احمد (ص)موعود انجيل 

صفحه اصلی

سال پیامبر اعظم (ص)

پیامبر در آینه قرآن و عترت

کلام بزرگان

سیره نبوی

مقالات

 پایان نامه ها

سخنان گهربار

كتاب شناسي

اخبار

پرسش و پاسخ

کتابخانه الکترونیکی

داستان

اشعار

نگارخانه

نواها

سایر پایگاهها

درباره ما

تماس با ما

 

مسيح از آمدن پيامبري به نام احمد بشارت مي دهد

(وَإِذْ قِالَ عِيسي ابْنُ مَرْيَمَ يِابَنِي إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جائَهُمْ بِالْبَيِّنِاتِ قِالُوا هِذا سِحْر مُبِين؛.
بياد آر زماني را كه عيسي بن مريم به بني اسرائيل گفت: من فرستاده خدا به سوي شما هستم و توراتي را كه در برابر من قرار دارد تصديق مي كنم و بشارت دهنده ام به پيامبري كه بعد از من مي آيد و نام او احمد است. اما هنگامي كه آن (پيامبر موعود) آمد (به تكذيب او برخاستند) و گفتند: معجزات او سحري آشكار است).
برخلاف تصور گروهى، راه شناسايي پيامبران واقعي منحصر به اين نيست كه مدعي نبوت، داراي معجزه باشد، بلكه همان طور كه معجزه مي تواند ما را به صدق گفتار مدعي نبوت رهبري كند و موجب مي شود پيامبران واقعي را از مدعيان دروغين تشخيص دهيم، هم چنين گواهي پيامبران پيشين در مورد فرد بعدى، يكي از راه هاي شناسايي پيامبران است.
هرگاه پيامبري كه نبوت او با دلايل قطعي ثابت شد، در گفتار و يا كتاب آسماني خود، كه انتساب آنها به وي نيز قطعي باشد با صراحت و قاطعيت كامل، علايم و مشخصات پيامبر آينده را بيان كند و تمام آن علايم و نشانه ها بدون كم و زياد، با مدعي نبوت تطبيق نمايد، در اين صورت تصريح قاطع وى، موجب حصول علم به صدق گفتار مدعي نبوت بعدي مي شود و او را از آوردن معجزه بي نياز مي سازد.
قرآن مدعي است كه حضرت مسيح - كه نبوت وي با دلايل قاطع ثابت شده است - با صراحت و قاطعيت كامل، از آمدن پيامبري به نام احمد خبر داده است.
ولي ملت لجوج بني اسرائيل، پس از شناسايي آن نبي موعود - آن هم از روي علايم و مشخصاتي كه حضرت مسيح در اختيار آنان گذارده بود، به تكذيب او برخاسته و دلايل و معجزات او را - كه به تنهايي با قطع نظر از گواهي مسيح، مي تواند صدق ادعاي او باشند - سحر وجادو خواندند و شعور باطني خود را ناديده گرفتند.
تفسير و توضيح آيه مورد بحث، بستگي دارد كه سه نقطه حساس از آيه را به طور دقيق بررسي كنيم.
1 . پيامبري كه حضرت مسيح از آمدن وي خبر داده نام او احمد است و نام مبارك پيامبر اسلام، محمد ْ مي باشد در اين صورت چگونه اين علامت براوتطبيق مي شود.
2 . چگونه حضرت مسيح، تورات تحريف شده را تصديق مي كند و مي گويد:.
(مُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ؛.
من تورات حاضر را تصديق مي كنم).
3 . آيا در اناجيل كنوني با آن همه تحريفات چنين بشارتي وجود دارد.
1 . احمد يكي از نام هاي مشهور پيامبر اسلام.

هركس مختصر مطالعه اي در تاريخ زندگي رسول اكرم(ص)داشته باشد، مي داند كه آن حضرت از دوران كودكي دو نام داشت و مردم او را با هر دو نام خطاب مي كردند: يكي محمد كه جدّ بزرگوارش عبدالمطلب براي او انتخاب كرده بود، و ديگري احمد كه مادرش آمنه او را به آن، ناميده بود. و اين مطلب يكي از مسلمات تاريخ اسلام است و سيره نويسان اين مطلب را نقل كرده اند و مشروح اين مطلب را در سيره حلبي مي توانيد بخوانيد.(1).
عموي گرامي وي ابوطالب كه پس از درگذشت عبدالمطلب كفالت و سرپرستي محمد به او واگذار شده بود با عشق و علاقه بسيار زيادي چهل و دو سال تمام، پروانه وار به گرد شمع وجود وي گشت و از بذل جان و مال درحراست و حفاظت او دريغ ننمود، در اشعاري كه درباره برادرزاده خود سروده، گاهي از او به نام محمد، و گاهي به نام احمد، اسم برده است و اين خود حاكي از آن است كه در آن زمان يكي ازنام هاي معروف وي همان احمد بود.
اكنون در اين جا از باب نمونه برخي از اشعار وي را كه پيامبر را احمد ناميده است، مي آوريم:.
إن يكن ما أتي به أحمد اليوم سناء وكان فى الحشر دينا؛(2).
آن چه امروز احمد مي گويد، نور است و در روز رستاخيز پاداش است.
وقوله لأحمد أنت امرء خلوف الحديث ضعيف النسب؛(3).
دشمن مي گويد: سخنان احمد، بيهوده و نسب او پايين است.
وإن كان أحمد قد جائهم بحق ولم يأتهم بالكذب؛(4).
حقاً كه احمد به سوي آنان با آيين حق آمد و آييني دروغ نياورده است.
أرادوا قتل أحمد ظالموه وليس بقتلهم فيهم زعيم؛(5).
كساني كه بر احمد ستم كرده اند، خواستند او را بكشند، ولي براي اين كار رهبري نداشتند.
دراشعاري كه محققان بزرگ تاريخ وحديث به ابوطالب نسبت داده اند، در آنها وي از برادر زاده خود به لفظ احمد نيز نام برده است؛ مانند:.
لقد أكرم اللّه النبى محمداًق فأكرم خلق اللّه فى الناس احمد؛(6).
خداوند پيامبر خود را گرامي شمرد از اين جهت گرامي ترين مردم درميان آنان احمد است.
لعمرى لقد كلفت وجدا بأحمد.
وأحببته حب الحبيب(7) المواصل.
به جانم سوگند، من در راه علاقه به احمد، رنج ها كشيده ام او را مانند دوستي كه پيوند دوستي را محكم كرده، دوست دارم.
فأصبح فينا أحمد فى أرومة تقصر عنه سورة المتطاول؛(8).
احمد در ميان ما، از خاندان بزرگ است كه از نظر اصالت به جايي رسيده است كه كوشش كنندگان دسترسي به آن ندارند.
گذشته از اين، حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا در بسياري از اشعار خود كه آنها را در زمان حيات پيامبر و يا پس از درگذشت وي سروده است، پيامبر را به نام احمد خوانده است؛ مانند.
مفجعَة قد شفها فقد أحمد.
فظلت لآلاء الرسول تعدد.
أطالت وقوفا تذرف الدمع جهدها.
علي طلل القبر الذى فيه أحمد؛(9).
مصيبت زده اي كه درگذشت احمد او را لاغر ساخته هم اكنون سرگرم شمردن حقوقي است كه رسول خدا بر او دارد، توقف خود را در برابر آثار قبر احمد طولاني كرده و تا آن جا كه مي تواند اشك مي ريزد.
و نيز درباره شخصيت و صفات ممتاز رسول اكرم(ص)مي گويد:.
فمن كان أو من يكون كأحمد نظام لحق أو نكال لملحد؛(10).
چه كسي در گذشته و آينده مانند احمد است. پديدآرنده راه حقّ، انتقام گيرنده از محلدان.
ما اين چند بيت را به عنوان نمونه نقل كرديم تا روشن شود كه در زمان خود پيامبر، احمد يكي از نام هاي معروف او بود و اگر مجموع آن چه را در كتب تاريخ و حديث و مجامع ادبي وجود دارد، و در تمام آنها، آن حضرت به نام احمد معرفي شده است در اين جا منعكس كنيم از موضوع خارج شده و سخن به طول مي انجامد.(11).
گذشته از اين، روز نزول آيه، (نجران)، مركز مسيحيان شبه جزيره بود و هنوز گروه هايي از احبار يهود و پيروان انجيل در نقاط مختلف جزيره زندگي مي كردند و هرگز به فكر آنان نرسيد كه بگويند انجيل، مبشر رسالت شخصي است كه نام او احمد است و نام پيامبر اسلام محمد مي باشد، و اگر كسي از آنان چنين اعتراض مي كرد، قطعاً براي ما نقل مي شد و اين خود، گواه بر اين است كه روز نزول آيه، مسلم بود كه يكي از نام هاي پيامبر احمد است.
بسياري از پيامبران، مانند يعقوب، مسيح، يوشع و يونس، داراي دو نام بودند كه نام ديگر آنها، به ترتيب عبارت است از: اسرائيل، عيسى، ذوالكفل و ذوالنون. از اين نظر تعجب نخواهيد كرد كه چرا پيامبر اسلام داراي دو نام و يا بيشتر است.

چگونه عيسي تورات تحريف شده را تصديق كرد
.

در آيه مورد بحث صريحاً عيسي بن مريم مي گويد من مصدق تورات هستم. در اين موقع اين سؤال پيش مي آيد كه چگونه حضرت مسيح، تورات تحريف شده را تصديق مي كند، درصورتي كه تورات موجود در زمان وي از دست تحريف مصون نمانده بود.
اين سؤال اختصاص به اين آيه وتصديق حضرت مسيح ندارد، بلكه اين سؤال را مي توان درباره تصديق پيامبر اسلام نيز مطرح نمود؛ زيرا او نيز به تصريح قرآن، مصدق كتاب هاي پيشينيان هست، چنان كه مي فرمايد:.
(وَ الَّذِي أَوْحَيْنِا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتِابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَيْهِ...؛(12).
قرآني را كه به تو وحي نموديم حق بوده و تصديق كننده كتاب هايي است كه در برابر او قرار دارد (كتاب هايي را كه پيش از وي نازل شده اند تصديق مي كند».
ما درباره اين كه پيامبر اسلام چگونه تصديق كننده انجيل و تورات است با اين كه به تصريح قرآن هر دو كتاب از تحريف مصون نمانده اند، در فرصت ديگري سخن خواهيم گفت؛ زيرا آياتي كه در اين باره نازل شده از نظرتعبير، يك سان نيست و نظر قطعي در صورتي مي توان اتخاذ كرد كه مجموع آياتي كه در اين باره نازل شده است مورد بررسي قرار گيرد. اكنون بحث ما درباره مفاد جمله (وَمُصَدِّقاً لِمِا بَيْنَ يَدَىَّ) است كه حضرت عيسي درباره تورات فرموده است.
بيشتر مفسران(13) از جمله استاد فقيد تفسير و كلام مرحوم بلاغى(14) معتقدند، منظور از (بَيْنَ يَدىّ)، (ما تقدم من كتاب) است؛ يعني توراتي را كه قبل از من نازل شده تصديق مي كنم و در لغت عرب لفظ (بَيْنَ يَدَىّ) در معناي متقدم نيز به كار مي رود. بنابراين مسيح تصديق كننده تورات واقعي است نه تورات فعلى.
ولي پاسخ روشن اين سؤال اين است كه، منظور حضرت مسيح از اين كه تصديق كننده تورات است اين است كه اصول و كليات آيين تورات در عقايد و احكام، مورد قبول من است؛(15) يعني من نيامده ام آيين و شريعت تورات را به كلي از بين ببرم و اصول و فرمان هاي آن را ناديده بگيرم و اين بدين معنا نيست كه من هرچه درتورات هاي مختلف بني اسرائيل وجود دارد، تصديق مي كنم.
اصولاً پيامبري كه خود داراي شريعت مستقل است، نمي تواند كتاب و شريعت پيامبر پيشين را به طور دربست قبول كند، و كوچك ترين تغييري در آيين او پديد نياورد؛ زيرا در اين صورت اين پيامبر، داراي شريعت نبوده بلكه مروج شريعت پيامبر قبلي خواهد بود، در صورتي كه حضرت مسيح، از پيامبراني است كه شريعت مستقل و جداگانه اي داشت و با ملاحظه اين مراتب بايد گفت، مقصود او تصديق اجمالي تورات است و بس.
گذشته از اين خود حضرت مسيح يكي از علل بعثت خود را رفع اختلافات بني اسرائيل در احكام الهي معرفي مي كند و مي گويد:.
(...قِالَ قَدْجِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَلأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ...؛(16).
من با سخنان حكيمانه به سوي شما آمده تا بعضي از مواردي را كه در آنها دچار اختلاف شده ايد توضيح دهم).
از اين جمله استفاده مي شود كه بني اسرائيل درباره شريعت موسى، كه تورات مبين آن بود، اتفاق نظر نداشتند وگرنه با هم اختلاف پيدا نمي كردند و اين خود بالملازمه دلالت دارد در زمان بعثت حضرت مسيح، تورات واحدي در ميان بني اسرائيل وجود نداشت تا حضرت مسيح آن را تصديق كند و با در نظر گرفتن اين مطلب كه او براي داوري ميان بني اسرائيل بر انگيخته شده بود، مي توان گفت منظور از تصديق، تصديق اجمالي اين كتاب است نه تصديق هر آن چه در نسخه هاي تورات آن زمان وجود داشته است.

