از هجرت تا رحلت  

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

نعيم بن مسعود و تدبير او 
با كشته شدن عمروبن عبدود، ياءس و نوميدى بر مشركان غالب شد، مسلمانان بشدت از گذرگاههاى خندق دفاع مى كردند، حتى گاهى براى نماز خواندن نيز مجال نبود، روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله نتوانست نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را بخواند، مسلمانان مى گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله نماز نخوانديم ، فرمود: والله من هم نخوانده ام ، كفار فوج فوج حمله مى كردند، مدافعان با تير باران و سنگ آنها را به عقب مى راندند، و اگر مسلمانان آنى غفلت مى كردند كار از كار گذشته بود رسول خدا صلى الله عليه و آله از چادرى كه زده بودند، كنار نمى رفت و پيوسته وضع جبهه را زير نظر داشت ، غوغاى عجيبى بود وحشت عجيبى بر طرفين ، مخصوصا بر مسلمانان مستولى شده بود.
روزى جمعى از كفار، ياران رسول خدا صص را به باران تير گرفتند، حضرت زره بر تن و كلاه جنگى بر سر ايستاده بود، مردى به نام حيان به عرقه تيرى به بازوى سعدبن معاذ زد ونعره كشيد كه : بگير من پسر عرقه هستم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: خدا چهره ات را به آتش بكشد، (و خواهيم گفت كه سعدبن معاذ از آن زخم شهيد شد)
روزها باجنگ وگريز سپرى مى شد، آينده بسيار تاريك بود منافقان در تعيف روحيه مسلمانان بيداد مى كردند، در آن بين مردى به نام نعيم بن مسعود اشجعى به محضر روسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله من مسلمان شده ام ولى هنوز همه حتى قوم من مرا كافر مى دانند، هر دستورى دارى بفرما.
حضرت فرمود: هر چه بتوانى اينها را از ما بگردان ، جنگ بايد با تدبير و اغفال دشمن تواءم باشد الحرب خدعة نعيم پس ‍ از اجازه گرفتن از آن حضرت به سوى بنى قريظه رفت و با سران آن ها خلوت كرد و گفت : شما علاقه مرا نسبت به خودتان دانسته ايد، گفتند: آرى چنين است گفت : شما در اين لشكركشى اشتباه بزرگى كرده ايد، حساب شما غير از قريش و غطفان است ديار آنها از مدينه دور است ، اگر فرصتى باشد غالب ميشوند وگرنه به سوى ديار خود بر مى گردند. اما شما در نزد مدينه هستيد زنان ، اطفال و اموال شما در آن است ، اگر روزى قريش و غطفان از محاصره دست كشيده و به ديار خود برگشتند، شما چه طور مى توانيد از چنگ محمد خلاص ‍ شويد، مصلحت آن است كه : عده اى از بزرگان قريش و غطفان را به طور گروگان پيش شما بفرستند و شما آنها را در نزد خود نگاه داريد، تا آخرين نفس مسلمانان قطع نشده از اينجا نروند وگرنه ، اين لشگركشى شما عاقبت خطرناكى دارد، يهود بنى قريظه ، همه اين سخن را پذيرفته و خود را آماده كردند چند نفر را پيش ابوسفيان فرستاده و از گروگان بخواهند تا ازعدم قطع جنگ توسط آنها مطمئن شوند.
نعيم بن مسعود آنگاه خود را پيش ابوسفيان و قريش رسانيد و گفت : شما علاقه مرا نسبت به خود دانسته ايد، و مى دانيد كه دشمن محمد و دين او هستم . گفتند: آرى ، گفت : بدانيد كه بنى قريظه از كار خود پشيمان شده و به محمد اطلاع داده اند كه چند نفر از بزرگان شما را به طور گروگاه گرفته و به دست محمد بدهند و او آنها را عدام كند، و آنگاه با همكارى او شما را از مدينه برانند، اگر احيانا يهود براى اين منظور پيش شما بيايند، حتى يك نفر هم به آنها ندهيد، سپس پيش ‍ قبيله عطفان آمده و به آنها نيز چنين گفت .
فرداى آن روز كه شنبه بود، ابوسفيان چند نفر را به رياست عكرمة بن ابى جهل پيش بنى قريظه فرستاد كه : اسبان و شتران ما از كار افتاده اند، و ما در ديار خود نيستيم تا اينها را جبران كنيم ، شما بايد بزودى حمله را شروع كنيد تا كار محمد را بسازيم ، آنها جواب دادند: اولا امروز روز شنبه است كارى در آن نمى كنيم ، وانگهى بايد عده اى از بزرگان خويش را بطور گروگان پيش ما بگذاريد، تا مطئمن باشيم كه ما را تنها نگذاشته و نخواهيد رفت .
ابوسفيان با شنيدن اين سخن گفتار، نعيم بن مسعود را يادآورد و گفت : نعيم راست گفته است ، آنگاه به يهود پيغام داد كه يك نفر هم در نزد شمانخواهيم گذاشت ، مى خواهيد بجنگيد و مى خواهيد نجنگيد. يهود پس از شنيدن پيام ابوسفيان گفتند: اين همان است كه نعيم گفته است به اين طريق رشته ارتباط قريش و بنى قريظه گسيخته شد و سبب ضعف روحى هر دو گروه گرديد، آنگاه ملائكه و طوفان به سراغ آنها آمده ، كفار با ترس و واهمه ، اردوگاه را ترك كرده و پا به فرار گذاشتند.
طوفان و ملائكه 
قريش در غم و اندوه عهدشكنى يهود مى سوختند، آذوقه و علوفه بتدريج تمام مى شد، روحيه ها تضعيف مى گرديد، گذشتن از خندق محال مى نمود از آن طرف باد تندى در چند جه وزيدن گرفت و در آن هواى سرد شب ، چادرها را مى كند، اجاقها را خاموش مى كرد، ديگها را از روى اجاقها مى پرانيد بطورى كه ، طاقت كفار تمام شد، از آن طرف ملائكه كه نازل شده بودند، در دل كفار رعب و واهمه سختى بوجود آوردند به طورى كه كفار با يك پراكندگى و بى سامانى عجيب پابه فرار گذاشتند، قرآن كريم مى فرمايد: ياايهاالذين آمنوا اذكروا نعمة الله عليكم اذجائتكم جنود فارسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها و كان الله بما تعملون بصيرا (516)؛ منظور از ريحا همان باد تندى است كه آرام آنها را گرفت و نظم و آرايششان را بر هم زد و از جنودا ملائكه است كه آنها نجنگيدند ولى قلوب كفار را به واهمه انداختند، حذيفه يمانى گويد: به خدا قسم در روز خندق بقدرى خسته و گرسنه و در هراس بوديم كه جز خدا نمى داند، رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن شب آن چه خدا مى خواست نماز خواند، بعد فرمود: آيا كسى هست كه از كفار به من خبر آورد تا خدا او را در بهشت رفيق من گرداند، به خدا از كثرت خوف و خستگى و گرسنگى كسى برنخاست ، آنگاه حضرت مرا خواست چاره اى جز اجابت نداشتم .
فرمود: برو از اين قوم خبرى بياور ولى تا پيش من برنگشته اى كارى نكن ، من پنهانى از خندق گذشته داخل در ميان شدم ديدم طوفان به قدرى نظمشان را بر هم زده كه عقل حيران است نه چادرى برپا مى ايستد، نه آتشى روشن مى شود، نه ديگى در روى اجاق مى ماند. من در كنار آتش گروهى نشستم . ابوسفيان به پا خاست و گفت : از جاسوسهاى محمد بر حذر باشيد، هر كس بداند رفيق و همنشين او كيست من براى اين كه شناخته نشوم به عمروبن عاص كه در طرف راست من بود گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من عمروعاص هستم ، بعد به معاويه كه در طرف چپم نشسته بود گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من معاوية بن ابى سفيان هستم . آنگاه ابوسفيان گفت : مردم والله شما در ديار خود نيستيد، شتران و اسبان تلف شدند، انبانهاى ما از طعام خالى شدند، بنوقريظه ، با ما خيانت و عهدشكنى ، كردند اين باد نيز كه مى بينيد نظم ما را از هم پاشيد، نه چادرى سرپا مى گذارد و نه ديگى روى آتش ، برويد ديگر ماندن مصلحت نيست من كه مى روم ، آنگاه بر شتر خود نشست و هنوز پاى او را نگشاد كه شلاقش زد، شتر بر سه پاى خود ايستاد، ابوسفيان آنگاه به خود آمد و پاى او را بعد از برخاستن باز كرد، اگر دستور رسول الله صلى الله عليه و آله نبود كشتن ابوسفيان بر من آسان بود؛ ولى آن حضرت از دست زدن به هر كارى منعم كرده بود.
عكرمة بن ابى جهل ، به ابوسفيان فرياد كشيد: تو فرمانده لشكريان هستى اين طور آنها را گذاشته اى مى روى ؟! ابوسفيان شرمنده شد و از شتر پايين آمد آگاه زمام ناقه خود را گرفت و به مردم فرمان حركت داد، مردم حركت كردند، تا اردوگاه تقريبا خالى شد، آنگاه به عمر و بن عاص گفت : يا اباعبدالله من و تو بايد با گروهى درمقابل لشكريان محمد بايستيم ، تا لشكريان ما بكلى حركت كنند؛ زيرا از حمله محمد مطمئن نيستيم ، عمروبن عاص گفت : من مى ايستم خالدبن وليد نيز قبول كرد كه بماند، آن سه نفر با دويست نفر در مقابل مسلمامان ايستادند تا همه برفتند.
آنگاه حذيفه به طرف قبيله غطفان رفت ديد آنها هم رفته اند كفار همه در محلى به نام مراض در سى و شش ميلى مدينه جمع شده و از آنجا متفرق گشته و هر كس به ديار خود رفت . آنگاه حذيفه به محضر رسول الله صلى الله عليه و آله برگشت و رفتن آن ها را به اطلاع آن حضرت رسانيد.
رسول الله صلى الله عليه و آله چون شب را به صبح آورد كسى از كفار در اطراف مدينه نمانده بود، حضرت اجازه برگشتن به مدينه را صادر فرمود، مردم شادمان و مسرور به خانه هاى خود بازگشتند، به اين طريق رسول الله صلى الله عليه و آله مدت پانزده روز و به قولى بيست روز در كنار خندق ماندند و آنگاه در ماه شوال و به قول واقدى در 23 ذوالقعده به مدينه مراجعت فرمودند.
شهداء و مقتولين 
از مسلمانان شش نفر شهيد گرديد، سعدبن معاذ كه ابن عرقه تيرى به بازوى او زد و از آن زخم شهيد شد، انس بن اوس ، عبدالله بن سهل الاشهل ، طفيل بن نعمان ، ثعلبة بن غنمه ، و كعب بن زيد، و از كفار سه نفر به درك رفتند، عمروبن عبدود، كه على عليه السلام او را كشت ، نوفل بن عبدالله ، او را نيز آن حضرت كشت ، و به قولى به دست زبير عوام به قتل رسيد و عثمان بن منبه ، او در خندق تير خورد و در مكه به درك رفت و آيات 9تا 25 سوره احزاب در اين رابطه نازل گرديد؛ و صلى الله على محمد و آله الطاهرين .
قتل عام و اسارت يهود بنى قريظه 
بنوقريظه آخرين طائفه از يهود بودند كه بعد از غائله خندق توسط رسول الله صلى الله عليه و آله ريشه كن شدند، آنها با اعتقاد به اين كه آن حضرت از جانب خدا مبعوث شده و رسول خدا است ، با آن حضرت كنار نيامدند، حتى حضرت راضى بود كه عهدشكنى نكنند و در دين خود بمانند ولى دست از فكر براندازى اسلام نكشيدند، و در نتيجه به دست اسلام تار ومار شدند. در مغازى و مجمع البيان در ضمن تفسير سوره احزاب آمده : رسول خدا صلى الله عليه و آله چون از خندق برگشت ، لباس جنگ را از تن بركند و غسل كرد و نماز ظهر خواند، درآن وقت جبرئيل آمد و گفت : چرا لباس جنگ را بركندى ، ما ملائكه هنوز لباس جنگ را كنار نگذاشته ايم خدا امر مى كند، كه به سوى بنى قريظه بروى و من پيش از تو مى روم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله على عليه السلام را خواند و پرچم را به دست او داد و فرمود: با افراد خود به طرف بنوقريظه برود آنگاه بلال را فرمود: تا در ميان مردم ندا كند كه رسول الله امر مى كند نماز عصر را در بنى قريظه بخوانيد.
