از هجرت تا رحلت  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

حركت به سوى مكه 
رسول خدا صلى الله عليه و آله روز جمعه دوم رمضان بعد از نماز عصر براى فتح مكه از مدينه حركت فرمود، ابولبابه را در جاى خود در مدينه گذاشت و از رؤ ساى قبائل خواست مردان خويش را بياورند.
امام باقر عليه السلام فرموده : آن حضرت روزه گرفت ، مردم نيز روزه گرفتند و چون به كراع الغميم رسيد امر به افطار كرد و خود افطار فرمود، ديگران نيز افطار كردند؛ ولى بعضى روزه خود را نشكستند حضرت آن ها را عصاة يعنى گناهكاران ناميد(642)
آنگاه با لشكريان كه ده هزار پياده و چهارصد نفر سواره بودند، به محلى به نام مرالظهران در نزديكى هاى مكه رسيدند. كفار قريش ‍ از حركت آن حضرت خبرى نداشتند.
شبى ابوسفيان و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء از مكه خارج شده مى خواستند از وضع بيرون باخبر باشند؛ زيرا هر لحظه احتمال حمله مسلمانان را مى دادند. پيش از آنها عباس بن عبدالمطلب عموى آن حضرت كه از آمدن لشكريان اسلام اطلاع داشت ، از مكه خارج شده بود تا خود را به حضرت برساند. ابوسفيان بن حارث عموزاده آن حضرت و عبدالله بن ابى اميه عمه زاده آن حضرت نيز با عباس بودند، آن ها چون به لشكريان اسلام نزديك شدند زيادبن اسيد فرمانده نگهبانان خود را به آنها رسانيد كه بداند كيستند و چه كار دارند؟ آن ها خود را معرفى كردند، زياد، به عباس اجازه داد كه به محضر حضرت برود؛ ولى آن دو را همانجا نگاه داشت .
عباس به خدمت حضرت رسيد و سلام كرد و ضمنا گفت : پدر و مادرم به فدايت پسرعمو و پسرعمه ات آمده اند اسلام بياورند، حضرت فرمود: من حاجتى به آن ها ندارم پسر عمويم احترام مرا مراعات نكرده و عمه زاده ام همان است كه مى گفت : ما نؤ من لك حيت تفجر لنا من الارض ينبوعا عباس از قول آن حضرت ماءيوس شده و بيرون آمد ، ام سلمه در محضر آن حضرت وساطت كرد و حضرت هر دو را فراخواند و اسلام آن ها را پذيرفت .
عباس مى گويد: من پيش خودم فكر كردم كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله با قهر و با اين وضع داخل مكه شود قريش تا ابد هلاك خواهد شد، لذا به قاطر سفيد رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار شده به طرف مكه آمدم شايد هيزم شكنى يا چوپانى پيدا كرده به قريش اطلاع دهم تا بيايند و از حضرت امان بگيرند.
شب تايك بود، شنيدم چند نفر با هم سخن مى گويند، صداى ابوسفيان را شناختم كه به بديل مى گفت : اينهمه آتش از كيست كه در شب روشن كرده اند؟! گفت : مال قبيله خزاعه است ابوسفيان گفت خزاعه چندان جمعيت ندارند كه اين همه آتش داشته باشند، اين آتش از قبيله تيم يا ربيعه باشد.
من كه ابوسفيان را از صدايش شناخته بودم ، با صداى بلند گفتم : ابا حنظله ؟ گفت : لبيك تو كيستى ؟ گفتم : من عباس هستم ، گفت : پدر و مادرم به فدايت اين همه آتش از كيست ؟گفتم : رسول خداست با ده هزار نفر. گفت : پس چاره چيست ؟ گفتم : پشت سر من سوار شو تا از رسول خدا صلى الله عليه و آله برايت امان بگيرم .
آنگاه وى را به پشت سر خود سوار كردم ، بر هر گروهى كه مى رسيدم به ديدن من بلند مى شدند، بعد مى گفتند: عموى رسول خداست بگذاريد برود، تا به كنار عمربن الخطاب رسيدم ، او با ديدن ابوسفيان ، فرياد كشيد: دشمن خدا، سپاس خدا، را كه به دست ما افتادى ، او با ما به خيمه رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و پيش ‍ از ما داخل شد و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله خداوند ابوسفيان را بدون عهد و پيمان در اختيار شما قرار داده ، اجازه بدهيد گردنش را بزنم .
به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتم : من ابوسفيان را پناه داده ام فرمود: او را پيش من بياورد، ابوسفيان آمد و در جلو آن حضرت ايستاد، حضرت به وى فرمود: اباسفيان آيا وقت آن نرسيده كه بگويى : معبودى جز خدا نيست من رسول او هستم ؟! گفت : پدر و مادرم به فداى تو چقدر بزرگوار و صله رحم كننده و بردبار هستى ، به خدا قسم اگر جز خدا معبودى بود ما را در احدو بدر يارى و بى نياز مى كرد (يعنى آرى جز خدا معبودى نيست ) ولى اينكه تو رسول خدايى هنوز باور نكرده ام .
عباس گفت : بيچاره اگر شهادتين نگويى به خدا قسم هم اكنون گردنت را خواهند زد؛ فكر مى كنى آزاد و صاحب اختيارى ؟ آنگاه از روى ناچارى در حالى كه زبانش به لكنت افتاده بود و مى لرزيد گفت : اشهد ان لااله الاالله و انك رسول الله . بعد به عباس ‍ گفت : خوب حالا با دو صنم لات و عزى چه كنيم ؟ عمربن الخطاب گفت : اسلح عليهما بر لات و عزى تغوظ كن ، ابوسفيان گفت : عمر چه بى حيايى تو چرا در سخن من و پسر عمويم (هم قبيله ام ) مداخله مى كنى .
بعد رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: امشب پيش چه كسى خواهى بود؟ گفت در پيش عمويت عباس ، حضرت به عباس ‍ فرمود: او را ببر امشب پيش تو باشد، فردا پيش من بياور وقت صبح ، ابوسفيان صداى بلال را شنيد كه اذان گفت پرسيد: عباس اين چه صدايى است ؟ گفت نصداى بلال اذان گوى رسول خداست ، حالا كه مسلمان شده اى پاشو وضو بگير و نماز بخوان ، گفت : چطور وضو بگيرم ؟ عباس وضو را به او تعليم داد.
ابوسفيان در آن حال ديد رسول خدا صلى الله عليه و آله مشغول وضو گرفتن است ؛ ولى دستهاى مؤ منان زير ريش آن حضرت باز است هر قطره آبى كه از صورت حضرت مى ريزد آن را گرفته و به صورت خويش مى كشند، (آن منافق و مشرك كه تا آخرين نفس نور خدا به دلش راه نيافت ) با كمال تعجب از نفوذ معنوى آن حضرت ، گفت : عباس به خدا قسم نه در كسرى اين نفوذ را ديده ام و نه در قيصر.
و چون عباس او را به محضر حضرت آورد، فرمود: عباس وى را در جاى تنگى نگاه دار تا حركت لشكريان خدا را ببيند. عباس او را در جاى تنگى از كوه نگاه داشت لشكريان خدا فوج فوج ، گروه گروه از مقابل او مى گذشتند ابوسفيان كه از ديدن آنها خود را بكلى باخته بود از عباس مى پرسيد اينها كدامند، عباس مرتب قبائل را معرفى مى كرد: قبيله اسلم است ، قبيله جهينه است ، قبيله فلان است ، تا رسول خدا صلى الله عليه و آله در كتبيه خضراء از مهاجر و انصار رسيد، همه غرق در سلاح كه لثام (643) بسته بودند و جز چشمشان ديده نمى شد، ابوسفيان گفت : عباس اينها كدامند؟! جواب داد: اين رسول خداست با مهاجران و انصار، گفت : عباس واقعا پادشاهى برادرزاده ات خيلى بزرگ شده است ، عباس گفت : واى بر تو پادشاهى نيست نبوت استت ابوسفيان گفت : پس هيچ .
در نزديكى مكه رفقاى ابوسفيان : حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء به خدمت حضرت رسيده و مسلمان شدند. عباس به رسول خدا صلى الله عليه و آله گفت : ابوسفيان مردى افتخار طلب است اگر مزيتى به او داده شود مناسب خواهد بود، حضرت فرمود: حكيم و بديل برويد مردم را به اسلام دعوت كنيد و ندا و اعلام نماييد كه هر كس ‍ در بالاى مكه به خانه ابوسفيان داخل شود در امان است وهر كس در پايين مكه به خانه حكيم بن حزام داخل شود در امان است و هر كس ‍ در خانه بنشيند و دست به سلاح نبرد در امان خواهد بود. ابوسفيان با كمال تعجب گفت : خانه من ؟! فرمود: آرى خانه تو.
چون آن سه نفر به طرف مكه رفتند حضرت به زبير فرمود: در پى آنها برو و پرچم اسلام را در بالاى مكه و بر بالاى كوه حجون برافراز و از آنجا تكان نخور تا من برسم ، آنگاه حضرت از طرف حجون داخل شده و خيمه اش را همانجا نصب كردند و به سعد بن عباده دستور داد با فوج انصار و خالدبن وليد با فوج قضاعه و بنى سليم از پايين مكه داخل شده و سعد پرچم اسلام را در نزديكى خانه هاى مكه به اهتزار درآورد و مطلقا دست به سلاح نبرند مگر آنكه كسى به آنها حمله كند، ولى چهار نفر را كه عبارتند از عبدالله بن ابى سرح و حويرث بن نفيل و ابن خطل (644) و مقيس بن صبابه و نيز دو نفر كنيز را كه رسول خداصلى الله عليه و آله را در شعر خود مسخره مى كردند بايد بكشند ولو دست به پرده كعبه گرفته باشند.
ابوسفيان دوان دوان از پايين مكه به طرف آن آمد، قريش پيش وى آمده گفتند: چه خبر آورده اى ؟ اين گرد و غبار كه هوا را پركرده چيست ؟! گفت : محمد است با لشكريانش ، بعد فرياد كشيد: آيا آن غالب ، (645) در خانه ها باشيد، در خانه ها باشيد، هر كس به خانه من درآيد در امان است .
زنش هند از شنيدن اين سخن فرياد كشيد: اين پيرمرد خبيث را بكشيد، خدا لعنتش كند چه خبر دهنده بدى است . ابوسفيان گفت : واى بر تو اى زن !... ساكت باش ، حق آمد، گرفتارى نزديك شد.
سعدبن عباده كه با پرچم رسول الله صلى الله عليه و آله داخل مكه مى شد رجز مى خواند كه : امروز روز كشتار است ، امروز حريم ها اسير خواهند شد.
ابوسفيان چون سخن سعد را شنيد به محضر حضرت آمد و ركاب وى را بوسيد و گفت : پدر و مادرم به فدايت آيا گفته سعد را مى شنويد كه مى گويد:

اليوم يوم الملحمه
اليوم تسبى الحرمة

رسول خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابيطاب عليه السلام فرمود: خودت را به سعد برسان و پرچم را از وى بگير و تو آن را داخل مكه كن به طور ملايم و تؤ ام با رفق . حضرت پرچم را از سعد گرفت و داخل مكه شد (646)گرفتن پرچم از سعدبن عباده را طبرى و ابن اثير نيز نقل كرده اند و آن حكايت از مقام و شخصيت امير عليه السلام دارد واگر شخص ديگرى جز على عليه السلام مى آمد، نه سعد پرچم را مى داد و نه قوم خزرج به آن ننگ راضى مى شدند؛ ولى چون آن حضرت آمد، سعد حاضر به دادن پرچم شد.
شش نفر مهدورالدم 
پس از آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله حكم قتل شش نفر فوق را صادر كردند، على بن ابيطالب عليه السلام حويرث بن نقيل و يكى از آن دو كنيز آوازه خوان را كشت ديگرى فرار كرده و از مكه بيرون رفت ، مقيس بن صبابه نيز در بازار مكه به دست آن حضرت به جهنم رفت ، عبدالله بن حنظل پرده كعبه را گرفته و به آنجا پناه برده بود، سعيد بن حريث و عمار بن ياسر خوا را به وى رساندند، ولى سعيد پيش از عمار كار او را ساخت ، عبدالله بن ابى سرح كه قرآن را به عمد غلط نوشته بود، عثمان بن عفان را براى او پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله وساطت كرد برادر رضاعى او بود، حضرت در قبول كردن وساطت بسيار تاءخير كرد تا شايد يك نفر برخاسته و او را بكشد، آخر با سماجت عجيب عثمان ، حضرت اكراها به او پناه داد و به ياران پرخاش كرد كه آيا كسى نبود برخاسته و آن فاسق را بكشد، مردى گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اگر با چشم اشاره مى كردى او را كشته بودم .
رسول خدا صلى الله عليه و آله در كعبه 
حضرت چون به كنار كعبه رسيد، اطراف آن پر از اصنام (بتها) بود گويند: سيصد و شصت بت در اطراف كعبه چيده بودند، در ارشاد، فرموده : بتها با سرب به هم وصل شده بودند. حضرت فرمود: يا على مشتى سنگ ريزه براى من بياور، بعد سنگ ريزه ها را بر آنها انداخت و مى فرمود: جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا بعد فرمود: تا آن ها را از مسجد بيرون ريخته ، شكسته و به دور انداختند.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: آنگاه حضرت فرمود: كليد كعبه پيش كيست ؟ گفتند: نزد مادر شيبه است حضرت به شيبه فرمود: برو كليد كعبه را از مادرت بگير و بياور، مادرش گفت : برو به او بگو رزمندگان ما را كشتى ، مى خواهى افتخارمان را نيز از ما بستانى ؟ حضرت سفارش كرد، بايد كليد را بدهى وگرنه مرگ دركنار توست ، زن ترسيد و كليد را توسط پسرش فرستاد. چون كليد، حاضر شد، حضرت به عمربن الخطاب فرمود: اين تعبير خواب گذشته من است : هذا تاءويل رؤ ياى من قبل (647).
و پيش از آنكه داخل كعبه شود فرمود: هر بتى كه در كعبه موجود بود دور ريختند ازجمله ابراهيم و اسماعيل عليه السلام در حالى كه تيرهاى ازلام (قرعه ) به دست داشتند، فرمود: خدا بت پرستان را بكشد، به خدا قسم آنها ميدانند كه ابراهيم و اسماعيل هيچ وقت قمار ازلام نكرده اند (648).
در آن موقع بزرگان مكه داخل مسجدالحرام شده بودند، واحتمال قوى مى دادند كه حضرت آنها را قتل عام خواهد كرد، رسول خدا صلى الله عليه و آله دو دست مبارك خويش را به دو طرف در كعبه گذاشت و روبه جمعيت فرمود: لااله الاالله انجز وعده و نصر عبده و غلب الاحزاب وحده بعد فرمود: درباره من چه فكر مى كنيد و چه مى گوييد؟ سهيل بن عمرو كه چهره آشنا و امضا كننده صلح حديبيه بود گفت : سخن خوب مى گوييم و فكر خوب داريم ، تو برادرى بزرگوار و پسر عموى بزرگوارى . يعنى اميد آن است كه گذشته را فراموش كنى و با ما روسياهان با عطوفت رفتار فرمايى .
