تشريع
صلوة قصر
در ماه اول از سال دوم ، هجرت رسول خدا صلى الله عليه و
آله وسلم براى تعرض به كاروان قريش به طرف
بواط از ناحيه
ذى خشب تشريف برد در
ذى خشب نماز راشكسته خواند.
(136)
مرحوم صدوق از امام صادق عليه السلام نقل كرده :
وقد سافر رسول الله صلى الله عليه و آله
وسلم الى ذى خشب و هى مسيرة يوم من المدينة يكون اليها بريدان
- اربعة وعشرون ميلا فقصر و افطر فصارت سنة
(137)
واقدى در مغازى گويد: رفتن آن حضرت به ذى خشب در اول ماه
سيزدهم هجرت در ماه ربيع الاول بود
(138) ابن اسحاق نيز ماه ربيع الاول گفته است :
از كلمه فصارت سنة معلوم ميشود
كه تاآن موقع نماز قصر تشريع نشده بود و اين عمل از آن وقت
شروع گرديد و رسميت يافت و سپس فروعات آن توسط آن حضرت و امامن
عليهم السلام مفصل توضيح وتبيين گرديد
(139)
ناگفته نماند: نماز قصر در قرآن مجيد عنوان نشده بلكه دليل آن
سنت قطعيه است در قرآن مجيد فقط صلوة خوف عنوان شده ... كه مى
فرمايد:
و اذا ضربتم فى الارض فليس جناح عليكم
ان تقصروا من الصلاة ان خفتم ان يفتنكم الذين كفروا...
و چون در زمين سفر كرديد، اگر بيم داشتيد كه آنان كه كفر
ورزيده اند به شما آزار برسانند، گناهى بر شمانيست كه نماز
راكوتاه كنيد...(140)
امين الاسلام طبرسى فرمود: طاهر آيه حاكى است كه قصر فقط در
حال خوف جايز است ولى ما جواز قصر رادر صورت نبودن خوف با بيان
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم دانسته ايم ، فقها اهل سنت
درباره قصر اختلاف كرده اند شافعى گويد: انسان مخير است كه
نماز را در سفر شكسته بخواند و يا تمام بخواندولى ابوحنيفه
گويد: قصر واجب است مذهب اهل بيت عليهم السلام نيز وجوب است .
مرحوم شيخ الطائفه در خلاف فرموده : تقصير در سفر واجب است ،
ابوحنيفه نيز وجوب گفته است ولى شافعى گويد: مسافر مخير است مى
تواند تمام بخواند و يا شكسته ، و گويد: اما قصر افضل است ...
عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه
فرمود: الصلاة فى السفر ركعتان ليس
قبلها ولابعد هما شى ء الاالمغرب ثلاث ؛ و حلبى روايت
كرده كه به امام صادق عليه السلام گفتم : ظهر را در سفر چهار
ركفت خواندم فرمود: اعاده كن
(141)
مخفى نماند: مرحوم صدوق در فقيه از امام باقر عليه السلام نقل
كرده كه درصمن حديثى فرمود: وجوب قصر در نماز خوف از قرآن
معلوم مى شود و در نماز مسافر از فعل رسول الله صلى الله عليه
و آله وسلم .
(142)نگارنده گويد: اين اختلاف در اثر ناديده
گرفتن ثقلين است ، كه به فرمان رسول الله صلى الله عليه و آله
وسلم بايد بعد از وى از آن دو جدا نشد، اگر مسلمانان ، به حكم
انى تارك فيكم الثقلين : كتاب الله
وعترتى اهل بيتى ... توضيح شريعت را از اهل بيت مى
خواستند، همه به وجوب قصر در سفر فتوى مى دادند.
وفى الخلاف : روى عمران بن الحصين قال :
حججت مع النبى صلى الله عليه و آله وسلم فكان يصلى ركعتين حيت
ذهب و كذلك مع ابى بكر و كذلك مع عمر حتى ذهبا... و روى عن ابن
عباس قال : فرض الله الصلاة على لسان نبيكم فى السفر ركعتين و
فى الخوف ركعتين
(143)در اين حديث در صحيح مسلم ، ج 1، ص 278
نيز آمده است ولى در آن وفى الخوف ركعة
است سريه عبدالله بن جحش
در ماه رجب كه پنجمين ماه از سال دوم
هجرت بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم عمه زاده خود
(144) عبدالله فرزند جحش را فرمانده فوجى كرد و
او را به طرف مكه ماءمور نمود و فرمود: دو ورز بعد از رفتن
نامه اى كه نوشته ام بازكن و به آنچه در آن است عمل نما، او با
افراد خود دو روز راه رفت ، آنگاه نامه حضرت راگشود، ديد نوشته
است : تا نخله
(145) برو و در آنجا بمان تا اخبار قريش را كه
به تو مى رسد به من گزارش كنى .
عبدالله به ياران گفت : فرما رسول الله چنين است ، گفتند: قبول
داريم گفت : پس هر كه رغبت به شهادت دارد با من بيايد، همه با
هم رفتند تابه نخله رسيدند، در آنجا كاروانى از طائف به مكه مى
رفت كه بار چرم و كشمش داشت ، چهار نفر از اهل مكه به نامهاى :
عمروبن حضرمى و حكم بن كيسان و عثمان بن عبدالله و مغيرة بن
عبدالله محافظ آن كاروان بودند. يكى از ياران عبدالله ، به نام
واقدبن عبدالله سرش را تراشيده بود، اهل كاروان از ديدن او به
اشتباه افتاد و گفتند: اينها براى عمل عمره آمده اند، لذا از
آنها خطرى بر ما نيست ، سلاح بر زمين گذاشته و به استراحت
پرداختند.
آن روز آخرين روز ماه رجب بود، عبدالله با يارانش به مشورت
نشست ؛ گفتند: اگر اينها را بكشيم در ماه حرام كشته ايم كه جنگ
در آن حرام است و اگر نكشيم امشب وارد مكه مى شوند، ديگر به
چنگ ما نخواهند افتاد بالاخره تصميم بكشتن آنها گرفتند، واقد
بن عبدالله تيرى انداخت و عمروبن حضريم را كشت عثمان بن
عبدالله و حكم بن كيسان تسليم شده و امان خواستند، مغيرة بن
عبدالله نيز فرار كرد، آنها كاروان رامصادره كرده و به محضر
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آوردند.
حضرت فرمود: به خدا من شما را امر به جنگ در ماه حرام نكرده ام
، لذا كاروان را و دو اسير را همچنان نگاه داشت و نگرفت ،
عبدالله بن جحش و ياران او از كار خود نادم شدند، و فكر كردند
كه بدبخت شده اند، كفار قريش سر و صدا راه انداختند كه محمد
صلى الله عليه و آله وسلم حرمت ماه حرام را از بين برده است در
اين رابطه آيه 217 از سوره بقره نازل گرديد:
يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير و صد عن
سبيل الله و كفر به المسجد الحرام و اخراج اهله منه اكبر
عندالله و الفتنة اكبر من القتل .
از تو درباره ماهى كه كارزار در آن حرام است مى پرسند: بگو:
كارزار در آن ، گناهى بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفر
ورزيدند به او و بازداشتن از مسجدالحرام (: حج ) وبيرون راندن
اهل آن از آنجا، نزد خدا (گناهى ) بزگتر وفتنه (:شرك ) از
كشتار بزرگتر است ...
و چون آيه نازل شد، حضرت هم كاروان را قبول كرده و هم فديه دو
تا اسير را ميان مسلمانان تقسيم كرد(146)
و آن وقت دو ماه به جنگ بدر مانده بود. بانزول اين آيه هم جواب
مشركان داده شد و هم كار گروه عبدالله بن جحش تصحيح گرديد.
ناگفته نماند: سياست رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم كه به
عبدالله گفت : بعد از دو روز نامه را بازكرده و بخوان از
سياستهاى عجيب است .
تحويل قبله از بيت المقدس به كعبه
به نقل يعقوبى : يك سال و پنج ماه از هجرت گذشته ، در ماه
شعبان ، قبله از بيت المقدس به كعبه زادهاالله شرفا برگشت
(147)در الميزان فرموده : درتاريخ تحويل قبله
اختلاف هست ، و صحيح تر آن است كه اين كار در ماه رجب سال دوم
و ماه هفدهم بوده است
(148)
طبرسى رحمه الله در تفسير: سيقول السفهاء من الناس از تفسير
على بن ابراهيم از امام صادق عليه السلام نقل كرده : تحويل
قبله در ماه هفتم هجرت بوده ، بنابراين حديث تاريخ وقوع آن سال
اول هجرى است .
به هر حال : قبله مسيحيان طرف مشرق است و در هر كجا كه باشند
به طرف مشرق نماز مى خوانند، قبله يهود صخره معروف بيت المقدس
است كه امروز در مسجد صخره در نزديكى مسجد اقصى مى باشد، آن
صخره از سه طرف در هواست و از يك طرف به زمين اتصال دارد، زير
آن خالى است و در آن نماز خوانده مى شود، روايت شده كه رسول
الله صلى الله عليه و آله وسلم ازبالاى آن صخره به معراج رفته
است .
رسول خدا مدت سيزده سال درمكه به سوى بيت المقدس نماز خواند و
هفده ماه در مدينه ، به عبارت ديگر: آن حضرت مجموعا چهارده سال
و پنج ماه به قبله يهود نماز خواند، از بعضى روايات معلوم مى
شود كه در مكه طورى نماز مى خواند كه هم روبه طرف مكه باشد و
هم روبه طرف بيت المقدس .
در روايت كافى آمده كه حلبى از امام صادق عليه السلام پرسيد:
آيا رسول خدا به سوى بيت المقدس نماز مى خواند؟فرمود: آرى ،
گفت : آيا كعبه را پشت سرش قرار ميداد؟ فرمود: اما در مكه نه
وليكن چون به مدينه هجرت فرمود آرى ، تا قبله به سوى كعبه
برگشت . قال : ساءلته هل كان رسول الله صلى الله عليه و آله
وسلم يصلى الى بيت المقدس ؟ قال : نعم ، فقلت : اءكان يجعل
الكعبة خلف ظهره ؟ فقال : اءما اذا كان بمكة فلا و اءما ذاهاجر
الى المدينة فنعم حتى حول الى الكعبة
(149)يهود اين كار را بر آن حضرت نكوهش مى
كردند و مى گفتند: تو تابع مايى و به قبله ما نماز مى خوانى ،
حضرت از اين سخن بسيار غمگين گرديد، شب از خانه به صحرا رفت و
به آسمان نگاه كرده و منتظر آمدن وحى بود، چون روز شد و وقت
نماز ظهر رسيد، در مسجد بنى سالم نماز ظهر مى خواند، جبرئيل
آمد و دو بازوى او را گرفت و به طرف كعبه برگردانيد و بر او
آيه :
قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قلبة ترضيها فول وجهك
شطرالسمجدالحرام
(150)
ما (به هرسو) گردانيدن رويت در آسمان را نيك مى بينيم . پس
(باش تا) تو را به قبله اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم ؛ پس
روى خود را به سوى مسجد الحرام كن .
مرحوم صدوق در فقيه نقل كرده : چون آن حضرت دو ركعت از نماز
ظهر را خواند، جبرئيل آمد و آيه قد نرى ... را خواند بعد دست
او را گرفت و به كعبه برگردانيد، آنهايى كه پشت سرش نماز مى
خواندند، آنها نيز روبه كعبه كردند تا جايى كه زنان در جلو
قرار گرفت و مردان در عقب ، اول نماز ظهر به طرف بيت المقدس و
آخر آن به طرف كعبه خواند شد، اين خبر به مسجدى در مدينه رسيد
كه نمازگزاران دو ركعت عصر را به طرف بيت المقدس خوانده بودند
و در دو ركعت ديگر روبه كعبه كردند، اول نمازشان به طرف بيت
المقدس و آخرش به طرف كعبه شد و آن مسجد، مسجدالقبلتين نام
گرفت
(151) در بحار، ج 19، ص 193، تصريح دارد كه
مسجدى كه حضرت در آن نماز خواند مسجدالقبلتين نام يافت .
از جمله حتى قام الرجال مقام النساء مقام الرجال برمى آيد كه
جبرئيل دست آن حضرت به گرفته و آن طرف مسجد برده و به طرف كعبه
برگردانده است و اگر در جاى خود برگشته بود در عقب زنان و
مردان مى ماند و جماعت باطل مى شد، مگر آن كه بگوييم نماز همه
افرادى بود و آن بعيد است .
تحليل شب
قبله يكى از عوامل وحدت مسلمين است ، همه به طرف آن نماز مى
خوانند، مردگان خود را به آن دفن مى كنند، ذبائح خويش را به
سوى آن ذبخ مى نمايند، رسميت دادن به قبله يهود برخلاف استقلال
بود، وانگهى كعبه نسبت به قبله يهود امتيازات خاصى داشت زيرا:
اولا: اولين معبدى است كه در روى زمين ساخته شده : ان اول بيت
وضع للناس للذى ببكة مباركا و هدى للعالمين
(152) ثانيا: به دست ابراهيم خليل الحرمن ،
ساخته شده كه پدر همه انبياء از نسل اسماعيل و اسحاق است فيه
آيات بينات مقام ابراهيم و من دخله كان آمنا
(153)؛ ثالثا: فداكارى ابراهيم عليه السلام و
اسكان خانواده اش در بيابان جاويدان مى گشت . و مخصوصا مساءله
مراسم حج كه مى بايست تا قيامت همه ساله برگزار شود و كيان
اسلامى را حفظ نمايد بدون قبله بودن عملى نبود، آرى مى بايست
كعبه ابراهيم عليه السلام مانند مركز جاذبه همه ساله ميليونها
انسان را به طرف خود جذب كره و دين ابراهيم و محمد صلى الله
عليه و آله وسلم روز به رز رونق گيرد، و ذبح عظيم هر ساله
فداكارى ابراهيم را زنده نگهدارد.