حضرت خود نيز لباس جنگ پوشيده حركت كردند، در راه به قبيله بنى غنم رسيد كه منتظر حضرت بودند، فرمود: آيا سوارى از اينجا گذشت ؟ گفتند: آرى دحيه كلبى بر قاطرى ابلق كه زيرش قطيفه حريرى بود از اينجا گذشت ، فرمود: او دحيه نبود، او جبرئيل بود ماءمور شده تا بنى قريظه را متزلزل كند و به دلهايشان خوف اندازد. مردم در وقت رفتن هنوز به بنى قريظه نرسيده بودند كه آفتاب غروب كرد.بعضى نمازهايشان به قضاماند و گفتند: رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرموده كه نماز عصر را در بنوقريظه بخوانيم و قضا خواندند و بعضى قبل از رسيدن به بنى قريظه قربة الى الله نماز عصر خواندند، حضرت به هيچ يك اعتراضى نفرمود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به بنى قريظه نزديك شد على عليه السلام كه كلمات ركيك و فحش آنها را نسبت به حضرت رسول صلى الله عليه و آله شنيده بود، به محضر آن حضرت آمد و گفت : صلاح نيست كه شما به نزديك قعله ها تشريف ببريد و كلمات زشت اين افراد پليد را بشنويد، فرمود: به نظرم شما از آنها كلمات بدى نسبت به من شنيده ايد؟ گفت : آرى حضرت فرمود: اگر مرا ببينند چيزى نخواهند گفت ، و آنگاه كه به كنار قلعه آنها رسيد فرمود: يا اخوة القردة و الخنازير اهل اخزاكم الله و انزل بكم نقمته ؟ اى برادران ميمونها و خوكها ديديد چطور خدا شما را ذليل كرد و غضب خود را بر شما فرستاد؟ گفتند: يا اباالقاسم ، شما كه اين طور سخن نمى گفتيد، به هر حال بنى قريظه بيست و پنج روز در محاصره بودند كه از مقاومت افتادند، و دانستند چاره اى ندارند، واقدى گويد: به حضرت پيغام دادند كه مى خواهيم نماينده اى بفرستيم تا با شما مذاكره كند، حضرت قبول فرمود، آن ها مردى به نام نباش بن قيس را ماءمور اين كار كردند، او به حضرت پيشنهاد كرد با ما مثل بنى نضير رفتار كنيد، اموال و املاك و سلاحهاى ما، همه مال شما باشد، ما با خانواده هاى خود و آنچه شتران و ما حمل كند، از مدينه برويم ، حضرت قبول نكردند، نباش گفت : حمل شتران را هم نخواستيم ، فقط خود و خانواده ها برويم ، حضرت فرمودند: بايد تسليم بشويد و منتطر دستور بعدى من باشيد. نباش به قلعه برگشت و كلام رسول الله صلى الله عليه و آله را به آن ها رسانيد.
يك پيشنهاد نجات دهنده 
يهود چون پيام آن حضرت را شنيدند، درهاى نجات را بر خود مسدود ديدند، در آن بين كعب بن اسد رئيس يهود گفت : اى بنوقريظه به خدا قسم شما مى دانيدكه محمد پيامبر خدا است و فقط حسد و بدخواهى ما مانع شد تا به دين وى داخل شويم ؛ زيرا او از نسل اسرائيل (يعقوب ) نيست ، و از نسل اسماعيل است ، وانگهى من از اول با پيمان شكنى موافق نبودم ولى شومى و بدفكرى اين شخص (حيى بن اخطب ) ما و قوم خودش را گرفت آيا به خاطر داريد كه ابن خراش در گذشته به اينجا آمد و گفت : پيامبرى در اين شهر خواهد آمد، اگر به وقت آمدن او من زنده بمانم از او پيروى خواهم كرد و اگر زنده نماندم شمابا او از در حيله نياييد، اطاعت بكنيد و نصرتش نماييد؟!
پس بياييد به محمد ايمان بياوريم و پيروى كنيم تا مال و جان و خانواده مان در امان باشد، و در رديف مسلمانان باشيم ، اين پيشنهاد صحيح و نجات دهنده بشدت رد شد، گفتند: ما از كسى جز نسل اسرائيل اطاعت نخواهيم كرد ما اهل كتاب هستيم و نبوت در نسل ماست . كعب سخنان خود را تكرار كرد و گفت : صلاح شما در آن است ، گفتند: به هيچ وجه از تورات و نبوت موسى دست برنخواهيم داشت . كعب گفت : پس بياييد زنان واطفال خود را بكشيم و به محمد و اصحاب او حمله كنيم ، اگر كشته شويم ديگر فكر زنان و اطفال را نخواهيم داشت و اگر پيروز گشتيم باز مى توانيم تشكيل خانواده بدهيم ، حيى بن اخطب خنديد وگفت : اين بيچارگان چه گناهى دارند، سائر سران يهود گفتند: بعد از كشتن اينها ديگر زندگى بر ما شيرين نخواهد بود.
گفت : پس بياييد سبت خود را در نظر نگيريم ، و به محمد شبيخون بزنيم گفتند: سبت خود را نخواهيم شكست ، نباش بن قيس گفت : تازه سبت را شكسته و شبيخون زديم چه فائده اى خواهد داشت ؟ بالاخره مشورت به جايى نرسيد، عجيب است آنها با آنكه به رسالت حضرت عقيده داشتند و قرآن در رابطه با آنها فرموده : اهل كتاب پيامبر رامانند پسران خود مى شناسند، و فريقى از آنها حق را دانسته انكار مى كنند: الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه ابنائهم و ان فريقا منهم ليكتمون الحق و هم يعلمون (517)، آنها نه به آن حضرت ايمان آوردند، و نه با مسالمت و عدم تعرض زندگى كردند، لذا حضرت بناچار تار و مارشان كرد.
ابولبابه و توبه او 
يهود از طول محاصره به تنگ آمدند، راه چاره و فرارى نبود، ناچار به رسول الله صلى الله عليه و آله سفارش كردند: ابولبابة بن عبدالمنذر را كه هم پيمان ما پيش اسلام بود بفرست تا با او در كار خود مشورت كنيم ، حضرت به ابولبابه كه به قول واقدى فرمانده عمليات بود فرمود: پيش يهود برو و ببين چه مى گويند. او چون وارد قعله شد، دور او را گرفتند، كعب بن اسد گفت : تو ميدانى كه درگذشته چگونه تو را يارى كرده ايم ؟الان ما چه كنيم ، محمد از مادست بردار نيست مى گويد: بدون قيد و شرط تسليم من شويد، اگر از ما دست برمى داشت به شام يا خيبر مى رفتيم و ديگر عليه او كارى نمى كرديم ، ابولبابه گفت : والله او اين كار را پيش آورد، حيى گفت : نم چكار كنم ، من اميد داشتم كه در اين كار پيروز شويم ، و چون نشد با شما به قعله آمده و آماده شده ام در سرنوشت شماشريك باشم .
كعب گفت : چه نيازى دارم تو هم با من كشته شوى اطفالم يتيم بمانند، حيى گفت : چه كارى ميشود كرد، كشتارى است كه بر مانوشته شده . آنگاه كعب گفت : اى ابالباه تو را براى مشورت خواسته ايم ، نظرت چيست آيا بى قيد و شرط تسليم محمد شويم ؟ گفت : آرى تسليم شويد ولى بدانيد كه همه تان را خواهد كشت و اشاره به حلق خود كرد.
او پس از اين سخن به خود آمد: اين چه سخنى بود گفتم ، من بخدا و رسولش خيانت كردم ، يهود را از تسليم شدن منع نمودم ، آنگاه در حالى كه اشك مى ريخت از قلعه پايين آمد و به محضر رسول الله صلى الله عليه و آله نيامد و ازا راه ديگرى به مدينه رفت و خود را به يكى از ستونهى مسجدالنبى بست و گفت : تا بميرم اينجا خواهم ماند مگرآنكه آيه اى در قبول توبه نازل گردد.
پس از آن ، رسول الله صلى الله عليه و آله پرسيد: ابولبابه چه شد، چرا نيامد، گفتند: يارسول الله جريان از اين قرار است ، حضرت به جاى وى اسيد بن خضير را فرمانده عمليات كرد و فرمود: اگر ابولبابه پيش من مى آمد من از خدا مى خواستم كه از او عفو كند، حالا كه خود به طرف خدا رفته ، كارى به كارش ندارم ، من او را از ستون باز نخواهم كرد، تا خدا توبه اش را قبول كند.
ابولبابه شش ، به قولى پانزده شب و روز درآنجا ماند، زنش در وقت نماز مى آمد و او را باز مى كرد، بعد از قضاى حاجت و تجديد وضو، بازخود را به ستون مى بست و با مختصر غذايى كه از خانه اش ‍ مى آوردند خود را زنده نگاه مى داشت ، جريان بنى قريظه تمام شده و رسول الله صلى الله عليه و آله به مدينه برگشته بود.
روزى آن حضرت در منزل ام سلمه بود كه قبولى توبه ابولبابه از جانب حق تعالى نازل گرديد، ام سلمه ، گويد: صداى خنده حضرت به گوشم رسيد، گفتم علت خنده ات چيست يا رسول الله صلى الله عليه و آله خدا دهانت را با خنده گرداند؟ فرمود: توبه ابولبابه پذيرفته شد، گفتم : به و مژده بدهم فرمود: اگر خواستى بگو، ام سلمه به در حجره خويش آمد، گفت : يا ابالبابه بشارت باد تو را كه خدا توبه ات را قبول كرد، مردم برخاستند كه او را از ستون باز كنند، گفت : نه به خدا، بايد رسول خدا صلى الله عليه و آله با دست خودش ‍ طناب را از من باز كند، آنگاه كه حضرت براى نماز صبح آمد او را زا ستون باز كرد(518)
در تفسير قمى نقل شده : حضرت چون به ابولبابه نزول توبه را بشارت داد، ابولبابه گفت : يارسول الله همه مالم را در راه خد به شكرانه قبول توبه ام ، احسان كنم ؟ فرمود: نه گفت : پس دو ثلثش را؟ فرمود: نه ، گفت : پس نصفش را احسان كنم ؟ فرمود: نه گفت : پس ‍ ثلثش را؟ فرمود آرى و در اين رابطه نازل شد آيه 102 از سوره توبه : و آخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسى الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم ... (519)
دقت 
ناگفته نماند اينها همه از تجليات ايمان به خداست كه در قلب مردان اين گونه تحول و انقلاب به وجود آورده است ، از اين جريانها دراسلام بسيار است مانند قضيه ما عز كه در نزد رسول الله صلى الله عليه و آله بر زناى خود اقرار كرد و سنگسار شد و مانند آنهايى كه در عصر على عليه السلام به وقوع پيوست براى نمونه رجوع كنيد به كافى ، ج 7، ص 188، حديث 3، كتاب الحدود و نيز ص 201، باب الحد فى اللواط، حديث 1، امروز در مدينه در مسجد النبى ، صلى الله عليه و آله نزد ضريح مبارك آن حضرت در بالاى يكى از ستونها نوشته اند اسطوانة التوبة يا استطوانة ابى لبابه و آن در جاى ستونى است كه ابولبابه خود را بدان بسته بود.
پايان واقعه 
بالاخره بنوقريظه از طول محاصره به تنگ آمده و به رسول الله صلى الله عليه و آله سفارش كردند: تسليم مى شويم هر چه درباره ما بكنى اختيار با تو است آنگاه درهاى قلعه را باز كرده و تسليم شدند، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مردان آن ها رابه طناب كشيده و به طرفى بردند، ماءمور اين كار محمد بن مسلمه بود. زنان و فرزندان را نيز به طرف ديگرى بردند. بعد به تفتيش قلعه پرداختند آنچه به دست آمد عبارت بود از هزار و پانصد قبضه شمشير، سيصد عدد زره ، دو هزار نيزه ، هزار و پانصد كلاه جنگى ، واثاثيه و ظروف و خمهاى پر از شراب و عده اى شتر آب كش و عده اى چهارپا (520)
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنارى نشست تا درباره آنها چه كارى كند. قبيله اوس كه تحت تاءثير احساسات كاذب واقع شده بودند، گفتند: يا رسول الله صلى الله عليه و آله اينها پيش از اسلام هم پيمانهاى ما بودند، و درجنگها ما را يارى كردند، آنها را بر ما ببخشيد، شما يهود بنى قينقاع را بر عبدالله بن ابى بخشيديد و از قتل آنها صرف نظر كرده و به تبعيدشان راضى شديد ما كه از عبدالله بن ابى كمتر نيستيم ، آنها متوجه نبودند كه بين قريظه به فكر براندازى اسلام هستند و بايد آن غده سرطانى قطع شود، اوس در خواسته خويش بسيار اصرار كردند .
بالاخره حضرت فرمودند: يك نفر از شما را در اين كار حكم كنم گفتند: خيلى خوب آن كى باشد؟ فرمود: سعدبن معاذ رئيس قبيله شما. گفتند: به حكميت او راضى هستيم هرچه حكم كند، همان باشد، (سعدبن معاذ در خندق زخم برداشته و در مدينه مشغول مداواى زخم خود بود)
مردان اوس به سراغ سعد رفته و گفتند: رسول الله صلى الله عليه و آله تو را درباره بنى قريظه به داورى برگزيده بر هم پيمانان خود نيكى كن ، ديدى كه عبدالله بن ابى در رابطه با بنى قينقاع چه كرد؟ او را بر الاغى سوار كرده محضر حضرت رسول آوردند. سعد به بنى قريظه گفت : به حكميت من راضى هستيد؟ گفتند: آرى (521) و به احسانت اميدواريم ، آنگاه سعدبه رسول الله صلى الله عليه و آله عرض كرد پدر و مادرم به فدايت چه مى فرماييد؟ فرمود درباره اينها حكم كن به داورى تو راضى ام ، سعد گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله حكم كردم كه مردانشان كشته شوند، زنان و اطفالشان اسير گردند و اموالشان ميان مهاجر و انصار تقسيم شود، حضرت فرمود: حكمى كردى كه حكم خدا از بالاى هفت آسمان همان است .
آنگاه همه آنها رابه مدينه آوردند، در كنار بقيع گودالى كندند، يهود را بتدريج در مدت سه روز وقت صبح و عصربه آنجا مى بردند، و گردن مى زدند وقتى كه كعب بن اسيد رئيس آنها را براى كشتن مى بردند، حضرت فرمود: اى كعب آيا وصيت بن حواس آن عالم يهود كه شما را از بعثت و آمدن من خبر داد، بر تو فائده اى نبخشيد(522) گفت : آرى يا محمد همان طور بود، اگر يهود نمى گفتند كه از مرگ مى ترسد به تو ايمان مى آوردم و تصديقت مى كردم ولى من بر دين يهود هستم بر آن زنده بودم و بر آن مى ميرم ، حضرت فرمود: گردنش را بزنيد.
