از هجرت تا رحلت  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

سال هفتم هجرت 

درسال هفتم هجرت جريانهاى بسيارى اتفاق افتاد، كه سبب گسترش اسلام و تحكيم بيش از پيش آن گرديد اينك به مهمترين آنها اشاره مى كنيم .
جنگ خيبر و متلاشى شدن يهود 
خيبر واحه ايست در هشتاد كيلومترى شمال مدينه به طرف شام كه در آن موقع مسكن طوائفى از يهود و داراى قلعه هاى محكمى بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله نزديك به يك ماه قلعه ها را در محاصره داشت ، و يكى پس از ديگرى سقوط مى كرد، به هنگام سقوط هر قلعه ، يهود به قلعه ديگر پناه برده و در آن موضع مى گرفتند، و چون قلعه وطيح و سلالم به محاصره درآمد، آن ها دست از مقاومت برداشته و به رسول الله صلى الله عليه و آله پيغام دادند، كه حاضرند، همه چيز خويش را گذاشته و با زنان و فرزندان خود از خيبر بيرون روند، رسول خداصلى الله عليه و آله اين پيشنهاد را قبول فرمود، آنگاه ازآن حضرت خواستند كه در خيبر بمانند و نصف عايدات زمينهاى آن اعم از خرما و گندم و سائر حبوبات مال مسلمامان باشد، اين درخواست نيز مورد توافق حضرت قرار گرفت و جريان خاتمه يافت در زمان عمربن الخطاب ميان يهود خيبر مرض ‍ وبا شيوع يافت و نيز چون آنها مسلمانان را مسخره و تحقير مى كردند، خليفه طبق قرارداد زمان رسول الله صلى الله عليه و آله از خيبر اخراجشان كرد اينك مشروح ماجرا:
به نقل يعقوبى خيبر داراى شش قلعه بود بنامهاى : سلالم ، قموص ، نطاه ، قساره ، شق ، و مربطه و در آنها بيست هزار يهودى رزمنده وجود داشت (582) ظاهر بيست هزار، اغراق و تخمينى باشد، ابن اسحاق و ابن اثير از هشت قلعه نام برده اند: ناعم ، قموص ، حصن صعب بن معاذ، وطيح ، سلالم ، شق ، نطاه ، و كتيبه (583) سمهودى درج 4 وفاءالوفاء همه آنها را از قلاع خيبر گفته است ، در مغازى واقدى قلعه هاى ديگرى نيز ديده مى شود.
وضع يهود خيبر بسيار مشكوك بود، آنها از يك طرف به فكر سازش ‍ و عدم تعرض با مسلمانان نبودند، از طرف ديگر به عده زيادى از يهود بنى قينقاع و بنى نضير كه از مدينه اخراج شدند پناه داده و آنان را در ميان خود داشتند؛ وانگهى براى روز مبادا با قبائلى امثال غطفان و ديگران پيمان همكارى و كمك بسته بودند و خلاصه ، خيبر يكى از كانونهاى خطرناك عليه اسلام بود، و مى بايست مشكل آن حل شود؛ لذا رسول الله صلى الله عليه و آله تصميم به لشكركشى و فتح آنجا گرفت .
ماه محرم يا صفر از سال هفتم هجرت بود كه آن حضرت با هزار و چهار صد نفر به طرف خيبر حركت كردند، يهود خيبر بعيد مى دانستند كه حضرت به ديار آنها حمله برد، زيرا به استحكام قلعه ها و به كثرت سلاح و تعدادشان اميدوار بودند، هر روز ده هزار رزمنده مشغول تمرين شده و مى گفتند: مگر محمد مى تواند با ما بنجنگد، هيهات ، هيهات ، يهود مدينه ، به مسلمانان گفتند: كارتان رنج بى حاصل است ، شما قدرت تسخير خيبر را نداريد، قبيله اسد و غطفان به يارى آنها در مقابل عرب ايستاده اند (584)
رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به خيبر رسيد در بيابانى به نام رجيع اردو زد كه از آنجا به تدريج به تسخير قلعه ها شروع كند و چون به خيبر مشرف شدند، به يارانش فرمود: بايستيد، آنگاه دست بدرگاه خدا برداشته و چنين گفت : اللهم رب السموات السبع و ما اظللن و رب الارضين ، السبع و ما اقللن و رب الشياطين و ما اضللن ، انا نسئلك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها و نعوذ بك من شر هذه القرية و شر اهلها و شر مافيها (585)
احتمال زياد بود كه قبيله غطفان به يارى اهل خيبر بيايند، لذا حضرت ابتداء به طرف غطفان رفت و چنان وانمود كرد كه قصد حمله بر آنها را دارد، آنها فكر مساعدت يهود را رها كرده و به فكر دفاع از خود افتادند، سپس به طرف خيبر برگشت ، اين باعث شد كه تا پايان كار خيبر، مردم غطفان از جاى خود حركت نكردند.
مردم خيبر روزها با بيل و كلنگ به مزارع رفته و شبها به قلعه ها باز مى گشتند آنها از آمدن رسول الله صلى الله عليه و آله بى خبر بودند، چون حضرت شب هنگام به خيبر رسيد، بامدادان كه يهود به قصد رفتن به مزرعه از قلعه ها خارج شدند، چشمشان به لشكريان اسلام افتاد فرياد كشيدند: محمد و الله محمد و الخميس معه يعنى محمد آمد با لشكريانش ، اين را گفته و به قلعه گريختند، حضرت فرمود: الله اكبر خيبر خراب شد، ما چون به كنار قومى فرود آييم ، صبحشان تار مى گردد، آنگاه دستور محاصره داد. قلعه ها يكى پس از ديگرى سقوط مى كرد و اموال و غنائم به دست مسلمانان مى افتاد اولين قلعه اى كه سقوط كرد قلعه ناعم بود و در كنار آن محمود بن مسلمه برادر محمدبن مسلمه شهيد شد، و آن بدين طريق بود كه يهود سنگ دستاسى بر سر او انداختند و شهيدش ‍ كردند.
سپس قلعه قموص سقوط كرد و در آن اسيران بسيار گرفتند از جمله صفيه دختر حيى بن اخطب كه بعدا همسر رسول الله صلى الله عليه و آله گرديد و او زن كنانة بن الربيع بود، صفيه آنگاه كه در خانه كنانه بود، در خواب ديد ماهى در آغوشش افتاد، اين خواب را بر شوهر خود نقل كرده ، شوهرش گفت : اين نيست مگر آنكه مى خواهى زن پادشاه حجاز باشى آنگاه آنچنان سيلى به او زد كه چشمش كبود گرديد و چون او را به اسارت گرفتند حضرت عبايى بر سرش ‍ انداخت (586)
در آن بين زاد و طعام مسلمانان تمام شد، و اكثرشان از كمبود غذا به تنگ آمده ، شكايت پيش رسول الله صلى الله عليه و آله بردند، حضرت چيزى نداشت به آن ها بدهد، باز دست به درگاه خدا برداشت كه : خدايا تو بر حال مسلمانان واقفى ، نيروى جنگ از وجودشان رفته ، من نيز چيزى ندارم آنها تاءمين مى كنم ، خدايا بزرگترين قلعه را كه از همه بيشتر كفايت و طعام و خورش دارد به دست آنها فتح كن .
دعاى مستجاب حضرت به اجابت رسيد، با مقدارى جنگ و مقاومت تحمل تيرهاى سوزان يهود كه از پشت بام مى باريد، قلعه بزرگى سقوط كرد، مدافعين آن به قلعه ديگرى گريختند، آن قلعه به نام قلعه صعب بن معاذ بود كه از همه بيشتر، طعام و خورش در آن ذخيره كرده بودند بدين طريق مشكل خواوربار حل گرديد.(587)
مسلمانان در گروه هاى متشكل روزها به قلعه مى تاختند و شبها به اردوگاه كه در رجيع بود برمى گشتند، زخمى ها را نيز در اردوگاه مداوا مى كردند در فتح قلعه نطاة پنجاه نفر ازمسلمانان با تيرهاى يهود مجروح گرديدند، كه براى مداوا به اردوگاه انتقال يافتند(588)
شبى گروه گشتى سپاه اسلام يك نفر از يهود را گرفتند، او گفت مرا پيش پيامبرتان ببريد، تا با او سخن گويم ، وى را محضر رسول الله صلى الله عليه و آله آوردند، حضرت به او گفت : تو كيستى و چه خبردارى ؟ گفت : يا ابالقاسم ، در امان هستم ؟فرمود: آرى ، گفت : از قلعه نطاة مى آيم ، شيرازه يهود از هم گسيخته ، امشب قلعه را ترك خواهند گفت ، بسيار هراسان و خائفند، فرمود به كجا مى روند؟ گفت : به قلعه شق كه استحكامش كمتر از نطاة ، قلعه نطاة كه از آن فرار مى كنند، در آن سلاح و طعام و خورش وجود دارد و نيز دستگاهى را كه تسخير قلعه به كار برده مى شود در زير زمين آن مخفى كرده اند.
حضرت فرمود: چه دستگاهى ؟! گفت : منجنيقى و دو ارابه و سلاح و زره ها و كلاه هاى جنگى و شمشيرها، فردا چون داخل قلعه شديد و شما حتما داخل خواهى شد، حضرت فرمود: ان شاءالله ، جاى آنها رابه شما نشن خواهم داد غير از من كسى جاى آن ها را نمى داند، مطلب ديگرى دارم . فرمود: آن چيست ؟ گفت چون آنها را بيرون آوردى ، مجنيق را بر قلعه شق نصب كن ، ارابه ها را بياوريد، مردان شما زير آنها قرار گيرند، تا از تيرهاى يهود در امان باشند، آن وقت در حفاظ ارابه ها شروع به شكافتن ديوار قلعه بكنيد، در اين صورت قلعه شق در يك روز سقوط خواهد كرد، قلعه كتيبه را نيز همان طور فتح كنيد.
عمربن الخطاب كه فرمانده گروه گشت بود، گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله به نظر مى آيد كه راست مى گويد، يهودى گفت : يا محمد خون مرا حفظ كن ، فرمود تو در امانى ، گفت : زنى در قلعه نزار دارم آن را نيز به من ببخش ، فرمود: آن هم مال تو باشد، گويند: حضرت از او خواست كه اسلام آورد، گفت : چندروزى به من مهلت بدهيد.
فرداى آن شب قلعه قطاة سقوط كرد، قوى يهودى راست بود، منجنيق را به دستور رسول الله صلى الله عليه و آله اصلاح كرده و براى فتح قلعه نزار به كار گرفتند، هنوز سنگى توسط آن نينداخته بودند كه قله سقوط كرد، زن يهودى را كه نفيله نام داشت به خودش دادند، و آنگاه كه دو قله وطيح و سلالم سقوط كرد، آن شخص يهودى كه اسمش سماك بود اسلام آورد و از خيبر بيرون رفت و ناپديد شد(589).
قلعه ها يكى پس از ديگرى سقوط مى كرد، يهود با كمال قدرت مقاومت كردند؛ ولى كارى از پيش نبردند، و قلعه هايى كه در گذشته نام برده شد همه به دست مسلمانان افتاد، غنائم خارج از حد بود، آخرين دژى كه به محاصره درآمد، قلعه وطيح و سلالم بود، يهود ديدند مقاومت فايده اى ندارد بناچار از حضرت خواستند كه جانشان در امان باشد واز خيبر بروند، حضرت قبول كرد، و آنها تسليم شدند آنگاه به حضرت گفتند: ما در كشاورزى تجربه داريم ، در خيبر بمانيم نصف ، عايدات آن مال ما و نصف آن مال شما باشد، حضرت قبول كرد وفرمود: ولى هر وقت خواستيم حق بيرون كردن با ماست (590) بدين طريق جريان خيبر پايان يافت و مسلمانان آسوده خاطر شدند. در تكميل اين مطلب لازم است به چند ماجرا اشاره شود
مقام على عليه السلام در خيبر 
مورخان شيعه و اهل سنت در اين مطلب اتفاق دارند كه يهود در يكى از قلعه ها بيش از حد مقاومت مى كردند به طورى كه چند حمله ناكام ماند و محاصره بيست روز طول كشيد و رسول الله صلى الله عليه و آله آزرده خاطر گرديد، عده اى نام آن قلعه را ذكر نكرده اند، ولى به قول حلبى و يعقوبى و طبرسى در اعلام الورى نام آن قموص بود.
به هر حال : يهود در دفاع از آن قلعه مقاومت عجيبى كردند، و كار سقوط قموص به طول انجاميد، رسول خدا صلى الله عليه و آله در يكى از روزها فوجى را به فرماندهى ابوبكر ماءمور حمله كرده ، ولى آنها كارى از پيش نبرده و هزيمت كردند و به وقت برگشتن ، ابوبكر آن ها رامقصر قلمداد مى كرد و آنها ابوبكر را، فرداى آن روز عمربن الخطاب فرماندهى را به عهده گرفت و شكست سختى خورد، او نيز مانند ابوبكر افراد خود را گناهكار مى دانست وافرادش او را، رسول خدا صلى الله عليه و آله آزده خاطر گرديد، فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول او را دوست دارد، او نيز خدا و رسول را دوست دارد، او حمله كننده است نه فرار كننده ، خدا اين قلعه را به دست او فتح مى كند. لاعطين الراية غدا رجلا كرارا غير فرار، يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله لايرجع حتى يفتح الله على يديه
جمله يحبه الله و رسوله از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤ منين عليه السلام است و جز در مورد وى درباره كسى گفته نشده است ، لذا حاضرين هر يك انتظار آن را داشتند كه حضرت آنها را بخواند و فرماندهى بدهد تا صاحب آن منقبت گردند از على بن ابيطالب نيز خاطر جمع بودند زيرا كه چشمانش درد مى كرد و در خيمه افتاده بود وقادر به حركت نبود.
چون صبح شد ياران اطراف آن حضرت را گرفتند، سعد وقاص ‍ گويد: من پيش روى آن حضرت نشستم ، بعد با دو زانويم زانو زدم آنگاه برپاى ايستادم به اميد آن كه مرابخواهد پرچم به دست من بدهد، حضرت فرمود: على بن ابيطالب را پيش من بخوانيد، همه با صداى بلند گفتند: چشمش درد مى كند جلو، پايش را نمى بيند، فرمود: برويد بياوريد رفتند دست على را گرفته و به محضر آن حضرت آوردند حضرت سر او را به زانويش گذاشت و با آب دهانش ‍ را به چشم على زد، (با آن ولايت تكوينى ) در دم چشم على صحت يافت ، بعد پرچم را به دست او داد و او را دعا كرد و فرمان حمله داد، على بن ابيطالب مانند شير خمشگين همهمه و هروله مى ركرد. على عليه السلام چنان هجوم برد كه هنوز آخرين افرادش به محل جنگ نرسيده بودند كه على عليه السلام داخل قلعه قموص ‍ گرديد.
جابربن عبدالله گويد: ما كه جزء فوج على بوديم ، به عجله ، مسلح شديم ، سعدبن ابى وقاص گفت : يااباالحسن كمى درنگ كن تا ديگران نيز برسند، ولى على پيش از آنها نيزه خويش را در كنار قعله به زمين زد مرحب يهودى مانند روزهاى قبل با عده اى جلوى او را گرفتند(591).
مرحب كه از روى كلاه جنگى ، سنگى را سوراخ كرده و بر سر گذشته بود فرياد كشيد:

قد علمت خيبر انى مرحب
شاكى السلاح بطل مجرب
اضرب احيانا و حينا اطعن

اهل خيبر مى دانند كه من مرحبم ، غرق در سلاح ، پهلوان جنگ آزموده ام ، گاهى با شمشير مى شكافم و گاهى با نيزه سينه ها را سوراخ مى كنم ، امام صلوات الله عليه درجواب او فرمود:

انا الذى سمتنى امى حيدره
كليث غابات شديد قسوره
اكليكم بالسيف كيل السندره

من آنم كه مادرم مرا حيدر ناميده است ، مانند شيران بيشه هاى قوى و پرتوان هستم ، شما يهود را به طور گسترده با شمشير وزن كرده و از دم شمشير مى گذرانم ، آنگاه مانند دو فيل نر به جان هم افتادند، شمشير مولا، سر و صورت مرحب را شكافت و در دندانهايش ‍ نشست و مرحب به خاك و خون غلطيد(592)
امام باقر عليه السلام فرمايد: على عليه السلام به در قلعه رسيد، درش ‍ بسته بود، در را از جا بركند و بر سرش گرفت ، بعد بر دوشش حمل كرد، آنگاه داخل قلعه شد، مسلممانان به دنبال وى داخل قلعه شدند، به خدا سنگينى در بر آن حضرت بالاتر از سنگينى جنگ بود، آنگاه آن را به دور انداخت .
به رسول الله صلى الله عليه و آله مژده آوردند كه على قلعه را فتح و داخل آن شد، به وقت برگشتن على عليه السلام رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش او آمد و فرمود: مژده فتح مقبول و كار عاليت را به من دادند، خدا از تو راضى گرديد، من نيز از تو راضى ام ، على از اين سخن به گريه افتاد، حضرت فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ عرض ‍ كرد: از شوق آن كه خدا و رسولش از من خشنود شدند.
فقال رسول الله صلى الله عليه و آله بلغنى نباءك الشمكور و صنيعك المذكور قدرضى الله عنك فرضيت انا عنك (593)
كلمه يحبه الله و رسوله چنانكه گفته شد از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤ منين على عليه السلام و نيز مورد تصديق فريقين مى باشد(594).
و نيز مى توانيد آن را در مغازى واقدى ، ج 2 ص 653 و سيره ابن هشام ، ج 3، ص 349، و كتابهاى ديگر ملاحظه كنيد، حسان بن ثابت در رابطه با اين معجزه و سقوط قموص چنين گويد:

و كان على ارمدالعين يبتغى
دواء فلما لم يحس مداويا
شفاه رسول الله منه بتفلة
فبورك مرقيا و بورك راقيا
و قال ساءعطى الراية اليوم صارما
كميا محبا للرسول مواليا
يحب الهى و الاله يحبه
به يفتح الله الحصون الاوابيا
فاصفى بهادون البرية كلها
عليا و سماه الوزير المواخيا