و اذا بواءنا لابراهيم مكان البيت لاتشرك بى شيئا و طهر بيتى
للطائفين و القائمين و الركع السجود و اذن فى الناس بالحج
ياءتوك رجالا و على كل ضامر ياءتين من كل فج عميق
(154)
و چون براى ابراهيم جانه خانه را معين كرديم (بدو گفتيم ) چيزى
را با من شريك مگردان و خانه ام را براى طواف كنندگان و قيام
كنندگان و ركوع كنندگان (و) سجده كنندگان پاكيزه دار و در ميان
مردم براى (اداى ) حج بانگ برآور تا (زيران ) پياده و (سوار)
بر هر شتر لاغرى - كه از هر راه دورى مى آيند - به سوى تو روى
آورند.
جواب اشكالات و حل مسائل
جريان تحويل قبله ، ميان يهود و منافقان و ضعيف الايمانها،
بسيار سر و صدا ايجاد كرد، و عده اى از مسلمانان دچار شبهاتى
شدند كه قرآن مجيد در ضمن آياتى مسائل را حل و به اشكالات جواب
گفته كه ذيلا بررسى مى كنيم :
1: عده اى از نابخردان گفتند: چه عاملى سبب شد كه از قبله اولى
برگردند، قرآن فرمود: قبله يك چيز غير قابل تغيير و هميشگى
نبود، بلكه يك شى ء جعلى و اعتبارى است ، همه جا مال خدا و ملك
خداست ، هرجا را بخواهد، عامل وحدت و قبله قرار مى دهد:
سيقول السفهاء ما و لا هم عن قبلهم التى كانوا عليهما قل لله
المشرق و المغرب يهدى من يشاء الى صراط مستقيم
(155)
به زودى مردم كم خرد خواهند گفت :چه چيز آنان را از قبله اى كه
بر آن بودند رويگردان كرد؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست ؛هركه
را خواهد به راه راست هدايت مى كند
2: آن حضرت در انتظار وحى به آسمان نگاه كرده منتظر آمدن وحى
در رابطه با تحويل قبله بود، خداوند فرمود: مى بينيم كه روبه
آسمان كرده انتظار وحى را دارى ، رويت را به طرف مسجدالحرام
بكن ، و در هر كجاى دنيا بوديد روبه سوى آن بكنيد، اهل كتاب كه
در كتاب خويش اين مطلب را از پيامبران خويش شنيده اند، خواهند
دانست كه اين عمل حق بوده است و اگر اين كار صورت نمى گرفت
آنها مى گفتند اين پيامبر آن پيامبر موعود نيست :
قدى نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك
شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره و ان
اتواالكتاب ليعلمون انه الحق من ربهم
(156)
ما (به هر سو) گردانيدن رويت در آسمان را نيك مى بينم . پس
(باش تا) تو را به قبله اى كه بدان خشنود شوى برگردانيم ؛ پس
خود را به سوى مسجدالحرام كن ؛ و هر جا بوديد، روى خود را به
سوى آن برگردانيد، در حقيقت ، اهل كتاب نيك مى دانند كه اين
(تغيير قبله ) از جانب پروردگارشان (بجاو) درست است ؛
لئلا يكون للناس عليكم حجة
(157)
اينكه فرموده : رويت را به طرف مسجدالحرام كن ، براى آن است كه
رو كردن به مسجدالحرام روكردن به كعبه است و قبله اصلى همان
كعبه مى باشد در روايتى از امام صادق عليه السلام نقل است كه :
خداوند كعبه را براى اهل مسجد قبله گردانيد، و مسجد را براى
اهل حرم و حرم را براى اهل دنيا.
ان الله تبارك و تعالى جعل الكعبة قبلة لاهل المسجد قبلة لاهل
الحرم و جعل الحرم قبلة لاهل الدنيا
(158)
3: مسلمانان از حضرت پرسيدند: حالا كه قبله عوض شد، تكليف
نمازهايى كه تا به حال خوانديم چيست ؟ خداوند فرمود: پروردگار
زحمت شما را ضايع نخواهد كرد، آن اعمال همه قبول و مورد اجرا و
پاداش پيش خداوند هستند:
و ما كان الله ليضع ايمانكم ان الله بالناس لرؤ وف رحيم
(159).
و خدا بر آن نبود كه ايمان شما را ضايع گرداند، زيرا خدا(نسبت
) به مردم دلسوز و مهربان است .
4: از اول در علم خدا بود كه قبله بايد عوض بشود، و كعبه
ابراهيم قبله مسلمانان گردد، قبله اولى براى آن بود كه معلوم
شود: مردم چقدر از رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم و رهبر
اسلام اطاعت خواهند كرد، و عاصيان كدامان خواهند بود.
و ما جعلنا القبلة التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول
ممن ينقلب على عقبيه
(160)
و قبله اى را كه (چندى ) بر آن بودى ، مقرر نكرديم ، جز براى
آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مى كند، از آن كسى كه از عقيده
خود برميگردد باز شناسيم ....
تشريع روزه رمضان
به نقل يعقوبى : سيزده روز بعد از تحويل قبله ، حكم روزه رمضان
نازل گرديد،(161)
و به نقل مرحوم مجلسى : تحويل قبله در 15 شعبان بود
(162) على هذا تشريع روزه رمضان در بيست و هشتم
ماه شعبان از سال دوم هجرت بوده است ، مرحوم كلينى از امام
باقر عليه السلام نقل كرده است كه چون ماه رمضان نزديك شد و سه
روز از شعبان مانده بود بلال به دستور رسول الله صلى الله عليه
و آله مردم را جمع كرد و آن حضرت بر آنان خطبه خواند و آمدن
رمضان و فضائل آن را بيان فرمود.(163)
به اين طريق : با ورود شهر رمضان در سال دوم هجرت مسلمانان ماه
پرهيز، ماه رحمت ، مغفرت و صيام آن را آغاز كردند كه تا قيام
قيامت عمل واجب و عموى گرديد، روزه در امتهاى نيز بوده و
اختصاص به اسلام ندارد، چنان كه در كلام الله آمده :
كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون
(164)
روزه بر شما مقرر شده است ، همان گونه كه بر كسانى كه پيش از
شما (بودند) مقرر شده بود، باشد كه پرهيزگارى كنيد.
اما معلوم نيست كيفيت آن چگونه بوده است ، مثلا در بنى اسرائيل
روزه اى بوده بنام صوم الصمت يعنى روزه سكوت كه شخصى مثلا يك
روز با كسى سخن نمى گفت و ظاهرا فقط فكر مى كرد، در قرآن كريم
، آنجا كه از ولادت حضرت عيسى خبر ميدهد آمده است كه عيسى به
سخن درآمد و به مادرش گفت :
فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم
اليوم انسيا
(165)
پس اگر كسى از آدميان را ديدى ، بگوى : من براى (خداى ) رحمان
روزه نذر كرده ام ، و امروز مطلقا با انسانى سخن نخواهم گفت .
يعنى اگر كسى را ديدى و گفتند: اين بچه از كجاست با اشاره بگو
كه من براى خدا نذر روزه سكوت كرده ام و امروز با كسى سخن
نخواهم گفت ، تا من خود سخن گويم و جواب آنها را بدهم ، چنان
كه به سخن درآمده و جواب گفت .
در شرايعت اسلام اگر كسى روزه بگيرد و سخن نگويد مانعى ندارد،
ولى حرام است كه سكوت را جزء نيت روزه قرار بدهد يعنى روزه
سكوت حرام است فقهاء نيز بنابر روايات به حرمت آن فتوى داده
اند.
ان رسول الله صلى الله عليه و آله و قال : لاوصال فى صيام ولا
صمت يوم الى اليل ولا عتق قبل الملك
(166)؛
ناگفته نماند صوم وصال آن است كه : انسان روز و شب را روزه
بگيرد و فقط در سحر افطار بكند كه مانند صوم صمت حرام است .
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم دو تا مؤ ذن داشت كه اذان
مى گفتند يكى عبدالله بن م مكتوم كه نابينا بود و ديگرى بلال
حبشى ، عبدالله قبل از صبح اذان مى گفت و بلال بعد از صبح ،
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم فرموده بود: هر وقت صداى
ابن ام مكتوم را شنيديد بخورديد و بياشاميد و هروقت صداى بلال
را شنيديد امساك نماييد چنان كه اين مطلب را امام صادق عليه
السلام از آن حضرت نقل فرموده است
(167)
آيات روزه همان آيات سوره بقره از 183 تا 187 هستند كه تا قيام
قيامت سند اين عبادت خدايى مى باشند و از آيات معلوم مى شود كه
اين تكليف بر مسافر و مريض نوشته نشده و آن ها بايد بعد از سفر
و بعد از صحت روزه بگيرند:
فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر
(168)
هر كس از شما بيمار يا در سفر باشد (به همان شماره ) تعدادى از
روزهاى ديگر(را روزه بدارد)....
بنابراين روزه در حال مرض و در سفر نه تنها جايز نيست بلكه
حرام و بدعت است ، و نيز آنان كه در اثر پيرى روز براى آنها
سخت است :
وعلى الذين يطيقونه فدية طعام مسكين
(169)؛
و بركسانى كه (روزه ) طاقت فرساست ، كفاره اى است كه خوراك
دادن به بينوايى است .
با نقل چند روايت در فضيلت روزه اين مطلب را به پايان مى بريم
.
1: عن ابى عبدالله عليه السلام : قال : قال رسول الله صلى الله
عليه و آله وسلم : الصائم فى عبادة و ان كان على فراشه ما لم
يغتب مسلما
(170)
روزه دار در عبادت است گرچه در بستر باشد، تا وقتى غيبت
مسلمانى را نكرده است
2: عن ابى عبدالله عليه السلام : قال نوم الصائم عبادة و نفسه
تسبيح
(171)
خواب روزه دار عبادت و نفس او تسبيح است .
: عن ابى عبدلله عليه السلام انه قال : للصائم فرحتان ، فرحة
عند افطاره و فرحة عند لقاء ربه
(172)
براى روزه دار، دو سرور و خوشحالى است : 1 - هنگام افطار 2 -
هنگام لقاء پروردگار (وقت مردن و در قيامت )
اعتكاف
براى تشريع اعتكاف ، تاريخى نيافتم ولى ظهور آيه :
ولاتباشر و هن و انتم عاكفون فى المساجد
(173)
و در حالى كه در مساجد معتكف هستيد (بازنان ) در نياميزيد.
كه در ضمن آيات صيام آمده ، نشان مى دهد كه تشريع آن در سال
دوم هجرت تواءم با تشريع روزه بوده است ، درست است كه رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم قبل از بعثت در غار حراء تحنث و
اعتكاف مانندى داشته است ، ولى اعتكاف معمولى در اسلام غير از
آن است .
اعتكاف يك عبادت مخصوصى است در رابطه با تصفيه باطن و پرداختن
به معنويات و مناجات و خلوت با پروردگار و اين نشان مى دهد كه
انسان براى پاك شدن و رسيدن به سعادت به چه مراحلى از تصفيه و
خلوص احتياج دارد.
اعتكاف آن است كه : انسان به قصد عبادت در مسجد بماند، آن به
اصل شرع مستحب و با نذر و سوگند واجب مى شود، معتكف بايد روزه
باشد، خواه واجب يا مستحب ، حداقل اعتكاف سه روز است و از آن
كمتر نمى شود و در كثرت حدى ندارد چنان كه رسول الله صلى الله
عليه و آله وسلم بيست روز در رمضان اعتكاف كردند ولى بايد با
روز سوم تمام شود مثلا اگر پنچ روز اعتكاف كرد بايد با روز ششم
تمام كند و اگر هشت روز شد بايد روز نهم را هم بماند. اعتكاف
بايد در مسجد جامع شهر باشد نه مسجد محله و مسجد بازار، بعضى
جواز آن را به چهار مسجد، يعنى مسجدالحرام ، مسجد پيامبر، مسجد
كوفه و مسجد بصره ، منحصر دانسته اند، و در سائر مساجد به قصد
رجاء آورده مى شود، مرحوم طبرسى فرموده : در مذهب ما جز در
مساجد چهارگانه جايز نيست .
در جواهر فرموده : نظر شهيد اول و علم الهدى و ابن زهره نيز
چنين است ولى بسيار از فقهاء به جواز آن در هر مسجد جامع فتوى
داده اند و از ابن ابى عقيل نقل است كه فرمود: الاعتكاف عند آل
الرسول صلى الله عليه و آله وسلم لا يكون الا فى السماجد و
افضله المسجد الحرام و مسجدالحرام و مسجدالكوفه
(174)
معتكف بايد پيوسته در مسجد باشد و جز براى ضرورت از مسجد خارج
نشود و اگر عمدا بدون مجوز خارج شود عمل باطل است و اگر در
ايام اعتكاف با زنش نزديكى كند كفاره ظهار دارد.