و چون حيى بن اخطب را براى كشتن آوردند، حضرت به او فرمود: يا فاسق ديدى خدا برايت چه پيش آورد؟ گفت : يا محمد به خدا قسم خودم را در عداوت تو ملامت نمى كنم ، هرچه تلاش كردم تا بر تو فائق شوم نشد، هر كه خدا خوارش كند خوار مى شود و اضافه كرد:

لعمرك ما لابن اخطب نفسه ولكنه
من يخذل الله يخذل

و آنگاه گردنش قطع شد و به درك رفت .(523)
در مجمع البيان فرموده : آنها ششصد رزمنده بودند، وبه قولى چهارصد و پنجاه نفر كشته شد و هفتصد و پنجاه نفر اسير گرديدند، اموالشان و زنان و اطفالشان ميان مسلمانان تقسيم گرديد(524).
قرآن و بنى قريظه 
خداوند در رابطه با جريان آنها چنين فرمود:
وانرل الذين ظاهروهم من اهل الكتاب من صياصيهم و قذف فى قلوبهم الرعب فريقا تقتلون و تاءسرون فريقا # و اورثكم ارضهم و ديارهم و اموالهم و ارضا لم تطؤ ها و كان الله و كان الله على كل شى ء قديرا (525)
خداوند آن گروه از اهل كتاب را كه احزاب را يارى كردند، از قلعه هايشان پايين آورد، و در قلوبشان واهمه گذاشت ، گروهى را اسير مى كرديد و گروهى را مى كشتيد، خداوند زمين وخانه ها و اموال آنها را بر شما ارث گذاشت و نيز زمينى كه بر آن قدم نگذاشته بوديد، خداوند بر هر چيز توانا است .
ناگفته نماند: يهود بنى قينقاع و بنى نضير و بنى قريظه هر سه در يك مسير بودند و آن عهد شكنى و فكر براندازى اسلام بود، على هذا همه محارب و عهد شكن بودند. و به حكم : انما جزاءالذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا (526)؛ محكوم به قتل بودند رسول خدا صلى الله عليه و آله از طرف خدا در تبعيد و قتل آنها ماءذون بود بنابه تقاضاى بعضى جهات در دو گروه اول تبعيد را تصويب كرد و در گروه سوم به قضاوت سعدبن معاذ عمل نمود و خداوند با آيات 26 و 27 احزاب آن را تاءييد فرمود و آنجا، جاى عاطفه نبود، بلكه بايد تعقل به كار برده مى شد تا انقلاب اسلامى مصونيت پيداكند، گروهى از يهود در شب آن روز آمدند و تسليم شدند، مال و جانشان محفوظ ماند(527) و كشتن آنان و اسارت عده اى مورد تصديق كلام الله مجيد واقع شد.
وفات سعدبن معاذ 
گفته شد كه سعد بن معاذ در جنگ خندق زخم برداشت ، او بعد ازآن پيوسته به مداواى آن زخم مشغول بود، براى وى خيمه اى در مسجد النبى زده بودند و در آن مى ماند، او در شب روزى كه بنى قريظه تسليم شدند، گفته بود: خدايا اگر از قريش جنگى باقى مانده مرانگهدار تا با آنها بجنگم ، زيرا خوش دارم با مردمى كه رسول خدا را تكذيب كرده و آزار داده و از مكه بيرون كرده اند بجنگم ، و اگر جنگ تمام شده مرا شهيد بميران ؛ ولى پيش از مرگ چشمم را با محو بنى قريظه روشن فرما، و چنان شد(528)
او پس از قضاوت تاريخى اش ، زخمى كه داشت شكافته شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: وى را به خيمه اش كه در مسجد بود برگردانند، پيوسته از زخمش خون مى ريخت تا به رحمت ايزدى پيوست ، جابربن عبدالله گفته : چون سعدبن معاذ وفات يافت ، جبرئيل محضر رسول الله صلى الله عليه و آله آمد و گفت : يا رسول الله اين بنده نيكوكار (العبدالصالح ) كيست كه فوت كرده و درهاى آسمان براى وى گشوده شده و عرش به حركت آمده است ؟!! حضرت از منزل بيرون آمد، گفتند: سعدبن معاذ فوت كرده است (529) جريان شركت رسول الله صلى الله عليه و آله در تشييع و دفن وى و گذاشتنش به قبر و پاى پياده رفتن به دنبال جنازه اش مشهور است .
آيه تيمم و تشريع آن 
علامه مجلسى در بحار الانوار، ج 20، ص 7، نقل كرده : در جنگ بنى المصطلق آيه تيمم نازل گرديد، سمهودى در وفا الوفاء، 29 ج 1، ص ‍ 300 مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در شعبان سال پنجم هجرت به جنگ مريسيع (بنى المصطلق ) رفت و در آن آيه تمم به علت گردنبند عايشه نازل گرديد، حلبى نيز آن را در سيره اش ، ج 2، ص 626، نقل مى كند. واحدى در اسباب النزول نقل كرده از عمار بن ياسر نقل كرده ، در ذات الجيش گردنبند عايشه گم شد و مردم كمى توقف كردند تا صبح روشن شد، آبى در آنجا نبود، خداوند قصه تطهير با خاك (تيمم ) را به رسولش نازل فرمود، مسلمانان دست بر زمين زده و بر صورت و دستهايشان مسح كردند(530) اگر اين نقلها صحيح باشد، پس تيمم درسال پنجم تشريع شده و مى شود گفت : تاآن روز از جنابت غسل كرده و يا وضو مى گرفته اند ولى مطلب فوق در كتب شيعه يافت نشده و مرحوم مجلسى نيز آن را از اهل سنت نقل مى كند.
ناگفته نماند در قرآن مجيد مساءله تيمم دو بار آمده است يكى درسوره نساء آيه 43 كه بعد از اشاره به عدم صلوة در حال مستى فرموده :... و ان كنتم مرضى او على سفر او جاء احد منكم من الغائظ و لامستم النساء فلم ، تجدوا، ماء فتيمموا صعيدا طيبا فامسحوا بوجوهكم وايديكم و در سوره مائده ،، آيه 6، فرموده : اى اهل ايمان چون اراده نماز كرديد صورت و دستهايتان را تامرفق بشوييد و به سرها و پاهايتان تا كعبين مسح نماييد و اگر جنب بوديد غسل كنيد و اگر مريض بوديد يا در سفر يا يكى از شما از جاى خلوت (قضاى حاجت ) آمد يا با زنان آميزش كرديد و آبى نيافتيد، خاك پاكى را قصد كنيد و از آن بر صورت و دستها مسح نماييد.
چنانكه مى بينيم طهارات ثلاثه ، (وضو، غسل ، تييم ) هر سه به ترتيب در اين آيه بيان شده است سوره نساء ششمين سوره است كه بعد از سوره ممتحنه در مدينه نازل گرديد؛ ولى سوره مائده آخرين سوره است كه حتى بعد از سوره توبه كه در سال 9نازل شد نازل گرديده است .
اگر نقل بالا صحيح باشد در جنگ بنى المصطلق در جريان گردنبند عايشه آيه نساءنازل شده و نزول آيه مائه علت ديگرى داشته است ولى علت نزول آيه نساء ظاهرا ايستادن به نماز درحال مستى است كه در جريان (تحريم خمر) گذشت .
تشريع حج 
مجلسى ؛ از المنتقى تاءليف كازرونى نقل كرده : در سال پنجم فريضه حج نازل شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را بدون جهت تاءخير انداخت زيرا كه در سال هفتم براى قضاى (عمره ) به مكه رفت و حج نياورد، مكه در سال هشتم فتح گرديد... و در سال دهم حج آورد، بحارالانوار، 20، ص 298، ناگفته نماند لازم است در اين باره تحقيق بيشترى بشود.

فهرست

سال ششم هجرت 

همان طور كه ازگذشته معلوم است ، نظر بيشتر ما در اين كتاب بيان پياده شدن احكام اسلامى و تشريع آنها و نيز بيان بعضى از واقعات مهم است ، آنچه در رابطه با سال ششم هجرى انتخاب كرده ايم ، به قرار ذيل مى باشد.
زيارت قبر آمنه 
مرحوم مجلسى در بحارالانوار ج 20، ص 298، نقل مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرت ماه ربيع الاول وقت برگشتن ازجنگ بنى لحيان كه از منزل ابواء گذشت قبر مادرش ‍ آمنه بنت وهب را زيارت كرد، مؤ لف گويد: نقل شده كه حضرت بالاى قبر گريه كرد وحاضران را به گريه انداخت ناگفته نماند: آن حضرت شش سال و سه ماه داشت كه با مادرش در مدينه به زيارت قبرش پدرش عبدالله رفت وبه وقت برگشتن ، در منزل ابواء آمنه مريض شد و در سى سالگى از دنيا رفت و در همان جا مدفون گرديد (531) رسولخدا صلى الله عليه و آله كه در آن وقت از وجود مادر نيز محروم گرديد در معيت ام ايمن به مكه آمد و در اختيار جدش ‍ عبدالمطلب عليه السلام قرار گرفت .
نماز استسقاء 
در سال ششم مردم مدينه دچار قحطى و بى آبى شديد شدند، ماه رمضان همان سال رسول خدا صلى الله عليه و آله نماز استسقاء خواندند (532) نماز استسقاء چنان كه فقهاء فرموده اند دو ركعت است مانند نماز عيد، كه در ركعت اول پنج قنوت و در ركعت دوم چهار قنوت دارد و در اول هر قنوت تكبير گفته مى شود.
مستحب است كه مرم سه روز روزه بگيرند و در روز سوم به مصلى رفته نماز استسقاء بخوانند و روز سوم دوشنبه باشد اگر نشد از چهار شنبه روز گرفته و در جمعه نماز روند، امام جماعت بعد از نماز رداى خويش پشت رو كرده و به شانه مى اندازد، بالاى منبر رفته ، روبه قبله صد مرتبه با صداى بلند الله اكبر مى گويد، بعد به طرف مردم دست راست متوجه شده صد مرتبه با صداى بلند سبحان الله مى گويد، بعد به طرف چپ به مردم متوجه شده صد مرتبه با صداى بلند لااله الاالله مى گويد، بعد به مردم روكرده ، صد مرتبه الحمدالله ، مى گويد، آنگاه دست بلند كرده و با مردم شروع به مردم و با عجز و الحاح ازخدا طلب ياران مى كنند...
مرحوم مجلسى در بحار از انس بن مالك نقل كرده : مردم برعهده رسول الله صلى الله عليه و آله به قحطى گرفتار شده ، و گفتند: يا رسول الله باران ناياب شده ، درختان خشكيده ، حيوانات تلف شدند، مردم گرفتار قحطى گشتند، ازخداى عزوجل براى ما فلان بطلب .
فرمود: در فلان روز براى استسقاء بيرون شويد و با خود صدقاتى بياوريد در روز موعود آن حضرت با مردم به مصلى بيرون رفتند، حضرت در جلو ايستاده دو ركعت با مردم نماز خواندند، آن حضرت در نماز عيدين و استسقاء در ركعت اول حمد و سوره اعلى و در دوم حمد وسوره غاشيه مى خواندند. آنگاه روبه مردم كرده و رداى خويش را پشت رو فرمود تا قحطى به فراوانى برگردد، بعد زانو بر زمين زد و دست به درگاه پروردگار دراز نمود، و تكبير گفت ، و بعد فرمود: اللهم اسقنا و اغثنا غيثا مغيثا، و حيا ربيعا، غدقا مغدقا عاما هنيئا مريئا مريعا و ابلا شاملا مسبلا مجلجلا دائما دررا نافعا غير ضار عاجلا غير رائث اللهم تحيى به البلاد و تغيث به العباد و تجعله بلاغا للحاضر منا و الباد اللهم انزل فى ارضنا زينتها و انزل عليها سكنها اللهم انزل علينا من السماء ماء طهورا تحيى به بلدة ميتا واسقه مما خلقت انعاما و اناسى كثيرا (533)
انس گويد: ازمحل نماز حركت نكرده بوديم كه تكه هاى ابر در هوا پيدا شده و به هم پيوستند آن وقت هفت شبانه روز مرتب باران باريد، مردم شكايت آمدند كه يا رسول الله صلى الله عليه و آله زمين غرق شد، خانه ها ويران گرديد، راهها قطع شدند از خدا بخواهيد كه باران را تمام فرمايد، حضرت كه در منبر بود تبسم فرمود به طوريكه دندانهاى مباركش ديده شد، اين تبسم به علت سرعت ملامت انسان بود، بعد دست به درگاه خدا برداشت كه :
اللهم حوالينا و لاعلينا، اللهم على رؤ س الضراب و منابت الشجر و بطون الاودية و ظهور الاكام
پروردگارا بر اطراف ما بباران نه بر ما، خدايا بر تپه ها و بر باغها و دره ها و جنگلها بباران ، انس بن مالك ، گويد: ابرها از مدينه كنار رفتند، و در اطراف شهر حلقه زدند، بالاى شهر به صورت دائره از ابر خالى شده فقط بر اطراف مى باريد.