اناجيل وشهادت بر پيامبر اسلام
.

يكي از طرق شناسايي پيامبران اين است كه، پيامبري كه نبوت وي با دلايل قطعي ثابت شده است به نبوت پيامبر آينده تصريح كند و تصريح وي به حدي برسد كه همه گونه ترديد و شك را در مقام تطبيق و شناسايي از بين ببرد.
نبوت پيامبر اسلام علاوه بر اين كه با دلايل قطعي و روشن، ثابت گرديده است، در كتاب هاي پيامبران پيشين نيز، برنبوت وي تصريح و نام و خصوصيات او در كتب (عهدين) مشخص شده است و اين مسأله، يعني بشاراتي كه تورات و انجيل درباره پيامبر اسلام داده است، يكي از فصول مهم اين دو كتاب را تشكيل مي دهد. گروهي از فضلا و علماي بنام اسلام، كليه بشارات اين دو كتاب را درباره آخرين پيامبر از موارد مختلف آنها، گرد آوري كرده و از اين طريق، خدمت شايان تقديري به اسلام و مسلمانان انجام داده‏اند.(17)
قرآن با صراحت هر چه تمام تر مي فرمايد، اگر پيروان انجيل و تورات اين دو كتاب را مورد مطالعه قرار دهند نام و خصوصيات پيامبر اسلام را درآن مي يابند آن جا كه مي فرمايد:.
(... يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الإِنْجِيلِ...؛(18).
نام و نشان وخصوصيات پيامبر اسلام را در اين دو كتاب نوشته شده مي يابند).
در آيه مورد بحث با كمال صراحت از حضرت عيسي نقل مي كند كه وي گفته است: (من به آمدن پيامبري كه نام او احمد است بشارت مي دهم).
روزي كه اين آيه و نظاير آن نازل شد و پيامبرآنها را براي مردم خواند، در جزيره عربى، گروه هايي از يهوديان و مسيحيان زندگي مي كردند و اگر چنين بشارتي در اين كتاب ها وجود نداشت، دانشمندان اين دو آيين، آن را دستاويز قرار داده و سر و صدايي به راه مي انداختند، ولي به داوري تاريخ صحيح، آنان در برابر اين تصريح ها لب فروبستند و گروهي منصف به صفوف مسلمانان پيوستند.

بررسي اناجيل كنوني.

به طور مسلم بشارت حضرت مسيح در انجيل خود او وجود داشته و اگر بر فرض اين كه چنين بشارتي در انجيل هاي كنوني نباشد، دليل بر اين نيست كه در انجيل خود آن حضرت وجود نداشته است؛ زيرا به شهادت متون خود انجيل هاي فعلى، هر يك ازحواريين وغير حواريين، انجيل نوشته و به انديشه خود، گفتار و كردار و فرمان هاي حضرت مسيح را در آن جا گرد آورده است و تنها به اين اكتفا نكرده، بلكه مشاهدات، مسموعات وحدسيات خود را با آنها آميخته و به نام انجيل انتشار داده است. بر اين اساس در حالي كه انجيل حضرت مسيح يكي بيش نبوده، انجيل هاي مختلف و زيادي پس از او نوشته شده و نويسنده هر يك از اناجيل ادعا كرده انجيل او، همان انجيلي است كه مسيح براي نجات بشر آورده بود.
دائرة المعارف انگليسى(19) از بيست و پنج انجيل نام مي برد كه در قرون نخستين مسيحيت، در ميان مسيحيان رواج داشته و در زمان هر يك از مراجع روحاني مسيحى، ازجهاتي در آنها تغييراتي به عمل آمده و بالأخص برخي از آنها تحريم شده است.
دستگاه روحانيت مسيحى، از ميان اين اناجيل، چهار تاي آن را به رسميت شناخته و باقي مانده را از اعتبار انداخته است. آنها عبارتند از:.
1 . انجيل متى: وي يكي از شاگردان حضرت مسيح بوده، و او كتاب خود را پيش از اناجيل ديگر انتشار داده است.البته تاريخ نگارش آن معلوم نيست: برخي برآنند كه آن را درسال 38 و به گفته گروهي بين سال 50 و 60 ميلادي نوشته است.(20).
2 . انجيل مرقس: مشهور ميان مفسران انجيل اين است كه وي حواري نبوده و انجيل خود را به راهنمايي پطرس حواري نوشته است و درحقيقت او تاريخ نويس حقيقي انجيل است؛ چون حوادث را بيشتر از كلمات مسيح مي نويسد و مطالب را با عبارات آسان و تند و كوتاه و گاهي با تفصيل بيان مي كند.
3 . انجيل لوقا: معروف اين است كه او انجيل خود را به هدايت پولس حوارى، كه غالباً در سفرها با او همراه بود، نوشته است و تاريخ نگارش آن حدود 63 ميلادي است.(21).
4 . انجيل يوحنا: نويسندگان قديم، انجيل يوحنا را آخرين انجيل مي دانند. اغلب نقادان، نگارش آن را به اواخر قرن اول نسبت مي دهند. برخي از نقادان عقيده دارند كه انجيل مزبور در اوايل قرن دوم نوشته شده و نويسنده آن يوحناي رسول نبوده بلكه يوحناي شيخ آن را نوشته است.(22).
اين، وضع اناجيل رسمي جهان مسيحيت است؛ توخود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
از اين جا بايد وضع اناجيلي كه دستگاه روحانيت مسيحيت آنها را از اعتبار انداخته است به دست آورد.(23).
بنابراين هيچ كدام از انجيل ها، انجيل حضرت مسيح نيست. حتي انتساب اين چهار كتاب به مؤلفان خود آنها قطعيت ندارد و جز متي هيچ كدام مطالب كتاب خود را از حضرت مسيح نگرفته است. در حقيقت انجيل مرقس، خلاصه بيانات پطرس بوده و لوقا فشرده افكار و نقليات پولس مي باشد. به علاوه مؤلف انجيل يوحنا نيز روشن نيست.
با اين وضع نبايد انتظار داشت كه بشارتي كه در آيه مورد بحث آمده است در اين اناجيل چهارگانه پيدا شود.
ولي از آن جا كه مشيت الهي بر آن تعلق گرفته كه برهان قرآن و دليل نبوت پيامبر اسلام برتارك اعصار بدرخشد، بشارت آمدن پيامبري پس از حضرت مسيح به نام احمد در انجيل يوحنا با كمال وضوح وارد شده است، اگر چه مفسران انجيل دست و پا مي كنند كه آيه هاي مربوط به اين بشارت را طور ديگر تفسير نمايند ولي چنان كه توضيح خواهيم داد، اينها، حركات مذبوحانه اي است كه جز لحظاتي چند، خود نمايي ندارد، و پس از يك دقت كوتاه، پرده از روي حقيقت برداشته شده و سيماي واقعيت، تجلي مي كند.
اين بشارت در ميان انجيل هاي چهارگانه فقط در انجيل يوحنا در باب هاي 14، 15 و 16 وارد شده است و در انجيل هايي كه به زبان سريانى(24) نوشته شده از نام آن كسي كه حضرت مسيح از آمدن او بشارت داده به لفظ (فارقليط) تعبير آورده شده است و چون انجيل يوحنا از آغاز به زبان يوناني نوشته شده، گروهي برآنند كه اين لفظ ريشه يوناني دارد كه بعداً به آن اشاره خواهيم نمود.

نكات قابل توجه.

1 . مسيح به زبان عبري سخن مي گفت؛ زيرا او در ميان عبري زبانان پرورش يافته بود و از ميان نويسندگان انجيل ها، متى، انجيل خود را به زبان عبري نوشته و سه نفر ديگر انجيل خود را به زبان يوناني نوشته اند. بنابراين لفظي كه خود حضرت مسيح به آن تلفظ نموده از ميان رفته است زيرا اين بشارت فقط در انجيل يوحناست و نويسنده آن از روز نخست كتاب خود را به زبان يوناني نوشته است.
2 . (فارقليط) لغت سرياني است كه اهل سوريه باآن سخن مي گفتند، و در انجيل هايي كه به زبان سرياني نوشته شده اين لفظ به كار رفته است و دانشمندان اسلامي و مفسران انجيل اتفاق دارند كه اين لفظ، معرب لفظ يوناني است كه انجيل يوحنا به آن زبان نوشته شده است، ولي در اين كه ريشه اصلي اين لفظ در لغت يوناني چه بوده اختلاف دارند:.
محققان اسلامي متفقند كه ريشه يوناني اين كلمه، (پريكليطوس) به معناي محمد و احمد است، ولي مفسران انجيل ريشه آن را (پاركليطوس) به معناي تسلي دهنده دانسته اند. و لذا بايد روي قرايني كه درمتون آيات وجود دارد، حقيقت مطلب را به دست آورد.
3 . هيچ بعيد نيست كه حضرت مسيح عيناً نام آن كسي را كه از آمدن او بشارت داده است به زبان جاري كرده؛ مثلاً گفته باشد احمد، ولي نويسنده انجيل چهارم، كه اين بشارت در آن وجود دارد، روي سليقه خود آن را به يكي از دو لفظ يوناني ترجمه كرده است در صورتي كه نبايد عَلَم و نام اشخاص ترجمه گردد، بلكه بايد به همان حال در ترجمه بيايد.
4 . در انجيل هاي فارسي به طور عموم به جاي كلمه فارقليطا، لفظ تسلي دهنده آمده است و بيشتر مفسران آن را به روح القدس تفسير نموده اند و با دلايل و شواهد روشن خواهيم گفت كه هرگز نمي توان فارقليطا را به روح القدس تفسير نمود.
5 . كساني كه فارقليطا را به روح القدس تفسير مي كنند مي گويند: پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسى، روح القدس بر حواريون، كه در يك خانه جمع بودند، نازل شد. ناگاه صدايي چون صداي باد شديد كه مي وزيد از آسمان آمد، و همه آنها به روح القدس مملو گشتند و به زبان هاي مختلف، به نوعي كه به روح آنها قدرت تكلم بخشيده بود، به سخن گفتن آغاز كردند.(25).
بشارت انجيل به آمدن فارقليطا.