به هر حال اين عبادت سازنده و اين عمل نورانى با رسول الله صلى
الله عليه و آله وسلم شروع شد، خود به اعتكاف نشست و روزها و
شبها از مسجد خارج نشد و با خداى خلوت كرد، مسلمانان نيز از وى
تبعيت كردند ولى حيف كه امروزه اين عمل به تعطيل كشيده است ،
اينك چند حديث :
1: عن الحلبى عن ابى عبدالله عليه السلام قال : كان رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم اذا كان العشر الاواخر اعتكف فى
السمجد و ضربت له قبة من شمر و شمر المئزر و طوى فراشه ...
(175)
وقتى دهه سوم مى شد پيامبر خدا در مسجد معتكف مى شدند و براى
ايشان خيمه اى از مو برمى افراشتند و پيامبر زيرانداز خود را
جمع مى كرد و كمر خود را (براى عبادت ) محكم مى بست .
ظاهر منظور دهه سوم رمضان است .
2: عن الحلبى عن ابى عبدالله عليه السلام : قال كانب بدر فى
شهر رمضان فلم يعتكف رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم فلما
ان كان من قابل اعتكف عشرين ، عشرا لعامه و عشرا قضاء لما فاته
(176)
جنگ بدر در ماه رمضان واقع شد و پيامبر خدا صلى الله عليه و
آله وسلم نتوانست اعتكاف نمايد پس در رمضان آينده بيست روز
اعتكاف نمود ده روز براى همان سال و ده روز براى قضاء سال
گذشته .
لفظ عشرين تثنيه عشر بر وزن عقل است .
3: عن ابن عباس قال : كنت مع الحسن بن على عليه السلام فى
السمجد الحرام و هو معتكف و هو يطوف بالكعبة ، فعرض له رجل من
شيعته فقال : يابن رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم ان على
دينا لفلان فان راءيت ان تقضيه على ؟ فقال : و رب هذه البنيه
ما اصبح عندى شى ء فقال : ان راءيت ان تستمهله عنى فقد تهددنى
بالحبس
(177)؛
ابن عباس گويد: همراه حسن به على عليهماالسلام در مسجدالحرام
بودم و او در حال ا عتكاف مشغول طواف كعبه بود، يكى از شيعيان
دامن حضرت را گرفت و عرضه داشت : اى فرزند رسول خدا همانا به
فلان شخص بدهكار هستم اگر روا ميدانى آن را براى من بپرداز؟
امام فرمود: سوگند به پروردگار اين خانه چيزى نزد من نيست . آن
شخص عرض كرد: اگر بتوانى براى من مهلت بگير چون مرا به زندان
تهديد كرده است .
قال ابن عباس : فقطع الطواف و سعى معه فقلت : ياابن رسول الله
انسيت انك معتكف ؟ فقال : لا ولكن سمعت ابى يقول سمعت رسول
الله صلى الله عليه و آله : يقول : من قضى اخاه المؤ من حاجة
كان كمن عبدالله تسعة الاف سنة صائما نهاره قائما ليله
(178)
ابن عباس مى گويد: حضرت طواف خود را قطع كرد و با او همراه شد
من به او گفتم اى فرزند رسول خدا آيا فراموش كرده اى كه در حال
اعتكاف هستى ؟ سپس فرمود: نه اما شنيدم پدرم فرمود شنيدم
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: كسى كه نياز
برادر مؤ من خود را انجام دهد مانند كسى است كه نه هزار سال
عبادت كرده خدا را در حالى كه روزها روزه و شبها به نماز مشغول
بوده است .
افطار روزه در سفر
اين عمل ظاهرا در سفر جنگ بدر واقع شد كه رسول خدا صلى الله
عليه و آله وسلم در سوم يا هشتم رمضان از مدينه براى جنگ بدر
خارج گرديد، و آن وقت روزه واجب شده بود و در آيات آن خوانديم
كه روزه بر مسافر نيست . از اينجا سخن واقدى در مغازى ج 1، ص
47 تاءييد مى شود كه حضرت به آنان كه افطار نكردند فرمود:
يا معشرالعصاة انى مفطر فافطروا ؛
اى گروه سركش من افطار كردم شما نيز افطار كنيد.
افطار براى مسافر يك حكم ارفاقى است و مسافر نبايد روزه بگيرد
و براى او حرام است ، از روايات معلوم مى شود: بعضى ها افراط
به خرج داده با وجود آيه قرآن و عمل رسول الله صلى الله عليه و
آله وسلم باز در سفر روزه مى گرفتند. چنان كه گذشت ، و نيز
كلينى در كافى از حضرت صادق عليه السلام نقل كرده كه رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم در ماه رمضان از مدينه به سوى مكه
خارج شد، عده اى با او پياده مى رفتند، چون به كراع الغميم
رسيد كاسه آبى خواست و آشاميد و افطار كرد، مردم نيز افطار
كردند، ولى جمعى همچنان روزه ماندند حضرت آنها را عصاة
(گناهكاران ) ناميد(179)
و در روايت ديگرى از امام باقر عليه السلام آمده كه فرمود:
شمى رسول الله صلى الله عليه و آله قوما صاموا حين افطر و قصر
عصاة و قال هم العصاة الى يوم القيامة
(180).
گروهى را كه روزه گرفتند زمانى كه رسول خدا افطار كره و روزه
خود را شكست ، گناهكار ناميد و فرمود ايشان تا روز قيامت
گناهكارند...
اهل سنت مسافر را در روزه گرفتنت و افطار كردن مخير دانسته اند
و اين برخلاف نص صريح قرآن است ، مذهب اهل بيت عليهم السلام به
تبع قرآن و جدشان ، حرمت روزه در سفر مى باشد.
جنگ تاريخى بدر
در اعلام الورى فرموده : اهل تاريخ و مفسران گفته اند: رسول
خدا صلى الله عليه و آله و سلم در بيست و شش جنگ شركت كرد كه
آنها را غزوه گويند و سى و شش سريه به جنگ اعزام فرمود و در 9
جنگ شخصا جنگيد و آنها عبارتند از: بدر، احد، خندق ، بنى قريظه
، بنى المصطلق ، خيبر، فتح مكه ، حنين و طائف ، اين عدد در
مناقب ابن شهر آشوب و مجمع البيان نيز نقل شده است
(181) واقدى 27 غزوه و 47 سريه گفته است .
جريان جنگ تاريخى بدر را كه به پيروزى اسلام انجاميد به طور
فشرده خواهيم نوشت ؛ چرا كه منظور عمده از اين كتاب نقل
جريانها و سننى است كه براى پياده شدن حكومت الهى اسلام به
وقوع پيوست ، زيرا كه اكثريت نزديك به تمام اسلام توسط رسول
الله صلى الله عليه و آله وسلم عملى گرديده است .
مشركان مكه با اهل مدينه پيوسته در حال حرب و نزاع بودند، از
آن طرف كاروانهاى قريش به طور مرتب از نزديكهاى مدينه به شام
رفت و آمد داشتند، رسول خدا هرچند گاهى گروهى از رزمندگان
اسلام را براى تعرض به كاروانها اعزام مى فرمود.
در اين ميان خبر رسيد كه ابوسفيان با چهل نفر كاروانى مركب از
هزار شتر مال التجاره را از شام به مكه مى برد، رسول خدا صلى
الله عليه و آله وسلم از مردم خواست كه براى گرفتن كاروان از
مدينه خارج شوند و فرمود: لعل الله ان ينفلكموها
(182)
واقدى تصريح دارد كه كاروان مركب از هزار شتر بود و ارزش مال
التجاره به پنجاه هزار مثقال طلا مى رسيد و در مكه زن و مردى
از قريش نبود مگر اينكه در آن سهمى داشتند(183)به
قولى حدوده هفتاد نفر به فرماندهى ابوسفيان مراقب كاروان بودند
اگر به دست مسلمانان مى افتاد در تقويت آنها و تضعيف قريش سنگ
تمام مى گذاشت .
بعضى از مسلمانان در جواب به نداى آن حضرت چنان كراهت نشان
دادند كه گويى به طرف چوبه دار مى روند خداى تعالى فرمايد:
و ان فريقا من المؤ منين لكارهون يجادلونك فى الحق بعد ما تبين
كانما يساقون الى الموت و هم ينظرون
(184)
و حال آن كه دسته اى از مؤ منان سخت كراهت داشتند، با تو
درباره حق - بعد از آن كه روشن گرديد - مجادله مى كنند گويى كه
آنان را به سوى مرگ مى رانند و ايشان (بدان ) مى نگرند.
از اين آيه معلوم مى شود كه با آن حضرت مجادله كرده اند، تا
خروج را تاءخير اندازد و يا صرف نظر كند، و گفتند: عده ما كم
است ، خروج راءى صحيحى نيست ،.
عجيب است كه با اين همه شواهد و آيات باز اهل سنت بنابرقول
ابوالحسن اشعرى مؤ سس مذهب اشاعره مى گويند: اصحاب رسول خدا
صلى الله عليه و آله نزديك به عصمت بوده و گناهكارى در ميان
آنها نبود، نقد حال آنها اهانت به رسول الله صلى الله عليه و
آله و سلم است ، حتى درباره معاويه نيز نبايد چيزى گفت ، چون
خواهر پدرى اش ام حبيبه زوجه رسول الله بود.
از حسن بصرى كه از دشمنان اميرالمؤ منين عليه السلام بود
پرسيدند: در جنگ جمل على عليه السلام حق بود يا طلحه و زبير و
عايشه ؟ در جواب گفت :
تلك دماء طهر الله منها اسيافنا فلا نلطخ بها السنتنا ؛
آنها خونهايى است كه خدا نگذاشت شمشير ما به آنها آلوده شود،
لذا زبانهاى خود را نيز به آنها آلوده نمى كنيم .
آرى كسى كه تنها و بدون اهل بيت عليهم السلام راه رفت چنان
خواهد شد ما عقيه داريم كه در بين اصحاب آن حضرت مانند مسلمين
امروز گروه مطيع و عاصى از هر دو وجود داشتند، و هر يك در نزد
خدا حساب خود را دارند، صرف ديدن آن حضرت و بودن در زمانش
موضوعيت ندارد.
به هر حال آن حضرت در روز هشتم رمضان از مدينه خارج شد و در
محلى به نام بقع اردو زد و خواست از لشكريان بازرسى به عمل
آورد(185)
ياران آن حضرت به نقل طبرسى كمى بيش از سيصد نفر بودند، واقدى
سيصد و پنج و ديگران سيصد و ده و اندى گفته اند(186)
و در مجمع البيان به سيصد و سيزده نفر تصريح كرده است
(187)
در آن گروه اصلا آمادگى نبود، يعقوبى گويد: هفتاد شتر و دو تا
اسب يكى مال زبير و ديگرى مال مقداد بود، گويند، مرثد بن ابى
مرثد نيز اسبى داشت ، طبرسى فرموده : اكثر يارانش پياده بودند،
هشتاد شتر و يك اسب داشتند، و چند نفر به نوبت بر شتران سوار
مى شدند رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم نيز با مرثد بن
ابى مرثد به نوبت از يك شتر استفاده مى كردند
(188).
از آن طرف ابوسفيان از حركت آن حضرت مطلع شده ، ضمضم بن عمرو
غفارى را به مكه فرستاد و به قريش اطلاع داد كه كاروان در معرض
خطر جدى است ، بايد هرچه زودتر براى نجات كاروان حركت كنند.
به دنبال اين اعلام خطر حدود هزار نفر مسلح از مكه براى نجات
كاروان حركت نموده و راه بدر را در پيش گرفتند تابولهب كه خود
نتوانست بيايد به عاص بن هشام چهارهزار درهم داد و به جاى خويش
روانه كرد، همه يا اكثر بزرگان قريش در اين بسيج شركت كردند و
گفتند: هر كه شركت نكند خانه اش كوبيده خواهد شد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هنوز به بدر نرسيده بود كه
جاسوسش عدى آمده و به جاى كاروان را به اطلاع آن حضرت رسانيد،
از آن طرف جبرئيل نازل شده و حركت مشركان را خبر داد، حضرت با
ياران به مشورت پرداخت كه كاروان را تعقيب كنند و يا براى جنگ
با مشركان آماده شوند.
ابوبر آن حضرت را از جنگ با مشركان بر حذر داشت و گفت : يا
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آنها بزرگان قريش هستند از
آن وقت كه كفر اختيار كرده اند هرگز ايمان نياورده اند از روزى
كه عزت يافته اند، هرگز ذلت به آنها روى نياورده است ، وانگهى
شما با آمادگى جنگ بيرون نشده ايد!!! حضرت كه از اين همه بزرگ
كرن كفار ناراحت شده بود، فرمود: بنشين ، سپس عمربن الخطال
برخاست و مانند ابوبكر سخن گفت : حضرت فرمود: بنشين .