در بعضى روايات آمده : چون مدينه به صورت چادرى درآمد، و باران فقط بر اطراف مى باريد، رسول خدا صلى الله عليه و آله خنديد تا دنهايش آشكار گرديد، فرمود: خدا به عمومى ابوطالب رحمت كند، اگر زنده بود، از دين اين وضع چشمش روشن مى شد، كيست كه شعر او را بر ما بخواند، على بن ابيطالب عليه السلام برخاست و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله گويا اين شعر پدرم را اراده فرموده اى ؟ كه در تعريف شما فرموده است :

و ابيض يستسقى الفهام بوجهه
ثمال اليتامى عصة للارامل
تلوذ به الهلاك من آل هاشم
فهم عنده فى نعمة و فواضل
كذبتم و بيت الله يبزى محمد
و لما نقاتل دونه و نناضل
و نسلمه حتى نصرع حوله
و نذهل عن انبائهم والحلائل (534)

حضرت فرمود: آرى اين را مى گفتم : يعنى : نورانى جمالى (در رسول خدا صلى الله عليه و آله ) كه به نورانيت او از ابر آب خواسته مى شود، پناه يتيمان و حافظ آبروى زنان بى صاحب است . مبتلايان آل هاشم به او پناه مى آورند و در محضر او از نعمتا بهره مند مى شوند، كفار قريش دروغ مى گوييد كه محمد صلى الله عليه و آله را تنها مى گذاريم ، و در حمايت او شمشير نمى زنيم و جنگ نمى كنيم ، و او را به شما تسليم مى نماييم نه بلكه از او دفاع مى كنيم تا درحمايت او به خون در غلطيم و از زنان و فرزندان چشم بپوشيم
اشعار چهار گانه از قصيده معروف حضرت ابوطالب است كه در وصف رسول خدا صلى الله عليه و آله و حمايت از وى سروده است تمام قصيده نود و چهار (94) بيت است (535)
به هر حال نماز استسقاء از مستحبات اسلام است كه توسط آن حضرت تشريع گرديد، بعد ازوى امامان عليه السلام و صلحاء به آن عمل كرده و مى كنند، بعد از وقايع شهريور 1320 كه متفقين به ايران حمله كردند، در شهر قم كم آبى شد، مرحوم آية الله آقاى سيد محمد تقى خوانسارى در قم نماز استسقاء خواندند، بارانى تاريخى باريد به طورى كه : افسران آمريكايى يا انگليسى به آن حضرت سفارش كردند از خدا بخواهيد، جنگ تمام شود ما نيز به نزد خانواده هاى خويش برگرديم .
محارب و مفسد فى الارض شوال سال ششم 
محارب با خدا و رسول و مفسد فى الارض عنوانى است كه قرآن مجيد آن را در حق كسانى به كار برده و واجب القتل قلمدادشان كرده است . آنها كسانى هستند كه بر عليه اسلام ، يا برعليه مصالح عمومى و يا بر عليه امنيت مردم كار مى كنند مانند، كسى كه روز روشن سلاح به دست گرفته نا امن ايجاد مى كند و يا راه را بر مسافران مى بندد، يا اسرار مسلمانان به بيگانگان ميدهد و برعليه اسلام جاسوسى مى كند، و يا زن و مردى كه عفت عمومى را با خطر انداخته و ناموس ‍ مردم را به ديگران مى دهند و يا موادمخدر وارد و يا توزيع مى كند و امثال آن ، همه اينها با خدا و روسول خدا در جنگند كه آنها صلاح و آرامش و امنيت مردم را مى خواهند و اينها آن را به خطر مى اندازند، خداوند فرموده :
انما جزاءالذين يحاربون الله ، و رسوله و يسعون فى الارض ‍ فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف او ينفوا من الارض ... (536)
محاربان با خدا و رسول كه براى فساد در جامعه تلاش مى كنند كيفرشان فقط آن است كه به طور بيرحمانه كشته شوند، يا به دار آويخته گردند، يا دستها و پاهايشان به عكس بريده شود و يا از آن محل تبعيد گردند.
طبرسى در مجمع البيان فرموده : به قولى اين آيات در رابطه با عرينى ها نازل گرديد(537) آنها به مدينه آمدند تا مسلمان شوند ولى هواى مدينه با آنها سازگار نبود، رنگهايشان زرد گرديد، رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن ها فرمود: برويد در نزد شترهاى زكات بمانيد و از شيرهاى ... آنها بخوريد، آنها چنان كردند و صحت يافتند، آنگاه از اسلام مرتد شده ، چوپانها را كشتند و شتران را بردند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله چون از ماجرا با خبر شد دستور داد آنها را تعقيب و گرفته به مدينه آوردند، فرمود دست و پايشان را به عكس بريدند و چشمهايشان را درآوردند... و نيز گويند: آيات درباره قطاع الطريق نازل شد، معظم فقها بر اين قولند(538) اين قضيه و نزول آيات در كافى ، ج 7، ص 245، باب حدالمحارب از امام صادق عليه السلام نقل شده ولى در آنجا كندن چشم نيست .
انس بن مالك گويد: چون آنها را به مدينه آوردند، من با جوانان مدينه در پى آنها مى رفتيم تا ايشان را به محضر رسول الله آوردند، فرمود: دست و پاى آنها را قطع كرده و چشمهايشان را درآوردند و در همانجا به دار آويخته و من به آن ها نگاه مى كردم ... و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله اين كار را با آنها كرد آيه ، انما جزاءالذين يحاربون الله و رسوله ... نازل گرديد، اين جريان در شوال سال ششم هجرت بود (539) مجلسى عليه الرحمه نيز آن را در ماه شوال سال ششم گفته است (540).
ابن اثير در نهايه (سهل ) گفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله چمشهاى آنها را درآورد چون آنها چشمهاى چوپانها را درآورده بود، حضرت مقابله به مثل كرد، آرى حكم قصاص نيز بر آنها جارى فرموده است ، واقدى درباره يكى از شهداء گويد: دست و پاى او را قطع كردند و خارها را در زبان و دو چشمش فرو بردند تا از دنيا رفت (541).
به نظر مى آيد اولين بار حكم محارب در رابطه با عرينى ها عملى شده و رسميت يافته است چنان كه دركافى نيز از امام صادق نقل شده در اينكه : اين چهار حكم به ترتيب و نسبت به نحوه جرم است و ياحكم در اختيار هر يك مخير است روايات مختلف نقل شده ، تفصيل آن در فقه و فتاوى ديده شود، آويزان كردن از دار به به جهت تماشاى مردم و عبرت آنان است .
حكم اظهار 
سمهودى در وفاءالوفاء، ج 1، ص 310، و حلبى در سيره ، ج 3، ص ‍ 501 گفته اند: حكم اظهار در سال ششم هجرت نازل گرديد، اظهار آن است كه : شخصى در نزد دو نفر عادل از روى عمد به زنش ‍ بگويد: تو بر من مانند پشت مادرم هستى انت على كظهر امى .
اين كار در جاهليت يكى از طلاقها بود كه براى اذيت زن اين سخن را مى گفتند و از زن كنار مى شدند چون به عقيده شان ديگر زن بر آنها حرام شده بود.
قرآن مجيد از اين كار نهى كرد و آن را چيز منكر و ناپسند خواند و اگر كسى اين كار را بكند زنش بر او حرام مى شود، يا بايد به زنش طلاق رسمى بدهد و از او جدا شود و يا كفاره بدهد، و به زنش برگردد، كفاره اش آزاد كردن يك برده و در صورت ميسر نبودن دو ماه پى در پى روزه گرفتن و گرنه طعاد دادن به شصت نفر فقير است و اگر هيچ يك از اين دو كار را نكند حاكم شرع او را زندانى مى كند، تا يكى از دو را انجام دهد، پنج آيه از اول سوره مجادله كه در اين رابطه نازل شده است چنان كه خواهد آمد.
امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان نقل كرده : زنى به نام ثعلبه دختر خوليد شوهرش از او كام خواست و او امتناع كرد، شوهرش در خشم شده و گفت : حالا كه امتناع كردى انت على كظهر امى آنگاه از گفته خويش پشيمان گرديد، و چون اظهار از طلاق اهل جاهليت بود به زنش گفت : به گمانم تو ديگر براى من حرام شدى .
زن گفت : اين طور نگو، اول به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله برو و از او مطلب را بپرس شوهرش كه اوس بن صامت نام داشت گفت : من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شمرمم مى آيد، گفت : اجازه بده من بروم ، گفت : مانعى ندارد برو و بپرس ، زن محضر رسول الله صلى الله عليه و آله آمد، عايشه در منزل مشغول شستن سرش ‍ بود، زن گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله شوهرم اوس بن صامت مرا در جوانى ام گرفته ، آن وقت صاحب مال و خانواده بودم واكنون كه مال مرا خورده و جوانيم را از بين برده و خانواده ام متفرق شده اند و عمرم زياد شده ، با من ظهار كرده و بعد نادم شده است آيا راهى هست كه لطف فرمايى و با آن راه باز به زندگى خود برگرديم ؟!
حضرت فرمود: چنين مى دانم كه بر او حرام شده اى ، زن داد و بيداد كرد كه يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! به خدايى كه بر تو قرآن فرستاده است ، او طلاق به زبان نياورده و او پدر فرزندان من است و از همه بيشتر دوستش مى دارم . حضرت باز فرمود: اين طور مى دانم بر او حرام شده اى ، در رابطه با كار تو فرمانى از خدا نيامده است ، او مرتب از حضرت مى خواست و هر دفعه كه حضرت مى فرمود: بر او حرام شده اى ، فرياد مى كشيد و مى گفت بى چارگى و حاجتم را به خدا شكايت مى برم ، خدايا چيزى بر پيامبرت نازل فرما، و اين اولين ظهار در اسلام بود.
عايشه شروع به شستن قسمت ديگر سرش كرده بود كه زن گفت : اى رسولخدا صلى الله عليه و آله در كار من نظرى كن خدا مرا فداى تو كند، عايشه گفت : سخن كوتاه كن ، آيه چهره رسول الله صلى الله عليه و آله را نمى بينى حالت نزول وحى است كه پيامبر خدا در حال بى خبرى از دنياست ، و چون حالت وحى منقضى شد، حضرت به زن فرمود: برو شوهرت را نزد من بياور.
چون اوس بن صامت محضر آن حضرت آمد، حضرت آيات : قد سمع الله قول التى تجادلك ... را (كه خواهد آمد) براى او خواند، آنگاه به وى فرمود: آيا مى توانى برده اى آزاد كنى ؟ يا رسول الله قيمت برده گران است درآن صورت همه اموالم مى رود و من كم ثروتم ، فرمود: آيا مى توانى دو ماه پى در پى روزه بگيرى ؟ گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله اگر در روز سه بار غذا نخورم چشمم چنان كم نور مى شود كه مى ترسم كور باشم ، فرمود: آيا مى توانى شصت مسكين را طعام دهى ؟ گفت : نه والله مگر آنكه ياريم كنيد، حضرت فرمود: من پانزده صاع (45 كيلو) طعام به تو كمك مى كنم و دعا مى نمايم كه خدا بركتت دهد، آنگاه پانزده صاع طعام به او داد و دعاى بركت كرد، مردكفاره داد و به زنش برگشت (542) آيات نازله به قرار ذيل اند:
قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها و تشتكى الى الله و الله يسمع تحاوركما ان الله سميع بصير الذين يظاهر منكم من نسائهم ما هن امهاتهم ان امهاتهم الا اللاتى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا و ان الله لعفو غفور و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا فتحرير رقبة من قبل ان يتماسا ذلكم توعظون به والله بما تعلمون خبير فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين من قبل ان يتماسا فمن لم يستطع فاطعام ستين مسكينا ذلك لتؤ منوا بالله و رسوله و تلك حدود الله و للكافرين عذاب اليم (543)
خدا شنيد سخن زنى را كه درباره شوهرش با تو چانه مى زد و به خدا شكايت كرد، خد گفتگوى شما دو نفر را مى شنيد كه خدا شنوا و بيناست آنان كه با زنان خود اظهار مى كنند، آن زنان مادران آنها نيستند، مادران آن ها زنانى هستند كه آنها را زاييده اند، آنها سخن ناپسند و باطل مى گويند خداوند بسيار عفو كننده و آمرزنده است ، آنان كه با زنان خود اظهار مى كنند وسپس به زنان خويش برمى گردند (به مقاربتى كه برخود حرام كرده اند) حكمشان آزاد كردن يك برده است پيش از آنكه با هم نزديكى كنند، با اين كار موعظه مى شويد (كه ديگر چنين كارى نكنيد) خداوند به آنچه مى كنيد داناست ، هر كه برده پيدا نكند، وظيفه اش دو ماه روزه است ، پى در پى (اقلا 31 روز پى در پى باشد) پيش از آنكه با هم مقاربت كنند، هر كه نتواند وظيفه اش طعام دادن به شصت نفر مسكين است اين براى آن است كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد، حدود خدا اينها است و كافران را عذاب اليم هست

ماجراى حديبيه (544) 
در ماه ذوالقعده سال ششم هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله با ياران خود براى عمل عمره به طرف مكه حركت كردند، زيرا كه خدا در خواب به او دستور داده بود داخل مسجد الحرام شود وطواف كند و سر بتراشد، حضرت اين خواب را براى ياران نقل كرده ، همه خوشحال شده بودند، و با همان اميد به طرف مكه رفتند.
ياران آن حضرت هزار و چهار صد نفر بودند (545) از دوالحليفه احرام عمره بستند و شترهاى قربانى را با خود سوق دادند، رسول خدا صلى الله عليه و آله به تنهايى شصت و شش شتر سوق كرده و قسمتى از بدن آنها را با خون كوهانشان رنگين كرده بود كه اين عمل را اشعار مى گويند...
رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسير خويش از قبائل عرب مى خواست آن ها هم در اين سفر شركت كنند ولى آنها شركت نكرده و گفتند: آيا محمد صلى الله عليه و آله و يارانش مى خواهند داخل مسجدالحرام شوند با آنكه قريش تا دروازه هاى مدينه آمده و با آنها جنگيدند، نه محمد و يارانش به مدينه بر نمى گردند، آن حضرت چون به حديبيه رسيد، قريش از آمدن وى مطلع شده و به لات و عزى قسم خوردند كه نگذارند، حضرت داخل مكه شود، رسول خدا صلى الله عليه و آله به آن ها پيام داد كه من براى جنگ نيامده ام ، آمده ام ، عبادت انجام دهم قربانى ذبح كنم و گوشتهاى قربانى در اختيار آنها بگذارم ، كفار مكه عروة بن مسعود ثقفى را كه مرد عاقلى بود به نمايندگى محضر آن حضرت فرستادند.