آن بزرگوار كه يك دريا عطوفت و عفو و گذشت بود، فرمود: من به شما آن را مى گويم كه برادرم يوسف بن يعقوب به برادرانش گفت در حالى كه بر ايشان پيروز شده بود:
لاتثريب عليكم اليوم يغفرالله لكم و هو ارحم الراحمين ؛
امروز سرزنشى بر شما نيست ، خدا شما را مى بخشايد، او ارحم الراحمين است .
بدانيد: هر خونى كه ريخته شده و هر مال (ربا) و هر افتخار جاهليت ، زير پاى من است و از بين مى رود، مگر خدمت و پرده دارى كعبه و آب دان به حاجيان كه در دست صاحبانش خواهد ماند، بدانيد مكه به دستور خدا محترم است به كسى پيش از من هتك احترام آن حلال نبوده و بر من نيز فقط ساعتى از يك روز حلال شد (كه با سلاح و بدون احرام داخل شدم ) و آن تا قيام قيامت حرام است و كسى حق هتك حرمت آن را ندارد.
علفش چيده نمى شود، درختش را نمى شود قطع كرد، شكارش را نمى شود رم داد، پيدا شده اش حلال نيست مگر به كسى كه گم كرده است .
بعد خطاب به مردم فرمود: براى رسول خداصلى الله عليه و آله همسايه هاى بدى بوديد، او را تكذيب كرديد و از مكه فرارى داديد و طرد نموديد، به آن هم اكتفا نكرده در ديار من به جنگ من آمديد و با من جنگيديد، با همه اينها از شما گذشتم ، برويد آزاد هستيد: فاذهبوا فانتم الطلقاء
مردم از شوق به گريه افتادند، عجبا با مدت سيزده سال بلايى نماند كه به سر اين مرد نياورده باشيم ولى باكرامتى كه دارد، همه را ناديده گرفت و تقصير را آمرزيد و عفو كرد. چنان از مسجدالحرام خارج مى شدند كه گويى از فشار قبرها رها شده اند، و اين سبب شد كه داخل اسلام شدند. براى اهميت اين مطلب عين عبارات عربى نقل مى شود: فانى اقول لكم كما قال اخى يوسف : لاتثريب عليكم اليوم يغفر الله و هوارم الراحمين ، الا ان كل دم و مال ماءثرة كان فى الجاهلية موضوع تحت قدمى الا سدانة الكعبة و سقاية الحاج فانهما مردودتان الى اهليهما الا ان مكة محرمة بتحريم الله لم تحل لاتحد كان قبلى و لم تحل لى الاساعة من نهار فهى محرمة الى ان تقوم الساعة ، لايختلى خلاها، و لايقطع شجرها، ولاينفر صيدها، و لاتحل لقطتها الا لمنشد، ثم قال : الا لبئس جيران النبى كنتم ، لقد كذبتم و طردتم و اخرجتم و فللتم ، ثم ما رضيتم حتى جئتمونى فى بلادى تقاتلونى ، فاذهبوا فانتم الطلقاء، فخرج القوم كانى انشروا من القبور ودخلوا فى الاسلام (649).
رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان كه گفته شد: بدون احرام و با سلاح به مكه وارد شد كه آن تا روز قيامت حرام است و فقط چند ساعت جايز شد و نيز داخل كعبه شد كه در هيچ حج و عمره اى داخل نشده بود، ظهر كه رسيد فرمود: بلال بالاى كعبه اذان گويد، صداى دلنواز توحيد براى مشركان بس گران آمد ولى چاره اى نداشتند عكرمة بن ابى جهل گفت : به خدا بر من ناگوار است كه بشنوم پسر رياح (بلال ) بالاى كعبه عرعر مى كند(نعوذبالله ) خالدبن اسيد گفت : حمد خدا را كه پدرم مرد و بلال را بالاى كعبه نديد، سهيل بن عمرو گفت : كعبه مال خداست ، خدا اين را مى بيند اگر بخواهد تغيير مى دهد(درمناقب آمده : حارث بن هشام گفت : محمد جز اين كلاغ سياه كسى را پيدا نكرد كه اذان گو كند؟!).
ابوسفيان گفت : من والله چيزى نمى گويم زيرا به خدا مى ترسم اين ديوارها به محمد خبر دهند رسول خداصلى الله عليه و آله كسى را پيش آنها فرستاد و از گفته شان خبر داد عتاب بن اسيد به محضر حضرت آمد و به گفته اش اقرار كرد و استغفار نمود، و اسلام آورد و اسلامش خوب شد؛ و به طورى كه حضرت او را فرماندار مكه كرد (و تازمان ابوبكر در مقام خود بود و او در روز وفات ابوبكر در سال سيزده هجرى از دنيا رفت )
فتح مكه در روز سيزده ماه رمضان بود، از مسلمانان فقط سه نفر شهيد شدند كه از پايين مكه داخل شده و راه را گم كرده بودند(650).
بيعت زنان در روز فتح 
در روز فتح مكه ، رسول خدا صلى الله عليه و آله تا نماز ظهر و عصر در مسجد نشست مردان به محضرش آمده و بيعت مى كردند، و چون نوبت زنان رسيد كاسه اى از آب خواست و دست مباركش را در آن آب داخل كرد، بعد فرمود: من با زنان دست نمى دهم ، هر كس ‍ كه مى خواهد بيعت كند دست در اين كاسه فروبرد. آنگاه آيه بيعت را كه آيه 12 ازسوره ممتحنه است براى آنها خواند. ما آن را از مجمع البيان خلاصه مى كنيم .
رسول خداصلى الله عليه و آله به وقت بيعت زنان در صفا بودند، عمربن الخطاب پايين تر از وى قرار داشت . از جمله زنان ، هند زن ابوسفيان و شكافنده جگر حمزه و مادر معاويه و زناكالر مشهور بود، كه به شدت خويش را پوشيده بود تا حضرت وى را نشناسد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: با من بيعت مى كنيد كه كسى را به خدا شريك قرار ندهيد الا تشركن بالله شيئا ؟ هند گفت : چيزى شرط مى كنى كه به مردان شرط نكردى و شرط بيعت آنها فقط اسلام و جهاد بود.
حضرت فرمود: و اينكه سرقت نكنيد و لاتسرقن ؟ هند گفت : ابوسفيان مردى بخيل است من از مال او زياد برداشته ام نمى دانم حلال است يا نه . ابوسفيان گفت : همه را بر تو بخشيدم . حضرت او را شناخت و فرمود تو هند دختر عقبه هستى ؟ گفت : آرى ؛ پيامبر خدا ازگذشته درگذر خدا از تو درگذرد. (يقينا آن وقت طوفانى در قلب رسول الله صلى الله عليه و آله پيدا شد ولى مى بايست به خاطر اسلام تحمل كند)
حضرت ادامه داد: و اينك زنا نكنيد ولا تزنين ؟ هند گفت : مگر زن آزاد زنا مى دهد؟! عمربن الخطاب شروع به خنديدن كرد؛ زيرا كه در گذشته با هند رابطه نامشروع داشت (و شايد از اين جهت نيز مى خنديد كه مى دانست آن روسياه به عدد موهاى سرش زنا داده است ) رسول خدا صلى الله عليه و آله فورا از جريان گذشت و فرمود: و اينكه فرزندان خويش را نكشيد ولا تقتلن اولادكن ؟ هند گفت : ما در كودكى تربيتشان كرديم شما در بزرگى آنها را كشتيد. اين سخن اشاره به كشته شدن پسرش حنظله بود كه در بدر به دست على عليه السلام به درك رفت ، عمربن الخطاب با قهقه خنديد، حضرت نيز تبسم فرمود.
و چون حضرت فرمود: و اينكه بهتانى نياوريد: ولا تاءتين ببهتان ؟ هند گفت : والله بهتان كار قبيحى است ، تو به كمال و مكارم اخلاق امر مى كنى . سپس آنگاه كه فرمود: در هيچ كار خوبى مخالفت پيامبر ننماييد؟ هند گفت : منظور آن استكه مخالفت نكنيم بدين طريق زنان دست در كاسه كردند و بيعت عملى گرديد.
شكستن بتها و كوبيدن بتخانه ها 
رسول خدا صلى الله عليه و آله در بيست و پنجم رمضان سال هشتم كه هنوز به مدينه مراجعت نكرده بود، خالدبن وليد را براى شكستن بت عزى ماءموريت داد، مناسب است در اينجا به شكسته شدن بتها و انهدام بتخانه ها اشاره شود.
بت عزى 
عزى به ضم اول و تشديد زاء يكى از بزرگترين بتهايى بود كه عرب مخصوصا قريش آن را مى پرستيدند، بتكده آن در وادى نخله شاميه در بالاى ذات عرق ميان راه عراق و مكه بود. احترام آن به حدى رسيده بود كه دره اى از وادى حراض را به نام سقام حريم آن قرار داده بودند و با كعبه برابر مى نهادند، قربانگاهى به نام غيغب داشت كه در آن براى بت قربانى مى كردند، در نقل واقدى ، ج 3، ص ‍ 874؛ آمده كه خالدبن وليد به حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله گفت : پدرم قربانيهاى زياد براى عزى مى برد، سه روز در كنار آن مى ماند، بعد شاد ومسرور به مكه برمى گشت .
خدام عزى بنوشيبان بن جابر بودند، آخرين آنها دبيه نام داشت ، اين بت همچنان در اوج عظمت خود بود تا در سال هشتم هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله خالدبن وليد را نزد آن فرستاد. درختى را كه در كنار بتكده بود قطع كرد وبت را شكست و بتكده را ويران ساخت (651) بت عزى ظاهرا ازسنگ يا از فلز بوده است عزى همان است كه ابوسفيان پس از شكست احد شعا داد: نحن لنا العزى و لاعزى لكم و على عليه السلام به دستور رسول الله صلى الله عليه و آله جواب داد كه : الله مولانا و لامولى لكم .
به نظر مى آيد: رسول خدا صلى الله عليه و آله بزرگترين سياست را به كار برده كه بت عزى توسط خالدبن وليد تكه تكه شود كه پدران او سالها آن را به پرستش كرده بودند و چون خالد منافقى بيش نبود بهتر مى توانست براى گرم كردن بازار خود آن بت را بكوبد، به نظر مى آيد بت پرستان عربستان عزى و لات و مناة را دختران خدا و يا مجسمه دختران خدا مى دانستند چنان كه از آيات زير استفاده مى شود:
افراءيتم اللات و العزى # و منوة الثالثة الاخرى # الكم الذكر و له الانثى # تلك اذا قسمة ضيزى # ان هى الا اسماء سميتموها انتم و اباؤ كم ... (652).
بت سواع 
سواع كه در آيه 23 ازسوره نوح آمده است : ولا تذرن ودا و لاسواعا بتى بود شكل زن ، متعلق به قبيله هذيل ، آن بت در زمينى به نام رهاة از سرزمين ينبع جاى داشت و خدام آن قبيله بنولحيان بودند، رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه عمروبن عاص را براى كشتن آن فرستاد عمرو چون كنار بتكده رسيد، خادم آن گفت : مى خواهى چكار كنى ؟ گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا فرستاده تا آن را بشكنم و بتكده را ويران كنم . گفت : نمى توانى . گفت : چرا؟ جواب داد اين معبود از خود دفاع مى كد. عمروبن گفت : واى بر تو مگر او مى بيند و يا مى شنود؟ آنگاه عمرو آن را تكه تكه كرد، يارانش نيز بتكده و خزانه آن را ويران كردند. بعد عمرو به خادم گفت : چطور ديدى ؟ گفت : به خدا تسليم شدم (653).
بت منات 
كلمه منات چنانكه گذشت در آيه 20 سوره نجم آمده است ، ابن كلبى درالاصنام ، ص 13، گويد: منات بتى بود متعلق به قبيله هذيل و خزاعه ، اين بت در ساحل دريا در ناحيه مشلل درمحلى به نام قديد ميان مكه و مدينه بود، همه عرب آن را احترام مى كردند، اوس و خزرج به وقت مراجعت از مكه سر خويش را در كنار منات تراشيده و آن را اتمام حج مى پنداشتند.
رسول خداصلى الله عليه و آله در حركت به سوى مكه چهار يا پنج منزل از مدينه خارج شده بود كه على عليه السلام را براى منهدم كردن منات فرستاد. آن حضرت منات را منهدم كرد و اموالى را كه در بتكده بود به محضر آن حضرت آورد. از جمله دو تا شمشير به نام مخدم و رسوب كه ابى شمسر غسانى پادشاه غسان هديه كرده بود، آن حضرت هر دو را به على عليه السلام بخشيد. گويند: ذوالفقار يكى از آن دو شمشير بوده است (654). مرحوم مجلسى از المنتقى نقل كرده انهدام منات بعد از فتح مكه به دست سعدبن زيد بوده است (655).
بت هبل 
هبل (بر وزن هنر) يكى از بزرگترين بتهاى عرب بود، ابوسفيان در شعار خود در احد فرياد مى كشيد، اعل هبل اعل هبل بالا باد هبل ، بالا باد هبل ، رسول خدا در جواب وى فرمود: الله اعلى و اجل نام اين بت در قرآن مجيد نيامده است ، ابن كلبى در الاصنام گويد: آن از عقيق مسرح به شكل انسان بود، دست راستش شكسته بود، كه دستى ازطلا براى او ساخته بودند.
آن در درون كعبه قرار داشت ، در پيش وى هفت تير قرعه گذاشته بود در روى اولى نوشته بود صريح و در روى دومى ملصق اگر در مولودى شك مى كردند به هبل هديه اى داده و قرعه مى كشيدند، اگر صريح مى آمد او را مال پدرش دانسته و اگر مصلق مى آمد، از پدرش دفع مى كردند، تير ديگرى براى ميت و ديگرى براى نكاح ، سه تاى ديگرى برايمن تفسير نشده است ، در مخاصمه ، يا براى اراده سفر يا ارائه كارى پيش او قرعه مى كشيدند.
روز فتح مكه على بن ابيطالب پا بر دوش رسول خداصلى الله عليه و آله گذاشت و آن را از ديوار كعبه كند وبه زمين انداخت چنان كه از مستدرك حاكم نقل شده است ، بعد آن را تكه تكه كرده و در باب بنى شيبه دفن كردند

جنگ صفينme="link219"> 
لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين # ثم انزل الله سكينة على رسوله و على المؤ منين و انزل جنودا لم تروها وعذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين (656).
اين آيات حنين و جنگ صفين را جاودان كرده است و معلوم مى شود كه مسلمانان به كثر نيروى خويش باليده و اميدوار شده اند ولى به هنگام حمله دشمنان كارى از پيش نبرده و پا به فرار گذاشته اند، خداوند آرامش خويش را به حضرت و عده اى از مؤ منين نازل كرده كه آن ها فرار نكرده و ايستاده اند و با آمدن ملائكه (و مرعوب كردن دشمن ) و فتح ميدان جنگ عوض شده وكار به پيروزى لشكريان اسلام كشيده است ، اينك ما اين جنگ را از كتابهايى كه بعدا نام خواهيم برد نقل مى كنيم .