محققان اسلامي مي گويند بشارتي كه اين آيه از حضرت مسيح نقل مي كند، در انجيل يوحنا در باب هاي 14 و 15 و 16 وارد شده است، و حضرت مسيح به نقل انجيل يوحنا از آمدن شخصي به نام (فارقليط) پس از خود خبر داده است و قراين زيادي گواهي مي دهد كه مقصود از آن پيامبر اسلام مي باشد. ما براي روشن شدن مطلب ناچاريم متون آيات را با تعيين باب و شماره جمله ها نقل نماييم:.
(اگر شما مرا دوست داريد، احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا (فارقليط) ديگري به شما بدهد، تا ابد با شما خواهد ماند. او روح حق و راستي است كه جهان نمي تواند او را قبول كند؛ زيرا كه او نمي بيند و نمي شناسد، امّا شما او را مي شناسيد، زيرا كه نزد شما مي ماند و در شما خواهد بود).(26).
(من اين سخن ها را به شما گفته ام وقتي كه با شما بودم، لكن آن (فارقليط)، كه پدر او را به اسم من خواهد فرستاد، همان، شما را هرچيز خواهد آموخت و هر چيز من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد).(27).
(حالا قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتي كه واقع گردد ايمان آوريد،(28) چون آن فارقليط كه من از جانب پدر به شما خواهم فرستاد، روح راستي كه از طرف پدر مي آيد درباره من شهادت خواهد داد).(29).
(راست مي گويم كه شما را مفيد است كه من بروم. اگر من نروم آن فارقليط نزد شما نخواهد آمد. امّا اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد. او چون بيايد، جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه به من ايمان نمي آورند؛ به صدق، زيرا كه نزد پدرخود مي روم و شما مرا ديگر نمي بينيد؛ به انصاف، زيرا كه بر رئيس اين جهان حكم جاري شده است، و ديگر چيزهايي بسيار دارم كه به شما بگويم، لكن حالا نمي توانيد متحمل شويد، امّا چون او بيايد او شما را به تمامي راستي ارشاد خواهد كرد؛ زيرا او از پيش خود سخن نخواهد گفت، بلكه هر آن چه مي شنود خواهد گفت و شما را به آينده خبر خواهد داد و مرا تمجيد خواهد نمود؛ زيرا كه او آن چه از آنِ من است خواهد يافت و شما را خبر خواهد داد. هرچه از آن پدر است از من است. از اين جهت گفتم كه آن چه آنِ من است، مي گيرد و به شما خبر مي دهد).(30).

منظور از فارقليط چيست.

در اين جا قراين روشني داريم كه گواهي مي دهد كه مراد از فارقليط پيامبري است كه پس از مسيح مي آيد نه روح القدس:.
1 . بايد توجه كرد از برخي تواريخ مسيحي استفاده مي شود كه پيش از اسلام در ميان علما و مفسران انجيل مسلم بود كه (فارقليط) همان پيامبر موعود است. حتي گروهي از اين مطلب سوء استفاده كرده وخود را (فارقليط) موعود معرفي نموده اند؛ مثلاً منتس كه مردي رياضت كش بود و در قرن دوم ميلادي مي زيست، در سال 187 ميلادي در آسياي صغير مدعي رسالت گرديد و گفت: من همان فارقليط هستم كه عيسي از آمدن او خبر داده است و گروهي از وي پيروي كردند.(31).
2 . از آثار و تواريخ مسلم اسلامي كاملاً استفاده مي شود كه سران سياسي و روحاني جهان مسيحيت در روزهاي بعثت پيامبر اسلام همگي در انتظار پيامبر موعود انجيل بودند از اين جهت هنگامي كه سفير پيامبر نامه او را به زمامدار حبشه داد او پس از خواندن نامه رو به سفير كرد و گفت: من گواهي مي دهم كه او همان پيامبري است كه جهان اهل كتاب، در انتظار او هستند. و همان طور كه حضرت موسي از نبوت حضرت مسيح خبر داده، او نيز از نبوت پيامبر آخرالزمان بشارت داده و علايم و نشانِ هاي او را معين كرده است.(32).
وقتي نامه پيامبر به دست قيصر رسيد و نامه را مطالعه كرد و درباره پيامبر اسلام تحقيقاتي به عمل آورد، در پاسخ نامه آن حضرت چنين نوشت: نامه شما راخواندم واز دعوت شما آگاه شدم، من مي دانستم كه پيامبري خواهد آمد، ولي گمان مي كردم كه اين پيامبر از شام بر خواهد خاست... .(33).
از اين نصوص تاريخي استفاده مي شود كه آنان در انتظار پيامبري بودند و چنين انتظار به طور مسلم، ريشه انجيلي داشته است.
3 . امتيازاتي كه حضرت مسيح براي (فارقليط) قائل شده، و شرايط و نتايجي كه براي آمدن او شمرده است، اين مطلب را قطعي مي سازد كه منظور از (فارقليط) جز پيامبر موعود نخواهد بود. اين علايم مانع از آن است كه آن را به روح القدس تفسير نماييم. اكنون مشروح قراين:.
الف) حضرت مسيح سخن خود را چنين آغاز كرد: (اگر شما مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد و من از پدر خواهم خواست تا (فارقليط) ديگري به شما خواهد داد).(34).
اولاً، از اين كه حضرت مسيح مهر و محبت خود را به رخ آنها مي كشد حاكي است كه او احتمال مي دهد گروهي از امت او زير بار كسي كه وي از آمدن او بشارت مي دهد،نخواهند رفت و لذا از طريق تحريك عواطف مي خواهد آنان را به پذيرفتن او وادار سازد و اگر منظور از فارقليط - آن طور كه مفسران انجيل تصور كرده اند - همان روح القدس باشد در اين صورت به چنين زمينه سازي احتياج نبود؛ زيرا روح القدس پس از نزول، آن چنان در قلوب و ارواح تأثير مي كند كه براي كسي جاي ترديد و شك و انكار باقي نمي ماند، ولي اگر مقصود پيامبر موعود باشد، به يك چنين زمينه سازي نياز شديد هست؛ چون نبي موعود، جز از طريق بيان و تبليغ در قلوب و ارواح تأثيري و تصرفي نمي كند و روي اين ملاحظه، گروهي منصف به وي مي گروند و گروهي از او روي برمي گردانند.
حتي حضرت مسيح به اين مقدار تذكر اكتفا نكرد. در جمله 29 از باب 14 در اين قسمت پافشاري كرده و فرمود: (اكنون قبل از وقوع به شما خبر دادم تا وقتي كه واقع گردد ايمان آوريد). در حالي كه ايمان به روح القدس، به توصيه نيازي ندارد، تا چه رسد به اين اندازه پافشارى.
ثانياً، وي فرمود: (فارقليط ديگري به شما خواهد داد). اگر بگوييم منظور از آن، پيامبر ديگري است، كلام بدون تكلف و صحيح خواهد بود، ولي اگر مقصود از آن روح القدس باشد، به كار بردن لفظ (ديگر) خالي از تكلف نخواهد بود؛ زيرا روح القدس متعدد نيست و تنها يكي است.ب) (هر چيزي كه من به شما گفته ام به ياد شما خواهد آورد).(35) روح راستي كه از طرف پدر مي آيد، درباره من شهادت خواهد داد.
مي دانيم روح القدس پنجاه روز پس از مصلوب گشتن عيسي برحواريان نازل گرديد.(36) آيا اين افراد برگزيده، همه دستورات او را در اين مدت كوتاه فراموش كرده بودند، تا روح القدس دو مرتبه به آنان تعليم دهد!.
آيا شاگردان مسيح چه نيازي به شهادت او داشتند تا درباره مسيح شهادت دهد، ولي اگر مقصود پيامبر موعود باشد، دوجمله معناي صحيح خواهند داشت؛ زيرا امت مسيح بر اثر طول زمان و دست برد علماي انجيل، بسياري از دستورات او را فراموش كرده و گروهي همه آنها را به دست فراموشي سپرده بودند و حضرت محمدق همه را بازگو كرد و به نبوت حضرت عيسي شهادت داد و گفت: او نيز مانند من، پيامبر بوده و مادر مسيح را از نسبت هاي ناروا تبرئه نمود و ساحت مقدس مسيح را از ادعاي الوهيت پيراسته ساخت.
ج) (اگر من نروم فارقليط نزد شما نمي آيد).(37) او آمدن (فارقليط) را مشروط به رفتن خود كرده است، واگر مقصود (روح القدس) باشد،نزول او بر حضرت مسيح و حتي بر خود حواريين مشروط به رفتن او نبوده است؛ زيرا به عقيده مسيحيان، روح القدس بر حواريون، زماني كه حضرت مسيح خواست آنان را براي تبليغ به اطراف بفرستد، نازل گرديد.(38) بنابراين هيچ گاه نزول او مشروط به رفتن مسيح نبوده است، ولي اگر بگوييم مقصود پيامبري صاحب شريعت، آن هم شريعت جهاني است، در اين صورت، آمدن او مشروط به رفتن حضرت مسيح و منسوخ گشتن آيين او خواهد بود.
د) اثر نزول (فارقليط) سه چيز معرفي شده است: (جهانيان را به گناه و صدق و انصاف ملزم خواهد ساخت: به گناه، زيرا كه به من ايمان نمي آورند...).(39).
مي دانيم (روح القدس) پنجاه روز پس از مصلوب شدن عيسي بر حواريان نازل گرديد و هرگز آنها را ملزم به گناه و صدق و انصاف ننمود و از ذيل جمله استفاده مي شود كه او بر منكران ظاهر مي گردد، نه بر حواريون، كه هرگز حضرت مسيح راتكذيب نمي كردند. ولي اگر بگوييم مقصود پيامبر موعود اسلام است تمام اين امتيازات در وجود شريف او جمع مي باشد.
ه) (فارقليط درباره من (مسيح) شهادت خواهد داد).(40) (شما را از آينده خبر خواهد داد، و مرا جلال خواهد بخشيد).(41).
شهادت بر حضرت مسيح حاكي است كه وي روح القدس نيست؛ زيرا حواريون نيازي به تصديق او نداشتند و هم چنين منظور از اين كه به او جلال خواهد بخشيد، ثنا و تعريف هايي است كه پيامبر موعود درباره حضرت مسيح انجام داد و آيين او را تكميل كرد. چه جلالي بالاتر از اين!دقت در اين قراين مي تواند ما را به حقيقتي كه محققان عالي قدر اسلام به آن رسيده اند رهنمون گردد. البته قراين به آن چه گفته شد منحصر نيست، بلكه با دقت مي توان قراين ديگري نيز به دست آورد.(42).
در پايان، مطلب قابل توجهي را كه دائرة المعارف بزرگ فرانسه (ج 23، ص‏4174) در اين باره دارد از نظر خوانندگان مي گذرانيم:.
محمد مؤسس دين اسلام و فرستاده خدا و خاتم پيامبران است، كلمه محمد به معني بسيار حمد شده است و از ريشه مصدر (حمد)، كه به معناي تمجيد و تجليل است، مشتق گرديده. بر حسب تصادف عجيب نام ديگرى، كه ازهمان ريشه حمد است مترادف كامل لفظ محمد مي باشد و آن احمد است كه احتمال قوي مي رود عيسويان عربستان آن لفظ را براي تعيين فارقليط به كار مي بردند. احمد، يعني بسيار ستوده شده و بسيار مجلل، ترجمه لفظ پاراكليتوس است كه اشتباهاً لفظ پريكليويس را جاي آن گذاردند. به اين ترتيب نويسندگان مذهبي مسلمان مكرر گوشزد كرده اند كه مراد از اين لفظ، بشارت ظهور پيامبر اسلام است. قرآن مجيد نيز به طور علني در آيه شگفت انگيز سوره صف به اين موضوع اشاره مي كند.(43).
1. انسان العيون في سيرة الأمين والمأمون، ج‏1، ص‏93 - 100.
2. ديوان ابوطالب، ص‏2519 و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدي كه از او نقل مي شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
3. ديوان ابوطالب، ص‏25.19 و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدي كه از او نقل مي شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
4. ديوان ابوطالب، ص‏25.19 و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدي كه از او نقل مي شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
5. ديوان ابوطالب، ص‏25.19 و 29. تمام اين اشعار در ديوان او موجود است. اشعار بعدي كه از او نقل مي شود در ديوان او نيست، بلكه محققان از آن حضرت نقل كرده اند.
6. تاريخ ابن عساكر، ج‏1، ص‏275؛ تاريخ الخميس، ج‏1، ص‏254.
7. در برخي نسخه ها: (دأب المحب) دارد. سيرة ابن هشام، ج‏1، ص‏279.
8. همان، ص‏280.
9. ديوان حسان بن ثابت، تحقيق محمدعزت نصرت اللّه، طبع بيروت، ص‏59.
10.همان، ص‏65.
11.براي اطلاع بيشتر ر. ك: مجمع البيان، ج‏3، ص‏287؛ سيرة ابن هشام، ج‏2، ص‏270؛ بحارالانوار، ج‏20، ص‏259؛ بلوغ الارب، ج‏2، ص‏284. ما دركتاب معالم النبوة في القرآن الكريم (ص‏549 - 556) - كه تفسير موضوعي بر قرآن است - در اين باره به طور مبسوط سخن گفته ايم.
12. فاطر (35) آيه 31.
13. مجمع البيان، ج‏2، ص‏207.
14. الرحلة المدرسية، ص‏232.
15. المنار، ج‏7، ص‏630.
16. زخرف (43) آيه 63.
17.جامع ترين كتابي كه تاكنون در اين باره نوشته شده، كتاب انيس الاعلام تأليف مرحوم فخر الاسلام است كه خود از كشيشان معروف كليساهاي ايران بود. اين كتاب در دوجلد بزرگ در سال 1319 قمري چاپ شده و اخيراً به صورت حروفي در قطع كوچك نيز چاپ شده است.
18.اعراف (7) آيه 157.
19. ج‏2، چاپ 13، ص 179 - 180.
20.به نقل از: جيمز هاكس، قاموس كتاب مقدس، بيروت 1928 م.
21. به نقل از: همان.
22. به نقل از: همان.
23.گذشته از اين، تناقضاتي كه ميان اناجيل چهارگانه وجود دارد و تناقضي كه ميان مطالب يك انجيل موجود است و هم چنين مطالب خرافي كه شبيه افسانه و پندار است و سخناني كه عقل زير بار آن نرفته و آنها را به طور قطع تخطئه مي كند، موجب شده كه تمام اين اناجيل و كتب مقدس چهارگانه جهان مسيحيت از اعتبار و سنديت ساقط گردند و براي تفصيل اين مطالب ر.ك: الهدي الي دين المصطفى؛ الرحلة المدرسيه و انيس الاعلام و ده ها كتاب ديگر كه از طرف دانشمندان محقق وعالي مقام اسلامي نوشته شده است.
24. انجيل حضرت مسيح اگر چه به زبان عبري بوده و زبان مادري وي و كساني كه وي در ميان آنها پرورش يافته غير از عبري نبوده است، ولي بنابر اخبار و روايات، او مأمور بود كه آن را به لغت سرياني براي سريانيان، كه همان اهل سوريه هستند، تفسيركند. از اين نظر گروهي تصور كرده اند كه زبان اصلي انجيل همان سرياني بوده است و از ميان تمام انجيل ها اناجيل سرياني به انجيل واقعي نزديك تر است.
25. اعمال حواريان، باب 1 - 5.
26. انجيل يوحنا، باب 14؛ جمله 15 - 17، لندن 1837 م. و بقيه جمله ها را نيز از همين چاپ نقل كرديم و براي اطمينان بيشتر با ترجمه هاي فارسي ديگر كه از زبان سرياني و كلداني به فارسي نقل شده اند تطبيق نموديم.
27. باب 14، جمله 25 - 26.
28. باب 14، جمله 29.
29. باب 15، جمله 26.
30. باب 16، جمله 7 - 15.
31. انيس الاعلام، ج‏2، ص 179 به نقل از تاريخ (وليم ميور) كه در سال 1848 چاپ شده است.
32. طبقات كبرى، ج‏1، ص 259؛ سيره حلبى، ج‏3، ص 279.
33. الكامل، ج‏2، ص‏44.
34. باب 14، جمله 15.
35.اعمال حواريان، باب 1 - 5.
36. باب 14، جمله 26.
37. باب 15، جمله 7.
38.متى، باب 10، جمله 29؛ لوقا، باب 10، جمله 17.
39.باب 16، جمله 7. در بسياري از اناجيل قديمى، به جاي (ملزم) توبيخ آمده است و جمله دومي روشن تر و مناسب تر است. برخي از مفسران و نويسندگان مسيحي وقتي به اين جمله مي رسند و مي بينند كه هرگز اين جمله با روح القدس تطبيق نمي كند، با كمال جسارت مي گويند: منظور از رئيس جهانيان، همان شيطان است كه مردم را به گناه ملزم مي سازد و گواه اين مطلب اين است كه حضرت مسيح در آيه 30 فرمود:.
رئيس جهان مي آيد و در من حصه اي ندارد؛ يعني بر مسيح غلبه نمي كند. اين تفسير، جز فكري شيطانى، چيز ديگري نيست؛ زيرا به فرض اين كه يك چنين رئيس جهانيان مردم را به گناه ملزم مي سازد، چگونه به صدق و انصاف الزام مي نمايد!.
گذشته از اين، منظور از(ملزم كردن) در اين جا همان توبيخ است كه در بسياري از اناجيل قديمي وارد شده است و اما منظور ازجمله اي كه در آيه 30 (رئيس جهانيان در من حصه اي ندارد) وارد شده اين است كه او شخصيت مستقل و جداگانه اي است و شاخه اي از نبوت مسيح نيست، بلكه او مكمل آيين اوست.
40. باب 15، جمله 26.
41. باب 16، جمله 14.
42. در تنظيم اين بحث از كتاب نفيس انيس الاعلام استفاده شده است.
43. محمد خاتم پيامبران، ج‏1، ص‏504.
فهرست