او چون به محضر رسول الله صلى الله عليه و آله رسيد گفت : يا محمد من قوم تو قريش را در حالى ديدم كه چادرها و زنان و اطفال را از ميان خود بيرون برده و به لات و عزى سوگند ياد كرده اند كه تا آخرين نفر خواهند جنگيد و تو را نخواهند گذاشت به مكه كه حرام آن هاست وارد شوى ، آيا مى خواهى قوم خويش را يكسره از بين ببرى ؟! حضرت فرمود: من براى جنگ نيامده ام ، براى عبادت عمره آمده ام قربانيها را ذبح كرده و گوشت آنها را در اختيار شما قرار خواهم داد.
عروة بن مسعود گفت : به خدا قسم نديده ام كسى مانند تو تا به حال ممنوع شده باشد، آنگاه او پيش قريش آمد، و گفت : ايهاالناس اين شخص براى جنگ نيامده ، مى خواهد عمره به جاى آورد، گشت قربانيها را نيز در اختيار شما قرار دهد گفتند: به خدا قسم اگر محمد داخل مكه شود و آن عرب به گوش عرب برسد ما يقينا ذليل گشته و عرب بر ما جرئت خواهند كرد (546)
آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله از عمربن خطال خواست به مكه برود و از آن ها بخواهد كه بگذارند حضرت با مسلمانان وارد شهر شود وعمل عمره را انجام دهد، و قربانيها را در مكه ذبح كند، عمر درمقام اعتذار گفت : يا رسول الله من در مكه دوستى ندارم و قريش مى ترسم زيرا كه عداوتم با آن ها شديد است عثمان بن عفان در ميان اهل مكه از من عزيزتر است ، او را بفرستيد، حضرت فرمود: راست گفتى .
آنگاه به عثمان ماءموريت داد كه پيش ابوسفيان و اشراف مكه برود و بگويد كه آن حضرت براى جنگ نيامده است بلكه غرضش زيارت كعبه و تعظيم آن است قريش عثمان را بازداشت كردند، به آن حضرت خبر رسيد كه عثمان را كشته اند، فرمود: اگر قضيه راست باشد از جايم تكان نخواهم خورد و با اهل مكه خواهم جنگيد.
سپس از مردم درباره جهاد بيعت خواست ، و به درختى كه در آنجا بود تكيه كرد و مردم شروع به بيعت كردند كه با مشركان بجنگند و فرار نكنند، عبدالله بن معقل مى گويد: آن روز بالاى سر رسول الله صلى الله عليه و آله ايستاده و با چوب مسواكى مردم را كنار مى كردم و او از مردم بيعت مى گرفت ، مردم با او به مرگ بيعت نكردند بلكه بيعت كردند كه فرار نكنند.
و آيه : لقد رضى الله عن المؤ منين اذ يباعونك تحت الشجرة فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فنحا قريبا (547).
بالاخره سهيل بن عمرو با اختيار تام از جانب اهل مكه به حديبيه آمد تا به نحوى اين قضيه حل شود، حضرت آمدن او را به فال نيك گرفت : بعد از گفتگوى زياد پيمانى به شرح ذيل ميان طرفين منعقد گرديد:
1: ميان مسلمانان و كفار مكه ده سال جنگى واقع نشود، و طرفين دست از جنگ بكشند.
2: هر كه از اصحاب رسول خدا براى حج يا عمره يا تجارت داخل مكه شود مال و جان او در امان خواهد بود، و هر كه از قريش به قصد شام يا مصر از مدينه بگذرد مال و جانش در امان خواهد بود.
3: طرفين به فكر خيانت و دزدى نسبت به يكديگر نخواهند بود، هركس و يا گروه بخواهد به پيمان رسول الله صلى الله عليه و آله يا قريش درآيد صاحب اختيار خواهد بود، در آن وقت مردم قبيله خزاعه گفتند: ماهم پيمان محمديم صلى الله عليه و آله ، مردم قبيله كنانه نيز گفتند: ما در پيمان قريش هستيم .
4: اگر مردى از اهل مكه ولو مسلمان هم باشد به ميان مسلمانان فرار كند، بايد او را برگردانند و اگر مسلمانى به قريش فرار كند آنرا برنگردانند، در اين شرط مسلمانان سر و صدا كردند، حضرت براى اسكات آنها فرمود: اگر كسى از ما پيش آنها برود از رحمت خدا به دور باشد و اگر كسى پيش ما آيد برمى گردانيم ، اگر اسلام حقيقى داشته باشد بالاخره خدا براى او فرجى خواهد داد.
5: رسول خدا صلى الله عليه و آله امسال از حديبيه برگردد و در سال آينده بيايد آن وقت ، كعبه و مسجد الحرام سه روز در اختيار او خواهد بود، قربانيها كه آورده شده در حديبيه بماند و به مكه برده نشود.
چون توافق لفظى حاصل شد، آن حضرت على عليه السلام را خواست و فرمود: بنويس : بسم الله الرحمن الرحيم ، سهيل گفت : به خدا من نمى دانم رحمان چيست ، بنويس بسمك اللهم ، مسلمانان گفتند: به خدا بايد بسم الله ... نوشته شود حضرت فرومود: بنوس ‍ باسمك الله اين پيمانى است كه محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله سهيل گفت اگر مى دانستم كه رسول خدايى از كعبه مانعت نمى شدم و با تو جنگ نمى كرديم ، بنويس : محمدبن عبدالله .
حضرت فرمود: من رسول خدايم ، هر چند كه تكذيبم كنيد، بعد فرمود: على كلمه رسول الله صلى الله عليه و آله را محو كن ، عرض ‍ كرد يا رسول الله صلى الله عليه و آله از دستم نمى آيد كه نبوت را از نام تو محو كنم (548) حضرت فرمود: انگشت مرا روى آن كلمه بگذار على عليه السلام انگشت آن حضرت را روى كلمه رسول الله صلى الله عليه و آله گذاشت و حضرت با دست خود آن را محو كرد، به على عليه السلام فرمود: اين قضيه به سر تو هم خواهد آم د و به اجبار و فشار خواهى پذيرفت (549).
بعد فرمود: بنويس : اين پيمانى است كه محمدبن عبدالله و سهيل بن عمرو منعقد كردند، قرار گذاشتند كه ده سال در ميان طرفين جنگى واقع نشود... سه شرط از شروط پنجگانه را على عليه السلام نوشت ، دو شرط ديگر را سهيل بن عمرو بعد از رضايت رسول الله صلى الله عليه و آله اضافه نمود.
پس از پايان صلح ، حضرت سر تراشيد و قربانى كرد و از احرام خارج شد، مسلمامان نيز چنين كردند، آنگاه آن حضرت با مسلمانان به مدينه برگشتند و به مسلمانان نيز چنين كردند، آنگاه آن حضرت با مسلمانان به مدينه برگشتند و به وقت مراجعت در كراع الغميم (550)؛ انا فتحناك لك فتحا مبينا (551) تا آخر نازل گرديد و خداوند اين پيشامد را فتح آشكار ناميد فتحى كه براى رسول الله صلى الله عليه و آله غفران و اتمام نعمت و هدايت و نصرت و براى مؤ منان سبب بهشت و براى منافقان و مشركان موجب عذاب بود.
حضرت از نزول سوره فتح بسيار شاد و مسرور گرديد، و فرمود: آن از همه دنيا و من محبوبتر است (552).
در تكميل ماجراى صلح حديبيه نكاتى چند قابل ذكر و بررسى است ما آن ها را يكى يكى نقل كرده و توضحى مى دهيم .
صلح حديبيه و عمربن الخطاب 
در مجمع البيان از عمربن خطاب نقل كرده كه گويد: به خدا قسم از روزى كه مسلمان شدم (در نبوت آن حضرت ) شك نكرده بودم مگر در آن روز، پيش او آمده گفتم مگر تو پيامبر خدا نيستى ؟ فرمود: بلى پيامبر خدا هستم ، گفتم : مگر ما بر حق نيستيم ، مگر دشمن ما بر باطل نيست ؟! فرمود: بلى ، گفتم : پس در اين صورت چرا در دين خود اين پستى را قبول كنيم ؟! فرمود: من رسول خدايم او را نافرمانى نمى كنم ، او يار من است .
گفتم : مگر نمى گفتى ما حتما به كعبه مى رويم و طواف مى كنيم ؟! فرمود: آرى ولى نگفتم كه امسال مى رويم ، گفتم : بلى ، فرمود: تو در آينده به كعبه مى روى طواف مى كنى .
در تفسير قمى از امام صادق عليه السلام نقل شده : حضرت به عمرو فرمود: خدا به من وعده كرده و خلف وعده نمى كند، عمر گفت : اگر چهل نفر داشتم جلو اين صلح را مى گرفتم .
واقدى در مغازى ، ج 2، ص 606 نقل مى كند: چون گفتگو درباره صلح تمام شد و فقط آن مانده كه نوشته و امضا شود، عمربن الخطاب برجست و گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله آيه ما مسلماان نيستيم ؟! فرمود: بلى ، گفت : پس چرا اين پستى را در دين خود قبول كنيم ؟! حضرت فرمود: من رسول خدايم فرمان او را مخالفت نخواهم كرد، و خدا مرا ضايع نمى كند، عمر (در حالت عصبانى ) پيش ابوبكر رفت و گفت : اى ابى بكر آيا ما مسلمان نيستيم ؟ گفت : بلى ، گفت : پس چرا در دين خود اين پستى را بر خود هموار سازيم ؟! ابوبكر گفت : از فرمان رسول خدا صلى الله عليه و آله اطاعت كن ، من شهادت مى دهم كه او رسول خداست و حق آن است كه امر مى كند، ما هرگز با امر او مخالفت نخواهيم كرد و خدا او را رها نخواهد ساخت .
ولى عمر جريان را بس ناپسند مى دانست و مرتب به رسول خدا صلى الله عليه و آله مى گفت چرا در دين خود اين پستى را قبول كنيم ؟! حضرت در جواب مى گفت : من رسول خدايم او مرا ضايع نخواهد كرد، ولى عمر دست بردار نبود تا اينكه ابوعبيده به او پرخاش كرد و گفت : پسر خطاب آيا سخن رسول الله صلى الله عليه و آله را نمى شنوى ، از شيطان به خدا پناه ببر، راءى خود را ناحق بدان ...!
ابن عباس گويد: عمر در زمان خلافتش به من گفت : (در نبوت آن حضرت ) چنان به شك افتادم كه از وقت مسلمان شدن آن طور شك نكرده بودم و اگر در آن روز يارانى مى يافتم بر عليه آن صلح قيام مى كردم ولى خدا عاقبت آن را به خير كرد.
ابوسعيد خدرى از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده : عمر روزى به من گفت من در صلح حديبيه در رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله شك كردم ، و با آن حضرت چنان با خشنوت برخودر كردم كه مثل آنرا نكرده ام ، به كفاره آن برده هايى آزاد كردم ، روزگارى روزه گرفتم ، و اكنون كه به آن فكر مى كنم بزرگترين غصه من مى باشد به خدا قسم شك بر من عارض شد و پيش خود گفتم : اگر صد نفر در راءى من بود، اصلا به اين صلح تن در نمى دادم .
ولى چون صلح واقع شد در ايام صلح كسانى كه اسلام آوردند بيش ‍ از آنان بود كه تا زمان حديبيه اسلام آورده بودند، در اينجا سخن واقدى در رابطه با موضع عمربن الخطاب تمام ميشود.
رسول الله صلى الله عليه و آله و خواندن و نوشتن 
از اعلام الورى نقل شد كه رسولخدا صلى الله عليه و آله به على بن ابيطالب عليه السلام فرمود: دست مرا بر روى كلمه رسول الله بگذار و آنگاه كلمه را بر دست خود محو كرد و به جاى آن محمدبن عبدالله نوشته شد، اين سخن در نقلهاى ديگر نيز آمده است و آن نشان مى دهد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از بعثت نيز خواندن و نوشتن نمى دانسته و چنانكه قبل از بعثت نيز چنين بود، آيه و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب ولا تخطه بيمينك اذا لارتاب المبطلون (553) صريح است در آنكه آن حضرت قبل از بعثت خواندن و نوشتن نمى دانسته است ، يعنى تو پيش از آمدن وحى نه خواندن كتابى بلد بودى و نه با دستت چيزى مى نوشتى وگرنه اهل باطل در نبوت تو شك كرده و مى گفتند، در اثر خواندن و نوشتن است .
اما راجع به بعد از بعثت اختلاف شديد وجود دارد كه مى دانسته و يا نمى دانسته ، هر يك از دو گروه استدلالهاى مفصلى دارند مثلا بعضى گفته اند: اگر خواندن و نوشتن نمى دانست چطور در آخر عمر فرمود: براى من دوات و شانه بياوريد، براى شمانامه اى بنويسم كه بعد از آن ابدا گمراه نشويد: ايتونى بدوات و كتف اكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده ابدا (554)
در جواب گفته اند: معلوم نيست نظر آن حضرت نوشتن خودش ‍ بوده ، بلكه اگر ديگرى هم به دستور وى مى نوشت اين تعبير صحيح بود، طالبان تفصيل به كتاب بحارالانوار، ج 16، ص 132 - 135، و به اوائل كتاب مكاتيب الرس .ل و به رساله پيامبر امى نوشته مرحوم شهيد مطهرى رجوع كنند، گويى آن شهيد مرحوم مى خواهد اين قول راتاءييد كند كه آن حضرت تا آخر عمر خواندن و نوشتن بلد نبوده است ناگفته نماند: اگر هم آن حضرت نوشتن مى توانست ، نوشته اى از وى به يادگار نمانده است .
ستدعى الى مثلها  
وقتى كه سهيل بن عمرو با نوشتن كلمه رسول الله مخالفت كرد، حضرت با دست خويش آن كلمه را محو نمود و به على عليه السلام فرمود:
ستدعى الى مثلها فتجيب و انت على مضض
تو هم به نظر چنين صلح تحميلى خوانده مى شوى و با درد و رنج آن را قبول مى كنى .