خاتمه اين سخن 
مسعودى در مروج الذهب ، ج 2، ص 61 در ذكر حالات معاويه نقل كرده : معاويه به حج رفت ، سعدبن ابى وقاص نيز با او بود، پس از اطراف خانه خدا به دارالندوة آمد و سعد را نيز با خود بر كسى نشانيد، آنگاه شروع به ناسزا گفتن به على بن ابيطالب (صلوات الله عليه ) كرد.
سعد با فرياد گفت : اى معاويه مرا با خود در كرسى نشانده آنگاه به على ناسزا مى گويى ؟!! به خدا قسم اگر يك خصلت از خصال على در من بود براى من محبوبتر بود از هر چه آفتاب بر آن تابيده است .
اگر من مانند على داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و فرزندانى مثل على داشتم از دنيا و مافيها بر من محبوبتر بود، اگر رسول خدا مانند على به من گفت : فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش دوستش دارند، و او خدا و رسول را دوست دارد، خدا قلعه را به دست او فتح خواهد كرد، بر من از آنچه آفتاب بر آن تابيده خوشتر بود.
و اگر رسول خدا به من مى گفت آنچه را كه در تبوك به على گف : تو بر من مانند هارون هستى بر موسى جز آن كه بعد از من پيامبرى نيست از دنيا و مافيها بر من محوبتر بود، به خدا قسم ديگر با تو در منزلى نخواهم نشست . اين را گفت و خارج شد(595).
غنائم خيبر 
در رابطه با مقدار غنائم خيبر و تقسيم سهام و عايدات هرساله ميان مسلمانان و اندازه خمسى كه به حضرت و حق الله اختصاص يافت ، مطالب بسيار مفصل و مفيد و خواندنى و شنيدنى است . طالبان تفصيل به فتوح البلدان بلاذرى ، متوفاى 279 قمرى ، ص 36 - 42، فصل ، خيبر و مغازى واقدى ، ج 2، ص 683 - 692 وسيره ابن هشام ، ج 3، ص 363 باب ذكر مقاسم خيبر و اموالها خيبر و اموالها رجوع فرمايند.
شهداء خيبر 
به نقل ابن اسحاق و واقدى ، هيجده نفر از مسلمانان در خيبر شهيد شدند اسامى آنها به نقل ابن هشام چنين است :
1: ربيعة بن اكتم ، در قلعه نطاة بهدست حارث يهودى شهيد شد.
2: ثقيف بن عمرو كه قاتلش اسير يهودى بود.
3: رفاعة بن مسروح ، به دست حارث يهودى
4: عبدالله بن هبيب بهنقل واقدى وهب در قلعه نطاة شهدى شد.
5: بشربن براءبن معرور كه مسموم شد و خواهد آمد.
6: فضل بن نعمان
7: مسعودبن سعد كه به دست مرحب يهودى شهيد شد.
8: محمودبن مسله برادر محمدبن مسله كه محرب يهودى سنگى بر سر او انداخت و از زخم آن شهيد شد.
9: ابوضياح بن ثابت كه از اصحاب بدر بود.
10: حارث بن حاطب كه از اصحاب بدر بود.
11: عروة بن مرة
12: اوس بن قائد
13: انيف بن حبيب
14: ثابت بن اثله
15: طلحه (طلحة بن يحى بن مليل )
16: عمارة بن عقبه كه با تيرى شهيد شد.
17: عامربن االكوع
18: اسود راعى كه اسمش اسلم بود(596). نود و سه نفر از يهود در خيبر به درك واصل شدند.
حكايت مسموم شدن رسول خدا صلى الله عليه و آله در خيبر 
1: يعقوبى در تاريخ خود، ج 2، ص 34 مى گويد: زينب دختر حارث خواهر مرحب ، گوسفند پخته و مسمومى را محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله آورد، حضرت لقمه اى از آن برداشت ، بازوى گوسفند، به سخن درآمد، كه يا رسول الله من مسمومم از من مخور، بشربن براءمعرور كه با حضرت از آن گوشت مى خورد مسموم شد و فوت كرد.
2: ابن هشام در سيره اش ، ج 3، ص 352 نقل كرده : چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از خيبر آسوده خاطر شد، زينب دختر حارث زن سلام بن مشكم گوسفند بريانى محضر آن حضرت آورد، قبلا پرسيده كه حضرت از كدام قسمت گوسفند خوشش مى آيد؟ گفته بودند، از بازوى گوسفند، لذا به بازوى آن بيشتر از جاهاى ديگرش سم داخل كرد، حضرت از بازوى گوسفند مقدارى در دهان گذاشت و جويد ولى نبلعيد، و از دهان بيرون انداخت ولى بشربن براءكه با او مى خورد لقمه خود را بلعيد.
بعد حضرت فرمود: اين استخوان به من مى گويد كه مسموم است آنگاه زينب را خواست و از او تحقيق كرد، گفت : آرى من آن را مسموم كرده بودم حضرت فرمود: چرا؟ گفت : مى دانى چه بلايى سر قوم من آورده اى گفتم : اگر پادشاه باشد از شر او راحت مى شويم و اگر پيامبر باشد به طريق وحى خبردار مى شود رسول خدا صلى الله عليه و آله او را بخشود ولى بشربن براء از آن وفات يافت .
در مرض وفات آن حضرت كه خواهر بشربن براء به عيادت آن حضرت آمده بود، به وى فرمود: اى خواهر بشر اكنون قطع شدن رگ شريان خويش را احساس مى كنم و اين در اثر همان خوراك است كه در خيبر با برادرت خوردم مسلمانان عقيده داشتند كه آن حضرت مسموما شهيد شد.
3: ابن اثير نيز آن را در تاريخ كامل ، ج 2 ص 150 آورده است واقدى نيز آن را در مغازى ، ج 2، ص 677 نقل كرده و افزوده : گويند حضرت به قتل زينب دستور داد، او را كشته بعد به دار آويخته ، حلبى در سيره خود ج 2، ص 769 بعد از نقل قضيه گويد: چون بشربن براء وفات يافت حضرت فرمود: زينب را كشته ودار آويختند.
4: مرحوم مجسى در بحارالانوار، ج 27، ص 214 از اعتقادات مرحوم صدوق نقل كرده كه فرمايد: اعتقاد ما درباره رسول خدا صلى الله عليه و آله آن است كه او در غزوه خيبر مسموم گرديد، خوردن آن طعام مسوم گاه گاه اثرش در وجود ايشان ظاهر مى شد تا شريانش قطع شد و رحلت كرد.
مرحوم شيخ مفيد در شرح اعتقادات صدوق فرموده : آنچه شيخ ابوجعفر رحمه الله فرموده كه پيامبر ائمه عليه السلام با سم و قتل از دنيا رفتند بعضى ثابت نشده است ، آنگاه مسمو شدن رسول الله صلى الله عليه و آله را از ثابت نشده ها دانسته است .
نگارنده گويد: علامه در خلاصه درباره بشربن براءبن معرور فرموده : رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان او و واقدبن عبدالله برادرى به وجود آورد، او در بدر، احد، خندق ، حديبيه و خيبر در ركاب رسول الله صلى الله عليه و آله بود، و با آن حضرت از گوسفند مسموم خورد و گويند كه در اثر آن فوت كرد، ارباب رجال كه بشربن براء را در رجال خود نقل كرده اند، نوعا اين طور گفته اند .
به هر حال مطلب كاملا حتميت ندارد، مشكل است كه بگوييم رسول خدا صلى الله عليه و آله از طعام زنى كه شوهر و برادرش به دست او كشته شده بدون تحقيق بخورد و ديگران نيز بخورند وانگهى خوردن ذبيحه كفار مسئله ديگرى است كه بايد ديد آن روز تحريم شده بود يا نه ؟
تشريع چندين حكم در خيبر 
مرحوم صدوق در خصال باب التسعة از اباعبدالله الحسين عليه السلام نقل كرده : رسول خداصلى الله عليه و آله چون خيبر را فتح كرد، كمان خويش را خواست و بر آن تكيه كرد، آنگاه خداى را حمد و ثنا نمود و از فتح و يارى خدا نام برد و از نه خصلت مردم را نهى كرد: اجرت زنا اجاره گرفتن براى جفتگيرى دادن حيوان نر، انگشتر طلا قيمت سگ در فروختن آن و پالانها و زينهاى ارغوانى ، و پوشيدن لباس قسى كه در شام بافته مى شد و خوردن گوشت درندگان و از فروختن طلا به طلا و نقره به نقره با زيادت و نگاه كردن به ستارگان .
ناگفته نماند: بعضى از موارد نه گانه حرام و بعضى مكروه و بعضى مخصص است كه ذيلا اشاره مى شود: زنا دادن و اجرت زنا هر دو حرام و خوردن اجرت آن نيز حرام است پول گرفتن در مقابل كشيدن حيوان نر به حيوان ماده براى جفت گيرى مكروه است ، عبارت عربى عن كسبه الدابة يعنى عسب الفحل است .
انگشتر طلا براى مردان حرام و براى زنان جايز است ، قهرا نظر حضرت به مردان بوده است ، سگى كه ولگرد (هراش ) است فروختن آن حرام ولى سگ شكار و گله كه تربيت شده است مانعى ندارد.
درباره پالان الاغها عبارت عربى ميثار الارجوان است ميثره و ساده و بالش مانندى است كه بر پالان و زين گذاشته مى شود قرمز و ارغوانى بودن آن تكبرآور، است كه بزرگان ايراتن در آن وقت عمل مى كردند، منظور از آن كراهت است نه حرمت ، ثياب قسى لباس و جامه اى بوده كه ظاهرا از شهرى ساحلى به نام قس در هند، يا شهرى موسوم به همين نام در شام و يا از مصر به جزيرة العرب وارد مى شده ؛ اين نوع جامه رنگين بوده و در آن ابريشم به كار مى رفته .(دهخدا، ذيل قس و قسى .) منظور از نگاه به ستارگان ظاهرا احكام نجومى است ، ابن اسحاق در سيره خود، ج 3، ص ‍ 345، از رويفع بن ثابت انصارى نقل كرده : رسول خدا صلى الله عليه و آله خيبر ما را نهى كرد از اينكه به زنان اسير حامله قبل از وضع حمل نزديك شويم ، و فرمود: اگر زنى يا كنيزى اسير كرديم ، و ما خودمان شد، صبر كنيم قاعده شده و پاك گردد تا يقين كنيم كه در شكم بچه اى ندارد و اين كه چيزى از غنيمت قبل از تقسيم بفروشيم ، و از اين كه مركبى از غنائم برداريم ، و بعد از لاغر كردن به محل خودش برگرداينم و اين كه لباس از غنائم بپوشيم بعد از كهنه كردن در جايش بگذاريم و نيز از عبادة بن صامت نقل كرده كه حضرت در روز خيبر ما را از فروختن طلا به طلا و نقره به نقره نهى كرد(ترجمه آزاد)
اسلام ابوهريهره و وضع بسيار پيچيده او 
ابوهريره دوسى كه از اهل يمن بود در سال هفتم هجرت اسلام آورد چنان كه ابن اثير در اسدالغابه و ديگران گفته اند، اين شخص كه در سال هفتم به نقل واقدى ، ج 2، ص 636 در خيبر به حضور رسول الله صلى الله عليه و آله رسيد و اسلام آورد از چهرهاى بسيار پيچيده اى است كه وابسته شدن به معاويه و جعل حديث او را نامزد و مشهور كرد.او بعد از اسلام آوردن ، به نقل ابن حجر در كتاب زواجر به بحرين رفت و دو سال در بحرين بود و حتى موقع رحلت حضرت ، نيز در بحرين اقامت داشت بر اين اساس فقط حدود يكسال محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك كرده ولى به قدر رطب و يابس از حضرت حديث نقل نموده كه گفته اند: اكثر حديثا عن رسول الله است
در تعريف از او بسيار اغراق كرده ولى در ذكر حالاتش چيزهايى گفته اند كه اهل تحقيق انگشت حيرت به دندان مى گيرند. از عملماء شيعه مرحوم شرف الدين و از دانشمندان سنت محمود ابوريه هر يك كتابى درباره او نوشته اند، ابتكار از شرف الدين بوده و ابوريه در كتاب خود به كتاب او اشاره مى كند اينك مجملى از شرح حال او را مى آوريم .
نام ابوهريره به تحقيق معلوم نيست ، ابن حجر در جلد هفتم الاصابه (ذيل ابوهريره ) بيشتر از دو صفحه آن كتاب را به نقل اقوال درباره نام اختصاص داده و در ص 201، ج 7، گويد: اما درباره نام پدر ابوهريره پانزده قول است ، فيروزآبادى در قاموس ماده هرمى گويد: درباره نام ابوهريره بيشتر از سى قول است .
كلمه ابوهريره كنيه اوست يعنى (پدر گربه كوچك ) خودش در علت اين تسميه مى گويد من گوسفندان خانواده خود را مى چراندم و گربه كوچكى داشتم شبها آن را در ميان درختى مى گذاشتم و روز با خود برده و با آن بازى مى كردم لاجرم نام مرا ابوهريره گذاشتند(597).
اين علاقه شديد به گربه همواره با او بوده است ، درقاموس ، ماده هر گويد: رسول خداصلى الله عليه و آله او را ديد كه گربه اى در آستين دارد، حاكم در مستدرك با دو سند از او نقل كرده كه گويد: رسول خدا مرا اباهر مى خواند ولى مردم به من ابوهريره مى گويند(598). اين نشان مى دهد كه حضرت او را در خطاب تحقير مى كرده و نيز به قدرى با رفت و آمد حضرت را ناراحت كرد كه فرمود: يا ابا هريره زرنى غبا تزدد حبا پيش من گاه گاه و كمتر بيا تا محبت افزون شود. معلوم است كه حضرت از حضور او ناراحت بوده است .
مى گويد: من شخص مسكينى بودم براى پركردن شكم خود پيامبر را خدمت مى كردم (599) يعنى از مصابحت رسول الله صلى الله عليه و آله غرضى جز پركردن شكم خود نداشته است .
در صحيح بخارى آمده ابوهريره مى گويد: از اشخاص درباره قرائت قرآن سؤ ال مى كردم ، غرضم آن بود كه با من رفته و طعامى به من بخورانند در اين باره بهترين مردم نسبت به فقراء جعفربن ابيطالب بود ما را به خانه اش مى برد و غذايى داد(600)
و نيز مى گويد: از گرسنگى شكم خود را به زمين مى چسباندم و از گرسنگى به شكم خود سنگ مى بستم ، روزى مردم از مسجد خارج مى شدند، ايستادم ابوبكر آمد، از آيات قرآن چيزى از او پرسيدم ، اين فقط براى آن بود كه شكم مرا سير كند، ولى طعامى به من نداد، بعد از او عمر رسيد، از او نيز پرسيدم نظر فقط آن بود كه لقمه نانى به من دهد ولى نداد.... (601)
باز بخارى نقل مى كند (602)ابوهريره گويد: ما بين منبر رسول خدا صلى الله عليه و آله و حجره عايشه در حال غش و بى طاقت مى افتادم مردمى پاى خود را بر گردن من گذاشته لگد مالم مى كردند به گمانشان كه من ديوانه ام حال آنكه فقط گرسنه بودم ، از اين معلوم مى شود كه مطلقا احترامى در نزد صحابه نداشته است وگرنه هرگز اين كار را با اشخاص محترم روا نمى دارند.
او بعدها كه از خوان بى دريغ معاويه همواره شكم خود را پر مى كرد در دعايش با كمال وقاهت مى گفت : خدايا به من دندانى تيز، و معده اى پرهضم و ما تحتى (دبرى ) پركار عنايت فرما اللهم اعطنى ضرسا طحونا و معدة هضوما و دبرا نثورا (603) اين دعا چه قدر از شكم پرستى و پستى انسان حاكى است ! از كثرت شكم پرستى و علاقه اى كه به طعامى به نام مضيره داشت او را شيخ المضيره لقب دادند، محمود ابوريه مصرى در كتاب خود فصلى را بدين اسم اختصاص داده است .
ابوهريره شطرنج باز بود، دميرى ، در حياة الحيوان ، ج 1، ص 145، ماده عقرب گويد: شطرنج بازى ابوهريره در كتب فقه مشهور است ، ابن اثير در نهايه ماده سدر گويد: مردى ابوهريره را ديد كه سدر بازى مى كرد و آن قمارى است مخصوص و سدر معرب سه در است .
عمربن الخطاب ابوهريره را آن قدر زد كه پشتش خونين شد، گفت : من تو را عامل بحرين كردم در حالى كه كفشى هم نداشتى اين همه اسبان را به هزار و ششصد دينار از كجا خريدى ؟! گفت : اسبانم بچه زاييده ، هداياى مردم بر آنها اضافه شد تا به اين حد رسيد، گفت : مخارج تو را به حساب آوردم ، زيادى آن را بده ، ابوهريره گفت : اين ربطى به تو ندارد، عمر گفت : بلى به من مربوط است و بعد او را زير تازيانه گرفت تا خونين گرديد.
ابوهريره گفت : آنها را در راه خدا مى دهم ، عمر گفت : آن در صورتى بود كه از حلال به دست آورده و با رغبت مى دادى از انتهاى حجر بحرين آمده اى كه گويا مردم براى تو ماليات جمع مى كنند نه براى خداوند براى مسلمانان ؟! مادرت اميمه تو را تغوط نكرده مگر براى خرچرانى : ما رجعت بك اميمه الا لرعية الحمر (604)
عمر با اين سخن ابوهريره را چنان تحقير كه آدمى به حيرت مى افتد، اگر ابوهريره موقعيتى داشت حتما چنان تحقير نمى شد.
مسلم گويد: عمر در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان بر سينه ابوهريره زد كه بر مقعدش به زمين افتاد (605).
در تفسير المنار، ج 8، ص 448، بعد از نقل حديث ابوهريره درباره خلقت آسمانها و زمين گويد: حديث ابوهريره مردود است ، زيرا با نص قرآن مخالف مى باشد... خدا ما را به حل مشكلات احاديث ابوهريره هدايت كرده و آن اينكه : او از كعب الاحبار روايت نموده است و كعب همان است كه مطالبى از اسرائيليات باطله را داخل اسلام كرد و در ص 163، ج 8، گفته : عبدالله بن عمر در حديث ابوهريره شك كرده است .
ابوريه در كتاب شيخ المضيرة كه به نام بازرگان حديث ترجمه شده در ص 98 گويد: عمر، عثمان ، على و عايشه ابوهريره را تكذيب كرده اند مسلم در صحيح خود ج 2، ص 243 كتاب اللباس ‍ از ابورزين نقل مى كند: ابوهريره پيش ما آمد دست به پيشانى خود زد و گفت : شما مى گوييد كه من بر رسول خدا دروغ مى بندم تا شما هدايت شويد و من به ضلالت افتم ... از اين حديث معلوم مى شود كه در آن زمان نسبت دروغ بستن او به رسول خدا صلى الله عليه و آله ميان مردم شايع بوده است .
ابوريه از مصطفى صادق رافعى نقل كرده : ابوهريره اولين راوى حديث است كه در اسلام متهم به دورغگويى شد، عايشه بيش از همه او را انكار مى كرد، ابن حجر در الاصابه تصريح كرده كه چون ابوهريره در كاخ خود واقع در عقيق از دنيا رفت و جنازه اش را به مدينه آوردند، معاويه به حاكم مدينه نوشت ده هزار درهم به فرزندان او بدهد و حال آنها را همواره مراعات نمايد در الكنى والالقاب از ابن ابى الحديد نقل كرده : معاويه گروهى از صحابه و تابعين را اجير كرد كه در مذمت على عليه السلام حديث جعل كنند، فقط ابوهريره و عمرنبن عاص و مغيرة بن شعبه به اين كار تن در دادند.
ناگفته نماند: آنچه در رابطه با ابوهريره نوشته شد يك از هزار است ، طالبان تفصيل بيشتر به كتبا ابوهريره تاءليف شرف الدين عاملى و كتاب شيخ المضيرة تاءليف ابوريه مصرى رجوع فرمايند عجيب است كه ابوهريره با اين همه مطاعن داراى آن همه مقام در نزد اهل سنت است ، من فكر مى كنم : علت اين شهرت آن است كه معاويه و بنى اميه بخاطر دروغهايى كه ابوهريره به نفع آنها مى گفت و به رسول خدا نسبت مى داد، نام او را ترويج كرده و بزرگش نمودند و آنگاه كه در قرن دوم هجرى تدوين حديث از زبانها شروع شد، ابوهريره بيشتر از همه مطرح گرديد، و كار به اينجا كشيد وگرنه : اسناد و شواهد فوق نشان مى دهد كه او در زمان رسول خداصلى الله عليه و آله و ابوبكر و عمر و عثمان موقعيتى نداشته بلكه متهم به جعل حديث بوده است و در زمان على عليه السلام اصلا اسمى از ابوهريره ديده نمى شد، چون در خلافت امام عليه السلام اين گونه اشخاص مانند موشها به سوراخى خزيده بودند معاويه و امثال او بود كه به اين دروغسازان ميدان دادند و آن ها را به رخ مردم كشيدند.

