعلىعليه السلام پايان گرفت، آيه
ديگرى نازل شد كه اكمال و اتمام دين را بههمگان اعلام
مىداشت: )الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ
عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ
الْإِسْلَامَدِيناً(14))؛ "امروز دين شما را كامل كردم و
نعمتم را بر شما تمام ساختم واسلام را به عنوان آئين براى شما
پسنديدم.
"
سپاه اسامه پس از آنكه پيامبر به مدينه بازگشت لشكر بزرگى را
بسيج كرد كه درآن افرادى همچون ابوبكر و عمر و بسيارى از
مهاجران و انصار جاىداشتند.
آنحضرت اسامة بن زيد را كه در آن هنگام جوانى بود و سن او
بهبيست نمىرسيد، به فرماندهى اين سپاه برگماشت.
پيامبر اين سپاه را بهطرف شام، جايى كه جعفر و زيد پدر اسامه
فرماندهان سپاه اسلام در آنكشته شده بودند، فرستاد.
پيامبر كوششهاى فراوانى براى روانه كردن اين سپاه در
كوتاهترين زمانبه خرج مىداد زيرا مرگ خود را نزديك مىديد و
مىخواست برخى ازعناصر فاسدى را كه به خاطر آينده و سرنوشت امت
اسلامى از آنهابيمناك بود، بدينترتيب از شهر دور كند.
امّا با تمام اينها منافقان حركتاين سپاه را به تعويق
انداختند.
تا آنجا كه پيامبر با اصرار فراوان به اسامهدستور داد تا سپاه
تحت فرمانش را به جايى كه قرار بود بروند، حركتدهد.
اين سپاه در محلى به نام "جرف" در چند فرسخى مدينه اردو زد.
درهمين حال، بيمارى پيامبر كه بنا به قول برخى از راويان از
زهرىكه يكى از يهوديان به وى خورانيده بود ناشى مىشد، شدت
يافت.
افرادسپاه اسامه به مدينه بازگشتند، درحالى كه پيامبر كسانى را
كه از سپاهاسامه تخلف ورزيده بودند، مورد لعن خود قرار داده
بود!
كوچ آفتاب سرانجام پيامبر در بيست و هشتم ماه صفر در سال
يازدهم هجرى،درحالى كه شصت و سه سال در راه خدا تلاش كرده بود
و بيست و سه سالاز آن را به گونهاى خاص در نشر رسالت جهانى
خويش به چهار گوشه دنياكه سيزده سال آن را در مكّه و ده سال
باقى مانده را در مدينه به سر آوردهبود به رفيق اعلاى خويش
پيوست.
رحلت آنحضرت را در ظهر روزدوشنبه مطابق با سال (633) ميلادى
ثبت كردهاند.
رحلت پيامبر مصيبت بزرگى براى اسلام و مسلمانان به شمار
مىرفتكه تا آن روزگار نظيرى براى آن اتفاق نيفتاده بود.
همچنين با وفات وىانحرافى آشكار در اسلام پديد آمد.
حضرت على عليه السلام به انجام غسل و كفن پيامبر مشغول شد و
همراه باديگر مسلمانان بر پيكر پاك آنحضرت نماز گزارد و آنگاه
وى را درخانهاش، آرامگاه كنونى آنحضرت به خاك سپرد.
بهترين درودهاوسلامها بر تو اى رسول خدا و برخاندان پاك و
پاكيزهات باد!
تعدد زوجات دشمنان و مخالفان مىپندارند كه مىتوانند از
مسأله تعدد زوجاتپيامبر، نقطه ضعفى بر آنحضرت بگيرند و هر
اتهامى كه مىخواهند بهساحت مقدس وى وارد سازند.
امّا كسى كه با آگاهى و هشيارى دقيق تاريخ پيامبر و فراز و
نشيبهاىآن را بررسى مىكند؛ به فلسفه واقعى ازدواجهاى پيامبر
اسلام پى مىبردو در مىيابد كه اين ازدواجها از ژرفاى اخلاق
پاكيزه و از مظاهر انسانيتوفعاليتهاى مقدّس دينى آنحضرت
برخاسته است.
با آنكه نمىتوانيم مطلبى بدين گستردگى را در صفحهاى خلاصه
كنيم،اما اميدوارم بتوانم چكيدهاى از فلسفه ازدواجهاى پيامبر
را توضيح دهم: پيامبر در دوران جوانى، زمانى كه غريزه جنسى
انسان به بالاترين حدو مرز خود مىرسد، ازدواج نكرد.