آنگاه مقدادبن اسود كندى برخاست و گفت : يارسول الله صلى الله
عليه و آله وسلم آنها مستكبران قريشند ولى ما به تو ايمان
آورده ، نبوتت را تصديق كرده و گواهى داده ايم كه آنچه آورده
اى حق است ، اگر بفرمايى خودمان ميان اخگر درخت گز و ميان
خارهاى درخت هرس مى اندازيم ، به خدا قسم ، ما مانند بنى
اسرائيل نخواهيم گفت : اذهب انت و ربك فقاتلا انا هاهنا قاعدون
(189)بلكه مى گوييم : امض لامر ربك فانامعك
مقاتلون از دستور پروردگار اطاعت كن كه ما در ركاب تو خواهيم
جنگيد حضرت فرمود: جزاك الله خيرا
سپس رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم از انصار نظر خواست ،
سعدبن معاذ برخاست و مانند مقداد سخن گفت و اضافه كرد، از
اموال ما هرچه خواستى در اين راه مصرف كن ... شايد خداوند به
وسيله ما وضعى پيش آورد كه چشمان شما روشن شود، با بركت خدا ما
را به طرف دشمند ببر. رسول خدا، از اين سخن و وفادارى انصار
بسيار شاد گرديد و به دنبال سخن وى چنين فرمود: با بركت خدا
حركت كنيد، خداوند به من وعده فرموده كه يا كاروان را مى گيريم
و يا دشمنان را منكوب مى كنيم ، خدا هرگز در وعده خويش تخلف
نمى كند، گويى كه قتلگاه ابوجهل و عتبة بن ربيعه و شيبة بن
ربيعة و فلان و فلان را با چشم خود مى بينم : سيروا على بركة
يريد فان اله عزوجل قد وعدنى احدى الطائفين و لن يخلف الله
وعده و الله لكانى انظر الى مصرع ابى جهل بن هشام و عتبة بن
ربيعة و شيبة بن ربيعة و فلان و فلان
(190)
ناگفته نماند: درباره سخن گذشته از ابوبكر و عمر، در كتب اهل
سنت خبرى نيست و خودش نداشته اند كه عين سخن آنها را بگويند و
به طور سربسته گفته اند ابوبكر و عمر سخن گفتند و نيكو گفته
اند مثلا عبارت حلبى درسيره اش چنين است : قال ابوبكر فقال و
احسن ثم قام عمر فقال و احسن ولى واقدى در مغازى كلام گذشته را
فقط به عمربن الخطاب نسبت داده است
(191)
يكى از دو وعده كه آن حضرت اشاره فرموده در قرآن مجيد چنين
آمده :
واذ يعدكم الله احدى الطائفتين اءنها لكم و تودون ان غير ذات
الشوكة تكون لكم و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر
الكافرين
(192)
و (به ياد آوريد) هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته (كاروان
تجارتى قريش يا سپاه ابوسفيان ) را به شما وعده داد كه از آن
شم باشد، و شما دوست داشتيد كه دسته بى سلاح براى شما باشد،
(ولى ) خدا مى خواست حق (: اسلام ) را با كلمات خود ثابت ، و
كافران را ريشه كن كند.
منظور از ذات الشوكة قشون مشركين است ، از اين آيه روشن است كه
مسلمانان مى خواستند كاروان را بگيرند كه كم درد سر بود، ولى
خدا مى خواست كه جنگ بشود و مشركان شكست بخورند تا اسلام پيروز
شود و بالاخره خواست خدا و يارى او بود كه مسلمانان را در آن
جنگ نابرابر به پيروزى رسانيد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم دو نفر را قبلا به بدر
فرستاده بود كه از وضع كاروان با خبر باشند، آن دو به بهانه آب
خوردن وارد برد شدند ديدند دخترى به دخترى مى گويد: پول مرا كه
وام گرفته اى ، بده دختر در جواب گفت : صبر كن كاروان قريش به
اينجا خواهد آمد، من براى آنها خدت كرده پول تو را خواهم داد.
آنها از اين گفتگو دانستند كه كاروان هنوز نيامده است ، بعد از
چندى ابوسفيان به آنجا رسيد، و از مردم سؤ ال كرد كه آيا كسى
يا كسانى به اينجا آمده اند؟ گفتند: فقط دو نفر شتر سوار آمده
آب خوردند و رفتند، ابوسفيان گفت به كدام طرف رفتند، گفتند: از
ميان اين كوهها، ابوسفيان در ميان آنه در پى آنها رفت و چند
پشكل شتران آنها را يافت و چون پشكل ها را شكست در ميان آنها
ذرات هسته خرما يافت و دانست كه شتران مدينه اند، زيرا اهل
مدينه هسته خرما را بلغور كرده و به شتران مى دادند. ابوسفيان
يقين كرد كه لشكريان اسلام در آن حوالى هستند. لذا به زودى خود
را به كاروان رسانيد و دستور داد كاروان بيراهه رفته و از كنار
درياى احمر بروند، بدين طريق كاروان از چنگ سپاهيان اسلام در
رفت . در مجمع البيان آمده : به دنبال نجات كاروان ، ابوسفيان
به مشركين پيام فرستاد كه خطر رفع شد و احتياج به آمدن نيست
ولى مشركان كه از مكه خارج شده بودند برنگشته و به طرف بدر
رهسپار شدند
(193)
سپاهيان اسلام به بدر رسيدند، بدر چاه آبى بود و صاحب آن مردى
از قبيله غفار بود به نام بدر كه نام او را بر چاه گذاشته
بودند
(194) و نيز دشتى را كه چاه در آن قرار داشت
بدر مى گفتند و آن دشتى است بيضى شكل كه طول آن حدود پنج ميل
ده كيلومت و عرض آن تقريبا چهار ميل است ، و اكنون بدر نام
دهكده بزرگى است كه 28 فرسخ (168 كيلومتر) با مدينه فاصله
دارد.
مسلمانان آب بدر را اشغال كردند، مشركان بى آب شده سقاهاى خويش
را براى آبه فرستادند، حضرت آنها را گرفت و در بازجويى از آنها
پرسيد شما كيستيد؟
گفتند: غلامان قريشيم . فرمود: آنها چند نفرند؟گفتند: نمى
دانيم ، فرمود: روزى چند شتر نحر مى كنند؟ گفتند: ده و يا نه
تا. حضرت فرمود: آيا نهصد تا هزار نفرند، آنگاه طوريكه از آمدن
نادم شدند(195).
سرانجام در دشت بدر دو سپاه چنان رو درروى هم ظاهر شدند كه
چهاره جز ستيز و جنگ نبود، و اين خواست خدا بود كه قريش مجال
برگشتن نداشته باشند، خداى تعالى فرمايد:
اذ انتم بالعدوة الدنيا و هم بالعدوة القصوى و الركب اسفل منكم
و لو تواعدتم لاختلفتم فى الميعاد و لكن ليقضى الله امرا كان
مفعولا
(196)
آنگاه كه شما بر دامنه نزديكتر (كوه ) بوديد و آنان در دامنه
دورتر(كوه ) و سواران (دشمن ) پايين تر از شما (موضع گرفته )
بودند، و اگر با يكديگر وعده گذارده بوديد قطعا در وعده گاه
خود اختلاف مى كرديد، ولى (چنين شد) تا خداوند كارى را كه
انجام شدنى بود به سرانجام رساند....
مسلمانان چون كمى عده و دست خالى بودند خويش و كثرت دشمن و
مجهز بودن آن را به نظر آوردند، به درگاه خدا استغاثه كردند،
خداوند براى يارى آنها سه هزار فرشته از آسمان نازل كرد كه سبب
قوت قلب و دلگريم مسلمانان شدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم چون كمى عده مسلمانان و
كثرت كفار را به نظر آورد روبه قبله ايستاد و گفت : خدايا وعده
اى كه به من داده اى انجام ده خدايا اگر اين گروه هلاك و كشته
شون ديگر در اين زمين موحدى كه تو را عبادت كند پيدا نخواهد شد
و همين طور دست به آسمان دعا مى كرد تا عبا از شانه اش افتاد
خداوند فرمود:
اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة
مردفين
(197)؛
(به ياد آوريد) زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى
طلبيد، پس دعاى شما را اجابت كرد كه : من شما را با هزار
فرشته پياپى ، يارى خواهم كرد.
يعنى هر يك از هزار فرشته ، دو فرشته را در رديف خواهند داشت
كه جمعا سه هزار مى شوند عبارت عربى آن حضرت چنين بود: اللهم
انجزنى ما وعدتنى ، اللهم ان تهلك هذه العصابة لاتعبد فى الارض
فما زال يهتف ربه مادا يديه حتى سقط ردائه من منكبه
(198) در صفحات آينده شايد درباره آمدن ملائكه
مفصل صحبت شود.
در اين ميان حضرت به آنها پيام فرستاد كه : من شروع قتال
راناخوش دارم مرا با عرب بگذاريد و برگرديد، عتبه گفت : هر
كه اين پيشنهاد را رد كند نجات نمى يابد برگرديم خوب پيشنهادى
است آنگاه به شتر سرخ مويى سوار شده با اصرار تمام از مشركين
مى خواست كه برگردند،... ابوجهل از درخواست او در غضب شده و
گفت : مى ترسى ، ريه ات باد كرده
(199)عتبه در جواب گفت : اى مخنث آيا من مى
ترسم ، به زودى قريش خواهد دانست كدام يك از من و تو لئيم تر و
ترسوتريم و كدام طالب فساد در قوم خويش است ، اين را گفت ، بعد
لباس جنگ پوشيد، خودش و برادرش شيبه و پسرش وليد به ميدان آمده
و از رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم حريف خواستند، حضرت
به پسر عمويش عبيدة بن حارث كه هفتاد ساله بود فرمود: يا عبيدة
برخيز و بعد به عمويش حمزه و پسر عمش على بن ابيطالب عليه
السلام فرمود: برخيزيد، قريش مستكبران خويش را آورده ، مى
خواهند نور خدا را خاموش كنند، ولى خدا نور خويش را تمام خواهد
كرد، بعد فرمود: عبيده تو با عتبه بجنگ و حمزه تو با شيبه و
على تو با وليدبن عبته .
على عليه السلام به وليد حمله كرد و شمشير بر كتف او فرود
آورد، دست راست وليد قطع شد، او با دست چپ ، دست راست خويش
را بر سر آن حضرت چنان كوفت كه امام فرمود: گمان كردم آسمان بر
زمين فتاد و با ضربت ديگر كار وليد تمام شد.
از آن طرف حمزه نيز عتبه را بر خاك انداخت ، عبيدة بن حارث فرق
شيبه را شكافت و شيبه ضربتى بر ساق او وارد آورد، على و حمزه ،
عبيده را محضر رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آوردند،
رسول خدا به گريه افتاد، عبيده گفت : آيا شهيد نيستم ؟ فرمود:
آرى اولين شهيد اهل بيت من هستى ، او به وقت برگشتن از بدر
شهيد شد و در وادى صفراء مدفون گرديد و در روايت ديگرى آمده :
على عليه السلام بعد از كشتن وليد در قتل عتبه و شيبه نيز شريك
شد.(200)
همان است كه : امام عليه السلام در ايام خلافت خويش به معاويه
نوشت : من ابوالحسن هستم كه جدت عتبه و عمويت شيبه و دايى ات
وليد و برادرت حنظله را كشتم ، كسانى كه خدا خونشان ر در بدر
به زمين ريخت ، آن شمشير با من است و با آن قلب بى باك با دشمن
روبرو مى شوم
(201)
پس از كشته شدن آن سه مشرك نامى ، جنگ تمام عيار شروع گرديد،
طرفين به جان هم افتادند، ابوجهل فرياد كشيد، اهل يثرب را
بكشيد و مهاجران را زنده بگيريد، رسول الله صلى الله عليه و
آله به اصحابش فرياد كشيد: چشم ها را پايين اندازيد به كثرت
دشمن ننگريد، دنها را بفشاريد... و اين جبرئيل است كه با سه
هزار فرشته به يارى شما آمده است و در اين ميدان حاضرند، اين
ندا بر اطمينان مسلمانان افزود، بتدريج ، شكست و هزيمت در
مشركان آشكار شد و چندان طول نكشيد كه جسد هفتاد نفر از مشركان
در خون غلتيد و هفتاد نفر اسير گرديد، بقيه پابه فرار گذاشتند
و معركه تمام شد در اين جنگ نابرابر الطاف خدا به قدرى زياد
بود كه با وجه عادى امكان پيروزى نبود تا جايى كه خداوند
فرمود:
فلم تقتلوهم ولكن الله قتلهم و ما رميت اذ رميت ولكن الهل رمى
(202)
و شما آنان را نكشيد، بلكه خدا، آنان را كشت و (چون ريگ به سوى
آنان ) افكندى ، تو نيفكندى ، بلكه خدا افكند....
جبرئيل در آن روز به حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله عرض
كرد: مشتى خاك برگير و بر آنها بپاش ، حضرت على عليه السلام
فرمود: مشتى از سنگريزه زمين به من بده ، او مشتى سنگريزه گرد
آلود به وى داد حضرت آنها را بر روى قوم پاشيد و فرمود: شاهت
الوجود مشوه و قبيح باد اين چهره ها...