پس از فتح مكه و شكست قطعى كفر و شرك ظاهرا نمى بايست جنگى پيش بيايد؛ ولى چون خبر شكست مكه در طائف و حوالى آن بر قبائل هوازن و ثقيف رسيد، مردم خود را جمع كرده و علم طغيان برافراشتند و گفتند: محمد صلى الله عليه و آله با گروهى درگير شد كه هنر جنگيدن نمى دانستند، به طرف او برويد پيش از آنكه او به سراغ شما آيد، فرمانده قبيله هوازن و رئيس آنها مردى سى ساله به نام مالك بن عوف بود، ولى ثقيف به دو گروه تقسيم مى شدند، گروهى به فرماندهى قارب نب اسود و گروهى به فرماندهى سبيع بن حارث آماده جنگ شدند (به نقلى احمربن حارث ).
مالك بن عوف دستور داد مردم اموال و زنان و فرزندان را نيز با خود بياورند. اين براى آن بود كه به وقت جنگ به خاطر دفاع از آن ها فرار نكنند آنها در وادى اوطاس اردو زدند، نيروها فوج فوج به آنجا وارد مى شدند، پيرمردى به نام دريدبن صمه كه گويند: صد و شصت سال داشت و نابينا بود در اوطاس حاضر شده ، آنها را نصيحت كرد كه برگردند ولى نصيحتش سودى نبخشيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله كه از اين آمادگى با خبر شد مردى به نام عبدالله بن ابى حدرد را فرمود: به طور ناشناس ميان هوازن و ثقيف برو و جريان را تحقيق كرده به من گزارش كن . او به طور ناشناس چندى در ميان آنها ماند و به حضرت خبرآورد كه آن دو قبيله با ساز و برگ تمام آماده حمله به سوى شما هستند.
رسول خداصلى الله عليه و آله تصيمم گرفت ، كه در حمله به دشمن سبقت نمايد لذا در ششم ماه شوال روز شنبه از مكه به سوى حنين حركت كرد، و آن در وقتى بود كه عتاب بن اسيد را فرماندار مكه كرده و معاذبن جبل را در آن جا گذاشت كه به مردم سنن و احكام تعليم كند.
ده هزار نفر از مدينه و دوهزار نفر از مكه در ركاب آن حضرت حركت مى كردند. مردى از ياران كه از ديدن دوازده هزار مرد جنگى سرمست شده بود، گفت : اگر با قبيله بنى شيبان هم روبرو شويم باكى نيست ، كسى امروز قدرت غلبه بر ما را ندارد. جمله و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم ... در آيه شريفه اشاره به همين سخن است واقدى گويد: گوينده اين سخن ابوبكر بود
رسول خدا صلى الله عليه و آله به مسير خود ادامه داد تا در شب دهم شوال به وادى حنين رسيدند، دشمن نيز به آن طرف حينن رسيده بود، دو طرف كاملا آماده جنگ شدند، بعد از طلوع فجر هنوز هوا كاملا روشن نشده بود كه لشكريان اسلام به گودى حنين سرازير مى شدند، كه دسته هاى دشمن از تنگه هاى آن به سپاهيان اسلام حمهل كردند.آنها فكر مى كردند كه با دشمن فاصله زياد دارند و چون به محل هموار رسيدند با دشن روبرو خواهند شد؛ ولى غافل از اينكه دشمن در تنگه ها كمين كرده است .
مقدمه لشكريان اسلام قبيله بنى سليم بود به تعدا هزار نفر به فرماندهى عباس بن مرداس سملى كه در پياپيش حركت مى كردند. مالك بن عوف لشكريان خود را در تنگه ها و ميان درختان قرار داده و فرمان داده بود كه پيش از روشن شدن هو به لشكريان اسلام حمله كنند. رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از خواندن نماز صبح با ياران به سرازيرى حنين مى رفتند كه حمله دشمن شروع شد.
افواج بنى سليم كه به شدت غافلگير شده بودند پابه فرار گذاشتند. پشت سر آنها اهل مكه فرار كردند. بى نظمى عجيبى در سپاهيان اسلام به وجود آمد به طورى كه فراريان از كنار آن حضرت مى گذشتند و كسى متوجه كسى نبود.
على عليه السلام با گروه كوچكى كه با او بودند به سختى مى جنگيدند. عباس لگام قاطر آن حضرت را گرفته و عموزاده اش ‍ ابوسفيان بن حارث در طرف چپش بود. در آن گيرو دار عجيب كه هر كس به فكر جان خودش بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرياد مى كشيد: اى جماعت انصار! كجا فرار مى كنيد من رسول خدايم ، به سوى من آييد. ولى كسى توجه نمى كرد، نسيبه دختر كعب مازنى كه با آن حضرت بود، خاك بر روى فراريان مى پاشيد و فرياد مى زد: اين تفرون عن الله و عن رسوله ؟ آن زن از جمله زنانى بود كه در بيعت عقبه در منى با آن حضرت بيعت كرده و به مدينه دعوتش كرده بودند، بالاخره در حنين از موهاى سرش كمان ساخته و در دفاع از حضرت تيراندازى كرد.
رسول خداصلى الله عليه و آله مركب خويش ار به طرف على بن ابيطالب عليه السلام راند، كه شمشير به دست آماده بود، آنگاه به عمويش عباس فرمود: بالاى اين بلندى برو و فرياد كند و بگو: يا اصحاب البقرة يا اصحاب الشجرة الى اين تفرون هذا رسول الله اى ياران سوره بقره اى اهل بيعت رضوان در حديبيه كجا فرار مى كنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله اينجاست .
بعد حضرت دست به دعا برداشت كه : اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان جبرئيل آمد كه اين كلمات را موسى خواند خداوند دريا را براى او شكافت . حضرت به ابى سفيان بن حارث گفت : مشتى سنگ ريزه به من بده ، آنگاه سنگ ريزه رابه طرف دشمن انداخت و فرمود: شاهت الوجوده بعد سر به آسمان برداشت كه : اللهم ان تهلك هذه العصابة لم تعبد و ان شئت ان لاتعبد لاتعبد در آن بين على بن ابيطالب عليه السلام يكى از فرماندهان دشمن را به نام ابوجرول كه سوار بر شترى بود به پايين كشيد و كشت ، كشته شدن او دشمن را مرعوب كرد.
به هر حال با رسول خدا صلى الله عليه و آله نماندند، مگر على بن ابيطالب عليه السلام ، عباس و فضيل بن عباس و ابوسفيان بن حارث و چند نفر ديگر گروه كوچكى ازمهاجر و انصار كه ظاهرا صد نفر بودند، در اين بين كه فراريان تا حدى خود را يافته بودند، فرياد عباس اثر خود را كرد، لشكريان به تدريج به طرف رسول الله صلى الله عليه و آله آمدند و صفوف خود را آماده كردند.
با نزول ملائكه و جمع شدن مسلمانان ، دشمن مرعوب شده پا به فرار گذاشتند و اين در حالى بود كه چكاچك اسلحه در آسمان شنيده مى شد. مسلمانان به تعقيب دشمن پرداختند، جمله ثم انزل الله سكينة على رسوله و على المؤ منين وانزل جنودا لم تروها عذب الذين كفروا جاى خود را گرفت . پس از فرار دشمن تمام اموال به صورت غنيمت به دست مسلمانان افتاد، خانواده هايشان نيز اسير گرديدند.
يكى از اسيران كه به دست مسلمانان افتاده بود، گفت : كو آن اسبان سياه و سفيد و رزمندگانى كه سفيد پوش بودند، ما به دست آنها كشته شديم . شما در ميان آنها مانند يك خال ديده مى شديد. گفته شد: آنها ملائكه بودند. حضرت فرمود: غنائم را به محلى به نام جعرانه (657) در نزديكى مكه بردند تا در وقت مناسبى تقسيم شود و خود به تعقيب دشمن پرداخت . علت شكست دشمن در آن معركه نزول ملائكه و استقامت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و آن يكى از اگرهاى بزرگ تاريخ است كه خدا به يارى مسلمانان آمد(658).
در اين جنگ از مسلمانان فقط چهارنفر شهيد شدند: ايمن بن عميد پسر ام ايمن ، سراقة بن حارث ، رقيم بن ثابت ابوعامراشعرى ، كه در تعقيب دشمن در اوطاس شهيد شد، و شرح آن خواهد آمد (659).
عزوة طائف 
كفار كه در حنين شكست خوردند، به دو گروه تقسيم گرديدند. گروهى به اوطاس گريختند، و قبيله ثقيف و پيروانش به طائف رفتند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله ابوعامراشعرى را به جنگ اوطاس فرستاد، او در آن جنگ شهيد گرديد. بعد فرماندهى را ابوموسى اشعرى به عهده گرفت و كفار را به طور كامل متلاشى كرد؛ ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله در تعقيب دشمن به طائف رفت ، حدود هفده روز آنجا را محاصره كرد وچون حصار طائف غير قابل نفوذ و كفار سخت مقاومت مى كردند كارى از پيش نبرد و از محاصره دست برداشت و به جعرانه براى تقسيم غنائم برگشت . واقدى از شيوخ خود نقل كرده : رسول خداصلى الله عليه و آله در رابطه با شكستن حصار طائف با اصحاب مشورت فرمود، گفت : يا رسول الله ، صلاح آن است كه منجنيق نصب كرده و از آن استفاده نماييد.
آن حضرت منجنيق و دو تا دبابه (660) در اختيار داشتند، اهل طائف تكه هاى آتش انداخته و دبابه ها را سوزاندند. حضرت دستور داد باغات انگور را قطع كرده و بسوزانند. سفيان بن عبدالله ثقفى از بالاى حصار فرياد كشيد: چرا درختان ما را قطع مى كنيد، اگر غالب شديد مال شما خواهد بود وگرنه به خدا و به رحم قسم مى دهيم بگذاريد بماند. حضرت فرمود براى خدا و براى قرابت دست برداشتيم .
در وقت محاصره طائف رسول خدا صلى الله عليه و آله به على بن ابيطالب عليه السلام ماءموريت داد كه در اين حوالى هر بتى را كه پيدا كرديد منهدم نماييد. حضرت با افراد خود با جمع كثيرى از قبيله خثعم مواجه شد، مردى از آنان به ميدان آمد و مبارز خواست ، كسى به جنگ نرفت ، على عليه السلام خودش به پا خواست ؛ ابوالعاص داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله برخاست و گفت : يا امير مابه جنگ او مى رويم ، حضرت فرمود: نه ، ولى اگر من كشته شدم فرماندهى را تو عهده دار باش . آنگاه به ميدان قدم نهاد وحريف را به خاك انداخت ، بعد هر بتى كه يافتند منهدم كرده و به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه همچنان طائف را در حصار داشت آمدند.
حضرت چون على بن ابيطالب عع را سالمت ديد الله اكبر گفت و با او خلوت كرد جابربن عبدالله گويد: چون حضرت با على خلوت كرد، عمربن الخطاب (كه از برترى على عليه السلام پيوسته رنج مى برد) آمد وگفت : آيا با او خلوت مى كنى ولى با ما نه ؟ فرمود: من با او نجوى نكردم بلكه خدا با او نجوى كرد (يعنى اين كار دستور خداست )... به هر حال حضرت ديد فايده اى در ادامه محاصره نيست ؛ لذا از محاصره دست برداشت و در رمضان آينده نمايندگان طائف به مدينه آمده و به اختيار خود اسلام آوردند(661)
تقسيم غنائم حنين 
در تقسيم غنائم حنين كه در جعرانه توسط بديل بن ورقاء نگاهدارى مى شد، نكاتى شنيدنى زياد وجود دارد.
1 - واقدى گويد: زنان و اطفال (كه بعدا آزاد شدند) شش هزار نفر، شتران بيست و چهار هزار، گوسفندان خارج از حساب بود، (بعضى چهل هزار راءس يا كمى كمتر يا بيشتر گفته اند) و چهارهزار اوقيه (هر اوقيه از نقره هفت مثقال و نيم است ). از اينكه حضرت به هر يك از ابوسفيان ، معاويه ، يزيد بن ابى سفيان ، حكيم بن حزام ، نضربن حارث ، حارث بن هشام ، جبيربن مطعم ، مالك بن عوف ، و به قولى به علقمة بن علاثه ، و اقرع بن حابس ، صدعدد شتر داد، (662) معلوم مى شود رقم غنائم بسيار زياد بوده است .
2 - به مهاجرين هر يك چهار عدد شتر داد. عباس بن مرداس كه چهارشتر دريافت كرده بود ناراحت شد و شعرى گفت : حضرت فرمود: يا على زبان او را قطع كن . عباس گويد: اين سخن بر من از جنگ روز خثعم سختتر بود. على بن ابيطالب عليه السلام دست مرا گرفت و از محضر حضرت خارج كرد، گفتم : يا على آيا زبان مرا كه شعر گفته و اظهار ناراحيت كردم قطع خواهى كرد؟ فرمود: من دستور رسول خدا را درباره تو عمل خواهم نمود.
آنگاه مرا به حصارى كه شتران بودند آورد، فرمود: يا چهار شتر و يا صدشتر را عقال كن كه مال تو باشد، گفتم ، پدر و مادر فداى شما باد چقدر محترمتر، حليمتر، نيكوتر و داناتريد، بعد فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله به تو چهار شتر داد و تو را با مهاجران حساب كرد، اگر مى خواهى صد تا بردار و در رديف آنان (مؤ لفة القلوب ) باش كه صدشتر بردند، گفتم : به نظر تو كدام را برگزينم ؟ فرمود: من امر مى كنم كه به آنچه حضرت داده راضى باش ، عباس قبول كرد.
3 - رسول خدا صلى الله عليه و آله به انصار از غنائم حنين چيزى ندارد، به قولى به آنها قسمت ، مختصرى داد. به مهاجران نيز هر يك چهار شتر - چنانكه گفته شد - داد. اغلب غنائم را به المؤ لفة قلوبهم و به منافقان داد كه ظاهرا اسلام را قبول كرده بودند.
اين كار بر گروهى از انصار گران آمد حتى بعضى در پشت سر گفتند: ما در هر گرفتارى در ركاب او هسيتم ، ولى غنائم را به قوم خويش و عموزادگانش داد.
آن حضرت بعد از شنيدن اين سخن فرمود: انصار در محلى جمع شوند و كسى با آنها نباشد، بعد حضرت كه تا حدى خشمگين بود به مجلس آنها آمد. على بن ابيطالب عليه السلام پشت سرش بود؛ سپس ميان آنهانشست و فرمود: آيا وقتى كه به شهر شما آمدم كنار گودال آتش نبوديد كه خدا به واسطه من شما را نجات داد؟! گفتند: آرى خدا و رسول بر ما منت و برترى و تفضل دارند، فرمود: آيا وقتى كه به شهر شما آمدم دشمن همديگر نبوديد كه خداوند به سبب من دلهاى شما را به يكديگر مهربان كرد؟! گفتند: آرى چنين است فرمود: آيا وقتى كه به شهر شما آمدم كم نبوديد كه خدا به واسطه من شما را زياد گردانيد؟! و چيزهايى از اين قبيل فرمود. آنگاه ساكت شد و چيزى نگفت .