اين يك خبر غيبى بود كه آن حضرت اشاره فرمود، حدود 28 سال بعد از آن ، صلح تحميلى صفين پيش آمد، على عليه السلام دراثر توطئه منافقان نظير اشعث بن قيس و عمروبن عاص مجبور شد با معاويه صلح كند، در صلحنامه نوشتند: هذا ما تقاضى عليه على اميرالمؤ منين معاويه گفت : چه بد آدمى هستم اگر بگويم او اميرالمؤ منين است و بعد با او بجنگم ، عمروبن عاص به كاتب گفت : اسم او و پدرش را بنويس ، او اميرشماست امير ما نيست ، چون نامه را محضر آن حضرت آوردند فرمود كلمه اميرالمؤ منين را پاك كنند، احنف بن قيس گفت : محو مكن ، اشعث بن قيس ، گفت محو بكن ، امام صلوات الله عليه فرمود: الله اكبر، لااله الاالله جريان است جريان ، بدانيد والله اين كار در حديبيه به دست من انجام گرفت ، نوشتم هذه ما تصالح عليه محمد رسول الله صلى الله عليه و آله و سهيل بن عمرو سهيل گفت : اگر بدانستم كه رسول خداست ديگر با او جنگ نمى كردم و مانع از رفتنش به مكه نمى شدم بنويس : محمدبن عبدالله ، حضرت فرمود: يا على اگر محمدبن عبدالله هم بنويسى رسالت من از بين نمى رود.
من امروز نظير همان را به پسران مشركان مى نويسم چنان كه در گذشته براى پدرانشان نوشتم اين همان سنت و طريقه است ، عمروبن عاص گفت : سبحان الله ما را به كفار تشبيه كردى با آنكه مؤ من هستيم ، امام فرمود: پسر زن زناكار براى كفار دوست نبوده اى و كى براى مسلمانان دشمن نبوده اى (555)
زنان مهاجره 
بعد از امضاى صلحنامه ، هنوز رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديبيه بود كه زنى به نام سبيعه دختر حرث كه مسلمان شده بود به صف مسلمانان پيوست ، شوهرش بنام مسافر كه كافر بود گفت : يا محمد زن مرا به خودم برگردان چون شرط شده هر كه از ما به طرف شماآيد برگردانى و هنوز مهر صلحنامه خشك نشده است در اين رابطه آيه دهم از سوره ممتحنه نازل گرديد:
يا ايهاالذين آمنوا اذا جائكم المؤ منات فامتحنوهن الله اعلم بايمانهن فان علمتموهن مؤ منات فلاترجعوهن الى الكفار لاهن حل لهم و لاهم يحلون لهن و آتوهم ما انفقوا و لاجناح عليكم ان تنكحوهن اذا آيتموهن اجورهن و لا تمسكوا بعصم الكوافر... ؛ اين آيه مى گويد: وقتى زنان مؤ من به دارالاسلام هجرت كردند امتحان كنيد اگر معلوم شد كه مؤ منه اند به طرف كفار برنگردانيد كه آنها ديگر نسبت به هه حلال نيستند، امتحان آن بود كه زن قسم بخورد فقط به جهت اسلام به دار اسلام آمده نه اين كه از شوهر خود قهر كرده و يا عاشق يكى از مسلمامان شده است و نيز مى گويد: نكاح زنان كافر را نگاه نداريد، و به حكم آن ، اگر مردى اسلام مى آورد به زنش تكليف اسلام مى كرد و در صورت عدم قبول از او جدا مى شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله سبيعه را خواست و به او سوگند داد، او گفت : به خدايى كه جز او خدايى نيست من نه به علت قهر از شوهرم آمده ام و نه به علت عشق به يكى از مسلمين ، فقط به خاطر اسلام آمده ام ، حضرت مهريه او را به شوهرش داد و او را نگه داشت . آنگاه هر كه از مردان مى آمد حضرت آن را برمى گرداند و هر كه از زنان مى آمد، بعد از امتحان ، مهريه او را به شوهر كافرش مى داد و زن را نگاه مى داشت .
ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط به مدينه هجرت كرد، برادرانش به مدينه آمده و از حضرت خواستند كه او را برگرداند، حضرت فرمود: شر برگرداندن درباره مردان است ، زنان را شامل نمى شود، لذا او را تحويل نداد (556)
وهابيها جانشين كفار قريش 
ناگفته نماند: به حكم : ان الذين كفروا و يصدقون عن سبيل الله و المسجد الحرام الذى جعلناه للناس سواء العاكف فيه والباد... (557)
مكه براى عموم مردم يكسان است خواه اهل آنجا باشد و يا اهل جاى ديگر، و كسى را نمى شود از زيارت كعبه و انجام مناسك بازداشت و نيز به حكم كريمه : و من دخل كان آمنا (558)
هر كه داخل حرم شد درامان است نمى شود به او تعرض كرد و حتى اگر در خارج از حرم جنايتى انجام داده و به حرم پناه برد نمى شود او را در حرم بازداشت ، كرد، بايد كارى كرد كه از حرم بيرون آيد و آنگاه بازداشت شود، در صدر اول اسلام مخالفان حكومت به حرم پناه بردند، كسى متعرض آنها نمى شد.
ولى اين حصار الهى از زمان بنى اميه شكسته شد و احكام خدايى مورد ملعبه آن ناپاكان قرار گرفت جريان را بايد در تاريخ خواند، از آن وقت كه وهابيها و آل مسعود توسط روباه پير استعمار انگلستان سياه ، بر حرمين ، مسلط شدند، بارها اين حسن خدايى ، را شكسته اند و اخيرا در سال 1366 شمسى روز 4 ذوالحجة الحرام حجاج ايرانى را در كنار مسجدالحرام به رگبار بسته و در قتل عامى كه بوجود آوردند بيشتر از چهارصد نفر از ميهمانان خدا ضيوف الرحمن را شهيد كردند، نگارنده كه در آن سال در مكه بودم و به طور معجزه آسا نجات يافتم ، و امسال كه سال 1368 شمسى است دومين سال است كه سعوديهاى عامل آمريكا صد عن سبيل الله كرده و مانع رفتن حجاج ايرانى به مكه شده اند، خداوند به احترام حرمين ، حرمين شريفين ، را از شر آنها نجات دهد.
نامه رسول الله صلى الله عليه و آله به پادشاهان عصر 
يكى از وقايع بسيار مهم سال ششم هجرت نامه نوشتن آن حضرت به شاهاو امراء وقت و دعوت آنها به دين مبين اسلام است كه با آن طريق اثبات فرمود: دين اسلام براى همه جهانيان نازل شده و آن حضرت براى همه اهل عالم پيامبر و راهنماست ، اين عمل تا آن وقت سابقه نداشت ، و حتى ده ها بار بالاتر از آن بود كه موسى و هارون عليهما السلام ، به دربار فرعون رفته و او را به توحيد دعوت كردند، خلاصه آن نامه ها چنين بود كه : دينى از طرف خدا نازل شده و پيامبرى مبعوث گرديده ، شما بايد آن دين را پذيرفته و ملت خويش را بر آن بخوانيد.
از پيدايش اسلام تا به حال چنين چيزى ديده نشده بود تا در زمان ما يكى از فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله يعنى حضرت امام خمينى صلوات الله عليه ، بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران نظير اين نامه جدش را به رهبر شوروى ، گورباچف نوشت واو را به توحيد خواند و توسط يك مجتهد عالى مقام حضرت آية الله جوادى آملى آن نامه به قائد شوروى ارسال گرديد ما در پايان اين فصل به آن اشاره خواهيم كرد.
ابن هشام در سيره خود ج 4، ص 254 اين جريان را در سال ششم بعد از صلح حديبيه گفته است ، بن اثير نيز دركامل ، ج 2 ص 143، آن را از حوادث سال ششم مى داند، علامه مجلسى رحمه الله در بحارالانوار ج 20، ص 382 از كازورنى نقل كرده : رسول خدا صلى الله عليه و آله در سال ششم هجرت براى خود مهرى تهيه كرد، چون قصد نامه نوشتن به شاهاو امراء داشت ، به حضرتش گفتند: پادشاهان نامه بى مهر را اهميت نمى دهند، در ذوالحجه همان سال شش نفر از صحابه ، نامه هاى آن حضرت را براى پادشاهان و امراى وقت بردند.
جريان از اين قرار بود كه : شش نامه توسط شش نفر به شش نفر از زعماى جهان فرستاده شد، عبدالله بن حذاقه نامه آن حضرت را به كسرى خسروپرويز پادشاه ايران برد، عمروبن عبدالله ضمرى ، به نجاشى پادشاه حبشه ، حاطب بن ابى بلتعه به مقوقس پادشاه مصر، دحية بن خليفه كلبى ، به قيصر پادشاه روم ، شجاع بن وهب به ابى شهر پادشاه غساسى شام ، و سليط بن عمرو عامرى به پادشاه يمن .و در نقل يعقوبى و ديگران : علاءبن حضرى را نيز با نامه به منذربن ساوى پادشاه بحرين فرستاد. اينك به نامه و پيامد آنها اشاره مى كنيم .
نامه خسروپرويز 
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله الى كسرى عظيم فارس سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسوله و شهدان لااله الاالهل وحده لاشريك له و ان محمدا عبده و رسوله ، ادعوك بدعاية الله فانى رسول الله الى الناس كافة لانذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين اسلم تسلم فان ابيت فعليك اثم المجوس ‍ (559)
بنام خداى رحمان رحيم نامه اى است از محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله به كسرى بزرگ فارس ، سلام بر آنكه از هدايت پيروى كند، و به خدا و رسولش ايمان آورد و گواهى دهد كه معبودى جز خدا نيست ، يكتا و بى شريك است و محمد بنده او و پيامبر اوست ، من تو را بدين خدا دعوت مى كنم زيرا كه به همه مردم پيامبرم ، تا انداز كنم آنانرا كه حق شنو هستند و وعده عذاب بر كافران نمى شود، اسلام بياور تا سلامت باشى ، اگر از پذيرفتن اين دعوت امتناع كنى ، گناه ملت مجوس بر عهده توست .
اين نامه به دعوت به توحيد است ، حضرت كسرى را ملك و شاه نگفته بلكه به لفظ عظيم و بزرگ فارس اكتفا كرده ، دعاية يعنى دعوت و مراد از آن ظاهرا دين است در ضمن آن بزگوار به جهانى بودند رسالتش تصريح فرموده و آن را علت نامه نوشتن مى شمارد، اسلام خسرو پرويز سبب اسلام ايرانيان بود و استنكاف و موجب استنكاف آنها لذا فرمود: فان ليت فعليك اثم المجوس ‍
خسرو پرويز به عبدالله حذاقه اجازه ورود به دربار داد، يكى از درباريان گفت : نامه را به من بدهيد تا به شاه برسانم ، گفت نه بايد خودم به او بدهم ، فرمان رسول الله چنين است ، خسرو گفت بگذاريد، بياورد، او نامه را به دست خسرو داد خسرو گفت : يكى از دبيران آن را بخواند، دبير چنين خواند: من محمد رسول الله الى كسر عظيم فارس خسرو از اين كه حضرت نام خودش را پيش از او نوشته بود آتش گرفت ، فرياد كشيد و نامه را پاره كرد بى آنكه از مضمون آن مطلع شود بعد گفت عبدالله بن حذاقه را از دربار بيرون كند، عبدالله چون جريان راچنين ديد بر شترش نشست و راه مدينه را در پيش گرفت ، خسرو پس از فروشدن خشمش ، او را خواست گفتند: رفته است ، عبدالله چون به مدينه آمد، جريان را به حضرت گزارش كرد، حضرت فرمود: او با اين كار حكومت خودش را پاره كرده ست : قال صلى الله عليه و آله مزق كسى ملكه (560)
در مناقب آمده : كسرى نامه حضرت را پاره كرد و او را تحقير نمود و گفت : اين كيست كه مرا به دين خود مى خواند و نام خود را پيش از نام من مى نويسد آنگاه در جواب آن حضرت مقدارى خاك فرستاد، حضرت فرمود: خدا حكومتش را پاره كند چنان كه كتاب مرا پاره كرد و در جواب من خاك فرستاد، شما مالك خاك او خواهيد شد: مزق الله ملك كما مزق كتابى و بعث الى بتراب اما اءنكم تملكون اءرضه (561)
سپس خسرو به فرماندار يمن كه باذان نام داشت ، نوشت : به من خبر رسيد كه در زمين تو مردى است مى گويد: من پيامبرم او را دست بسته پيش من به فرست ، باذان نامه خسرو را با دو نفر محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستاد و به آن حضرت (به اصطلاح ) دستور داد كه با آن دو پيش خسرو برود، آن دو طائف آمده و از آنجا رسول خدا صلى الله عليه و آله را از مردى سراغ گرفتند، مرد گفت او در مدينه است ، آن دو به مدينه آمد.
بعد به محضر حضرت آمده گفتند: شاهنشاه ملك الملوك كسرى به ملك باذان فرمان داده كسى را پيش شما بفرستد و شما را پيش او ببرد، او ما را محضر شما فرستاده ، اگر امتناع كنيد خودتان و قومتان را به هلاك انداخته و ديارت را خراب كرده اى .
آن دو در زى فارسيان بوده ريشهاى خويش را تراشيده و سبيلها را بلند كراه بودند، حضرت با ديدن قيافه آن دو ناراحت شد، فرمود: واى بر شما كى به شما گفته شد كه چنين كنيد؟ پيشواى ما چنين فرمان داده است فرمود: ولى پروردگار من فرمان داده ريشم را بلند و شاربم را را كوتاه نمايم ، برويد فردا پيش من بياييد، به حضرت وحى آمد كه : خدا به خسرو پرويز، پسرش شيرويه را مسلط كرد و او پدرش ‍ را در فلان ماه و فلان شب وقت كشت .
فردا كه آن دو محضر حضرت آمدند، فرمود: پروردگار من پيشواى شما را در فلان ماه و فلان شب و فلان ساعت كشت ، پسرش شيرويه را بر او مسلط گردانيد، گفتند: مى دانى چه مى گويى ؟ ما با نامه نوشتن تو به خشم آمديم حالا بدتر از آن را مى گويى ؟ اين سخن را نوشته و به ملك باذان اطلاع مى دهيم !