(203) خداوند چنان اثر در آن به وجود آورد كه
دلهاى مشركان پر از وحشت و نوميدى شد و مصداق سنلقى فى قلوب
الذين كفروا الرعب
(204)گرديد، وگرنه سيصد نفر تقريبا بى سلاح
چطور مى توانست هزار مسلح را مغلوب گرداند!!! ابن ابى الحديد
گفت : در جنگ جمل عايشه مشتى به دست گرفت و بر لشكريان على
عليه السلام انداخت و مانند رسول الله صلى الله عليه و آله
وسلم گفت : شاهت الوجوه يك نفر در جواب او فرياد كشيد: و ما
رميت اذ رميت ولكن الشيطان رمى
(205)
ملائكه در ميدان جنگ
آيات و روايات صريح اند در اين كه : ملائكه براى يارى مسلمانان
از آسمان نازل گشتند ولى آيا جنگ كردند و آدم كشتند و يا اين
كه فقط بر دلهاى مؤ منان اطمينان آوردند؟ مطلبى است كه بررسى
خواهد شد:
اذ تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انى ممدكم بالف من الملائكة
مردفين
(206)
(به ياد آوريد) زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مى طلبى
، پس دعاى شما را اجابت كرد كه : من شما را با هزار فرشته
پياپى ، يارى خواهم كرد
اين آيه و عده نزول ملائكه است و مراد از مردفين آن است كه هر
يك دو ملك ديگر را در رديف خواهن داشت كه مجموعا سه هزار
باشند، زيرا كه در آيه ديگرى به سه هزار تصريح شده است .
اذ تقول للمؤ منين الن يكفيكم ان يمدكم بثلاثة الاف من
الملائكة منزلين
(207)
آنگاه كه به مؤ منان مى گفتى : آيا شما رابس نيست كه
پروردگارتان ، شما را با سه هزار فرشته فرود آمد، يارى كند؟
اين آيه نيز وعده نزول ملائكه است ، اما آيه بعدى دلالت بر
نزول دارد كه فرموده :
اذ يوحى ربك الى الملائكة انى معكم فثبتوا الذين آمنوا سالقى
فى قلوب الذين كفروا الرعب فاضربوا فوق الاعناق و اضربوا منهم
كل بنان
(208)
هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان وحى مى كرد كه من با شما هستم
، پس كسانى را كه ايمان آورده اند ثابت ثدم بداريد، به زودى در
دل كافران وشحت خواهم افكند. پس ، فراز گردنها را بزنيد، و همه
سرانگشتانشان را قلم كنيد.
آيه حكايت از آمدن ملائكه دارد كه بنا بود قلب مؤ منان را ثبات
و اطمينان بخشند، منظور از فوق الاعناق سرها هستند كه بالاى
گردنها قرار گرفته اند و از بنان اطراف بدن است ، مانند دستها
و پاها، امين الاسلام طبرسى فرموده : جايز است فاضربوا خطاب به
مؤ منان باشد و يا به ملائكه ، گرچه ظهور آن در ملائكه است .
بنابر ظهور آيه ، ملائكه بعد از دستور، جنگ كرده و آدم كشته
اند، مگر آنكه بگوييم : فاضربوا... كنايه است از اذلال و گرفتن
قدرت سلاح از دستشان با ارعاب چنان كه الميزان احتمال داده است
والله العالم .
مرحوم طبرسى فرموده : اختلاف است در اين كه ملائكه جنگيده اند
يا نه
(209).
جبايى گويد: فقط مؤ منان را تشجيع كرده و عده آنها را زياد
نشان داده اند ولى مقاتل گويند: جنگيده اند، و آنگاه كه ابن
مسعود در بالاى سرابوجهل ايستاد و در او هنوز رمقى مانده بود،
ابوجهل گفت : اين ضربتها از كجا مى آمد كه صاحب آنها ديده نمى
شد، گفت : از طرف ملائكه بود، گفت : پس آنها بر ما غالب شدند:
نه شما.
سهل بن حنيف از پدرش نقل كرده : روز بدر مى ديديم كه يكى از ما
با شمشيرش به مشركى اشاره مى كرد ولى پيش از رسيدن شمشير، سرش
قطع مى شد، ابن عباس از مردى از غفار نقل كرده : من و پسر
عمويم كه هر دو مشترك بوديم بالاى كوهى رفتيم كه ببينيم كار به
كجا خواهد انجاميد. در آن وقت ابرى نازل شد، جمجمه اسبان را در
آن شنيديم ، صدايى آمد كه مى گفت : حيزوم برو جلو، پسرعمويم از
شنيدن اين سخن هراسيد و قالب تهى كرد ولى من به زحمت خويش را
نگاه داشتم ، نگارنده گويد: اگر فاضربوا... را در آيه حمل به
ظاهر نكنيم دليل محكمى بر جنگيدن ملائكه نداريم ، عياشى در
تفسير خود ذيل آيه (من الملائكة مسومين )
(210)از امام باقر عليه السلام نقل كرده :
ملائكه در روز بدر عمامه هاى سفيد داشتند كه گوشه هاى آنها
پايين آمده بود
(211)، در مجمع نيز از على عليه السلام نقل
كرده است .
جريان نزول ملائكه در غار ثور نيز آمده است آنگاه كه حضرت با
ابوبكر در آنجا بود، و مشركان در نزديكى آن به جستجو مشغول
بودند، خداى فرمايد:
اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لاتحزن الله معنا فانزل الله
سكينة عليه و ايده بجنود لم تروها،
(212)
آنگاه كه در غار (ثور) بودند، وقتى به همراه خود مى گفت :
اندوه مدار كه خدا با ماست پس خدا آرامش خود را بر او فرو
فرستاد، و او را با سپاهيانى كه آنها را نمى ديد تاءييد كرد...
و نيز در جنگ حنين آنگاه كه مسلمانان فرار كردند، و رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم به تنگنا افتاد، ملائكه از جانب خدا
بياريش آمدند، قرآن مجيد فرمايد:
ثم انزل الله سكينة على رسوله و على المؤ منين و انزل جنودا لم
تروها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين
(213).
آنگاه خدا آرامش خود را برفرستاده خود و بر مؤ منان فرود آورد،
و سپاهيانى فرو فرستاد كه آنها را نمى ديدند، و كسانى را كه
كفر ورزيدند عذاب كرده و سزاى كافران همين بود.
نظير همين است جريان جنگ احزاب كه فرموده :
اذكروا نعمة الله عليكم جائتكم جنود فارسلنا عليكم ريحا و
جنودا لم تروها...
(214)
نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه لشكرهايى به سوى
شما (در) آمدند، پس بر سر آنان تندبادى - و لشكرهايى كه آنها
را نمى ديديد - فرو فرستاديم ....تجسم شيطان و فرار او
قرآن كريم صريح است در اين كه شيطان در
ميدان بدر مجسم گرديد و ديده شد و مشركان را تشجيع نمود و چون
ملائكه را ديد فرار كرد ما اول آيات آن را نقل كرده و آنگا
توضيحى درباره آن مى دهيم در سوره انفال ضمن آيات جنگ بدر چنين
مى خوانيم :
و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لاغالب لكم اليوم من الناس
و انى جار لكم فلما ترآئت الفئتان نكص على عقيبه و قال انى
برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد
العقاب
(215)
و(ياد كن ) هنگامى را كه شيطان اعمال آنان را بر ايشان بياراست
و گفت : امروز هيچ كس از مردم بر شما پيروز نخواهد شد، و من
پناه شما هستم پس هنگامى كه دو گروه ، يكديگر را ديدند (شيطان
) به عقب برگشت و گفت : من از شما بيزارم من چيزى را مى بينم
كه شما نمى بينيد، من از خدا بيمناكم و خدا سخت كيفر است .
آيه را نمى شود به وسوسه شيطان حمل كرد، زيرا مى گويد: به مردم
گفت : من پناه و حامى شما هستم و چون دو گروه به هم رسيدند،
پابه فرار گذاشت گفتند: چرا فرار مى كنى ؟ گفت : آنچه را كه من
مى بينم شما نمى بينيد، از خدا مى ترسم ، كه گرفتار شوم ،
معلوم است كه مجسم ديده شده و خود را نشان داده است .
در مجمع البيان از امام باقر و امام صادق عليه السلام نقل كرده
: شيطان به صورت سراقة بن مالك از اشراف بنى كنانه درآمد، و به
آنها گفت : من پناه شما هستم ، كسى قدرت پيروز شدن بر شما را
ندارد، دستش در دست ابوجهل بود، چون ملائكه را ديد، پابه فرار
گذاشت : ابوجهل گفت : در اين وقت حساس ما را بى كمك مى گذارى
؟! گفت : آنچه من مى بينم شما نمى بينيد.
ابوجهل گفت : ما جز پستان و بدقيافه هاى يثرب
(216) را نمى بينيم شيطان بر سينه او زد و فرار
كرد، فراريان در مكه گفتند: علت شكست ما فرار سراقه بود، سراقه
گفت : به خدا قسم من حتى از رفتن شما بى خبر بودم ، و آنگاه
مطلع شدم كه شكست خورده بوديد.
نگارنده گويد: وجود جن و شيطان و تجسم آنها واقعيتى است كه
بايد پذيرفت چون قرآن مجيد از آن خبر داده است و معصومين عليهم
السلام به وجود آن اقرار كرده اند، بعضى از مسلمانان در
اينگونه چيزها از ماديهاى غربى مى ترسند و ناچار به تاءويلات
نادرست روى مى آورند مانند آن كه مى گويند: گذشتن بنى اسرائيل
از درياى احمر و غرق شدن فرعونيان اثر جزر و مد معروف شده است
.
ولى نبايد از آنها ترسيد و بايد حقائق را پوست كنده بيان كرد
هرچند كه سبب انكار عده اى گردد، آرى جن كه شيطان نيز از آن
هاست ، به هر شكل متشكل مى شود و انسان آن را مى بيند، ولى جن
بودنش را نمى داند، به طورى كه ابراهيم و لوط عليهم السلام
ملائكه را در صورت جوانها بودند نشناختند، تا آنها خودشان
گفتند: (انا رسل ربك ...)
(217)
در كافى
(218) بابى منعقد كرده تحت عنوان اينكه جن ها
به محضر ائمه عليهم السلام مى آمدند و از مسائل دين سؤ ال مى
كردند و من اين مطلب را در قاموس قرآن كلمه جن بطور مشروح نقل
كرده ام كه واقعا بحث مفيدى است .
شهداى فضيلت
از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم كسى اسير گرفته
نشد و فقط چهارده نفر شربت شهادت نوشيدند كه اسامى مباركشان به
قرار ذيل است :
1: عبيدة بن حارث عموزاده رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم
كه شيبه او را زخمى كرد و در راه مدينه شهيد شد و رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم او را در وادى صفراء دفن كرد.
2: عميربن ابى وقاص برادر سعدبن ابى وقاص كه به دست عمروبن
عبدودفارس احزاب شهيد گرديد، عمرو در خندق به دست مولا عليه
السلام به درك رفت .
3: عميربن عبدود ذوالشمالين كه به دست مولا ابواسامه شهيد
گرديد.
4: عاقل بن ابى بكير كه مالك بن زهير لعن شهيدش كرد.
5: مهجع غلام عمربن الخطاب كه به دست عامربن الحضرمى به
لقاءالله پيوست .
6: صفوان بن بيضاء كه طغيمه بن عدى شهيدش نمود، اين شش نفر همه
از مهاجران بودند، و هشت نفر از انصار به قرار ذيل مى باشند:
7: مبشربن عبدالمنذر كه توسط مشركى به نام ابوثور به لقاءالله
رفت .
8: سعدبن خيثمه كه عمروبن عبدود شهيدش كرد.
9: حارثة بن سراقه ، قاتلش جنان بن عرقه بود كه تيرى به حلقش
زد و شهيد شد.
10: عوف بن عفراء
11: معوذبن عفراء، اين هر دو توسط ابوجهل به شهادت رسيدند.
12: عميربن حمام كه به دست خالدبن اعلم به لقاءالله پيوست .
13: رافع بن معلى ، قاتلش عكرمة بن ابى جهل بود.
14: يزيد بن حارث كه نوفل بن معاويه شهيدش كرد.
اين اسامى در بحارالانوار، ج 19 ص 360، از ابن ابى الحديد از
اقدى نقل شده است و واقدى در ج 1، ص 145، مغازى آنها را آورده
است ، در اعلام الورى ص 77: فرموده : از مسلمان چهارده نفر
شهيد گرديدند، آنگاه اسامى شهداء مهاجرين را نقل وبه انصار
اشاره كرده است ، يعقوبى نيز در تاريخ خويش ج 2، ص 27 به
چهارده نفر بودن آنها تصريح كرده است
آنان كه به دست اميرالمؤ منين عليه السلام مقتول شدند
به اتفاق محدثان و مورخان هفتاد نفر از مشركان به درك رفته و
هفتاد نفر اسير شدند، به نقل مفيد(219)
سى و شش نفر از آنها توسط حضرت ولى ذوالجلال اميرالمؤ منين
عليه السلام كشته شدند، مرحوم شيخ مفيد رحمه الله ، چنين گويد:
راويان خاصه و عامه اسامى آنان را توسط امام عليه السلام در
بدر كشته شدند چنين ياد كرده اند:
1: وليد بن عتبة پهلوان نامى عرب
2: طعيمة بن عدى از رؤ س گمراهان
3: عاص بن سعد شجاع معروف
4: عميربن عثمان بن كعب
5: زمعة بن الاسود
6: عقيل بن اسود
7: حارث بن زمعة
8: نضربن حارث بن عبدالدار
9: نوفل بن خويليد بزرگترين دشمن رسول الله
10: عثمان بن عبيدالله
11: مالك بن عبيدالله
12: مسعودبن ابى اميه
13: قيس بن فاكه بن مغيرة
14: حذيفة بن ابى حذيفة
15: ابوقيس بن الوليد بن مغيرة
16: حنطلة بن ابى سفيان
17: عمروبن مخزوم
18: ابوالمنذرابن ابى رفاعة
19: منبة بن حجاج السهمى
20: عاص بن منبه
21: علقمة بن كلده
22: ابوالعاص بن قيس
23: معاويه بن مغيرة
24: لوذان بن ربيعة
25: عبدالله بن منذر
26: مسعودبن امية
27: حاجب بن سائب
28: اوس بن مغيرة
29: زيدبن مليص
30: عاصم بن ابى عوف
31: سعيد بن وهيب
32: معاوية بن عامدبن عبدالقيس
33: عبدالله بن جميل
34: سايب بن مالك
35: ابوالحكم بن اخنس
36: هشام بن ابى امية
مرحوم مجلسى نيز در بحارالانوار، ج 19، ص 277،آن را از ارشاد
نقل فرموده است و ابن هشام در سيره ، ج 2، ص 365 - 374 آنها را
پراكنده نقل كرده است ، آرى ، على عليه السلام درمحراب عبادت
اولين زهد و در ميدان جنگ اولين قهرمان بود، ضربات آن حضرت بود
كه مشركان را مستاءصل كرد و اسلام را پيروز گردانيد، و
مسلمانان را به پيشرفت اسلام اميدوار نمود آرى على عليه السلام
اسدالله بود.