پرسش هايي در مورد فارقليط و پاسخ آنها

دلايل و قراين زيادي روشن ساخت كه منظور از فارقليط در آيات انجيل - كه حضرت مسيح از آمدن او بشارت داده است - پيامبر موعود جهانيان است، وهرگز نمي توان آن را به روح القدس، همان طور كه مفسران انجيل مدعي هستند، تفسير نمود.
اخيراً يكي از نشريات مسيحي پرسش هايي را به صورت اعتراض و انتقاد از نظر كساني كه فارقليط را به پيامبر موعود تفسير كرده اند مطرح نموده است، در صورتي كه محققان اسلامي از ساليان دورى، به اين پرسش ها پاسخ هاي قطعي گفته اند ولي مبلغان مسيحي حالا به فكر زنده كردن آنها افتاده اند.
مرحوم فخر الاسلام در كتاب ارزشمند خود انيس الاعلام(1) به تمام اين پرسش ها پاسخ گفته و اين كتاب 83 سال پيش در تهران چاپ شده است. اكنون ما اين سؤالات را يك يك طرح نموده و به آنها پاسخ مي دهيم:.
پرسش اول.
حضرت مسيح صريحاً مي فرمايد، پارقليط روح راستي است و اين آيه نمي تواند مربوط به حضرت محمد باشد؛ زيرا او انسان بوده نه روح.
پاسخ.
لفظ روح، همان طور كه در روح القدس استعمال مي شود، در مطلق انساني كه داراي روح - اعم از راستي و ضلالت - است نيز به كار مي رود و استعمال لفظ روح در معناي دوم در كتب عهدين زياد است از باب نمونه، در نامه اول يوحنا چنين آمده است:.
اي محبوبان، هر روح را باور ننماييد، بلكه ارواح را بيازماييد كه آيا از خدا هست يا نه؛ زيرا پيامبران دروغگو در جهان زياد پيدا شده اند و از اين جا مي شناسيم روح خدا را. هر روحي كه به عيساي مسيح مجسم شده، از خداست و هر روحي كه عيساي مجسم شده را انكاركند از خدا نيست و هم چنين است آن روح مخالف مسيح (دجال) كه شنيده ايد مي آيد و الان هم در جهان است. ما از خدا هستيم و هركه خدا را مي شناسد، سخن ما را مي شنود و آن كه از خدا نيست به ما گوش نمي گيرد. روح حق و روح ضلالت را از اين تميز مي دهيم.(2).
اين جمله ها حاكي است كه استعمال روح درغير روح القدس شايع است و ذيل آيه صريحاً مي رساند كه هركس به حق و راستي دعوت كند، او روح حق است و هركس به ضلالت و گمراهي دعوت نمايد او روح ضلالت است.
بنابراين اگر به پيامبر موعود (روح راستى) گفته شده است براي اين است كه او مردم را به راستي و حقيقت دعوت خواهد نمود. و اين نوع تعبير در ميان ملل جهان آن چنان زياد است كه پس از دقت، جاي ترديد براي كسي باقي نمي ماند.
پرسش دوم.
حضرت مسيح، فارقليط را چنين معرفي كرد كه، جهان نمي تواند او را قبول كند؛ زيرا كه او را نمي بيند و نمي شناسد در صورتي كه هزاران نفر حضرت محمد را ديدند و شناختند.
پاسخ.
مقصود از ديدن در اين جا معرفت و شناسايي با ديده دل است و هرگز چنين معرفتي از ناحيه مسيحيان درباره پيامبر اسلام انجام نگرفت و يك چنين استعمال در ميان مردم، حتي خود عهدين فراوان ديده مي شود از باب نمونه:.
از اين جهت با اينها به امثال سخن مي گويم كه مي نگرند و نمي بينند، و شنوا هستند و نمي شوند ونمي فهمند و در حقّ ايشان تمام مي شود نبوت اشعيا كه مي گويد: پيوسته خواهيد شنيد و نخواهيد فهميد، نظر كرده و خواهيد نگريست ونخواهيد ديد.(3).
هم چنين مقصود از (نشناختند) معرفت و شناخت كامل است و چنين (شناخت) كاملي به پيامبر اسلام در سطح جهاني و عمومي صورت نپذيرفت و چنين استعمالي در همه زبان ها و خود اناجيل زياد است؛ مثلاً تصريح مي كند كه، كسي پسر (مسيح) را جز خدا نشناخت در صورتي كه مسيحيان او را شناختند آن جا كه مي فرمايد: غير از پدر هيچ كس پسر را نمي شناسد.(4).
به او گفتند: پدر تو كجاست عيسي جواب داد: نه مرا مي شناسيد و نه پدرم را. هرگاه مرا مي شناختيد هرآينه پدرم را نيز مي شناختيد.(5).
بنابراين منظور از اين كه (جهان، فارقليط را نمي بيند) يعني حقيقت او را درك نمي كند و نمي شناسد و به او معرفت كامل پيدا نمي كند.
پرسش سوم.
روي سخن حضرت مسيح در اين وعده ها با حواريون است، در صورتي كه حضرت محمدق حدود 600 سال بعد از حضرت مسيح به دعوت برخاست و در آن زمان كسي ازحواريون باقي نمانده بود.
پاسخ.
طرف خطاب اگر چه حواريون بوده، ولي مقصود اصلي و واقعي از خطاب، امت حضرت عيسي است.
تمام مصلحان و سخنوران جهان در گفتار خود از اين روش پيروي مي كنند. آنان اگر چه خطاب خود را متوجه حاضران در جلسه سخن مي نمايند، ولي در حقيقت خطاب متوجه عموم بشر و كساني است كه شايستگي پيروي از گفتار آنان را دارند و در خود انجيل اين نوع خطاب زياد است آن جا كه مي گويد:.
(و نيز شما را مي گويم بعد از اين پسر انسان را خواهيد ديد كه بر دست راست قدرت نشسته بر ابرهاي آسماني مي آيد).(6).در صورتي كه همه آن كساني كه طرف خطاب حضرت مسيح بودند احدي از آنها اين وضع را مشاهده نكرد، بلكه 1982 سال گذشته و هنوز كسي از پيروان حضرت مسيح اين وضع را نديده است.
نتيجه اين كه، خطاب پيامبران و مصلحان و سخنوران عالي قدر متوجه عموم بشر است گرچه روي سخن در جلسه خطاب، با چند نفر بيش نباشد.
پرسش چهارم.
آخرين پرسش اين است كه حضرت مسيح درباره فارقليط چنين گفت: (او نزد شما مي ماند و در شما خواهد بود). آيا حضرت محمد(ص)مي توانست در شخصي بماند نه، زيرا يك نفر مي تواند با كسي باشد اما نمي تواند در كسي بماند.
پاسخ.
منظور از اين كه در شما مي ماند؛ يعني آيين او براي ابد در ميان شما مي ماند و آيين او منسوخ نمي شود و هرگز اين نوع شبهات كودكانه نمي تواند از ظهور آيات درباره پيامبر موعود با در نظر گرفتن آن همه قراين بكاهد.
مرحوم فخرالاسلام، كه مدت ها يكي از مبلغان ورزيده مسيحيان بود، درباره علت گرايش خود به اسلام مطلب قابل توجهي را نقل مي كند و ما خلاصه گفتار او را در اين جا مي آوريم. وي مي نويسد: پس از مسافرت هاي زياد براي تحصيل معارف مسيحى، خدمت يكي از كشيشان، بلكه مطران والامقام از فرقه كاتوليك رسيدم كه درقلوب كاتوليك ها، مقام و موقعيتي بزرگ داشت و از سلاطين و اشراف و اعيان آن فرقه، هداياي گرانبهايي براي او مي آمد و قريب پانصد نفر در مجلس درس او حاضر مي شدند. علاوه بر اين، گروهي از دختران تارك دنياي مسيحيان، در محضر او كسب كمال مي نمودند. او علاقه و اطمينان خاصي به من داشت و كليد همه جا را در اختيار من مي گذارد، جز كليد اتاق كوچكي كه پيش خود نگاه مي داشت.
روزي نقاهت، استاد را از شركت در مجلس درس بازداشت و به من دستور داد كه به جلسه درس بروم و اعلام كنم درس، به دليل عارضه استاد تعطيل است.
وقتي من در جلسه درس با شاگردان رو به رو شدم ديدم محور بحث آنها درباره لفظ (فارقليط) است كه انجيل يوحنا از آمدن آن در باب هاي 14 و 16 و 15 خبر داده است. من پس از استماع سخنان و مذاكرات آنان به حضور استاد بازگشتم و او را از مذاكره و نظريات مختلف آنان پيرامون لفظ (فارقليط) آگاه ساختم. او از من پرسيد: شما چه نظري را انتخاب كرده ايد گفتم: من نظر فلان مفسر را. او گفت: شما تقصير نداريد، ولي تفسير اين لفظ را در اين زمان جز، گروه قليلي كه در معارف مسيحي راسخ و استادند، كسي نمي داند. من فوراً خود را به پاهاي استاد افكندم و درخواست كردم كه مرا از حقيقت اين لفظ آگاه سازد. در اين لحظه اشك در ديدگان استاد بزرگوار حلقه زد و شروع به گريه كرد و گفت: من حاضرم اين حقيقت را براي تو فاش كنم، ولي اگر در حيات من، آن را به ديگران بازگو كنى، مقدمات قتل مرا فراهم نموده اى. من به او اطمينان دادم. او گفت: اين اسم از اسماي مبارك پيامبر اسلام است و به معناي احمد و محمد است، سپس كليد آن اتاقي را كه هرگز در اختيار من نمي گذاشت، به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را بازكن و آن دو كتاب را بياور. من هر دو كتاب را نزد استاد آوردم. اين دو كتاب به خط يوناني و سرياني قبل از ظهور پيامبر اسلام، با قلم بر پوست نوشته شده بود و هر دو كتاب لفظ (فارقليط) را به معناي احمد ومحمد ترجمه كرده بودند.
استاد افزود: علما و مفسران انجيل پيش از بعثت پيامبر اسلام، در اين كه فارقليط به معناي احمد و محمد است اختلافي نداشتند، ولي پس از ظهور آن شخصيت بزرگ، براي حفظ مقام و موقعيت خود معناي ديگري براي اين لفظ اختراع نمودند و از سبك و ترتيب آيات انجيل معلوم است، كه هرگز منظور از آن، (وكالت)، (شفاعت)، (تسلى) و (روح نازل دريوم الدار) نيست؛ زيرا آن حضرت، آمدن فارقليط را مشروط به رفتن خود كرده است و از اين جمله پيداست كه فارقليط صاحب شريعت است و اجتماع دو نبي صاحب شريعت، در يك زمان صحيح نيست.
مرحوم فخرالاسلام، قراين ديگري را - كه قبلاً يادآوري شد و دلالت مي كنند كه منظور از فارقليط، احمد است - از استاد خود نقل كرده و اضافه مي كند: من از استاد پرسيدم كه درباره آيين مسيحيت چه مي گوييد گفت: آيين مسيح منسوخ است. گفتم: راه نجات و آييني كه ما را به رضاي خدا برساند كدام است!.
گفت: منحصر است در پيروي از شريعت محمدق. گفتم: پيروان وي اهل نجاتند سه مرتبه گفت: بلي واللّه: گفتم: شما چرا از اين آيين پيروي نمي كنيد.
گفت: من در باطن مسلمانم ولي اگر به اسلام تظاهر كنم، مسيحيان نقشه قتل مرا ريخته و تا مرا نكشند دست از من بر نمي دارند و اگر من به كشورهاي اسلامي پناه ببرم، به وسايلي بر من دست مي يابند و خون مرا مي ريزند.