فرمود: آرى به او از من اين مطلب را خبر بدهيد و بگوييد: دين من و سلطه من به تمام حيطه حكومت كسرى خواهد رسيد... و به او بگوييد: اگر اسلام بياورى آنچه در دست دارى به تو مى دهم و تو را بر قومت حاكم مى گردانم ، بعد به يكى از آن دو كمربندى داد كه با طلا و نقره مرصع بود، و بعضى از شاهان به وى اهداء كرده بود، آنها چون به يمن آمدند جريان را به باذان نقل كردند، باذان گفت : به خدا اين سخن پادشاه نيست ، من فكر مى كنم آن شخص پيامبر است چنانكه خود مى گويد، منتظر باشيم اگر گفته او حق باشد بى شك پيامبر است وگرنه درباره او فكر مى كنيم .
چندى نگذشت كه نامه اى از شيرويه به باذان رسيد، من پدرم كسرى را كشتم ، زيرا كه ظالم بود، و اشراف فارس را كشت ، چون نامه من به تو رسيد از مردم براى من بيعت بگير و با مردى كه (رسول الله صلى الله عليه و آله ) به خسرو نامه نوشته بود كارى نداشته باش تا فرمان من به تو برسد، باذان چون نامه شيرويه را خواند، گفت : اين شخص ‍ لاشك پيامبر است ، لذا اسلام آورد و از ايرانيان آنها كه در مين بودند اسلام آوردند.(562)
خسرو پرويز نوه انوشيروان بيست و سومين پادشاه ساسانى است كه در سال 628 ميلادى به دست پسرش شيرويه به قتل رسيد چون در نظر داشت پسر ديگرش مردانشاه را به جانشينى خود برگزيند، اين بر شيرويه گران آمد، و به قتل وى مصمم گرديد آرى : الملك عقيم .
نامه نجاشى پادشاه حبشه 
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله صلى الله عليه و آله الى النجاشى ملك الحبشه سلم انت فانى اليك الله الذى لااله الاهو الملك القدوس السلام المؤ من المهيمن و اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمته القاها الى مريم البتول الطيبه الحصينة فحملت بعيسى حملة منت روحه و نفخه كما خلق آدم بيدة و انى ادعوك الى الله وحده لاشريك له والموالاة على طاعته وان تتبعنى و توقن بالذى جاءنى فانى رسول الله و انى ادعوك و جنودك الى الله عزوجول وقد بلغت و نصحت فاقبلوا نصيحتى والسلام على من اتبع الهدى (563)
محتواى اين نامه با نامه كسرى فرق بسيار دارد، آن حضرت نامه ديگرى قبل از هجرت به نجاشى نوشته و آن در وقتى بود كه مهاجران از ترس مشركان به مكه و حبشه مهاجرت مى كردند و درآن نام جعفربن ابيطالب نيز آمده است ولى اين نامه غير از آن است طبرسى آن را در اعلام الورى ص 45 نقل كرده است ، و در آن نوشته شده كه من عموزاده ام جعفر را به عده اى پيش تو فرستاده ام .
به هر حال ترجمه نامه چنين است : به نام خداى رحمان رحيم ، اين نامه از محمد رسول خداست به نجاشى پادشاه حبشه سلامت (564) باشى من درباره تو خدا را حمد مى كنم (565) خداى حكمران ، پاك ، سلامت ، ايمنى دهنده ، مراقب بندگان را، گواهى مى دهم كه عيسى روح و اراده خداست كه در وجود مريم قرار گرفته ، مريم بتول و پاك و عفيف ، او با دميدن روح القدس به عيسى حامله شد، چنان كه خدا آدم را مانند عيسى با دست خويش آفريد.
من تو را مى خوانم به سوى خداى واحد بى شريك و به پيوستگى اطاعتش و اينكه از من پيروى كنى و به دينى كه براى من آمده ايمان بياورى ، من رسول خدايم ، تو را و لشكريانت را به سوى خداى عزوجل مى خوانم . دعوت را رساندم و نصيحت كردم نصحيت مرا قبول كنيد، سلام بر كسى كه از هدايت حق پيروى كند.
حضرت ، نجاشى ، را ملك - پادشاه فرموده و از كسرى با عظيم ياد كرده ، جمله انت سلم ظاهرا همان است كه ترجمه كرديم و اين مى رساند كه نجاشى همان نجاشى اول بوده كه به جعفر و ديگر مهاجران احترام نمود، و عقد نكاح ام حبيبه را براى آن حضرت خواند و مهريه را خودش داد و بعد از وفاتش حضرت براى او در بقيع نماز ميت غائب خواند.
به هر حال : نجاشى چون نامه حضرت را خواند، آن را بر چشم خود گذاشت و به احترام نامه از تخت پايين آمد، و بر خاك نشست آنگاه حقه اى از عاج ساخت و نامه را در آن گذاشت و گفت : تا اين نامه در حبشه است اهل آن در سعادت خواهند بود: و قال : لن تزال الحبشه بخير ما كان هذا بين اظهرهم (566) آنگاه در جواب رسول خداصلى الله عليه و آله چنين نوشت :
بسم الله الرحمن الرحيم به محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله از نجاشى اصحمه (567) سلام بر تو اى پيامبر خدا و رحمت و بركات خدا بر تو باد، خدايى كه جز او معبودى نيست ، خدايى كه مرا به اسلام هدايت كرد، يا رسول الله آنچه درباره عيسى نوشته بودى رسيد به خداوند آسمان و زمين قسم ، عيسى عليه السلام از آنچه نوشته اى بالاتر نيست (نه خداست و نه پسر خدا) دينى را كه با آن به ما مبعوث شده اى دانستيم ، پسر عمويت جعفر و ياران او را كرام نموديم ، شهادت ميدهم كه راستى تو رسول خدايى با تو بيعت كردم و با عموزاده ات و به دست او به خداى رب العالمين اسلام آوردم نقل سيره حلبيه ، در اينجا تمام مى شود ولى در نقل اعلام الورى و بحار اضافاتى دارد (568)
نمايندگان نجاشى و هداياى او 
نجاشى هداياى زيادى به مدينه ارسال كرد، ازجمله : لباس ، عطر، اسب ، و سى نفر از علماى نصارى را فرستاد، تا سخن گفتن ، نشستن طعام خوردن و علائم رسالت آن حضرت را در نظر بگيرند،و ببينند آيا او در زى پادشاهان و جباران است يا نه ، آنها چون وارد مدينه شدند، حضرت آنها را به اسلام خواند، آنها ايمان آورده و پيش ‍ نجاشى برگشتند(569)
على بن ابراهيم ، قمى در تفسير خود نقل كرده : نجاشى سى نفر به مدينه فرستاد و گفت : به كلام و نشستن و مشرب و مصلاى حضرت نگاه كنيد چون آنها به مدينه آمدند، حضرت ايشان رابه اسلام دعوت كرد، و براى آنها از قرآن و اذ قال الله يا عيسى بن مريم اذكر نعمتى التى انعمت عليك و على والدتك راخواند، از شنيدن قرآن به گريه افتادند، پس از ايمان آوردن پيش نجاشى برگشتند، نجاشى گريه كرد آنها نيز گريستند، نجاشى اسلام آورد ولى از ملت حبشه ترسيدو اظهار اسلام بر آنها نكرد (570)
نامه حضرت به مقوقس پادشاه مصر 
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله صلى الله عليه و(571) آله الى المقوقس عظيم القبط سلام على من اتبع الهدى اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام ، اسلم تسلم ، يؤ تك الله اجرك مرتين فان توليت فانما عليك اثم القبط يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الاالله ولانشرك به شيئا ولايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (572)
اين نامه نظير نامه خسرو پرويز است ، آوردن آيه يا اهل الكتاب حاكى است كه مقوقس و ملت او مسيحى بوده اند، دو دفعه اجر براى آن است كه او در صورت اسلام آوردن سبب اسلام آوردن ملتش نيز مى شد، خواهيم ديد كه برخورد مقوقس با نماينده رسول خدا صلى الله عليه و آله خوب بود جواب ملايمى به حضرت نوشت و هدايايى ارسال كرد ولى خود اسلام نياورد.
آنگاه كه نامه مقوقس آماده شد، حضرت فرمود: كيست كه نامه مرا به صاحب مصر ببرد پاداش او بر خداست ، حاطب بن ابى بلتعه اين مسؤ ليت را قبول كرد، و نامه بعد از مدتى در اسكندريه مصر به مقوقس رسانيد، حاطب پس از ورود به كاخ مقوقس از دور نامه را نشان داد، مقوقس او را به حضور خواند و چون نامه حضرت را خواند گفت : اگر پيامبر است چرا به قومش كه مخالف او هستند و حتى از مكه بيرونش كردند نفرين نمى كند، تا گرفتار شوند، اين كلام را دو بار تكرار كرد و ساكت شد.
حاطب گفت : آيا عقيده ندارى كه عيسى بن مريم رسول خداست ؟ گفت : چرا، گفت پس چرا وقتى قومش او را گرفته و عن قريب بود كه مقتولش كنند نفرين نكرد كه خدا هلاكشان كند، تا اينكه خدا او را از ميان مردم برداشت ؟ گفت : احسنت ، تو حكيمى از جانب حكيمى آمده اى .
حاطب گفت : پيش از تو مردى (فرعون ) بر اين زمين حكومت مى كرد او بيهوده گفت : من خدايم ، پروردگار از او انتقام گرفت ، تو از او عبرت بگير مبادا كه تو گرفتار شوى و ديگران از هلاكت تو عبرت گيرند اين پيامبر مردم را به توحيد دعوت كرد، از همه سخت تر بر او قريش بودند و از همه دشمن تر يهود و از همه نزديك تر و مهربان تر، نصارى ، به جان خودم قسم بشارت عيسى به محمد صلى الله عليه و آله مانند بشارت موسى بر عيسى است ، و دعوت ما تو را به قرآن مانند دعوت توست كه اهل تورا را به انجيل دعوت مى كنى ، هر قويم كه زمان پيامبرى را درك كنند امت او هستند، حق است كه از او اطاعت كنند، تو از آنانى كه پيامبر را درك كرده اى ، در عين حال تو را از دين مسيح نهى نمى كنيم ، بلكه به آن امر مى نماييم .
پس از اين بيان متقن مقوقس گفت : درباره دين پيامبر فكر كردم ديدم به چيز ناپسندى امر نمى كند، و از كار خوبى باز نميدارد، او جادوگر گمراه و كاهن دروغگويى نيست ، در او علامت رسالت يافتم ، و درباره اسلام آوردن و گرويدن به او فكر خواهم كرد آنگاه درجواب حضرت چنين نوشت :
بنام خداى رحمان رحيم به محمدبن عبدالله از مقوقس زعيم قبط سلام بر تو، نامه ات را خواندم مطلبت و آنچه را كه بر آن دعوت مى كنى فهميدم ، دانسته ام كه پيامبر خاتم خواهد آمد، گمان مى كردم كه او از شام مبعوث شود، فرستاده ات را احترام كردم ، دو نفر كنيز براى شما فرستادم كه در ميان قبط موقعيت بزرگ دارند، و نيز مقدارى لباس از قباطى مصر و قاطرى برايتان هديه كردم كه سوار بشويد. والسلام عليك ، او زياده از اين ننوشت و اسلام نياورد.
حاطب بن ابى بلتعه چون مدينه آمد، هدايا را به حضرت تحويل داد، حضرت بعد از خواندن نامه اش فرمود: ضن الخبيث بملكه ولا بقاء بملكه خبيث از ترس رفتن حكومتش ايمان نياورده ، با آنكه بقايى بر حكومتش نيست (573)
نامه به قيصر روم 
بسم الله الرحمن الرحيم من محمدرسول الله هر قل عظيم االروم ، سلام على بن اتبع الهدى اما بعد فانى ادعونك بدعاية الاسلام اسلم تسلم يؤ تك الله اجرك مرتين فان توليت فانما عليك اثم الاريسيين و يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بنكم الا نعبد الاالله ولا نشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون (574)
اين نامه نظير نامه اى است كه به مقوقس مصر فرستاده شد اريسيين به معنى فلاحين و كشاورزان است منظور از آن رعاياى قيصر است ، در نقل صحيح مسلم ، ج 2، ص 91، كتاب جهاد لفظ من محمد رسول الله است گرچه در نقلهاى ديگر محمدبن عبدالله نقل شده ، دعاية به معنى دعوت و دعاية الاسلام همان دعوت به توحيد مى باشد.
برنده نامه به دربار قيصر، دحيه كلبى صحابى مشهور بود، چون به دربار هرقل رسيد، درباريان به او گفتند: وقتى كه پادشاه را ديدى سجده كن تا به تو اجازه برخاستن دهد دحيه گفت : نه اين كار را نمى كنم ، من فقط به خدا سجده مى كنم نه به كس ديگر، يك نفر گفت : پس قيصر در هر آستانه اى تختى دارد كه در روى آن مى نشيند، تو نامه را در مقابل تخت بگذار چون آن را ديد نامه رسان را به حضور خواهد پذيرفت .
قيصر چون نامه برداشت دانست كه به عربى نوشته شده است ؛ پس ‍ مترجم خواست ، نامه حضرت را بر او خواندند، مترجم چون خواند: من محمد رسول الله صلى الله عليه و آله الى قيصر صاحب الروم برادر قيصر بر سينه مترجم زد و نامه را گرفت ، و خواست پاره كند. قيصر گفت چرا چنين مى كنى ؟! گفت : مى خواهى به نامه كسى نگاه كنى نام خود را پيش از نام تو نوشته و تو را صاحب روم خوانده نه شهريار آن ؟!