مشركان در چاه بدر
در بدر گودالى چاه مانند بود، حضرت فرمود آنجا را عميق كردند
سپس دستور داد كشتگان مشركين را در آن ريختند مگر امية بن خلف
كه بسيار چاق بود و بلافاصله آماس كرد و بدنش متلاشى شد،
مقدارى خاك و سنگ به روى او ريخته و مستورش كردند، آنگاه در
كنار گودال ايستاد و آنها را با نامهاى خود صدا كرد و فرمود:
آيا وعده پروردگار را از شكست و عذاب حق و صواب يافتيد، من كه
وعده پروردگارم را حق نيافتم ، براى پيامرتان بدقومى بوديد،
شما مرا تكذيب كرديد ديگران تصديق نمودند، شما مرا از مكه
بيرون كرديد ديگران مكانم دادند، شما به جنگ با من برخاستيد،
ديگران ياريم كردند
(220)
عمربن الخطاب گفت : يا رسول الله چه خطاب مى كنى به بدنهايى كه
مرده اند؟ فرمود: ساكت باش پسر خطاب به خدا قسم تو از اينها
شنواتر نيستى ؟ ملائكه فقط منتظر آن هستند كه من روى برگردانم
و آنها را زير عمودهاى آتشين بگيرند(221)
اين ماجرا در ميدان جنگ بصره تكرار شد، اميرالمؤ منين عليه
السلام پس از تمام شدن جنگ درميان كشتگان مى گرديد تا به جنازه
كعب بن سور قاضى بصره رسيد، او از زمان عمر قاضى بصره بود، و
در فتنه طلحه و زبير و عايشه ، قرآن را حمايل كرده و به ميدان
و با امام جنگيد و مردم را عليه آن حضرت تشويق مى كرد.
امام فرمود: او را بنشانيد، او را بنشاندند، حضرت خطاب به او
فرمود: يا كعب بن سور قد وجدت ما وعدنى ربى حقا فهل وجدت ما
وعد ربك حقا؟ بعد فرمود: او را بخوابانيد، بعد از كمى به جنازه
طلحه رسيد كه ميان كشتگان افتاده بود، فرمود: طلحه را بنشانيد
او را بنشاندند، فرمود: يا طلحه قد وجدت ما وعدنى ربى حقا جهل
وجدت ما وعدك ربك حقا؟ بعد فرمود: طلحه را بخوابانيد، يكى از
يارانش گفت : يا اميرالمؤ منين چه معنى دارد سخن گفتن با دو
كشته اى كه چيزى نمى شنوند؟ امام فرمود: اى مرد به خدا قسم آن
دو سخن مرا شنيدند، چنان كه اهل چاه بدر كلام رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلم را شنيدند(222)
ماجراى فديه يا غرامت
مصلحت را آن بود كه اسراى هفتاد گانه بدون گذراندن وقت كشته
شوند و اگر آنها قتل عام مى شدند، كفار مكه جرئت نمى كردند كه
به مدينه حمله كنند ولى مسلمانان اصرار كردند كه اسراء با دادن
غرامت آزاد شوند، به قدرى بر اصرار خويش افزودند، تا رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم در محذور قرار گرفت و نظر آنها را
تاءييد كرد.
آزاد كردن اسراء نتيجه اش آن شد كه رفتند و خود را بازسازى
كردند ودر احد هفتاد مسلمانان را به عدد كشتگان بدر شهيد كردند
خداوند در مذمت آنها چنين فرمود:
ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض تريدون عرض
الدنيا و الله يريد الاخرة و الله عزيز حكيم لولا كتاب من الله
سبق لمسكم فيها اخذتم عذاب عظيم
(223)
هيچ پيامبرى را سزاوار نيست ، كه (براى اخذ سربها از دشمنان )
اسيرانى بگيرد، تا در زمين به طور كامل كشتار كند شما متاع
دنيا را مى خواهيد و خدا آخرت را مى خواهد، و خدا شكست ناپذير
حكيم است . اگر در آنچه گرفته ايد از جانب خدا نوشته اى نبود
قطعا به شما عذابى بزرگ مى رسيد.
آيات در آنچه گفت شد روشن است چنان كه مفسران و از جمله امين
الاسلام طبرسى در مجمع البيان و صاحب الميزان ، فرموده اند،
عجيب است كه مرحوم شرف الدين
(224)
از اين واقعيت غفلت كرده و آيات را جور ديگر تفسير نموده و نظر
داده است كه صلاح در عفو و اخذ غرامت بود و رسول الله صلى الله
عليه و آله وسلم نيز چنين نظر را داشت
به هر حال رسول خدا درباره كشتن و آزاد كردن اسيران با يارانش
به مشورت نشست و خودش به نقل مجمع البيان فرمود: اگر مى خواهيد
آنها را بكشيد و اگر مى خواهيد فديه بگيريد(ولى در عوض ) هفتاد
نفر از شما شهيد مى شود (معلوم است كه مى فرمايد: آزاد كردن
خطرناك است ) رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از گرفتن
غرامت كراهت داشت و آن را مصلحت نمى دانست ، سعدبن معاذ گفت :
يا رسول الله اين اولين جنگى است كه با مشركان داشته ايم ،
كشتن آنها بر من خوش تر است از زنده گذاشتن ، عمربن الخطاب نيز
چنان نظر داد.
ولى ابوبكر گفت : يا رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم آنها
بالاخره قوم تو هستند، آنها را زنده نگاه دار، و از آن ها
غرامت بگير تا از لحاظ اقتصادى نيرومند شويم ، از آن طرف عده
اى نيز سخن وى را تاءييد كرده و حتى گفتند: مانعى ندارد و از
ما نيز هفتاد تن شهيد شود، و نيز گروهى از انصار كفتند: يا
رسول الله آنها قوم تو هستند چرا از بيخشان مى كنى ؟! بالاخره
آن حضرت با كراهت به اخذ غرامت راضى شد.
اكثر غرامت چهار هزار درهم و اقل آن هزار درهم بود، امام باقر
عليه السلام فرموده : غرامت هر نفر چهل اوقيه و هر اوقيه چهل
مثقال بود، بدين منوال كسان اسيران مرتبا از مكه پول مى
فرستادند، يكى از اسيران ابوالعاص داماد آن حضرت و شوهر زينب
بود زينب براى آزادى شوهرش گردنبندهايى فرستاد كه مادرش حضرت
خديجه كبرى عليها السلام به او جهزيه داده بود، ابوالعاص
خواهرزاده خديجه بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم چون
گردنبندها را ديد، خاطراتش تازه گرديد و دريايى از خيالات تلخ
و شيرين در نظرش مجسم شد و فرمود: خدا به خديجه رحمت كند،
اينها گردنبندهايى است كه به دخترم زينب جهاز داده بود.
آنگاه ابوالعاص را در مقابل غرامت آزاد كرد و فرمود به شرطى كه
زينب را به مدينه بفرستى ، ابوالعاص قبول كرد، و به عهد خويش
وفا نمود، او بعدها به مدينه آمد اسلام آورد و حضرت رسول صلى
الله عليه و آله وسلم زينب را دوباره به او داد.
از جمله اسيران عباس عموى آن حضرت و نوفل و عقيل عموزاده هايش
بودند، از عباس به وقت اسير گرفتن چهل اوقيه طلا به غنيمت
گرفته بودند، حضرت فرمود: اينها غنيمت است ، غرامت محسوب نمى
شود غرامت خود و دو پسر برادرت را بده ، گفت : من چيزى ندارم
فرمود: پس كجاست آن زرى كه به زنت ام الفضل داده و گفتى : اگر
من مردم آن را براى تو و براى پسرانم فضل و عبدالله و قثم است
؟ عباس گفت : تو از كجا دانستى ؟ فرمود: خدايم خبر داد، عباس
گفت : اشهد انك رسول الله ، به خدا كسى از اين كار با خبر نبود
مگر خدا(225)
بدين طريق آن حضرت عملا ثابت كرد كه همه در مقابل قانون مساوى
هستند، خويش باشند يا بيگانه . ناگفته نماند كه به استثناى دو
نفر از اسيران : عقبة بن ابى مميط و نضربن حارث كه اعدام شدند،
از بقيه شصت و هشت نفر غرامت گرفته شد، و از احدى در اين زمينه
اغماض نگرديد(226)
تشريع انفال و غنائم جنگى در رمضان سال دوم
غنائمى كه در بدر از مشركان گرفته شد عبارت بودند از صدو پنجاه
شتر، سى راءس است ، متاعى زياد و سلاح ، مقدارى چرم و طعام
زيادى كه با خود براى تجارت آورده بودند(227)
مسلمانان در تقسيم غنائم اختلاف كردند، آنان كه غنائم را جمع
كرده بودند گفتند: همه اش مال ماست ، رزمندگان گفتند: اگر ما
نبوديم شما از كجا آنها را به دست مى آورديد، و آنان كه حفاظت
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم را بر عهده داشتند گفتند:
ما هم مى توانستيم دشمن را بكشيم ، ما هم مى توانستيم غنيمت
جمع كنيم ولى از آن بيم داشتيم كه دشمن در كمين رسول الله صلى
الله عليه و آله وسلم باشد پس شما در تصرف غنائم از ما
سزاوارتر نيستيد.(228)
اين اختلاف سبب شد كه آيه :
يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول فاتقوا الله و
اصلحوا ذات بينكم و اطيعوا الله و رسوله ان كنتم مؤ منين
(229)
اى پيامبر از تو درباره غنائم جنگى مى پرسند، بگو: غنائم جنگى
اختصاص به خدا و فرستاده (او) دارد. پس از خدا پروا داريد و با
يكديگر سازش نماييد، و اگر ايمان داريد از خدا و پيامبرش اطاعت
كنيد.
اين آيه معين كرد كه همه انفال مال خدا و رسول است . ناگفته
نماند انفال هرچند بحسب معنى شامل فى ء و غيره نيز مى باشد،
چنان كه خواهد آمد ولى در اينجا بحسب مورد، مقصود غنائم جنگى
است و معلوم مى شود كه بعد از مخاصمه ، به محضر رسول الله صلى
الله عليه و آله وسلم آمده و حكم غنائم را پرسيده اند و خداوند
فرموده : غنائم مال خدا و رسول است از خدا بترسيد، اختلاف را
كنار بگذاريد، و فقط از خدا و رسول اطاعت كنيد، اگر اهل ايمان
هستيد.
بدين طريق اختلاف رفع شد، و همه در اين فكر بودند كه رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم با غنائم چه خواهد كرد، حضرت آنها را
به عبدالله بن كعب تحويل داد و سفارش كرد كه از بدر خارج كند،
سپس خود با مسلمانان از بدر به طرف مدينه خارج شد و چون از
تنگه وادى صفراء گذشت و بر تلى ميان تنگه صفراء و نازيه رسيد
كه آن را سير (بر وزن شرف ) مى گفتند فرود آمد و در آنجا غنائم
را ميان مسلمانان بطور مساوى تقسيم كرد و چيزى به عنوان خمس
برنداشت
(230). اسراء نيز توسط شقراق به مدينه برده
شدند.
انفال يا ثروتهاى عمومى
در الميزان فرموده : نفل به معنى زيادت است و لذا به نماز
مستحبى نافله گويند كه زايد بر فريضه است . بفى ء امثال قلل
جبال ، ديار خراب معادن و... انفال گويند كه زايد هستند بر آن
چه مردم مالك آن هستند يعنى : مالك ندارند، و نيز به غنائم
جنگى انفال گويند كه زايد بر مقصود هستند و غرض اصلى از جنگ
پيروزى بر دشمن و گسترش اسلام است
(231)
گفته شد كه منظور از انفال در آيه (يسئلونك عن الانفال ) مطلق
غنائم جنگى است ولى امامان اهل بيت عليهم السلام مورد را مخصص
ندانسته و آن را مطلق فى ء معنى كرده اند كه لازم است آن را
تحت عنوان ثروتهاى عمومى بررسى نماييم انفال در تفسير امامان
صلوات الله عليهم عبارتند از:
1: زمينهايى كه بدون چنگ به دست مسلمانان مى افتد، خواه صاحبان
آن اعراض كرده رفته اند و يا با صلح و نظير آن به مسلمانان
واگذار نموده اند نظير فدك و اراضى يهود بنى نضير و بحرين و
مانند آن .