در اين لحظه اشك در ديدگان من حلقه زد و آن گاه با صداي بلند گريستم. استاد نيز گريست. گفتم: اي پدر روحانى، اجازه مي دهيد كه من در آيين اسلام داخل شوم! گفت: نجات مي خواهي بايد دين اسلام را بپذيري و من در باطن از پيروان اسلام هستم و من تو را دعا خواهم كرد مشروط بر اين كه شاهد باشي كه من در باطن مسلمان هستم، نه تنها من چنين هستم، بلكه گروهي از كشيشان در اين عقيده با من موافق هستند.
مرحوم فخرالاسلام در كتاب خود، دنباله داستان را به طرز جالبي نقل كرده و مي نويسد:.
رؤيت آن دو كتاب و بيانات استاد دلم را روشن ساخت ومحبت خاتم پيامبران، بر من غالب و پيروز شد. دنيا و رياست پنج روزه و خويشاوندان و بستگان، مرا در دوري از آن محيط مانع نگرديد. مبلغي از استاد گرفتم و آن چه داشتم همه را در آن نقطه ترك گفتم، جز سه جلد كتاب كه آنها را همراه خود آوردم و پس از زحمات زياد و طي مسافت ها، وارد شهر (اروميه) شدم. همان شب، براي تشرف به اسلام در خانه مرحوم شيخ حسن مجتهد رفتم. كلمه طيبه توحيد و اقرار به رسالت خاتم پيامبران را به زبان جاري ساختم و ضروريات آيين اسلام را از او آموختم و همه را به خط سرياني نوشتم كه فراموش ننمايم و از محضر وي درخواست نمودم كه كسي را از اسلام من آگاه نسازد؛ زيرا ممكن است از طرف خويشاوندان و دستگاه مسيحيت، مورد ايذا واقع شوم. سپس به حمام رفتم و غسل توبه از شرك به جا آورده و مجدداً كلمه اسلام را به زبان جاري نمودم. الحمدللّه الذى هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا أن هدانا اللّه.
پس از مراسم ختان و بهبودي كامل، مشغول فرا گرفتن قرآن و تحصيلات معارف اسلامي گرديدم و براي تكميل مراتب، عازم عتبات عاليات شده و از محضر اساتيد آن جا بهره مند شدم....(7).
1. ج‏2، ص‏88 - 109.
2. نخستين رساله يوحنا، باب چهارم، جمله 1 - 7 به نقل از:عهد جديد، چاپ لندن 1837م.
3. انجيل متى، باب 13، جمله 14-13.
4. همان، باب 11، جمله 27.
5. انجيل يوحنا، باب 8، جمله 19.
6. انجيل متى، باب 26، جمله 64.
7. انيس الاعلام، ج‏1، ص‏4 و ج‏2، ص‏161. مرحوم فخرالاسلام از افراد ارزنده اي بود كه در پرتو اطلاعات وسيع، از طريق تشكيل جلسات مناظره با كشيشان و تأليف كتاب به جهان اسلام خدمات بزرگي انجام داده است. وي علاوه بر كتاب انيس الاعلام كه غني ترين منبع در رد مسيحيت كنوني است، كتاب هايي به نام بيان الحق، برهان المسلمين وتعجيز المسيحيّين، طبع و نشر نموده است. متأسفانه از اين مبلغ نامي اسلامي شرح حال جامعي در دست نيست، حتي تاريخ وفات او به طور دقيق معين نيست و از سرنوشت او در پايان عمر اطلاعي نداريم.
فهرست

نور حق به خاموشي نمي گرايد

7 . (وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَري عَلَي اللّهِ الْكَذِبَ وَهُوَ يُدْعي إِلَي الإِسْلامِ وَاللِ‏ُ لايَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ؛.
ظالم تر از آن كه به خدا دروغ مي بندد (پيامبر او را تكذيب مي كند و معجزه او را سحر مي خواند) در حالي كه به سوي اسلام دعوت مي شود كيست! خداوند گروه ستمگر را هدايت نمي كند).
8 . (يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ؛.
مي خواهند نور خدا را با دهن هاي خود خاموش كنند؛ خدا كامل كننده نور خويش است (و آيين او سراسر جهان را خواهد گرفت) اگر چه كافران كراهت داشته باشند).
9 .(هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَدِينِ الْحَقِ‏ّ لِيُظْهِرَهُ(1)عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُوْنَ؛.
او (خدايى) است كه پيامبر خود را با كتاب هدايت (كننده) و آيين حق و استوار فرستاد تا آن را بر تمام آيين ها غالب و پيروز گرداند، اگر چه مشركان ناپسند بشمارند).
جاي گفتگو نيست كه يكي از نعمت هاي بزرگ جهان طبيعت (نور) است. نور داراي مزايا و امتيازاتي است كه زندگي جانداران و گياهان بدون آن امكان پذير نيست و اگر روزي روشني از صفحه هستي رخت بر بندد، طومار زندگي درهم پيچيده مي شود. اكنون آثار چشمگير نور را مي توان در چهار قسمت خلاصه كرد:.
1 . پرورش دهنده جانداران و گياهان . جانداران و گياهان در پرتو نور، رشد نموده و به سر حدّ تكامل مي رسند. تا چندي پيش تصور مي كردند كه اعماق دريا خالي از نور است و فقط جانداران و گياهان خشكى، در پرورش خود به نور نيازمندند، ولي اخيراً كشف گرديد كه نور درتمام نقاط دريإ؛ ه‏ه وجود دارد و سازنده نور، بدن هاي خود جانداران درياست وچه بسا احتمال مي دهند كه پرورش آنها به وسيله انوار دريايي انجام مي گيرد.
توضيح اين كه، در اعماق بيش از 500 - 600 متر، ظلمت حكمفرماست و نور خورشيد پس از آن كه به تدريج انوار قرمز و نارنجي و زرد و سبز و آبي خود را از دست مي دهد، جاي خود را به (نور تاريكى) مي دهد كه از بدن موجودات زنده زير دريا ساطع است و از عمق ششصد متر به بعد فقط موجودات دريا هستند كه از سطح بدن آنها نوري كم و بيش مي تابد. حيوانات مزبور درحقيقت به مثابه فانوس هاي زنده اي هستند كه در اعماق دريا روشن شده‏اند.(2)
اگر در ماه مرداد از عرشه كشتي به آب دريا بنگريد، تصور مي كنيد كه ستارگان آسمان ده ها هزار برابر شده و عكسشان در آب افتاده است و اگر دستتان را در آب فرو ببريد انگشتان شما از ذرات نوراني پوشيده مي شود، اين ذرات درخشنده از حيواني است ذره بيني كه به (نوكتيكوك) موسوم است.
خلاصه نه تنها جانداران دريايي كه در اعماق پايين تر از ششصد متري زندگي مي كنند، به دريا نور مي بخشند، بلكه نباتات ثابت دريايي نيز اين اثر را دارند، و از اين طريق، به پيدايش حيات و ادامه آن در اعماق آب ها، امكان بخشيده‏اند.(3)
2 . سريع ترين حركت، حركت نور است. نور درهر ثانيه 300 هزار كيلومتر (معادل 50 هزار فرسخ) سرعت دارد و هيچ موجود مادي از نظر سرعت نمي تواند به پاي آن برسد؛ زيرا اگر جسمي معادل سرعت نور حركت كند بي درنگ تبديل به انرژي و نيرو مي شود.
3 . نور از پديده هايي است كه طبعاً واضح و روشن است و با ذرات خود، خويشتن را نشان مي دهد و در ديدن آن نيازي به چيزي نداريم، بر خلاف پديده هاي ديگر مادي كه در رؤيت آنها به نور نيازمنديم. رؤيت اشكال والوان و تشخيص اجسام همگي به وسيله نور انجام مي گيرد.
4 . هنگام شب، پرده ضخيمي از تاريكي بر روي موجودات و حركات انسان ها مي افتد. از اين نظر در تاريكي شب نمي توان ميان عبادت عابدان و كارهاي خدا پسندانه مردان نيك اجتماع و حركات مرموز دزدان و راهزنان فرق گذارد، و پيوسته يغماگران و دزدان و گروه هاي تبهكار، از ظلمت شب استفاده نموده از خانه هاي خود بيرون آمده و دست به جنايت مي زنند. ولي از ترس اين كه روشني روز، پرده از روي جنايات آنها بردارد، در پايان شب، به خانه هاي خود برگشته و جامعه را به حال خود رها مي كنند.
اينها همگي آثار بارز نور حسي است ولي از آن جا كه نور معنوي نيز از اين آثار به گونه اي برخوردار است، قرآن لفظ نور را در نور معنوي به كار برده است كه ميان آن و نور مادي از نظر آثار، مشابهت هايي وجود دارد.
قرآن علاوه بر اين كه لفظ (نور) را در مورد خود خدا به كار برده(4) در سه مورد ديگر نيز اين لفظ را به كار برده است:.
الف) لفظ (نور) را در اسلام و ايمان به كار برده و ايمان را نور وكفر را (ظلمت) خوانده و مي فرمايد:.
(اللّهُ وَ لِىُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمِاتِ إلَي النُّورِ...؛(5).
خداوند دوست كساني است كه ايمان دارند؛ آنها را از تاريكي (كفر) وارد روشني (ايمان) مي نمايد).
ب) در جاي ديگر اين لفظ را درباره قرآن به كار برده و اين كتاب آسماني را كه راهنماي بشر در زندگي است، نور ناميده و مي فرمايد:.
(... وَأَنْزَلْنِا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً؛(6).
نور روشني (قرآن) براي شما نازل كرديم).
ج) گاهي خود پيامبر را نور ناميده و مي فرمايد:.
(... قَدْ جِائَكُمْ مِنَ اللّهِ نُور وَ كِتاب مُبين؛(7).
ازجانب خدا نور (پيامبر) و كتاب روشني به سوي شما آمده است).
بنابراين امكان دارد كه مقصود ازجمله (نور اللّه) در جمله (لِيَطْفِئُوا نُورَ اللّه)(8) همه و يا يكي از معاني سه گانه ياد شده باشد؛ مثلاً ممكن است مقصود (قرآن) باشد؛ زيرا در آيه ششم به طور كنايه نامي از قرآن برده و ياد آور شده كه مسيحيان پس از شناسايي موعود انجيل، معجزه او را سحر خواندند.(9) گذشته از اين در آيه هفتم كساني را كه به خدا افترا مي بندند، در حالي كه به اسلام خوانده مي شوند، از ستمگرترين افراد خوانده است. افتراي اين افراد اين است كه معجزه پيامبر اسلام (قرآن) و موعود انجيل را سحر مي خواندند، روي اين قراين مي توان گفت منظور از نوري كه كافران در خاموش كردن آن مي كوشند همان قرآن است.
ممكن است مقصود پيامبر باشد؛ زيرا آيه ششم آمدن پيامبري را كه نام او احمد است محور بحث قرار داده و در آيه نهم نيز درباره بعثت او سخن مي گويد آن جا كه مي فرمايد: (هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدي وَ دِينِ الْحَقِّ).
چنان كه احتمال دارد مقصود از (نور) آيين اسلام باشد؛ زيرا چنان كه ملاحظه مي فرماييد موضوع بعثت پيامبر را با ارسال دين استوار (دين الحق) باز هم ذكر كرده است.
خلاصه در خلال اين آيات براي هر يك از معاني سه گانه، قرينه وجود دارد ونمي توان يكي را بر ديگري ترجيح داد. در هرحال قرآن نور است، پيامبر نور است، ايمان واسلام نور است، چرا! زيرا هر يك ازآنها، آثار برجسته نور حسي را به طرز جالب تر و ارزنده تري دارا هستند.
چرا آنها را نور مي نامیم.