و تنها زنى كه با وى پيمان زناشويىبست خديجه بود و همانطور كه
همه مىدانند وى زنى شوهر كرده بود.
درميان همسران او، تنها عايشه دختر بود و آن هم در زمانى كه
پيامبرهمسرى نداشت و نهضت اسلامى مراحل اوليه خود را طى مىكرد
و تعاليمدينى پاكيزهاى وضع مىشد كه با رهبانيت مسيحى كه
ازدواج را منعمىكرد، مخالفت داشت و پيامبر پيش از آنكه شعار
دهد عمل مىكرد، تانمونه و سرمشقى راستين براى مسلمانان باشد.
پيامبر با بيوهزنان ازدواج مىكرد.
در آن روزگار، يكى از عاداتنابههنجار اعراب آن بود كه زن
بيوه را به كلى طرد مىكردند تا تن به گناهوزشتى دهد و يا آن
كه به فقر دچار شود و نابود گردد.
البته جنگهاىاسلامى موجب افزايش تعداد اين زنان نيز شده بود.
بعلاوه پيامبر با اينزنان ازدواج مىكرد، تا نظر قبيلههاى
آنها را به اسلام جلب كند.
برخىاز زنانى كه پيامبر از طريق نخست با آنان پيمان زناشويى
بسته بود،عبارتند از: اُمّ سلمه و سوده دختر زمعه و رمله ام
حبيبه و حفصه دختر عمروميمونه.
نام برخى از زنانى كهاز طريق دوم بههمسرى آنحضرت
درآمدهبودند، عبارتند از: صفيه دختر ثابت.
ثابت يكى از سران يهود بود.
بهنظر مىرسد پيامبر با دختر ثابت ازدواج كرد تا دلهاى
يهوديان را كهدژهايشان ويران و مجد و شكوهشان نابود شده بود،
به اسلام جلب كند.
"جويرة" نيز يكى ديگر از زنان پيامبر بود.
پس از آنكه اربابانِ وىدر غزوه "بنى مصطلق" تار و مار شدند،
آنحضرت وى را به زنى گرفتو به خاطر همين زن، همه اسيران بنى
مصطلق آزاد شدند.
بنى مصطلق نيز به بركت اين پيمان خجسته، به اسلام گرويدند.
- از اينها گذشته، بايد اضافه كنيم كه پيامبر تنها براى مردان
برانگيختهنشده، بلكه وى مأموريت هدايت زنان را نيز برعهده
دارد.
همانگونه كهپيامبر مستقيماً با مردان ارتباط برقرار مىكرد،
مىبايست زنها را نيزتحت تربيت و تهذيب قرار دهد بنابراين اگر
پيامبر اين مقدار ازدواجنمىكرد فرصت كافى براى برخورد نزديك
با زنان براى او فراهم نمىآمدو ناچار بود از دور به اين مهم
اقدام كند كه البته اين اندازه در تربيت زنكه شايستگى رهبرى
فكرى و تربيتى را داراست، كافى نبوده است با آنكهپيامبر با
زنانى كه از نظر جنسيت متفاوت از يكديگر بودند، ازدواج كردامّا
توانست نمونه عالى مديريت در زندگى خانوادگى باشد اگرچهمشكلات
بس پيچيده اجتماعى نيز اطراف آنحضرت را فرا گرفته بود.
مدير و مربّى در ديگر امور، پيامبر با وسعت انديشه وسعه صدر و
حسن تدبيرشوبا ويژگى خاصى كه خداوند به او داده بود، توانست
برترى و تفوق خودرا بر ساير مردمان و در همه زمانها نشان دهد.
آنحضرت با آنكه يتيمىطرد شده بود، توفيق يافت از جهنم بيابان
عربستان، بهشت دولتهاىاسلامى و مهد تمدن و فرهنگ اسلامى را
بنيان نهد.
و از مردمان آن دياركه از نظر اخلاق و عادات از بدترين مردمان
روى زمين به شمارمىآمدند، پيوسته رهبران و سرورانى جهانى به
وجود آورد.
آنچنانكهتفصيل برخى از اين رويدادها را، پيش از اين نيز بيان
كرديم.