2: اراضى موات خواه اول ملك بوده و بعد موات شده و يا اصلا كسى
مالك آن نبوده است مانند بيابانها. عن الصادق عليه السلام ...
الانفال كل ارض خربة باد اهلها... و كل ارض ميتة لا رب لها...
3: زمينهاى آبادى كه بى صاحب است و صاحبانش آن را ترك كرده و
رفته اند .
4: قلل كوهها، دره ها، دره ها، جنگلها و نى زارها، عن داود بن
فرقد، قال : قلت للصادق عليه السلام : و ماالانفال ؟ قال :
بطون الاوديه و رؤ س الجبال و الآجام و المعادن
5: سواحل درياها
6: تيولهاى پادشاهان واملاك و اشياء آنها در صورتى كه غصب
نباشد.
7: غنائمى كه بدون اذن امام جنگ شده و به دست آمده است .
8: معادن ، خواه تحت الارضى باشد ويا در روى زمين مانند نمك و
غير آن .
9: ميراث كسى كه وارث ندارد.
10: درياها و اقيانوسها و خليج ها.
به صراحت قرآن : انفال مال خدا و رسول است و بعد از رسول الله
صلى الله عليه و آله وسلم به امام و جانشينى رسول صلى الله
عليه و آله وسلم مى رسد پيداست كه او هم در مصارف اجتماعى
وتشكيل حكومت و اداره مملكت صرف مى نمايد و آنها كه گفته شد:
در هر مملكت اقلام بسيار بزرگى از ثروتهاى عمومى را تشكيل مى
دهد همه آنها مربوط به ولى فقيه است كه در اداره امرو مصرف مى
كند.
تشريع خمس اموال
واعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول و لذى
القربى و اليتامى المساكين ابن السبيل
(232)
وبدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى خدا و
پيامبر و براى خويشاوندان (او) و يتيمان و بينوايان و در راه
ماندگان است .
على هذا اين آيه بعد از جنگ بدر در سال دوم هجرى نازل شده است
. گرچه مورد نزول آيه غنائم بدر است ولى مورد مخصص نيست بلكه
آن باعث شده كه خداوند حكم خمس را از هر فائده بيان فرمايد،
زيرا غنيمت فقط به معنى غنائم جنگى نيتس .
راغب در مفردات گويد: عنم (بر وزن قفل ) در اصل دست يافتن به
گوسفند است ، سپس در هرچيز كه به دست آمد به كار رود خواه از
دشمن باشد يا غير آن ، اقرب الموارد گويد: غنيمت آن است كه از
محاربين در جنگ گرفته شود و هر شى ء به دست آمده را نيز گويند.
طبرسى در معنى آيه فرموده : در عرف لغت به هر فايده غنم و
غنيمت اطلاق ميشود، در المنار ذيل آيه گفته است : غنيمت در لغت
چيزى است كه بى مشقت به دست انسان بيايد چنان كه در قاموس گفته
است .
در ذيل آيه فعندالله مغانم كثيرة
(233) المنار آن را رزق و فواضل نعمت و طبرسى
نيز چنان فرموده است ، على هذا غنيمت به معنى كل فائدة است
خواه از راه جنگ به دست آيد و يا از غير آن .
لذاست كه امامان صلوات الله عليهم مورد را مخصص ندانسته و
فرموده اند: خمس در هفت فايده واجب مى شود و اين كه اهل سنت آن
را فقط به غنائم بدر تفسير كرده اند، به علت اعراض از اهل بيت
عليهم السلام است ، واگر اين حقيقت مد نظر بود كه رسول الله
صلى الله عليه و آله ما را موظف فرموده بعد از ايشان كتاب الله
و اهل سنت بيت رجوع كنيم ، اين مطلب پيش نمى آيد درحاليكه اهل
سنت خود به طور متواتر نقل مى كنند كه آن حضرت فرموده است :
انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى اما
متاءسفانه در عمل و تعليم احكام اهل بيت را كنار گذاشته اند.
كتاب خدا همين است ، به هر حال : آيه واعلموا انما غنمتم من شى
ءفان لله خمسه شامل معادن و كنوز وغوص و ارباح مكاسب بلكه به
جايزه ها و هبه ها نيز شامل است و اخبار مستفيضه به اين عموم
ناطقند: چنان كه تفسير آيه وارد شده كه رسول خدا صلى الله عليه
و آله وسلم به على عليه السلام فرمود: يا على عبدالمطلب پنج
سنت گذاشت كه خدا آنها را در اسلام جارى كرد... و (از آن جمله
اين بود كه ) عبدالمطلب گنجينه اى يافت و يك پنجم آن را صدقه
داد، خداوند در اين باره نازل فرمود:
و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه
(234)؛
و بدانيد كه هر چيزى را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براى
خدا....
محمد بن حسن اشعرى گويد: بعضى از اصحاب ما به امام جواد عليه
السلام نوشت : بفرماييد خمس بر جميع منافع است كه انسان به دست
مى آورد، كم باشد يا زياد، از هرچه باشد و بر صنعتگران نيز
واجب است ؟ امام صلوات الله عليه با خط خويش مرقوم فرمودند:
الخمس بعد لمؤ نة
(235)
در همه اينها خمس هست بعد از مخارج انسان
به هرحال امامان اهل بيت عليهم السلام فرموده اند: خمس در هفت
چيز واجب است . اول : غنائم جنگى كه از كفار گرفته شده به شرطى
كه جنگ با اجازه امام باشد، و بدون اجازه او همه اش انفال است
و مال خدا و رسول و امام مى شود: عن ابى جعفر عليه السلام قال
: كل شى ء قوتل عليه على شهادة ان لااله الاالله و ان محمدا
رسول الله فان لنا خمسه ...
(236)
دوم : معادن از هر قبيل كه باشد مانند: طلا، نقره ، آهن : نفت
، نمك و... ولى بايد ميان معادنى كه از انفال است و معادن
خصوصى فرق را معين كرد.
سوم : گنجينه اى كه در زمين يا كوه يا ميان درخت يا ديوار يافت
شود كه بعد از دادن خمس ، بقيه آن مال كسى است كه پيدا كرده
است به شرطى كه صاحبش معلوم نباشد.
چهارم : غوص ، و آن چيزهايى است كه از دريا استخراج مى شود
مانند: مرواريد، مرجان معدنى باشد يا نباتى ولى شامل ماهى نيست
.
پنجم : مال مخلوط به حرام ، اگر انسان بداند كه در ميان مال او
حق ديگران هست ولى نه صاحب آن را بشناسد و نه اندازه آن را، در
اين صورت با دادن خمس بقيه براى او پاك و حلال است .
ششم : زمينى كه كافر ذمى از مسلمانان بخرد، كه حاكم شرع خمس
آن را از وى مى گيرد و يا پول آن را.
هفتم : ارباح مكاسب از انواع تجارات ، صنايع ، اجارات و... كه
خمس آنچه را مخارج سال زايد باشد و واجب است .
تقسيم خمس
به موجب آيه گذشته : خمس به شش قسمت تقسيم مى شود سه سهم آن
مال خدا و رسول و امام است كه امروز به ولى فقيه و مجتهد مى
رسد، سه سهم ديگر مال سادات فقير است ، تفصيل آن را بايد در
كتب فقه مطالعه كرد، اگر ارقام هفتگانه از يك مملكت جمع آورى
شود به مبلغ سرسام آورى خواهد رسيد، كه شايد احتياج به ماليات
ديگر نباشد و يا كم باش ، از اينجا سياست اسلام در اداره مملكت
و امور اقتصادى به طور كلى آشكار مى شود، ناگفته نماند: چنان
كه خواهد آمد، رسول خدا، براى اولين بار غنائمى را كه يهود بنى
قينقاع مانده بود، تخميس فرمود.
اعدام انقلابى ضد انقلاب
غده سرطان بايد قطع يامتلاشى شود وگرنه تمام بدن در خطر است ،
ضد انقلاب را بايد كوبيد وگرنه انقلاب در خطر است ، در منطق
قرآن آن كه در مقابل توحيد بايستد و با آن به مبارزه برخيزد
بايد بى رحمانه كشته شود،
انما جزاءالذين يحاربون الله و رسوله و يسعون فى الارض فسادا
ان يقتلوا...
(237)
سزاى كسانى كه با (دوستداران ) خدا و پيامبر او مى جنگد و در
زمين به فساد مى كوشند، جز اين نيست كه كشته شوند.
اين است كه خواهيم ديد رسول خدا صلى الله عليه و آله براى
اعدام انقلابى كعب بن اشرف جريان به قرار ذيل است : زنى به نام
عصماء دختر مروان يهودى ، رسول خدا را اذيت مى كرد، به اسلام
عيب مى گرفت ، مردم را بر عليه آن حضرت تحريك مى نمود، روزى در
هجو آن حضرت شعرى گفت و آن موقع رسول الله صلى الله عليه و آله
وسلم در بدر بود.
مردى از مسلمانان به نام عميربن عدى بعد از شنيدن شعر او گفت :
خدايا عهد مى كنم با تو اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم
را سلامت به مدينه برگردانى عصماء را بكشم ، چون آن حضرت از
بدر برگشت ، عمير در يك شب به خانه آن زن آمد، ديد چند نفر از
اطفالش دور او خوابيده اند و به يكى از آنها شير ميدهد، بچه را
زا سينه او كنار كشيد و آنوقت نوك شمشير را بر سينه او گذاشت و
فشار داد تا از پشت او بيرون آمد بدين وسيله او را عدام
انقلابى كرد، آنگاه به مدينه برگشت و نماز صبح را با رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم خواند، حضرت پس از نماز به او گفت :
دختر مروان را كشتى ؟ عرض كرد: آرى پدر و مادرم فداى تو باد
آيا قصاصى و انتقامى بر من است ؟ حضرت فرمود: لاينتطح فيها
عنزان در اين كار حتى دو تا بز شاخ به شاخ نمى شوند، يعنى چيزى
نيست كه قصاص و انتقام داشته باشد، اين كلمه اولين باز از آن
حضرت شنيده شد آنگاه فرمود: هرگاه خواستيد به كسى نگاه كنيد كه
خدا و رسول را در غيب يارى كرده نگاه كنيد به عميربن عدى .
عمير چون از محضر رسول الله برگشت ديد: پسران عصماء با كمك عده
اى او را دفن مى كنند، گفتند: آيا تو او را كشته اى ؟ فرمود:
آرى هرچه مى خواهيد بكنيد، به خدايى كه روحم در دست او است ،
اگر همه شما آن سخن را بگوييد كه او گفته بود، به همه تان با
شمشير حمله مى كنم تا بكشم يا كشته شوم
(238)
تشريع زكات فطره
در آخر ماه رمضان از سال دوم هجرت دو حكم ديگر تشريع شد، يكى
زكات فطره و ديگرى نماز عيد، مجلسى رحمه الله از كتاب المنتفى
فى مولد المصطفى نقل كرده : در اين سال رسول خدا امر به زكات
فطره فرمود و هنوز زكات مال واجب نشده بود و نيز روز عيد به
صحرا رفت و با مردم نماز عيد خواند(239)
و آن بعد از بدر بود.
زكات فطره يك زكات سرانه است كه مقدار سه كيلو گندم يا آرد يا
برنج يا خرما و امثال آن و يا پول آنها از براى هر نفر داده مى
شود، و آن بر انسان و بر تمام عيال و نانخور انسان واجب است ،
صفوان جمال گويد: از حضرت صادق عليه السلام از زكات فطره
پرسيدم ، فرمود: بر صغير و كبير و حر و عبد واجب است از هر نفر
يك صاع (سه كيلو) گندم يا خرما و يا كشمش .
قال : سئلت اباعبدالله عليه السلام عن الفطرة ؟ فقال : على
الصغير و الحر و العبد عن كل انسان صاع من حنطة اوصاع من تمر
اوصاع من زينب
(240)
اثر آن دفع بلاى مرگ از انسان است امام صادق عليه السلام به
غلام خويش معتب فرمود:برو از طرف عيال ما فطره بده ، از آرد
بده و كسى از آنها را فراموش نكن چون اگر از يكى صرف نظر كنى
از فوت بر او مى ترسم . گفتم : فوت چيست ؟ فرمود: مرگ
(241)
اگر در يك مملكت پنجاه ميليونى سى ميليون نفر مشمول فطره باشند
و هر نفر مبلغ سيصد تومان كه در حال حاضر قيمت سه كيلو گرم
گندم است فطره بدهد مجموع آن نه ميليارد تومان خواهد بود، آرى
در يك شب و يك روز اين مبلغ پول از طرف مردم مسلمان به فقراء
يا وجوه بريه مى رسد براى افراد ثروتمند اصلا سنگينى ندارد ولى
از هر لحاظ مشكل گشا خواهد بود؛ مصرف زكات فطره همان مصرف زكات
مال است و از اينجا سياست عالى و خدايى اسلام معلوم مى شود كه
چقدر براى حل مشكل جامعه چه راههايى در نظر گرفته است .