ارادوا بها جمع الحطام فادركوا
و ماتوا و دامت سنة اللئماء

خواب ماندن رسول خدا صلى الله عليه و آله و فوت نمازش 
مجلسى رحمه الله از كازرونى نقل كرده : آنگاه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از خيبر بيرون رفت و در راه به استراحت پرداخت و نگهبانى شب را به بلال سپرد و بعد خواب رفت ، بلال مدتى بيدار ماند و نماز خواند، در نزديكيهاى صبح به خواب رفت ، از قضا نه بلال بيدار شد و نه رسول خداصلى الله عليه و آله و نه كسى از اصحاب تا خورشيد طلوع كرد و حرارت آن بيدارشان نمود، حضرت وحشت زده بيدار شد و فرمود: بلال چرا بيدارمان نكردى ؟ گفت : پدرم به فدايت يا رسول الله صلى الله عليه و آله مرا هم مانند شما خواب ربود.
فرمود: حركت كنيد، مقدارى حركت كرده بودند كه حضرت ايستاده ، وضو، گرفت ، به بلال فرمود: اذان گويد، آنگاه نماز صبح را قضا كرد وبعد فرمود: هر كه نمازى را فراموش كند هر وقت به يادش آمد بخواند (606)... ابن اثير در كامل ، ج 2، ص 151، بعد از اشاره به آن ، گفته است : اين قضيه شهرت دارد، ابن اسحاق در سيره ج 3، ص 355، گويد: حضرت به بلال فرمود: شايد ما بخوابيم ، مواظب باش ، تا آخر شب ما را بيدار كنى بلال را نيز خواب برد تا نماز به قضا ماند، بعد جريان را مانند بحارالانوار نقل مى كند.
ناگفته نماند: مرحوم شهيد اول در الذكرى فرموده : حكايت فوق را زراره به طور صحيح از مام باقر عليه السلام نقل كرده و پس از نقل آن گويد: نديده ام كسى اين خبر را به عنوان عيب جويى و نقص در عصمت آن حضرت رد كند، اهل سنت از ابى قتاده و جماعتى از صحابه آن را به اين صورت نقل كرده اند (607).
در كافى ، ج 3، ص 294، از سماعة نقل كرده از امام عليه السلام سؤ ال كردم از كسى كه نماز صبح را فراموش كرد تا آفتاب زد، فرمود: هر وقت يادآورد بخواند، رسول خدا صلى الله عليه و آله خوابيد، نماز صبح ، از وى فوت شد تا آفتاب طلوع كرد، بعد از بيدار شدن آن را خواند ولى مقدارى از آنجا دور شد بعد قضا كرد.در حديث ديگرى از سعيد اعراج نقل شده : گويد از امام صادق عليه السلام شنيدم مى فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله خوابيد نماز صبحش به قضا ماند، خدا او را خواب داشت . تا آفتا طلوع كرد، اين رحمتى بود براى مردم ، آيا نمى بينى اگر كسى تا طلوع خورشيد در خواب ماند مردم او را سرزنش كرده گويند: آيا به نمازت اهميت نمى دهى ؟!
خواب آن حضرت سنت و طريقه اى گرديد، اگر كسى گويد: خواب ماندى ؟ جواب مى دهد: كارى است كه براى رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز پيش آمد، پس خواب ماندن آن حضرت اسوه و رحمتى شد، خداى سبحان با آن به اين امت رحم كرد.
ناگفته نماند: اين مطلب غير از مسئله سهوالنبى است كه معركه آرا و مورد نقص و ابرام واقع شده است .
به نظر مى آيد كه غير از اين مورد، نماز پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام عمر به قضا نمانده است در روايات اهل سنت آمده كه در يكى از روزهاى خندق نماز خواندن بر آن حضرت و اصحابش ميسر نشد و نماز يك شبانه روز را يك جا در يك شب خواندند ولى در روايات شيعه هست كه آن حضرت نماز را به اشاره خواند در وسائل الشيعه ، ج 5، ص 478 از مجمع البيان نقل كرده : روى ان عليا عليه السلام صلى ليلة الهرير (يعنى شب جنگ صفين ) خمس ‍ صلوات بالايماء و قيل بالتكبير و ان النبى صلى الله عليه و آله صلى يوم الاحزاب ايماء
آمدن جعفر بن ابيطالب از حبشه 
رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از فتح خيبر، هنوز از آنجا خارج نشده بود كه خبر آوردند: جعفربن ابيطالب با مهاجران از حبشه برگشته و داخل مدينه شده اند، حضرت از شنيدن اين خبر بسيار مسرور گرديد، زيرا مهاجرين قبل از هجرت از مكه به حبشه رفته بودند و در سال هفتم هجرت بعد از سالها به دينه مى آمدند، لذا آن بزگوار فرمودند: نمى دانم براى كدام يك از دو امر بيشتر شاد شوم ، فتح خيبر يا آمدن جعفر (608).
تشريع نماز جعفر طيار 
جعفر طيار پس از ورود به مدينه دانست كه حضرت براى ختم غائله يهود به خيبر رفته است لذا براى ديدار آن حضرت را خيبر را در پيش ‍ گرفت و خودش را به آن حضرت رسانيد، در تهذيب از بسطام نقل شده : به امام صادق عليه السلام گفتم ، فدايت شوم آيا جايز است انسان برادر دينى اش را در آغوش گيرد؟ فرمود: آرى رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى كه خيبر را فتح كرد خبر آمد كه : جعفر از حبشه برگشته است ، فرمود: به خدا نمى دانم به كدام يك بيشتر شاد شوم ، به آمدن جعفر يا به فتح خيبر؟!
آن حضرت كمى درنگ نكرده بود كه جعفر آمد، حضرت برخاست او را در آغوش گرفت و پيانيش را بوسيد. بسطام عرض كرد: از چهار ركعت نمازى كه حضرت فرمود جعفر بخواند خبر دهيد، فرمود: آرى چون جعفر آمد، حضرت فرمود: آيا به تو هديه اى ندهم ، آيا به تو عطيه اى ندهم ؟ گمان كردند كه مى خواهد به و طلايى يا نقره اى بدهد، چشمها به سوى حضرت نگران شد، جعفر گفت : آرى يا رسول الله صلى الله عليه و آله . فرمود: چهار ركعت نماز بخوان آنچه در ميان آنهاست براى تو آمرزيده شود، اگر توانستى هر روز بخوان وگرنه هر دو روز يكبار وگرنه هر هفته يا هر ماه يا هر سال ، كه آنچه ميان آن دو است بر تو آمرزيده شود(609).
ناگفته نماند: نماز جعفر طيار چهار ركعت است كه با سيصد تسبيحات اربعه خوانده مى شود و از نمازهايى است كه بسيار با ثواب و با فضيلت است ، مرحوم صدوق در فقيه براى آن بابى تحت عنوان صلوة الحبوة و التسبيح و هى صلاة جعفر منعقد فرموده و در آن 9حديث نقل كرده است .
فدك يا ملك فاطمه عليها السلام 
فدك روستايى بود در نزديكى هاى خيبر، به قول معجم البلدان تا مدينه دو روز راه فاصله داشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله آنگاه به طرف خيبر رفت ، يكى ازياران خود را به نام محيصة بن مسعود به سوى اهل فدك فرستاد و آنها را به اسلام دعوت كرد و فرمود: وضعى پيش نياورند كه به آنجا هم مانند خيبر لشكركشى كند
محيصة به آنجا رفت و پيام حضرت را رسانيد يهود، امروز و فردا كرده منتظر بودند تا كار خيبر به كجا خواهد انجاميد و پيش خود مى گفتند: در قلعه ها نطاة مردانى چون عامر، ياسر، اسير، حارث ، و از همه بالاتر سيد يهود مرحب با ده هزار شمشير زن وجود دارد، محمد از كجا مى تواند به آنجا قدم گذارد در اين حيص و بيص بودند كه خبر رسيد اهل قلعه ناعم و بزرگان يهود به دست سپاهيان اسلام كشته شده اند، اين خبر آنها را هراسان كرد و ترسيدند، آنگاه عده اى از يهود را با يكى از بزرگانشان به نام فون بن يوشع و در نقل كامل (يوشع بن فون ) در به همراه محيصه به محضر رسول الله صلى الله عليه و آله فرستاده و پيشنهاد صلح كردند كه در جاى خود بمانند و نصف زمينهاى فدك از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله باشد، اين پيشنهاد مورد قبول آن حضرت واقع شد و قضيه خاتمه يافت (610)، على هذا زمين هاى فدك از آن رسول خدا صلى الله عليه و آله گرديد زيرا كه با صلح و بدون جنگ به دست آمده بود و خدا فرمايد: ما افاءالله على رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لاركاب (611).
شيعه و اهل سنت جريان فدك را همه اين طور با مصالحه نقل كرده اند و به صريح قرآن و اتفاق فريقين آنجا مخصوص رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و مختار بود كه در آنجه هر طور تصرف بفرمايد، و چون آيه و آت ذا القربى حقه ... (612) نازل شد، آن حضرت دخترش فاطمه عليها السلام را خواست و فدك را به وى داد و در اين رابطه سندى نوشت و به فاطمه داد و آنگاه كه ابوبرك فدك را از دست فاطمه گرفت ، آن حضرت دستخط رسول خدا صلى الله عليه و آله را به ابوبكر نشان داد و فرمود: اين نوشته رسول خدا صلى الله عليه و آله در رابطه با من وفرزندانم است (613). از آن وقت فدك در دست فاطه عليهاالسلام بود و عايدات آن زير نظر وى به مصرف مى رسيد و اميرالمؤ منين عليه السلام در نهج البلاغه فرموده : بلى از همه آنچه آسمان سايه انداخته فقط فدك در دست ما بود، گروهى بر آن بخل ورزيدند و از دست ما گرفتند(614). پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله ، ابوبكر، آن را از دست فاطمه عليهاالسلام گرفت و داخل بيت المال كرد، فاطمه عليهاالسلام فرمود: پدرم : به من داده است اميرالمؤ منين عليه السلام شهادت داد كه فاطمه راست مى گويد، ام ايمن نيز شهادت داد حسنين عليه السلام نيز شهادت دادند، رباح غلام رسول الله نيز شهادت داد ولى ابوبكر نپذيرفت ، من گمان دارم كه اگر خود رسول خدا صلى الله عليه و آله زنده مى شد و شهادت مى داد باز پذيرفته نمى شد، چون سياست وقت آن بود كه پولى و امكانى در اختيار على عليه السلام نباشد.
تكميل مطلب 
ممكن است كسى فكر كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله چرا آن مقدار زمين را به فاطمه عليهاالسلام داد و چرا به ديگران نداد مگر آنجا نعوذبالله تبعيض حكمفرما بود؟!! در جواب بايد گفت : اين كار به فاطمه عليهاالسلام منحصر نبود، رسول خداصلى الله عليه و آله به دهها نفر از اصحاب و ياران خود، زمينها و باغها، ملكهايى داد. آنجاها كه فتح شده و به دست مسلمانان افتاده بود و يا بعد از رفتن يهوديها مانده بود مى بايست تقسيم شده وبه مسلمانان واگذار شود، اينك به چند مورد از تقسيمات آن حضرت ذيلا اشاره مى شود:
1: آنگاه كه يهود بنى نضير از مدينه رانده شدند اراضى و املاك آن ها براى مسلمانان ، ماند، حضرت از اراضى آنها بئر حجر را به ابوبكر و بئر جرم را به عمربن الخطاب و سؤ اله را كه به آن مال سليم مى گفتند به عبدالرحمن بن عوف داد چنانكه واقدى در مغازى ، ج 1، ص 379 و بلاذرى در فتوح البلدان ، ص 31 گفته است ، لابد آنها زمينهاى وسيعى بوده اند.
2: ابويوسف قاضى در كتاب الخراج ، ص 61، گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله از اموال بنى نضير نخلستانى به زبير داد كه زمين آن را جرف مى گفتند، سمهودى در وفاءالوفاء، ج 4، ص 1175 گفته : جرف در سه ميلى مدينه است .
3: باز در كتاب خراج ، ص 61، گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابورافه و چند نفر ديگر زمينى داد كه نتوانستند آن را آباد كنند، لذا در زمان عمربن الخطاب آن را به هشت هزار دينار يا هشتصد هزار درهم فروختند.
4: و نيز در الخراج ، ص 62، گويد: بعضى از شيوخ ما از اهل مدينه نقل كردند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال بن حرث ميان دريا و كوه را داد مابين البحر و الصخر. عمربن الخطاب در زمان خود به او گفت : تو قدرت ندارى در همه آن كار و كشاورزى كنى ؟ او را وادار كرد كه آن را به ديگرى داد، فقط معادن آن را استثناء نمود.
5: رسول خدا صلى الله عليه و آله زمينى را به زبير داد كه مقدار دوانيدن اسب او باشد، زبير اسب خويش دوانيد و چون اسب ايستاد زبير شلاق خويش را به جلو انداخت ، حضرت فرمود از جايى كه شلاق افتاد مساحت كرده به او بدهيد چنان كه بيهقى در سنن ، ج 6، ص 144، واحمد در مسند، ج 2، ص 156، نقل كرده است ، به نظر مى آيد دواندن اسب محدود بوده مثلا قرار بوده تا شمردن 1 - 2 - 3 - 4 - تا 50 هر قدر اسب او راه برود آنقدر به او بدهند.