آيا اينهاهمه نمىتواند گواهى بر حُسن تدبير و وسعت انديشه و
سيرت زيبا و كمالروحى و عقلى آنحضرت به شمار آيد؟
خُلق عظيم اگر از شرح صدر و وسعت روح آنحضرت در ميدان تدبير
امورخصوصى و عمومى تا ساير مظاهر برترى روحى و اخلاقى وى تأمل
كنيمبايد از توصيف كامل جوانب برترى آنحضرت در اخلاق، اظهار
عجزوناتوانى نماييم.
چراكه خداوند وى را خاتم پيامبران قرار داده و اينانكسانى
هستند كه در هر دو جنبه مادى و معنوى راهبر و سرآمد
تمامانسانها بودهاند.
اميرمؤمنان على عليه السلام، براى نشان دادن عجز و ناتوانى
انسان از توصيفكامل پيامبر، استدلال لطيفى را بيان كرده است.
او مىگويد: خداوند درقرآن مىفرمايد: )وَإِن تَعُدُّوا
نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا(15)).
"اگر نعمتهاى خداوند ا شمارش كنيد، آنها را نتوانيد جمع كرد.
" درهمين حال خداوند در آيه ديگرى مىفرمايد: )فَمَا مَتَاعُ
الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ(16)).
"بهره زندگى دنيا در آخرت جز اندكى نيست.
" بنابراين، زندگى دنيا كه نزد خداوند اندك است، احاطه بر
آنوشمارش آن ممكن نيست پس چگونه مىتوان به خُلق و خوى
پيامبرپىبرد كه خداى تعالى دربارهاش گفته است: )وَإِنَّكَ
لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ(17))؛ "همانا تو داراى خوى بزرگ هستى.
" خداوند خُلق پيامبر را صفت عظيم، توصيف فرموده است و
هرگاهنتوان چيز اندك )نعمتهاى دنيوى( را شمارش كرد پس چگونه
مىتوان بهشمارش چيزى كه بزرگ است )خلق و خوى پيامبر( توانا
شد؟!
در بلنداى اخلاق با اين وصف، نگارنده برخى از مظاهر اين خلق و
خوى بزرگ را بهنگارش در مىآورد.
پيامبر صلى الله عليه وآله، دليرترين و بردبارترين و عادلترين
و پاكترينوبخشندهترين مردمان بود.
حتى يك درهم و دينار براى يك شب نزد اوباقى نمىماند.
او از همه مردم زاهدتر بود و سادهتر زندگى مىكردآنچنانكه كفش
و جامهاش را به دست خويش وصله مىكرد و در امورخانه همگام با
ديگر افراد كمك وهمكارى مىنمود.
حيا و آزرم او از ديگران بيشتر بود.
هيچگاه در چهره كسى خيرهنمىشد.
از همه مردم آسانگيرتر بود.
دعوت هر آزاده و بندهاى را اجابتمىكرد.
هديه را مىپذيرفت حتى اگر جرعهاى شير بود و سعى مىكرد آنرا
جبران كند و به ديگران بخوراند.
هيچگاه دربرابر دعوت كنيز ياتهيدستى تكبر نمىورزيد و از آن با
روى باز استقبال مىكرد.
آنحضرتبه خاطر خدا، نه به خاطر خودش، خشمگين مىشد و فرمان
خدا را اجرامىكرد اگرچه به زيان خود يا يكى از يارانش تمام
مىشد.
روزى يارانآنحضرت به وى پيشنهاد كردند از نيروى مشركان ديگر
عليه دشمنانمشركش سود جويد امّا آنحضرت پيشنهاد آنان را رد
كرد و فرمود: ما ازمشركان يارى نمىجوييم.
حال آنكه پيامبر در آن هنگام بسيار به كمكآنان نياز داشت.
آنحضرت از شدّت گرسنگى سنگ بر شكم مىبست و هرگاه
خوردنىفراهم مىشد، هرچه مىيافت مىخورد و چيزى را بر
نمىگرداند.
خوراكش ساده بود.
درحالى كه تكيه داده بود، غذا نمىخورد.
باتهيدستان هم سفره مىشد و با فقرا مجالست مىكرد.
دانشمندان را گرامىمىداشت و به هيچ كس جفا نمىكرد.