بعد فرمود: آيا به من جواب نمى دهيد؟! گفتند: چرا يارسول الله صلى الله عليه و آله پدر ومادرمان به فداى شما باد شما بر ما منت و برترى داريد. فرمود: نه بلكه اين طور بگوييد: تو وقتى به شهر ما آمدى كه اهل شهرتان تو را تكذيب كرده و رانده بودند ولى ما تصديق كرديم و پناه و جاى داديم ، وقتى به شهر آمدى كه خائف و هراسان بودى ، ما به تو ايمنى داديم و ايمنى يافتى .
از اين كلام حضرت ولوله اى ايجاد شد كه خدا مى داند، انصار شروع به گريه كردند بزرگان آنها برخاسته و به دست و پاى حضرت افتاده و حتى زانوهاى مباركش رابوسيدند، گفتند: به آنچه خدا و رسول كرده راضى هستيم ؛ حتى اموال ما را نيز ميان آنها تقسيم فرما. آنگاه حضرت فرمود: اى جماعت انصار آيا در دل خود ناراحت شديد از اينكه خواستم با تقسيم غنائم دلهاى آنها را به دست آورم ولى شما را به ايمانتان واگذاشتم . آيا راضى نيستيد آنها با شتر و گوسفند برگردند و شما با رسول خدا برگرديد و رسول خدا در سهم شما باشد؟!
بعد فرمود: انصار محرم اسرار من و موضع امانت من هستند، اگر همه مردم راهى بروند و انصار راهى ، من راه انصار را مى روم ، خدايا انصار را بيامرز، فرزندان انصار و فرزندان فرزندان انصار را بيامرز ثم قال : الانصار كرثى و عيبتى لوسلك الناس واديا و سلك الانصار شعبا لسلكت شعب الانصار اللهم اغفر للانصار و لابناء الانصار و لابناء الانصار (663).
آن حضرت از خروج خوارج خبر ميدهد 
4 - ابوسعيد خدرى مى گويد: وقت تقسيم غنائم حنين در محضر رسول خداصلى الله عليه و آله بودم مردى از قبيله تميم كه دوالخويصره نام داشت آمد و گفت : يا رسول الله به عدالت رفتار كن ، حضرت كه از اين سخن ناراحت شده بود فرمود: واى بر تو! اگر من عدالت نكنم چه كسى عدالت خواهدكرد؟!! عمربن الخطاب گفت : يا رسول الله بگذاريد گردنش را بزنم .
فرمود: نه او را رها كن ، او در آينده يارانى خواهد داشت چنان نماز خواهند خواند كه شما نماز خود را در مقابل نماز آنها حقير بدانيد و روزه خود را در مقابل روزه آنها هيچ شماريد.قرآن را مى خوانند ولى فقط درزبانشان از دين بيرون مى روند مانند رهاشدن تير از كمان ، آنها را (در عالم مثال ديدم ) مردى سياه رنگ در ميان آنها بود كه دستش ‍ نظير پستان زن يا يك پارچه گوشت بود كه چون مى كشيدى دراز مى شد و چون رها مى كردى به صورت پستان در مى آيد؛ آنها عليه بهترين گروهى از مردم خروج خواهند كرد.
ابوسعيد خدرى مى گويد: من اين كلام را از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و بعدها على بن ابيطالب را ديدم كه با آنها جنگيد، من در خدمت او بودم ، كه فرمود در ميان كشتگان برگرديد، و او را پيدا كنيد، جنازه ذوالثديه را آوردند، ديدم همان طور بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما خبر دادند(664).
ناگفته نماند كه اميرالمؤ منين صلوات الله عليه بعد از قتل خوارج به شدت از اصحابش مى خواست كه كشته ذوالثديه (حرقوص بن زهير رئيس خوارج ) را در ميان اجساد بيابند، هر قدر كشته ها را زير و رو كردند، پيدا نشد، امام فرمود: والله نه من دروغ مى گويم و نه رسول خداصلى الله عليه و آله به من دروغ گفته است ؛ او را پيدا كنيد كه او در ميان كشته هاست . به كاوش ادامه دادند تا پيدا شد ابوالاسود دئلى گويد: من او را ديدم سياه رنگ بود. بدنش مى جنبيد و بوى تعفن مى داد، يك دست او از گوشت بود، چون مى كشيدى به قدر دست دراز مى شد و چون رها مى كردى در كنار شانه اش مانند پستان زن جمع مى شد و در آن موهايى مانند سبيلهاى گربه بود، پس از پيدا كردن دست گوشتين او را بريده و بر نيزه زدند، امام عليه السلام ندا مى كرد صدق الله و بلغ رسوله و يارانش تا غروب اين ندا را سر مى دادند(665). آنچه از گذشته در يادم مانده آن است كه حضرت بعد از ديدن جنازه ذوالثديه به سجده افتاد.
آزاد شدن اسيران 
5 - رسول خدا صلى الله عليه و آله على الظاهر در اين فكر بود كه وضعى پيش آيد تا اسيران آزاد گردند، لذا وقتى كه طائف به جعفرانه بازگشت ، اسيران براى خود از چوبها حصارى ساخته و در آن بودند، به حضرت اطلاع دادند كه اسيران هوازن اين حظيره ها (666) را ساخته اند تا در آنها از اذيت آفتاب مصون باشند.
آن آيه رحمت و مظهر عطوفت خدايى ، بسربن سفيان خزاعى را به مكه فرستاد تا براى همه اسيران لباس خريد و به همه آن ها لباس ‍ دادند و فرمود: هر كس بايد داخل حظيره پوشيده و با لباس خارج شود، آنگاه حضرت شروع به تقسيم غنائم كرد به اميد آن كه كسانى از هوازن به سراغ اسيران آيند.
بالاخره گروهى از هوازن رسيدند كه چهارده نفر بوده و اسلام آورده بودند و گفتند كه بقيه نيز اسلام را قبول كرده اند، در آن گروه عموى رضاعى آن حضرت نيز بود و به قولى خواهر رضاعى اش دختر حليمه نيز در ميان اسيران بود. خودش را به حضرت معرفى كرد، عموى رضاعى اش گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله در اين حظيره ها كسانى هستند كه در كودكى شما را كفالت كرده اند آنها عمه ها و خاله هاى رضاعى شما و نگهدارندگان شما هستند. ما شما را در كودكى در آغوشهايمان حفظ كرديم و با پستانهاى خود شير داديم . من شمارا در شيرخوارگى ديده ام ، كه بهترين شيرخوارها بودى و وقت از شير بريدنت را ديدم كه بهترين شير بريده ها بودى . آنگاه در جوانى ديدم ؛ ولى بهتر از شما را نديدم ، خصال خير در كمال شما تكامل يافته است ، با همه اينها ما اهل و عشيره شما هستيم ، بر ما عنايت كن ، خدا شما را مورد عنايت قرار بدهد...
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: بهترين حديث ، راست آن است ، در نزد من مسلمانانى هستند كه مى بينيد. بگوييد ببينم ، فرزندان و زنان پيش شما محبوبند يا اموالتان ؟ گفتند: ما اموال نمى خواهيم فقط اهل و عيال ما را آزاد كنيد. فرمود: آنچه سهم من و سهم فرزندان عبدالمطلب است مال شما باشد؛ اما راجع به سهم ديگران من از مردم آن را مى خواهم . چون به نماز ظهر را خواندم شما بگوييد: ما رسول خدا را شفيع قرار مى دهيم به مردم و مردم را شفيع قرار مى دهيم به رسولخدا آن وقت من مى خواهم گفت كه من سهم خودم و سهم بنى عبدالمطلب را به شما بخشيدم . آنها بعد از نماز رسول خداصلى الله عليه و آله چنان كردند. حضرت فرمود: من سهم خود وسهم بنى عبدالمطلب را به شما بخشيدم ، مهاجران گفتند: سهم ما نيز سهم رسول خداست . انصار نيز گفتند: هر چه سهم ما باشد سهم رسول خدا صلى الله عليه و آله است . بدين طريق نزديك به تمام اسيران آزاد گرديدند. ولى عده اى حاضر به قبول نشدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردم چنين فرمود: مردم هوازن اسلام آورده و آمده اند، من از آنها پرسيدم و آنان را ميان اموال و خانواده مخير كردم . آنا زنان و فرزندان را خواستند، هر كس اسيرى را نزد خود نگاه داشته ، اگر مايل است آزاد كند، و اگر مايل نيست باز آزاد كند، و در مقابل هر اسير شش راءس شتر در اولين غنيمت يا (زكات ) به او خواهيم داد. همه به اين كار راضى شدند و در نتيجه همه اسيران آزاد گرديدند، مگر...
حضرت از آن گروه پرسيد: مالك بن عوف رئيس شما كجاست ؟ گفتند: فرار كرده و با قبيله ثقيف داخل حصار طائف شده است . فرمود: اگر پيش من مى آمد و اسلام مى آورد، هم اهل عيالش را مى دادم و هم صد راءس شتر به او مى بخشيدم . حضرت خانواده مالك بن عوف را در مكه نزد عمه شان ام عبدالله امانت گذاشته و او از آنها نگهدارى مى كرد. اين سخن چون به مالك بن عوف رسيد، پنهانى از طائف خارج شد و وقتى خود را به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسانيد كه از جعرانه در حال حركت به مكه بود، حضرت زن و فرزند واموال او را و نيز صد شتر به او داد، او اسلام آورد و مسلمان خوبى شد.گويند حضرت او را فرماندهى داد و با مشركان مى جنگيد(667). رسول خدا صلى الله عليه و آله با اين اعمال نشان داد كه منظور او جنگاورى و كشورگشايى و توسعه قدرت نيست ، بلكه منظور، پياده كردن فضائل انسانيت و هدايت مردم به توحيد است .
انجام عمل عمره 
به نقل واقدى : رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از برگشتن از طائف در پنجم ذى القعده به جعرانه تشريف آورد. سيزده روز در آنجا بود تا غنائم تقسيم شد و تكليف اسيران روشن گرديد، دوازده روز از ذوالقعده مانده از جعرانه به طرف مكه حركت فرمود و از مسجدى كه پايين وادى بود، احرام عمره بست و مرتبا تلبيه (لبيك اللهم لبيك ...) مى گفت تا حجرالاسود را استلام كرد. گويند: وقتى كه كعبه را ديد تلبيه را قطع كرد، و در اتمام عمل عمره سر مبارشك را در مروه تراشيد واز احرام خارج شد. آنگاه عتاب ابن اسيد را حاكم مكه فرمود.آنگاه معاذبن جبل وبعضى ديگر را براى تعليم قرآن و احكام در آنجا گذاشت و سپس به مدينه مراجعت فرمود و از ماه ذوالحجة تا رجب را در مدينه بود.
اسلام اهل بحرين 
رسول خدا صلى الله عليه و آله در وقت مراعت از حعرانه به منذربن ساوى حاكم بحرين نامه اى نوشت و او را به اسلام دعوت كرد و در اثر اسلام وى و گروه زيادى از اهل بحرين ، و همه عرب و عده زيادى از عجم مسلمان گرديدند، و مردم بحرين مدتها قبل از ايران ، اسلام را قبول كردند. نامه حضرت به حاكم بحرين چنين بود(668)
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله الى المنذرين ساوى سلام عليك فانى احمدالله اليك الذى الااله الاهو و اشهد ان لااله الاهو، اما بعد فانى ادعوك الى الاسلام فاسلم تسلم ، و اسلم يجعل لك الله ما تحت يديك و اعلم ان دينى سيظهر الى منتهى الخف والحافر (669).
بلاذرى گويد (670): بحرين جزء مملكت ايران بود، و در آنجا جماعت كثيرى از عرب از قبائل عبدالقيس وبكربن وائل و تميم ساكن بودند و در زمان رسول خداصلى الله عليه و آله منذربن ساوى از طرف حكومت ايران بر آنجا حاكم بود. حضرت به منذربن ساوى و سيبخت مرزبان هجر نامه نوشته وآنها را به اسلام يا قبول جزيه دعوت كرد، آن دو اسلام آوردند، در نتيجه همه عرب اسلام را قبول كردند، ولى مجوس و يهود و نصارا در دين خويش ماندند و حاضر شدند، به منذر نماينده حضرت جزيه بدهند.
منافقان مدينه گفتند: محمد مى گفت كه فقط از اهل كتاب جزيه قبول مى كنم ، حال آن كه از مجوس بحرين نيز نجزيه مى گيرد و با آنكه اهل كتاب نيستند. در روايات آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درجواب آن ها فرمود: مجوس پيامبر داشته اند يعنى اهل كتابند.
بدين طريق به تدريج قسمت هجر و قطيف و محلهاى ديگر مسلمان شده و جزء مملكت اسلامى گرديدند، بلاذرى نقل مى كند علاءبن حضرمى يك وقت (از خراج و جزيه و زكات ) هشتاد هزار به مدينه پول فرستاد كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله هيچ وقت آن مقدار پول نرسيد.
ولادت ابراهيم 
از حوادث سال هشتم هجرت ولادت ابراهيم فرنزد رسول خداصلى الله عليه و آله است .در حوادث سال ششم خوانديم كه : حاطب بن ابى بلتعه نامه رسول خدا را به پادشاه مصر برد، مقوقس توسط حاطب براى آن حضرت دو كنيز فرستاد كه خواهر يكديگر بودند به نامهاى ماريه و سيرين و نيز يك غلام خصى (اخته ) كه برادر ماريه بود، و يك الاغ مصرى و اسبى سفيد به نام دلدل . حضرت ماريه را براى خودش برداشت سيرين را به لحسان بن وهب بخشيد، دو كنيز به دعوت حاطب اسلام را قبول كردند، غلام در دين خود ماند و در مدينه اسلام آورد، ماريه از آن حضرت حامله شد، و در ذوالحجه سال هشتم ، ابراهيم از او به دنيا آمد. قابله ماريه سلمى كنيز حضرت بود، ابورافع شوهر قابله ، مژده ولادت ابراهيم را به حضرت آورد و يك غلام پاداش گرفت . بعدا خواهيم گفت كه ابراهيم در دو سالگى از دنيا رفت و در بقيع مدفون گرديد(671).
همچنين در سال هشتم هجرت زينب دختر رسول خداصلى الله عليه و آله وفات يافت . زينب بزرگترين دختر آن حضرت بود كه قبل از نبوت ، با خاله زاده اش ابوالعاص ازدواج كرده بود. زينب براى ابوالعاص پسرى به نام على و دخترى به نام امامه به دنيا آورد. على در حكومت عمر از دنيا رفت و امامه همان است كه حضرت فامطه عليهاالسلام وصيت فرمود كه اميرالمؤ منين با او ازدواج نمايد، امامه در پنجاه هجرى از دنيا رفت

فهرست

سال نهم هجرت 

در سال نهم هجرت حدود پانزده جريان از جمله نزول سوره برائت و حجرات بايد مورد بررسى واقع شوند كه در پياده شدن حكومت اسلامى و تشريع احكام سهم به سزايى دارند. اينك اين وقايع را به ترتيبى كه در سيره ها آمده نقل مى كنيم .
نزول آيه ان جائكم فاسق ... 