اگر نور حسي پرورش دهنده جانداران و گياهان است، نور معنوي (قرآن، پيامبر، اسلام) نيز مربي دل و جان و موجب تكامل انسان است و آدمي در سايه اين انوار الهى، كه همگي از نور نامتناهي خداوند سرچشمه مي گيرند، به آخرين حدّ تكامل علمي و عملي مي رسد.
اگر نور حسي نشان دهنده خود و موجودات ديگر است، نور حق نيز پيوسته ساطع و فروزان و روشنگر قلوب و ارواح است.
اگر نور حسي كوتاه كننده دست جنايتكاران و باز دارنده آنان از جنايت است، نور معنوي نيز، تبهكاران اجتماع را از هر نوع فعاليت ضدّ اخلاقي و اجتماعي باز داشته و فرصت فعاليت به آنان نمي دهد.
اگر يغماگران اموال در تاريكي شب به فكر جنايت مي افتند، در مواقعي كه نور معنوي در نقطه اي به ضعف مي گرايد، دزدان اخلاق و سرمايه هاي انسانى، از فرصت استفاده نموده به فكر سست كردن پايه هاي ايماني و ارزش هاي اخلاقي مي افتند.
اگر نور حسي به سرعت سرسام آور، فواصل مكاني را طي مي كند، نور معنوي در قلوب آماده وارواح پاك و سرشت هاي دست نخورده آن چنان نفوذ مي كند كه در اندك زمانى، قلوب ملت ها را تسخير نموده و دامنه نفوذ خود را به دورترين نقاط گيتي مي رساند.
به همين مناسبت كه نور معنوي نيز به سان نور حسى، سرعت نفوذ در قلوب و ارواح دارد، قرآن نويد قطعي مي دهد كه اين نور (آيين حق) سرانجام سراسر جهان را فرا خواهد گرفت و خداوند آن را بر همه اديان پيروز خواهد گردانيد آن جا كه مي فرمايد:.
(لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلِّه؛ برهر چه به نام دين است، پيروز خواهد ساخت).
تاريخ اين پيروزي قطعي.

در آيه نهم، نويد پيروزي اين حق را بر تمام ملل مي دهد اكنون بايد ديد مقصود از (ملت مغلوب) چيست اگر مقصود آيين شرك و بت پرستي باشد، اين نويد قطعي در زمان خود رسول خدا صورت پذيرفت و مركز شرك، كه حجاز و يمن بود، به تصرف مسلمانان در آمد و بت خانه ها، به مساجد و معابد تبديل شد.
و اگر منظور همه شرايع رايج در آن عصر باشد و مقصود از اين پيروزى، پيروزي از نظر برهان و دليل است، اين نوع پيروزي نيز در زمان پيامبر انجام گرفت وقدرت برهاني اسلام در صدر اول بر تمام ملل مخالف، روشن و مبين بود و هيچ فرد با انصافي در استواري دلايل اسلام، شك وترديدي به خود راه نمي داد. و هيچ بعيد نيست كه مقصود همان پيروزي ظاهري و سركوبي دشمنان ومخالفاني بود كه بر سر راه انتشار اسلام قرار داشتند. يك چنين پيروزي و سركوبى، به نحوي در صدر اسلام صورت پذيرفت و اكثر نقاط معمور و متمدن آن زمان پس از يك قرن در قلمرو حكومت هاي اسلامي درآمد و حدود متصرفات مسلمانان به نحو چشمگيري توسعه يافت و دولت اسلامي به صورت سنگين ترين وزنه سياسي و مذهبي در سراسر گيتي در آمد و از جمله (لِيُظْهِرَه) بيش از اين نيز استفاده نمي شود.
ولي اين پيروزي به صورت كامل تر و وسيع تر، كه سراسر گيتي را فراگيرد، در موقعي تحقق خواهد پذيرفت كه حكومت حقه الهي به وسيله آخرين سفير و وصىّ پيامبر خود، حضرت حجة بن الحسن العسكريژ تأسيس شود و مزاج مردم جهان پس از سر خوردگي ازحكومت هاي مادي و افكار شيطاني و اعمال اهريمنى، براي پذيرفتن چنين حكومتى، كه براساس توحيد و فطرت استوار است، آماده شود.(10).
بهترين تجارت و بازرگاني.

10 . ( يِا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلي تِجِارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ؛.
اي افراد با ايمان، آيا به تجارتي كه شما را از عذاب دردناك نجات مي دهد، راهنمايي كنم).
11 . (تُِؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجِاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْر لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ؛.
(اين تجارت عبارت است از اين كه) به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد، و در راه خدا با مال ها وجان هاي خود جهاد نماييد اين (چنين تجارت) براي شما (از ثروت جهان) بهتر (و سودمندتر) است اگر متوجه باشيد).
12 . (يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَيُدْخِلْكُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ وَمَسِاكِنَ طَيِّبَةً في جَنّاتِ عَدْنٍ ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ؛.
(در اين صورت) گناهان شما رامي آمرزد و به بهشتي كه آب از زير (درختان) آن جاري مي شود وخانه هاي پاكيزه اي كه در بهشت جاويد است، وارد مي سازد، اين است كاميابي بزرگ).
13 . (وَ أُخْري تُحِبُّونَهِا نَصْر مِنَ اللّهِ وَفَتْح قَريب وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ؛.
و (نيز شما را به تجارت) ديگري (راهنمايي مي نمايم) كه آن را دوست مي داريد و (آن) نصرتي است ازجانب خدا و فتحي نزديك (فتح مكه) است. (اي پيامبر،) افراد با ايمان را به آن بشارت ده).
هر فردي از افراد بشر، با سرمايه هاي گوناگون و مختلفي آفريده شده است كه مي تواند با آنها، در اين جهان تجارت بنمايد: گروهي سرمايه جواني و تندرستى، سرمايه عقل و خرد را در مسير تحصيل مقام و منصب، مال و ثروت قرار مي دهند وتمام سرمايه هاي مادي و معنوي خدا دادي خود را در اين راه مصرف مي نمايند و هدفي جز اين كالاهاي زودگذر و فنا پذير ندارند. يك چنين بازرگاني از نظر منطق قرآن جز خسارت چيزي نيست؛ زيرا اين شخص در برابر از دست دادن سرمايه هاي طبيعي و خدادادى، كالايي را خريده است كه ثبات و دوام ندارد و پس از مرگ و انتقال به سراي ديگر، از آن بهره اي نخواهد برد.
قرآن در سوره (عصر) به خسارت و ورشكستگي انسان در تجارت با داشتن مواهب و سرمايه هاي بزرگ الهى، اشاره كرده و مي فرمايد: (إِنَّ الإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ؛ بشر درزيان و خسارت است) و ملاك زيان كاري انسان همين است كه از استعدادهاي سرشار ومواهب الهى، بهره اي جز لذت چند روزه نمي برد و به فكر توشه بر گرفتن براي زندگي در جهان ديگر نيست، وگاهي او را به اين عنوان معرفي مي كند:.
(... هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرِينَ أَعْمالاً ُ الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيِوةِ الدُّ نْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً؛(11).
آيا شما را به زيان كارترين افراد از نظر كار و كوشش آگاه سازم آنان كساني هستند كه (نتيجه) كار و كوشش آنها در اين جهان بي نتيجه و تلف شده است و آنان تصور مي كنند كه كار نيك و پرسودي انجام مي دهند).
قرآن حقيقت عمل و بازده كار و كوشش آنان را با لطيف ترين تعبير (ضلّ سَعْيُهُم) مجسم نموده و مي رساند كه اين افراد بر اثر گم كردن راه، نتيجه اي از كار و كوشش خود نمي برند در صورتي كه اين افراد مي توانستند با بهره گيري ازمواهب الهي علاوه برتأمين زندگي و ارضاي خواست هاي درونى، موجبات خوشنودي خدا را فراهم سازند و به لذايذ دنيا از نظر هدف و مقصد ننگرند، بلكه آن را وسيله بدانند.
از آن جا كه قرآن از ديد وحى، رشته زندگي را براي پس ازمرگ باقي و جاويد مي داند صرف اين سرمايه ها را فقط در راه تأمين زندگي مادي جز گم كردن راه سعادت و كسب خسارت چيز ديگري نمي داند.
ولي آن انسان مادي كه صفحه هستي را محدود به ماده و پديده هاي مادي مي داند و رشته زندگي را در لحظه مرگ پايان پذير تلقي مي كند چنين تجارت را موفقيت وكاميابىِ محض نمي پندارد. بنابراين، داوري در اين باره كه صرف مواهب در تأمين جهات مادي و ناديده گرفتن امور معنوى، خسارت است يا تجارت، بستگي به اين دارد كه چه نوع جهان بيني داشته باشيم و به گزارش پيامبران به چه ديدي بنگريم. به طور مسلم با ديد وحي يك چنين دنياداري جز زيان چيزي نيست و با ديد مادي تجارتي است سرشار از بهره.
قرآن در آيات مزبور كساني را كه به خدا و رسول وي ايمان مي آورند و در راه خدا جان ومال خود را بذل مي نمايند به امور زير نويد مي دهد:.
1 . (يغفر لكم؛ گناهان شما را مي آمرزد). اين جمله مي رساند كه جان بازي در راه خدا موجب آمرزش گناهان است.
2 . (يدخلكم جنات؛ شما را وارد بهشت مي كند). ولي از آن جا كه يك چنين مزاياي معنوي براي تحريك گروهي كه پيوسته به دنبال منافع دنيوي مي دوند كافي نبود، در آيه 13 نويد مي دهد كه به همين نزديكي در پرتو كمك هاي غيبي منطقه اي را فتح نموده و از اين رهگذر به يك سلسله منافع مادي كه آن را بيش از كسب رضاي الهي دوست مي دارند، نايل مي آيند.
درآيه 13 به طورتلويح مي رساند كه هدف اساسي از جهاد همان مزاياي معنوي است و اما غنايم جنگي كه مورد علاقه آنان مي باشد فقط براي تحريك و تهييج گروهي از مجاهدان است:.
از آن جا كه در تفسير آيه (إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ...) (آيه چهارم) از اين سوره درباره اهميت جهاد به طور مشروح بحث كرديم رشته سخن را در اين جا كوتاه مي كنيم.
1. ضمير (ليظهره) به (دين الحق) بر مي گردد.
2. نظري به طبيعت و اسرار آن، ص‏60.
3. همان، ص‏65 - 67.
4. (اللّهُ نورُ السَّمواتِ وَالأرْضِ...) - نور (24) آيه 35.
5. بقره (1) آيه 257.
6. نساء (4) آيه 174.
7. مائده (5) آيه 15.
8. ر . ك: آيه هشتم از سوره مورد بحث و ترجمه آن.
9. (فَلَمّا جِائهُمْ بِالْبَيِّنِاتِ قِالُوا هِذا سِحْر مُبينُ).
10. نور الثقلين، ج‏5، ص‏317.
11. كهف (18) آيه 103 و 104.