از فعاليتهاى اجتماعى پيامبر آن بود، كه از بيمار، هركس كه بود
و بههر نحو، عيادت مىكرد و به تشييع جنازه مردگان مىرفت.
به تنهايى راهمىرفت.
هيچگاه حَشَم و خَدَم براى خود نمىگرفت.
هر مركبى كه حاضربود سوار مىشد، چه اسب و چه استر و چه الاغ.
گاه پابرهنه مىرفتوگاهى با كفش.
زمانى ردا دربر مىكرد و گاهى بدون ردا و بدون عمامهوكلاه
خارج مىشد ولى وقتى راه مىپيمود به نيرومندى مىرفت نه باضعف
و سستى.
به هنگام رفتن، پاهايش را از زمين مىكند آنچنانكهگويى از
فراز به نشيب مىآيد.
بوى خوش را بسيار دوست مىداشت.
او صاحب غلامان و كنيزان بودولى هيچگاه بر آنها برترى
نمىجُست.
وقتى را از دست نمىداد كه درطاعت خداوند نباشد.
با هركس كه ديدار مىكرد، در سلام گفتن سبقت مىجست.
هركسبراى كارى در كنار او بود صبر مىكرد تا وى جدا شود.
به هريك ازيارانش كه برمىخورد دستش را براى مصافحه دراز
مىكرد.
و آنگاه دستاو را مىگرفت وانگشتانش را در انگشتان او فرو
مىبرد و آنگاه دستديگرش را بر روى دست او مىنهاد.
اگر به نماز ايستاده بود.
و كسى براى كارى نزد وى مىآمد، نمازش رازودتر تمام مىكرد و
آنگاه رو به شخص كرده مىگفت: آيا كارى دارى؟وچون حاجت او را
روا مىكرد، دوباره به نماز مىايستاد.
بيشتر به حالت تواضع مىنشست.
يعنى زانوانش را با دو دست بغلمىكرد و تا آخر مجلس مىنشست.
هيچگاه ديده نشد درميان يارانش،پاهايش را دراز كند.
بيشتر رو به قبله مىنشست.
هركس را كه بر وىوارد مىشد گرامى مىداشت و گاهى اوقات براى
افرادى كه از بستگان اوهم نبودند، جامهاش را براى نشستن
مىگستراند.
گليم را زير پاى كسىمىانداخت كه بر وى وارد شده بود، و اگر
آن فرد نمىپذيرفت آنقدراصرار مىكرد تا بپذيرد.
هركس به سخن پيامبر گوش مىسپرد گمان مىبرد كه وى درنظر
پيامبرگرامىترين مردمان است.
تا آنجا كه هركس در محضر او مىنشست ازچهره ونگاه مبارك پيامبر
برخوردار مىشد.
براى احترام و گرامىداشت يارانش، آنان را به كنيه فرا
مىخواند،واگر كسى كنيه نداشت، آنحضرت خود كنيهاى براى او
تعيين مىكرد.
در مورد زنان نيز اگر فرزندى داشتند آنها را به نام
فرزندانشانمىخواند وگرنه كنيه جديدى براى آنها برمىگزيد.
حتى كودكان را نيز باكنيه صدا مىزد.
از ديگران به خشم دورتر و به خشنودى نزديكتر و نسبت به مردم
ازديگران دلسوزتر و سودمندتر بود.
هرگاه در مجلسى حاضر مىشد مىفرمود: "خداوندا پاك و
منزهىوستايش تو راست.
گواهى دهم كه معبودى جز تو نيست.
از تو آمرزشخواهم وبه سوى تو بازگشت مىكنم".
وقتى درميان يارانش حضور مىيافت، به درستى معلوم نبود كه
كداميك از آنان حضرت محمد صلى الله عليه وآله است.
زيرا خود را درميان آنان جاىمىداد )جاى ويژهاى براى خود
تعيين نمىكرد(.
امّا بعداً چون تعدادملاقات كنندگان حضرت رو به افزايش رفت و
واردان در پيش رويشمىپرسيدند كه كداميك از شما محمد هستيد؟
براى آنحضرت سكّويىگلين درست كردند.
با اين وجود آنحضرت بازهم مىفرمود: من بندهاىبيش نيستم.
پيامبر اسلام خداترستر از همه بود.
نسبت به خدا از همگان پرواىبيشترى داشت.