واقدى مى گويد: رسول خداصلى الله عليه و آله چون از جعرانه به مدينه برگشت بقيه ذوالقعده و ذوالحجه را در مدينه بود و چون هلال محرم ديده شد، وكلاء زكات را براى جمع آورى زكات به قبائل عرب فرستاد، بريده بن حصيب به قبيله اسلم و غفار، عبادبن بشر به سليم و مزينه ، رافع بن مكيث به قبيله جهينه ، عمروبن عاص به قبيله فزاره ، صحاك بن سفيان به قبيله بنى كلاب و،... براى جمع آورى زكات رفتند(672).
و از جمله وليدبن عقبه برادر مادرى عثمان بن عفان را براى جمع آورى زكات بنى المصطلق به آن قبيله فرستاد. حلبى در سيره خود ج 3 ص 502، تصريح كرده كه آن در سال نهم هجرت بوده است . بنى المصطلق اسلام آورده و مساجد ساخته بودند و چون شنيدند كه نماينده رسول خدا صلى الله عليه و آله مى آيد بيست نفر با قربانيهاى گوساله و گوسفند به استقبال آمدند. او كه در جاهليت با آنها دشمن بود، با ديدن آن ها احتمال داد كه مى خواهند او را بكشند؛ لذا به مدينه برگشت و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله زكات را ندادند و مى خواستند مرا بكشند، حضرت خيلى ناراحت شد و خواست به آنجا لشكركشى كند.
بنى المصطلق چون اين را بشنيدند، آن بيست نفر را به مدينه فرستادند و آنها به حضرت گفتند: يا رسول الله اصلا وليد پيش ما نيامد و نخواست از وى بپرسيد كه آيا با ما سخن گفت ؟ در همان وقت كه سخن مى گفتند حضرت را حالت وحى گرفت ، و سپس آيه : يا ايهاالذين آمنوا ان جائكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا على مافعلتم نادمين را خواند (673)
قرآن مجيد وليد را فاسق خواند و رسول خداصلى الله عليه و آله عذر بنى الصطلق را قبول كرد، در تفسير الميزان بعد از نقل قضيه فرموده : ابن عبدالبر در الاستيعاب گويد: آنچه مى دانم در نزول آيه درباره وليد اختلافى وجود ندارد.
ناگفته نماند: وليدبن عقبه همان است كه از طرف عثمان بن عفان فرماندار كوفه بود و در حال مستى به نماز آمد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و در حال نماز به مردم گفت : اگر كم شد زياد بخوانم وقتى جريان را به مدينه گزارش كردند وليد به دستور خليفه به مدينه آورده شد. كسى از ترس عثمان حاضر نشد به او حد بزند، على بن ابيطالب عليه السلام به او حد شرب خمر زد. به هر حال وليدبن عقبه يكى از روسياهان تاريخ و از دشمنان خاندان وحى بود.
منهدم كردن بت قبيله طى 
در ماه ربيع الآخر از سال نهم هجرت (674) على بن ابيطالب صلوات الله عليه به دستور رسول خدا صلى الله عليه و آله با صد و پنجاه نفر از انصار به قصد شكستن بت قبيله طى كه فلس نام داشت از مدينه حركت كرد و نيز ماءموريت داشت كه غائله قبيله طى را يك سره كند. افراد صد شتر و پنجاه راءس اسب داشتند، يك پرچم سياه و يك پرچم سفيد نيز به دس دو نفر از يارانش بود.
آن گروه بت فلس را شكسته و سوزاندند، چهارپايان و گوسفندان غنيمت و اسيران قبيله حاتم طايى را به مدينه آوردند، از جمله اسيران سفانه دختر حاتم طايى و خواهر عدى بن حاتم بود، عدى بن حاتم چون از حركت على عليه السلام به قبيله طى با خبر شد به شام گريخت ، سفانه را در مدينه در خانه رمله دختر حارث نگاهدارى مى كردند.
روزى رسول خداصلى الله عليه و آله از آنجا مى گذشت ، سفانه گفت : يا رسول الله پدرم مرد، كفيلم فرارى شد، بر من عنايت فرما و آزادم كن ، خدا تو را عنايت فرمايد. حضرت فرمود: كفيل تو كيست ؟ گفت : برادرم عدى بن حاتم . فرمود: همان كه از خدا و رسول فرار كرده است ؟
بعد حضرت از آنجا گذشت ، روز دوم نيز همين جريان تكرار شد، روز سوم كه باز حضرت از آنجا مى گذشت على عليه السلام به سفانه اشاره كرد كه باز از حضرت درخواست آزادى كند، دخترك سومين بار، به سخن درآمد و تقاضاى خلاصى كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قبول كردم ، كمى صبر كن كه آدم مطمئنى از قوم تو بيايد و آنگاه مرا خبر كن و چون چنان كسى پيدا شد حضرت براى سفانه مركب و مخارج عطا فرمود، تا پيش قوم خود برود(675).
سفانه پس از آزاد شدن خودش را به شام به برادرش عدى بن حاتم رسانيد و گفت : برادرم هر چه زودتر به مدينه برو و به خدمت آن انسان عالى مقام برس . من او را انسان عجيبى يافتم . او از پادشاهان نيست . او را انسانى يافتم كه فقير و مسكين را دوست دارد، اسير و گرفتار را خلاص مى كند، نسبت به خردسالان مهربان است ، بزرگان را قدر مى نهد، من بزرگوارتر از او را نديده ام ، پس او را درياب اگر پيامبر باشد تو از سابقين اصحاب او مى شوى و اگر پادشاه باشد مسلما در حكومت او به عزت زندگى خواهى كرد.
عدى بن حاتم به مدينه آمد، رسول خداصلى الله عليه و آله را بالاتر از آن يافت كه خواهرش گفته بود. عدى اسلام آورد و در اسلام ترقى كرد و بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله از پيروان صديق على اميرالمؤ منين عليه السلام بود، در جمل و صفين و نهروان در ركاب آن حضرت حضورت داشت ، در جمل يك چشم او از دستش رفت و در 67 هجرى در كوفه به جوار حق شتافت .
نقل است : روزى پس از صفين وشهادت على عليه السلام ، عدى در شام با معاويه ملاقات كرد. معاويه كه به فكر جدا كردن او از على عليه السلام بود، گفت : راستى عدى چرا پسرانت را با خودت نياورده اى ؟ گفت : آنها در صفين در ركاب اميرالمؤ منى كشته شدند. معاويه كه در فكر چنان جوابى بود، گفت : ما انصفك على قتل اولادك و ابقى اولاده على با تو به انصاف رفتار نكرد كه فرزندان تو را كشت ولى فرزندان خودش را نگاه داشت . عدى بلافاصله گفت : ما انصفت عليا اذ قتل و بقيت بعده من با على به انصاف رفتار نكردم كه او كشته شد و من در دنيا ماندم . معاويه آنگاه با شاخ و شانه به عدى بن حاتم چنين گفت : بدان كه هنوز قطره اى از خون عثمان باقى است و جز به خون شريفى از اشراف يمن شسته نخواهد شد.
عدى بن حاتم كه خشمگين شده بود، گفت : به خدا قسم ، آن قلبها كه آكنده بود از عداوت تو هنوز در سينه هاى ماست ، و شمشيرهايى كه با آنها در صفين هراسانت كرديم هنوز بر دوش ماست . اگر وجبى در راه حيله به ما نزديك شوى همان قدرى در طريق انتقام بر تو نزديك خواهيم شد. بدان كه بريده شدن حلقوم و تلخيهاى مرگ بر من آسانتر است از اين كه در حق على عليه السلام كلمه ناهموارى بشنوم . معاويه چون چنين ديد، به پيشكارش گفت : سخنان عدى را بنويسد كه همه پند و نصيحت است (676).
غزوه تبوك 
عبدالمؤ من بغدادى در مراصدالاطلاع گويد: تبوك شهركى است ميان وادى القرى و شام كه داراى آب و نخلستان است ، و قلعه اى در آنجا بود كه اكنون خراب شده و همانجاست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در لشكركشى تاريخى به آنجا رسيد(677) خلاصه ماجرا آن است كه به مدينه خبر رسيد: روميان لشكريان فراوانى جمع كرده و قصد حمله به مسلمانان را دارند، و اكنون به بلقاء شام رسيده اند، رسول خدا صلى الله عليه و آله تصميم گرفت بر آنها پيشدستى كند، ولى بعد از رسيدن به تبوك معلوم شد كه قضيه صحت نداشته و روميان چنان قصدى نكرده اند؛ ولى در مراصدالاطلاع (تبوك ) گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به تبوك رسيد، ديد كه آنها متفرق شده و رفته اند، نقل دوم به نظر صحيحتر مى آيد.
در هر حال : رسول خداصلى الله عليه و آله درماه رجب از سال نهم هجرت به تبوك تشريف برد. قبلا به قبائلى كه مسلمان شده بودند نامه نوشته وآنها را به جهاد در راه خدا تشويق مى كرد، از مهاجران و انصار و قبائل : تميم ، طى ، عطفان ، بنى كنانه ، مزينه ، جهينه ، و... سى هزار نفر آماده جهاد شدند. واقدى عدد مجاهدين را سى هزار و تعدا اسبان را ده هزار گفته است (678).
فصل تابستان ، موقع برداشت ، محصول ، هوا بسيار گرم بود، منافقان مردم را از رفتن منصرف كرده و مى گفتند: در اين هواى گرم كه از آسمان آتش مى بارد كجا مى رويد؟! قرآن در اين رابطه فرمود: ... قالوا لاتنفرا فى الحر قل نار جهنم اشد حرا لوكانوا يفقهون (679).
رسول خداصلى الله عليه و آله از مسلمانان براى تجهيز رزمندگان استمداد كرد، عثمان بن عفان اولين كسى بود كه ظرفهايى پر از نقره آورد و در محضر حضرت به زمين ريخت .حضرت چندين نفر را با آنها تجهيز كرد، عباس و طلحه و ديگران نيز پولهايى آوردند، بعضى از منافقان نيز به عنوان ريا و خودنمايى كمك مالى كردند، خداوند ظاهرا در اين رابطه فرمود: و ما منعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله و لاياءتون الصلوة الا و هم كسالى و لاينفقون الا و هم كارهون (680)
گريه كنندگان 
هفت نفر از مسلمانان كه قدرت نفقه و مركب نداشتند به محضر حضرت آمده گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله براى ما مركب تهيه نماييد تا به جهاد برويم . حضرت فرمود: نمى توانم . آنها گريه كنان برگشتند. خداوند در قبول عذر آنها فرمود: ليس على الضعفاء و لاعلى المرضى ولاعلى الذين لايجدون ماينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل الله غفور رحيم و لاعلى الذين اذا ما اتوك لتحملهم قلت لااجد ما احملكم عليه ، تولوا و اعينهم ، تفيض من الدمع حزنا الا يجدوا ما ينفقون (681).
اعتذار منافقان 
اين جنگ آزمايش عجيبى بود، عده اى از نبودن وسيله رفتن گريه مى كردند كه چرا موفق به رفتن نمى شوند. منافقان نيز با انواع حيله ها از آن حضرت مى خواستند كه از رفتن معذورشان دارد.
هشتاد و چند نفر از منافقان آمدند، بدون اينكه مانعى از رفتن داشته باشند، از حضرت خواستند كه اجازه بدهد نروند و حضرت به آنها اجازه فرمود. هشتاد و دو نفر هم از اعراب آمدند ولى به آنها اجازه نداد. عبدالله بن ابى رئيس منافقان از مدينه خارج شده وبا هم پيمانان خود از منافقان و يهود در ثنية الوداع در كنار مسلمانان اردو زده و چنان وانمود مى كرد كه در جنگ شركت خواهد كرد؛ ولى چون رسول خدا صلى الله عليه و آله به تبوك حركت كرد، او با ياران خود به مدينه برگشت و گفت : محمد با اين حرارت هوا، دورى راه ، فقر مالى ، فكر مى كند، كه جنگ با روميان بازيچه است ، به خدا قسم ، گويا مى بينم كه فردا ياران او را اسير گرفته و به طناب بسته اند. او مى خواست مسلمانان را دل سرد كند آيات 42 - 57 و 84 - 90 سوره توبه در آن رابطه است (682).
انت منى بمنزلة هارون من موسى  
رسول خداصلى الله عليه و آله مى دانست كه مدتى از مدينه دور خواهد بود وانگهى تبوك با مركز حكومت اسلامى فاصله زياد دارد، على هذا لازم بود مرد لايقى در مدينه بماند، تا در غياب حضرت ، پايتخت اسلام را حفظ كند. لذا على بن ابيطالب عليه السلام را كه لايقترين فرد براى اين كار بود، در مدينه به جاى خود جانشين كرد؛ ولى هنوز چندان از مدينه دور نشده بود كه منافقان و دشمنان آن حضرت شايع كردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت به على بن ابيطالب عليه السلام قهر كرده كه او را با خود نبرده و در مدينه گذاشته است . اين سخن بر آن حضرت گران آمد، لذا شتابان از مدينه حركت كرده و در جرف خودش را به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسانيد و گفت : يا رسول الله منافقان گمان مى كنند كه علت گذاشتن من در مدينه به علت كم لطفى شما نسبت به من است .
حضرت فرمود: برادرم برگرد. مدينه اصلاح نمى شود مگر به وسيله من يا تو. تو خليفه منى در اهل بيت من و خانه هجرت من ودر قوم من ، آيا راضى نيستى كه نسبت به من مانند هارون باشى نسبت به موسى ؟ با اين فرق كه بعد از من پيامبرى نخواهد بود متن عربى به نقل از ارشاد مفيد چنين است : ارجع يا اخى فان المدينة لاتصلح الابى او بك فانت خليفتى فى اهل بيتى و دار هجرتى و قومى ، اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لانبى بعدى (683)
اين حديث مستفيض بلكه متواتر كه در كتب شيعه واهل سنت نقل شده يكى از دلائل امامت على عليه السلام است ؛ زيرا كه هارون خليفه موسى به وقت رفتن به ميقات و شريك امر و وزير و برادر و نيز پيامبر خود، حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله همه اينها را براى على عليه السلام ثابت كرده ، و فقط نبوت را استثناء فرمود و در حق هيچ يك از يارانش چنين كلامى نفرموده است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله در تبوك 
به هر حال آن حضرت در ماه شعبان سال نهم به تبوك رسيد و از دشمن خبرى نبود. يا خبر صحت نداشته و يا تا آمدن قواى اسلام پراكنده شده بودند، آن حضرت بقيه شعبان و چند روز از رمضان را در آنجا ماند.به نقل واقدى ، (ج 3، ص 1015) مدت بيست روز در تبوك بود و از آنجا سريه هايى به اطراف فرستاد و چند قوم از اهل كتاب آمده و تحت الحمايه اسلام شده و حاضر به پرداخت جزيه شدند، آنگاه حضرت مظفر و منصور به مدينه مراجعت فرمود.
حوادثى در رابطه با غزوه تبوك 
اينك لازم است حوادثى را كه در اين سفر بزرگ اتفاق افتاد و از لحاظ خود آمرزنده است بررسى نماييم .