فهرست

چهره حواريون در انجيل و قرآن

14 . (يِا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا أَنْصارَ اللّهِ كَمِا قِالَ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَوارِيِّينَ مَنْ أَنْصارِي إِلَي اللّهِ قالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ فَامَنَتْ طائِفَة مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ وَكَفَرَتْ طائِفَة فَأَيَّدْنَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلي عَدُوِّهِمْ فَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ؛.
اي افراد با ايمان، ياران خدا باشيد، هم چنان كه عيسي فرزند مريم به حواريون
(1) گفت: ياران من (براي دعوت) به سوي خدا كيست حواريان گفتند: ما ياران خدا هستيم. گروهي از بني اسرائيل ايمان آوردند و گروهي ديگر كفر ورزيدند. افراد با ايمان را بر ضدّ دشمنان كمك كرديم و سرانجام پيروز شدند).
حواريون عيسي دوستان و شاگردان خاصّ حضرتش بودند كه به وي از صميم دل ايمان آورده بودند و آيين او را پس از غيبت مسيح در جهان انتشار دادند و آنها دوازده نفرند و اسامي ايشان به قرار زير است:.
1 . شمعون پطرس؛ 2 . اندرياس برادروى؛ 3 . يعقوب؛ 4 . يوحنا برادروى؛ 5 . فيلسيبوس؛ 6 . برتونما؛ 7 . لوقا؛ 8 . متي كه گاه به او لاوي نيز مي گويند؛ 9 . شمعون غيور؛ 10 . ليبوس كه گاهي به او يهودا گفته مي شود؛ 11 . يعقوب صغير النيوس؛ 12 . يهوداي اسخريوطى.
(2)قرآن و انجيل با كمال صراحت درباره حواريون حضرت مسيح داوري نموده اند: قضاوت قرآن در حقّ آنها كاملاً يك نواخت است و همه را به خاطر داشتن روح فداكاري و جان بازي در راه آيين مسيح مي ستايد، حتي در آيه مورد بحث براي تحريك مسلمانان به فداكاري در راه اسلام و اين كه در جرگه ياران خدا در آيند، جريان حواريون رانقل مي كند و مي گويد، آنان صريحاً به نداي ياري طلبانه مسيح چنين پاسخ گفتند: (نحن انصار اللّه؛ ما ياران خدا هستيم). پس شما هم اي مسلمانان به سان آنها ياران خدا باشيد و بدانيد بر دشمن پيروز خواهيد شد هم چنان كه آنها پيروز شدند.
ولي قضاوت انجيل درباره آنها كاملاً متناقض است: گاهي آنها را در پرتو قرب معنوي كه با مسيح داشتند صاحب كرامات و خوارق عادات معرفي مي كند(3) در صورتي كه در برخي از اناجيل، چهره اي از آنها ترسيم مي شود كه نه تنها با آن مقام بلند و مرتبت رفيع آنان سازگار نيست، بلكه آنان را افراد فاسق ولاابالي معرفي مي نمايد.
يكي از دلايل اعجاز قرآن اين است كه پيرامون صدها موضوع سخن گفته و درباره آنها بحث نموده است، ولي هيچ گاه در قضاوت و داوري خود دچار تناقض و اختلاف نشده است، چنين مصونيتي از يك فرد امّي درس نخوانده، نشانه ارتباط وي با جهان وحي است، كه از هر نوع خطا مصون مي باشد و گواه بر اين است كه اين كتاب محصول و تراوش فكر وي نيست؛ زيرا عادتاً محال است كه يك فرد، آن هم مدتي طولاني در مورد موضوعات گوناگون بحث و بررسي كند و در اين مدت هرگز دچار اختلاف و تناقض گويي و يا لااقل شك وترديد نگردد.
هر يك از اين موضوعات كه قرآن درباره آن به طور مكرر بحث نموده نمونه زنده و گواه روشن براين مطلب است. يكي از آن نمونه ها موضوع (حواريون) مسيح است كه در اين آيه و آيات ديگر مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است.اكنون ما تمام آيه هايي را كه درباره آنان وارد شده در اين جا گرد مي آوريم، سپس خود شما داوري نماييد كه آيا همه اين آيات، جز يك هدف، كه آن طهارت و پاكي و خلوص و ايمان راسخ آنان است، چيز ديگري را تعقيب مي كند و بعداً داوري هاي متناقص انجيل را در حقّ آنان در اين جا منعكس مي سازيم، تا روشن شود كدام يك شايستگي كتاب آسماني بودن را دارد.
قرآن حواريون عيسي را چنين معرفي مي كند:.
1 . آنان ياران خدا بودند هنگامي كه مسيح، بني اسرائيل را به آيين خود دعوت نمود و معجزات خود را براي آنها شمرد و اعلام كرد كه من تصديق كننده تورات و در عين حال حلال كننده برخي از حرام ها مي باشم، در اين هنگام احساس كرد اكثريت بني اسرائيل در فكر كفر و انكار و اعراض از رسالت وي مي باشند، لذا براي اين كه ياران خود را از ديگران تميز دهد نداي خود را بلند كرد و گفت:.
(... مَنْ أَنْصارِي إِلَي اللّهِ قَالَ الْحَوارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصارُ اللّهِ امَنَّا بِاللّهِ وَاشْهَدْ بِأَنّا مُسْلِمُونَ؛(4).
وقتي كه حضرت عيسي از آنان احساس كفر و انكار نبوت نمود گفت: ياران من براي راهنمايي مردم به سوي خدا كيست! حواريون گفتند: ما ياران خداييم. به او ايمان داريم و گواه باش كه ما در برابر او تسليم هستيم).
در آيه مورد بحث هم، همين مطلب را از آنان نقل مي كند. لطفاً به خود آيه و ترجمه آن در آغاز بحث مراجعه كنيد.
2 . به حواريون الهام مي شود. يكي از معاني وحي در قرآن، همان الهام به قلب است. به طور مسلم الهام الهي شرايط و قيودي دارد و از آن كساني است كه روح و روان آنها، از لوث معاصي پاك شود و شايستگي خاص براي چنين موهبت پيدا نمايند.
اگر به مادر موسي الهام مي شود (نوزاد خود را شيرده و در صورت ترس از مأموران فرعون او را به دريا افكن واز سرانجام كار نترس؛ زيرا ما او را به سوي تو باز خواهيم گردانيد و از پيامبران مرسل قرار خواهيم داد) براي اين است كه مادر موسي به چنين كرامتي شايسته بوده است.
حواريون عيسي به تصريح قرآن داراي چنين شايستگي بودند و خداوند به آنان الهام نمود كه به او و پيامبرش ايمان آورند آنان نيز به وي ايمان آوردند و حضرت مسيح را گواه گرفتند كه در برابر دستورهاي خداوند تسليمند. چنان كه مي فرمايد:.
(وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَي الْحَوارِيِّينَ أَنْ امِنُوا بِي وَبِرَسُولِي قالُوا امَنّا وَاشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ؛(5).
هنگامي كه به حواريون الهام كردم كه به من و پيامبر من ايمان آوريد همگي گفتند: ايمان آورديم و گواه باش كه ما تسليم هستيم).
3 . براي حواريون از آسمان مائده نازل مي شود. با اين كه حواريون حضرت مسيح، به وي عقيده راسخ داشتند، براي كسب اطمينان بيشتر و بالابردن مراتب يقين و ايمان خود، از او درخواست نمودند كه از خدا بخواهد براي آنها خواني از غذا از آسمان فرود آورد. اين معجزه خواهي نه به آن معنا ست كه در نبوت مسيح شك و ترديد داشتند، بلكه - همان طور كه گفته شد - اين درخواست براي كسب يقين بيشتر و تحصيل بالاترين مراتب ايمان بود؛ زيرا انسان هر چه هم به مطلبي مؤمن باشد باز مايل مي شود كه آن را از نزديك لمس و مشاهده نمايد.
ابراهيم خليل الرحمان با اين كه ايمان راسخ، به معاد انسان ها داشت كه روزي خداوند همه را زنده خواهد نمود، مع الوصف از خدا خواست كه نحوه زنده كردن مردگان را به او نشان دهد تا ازنزديك آن را مشاهده نمايد. هنگامي كه مورد بازخواست خداوند قرار گرفت و خطاب آمد كه، مگر ايمان به قدرت من ندارى وي در پاسخ گفت: چرا! (... وَ لِكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِى...).(6) آري ايمان راسخ دارم كه تو مردگان را زنده مي كنى، ولي براي بالابردن ايمان و تكميل مراتب يقين مي خواهم آن را به طور محسوس ببينم.
اتفاقاً عين همين تعليل در درخواست حواريون نيز منعكس است؛ زيرا آنان پس از درخواست مائده آسماني رو به مسيح كردند و گفتند:.
(... نُرِيدُ أَنْ نَأْكُلَ مِنْهِا وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنِا وَنَعْلَمَ أَنْ قَدْ صَدَقْتَنِا وَ نَكُونَ عَلَيْهِا مِنَ الشّاهِدينَ؛(7).
ما مي خواهيم از آن مائده بخوريم، تا قلوب ما مطمئن گردد و بدانيم كه به ما، راست گفته ايد و بر وجود چنين معجزه اي شاهد و گواه باشيم).
حضرت مسيح درخواست آنان را پذيرفت و از خداوند خواست كه براي آنها، خواني از آسمان نازل كند وهمان روز را بر عموم بني اسرائيل عيد و روز سرور قرار دهد و نشانِ اي از خداوند بر صدق رسالت مسيح باشد. خداوند دعاي مسيح را پذيرفت، و براي تثبيت ايمان آنها مائده اي از آسمان بر آنها فرود آورد.(8).
اين آيات روشنگر مقام و موقعيت حواريون عيسي درنزد قرآن مسلمانان است، كه همگي به آن ايمان داريم. حالا ببينيم چهره آنان در كتاب هاي عهد جديد چگونه است!.
چهره حواريون در عهد جديد.