قيصر گفت : تو يك احمق كوچك و يا يك ديوانه بزرگ هستى ، مى خواهى نامه مردى را پاره كنى پيش از آنكه بدانم چه نوشته است ، اگر او پيامبر باشد حق دارد كه نام خويش را پيش از نام من بنويسد وانگهى راست مى گويد، من صاحب روم هستم نه مالك آنها، خدا مرا بر آنها مسلط كرده و اگر مى خواست آنها را بر من مسلط مى كرد، چنان كه ايرانيان را بر كسرى (خسرو) مسلط كرد و او را كشتند(575) هرقل پس از دانستن مضمون نامه ، به دحيه كلبى گفت : به خدا قسم من مى دانم كه او پيامبر مرسل است همان پيامبرى كه انتظارش را مى كشيديم و در كتاب خود وعده آمدن او را مى يابيم ، ليكن من از مردم روم بر نفس خويش بيمناكم ، اگر چنين نبود از او پيروى مى كردم ، تو پيش ضغاطر اسقف اعظم برو، جريان صاحب خود را بر او بگو، او در روم از من بزرگتر و حرفش مقبول تر است ، ببين او چه مى گويد.
دحيه پيش اسقف اعظم آمد و جريان را باز گفت ، ضغاطر گفت : به خدا قسم صاحب تو پيامبر مرسل است ما او را با اوصافش ‍ مى شناسيم و نام او را در كتاب خود مى يابيم ، آنگاه ضغاطر لباس ‍ سياهى را كه پوشيده بود بركند، و لباس سفيد پوشيد، و عصايى به دست گرفت و پيش مردمى كه در كليسا بودند آمد و با صداى بلند گفت : اى مردم نامه احمد صلى الله عليه و آله به ما آمده در آن ما را به سوى خدا مى خواند و من مى گويم اشهدان لااله الاالله و اشهدان احمد رسول الله ؛ مردم همه يكباره به سوى او هجوم آورده و در دم مقتولش كردند. دحيه پيش قيصر آمد و جريان را بازگفت قيصر گفت : به شما گفتم كه ما از مردم بر جان خود مى ترسيم ، به خدا سوگند ضغاطر پيش مردم از من محبوبتر بود(576).
ناگفته نماند: نقلها و نوشته ها در رابطه با موضعگيرى هرقل در مقابل نامه رسول الله صلى الله عليه و آله مختلف است ولى استقبال او از نامه حضرت به جز نجاشى از همه مثبت تر بود، و ظاهر آن است كه اسلام آورده ولى از ترس مردم ، اظهار نكرده است
نامه بهودة بن على شاه يمن 
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله صلى الله عليه و آله الى هوذة بن على ، سلام على من اتبع الهدى و اعلم دينى سيظهر الى منتهى الخف و العافر فاسلم تسلم و اجعل لك ما تحت يديك (577)
منظور از خف پاى شتر و از حافر پاى اسب يعنى دين من به زودى غالب مى شود و گسترش مى يابد به هر جا كه پاى شتر واسب رسيده است و آن خبر از گسترش اسلام و از اخبار غيبى است ، جمله اخير حاكى است كه در صورت اسلام آوردن در حكومت خودت ابقاء خواهى شد.
سليط بن عمرو چون نامه حضرت را به هوذه رسانيد، او را احترام كرد و از نامه حضرت استقبال نمود و به طور كلى رد نكرد و به حضرت چنين نوشت : آنچه به آن دعوت مى كنى بهتر و نيكوتر است ، من شاعر و خطيب قوم خويش هستم ، عرب از موقعيت من مى ترسد، بعضى از كار را به من واگذر كن تا پيرو تو شوم (گويا منظورش جانشينى حضرت بود) آنگاه به سفير حضرت جايزه اى داد و بر او لباسهايى پوشانيد.
سليط محضر رسول الله صلى الله عليه و آله آمد، نامه هوذه را بر آن حضرت خواند، حضرت فرمود: اگر تكه زمينى هم از من بخواهد (ظاهرا به طور جانشينى و خلافت ) به او نمى دهم ، خودش و حكومتش بر باد شود، آنگاه كه حضرت از فتح مكه برگشت جبرئيل خبر آورد، كه هوذه از دنيا رفته است ، حضرت فرمود: از يمن كذابى خروج مى كند و ادعاى نبوت مى نمايد و كشته مى شود. اين سخن پيامبر (578) اشاره به مسيلمه كذاب بود كه در زمان حضرت خروج كرد وبعد از حضرت كشته شد.
نامه حضرت به حارث بن ابى شمر 
حارث از جانب قيصر روم در دمشق حكومت مى كرد، شباع بن وهب نامه حضرت را در شام به او رسانيد متن نامه چنين است :
بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله صلى الله عليه و آله الى الحارث بن ابى شمر، سلام على من اتبع الهدى و آمن و صدق و انى ادعوك ان تؤ من بالله وحده لاشريك له و يبقى لك ملكك (579)
شباع بن وهب گويد: چون به دربار حارث رسيدم دو سه روز منتظر بودم كه نامه حضرت را به او برسانم ، به دربان گفتم : من فرستاده رسول خدايم ، گفت : نامه را فقط در فلان روز مى توانى برسانى آنگاه حاجب از رسول خدا صلى الله عليه و آله و از اسلام از من سؤ ال مى كرد، من درانجيل صفت اين پيامبر را خوانده ام ، فكر مى كردم كه در شام مبعوث مى شود، اكنون مى بينم كه در حجاز مبعوث گرديده من به او ايمان آوردم و تصديقش مى كنم ، ولى مى ترسم كه حارث مرا بكشد، او مرتب مرا احترام مى كرد و از اسلام آوردن حارث اظهار ياءس مى نمود و مى گفت : او از قيصر مى ترسد.
روزى حارث از اندرون ، به كاخ آمد و نشست وتاجى در سر داشت ، به من اجازه داد من نامه حضرت را به او دادم ، آن را خواند به دور انداخت و گفت : كى مى تواند حكومت را از من بگيرد، من به جنگ او خواهم رفت هر چند كه در يمن باشد، آنگاه گفت : لشكريان آماده شوند، افراد مسلح تا شب از مقابل او مى گذشتند، گفت : اين لشكريان را كه ديدى به صاحبت برسان بعد، جريان را براى قيصر روم نوشت .
نامه وى موقعى به قيصر رسيد كه هنوز دحيه كلبى از روم خازج نشده بود، قيصر حارث را از لشكركشى به مدينه منع كرد و او را ماءموريت ويژه اى داد، حارث پس از دريافت دستور قيصر، به فرستاده رسول خداصلى الله عليه و آله گفت : كى مى خواهدى بروى ؟ گفت : فردا، دستور داد صد مثقال طلا به او دادند، دربان او نيز مقدارى پول و لباس به او داد وگفت : سلام مرا به رسول الله صلى الله عليه و آله برسان و بگوه من تابع دين او هستم .
شباع بن وهب چون به مدينه آمد، جريان را به حضرت گزارش كرد، حضرت فرمود: باد ملكه حكومتش نابود بود (580)
نامه امام خمينى به رهبر شوروى (581) 
در ابتداى اين مطلب گفتيم كه نامه نوشتن رسول الله به سلاطين يكى از جريانهاى بس مهم سال ششم هجرت بود، و عظمت آن به حدى است كه در قالب الفاظ نگنجد و به قول معروف يدرك و لا يوصف مى باشد، بعد از گذشتن هزار و چند سال اولين كسى كه قدم در جاى قدمهاى رسول خدا صلى الله عليه و آله گذاشت و مانند او كار مى كرد، حضرت امام خمينى رضوان الله تعالى عليه بود، كه نامه اى به رهبر شوروى ميخائيل گورباچف نوشت و او را به دين اسلام دعوت فرمود، سفير و نامه رسان امام در اين پيام تاريخى مجتهد، عالى قدر حضرت آيت الله آملى و خانم دباغ يكى از زنان نمونه اسلام و انقلاب ، بود، امام رضوان الله تعالى عليه در اين نامه مى نويسد:
بسم الله الرحمن الرحيم :
جناب آقاى گورباچف ، صدر هياءت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستى شوروى !
با اميد خوشبختى و سعادت براى شما وملت شوروى ، از آنجاكه پس از روى كار آمدن شما چنين احساس مى شود كه جنابعالى در تحليل حوادث سياسى جهان خصوصا در رابطه با مسائل شوروى در دور جديدى از بازنگرى و تحول قرار گرفته ايد، و جسارت و گستاخى شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشاء تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلى حاكم برجهان گردد، لازم ديدم نكاتى را يادآور شوم ...
اولين مسئله اى كه مطمئنا باعث موفقيت شما خواهد بود اين است كه در سياست اسلاف خود دائر بر خدازدايى و دين زدايى ازجامعه كه تحقيقا بزرگترين و بالاترين ضربه را بر پيكر مردم كشور شوروى وارد كرده است تجديد نظر نماييد و بدانيد كه برخورد واقعى با قضاياى جهان جز از اين طريق ميسر نيست ....
مشكل اصلى كشور شما مسئله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست ، همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن بست كشيده و يا خواهد كشيد، مشكل اصلى شما مبارزه طولانى و بيهوده با خدا و مبداء هستى و آفرينش است .
آقاى گورباچف براى همه روشن است كه از اين پس كمونيسم را بايد در موزه هاى تاريخ سياسى جهان جست و جو كرد چرا كه ماركسيسم جوابگوى هيچ نيازى از نيازهاى واقعى انسان نيست ، چرا كه مكتبى است مادى و با ماديت نمى توان بشريت را از بحران عدم اعتقاد به معنويت ... بدر آورد...
رهبر چين اولين ضربه را به كمونيسم زد و شما دومين و على الظاهر آخرين ضربه را به پيكر آن نواختيد، امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم ، در جهان نداريم ولى از شما جدا مى خواهم كه در شكست ديوارهاى خيالات ماركسيسم گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد.
اميدوارم افتخار واقعى اين مطلب را پيدا كنيدكه آخرين لايه هاى پوسيده هفتاد سال كژى كمونيسم را از چهره تاريخ و كشورتان بزداييد... وقتى از گلدسته هاى مساجد بعضى از جمهوريهاى شما پس از هفتاد سال بانگ الله اكبر و شهادت به رسالت حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله به گوش رسيد، تمامى طرفداران اسلام ناب محمدى صلى الله عليه و آله را از شوق به گريه انداخت ؛ لذا لازم دانستم اين موضوع را به شما گوشزد كنم كه بار ديگر به دو جهان بينى مادى و الهى بينديشيد.
ماديون معيار شناخت در جهان بينى خويش را حس دانسته و چيزى را كه محسوس نباش ، از قملرو علم بيرون مى دانند و هستى را همتاى ماده دانسته و چيزى را كه ماده ندارد و موجود نمى دانند، قهرا جهان غيب مانند وجود خداوند تعالى و وحى و نبوت و قيامت را يك سره افسانه مى دانند در حالى كه معيار شناخت در جهان بينى الهى اعم از حس و عقل مى باشد و چيزى كه معقول باشد، داخل در قلمرو علم مى باشد گرچه محسوس نباشد، لذا هستى اعم از غيب و شهادت است و چيزى كه ماده ندارد مى تواند موجود باشد.
اگر جنابعالى ميل داشته باشيد در اين زمينه تحقيق كنيد مى توانيد دستور دهيد كه صاحبان اينگونه علوم علاوه بر كتب فلاسفه غرب در اين زمينه به نوشته هاى فارابى و بوعلى سينا (رحمة الله عليهما) در حكومت مشاء مراجعه كنند تا روشن شود كه قانون عليت و معلوليت كه هرگونه شناختى بر آن استوار است معقول است نه محسوس ، و ادراك معانى كلى و نيز قوانين كلى كه هر گونه استدلال بر آن تكيه دارد معقول است نه محسوس و نيز به كتابهاى سهروردى (رحمة الله عليه ) در حكمت اشراق مراجعه نموده و براى جنابعالى شرح دهند.
جناب آقاى گورباچف اكنون بعد از ذكر اين مسائل و مقدمات از شما مى خواهم درباره اسلام به صورت جدى تحقيق و تفحص كنيد، اين نه به خاطر نياز اسلام و مسلمين به شما، كه به جهت ارزشهاى والا و جهان شمول اسلام است كه مى تواند وسيله راحتى و نجات همه ملتها باشد....
با آزادى نسبى مراسم مذهبى در بعضى از جمهوريهاى شوروى نشان داديد، كه ديگر اينگونه فكر نمى كنيد كه مذهب مخدر جامعه است ، راستى مذهبى كه ايران را در مقابل ابرقدرتها چون كره استوار كرده است ؛ مخدر جامعه است ؟!... در خاتمه صريحا اعلام مى كنم كه جمهورى اسلامى ايران به عنوان بزرگترين و قدرتمندترين پايگاه جهان اسلام به راحتى مى تواند خلاء اعتقادى نظام شما را پرنمايد و در هر صورت كشور ما همچون گذشته به حسن همجوارى و روابط متقابل معتقد است و آن را محترم مى شمارد.
والسلام على من اتبع الهدى
روح الله الموسوى الخمينى 11 / 10 / 67
پيام امام رضوان الله عليه را به طور خلاصه از مجله نور علم دوره سوم شماره پنجم ، ص 10 - 14 نقل كرديم ، گورباچف بعد از چندى جواب مناسب و تواءم با قبول توسط وزير امور خارجه اش ، به محضر امام فرستاد و اكنون كه جهان كمونيسم ، در حال شكستن است و مكت توحيد به تدريج ظلمت مادى را هم شكسته و نور اعتقاد به خدا را در جاى آن قرار مى دهد، تا جايى كه نمايندگان مملكت مجارستان با اكثريت قاطع به انحلال حزب كمونيسم ، راءى دادند، پيام امام رحمة الله عليه در رديف عوامل شكننده آن هيولاى مخوف قرار گرفته است به اميد از بين رفتن همه مكتبهاى مادى