ابوذر غفارى و تبوك 
ابوذر غفارى صحابى بزرگ كه در جيش تبوك شركت كرده بود، شترش از رفتن بازماند و چون از او خبرى نشد، اصحاب گفتند: يا رسول الله ابوذر نيز برگشت ، فرمود: فكرش را نكنيد، اگر در او خيرى باشد، خدا او را به زودى به شما مى رساند. آن حضرت اين سخن را درباره هر متخلف مى فرمود، و چون شتر ابوذر به حال نيامد، ابوذر بار او را بر دوش خويش گرفت و به راه افتاد، اصحاب حضرت او را از دور ديده و گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله مردى در راه ديده مى شود كه به تنهايى مى آيد فرمود: ظاهرا ابوذر است . چون نزديك شد، گفتند ابوذر است .
حضرت فرمود: به او آبى دهيد كه تشنه است . فورا به او آب دادند ولى ديدند ابوذر با خود آب همراه دارد. حضرت فرمود: ابوذر آب دارى و تشنه هستى ؟ عرض كرد: بلى يا رسول الله صلى الله عليه و آله پدر و مادرم فداى تو باد، وقتى كه مى آمدم در گودال سنگى آبى ديدم كه شيرين و گوارا بود، با خود گفتم از اين آب نخواهم خورد مگر بعد از آنكه حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله بخورد. حضرت پس از ديدن آن خلوص و ايثار فرمود: اى ابوذر خدا تو را رحمت كند، تنها زندگى مى كنى ، تنها مى ميرى ، تنها مبعوث مى شوى ، تنها به بهشت داخل مى شوى ، قومى از اهل عراق به اين سعاتت مى رسند كه مباشر غسل و تجهيز و نماز و دفن تو مى شوند: يا اباذر رحمك الله تعيش وحدك و تموت وحدك و تبعث وحدك ، و تدخل الجنة وحدك ، يسعدبك اقوام من اهل العراق يتولون غسلك و تجهيزك و الصلاة عليك و دفنك (684)
اين خبر غيبى بعد از آن حضرت در وقتى به وقوع پيوست كه خليفه سوم عثمان بن عفان بيت المال را تاراج مى كرد و دامادها و اقوام خويش از بنى اميه را در دريايى از پول مردم غرق مى نمود. كعب الاحبارهاى يهودى را طرف مشورت خويش قرار داده بود. ابوذر بر خليفه خروشيد و او را به باد انتقاد گرفت و فرمود از راه رسول خداصلى الله عليه و آله و سنت و فرسنگها فاصله گرفته اى .بالاخره بعد ازچند تبعيد در آخر به دست خليفه به ربذه در وادى صفراء تبعيد شد و در آنجا از فقر و تنگدستى از دنيا رفت . او به زن و غلامش فرمود: چون من از دنيا رفتم در كنار راه بايستيد، اولين كاروانى كه مى آيد به آنها خبر دهيد كه مردى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين صحرا مرده است ، او را تجهيز كنيد. آن دو چنين كردند كاروانى كه از مكه به عراق مى رفت ، در آن عبدالله بن مسعود و مالك اشتر بودند.آنها پياده شده و ابوذر را تجهيز كرده و دفن نمودند. بر ابوذر غفارى گريستند و از جنايت خليفه عثمان بن عفان ياد كردند و بر عاملان آن پيشامد نفرين نمودند. بدين طريق خبر رسول خدا صلى الله عليه و آله كه درباره ابوذر فرموده بود به وقوع پيوست معجزات راه 
1 - آن حضرت در سفر تبوك چون به وادى القرى رسيد، شب در حجر (ديار ثمود) بود كه به اصحاب فرمود: امشب طوفان شديدى وزيدن خواهد گرفت ، كسى جايى نرود مگر با رفيقش و هر كه شترى دارد پاى آن را ببندد. چنان بادى وزيد كه همه را هراسان كرد، هيچ كس تنها جايى نرفت مگر دو نفر از بنى ساعده كه يكى براى قضاى حاجت و ديگرى در پى شترش رفته بود، اولى در راه خفه شد، دومى را باد به كوه قبيله طى افكند، با دعاى حضرت اولى نجات يافت ، دومى را قبيله طى به مدينه تحفه آوردند(685).
بارش باران 
2 - آن حضرت چون از ديار ثمود(حجر) به سوى تبوك حركت كرد، روزى اصحابش آب را تمام كردند و در بيابان آبى نبود، از عطش به آن حضرت شكايت آوردند، حضرت روبه قبله كرد و دست به دعا برداشت ، آن وقت در آسمان ابرى نبود، وى مرتب دعاى استغاثه مى كرد تا ابرها از هر ناحيه گرد آمده ، باران شديدى باريدن گرفت ، به طورى كه همه سيراب شده ، ظرفها را نيز پر از آب كردند.يكى از ياران آن حضرت (عبدالله بن ابى حدود) به يكى از منافقان (اوس ‍ بن قيظى ) كه در لشكريان بود، گفت : واى بر تو باز در نبوت او شك دارى ؟!
او در جواب گفت : ابرى از آسمان ميگذشت و باريدن آغاز كرد، اين دليل بر نبوت او نمى شد. بعد حضرت به طرف تبوك رهسپار گريدد، و در منزلى ناقه آن حضرت گم شد، منافقى گفت : محمد صلى الله عليه و آله مى گويد كه او پيامبر است و به شما از آسمان خبر مى دهد ولى نمى داند ناقه اش كجاست !
حضرت به نزد ياران بيرون آمد و فرمود: منافقى مى گويد: محمد مى گويد من پيامبرم و از آسمان به شما خبر مى دهم ولى جاى ناقه اش را نمى داند. من والله نمى دانم مگر آنچه را كه خدا به من آموخته است ، و الان خدا به من خبر داد كه ناقه ام در بيابان در فلان دره است و افسارش به درختى بند شده و در آنجا مانده است . رفتند و ناقه را در همانجا يافتند(686).
شهادت عبدالله مزنى 
مردى به نام عبدالله مزنى ذالبجادين در مدينه اسلام آورد و قرآن ياد گرفت و در لشكر تبوك با آن حضرت بود، چون حضرت به تبوك رسيد، عرض كرد يا رسول الله صلى الله عليه و آله دعا كن ، خدا مرا شهادت روزى كند، حضرت فرمود: مقدارى پوست درخت سمره پيش من بياور. او همان پوست را آورد، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را بر بازوى او بست و فرمود: خدايا خون او را بر كفار حرام گردان . او گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله من چنين نگفتم ، حضرت فرمود: تو وقتى كه در راه خدا به جهاد رفتى و تب كردى و مردى شهيد هستى . چون به تبوك رسيدند، آن مرد چند روز تب كرد و از دنيا رفت (687).
مرگ منافق خطرناك 
در تبوك باد شديدى وزيدن گرفت ، حضرت فرمود: اين براى مرگ منافقى عظيم النفاق است . چون به مدينه برگشتند معلوم شد يك منافق خطرناك در آن روز مرده است (688).
پنج چيز كه فقط به آن حضرت داده شده ست 
راوى گويد: با رسول خدا در تبوك بوديم ، شبها بسيار تهجد مى كرد و هر وقت كه بيدار مى شد مسواك مى نمود و چون نماز مى خواند در كنار خيمه اش مى خواند، گروهى از مسلمانان نيز نگهبانيش ‍ مى كردند. شبى از شبها نماز خواند و چون فارغ شد روى كرد به حاضران وفرمود: پنج چيز به من داده شده كه به انبياء قبل ازمن داده نشده است . (اول ) من براى عموم مردم مبعوث شده ام ، حال اينكه بود پيامبرى كه فقط به قوم خويش مبعوث مى شد.(دوم ) زمين براى من سجده گاه و پاك كننده شده (يا محلى كه مى توانم با آن طهارت و تيمم حاصل كنم ) هر وقت نماز رسيد تيمم مى كنم و نماز مى خوانم : جعلت لى الارض مسجدا و طهورا، اينما اردكتنى الصلوة تيممت و صليت آنهايى كه قبل از من بودند اين را مشكل مى پنداشتند و كنشتها و كليساها نماز مى خواندند.
(سوم ) عنائم براى من حلال شده از آنها مى خورم ؛ ولى آنان كه قبل از من بودند آن را تحريم مى كردند. (چهارم ) چيست آن ، چيست آن ،چيست آن ؟ گفتند: يا رسول الله چيست آن ؟ فرمود: بخواه همه پيامبران خواسته اند آن براى شماست و براى كسى كه به لااله الاالله شهادت بدهد(689).
ماجراى عقبه و منافقان 
از مسلمات لشكركشى تبوك است كه گروهى از منافقان خواستند در گردنه اى رسول خدا صلى الله عليه و آله را پايين انداخته و به قتل رسانند. جريان از اين قرار است كه به وقت مراجعت از تبوك جمعى از منافقان پس از مشورت چنان تصميمى گرفتند. خداوند به رسول خويش از اين كار خبر داد. چون به عقبه (گردنه در نظر گرفته شده ) نزديك شدند، حضرت خطاب به مردم فرمود: از دشت كه هموار و وسيع است حركت كنيد و از گردنه نرويد. مردم در دشت حركت كردند خود حضرت خواست از گردنه برود عماربن ياسر را فرمود: افسار ناقه مرا بگير به حذيفه نيز فرمود: تو هم آن را از عقب بران . در اثناى گذشتن از عقبه متوجه هجوم منافقان شدند كه به آنها نزديك شده و قصد داشتند ناقه حضرت را رم بدهند. حضرت خشمگين شد و فرياد كشيد و به حذيفه فرمود: بر آنها حمله كن . حذيفه با عصاى خود به آن ها حمله كرد و بر روى مركب آن ها زد. منافقان فهميدند كه حيله شان معلوم گشته لذا به زودى برگشته و داخل جمعيت شدند و چون حذيفه به محضر حضرت برگشت پيامبر فرمود: حذيفه به سرعت بران عمار تو نيز به سرعت افسار ناقه را بكش . بدين طريق از آن طرف گردنه پايين آمدند، آنگاه حضرت فرمود: حذيفه آيا از آن ها كسى را شناختى ؟ گفت : يارسول الله صلى الله عليه و اله مركب فلان و فلان را شناختم ولى آنها صورت خود را پوشانيده بودند و نيز ظلمت شب مانع شد كه آن ها رابشناسم .
فرمود: آيا مى دانيد نظرشان چه بود؟ گفتند: نه يا رسول الله فرمود: آنها خواستند از عقبه بيايند تا چون ظلمت عقبه را گرفت مرا از آنجا بيندازند. گفتند: آيا نمى خواهيد چون مردم جمع شدند بفرماييد گردنشان زده شود؟!فرمود: خوش ندارم مردم بگويند: محمد شروع كرده به كشتن اصحابش . آنها جمعا دوازده يا سيزده نفر بودند كه حضرت آنها را به حذيفه و عمار معرفى كرد و اسامى همه را برشمرد(690).
امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان در تفسير آيه يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بمافى قلوبهم قل استهزؤ ا ان الله مخرج ما كنتم تحذرون (691) فرموده : گويند كه اين آيه در رابطه با آن دوازده نفر نازل شد كه مى خواستند كه به وقت مراجعت از تبوك آن حضرت را در گردنه معروف به قتل رسانند، حذيفه پس ‍ از آن كه بر روى مركب آن ها زد و فرار كردند، به نزد حضرت برگشت ، حضرت فرمود: از آنها كدام كس را شناختى ؟ آن ها را نشناختم آنگاه پيامبر فرمود: آنها فلان و فلان بودند تا همه شان را شمرد...(692)
آياتى كه در اين رابطه نازل شد 
ناگفته نماند از سوره توبه آيات 38 يا ايهاالذين آمنوا اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثا قلتم الى الارض ... تا آيه 100 (والسابقون الاولون ) ظاهرا همه اش درباره جنگ تبوك نازل گرديده است چنان كه از محتويات آنها معلوم مى شود، در اين آيات مخصوصا موضع گيرى منافقان و كارشكنى آنها به خوبى معلوم مى گردد، به نقل واقدى ، از آيه 38 تا آخر سوره در آن رابطه نازل شده است .
با اين سه نفر كسى سخن نگويد 
وقتى كه رسول خدا صى الله عليه و آله از تبوك بازگشت آنها كه با حضرت نرفته بودند به محضرش آمده و اعتذار مى كردند كه عذر شرعى داشتيم . تعدادشان نزديك به نود(90) نفر بود، حضرت عذر آن ها و قسم خوردنشان را پذيرفت و فرمود باطنتان با خداست .
ولى با سه نفر كه از خواص اصحابش بود و بدون عذر غفلت كرده و تخلف نموده بودند بسيار سخت گرفت . آنها عبارت بودند از كعب بن مالك از شعراى رسول خدا و از بيعت كنندگان در عقبه دوم و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه كه از اهل بدر بودند. حضرت دستور داد كسى با آنها سخن نگويد و زنانشان به آنها نزديك نشوند. آنها در شهر غريب شدند و كسى با آنها سخن نمى گفت ، جواب سلام نمى داد . اين مطلب براى آن ها بسيار سخت شد، پنجاه روز جريان ادامه داشت و به تعبير قرآن مجيد و ضاقت عليهم الارض بما رحبت .
آنگاه خداوند توبه آنها را قبول كرد تحريم شكست و به حال عادى بازگشتند و آيه و على الثلاثة الذين خلفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنوا ان لاملجاء من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم (693).در اين رابطه نازل شده جريان مفصل آن سه نفر بسيار آموزنده و شنيدنى است ؛ براى تفصيل آن به مغازى واقدى ، ج 3، ص 1049 و خاندان وحى نوشته اينجانب در حالات رسول خدا صى الله عليه و آله فصل با اين سه نفر كسى سخن نگويد و كتب ديگر مراجعه فرماييد.
هدم مسجد ضرار 
ابوعامر راهب مردى از قبيله خزرج بود و در علم تورات و انجيل مهارت كامل داشت . او پيش از هجرت مردم را به آمدن ونبوت آن حضرت نويد مى داد، ولى پس از هجرت چون پيرامون او خلوت شد، بر آن حضرت حسد ورزيد. روزى در مجلسى گفت : يا محمد اين چه دينى است كه به وجود آورده اى ؟ فرمود: دين ابراهيم خليل است .گفت : نه آن نيست . فرمود: بل جئت بها بيضاء نقية آرى همان است كه روشن و پاكيزه آوردم .
ابوعامر گفت : امات الله من كاذب منا طريدا وحيدا غريبا يعنى هر يك از ما دروغ گويد، خدا او را فرارى ، تنها و غريب بميراند.حضرت فرمود آمين .ابوعامر گفت : هر كسى را كه با تو بجنگد يارى خواهم كرد. او بعد از جنگ بدر به مكه گريخت و در احد در لشكر كفار بود، و اولين تير را به لشكر اسلام انداخت . حضرت او را فاسق ناميد و در جنگ حنين حاضر بود. آنگاه به شام گريخت و در صدد گرفتن كمك از پادشاه روم عليه رسول خدا صلى الله عليه وآله بود. از اينجا به منافقان مدينه نامه نوشت : مسجدى بسازيد كه بيايم و در آنجا وضع شما را سامان داده و با محمد صلى الله عليه وآله بجنگيم و او را از ميان برداريم (694) ولى قبل از رسيدن به حضور قيصر، فرارى و تنها و غريب جان سپرد و به دارالبوار رفت . حنظله غسيل الملائكه رضوان الله عليه ، پسر ابوعامر بود كه راه پدر را ترك كرده و اسلام آورد.