6: رسول خدا صلى الله عليه و آله در قسمت ذى العشيره از ينبع زمينى به على عليه السلام داد، عمربن الخطاب نيز در زمان خود مقدارى بر آن افزود مقدارى را نيز آن حضرت خريد، اموال حضرت در آنجا متفرق بود كه در راه خدا انفاق كردت لفظ ينبع مضارع نبع الماء است او را به علت زياد بودن چشمه هايش ‍ ينبع ناميدند گويند: در آن 170 چشمه آب وجود داشت و آنجا چهار روز با مدينه فاصله داشت و جماعت جهينه و بنوليث و انصار در آنجا سكونت داشتند چنان كه در وفاءالوفاء، ج 4، ص 1334 ماده ينبع گفته است .
7: آن حضرت براى بنى رفاعه روستاى ذوالمروه كه در وادى القرى بود، واگذار كردن چنان كه بيهقى ، در سنن ، ج 6، ص و سمهودى در وفاءالوفاء، ج 4، ص 1305، لفظ مروه گفته است .
8:آن حضرت به فرات بن حيان زمينى در يمامه داد كه چهار هزار غله آن مى شد چنان كه ابن اثير در شرح حال فرات بن حيان نقل كرده است ، منظور از چهار هزار شايد دينار يا درهم يا وزن مخصوص ‍ غله باشد(615).
9: ابيض بن جمال از آن حضرت خواست نمك محلى را به نام ماءرب به او واگذار كند، به او واگذار فرمود، چنان كه در شرح حال وى آمده است (616)
10: بيهقى نقل كرده : رسول خدا صلى الله عليه و آله معادن محلى قبليه را به بلال بن حارث واگذار كرد، يعنى معادن ارتفاعات و دره هاى آن را و نيز آن قسمت از كوه معروف قدس كه قابل كشت و زرع بود به او داد(617)
ناگفته نماند اين ده رقم به عنوان نمونه بود، در مكاتيب الرسول ج 2، ص 492 - 498 چهل و هفت نمونه از آنها را نقل كرده است كتب تاريخ و حديث و سيره ها از اين مطالب مشحون است
على هذا تنها فاطمه زهرا عليهاالسلام ، نبود كه حضرت به او مقدارى زمين داد، بلكه تقسيمات آن حضرت صد برابر آن بود، در مغازى واقدى و سيره ابن هشام و سيره حلبيه و غيره در ماجراى فتح خيبر مطالعه كنيد كه زنان حضرت هر سال چه مقدار از گندم و خرماى آن سهم مى بردند.
ولى آنها از كسى مصادره نشد و از كسى حقش مسلوب نگرديد، جز فاطمه زهرا عليهاالسلام ، كه ابوبكر با كمال بى رحمى از دست آن حضرت گرفت شهودش را كه از جمله صديق اكبر اميرالمؤ منين عليه السلام و حسنين عليه السلام بودند و آيه تطهير درباره شان نازل شده بود، رد كرد، پرونده فدك ، و مظلوميت پاره تن رسول خدا صلى الله عليه و آله براى ابوبكر، در پيشگاه خدا يك دادگاه بسيار خطرناك خواهد بود، و اميرالمؤ منين عليه السلام پس از اشاره به غصب فدك در نامه 45 نهج البلاغه فرموده : و نعم الحكم الله اينك با سير تاريخى فدك مطلب را به پايان مى بريم .
سير تاريخى فدك 
فدك به دست ابوبكر مصادره شد و به بيت المال برگشت و فاطمه عليهاالسلام ، از اين حق كشى شكايت به درگاه خدا برد، بعد از ابوبكر، على عليه السلام وعباس هر دو مدعى آن بودند، عمر گفت من به شما دادم خودتان مى دانيد ولى به على عليه السلام رسيد (618) لابد خليفه از على بن ابيطالب فكرش راحت بوده زيرا كار از كار گذشته بود.
و چون عثمان به خلافت رسيد، آن را به مروان بن حكم پسر عموى خودش تيول كرد و تا زمان معاويه در دست مروان بود، آنگاه معاويه ثلث آن را به مروان و ثلث ديگر را به عمروبن عثمان و ثلث سومش را به پسرش يزيد معاويه داد.
و در زمان خلافت مروان همه اش مال او گرديد، او فدك را به پسرش ‍ عبدالعزيز بن مروان بخشيد، و از او به پسرش عمربن عبدالعزيز رسيد و آنگاه كه عمربن عبدالعزيز به خلافت رسيد بر مردم خطبه خواند و گفت : فدك از اموال فى ء است مسلمانان با اسب و شتر به آن حمله نكرده اند... بعد به والى مدينه نوشت فدك را به فرزندان فاطمه از على بن ابيطالب عليه السلام بدهد، بدين ترتيب در دست فرزندان فاطمه قرار گرفت .
و چون يزيدبن عبدالملك به خلافت رسيد آن را از بنى فاطمه گرفته و در اختيار بنى مروان قرار داد و تا انقراض بنى اميه در دست آنها بود، پس از سقوط بنى اميه ، ابوالعباس سفاح فدك را به عبدالله بن حسن اميرالمؤ منين عليه السلام داد و چون ابوجعفر منصور دوانقى خيلفه شد آن را از فرزندان امام حسن عليه السلام گرفت ، و پس از او فرزندش مهدى به آنها برگردانيد، بعد از وى هادى عباسى از آنها گرفت و در دست بنى عباس قرار داد و تا زمان ماءمون در دست عباسيان بود.
ماءمون در سال 210 هجرى به فرماندار مدينه قثم بن جعفر نوشت :... رسول خدا صلى الله عليه و آله فدك را به دخترش فاطمه عليهاالسلام داده بود و كسى در ميان آل رسول ، در اين اختلافى ندارد، فدك را به ورثه فاطمه برگردان ، بدين طريق چندمين بار به ورثه فاطمه عليهاالسلام برگشت .
متوكل عباسى در زمان خود، دستور داد به عباسيان برگردد چنان كه قبل از ماءمون بود، به نقلى متوكل آن را به عبدالرحمن عمر بازيار بخشيد الغدير، ج 7، ص 197 - 197، فدك ، ص 22 - 22، تاءليف مرحوم شهيد صدر، اين بود شرح مختصر ماجراى فدك كه اغراض ‍ سياسى و پول پرستى آن را دست به دست مى كرد، ولى عمربن عبدالعزيز غرض سياسى نداشت ؛ آنها به روايتى كه ابوبكر از خود جعل كرد وقعى ننهاده و فدك را مطابق اغراض خود دست به دست مى كردند، گويى از روايت مجهول ابوبكر فقط خودش استفاده كرد، حتى عمربن الخطاب نيز بعدا آن را به حساب نگرفت و اين روايت مجعول مانند بسيارى از اجناس زمان ما يك بار مصرف بود آن هم براى مظلوم كردن فاطمه ، آرى فاطمه اى كه به تصديق شيعه و اهل سنت رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او فرموده بود: هر كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده است اللهم انت تحكم بين عبادك ...
تزويج ام حبيبه 
جعفربن ابى طالب ، به وقت برگشتن از حبشه ام حبيبه زن رسول خدا را نيز با خود آورد، او كه توسط نجاشى به ازدواج رسول خدا صلى الله عليه و آله درآمده بود يك راست به خانه آن حضرت رفت و چون او دختر ابوسفيان و خواهر معاويه است و معاويه خود را ميان مسلمانان خال المؤ منين لقب داده بود زيرا كه خواهرش زن آن حضرت است وقتى زن پيامبر ام المؤ منين باشد برادر او نيز دايى مؤ منين مى شود، لذا لازم ديديدم حكايت او را بنويسيم تا معلوم شد كه حساب او از حساب پدرش و برادرش ‍ جداست .
ابوسفيان زنى داشت پاك و عفيف به نام صفيه دختر ابى العاص ، ام حبيبه از او به دنيا آمده چنان كه سيد مؤ من شبلنجى در نورالابصار تصريح كرده و زن ديگرى داشت از كثيفترين زنان جهان و آن هند مادر معاويه و از زناكاران مشهور بود كه جگر حمزه شهيد را به دندان گرفت و او را مثله كرد، سبط ابن جوزى در تذكره ، ص 184، در تفسير كلام حضرت مجتبى عليه السلام گويد: گفته مى شود كه معاويه از چهار نفر است ، عمارة بن وليد، مسافربن ابى عمرو، عباس بن عبدالمطلب ، و ابوسفيان كه آن سه نفر رفيق ابوسفيان بودند و مى گفتند كه همه با هند رابطه نامشروع داشتند.
به هر حال ام حبيبه با عبيدالله بن جحش عمه زاده رسول خدا ص لى الله عليه و آله ازدواج كرد و هر دو اسلام آوردند، و از ترس كفار ازجمله پدرش ‍ ابوسفيان و برادرش معاويه به حبشه هجرت كردند، شوهرش در حبشه نصرانى شد و نصرانى از دنيا رفت ولى ام حبيبه در اسلام باقى ماند و با دختر كوچك خودش حبشه به سر مى برد، رسول خدا صلى الله عليه و آله به نجاشى نامه نوشت كه ام حبيبه را به ازدواج وى در آورد، نجاشى عقد او را خوانده و مهريه را نيز از خودش داد، او در حبشه بود با جعفر به مدينه آمد و به خانه رسول خدا صلى الله عليه و آله رفت .
اين زن در خانه رسول خداصلى الله عليه و آله حالت عجيبى نشان داد، آنگاه كه پدرش ابوسفيان براى اخذ امان به مدينه آمد و به خانه ام حبيبه رفت ، خواست در روى بساطى بنشيند، ام حبيبه فورا آن را برداشت و گفت روى اين بساط رسول خدا مى نشيند تو حق ندارى در روى آن بنشينى ، تو يك انسان نجس و مشركى ....
ام حبيبه در زمان معاويه از دنيا رفت و در بقيع مدفون گرديد ولى حيف وصد حيف كه او مانند برادرش معاويه اميرالمؤ منين عليه السلام را دشمن مى داشت و چنان كه ابن ابى الحديد در ج 18، ص 65 شرح خود ذيل حكمت هفتاد و سه (73) نقل كرده و در سفينة البحار، (ح ، بب ) آن را از همانجا آورده است .
قضاى عمل عمره 
در ماجراى حديبيه خوانديم كه در معاهده نوشته شده بود: حضرت در آن سفر از حديبيه برگردد و درسال لعدى براى عمره به مكه بيايد چون ماه ذوالقعده از سال هفتم هجرى داخل شد حضرت به اصحابش فرمود آماده عمل عمره باشند و كسى از حاضران در حديبيه ،تخلف نكند همه آنها آماه شدند به جز آنان كه در خيبر شهيد شده و يا به اجل خود مرده بودند، گروهى نيز بر آنان پيوست كه عدد آنها به دو هزار نفر رسيد.
به دستور حضرت مقدارى سلاح ، كلاه جنگى ، زره ، نيزه و صد راءس ‍ اسب آماده كردند، چون به ذوالحليفه رسيد، محمد بن مسلمه را ماءمور وسائل جنگى و بشيربن سعد را ماءمور اسبان كرده و از پيش ‍ فرستاده ، بعضى از اصحاب گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله در عهد نامه شرط شده كه فقط سلاح مسافر يعنى شمشيرها در كمر و در غلاف خواهيم داشت . حضرت فرمود: ما اين سلاح و اسبان را به حرم داخل نخواهيم كرد ولى در نزديك ما خواهند بود كه اگر كفار حركتى كردند سلاح و اسب در دسترس ما باشد.
محمدبن مسلمه با اسبان به مرالظهران رسيد، بعضى از اهل مكه وى را در آنجا ديدند و از محمدبن مسلمه جريان را سوال كردند گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فردا انشاءالله در اين منزل خواهد بود و آنگاه ديدند سلاح بسيار در معيت بشيربن سعد است . آنها به سرعت به مكه آمده جريان را به قريش اطلاع دادند قريش ‍ هراسان شده گفتند: به خدا ما خلاف عهد نكرده ايم ، ما در پيمان خود باقى هستيم محمد چرا به جنگ ما آمده است ؟!!
سپس مكرزبن حفص را به نمايندگى به محضر آن حضرت فرستادند، حضرت فرمود: ما فقط با سلاح مسافر داخل خواهيم شد او به اهل مكه خبر آورد كه محمد صلى الله عليه و آله طبق عهدنامه بدون سلاح داخل خواهد شد.
اهل مكه ، مسجدالحرام و اطراف آن را براى آن حضرت و يارانش ‍ تخيله كردند و به كوهها رفتند و گفتند: نمى خواهيم او و يارانش را ببينيم ، به قولى در كنار دارالندوة صف كشيدند، تا حضرت و اصحابش را تماشا كنند، به هر حال : آن حضرت از طرف حجون داخل مكه گرديد و عبدالله بن رواحه زمام مركب وى را گرفته مى كشيد، آن حضرت سواره طواف كرد و سواره بين صفاو مروه سعى نمود و چون به حجرالاسود مى رسيد با عصايى كه در دست داشت استلام حجر مى كرد.
پس از آنكه سعى هفتم درمروه به پايان رسيد و تقصير كردند، دستور كشتن قربانيها را داد، هفتاد قربانى در كنار مروه ذبح گرديد بلال بن رياح مؤ ذن رسول الله به دستور آن حضرت بالاى كعبه رفت و اذان گفت و آن بر مشركان بسيار گران آمد حتى بعضى گفتند: خوب شد پدرم مرد و اين صداها را بر فراز كعبه نشنيد، و آنگاه كه حضرت مشعول طواف بود، عبدالله بن رواحه زمام مركبش را گرفته چنين مى خواند:

خلوا بنى الكفار عن سبيله
خلوا فكل الخير فى رسوله
قد انزل الرحمان فى تنزيله
نضربكم ضربا على تاءويله
كما ضربناكم على تنزيله
ضربا يقيل الهام عن مقيله

يا رب انى مؤ من بقيله (619)
عمربن الخطالب از اين اشعار ناراحت شده ، گفت : عبدالله بن رواحه !؟ حضرت فرمود: يا عمر من شعر او را مى شنوم ، عمر ديگر چيزى نگفت ، چون عمل عمره تمام شد، حضرت دويست نفر از ياران خود را به بطن ياءجج كه اسبان و سلاح در آنجا بود فرستاد، تا آن ها ازسلاح و اسبان نگهبانى كرده ، بقيه براى عمل عمره به مكه بيايند، اين دستو ر عملى گرديد.
ظاهرا تا آمدن آنها، قريش بتهاى خود را به كوه صفا و مروه برگردانده بودند در اين كار از آن حضرت كسب تكليف شد، فرمودند مانعى نيست كه با وجود اصنام در صفا و مروه ، عمل سعى انجام داده شود.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان فرموده : از امام صادق عليه السلام روايت شده كه رسول خداصلى الله عليه و آله با مشركان شرط كرده بود كه به وقت عمل عمره ، بتها را بردارند، مردى از اصحاب آن حضرت مشغول كارى بود، وقتى به سعى برگشت كه بتها را در جاى خود گذاشته بودند، در اين رابطه آيه : ان الصفا، والمروة من شعائر الله فمن حج البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما (620) نازل گرديد.
به هر حال چون سه روز تمام شد، سهيل به عمرو و حويطب بن عبدالعزى ، به محضر آن حضرت آمده گفتند: سه روز تمام شده ، از مكه خارج شويد، حضرت به ابورافع فرمود: در ميان مردم اعلام كند، كه آماده حركت شوند، و كسى تا شب در مكه نماند، خودش ‍ نيز سواره شده ودر منزل سرف كه در ده ميلى مكه بود اردو زد(621).
و بدين طريق آيه شريفه : لقد صدق الله رسوله الرؤ يا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاءالله آمنين محلقين رؤ سكم و مقصرين لاتخافون فعلم مالم تعلموا فجعل من دون ذلك فتحا قريبا (622)
قبل از عمره قضا خيبر فتح گرديد، اسلام كاملا محكمتر شد و آنگاه از موضع قدرت عمل عمره انجام گرفت ، و على الظاهر، رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمربن الخطاب فرمودند: اين است تعبير خوابى كه ديه بودم و تو در حديبيه آن قدر هياهو راه انداختى .
ساختن منبر براى آن حضرت 
در سال هفتم هجرى براى آن حضرت منبرى سه پله ساختند كه بالاى آن خطبه خواند، جابربن عبدالله گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله به وقت خطبه خواندن بر تنه درخت خرمايى ، تكيه مى كرد، زنى از انصار گفت : يا رسول الله من غلامى دارم نجار است بگويم براى شما منبرى بسازد كه در آن خطبه بخوانيد؟ فرمود: آرى ، غلام براى آن حضرت منبرى ساخت كه سه پله داشت (يعنى دو پله و يك محل نشستن ) روز جمعه بر منبر خطبه خواند، تنه درخت خرما از مفارقت حضرت مانند پچه گريه كرد (و صدا از آن شنيده شد) حضرت پايين آمد و دست بر آن ماليد تا آرام شد... چون در عصر بنى اميه مسجد را تغيير دادند، ابى بن كعب آن درخت را به خانه برد و نگاه داشت تا پوسيد و از بين رفت (623)
ابن شهر آشوب در مناقب ، ج 1، ص 90، تصريح كرده كه اين مطلب از امام سجاد عليه السلام نيز نقل شده است . آرى آن از مصاديق تكوينى آن حضرت بود، به حكم و ان من شى ء الا يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم (624)، اين جمادات شعور دارند و همه عقل هوشمند و نزد ما نامحرمان خاموش هستند. ناگفته نماند اين قضيه كاملا مشهور و حتى به اشعار عرب و عجم نيز راه يافته است .
آخرين سخن 
به نظر مى آيد در سال هفتم هجرى سوره مستقلى نازل نشده ، مگر بعضى از آيات متفرقه كه نقل كرده اند، سمهودى در وفاء الوفاء و حلبى در سيره آخر جلد سوم نقل كرده اند كه لبيدبن اعثم يهودى در سال هفتم رسول خدا صلى الله عليه و آله را سحر كرد و سوره فلق و ناس معوذتين در بطلان آن سحر نازل گرديد ولى در اين رابطه بيشتر روايات اهل سنت آن هم به طور زننده نقل شده است