مؤلف قاموس كتاب مقدس قطعات زيادي را در مورد شخصيت آنان از عهد جديد گردآورده كه همگي حاكي از عظمت و جلالت آنهاست، وما آن چه را ايشان در اين مورد نقل نموده است در اين جا از نظر خوانندگان مي گذرانيم:.
حواريون شاگردان مخصوص حضرت مسيح هستند كه بر جلال او شاهدند و آنها را در نهايت اقتدار برگزيده و با روح خود مملو ساخت و تعاليم و خدمات مخصوص خود را به آنها سپرد. بديهي است كه منصب حواريون مسيح به انقضاي حيات خودشان منتهي شده و به نمايندگان آنها داده نمي شد. آنان اشخاص عامي و امّي بودند كه از ميان مردم منتخب گشته، بعد از دعوت و اعطاي دستور العمل كامل،آقاي مقدس والهي خود را متابعت همي نمودند وهمواره از مشاهده اعمال و افعال او از روح مقدس او شرمسار گشته، متدرجاً حقايق وتعاليم انجيل را درك مي نمودند و پس از قيام خود، آنها را به تمام دنيا مأمور فرمود كه اهل جهان را موعظه و اندرز نمايند و ايشان را بر اظهار معجزات و خوارق و غيره قدرت بخشيد.
بديهي است كه حواريون در اقتدار و اظهار معجزات و خوارق عادات و غيره مساوي بودند وهيچ يك را برتري بر ديگري نبود و هرگز ايشان مدعي اين معنا نبودند، لكن هيچ يك از ايشان هم چو پولس مقتدر و توانا و كارپرداز نبود.
حواريون به طور تدريج در فهم و ادراك رسالت مسيح ترقي نمودند تا موقع افاضه روح بر تمام ايشان.
در (كتاب اعمال حواريون) وضع انكار لذات و زحمات اين دوازده تن، كه شباهت به مسيح داشتند، وافعال ايشان،كه بر طبق اراده حضرت اقدس الهي بود و محض محبتي كه به خداوند ايشان داشتند، به جا مي آوردند، به طور تفصيل مذكور است وخودشان را، تماماً با غيرت و محبتي كه بر حسب ميل و رضاي مسيح بود وقف اين كار كرده وهمواره ما را تعليم مي دهند.(9).
چهره ديگر حواريون در عهد جديد.

اين بخش ها حاكي از صداقت و نزاهت حواريون است، ولي در برابر آنها بخش هايي در عهد جديد وجود دارد، كه درست نقطه مقابل آن همه ثنا و توصيف است و انسان نمي داند كدام يك از اينها را باور كند؛ مثلاً همين انجيل متى، كه حواريون را صاحبان كرامت و شفا دهندگان بيماران معرفي مي كند در جاي ديگر درباره يهوداي اسخريوطي مي گويد: وي دين خود را به دنيا فروخت و مسيح را درمقابل سي درهم به يهود تسليم نمود و سرانجام پشيمان شد و خود را خفه نمود و با اين كيفيت درگذشت. اينك عين عبارت انجيل متي را ملاحظه نمائيد:.
(چون صبح گرديد، جميع رؤساي كهنه و مشايخ آن قوم درباره عيسي مشورت كردند كه او را به قتل برسانند. پس او را بسته بيرون كشيدند و به پنطيوس پيلاطس حاكم تسليم نمودند وچون يهودا سي پاره نقره را به رئيس كهنه و مشايخ رد نمود و گفت: خطا كرده ام؛ زيرا كه خون بي گناهي را تسليم نموده ام. گفتند كه، ما را چه كار است خود دانى. پس آن پاره هاي نقره را درهيكل افكند، برگشت و خود را خفه نمود).(10).
حواري دزد.

اين حواري نه تنها در طول عمر چنين دسته گلي به آب داده و عيساي بي گناه را تسليم دستگاه دژخيمان يهود نموده است، گويا سابقه و پيشينه درستي نيز نداشته و گاهي دست به دزدي مي زده است و انجيل يوحنا درباره وي چنين مي نويسد:.
شش روز قبل از عيد فصح عيسي به بيت (عنيه) به مكان لفا در مروه كه از ميان مردگان او را برخيزانيده بود، آمد. در آن جا براي او طعام آماده كردند و مرثا خدمت مي كرد و لعاذر يكي از هم نشينان بود. مريم رطل عطر سنبل خاص گران قيمتي را گرفته، به پاهاي عيسي ماليد و پا هاي او را به موي هاي خود خشك كرد و خانه به بوي آن عطر پر شد. آن گاه يكي از شاگردانش، يعني يهوداي اسخريوطي پسر شمعون كه بعد به او خيانت كرد، گفت: اين عطر چرا به سيصد دينار فروخته نشد كه به فقيران داده شود، و گفتن او اين را نه از آن جا بود كه براي فقيران مي انديشيد، بلكه از اين سبب بود كه دزد بود و كيسه مي داشت و آن چه را در آن مي افتاد مي برد.(11).
گرفتاري مسيح و خواب شيرين حواريون.

مسيح در شب گرفتاري خود، به آنان دستور داد كه بيدار بمانند ولي آنان بر خلاف دستور وي در خواب شيرين فرو رفتند، حتي مسيح مقداري نماز خواند و پيش آنان آمد همه را در خواب ديد و به پطرس گفت: نمي توانستيد يك ساعت با من بيدار باشيد و دعا كنيد. بار ديگر رفت مشغول نماز شد و برگشت دوباره همه را در خواب ديد، سپس درمرتبه سوم برگشت و به حواريون گفت: حالا بخوابيد و استراحت كنيد.(12).
نه تنها در شب گرفتاري عيسي به خواب رفتند، بلكه در لحظه گرفتاري وى، او را رها نمودند و فرار كردند.(13).
اكنون ما كدام از اين دو ترسيم را بپذيريم؛ ترسيمي كه آنان را در آستانه پيامبران قرار داده و صاحبان كرامت و خارق عادت معرفي مي كند، يا ترسيم ديگري كه حاكي از جبن و زبوني و ضعف ايمان آنان است تا آن جا كه كارهايي انجام مي دهند كه هرگز يك مؤمن عادى، حاضر نيست آنها را انجام دهد؛ مثلاً پيشواي خود را در برابر سي درهم به دژخيمان يهود مي فروشند و در موقع گرفتاري مسيح به خواب اندرند و يا پا به فرار مي گذارند، گويا عيسايي نبوده و مسيحي نيامده است.
پيشواى مسيحيان از مسيح، تبرى مى جويد.

پطرس، رئيس حواريون و خليفه عيسى، دراين كه مانند ديگران در شب گرفتاري خوابيد و پس از گرفتاري پا به فرار گذارد جاي گفتگو نيست. ولي سپس اندك شهامتي ازخود نشان داد و دورادور از عقب سر وي به منزل رئيس كهنه رفت و داخل گشت و نزد ملازمان براي ملاحظه انجام كار نشست، تا آن جا كه پطرس در ايوان، در بيرون نشسته بود و كنيزكي نزد وي آمد و گفت: تو نيز با عيساي جليلي بودي و او در حضور همه انكار نمود و گفت: نمي دانم كه چه مي گويى‏سپس كنيزك ديگري او را ديد و به اوگفت: اين مرد هم با عيساي ناصري بوده است. پطرس سوگند خورد كه آن مرد را نمي شناسم و پس از مدت كمى، كساني كه ايستاده بودند پيش پطرس آمدند و گفتند: تو هم از آنها مي باشى؛ زيرا لهجه تو، مرتو را آشكار مي سازد. در اين موقع شروع به لعن و قسم خوردن نمود كه هرگز مسيح را نمي شناسم. در اين موقع خروسي بانگ زد، آن گاه پطرس سخن عيسي را كه به وي گفته بود كه، سه مرتبه مرا پيش از بانگ خروس انكار خواهي كرد، به ياد آورد و بيرون شتافت و زار زار گريست.(14).
پطرس، شيطان است.

هنگامي كه عيسي از سرنوشت خود به شاگردانش خبر مي داد، پطرس او را گرفت و در آغاز ملامت نمود و گفت: خداوندا، از تو دور باد، اين بر تو واقع نخواهد گشت! مسيح در جواب وي گفت: شيطان، دور شو، كه موجب صدمه من هستى؛ زيرا انديشه تو از الهيات نيست، بلكه از افسانيات است.(15).
اينها نمونه هايي از داوري هاي ضد ونقيض عهد جديد است كه در اين جا منعكس ساختيم، با اين وصف چگونه مي تواند اين نوشته، راهنماي ملل جهان و چراغي فرا راه مردم آن باشد.
در اين جا عظمت قرآن و اصالت و عدم تحريف آن براي اهل تحقيق روشن مي شود كه حواريون را تأييد مي كند و احاديث اسلامي نيز درباره حواريون يك نواخت است؛ همگي عظمت وجان بازي آنان را بيان مي كنند. علامه مجلسى، محدث معروف شيعه، روايات مربوط به آنان را در بحارالانوار(16) گرد آورده است.
پايان.
1. مفسران ولغت نويسان براي (حوارى) معاني متعددي ذكر كرده اند. ابن فارس در المقاييس مي نويسد: اصول و ريشه معاني (حور) سه چيز است:.
الف) لون و رنگ. از اين جهت لفظ (حور) در شدت سفيدي و سياهي چشم استعمال مي شود.
ب) رجوع و بازگشت. مانند (ظَنّ أن لَنْ يحور؛ او انديشيد كه ديگر باز نخواهد گشت).
ج) گردش و مدار . اگر به دوست صميمي انسان حواري مي گويند، شايد از نظر پاكي و صفاي قلب آنهاست كه نقطه سياهي در روان او نيست.
طبرسي در مجمع البيان (ج‏1، ص‏447) مي گويد: علت اين كه به دوستان مسيح (حوارى) مي گويند اين است كه، آنان شغل رخت شويي داشتند و لباس هاي مردم را سفيد مي كردند.
2. انجيل متى، باب 10، به اهتمام بيبل سوسيتي كرت سيم، چاپ لندن 1837؛ قاموس كتاب مقدس، ص‏414، ماده (رسول).3. همان، باب 10، جمله 1 از همان چاپ، درباره اين دوازده نفرچنين مي نويسد: (پس دوازده شاگرد خود را طلب فرموده ايشان را برارواح پليد قدرت داد تا آن كه ايشان را اخراج نمايند و اين كه از هرمرضي و رنجي شفا بخشند...).
4. آل عمران (3) آيه 52.
5. مائده (5) آيه 111.
6. بقره (2) آيه 260.
7. مائده (5) آيه 113.
8. ر . ك: مائده (5) آيه 114 و 115.
9. قاموس كتاب مقدس، ص‏414 و415. و اين بخش ها را از انجيل هاي متى، لوقا، يوحنا و ساير كتب عهد جديد، مانند (كتاب اعمال رسولان)، و (كتاب اول قرنتيان) و (كتاب اول تسالونيكيان)، با ذكر خصوصيات كتاب و فصل و شماره جمله ها نقل كرده است و چون اين كتاب مورد اعتماد كليساهاي جهان است ديگر لزوم ندارد مدرك هر يك از اين بخش ها را از كتاب هاي يادشده تعيين كنيم.
10. انجيل متى، باب 27، جمله 1 - 5.
11. انجيل يوحنا، باب 12، جمله 1 - 6.
12. انجيل متى، باب 27، جمله 36 - 46 (با تلخيص).
13. همان، جمله 57 (با تلخيص).
14. همان، باب 26، جمله 58 - 75.
15. همان، باب 16، جمله هاي 23 - 27.
16. براي آگاهي بيشتر ر.ك: بحارالانوار، ج 14، ص‏272 - 282.

صفحه قبل

فهرست

صفحه بعد