عده اى از منافقان قبيله بنى غنيم بن عوف بر اهل مسجد قبا حسد ورزيده ، گفتند: خود مسجدى بنا مى كنيم و بنا كردند و نيز با خود گفتند: به بهانه نماز خواندن در اينجا به نماز محمد صلى الله عليه وآله حاضر نمى شويم . آنها دوازده نفر و به قولى پانزده نفر بودند، و چون از ساختن آن فارغ شدند، براى رسميت دادن به آن محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله آمدند كه : يا رسول الله صلى الله عليه وآله ما مسجدى ساخته ايم بياييم در آنجا نماز بخوانيم ، تقاضامنديم تشريف بياوريد و در آنجا نماز بخوانيد و دعا كنيد تا بركت يابد. همچنين منتظر آمدن ابوعامر بودند.
حضرت كه آماده حركت به تبوك مى شد فرمود: من در آستانه مسافرتم و چون از سفر برگشتم ان شاءالله مى آيم و در آنجا براى شما نماز مى خوانم . چون حضرت از تبوك برگشت اين آيه نازل گرديد:
والذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤ منين وارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحفلن ان اردنا الاالحسنى والله يشهد انهم لكاذبون لاتقم فيه ابدا لمسجد اسس ‍ على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه ، فيه رجال يحبون ان يطهروا و الله يحب المطهرين (695)
آنان كه مسجدى ساخته اند براى ضرر رساندن و كفر و ايجاد تفرقه ميان مؤ منان و پايگاه براى كسى كه با خدا و رسول جنيگده و قسم مى خورند كه از ساختن آن جز خير اراده نكرده ايم ، خدا شاهد است كه دروغ مى گويند...
(اى پيامبر) اصلا در آن نماز نخوان . مسجدى كه (مسجد قبا) از روز اول بر تقوا بنا شده سزاوارتر است كه در آن نماز بخوانى در آن مردانى هستند كه خوش دارند پاكيزه باشند خداوند اينگونه اهل طهارت را دوست دارد.
پس از نزول اين آيه ، رسول خدا صلى الله عليه وآله عاصمن بن عوف عجلانى و مالك بن دخشم را فرستاد تا آن مسجد را سوزانده و خراب كردند و فرمود: زمين آن را مزبله كنند(696).آرى اگر مسجدى با آن نيت شوم بنا شود مسجد نيست و بايد مزبله گردد. چنانكه امام سجاد عليه السلام منبر شام را كه در آن به على و امام حسين عليه السلام ناسزا مى گفتند، چوبها ناميد و منبر نخواند و هذه الاعواد گفت .
مرگ عبدالله ابى رئيس منافقين 
بعد از مراجعت آن حضرت از تبوك در اواخر شوال عبدالله بن ابى رئيس منافقان مريض شد، بيست روز در بستر بود كه در ذوالقعده به جهنم واصل شد.پسر او عبدالله بن از مسلمانان واقعى بود گويند: حضرت بر جنازه او نماز خواند آن قبل از نزول آيه ولاتصل على احد منهم مات ابدا ولاتقم على قبره ... (697) بود، و به قولى حضرت براى او نماز خواند جريان بسيار مفصل است ، و چون خبر قطعى در اين رابطه از اهل بيت عليهم السلام نداريم ، نمى شود چيزى گفت . رجوع فرماييد به تفسير مجمع البيان و عياشى و صافى ذيل آن فوق از سوره توبه .
به هر حال مى شود، گفت كه با به درك رفتن آن منافق خطرناك ، رسول خدا صلى الله عليه وآله نفس راحتى كشيد.صداى نود توطئه هاى منافقان عليه اسلام زير سر عبدالله بن ابى بود.
قهر رسول خدا صلى الله عليه وآله از زنانش 
حلبى در سيره و سمهودى در وفاءالوفاء گفته اند: در سال نهم هجرت رسول خدا صلى الله عليه وآله از زنان خود يك ماه قهر كرد. در تفسير قمى ذيل آيه : يا ايهاالنبى قل لازوجك ان كنتن تردن الحياة الدنيا... (698) فرموده : سبب نزول آيه آن بود كه چون رسول خدا صلى الله عليه وآله از خيبر بازگشت و خزانه آل ابى الحقيق به دستش افتاده بود، زنانش گفتند: آنها را به ما بده . فرمود: به حكم خداميان مسلمانان تقسيم كردم . زنانش به خشم آمده و بناى مخالفت گذاشتند و گفتند: شايد شما فكر مى كنيد كه اگر ما را طلاق بدهيد، ديگر كسى از قوم ما با ما ازدواج نخواهد كرد؟! اين سخن بر خدا خوش نيامد، و به حضرت فرمان رسيد كه از آنها دورى نمايد. آن حضرت مدت 29 روز از زنان خود كناره گرفت و در مشربه ام ابراهيم كه زنش ماريه در آنجا بود ماند. تا حدى كه زنانش قاده شده و پاگ گشتند(و شرط طلاق به وجود آمد) آنگاه آيه شريفه فوق نازل شد و زنان حضرت را ميان طلاق و ماندن مخير گردانيد؛ مشروط بر آن كه از حضرت خواستار تجملات و مانند آن نشوند. زنان - كه علاقمند به حضرت رسول صلى الله عليه وآله بودند - گفتند: ما رسول خدا را مى خواهيم نه تجملات را. اولين زنى كه اين كار را كرد و گفت : انى اخترت الله و رسوله ام سلمه بود.
طرسى رحمه الله نيز در مجمع البيان نزديك به آن فرموده است آرى رسول خدا صلى الله عليه وآله كه مى خواست معلم بشر شود و تا آخر راه صحيح زندگى را به مردم نشان دهد، نمى توانست براى زنان خود زندگى تجملى مهيا فرمايد، هر چند كه امكان آن را هم داشت . زنان حضرت از اين كارها زياد مى كردند؛ولى آفرين به زندگانى على و فاطمه عليهاالسلام كه كاملا از اين پيشامدها مبرا بود.
رجم زن عامديه 
علامه مجلسى (699) از المنتقى نقل كرده كه در سال نهم هجرت زنى از قبيله غامد به محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و گفت : يا نبى الله من زنا كرده ام مى خواهم مرا پاك گردانى . فرمود: برو از اينجا. فردا آمد باز اقرار به زنا كرد، و گفت : من زنا كرده ام مى خواهم مرا پاك گردانى . حضرت فرمود: برو. فرداى آن روز آمد و بار سوم اقرار به زنا نمود و گفت : يا نبى الله مرا پاك گردان مى خواهى مرا هم مانند ماعز برگردانى ؟ به خدا قسم من از زنا حامله هستم . حضرت فرمود: برو، صبر كن تا بچه ات به دنيا آيد.
پس ازمدتى كه بچه را در آغوش داشت آمد و گفت : يا نبى الله اين بچه اى است كه زاييده ام .فرمود: ببر تا شير داده و از شير ببرى . چون بچه را از شير بريد، او را در حالى كه تكه نانى در دست داشت آورد و گفت : يانبى الله بچه را از شير بريده ام .حضرت بچه را به يكى از مسلمانان داد تانگهدارى كند.بعد فرمود تا گودالى كندند و زن را تا سينه اش در آن گودال دفن كردند، (ظاهرا زن شوهردار بوده وگرنه حكمش شلاق بود) آنگاه فرمود، او را سنگسار كردند.
هنگام رجم ، خون سر زن به صورت خالدبن وليد، اصابت كرد، و خالد به زن فحش دادو حضرت فرمود: خالد به او فحش نده ؛به خدايى كه روحم در دست اوست اين زن چنان توبه كرد كه اگر عشار (ماليات بگير دروازه ) نيز آن طور توبه مى كرد، آمرزيده مى شد. بعد فرمود: بر او نماز خوانده و دفن كردند.
جريان ماعزبن مالك كه زن به آن اشاره كرد از اين قرار بود كه او به محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله آمد و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه وآله من زنا كرده ام مرا پاك گردان حضرت از وى روى گردانيد. او از آن طرف آمد و گفت : يارسول الله صلى الله عليه وآله من زنا كرده ام باز حضرت از وى روى گردانيد، بعد از آن آمد و گفت : من زنا كرده ام ، بعد دفعه چهارم آمد و اقرار به زنا كرد.
حضرت فرمود: ديوانه كه نيستى ؟ گفت : نه يا رسول الله صلى الله عليه وآله فرمود: زن دارى ؟ گفت : آرى ... فرمود: شايد آن زن را بوسيده و يا در آغوشت فشرده و يا به او نگاه كرده اى ؟گفت : نه يا رسول الله .فرمود: با او مقاربت كرده اى ، كنايه نمى كنى ؟ گفت : نه همانطور كه ميل در سرمه دان و دلو در چاه رود. فرمود: مى دانى زنا چيست ؟ گفت : آرى من به طور حرام كارى كرده ام كه مرد با زن حلاش مى كند فرمود: از اين اقرار چه نظرى دارى ؟ گفت مى خواهم مرا پاك گردانى حضرت فرمود تا سنگسارش كردند(700).
ناگفته نماند كه هر دو كار از تجليات بسيار بزرگ است كه انسان در اثر ايمان به معاد به قدرى از خدا بترسد كه به چنان شكنجه اى در دنيا آماده شود. در ياران على عليه السلام نيز چنان كسانى بوده اند.هرچند كه اگر توبه مى كردند پذيرفته مى شد.
جريان لعيان ميان مردى و زنش 
مجلسى رحمه الله از المنتقى نقل كرده كه در سال نهم هجرت رسول خدا صلى الله عليه وآله حكم لعان را ميان مردى به نام عموير و زنش خوله اجرا كرد؛ ولى چون حكم لعان در سوره نور آمد كه در سال پنجم نازل گرديد، بنابراين حكم مذكور چند سال قبل از واقعه عويمر نازل شده است ؛ولى از تفاسير معلوم مى شودكه آيات 6 تا 10 از سوره نور بعد از اتفاق قضيه نازل گرديده است والله اعلم (701).
على بن ابراهيم قمى از اعلان قرن سه و چهار در تفسير خويش نقل كرده : علت نزول آيات والذين يرمون ازواجهم ولم يكن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شهادات بالله انه لمن الصادقين ... آن بود كه : عويمربن ساعده عجلانى به محضر رسول خدا صلى الله عليه وآله آمده و گفت : يا رسول الله شريك بن سحماء با زن من زنا كرده و از او حامله است . حضرت از وى روگردانيد تا اينكه او چهار بار اين سخن را تكرار كرد. حضرت به منزل خويش آمد و آيه لعان نازل گرديد. پس از نماز عصر، حضرت به عويمر فرمود: زنت را در اينجا حاضر كن ؛ درباره شما آيه نازل شده است عويمر پيش زنش آمد و گفت : رسولخدا صلى الله عليه وآله تو را مى خواهد. زن كه در ميان قوم خويش محترم بود، با عده اى به مسجد آمد. رسول خدا صلى الله عليه وآله به عويمر فرمود: به طرف منبر رفته و با يكديگر ملاعنه كنيد. عويمر گفت : چه كنم ؟ فرمود: برو پيش و بگو: خدا را شاهد مى گيرم كه در نسبت زنا به نزم راست مى گويم . او جلو رفت و آن طور گفت ، حضرت فرمود: تكرار كن . تكرار كرد، فرمود: باز تكرار كن . تا چهار بار تكرار كرد، بعد فرمود: در دفعه پنجم بگو: لعنت خدا بر من اگر دروغگو باشم (702) او چنان گفت ؛حضرت فرمود: اگر دروغ گفته باشى لعنت خدا بر تو حتمى است بعد فرمود: برو كنار.
آنگاه به زنش فرمود: تو هم مثل شوهرت شهادت مى دهى و گرنه حد خدا را بر تو جارى خواهم كرد. زن نگاه به قوم خويش انداخت و گفت : در اين شامگاه اينها را روسياه نخواهم كرد.به طرف منبر رفت و گفت : خدا را شاهد مى گيرم كه عويمر در اين نسبت كه به من مى دهد دروغگوست . حضرت فرمود: تكرار كن او تاچهار بار تكرار كرد، فرمود: در دفعه پنجم خودت را لعنت كن ، اگر شوهرت راستگو باشد، او چنان گفت . حضرت فرمود: واى بر تو اگر دروغ گفته باشى .لعنت خدا براى تو حلال نخواهد بود گفت : مهريه اى كه داده ام چه مى شود؟فرمود: اگر دروغ مى گويى ، مهريه براى تو از دروغ بعديدتر ا ست و اگر راست مى گويى مهريه در مقابل حلال بودن او براى تو بوده است ... طبرسى در مجمع البيان ذيل آيه فوق آن را با چند وجه نقل كرده و فرموده نام آن مرد هلال بن اميه بوده است .اين حكم يكى از احكام عجيب درباره پيشامدهاى فوق است . گويند: چون آيه قذف نازل گرديد، بعضى از مسلمانان ضمن قبول كردن آن گفتند: اگر انسان كسى را با زنش ببيند زنا مى كند تا برود شاهد بياورد، زانى كارش را تمام كرده و رفته است و اگر به تنهايى شهادت بدهد حد قذف خواهد خورد پس چه بايد كرد؟ تا حكم لعان نازل گرديد.
موت نجاشى پادشاه حبشه 
در سال نهم هجرت در ماه رجب اصحمه پادشاه حبشه از دنيا رفت ، او همان است كه به مهاجرين مسلمان پناه داده بود، خودش نيز پس ‍ از نامه رسول خدا صلى الله عليه وآله و دعوت به اسلام ، اسلام آورده بود.
حضرت به مصلاى مدينه تشريف برد و با مسلمانان بر او از دور نماز ميت خواند، از عايشه نقل شده ، پس از وفات نجاشى پيوسته در قبر او نور مشاهده مى شد(703) با اين كار معلوم شد كه بر ميت مى شود نماز غائب خواند.
فوت ام كلثوم دختر رسول الله صلى الله عليه وآله 
از حوادث سال نهم هجرت فوت ام كلثوم دختر رسول خدا صلى الله عليه وآله بود.در شيعيان آن سال ، ام كلثوم با عقبه پسر ابولهب ازدواج كرده بود، و هنوز به خانه او نرفته بود كه سوره تبت يدا ابى لهب و.. نازل گرديد، ابولهب به اوگفت : پسر من نيستى اگر زنت را طلاق ندهى . او ام كلثوم را طلاق داد، وى در مكه بود، بعد به مدينه هجرت كرد، در سال سوم هجرت در ماه ربيع الاول بعد از فوت رقيه با عثمان ازدواج نمود(بنابر مشهور) و در شعبان سال نهم وفات يافت ، اسماء بنت عميس و صفيه بنت عبدالمطلب و ام عطيه او را غسل دادند، و ابوطلحه به قبرش داخل شد.(704)
نزول سوره برائت 
از وقايع مهم سال نهم هجرت نزول سوره مباركه توبه است كه حضرت اول ابوبكر را به خواندن آن بر مشركان در مكه ماءمور كرد و سپس از او گرفت . امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان در اول سوره توبه فرموده : مفسران و محدثان اتفاق دارند در اين كه : چون سوره برائت نازل گرديد رسول خدا آن را به ابى بكر داد، سپس از وى گرفت و به على بن ابيطالب عليه السلام داد... و امر كرده ده آيه از اول آن را بر مشركان بخواند و پيمان آنها را به طرف خودشان بيندازد.