در شناخت خدا از همه داناتر و در طاعت خداوند از همهنيرومندتر
ودر عبادت خدا شكيباتر و محبتش به خدا از ديگران بيشتروزهدش از
همه زيادتر بود.
آنقدر به نماز مىايستاد كه كف پاهايش ازكثرت نماز شكافته
مىشد.
وقتى به نماز مىايستاد اشكهايش روانمىشد.
از صداى گريه ونالهاش، زمينى كه روى آن نماز
مىخواندمىلرزيد.
گاه آنقدر روزه مىگرفت كه گفته مىشد: ديگر افطار نمىكندوگاه
نيز روزه نمىگرفت تا جايى كه مىگفتند: او ديگر روزه
نمىگيرد.
نظافت بدنش را رعايت مىكرد جامهاش پاكيزه بود.
موى سر و محاسنشرا مرتب مىكرد و شانه مىزد.
دندانهايش را مسواك مىكرد و بوى خوشبه كار مىبرد بطورى كه
از دور نيز بوى خوش او را درمىيافتند.
شخصىكه با وى همنشينى يا مصافحه كرده بود به نيكى شناخته
مىشد زيرا بوىخوش عطر پيامبر از وى نيز به مشام مىرسيد.
آنحضرت، گرسنه را سيرمىكرد و برهنه را مىپوشانيد پياده را
سوار مىكرد و حاجتمندان را يارىمىداد و بدهى بدهكاران را
ادا مىكرد.
او دليرترين مردم بود.
تا آن جا كه امام على عليه السلام فرمود: "اگر ما را درروز بدر
مشاهده مىكرديد، مىديديد كه ما به پيامبر، كه نزديكترين
ازهمه ما به دشمن بود و با سختى تمام مىجنگيد، پناه
مىبرديم".
و نيزهمان حضرت فرموده است: "هنگامى كه شعله جنگ برافروخته
مىشدو دو گروه دست به كار نبرد مىشدند ما به رسول خدا پناه
مىآورديم.
هيچكس از رسول خدا به دشمن نزديكتر نبود".
او از تمام مردم بخشندهتر و در گفتار راستگوتر و در پناه
دادنوفادارتر بود.
خلق و خويش از ديگران ملايمتر و نسبش پاك بود.
هركس كه او را مىديد تحت تأثير هيبت آنحضرت واقع مىشد.
هركسبا او رفت و آمد مىكرد، دوستش مىداشت.
چيزى از وى تقاضا نمىشدجز آن كه آن را مىبخشيد.
روزى مردى به نزدش آمد و چيزى درخواستكرد.
پيامبر آنقدر به وى گوسفند بخشيد كه ميان دو كوه را پر كرد.
آنمرد به سوى قبيلهاش بازگشت و گفت: اسلام آوريد كه محمد
آنچنانمىبخشد كه گويى بيمى از تنگدستى ندارد.
(18) او هر منكرى را زشت مىانگاشت و به هر خوبى فرمان مىداد.
بالاخره آن كه وى براى هر خوبى سرمشق، و براى هر فضلى
نمونه،وبراى هر چيزى كه انسان را در دو جهان سود مىبخشيد،
راهبر بود.
بر او و بر دودمانش برترين و پاكترين درودها و سلامها باد.
1) قريش تصغير "قرش" به معناى جانورى دريايى و نيز نام واحد
پول است.
2) ساوه: شهرى در ايران است و در كنار آن درياچهاى بوده، كه
اكنون آب آن خشكشده است و امروز به صورت باتلاقى درآمده كه
اگر كسى بدان نزديك شود در آنفرو مىرود.
3) سوره علق، آيه 5 - 1.
4) سوره مدثر، آيه 3 - 1.
5) سوره شعراء، آيه 214.
6) رسول الإسلام في مكّة، ص21.
7) رسول الإسلام في مكّة، ص28.
8) سوره اسراء، آيه 88.
9) خاتم النبيّين، ص 9.
10) سوره نساء، آيه 145.
11) خاتم النبيّين، ص146.
12) سوره هود، آيه 12.
13) سوره مائدة، آيه 67.
14) سوره مائده، آيه 3.
15) سوره ابراهيم، آيه 34.
16) سوره توبه، آيه 38.
17) سوره قلم، آيه 4.
18) در نقل خصلتهاى پاك آنحضرت از كتاب "المعارف الاسلامية"
صفحات 48 تا74 بهره جستيم.