فهرست

سال هشتم هجرى 

در سال هشتم هجرت ، جريانهاى مهمى واقع شد و سوره ها و آياتى نازل گرديد و آن سال از هر لحاظ سازنده بود، اهم جريانهاى آن سال به قرار ذيل است .
جنگ مخوف موته 
اين جنگ در جمادى الاولى از سال هشتم هجرت واقع شد موته روستايى بود در نزديكى بلقاء و بلقاء از حوالى دمشق است كه حارث بن عمير نماينده رسول خداصلى الله عليه و آله را در آنجا شهيد كردند.
مسلمانان در اين جنگ به معان كه اكنون يكى از استانهاى ممكلت اردن و نيز نام شهر مركزى استان است رسيدند، و در شمال معان شهركى است به نام كوك درجنوب شرقى بحرالميت كه اكنون قبور شهداء موته در بيرون شهرك كوك واقع است .
علت اين جنگ آن طور كه از مغازى واقدى معلوم مى شود، دعوت مردم آنجا به اسلام بود، آنجاها در قسمت شمال عربستان محلهاى عرب نشين و جزء متصرفات حكومت بيزانس (روم ) بود رسول خدا صلى الله عليه و آله توسط حارث بن عمير نامه اى به فرمانرواى بصرى فرستاده و او را به اسلام دعوت كرد، وى چون به موته رسيد، شرحبيل بن عمر و غسانى كه از امراى قيصر در شام بود او را گرفت و گفت : مى خواهى كجا بروى ؟ گفت : مى خواهم به شام بروم ، گفت : نباشد كه تو از ابوسفيان محمد هستى ؟ گفت : آرى من نماينده رسول خدايم ، شرحبيل گفت تا او را دست بستند و همان طور گردنش را زدند، و شهيدش كردند و آن تنها فرستاده رسول خداصلى الله عليه و آله بود كه به عنوان فرستاده شهيد شد.
چون خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد سخت ناراحت شد، ياران خويش را فراخواند و شهادت حارث را به ايشان خبر داد و فرمود كه او را شرحبيل بن عمرو مقتول كرده است ، مسلمانان پس ‍ از اطلاع ، گروه گروه در اردوگاه جرف گرد آمدند در مدت كمى جمعيت به سه هزار نفر رسيد، رسول خدا صلى الله عليه و آله پس ‍ از خواندن نماز ظهر، كه مردم آماه بودند، فرمود: فرمانده لشكريان زيد بن حارثه است اگر او كشته شود، جعفر بن ابيطالب فرمانده شما خواهد بود و اگر او نيز كشته شود، عبدالله بن رواحه فرمانده است و اگر او نيز به شهادت برسد، لشكريان ، خود كسى را، به فرماندهى برگزينند (626).
ناگفته نماند: اين سخن حاكى از آن بود كه چنين پيشامدى واقع خواهد شد، چنان كه يك نفر يهودى به نام نعمان بن فنحص گفت : اگ راو پيامبر باشد، همه اين سه نفر كشته خواهند شد، و نيزبه نظر مى آيد كه مناسب بود، آن حضرت جعفربن ابيطالب را فرمانده اول نمايد، ولى مورخين شيعه و اهل سنت نوعا زيد بن حارثه را گفته اند، مجلسى رحمه الله (627) از محمد بن شهاب زهرى از امالى ابن الشيخ ، جعفر را اولين فرمانده نقل فرموده است و نيز طبرسى (628) از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمانده اول جعفر بود، بعد زيد، بعد عبدالله ، مجلسى رحمه الله (629) فرمود: شيعه فرمانده اول بودن زيد را انكار كرده و امير اول را جعفر مى داند رواياتى نيز در اين باره نقل كرده است .
از نقل واقدى معلوم مى شود كه منظور از اين لشكركشى دعوت به توحيد بوده كه مردم آن ديار يا اسلام را قبول كنند و تا تحت الحماية باشند مانند مردم نجران ، و يا اين كه كشتن سفير آن حضرت نشان داده كه آنها در حال جنگند، و آن خطرى براى اسلام بود كه مى بايست از بين برود.
واقدى مى گويد: حضرت خطاب به فرماندهان چنين فرمود: شما را به تقواى خدا و به نيكويى به افرادتان وصيت مى كنم ، به نام خدا در راه خدا بجنگيد، با آنان كه به خدا كافر شده اند، ولى حيله نكنيد، و خيانت ننماييد، و كودكان را نكشيد، بعد خطاب به فرمانده اولى فرمود: چون با دشمن روبرو شدى به يكى از سه كار دعوعتش كن ، و هر كدام را پذيرفتند تو هم بپذير و از آنها دست بردار.
اول بگو: بياييد مسلمان شويد اگر قبول كردند، ديگر جنگ نكن بعد بگو: بيايى در ديار ما به مهاجران بپيونديد، اگر چنين كردند، هر امتيازى كه مهاجران دارند، آنها نيز خواهند داشت و اگر اسلام را قبول كرده و گفتند: مى خواهيم در ديار خود بمانيم ، آن وقت بگو: ديگر در فى ء وغنائم سهمى نخواهند داشت مگر آنكه رسما در جنگ شركت كرده باشند وگرنه مانند اعراب مسلمان خواهند بود. و اگر اسلام را قبول نكردند، بگو: بياييد جزيه بدهيد، و تحت الحمايه باشيد، (از اين معلوم مى شود كه آن ها مسيحى بوده اند) اگر قبول كردند، ديگر جنگ نكن ، و اگر نه اسلام را قبول كردند و نه جزيه دادند آن وقت از خدا مدد جسته و با آنان بجنگ ...(630).
در بحارالانوار نقل كرده : چون حضرت در ثنية الوداع آنها را توديع مى كرد چنين فرمود: به نام خدا با دشمن خدا ودشمن خود بجنگيد به زودى به مردانى خواهيد رسيد كه در صومعه ها (ديرها) در بيابان دور از مردم زندگى مى كنند، متعرض آنها نشويد، و ديگران را خواهيد يافت كه شيطان در مغزهاى آنان لانه گذاشته آن سرها را با شمشير بيندازيد، زنان و اطفال شيرخوار و پيران از كار افتاده را نكشيد، درختان خرما و يا هر درخت كه باشد، قطع نكنيد، خانه را ويران ننماييد، بهتر است عبارت عربى اين مطلب طلايى را كه فطرت انسانى به آن ها لبيك مى گويد نقل كنيم :
اغزوا بسم الله فقاتلوا عدوالله و عدوكم بالشام و ستجدون رجالا فى الصوامع معتزلين عن الناس فلا تتعرضوا لهم و ستجدون آخرين للشيطان على رؤ سهمن مفاحص فاقلعوها بالسيوف ، لاتقتلن امراءة و لاصغيرا ضرعا ولاكبيرا فانيا و لا تقطعن نخلا و لا شجرا و لا تهدمن بناء (631)
لشكريان توحيد از مدينه به طرف شمال حركت كرده و پيش از آنكه به جاى كشته شدن ، حارث بن عمير برسند، دشمن از حركت آنان مطلع گرديد، شرجبيل به جمع آورى نيرو پرداخت ، و آنگاه كه مسلمانان به وادى القرى رسيدند اولين گروه دشمن به فرماندهى سدوس برادر شرحبيل به آنها رسيد ولى نتوانست جلو لشكريان قرآن را بگيرد و كشته شد، لشكريانش پا به فرار گذاشتند، قواى اسلام به ديار معان رسيد و در آنجا اردو زدند.
در آن موقع خبر رسيد كه هرقل فرمانرواى روم در محلى به نام ماءب اردو زده و از قبائل بهراء و وائل و بكر و لخم و جذام صد هزار نيرو در اختيار دارد، فرمانده آنها مردى است به نام مالك از قبيله بلى و به نقل ابن هشام : هرقل با صد هزار نفر بود و از قبائل فوق صد هزار ديگر به او پيوستند.
چون اين خبر به مسلمانان رسيد، دو روز در معان مانده و به مشورت پرداختند، گفتند: بهتر آن است كه جريان را به رسول خداصلى الله عليه و آله گزارش كنيم يا اجازه برگشت دهد و يا نيروى امدادى بفرستد در اين بين عبدالله رواحه برخاست و گفت : به خدا قسم ما در گذشته نه با زيادت افراد مى جنگيديم و نه به كثرت سلاح و اسبان ، بلكه با اعتقاد به اين دين كه خدا ما را به وسيله آن گرامى داشت ، به خدا قسم روز بدر را در ياد دارم كه فقط دو تا اسب داشتيم ، و در احد يك اسب بيشتر با ما نبود، در پيش ما يكى از دو چيز خوب وجود دارد، يا غالب مى شويم ، آن همان وعده اى است كه خدا و رسول به ما داده اند و اين وعده تخلف ندارد و يا شهادت و در آن صورت به برادران شهيد خود پيوسته و در بهشت در كنار آنها مى شويم .
اين سخن سبب گرديد كه مسلمانان تصميم به جنگ گرفتند، به دنبال آن تصميم قواء اسلام به طرف شهرك موته حركت كرده و در آنجا خود را آرايش داده و آماه پيكار شدند، جنگ شروع گرديد، كثرت دشمن مافوق تصور بود، مسلمانان جانانه و با نيت و بصيرت خالص ‍ جنگيدند ولى مقدمات نشان ميداد كه كارى از پيش نخواهند برد، جنگ بسيار نابرابر بود.
در آن ين زيد بن حارثه كه پرچم رسول خداصلى الله عليه و آله را در دست داشت در اثر نيزه هايى كه در بدن مباركش فرو رفتند از طاقت افتاد و شربت شهادت نوشيد، سپس پرچم اسلام را جعفربن ابيطالب به دست گرفت و به جهاد پرداخت ، در اثناء جنگ دست راستش قطع گرديد، با چالاكى پرچم را به دست چپش گرفت ، دست چپش نيز قطع گرديد، پرچم اسلام را با بقيه دستهايش نگاه داشت تا در اثر كثرت جراحات به خاك افتاد و به لقاء الله پيوست و در آن وقت سى و سه سال از عمر او مى گذشت ، در بدن جعفر رضوان الله عليه بيشتر از شصت زخم شمرده شد مخصوصا نيزه اى كه به شكمش رفته بود.
پس از شهادت جعفر، عبدالله بن رواحه پرچم را به دست و فرماندهى را بر عهده گرفت و پس از ساعتى درنگ ، شربت شهادت نوشيد، پس از شهادت وى مردى به نام ثابت بن ارقم پرچم اسلام را به دست گرفت و آنگاه خالدبن وليد را به فرماندهى برگزيدند و او پس از مقدارى تلاش مسلمانان را به عقب نشينى واداشت و ظاهرا صلاح همان بود كه عقب نشينى كنند.
سپس خالدبن وليد، عبدالرحمن سمره را به مدينه فرستاد و جريان را به محضر آن گزارش داد، مسلمانان از شنيدن شهادت زيد و جعفر و عبدالله شروع به گريه كردند، رسول خدا صلى الله عليه و آله آنها را تسليت فرمود.(632)
شهداء فضيلت 
واقدى عدد شهداء مسلمانان را در موته هشت نفر نقل كرده و در سيره ابن هشام دوازده نفر آمده است بدين قرار: جعفربن ابيطالب ، زيد بن حارثه ، مسعود بن اسود، وهب بن سعد، عبدالله بن رواحه ، عبادبن قيس ، حارث بن نعمان ، سراقة بن عمرو، ابوكليب بن عمرو و جابربن عمرو، عمرون سعد و عامربن سعد، رضوان الله عليهم (633) در گذشته گفتيم ، كه قبور و مزار آن شهيدان راه خدا در بيرون شهر كوك در مملكت اردن است .
در عزاى جعفربن ابيطالب 
هنوز حدود دو سال از آمدن جعفر بن ابيطالب از حبشه مى گذشت كه پيكار موته پيش آمد و در آن به لقاء الله پيوست ، اين جريان ، رسول خداصلى الله عليه و آله را بسيار ناراحت كرد، وقتى كه خبر شهادت وى را به محضر آوردند به خانه جعفر آمد و به زنش اسماء بنت عميس فرمود: كجايند فرزندان من ؟ زن سه پسر جعفر را كه عبدالله و عون و محمد نام داشتند به محضر آن حضرت آورد، رسول خداصلى الله عليه و آله دست بر سر آنها كشيد.
اسماء گفت يا رسول الله صلى الله عليه و آله طورى به سر آنها دست مى كشى گويا يتيم شده اند؟! حضرت از زكاوت او تعجب كرد و فرمود: يا اسماء آيا ندانسته اى كه جعفر رضى الله عنه شهيد شده است ؟ اسماء شروع به گريه كرد، حضرت فرمود: گريه نكن اسماءگفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اى كاش مردم را جمع كرده و فضيلت جعفر را به آن ها خبر ميدادى تا فضيلتش فراموش ‍ نشود، باز حضرت از زكاوت او تعجب كرد، بعد فرمود: براى خانواده جعفر طعام ببريد و آن سنت و شريعت شد (634) مرحوم مجلسى (635) آن را از محاسن نقل كرده است .
هشام بن سالم از امام صادق عليه السلام نقل مى كند: چون جعفر بن ابيطالب از دنيا رفت رسول خدا صلى الله عليه و آله فاطمه عليهاالسلام را امر فرمود: براى اسماءبنت عميس طعام تهيه كند، و آن را تا سه روز به خانه او ببرد و تا سه روز او را تسليت بدهد، در نتيجه اين سنت جارى شد كه براى اهل مصيبت سه روز طعام تهيه شود.
و در حديثى : رسول خدا صلى الله عليه و آله به زن جعفر فرمود: خداوند به او دو تا بال از ياقوت داده و در بهشت با ملائكه پرواز مى كند، اسماء گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اين را به مردم خبر دهيد، حضرت به منبر تشريف برد و جريان را به مردم اعلام فرمود...(636).
شيعه و اهل سنت نقل كرده اند: چون جنگ موته شروع شد رسول خدا صلى الله عليه و آله بر منبر نشست ، پرده مابين او و شام برداشته شد، به معركه آنها نگاه مى كرد، فرمود: پرچم را زيد بن حارثه به دست گرفت ، شيطان آمد، زندگى دنيا را در نظر او جلوه داد و مرگ را به او مكروه نشان داد، زيد گفت : اكنون كه ايمان در قلوب مردم محكم شده مرا به دنيا مايل مى كنى ... رفت شهيد شد... براى او مغفرت بخواهيد و داخل بهشت گرديد، حالا جعفر بن ابيطالب پرچم را برداشت (637)....
در كافى از امام صادق عليه السلام نقل شد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد بود كه هر بلنديى براى او پايين آمد و هر پايينى بالا رفت تا حضرت به جعفر نگاه كرد كه با كفار مى جنگد، چون مقتول شد، فرمود: جعفر مقتول گرديد، از اين خبر دردى در شكم مبارك حضرت در گرفت (638)
مسلمان شدن عمروعاص و خالدبن وليد 
واقدى در مغازى ، ج 2، ص 745، نقل كرده : عمروبن عاص و خالدبن وليد در اول صفر از سال هشتم هجرت به مدينه آمده و مسلمان شدند، ديگران نيز اسلام آن دو را در سال هشتم هجرت نوشته اند، حق آن است كه آن دو تا آن وقت كافر بودند، بعد به ناچار در زبان اظهار اسلام كرده و منافق شدند، چنانكه اگر زندگى و مواضع آنها را بعد از اسلام به نظر آوريم ، مخصوصا از ضديتى كه با اهل بيت و خاصه با اميرالمؤ منين عليه السلام داشتند نفاقشان كاملا روشن خواهد شد.
جنگ ذات السلاسل و نزولوالعاديات
واقدى در مغازى ، ج 2، ص 769، و ابن اثير در كامل ، ج 2، ص 156 جنگ ذات السلاسل را در سال هشتم نقل كرده و فرمانده واحدها را عمروبن عاص گفته اند، ولى بنابر روايات اهل بيت عليهم السلام فرمانده اين جنگ على بن ابيطالب عليه السلام بود و در رابطه با آن سوره مباركه والعاديات نازل گرديد، علامه سيد محسن امين در سيرالائمه ج 1، ص 265، نقل كرده : جنگ ذات السلاسل ، در سال هشتم هجرت در ماه جمادى الاخره اتفاق افتاد و در ص 261 فرمود: به نقل ابن شهر آشوب در مناقب ذات السلاسل نام آبى بود و به قولى در وادى رمل ريگها رگ رگ و بعضى بالاى بعضى بودند مانند زنجير از اين جهت آن محل ذات السلاسل ناميده شد و در نقل مجمع البيان : چون اسيران را به جهت عدم فرار به طناب بسته بودند لذا ذات السلاسل ناميده شد، نظر مرحوم مفيد نيز در ارشاد چنين است .
مرحوم طرسى در تفسير سوره والعاديات فرموده : گويند: اين سوره در وقتى نازل شد كه رسول خداصلى الله عليه و آله على عليه السلام را به ذات السلاسل فرستاد و دشمن را شكست داد و آن در وقتى بود كه به دفعات بعضى از صحابه را فرستاده و همه بدون نتيجه برگشته بودند اين مطلب در روايت مفصلى از حضرت صادق عليه السلام نقل شده است . و چون اين سوره نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله صبح كه به نماز آمد، بعد از حمد، سوره و العاديات را خواند، پس از نماز، اصحاب گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ما اين سوره را ندانسته ايم ، فرمود: بلى جبرئيل به من بشارت داد كه على بر دشمن پيروز شده و اين سوره را آورد، بعد از چند روز على عليه السلام با غنائم و اسيران وارد مدينه گرديد.
مرحوم مفيد در ارشاد اين مطلب را دو بار نقل كرده ، يكى در ص 52 بعد از جريان بنى قريظه و ديگرى در ص 75 بعد از فتح مكه ما نقل اول را در اينجا مى آوريم : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود، يك نفر اعرابى آمد و مقابل حضرت زانو زد و گفت : من آمده ام به شما نصيحتى كنم فرمود: آن چيست ؟ گفت : قومى از عرب تدارك ديده اند، كه شب هنگام به مدينه ريخته و شما را از بين ببرند، آنگاه توصيف كرد كه در فلان محل هستند.
حضرت به على فرموده : مردم را به نماز عمومى بخواند. پس از جمع شدن آنان حضرت بالاى منبر چنين فرمود: اينك دشمن خدا ودشمن شما قصد حمله به شما را دارد تا در مدينه شب هنگام بر سر شما فرود آيد كيست كه به وادى رمل به سراغ دشمن برود؟ مردى از مهاجرين گفت : يا رسول الله من حاضرم ، حضرت پرچم اسلام را به دست او داد و هفتصد نفر همراهش نمود و فرمود: برويد به يارى خدا.
او با افراد خود از مدينه خارج شد و در روزى وقت چاشت خود را به دشمن رسانيد، گفتند: كيستى ؟ گفت : من فرستاده رسول خدايم يا بگوييد: الاله اله الله وحده لاشريك له و ان محمدا عبده و رسوله ويا ميان من و شما شمشير است ، گفتند: برگرد، عده ما چنان زياد است كه تاب جنگيدن با ما را ندارى ، او (از اين سخن ترسيد) و با نفراتش برگشت و جريان را به حضرت اطلاع داد، حضرت بار ديگر براى آن كار داوطلب خواست مرد ديگرى از مهاجرين برخاست وگفت : يا رسول الله من حاضرم . حضرت پرچم را به دست او داد ولى او هم مانند اولى برگشت .
رسولخدا صلى الله عليه و آله كه بشدت ناراحت شده بود فرمود: على بن ابيطالب كجاست ؟ امام عليه السلام برخاست كه يا رسول الله من حاضرم ، فرمود: برو به وادى رمل به سراغ دشمن ، گفت : آرى .
على عليه السلام عصابه (پيشانى بند) مخصوص داشت كه آن را فقط وقتى به سر مى بست كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به كار بسيار سختى ماءمورريت بدهد، آن حضرت به خانه رفت و آن عصابه را از حضرت فاطمه خواست ، فاطمه عليهاالسلام گفت : مى خواهى كجا بروى پدرم به كجا ماءمورت كرده است ؟ فرمود به وادى رمل ، زهرا شروع به گريه كرد، درهمان حال رسول خدا صلى الله عليه و آله به منزل آنها آمد، فرمود: زهرا چرا گريه مى كنى ؟ مى ترسى شوهرت كشته شود، نه انشاء الله كشته نمى شود. على گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله نمى خواهى به بهشت بروم ؟ آنگاه با پرچم اسلام و با نفرات خود به طرف وادى رمل رفت كمى به صبح مانده بود كه به وادى رمل رسيدند، امام منتظر ماند تا صبح شد، با يارانش نماز خواند آنگاه صفوف آنها را مرتب كرد، هنوز دشمن از خواب برنخاسته و خود را آماده نكرده بود كه افراد آن حضرت داخل چادرهاى آن قوم شدند.
امام فرياد كشيد: اى مردم من فرستاده رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم . شما بگوييد لااله الاالله و ان محمدا عبده و رسوله وگرنه كار با شمشير است ، آنها كه هنوز از عزيمت دو گروه قبل سرمست بودند گفتند: برگرد، فرمود: نه والله تا مسلمان شويد وگرنه كار با شمشير استت من على بن ابيطالب ابن عبدالمطلب هستم ، دشمن از شنيدن نامن آن حضرت متزلزل و هراسان شد ولى باز آماده پيكار شدند، جنگ سختى درگرفت ، شش يا هفت نفر از دشمن كشته شد بقيه تسليم شدند، مسلمانان با غنائم به سوى مدينه راه افتادند.
ام سلمه گويد: رسول خداصلى الله عليه و آله در منزل من در حال استراحت كردن بود، ديدم وحشت زده از خواب پريد گفتم : خدا پناه توست ، فرمود آرى خدا پناه من است ولى جبرئيل خبر آوردكه على بن ابيطالب مى آيد، بعد بيرون رفت و فرمود: مردم به استقبال على بروند، مسلمانان به استقبال در دو صف طويل ايستاده بودند على عليه السلام چون آن حضرت را ديد، خود را از اسب به زير انداخت و شروع به بوسيدن قدمهاى مباركش كرد، حضرت فرمود: سوار شو، خدا و رسولش از تو راضى اند، على عليه السلام از شوق شروع به گريه كرد و به منزلش رفت ، مسلمانان غنائم را تحويل گرفتند.
حضرت به بعضى از رزمندگان فرمود: فرماندهتان در اين جنگ چگونه بود؟ گفتند: چيزى بدى از او نديديم ، ولى در همه نمازها كه به او اقتدا كرديم سوره قل هوالله را خواند، حضرت فرمود: از خودش خواهم پرسيد، آنگاه كه على عليه السلام را ديد فرمود: چرا جز قل هوالله در نمازهايت نخواندى ؟! عرض كرد يا رسول الله قل هوالله احد را دوست دارم ، حضرت فرمود: خدا نيز تو را دوست مى دارد چنانكه تو او را دوست مى دارى .
بعد فرمود: يا على اگر نه اين بود كه مى ترسم مردم درباره تو بگويند آنچه را كه درباره عيسى بن مريم گفتند، در حق تو چيزى مى گفتم كه خاك پاى تو را از زير پايت برمى داشتند. بسيارى از اهل تاريخ گفته اند كه سوره والعاديات در اين جنگ نازل گرديد (639) سوره و العاديات چنين است :
بسم الله الرحمن الرحيم # والعاديات ضبحا # فالموريات قدحا # فالمغيرات صبحا # فاثرن به نقعا # فوسطن به جمعا # ان الانسان لربه لكنود # و انه على ذلك لشهيد # و انه لحب الخير لشديد # افلا يعلم اذا بئثر ما فى القبور # حصل ما فى الصدور # ان ربهم بهم يومئذ لخبير #
قسم به اسبان دونده نفس زنان ، قسم به اسبان آتش افروز با زدن سم به سنگ ، قسم به اسبان هجوم برنده در وقت صبح ، كه با آن دويدن غبار بزرگى بلند كردند و با آن دويدن وسط قومى داخل شدند، كه انسان در برابر خدايش سخت ناسپاس است و خود بر آن ناسپاسى گواه است و انسان به علت مال دوستى اش بخيل است . آيا نمى دانيد كه مسؤ ل است وقتى كه انسانها برانگيخته شوند و آنچه در سينه ها به دست آيد؟ حقا كه خدايشان در آن روز به حال آنها آگاه است .
اين سوره آيزده آيه و سوره صدم از قرآن مجيد است . اول سوره در حكم سرود جنگى است و حكايت از يك واقعه و جنگ و حمله دارد و آخر سوره موعظه و نصيحت است ، اهل بيت عليهم السلام ، به نزول اين آيات در حق آن حضرت اتفاق دارند