مرحوم شيخ در ارشاد فرموده : از فضائل مولا اميرالمؤ منين آن است كه رسولخدا صلى الله عليه وآله سوره برائت را به ابى بكر داد تا به وسيله آن عهد مشركان را (با شرايطى ) به سوى خودشان انداخته و كان لم يكن بودن آن را اعلام نمايد، ابوبكر مقدارى از مدينه دور شده بود كه جبرئيل نازل شد و گفت : خداوند سلامت مى رساند و مى فرمايد: لايؤ دى عنك الا انت اورجل منك بايد يا خودت جريان را بر مشركان برسانى يا مردى از اهل تو. حضرت على بن ابيطالب را خواست فرمود: ناقصه غضباء من را سوار شو و خودت را به ابى بكر برسان و برائت را از او بگير و به مكه ببر و پيمان مشركان را به سويشان بينداز و به ابى بكر بگو كه اگر خواست با تو باييد وگرنه به مدينه برگردد.
على عليه السلام خودش را به ابى بكر رسانيد، ابوبكر از ديدن او مرعوب شد و گفت : يا اباالحسن منظورت از آمدن چيست ؟ آيا مى خواهى با من بيايى يا علت ديگرى دارد؟ فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله امر كرد خودم را به تو برسانم و سوره برائت را گرفته به مردم ابلاغ كنم و تو را مخير نمايم . در رفتن و برگشتن گفت : نه پس من به مدينه برمى گردم . وچون به مدينه برگشت ، به محضر آن حضرت آمد وگفت : يا رسول الله شما مرا به كارى اهل دانستيد كه مردم گردن دراز كرده به من نگاه مى كردند، چون پى آن كار رفتم مرا برگرداندى چه شده ؟ آيا درباره من آيه اى نازل گشته است ؟ فرمود: نه ؛ولى جبرئيل پيش من آمد و از خدا پيام آورد كه اين كار را بايد من انجام بدهم يا مردى از اهل من و على از من است و از طرف من فقط على مى تواند اين كار را بكند(705).
منظور از خواندن اول سوره برائت ، قطع نظر از اعلام بيزارى خدا و رسول خدا از مشركان ، ابلاغ چهار مطلب بود، اول : هيچ يك از كفار حق داخل شدن در كعبه را ندارد، دوم : مشركان من بعد حق به جا آوردن اعمال حج ندارند، سوم كسى حق ندارد در حال عريان بودن بيت را طواف كند، چهارم : هر كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله عهدى بسته عهدش تا آخر مراعات خواهد شد و هر كه عهدى نبسته فقط تا چهار ماه مهلت دارد و اگر اسلام نياورد كشته خواهد شد. موارد اول و دوم و چهارم اين مطالب در آيات 1تا 28 سوره برائت آمده است .
چون آن حضرت به مكه آمد در عرفه ، و مزدلفه و روز قربان نزد قربان نزد جمره ها و در ايام تشريق ، سوره برائت را بر آنها خواند و مطالب را اعلام فرمود و در همه آن ها با صداى بلند ندا مى كرد: برائة من الله و رسوله الى الذين عاهدتم من المشركين فسيحوا فى الارض ‍ اربعة اشهر... (706).
ناگفته نماند: اين ماءموريت كه به على عليه السلام محول گرديد، قطع از اين كه : حكايت از جانشينى امام بعد از رسول الله صلى الله عليه وآله دارد، اين كار يك مرد شجاع و بى باك وقوى و با ايمان مثل على عليه السلام را لازم داشت و از ابوبكر كه محافظه كارى بيش نبود، ساخته نبود. آرى فقط آن حضرت بود كه توانست بر مشركان فرياد كشيده و: برائة من الله و رسوله را بخواند.
مباهله با نصاراى نجران 
جريان مباهله با نصارى نجران را ابن اسحاق در سيره خود در اوائل هجرت نقل كرده .ابن اثير در كامل در سال دهم هجرى روز بيست و چهارم ذوالحجة و مجلسى رحمه الله در بحارالانوار، جلد 21، در وقايع سال نهم هجرت آورده است ؛ما نيز به تبع مرحوم مجلسى آن را در حوادث سال نهم نقل مى كنيم .
پس از فتح مكه و استقرار حكومت اسلام رسول خدا صلى الله عليه وآله نامه اى به اهل نجران يكى از شهرهاى يمن و در مرز حجاز، نوشت و آنها را به اسلام دعوت فرمود: مضمون نامه آن بودكه بياييد مسلمان شويد وگرنه ، تحت الحمايه بودند را قبول كرده و جزيه بدهيد، و در غير اين صورت آماده جنگ باشيد و در ضمن نامه اين آيه آمده بود: قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الاالله و لانشرك به شيئا ولايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (707).
آنها بعد از خواندن نامه حضرت تصميم گرفتند به مدينه آمده و با رسول خدا صلى الله عليه وآله درباره دين او و موفقيت مسيح عليه السلام گفتگو نمايند(708) و هيئت نصارا به مدينه آمده و در وقت نماز خود ناقوس زده و در مسجدالنبى نماز خواندند. اصحاب به حضرت گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه وآله چرا اين كار را در مسجد شما انجام دهند؟! فرمود: كارى به ايشان نداشته باشيد. چون از نماز فارغ شدند، به محضر حضرت آمده و به گفتگو نشستند و گفتند: مردم را به چه چيز دعوت مى كنى ؟ فرمود: به شهادت لااله الاالهل و رسالت خودم و اين كه عيسى بنده اى مخلوق بود، مى خورد، مى آشاميد، قضاى حاجت مى كرد (نه خدا بود، نه پسر خدا، نه يكى از سه خدا) گفتند: پس پدرش كه بود؟ حضرت توسط وحى آسمانى به آنها فرمود: درباره آدم چه مى گوييد آيا بنده مخلوق نبود؟ آيا نبود كه مى خورد، مى آشاميد قضاى ، حاجت مى كرد و زن مى گرفت ؟گفتند: آرى فرمود: پدرش كه بود؟ در جواب خاموش ‍ ماندند(709) خداوند نزديك به هفتاد آيه از اول سوره آل عمران نازل فرمود از جمله ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ...فمن حاجك فيه من بعد ماجاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (710)
و چون آنها قانع نشده و نداشتن پدر را دليل ابن الله دانستند، حضرت فرمود: با من مباهله كنيد اگر من راستگو باشم لعنت خدا بر شمانازل باشد و اگر شما راستگو باشيد بر من نازل شود، گفتند: انصاف كردى آنگاه وعده مباهله گذاشتند. نصارا چون به منزل بازگشتند، رؤ ساى آنها كه سيد و عاقب و اهتم بودند، گفتند: اگر فردار با يارانش بيايد مباهله خواهيم كرد، چون او در صورتى اهل بيت و خواص خويش را مى آوردكه راستگو باشد. فرداى آن ، نصارا در محل مباهله حاضر شدند، ديدند آن حضرت با اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين عليهماالسلام آمدند. نصارى گفتند: اينها كيانند؟ جواب شنيدند كه آن عموزاده و دامادش على بن ابيطالب و آن زن دخترش فاطهم و آن دو پسرانش (دخترزادگانش ) حسن و حسين اند، نصارى از ديدن اين وضع هراسان شده و گفتند: ما را از مباهله معاف دار، ما مباهله نمى كنيم . حضرت با آنها روى جزيه مصالحه فرمود(711).
بنابر روايتى : چون رسول خدا صلى الله عليه وآله بعد از رسيدن به محل زانو به زمين زد آماده مباهله شد، اسقف نصارى گفت : مانند پيامبران براى مباهله به زانو نشست چون اسقف برگشت سيد گفت : برو پيش مباهله كن ... اسقف گفت : انى لارى وجوها لو ساءلواالله ان يزل الجبل من مكانه لازاله فلاتبتهلوا فتهلكوا
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: به خدايى كه جانم در قبضه اوست اگر مباهله مى كردند به صورت ميمونها و خوكها درمى آمدند و اين وادى برايشان پر از آتش مى شد و سال به پايان نمى رسيد مگر آن كه همه هلاك مى شدند. جزيه اى كه معين شد عبارت بود از دو هزار حله (لباس ) كه هر حله به قيمت چهل درهم ، اضافه ياكم به همان قيمت حساب مى شد.نيز لازم بود سى عدد نيزه و سى عدد زره عاريه بدهند، در صورتى كه جريان در يمن پيش آيد و لازم شود، رسول خداصلى الله عليه وآله ضامن است كه آنها را برگرداند(712).
مكتوب مصالحه بر جزيه توسط على بن ابيطالب عليه السلام نوشته شد و عمروبن عاص و مغيرة بن شعبه آن را امضاء كردند، و لازم بود هزارحله در ماه صفر و هزار حله در ماه رجب بدهند (713) و بدين طريق غائله نجران به پايان رسيد و در اين جا با بررسى دو نكته مهم جريان را به اتمام مى رسانيم .
اول : اين كه پيشامد در تمام دوران رسالت آن حضرت بى نظير است ، نه نزول وحى ، نه شق القمر، نه معراج ، نه هيچ واقعه ديگر به اهميت اين واقعه نيست . همه آنها توسط خداوند انجام پذيرفته ؛ولى اين كه معركه غير از آنهاست ، فرض كنيد: انسانى در مقابل حريف ايستاده و مى گويد: تو سخن بگو تا اين كوه به آسمان رود و يا من بگويم تا از جا بلند شود، تمام حيثيت و دين حكومت رسول خدا صلى الله عليه وآله در خطر اين پيشامد بود و از چهارصد فقط يك صورت به نفع حضرت بود، اگر نفرين هيچ طرف قبول نمى شد، و اگر نفرين هر دو طرف قبول مى شد، و اگر فقط نفرين نصارى قبول مى شد، اسلام و حضرت از بين رفته بود، و تنها اگر فقط نفرين حضرت قبول مى شد به نفع اسلام بود.
ولى مى بينيم رسول خدا صلى الله عليه وآله با كمال جراءت قدم به ميدان گذاشت و سربلند بيرون آمد. خدايا آن بزرگوار به وعده هاى تو چقدر ايمان داشت و آن طرف پشت پرده را چطور آشكارا مى ديد كه با وجدان آرام و قلب مطمئن و خاطر آسوده مانند انسانى كه براى نوشيدن آب مى رود، قدم به مباهله گذاشت و حريف را زبون كرد. عجبا!! عجبا!! اين مطلب يدرك ولايوصف است .
دوم : بنابر تطبيق آيه شريفه ، فاطمه زهرا عليهاالسلام درجاى نسائنا و حسنين عليهماالسلام در جاى ابنائنا و اميرالمؤ منين عليه السلام درجاى انفسنا قرار گرفته است به اتفاق فرقين رسول خدا صلى الله عليه وآله جز چهار نفر، كسى را با خود نبرده است و نيز معلوم مى شودكه سه كلمه فوق جز چهار نفر مصداق واقعى نداشته است وگرنه لازم بود براى تحقق صيغه جمع ، ديگران را نيز ببرد، و چون معلوم شد كه على عليه السلام در جاى نفس پيامبر صلى الله عليه وآله است ديگر با وجود نفس پيامبر كسى نمى تواند جانشين پيامبر صلى الله عليه وآله باشد. روايت شدن : ماءمون عباسى به حضرت رضا عليه السلام گفت : ما الدليل على خلافة جدك ؟ قال : آية انفسنا دليل بر خلافت جدت على بن ابيطالب چيست ؟ فرمود: آيه انفسنا كه خداوند جدم را نفس پيامبر صلى الله عليه وآله خوانده است خدايا چه مى شدكه از اول سفارشات و اوامر رسول خداصلى الله عليه وآله در رابطه با خلافت مرود عمل قرار مى گرفت واين شكافت بزرگ كه مسلمين را بدبخت كرده و خواهد كرد، به وجود نمى آمد و مسلمانان يك دست مى شدند؟!
ونعم الحكم الله چه تماشايى است دادگاه روز قيامت درباره آنان كه تابع هوى نفس شده و اين گرفتارى عظيم را براى اسلام بوجود آوردند. آرى نفس و شيطان از هر دشمن بزرگى بزرگترند؛ زيرا كه دست انسان را گرفته و تا آتش جهنم مى برند.
سنة الوفود يا آمدن نمايندگان قبائل به مدينه و اظهار اسلام 
از حوادث بسيار مهم سال نهم آن است كه قبائل عرب پس ازفتح مكه فوج فوج اسلام را قبول كرده و به دين خدا داخل شدند و آيه يدخلون فى دين الله افواجا تحقق پيدا كرد. و بدين طريق جزيرة العرب يك پارچه شد و جنگها و درگيريها به صلح و آرامش ‍ مبدل گرديد. ابن اسحاق در سيره خود، سال نهم را سنة الوجود خوانده است (714) طبرسى در اعلام الورى ، ص 125، و ابن هشام در سيره ، ج 4، ص 205، گفته اند: چون قبيله ثقيف (اهل طائف ) مسلمان شدند، قبائل فوج فوج نمايندگان خويش را به مدينه فرستاده و داخل دين مبين اسلام شدند.
يعقوبى در تاريخ خود از بيست وشش قبيله نام مى برد كه رؤ ساى آنها با گروهى به مدينه آمدند: نقل يعقوبى بدين قرار است :
قبيله مزينه به رياست خزاعى ، قبيله اشجع به رياست عبدالله بن مالك ، قبيله اسلم به رياست بريدة قبيله سليم به رياست وقاص بن قمامه ، قبيله بنوليث به رياست صعب بن جثامه ، قبيله قزاره به رياست عينية بن حصين ، قبيله بنوبكر به رياست عدى بن شراحيل ، قبيله طى به سرپرستى عدى بن حاتم ، قبيله بجيله به رياست قيس ‍ بن غربه ، قبيله ازد، به رياست صردبن عبدالله ، خثعم به رياست عميس بن عمرو، گروه ديگرى از طى به سرپرستى زيدبن مهلهل ، قبيله بنوشيبان ... قبيله عبدالقيس به رياست اشجع الحصرى ، نمايندگان پادشان حمير. قبيله جذام به رياست فروة بن عمرو، قبيله حضر موت به رياست وائل بن حجر، قبيله ضباب به سرپرستى ذوالجوشن ، قبيله بنى اسد به رياست ضراربن ازور، قبيله بنى اكارث به رياست ، يزيد بن عبدالمدان ، قبيله كنانه به سرپرستى قطن بن حارثه و انس بن حارثه ، قبيله همدان به رياست مسلمة بن هزان ، قبيله باهله به رياست مطرف بن كاهن ، قبيله بنوحنيفه ، در معيت مسليمه كذاب ، قبيله مراد به رياست فروة بن مسيك و قبيله مهره به سرپرستى مهرى بن ابيض