از روزى كه درسال دوم ، آخر رمضان اين حكم به دستور خدا و با
اعلام رسول خداصلى الله عليه و آله تشريع گرديد، عملى شده و تا
قيام قيامت مورد عمل قرار خواهد گرفت ، لازم است حكومت اسلامى
در تحصيل و مصارف آن دقت بفرمايد، اگر اين پولها مثلا به
صندوقهاى كميته امداد امام ريخته شود، در تاءمين فقرا اثر
بسزايى خواهد داشت ، بايد در اهميت اين حكم بيشتر فكر شده و
بيشتر توضيح داده شود.
تشريع نماز عيد
هم زمان با تشريع زكات فطره نماز عيد تشريع گرديد و رسول خدا
صلى الله عليه و آله وسلم پس از اعلام آن ، در اول شوال سال
دوم با مسلمانان به صحرا رفت و نماز عيد را براى اولين بار
بجاى آورد، از امام باقر، عليه السلام نقل است كه رسول خدا صلى
الله عليه و آله فرمودند: چون روز اول شوال شود، مناديى از طرف
خداوند ندا مى كنند: ايهاالمؤ منون صبح براى گرفتن جوائز خود
بياييد، جوائز خدا مانند جوائز ملوك نيست ، بعد فرمود: روز اول
شوال جوائز است .
عن ابى جعفر عليه السلام قال : قال النبى صلى الله عليه و آله
: اذا كان اول يوم من شوال نادى مناد يا ايهاالمؤ منون اغدوا
الى جوائزكم ثم قال : يا جابر جوائز الله ليست كجوائز هولاء
الملوك ثم قال : هو يوم الجوائز
(242)
اين است كه ملاحظه مى شود: روز اول شوال در تمام اقطار ممالك
اسلامى ميليونها مسلمان براى خواندن نمازعيد فطر به صحراها و
مصلى ها مى روند و با زمزمه اللهم اهل الكبرياء و العظمة و اهل
الجود والجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة ،
اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا... به خداى
متعال تقرب مى جويند، نماز عيد دو ركعت است كه با پنج قنوت در
ركعت اول و چهار قنوت در ركعت دوم ، خوانده مى شود و براى قنوت
آن دعاى بسيار با محتوايى نقل شده كه صدر آن در بالا نقل
گرديد، اين مراسم و اين اجتماع در هيچ يك از اديان ومكتبها
يافت نمى شود و فقط دين مبين اسلام است كه با اين عبادت و
سياستهاى سعادت بخش توانسته مردم را در روزهاى معين آن هم به
نام خدا و به نام عبادت ، آن هم با طول و رغبت و بااحساس مسؤ
وليت در يك جا جمع نمايد، آرى اين عمل در مدينه در زمان رسول
الله صلى الله عليه و آله وسلم با تعداد كمى آغاز گرديد ولى
امروز گستردگى آن چشم آدمى را خيره مى كند.
مخصوصا نماز عيد فطر امروز تهران كه با بيشتر از يك ميليون نفر
برگزار مى شود، حتى بالاتر از اجتماع مراسم حج ، و همان بود كه
در شهر مرو اركان حكومت ماءمون عباسى را متزلزل كرد تا از حضرت
رضا عليه السلام خواست آن را نخواند.
موقع كه اكثر مراسم حج انجام يافته است و نيز به عيد گرفتن روز
غدير (18 دوالحجة ) سفارش فرمود و خود سالگرد آن را درك نكرد.
مفضل بن عمر گويد: به حضرت صادق عليه السلام گفتم : مسلمانان
چند عيد دارند؟ فرمود: چهار تا، گفتم : عيد اضحى و عيد فطر و
جمعه را مى دانم چهارمى كدام است ؟ فرمود: از همه بزرگتر و
شريفتر روز 18 ذوالحجه است و آن روزى است كه رسول خدا صلى الله
عليه و آله اميرالمؤ منين را براى امامت نصب كرد، گفتم : ما در
آن روز چه وظيفه اى داريم ؟ فرمود: لازم است براى به جا آوردن
شكر و حمد الهى آن روز را روزه بگيريد...
(243)در حديث ديگرى از حضرت صادق عليه السلام
آمده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: يوم غدير خم افضل
اعياد امتى هو اليوم الذى امرنى الله تعالى ذكره فيه بنصب اخى
على بن ابى طالب علما لامتى ، يهتدون به من بعدى ، و هو اليوم
الذى اكمل الله فيه الدين و اتم على امتى فيه النعمة و رضى لهم
الاسلام دينا
(244)
مرحوم امينى در كتاب الغدير، ج 1، صض 270 - 289 روايات تبريك
روز غدير را از كتب اهل سنت و عيد بودن آن را در نزد اهل بيت
عليهم السلام نقل كرده و نيز استجاب روزه آن را در ص 401 و 402
از اهل سنت آورده است .
ناگفته نماند: به غير از چهار عيد فوق ، ساير ايام متبركه از
قبيل عيد مبعث سيزده رجب ، پانزدهم شعبان و... در عهد امامان
عليه السلام رسميت يافته و مورد تاءييدشان قرار گرفته اند
واحكامى در خصوص آنها بيان فرموده اند .
كتاب معاقل
طبرى در تاريخ خود گويد: به قولى آن حضرت در سال دوم هجرت كتاب
معاقل را نوشت و آن را از غلاف شمشيرش مى آويخت
(245) و ابن اثير مى نويسد: آن حضرت در سال دوم
معاقل را نوشت و به شمشيرش نزديك كرد(246)
عبدالوهاب نجار در حاشيه كامل مى نويسند اين عبارت از طبرى نقل
شده و صحيحش آن است كه : ان فى هذه السنة كتب رسول الله صلى
الله عليه و آله وسلم المعاقل و كان معلقا بسيفه
ناگفته نماند: معقله به معنى ديه (خونبها) و غرامت است ، جمع
آن معاقل آيد على هذ آن كتاب در رابطه با ديات بوده خواه ديه
انسان باشد يا ديه اعضاء انسان ؛ آن كتاب توسط على عليه السلام
با املاء رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم نوشته شده است ،
يكى كتاب صحيفه جامعه و ديگرى كتاب ديات كه كتاب الفرائض
خوانده مى شد و آن حضرت نيز مانند رسول خدا صلى الله عليه و
آله آن را از غلاف شمشيرش آويزان مى كرد، و آن همان كتاب بود
كه از رسول خدا به او ارث رسيده بود.
صدوق رحمه الله از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود: دو كتاب
از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم به ارث بردم يكى كتاب
خدا ديگرى اين كتاب كه در غلاف شمشيريم هست ، گفتند: يا
اميرالمؤ منين اين كتاب كه در غلاف شمشيرت دارى چيست ؟ فرمود:
هر كه غير قاتل خويش را بكشد لعنت خدا بر او، هر كه غير ضارب
خود را بزند لعنت خدا بر او باد.
عن على بن ابيطالب عليه السلام قال : ورثت عن رسول الله صلى
الله عليه و آله وسلم كتابين ، كتاب الله و كتابى فى قراب سيفى
هذا، قيل : يا اميرالمؤ منين و ماالكتاب الذى فى قراب سيفك ؟
قال : من قتل غير قاتله او ضرب غير ضاربه فعليه لعنة الله
(247) اين روايت را در صاحب مكاتيب الرسول
رواياتى در اين زمينه جمع نموده است
(248) بخارى نيز از اين كتاب كه درباره ديات و
نحو آن بوده ، نام مى برد(249)
مرحوم صدوق در كتابى
(250) همه اين كتاب را نقل كرده است و در اول
آن فرموده : ابن ابى عميرالطبيب گويد: اين روايت را به امام
صادق عليه السلام نشان دادم فرمود: آرى آن حق است و اميرالمؤ
منين عليه السلام كارمندانش را به آن امر مى فرمود.
آن كتاب ، معروف به اصل ظريف بن ناصح است و چون در سند آن ثقه
جليل القدر ظريف بن ناصح وجود دارد لذا به نام وى ناميده شده
است . مرحوم شيخ الطائفه نيز آن را تماما در تهذيب
(251)نقل كرده است ، ايضا مرحوم كلينى نقل كرده
: از ابن فضال و محمد بن عيسى و يونس كه گفتند: كتاب فرائض على
عليه السلام را به حضرت رضا عليه السلام نشان داديم فرمود: آن
صحيح است و در روايت بعدى نشان دادن آن به حضرت صادق عليه
السلام نيز نقل شده است ، مرحوم فيض نيز در ابواب القصاص
والديات به آن اشاره مى كند(252)
صحيفه جامعه يا كتاب احكام و سنن
صحيفه جامعه كتاب و در اصل طومارى ، بود به طول هفتاد ذراع
يعنى سى و پنج متركه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم آن را
املاء فرموده و على بن ابى طالب عليه السلام نوشته بود، همه
احكام اسلام حتى ديه خراش نيز در آن موجود بوده است .
1: شيخ مفيد رحمه الله
(253) در احوال امام صادق عليه السلام از آن
حضرت نقل كرده كه فرمود:... در نزد ماست جامعه و در آن همه
احكام محتاج اليه موجود است ، از تفسير اين سخن پرسيدند!
فرمود:... جامعه كتابى است به طول هفتاد ذراع كه رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلم با دهان خود املاء كرده و على بن
ابيطالب با دست خويش آن را نوشته است ، به خدا قسم در آن صحيفه
همه آنچه مردم تا قيامت محتاج خواهند بود وجود دارد، حتى ديه
خراش بدن ، و يك تازيانه و نصف تازيانه موجود است ، طبرسى رحمه
الله
(254) ضمن مناقب امام صادق عليه السلام آن را
نقل كرده است .
2: مرحوم نجاشى در رجال خود ضمن حالات محمد بن عذافربن عيسى از
عذاير صيرفى نقل كرده كه گويد: با حكم بن عتيبه در محضر امام
باقر عليه السلام بوديم ، امام به او احترام مى كرد، در مساءله
اى ميان او و امام اختلافى پيش آمد، امام به پسرش فرمود: برخيز
آن كتاب بزرگ و پيچيده را بيرون آور، چون كتاب حاضر شد، امام
را باز كرد، مطالعه فرمود، آنگاه مساءله مورد اختلاف را يافت و
فرمود: اين كتاب نوشته جدم على بن ابى طالب و املا رسول خدا
صلى الله عليه و آله است . سپس به حكم بن عتيبه فرمود: اى ابا
محمد تو و سلمه و ابو المقدام هر كجا مى خواهيد برويد، به چپ
يا به راست ، به خدا قسم محكمترين علم نزد كسانى است كه جبرئيل
بر آنها نازل مى شد.
نگارنده گويد: حكم ، سلمه و ابوالقمدام همه از علماى اهل سنت
اند كه با اهل بيت عليه السلام در مخالفت بودند.
3: مرحوم كلينى در كافى از محمدبن مسلم نقل كرده : كه گويد:
امام صادق عليه السلام طومارى نزد من باز كرد، اول چيزى كه
ديدم اين مساءله بود: اگر ورثه ميت يك پسر برادر و يك جد باشد،
مال ميت ميان آن دو بالسويه تقسيم مى شود، گفتم : فدايت شوم
قاضيانى كه در شهر ما هستند مى گويند:در فرض فوق براى برادر
زاده چيزى نيست !! امام فرمودند: اين كتاب را رسول خدا صلى
الله عليه و آله املا كرده ، على بن ابيطالب نوشته است .
در روايت پنجم همان باب از محمد بن مسلم نقل كرده گويد: نگاه
كردم به كتابى كه امام باقر عليه السلام به آن نگاه مى كرد،
ديدم نوشته : پسر برادر و جد، تركه ميان آن دو بالسويه تقسيم
مى شود، گفتم : قضاتى كه نزد ما هستند چنين حكم نمى كنند و، به
برادرزاده سهمى نمى دهند، بدان اين كتاب املاء رسول الله و خط
على بن ابيطالب است از دهان رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم
به دست على عليه السلام ، معلوم
(255) مى شود كه محمدبن مسلم كتاب را در محضر
هر دو امام عليهما السلام ديده است .
شكى نيست كه آن كتاب از آن حضرت به فرزندانش ارث رسيده و از
ودايع امامت گرديده است لذاست كه شيخ مفيد در ارشاد طبرسى در
اعلام الورى در حالات امام صادق عليه السلام نقل كرده اند: كه
فرمود: حديثى حدث ابى ، و حديث ابى حديث جدى ، و حديث جدى حديث
على بن ابيطالب اءميرالمؤ منين ،و حديث على اميرالمؤ منين حديث
رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم و حديث رسول الله صلى الله
عليه و آله وسلم قول الله عزوجل
(256).
ائمه اطهار صلوات الله عليهم بسيار اوقات از كتاب آن حضرت نام
برده و فرموده اند: در كتاب على عليه السلام چنين يافتم ، يا
در كتاب على چنان است ، حجة الاسلام احمدى در مكاتيب الرسول
(257) در هفتاد و پنج مورد از ابواب فقه معين
فرموده كه امامان عليهم السلام از كتاب اميرالؤ منين عليه
السلام نام برده و آن استفاده كرده اند، معلوم مى شود كه اين
كتاب پيوسته در دست آنان بوده و به آن مراجعه مى كرده اند.