فتح مكه در رمضان سال هشتم 
از بزرگترين حوادث سال هشتم فتح مكمه معظمه بود كه شيرازه شرك را از هم پاشيد و دشمنان را ماءيوس و مسلمانان را به بقاى اسلام نويد داد، و از آن پس قبائل عرب گروه گروه به مدينه آمده و اسلام آوردند، به طورى كه در يك سال بيشتر از سى قبيله به آيين اسلام مشرف شدند، و آيه يدخلون فى دين الله افواجا مصداق و تحقق يافت .
سوره مباركه نصر كه به طور نزديك به يقين ، بعد از صلح حديبيه و قبل از فتح مكه نازل گرديده از دو واقعه بسيار مهم خبر داده بود يكى فتح مكه ، ديگرى پذيرفتن اسلام توسط قبائل عرب ، مكه مشرفه در سال هشتم فتح گرديد، و قبائل در سال نهم اسلام آوردند، سوره مباركه چنين است :
بسم الله الرحن الرحيم # اذا جاءنصرالله و الفتح # و راءيت الناس يدخلون فى دين الله افواجا # فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا
به هر حال تا مكه فتح نشده بود و رسول خدا صلى الله عليه و آله آرامش خاطر نداشت ، ضد انقلاب نيز اميد خود را در براندازى اسلام از دست نداده بود ولى با فتح مكه آخرين پايگاه شرك سقوط كرد و كعبه ابراهيم چهره توحيدى خويش را بازيافت ، به عبارت ديگر، فتح مكه سقوط شرك و دوام توحيد را به دنبال آورد، لذا اهميت اين فتح را با عبارات نمى شود مجسم كرد، بلكه يدرك ولايوصف است ؛ فتحى كه راه تداوم اسلام را هموار نمود.
نقض پيمان توسط قريش 
در صلح حديبيه گفته شد كه مكه و مدينه و مسلمانان و كفار مدت ده سال به يكديگر متعرض نخواهند شد، لذا براى حمله به مكه سببى لازم بود تا رسول خداصلى الله عليه و آله آن را در دست داشته باشد و كفار نگويند نقض پيمان كردى . در آن روز كه حدود دو سال از صحل حديبيه مى گذشت اتفاقى پيش آمدكه راه را براى آن فتح بزرگ باز كرد و آن اينكه : در صلح حديبيه قبيله خزاعه به پيمان رسول خداصلى الله عليه و آله داخل شدند و قبيله كنانه در پيمان قريش ، بعد از گذشتن تقريبا دو سال ، مردى از قبيله كنانه به نام انس ‍ بن زنيم رسول خدا صلى الله عليه و آله را با شعر هجو كرده و شروع به آواز خوانى كرد، مردى از خزاعه گفت چرا هم پيمان ما را مسخره مى كنى ؟ گفت : به تو چه مربوط است ؟ گفت : اگر بار ديگر به زبان بياورى سرت را مى شكنم .آن مرد اهميت نداده به توهين حضرت ادامه داد مرد خزاعى او را زخمى كرد، انس قوم خويش را به يارى طلبيد، مرد خزاعى نيز از قوم خود كمك خواست ، دو قبيله به جان هم افتادند، قريش بنى كنانه را با سلاح و اسبان و نفرات يارى كرد، به طورى كه حدود بيست و سه نفر از قبيله خزاعه كشته شدند واز بزرگان قريش : صفوان بن اميه ، عكرمة بن ابى جهل ، سهيل بن عمرو و ديگران رسما دريارى كنانه با قبيله خزاعه جنگيدند.
عمروبن سالم كه از خزاعه بود به مدينه آمد و رسول خدا صلى الله عليه و آله را از جريان با خبر كرد وشعرى در اين رابطه خواند به طورى ه حضرت را به گريه آورد تا فرمود: اى عمرو بس است ديگر ادامه نده ، آنگاه داخل منزل ميمونه از زنانش شد، آب خواست و غسل كرد و فرمود: اگر بنى كعب را يارى نكنم يارى كرده نشوم بالاخره تصميم گرفت كه به مكه لشكركشى كرده و حمله نمايد.
مداخله ابوسفيان 
به هنگام وقوع اين جريان ابوسفيان در شام بود، چون از قضيه آگاه شد بزودى خود را به مكه رسانيد، قريش از پيشامد نادم شده و به وى ماءمورت دادند كه به مدينه رود و مدت صلح را تمديد كرده و اشتباه گذشته را جبران نمايد، ابوسفيان به مدينه آمد به خدمت حضرت رسيد و به وى گفت : يا محمد خون قوم خودت قريش را حفظ كن و به قريش پناه بده و به مدت صلح اضافه كن ، حضرت كه تصميم خويش را گرفته بود فقط به اين كلام اكتفا كرد كه : يا اباسفيان آيا از در حيله در آمديد؟ گفت : نه ما بر پيمان خود پاى بنديم .
حضرت قبلا به مسلمانان فرموده بود: گويا مى بينم كه ابوسفيان به مدينه آمده و درخواست تجديد پيمان و اضافه بر مدت خواهد كرد، به هر حال ابوسفيان از ملاقات آن حضرت نتيجه اى نگرفت ، به ناچار پيش ابوبكر آمد وگفت : اى ابابكر تو به قريش پناه بده . اگر يكى از مسلمانان پناه مى داد كار تمام شده بود، زيرا پناه دادن مسلمانان از نظر حكومت قابل قبول است .
ابوبكر گفت : واى بر تو آيا كسى پيدا مى شود كه عليه و به ضرر رسول خدا صلى الله عليه و آله به كسى پناه دهد؟ بعد پيش عمربن خطاب آمد و همان تقاضا را كرد، او نيز مثل ابوبكر جواب داد، ابوسفيان بعد از آن به خانه دخترش ام حبيبه كه زن پيامبر بود آمد، خواست روى بساطى بنشيند، ام حبيبه فورا بساط را جمع كرد. ابوسفيان گفت : دخترم نخواستى من روى آن بساط بنشينم ؟ گفت : آرى آن بساط رسول الله صلى الله عليه و آله است و تو كه يك مشرك پليد هستى حق ندارى روى آن بنشينى . ابوسفيان گفت : گذشت زمان تو را اصلاح نكرده است .
آنگاه ابوسفيان به محضر فاطمه زهرا عليهاالسلام آمد و از وى خواست كه او به قريش پناه دهد، و گفت : اى دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و اى دختر سيد عرب به قريش پناه بده و بر مدت صلح بيفزاى تا بهترين زنان در ميان مردم باشى . حضرت فرمود: پناه من در پناه رسول خداست يعنى اگر او پناه مى داد من قبول داشتم . گفت : پس بگو پسرانت حسن و حسين پناه بدهند. فرمود: به خدا پسران من نمى دانند به قريش چه پناهى بدهند.
سپس ابوسفيان به ملاقات على عليه السلام آمد و گفت : تو در رحم و قرابت به من از ديگران نزديكترى ، كار بر من مشكل شده راه حلى ارائه كن . حضرت فرمود: تو بزرگ قريش هستى در باب مسجد بايست و بگو من به قريش پناه داده ام آن وقت بر مركبت سوار شده و پيش قوم خودت برگرد. ابوسفيان گفت : اينكار فائده اى دارد؟! فرمود: نمى دانم .
آنگاه ابوسفيان در باب مسجدالنبى صلى الله عليه و آله ايستاد و گفت : ايهاالناس من به قريش پناه دادم . اين را بگفت و بر مركب خويش نشست و رفت و چون به مكه آمد گفتند: چه خبر دارى ؟ گفت : با محمد سخن گفتم ، يك كلمه هم از من قبول نكرد، بعد پيش ‍ پسر ابى قحافه رفتم ، فايده اى حاصل نشد، از ابن خطاب نيز نتيجه اى نگرفتم ، به محضر فاطمه زهرا رفتم جواب مساعد نداد و چون على بن ابيطالب را ملاقات كردم ، او گفت : خودم به قريش پناه بدهم و چنين كردم ، گفتند: آيا محمد امان تو را تنفيذ كرد؟ گفت : نه . گفتند: واى بر تو على بن ابيطالب تو را به بازى گرفته است ؛ آيا تو مى توانى به قريش پناه بدهى ؟!(640).
اشتباه حاطب و نزول سوره ممتحنه 
رسول خدا صلى الله عليه و آله چون تصميم گرفت به مكه حمله كند، نظر مباركش آن بود كه اهل مكه غافلگير شوند و كار فتح بدون خونريزى خاتمه پذيرد، لذا در دعاى خود چنين گفت : خدايا چشمهاى قريش را ببند تا در شهرشان آنها را غافلگير نماييم : اللهم خذ العيون من قريش حتى ناءتيها فى بلدها و شايد منظور از العيون جاسوسها باشد.
در آن بين حاطب بن ابى بلعته يكى ازياران رسول خداصلى الله عليه و آله و از اهل بدر و همان كه نامه حضرت را به پادشاه مصر برده بود، اشتباه عجيبى كرد و به اهل مكه نوشت : رسول خدا در فلان روز به مكه لشكركشى خواهد كرد بيدار باشيد. در تفسير على بن ابراهيم نقل شده : قريش از خانواده حاطب كه در مكه بودند خواستند كه به حاطب نامه نوشته و جريان را جويا شوند، وى نيز در جواب آنها چنين نامه اى نوشت .
به هر حال حاطب نامه را به زنى صفيه نام داد و گفت : به اهل مكه برساند. او نامه را در ميان موهاى خود پنهان كرده و راه مكه را در پيش گرفت . جبرئيل رسول خدا صلى الله عليه و آله را از اين واقعه مطلع كرد. حضرت على بن ابيطال عليه السلام و زبير بن عوام را در پى زن فرستاد.
آن دو در بيرون مدينه حارثه بن نعمان فرمانده نهگبانان راه را ديده و از وى سراغ آن زن را گرفتند، او گفت : كسى از مدينه به طرف مكه نرفته است ، بعد آن دو در قسمت بيراهه چوبانى را ديده و از وى پرسيدند، گفت : زنى سياهپوست از اينجا گذشت و به طرف مكه رفتت آن دو شتابان خود را به زن رساندند. حضرت فرمود: نامه كجاست ؟ گفت : من نامه اى با خود ندارم ، در بازجويى چيزى از وى بافت نشد، زبير گفت : معلوم شد كه نامه اى نمى برد، حضرت فرمود: به خدا قسم ، نه رسول خدا صلى الله عليه و آله به ما دروغ و نه جبرئيل به رسول خدا صلى الله عليه و آله و نه خدا به جبرئيل . بعد حضرت به زن گفت : به خدا قسم يا بايد نامه را بدهى و يا سرت را پيش رسول الله صلى الله عليه و آله خواهم برد. زن چون چنين ديد، گفت : كنار رويد تا بدهم ، آنگاه نامه را از ميان موهاى خود بيرون آورد و به امام عليه السلام داد، حضرت آن را به محضر رسول الله صلى الله عليه و آله آورد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حاطب را احضار كرده فرمود: اين چه كارى است كرده اى ؟ او كه كارش فقط يك اشتباه بود، گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله به خدا قسم من منافق نشده ، و دين خود را عوض نكرده ام ، و من شهادت به وحدانيت خدا و رسالت شما مى دهم مطلب اين است كه خانواده من نوشتند: قريش با آنها خوشرفتارى مى كند، خواستم تشكرى از آن ها كرده باشم .
عمربن الخطاب گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله حاطب منافق شده بگذار گردنش را بزنم ، فرمود: نه او از اهل بدر است ... آنگاه فرمود: حاطب را از مسجد بيرون اندازند عده اى در حالى كه به پشت او مى زدند، او را بيرون مى كردند، حاطب در حين بيرون رفتن چندين بار برگشت و با نظر استرحام به رسول خدا صلى الله عليه و آله نگاه كرد حضرت چون چنين ديد، فرمود: او را برگردانيد، او را عفو كردم . خداوند در اين رابطه اين آيه را نازل فرموده : يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة (641).
خلاصه سوره ممتحنه 
ناگفته نماند: على بن ابراهيم قمى متوفاى قرن سوم يا چهارم هجرى در تفسيرش فرموده : در اين رابطه فقط سه آيه از اول سوره ممتحنه تا بما تعلمون بصير نازل گرديد، نظر مجمع البيان آن است كه : همه سوره در اين رابطه نازل شده است ؛ آرى شدت اتصال آيات و تناسب مطالب آن حاكى است كه همه به يكباره نازل شده است .
اين سوره ابتدا مسلمانان را از دوستى كفار نهى كرده و مى گويد: آنها دشمن خدا و دشمن شمايند، اگر شما به دست آنا افتاديد كارتان را مى سازند بعد مى فرمايد: شما در اين كار از ابراهيم و پيروان او سرمشق بگيريد كه از مشركان يك سره بريده و گفتند: تا به خداى واحد ايمان نياورند پيوسته از شما بيزاريم .
در مرتبه سوم فرموده : به كفارى كه غير حربى و در حالت مسالمت اند مانعى نيست نيكى كنيد ولى به كفار حربى كه اهل مكه نيز از آنها هستند، نه . و در مرتبه چهارم پناهندگان زن را بيان مى كند، و نيز بيعت زنان مؤ من را و در پايان فرموده : لاتتولوا قوما غضب الله عليهم ... بيعت زنان در جريان فتح مكه پيش آمد؛ ولى ظاهرا حكمش قبلا نازل شده بود.